جلسه هفتم

جلسه هفتم

درآمدی بر برزخ در المیزان

معرفی

ظرف ادراک ما، عامل ایجاد متشابهات
اصل حقایق در عالم مجردات
دست عامل بروز قدرت
نظریه روح معنا
هر چه در عالم هست‌، اصلش پیش خداست.
نازل شدن حقایق در قدر
بدن برزخی، تجلی روح انسان
المیزان تجلی علم خداست.
ما فقط خدا رو می‌شناسیم.
نسبت انسان به خدا نسبت هیچ به توان بی‌نهایت
فهمیدی مخلوقی!!! پس عالم دیگری هست.
هرچه در علم پیشرفت کردی باز هم تحت اراده واحاطه خدایی
معرفت نفس از تجرد برزخی شروع می‌شود.

متن کامل

!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم.
نکته پایانی که دیروز در جلسه قبل عرض شد این بود که اصلاً «متشابه» در قرآن، ظرف ادراک ماست که باعث شده ما درست نمی‌فهمیم. حالا یک بحثی است و باید مفصل در موردش بحث کنیم که در این نشئات، ما در پایین‌ترین نشئه وجودی قرار داریم و این تجلیات، مرحله به مرحله آمده پایین و اینجا دیگر با ضعیف‌ترین گیرنده و درب‌و‌داغون‌ترین و درپی‌ت‌ترین و محدودترین گیرنده داریم می‌گیریم. شما تصور کنید این چند تا برش را. مثلاً تصویر اصلی را با گوشی گرفتند، بعد باز از روی گوشی، از روی گوشی گرفتند، باز از روی گوشی، از روی گوشی گرفتند. هر چه هم این گوشی‌ها که آمده جلو کم‌کیفیت‌تر و با پیکسل پایین‌تر و اینا شده. با یک گوشی خیلی باکیفیت، تصویر اصلی را گرفتند. با یک گوشی با کیفیت پایین‌تر از آن گوشی، عکس گرفتند. باز از آن آمده پایین. یک تصویر مات و مبهوت، غلط‌اندر‌قلوط (پیچیده و درهم) است، این ماجرای ما و این نشئات.

بگذارید یک بحثی ملاصدرا دارد که بحث فوق‌العاده‌ای است. ادراکات ما چقدر مشکل دارد. ما می‌گوییم دست، دست چیست؟ آقا، دست، دست چیست؟ بعد می‌گویند که خدا دست دارد. می‌گوییم که خب، می‌دانی خدا دست ندارد، ولی حالا یک چیزی شبیه همین که ما می‌گوییم، دارد. این را اصل گرفتیم، می‌رویم بالا. یک چیزی شبیه به آن *فرق* می‌گیریم، نسبت می‌دهیم به خدا. بدن برزخی هم دست دارد، ولی نه از جنس این دست. ملائکه هم دست دارد، نه از جنس این دست. خدا هم دست دارد، نه از جنس این دست. «یدالله»، این را اصل گرفتیم، حقیقت گرفتیم. آن‌ها را مجاز می‌دانیم، دیگر. آن‌ها مجاز است. از باب شباهت به این، به آن می‌گویند. ملاصدرا می‌گوید: «نه آقا جان، اصلاً تو عالم فقط خدا دست دارد، اصلاً فقط خدا چشم دارد.» اینی که آمده پایین پایین پایین پایین، ده تا برش خورده، شده این دست، این مجاز است و مجاز است و مجاز است و مجاز. البته مجازها نه غلط است، اشتباه نکنید! یک مجاز داریم، یک غلط داریم، قاطی نکنیم با همدیگر. مجاز می‌گوییم، نگو غلط است. نه، این دست است، ولی دست مجازی است. دست واقعی مال خداست. تصور بکنید. نه یعنی پنج تا انگشت ازش بگیر، این دست است. اینجوری که وصله به کتف ازش بگیر. صورت ازش بگیر. آن ابزاری که کسی با آن اعمال قدرت می‌کند، قدرتش را بروز می‌دهد، ابزار. ولی از این پیراه‌های ذهنی بیا بیرون. دست و بال و این چیزها. برو بالای بالای بالا. هیچ محدودیتی توش نگذار. هیچ صورتی توش نگذار. هیچ نقصی توش نگذار. نظریه معناست که تو بحث‌های قرآنی مطرح می‌شود، اصلاً فقط خدا دست دارد. اصلاً خدا اصلاً قلم واقعی آنجاست. کرسی واقعی آنجاست. عرش واقعی آنجاست. این‌ها مجازند. بهش می‌گویند: عرش، کرسی، قلم، دست، چشم. این‌ها مجاز است. همه عالم مجاز است. اینکه ما اینجا هستیم، مجاز است. خواب، خیال، ده تا تصویر. تصویر در تصویر. شما یک تصویر را تو آینه می‌بینی، بعد تصویر از تو آینه می‌افتد تو سنگ. تا حالا دیدی تصویر تو سنگ؟ دیدی روی سنگ تصویر می‌افتد. حالا تصور کن تصویر از آینه افتاده روی سنگ آینه. بعد از آینه افتاده روی سنگ، چقدر این تصویر مبهم می‌شود. حالا تصور کن از آن سنگی که شفاف‌تره، افتاده روی سنگ کدرتر. تصویر این را اینجا ببینی.

