جلسه یازدهم

جلسه یازدهم

درآمدی بر برزخ در المیزان

معرفی

اثرات تصدیق قلبی خالقیت خداوند
توجه به کیفیت خلق = شکستن منِ توهمی
رحمت، اصل اولیه الهی در برخورد با انسان
دریافت به میزان قابلیت
تفکیک جزا و بلا، از معارف عمیق قرآن
حمد و تسبیح خدا در هنگام دریافت قابلیت الهی
ستاریت خدا قاعده دارد.
خدای توهمی زاییده ذهن یا خدای واقعی
انسان عین تعلق و وابستگی
انسان فقط و فقط ظرف تجلی
در نیستی و فقر خودت فکر کن!
بهشت برای تماشای خدای متعال
رزق اصلی در شبهای قدر
ارزش واقعی در عالم
خلقت انسان از علق
انسان قوام فی نفسه ندارد.
انسان؛ محتاج محض

متن کامل

!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم
به لطف خدای سبحان، در محضر قرآن هستیم و حالا با بحث‌هایی که خصوصاً در جلسه قبل مطرح شد، ان‌شاءالله با انرژی و انگیزه مضاعف، مباحث قرآنی را پیش خواهیم برد و تمرکزمان را بر معارف قرآن می‌گذاریم. البته، به‌عنوان شواهد قضیه، از چیزهایی هم که پیرامون هست ان‌شاءالله استفاده خواهیم کرد.

خب، از این جلسه ان‌شاءالله بنا داریم که آیاتی را که می‌خوانیم با یک ترتیل زیبا و یک صوت زیبا مطابق دستوری که داده‌اند بخوانیم، تا هم قلبمان نورانی شود به این آیات در این ماه نزول قرآن، هم بحثمان منور شود به این صوت زیبا، و خستگی‌مان در برود ان‌شاءالله. آیاتی را که قرائت می‌کنیم، اول صوت زیبای آن را می‌شنویم و بعد آیه را با هم بررسی می‌کنیم.

خب، ما آیات ۶۲ سوره مبارکه واقعه را داشتیم مرور می‌کردیم. اول آیه ۵۷ سوره واقعه را بشنویم. در این آیه، خدای متعال خطاب به کسانی که نسبت به "نشئه" دنیا و آخرت باور ندارند، می‌فرماید: «نَحْنُ خَلَقْنَاكُم». ما شما را تصدیق نمی‌کنیم. معلوم می‌شود که اکثر ما تصدیق واقعی نمی‌کنیم این قضیه را. تصدیق ذهنی می‌کنیم، به نحو کلی. «کی خلقت کرده؟» خدا. می‌گوید: «تو قرآن، از آن‌ها اگر بپرسی که "مَنْ خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ؟"، لَیَقُولُنَّ اللَّهُ». وقتی سؤال کنی، همه می‌گویند که خدا خلق کرد. ولی همان‌جا در ادامه می‌فرماید که: «أَفَلَا تَتَّقُونَ». خب چرا تقوا نشان نمی‌دهی؟ چرا این در رفتار تو بروزی ندارد؟ چرا مبنای رفتارت واقع نمی‌شود؟ فاصله‌ای بین تصدیق ذهنی این قضیه و تصدیق عملی هست. تصدیق ذهنی داریم همه: خالق ما خداست. ولی تصدیق عملی قضیه مهم است که یک توجهی می‌خواهد. توجه به اینکه نسبت من با او چیست؟ ربط وجودی من به او چیست؟ کیفیت خلق من چه شکلی است؟ چه شکلی من را خلق کرده؟ که اگر این قضیه تصدیق شود، "من توهمی" من می‌شکند. "من توهمی" من بشکند، نشئه توهمی من هم می‌شکند. و وقتی "من توهمی" من شکست و نشئه توهمی من شکست، دیگر اصلاً معاد را آدم به عینه می‌بیند. همه وجود خودش را در قبضه عالم ملکوت و عالم غیب می‌بیند که همه اعمال و حرکات و رفتار من در مشت عالم غیب است. من یک موجود مقهور در چنگم. البته این "در چنگ" نه به معنای قهر و غلبه و سختی و تنگنا و این‌ها. در چنگم، هم در چنگ رحمت او هستم، هم در چنگ تقدیر او هستم، هم اگر معصیت بکنم و پا کج بگذارم، در چنگ، خلاصه، اعمال قدرت و اعمال قاهریت و عقوبت او هستم.

