جلسه هشتم

جلسه هشتم

درآمدی بر برزخ در المیزان

معرفی

دنیا؛ سراسر اعتبارات
تابع قرارداد بودن تمام دنیا
نهاد و گزاره‌های اشتباهی
دنیا، سراب است و سراب
میزان و معیار، نگاه امام زمان نه نگاه مردم
منِ سرابی، منِ توهمی، منِ این نشئه‌ای رو کنار بذار!
عاقل دیوانه؟؟!!!
چقدر غرق توهمی؟! متوجه‌ای؟!
دنیا رو بازیچه می‌بینی؟!
ظاهر و باطن کاملا بالعکس
ای انسان! تحت تدبیری، در چنگ تقدیری!
هرعملی، هر پلک به هم زدنی، بار دارد، معنا دارد و زنده است.

متن کامل

!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. بحث ما در مورد این بود که قرآن کریم برای توجه دادن به نشئه‌ی بعدی، البته از یک‌سری ابزارها استفاده می‌کند تا ما را متوجه نشئه‌ی بعد بکند؛ ولی اصلی‌ترین و کلیدی‌ترین بحث و ابتدایی‌ترین بیانی که دارد برای توجه دادن به نشئه‌ی بعد، توجه دادن به همین نشئه است و توجه دادن به این که تو در این نشئه در مورد خودت دچار سوءتفاهم شدی. اگر فهمیدی واقعاً که چی می‌فهمی، که واقعاً مال اینجا نیست و اینجا واقعاً زندگی نیست، اینجا نشئه‌ی واقعی نیست، می‌فهمی اینجا "فِیک" است. اگر فهمیدی که همین که خودت از خودت ساختی "فِیک" است، تو این نیستی. می‌گوید: «من مدیرم، من رئیسم، من معروفم، من کلی فالوور دارم.» این منی که گذاشتی، بعد این شده نهاد، بعد آن شده گزاره، مبتدا خبر. این مبتدایش را اشتباه گذاشتی. ایمن! من، این نیست. تو این نیستی. اشتباه کردی. تو این بدن نیستی. تو این شخصیت‌های اعتباری، وهمی، قراردادی نیستی. این‌ها بر اساس قرارداد، قرار می‌گذارند به این بگویند «رئیس‌جمهور»، قرار می‌گذارند به او بگویند «رفتگر»، اسم این را گذاشته‌اند فلان، اسم آن را گذاشته‌اند فلان. قرار می‌گذارند از اینجا تا آنجا افغانستان باشد، از اینجا ایران باشد، از آنجا تا آنجا یوگسلاوی باشد. همه ‌اش قرارداد! اینجا را بهش می‌گویند مشهد، آنجا را بهش بگویند تربت حیدریه. این آن نیست. این‌ها همه اعتبار است. این‌ها همه قرارداد است. تا اینجا را بهش می‌گوییم مشهد. مشهد ۵۰ سال پیش چقدر بود؟ مشهد الان چقدر است؟ مشهد ۱۰۰ سال بعد چقدر است؟ قوچان می‌افتد وسط مشهد. مسخره می‌کنیم. "نوقون" مثلاً قبلاً چی‌چی بود و معروف کجا بود و چه می‌دانم این محله‌های قدیمی که توی این اصطلاحات قدیمی مشهدی بگویید چندتاش را. مثل این محله‌ای که هست سمت دانشگاه، اسم قدیمیش یک اسمی دارد. حالا الان خاطرم نیست. شهر بوده، یک تکه‌هایی بوده که شهر بوده برای خودش. مشهد چی‌چی بهش می‌گفتند؟ حالا اسمش یادم نمی‌آید. مؤسسه‌های رحیم‌پور، از قدیم آن سمت. اسمش را باید تو ذهنت بشه. چرا دکترا و این‌ها آن سمت‌ها محل خیلی قدیمی مشهد است. نمی‌دانم چی‌چی بحارالانوار مثلاً آنجاها را دارد که مثلاً یک شهر بود اینجا برای خودش. غرض این که اینها شهر بوده. مشهد؟ آقا ری شهر بوده برای خودش. تهران یک چیز دیگر بوده اصلاً. تهران بالا بوده، تجریش بوده. الان ری شده اصلاً. ری کلاس داشته. تهران حاشیه‌ی شهر ری بوده. صدوق مال ری بوده. کلینی مال ری بوده. ری پایتخت بوده. ری کلاسش الان ری شده آلوده‌ترین تکه تهران که پسمانده‌های زباله‌هایشان را می‌برند و آلودگی هوا مال آنجاست و اصلاً به حساب محله درجه دو درجه سه به حساب می‌آید تو تهران. این‌ها اعتبارات قراردادی است دیگر. حالا مثلاً من اگر تو آن دوران بودم می‌گفتم: «مامان ری، ما راضی هستیم، ما مال ری. شما تهرانی‌ها که بابا توهمید.» مشهد سناباد. خودت سرچ کن پیدا کن. آخر سناباد اصلاً سناباد شهر بوده. همین سمت چهارراه دکترا و این‌ها افتاده اینجا. صد سال بعد قوچان وسط مشهد. درسته قرارداد؟ مشهد بالاشهر، پایین‌شهر. آنجا را می‌گویند سجاد، امامت. اینجا را می‌گویند نمی‌دانم ساختمان، قلعه. ساختمان. صد سال بعد قلعه ساختمان آنجا افتخار می‌کند. بعضی دوستان با هم رفته بودیم یک وقتی، می‌گفت: «آقا اینجا قلعه ساختمان میلیاردها اینجا زمین داشتند، خانه داشتند.» یک زمانی کلاسش برای خودش. بالا و پایینی دنیاست دیگر. دنیا همین است. اصلاً بالا پایینش این است. یعنی تابع قرارداد است. یک روزی قرار اینجا را بگویند بالا، یک روزی قرار می‌دهند اینجا را بگویند پایین. بالا پایینش هم بالا پایینی نیست که لب آب، لب فلانه کلاس دارد. یک برج همین وسط بسازم، همین قلعه ساختمان. این خانه‌ها همه میلیاردی می‌شود. مگر این تهران ما بودیم دور برج میلاد، مگر آن محله‌ها محله‌های چی بود آنجا؟ محله‌های چیپ تهران بود. الان برو ببین پیدا می‌کنی توی اطراف برج میلاد خانه معمولی و ارزان؟ یک برج میلاد زدند آن وسط، قیمت همه نجومی شد. آن اطراف بچه محله ساکت و آرام و ارزانی بود آن سمت و پونک و پایین‌ترش و اشرفی اصفهانی. چی شده؟ قیمتی نداشته باشد در بیاید دریاچه‌ای بزنند، چه می‌دانم یک چیزی، قیمت‌ها می‌رود بالا. همین سریال پایتخت پخش شد، محله‌هایی از مازندران قیمت‌هایش نجومی شد. تهرانی‌ها این محله‌ها را سمت همان شیرگاه و این‌ها، الان قیمت نجومی. پارکی را دیدم آن سمت، ما رفته بودیم به اسم پارک "پای". اینجا دوتا سکانس گرفتند برای پایتخت. این‌ها دنیاست دیگر. همه ‌اش مسخره‌بازی، همه ‌اش سرکار است. بعد یک روز می‌رود بالا. حالا بزن یک قتل آنجا انجام بشود، قیمت همین می‌خورد تو سرش. ناامنی بشود. حالا باید با خودت بکشی که اینجا فروش برود. دوتا سکانس در فلان سریال که می‌گیرند، قیمت نجومی می‌شود. این دنیاست. همه ‌اش سرکاری است. همه ‌اش مسخره است. همه ‌اش بازی است. بالا رفتنش، پایین آمدنش. یک روز به من می‌گویند «رئیس‌جمهور»، یک روز می‌گویند چه می‌دانم «اراذل و اوباش، عامل گرانی.» یک روز می‌گویند فلان، یک روزی یک چیزی می‌گویند. یک روز بالا می‌برند، یک روز پایین. یک روز هشتگ می‌زنند «روحانی متشکر»، بعد این اواخر اعدامش نمی‌کنید، می‌بینیم یک زمانی اسمت را. یک‌سری بازیگرها را اول آن دولت بهش گفتند: «شما شبیه فلان آقا هستید.» گفت: «افتخار است برای بنده.» آی! لولایی را شبیه این آقا بود. اولی که رأی آورده بود، بهش گفتند: «شما می‌دانید که شبیه‌ترین بازیگر به ایشانید؟» گفت: «افتخاری است برای بنده.» فیلمش هست. این دنیاست. دنیا این است. یک روزی می‌گویم ماهی: «افتخاری که من شبیه...» متأسفانه بله. می‌بینیم اینها را. این‌ها حقیقت دنیاست. «لَقَد عَلِمتُمُ النَّشْأةَ الْأُولیٰ فَلَوْلَا تَذَكَّرُونَ» داری می‌بینی. می‌دانی کجایی؟ این بالا و پستی‌ها را داری می‌بینی. می‌بینی همه‌اش فیک است، سرکاری است، مسخره‌بازی است. همه ‌اش قرارداد. قرار می‌گذارند این را از امروز بهش بگویند فلان. یک روزی تو استادیوم داد می‌زند «کاستا کوتا!» فوتبالیست کلاهبرداری نجومی کرده. یک روز تو استادیوم داد می‌زند: «الان دارم دنبالش می‌گردم زندان.» یک روز افتخار می‌کنم که باهات عکس دارم. امضایش را "شیفت دیلیت" می‌کنم دست کسی نیفتد. این دنیاست و این، این است. این نشئه ماست. همه ‌اش سراب. سراب! همه ‌اش فیک، همه ‌اش سرِ کار است.