قضیه فیلی که برده بودند تو تاریکی، دست می‌مالیدند، می‌گفتند این چیست؟ ٱ ناودان، یکی دیگر می‌گفت: دو تا ستون، یکی می‌گفت: فلان. که مولوی خیلی قشنگ دارد. انسان کامل قشنگ از این مثال استفاده می‌کند برای شناخت انسان، که هر کی یک گوشه‌اش را دیده و یک چیزی گفته، این تو تاریکی اینجوری انسان دارد حقیقت را بخواهد کشف بکند. این‌ها نیست پس ما اول رابطه با خدا باید کشف بشود. رابطه ما تجلی است و این تصویر خداست. «یک فروغ رخ ساقیست که در جام افتاد». از آن جام به جام بعدی افتاد. از آن جام به جام بعدی افتاد، به جام کدرتر و تیره‌تر و تاریک‌تر، پایین‌تر و آلوده‌تر. این نشئاتی است که حقیقت هستی که خدای متعال است، کمالاتش جلوه کرده و همین‌جور تنزل کرده آمده پایین. در آینه افتاده که آن آینه، جان محمد مصطفی صلی الله علیه و آله و سلم، پیامبر اکرم (ص) آینه تمام نما، تمام‌عیار. همه حقیقت آنجا صاف زلال شفاف نشان بدهد. از آن آینه به آینه، از آن آینه به آینه، از آن آینه به آینه. این آینه‌ها هرچی آمده پایین‌تر، کدرتر، کوچک‌تر، محدودتر. از جان پیغمبر اکرم (ص) افتاده به جبرئیل. از جبرئیل افتاده به ملائکه نازل‌تر. از آن‌ها افتاده، آمده پایین پایین پایین. ان‌شاءالله بحث خواهیم کرد مفصل جلوتر. «تنزّل القرآن إلی عندنا خزائنه و ما عندنا عندنا». گفتم «عندالله اندکم». «عندنا» پیش ماست. همه چیز حقیقتش اینجاست. بعد تنزل پیدا کرد قدر معلوم. با قدر هم تنزل پیدا کرده، یعنی هی ظرف‌های کوچک‌تر و محدودیت‌هایی آمده. هی تقدیر شده، برش خورده. کوچک کوچک کوچک کوچک. دست. این دست صورتی در زیر دارد، آنچه در بالاست. می‌گوید: این دست صورت است از یک دست حقیقی که تو عالم برزخ است. دست واقعی آنجاست. این مجاز، این فیک آن است. دست واقعی، دست بدن برزخی توست، نه این دست تو. چشم بدن برزخی توست، نه این چشم تو. الان هم که ماها داریم با همدیگر ارتباط برقرار می‌کنیم، می‌بینی، می‌گویی، «می‌ری می‌آیی»، اصلش به همان بدن و همان وجودها. تنزل آن اینجاست و این بدن، جلوه آن است.

