جلسه سیزدهم

جلسه سیزدهم

درآمدی بر برزخ در المیزان

معرفی

مرگ؛ در نظام تقدیر تعریف می‌شود.
وابسته بودن به یک مرگ در هر مرتبه از مراتب حیات
حقیقت مرگ؛ توجهاتی که باید در انسان بمیرد.
موانعی که مانع فعالیت در ملکوت می‌شود.
امیرالمومنین علیه‌السلام، نماد اعتدلال
تحریف؛ ندیدن یک قسمتی از حقایق
شوق به مرگ و خوف از عقاب، علامت‌های اعتدلال
برداشت صحیح از تجربیات پس از مرگ
قضاوت عجولانه در مورد نحوه مرگ ممنوع
بزرگترین تهدید قرآن خطاب به پیامبر!!
دنباله رو حقیقت باش هرچند همه انکار کنند.
نداشتن حق‌الناس، قدم اول برای سلوک
مرگی که حیات می‌بخشد.

متن کامل

!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم.
آیات ۶۱ و ۶۲ سوره مبارکه واقعه را با هم بشنویم: «نَحْنُ قَدَّرْنَا بَيْنَكُمُ الْمَوْتَ وَ مَا نَحْنُ بِمَسْبُوقِينَ * عَلَى أَن نُّبَدِّلَ أَمْثَالَكُمْ وَ نُنشِئَكُمْ فِي مَا لَا تَعْلَمُونَ».

مرحوم علامه طباطبایی در جلد نوزدهم تفسیر «المیزان» می‌فرمایند که معنای این دعای حاصلش این است که مرگ بین شما یک تقدیری است از جانب ما (یعنی خدای متعال مرگ را در نظام تقدیر تعریف می‌کند). یکی از برنامه‌هایی که من برای بنده‌هایم دارم و پیاده می‌کنم، مرگ را از آن زاویه تفسیر و تعبیر می‌کند: «یکی از کارهایی که من اعمال می‌کنم، این بنده را سیر دادم، از یک جایی به یک جایی آوردم، بعدش هم خودم می‌برم و از دستم دررفتن نیست.» مثل باتری‌ای که من تولید بکنم و یک جای دیگر کار نکند و تمام شود، از دست منی که این باتری را تولید کردم خارج شود، دیگر نمی‌توانم ازش استفاده کنم. محدود است، یک ظرفیتی دارد. من دیگر اعمال نمی‌توانم، رو اراده من دیگر پیاده نمی‌شود، از دست خودم هم خارج می‌شود. این ذهنیت نوع ماهاست و غالب ماهاست که مرگ یعنی یک جور دیگر از دست در رفتن، فانی شدن و نابود شدن. نه، مرگ خودش مخلوق خداست. «خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَيَاةَ». اتفاقاً مرگ را هم جلوتر از حیات ذکر کرده در سوره مبارکه ملک: «خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَيَاةَ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا». مرگ هست، مخلوق هم هست و اساساً به واسطه مرگ است که حیات هست. مرگ مقدمه حیات است.

هر مرتبه‌ای از مراتب حیات، هر درجه‌ای از درجات حیات، وابسته به یک مرگ است. یک مرگی باید باشد تا یک حیاتی باشد. در مسیر معنوی و سلوک و این‌ها هم که بزرگان می‌گویند همین است؛ در هر درجه‌ای یک مرگی است و بعدش حیاتی است. هر کدام از این درجات حیات وابسته به یک درجه مرگ است. این مرگ مردی که ما فکر می‌کنیم مرگ پزشکی، مرگ طبیعی، این‌ها نیست. توجهاتی است که باید در انسان بمیرد. رذائلی است که باید در انسان بمیرد. غفلت‌هایی است که باید در انسان بمیرد. تشددهایی است که باید در انسان بمیرد. این مردن‌هایی است، توهماتی است که باید در انسان بمیرد. باید بریزد. این ریختن می‌شود مرگ. همین ریختن معادل حیات بعدی انسان است.

