جلسه هجدهم

جلسه هجدهم

درآمدی بر برزخ در المیزان

معرفی

لزوم بیان معارف دینی به زبان تمثیل برای همگان
چگونه بین عشق به مرگ و طولانی شدن عمر جمع کنیم؟
تنفس در دنیا را غنیمت بشمریم.
اهل بیت کدام دنیا را دوست دارند؟!
امیر المومنین علیه‌السلام عاشق چه کارهایی در دنیا هستند؟؟
دنیا خواهی آری یا نه؟؟!
زاویه دیدت را به دنیا عوض کن!
نگاه امیر المومنین علیه‌السلام به شهادت و شهادت خواهی
روایات فراوان برای مراقبت از بدن
بشارت پیامبر اکرم صلی‌الله علیه و آله و سلم به امیرالمومنین علیه‌السلام
دنیا فقط و فقط دار عمل
درچه صورت طول عمر باعث خسران است؟
می‌شود از وسط قرآن خوانی بِرَوی وسط جهنم؟!
تفاوت حساب و کتاب خدا با قضاوت‌های ما

متن کامل

!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم ‌الله الرحمن الرحیم. آیات ۶۱ و ۶۲ سوره مبارکه واقعه را می‌شنویم: «وَلَقَدْ عَلِمْتُمُ النَّشْأَةَ الْأُولَى فَلَوْلَا تَذَكَّرُونَ * أَن نُّبَدِّلَ أَمْثَالَكُمْ وَنُنشِئَكُمْ فِي مَا لَا تَعْلَمُونَ».

می‌فرماید که: «اَلَا أنْ نُبَدِّلَ أمْثالَکُم و نُنشِئَکُم فِی مَا لَا تَعْلَمُون». من این قدرت را دارم که امثال شما را بیاورم، تبدیل کنم، شما را بردارم و تبدیل کنم؛ یعنی چیزی را بدل چیزی بیاورم. امثال شما؛ یعنی زید و عمرو و بکر و حسن و حسین و تقی و قلی و این‌ها برای من موضوعیت ندارند. برمی‌دارمتان؛ یکی دیگر می‌آید. خلق کردن برای من کاری ندارد. تو هم، به قول ماها، حالا ادبیات روز هم گاهی به درد می‌خورد، بعضی کلمات خیلی دیگر کف خیابان است. شما برای من شاخ نشو. فکر نکن کسی هستی. هیچ‌کس نیست. خلق کرده توش مونده. مثلاً دیگر من هم چون یک کسیم، من هم گنده‌ام، کنار بیاید. نه آقا، چیزی به حساب نمی‌آید.

با نحوه مسبوقین، نه تو تقدیر من، بر من غلبه می‌کنی و نه خودت چیزی هستی که من هی باید مقید باشم تو را هوایت را داشته باشم که این مثلاً ناراحت نشود، خوشش بیاید، بدش نیاید. من رحمتم هست، ربوبیتم هست، اقتضای رحمتم است. با تو تا می‌کنم، هوایت را دارم. یک چیزی هستی، هیچی نیستی از حیث بشریت. اگر بخواهم به تو نگاه کنم، هیچی نیستی. اگر یک چیزی هم هستی، آن جلوه من است، تجلی من است. از آن باب ارزشی داری. اگر مد نظرت دارم، چون آینه‌ای، چون می‌توانی مرا در خودت بروز و ظهور دهی. به خودت باشد، هیچی نیستی: «وَ نُنشِئَکُم فِی مَا لَا تَعْلَمُون».
برمی‌دارمتان می‌برم توی نشئه دیگری که نمی‌دانید چیست. قدرت‌نمایی خدای متعال. غذای مرگ قدرت‌نمایی خدای متعال است. با این قدرت‌نمایی می‌خواهد منِ توهمیِ ما را بشکند. این چیزی است که ما در بحث‌های مرگ باید مد نظر داشته باشیم. تعادل باید باشد. شکوه آن عوالم بعد و غلبه رحمت خدای متعال، زیبایی‌هایی که آن طرف قالب است. اصل، اصل در بعد از مرگ، رحمت خداست. اصل در بعد از مرگ، دیدن این زیبایی‌ها و مهربانی‌ها و لطف و کرامت و عنایت خدای متعال است. این‌ها اصل و درست است. یک بخشی است که حتماً باید این‌ها را بگوییم. به این توجه داشته باشیم. موقع مُردن دیگر از این زیباتر می‌شود که چهل ۴۰ مؤمن شهادت بدهند به آدمی که فاسق و جهنمی است. خدای متعال بفرماید: «به آبرو و حرمت شهادت این چهل مؤمن، اوضاع و احوال اُخروی این آدم را عوض کردن.»

