جلسه نهم

جلسه نهم

درآمدی بر برزخ در المیزان

معرفی

مراتب ادراک در تجربیات پس از مرگ
مراتب و تنزل نور واقعی
الکی‌هایی که واقعی می‌شوند!!
جلوه‌های نورانی پیاده روی اربعین
ای انسان! تو چنگ تقدیری، اندازه داری! ؟
فسخ عزائم، نشانه تقدیر الهی
بیماری، نشانه ضعف و فقر انسان
شب قدر؛ نزول اندازه‌ها در عالم ماده
نظام تقدیر باعث شل شدن فعالیت انسان نشود.
شب قدر هستی و شب قدر حقیقی
عالم برزخ و قیامت هم شب قدر دارد.
تدبیر و تقدیر، لازمه خلقت
توهم استقلال، توهم ابلیسی
خدا رودست نمی‌خورد، رو دست می‌زند!
خدا گفت حاج قاسم رو بزنید!!!
انسان فقط به خودت ظلم می‌کنی!
انسان هیچ‌کاره است؛ نقطه شروع دین
فریاد آیات الهی در اینکه انسان نمی‌داند و نمی‌تواند.
فقر، اولین ادراک بعد از مرگ

متن کامل

!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. بحثمان به اینجا رسید که اگر در مورد خودمان از سوء‌تفاهم درآییم، از این توهمات خارج می‌شویم. اگر بفهمیم اینجا سراب است و ما این شخصیتی که از خودمان ساخته‌ایم و برایمان ساخته‌اند، شخصیتی سرابی است؛ التفات به همین مساوی است با التفات به حقیقت. التفات به اینکه اینجا نشئه‌ی واقعی من نیست، اینجا زندگی واقعی من نیست.

این مراتب دارد، شدت و ضعف دارد. یک وقت در ظرف ذهن انسان این باور شکل می‌گیرد، در ذهن آدم روشن می‌شود. یک وقت قلب انسان هم روشن می‌شود. یک وقت این قوای ادراکی انسان هم فعال می‌شود، حضور این نشئه‌ی بعدی را درک می‌کند. البته این درکش مراتب دارد، یک وقت ضعیف و سطحی است. بعضی‌ها در این تجربه‌ها فقط می‌فهمیدند که اعمالشان جلو چشمشان حاضر است یا مثلاً می‌فهمیدند که «دارم می‌روم بالا.» بالای آن باید بعداً صحبت بکنیم؛ چون همه می‌روند بالا یا همه نور می‌بینند. برای اینکه تمام این نشئه‌ها نور است. «اللَّهُ نورُ السَّمَواتِ وَ الأَرضِ»؛ یک نور است که همین نشئه‌ها را روشن کرد و واقعاً هم نور «خدا» واقعاً نورِ نظری روح و معنا را گفتیم دیگر. نه اینکه نور واقعی اینجاست، این نور مهتابی است، خدا هم مجازاً بهش می‌گویند نور. نخیر، نور واقعی خداست. به این‌ها مجازاً می‌گویند نور، این‌ها فِیک (False) است، این‌ها نور نیست. نور دنیا که کامل فِیک است. نور برزخ یکم فِیک است. نور عالم عقل باز یکم کمتر فِیک است تا برود به آن «الحقنی بنور عزّک الأبهج فکن نور عزّک الأضحج». آن دیگر نور اصلی است وگرنه این نور هی تنزل، تنزل، تنزل. این‌ها همش مجاز و فِیک است.

همه می‌روند بالا و یک تونل نور می‌بینند، یک دریچه یا خودشان را می‌بینند. همین‌قدر می‌فهمد که «من این نیستم، از این کالبد بیرون آمدم، من این نیستم.» همین‌قدر متوجه و ملتفت می‌شود. نه، مراتب دارد دیگر، شدت و ضعف دارد. کمترین مرحله محاسبه بشود، همین است که این زندگی، زندگی واقعی نیست. حسی است که خیلی‌ها پیدا می‌کنند در اثر همان بحث، حالا بحث‌های مختلفی که گاهی می‌شود، مرگ و فلان و یک حس این شکلی آدم یکهو در خودش می‌یابد. یکهو احساس می‌کند که خیلی الکی جدی گرفته این دنیا را! خیلی اینجا الکی مگر واقعیت ندارد؟ احساس می‌کنی یک چیزهایی واقعیت دارد که من جدی نگرفته‌ام؛ حق‌الناس واقعیت دارد، جدی نگرفته‌ام؛ لذت بهشتی واقعیت دارد، من جدی نگرفته‌ام؛ ابدیت واقعیت دارد، من جدی نگرفته‌ام. انگار اصلاً حالی‌ام نیست که اینجا تمام می‌شود، می‌میرم. انسان ملتفت می‌شود. البته این را اگر بتواند تو خودش نگه دارد، این مهم است و سخت است.