انسان در حکم یک موجودی است که در یک قفسی است و آن قفس -این مثالی که بوعلی هم مطرح کرده- این قفس یک پارچه‌ای رویش است. آن پارچه و این قفس در یک اتاقی است که آن اتاق یک محفظه است. این بقیه‌اش شاید بوعلی نباشد، دیگر بقیه‌اش را می‌شود اضافه کرد. آن محفظه، آن اتاق، درش بسته است، سقف دارد. آن اتاق و سقف و آن در و این‌ها دوباره در یک محیط بزرگی است که آن در دارد، سقف دارد، این‌ها و همین‌طور این‌ها در یک بیابان وسیع، نه بیابان خشک، صحرای بزرگی که لبریز از نعمت است، لبریز از زیبایی، درخت، شکوفایی. این انسان محبوس در این. واقعاً هم انسان توی آن صحرای بیکران هست، ولی موانعی دارد برای بهره‌مندی از این صحرا، از این جنگل، از این مواهبی که دور اوست. موانعش هم همین حجاب‌هایی است که جلوی دید او را گرفته و جلوی اعمال نفوذ و ضریب نفوذ و فعالیت و حوزه نفوذ او را گرفته، جلوی فعالیت او را گرفته.

این اگر این قفس را کنار زد، روپوش را، اول یک روپوشی از قفس او کنار برود، می‌فهمد که این مال این قفس نیست، مال این اتاق است. دیگر بی‌تاب می‌شود تا از این در بیاید و تو این اتاقی که وسیع‌تر است، کولر دارد، تلویزیون دارد، در این اتاق مسکن پیدا کند و جا بگیرد. می‌فهمد که این منزل واقعی او نیست، منزل واقعی او این اتاق است. "من فکر می‌کردم اینجا یک محبسیه که من مال اینجام، می‌خوابیدم و می‌خوردم و یک مقدار نانی بغل گذاشته بودند و همان‌جا هم تخلیه می‌کردم و خودم را می‌شستم و یک نفسی هم می‌کشیدم و تو تاریکی می‌خوابیدم، تو تاریکی بیدار می‌شدم، تو تاریکی زندگی می‌کردم، تک‌وتنها." تازه می‌فهمم که اینجا کولر گازی دارد، تلویزیون دارد، تنقلات دارد، فرش فلان دارد، گوشی موبایل دارد، لپ‌تاپ دارد. بی‌تاب می‌شوم، این‌قدر به این در و دیوار خودم را می‌زنم که نجات پیدا کنم. این تیکه‌اش مال بوعلی است که انسان اگر بفهمد یک لحظه این حجاب روی این قفس اگر یک تکانی بخورد، این ببیند که این مال اینجا نیست، دیگر بی‌قرار است.

«لَوْلَا الْآجَالُ الَّتِي كَتَبَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ لَمْ تَسْتَقِرَّ أَرْوَاحُهُمْ فِي أَجْسَادِهِمْ طَرْفَةَ عَيْنٍ أَبَدًا شَوْقًا إِلَى الْجَنَّةِ وَ خَوْفًا مِنَ النَّارِ» یا «شَوْقًا إِلَى الثَّوَابِ وَ خَوْفًا مِنَ الْعِقَابِ». اگر نبود این بیان امیرالمؤمنین در خطبه متقین در نهج البلاغه، اگر نبود اجلی که خدای متعال برایشان در نظر گرفته، این‌ها یک چشم به هم زدن در این دنیا بند نمی‌شدند. این می‌شود شوق به مرگ. تجربه‌های نزدیک به مرگ قطعاً همچین شوقی را می‌آورد، باید هم بیاورد. این بخشش درست است. کسی که تجربه نزدیک به مرگ پیدا کرده، باید شوق پیدا کند، برای اینکه می‌فهمد که تا حالا تو قفس بوده، می‌فهمی اینجا یک محل وسیع‌تری است. این طبیعی است و درست است. البته نکات دیگری هست که تو جلسات بعد عرض می‌کنم.

همان کسی که این حرف را زده و عاشق مرگ است -عرض می‌کنم برخی از جلوه‌هایش را که امیرالمؤمنین چه شکلی عاشق مرگ بود و بی‌تاب مرگ بود، عاشق شهادت بود- همان، استرس داشت. وقتی پیغمبر بهش فرمود در ماه رمضان محاسنت را به خون سرت خضاب می‌کنند و رنگ می‌شود محاسنت به رنگ خون سرت و فرق سرت، استرس داشت، عرض کرد: «أَفِي سَلَامَةٍ مِنْ دِينِي؟» آیا موقعی که شهید می‌شوم، تو محراب، تو مسجد، ماه رمضان، با زبان روزه، آن وقتی که شهید می‌شوم، در سلامت از دینم هستم یا نیستم؟ آن عشق با این اضطراب، این دوتا با هم. امیرالمؤمنین نماد اعتدال است. یک وقتی یک بحث مفصل شد: اعتدال در سیره امیرالمؤمنین. امیرالمؤمنین نماد اعتدال است. این اعتدال اینجاست. امیرالمؤمنین تنظیم است. هرکه هر حرف دیگری می‌زند، اگر تجربه پیدا کرده چیز دیگری را گزارش می‌دهد، با این دوتا کنار همدیگر جور در نمی‌آید. آن را می‌گذارم کنار. من امیرالمؤمنین را دارم. من نیاز به تجربه‌های تجربه و تجربه‌گر ندارم. آن‌ها هم خوب‌اند، عزیزم، دستشان را می‌بوسم.