حالا در مورد این بحث می‌کنیم، ان‌شاءالله. آن خودش باز چیست؟ آن بدن برزخی باز خودش تمثل روح، تجلی روح، یعنی تجلی کمالات و ویژگی‌ها و صفات و ملکات روح است. ملکه درندگی او جلوه کرده در یک سری دندان‌های تیز اینجا تو این دنیا، تجلی شده. همین اخلاق گندش، با یک من عسل نمی‌شود خورد. یک کلمه می‌گویی، داد می‌زند. اخلاق سگی، این هم سگش است. دندانش دیده نمی‌شود. بدن برزخی‌اش را اگر ببینی، دندانش هم می‌بینی، پارس کردنش را می‌بینی، قلاده‌اش را می‌بینی، دست و پایش را می‌بینی، گوش‌های تیزش را می‌بینی. بدن برزخی‌اش را دارد. بدن برزخی‌اش هم که این را دارد، این باز تجلی ملکات اوست. ملکه غضب افسارگسیخته تربیت‌نشده. درست شد. آن می‌شود حقیقت عالم عقلی او. فراتر از عالم مثال و عالم برزخ است. آن تو قیامت خودش باهاش مواجه می‌شود. این تنزل و تجلی است. کمالات چیست؟ علم آمده پایین پایین پایین پایین، شده این کلماتی که علامه طباطبایی دارد حرف می‌زند. علم می‌بارد. دارد می‌نویسد، علم. این المیزان. آیت‌الله جوادی می‌فرمود: «روز قیامت خدا به این کتاب قسم می‌خورد.» «نون و القلم و ما یسطرون». قسم می‌خورد خدا به قلم علامه طباطبایی. قسم خورد به این قلم. این قلمی است که علم از این قلم، «الم» می‌چکد در تکانی که می‌خورد. یک حقیقتی دارد تنزل می‌کند تو عالم ماده. جابجایی که می‌کنی، قلم را حرف می‌زند. این دهان که باز می‌شود، کلمه‌ای که از دهان او بیرون می‌آید، حقیقتی است که دارد افشا می‌شود. آیت‌الله بهجت، شما ببینید حرف می‌زند. امام خمینی حرف می‌زند. حقیقتی است که از این دهان می‌آید بیرون. خب، این بدن مادی اوست، بدن برزخی او، عالم عقل او و همین‌طور برو بالا. این خودش را آینه کرده، آینه شفافی هم کرده برای آن آینه حقیقی که نفس محمدی (ص) است، که پیغمبر اکرم (ص) است، که جان پیغمبر اکرم (ص) و اهل بیت (ع) است.

