جلسه بیست و چهارم

جلسه بیست و چهارم

درآمدی بر برزخ در المیزان

معرفی

گزارش خوفناک عالم برزخ
ایام هفته در قوس نزول، اهل بیت و در قوس صعود، خود ما
مکاشفه استاد بزرگ شهید مطهری
ماجرای میرزا علی آقا
ذهن قوی و بصیرت استاد مطهری
انس با آثار شهید مطهری
اقسام و مجازات عمل
یکی بودن انسان با عملش و یکی بودن اثر با عمل

متن کامل

!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. ما یک کمی فاصله افتاد بین سیر بحثی که داشتیم و مطالب تفسیر المیزان را داشتیم عرض می‌کردیم از سورۀ مبارکۀ واقعه و جلد نوزدهم تفسیر المیزان. یک کمی دوباره برگردیم به آن بحث. فعلاً یک مقداری بحث را پیش ببریم از تفسیر المیزان. این تجربیات نزدیک به مرگ و این‌ها هم جای بحث زیاد دارد، خصوصاً این قسمت‌های نیمۀ دوم ماه مبارک رمضان. قسمت‌های اخیر را بنده ندیدم، حالا آن آقای عبدالمالکی و این‌ها خوب مطلب زیاد داشت؛ به‌علاوه جوجه که شنید مطلب زیاد بوده در این تجربیات که جای بررسی و گفتگوی زیادی دارد. البته با مطالبی که عرض شده، تا حد زیادی این‌ها را می‌شود تحلیل کرد. مثلاً یک کسی قبل از تولدش را (حالا بنده که ندیدم) جوری که نقل کردند، قبل از تولدش را دیده. خب، این همان بحث یکم جلسات اول همین «برزخ در المیزان» عرض شد که ما وسط کاری زندگی ما از دنیا شروع نشده و بودیم قبل از اینکه به بدن تعلق بگیریم، بودیم. ایشان همان بودنش را (حالا باید دید که ایشان چه گفته بوده) مثلاً اگر تو جمع اقوامش حاضر شده بوده قبل از تولدش، این را بهش نشان دادند که حاضر بوده قبل از تولدش. روحش در این خانواده و حالا تجربۀِ نزدیک به مرگش رفته عقب‌تر. یکی قبل از تولدش را دیده، یکی خیلی قبل‌ترش را دیده از عالم جن، مثل آن داستان مهندس آن‌سوی مرگ که می‌آمده به زمین سر می‌زده و فلان و این‌ها. از آن جایش را باخبر شده. خب، این بحث که عرض می‌شود برای همین است دیگر؛ یعنی این قواعد قرآنی وقتی دست آدم باشد، این مسائل را می‌تواند تحلیل بکند و بفهمد که مطلب به چه نحوی است.

خوب، بریم ادامۀ بحثمان که بحث برهان بود، معاد و نشئۀ بعدی، و بیان قرآن بر اینکه نشئۀ دیگری هست. البته سوالات دوستان، نکات دوستان، بعضاً نقدهای دوستان نسبت به مطالبی که تا حالا داشتیم هم به دست می‌رسد، ولی فعلاً وقتش را نداریم، هم شرایط جسمی خیلی اجازه نمی‌دهد که بخواهیم به این بحث بپردازیم و حالا یک کمی بحث خودمان را پیش ببریم. از اصل بحث غافل نشویم و متن داستان را که همان المیزان است، متن جلساتمان را پیش این آیه را در سورۀ مبارکۀ واقعه با هم بشنویم: «نشأةِ الأولى فلولا تذکرون». در این آیه می‌فرماید: «و لقد علمتم النشأت الاولی فلا تذکرون».