این اصلاً دیگر قفل است روی مغز امثال بنده که بفهمیم یعنی چه؟ چه حدی است که به هوای اینکه او مؤمنی که یک چیزی گفته، بر اساس اینکه دیده‌هایی داشتند، حرف مفت که نزدند؛ چهل نفر خوبی دیده بودند؛ یعنی چهل تا جلوه خوبی داشته یا چهل جا بوده که بدی‌هایش جلوه نکرده در برابر چهل ۴۰ تا مؤمن. چیزی نداشتند ولی از او بدی ندیدند. نمی‌گویم آدم خوبی است، می‌گویند خدایا ما از او بدی ندیدیم. این چهل ۴۰ نفر گفتند ما بدی ندیدیم. خدا می‌گوید باشد، من هم ندیدم. بدی ندیدم. این خدا را نمی‌شود دیوانه‌اش نشد. دیوانه‌اش نشد. این را باید با همه وجود پرستید. این خدا را اگر کار به رحمت او برسد که اصلاً هیچ رحمتی نرفت در رحمت خدا، مرحوم شد. از یک جهت درست است برای اینکه وارد رحمت الهی می‌شوند همه. دیگر گیرهای خودمان و موانع خودمان است. بیان ما نسبت به آخرت یک بخشش این‌هاست.

البته حساب‌رسی‌هایی است، سخت‌گیری‌هایی است، بحث حق‌الناس شوخی ندارد. حق‌الناس ریزه‌کاری، ظرافت‌هایی، ابعاد وسیعی؛ آن هم هیچی. یک بیان دیگر هم نسبت به مرگ داریم که اهل بیت خیلی این بیان را داشتند. کلام امام هادی (علیه‌السلام) در مجلس متوکل را ببینید که آن مست بود. به گریه افتاد. بیانات امیرالمؤمنین در خطبه‌ها را ببینید. بیانات اهل بیت را جاهای مختلف ببینید. معمولاً بیان کوبنده نسبت به مرگ. توی قبر می‌گذارند: «یا اَهْلَ الْقُبُورِ، یا اَهْلَ الْوَحْشَةِ»، خطاب‌هایی که به اهل قبرستان می‌کند. تنها ماندید، غریب واقع شدید، ولتان کردند رفتند. اموالتان را بردند. با زن‌هایتان ازدواج کردند. این کلمات امیرالمؤمنین توی نهج ‌البلاغه است. هست یا نیست؟ یک عده می‌گویند این‌ها تقطیع است، این‌ها فلان است، این‌ها را فلان که شما همین‌جوری دین را گفتید که ما همه بیزار شدیم. خب بیزار شدید؛ بله، ما بد گفتیم ولی بخش عمده از اینکه بیزار شدی شما بزرگوار، به خاطر این بود که نمی‌خواستی این «منِ توهمی» تکانی بخوری. همین‌جا خوب باشی. اهل بیت نمی‌گذارند. جور انبیا و اولیا نیامدند که شما این شکلی باشید.