اصل اولیه عقوبت نیست. خدای متعال با کسی رفتار اولیه‌اش عقوبت نیست. رفتار ثانویه خدای متعال، آن هم از باب این است که انسان خودش را محروم کرده است از رحمت. آن هم از ما شروع می‌شود. ما دیگر قابلیتش را از دست می‌دهیم. خدای متعال حکیم است و در مرتبه فعل خدای متعال، قابلیت شرط است. در مرتبه فعل. این‌ها بحث‌هایی است که ما هی پرهیز داریم از اینکه این بحث‌ها تخصصی شود. جاهایی به صورت تخصصی‌تر بحث کردیم. در بحث‌های «سری در المیزان» سوره مطففین و جاهای دیگر بحث شده. ان‌شاءالله باز هم اگر عمری باشد، توفیقی باشد، بحث می‌شود. خلاصه‌اش این است که در مرتبه فعل خدا - نه اسماء و صفات خدا - اسماء و صفات خدا دیگر کار به من و شما ندارد. خدا مهربان هست، من و شما باشیم، نباشیم، خوب باشیم، بد باشیم، خدا مهربان است. ولی در مرتبه فعل خدا، فاعل همیشه مفعول می‌خواهد و فاعل همیشه قابل می‌خواهد. قابل باید باشد و میزان قابلیت. به میزان قابلیت دریافت می‌کند در فعل خدا. در خدای متعال، عطوفتش، محبتش، کرامتش، عنایتش، توجهش، ستاریتش. ستاریت خدای متعال هم فعل خداست. آن هم قابلیت می‌خواهد.

اگر من کاری کردم که دیگر قابلیت ستاریت را از دست دادم، خودم خودم را محکوم کرده‌ام. آقا، پرده را کنار زدم، پوشش را انداختند، رسوا می‌شوم دیگر. در همین دنیا چقدر آدم رسوا شدند؟ مخالف ستاریت خداست. ما توهماتی داریم. ستاریت خدا بدهکار است، وظیفه‌اش است که بپوشاند. هر غلطی من کردم، باید بپوشاند. بعضی‌ها این شکلی در مورد ستاریت خدا حرف می‌زنند. شاکی هم می‌شوی وقتی کسی نقدی می‌کند. مثلاً آن کتاب شنود را در نظر بگیرید. همین بود. «خیلی کی با ستاریت خدا جور در نمی‌آید؟» خدا یعنی چه؟ توضیح بده اول. تصور در مورد خود خدا چیست که در مورد ستاریت خدا این‌گونه می‌گویی؟ تو ربط محضی، تو فقر محضی، تو در لایه‌های مختلف، در نشئه‌های مختلف، ارتباط و اتصالی داری به خدای متعال. در مرتبه فعل خدای متعال، به میزانی که قابلیت نشان می‌دهی، خدای متعال فعلش بر تو جاری می‌شود. البته این فعل خدای متعال، یک وقت بر اساس رحمانیت خدای متعال است و در دنیاست. آنجا دیگر خیلی به قابلیت کار ندارد. خدا به ترامپ هم دارد روزی می‌دهد، خدا به ترامپ هم سلامتی داده. الان دارد نفس می‌دهد، لذت می‌دهد. این‌ها چیست؟ این‌ها دیگر به قابلیت او کار ندارد. این هم البته رحمت به معنای دقیق و درستش نیست. به آن معنای دقیقش؛ برای اینکه این‌ها همه‌اش بلاست. ابتلا یعنی مکافات نیست، یعنی پاداش نیست، جزا نیست. بلا. بین جزا و بلا تفکیک کرده که از آن معارف عمیق قرآنی، خصوصاً در سوره مبارکه فجر، به این مسئله اشاره دارد و می‌خواهد تفکیک کند. فکر نکن که رحمتی اگر از جانب ما رسید، می‌گوید: «هذا لی». ربطی به تو ندارد. این اصلاً به قابلیت نیست. اما اینجا خلط می‌کند. فکر می‌کند اینجا دیگر من قابلیت دارم. بله، قابلیت تو شرط برای فعالیت خداست، ولی نه اینجا. اینجا به خاطر قابلیت تو نیست. جای دیگری به خاطر قابلیت توست که آنجا هم اگر اوج پیدا کردی، به خودت نسبت دادی، از خودت دانستی، خودت را قابل دانستی، حمد نکردی، تسبیح نکردی، آنجا هم ازت گرفته می‌شود. یعنی قابلیتش را از دست می‌دهی. یعنی خدای متعال عنایت‌هایی به تو می‌کند، به معنای واقعی کلمه، رحمت واقعی کلمه. مثل بلعم باعورا. صلاحیت داری، عبادت کردی، تقوا نشان دادی، علمی بهت دادند. هوا راه افتاد دنبال خود توهمی‌اش. خود توهمی‌اش برایش گنده بود. محروم شد از آن قابلیت و فیض. مثل حَکَم، مثل الکرب.