تحریف کی واقع می‌شود؟ وقتی که نصفش را می‌گوییم، نصفش را نمی‌گوییم. وقتی نصفش را می‌فهمیم، نصفش را نمی‌فهمیم. مغالطه کی است؟ تحریف کی است؟ شبهه کی است؟ ضلالت و گمراهی کی است؟ وقتی بخشی نگاه کنیم. وقتی تکه‌ای را ببینیم، تکه‌ای را نبینیم، آن بخش‌ها را می‌بینیم. امیرالمؤمنین فرمود: «من عاشقم. اُنسی که بچه به سینه مادر دارد، من بیشتر عاشق مرگم.» عاشق این تکه‌های خطبه‌های متقین و جاهای دیگر. «أَفِي سَلَامَةٍ مِنْ دِينِي؟» جفتش با هم. این می‌شود اعتدال. یک آن تو دنیا بند نمی‌شوند، ولی یک بخشش چی است؟ «خَوْفًا مِنَ الْعِقَابِ.»

یکی از جملات بسیار زیبایی که یکی از این تجربه‌کنندگان گفت، که واقعاً این جمله طلایی بود، این بود: «گفت که من آن طرف را دیدم و حساب‌رسی دقیق آن ور را دیدم. برای همین ناراحتم که الان تو دنیام، برای اینکه می‌دانم بیست سال دیگر باید زندگی کنم و بابت این بیست سال باید حساب پس بدهم.» این جمله فوق‌العاده است. از دهان این آدم باید بوسید. هم شوق آن ور را دارد که دید آن ور چقدر قشنگ است، هم می‌ترسد بیشتر زندگی کند و حساب‌وکتاب سخت‌تر داشته باشد. این دوتا با هم. «من رفتم آن ور را دیدم. خیلی آن ور قشنگه. عاشقم که پر بزنم. هرکی می‌میره بهش حسودیم می‌شه.» نصفه دارد می‌گوید. درست است، ولی نصفه دارد می‌گوید.

جفتش با هم، یعنی همین: «شَوْقًا إِلَى الثَّوَابِ» دیدم چقدر زیباست، «وَ خَوْفًا مِنَ الْعِقَابِ.» تجربه‌کننده عزیز می‌گوید: «من این همه سختی کشیدم، چند هزار کیلومتر، چند صد کیلومتر، چند سال قدم زدم، راه رفتم، آخر یک نور کوچکی از آن ته تابید و دیدم، حاضرم همه سختی‌ها را بکشم، دوباره آن نور را ببینم. ولی اگه آن نور نباشه، از مرگ می‌ترسم.» آفرین، این‌ها درست است. ما این برنامه را علاقه داریم، دوست داریم، قبول هم داریم. این حرف ماست. الان هم که همه فضا این است که یا موافقی یا مخالف. نه، این هم موافق است، هم منتقد. منتقد برنامه نیست، منتقد محتوا نیست، منتقد آن برداشتی است که تو داری می‌کنی، منتقد آن قضاوت عجولانه‌ای است که تو داری می‌کنی. قضاوت عجولانه.

ان شاء الله نکات دیگری هم هست عرض می‌کنم. مادر سعد، چیزی که تو تشییع‌جنازه پسرش گفت. پیغمبر فرمود: «لَا تَجْزَمِي عَلَى رَبِّكَ» (وایسا، زود قضاوت نکن که من چون بچه‌ات را دفن کردم، بچه‌ات بهشتی شد). «من دفن کردم.» و پیغمبر فرمود: «ملائکه در این تشییع حاضر شدند، شدت ازدحام.» دیگر آقا تجربه نزدیک به مرگ چی است؟ خود پیغمبر دارد گزارش می‌دهد از این تشییع. حالا نمی‌خواهم بیشترش را بگویم، باشد برای جلسات بعد ان شاء الله. قضاوت عجولانه نکن. نگو: چون پیغمبر دفن کرد و گزارش داد که اینجا غلغله ملائکه و پسرم بهشتی شد، فشار قبر دارد، همین آدم. این می‌شود نگاه معتدل. این می‌شود آن چیزی که قرآن نسبت به ما یاد می‌دهد. این می‌شود آن چیزی که ما لازم داریم. این می‌شود آن توهمات ما.

