جلسه ششم

جلسه ششم

درآمدی بر برزخ در المیزان

معرفی

ماه رمضان برای یاد مرگ مناسب نیست، چرا؟!
تسبیح خاص و عجیب پرندگان در طلوع و غروب آفتاب
حکایات ساعات روز
خواندن زیارت عاشورا قبل غروب یا قبل طلوع آفتاب؟!
آمادگی انسان برای درک عوالم بعدی در غروب آفتاب
انسان از نجاست به دنیا آمده و حامل نجاست ودر نهایت تبدیل به نجاست می‌شود.
انسان سراسر جهل و نقص
نمی‌دانم و نمی‌توانم؛ خلاصه انسان
توهم استقلال، مهمترین رکن توهم
حس دوگانه متوهمانه متضاد در انسان
توهم غلط از توحید منجر به عدم یاد مرگ
اولین احساس تجربه‌کنندگان مرگ
وجود ربطی انسان به خداوند
تمثیل وجود ربطی به برنامه تلویزیون
همه عالم، انعکاس خداوند متعال
اراده انسان در دریافت تجلی
متشابهات در قرآن نداریم، مشکل از گیرنده است.

متن کامل

!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. بحث ما در مورد عالم برزخ و نَشَئات بود: نشئه اولی و نشئه اُخری، نشئه دنیا و نشئه آخرت، و قیاس این دو با همدیگر، انتقال از این نشئه به نشئه بعدی. در مورد نشئه آخرت، بیان قرآن در مقابل کسی که انکار می‌کند، در سوره مبارکه واقعه، گفتیم که علامه طباطبایی می‌فرمایند: «این آیات در گفت‌وگوی با کسی است که این نشئه را انکار می‌کند.» خدای متعال در برابر منکرین دست می‌گذارد روی خلقت تو. «تو مستقل نیستی. خودت از خودت نیستی. خودت به خودت نیستی. خودت برای خودت نیستی.» این اصلی‌ترین گوهری است که اصلاً توجه بهش، حال آدم را عوض می‌کند.

توجه به نیاز و ضعف. چرا ماه رمضان حال ما بهتر است و آماده‌ترین برای شنیدن از مرگ؟ چرا این شکلی است؟ اینکه دیگر مرگ و میری جلو چشم‌مان نیستش که. اقواممان دارند می‌میرند. حال آدم، آن یک وقتی است که آدم عزیزش را از دست می‌دهد، آنجا یک موقعیتی است؛ اقتضایی دارد که انسان بالاخره حال و هوای مرگ پیدا می‌کند. بیمار خودش را در آستانه مرگ می‌بیند، پیر خودش را در آستانه مرگ می‌بیند؛ ولی ماه رمضان که هیچ‌کدام از این‌ها نیست؛ نه بیماری، نه پیری، نه عزیزت را از دست داده‌ای. چرا اینجا استقبال از این مباحث بیشتر است؟ آمادگی برای گفتن و شنیدن بیشتر است؟ چرا؟ برای اینکه یک کمی خودتوهمی، چغلو، بدِ بدن شکسته، این گنده‌بک یک کمی تکون خورده. ابرِ توهمی که بالای سر ماست، یک کمی چلانده شده، از این حال درآمده. این بت، یک ترکی برداشته. این بتِ «أنْ بتُ منْ»، قلدرِیَا، دم غروب که می‌شود، خصوصاً دم غروب، یک سنجش هنرمندانه بوده که این برنامه مربوط به تجربه نزدیک به مرگ را دم غروب پخش می‌کنند، ساعتش همان موقع است. برخی بزرگان هم برای آن ساعات دستورات خاص توجهی و تذکری و این‌ها می‌دهند و اصلاً همیشه هم -یعنی قرآن در سوره...- آن ساعت، ساعت خوبی است برای توجه و تسبیح.