یک بیانی در قرآن هست. این آیه را داشته باشید: «وَلَقَدْ آتَيْنَا مُوسَى الْكِتَابَ وَقَفَّيْنَا مِن بَعْدِهِ بِالرُّسُلِ وَآتَيْنَا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ الْبَيِّنَاتِ وَأَيَّدْنَاهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ أَفَكُلَّمَا جَاءكُمْ رَسُولٌ بِمَا لَا تَهْوَى أَنفُسُكُمُ اسْتَكْبَرْتُمْ فَفَرِيقاً كَذَّبْتُمْ وَفَرِيقاً تَقْتُلُونَ».
دوبار در قرآن این آمده است. یکی سوره بقره، آیه ۸۷ و یکی آیه ۷۰ مائده: «لَقَدْ أَخَذْنَا مِيثَاقَ بَنِي إِسْرَائِيلَ وَأَرْسَلْنَا إِلَيْهِمْ رُسُلًا كُلَّمَا جَاءهُمْ رَسُولٌ بِمَا لَا تَهْوَى أَنفُسُهُمْ فَرِيقًا كَذَّبُوا وَفَرِيقًا يَقْتُلُونَ».
این آیه‌ای که شنیدید آیه ۷۰ مائده بود: «لَقَدْ أَخَذْنَا مِيثَاقَ بَنِي إِسْرَائِيلَ وَأَرْسَلْنَا إِلَيْهِمْ رُسُلًا». و از بنی‌اسرائیل میثاق گرفتیم. پیغمبر برایشان فرستادیم. «كُلَّمَا جَاءهُمْ رَسُولٌ»؛ هر وقت هر پیغمبری آمد برای این‌ها، «بِمَا لَا تَهْوَى أَنفُسُهُمْ»؛ اگر یک چیزایی می‌گفت که با نفس این‌ها جور در نمی‌آمد، «فَرِيقاً كَذَّبُوا وَفَرِيقاً يَقْتُلُونَ»؛ یک تعدادشان را می‌گفتند دروغ می‌گوید، یک تعداد دیگرشان را می‌کشتند. انبیا بلد نبودند درست حرف بزنند؟ در مورد عوالم بعد از مرگ، خوبی‌هایش را بگویند؟ حرف درست بزنند؟ لااقل در حد تجربه‌ گرهای مرگ. بعضی‌هاشان، همه‌شان، در مقام قضاوت تجربه‌ گران نیستند. در مقام ذهنیت‌های ما فرار می‌کردند. دعای الافرارا. در سوره نوح، فاکتور بگیر. هرچی بگی قبول دارم. مثل ابلیس. بخش هوای نفس. این را کار نداشته باش. هرچی سجده بگی انجام می‌دهم. او دقیقاً می‌خواهد با سجده هوای نفست را بشکاند.

اهل بیت بیانی دارند نسبت به مرگ، نسبت به آخرت. دقیقاً می‌خواهند این «منِ توهمی» را بشکونند. همین که الان من به عنوان رئیس پشت میز نشسته‌ام. تویی که آمدی زیر دست، می‌دانم حقوقت را می‌دهم، صاحبتم. بعد او اینجا مثلاً فراش است. آن آبدارچی است. این نوکر من است. این پایین‌تر است. آن بالاتر است. این فلانه. این مدیر است. من رئیسم. این‌ها توهمات ماست. هرکی پول می‌دهد، او را بالاتر می‌دانیم. هرکی پول می‌گیرد، زیر دست می‌دانیم. این «منِ توهمی» با چه می‌شکند؟ می‌گویم برو قبرستان ببین. ببین قبرها را. ببین کنار هم می‌افتند. جفتشان یک جا می‌روند. زیر پا قرار می‌گیرند. می‌روند. پول‌هایشان دست این و آن می‌افتد. به پشتوانه چه می‌گفتیم بالاتر؟ به پشتوانه پولش، موقعیتش، میزش. برو ببین حالا میزش چه خبر؟ از پولش چه خبر؟ موقعیتش چه خبر؟

یکی از بخش‌های مهمی که اهل بیت توی ایجاد ذهنیت و زاویه ما، انبیا اولیا، بهش کار دارند، این را در بحث‌های معاد آخر حتماً مطرح کنید. در کنار آن خوبی‌هایی که بعضی‌ها تجربه کردند، حالا خوبی و بدی‌ها، هرچی حق‌الناس فلان است، در کنار آنش این‌ها را هم باید بگوییم. این «منِ توهمی» را می‌گذاری می‌روی. این را آنجا نداری. اصلاً توی برخی تجربیات هم خیلی قشنگ اشاره کرد: مادرم حتی متوجه نشده بود قضیه. درست دیده بود. مادرش فارغ می‌شود. از این‌ور، از این شئون این‌ور. حالا یک وقت ممکن است حواسش باشد به اینکه مادرش، یک وقت حواسش نباشد. این هم حساب بفهم. اینجا سراب است. اینجا سراب است. دنیا سرابی بیش نیست.