اگر فهمیدی اینجا همه ‌اش سرکاری است و سراب، می‌فهمی شخصیت اینجایی هم که خودت ساختی و برایت ساختند و به خوردت دادند، این هم سرکاری است. این هم سرِ کار است. وارد حرم می‌شوی، شصت نفر حاج آقا فلانی... آقا فلانی... آقا سلام... خطاب به چی صدایت می‌کند؟ اصلاً جواب سلامت را می‌دهند، خطاب به چی می‌کنند؟ آن‌قدر من غرق اینم. این الان دارد از من عکس می‌گیرد و دارد سلفی می‌گیرد. این دارد از من سؤال می‌کند. اصلاً یک لحظه فکر نمی‌کنم در نگاه امام رضا دنبال بازیش. خب این قاتل جانی هم تو حرم امام رضا بوده دیگر که زده سه تا طلبه را ناک اوت. من برای خودم یک شخصیتی می‌سازم. «ما در این حرم فلان.» می‌فرمودند این رویا را. بعد جالب بود که می‌فهمیدند این رویا شواهد صدق دارد، شهادت کی؟ آقای... تو عالم رویا دیده بود که تو حرم امام رضا علیه السلام. آن آقا دیده بود که همه این حرم حیوان است. ناراحت شده بود. یک آینه تو دستش بود. آینه را گرفت سمت خودش، دید خودش هم حیوان است. رویا! یعنی بنده‌ای که الان وارد می‌شوم، کلی سلام و صلوات و اسم زن بنر و فلان و تشکیلات تو این کانال و تو آن فن‌پیج می‌زنند، فلان می‌کنند، کوفت و زهرمار. حرم امام رضا که می‌روم، می‌گویند: «یک گاوی آمد، یک الاغی آمد، یک خوکی رفت.» این خره کیه؟ برای خودم یک چیزی ساخته‌ام، یک سراب توهمی دارم توش سیر می‌کنم. فن‌پیجم شد چهار تا. الحمدلله! بعد توهمات واقعاً خدا چه لطفی به آدم می‌کند، توهمات وقتی آمیخته می‌شود با این مسائل، خیلی بدتر. احساس می‌کنی که خدای! توجه خاصی به بابا این همه‌اش ابتلاست و واقعاً هم ابتلاست. اونی که می‌فهمد، می‌فهمد. مرحوم آقا سید احمد کربلایی بود دیگر، که میرزای شیرازی احتیاطاتش را ارجاع داده بود به ایشان. قضیه عجیب است. ببین این‌ها فهمیدند سراب را. یعنی عارفند دیگر، به حقیقت رسیده‌اند. این نشئات را طی کردند رفتند نشئه‌ی بعدی. احتیاط وقتی ارجاع می‌دهند یعنی چه آقا؟ یعنی الاعلم دیگر، الاعلم فالاعلم. نفر بعدی که اعلم است بعد از من. یعنی از من تقلید کن. هر جا که احتیاط دارم، برو سراغ فالاعلم. اعلم بعدی وقتی ارجاع می‌دهند به کسی، یعنی اعلم بعدی ایشان است. میرزای شیرازی احتیاطاتش را ارجاع می‌داد به سید احمد کربلایی، استاد علی آقای قاضی، آن بزرگ‌من! اهل علمم، خجالت نمی‌کشی؟ من توهمم، من این نشئه‌ام، من سرابم. سراب! یک‌کمی حالا با تقوا و منصف و این‌ها. آقا لطف کردی! نه ما لیاقت نداریم، قابلیت نداریم ولی حالا خواست خدا، دعای مادرم بوده. می‌دانی؟ گنده گنده‌ای برسی. «دعای مادر پشت سرم بود من به اینجا رسیدم.» هر کدام یک لایه‌هایی از توهمات. واکنش ایشان چی بود؟ گفته بود به سید شیرازی، به میرزای شیرازی بگویید: «امروز که دار دنیاست و سلطنت شماست، فردا که دار حقیقت شد و سلطنت ما، در محضر جدم رسول الله یقه‌ات را می‌گیرم که منو گرفتار کردی. دیگر حق نداری برای احتیاطات... وگرنه ازت نمی‌گذرم. کاسه آلوده نشود به دنیا، به شئون دنیایی و بودنم که بتوانم بار را بردارم.» در که او چیه؟ خب این این است که همه می‌گویند دیوانه است. هرچه عاقل‌تر می‌شود، دیوانه. برای این که با این برساخته‌های زندگی، این نشئه دیگر جور درنمی‌آید. خانه‌اش را فروخته بود به یک کسی. بهش گفتند: «چند فروختی؟» گفت: «به یک صلوات.» آره. می‌دانم خیلی گران فروختم. خانه چیه در ازای صلوات؟ حالا ما چی می‌گوییم؟ «احمق! یک صلوات؟! صلوات چیه؟» می‌گوید: «احمق! تو نفهمیدی صلوات چیه؟» یک صلوات خیلی گران گرفته. این به آن اقتضائات آن نشئه است. آنجا عمل می‌خرند، آنجا حقیقت می‌خرند، آنجا محبت می‌خرند، آنجا ایمان می‌خرند. بعد می‌فهمد که آنی که ارزش دارد ایمان است. ما اینجا دین و ایمان بگیریم. وایستاده بود، انگشت کرده بود تو این صندوق صدقات، داشت پول در می‌آورد. بغلش وایستادم. «نکن عمو! دزدی است.» گفت: «پول ندارم نان بخورم.» «دستِ تو چه می‌فهمی من نان ندارم.» «جوان سرحال! تو سرت که نخورده که. برو کار کن! بدبخت! گدایی کن! نکبت! دستت لامصبت را بچرخانم کف دستت. لااقل دیگر دزدی نکن از تو صندوق صدقه.» این قضیه ماست. اینجا را باورمان شده. جدی گرفت بهش بگوید: «آقا! دین، دزدی، گناه، جهنم، آتش.» «برو عمو! بابا! گشنه! شکم گشنه این چیزها حالیش نمی‌شود.» اصالت را به این "من" دادند و اصالت را به این نشئه دادند. هم منش توهمی، هم خودش، هم بقیه. هم سیرش توهمی، هم کاسبیش توهمی، هم پولش توهمی، هم نیازش توهمی. توهم اندر توهم اندر توهم!