ساعات پایانی روز، ساعت خاصی دارد. این پرنده‌ها را هم اگر دیده باشید -این را بنده پارسال ماه رمضان کشف کردم، به مناسبت اینکه در روستایی بودیم و خلوتی بود، به جای تاریک و خلاصه خالی. یعنی مثلاً در طول روز شاید یک بار روی صدای ماشینی ده متر آن‌ورتر مثلاً اگر می‌آمد، خیلی سروصدا نبود، خلوت بود- دیدم که دم طلوع آفتاب و دم غروب آفتاب این پرنده‌ها جمع می‌شدند هر روز. این را حالا شماها در شهر، سروصدا زیاد است، کشف نمی‌شود؛ ولی مثلاً اگر یک مدرسه بزرگی باشد توی شهر، جاهایی که وسیع و خلوت است، رصد کنید. تمرین جالب عجیبی است. هر روز این‌ها جمع می‌شوند روی شاخه‌ها، بعد شروع می‌کنند بلندبلند جیک‌جیک کردن. و ساعتش هم عجیب است که دقیقاً یک تایم ثابت همیشگی است. مثلاً تقریباً بیست دقیقه به غروب، یک ربع بیست دقیقه به غروب. عجیب است ها! این اصلاً جزء عجائب است. نمی‌دانم چرا نشنیده بودم قبل از کسی، یعنی نمی‌دانم کشف نشده بوده یا نگفته‌اند؛ چطور بوده؟ و این برای بنده... دیدم دیگر، یعنی خودم به چشم دیدم این قضیه را به طور ممتد که این‌ها هر روز می‌آیند، یکی دم طلوع آفتاب، یکی دم غروب آفتاب، بلندبلند جیک‌جیک. خب این چیست؟ این همان تسبیح این‌هاست که قرآن فرمود: «سَبِّحْ بِكْرَةً وَأَصِيلًا» و «قَبْلَ طُلُوعِ الشَّمْسِ وَقَبْلَ غُرُوبِهَا». قرآن فرمود تسبیح کن قبلِ زدن آفتاب و قبلِ غروب آفتاب.

ساعات خودش حکایتی دارد، عجایبی دارد. این ساعت با آن ساعت فرق می‌کند. تسبیح این‌ها آن ساعت، حالا شاید ساعت‌های دیگر هم تسبیحی داشته باشند؛ ولی این محرز است، مشخص است. آن ساعت این‌ها همه با همدیگر تسبیحشان هم این شکلی است: هم با هم جمع می‌شوند، آن هم سرِ شاخه. نمی‌دانم چه سِرّی در هر کدام از این‌هاست؟ باید جمع شوند، سرِ شاخه باشند، داد بزنند، جیک‌جیک، بلند، به این اَفسِر. این ساعت و ساعت‌ها هم که جابجا نمی‌شود، این بیست دقیقه این‌ها عوض نمی‌شود؛ روز بلند بشود، کوتاه بشود، فلان بشود. خب، این دم غروب، حال انسان، خصوصاً دم غروبش این است: وقت تسبیح. برخی بزرگان، یا کسی میل فندرسکی فندرسکی؟ را بهش گفته بود که این زیارت عاشورا را آن ساعت بخوان، یا قبل طلوع آفتاب بخوان یا قبل غروب. حالا شاید ویژگی خاصی در آن لحظات، آن ساعت و این‌هاست. توجه بالاخره خوب است، توجه به مرگ آن ساعتها خوب است. قبرستان، اگر کسی بتواند قبل غروب آفتاب برود، خصوصاً در ماه رمضان با این زبان روزه، خیلی خوب است. این ساعت، ساعتی است که دیگر آدم همچین دارد خُرد می‌شود. گرسنگی و تشنگی و خستگی این‌ها خُردت کرد، از این طغیان بیرون می‌آیی. سحر هم که خب، باز دیگر آن حکایت خودش را دارد، و جنس سحر با جنس غروب متفاوت است.