خدا رحمت کند برادر عزیزمان حاج‌آقای صالحی را که حق به گردن ماست. توی آن بحث‌های سه دقیقه در قیام، یکی از آن جلسات ما از ایشان یاد کردیم که همان روزی بود که ایشان از دنیا رفته بود. الان دو سال و خورده‌ای است که این عزیز را از دست دادیم. بسیار برادر عزیزی بود. بسیار نیروی مفیدی بود. بر اساس آنچه که دیدیم، می‌گوییم: باتقوا بود، پرتلاش بود، دانا بود، دلسوز بود، مدیر بود. خیلی، چهل ۴۰ سال هم بیشتر عمر این برادر نبود. تصادف کرد و از دنیا رفت. بسیار مهربان بود. دلسوز. یعنی حواسش بود و پیگیر. ایشان بعد از رحلتش، دانشجوهایش خواب می‌بینند. جناب حجت‌الاسلام والمسلمین محمدمهدی صالحی در بهشت رضای مشهد مدفون است. ازشان می‌پرسد که حاج‌آقا از آن طرف چه خبر؟ ایشان می‌فرماید: «دنیا سرابی بیش نیست.» این دانشجو می‌گوید که من از کجا بفهمم شما را دیدم و این جمله از شما شنیدم؟ چون یک آدرسی بهش می‌دهد. «می‌روی در منزل ما.» می‌گوید: «از فلان اتاق، از فلان جا، عمامه‌ای است و در آن عمامه مثلاً بالایش پایینش فلان چیز آنجاست. به این نشانه و آدرسی که بهت دادم برو به خانواده من بگو بدان که این جمله‌ای که بهت گفتم درست است.» او هم می‌آید و منزل ایشان. نام خانواده ایشان می‌روند. همچین چیزی را پیدا می‌کنند. این جمله را. سر قبر ایشان، به محضر یکی از عزیزان این جمله ایشان را عرض می‌کردم. استاد بزرگوار و عزیز، نفس عمیقی کشیدند. فرمودند: «ای کاش این جمله را بفهمیم.» تأیید کردند. یک آهی کشیدند. «ای کاش این جمله را بفهمیم.» اصل بیان ایشان همین بود که خودت که می‌گویی بفهمی، فهمیده این چیزها را. خیلی بالاتر از این‌ها. «ای کاش این جمله را بفهمیم. دنیا سرابی بیش نیست. سراب است. ببین آن‌ور هرچی هست، هستیم. خوب است. مرگی نیست. خیلی عالی است. خیلی همه چیز زنده است. همه چی فلان است. لذت‌هایش، تلخی‌هایش، سختی‌هایش. درست. خوب. قشنگ. عالی. این‌ورش هم اینجا هم سراب است. دو تا را با هم، تعادل هم آن نشئه هم این. ببین این را اگر نتوانیم از این بکنیم، این را بکوبیم روی این پا بگذاریم، توهمات در هر حالت بهتر است؟ بله، در هر حالت آن‌ور بهتر است، ولی کیفیت رفتن تو. این دست خودت است. «وَلَا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَأَنتُم مُّسْلِمُونَ». کیفیت مرگت با خودت است. با چه کیفیتی می‌میری؟ «ماتَ مَن یَمُت جاهِلیَّةَ». با این وضعیت اگر بمیری به مرگ جاهلیت مرده‌ای. با چه ویژگی در مرگ؟ مرگ دیگر خوب است دیگر؟ نه، یک گرفتاری‌هایی دارد، یک تاریکی‌هایی دارد. کارهای خوبی هم کرده. مسجد ساخت، حسینیه ساخت، مدرسه ساخت، اطعام کرده، انفاق کرده. حتماً دستش را می‌گیرد. این عقاید را باید درست کرد. این زاویه دید را باید درست کرد. شناخت را باید درست کرد. دنیا را درست بشناس. آخر این شناخت را دخیل کن. این‌ها فقط یک سری الفاظ نباید باشد. بنده که حرف می‌زنم یا برخی گوش می‌دهند، واژه جدید یاد بگیریم مثلاً آن دایره