خب، اینجا هم دقیقاً چون ستاریت خدا را از قابلیتش افتاد، خدا رسوایش کرد برای همیشه تاریخ. خدا برای بلعم باعورا در قرآن آبرو گذاشته؟ خدا برای فرعون در قرآن آبرو گذاشته؟ ستاریت خداست یا نیست؟ من به تجربه نزدیک به مرگ کار ندارم، درست است یا غلط. خدای متعال سَتّار است یا سَتّار نیست؟ برای چی فرعون این‌قدر اسم آورده؟ اسم بیاری. خدا را با ننه بابا، مامان بزرگ، این‌ها مقایسه می‌کنی؟ به حضرت موسی نقدمان همین است. موسی، خدا به موسی گفت: «پیش فرعون که می‌روی، "قَوْلًا لَّیِّنًا"». همین آیه را می‌آورند. خدا می‌گوید: «با فرعون من هم خوب صحبت کن». آقا، خب چرا فرعون هی اسم می‌آوری؟ چرا جاهای دیگر بدش را می‌گویی؟ خدا نیست. خدا دیگر سَتّار نیست؟ برای فرعون؟ یک کسی در مرده حرف نمی‌زنند. یک غلطی کرد. هر کسی را که در این قرآن مدحش کردی، هی مرور می‌کنیم. کیا را خدا در قرآن مدح کرده؟ کیا را ذم کرده؟ کیا را خوب گفته؟ کیا را بد گفته؟ هی کار داریم. هی فرعون، فرعون. ماه رمضان هم بنشین قرآن بخوان. هر یک آیه این‌قدر ثواب دارد. بخوان. غلطی کرد. یک نفر هم بوده دیگر این فرعون روبه‌روی موسی. یکی بوده. همین یک نفر است که آخر جسدش را هم نگه داشته که مایه عبرت بشود. الان همین الان عکسش را بزن در اینترنت، هست. جسدش را هم نگه داشته. این‌قدر آبرو می‌برند از بنده. یک غلطی کرد. از آن هم که در خلوتش گفتند، خلوت خوبی داشته. آخرش هم که موقع مرگش گفت: «ایمان آوردم». تازه قبول نکردم. خدایی که قرآن می‌گوید فرق می‌کند. این‌ها را تو ساختی. این‌ها زاییده ذهن خلاق نویسنده است. «تو داستان باورنکردنی بود که آخرش راست است؟ این دروغ است». بعد مثلاً آن ذهن خلاق نویسنده است، واقعیت ندارد. خدای واقعی این‌ها نیست. خدای واقعی "رب" است. خدای واقعی "حق" است.

آیه را ببینید، سوره حج، آیه ۶۲: «ذَلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ». انحصار را می‌رساند. این به خاطر این است که خدا فقط اوست که حق است. حق محض است. «وَأَنَّ مَا یَدْعُونَ مِن دُونِهِ هُوَ الْبَاطِلُ». همه چیز غیر از او باطل است. «وَأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْعَلِیُّ الْكَبِیرُ». فقط او حق است، فقط او واقعیت است. هرچه غیر از او باطل است. الان این صفحه تلویزیون، وقتی این تصویر درش نباشد، چیست؟ تلویزیون خالی، تلویزیون خاموش چیست؟ چیست تلویزیون که روشن نمی‌شود؟ چیست؟ می‌اندازند دور. برای اینکه فقط دست و پاگیر و وبال است. تلویزیون را می‌خواهم به خاطر چی؟ به خاطر نمایش، به خاطر صورتگری. برای اینکه اصلاً خودش مفت نمی‌ارزد. همه ارزش تلویزیون هم به آن کیفیت تصویری است که نشان می‌دهد، به کیفیت صدایی است که نشان می‌دهد، به بزرگی تصویرش است. اگر قرار باشد که این تلویزیون تصویر نداشته باشد، هرچه بزرگ‌تر، هی اسباب‌کشی می‌خواهی بکنی، نشکند. این‌طور فقط هزینه بدبختی و غصه است. تلویزیون نفسش را خاموش کرده است از جلوه‌گری خدای متعال. گرفتار وِزر و وبال است. یک حمال است. یک تلویزیون خاموش.