غرض اینکه این لطافت از اینجاست. انسان آمادگی دارد که بشنود از نشئه بعدی، از این مستی دنیا یک کم درمی‌آید، از این مستی غرور، از این جفتک انداختن یک کم کم می‌شود. قرآن کریم از همین راهکار و مهارت استفاده می‌کند برای اینکه با ما حرف بزند نسبت به عوالم بعدی و نشئات بعدی. یک کمی می‌شکند مارا، یک کم متوجه می‌کند هیچی نیستیم، طبل توخالی‌ایم، همش یک مشت بادیم، هیچی نیستیم. یک کمی فکر کنیم به خودمان: «یک آب کثیف بدبو...» الان یک کسی -من عذر می‌خواهم از شما که این را از شما می‌پرسم، سؤال بدی است- اولین مطلب، یک کسی یک قطره منی بردارد بیاورد به آدم بدهد، این اصلاً آدم بهش چی می‌گوید؟ توهین کرده. تو گوشش نمی‌زنی؟ چکار می‌شود کرد؟ یک قطره منی چه خاصیتی دارد؟ همه هویت من خدا، تو این چشم و گوش و مغز و لب و دهنم و ریه‌ام داد و بعد صوت ایجاد کرد، حفره ایجاد کرد، از اینجا صوت می‌آید، از آنجا هوا می‌رود، از آنجا می‌شنود، از آنجا می‌بیند. این است هویت مرکزی من، که قطره‌ای که اصلاً تو این عالم مفتی نمی‌ارزد. یعنی اصلاً کی می‌خواهد باهاش چکار بکند؟ اصلاً چه خاصیتی دارد؟ هیچ. بعدش هم که الان حامل نجاساتم، هشتاد کیلو نجاست را دارم حمل می‌کنم: «گمش، خُونَه، بابل و قاعت.» و بعدش هم که به محض اینکه نفسم بند بیاید، چیزی بالا نیاید، این که می‌شود مردار و خودش هم نجس. بعد بوی گند. همین زن و بچه جمع می‌شوند از این بوی گند فرار می‌کنند، می‌روند آن پایین و خاک می‌زنند ؟ که بوی مرده... بعضی مرده‌ها که در فاصله کم، بوی مرده بالا می‌زند. من این را در قبرستان تجربه کردم، یک بوی گند افتضاحی می‌دهد. وضع قبرستان‌ها فاصله‌اش کم است. مثلاً در مازندران چون زیاد اگر بکنند، آب می‌زند بیرون؛ بابلسر و این‌ها. این‌ها خیلی کم می‌کنند، مثلاً پنجاه سانت می‌کنند، شصت سانت. اگر فاصله بیشتر بکنند، به آب می‌رسد. این همین بالا سر قبر که می‌نشینی، بعضی قبرها رطوبتش معمولاً بوش را می‌گیرد. از جایی که قبرها فاصله‌اش کم است، این بوی مرده می‌زند بالا. یک بوی گند، یک بوی گند افتضاح. خب، این هم که آینده من. گذشته و حال و آینده، نجاست، نجاست، نجاست. توجه! همه زندگی‌مان، هستی‌مان نجاست.

بعد سراسر جهل، نادانی، نقص. شاهدش هم این است که هزار و یک انتخاب اشتباه، تصمیم اشتباه. وقتی می‌روی طلاق می‌گیری، یعنی چی؟ یعنی اشتباه انتخاب. تغییر شغل می‌دهی، یعنی چی؟ یعنی اشتباه انتخاب. تغییر رشته می‌دهی، یعنی چی؟ یعنی اشتباه انتخاب کرده‌ای. خانه‌ات را عوض می‌کنی، یعنی چی؟ یعنی اشتباه انتخاب کرده‌ای. جنسی که خریدی پس می‌دهی، یعنی چی؟ یعنی اشتباه انتخاب کرده‌ای. «اشتباه کردم»، یعنی «نمی‌دانم»، یعنی «ناقصم»، یعنی «نمی‌فهمم». انسان خلاصه می‌شود در «نمی‌دانم و نمی‌توانم». این حقیقت انسان است: نمی‌دانم و نمی‌توانم. این می‌شکند آدم را، این حس شکستگی آدم را منتقل می‌کند به اینکه: هستی همین نیست. توهم آدم را می‌شکند. مهم‌ترین رکن توهم، توهم استقلال است. من فکر می‌کنم خودم هستم و خودم به خودم بند هستم.

