جلسه پنجم

جلسه پنجم

درآمدی بر برزخ در المیزان

معرفی

توجه به مخلوق بودن، اولین قدم حرکت
در برزخ زندگی اجتماعی نداریم.
اراده اکثریت، قانون دنیا
نحوه معاشرت و زندگی در برزخ
برزخ، سرای ظهور عمل
اثر گذاری و اثر پذیری، قاعده دنیا
نحوه لذت در آخرت
واضح بودن آخرت و عدم نیاز به اثبات آن
چه چیزی اصیل است در نشئه دنیا و آخرت؟؟
براهین اثبات معاد
خواست خدا، حاکم در عوالم
توجه به مبدا، عین توجه به معاد
دوران جنینی به خواست خداوند متعال
تو تعیین می‌کنی در عالم آخرت چی باشی!!

متن کامل

!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم
بحث ما در مورد این بود که خدای متعال با منکران نشئه بعد، چه شکلی صحبت می‌کند و با چه بیانی این‌ها را متذکر و متوجه می‌کند که نشئه بعدی هست؟ گفتیم که خدای متعال بحث اینکه تو مخلوقی، اگر هم تو این نشئه هستی، به اراده و اختیار و انتخاب و اداره من هستی. اگر متوجه این شدی، حالا می‌توانی متوجه این بشوی که نشئه بعدی هست. به چه روشی؟ به چه نحو؟ به این نحو که باید خودت را تطبیق بدهی، باید مطیع بشوی، باید بپذیری، باید قواعد حاکم بر این نشئه‌ها را بپذیری. باید بفهمی که به خواست تو، میل تو، هوای تو، دوست داشتن و دوست نداشتن تو نیست که بگویی: من که دوست ندارم بمیرم، پس نمی‌میرم. اگر هم مردم، دوست ندارم جاهای بد بروم، پس نمی‌روم. چرا چنین فکر می‌کنید؟ برای اینکه ما در دنیا فکر می‌کنیم، مثلاً این مثالی بود که قبلاً عرض کردیم: «حرم»، خودشان می‌روند. «بازار»، «پاساژ»، «میای بریم فوتبال؟» «می‌آم». کجاها من را می‌برند؟ جایی که دوست دارم. و می‌روم. اگر گفتم «فوتبال نمی‌آیم»، دیگر من را نمی‌برند. خب، چون اینجا با این منطق دارم زندگی می‌کنم، این قاعده این نشئه است که احساس می‌کنم مستقلم، اراده دارم، انتخاب دارم، آزادم، دست خودمه، من تعیین می‌کنم کجا بروم، کجا نروم. با همین منطق، وقتی می‌آیی بمیری، می‌گوییم نه، چون نمی‌خواهی بمیری، دیگر تو را نمی‌برند بمیرند. ولی می‌میرند. می‌گوییم خب، پس حالا که دیگر زورکی است که بمیرم، ولی جایش را پس من تعیین می‌کنم که کجا بروم، کجا نروم.

فکر می‌کنیم که اگر هم قیامتی باشد، اگر نشئه بعدی باشد، اکثریت چه‌کار می‌کنند؟ ما هم همان کار را می‌کنیم. «این همه آدم دیدی؟ همه بی‌نمازی، همه عرق خوردن فلان، این‌ها چه‌کار می‌کنند؟ کجا می‌روند؟» صحبت بکنیم، یک فصل مفصلی است در مباحث برزخ در المیزان که نمی‌دانم در ماه مبارک فرصت می‌شود بهش برسیم یا نه. عنوانش هست «برزخ و زندگی اجتماعی». علامه طباطبایی در المیزان می‌فرماید: اصلاً ما زندگی اجتماعی در برزخ نداریم، آنجا اکثریتی نمی‌بینی که بگویی «با اکثریت چه‌کار می‌کنند، منم همان». چون چرا؟ برای اینکه باز ما اینجا داریم خلط می‌کنیم قواعد این نشئه را با نشئه بعد. برای اینکه اینجا یا خودم می‌گویم «من را کجا ببرید و می‌برند» یا اکثریت یک چیزی را می‌خواهند و همان اعمال می‌شود، یا خواسته شخص من اعمال می‌شود، یا خواسته اکثریت. آقا، الان اگر توی مدرسه‌ای بگویم که مثلاً اردو می‌خواهیم ببریم پارک سر کوچه، اکثریت بگویند «نه، آقا سینما می‌خواهیم ببریم فیلم موقعیت مهدی»، اکثریت می‌گویند «نه»، این‌ها را می‌برند سینما، نه؟ چرا؟ برای اینکه اراده اکثریت حاکم است. به شخص من می‌گویند «سینما می‌آیی؟» می‌گویم «نه»، من را دیگر نمی‌برند. به اکثریت این کلاس می‌گویند «می‌آیید؟» می‌گویند «نه»، این‌ها را دیگر نمی‌برند. این‌ها قواعد این نشئه است.