این نفس ما هم همین است. حالا می‌خوانیم آیه فوق‌العاده‌اش را. «خَلَقَ الْإِنسَانَ مِنْ عَلَقٍ». که این آیه دیوانه می‌کند انسان را. انسان این است. انسان تعلق است. انسان علقه است. انسان علاقه است. انسان وابستگی است. مثل چی؟ مثل تلویزیون. تلویزیون را در نظر بگیرید. به تلویزیون می‌گویی: «تو چی هستی؟» می‌گوید: «من هیچیم». «تو چی نشان می‌دهی در من؟» «من همانم». می‌گوید: «تو کدام کانالی؟» می‌گوید: «هرچه تو بگویی». آقا، «تو مستند نشان می‌دهی، اگر تو نشان بدهی. خندوانه نشان می‌دهی، اگر تو نشان بدهی. تو فوتبال نشان می‌دهی، اگر تو بگیری. تو ماهواره نشان می‌دهی یا شبکه قرآن». می‌گوید: «هرکدام که تو بگیری. تو چی؟ من هیچیم. من فقط ظرف تجلی‌ام. من فقط ظرف بروزم. من هیچیم». اگر بروزی که باید داشته باشم، نداشته باشم، وزر و وبالی‌ام، باطل محض‌ام، سیاهی‌ام، ظلمتم، گرفتاری‌ام، عذابم، شقاوتم. تلویزیون این است. همه آن حقش چیست؟ آن تصویر. «ذَلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ». همه‌اش خداست. همه آن کمالات خداست. خودش باشد، چیست؟ باطل. همه موجودات از حیث وجه‌اللهی هستند. اگر آن نباشد، چیست؟ باطل.

زمزمه زیبای بلبل چیست؟ این جلوه‌گری خدای متعال است. این دست، این اسم لطیف است. این لطافت خدای سبحان است. لطافت شبنم چیست؟ شبنم چقدر جذاب است. جذابیتش به چیست؟ به آن شبنم، به آن لطافتش. برگ یک صبحی در شمال، اگر تجربه کرده باشید، اول صبح آفتاب می‌زند در آن مثلاً شهرهایی مثل بابل و این‌ها که بابل و ساری و این‌ها که مرکز بهارنارنج و این‌هاست. در بهار، بهارنارنج بزند، بعد این بوی بهارنارنج، این شبنم روی درخت نشسته. درخت نارنج، این برگ‌های دوست‌داشتنی آن درخت، آن هوای خنک و مرطوب. این‌ها همه‌اش مظهر لطافت. چیست؟ این‌ها همه‌اش تلویزیون است. فقط تو تلویزیون نیستی. این معرفت نفس فقط نفس ما نیستش که. نفس همه موجودات. فقط انسان به خودش از همه نزدیک‌تر است. به خودش بهتر از همه می‌تواند تمرکز کند. در نیستی خودش، در مخلوقیت خودش، در مربوبیت خودش، متوجه می‌شود که هرچه هست اوست. این تلویزیون دارد می‌بیند. این مظهر بصیر است. دارد می‌شنود. این مظهر سمیع. مظهر هرچه هست، مظهر هر کس، نمایش دارد می‌کند. اسم بصیر، اسم سمیع را، اسم خبیر، اسم قدیر. این دست من نمایش دست اوست. این چشم من نمایش چشم اوست.

ببینید حافظ چقدر قشنگ می‌گوید: «ای قصه بهشت ز کویت حکایتی / شرح جمال حور ز رویت روایتی». جنبه‌های ادبی‌اش که سر به آسمان می‌زند که هیچی. «ز رویت روایتی» آن که هیچی. معنا را ببینید: «ای قصه بهشت ز کویت فقط حکایتی». تازه بهشتم حکایت کوی توست. بهشت هم تلویزیون است. نه من، نه دنیا. بهشت هم تلویزیون است. بهشت هم برای تماشای تو است.