در مغازه برود، کار کند، چک بکشد، چک باز کند و حواسش هم باشد به همه این‌ها. این سخت. تمرین، زحمت، محاسبه، مراقبه می‌خواهد. قبرستان رفتن می‌خواهد. خلوت و تنهایی می‌خواهد. وقتی آدم به خودش بگذارد؛ کار کند. با این شلوغ‌پلوغی‌ها که قبل خواب هم گوشی دستش است و می‌خوابد، گوشی تو دستش است، بیدار می‌شود، اول گوشی‌اش را چک می‌کند، با این‌ها نمی‌شود. خلوت‌هایی می‌خواهد. یک ساعت‌هایی، یک گوشه‌گیری‌ها و عزلت‌های اعتکافی می‌خواهد. یک پیاده‌روی اربعینی می‌خواهم (یا می‌خواهد). پیاده‌روی اربعین یک بخشی از نورانیتش به همین خلوت کردن انسان است. دو سه روزی انسان خودش و خودش، فارغ از این دنیا و این شلوغی‌ها و این تکثر، فکر می‌کند در خودش، در حقیقت اینکه من کی‌ام؟ من چی‌ام؟ این‌ها چرا این‌جوری است؟ این‌ها چرا این کارها را …؟ این‌ها چه ادراکی از زندگی دارند که از این نشئه‌ی اولی انقدر راحت صرف‌نظر می‌کنند؟ مگر کجا را جدی گرفته‌اند؟ از خونش گذشته، از مالش گذشته، از سلامتی‌اش گذشته، التماس می‌کرد از آبرو و شخصیتش گذشته تو این مسیر؛ «کسب و پذیرایی کنم.» چرا حواس انسان را به جای دیگر معطوف می‌کند که انگار همه‌چیز تو این نشئه نیست که ما داریم از جیب هم می‌زنیم اینجا. دارند التماس می‌کنند این با آن دعوایش می‌شود که «چرا ظاهر منو برداشتی بردی؟» زائر را از هم می‌زند. مهمان را از هم «می‌دزدد.» ما مهمانان را به گردن هم می‌اندازیم. فیلم ساختمان ما. منم و این داداشه و اون خواهره و اون بابایه. من زرنگی می‌کنم مهمان‌ها که می‌آیند همه را پاس می‌دهم به اون داداشه یا پاس می‌دهند به اون بابایی. «اون خانه من.» نه، ما بنایی داریم فلان. خیلی زرنگ. ادراک او از این نشئه و توهمات نشئه فاصله گرفته، ادراک دیگری شد.

خب! پس قرآن این شکلی می‌خواهد ما را تربیت بکند. آیات سوره مبارکه واقعه می‌فرماید که تو باید بفهمی که مخلوقی و بفهمی که تحت تقدیری، اندازه داری. اندازه‌هایت را من بهت می‌دهم. من تعیین می‌کنم چی باشی، کی باشی، چقدر. از خودت نیستی، برای خودت نیستی، با خودت نیستی. از منی، برای منی، به منی، با منی. «مِنَ اللَّهِ لِلَّهِ مُلكُ السَّماواتِ وَالأَرضِ مَعَكُم لا حَولَ وَلا قُوَّةَ إِلّا بِاللَّهِ إِلَى اللَّهِ تُرجَعُ الأُمورُ اللَّهُ مَرجِعُكُم عَلَيهِ راجِعونَ». از من، به من، با من، برای من. اگر فهمیدی از تو نیست لازم نیست حالا آن‌جور بفهمی از من است که آن اولیای خدا در مراتب عالی فهمیدند. همین‌قدر که ملتفت بشوی از تو نیست. «اللَّهُ بِفَسخِ العَزائِمِ وَ نَقضِ الهِمَمِ». خدا چه شکلی شناختم؟ همین که دیدم خیلی چیزها را می‌خواهم، نمی‌شود. معرفت با این مرحله از معرفت خدا را بشناسی. مبدأ را شناختی، مبدأ را بشناسی، من (آدم) برای توجه به معاد و توجه پیدا کرد به مبدأ، برای توجه به مبدأ هم همین‌قدر کافی است بفهمی تو مبدأ نیستی، تو کاره‌ای نیستی.