الفاظ، اصطلاحات و کلاس علم. تکرار باید کرد. خیلی هم باید تکرار کرد. باید هی مثال زد، هی باید تکرار کرد، هی باید گفت. این‌ها تکرار می‌خواهد. فرمول فلان نیوتون که نیستش که مثلاً یک بار یاد گرفتیم بس است دیگر دلمان داده بشود. باید روزی ده بار بگوییم این‌ها را. مطلب چه، اصطلاح قشنگ جالبی بود. آفرین. تجدد امثال. آها. اوکی. خب خوب است. بریم بابا شصت ۶۰ بار باید هی با خودمان به خورد دلمان بدهیم. تکرار می‌خواهد. تو یک جلسه شصت ۶۰ بار گفتید. یک جلسه که شصت 60 بار گفتی، من باید شصت ۶۰ بار گوش بدهم. یادش می‌رود. در می‌رود. قبول نمی‌کند. قلدر تن نمی‌دهد. با مردی اگر مواجه می‌شود، یک‌جوری مواجه می‌شود که می‌شود که نشکند نفس. یک‌جوری با مرگ مواجه می‌شود که نشکند. چهار تا اصطلاح جدید یاد بگیرم و چهار تا انرژی مثبت خوب. اوکی. برویم جلو. بشکنیم. این «منِ توهمی» باید بشکند تا آن «منِ حقیقی» شکوفا شود. آن «منِ واقعی» ماست. آن «منِ ابدی». دعوا می‌کنیم سر این ماجراهای بیخود. سنگین است. کنترل تلویزیون به من نمی‌دهد. کنترل کولر را برداشته. خانه‌باجناقم. پدرزنم کمک کرده، به من کمک نکرده. به پسرها بیشتر می‌رسند تا من. به دامادها بیشتر می‌رسند تا منی که پسرشان هستم. اصطلاحات داریم. تلمبار می‌کنیم. تذکر. قرآن بحث تذکر. آیه‌ای که اول قرائت شد این است که: «وَلَقَدْ عَلِمْتُمُ النَّشْأَةَ الْأُولَى فَلَوْلَا تَذَكَّرُونَ». شما نشئه اول را دیدی، چرا متذکر نمی‌شوی؟ دیدی این عالم، عالم فناست؟ دیدی همه چی تمام می‌شود؟ دیدی اعتباری ندارد؟ چرا پس متذکر نمی‌شوی؟ چرا حواست را جمع نمی‌کنی؟ این همه اسباب ذکر. به نظرم از علامه دیدم. جایی فرمود همه‌مان دیدیم. یا شاید آقای بهجت دیدم. همه‌مان می‌دانیم. هرکی بار کج برداشت آخرش سقوط کرد. خیلی قشنگ است. جمله مسلم است که این آخر چپ می‌کند. اهل دزدی، اهل اختلاس است، اهل بخور بخور. با والدینش بد برخورد می‌کند. گرفتاری‌های اخلاقی، روحی، شخصیتی، عملی این‌ها را دارد. همه‌مان هم می‌دانیم. بازم توی رفتارمان تأثیر پیدا نمی‌کند. همه را هم دیدیم. هرکی با دروغ رأی آورد آخرش هم دیدیم. کار مردم کم گذاشت آخرش را دید. هرکی هم خوب گذاشت، آخرش را دیدیم. قاسم سلیمانی‌ها را هم دیدیم. رفتند. گم و گور شد؟ دیدی دیگر. خب چرا متذکر نمی‌شوی. می‌دانیم سرابی بیش نیست. همه هم می‌گوییم چرک کف دست است. چند نفر بشورند کله هم می‌زنیم. یک فرش. خانه‌من، بچه‌من. اگر چایی یک‌کمی رویش بریزد چه‌کارش می‌کنم؟ به قول یکی از اساتید می‌فرماید که: «این روح این بچه را داری نابود می‌کنی با این اخلاق.» که مثلاً فرشی که حالا الان نندازی دور، پنج ۵ سال دیگر باید بیندازی، ده 10 سال دیگر. موازنه را هم حفظ کنید. موازنه جلسات غرب. نابود کنیم. دیگر قاطی نکنیم. دیگر آن را دیگر هرچی گفته می‌شود، باید مطالب با این فرض که مطالب قبلی هست داریم می‌رویم جلو دیگر. نه اینکه باز دوباره برگردم همه را از اول توضیح بدهم.