این قواعد را می‌خواهم تطبیق بدهم به نشئه بعدی. می‌گویند «می‌میری». می‌گویم «نه». می‌میری. می‌گویم «خب، اکثریت چه بودند؟ باید به نظر اکثریت عمل شود دیگر. اکثریت چه بودند؟ خواسته اکثریت چیست؟ اکثریت نمی‌خواستند بمیرند. و اگر به زور رانده شده‌اند، دوست دارم جای خوب بروم. نظر اکثریت غالب است، پس من یا نمی‌میرم، ما همان از آن نسخه قائل هستیم. اگر هم بمیرم، جای خوب می‌روم. ﴿إِلَىٰ رَبِّهِ يَئِذِ لِلْحُسْنَىٰ﴾ نازعات: ۱۸». چون یا اراده من حاکم است، یا اراده اکثریت. زندگی دنیا همین است دیگر، آنی که ما می‌فهمیم. در حالی که اصلاً برزخ زندگی اجتماعی اکثریتی نیست، فرادا. آنجا زندگی فردی است. اصلاً خاص اکثریت اعمال، نظر اکثریت، رأی دموکراسی نیست. آنجا هر کس خودش است و آثار عملش. البته بحث مفصلی داریم که پس آنجا معاشرت‌های ما در برزخ به چه نحوی است؛ یک بحث دیگری است.

ما معاشرت داریم، خانواده داریم، همسر داریم، فامیل داریم، رفیق داریم، کلاس درس داریم. آن‌سوی مرگ که می‌گفت اصلاً مدرسه دارند، شغل چه می‌دانم، تفریح دارند، می‌روند می‌آیند، دور هم فلان پارتی دارند. آن‌ها چه می‌شود؟ آنجا هست، ولی زندگی اجتماعی نیست. اثرگذاری نیست که یک نفر بر بقیه اثر بگذارد، یا یک اکثریتی بر اقلیت اثر بگذارد. هر کس خودش به خودش دارد اثر می‌گذارد. هر کسی در حد بهره‌مندی وجودی خودش است. تو آن حد اثر می‌بیند، اثر می‌گذارد و اثر می‌گیرد، و همه‌اش خودش است. هرچه از خودش، فردی. ولو جمع هم که جمع می‌شوند، باز هم آنجا هر کسی خودش است. شما الان این اپلیکیشن‌هایی که روی گوشیت نصب می‌کنی، ۱۰ تا را با هم توی یک پوشه کردی، ولی این ۱۰ تا هر کدام خودشان هستند. اینکه مثلاً واتساپ را بغل اینستاگرام می‌گذاری، باعث نمی‌شود که واتساپت از اینستاگرام اثر بگیرد، اینستاگرام هم نزدیک‌تر کردی مثلاً اینستاگرام را بردی بغل تلگرام گذاشتی. مثلاً تلگرام تور نمی‌شود. آوردی بغل واتساپ هم گذاشتی، واتساپ تور نمی‌شود. واتساپ، واتساپ است. اینستاگرام، اینستاگرام. جمع شدن مثلاً به خاطر دسته‌بندی. مثلاً این‌ها همه مدیا بودند. مثلاً همه این‌ها فلان بودند. این‌ها همه پلتفرم‌های ارتباطی بودند. این‌ها را همه توی یک فولدر کردی، توی یک پوشه، سنخیت‌ها را همه را کنار هم گذاشتی. از هم اثر بپذیرند.

در دنیا چرا، وقتی کنار هم آمدند اثر می‌پذیرند. در دنیا وقتی شما پنکه را می‌آوری کنار خودت، پنکه روشن را، از این پنکه روشن اثر می‌بینی. وقتی که عطر را می‌آوری اثر می‌بینی. وقتی دو نفر کنار هم می‌نشینند، اکسیژن که مصرف می‌کند، اکسیژن اینجا را کم می‌کند. بوی تنش به او می‌رسد، صدای خروپفش به او می‌رسد، چه می‌دانم، اثر می‌گیرد و اثر می‌بیند. از هم متأثر می‌شویم. فصل بعدی‌مان هم دیگر اینجا گفتیم دیگر، پس ما در برزخ زندگی اجتماعی نداریم، از هم اثر نمی‌گیریم، هر کس خودش است. تو دیگر دخلی نداری. من اینجا اگر لذت می‌برم، تو سهم داری در لذت بردنم یا سهم داری در آزارم. من سهم دارم در لذت و آزار تو. ولی در برزخ دیگر تو سهمی در لذت من نداری، سهمی در آزار من نداری. لِکُلٍّ زَعُومٌ، هر کسی خودش است.