تفسیر ما مشغول تلویزیون می‌شویم. یادمان می‌رود که که را دارد نشان می‌دهد؟ مثل بچه که همین ترکیب رنگ‌ها. اصلاً ترکیب بچه هم کردن دیگر در حدیث معراج. بچه تلویزیونی که نگاه می‌کند، بچه‌های کوچک نمی‌فهمند که چی به چی است. ترکیب رنگ‌ها را خوششان می‌آید. صورت جابه‌جا می‌شود. بچه‌های کوچک شیرخواره را بگذار جلوی تلویزیون. داستان چیست؟ عروسک‌ها چیست؟ این فقط ترکیب رنگ‌ها جذبش می‌کند. یک کم آگاه بشود، می‌فهمد عروسک و فلان و این‌ها. خیلی از این‌ها تو یک سطحی می‌مانند که فقط عروسک و عروسک می‌دانند. اثر ناچاری است. بنا به اسم بردن نیست. حالا اسم هم که می‌آوریم یک لطفی درش است. حالا بعضی از این هنرمندها را اسم می‌آوریم، خدا بهشان هم خیر بدهد. هومن حاج‌عبداللهی که آن «پنگول» را صوتش را داشت. رفقایی که بودند در قضیه، یکی از دوستان مجری‌ام تعریف می‌کرد، می‌گفت: «یک جایی ما رفته بودیم برنامه. می‌گفت که من مجری بودم، این پنگول را آورده بودیم پشت میز. خب این صدا‌پیشه‌اش هومن حاج‌عبداللهی بود. بنده خدا آنجا نشسته بود. این بچه‌ها که آمده بودند، اولین بار این پنگوله را از نزدیک دیده بودند. می‌گفت این‌ها همه حالا به تعبیر ما، کرک و پرشان ریخته بود که به پنگول نگاه می‌کردند. یکی دارد با دست تکانش می‌دهد. یکی آن پشت نشسته دارد حرف می‌زند. نگاه نکن، برو آن پشت. صوت را آنجا ندارد. یکی آن». خیلی از ماها زندگی‌مان خلاصه می‌شود در همین پنگولی که دیدیم. فکر کردیم تکان می‌خورد، حرف می‌زند، دست دارد، کله دارد، صوت دارد. نزدیک می‌شویم، می‌پرسیم چرا اینجوری فکر می‌کردیم؟ چون دور بودیم. «أَیُنَادَوْنَ مِنْ مَکانٍ بَعِیدٍ». وقتی نزدیک شدیم، غرب پیدا کردیم. نزدیک شدن به همین که نشئه‌ها را طی می‌کنیم. این حجاب‌ها را رد می‌کند. نشئه به نشئه، هرچه این حجاب‌ها طی شود، که تا یک سری نشئه‌هایش ظلمانی است، برخی نشئه‌هایش نورانی است. حجاب‌های ظلمانی، حجاب‌های نورانی. این اشخاص نزدیک می‌شود، قرب وجودی پیدا می‌کند، قرب ادراکی و عاطفی پیدا می‌کند. خدا که جایی نیست که ما برویم بهش برسیم. فقط ما ادراکمان از او دور است. توجهمان از او دور است. دیده‌اید بعضی وقت‌ها یک آدمی نزدیکت است، توجهت ازش دور است. اصلاً این را به حساب نمی‌آوری. آدم مهمی بوده. پیش‌آمده برای شما؟ برای ما پیش‌آمده. بعضی آدم‌هایی که این اصلاً همه‌کاره است. همین چیزی که دنبالش می‌گردی، همین بغل‌دستت نشسته. صد جا را رفتی، پرسیدی، زنگ زدی این‌ور و آن‌ور. بعد ماه‌ها می‌فهمی همین که اینجا نشسته. بعد می‌گوید: «چرا کاری؟» قرب وجودی داشت، بغلت نشسته بود. ذهنت دور بود. ادراکت دور بود. عواطفت دور بود. علاقه‌ات به دیگران بود. فکر می‌کردی او کارت را راه می‌اندازد. این راه می‌اندازد. نفهمیدی. نشناختی. پیدا نکردی. حجاب‌ها را که کنار زدی، نشئه به نشئه به او نزدیک می‌شوی. وقتی نزدیک شدی، می‌فهمی که این دست و صورت و فلان و این‌ها نیست. یک چیزی نگم از اداره اخراجم کند. این‌ها خوششان بیاید، آن‌‌ها بدشان نیاید. این‌ها کف بزنند، آن‌‌ها فلان نکنند. این‌ها فحش هم ندهند. حجاب‌ها را که زدی کنار، می‌فهمی که نام پنگول و تلویزیون نبوده. پنگول یکی دیگر است. صوتش یکی دیگر است. دستش یکی دیگر است. پنگول واقعی ایشان است.