«فَسخِ العَزائِمِ»، چقدر کارها می‌خواستی بکنی، نشد؟ با کی می‌خواستی ازدواج کنی، نشد؟ رفتی پول دادی، فلان کار بشود. آقا ما یک سری سخنرانی بوده، خودمان را کشتیم این شنیده بشود، شنیده نشد. یک سری کارها سخنرانی بوده، کشتیم شنیده نشود. یک سری جاها خودمان را کشتیم نرویم، نشد. یک سری جاها خودمان را کشتیم برویم، نشد. یک سری آدم‌ها خودمان را کشتیم از این‌ها دور بشویم، نشد. یک سری آدم‌ها خودمان را کشتیم به این‌ها نزدیک بشویم، نشد. برسیم، نشد. اذیت جدا بشویم، نشد. پولدار بشوی، نشد. فقیر نشویم، نشد. لاغر بشویم، نشد. مریض نشویم، نشد. بعضی از این بیماری‌هایی که آدم گرفتار می‌شود، بیماری‌های عجیبی است. واقعاً بیماری‌های مُخزن. جنبه‌های روحی روانی وقتی داشته باشد، انسان اوج حقارت و ضعف خودش را می‌بیند و می‌فهمد با کی. باورش می‌شود آدم به همچین اوضاعی گرفتار بشود؟ آدم سالم دارد زندگی می‌کند، می‌رود، می‌آید، حرف می‌زند. یکهو از درون بیماری‌هایی که خدا فقر و ضعف آدم. کی؟ بعد آرزویت می‌شود که دوباره بتوانی بنشینی کنار بچه‌ات. آقا این چه نعمتی بود ما به هم دست می‌دادیم، همدیگر را در آغوش می‌گرفتیم، کنار هم می‌نشستیم. چقدر فقیریم؟ نعمت‌ها به چشممان نمی‌آید. یکهو حمله روانی اگر باشد، این بیمار اعصاب و روان چیکار می‌کند؟ همین‌جور نشسته، یکهو یک مشکلی پیدا می‌کند، پا می‌شود، می‌زند تو سرش. یک کسی می‌گفت پدر من یکهو اوضاع شکلی پیدا می‌کند، می‌رود روی گلوی برادرم که خفش کند یا سرش را ببرد. آدم این است، انقدر ندارد حقیقت تو تقدیریم. حالا بیماری‌اش یک جور این «فسخ عزائم و نقض همم». بعضی چیزها را می‌خواهی، نشود، می‌شود. از یک جاهای دنیا به روت (بروی روی) می‌آورد، آن‌ور دنیا را دوست داری، آن یکی‌هاش را دوست داری. دنیا همه‌اش از این‌ور به دنیا می‌آورد. شهرت دوست داری، ثروت، من همه عالم و آدم می‌شناسندش، ولی همینه دیگر. دنیا همینه دیگر. لذا بعد این آیات می‌فرماید: «نَحنُ قَدَّرنا بَينَكُمُ المَوتَ».

اگر فهمیدید تقدیر با من است که این بحث‌هایی که حالا مطرح می‌کردیم این همان تو این جلسه که حالا این جلسه هم مصادف می‌شود با رحلت حضرت خدیجه سلام الله علیها و هدیه‌ای باشد انشالله به محضر ایشان. این‌ها همش به نحوی می‌شود همان بحث نظام تقدیر. تقدیر الهی که ما تو سیطره و مشت و چنگ خداییم. همش با اندازه‌هاست. از این قدی که دارم حالا ببین چقدر خودشان را می‌کشند، قدشان بشود بلند. قدش بشود کوتاه. دماقش این فرم، چشمش اون مدلی بشود. حالا دماغ و این‌ها را یک کارهایی می‌کند. لب هم که پروتز می‌کند. صورتم (صورت را) که گونه‌ها را فلان می‌کند. گوش را هم که گربه‌ای می‌کنند. از این کارها که می‌کنند. چشم‌ها را فلان می‌کشند، فلان. پوست‌ها را می‌کشند. اندازه‌ات همین است. تقدیرت است. البته این‌ها به معنای اینکه ما منفعل بشویم، شل کنیم، ول کنیم، نیست. همیشه باید انسان کار کند. ما موظفیم به اینکه فعالیت انجام بدهیم، نه اینکه تقدیرمان همین بود، نخیر. آقا من مریضم باید فعالیت کنم در مسیر سلامتی، نه اینکه دیگر تقدیر ما همینه دیگر، شل کنیم. نخیر. تقدیر تو شاید خدا برایت نوشته در اثر کار کردن سلامتی، سلامتی رسیدی، باید بدانی که دیگر تقدیر همینه. بازم آنجا دست از کار نباید بکشی. شاید بعد صد سال، ولی آرومی، می‌فهمی که این‌جور نوشتن، قضیه این است، اندازه.

بعد از اینکه اینجا تقدیر می‌آید وسط، ما در تقدیریم. حالا شب‌های قدر را هم در پیش داریم که این قدر اصل اتفاق، این اتفاق عجیب که تو عالم ماده می‌خواهد رقم بخورد. اندازه‌ها تو عالم ماده می‌خواهد نازل بشود. یک سال، یک سال. همه آنچه در عالم ماده داری، نشئه‌ی اولاً رقم می‌خورد از دریچه‌ی شب که تقدیراتش می‌آید پایین. البته شب قدر هم خودش حقیقتی است که مراتب دارد. این شب قدر دنیاست که مثلاً شب بیست و سوم ماه رمضان است. عالم قیامت هم شب قدر دارد. هستی هم شب قدر دارد که آن شب قدر در عالی‌ترین درجه، در عالی‌ترین مرتبه، شب قدر حقیقی است که این‌ها همه شب قدرهای مجازی است. نازل شده حقیقی چیست آقا؟ حضرت زهرای مرضیه سلام الله علیها که افتخار این بانو، حضرت خدیجه کبری به این است که ظرف تولد دنیایی این بانو است. افتخاری کمی نیست ها. آن هم آن ماجرای ولادت حضرت زهرا سلام الله علیها، او سیب بهشتی و قضای حضرت خدیجه. همچین شرافتی دارد.