البته کنار هم که می‌آییم، این مضاعف می‌شود. مضاف بر علت می‌شود، ولی باز من خودم هستم، تو خودت هستی. من دارم لذت می‌برم از آن چیزی که هستم و بعد کنار هم قرار می‌گیریم. اثر به این معنا، به این معنا که من اینجا بهره‌مندی‌ام بیشتر می‌شود، ولی اثرپذیری ندارد. یعنی شما نمی‌توانی حال من را عوض کنی، نمی‌توانی از گرفتاری در بیاوری‌ام. من نمی‌توانم تو را از گرفتاری در بیاورم. من اثری در زندگی و احوالات تو ندارم. تو هم اثری در زندگی و احوالات من نداری. تو تغییری در من ایجاد نمی‌کنی. این را اگر بفهمیم، می‌فهمی که نشئه بعدی با این نشئه کاملاً متفاوت است. آنجا اکثریتی نیست، رئیس جمهور ندارند، رأی‌گیری ندارند، رئیس مجلس ندارند. انتخابات ندارند. مدرسه دارند، کلاس درس دارند، یاد می‌دهند، یاد می‌گیرند، ولی نه از جنس دنیا، نه جنس تعلیم و تعلم دنیا، نه جنس تأثیر و تأثر دنیا. هر کسی خودش است، زمینه‌های خودش است. همان‌جور که واتساپ را کنار اینستاگرام می‌گذاری، کمکت می‌کند از چه جهت؟ از جهتی که مطلبی که در اینستاگرام خواندی، می‌آیی سریع شیر می‌کنی در واتساپ برای رفیقت می‌فرستی. ولی اینستاگرام، اینستاگرام است. در اثر مجاورت با واتساپ عوض نمی‌شود. واتساپ در اثر مجاورت با اینستاگرام نمی‌شود. واتساپ، واتساپ است و هرچه از خودش است.

این تازگی یک قضیه پیش آمده بین این مدیر تلگرام و مدیر توییتر. مدیر تلگرام توئیت کرده خطاب به مدیر توییتر که «آقا ویرایش را فعال کنید توییت». بعد یعنی کاری بکن که وقتی کسی توییت می‌کند، بعدش بتواند ویرایشش کند. یکی ریپلای کرده به این مدیر تلگرام که «تو اینی که نوشتی، باید تگ کنی مدیر توییتر را که بخواند پیامت را». این هم رندانه جواب داده که «اگه قابلیت ویرایش داشت، الان ویرایشش می‌کردم تگش می‌کردم». پس درست شد. اینجا توییتر، توییتر است. تلگرام قابلیت ویرایش دارد، توییتر قابلیت ویرایش ندارد. مجاورت‌ها باعث این تلگرام عوض شود، او توییتر عوض شود. هر کدامشان خودشان هستند. هر کدام قواعد خودشان را دارند. هر کس خودش است. تو اگر یک رکعت نماز شب اضافه‌تر خونده باشی، اثرش برای تو ظاهر است. آن یکی اگر یک رکعت کمتر خونده باشد، اثرش بر او ظاهر است. در اثر مجاورت با او، اثر آن یک رکعت نماز شب اضافه او به تو نمی‌رسد. یا فقدان یک رکعت کمتر به او آسیب نمی‌زند. این ندارد، او دارد. این قابلیت ویرایش دارد، آن قابلیت ویرایش ندارد. همین است. مجاورت این‌ها، البته یک سری آورده‌های دیگری برای این‌ها دارد. همان که عرض کردم، از اینستاگرام می‌فرستد در واتساپ. او اینستاگرام، این هم واتساپ است. نه به این چیزی اضافه می‌شود، نه از آن چیزی کم می‌شود. هیچ کدام عوض نمی‌شوند. متنعم می‌شوند از این گفتگو و دیدار و ملاقات.