آینه حقیقی آن است. تمام کمالات و تمام حقیقت آنجاست. هر چقدر آینه‌ات را زلال کنی، شفاف کنی، در برابر آن آینه قرار بدهی، کمالات آنجا می‌تابد. هرچی آینه‌ات را در برابر شیطان قرار بدهی، در برابر ملکات شیطانی و رذائل و این‌ها، قرار دهی، هم تیره و تاریک و کدر می‌شوی. به هم. همه هرچی هست، نقص است که بروز پیدا می‌کند، نه کمال. و این حقیقت زندگی ماست و این نسبت ما با خداست.
لذا آن دوستی که می گوید: «خدا چه‌ چیزی را می‌خواهد اثبات بکند آخرش؟ حالا خلق کردی که چه‌چیزی را اثبات بکنی؟» مثل اینکه بگویی: «حالا مثلاً این تصویر را فرستادی توی گیرنده ما که چه‌چیزی را اثبات بکنی؟» اثبات بکنم؟ اثبات نمی‌خواهم بکنم. دارم حقیقت را افشا می‌کنم. «کنت کنزاً مخفیاً». که البته گفتند ظاهراً درست‌ترش «خفیاً» است، «مخفیاً» معنا ندارد. «کنت کنزاً فاحببتُ». که گفتند عرفا اینجا بحث کردند دیگر. که خدا هم عاشق بوده و اصلاً مبدأ پیدایش هستی، عشق خدا بوده. دوست داشتم. «احببتُ آن اعرف» دوست داشتم شناخته بشوم. شناخته بشوم یعنی چی؟ نه اینکه تو بودی، می‌خواستم خودم را بهت نشان بدهم. یک وجود مستقلی بودی، خواستم بهت بفهمانم. خواستم یک چیزی بیافرینم که جلوه من باشد و کمالم توش بروز پیدا کند و در اثر دیدن کمالی که همه حقیقت او را شکل داده، کمال من را ببیند. ان‌شاءالله که مطلب جا افتاده باشد. یکم باید، اگر کسی نفهمید، ولی، چند ثانیه برگردد عقب دوباره گوش بدهد. درست شد؟ نه اینکه تو بودی، من هم بودم، خواستم خودمو به تو نشان بدهم که حالا تو قبول کنی. خواستم بودنی بهت بدهم که همه آن بودن تو بشود کمال من، باشی به بودن من و به کمال من. که همه بودن تو، کمال من باشه و من شناخته بشم. «فخلقت الخلق لکی اعرف». خلق را خلق کردم تا شناخته بشم. دوست داشتم شناخته بشم. دوست داشتم این تصویر تلویزیون پر کنه. دوست داشتم گیرنده‌های شما را پر کنه. درست. و اصل این گیرنده را اصلاً بهت بدهم. اصلاً خلق کنم گیرنده. خود تو، گیرنده‌ات، همه چیز. ظرف که دریافت بکنی. که بگیری، که بفهمی. نه که تو باشی، منم باشم. پس ما وجود مستقل نیستیم. مبدأ تمام مشکلات و توهماتمان همینه. ما اول باید بفهمیم که نسبتمان با خدای متعال، نسبت عکس، نسبت انعکاس، نسبت تلویزیون. البته فهم این سخت است. الان ذهنمان ممکن است تصدیق بکند ولی تا بخواهد باور قلبی بشود، جان؟ مگر می‌شود به این راحتی آدم از استقلال در بیاید؟ از این «انا انا» گفتن، آنکه ابلیس بود، شش هزار سال عبادت کرده بود. یک «انا»ی قلدری پشت این همه سجده‌ها گنده کرده بود، آخر هم زدش زمین. مگر این «انا» این آدم نجات پیدا می‌کند؟ «هذا لی». بهش رحمتی می‌دهم، می‌گوید: «هذا لی». خودش را می‌بیند. استحقاق از خودش می‌داند. قدر اصیل می‌بیند. کجا اصل مستقل می‌تواند برازنده این نعمت و رحمت بداند؟ الان هم که یک مدتی فاصله افتاده بین او و رحمت، از این شاکی بود، ناراحت بود. در به فراخور خودش نمی‌دانم، از خدا شاکی بود. «مشکلی دارم.» وقتی هم که بهش می‌دهم، می‌گوید: «آفرین! الان شدی خدای خوب. فهمیدی باید به چه کسی بدهی.» این رویکرد و این توهمات باعث شده که انسان از این نشئات غافل بشود. اگر این شکست، اصلاً نیازی انسان ندارد به اینکه متوجه بشود. می‌فهمد تو دست یکی دیگر است. می‌فهمد تنها نیست. می‌فهمد مستقل نیست. کس دیگری دارد اداره می‌کند او را. و این تماماً نیاز و فقر و وابستگی و ربط به یک کسی دیگر است. این می‌شود وجود.

این تصویری که اینجا دارد تو تلویزیون نشان می‌دهد به حسب آن صاحب تصویر. آقای حیاتی را مثال می‌زدی. تصویر آقای حیاتی به قیاس خدای حیاتی تلویزیون نشان می‌دهد. نسبت به او چیست؟ وجود حیاتی آنجا وایستاده، گردنش را این ور می‌کند. چیزی می‌تواند بگوید؟ می‌تواند بگوید: مثلاً می‌آیم یا نمی‌آیم؟ یا بگذار فکر کنم. «کن فیکون» او تکان می‌دهد، این هم تکان می‌خورد. ربط محض، فقر محض، وابستگی محض، تأثر محض. تصویر سیاه است. تصویر تکان نمی‌خورد اصلاً. آقای حیاتی نیست تکان بخورد. یک صدایی فقط می‌آید. آن دیگر مال گیرنده تو است. گیرنده سالم باشد می‌فهمی. گیرنده‌هامان دچار ابهام، توهم، ظلمت می‌شود. تاریکی می‌شود، سیاهی می‌شود. فکر می‌کنیم مستقلین، فکر می‌کنیم خبری نیست. تلویزیون سوخته. می‌گوید: «حیاتی کیست؟ این کیست؟ این، این کیست؟» برنمی‌گردد به اینکه این آدم شناخته شده نیست. مشکل تو تلویزیون تو است. خدا پیش همه شناخته شده است. معروف عند کل احد. ما خدا را کامل می‌شناسیم. خدا را از خودمان بهتر می‌شناسیم. بلکه اصلاً ما فقط خدا را می‌شناسیم. خب، مشکل چیست؟ چرا الان من حسی ندارم؟ ماشینی که تلویزیونم، گیرنده‌ام سوخته، افتاده تو حجاب‌های ظلمانی. ادراک من افتاده در حجاب‌های ظلمانی و وهمی. اگر از این ظلمات وهم در بیایم که گفتیم اصل وهم هم استقلال، توهم استقلال است. که من به خودم بندم. خودم از خودم آمدم. خودم به خودم آمدم. خودم برای خودم آمدم. خودم با خودم آمدم. این چهار تا «از خودم»، «با خودم»، «برای خودم»، «به خودم» یعنی به خودم بندم. از این چهار تا اگر در آمدم که یک وقتی می‌شکند. چرا تو هواپیما تکان می‌خورد، یکهو آدم حالش عوض می‌شود؟ این از خودم به خودم این‌ها یکهو می‌شکند. خودت بدو، یکهو می‌شکنی. به محض اینکه می‌شکند اصلاً لازم نیست کسی بهت بگوید. یکهو احساس می‌کنی به یک جایی بند هستی. همان لحظه یکهو احساس می‌کنی مال یک جای دیگر هستی. احساس می‌کنی اینجایی که توش بودی فیک بود، تقلبی بود، مجازی بود، سرکاری بود، خواب بود، خیال بود، وهم بود، نبود. اصلاً نبود. کجا بود؟ مال جای دیگر. معاد. قرآن نیامده بنشیند پا تخته دو ساعت حرف بزند، بهش با رسم شکل این را بگوید، آن را بگوید. این اصلاً اطلاعات تلمبار بکنم با اینکه حل نمی‌شود قضیه.