آن عزیز کامنت داده که شما و امثال شما که همه چی فلان کردید و این‌ها. باز خدا را شکر که من به واسطه این برنامه‌ها عاشق مرگ شدم. خودش پارادوکسیکال است. اول داری قضاوت می‌کنی، تهمت می‌زنی به یک طایفه وسیعی، چند ده‌هزار، چند صدهزار، حق‌الناس گردنت آمده. خب تو نفهمیدی مرگ چی است. این جمله اول را تو نمی‌گفتی. کامنت تو را به چند ده‌هزار نفر جلوی چند ده‌هزار نفر داری تهمت می‌زنی. می‌فهمی یا نمی‌فهمی؟ اگر همین الان بفهمی، همین الان می‌میری. همین الان می‌میری از شدت ترس حق‌الناس. همین است واقعاً. البته رحمت خدا بیکران است. ابلیس هم طمع می‌کند در رحمت خدا. ابلیس هم می‌گوید الان من را می‌برند بهشت.

اعتدال، اعتدال، اعتدال. نفس ما خب خوشش می‌آید دیگر. از یک تکه‌هایش خوشش می‌آید، از یک تکه‌هایش خوشش نمی‌آید. تا آن بحث قبل حق‌الناسش خوب بود، از آنجا به بعدش دیگر تلخ شد. نفس است دیگر. تو باید خودت را تطبیق دهی با حقیقت، نه اینکه حقیقت را تطبیق دهم با تو. به پیغمبرش فرمود: «اگر حقیقت را تطبیق دهی با هوای نفس این‌ها، رگ گردنت را می‌زنم.» بزرگترین تهدید قرآن خطاب پیغمبر است و در این مقام. «وَلَوِ اتَّبَعَ الْحَقُّ أَهْوَاءَهُمْ لَفَسَدَتِ السَّمَاوَاتُ وَالْأَرْضُ.» اگر حق بخواهد دنبال هوای این‌ها راه بیفتد که همه عالم فاسد می‌شود، همه چیز نابود می‌شود. مجاهدت بنده و امثال بنده همین است. اول بفهمیم، بعد پایش بایستیم. هرکه می‌خواهد خوشش بیاید، هرکه می‌خواهد بدش بیاید، به ما چه؟ چون یا درست است یا غلط. اگر درست است، همه عالم باهاش مخالفت کنند، چی ازش کم می‌شود؟ دو دوتا چهارتا. همه عالم بگویند پنج تا. دوتا نمی‌شود پنج تا. همه عالم بگویند درست است، تثبیت می‌شود. دوتا چهارتا. همه بگویند غلط است، از سکه می‌افتد. دوتا چهارتاست. همه عالم می‌خواهند بگویند آری. همه عالم. همه آن آری چیزی بهش اضافه نمی‌کند. همه آن نه چیزی ازش کم نمی‌کند. دوتا چهارتاست.

پس این نکته است: اعتدال و درست دیدن. پس تجربه‌گر مرگ این بخش را درست فهمیده، برای اینکه فهمید زندگی این قفس نیست. آفرین، درست. ولی آنجایی هم که رفتی، آن هم همان اتاق است. این مواقف و منازلی که گفته می‌شود، خیلی کار منازلی ما در پیش داریم. آیات سوره مبارکه طه را به دوستان عرض می‌کنم مطالعه کنید. آیات پایانی سوره مبارکه طه را ببینید. آیات صد به بعد سوره مبارکه طه را. به قرآن، ایام قرآن است دیگر، بهار قرآن. به قرآن، به ترجمه‌ها، به تفاسیر، این آیات را بخوان. ببینید چه تعریفی دارد. بعد یک آیه‌اش که آیه عجیبی است، آیه ۱۰۸. خیلی این آیه‌ها عجیب و غریب است. ما وقتی در درس آیت الله جوادی آملی به این آیه ایشان رسیدند و یک کمی باز کردند، خدا شاهد است لرزه به تن آدم بود. عزیزانی که در درس گریه می‌کردند وقتی این تعابیر را می‌شنیدند، شبیه این تعابیر را در درس بودند عزیزانی که گریه می‌کردند، بدنشان می‌لرزید. گریه می‌کردند. ملکه حقیقت را می‌فهمیدند. برای اینکه اعتدال داشتند. برای اینکه مواقف را می‌شناختند.