پس ما رفت و آمد در عالم برزخ داریم، رفاقت داریم، همسر داریم، معاشرت داریم، ولی زندگی اجتماعی نیست. خودت هستی. هرچه هستی، هرچه با خودت بردی که آن فرد هم چی، شکل داده اعمال تو. شکل نظامی که تو را آن آدم کرده، نظامی است که رفتار تو، رفتاری که در جوارحت بوده، در جوارحت بوده، فکر تو بوده، اعتقاد تو بوده، اندیشه تو بوده. تو همینی. در اثر مجاورت با کسی رشد نمی‌کنی، از او چیزی به تو اضافه نمی‌شود، آسیبی وارد نمی‌شود. تو کمتر داری. بیشتر یک تنعماتی است، آن هم ظرفیت‌هایی است که ایجاد کردی، و آن هم رفاقت‌هایی بوده که در دنیا بوده، ظهور پیدا می‌کند آنجا. در واقع آن هم باز عمل است، اثر عمل و بروز عمل است. عمل این تعلق، این محبت عمل قلبی، بروز پیدا می‌کند آنجا. این نکته بسیار مهم طلایی است و بهش توجه داشت. پس اساساً یک نظام دیگری حاکم است. نه تو اصلی، نه اکثریت.

خب، خدای متعال چه شکلی این را می‌شکند؟ بهت می‌فهماند که در این نشئه کی بر تو حاکم است؟ «نحن خلقناکم» واقعه:57، «فَلَوْلَا تُصَدِّقُونَ» واقعه:57. تو در چنگ کی؟ در مشت کی؟ کی برایت تعیین کرده چی باشی؟ اینی که کرد و به دنیا آمدی. بلوچ به دنیا آمدی، ترک به دنیا آمدی، ایران به دنیا آمدی، افغانستان به دنیا آمدی، ترکیه به دنیا آمدی. خودت تعیین کردی؟ تعیین کردی بابات این باشد، مادرت آن باشد، دو تا برادر داشته باشی، سه تا خواهر داشته باشی، داشته باشیم، نداشته باشیم، سالم باشی، پهلوان باشی. ۲۵ اردیبهشت به دنیا بیایی یا ۱۱۱ ۱۱ اسفند به دنیا بیایی؟ این ۱۱۱ فضولی‌هایی که در کار خدا می‌کنیم، این‌ها دست کی بوده؟ دست خدا بوده. پس تو در مشت کی؟ در تقدیر و اراده کی؟ این اصالت را از تو می‌گیرد. وقتی اصالت را از تو گرفت، از این توهم در می‌آیی که نشئه دیگری نیست. پس خدای متعال اصلاً اثبات نمی‌کند نشئه دیگری هست. خدای متعال فقط از این توهم ما را در می‌آورد، از این غفلت ما را در می‌آورد. در واقع نشئه دیگر بودنش واضح است. اصلاً نیاز به اثبات ندارد. کسی اگر انسان را درک بکند، زندگی را درک بکند، بودن را درک بکند، می‌فهمد باید نشئه دیگری باشد. ما دچار غفلت می‌شویم. غفلت از کجا نشئت می‌گیرد؟ چون اصالت را به خودمان می‌دهیم و به اکثریت می‌دهیم، به جامعه و به افراد می‌دهیم، به آدم‌ها، به این زندگی دنیایی می‌دهیم، امکانات دنیایی می‌دهیم.

من با این‌ها حال می‌کنم. به این‌ها اصالت می‌دهم. اگر قدرت را از من بگیرند، دستم به گوش که نرسد، می‌گویم «بو می‌دهد». تا وقتی که برایم مزه دارد قدرت. اگر اذیت برایم داشته باشد، خیلی از قدرت، ریاست و این‌ها بدشان می‌آید به خاطر اینکه اذیت دارد. پس صبح پاشم، صبح زود پاشم، شب دیر بخوابم، زحمت بکشم، کار کنم، خرج کنم، جواب به ۱۰۰ نفر پس بدهم. برای همین خیلی از ریاست خوششان نمی‌آید. پس ریاست مطلوبیت ذاتی ندارد، محبوبیت ذاتی ندارد. حال من محبوبیت ذاتی برای من دارد، اصالت دارد. یکی حالش به ریاست خوب می‌شود، یکی با زن خوب می‌شود، یکی با شهرت خوب می‌شود، یکی با چی خوب می‌شود. این‌ها هر کس حالش با هرچی خوب می‌شود، همان را دوست دارد. پس آن امکانات دنیایی هم باز دوباره اصالت ندارد. من و حال خوش من و کیف و حال من و «من»، اصالت دارد. من که حالا این «من» یک وقت در خودم منحصر. یک وقت در اکثریت. یعنی در فضاهای اجتماعی آن چیزی حاکم می‌شود که اکثریت بخواهند. دیگر در فضاهای فردی آن چیزی حاکم می‌شود که خودم می‌خواهم. این نگاه باید بشکند. این اقتضای نشئه دنیا است که نظام تسخیر می‌شود تو نظام تقدیر. دیگر ما همچین چیزی در نشئه بعدی دیگر همچین چیزی نداریم. اینجاست که شما روی همدیگر اثر دارید، یکی بالاتر، یکی پایین‌تر است. تو از او کار می‌کشی، از او، بهش پول می‌دهی، فلان می‌کنی. آنجا هر کسی خودش است و عملش.