یک مستندی شبکه مستند پخش کرد، تا مدتی حالم به هم ریخت، یعنی شبه مریضی پیدا کردم. بعضی از این مستندها اختلال روحی می‌آورد برای آدم واقعاً. یک خانمی در قزوین، اسمش هم مهین بود. با بچه‌ها نشسته بودیم می‌دیدیم، اصلاً همه خانواده حالمون بد شد. من تا مدتی اصلاً متأثر بودم از این قضیه. وضعیت تکنیکی مستند فوق‌العاده‌ای بود. خانمی چندین فقره (البته فقرات که غلط است، فقره درست است ولی به تعبیر جناییش) چندین فقره قتل انجام داد. اولش هم از صاحب‌خانه شروع کرده بود. بعد این را کشته بوده، با شوهرش برده بودند کجا انداخته بودند جنازه را. این همان قاتل معروفی بود که توی ساندیس‌ها سم می‌ریخت، خوابش را می‌برد بعد می‌برد طلا جواهرات بیرون شهر در می‌آورد. چند! چندین قتل، پنج شش تا قتلی که انجام داده بود را تک‌تک گزارش داد و بعد فیلم ساخته بودند تصویری و این تصویر را گزارش می‌کرد. یک چیز عجیب غریبی بود. از این‌هایی که تعریف می‌کرد، افتخار می‌کرد به این قتل‌ها، به این که تو هر قتل بعدی یک نوآوری، یک ابتکار یک مدل جدید زده تا دیگر مثلاً خاله شوهرش را هم کشته بود که این را اقرار نمی‌کرد آخر که شوهرش نفهمد که دیگر این هم آخرین فقره‌ای بود که اقرار بهش کرد و قتل‌های مختلفی که... و توجیهات. ببین نفس چیه! مثلاً بهش می‌گفتند که این پیرزن‌ها را، بهش می‌گفتند: «چرا این‌ها را می‌کشی؟» می‌گفت: «می‌کشتم! پیرزن! عمرشون به دنیا نیست. نیندازه بیرون همه طلا جواهر.» طلافروشی سیار بود. کلکسیونی بود که آخر یکی از همین‌ها که روش کارگر نشده بود، همین لو داده بود. این را سر به نیست کند. طرف شستش. خبر داشت، خبرش را خوانده بود و این‌ها. هر چی استارت می‌کنه آبمیوه نمی‌خورد. بعد شک می‌کند و بعد می‌آید به پلیس گزارش می‌دهد و بعداً پیدایش می‌کنند. از همان پارکینگ امامزاده پیدایش می‌کنند ولی ناراحت بود که چطور! اصلاً کاملاً محق. چه افتخاری! می‌گوید: «حال کردی اینو چه شکلی کشتم؟ خداییش خوشت آمد؟» اقرار بکند توش باد می‌کردند. کی اقرار کند؟ چقدر آدمیزاد نفهم است! چقدر آدمیزاد نادان است! یکی از بزرگان تازگی عرض کردم این قتلی که تو محل ما صورت گرفت، جوانی که کشته بودند، یکی از اساتید از جلو مجلس کشته. چقدر آدمیزاد نادان است! آخه تو قاتل! چی گیرت آمد بعدش؟ بماند. همین الان زندگی اینجا نکبت، در حال فرار و اینکه گیر نیفتد. حالا چند سال هم که می‌خواهی زنده... نفهمی چی گیرت آمد. حالا این ابدیت گرفتاری که آن که هیچی. چقدر ما غرق در این توهمات و نفهمی‌های در این انباشت ظلمات. من خودمان را هم محق می‌دانیم. یعنی یک بار برنمی‌گردیم تو این‌ها شک کنیم.