الان این آقای بحرانی که صداپیشه «جناب خان» است، در خیابان راه برود، چند نفر می‌شناسند؟ در گوشش تصویر ذهنی، انس ذهنی جناب خان به یکی دیگر است. جناب خانی نیست آقا. نیست. اینجا می‌گوییم که بلا تشبیه، آیه را می‌خواهم شبیه‌سازی کنم. «ذَلِكَ بِأَنَّ آن آقای بحرانی هُوَ الْحَقُّ، وَیَدْعُونَ مِن دُونِهِ هُوَ الْبَاطِلُ». اینجا هرچه که جناب خان بوده، همین آقاست. هرچه دیگر تصور می‌کنی، باطل است. ما اصلاً جناب خانی دیگر نداریم. همه آن شوخی‌ها بود که جناب خان می‌کرد. تو فکر می‌کردی این آدم با این کله بنفش و این دستگاه این‌جوری لم می‌داده، این‌ها آن نبود. آن صدا‌پیشه بود. همه شوخی‌ها مال ذهن او بود، از او می‌آمد و به کلاممان می‌آمد. اصلاً همه‌اش او بود. من چه بکنم؟ تو اشتباه فهمیدی. به خاطر دوری‌ات بود. اگر نزدیک بودی، بغل آن صدا‌پیشه نشسته بودی، می‌فهمیدی. چرا صدا‌پیشه دور بود؟ حجاب داشتی. تو حجاب این صورت‌ها و مرایا و اکوس، به تعبیر عرفا و ابن عربی و دیگران. «کُلَّ مَا فِی الْکَوْنِ وَهْمٌ أَوْ خَیَالٌ أَوْ أکوانٌ فَهُوَ سَاجِداً لِخَدِّ الْمِرْآةِ وَ ضَوْءُ الشُّمْسِ». بنده که نمی‌فهمم حرف خدا را در این ماه رمضان، در این شب‌های قدر. حالیم بکن. آن رزق اصلی که در شب‌های قدر روزی می‌شود، همین‌هاس. قرب. نزدیکی بخواهیم. این فاصله‌ها کنار برود. بفهمیم نه خودم کاره‌ایم، نه هیچ‌کس. همه این‌ها تصورات. فکر می‌کنم یک چیزی گفتم، یکی هدایت شد. به که جذب شد، یکی فلان. «این کتاب من، این قلم من، این صدای من، فلان». حساب خودم. جناب خان اشتباه. جناب خان خودم. خودم را اشتباه گرفتم. بعد فکر می‌کردم که این‌ها که ارزشی ندارد، آن‌‌ها ارزش دارد. پول که ارزش دارد. قدرت، شهرت، ثروت، سرمایه اجتماعی، اعتبار اجتماعی. یک‌هو می‌روم آنجا. می‌بینم که این نفس به نفس. این «زهیه یا حسین»، «یه یا علی». یک لحظه در دلم آمد این کار را بکنم. یک لحظه گفتم این بد است. یک لحظه گفتم این خوب است. همان قضاوتی که آن برادر کرده بود. یک لحظه در ذهنش آمده بود که این دروغ می‌گوید. این‌ها واقعیت بوده، نیست. این‌ها حقیقت بود.

ادامه کلام حافظ را ببینید: «ای قصه بهشت ز کویت حکایتی / شرح جمال حور ز رویت روایتی / انفاس عیسی از لب لعلت لطیفه‌ای / آب خضر ز نوش‌لبانت کنایتی / هر پاره از دل من و از غصه قصه‌ای / هر سطری از خصال تو و از رحمت آیتی / کی عطرسای مجلس روحانیان شدی / گل را اگر نه بوی تو کردی رعایتی / بوی توست، بوی تو را می‌دهد، بوی او را».

«چه غلط در آرزوی خاک در یار سوختیم / یاد آور ای صبا که نکردی حمایتی / در آتش هر خیال رخش دست می‌دهد / ساقی بیا که نیست دوزخ شکایت / دانی مراد حافظ از این درد و غصه چیست / از تو کرشمه‌ای و ز خسرو عن‌قضیه».