خدا چه شکلی می‌خواهد به این تذکر بدهد؟ می‌گوید: «نحن خلقناکم». کی خلقت کرده؟ و توضیح می‌دهم در مورد اینکه خب چرا خدا خلقت خدا را اینجا مطرح کرد؟ برای اینکه تذکر بدهد به اینکه نشئه بعدی هست. تصدیق می‌خواهد از ما بگیرد برای نشئه بعدی. دو تا جهت می‌گوید علامه طباطبایی در جلد ۱۹ المیزان، صفحه ۲۲۷. جهت اولش این است که خب خدا یک بار خلق کرده. بعد هم تو را در این نشئه آورده. تو را در نشئه بعد هم می‌آورد. من خودم دارم بهت می‌گویم دیگر. منی که تو را در این نشئه آوردم، دارم بهت می‌گویم تو در نشئه بعدی هستی. تو را در یک نشئه واردت کردم، بعد نشئه‌ای که مراتب طی کردی. یعنی تو نطفه شدی در صلب پدرت. بعد آن نطفه منتقل شد به رحم مادرت. بعد آن منتقل شد به دنیا. خب یک سلسله است. به چه دلیل باید قطع بشود؟ اگر می‌خواست قطع بشود، همان که صلب بود قطع می‌شد. یک سیری را دارد نشان می‌دهد که تو داری مراتبی را طی می‌کنی از یک موجود ضعیفی. هی داری مراتبی را طی می‌کنی. البته ما در مورد معاد برهان‌های زیادی داریم. چندین برهان داریم که به نحو عقلی و روشن اثبات می‌شود که هست. عوالم بعدی هست. برهان حرکت داریم، برهان محبت داریم، خیلی برهان‌های مختلفی هست که نمی‌خواهم وارد آن‌ها بشوم. بیان این آیه را می‌خواهیم. تذکر و تلنگر که پس تو همه‌کاره نیستی. آوردمت و می‌برمت. تو این را باید بگویی: «کی آوردمت؟ همان مرا می‌برند. نگو آمدم و می‌روم. نگو می‌روم.» مگر خودت آمدی که خودت بروی؟

آوردند، کسی را که آوردند چه‌کار می‌کنند؟ همین که بگویی «من را آوردند در این کلاس»، همینی که بگویم «قبول کنم من را آوردند»، برای چی قبول کنم؟ به دلالت التزامی، وقتی که قبول کنم من را آوردند، به دلالت التزامی که من را آوردند به دلالت می‌برند. بلکه من به اختیار خودم نیامدم که بمانم و مستقل هم نیستم. اگر من را آورده بودند و مستقل می‌شدم و جدا می‌شدم، پای خودم بند بودم. بله. ولی من لحظه به لحظه محتاجم. من گفتم «خدایا پول بده»، نیامد. گفتم «خدایا سلامتی بده»، نیامد. «خدایا زن خوب بده»، نیامد. «خدایا این فقر را ببر»، نرفت. «خدایا کرونا را ببر!» چند نفر داد زدند «کرونا را ببر!»، کرونا رفت یا نرفت؟ چقدر گفتند «خدایا این مریض ما که کرونا گرفته نمیرد!»، همشان مریضشان برگشت یا نه؟ برنگشت. کرونا مگر با اختیار ما آمد؟ دخالت‌های بشری بوده، ولی مگر ما می‌توانیم بیرونش کنیم؟ مگر دست ماست؟ مگر ما می‌گوییم؟ مگر به اختیار ما و اراده ما می‌چرخد؟ مگر خورشید به اراده ماست؟ به من باشد، دوست دارم همیشه پاییز باشد، مثلاً زمستان باشد. من عاشق زمستانم. بهار شده، پس برایم تابستان می‌شود، دیگر طبع گرم تابستان پدرش در آمد. دیگر عرق‌سوز و چه می‌دانم تعریق و عرق و بوی گند عرق و روزهای بلند و شب‌های کوتاه و هزار و یک ماجرا و مصیبت گرما و فلان و این حرف. تماشای بچه شد به کولر گازی، کولر گازی ۱۷.