بعد جالب است این بشر مدرن بدبخت بیچاره از یک طرف حالت استقلال و استغنا دارد، از یک طرف احساس تنهایی دارد. این دوتا نکته عجیبش این است که جفتش هم با هم است. ببین! «عجب، من عاشقم بر هر دو زد.» هم این را دارد، هم آن را دارد. خود را به خودش بند می‌بیند، هم احساس تنهایی می‌کند. البته این‌ها جفتش محصول یک چیز است، در واقع محصول توهم. بعد احساس تنهایی می‌کند. احساس می‌کند هیچ‌کس به درد او نمی‌خورد. هیچ‌کس به کار او نمی‌آید. هیچ‌کس دلسوز او نیست. همه به زندگی خودشان بند هستند، همه مشغول خودشان هستند. کسی به من توجه ندارد، کسی به من محبت ندارد، کسی من را واقعاً خالصانه و صادقانه دوست ندارد. این خودکشی‌ها به‌خاطر چیست؟ این افسردگی‌ها به‌خاطر چیست؟ در این تجربیات نزدیک به مرگ، خصوصاً در این فصل سوم که امسال پخش شده، این چند تا کس اشخاص دیدیم، یکی از نکات خیلی جالبی که دو سه نفر بهش اشاره کردند، این بود: به محض اینکه انسان از این نشئه دنیا منتقل می‌شود، یک لحظه، یک لحظه فارغ می‌شود، خلاص می‌شود، چند لحظه‌ای از شر این توهم. اولین ادراکی که خیلی‌ها پیدا می‌کنند این است: احساس می‌کند در مشت یکی دیگر است. ملائکه را احساس می‌کند. احساس می‌کند حامی دارد. احساس می‌کند حافظ دارد. احساس می‌کند دارد کنترل می‌شود. احساس می‌کند به پا دارد. یک کسی دارد من را می‌برد. یک کسی آن می‌گوید که: «من را انداختند وسط این مین‌ها، اما یک جوری من را انداختند تو این مین‌ها، روی مین نرفتم.» یک کسی من را انداخت و بعد احساسش کردم. احساس کردم افرادی بهم اینجور می‌گفتند. حضورشان را احساس کردم. این توهم استقلال و استغنا و تنهایی از آدم گرفته می‌شود. «در همه لحظات لحظه‌ای نبود که من تنها باشم. «هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ مَا كُنْتُمْ» باهاتونه.» حقیقت توست. نور اوست که بر تو تابیده. تو سایه اویی. احساس استقلال ما، اصلی‌ترین مشکل‌مان. چرا به معاد منتقل نمی‌شویم؟ همه این‌ها به توحید برمی‌گردد.