ببینید آیه: «يَوْمَئِذٍ يَتَّبِعُونَ الدَّاعِيَ لَا عِوَجَ لَهُ وَ خَشَعَتِ الْأَصْوَاتُ لِلرَّحْمَنِ» (لِلرَّحْمَنِ!). آیت الله جوادی می‌فرمود: اینجا «الرحمن» است، نه «المنتقم»، نه «اشد المعقبین.» «لِلرَّحْمَنِ.» در محضر رحمان همه صداها بریده می‌شود و دیگر حتی صدای نفس شنیده نمی‌شود. «فَلَا تَسْمَعُ إِلَّا هَمْسًا» مگر آرام حرف زدنی که هیچ‌کی جرئت حرف زدن ندارد. از آن عظمت آن موقف. غمتری را و تعابیر دیگری که در قرآن آمده، این‌ها واقعاً هست. به خدا هست. به قرآن هست. در همین دنیا، نه در خواب و مکاشفه و تجربه نزدیک به مرگ در بیداری. در نماز حس کردند و حس می‌کنند. آقای بهجت چرا در نماز زار می‌زد؟ چرا می‌لرزید؟ با بزرگانی داشتیم در نماز غش می‌کردند. اهل بیت عصمت، امیرالمؤمنین شب‌ها غش می‌کرد. یک موقف دیگری است. آن یک مرتبه دیگری از حیات است. البته آن غشی که می‌کند فقط ترس نیست. باز اعتدال. باز می‌گوید که خب برای چی باز فقط ترس نیست؟ آن شدت لذت، شدت عشق، شدت اتصال. دیگر بدن و وجود او کشش ندارد برای این حد از لذت. آن غش کردن ترکیبی از جفتش است. نه فقط ترس. هم ادراک حضور و عظمت او هست. مطلق. ما چی می‌فهمیم؟ «هستِ مطلق.» یعنی هم «هستِ مطلق» از جهت اشراف و سیطره و عظمت و جلال. چه می‌فهمیم؟ یعنی چی؟ از جهت عنایت و نظر، توجه، جمال و اکرام. چه می‌فهمیم؟ یعنی این دوتاش با هم است.

پس این تازه می‌رود وارد یک اتاق بزرگ‌تر. بعد تازه می‌شود یک سالن بزرگ‌تر. این هی باید این دیوارها را بریزد. باید بفهمد که عالم بیش از این‌هاست. مواقفی هست که به همان میزان عظمت آن مواقف، جلوه حضور در آن مواقف، عنایت‌های در آن مواقف، همش بالاتر است. لذا موقف اول حساب‌رسی اعمال است. در همان حساب‌رسی اعمال، موقف اول حق‌الناس. حتی حق الله هم نیست. لذا بزرگان اساتید می‌فرمودند که قدم اول برای اصلاح و سلوک به سمت خدا، حق‌الناس. قاضی نظرشان بر این بود. تازگی هم بنده از یکی اساتید پرسیدم. این را عرض کردم که به نظر می‌رسد که نظر شما این است. بنده این‌طور از آثار شما و مبانی شما فهمیدم که اگر کسی بحث حق‌الناسش حل نشده باشد، در وادی سلوک... بله، همین‌طور. نظر من، و نه اینکه نماز نخوان و این‌ها. باز یکی دیگر از این تعابیر خیلی قشنگ که در این تجربه بود، این بود که یک اتاق دربسته که همه کمالات آنجاست و این کلیدش نماز است. نماز نباشد، آن کلید نیست. یا برخی دیگر از تجربه‌ها که این فصل سوم به لطف خدا لبریز از نکات فوق‌العاده و عالی این برنامه «زندگی پس از زندگی» که خدا را شکر می‌کنیم بابت این نعمت. این نعمت خداست. عنایت و موهبت خاص خداست این برنامه.