پس هم در خلقتم دست من نبود، هم در تقدیرم دست من نبود. پس من را آوردند و دست خودم هم نسپردند. یکی دیگر دارد اداره می‌کند. این دو تای اولش را که گفتی، دو تای بعدی‌اش را هم وقتی آوردنت و دارند اداره‌ات می‌کنند، همان کسی که آورده می‌برد. چون نیاورد و به خودت ولت کند. وقتی توپ به اختیار اوست، پس بقیه‌اش هم به اختیار او. می‌بردت کجا؟ می‌بردت آنجایی که باز خودش می‌گوید. قواعد او حاکم است، خواست او و اراده او حاکم است. نه خواست و اراده تو. این می‌شود اصل قضیه. خودت آمدی و آمدی. آوردنت به خواست تو دارد زندگی‌ات می‌چرخد یا به خواست یکی دیگر؟ خداها، تو الان هرچه بخواهی همان می‌شود. خودت آمدی؟ نه. پس بعدش چی می‌شود؟ می‌روی یا می‌برنت؟ آنجایی که می‌خواهی می‌برنت یا آنجایی که می‌خواهند می‌برنت؟ دو تای اولی را که گفتی، دو تای بعدی‌اش را هم باید بگویی. پس جهت اولش این بود که اینکه این نشئه را خلق کرده، نشئه بعدی را هم خلق می‌کند. «يُحِيِي الَّذِي أَنْشَأَهَا أَوَّلَ مَرَّةٍ» یس: ۷۹. سوره یاسین. «فهِمَ»؟ وقتی که او تو را پدید آورده، به وجود آورده، و خودش دارد تدبیر می‌کند خصوصیات و امرشان را، او دارد تقدیر و اندازه‌گیری می‌کند. وقتی که آن اندازه‌گیری و تدبیر با خداست، پس اختیار با خودش است. او همه‌کاره است و به اراده او بقیه‌اش هم پیش خواهد رفت. پس یکی اینکه آوردت، یکی دیگر هم اینکه اداره‌ات کرد. نه آمدنت با اختیار خودت بود، نه حدوثت با اختیار خودت بود، نه بقا. نه آمدنت، نه ماندنت. کسی که آمدن و ماندنش با خودش نیست، رفتنش هم با خودش نیست. کجا؟ رفتنش هم با خودش نیست. ما فکر کردیم با اختیار خودمانیم. برای همین غافل شدیم. همین که بفهمیم اصلاً مبدأ را نمی‌شود با معاد جدا کرد. توجه به مبدأ که توجه به معاد می‌آورد. همین که مبدأ را قبول کردی، معاد را قبول کردی. مگر اینکه کسی مبدأ را قبول نکند. «همیشه بودم» کی می‌تواند بگوید؟ من آمدم. من را آوردند. کی می‌تواند بگوید «من نبودم»؟ انکار کنی که «من نبودم»؟ زمانی بوده که نبودم دیگر. وقتی صد سال پیش نبودم، صد سال بعد هم نیستم. وقتی صد سال پیش نبودم و به اختیار خودم نبودم، یک سالی آمدم و آوردنم. به اختیار خودم هم نیامدم. کیفیت بودن به اختیار خودم نیست. بعدش هم دست خودم نیست. اولش که این‌جور است، آخرش چه؟

آن آیه که آیه بسیار زیبایی است، سوره مریم، آیه ۶۴: «لَهُ مَا بَيْنَ أَيْدِينَا وَ مَا خَلْفَنَا وَ مَا بَيْنَ ذَٰلِكَ». از آن آیات فوق‌العاده است. ملائکه می‌گویند: «پیش رویمان مال خداست، پشت سرمان هم مال خداست، هرچی هم بین این دو تاست مال خداست». نه عقبش از من است، نه جلویش از من است، نه بین این. این حال همه‌مان است. نه قبلش از ما بوده، نه بعدش از ماست، نه الان. قبلش از ما نبوده. الان هم که به اختیار ما نیست رقم. چرا؟ برای اینکه قبلش به اختیار من رقم نخورد، الان هم به اختیار من رقم نمی‌خورد. پولدار باشیم، خوشگل باشیم، جوان باشیم. مگر به اختیار من است که جوان بمانم؟ مگر به اختیار من است که پولدار باشم یا پولدار بمانم؟ مریض نشوم، کرونا نگیرم. کرونا بیاید، کرونا نیاید، کرونا برود. مگر به اختیار من است؟ پس این‌هایش که به اختیار من نیست، بقیه‌اش هم به اختیار من نیست. همینی که اقرار کنی به خلقت که مخلوقی، همین تو دلش اقرار به این نهفته است که نشئه بعدی را قبول کردی. تمام. نشئه بعدی را قبول کردی. برای اینکه در اختیار تو و به دست تو نیست. می‌برنت آنجایی هم که خودش می‌گوید می‌بردت و خودش می‌خواهد می‌برد. پس این شد جان مطلب در این قضیه و آیه اول این بحثی که بهش پرداختیم.