خب، بعد قرآن می‌فرماید که اصلاً مرگ هم تقدیر است. «همه را من نوشتم و می‌نویسم و اعمال می‌کنم.» مرگم من اعمال می‌کنم و ما نهر و مسبوقیم. ما مسبوق نمی‌شویم، جا نمی‌افتیم، رو دست نمی‌خوریم، تو چنگ نمی‌افتیم، تو برنامه نمی‌ریم (نمی‌رویم). من را نمی‌توانی. هومن حقیقی نه، تجلیات. اون آقای حیاتی اصلی نه. آقای حیاتی تو تلویزیون. این را می‌توانی خاموشش کنی، قطع دو ایکسش کنی، ریمیکسش کنی. تجلیات، جلوه‌هاست. این را می‌زنی، آن که آن حقیقت که دست بهش. تلویزیون است؟ داره. آن یکی تلویزیون را خراب کرده. می‌گوید: «می‌خواهم تصویر من پخش بشود، تصویر من دیده بشود.» خب تصویر تو خودت هم تجلی تویی، خودت هم صورتی، خودت هم آینه خودت، خودت هم مرعاتی، انعکاسی، خودت هم هیچی نیستی. بعداً می‌فهمی. ما مسبوق نمی‌شویم. ما حقیقتیم. شما همه تجلی‌اید، همه تنزّل‌اید و خود مرگ هم حقیقتی است که من بر تو اعمال می‌کنم. من تقدیر می‌کنم کی بمیری، کجا بمیری، چطور بمیری، کجا وارد بشوی، چطور وارد بشوی، همه‌اش تو نظامی است که من تقدیر کردم.

خلاصه این است که آقا، آدم بفهمد تو چنگ هیچ‌کاره‌ای. من علامه اینجا در المیزان می‌فرماید که این تدبیر امور خلق با همه شئون و خصوصیاتش، این لازم خلقت، لازمه افاضه وجود همان کسی که وجود می‌دهد و خلق می‌کند، تعیین می‌کند چقدر، چطور. همان‌جور که منی که دارم حرف می‌زنم، تعیین می‌کنم چی بگویم و چی نگویم. فقط که قوه تکلم نیستش که. این قوه تکلم دارد به منصه ظهور کشیده می‌شود. دارد به کلمات ختم می‌شود. من قوه تکلمم را چه شکلی ابراز می‌کنم؟ با کلمات. می‌شود من قوه تکلم را داشته باشم، ولی مده دستم در برود؟ یعنی از کلمات جا بمانم. کلمات روی من سوار بشود. فقط قوه تکلم را داشته باشم. می‌شود خدا خلق کند، ولی مخلوق از دستش در برود؟ مخلوق از چنگش خارج بشود؟ مخلوق برایش سوار بشود؟ می‌شود. همان کسی که خلق می‌کند، مخلوق هم تو چنگش است. دارد کیفیت را به مخلوق می‌دهد، همزمان با خلق این می‌شود همان تقدیر. «سَبِّحِ اسْمَ رَبِّكَ الْأَعْلَى الَّذِي خَلَقَ فَسَوَّى وَالَّذِي قَدَّرَ فَهَدَى». توجه داشته باش، خلق، تسویه، هدایت همه‌اش با خودش است. چطور خلق کند؟ چقدر بدهد؟ چقدر ندهد؟ کی بدهد؟ کی ندهد؟ همه‌اش با خودش است. خدا استارت را زده بعد دیگر از دستش در رفت. این توهم است. این آنی است که ابلیس داشت و همین باعث سقوطش شد و این همان است که ابلیس به خورد ما می‌دهد و باعث سقوط (ما) می‌شود. توهم استقلال. فکر می‌کنیم فقط خدا خلق کرده، استارت اولیه را زده. نقطه اولش، نقطه شروعش با او بود. نه آقا، دائماً دارد خلق می‌کند. دائماً دارد می‌دهد. از دستش در نرفته.

و یکی از آن چیزهایی هم که بهت می‌دهد مرگ است. چون مرگ وجودی است. مرگ عدمی نیست. ما فکر می‌کنیم مرگ یعنی اینکه این‌ها تمام می‌شود. «کُلُّ نَفْسٍ ذائِقَهُ الْمَوتِ». هر نفسی مرگ را می‌چشد. مرگ اصلاً چشیدنی است، ذائقه، ذوق، چشیدن. مرگ طعم است. جزء مقولات کیفی. مرگ یکی از کیف‌هایی است که انسان، کیف به معنای فلسفی‌اش بر انسان عارض می‌شود. یک طعم، یک چشیدنی. طعم انتقال، طعم رهایی، طعم آزادی. طعم آزادی را نچشیدی. طعم آزادی را چشیده. نه زندان که در می‌آرند، چی می‌شود؟ می‌گوید: «آخیش!» دارد قشنگ می‌چشد ها. واقعاً دارد می‌چشد ها. مجاز نیست ها. واقعاً اصلاً طعم‌های دیگر مجازی است. آن چلوکباب مجازی درباره این طعم است. چون تو زندان هم که بود کباب می‌خورد، طعم غذا را داشت، ولی طعم غذا با طعم آزادی فرق می‌کند. طعم آزادی یک چیز دیگر است. همین که از زندان آزادش می‌کنند، طعم آزادی را می‌چشد. کشیدنی است. نچشیدی که بدانی آقا لذت پدر چیست؟ لذت پدر بودن چیست؟ چشیدنی است. باید بچشی. بچه یعنی چی؟ بچه‌دار شدن یعنی چی؟ بچه‌ات می‌آید تو بغلت یعنی چی؟ وقتی بهت می‌گوید: «بابا»، یعنی اولین باری که زبان باز می‌کند، می‌گوید: «بابا». این چیست؟ این کشیدنی است. مرگ از این جنس است. مرگ وجودی است. مرگ کشیدنی است. مرگ واقعی است و مرگ خودش تقدیر است. «نَحنُ قَدَّرنا بَينَكُمُ المَوتَ».