کیفیت خلقتم. دین چه شکلی شروع شد؟ قرآن با چی شروع شد؟ «اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِی خَلَقَ». معارف! آقا، دروازه معارف از اینجا شروع می‌شود. کجا ما در دینی؟ در معارف دانشگاه؟ در سخنرانی‌ها؟ ممبرها؟ از «الذی خلق» شروع کردیم؟ از خلقت شروع کردیم؟ از کیفیت خلقت شروع کردیم؟ کیفیت خلقتم شروع می‌کنیم، می‌رویم در کلمات. «این سلسال کل فخار یعنی چی؟» آن «تراب یعنی چی؟» حالا گفته «سلسالک الفخار»، یک جا گفته «تراب»، یک جا گفته «معنی یُمَنی»، یک جا گفته «نطفه». این‌ها فرقش با همدیگر چیست؟ بابا، اصل قضیه حالیت شد یا نه؟ هی در کلمه می‌رویم. می‌فهمی چی یا نه؟ «الذی خلق». به نام. به نام خدا نمی‌گوید. به نام خداوند مهربان. آن اول همه آیات سوره‌ها هست. آن درست. آن سر جای خودش. برای تذکر و توجه و گفتگو با ما. از کجا شروع کرده؟ به نام خداوند مهربان؟ به نام خدایی که سَتّار؟ به نام خدایی که مثلاً فلان تک‌نوازنده گیتار هستی؟ و چه نوع حرف‌ها؟ «باسم ربک الذی خلق، خلق الانسان من علق». اصلاً از این قشنگ‌تر می‌شود حرف بزند آدم؟ دیوانه می‌شود از این معارف، از این بیان. به نام رب تو، آن کسی که خلق کرد. اول مطلق خلق. نه تو را خلق کرد. «خلق کرد». به نام خالق. خوب، اما خلقت «الرحمن خلق انسان». «الرحمن علم القرآن، خلق الانسان». آنجا «علم القرآن، خلق الانسان». آنجا هم باز «خلق انسان». رحمان اولین تجلی‌اش در تعلیم قرآن است، بعد در خلقت. یا شاید هم با خلقت، آن اول «خلق الانسان و خلقت انسان». اولین قضیه است که ما بهش توجه داشته باشیم. ما مخلوق آفرینش هنری. یک کسی است. طاقچه‌آن‌به‌آن دارد می‌تراشد و می‌دهد. آن‌به‌آن. از چی خلق کرده؟ «خلق الانسان من علق». خب، این هم از آن معارف زلالی است که گفتیم و به ترجمه‌های غلط خرابش کردیم. حالا می‌گویم غلط. دیگر سطح شکوه آن قضیه را انداختیم.

علق یعنی چی؟ آقا، علق از ریشه عین و لام و قاف. علق. کلمات هم‌خانواده‌اش چیست؟ علقه، علاقه، تعلق. علق یعنی چی؟ خون بسته‌شده؟ بابا، «خَلَقَ الْإِنسَانَ مِنْ عَلَقٍ». این انسان مراتب دارد. این مرتبه. کمترین مرتبه انسان هم کمترین مرتبه علقه. بالاترین مرتبه انسان هم بالاترین مرتبه علقه. همه هویت انسان را "علق" تشکیل داده. معرفت نفس این آیه این است. در قرآن، در خلاصه می‌شود در علق. انسان یعنی چی؟ انسان یعنی علق. علق یعنی چی؟ تعلق. یعنی وابستگی. آقا، چسب یعنی چی؟ مثال تلویزیون عرض کردم دیگر. تلویزیون چیست؟ هرچه که نشان بدهد. تلویزیون چی دارد؟ تلویزیون چی دارد؟ هرچه پخش کنم. اگر منظور خودت تلویزیون است، هیچی. اگر منظورتان تصویری است که از توش پخش می‌شود. هرچه پخش کند. خودش توجه کند یعنی هرچه بگیرم. تو هر کانالی که قرارش بدهم، به هر طرف توجه کنم. به آن گیرنده، به کدام موج و کدام، به کدام فرستنده توجه کنم؟ این گیرنده همان را دریافت می‌کند. ترکیه را بگیر، اروپا را بگیرد، آسیا را بگیرد، ایران را بگیرد، شبکه قرآن را بگیرد، افق بگیرد.