ما در مورد خدا ادراک‌مان غلط است. ما احساس می‌کنیم خدا یک موجودی آفریده و ولش کرده. زمان دارد، برای خودش است. ولی زمان دارد. این الان این باتری‌هایی که اینجا هست، شارژِ دیگر. درست گفتم اسمش را؟ این‌ها چی می‌شود؟ می‌گذاری شارژ می‌شود، استفاده می‌کنیم، تو این دستگاه می‌اندازی استفاده می‌کنی، تموم می‌شود. فرض کنید الان من این را تولید می‌کنم، می‌آفرینم، اختراع می‌کنم، خلق می‌کنم. خلق ما هم خلق نیست دیگر. مواد اولیه‌اش تو طبیعت است، با همدیگر منظم می‌کنیم، ترکیب می‌کنیم. خلاصه یک شکلی بهش می‌دهیم، صورتی بهش می‌دهیم و این آفریده می‌شود. مثلاً خب الان من این را آفریدم و این انرژی را هم درش قرار دادم که از من نیست، انرژی هم باز جای دیگر است. این الان کامل از من مستقل است. آفریدگار این منم، ولی این از من چیست؟ «آقا، مستقل است.» فقط یک اَجَلی دارد. من یک زمان‌بندی برایش تعیین کرده‌ام. الان روی این نوشته چی؟ سیصد و پنجاه MAh. یعنی چی؟ میلی‌آمپر بر ساعت. یعنی این مقدار کار می‌کند؟ درست است؟ ظرفیتش این‌قدر است. یا این مقدار که برسد، تمام می‌شود. ظرفیتش یعنی حدی برایش تعیین کرده است. حالا فرض بفرمایید که بعضی از این‌ها را مثلاً می‌گویند که این مقدار تایم اگر کار بکند، تمام می‌شود، خراب می‌شود این‌ها. دیگر انقضاء دارند. توی مثلاً این دوربین و فلان و فلان و فلان، این‌ها، این مقدار ساعت کار می‌کند، این مقدار ساعت ضبط می‌کند، این مقدار ساعت فلان می‌کند. یک همچین زمان‌بندی‌هایی دارند دیگر. همین هم دارد که این مقدار ساعت، این مقدار دفعه شارژ می‌شود و این مقدار دقیقه کار می‌کند. ده هزار دقیقه کار می‌کند. این زمان برایش تعیین شده است. خب، این الان مستقل است از من؛ یک اجلی دارد. اجلش هم در خودش است. یعنی با استقلالش دارد می‌رود، اجلش را طی می‌کند و تمام می‌شود، فانی می‌شود. معمولاً تصور ما در ارتباط‌مان با خدا این است، و این اصل اشتباه و غلطی است که این مبدأ تمام توهمات و خطاهاست. خدا، اگر قبول کنیم خدا آفریده -که البته نوع ماها خب اقرار می‌کنیم؛ «مَن خَلَقَ اللّه؟» کفار هم بپرسی می‌گویند: «الله آفریده.»- ولی در عرض خودش، نه در طول خودش آفریده است. «من هم هستم، او هم هست.» نقطه شروعش را، استارت اولیه‌اش را زده. مثل این باتری. من استارت اولیه این را زدم، الان دیگر این برای خودش است. دیگر این که الان وجودش بنده به من نیستش که. بلکه من می‌میرم، این زنده است، این می‌ماند. چقدر چیزها را ما می‌آفرینیم و خودمان می‌میریم و این هنوز هست تا برود اجل خودش را طی کند. این دیگر در اجل خودش است که کاری به من ندارد. آن زمان خودش را دارد دیگر، یک مدت طی می‌کند تا تمام بشود. ما فکر می‌کنیم همین‌ایم. زمان‌بندی داریم، طی می‌کنیم تا تمام بشود که مدتش تمام می‌شود دیگر. و خب دیگر همین است دیگر. زندگی همین است. یک موجود مستقل این‌قدی با این محدوده. چیز دیگری نیست. اگر هم باشد، همان‌جور که من اینجا مستقل بودم، آنجا هم مستقل‌ام. بازی استارت دیگر است دیگر. خدا می‌خواهد بزند دیگر، با یک سری امکانات و توانمندی‌ها و خوبی‌ها و خوشی‌ها که اینجا بهم داده بود. خب، طبعاً آن‌ور هم بهم دوباره می‌دهد. باز هم مستقل. یک استارت دیگر. فقط تو زمان دارد یا ندارد. توهم ماست نسبت به نشئه دنیا و نشئه آخرت که نشئت گرفته از چی؟ از توهم ما در ارتباط‌مان با خدا.