یکی از آن چشیدنی‌هایی که تو زندگی می‌چشی. تلخی را چشیدی، فقر را چشیدی، سلامتی را چشیدی، بیماری را چشیدی، طعم کرونا را دیدی، بعد طعم رهایی از کرونا را چشیدی. بویایی‌ات را از دست داده بودی، الان بویایی داری. طعم غذا را نمی‌فهمیدی، الان می‌فهمی. طعم سلامتی، طعم امنیت را چشیدی. جنگ بود، شب‌ها موشک‌باران می‌کردند. الان دیگر خبری نیست. طعم امنیت چشیدی. طعم مریض را می‌کِشد این هم از همان. آن هم تقدیر بود. هشت سال می‌کوبیدم، الان دیگر سال‌هاست که فقط تو می‌کوبی. به شخم می‌بندی اربیل و این‌ها. طعم امنیت اگر قدرش را ندانی، دوباره طعم ناامنی را بهت می‌چشاند.

یکی دیگر از چیزهایی که بهت می‌چشانم چیست؟ مرگ. آن هم تقدیر است. تقدیر کردم هشت سال جنگ. تقدیر کردم این عدد موشک، این سال آزادی، این سال امنیت، این سال رفاه. هفت سال یارانه، هفت سال بعد سه برابر چنگت می‌کشم بیرون. گاو چاق، هفت گاو لاغر. این‌ها را کشیدی، بعدی‌اش که بهت می‌چشانم چیست؟ مرگ. آن هم تقدیر است. و فهمیدی من می‌چشانم. فهمیدی تو کاره‌ای نیستی. فهمیدی استقلال نداری. فهمیدی من مسبوق نیستم. جا نمی‌مانم. رو دست نمی‌خورم. رو دست می‌زند. فکر می‌کنی هی کار می‌کنی، می‌بینی من باهات کاری ندارم. فکر کردی من رو دست می‌زنم خدا. دیدی اولی را کشتم هیچی نشد. دومی را هم کشتم هیچی نشد. هیچی نشد؟ نه، همه این‌ها تو برنامه است. دیدی معلم سکوت می‌کند. بچه تو خلوت قشنگ برود چند نفر را بزند. دنبال گزک می‌گردد که این را اخراج کنم از مدرسه. فیلم می‌گیرد. «اولی را زدم.» احساس می‌کند رو دست زده. بعد یکهو وقتی ده تا فیلم کتک‌کاری‌اش را می‌گذارند جلو چشمش، همه رو دست خورد. همه طراحی بود که بزنی که من فیلم بگیرم که بعد اخراجت کنم. این‌ها فکر نکنند خیر است. همان که آیات قرآن که فرمود: «این‌ها شر است برایش.» فکر نکنند اموال و اولادشان را بیشتر می‌کنم. این‌ها خیر نیست برای این‌ها. این‌ها شر است برایشان. به خودش نگاه می‌کند، با من توهمی‌اش فکر می‌کند دارد می‌برد. بله. «اَنَّما لَهُمْ لِیَزْدادُوا إِثْماً» (یا «لا تَحْسَبَنَّ هُوَ خَیراً لَهُمْ»)، یک همچین تعبیری. «بَلْ هُوَ...». فکر نکن این‌ها برای این‌ها خیر است. دارد می‌زند و می‌زند و می‌زند و می‌رود. نه بابا، خیر می‌شود. خوشحال هم بودند. «زدند هواپیمای اوکراینیتونو.» حالا هواپیمای اوکراینی هم گفتم، این را هم بگویم. اصل این بحث‌ها که دوباره شکل گرفت در واقع، حالا لطف خدا، اگر جنبه لطفی داشته باشد، برمی‌گردد به یک مادر شهید. از این شهدای هواپیمای اوکراینی که درخواست ایشان بود، در واقع دیگر من حقیقتاً نتوانستم مقاومت بکنم. درخواست که زیاد بود این چند وقت همه جا، تو خیابان و این ور و آن ور، حرم و اساتید و فلان. این‌ها بعضاً که دیگر این مادر شهید نوجوان بود. ۱۷ ساله بود. حالا اسمش را من فراموش کردم. از شهدای اوکراین، هواپیمای اوکراین. «بی تابیم. آروم نمی‌شیم.» بعد البته ایشان درخواست داشتند کتاب مسکن الفؤاد، بحث بحث بکنیم و دیگر ایشان که گفت، ما ناخودآگاه گفتیم چشم. توش ماندیم از این تعهدی که دادیم که شروع کنیم، رفتیم به این سمت که این بحث را شروع کنیم. خلاصه حالا خواستم ذکر خیری هم بشود و مادر شهید هم طبعاً می‌شنوند. عرض ارادتمان را به ایشان بکنیم و عرض ارادتی به شهدای هواپیمای اوکراین که مظلوم واقع شدند در این قضیه. تلفیقی بود از شرارت‌های خارجی و خباثت‌ها و بی‌تدبیری‌های داخلی که شد این فاجعه هواپیمای اوکراین.