ببین این خانم تا لحظه اعدام: «اعدام می‌کنند! تقصیر این‌هایی بود که به من قرض داده بودند پولشان را می‌خواستند.» آدم می‌کشم! خیرین! بعد حالا این وارد نشئه‌ی بعدی می‌شود. یک‌هو با حقیقت بخواهد مواجه بشود، آن که دیگر هیچی. آن اصل بدبختی و ترس و دلهره آن طرف. یک‌هو مواجه است. این که یک‌هو می‌فهمی کلاً یکی دیگر بودی. یک‌هو همه این گذشته را مرور می‌زنی. همه این سوابق را با یک رویکرد جدید. اینی که کل زندگی‌ات می‌آید جلو چشم. عینیت دارد با خودت ولی با این زاویه می‌آید. همه این‌هایی که تا حالا این شکلی می‌دیدی، حالا یک جور دیگر کلاً می‌بینی. می‌گفتی این بازی است. او فلان است. این سرکاری است. تو "آنسوی مرگ" بود می‌گفت: «من می‌گفتم این را سر کار گذاشتم. نگاهم این بود این آدم را.» بعد می‌گفتم من چقدر آدم باحالی هم هستم. افتخار هم می‌کنم. می‌گوید رفیق‌هایش تعریفم می‌کنند. می‌گوید: «حال کردی اینو سر کار گذاشتم؟» بعد تعریف می‌خ... تا حالا فکر می‌کرد تفریح و سرگرمی و دورهمی و خوشی و سر کار گذاشته. بعد یک‌هو می‌بیند سر کار گذاشتن، تفریح، خوشی. حال حال می‌ده؟ داشتیم حال می‌کردیم. «إِنَّمَا کُنَّا نَخُوضُ وَ نَلْعَبُ» تفریح می‌کردیم. عالم تفریح نیست. اصلاً بازی نیست. اصلاً سرگرم نیست. همه ‌اش جدی بوده. همه ‌اش جدی بوده. همه ‌اش واقعی است. تو اینجا واقعاً ظلم کردی. ظاهراً سر کار گذاشتی. واقعاً ظلم کردی. واقعیت این است. می‌گوید: «ده دقیقه‌ای که ازش وقت گرفتی، بهش بده.» واقعیت قضیه این است. تو ده دقیقه وقت این را تلف کردی. این انسان است. این یک موجود مقدس است، خلیفه خداست. وقت شریف، عمر شریف، ذهن شریف تو به این‌ها آسیب زدی. برگردان بهش. وقتش را بهت می‌گویم برگردان. پنج نفر را کشتی. این خودش عمرش را گرفتی و بعد این بچه‌اش و این نسل و این دودمان، این همه آثار و تبعاتی که پیش آمد. «مَالَاَم دُزْدی.» لحظه اعدام محق می‌داند. افتخار این که من "مهینم"، من اینم، من یک سمبلم در آدم‌کشی. تفنگ خریده بود که با تفنگ بزند که تفنگ را انداخته بودند. هی به ابتکارات جدید می‌رسد تو آدم‌کشی و قتل. افتخار هم می‌کرد به این که "نوبریا" را می‌بینید؟ چیزهای جدیدی دارم. کسی تا حالا اینجوری آدم نکشته. این نشئه ماست. نشئه سراسر توهم. ببین! من توهمی. حالا همین آدم بیاید مهارت‌هایش را بگوید، چهار تا فالوور هم پیدا می‌کند. «وای عزیزم! وای چه جوری...» فیلم سینمایی! تو زندان افتخار می‌کنند به جرایمشان. «دمت گرم! بابا تو دیگر کی هستی؟» نشئه توهمی، ظلمانی، تاریک، گند ماست.