مراقبت از این پرچم می‌کنم. مراقبتم کردم. حواسم را جمع کردم. بچه‌ام زد خرابش کرد. فدای سرش. ظرفم را زد شکاند. فدای سرش. دنیا این شکلی آباد می‌شود. انرژی مثبت الکی، کشکی، توهمی به خودمان. نه من خیلی خوبم. احساس ثروتمندی. احساس نمی‌دانم فلان. تلقین و ملقین و این‌ها. حالا آن هم یک وقتایی خوب است. یک قواعدی هم دارد خوب است. اصلش این حال است. این زاویه است. این ذهنیت. این توجه قلبی. خوب شد که شد. من هم می‌روم. من خاک این اموال. نهج‌البلاغه سرتاسرش همین است. فرمود خزانه‌دار این و آن نباش. پول جمع. الان همه پول‌هایی که توی حساب من است. خزانه‌دار. من دارم حمالی می‌کنم. خوشحالم که این را مثلاً چقدر توی حسابم پول دارم. اگر واقعاً حواسم جمع باشد به اینکه من با مرگ هیچ فاصله‌ای ندارم، مگر اینکه می‌گویم خدا توفیق بده تا الان که هستم و زنده‌ام و این‌ها. این پول استفاده کنم. وقتی خیلی حالا چون شدید بوده مثل مرحوم بهلول گنابادی. ایشان اصلاً پول نمی‌گذاشته به شب برسد. گفته که پول شب مانده مثل نان شب مانده می‌ماند. بیات. نان بیات است. پول بیات. یک حالی است دیگر. خیلی باورش آمده که می‌خواهد برود. پنجاه ۵۰ تومان. اگر تو پنجاه ۵۰ میلیون، پنجاه ۵۰ هزار تومان بدهم اسکرین‌شاتش را نگه می‌دارم که و عکس بگیرم توی قبرم بگذارم. یک سر قبرم بچسبانم. اهدا کرده پنجاه ۵۰ هزار تومان در فلان روز فلان ساعت. هرکی رد می‌شود این را بخواند. خیلی اتفاق. هر وقت هم می‌خواهم استرس پیدا کنم نسبت به مرگ و این‌ها یاد این قضیه که می‌افتم آرام می‌شوم. من پنجاه ۵۰ هزار تومان کمک کردم. خدایا تو شاهدی و دیدی که من این پنجاه ۵۰ هزار تومان را دادم. حمالی واژه خوبی است. بدی‌ها هرچی هست که کارش را انجام می‌دهیم. فرمود: «خزانه‌دار دیگری هستی. لَا تَكُنْ خَازِناً لِغَيْرِكَ.» جان فدای امیرالمؤمنین. شهید این ایام. به کلام امیرالمؤمنین خزانه‌دار نباش. فرمود: «به زن و بچه‌ات این‌قدر بچه‌ام جون نشود. زن‌عمو جون نشود. بچه‌ام. بچه. دامادی دارد. آن هم چی‌چی دارد و سیسمونی می‌خواهیم. فلان. بچه‌ام می‌کنی.» خیلی‌هامان می‌خواهیم برویم استرسمان بچه‌مان. آخه این بچه چی می‌شود؟ زیر دست زن بابا می‌افتد؟ آخه فلان می‌شود. آخه مدرسه‌اش چی می‌شود؟ فلان می‌شود. من هم هستم بدتر هم می‌شود. خیلی روی خودمان حساب باز کردیم که من این را جمع می‌کنم. من این را. همه‌اش «منِ توهمی» است دیگر. خدا با من این را جمع کرده. من هم نباشم بهتر از من. بنده خداست. فیلتر ما دارد مدیریت می‌کند. بعد ما یک بخشی از کار هم عهده‌داریش مثلاً خدا تا سی ۳۰ درصدش را خدا توان دارد. هفتاد ۷۰ درصد با من است. امور این بچه. آن بخش‌هایی هم که نمی‌توانم خدا دارد اداره می‌کند. کیفیت تجلی را باید بدانیم. همه قضایا با هم حل می‌شود. اداره می‌کند. با تو او را اداره می‌کند. بعد تو را برمی‌دارد. یک نفر، یک مادر یازده ۱۱ تا بچه را بزرگ می‌کند. خانه‌سالمندان چی؟ کجایی بچه؟ بچه فرمودند: «یا دوست خداست یا دشمن خداست.» اگر دشمن خداست به تو چه که این‌قدر برای دشمن خدا دل می‌سوزانی؟ اگر دوست خداست خدا بلد است دوستش را جمع کنیم. بیان امیرالمؤمنین توی نهج‌البلاغه است. این خدا که این عاقلانه نیست. فرمود خدا به پیغمبر. امیرالمؤمنین توی نهج‌البلاغه. پیغمبر چه شکلی تا کرد؟ بهره پیغمبر از این دنیا چقدر بود؟ پیغمبر شیشلیک می‌زد به بدن؟ کاخ داشت؟ شاسی‌بلند سوار می‌شد؟ پیغمبر یک الاغ داشت. سوار می‌شدند. تازه ترکش هم «یَردِفُ خَلْفَه» یک نفر ترک سوار می‌کرد. همیشه الاغ سوار شدن کیفیت عالم ببینی. مثلاً تا حرم می‌آمد با الاغ می‌آمد. البته الان خب الاغ معادل امروزین ماشین و این‌ها چی می‌شود. حالا اسب بوده، شتر بوده، اسب‌های گران‌قیمت درست حسابی و تمیز بوده. شتر قرمز بوده. شترهای مو قرمز رویشان چیز می‌گذاشتند. یک تشکیلاتی درست می‌کردند. خلاصه جَملی که آن بنده خدا سوار بود همین شکلی بود دیگر. الاغ معمولی و غذایش هم که تریت بود و یک روز می‌خورد، یک روز نمی‌خورد و بیشتر روزه بوده. لب‌های مبارکش بیشتر تشنه بود و خوابش هم که آن طور بود و رختخوابش هم که آن طور بود و غذایش هم که آن‌طور بود. وضعیت همسرانش هم که این‌طور بود که خون به دل پیغمبر کردند. بنده خدا چه‌کارها که نکردند. برخی از این همسران هم که متهم‌اند به قتل پیغمبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله و سلم)، طبق منابع شیعه و سنی. این وضعیت پیامبر. توی نهج‌البلاغه فرمود که خدا پیغمبرش را اکرام کرد یا اهانت کرد؟ این‌جوری زندگیش را قرار داد. اگر بگویی اهانت کرد، همه‌اش استدلال. دو تا. چقدر این بیان فوق است. اگر بگویی اهانت کرد یعنی خدا به پیغمبر اهانت کرد. اگر بگویی اکرام کرد پس یعنی آن‌هایی که این‌جوری نیستند خدا چه‌کار کرد؟ آن‌هایی که تمیز می‌خورند و فلان کجای دیگری دارم؟ مهم کیفیت مواجهه تو با این است. سلیمان هم دارا بود. ایوب هم ندار بود. توی سوره صاد این دو تا را روبروی هم آورده. جفتشان هم گفتند: «سليمان و ايوب». او تو کاخ بود. «نِعم العَبدُ». این هم زنش گذاشت رفت. تو فقر و فلاکت شدید بود. «نِعم العَبدُ». تو کاخ هم باشی بنده باش. کوخ هم بودی بنده باش. مهم بنده بودن تو است. به این چیزها خیلی حساب کتاب نکن. مواجهه تو با این قضایا چیست؟ و توجه به ما می‌دهد. دیدی که این‌ها را داشت آخرش چی شد؟ او نداشت آخرش چی شد؟ برخی از این خاطرات، یک وقتی عرض کردیم ما یک بار توی تهران اینترنتی، مسیر رفت و برگشت یک جایی از غرب تهران می‌رفتیم شرق تهران. یک ساعت چقدر توی راه. یک ساعت رفت، یک ساعت برگشت. یک رفت و برگشتش یک خاطره عجیبی شد. خیلی برایم جالب بود. تو کنار دیدی چرا بیدار نشدی؟ توی مسیر رفت یک آقایی بود خیلی درشت بود. نمی‌دانم صد و پنجاه ۱۵۰ کیلو. گفت: «به من این‌جوری نگاه نکن. من پاساژ داشتم. فلان جای تهران. بالا بالا. با برادرم و این برادرم سکته کرد. دو تا بچه داشت. اهل نماز و طاعت و این‌ها. هیچی نبوده.» بعد داشت می‌گفت که: «ما حقایقی را با بیان خودش داشت می‌گفت بالا کشیدیم.» بعد می‌گفت که: «این بچه‌های یتیم است. این را من سهمشان را فعلاً خوردم.» بعد مردد بود چه‌کار کند. «خراب شد که الان افتادم به این تاکسی اینترنتی.» پاساژ و سهم خودم، برادرم و بچه‌های یتیمشان همه را خوردم. «الان اوضاع می‌رود دیگر.» توصیه شد که آقا مثلاً این‌ها حقشان را بدهند و فلان. این‌ها خیلی مردد بود که حق این‌ها را بدهد، ندهد. نمی‌توانست. یعنی با همین، کاردش نان شبش را در می‌آورد.