غرض اینکه آمریکا فکر کرد حاج قاسم را که زد، این ور هم که ما هواپیمای خودمان را زدیم و هیچی دیگر سَریش افتادیم جلو. بعد یکهو دیدیم تسبیح پاره شد تو دستش. افغانستان را ول کرد و اوکراین هم این طور شد و عراق هم که آن طور شد و یکهو دید آقا اوضاع ورق برگشت. یک چیز دیگر شد. فکر می‌کنی این طور می‌شود. این‌ها همش تو برنامه است. این من نوشته بودم بزنی آسمان. یکی از نکات خیلی جالب تو شهادت حاج قاسم، یکهو همه‌مان جا خوردیم از اینی که فکر می‌کردیم ترامپ حاج قاسم را زد. یکهو دیدیم حاج قاسم زد و پس‌کله ترامپ که «بیا منو بزن.» این فیلم‌ها و عکس‌ها و این‌ها که منتشر شد، قبل شهادت شب آخر ورزش التماس به خدا که «دیگه منو ببر.» چند وقت قبلش نامه نوشته که «بابا قاتل من، بیا منو بکش. من اصلاً قول می‌دهم شفاعتت کنم.» حاج قاسم تو جنگ این‌ها نبود. این‌ها تو جنگ حاج قاسم بودند. تراژدی تبدیل شد به یک حماسه. عظمت حاج قاسم افزوده می‌شود. یعنی اصلاً این به آن‌ها گفت: «بیا بزن.» آن‌ها تو بازی این بودند. رو دست نخورد. این حقیقت قضیه است که خدا رو دست نمی‌خورد. نشئه‌ی دنیا چون دارد توهم است. ما فکر می‌کنیم ما داریم رو دست. نور که تو چنگ نمی‌افتد که. زیر آفتاب نور بینداز تو چنگت. ببین چی می‌شود. اگر روز دست من بازه، نور مهتابی کف دستم، دست‌هایم را می‌بندم که نور مهتابی بیاورم تو چنگم. چی شد؟ نور مهتابی کل دستم را پر کرد. بیرون. هر کار کنی محیط است. نور که موهات واقع نمی‌شود. برو توی زیر آفتاب پایت را بکوب روی نوری که افتاده روی زمین. چی می‌شود؟ نور می‌کوبد روی پایت. می‌گذاری روی نور، گذاشتن همان، آمدن نور روی پای تو همان. نور که هیچ وقت تو چنگ نمی‌افتد.

بفهمیم که خدا نور است. خدا حقیقت است. خدا اصل است. خدا رو دست نمی‌خورد. خدا تو چنگ نمی‌آید. خدا جا نمی‌ماند. خدا محیط است. خدا سواره است. «إِنَّ رَبَّكَ لَبِالمِرْصاد». خدا برنامه ریخته. «جئت علی قدره». همه از اوست. بازی گرفته. «بیا بهت گفته برو.» او بهت گفت: «بزن.» قاسم سلیمانی را. تو فکر کردی داری خدا را می‌زنی. بهت گفته بود «بزن.» بعد زدی. یکهو دیدی که این مشتی که زدی فکر کردی زدی تو دهان قاسم سلیمانی. چهار تا دندان خودت را شکست. این ماسک قاسم سلیمانی بود که روی صورت ترامپ بود. این با مشت زد تو ماسکی که بعد دندان خودش ریخت. این کاری است که خدا با مایی می‌کند که تو توهم نشئه‌ی اولا هستیم که هر چی می‌زنیم به خودمونه، چرا؟ چون مستی. همین که از نشئه‌ی اولا فاصله گرفتیم و مستی در آمدیم، تو سر و صورت خودمان بوده فقط. به خودمان ظلم کردیم. انسان به کسی دیگر نمی‌تواند ظلم بکند. من که تو اصلاً روی کسی دیگر اثری ندار. اثر داری، ولی اولاً و به ذات اثرش مال خودت است. اثری ما نداریم که بگویم به دیگری. نه خودم به او مثلاً یک کاری کرده‌ام. نه، به خودت. که چرا تحت ظلم واقع شده؟ آن هم تو برنامه است. آن هم تو تقدیر است. آن هم ماجرا دارد. آن هم حساب (است). خدا در نرفته. از زیر دست خدا در نرفته. تقدیر بوده. آن هم حساب بوده.