اگر ما از این "من" توهمی درآمدیم، "من" واقعی چیست؟ «خَلَقْنَاکُمْ مَخْلُوقًا.» تو چنگی، مربوب، در تقدیری، تو اندازه‌گیری، تحت تدبیری. «فَجِئْتَ عَلَى قَدَرٍ یَا مُوسَىٰ.» هرچی، آمدی رو برنامه. آمدی! واست نوشته بودم. رو فیلم‌نامه بود. من نوشته بودم. من تعیین کردم. من گفتم. اصلاً حقیقت تو، عمل توست. بالاترش عوالم بعدی می‌بیند که اصلاً همه‌اش تقدیر یکی دیگر بود. اندازه‌هایی بود که حقایق بالاتر بود که این پایین تصویرش افتاده بود که آن حقیقت فعل خداست. کمالات خداست که تو عوالم بعدی، تو نشئات بعدی، تو این نشئه فعلاً از نشئه دنیا که فاصله گرفت، می‌فهمد که من چیزی جز عمل نیستم و هر عملی معنا دارد، حقیقت زنده است. هر پلک به هم زدنی بار دارد، جا دارد. الان با این حرف‌های بنده یا ملائکه دارند می‌آیند و کیف می‌کنند، یا شیاطین می‌آیند و کیف می‌کنند. با یک کلمه، باید یک کلمه با هر پلک زدن، با یک گردش سر من، با یک نگاه کردن. نگاه متکبرانه، بی‌محلی، شخصیت دیگری از من شکل گرفت. تو ملک حسین یک چیز دیگر شدم کلاً. از آسمان پرت شدم زمین. یک نگاه محبت‌آمیز می‌کنم، نظر به عالم می‌کنم، نظر به پدرمادر، نظر به کعبه می‌کنم، نظر به قرآن... رفتم ملکوت بالا بالا. یک نگاه. آقا نگاه دیگر چیه؟ بار دارد آنجا. از این نشئه که فاصله گرفتی، از این "من" توهمی‌ات که فاصله گرفتی، می‌بینی من واقعیت این است: چیزی جز عمل نیستی و چیزی جز این حقیقت درون عمل نیستی. این حقیقت ما، متوجه همین نشئه کند. متوجه حقیقت خودمان تو همین نشئه اگر شدیم، این مساوی است با فهمیدن نشئه بعدی. و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.

نظرات کاربران

هنوز نظری ثبت نشده است.