در حالی که اصلاً رابطه ما با خدا این نیست. رابطه ما با خدا، رابطه وجود رابطی عین ربط است، عین ربط. رابطه تصویری است که تو تلویزیون می‌افتد از آن شخصیت حقیقی. الان شما مثلاً آقای حیاتی دارد اخبار می‌گوید. حیاتی الان دیگر حیات اخبارش سر رسید، سال‌هاست. تلویزیون خانه‌ات داری می‌بینی، کی است؟ حیاتی است. مطمئنی آقای حیاتی است؟ این خود حیاتی است؟ یا صورت حیاتی؟ یا انعکاس حیاتی؟ بعد صدایش را بالا می‌بری، پایین می‌آوری، صدایش را قطع می‌کنی. صدای حیاتی مگر می‌توانی قطع کنی؟ صدای حیاتی مگر قطع می‌شود؟ تصویرش را مات می‌کنی، رنگش را بالا می‌بری. چی می‌گویند؟ کنتراست می‌گویند چی می‌گویند؟ بالا می‌بری، پایین می‌آوری. رنگش عوض می‌شود، زرد می‌شود، آبی می‌شود. حیاتی، حیاتی است. این انعکاس حیاتی، یک سایه از حیاتی است. از یک جهت دوتاست، از یک جهت... از یک جهت یکی. «ساکت باش ببینم آقای حیاتی چی می‌گوید.» حیاتی چی می‌گوید؟ آقای حیاتی... ذکر خیر ایشان شد. شاید مثال دیگر. حالا چرا هی اسم ایشان را آوردیم تو این جلسه؟
بله، سال‌هایی که ایشان زحمت کشید و این‌ها، هرچند پایان تلخی داشت، ولی خیلی سال‌هایی که زحمت کشید، آن پیام‌های حجی که ما ازشان می‌شنیدیم، لحنانه‌ترین ؟ قشنگ ایشان. پیام رهبر انقلاب. خود همان پیام رهبر انقلاب با آن لحن، با آن آهنگ. بعد آقای حیاتی آخرش می‌گفت: «سید علی خامنه‌ای.» پنج، پنج، 92. سید علی خامنه‌ای محمدرضا حیاتی. آقای حیاتی می‌رفت تو آن فضا که آنجا چقدر رسمی و جدی می‌خواند. چون دیگر حیاتی نبود آنجا. دیگر سید علی خامنه‌ای بود. حیاتی شده بود مظهر سید علی خامنه‌ای. «سید علی خامنه‌ای از طرف...» مثلاً اینی که شنیدید، مثلاً کلمات نه اصلاً این لحن. «بسم الله الرحمن الرحیم. آیه «يَا أَيُّهَا النَّاسُ بِالْبَيْتِ الْعَتِيقِ» اول شروع می‌کند یک آیه خواندن و بعد خطاب به مردم و فلان.» و شد پیام حج. و بعد همان را مثلاً می‌گرفتند، منتشر می‌کردند، می‌گفتند «این صدای ایشان است.» می‌گفتند: «این حرف‌های رهبر انقلاب است.» یعنی فانی می‌شد محمدرضا حیاتی در سید علی خامنه‌ای. به پاس همین فنای ایشان هم دیگر اسم ایشان را آورد یم. آنجا دیگر محمدرضا حیاتی نبود. هرچی بود سید علی خامنه‌ای بود.