توجه به نشئه‌ی بعدی را خدا این شکلی به ما می‌دهد که بفهمیم تو تقدیم. تو برنامه. و یکی از این تقدیرات مرگ است. هستی تو چنگ و تو قبضه قدرت اوست و تحت اراده و اختیار او اداره می‌شود و نه هیچ کس دیگری. به همه هیچ‌کاره‌اند. اصل دین است که باید به ما یاد بدهند. نمی‌دانم یاد می‌دهند یا نمی‌دهند. از اینجا باید دینداری شروع بشود. از اینجا باید تذکر شروع بشود و هی شروع کنیم آیاتی را با هم تلاوت بکنیم. نه از قرآن، از این حقیقت. آیاتی که دلالت بر این دارد که «ما نمی‌دانیم و نمی‌توانیم.» امام رضا یا امام رضا. «نُمُودُونُم وَ نُمُوتُونَ.» تو مدانی و متونی. بتوانی درست. قرائت صحیحش: متونی درست است در لهجه. «هُوَ مُودُونِی وَ هُوَ مُوتُونِی.» حرف این است. اصول دین تو همین دوتاست. بهتر باشد. نمی‌توانم. پُلِک سبزواری نشود. البته «نمی‌دانم و نمی‌توانم» این عدد آیات الهی است که دارد داد می‌زند این را. دیدی نمی‌دانستی. دیدی نمی‌توانستی. دیدی؟ این هم بلد نبودی. دیدی این را نمی‌توانی؟ دیدی نمی‌توانی؟ دیدی نمی‌توانی؟ دیدی نمی‌دانی؟ این عدد. این عدد تو این زندگی‌های ما. لپ‌تاپ یک گوشه‌اش مشکل پیدا می‌کند. مناجات کنیم: «خدایا من نمی‌دانم، نمی‌توانم.» سر لپ‌تاپ فحش می‌دهم به اون کسی که این لپ‌تاپ را به من داده. اونی که این را درست (کرده) شرکت که بعد از این پشتیبانی کند و کنار هر فحشی هم که چهار تا فحش به آخوندهاست که کلاً هر چی داریم سهم این‌هاست تو همه مشکلات و بدبختی‌هایمان.

«دیدی نمی‌توانی؟ دیدی نمی‌دانی؟» باورمند می‌کند نسبت به نشئه‌ی بعدی و این همان است که انسان تو حیات برزخی اولین ادراکی است که دارد. ادراک فقر. یکهو این استقلال می‌شکند. از «می‌دانم و می‌توانم» در می‌آید. اقرار می‌کند به «نمی‌دانم و نمی‌توانم». یکهو عظمت خدا را می‌فهمد. عظمت هستی را می‌فهمد. فقرش را می‌فهمد. از این به پشتوانه‌ی میز و صندلی و شهرت و پارتی و پول و قدرت، این رفیق و آنجا و بابام و ننم و به پشتوانه‌ی این‌ها خیلی سروصدا می‌کرد. یکهو این‌ها همه محو. به هیچ جا بند نیست جز خدا. لذا اینی که می‌گوید: تو قبر اولین ندایی که می‌شنود این است. خیلی عجیب است. می‌بیند این رفیق‌ها رفتند. زن و بچه رفتند. پول هم که افتاد تو دست این‌ها. پول که دیگر به دردم نمی‌خورد. اطرافیان و دوستان و این قشنگ می‌فهمد که این رفقا می‌روند از کنار قبر. یکهو منتقل می‌شود تو روایت. یکهو از درون خودش ندایی می‌شنود. خیلی عجیب است! حضرت حق خطاب می‌کند: «بنده‌ی من! دیدی جز من کسی را نداشتی؟ دیدی جز من کسی را نداشتی؟» می‌فهمی. دیدی این‌ها هیچ‌کاره بودند. نسبت تو با من بود. ربط تو به من بود. تعلق تو به من بود. از من می‌گرفتی. من نجات تو دادم. به کی؟ رفیقت سند گذاشت. من آنجا اعتبار دادم. فکر کردی تو شهرت داری؟ من آنجا بیدارت کردم. من آنجا زنده‌ات کردم. من آنجا نگهت داشتم. رگباری از این «من من»های خداست و یکهو در آمدن از این «من من»های خودم. گم شد این منَ؟ یکهو من سراب بود، توهم بود.

پس این‌ها از لوازم خلقت ماست. اونی که خلق می‌کند، تقدیر می‌کند و همه را او دارد. آن به آن می‌دهد. او اول خلق کرده، آن به آن دارد خلق می‌کند. اولش با تقدیر بوده، آن به آن دارد خلق می‌کند و آن به آن دارد تقدیر می‌کند. یکی از این تقدیرات رفتن توست و کیفیت رفتن توست. تو فقط باید تو این ظرف تقدیر خودت را جا کنی. تناسب بدهی. رو کنی به آن کمالات. رو کنی به آن رحمت. بیندازی تو دامن رحمت. این تنها کاری است که از تو برمی‌آید. نقش تو فقط تو این نشئه همین است. با کدام اسماء و صفات، تجلیات خدای متعال مواجه بشوی. «إِلَهِي‏ أَنْتَ‏ أَرْحَمُ‏ الرَّاحِمِينَ‏ فِي‏ مَوْضِعِ‏ الْعَفْوِ وَ الرَّحْمَةِ وَ أَشَدُّ الْمُعَاقِبِينَ‏ فِي‏ مَوْضِعِ‏ النَّكَالِ وَ النِّقْمَةِ». اول دعای افتتاح دیگر. اگر جا جای عفو و رحمت باشد، هیچ‌کی مثل تو ارحم الراحمین نیست. اگر جا جای چک و سیلی و گرفتار کردن باشد، هیچ‌کی مثل تو اشد المعاقبین نیست. من تعیین می‌کنم کدامش را ببینم. من تعیین می‌کنم با کدامش مواجه بشوم. این دو تا کانال همزمان در حال پخش است. همین‌قدر تو اختیار داری. شبکه‌ی یک تنهایی و رسوایی و تنگنا و گرفتاری و ضعف و نداری این‌هاست. شبکه‌ی دو رحمت و انس و بهجت و نشاط این‌هاست. تو فقط تعیینت در همین حد است. کانال با این تجلیات مواجه بشوی. آن هم به توجه تو برمی‌گردد. به کدام از این‌ها توجه می‌کنی؟ به آن‌ها توجه می‌کنی یا به این‌ها توجه می‌کنی؟