چسب چیست؟ چسب. یعنی این. الان این چسب چیست؟ چسب یک ابزار برای چسباندن یک چیزی به یک چیز دیگر. یا چسبیدن خودش به یک چیز دیگر. اصلاً وسیله چسبیدن است. کارش چیست؟ کار چسبیدن. اگر منظورت این است که جنسش چیست، آن حالا یا کاغذ است یا چه می‌دانم قطره. از چیست؟ ولی هیچی نیست غیر از چسبیدن. این چسب چیست؟ بستگی دارد به این عینک بچسبد، به انگشتر بچسبد. چسب برای تو در انگشتر، انگشتر به حساب نمی‌آید دیگر. شما نمی‌گویی که این الان یک نگین دارد، یک رکاب دارد، چسب. چرا؟ برای اینکه وجودش، وجود ربطی است. مثل اینکه می‌گوییم مسند و مسندالیه، یک اسناد دارد. اسنادش ربطی است. اسم و فعل هست، حرف که ربطی دیگر. حالا وارد این بحث تخصصی‌. انسان از چی آفریدیم؟ از علق. علق یعنی چی؟ کمترین مرتبه "علق" آن نطفه‌ای است که می‌رود آویزان رحم می‌شود. می‌چسبد. چسبید. انسان از چسبیدن شروع می‌شود. از نطفه که چسبید، بالاخره یک جا گرفتار شد. تعلق. بعد آقای محمود مصطفوی چه تعبیر قشنگی دارد در از «تحقیق» می‌گوید: آن تعلق، آن چیزی است که، آنی که چسبیده، خودش به خودش بند نیست. «تقوم نفسه» ندارد. آنی که این به آن چسبیده. او باید برای یک کاری بکند. متعلقش مهم است. این یک تعلقی است که «متعلقه» یک کاری داریم می‌کند. جایگاه پیدا می‌کند. خودش به خودش دیگر ....

حالا وقتمان هم گذشته. این را بتوانیم تمامش کنیم. این می‌شود تعلق، این می‌شود علقه. هر چیزی که آویزان است. هرچی که به یک چیزی چسبیده. هرچی به یک چیزی، چه تعبیری باید به کار ببرد. تعبیر دقیق. هر چیزی که گِل یک چیزی است. هر چیزی که به یک چیزی آویزان است. هرچی به چیزی خورده، هرچی به چیزی چسبیده. همین چسب. علق. کمترین مرتبه انسان. انسان در جنین از نقطه شروعش چیست؟ از علقه. و همین‌جور مرتبه مرتبه تا «خَلْقٍ خَلْقًا». خلقت انسان آن‌به‌آن است که خدای متعال خلق می‌کند. من علق. خلق می‌کند از آن علقه، از آن تعلق. و تا ابداً این تعلق و علقه هست. تو نشئه اول هم خلقت با علقه، تو نشئه آخر هم خلقت با علق. اینجا همه وجودت علقه و الان هم علقی. آقا، الان مثلاً ساعت ۳ صبح است دیگر. الان ما داریم صحبت می‌کنیم. خب، یک چند دقیقه دیگر من سحری خوردم. الان بنده و شما علقمون به سحری. سحری نخوریم چی می‌شود؟ این هم علاقه. من و شما علق داریم به سحری، به آب، به نان، به هوا. همه انسان چیست؟ علق. وجود مادی‌اش همه‌اش علق. وجود برزخی‌اش همه‌اش علقه. وجود قیامش. انسان یعنی علق. «خلق الانسان من علق». همه‌اش تعلق. چقدر این آیه. خدا چه شکلی قرآن را شروع کرد؟ با این دو تا. «بخوان به نام ربی که خلق کرد انسان را از علق». تمام. از اینجا شروع می‌شود. خلاصه هستی است. یک هستی‌شناسی است. این انسان‌شناسی است. این کیهان‌شناسی، نشئات‌شناسی. این دنیا‌شناسی است. این برزخ‌شناسی است. آخرت‌شناسی است. تو علق. یک وجود متعلق. چیزی جز تعلق و وابستگی. یک وجود محتاج، مضطر، نیاز. این را رکن قضیه است که بهش توجه دارد. بعد دیگر حالا نکات دیگری که در آیات دیگری هست که حالا ان‌شاءالله در جلسه بعد بهش اشاره خواهیم کرد.

و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.

نظرات کاربران

هنوز نظری ثبت نشده است.