توجهات آن عزیزی که اوتیسم دارد. پشت دوربین حرف نمی‌گوید، یک‌هو جلو دوربین معلوم می‌شود که خدا با این دوربین یک کاری می‌کند. این به من و او و ایکس و ایگرگ و فلان آقا و فلان مجری و فلان حیوان، به هیچ‌کی ربط ندارد. این خدا آمده عواملش را به کار گرفته. حالا ما یا قدر می‌دانیم یا قدر نمی‌دانیم. یا دچار عجب می‌شویم، از خودمان می‌دانیم، دچار کبر می‌شویم. در دعواها -به قول مجری محترم برنامه در لایوشان می‌گفتند که بعضی از تجربه‌گرا افتادند به این حرف که تجربه من...- از این‌ها حواشی است دیگر. حواشی کار شیطان است دیگر. نفس است دیگر. «انا»ی دیگر. من است دیگر. خدا من را آورده یک چیزی را بگویم. خودم گاهی بهره ندارم. به کسی هم سوءظنی نداریم. به کسی هم تطبیق ندادیم. این را به صورت کلی داریم عرض می‌کنیم. گاهی خودم بهره ندارم. «رب حامل فقهنا من هو أفقه.» آدم یک حرفی می‌زند خودش بهره‌ای ندارد. «إِنَّ اللَّهَ يُؤَيِّدُ هَذَا الدِّينَ بِأَقْوَامٍ لَا خَلَاقَ لَهُمْ.» با آب و تاب پیش ما بعضاً یک چیزهایی می‌گویند آقا این تو رو، اون تو رو، ال و فلان و این‌ها. بعضی از آن‌ها این روایت را می‌خواندند. خدای متعال فرمود -یک روایت از امام صادق علیه السلام- که خدای متعال این دین را با کسانی گاهی تایید می‌کند که خودشان هیچ بهره‌ای ندارند. یکی از این عزیزان که تازه از فضلاست، از دوستان خوب. با آب و تاب داشت چیزهایی می‌گفت و این‌ها، باقیات صالحات، ال و بل و این‌ها. گفتم که: «مصحف را، قرآن شریف را کسانی به دست ما رساندند که قاتل حضرت زهرا سلام الله علیها بودند.» یعنی خدای متعال گاهی با همچین شخصیت‌هایی دینش را، قرآن را به واسطه این‌ها می‌رساند. قرآن جمع می‌کنند، کار می‌کنند. آن هم از سر لجاجت و دشمنی با اهل بیت. در خانه اهل بیت را ببند. می‌گویند این ضریب پیدا کند، کسی سراغ آن‌ها نرود. خدا مدیریت می‌کند با همین‌ها. نه به من است، نه به ایکس، نه به هیچ‌کدام. هیچی نیستیم. این دوربین را خدا برداشته آورده. آن جوان اوتیسمی جلو دوربین که می‌نشیند زبانش گویا می‌شود. تیر خورده و به شکمش، در همان روزها که تیر به شکمش خورده بود. یعنی خدا می‌خواهد این حق را اثبات بکند. این جلو دوربین به زبان این جوان، به این وضوح هیچ‌کی نمی‌تواند انکار بکند. این کار خداست. این برگ برنده آخرالزمانی است که خدای متعال گذاشته برای این نسلی که با دوربین و رسانه و دیجیتال و این‌ها باید حرف بشنوند تا بفهمند. حجت تمام کند دیگر. حرفی نماند. نمی‌توانی بگویی من نمی‌دانستم و بی‌خبر بودم، غافل بودم از عوالم بعد از نشئات بعد. گفتم بهت. بهت نشان دادم. این شکلی هم نشان دادم. از همه به همه مدل نشان دادم. یکی دوتا، بیست تا سی تا، چند تا. چند قسمت نشان دادند. سه سال ماه رمضان، سه سی تا نود تا. بلکه بیشتر، صد مورد. جدا از آن کتاب «آن سوی مرگ»، با «صدقه در قیامت» و «شنود» و خیلی‌های دیگر که اصلاً جلوی دوربین و این‌ها نمی‌روند. خیلی‌های دیگر که اصلاً کتاب نشده و چاپ. اتمام حجت. این نعمت خداست. این لطف خداست.