توجه البته مکانیزمی دارد. توجه یک چیز تصوری و من‌درآوردی ذهنی نیست. توجه یعنی ساختار وجودیت را باید بسپاری. تحت امر قرار بدهی. تو دستور بیاوری. بسپاری به این مدار. یا خودت را تو مدار عبودیت قرار می‌دهی که مواجه با رحمت بشوی. بیا تو مدار عنانیت قرار می‌دهی. من من می‌کنی. توهمات، سرکشی، طغیان. که آنجا مواجه می‌شوی. «یَلْقُونَ غیاً». مواجه می‌شوی با آن تنهایی و بی‌کس و کاری و گرفتاری و این‌ها. جفت این‌ها هم هست. انذارت می‌دهد، هشدارت می‌دهد، تلنگرت می‌زند که آن وری نریا! این یکی را نگیریا! آن مسیر را نریا! این مسیر را بیا! این تجلیات را بر خودت جاری کن! این اتفاق می‌افتد. تو نشئه‌های بعدی دیگر فقط ثمرات انتخاب می‌بینی و ثمرات این سپردن.

اینجا سپردن هست. همش را تقدیر الهی. همش شده بارش و فیض از جانب او، دائماً علی الدوام. هر چه از اوست. هیچ استقلالی برای ما نیست. فقر و نیاز و ضعف و ربط محضیم به او. که این از علائم می‌فهمند که وقتی خدای متعال به انسان هستی می‌دهد، هستی محدود می‌دهد. از همان اولین لحظه تکوینش تا آخرین لحظه زندگی دنیایی‌اش و همه خصوصیاتی که در طول این مدت به خودش می‌گیرد و رها می‌کند. همه از لوازم و محدودیت معین کرده. همه بر اساس محدودیت خودم است و جزء آن حد است و به تقدیر و اندازه‌گیری و تحدید خالق عزوجلش است. یعنی او اندازه گرفته. او تعیین کرده انقدر باشی. این طور باشی. آن طور باشی. که یکی از آن خصوصیاتش هم مرگ اوست. پس مرگ انسان مانند حیاتش به تقدیری از خداست. نه اینکه خدا نتوانسته. انسان حالا یک بحث می‌کند. علامه می‌گوید: «این جوری (این‌طوری) دست خدا در رفته. خدا استارت اولیه را زده بعد دیگر از دستش در رفته و یک مدتی مثل این تایم تمام شد. من که تمام نکردم که. خودش تمام شد.» این شکلی نیست. تمام شدنش را هم خودم تمامش می‌کنم. فنا نیست. عدم نیست. وجود از یک جایی کات می‌کند. از یک جا منتقلش می‌کنم. منتقلش می‌کنم به یک بستر بزرگ‌تر و یک حیات قوی‌تر. دست خدا در برود. خدا برای همیشه خلقش کرده باشد که هر دو تا این را از دست خدا در رفتن است دیگر. یا خدا خلق خودش تمام بشود یا از دستش در برود دیگر، تو همیشه باشی. نه. آن به آن بهت حیات می‌دهد و می‌داند که کی می‌خواهد کات کند و تا آن لحظه می‌برد و همان لحظه کات می‌کند. همه‌اش با چینش و تقدیر و برنامه‌ریزی و محاسبه و نظارت خودش است. این درک اصلی است که انسان باید بفهمد تا منتقل بشود به نشئه‌ی بعد. ادراکش، باورش بیاید نشئه‌ی دیگری هم هست. باید قدرت خدا را بفهمد. باید تقدیر خدا را بفهمد. باید بفهمد که تو چنگ است و تو اراده است و تو برنامه است. قرآن روی این جنبه تمرکز دارد برای بحث معاد. صغری و کبری و برهان و فلان این‌ها نمی‌آورد. آن‌ها هم خوب است. سر جای خودش هم درست است. ولی بیان قرآن تلنگر به این مقدارش را اینجا بحث کردیم که حالا باید ان شاء الله جلسه بعد ادامه‌ی مطلب را داشته باشیم.

و صلی الله علی سیدنا محمد و آله طاهرین.

نظرات کاربران

هنوز نظری ثبت نشده است.