آیه بعدی اشاره می‌کند. دیگر قضیه است که همه‌مان داریم تصدیقش می‌کنیم و دیدیم. جریان پیدایش یک انسان، این فقر انسان را نشان می‌دهد. این بی‌اختیار و بی‌اراده بودن انسان را در آمدنش در این نشئه. وارد شدیم. آمدنمان را هم می‌دانیم. یک نطفه منتقل شده. بعضی وقت‌ها پدر و مادر نطفه را می‌خواهند که بچه بشود. بعضی وقت‌ها آن هم نمی‌خواهند. این دیگر اوج حقارت و تحقیر انسان است! کلی هم قرص و مورس و این‌ها می‌خورند که این بچه بیفتد و نمی‌افتد. خیلی جالب است ها! بعضی از ماها این‌جوری هستیم دیگر. حالا مثلاً ممکن است ما هم این‌جوری بوده باشیم، طفل ناخواسته و این‌ها که بودیم. البته هیچی نمی‌ماند. منی که طفل ناخواسته بودم، نمی‌خواستند پدر و مادرم مرا. دیگر ببین چقدر حقارت برای انسان. اوج حقارت و بدبختی‌ها. اگر بفهمی آقا، پدر و مادر من که دخالت داشتند در آمدن من، بیایم. هیچ‌کس نبوده. آمدن. یعنی این‌قدر اراده‌ایم که باید پدر و مادر داشته باشم. در اینکه بخواهند هم همان نبوده. صرفاً یک انتقالی بود. اکثریت ناخواستند دیگر. «أَفَرَأَيْتُمْ مَا تُمْنُونَ» واقعه:58. بعد تازه تو که می‌فرستی، خیلی وقت‌ها می‌خواهی منی را منتقل می‌کنی، چیزی نمی‌شود. یک وقت‌هایی نمی‌خواهی، منی منتقل شده و شده. غذای عجیب و غریبی نقل می‌شود از بحث‌های این شکلی که از چه ارتباطی به چه شکل گرفت. آن یکی هم ۱۰ سال اقدام کرده، ۲۰ سال اقدام کرده، بچه دار نشده. آن یکی در عقد بوده و یک رابطه خیلی مثلاً سطحی، همان رابطه اولی که برقرار شده، بچه‌دار شده. ضابطه دست یکی دیگر است. اراده به وضوح داریم. همه‌مان می‌بینیم. چه جایی مانده برای داد و بیداد که بعد برای خودم اصالت قائل باشم، استقلال قائل باشم. «من می‌خواهم، من نمی‌خواهم این‌جوری بشوم، آن‌جور بشوم، این‌جور نمی‌شود، آن‌جور می‌شود.» این توهمات شکل بگیرد.

«تو خلقش می‌کنی یا من خلق می‌کنم؟» این‌هایی که اسپرمشان ضعیف است، خودشان را بکشند که اسپرم قوی بشود، می‌توانند؟ منی ضعیف، منی اسپرمش ضعیف، تعدادی که باید باشد نیست. منی، خلق «آب بی‌ار». کی می‌تواند در آن منی اسپرم به میزان لازم بگذارد؟ کی می‌تواند آن اسپرم را نطفه کند؟ کی می‌تواند آن نطفه را پرورش بدهد؟ از تو آن قطره آب کی می‌تواند مغز در بیاورد، چشم در بیاورد، استخوان جمجمه در بیاورد، مو در بیاورد؟ بچه به دنیا می‌آید، کله‌اش مو دارد. تو چی تحویل رحم دادی؟ آب. چی تحویل گرفتی از رحم مادر؟ چه‌کار کرد در این رحم مادر؟ چه نقشی داشت؟ مگر تو به رحم مادر با اختیار خودت رفتی؟ بردنت و درت آوردند. به آنی که می‌خواست. همان‌جور که آنجا بردند، در آوردند، اینجا هم آوردنت و درت می‌آورند به آنی که می‌خواهد. مگر نمی‌بینید دوره جنینی را چه شکلی گذراندی؟ مگر نمی‌بینی دوره جنینی که برای بچه‌ات پیش آمد چه شکلی بود؟ مگر خودت خبر نداری از حکایت خودت و حال خودت؟ تصدیق نمی‌کنی؟ چطور تو می‌توانی آن را تصدیق کنی، اما بعدش را قبول نداشته باشی؟ چطوری این‌ورش را می‌گویی، آن‌ورش را نمی‌گویی؟ همان کسی که آمدی، می‌روی. همان کسی که آوردنت، می‌برنت. با همان قواعدی که او می‌خواهد. آمدن هیچ‌کاره بودی، رفتنت هم هیچ‌کاره. در چه جهت هیچ‌کاره‌ای؟ در جهت قواعدش. در این جهت کیفیتش ولی با توست. تو در دوره جنینی کیفیتش با تو نبود، چشم، ابرو، صورت، قد. ولی در عالم بعد دیگر این‌هایش با توست. چشم، ابرو، صورت، خوشگل، زشت این‌ها را دیگر تو تعیین می‌کنی. سگ باشی، روباه باشی، انسان باشی، ملک باشی، بینا باشی، کور باشی. ولی قواعدش را تو تعیین نمی‌کنی.