تو باید بفهمی که خودت به خودت نیستی، از خودت نیستی، با خودت نیستی، برای خودت نیستی. چه شکلی این را بهت فرمان دهم؟ سوره واقعه که بحثش را داشتیم، «و لقد علم» (سوره واقعه، آیه ۶۲). اصلاً خدا برای توجه به نشئه بعدی در مورد نشئه بعدی صحبت نمی‌کند. توجه به همین نشئه‌ای که توش هستیم می‌دهد. بفهم کجایی، حالیت چیست، حواست هست چیست. الان حالیت نشئه اول است؟ اینجا نشئه اول است؟ فهمیدی چیست داستان منی و فلان و این‌ها؟ تو فهمیدی چی شد؟ فهمیدی از چه چیزی آمدی؟ فهمیدی چه‌چیزی را تحویل گرفتم، چه‌چیزی را تحویل دادم؟ و فهمیدی هنوزم همانی، همان نسبت و هنوزم با من داری؟ نسبتی که عوض نشد که. صورت‌بندی روی منی عوض شد. مگر نسبتش عوض شد؟ یک قطره منی. ننه روش اثر داشت؟ بابا روش اثر داشت؟ کی، خودش روی خودش اثر داشت؟ کی روش اثر داشت؟ کی این را برداشت از صلب پدر، رحم مادر منتقل کرد؟ از بین آن همه اسم بهم همزمان، یکی را برداشت آورد تلقیح کرد با تخمک. اصلاً تلقیحش کرد. بعد نگهش داشت. بعد آرام آرام رشدش داد. رشدش داد. ننه روی این اثر دارد، بابا روی این اثر دارد. کی روی این اثر دارد؟ بعد نسبتش با خدا چیست؟ هیچی. تو دست خداست. هیچ هیچ هیچ هیچ، به توان میلیارد، هیچ به توان بی‌نهایت. عوض می‌شود؟ مثلاً چشم که پیدا می‌کند، دیگر کسی می‌شود؟ به خودش می‌آید. دیگر من چشم دارم، فبصیر. من به چشم، من گوش دادم. از کجا آوردی این را؟ الان لب و دهن پیدا کردی، یعنی دیگر کسی شدی؟ الان دیگر مستقل شدی؟ الان دیگر مال خودت شدی؟ همان اسپرمی. همان قدر به من محتاجی. همان هیچ محض، که هیچی از خودش نداری. «لا أملک لنفسی نفعاً و لا ضرّاً». نه می‌توانم به خودم نفع برسانم، نه ضرر برسانم. هیچی هیچی هیچی هیچی. دیگر یک هیچ معلق که تو مشت یکی دیگر است. خب، الان فرق کردی؟ من و شما جوان شدیم. قلدر شدیم. می‌رویم می‌آییم. معامله می‌کنیم. خانه می‌خریم. ماشین می‌خریم. فلان می‌کنیم. زن گرفتیم. زنمون را دست بلند می‌کنیم. لگد می‌زنیم. جفتک می‌اندازیم. چرا؟ حواس‌مان از همان اسپرم ایم. نسبتمان که به خدا عوض نشد که. صورت این اسپرم عوض شد. اسپرم تا الان یک قطره لزج بدبوی گندو بود، حالا صورت پیدا کرد. حالا دماغ، ابرو، مو پیدا کرد. آمد تو دنیا، ضعیف و ناتوان. صورت‌بندی رشد کرده. همان است. «نحن خلقناکم». بعد این خلقت خدا فقط استارت را نمی‌زند. بقیه‌اش را به خودت بسپارد. لحظه به لحظه دارد اعمال می‌کند بر همان اسپرم که صورتش عوض شد. ما می‌فهمیم این حرف‌ها را یا نمی‌فهمیم؟ اگر بفهمیم، دیوانه می‌شویم. خود گوینده‌اش نفهمیده، برکت نفس پاک این مخاطبین و عزیزانی که گوش می‌دهند با دل شکسته، این سحری ماه رمضان، شب قدر، یک وقتی دعا کنند. جدا، ما به این دعاها و نیاز داریم که این گوینده بفهمد این‌ها را. خودش حالیش بشود چی می گوید. اول درست حرف بزند. بفهمی چه بگوید. باید بفهمد چه می‌گوید. همانیم، همان اسپرمی. اسپرم برای خودش چه‌کاره است؟ چی دارد؟ اسپرم چی دارد؟ آقا، اسپرم چی دارد؟ الان چی دارد؟ تو بگو. «و منی یمنی». «خلقناه من نطفه». «نطفه امشاج». تعابیر مختلفی: «جعلناه سمیعاً بصیراً». «من صلصال کالفخار». تعابیری که دیگر هر کدامش عالمی است از معارف و حقیقت. آمدیم تو دنیا، فکر کردیم کسی هستیم. هی رشد کردیم، بزرگ شدیم. مخصوصاً جوانی دیگر مستی به اوج می‌رسد. دیگر مستی جوانی، قلدری. خیلی دیگر احساس توانمندی می‌کند. احساس زور داری می‌کند. احساس می‌کند می‌فهمد. حالیش است. می‌تواند. می‌داند. این حجاب اصل ما برای فهم نشئه بعدی است.