مثال‌های قشنگی است برای بحث‌های فنا و این‌ها. اگر روی این‌ها دقت بشود. خامنه‌ای بود هرچی داشت می‌گفت. بعد ما اعتماد محض داشتیم. اگر یک کلمه جابجا می‌کرد، ما گفتیم: «سید علی خامنه‌ای این را گفته دیگر.» ما که متن را... ما حیاتی را می‌دیدیم، آن را هم می‌شنیدیم. هرچی که آن می‌گفت. آن فنای تامی که پیغمبر اکرم دارد و هرچی می‌گوید حرف خداست، همین‌ها. «مَا يَنْطِقُ عَنِ الْهَوَىٰ إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَىٰ.» پیغمبر نمانده؟ پیغمبر مانده یا نمانده؟ «مانده.» «وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَكِنَّ اللَّهَ رَمَىٰ.» آن وقتی که تو تیر انداختی، تو تیر انداختی، ولی تو ننداختی، خدا انداخت. آخر من انداختم یا نینداختم؟ آخر تصویر تلویزیون خود حیاتی است یا انعکاس حیاتی؟ آخر دوتا یا یکی است؟ دوتا که چه عرض کنم؟ صد میلیارد. چند تا تلویزیون داریم شما؟ تو خود خانه‌ات سه تا تلویزیون. تو این گوشی تلوبیون می‌زن ؟ ده نفر نگاه می‌کند. نگاهی به دوستان، تماس می‌گیریم. به کرّات پیش آمده از این‌ها زیاد داریم. از این پیام‌ها و گفته‌ها روی این‌ها. دیگر حالا بالاخره این هم ابتلای مردم است دیگر، یک صدای نکره‌ای را باید تحمل بکند. خدا پوشانده. حالا بعداً تبلت ؟ باطن ما که کوسه، رسوایی ما که، خدایی نکرده اگر برملا بشود، آن وقت دیگر همه این‌ها می‌فهمند که کی بودیم. حقیقت... غرض از اینکه می‌گوید همین‌جایی. یک نفر یا چند نفره؟ چند میلیارد نفره. یک نفر در این بحث‌های مجازی و فلان و این‌ها. این بحث‌های رسانه‌ای خیلی تو این بحث عالی است. بحث تجلی و این‌ها. قدیم خیلی زور می‌زدیم برای بحث تجلی، آینه و فلان و این‌ها. آینه باگ دارد، یک کمی مثالش مشکل دارد. این مثال تلویزیون خیلی مثال قشنگ و دقیقی است. الان این تصویر آقا. تو گوشی‌ات داری نگاه می‌کنی. بنده خدا سرِ لخت. ولی حالا دو تایی همدیگر را دارند می‌بینند.

یکی از رفقا تصویری با آمریکا یکی از دوستان تازگی تصویری تماس گرفته بود. پشت فرمان بود، بعد داشت خیابان‌ها را نشان می‌داد. پرچم آمریکا آن بالا بود، می‌وزید. می‌گفتم: «دکتر، من عادت ندارم آن بالا ببینم. همیشه زیر پا دیدم. تو زندگی‌ام سابقه نداشته پرچم آمریکا را در اهتزاز ببینم.» اینجا الان آقا، مستقیم تو تو آمریکایی، تو آن صحنه داری می‌بینی. خودش است یا دو تاست؟ این دو تاست. چیش دو تاست؟ تجلی‌اش دو تاست. این تجلی آقای حیاتی. چند میلیارد. بعد بنا به گیرنده تو و اعمال تو بر این گیرنده، این تجلی عوض می‌شود. تو جنبه‌های عدمی‌اش، نه وجودی‌اش. وجودی‌اش همان لحن و کلام و گفتار و علم و سواد و این‌هایش است. آن را که نمی‌توانی نفوذ بکنی. ولی صدا بم باشد، زیر باشد، یک ایکس باشد، دو ایکس باشد. در برنامه «زندگی پس از زندگی»، اولش که می‌خواهند قضیه را تعریف بکنند، چی ؟ تیکه اصل تجربه را با یک ایکس می‌شنویم که دیگر وقت خیلی گرفته نشود. من اصل قضیه دستمان بیاید که آن هم معمولاً کوتاه است. حالا این چند قسمتی مختصری است از اصل تجربه. غرض اینکه تو مطلب او که دیگر نمی‌توانی نفوذ کنی، تو دریافت این تجلی. تصویر مات می‌شود، روشن می‌شود، رنگش فلان می‌شود، کنتراستش اینجوری می‌شود، آنجوری می‌شود. صدا کلفت می‌شود، فلان می‌شود. دریافت شماست. دو تا می‌شود، سه تا می‌شود، ده تا می‌شود، صد تا می‌شود. کوچک می‌شود، بزرگ می‌شود. این تصویر را می‌اندازی روی پرده سینما یا تو گوشی‌ات نگاه می‌کنی. این همه تو تجلی. آن آقا که خودش خودش خودش است. تجلیات او، و اعمال می‌کنی، اراده داری، اراده تو تو تجلیات نافذ است، تو دریافت.