کما اینکه الان هم با قواعدی که تو می‌گویی نیست. تطبیق می‌دهی. بهت می‌گویند آقا این کارها را بکن، کرونا نگیری. آن کارها را بکن، از کرونا در بیایی. کرونا که دست تو نیست. این قواعد هم دست تو نیست. فقط تو خودت را تطبیق می‌دهی نسبت به عوالم بعد هم همین است. دست تو نیست قواعد. تطبیق نشئه بعدی هست. به وضوح است. همه داد می‌زنند وجدانشان که نشئه بعدی هست. کی قبول می‌کند زندگی در دنیا تمام بشود؟ باطن کی، فطرت کی دوست دارد پایان را؟ تمام شدن را؟ سیری هم که تا حالا آمدی که حکایت از این داشته که هرچه جلوتر رفتی، هی به وجود وسیع‌تر و قوی‌تری پیدا کردی. به چه علت تو باید علت بیاوری که بگویی «تمام شد»؟ نطفه که رفت تو رحم، رحمی که بچه را داد به دنیا. دیگر این حرکت تمام شد؟ تو باید دلیل بیاوری که این حرکت تمام شد. این حرکت که خودش دارد خودش را ادامه داده، می‌رود جلو، هی می‌رود جلوتر به یک حیات قوی‌تر و بسیط‌تر و عمیق‌تر، با یک ادراک و شعور بیشتر. تو فقط انکار می‌کردی. چرا انکار می‌کردی نشئه بعدی را؟ برای اینکه دوست نداشتی از اینجا بروی. چرا دوست نداشتی؟ برای اینکه خودت را اینجا مستقل می‌دانستی. من همین استقلالت را شکستم. بهت حالی کردم که تو کاره‌ای نیستی که بخواهی استقلال قائل باشی و به اراده تو نیست. اراده تو نیامدی، برادرت هم نخواهی رفت. آوردمت و می‌برمت. آوردمت با قواعدی که خودم داشتم، درت آوردند به جایی که قواعدش را من تعیین کردم. می‌برمت با قواعدی که من تعیین می‌کنم. به جایی می‌برمت با قواعدی که خودم تعیین کردم. قواعدی که من گفتم حاکم. این می‌شود اصل قضیه.

البته ما صدها بیان داریم. مزاحم بحث‌های سوره مطففین چندین بیان داشتیم در مورد عالم برزخ و معاد و این‌ها. بیانات عقلی ها. برهان‌هایی که کاملاً عقلی، بدون آیه و روایت که بشود بحث کرد با کسی که منکر است، آنجا بحث‌هایی بوده. دوستان اگر خواستند پادکستی چیزی در بیاورند، بحث‌های آنجا مطرح شده. خلاصه همین است. اینجا با این بیانی که اینجا داریم و این آیات سوره واقعه می‌گوید: «مَنْ خَلَقَ...» واقعه:59. داد می‌زند که خودشان خالق خودشان نبودند، ننه بابام خالق نیستند. نه به اراده خودت آمدی، نه به اراده ننه بابا. نه به اراده خودت آمدی، نه به اراده دیگران. دیگران همه با همدیگر جمع بشوند، نمی‌توانند این قطره آب را یک دماغ بهش بدهند. درسته؟ پس من دادم. تحت اراده من است. پس بعدش هم تحت اراده من است. این اصل حرف. «نَحْنُ قَدَّرْنَا بَيْنَكُمُ الْمَوْتَ» واقعه:60. آیه بعدی است و جلسه بعد ان‌شاءالله بهش خواهیم رسید.

و صلی‌الله علی سیدنا محمد و آله.

نظرات کاربران

هنوز نظری ثبت نشده است.