پس اصلاً نیاز به دو دو تا چهار تا برهان نداریم. قرآن هم اصلاً برهان و این‌ها را نیاورد. قرآن فقط گفته که حالیت مخلوقی یا نه؟ نسبتت با من چیست؟ نسبتت همان نسبتی که وقتی اسپرم بودی داشتی. همان است. عوض نشده. نسبتت با من قبلش هم همین بوده، بعد الان هم همینه، بعدش هم همینه. همین. کلاً با من فهمیدی؟ حالیت است؟ خب، چرا حالا حالیت نمی‌شود که نشئه دیگری هست؟ چرا نمی‌فهمی که می‌برمت یک جای دیگر؟ اصلاً انسان از این خودش یک لحظه غافل بشود، این خود توهمی منتقل می‌شود به اینکه نشئه دیگری هست. یکهو پی می‌برد به یک وجود بی‌نهایت، به یک زندگی بی‌نهایت. می‌فهمد تو دست یکی دیگر است. می‌فهمد مال یک جای دیگر است. اصلاً مال یک جای دیگر است. می‌فهمد اینجا دنیا غریب است، غریب دنیا. اصلاً من اینجا تو غربت هستم. اینجا نیستم. اگر من فهمیدم من این نیستم، می‌فهمم من مال اینجا هم نیستم. چرا من باورم نمی‌شود که من مال اینجا نیستم؟ چون باورم نمی‌شود که من این نیستم. قرآن از این فضا وارد حرف شده. چقدر متفاوت است با چیزهایی که ما معمولاً بهش می‌پردازیم. بچه‌ها شروع می‌کنیم از، اگر بخواهیم مواد را بگوییم خوب است. تذکر خدا به بهار و این‌ها را هم که می‌دهد، خوب است. ولی تذکرش یک فاز دیگری دارد. الان این درخت مرده را تو زمستان آبش مگر نمی‌دهی؟ آفتاب هم که هست. حالیت است که هیچ‌کاره‌ای؟ این درخت را خودت هم بکشی، ازش نمی‌توانی میوه در بیاوری. بعد یک گرمای دیگر به این بخورد. گرمای بهار بهش بخورد. باد بهار بهش بخورد. حالا خودت را بکش. الان بکن بهار. می‌توانی زمستان را بکن بهار؟ خدا خورشید را از مشرق می‌آورد تو از مغرب؟ جهان غرب می‌شود گفت خیلی ادعایت می‌شود. تو تکنولوژی خیلی. خورشید را از غرب بیاور. بهار. همین کرونایت را تویی زایدی، بدبخت. که خودت هم درست کردی. خوابت می‌گیرد. یک کار کن نخوابی. یک کار کن نمی‌میری. یک کار کن مریض نشوی. نگاه کن پیر نشوی. آقا می‌کشند که پیر نشوند. فرتوت می‌شود. ناتوان می‌شود. ضعیف می‌شود. یکی دیگر شبیه‌سازی کنم. بعد بدن از این، به آن بدن خودشان هم می‌کشند. یک کارهایی بکنند تو حیطه اراده خدا انجام می‌دهد. آخر به دست خدا نمی‌زند. «ما نحن مسبوق.» آخرش دست و پای تو تو مشت من است. من دمای دست و پای کاری می‌کنم. آوای تلخ و شیرین کن ببینم. شب و روشن کن ببینم. شب و روز کن. این‌ها تو سوره ملک فرموده. این آیات: این قطره منی را بهت می‌دهم. یک دانه بوعلی سینا تحویل بده. یک انیشتین تحویل بده. فارابی تحویلت می‌دهد. می‌توانی این غذا مال یک دختر خوشگل، یک پسر سالم تحویل بده. سلول‌های بنیادی را برمی‌دارد از این ور آن ور تو بانک فلان کار می‌کند. زحمت کشیدی. خوشحال است. نسبت تو با من عوض نشد. متوجهت می‌کند به نسبت خودت با خدا. از کجا متوجه می‌کند؟ از کیفیت خلقتت. از شروع خلقت دنیایی‌ات. ببین چه مسیری را طی کردی. ببین چه نسبتی با من داری. این نسبت را اگر فهمیدی، می‌فهمی تو این نیستی. تو یک دیگری هستی. وقتی فهمیدی تو یک دیگری هستی، می‌فهمی تو مال اینجا هم نیستی. تو مال یک جای دیگری هستی. این همان معاد و نشئه بعدی است. تمام شد همین. شکل گرفت برای اینکه اصلاً نیاز نیست باور به معاد ایجاد بشود. ما باور به معاد را داریم. باور به نشئه بعد را داریم. غافلیم. چرا؟ برای اینکه حواس‌مان به این نشئه پرت است. همین قدر که از این حواس‌پرتی به این نشئه در بیایم. حواس‌جمعی به نشئه بعد را داریم. اصلاً نمی‌شود به ما حواس‌جمعی داد نسبت به نشئه بعدی. ما حواس‌جمعی را داریم. ما مال آنجاییم. ما اصلاً همان جا هستیم. همین الان غافلیم. حواس‌مان پرت است. یکهو تو هواپیما متوجه می‌شوی من این نیستم. همین. تا فهمیدم من این نیستم، من کاره نیستم. از من کاری برنمی‌آید. دیگر از خلبان کاری برنمی‌آید. بنده خدا یکی از دوستان تعریف می‌کرد، می‌گفت: «زد پشتم به شوخی می‌گفت، می‌گفت دیگر از خودِ خود، می‌گفت موشک‌ها همین‌جور می‌زدند. می‌گفت دیگر از خود کدام کار برنمی‌آید؟ ابوالفضل.» دیگر از خلبان هم کار برنمی‌آید. خود خدا، بلکه ابوالفضل هم نیست.