این عزیزان به بحث نماز خیلی تاکید داشتند تو این قضایا. خب این حق‌الله یک لولی از حق‌الله لازم است. ولی اصلش چی است؟ قدم اولش چی است؟ در حساب‌رسی حق‌الناس بگذار. عمدتاً این‌ها در فضای حق‌الناس گرفتار می‌شدند، درگیر می‌شدند. اصلاً نمی‌رسیدند به موقفی که بخواهد در مورد نماز از این‌ها سوال بشود. نه اینکه نماز نیست. تو این تجربه، هیچ‌کی از نماز نمی‌گوید یا کم می‌گویند. من اصلاً حرف‌هایم ناظر به برنامه نیست. ناظر به ذهنیت و برداشت ماست. این را دوستان توجه داشته باشند. برنامه را نقد می‌کند یا تجربه‌ها را تحلیل می‌کند. نه. برداشت‌هایی که باید داشته باشیم را داریم تطبیق می‌دهیم به آیه و روایات. اینجا شیطان رهزنی نکند. چیزی واسه ما تولید نکند. مغالطه‌ای نسازد. حکم کلی حساب‌وکتاب تولید نکند. اینجا این کاری است که باید انجام بشود. این می‌شود آن تبیین. تبیین می‌خواهد. وگرنه آنی که اهل است و متخصص، می‌فهمد آن چی می‌گوید، این چی می‌گوید، این چی می‌گوید. بیشتر از این‌ها می‌فهمد. خود تجربه‌گر نمی‌داند سطح و کلاس خودش را. اکثر این تجربه‌ها با این قضایا درک نمی‌کردند که کدام مرتبه بودند. ولی آنی که استاد کار است، می‌فهمد. استاد فن می‌فهمد. این بالاتر است، آن بالاتر است، آن بالاتر است. این کجا بوده، آن کجا بوده، آن کجا بوده، این کجا رفته، آن کجا رفته. چرا اول آنجا رفت بعد آنجا رفت بعد آنجا رفت. می‌بینید آن استاد فنی که تو همان برنامه تحلیل می‌کند می‌گوید این چون در دنیا اهل دستگیری بوده، آن طرف هم که رفته، رفته دست این را گرفته. این استاد تمام این مسیر است، که استاد زبردست و متفنن و اوستای این کار. که همه این عوالم را سر در می‌آورد. چی به چی است؟ چه خبر است؟ کی به کی است؟ کی کجاست؟ این این می‌شود حرف درست. این می‌شود تحلیل. یک چیزی نمی‌اندازیم رو هوا.

این نکته مهم. پس این حین، دیوارها می‌ریزد. هر مرتبه از حیاتی که می‌خواهد بهش بریزد، باید این دیوارها بریزد. باید این دیوارهای این قفس بریزد. این ریختن این دیوارها می‌شود «موت.» می‌شود «مرگ.» لذا خود مرگ مخلوق خداست. برای اینکه مرز عبور از این نشئه به نشئه بعدی است. این دیواره‌های بین این ساحت و ساحت بعدی است. بین این عالم با عالم بعدی است. بین این مرتبه با مرتبه بعدی است. این دیواره‌ها ریختنش مرگ است. خودش مخلوق است، خودش تقدیر است. اگر زحمت کشیدی، خودت شکستی و ریختی، می‌شود «موت اختیاری.» همه ما را دعوت کردند: «مُوتُوا قَبْلَ أَنْ تَمُوتُوا.» قبل از اینکه بمیری، بمیر. نه فقط یک بار. فرمود: شهید یک بار شهید می‌شود در معرکه. آنی که مجاهدت با نفس می‌کند روزی هفتاد بار کشته می‌شود. روایت. روزی هفتاد بار کشته، روزی هفتاد بار می‌میرد. اینجا در برابر نامحرم می‌میرد. آنجا توی آن سایت لازم داشته، فیلترشکن رفته، کار دارد، سرچ کرده، چیزهایی آمده، می‌میرد. این پول حرام می‌میرد. می‌میرد و زنده می‌شود. این موقعیت، آن صحنه، این فلان، این فلان. نامش مرگ. مرگی هم هست که البته یک ضربه می‌زند، ولی هنوز مرگ کامل نمی‌شود. این تا بخواهد این خصلت، این ملکه، این بمیرد، این رذیله بمیرد، خیلی کار دارد. حسادت بمیرد. دروغ بمیرد. نفاق بمیرد. شرک بمیرد. خیلی این‌ها کار دارد. این‌ها همش مرگ. مرگی که یک حیات درش نهفته است. خب پس: «خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَيَاةَ.» پس مرگ مقدمه حیات است.