بعد این تلویزیون شما نیم‌سوز شده، کنترل تق، کوبیده این پایین. این پایینش تصویر نمی‌افتد. یکی از این مشاهیر ؟ را دعوت کرده بودیم خانه‌مان. یکی از این اساتید بذله‌گو را هم دعوت کرده بودیم. فلان، ما بچه‌مان پایش گرفته به تلویزیون، تق افتاده، شکسته. چند وقت است تلویزیون، تلویزیون نصف تصویر مبهم است. دیالوگ بذله‌گویی‌مان باز شد.
آخوندها را چون همیشه تو تلویزیون از کمر به بالا نشان می‌دهند، این مردم خیلی اصلاً تصورشان نسبت به این‌ها تصورات دیگری است دیگر. بعد یکی از رفقا می‌گفت رفته بودم مغازه میوه‌فروشی میوه بخرم. بچه یکهو داد زد، گفت: «مامان! مامان! آخوند پا دارد! آخوند پا دارد!» من که ندیده بودم. ؟ تصورِ این بوده بنده خدا. به چی برمی‌گشته؟ به اینکه همیشه ارتباطش با تجلی بوده، نه با حقیقت. از دریچه تجلی می‌دیده. نسبت وجودی ما با خدا، آقا جان، چیست؟ نسبت تجلی است. اگر کلام، اگر حرف است، اگر علم است، اگر قدرت است، اگر حیات است، هرچی کمالی‌اش مال او. اینجا خبر را دارد می‌خواند، اتفاق را دارد گزارش می‌کند. هرچی کمالی‌اش مال آقای حیاتی است. صدا قطع و وصل می‌شود، تصویر مات است. تصویرهای حیاتی که مات نیست که. این اگر خراب است، مشکل دارد، رقص دارد ؟، این مال تلویزیون تو است. خبر مال آقای حیاتی است. نقص مال تلویزیون تو. وجود مال خودش است. عدم مال خودت است، مال تلویزیون توست. مشکل تلویزیون توست. صدا بریده‌بریده می‌آید. آیا حیاتی که بریده‌بریده حرف نمی‌زند؟ قطع و وصل می‌شود، مال گیرنده است. او خودش که این‌ها را ندارد که. خودش اخبار را نشسته، دارد حرف می‌زند، سالم و شفاف و واضح. و خبر هم درست دارد می‌گوید، و خبره است، و استندآپ نمی‌کند، دارد خبر می‌گوید. اگر احساس می‌کنی آقای حیاتی دارد استندآپ می‌کند، احتمالاً این را میکسش کرده‌اند یا خط روی خط شده، یک مشکلی پیش آمده: ظرف ادراک.

لذا علامه در المیزان می‌فرماید که اصلاً ما متشابهات در قرآن نداریم. می‌گوید: «متشابهات از گیرنده توست که مشکل دارد. شده متشابهات.» این را همین جا نگهش می‌دارم. بقیه‌اش را فردا بیایید با همدیگر. و صلی الله علی سیدنا محمد و آله.

نظرات کاربران

هنوز نظری ثبت نشده است.