جلسه‌ای که داشتیم، مسیر برگشتش یک آقای ما را سوار کرد. گفتم: «حاج‌آقا چه‌کاره‌اید؟» گفت: «من پاکبانم.» بعد گفت: «دیگر حالا ساعت‌هایی که پاکبانی می‌روم، وقتی که پاکبان نیستم و نمی‌روم و این‌ها می‌آیم برای رانندگی تاکسی پاکبانی خودم خانه خریدم. برای پسرم هم خانه خریدم. دامادش کردم.» توی تهران برای خانه‌دار شدن، خانه خریدن سخت است. با همین حقوق پاکبانی تاکسی اینترنتی. دیدی به زور زدن تو نیست؟ دیدی به زرنگی تو نیست؟ دیدی با حق‌خوری و حق‌کشی به جایی نمی‌رسی؟ دیدی با دک و بار کج به جایی نمی‌رسد؟ دیدی یکی دیگر دارد اداره می‌کند؟ کتاب دیگری دارد. یکی بالا می‌رود که فکر نمی‌کنی. یکی پایین می‌آید که فکر نمی‌کنی. یکی امروز می بینی خیلی بالااست، پس‌فردا می‌بینی توی جوب است. یکی می‌بینی الان توی جوب است، پس‌فردا آن بالا بالاهاست. بالا و پایین، فراز و نشیب‌ها را دیدی پس چرا متذکر نمی‌شوی که هیچ‌کاره‌ای؟ همه‌تان که بفهمی اینجا هم چیست؟ اینجا هم سراب است. خودت هم سرابی. برنامه‌ریزی‌هایت هم سراب است. دنیایت هم سراب است. این حرف‌ها و حدیث‌ها و خوبی‌ها و بدی‌ها هم سراب است. بالا می‌برندت سراب است. پایین می‌آورندت سراب است. یک روز می‌گویند مملکت خودمان بوده‌اند که یک زمانی جمعیتی می‌ریختند از خانه نمی‌توانستند بیرون بیایند. بعد توی یک دوره می‌بین خیابان‌ها دارد تک و تنها می‌چرخد. یک شب زیر و رو. یک شب وزیر بوده، دیدیم. نمی‌خواهم اسم بیاورم. وزیر بود. او! چه دبدبه و کبکبه‌ای. بعد سریع قضایایی. عینک دودی می‌زد توی خیابان. مثلاً طرف یکهو بچه‌ات یک کاری می‌کند بی‌حیثیت می‌شود. یکهو یک فیلمی از تو. یکهو یک کسی به اسم تو. یکهو یک سندی برایت درست. آن قضیه مرحوم کنی، چاهی داشت سنگ تویش بود آب نداشت. این را داد به ایشان زد و بعد چند وقت زلزله توی تهران شد. این چاه، سنگ تکان خورد. آب زد بالا و نفر اول ثروتمندهای تهران. من مولا علی کنی که جز مراجع بود، بغل ایشان دفن است. توی حرم. یک زلزله. یک تکان می‌خوری پایین می‌رود، بالا. از بالا بیاید پایین قضیه دلار و وسایل‌ها را دیدی چرا متذکر نمی‌شوی؟ البته این بخش یک توضیحاتی دارد که ان‌شاءالله در جلسه بعد عرض می‌کنیم. وصلی‌الله علی سیدنا محمد و آله.

نظرات کاربران

هنوز نظری ثبت نشده است.