برای اینکه به مرگی که این‌ها می‌ریزد، وارد نشئه بعدی می‌شوی. از این قفس در می‌آیی. در این اتاق وسیع بهره‌مند از این تنعمات می‌شوی. ولی این اتاق هم نمی‌دانی چی بعدها در پیش داری از عنایات و مواهب و مواقف بی‌نظیری که هست. البته آن صحنه هرچی جلوتر بروی، حساب‌رسی‌ها دقیق‌تر، سخت‌تر. حساب‌رسی که سخت‌تر می‌شود از باب این نیست که خدای متعال می‌خواهد هی حال من را بگیرد. نه، از باب جلوه‌هاست، بروز. بله، شما اگر یک کار بسازی برای اینکه تو مدرسه پخش بکنی برای همکلاسی‌ها، چند تا فیلتر رد کنی؟ چقدر سخت‌گیری بهت نسبت بهت می‌کند؟ همین دوربین را بلد بودی دست بگیری، دو نفر جلو بنشانی، ضبط کنی، قبول می‌کنند. ولی آن، مثلاً در کانال تلگرام می‌گذارند، آن یک کار دیگر می‌خواهد. در کانال تلگرام اگر گذاشتند در شبکه استانی هم پخش می‌کنند، آن یک کار دیگر می‌خواهد. شبکه استانی پخش کردند در شبکه سراسری هم پخش می‌کنند، آن یک کار دیگر می‌خواهد. شبکه سراسری پخش کردند در فلان برنامه تاپ‌رنک یک تلویزیون هم پخش می‌کنند، آن یک کار دیگر می‌خواهد. آنجا پخش کردند، سینمای جشنواره فیلم فجر برای سینما می‌برند آن یک کار دیگر می‌خواهد. آنجا بردند، جشنواره کن هم می‌برند، آن یک کار دیگر می‌خواهد. یک کار دیگر می‌خواهد. یک حساب‌رسی دیگر دارد. یک ارزیابی دیگر دارد. یک دقت‌های دیگر دارد. یک موازین دیگر دارد. نه برای اینکه آن‌ها می‌خواهند حالت را بگیرند. آنجا کلاس کار بالاتر است.

بله، تو کارت همین‌جا قبول است. نجات از جهنم همین مرتبه که حق‌الناس نداشته باشی، تمام است. در حد کاری که تو مدرسه از دانش‌آموز قبول می‌کنند و می‌گویند فلان دانش‌آموز یک کار هنری ارائه داد، باریکلا، کف بزن. هنرمندمان. ای جان. تلویزیون که پخش نمی‌کند. می‌گوید خدا چرا سخت می‌گیرد؟ بابا آن عرصه، عرصه وسیع‌تری است. کلاس کار آنجا بالاتر است. مرتبه وجودی بالاتر است. آنجا مگر رد شدی؟ به معنای نیست که جهنم می‌روی. تو همان به، بله. خیلی‌ها تو آن مراتب حساب‌رسی‌هایی که می‌شود، انبیا و اولیا چلونده می‌شوند آنجا. این تعبیر که حساب، محک می‌زنند در یک سری مواقف. یک لحظه توجه منصرف می‌شود. اطلاعات و گرفتاری‌ها و سقوط‌هایی داری که حضرت یونس علیه السلام یکی از در آن ظلمات، آن گرفتاری‌ها فرمود: «اگر آن تسبیح، آن سجده را نداشت تا قیامت نگهش می‌داشتم تو شکم.» حق‌الناس همین‌قدر که آقا فحش ندادی، دست بلند نکردی، ضابطه‌های خودش هم دارد. میزانش هم دقیق و زیباست. می‌گوید: «این ضربه‌ای که زدی به سر او افتاد، کلش خورد به لب فلان‌جا، برای چی زدی؟» می‌گوید: «به ناموس مردم داشت تعرض می‌کرد. این کار را باید می‌کردی.» برای چی زدی؟ میزان خودش و حساب‌وکتاب خودش را دارد. این همان شرع ماست. همان فقه ماست. در ملکوت همین را می‌پرسند. همین‌ها را می‌گویند. آن ضربه‌ای که زدی؟ می‌گوید: «احساس کردم به تمام وجودم دارد وارد می‌شود و خدا را شکر که این نمرد.» آن حساب‌رسی‌های دقیقی که بخواهند مو را از ماست بکشند، مال اینجا نیست. این فقط مرتبه اعمال است، آن هم فقط حق‌الناس. مگر یک مورد نادر که فصل پیش بود. دانلود روزه. بهش گیر داده بودند.

و صلی الله علی سیدنا محمد و آله.

نظرات کاربران

هنوز نظری ثبت نشده است.