به غرض اینکه این نسبت ما با خداست. خود واقعی ماست در واقع. این خود توهمی. خود واقعی خیلی کار دارد. این معرفت نفسم که می‌گویند همین است دیگر. از تجرد برزخی شروع می‌شود. یعنی چی؟ یعنی می‌فهمد این، این نیست. یک مرحله رد شد. فهمیدیم اینی که تو س دنیا فکر می‌کردیم، نیست. بعد مواجه می‌شود با آن بدن برزخی و حقیقت برزخی خودش. بعد باز تجرد باید پیدا کند. تجرد عقلی. این هم باز نیستم. بعد باز از آن تجرد عقلی برود به سمت فنا و این حرف‌ها که بزرگان عرفا می‌گویند. باز آن هم نیستم. هی این مرحله مرحله «این نیستم». آن یکی هم نیستم. آن یکی هم نیستم. آن یکی هم نیستم. اصلاً من، منی نیست که بخواهم بگویم. من هیچی نیستم. آخرش است دیگر. هی برش برش، مرحله مرحله نیستم‌هاست. معرفت نفس این است. هستی ندارد. هستمش معلوم است. نیستمش باید روشن بشود. اینکه من بفهمم این نیستم. اگر این را فهمیدم، آن وقت می‌فهمی که همه نشئات هم این نشئه نیست. نشئه بعد نباید اثبات بشود. این نشئه باید فهمیده بشود چیست. لذا قرآن از توضیح و تبیین و تعریف نشئه بعد وارد نمی‌شود. از تبیین این نشئه وارد می‌شود. این را اگر بفهمی، زندگی واقعی تو نیست. می‌فهمی زندگی واقعی‌ات کجاست. دچار اشتباه شدی. فکر کردی این زندگی است. فکر کردی این نشئه است که واقعیت دارد. فکر کردی مال اینجایی. توهم در بیایم. اگر این را فهمیدی، دیگر اصلاً نیاز به گفتگو ندارد که مال کجایی. همین که از بدن فاصله می‌گیرد، تجربه نزدیک به مرگ دقیقاً این است. به محض اینکه فاصله می‌گیرد، یکهو اصلاً با یک جهان دیگری مواجه می‌شود. عوالم کلی قضایاست. هر دو نفری شما پیدا نمی‌کنید تجربیاتشان عیناً مثل هم باشد. جهان بی‌انتها. بابا تو این دنیاش، دو نفر، دو تا دوقلو کاملاً متفاوت. دو تا آدم اینجا پیدا نمی‌کنی عیناً مثل هم باشند. عالم برزخ که آنجا اصل حیات به نسبت این دنیا محدودیت‌های اینجا را ندارد. نقص ندارد. سنگش اینقدر کدر نیست. سنگ روشن‌تر است. آینه شفاف‌تر است. آنجا می‌خواهند دو نفر مثل هم باشند. این فاصله از اینجا باید گرفته بشود. فهمیده بشود تو مال اینجا نیستی. اینجا زندگی تو برای اینجا خلق نشد. تو را اینجا نفرستادند. اینجا کیف کنید، اینجا لذت ببرید، اینجا زندگی کنی. اینجا یک معبر، کسب کنی، جمع کنی، عبور کنی، بروی بعدی، آنجا هم نمانی، بروی بعدی. برزخ هم تمام می‌شود. با همدیگر تو برزخ بنشینیم حرف بزنیم: «آقا، به اینجا دل نبندیا. این حوزه اینجا، این حوریا فلان، این‌ها همش تمام می‌شود.» هوری چیست؟ برو بالاتر. آنی که امام صادق (ع) و ابوبصیر فرمودند: اوقات در مورد حوریه، در مورد حورالعین سؤال کرده: «ما لَک و الحور العین الیک بصلاتک.» تو با حورالعین چه‌کار داری؟ نماز، لذت که تو حورالعین، لذت تو نماز است. توجه و انس و خلوت و البته این‌ها همش ریشه‌هایش اینجا شکل گرفته. آنجا دیگر هرچی هم بگوییم، کسی کاری نمی‌تواند از کسی بشنود. اینجا نماز شب است. اینجا سحر است. اینجا ابوحمزه است. اینجا دعای افتتاح است. اینجا قرآن به سر است. اینجا ختم قرآن است. اینجا استغفار است. هرچی هست اینجاست. لذا از این جهت مهم‌ترین نشئه تو همه نشئات، نشئه دنیاست. از یک جهت بیخودترین نشئه اینجاست. از جهت تجلی، از جهت تجلی بیخودترین نشئه اینجاست. از جهت تکامل مهم‌ترین نشئه اینجاست که باید ان‌شاءالله در موردش بیشتر صحبت بشود. و صلی الله علی سیدنا محمد و آله.

نظرات کاربران

هنوز نظری ثبت نشده است.