منظور از نشئۀ اولی دنیاست. می‌فرماید که شما که نشئۀ اولی را می‌دانید، «لقد» هم آورده، یعنی با تأکید زیاد، یعنی علم کامل و متقنی دارید نسبت به نشئۀ اولی چیست. خب، چرا متذکر نمی‌شوی؟ متذکر به چه نمی‌شوی؟ متذکر به نشئۀ بعدی نمی‌شوی. خب، این چه ربطی دارد بین این مقدم و تالی، بین این اوّل و آخر، بین بخش اوّل و بخش دوم که اگر دانستی دنیا چیست، این “العلم به نشئۀ اولی” کافی است برای اینکه تو متوجه نشئۀ بعدی شوی. یعنی اساساً توجهی که به نشئۀ بعدی می‌دهد، از دل دنیاست. از توجه به همین نشئات. نمی‌گوید به آخرت توجه کن تا بفهمی آخرتی هست، می‌گوید به دنیا توجه کن تا بفهمی آخرتی هست. دلیل اثبات آخرت چیست؟ دنیاست. خیلی مطلب جالب و عجیبی است. معمولاً ما این جور در مورد آخرت صحبت نمی‌کنیم. می‌گوییم مثلاً خواب را، خواب را دلیل می‌آوریم برای اینکه آخرتی هست، یا برهان‌هایی می‌آوریم در مورد تجرد روح، تجرد نفس. الان تجربیات نزدیک به مرگ را می‌گوییم که خب، یک فرصت استثنایی است. البته چالش‌هایی هم درش هست که عرض شده و باز هم باید بیشتر در موردش صحبت شود. این‌ها را شاهد می‌آوریم برای اینکه روحی هست، حیات روحی هست، نشئۀ دیگری هست که روح در آنجا زنده است، در آنجا مستقر است، یک نشئۀ دیگری غیر از این دنیا. ما معمولاً این‌جوری می‌گوییم. قرآن می‌گوید نه، دنیا را نگاه کن. دنیا را دیدی، فهمیدی آخرت هست. بیانِ دنیا را نگاه می‌کنی. ما می‌گوییم دنیا هست، نشئۀ اولی را که نگاه می‌کنیم، اتفاقاً به اینکه توجه می‌کنیم، می‌گوییم پس نشئۀ دیگری نیست. هرچه هست همین است: «إن هی إلّا حيات الدنيا نموت و نحيا وما يهلكنا إلّا الدهر». و ما یهلكنا الا الدهر. همین زندگی، همین را آخرش هم همین‌جاست. پوسیدگی هم این‌جا تمام شده دیگر. آدم یک باطری است، تمام می‌شود. یک تاریخ مصرفی دارد، انقضا. تاریخ انقضا دارد، تمام می‌شود، می‌اندازند دور مثل همۀ چیزهای مادی و تمام عالم ماده که کارشان تمام می‌شود، زمانش تمام می‌شود. ما نگاهمان به دنیا این است. این چه مدل نگاه به دنیاست که خدای متعال می‌فرماید اگر درست به دنیا نگاه کنی، متوجه می‌شوی آخرت هست.

این بحثی است که مرحوم علامه مطرح می‌کنند و از بحث‌های جالب تفسیر المیزان یکی این‌جاست که در جلد نوزدهم المیزان است، یکی هم در جلد دهم المیزان است. مباحثه می‌کنیم. حالا این جلسه اگر توفیقی باشد، حیاتی باشد، جلسۀ بعدی هم یک کمی به این بحث می‌پردازیم. منظور از علم به دنیا الان می‌فرماید که علم به خصوصیات آن است. می‌گوید خصوصیات دنیا را که می‌دانی، خب چرا متوجه نمی‌شوی آخرت هست؟ خصوصیات نشئۀ اولی را می‌دانیم. عبارت علامه را دقت کنید، خیلی عبارت جالبی است. مراد از علم به آن، علم به خصوصیات آن است که مستلزم اذعان به نشئه‌ای دیگر و جاودانه است. اگر دنیا را خوب توجه کنی، می‌فهمی این‌جا کفایت نمی‌کند. این‌جا همه چیز محدوده‌ است. این‌جا همه چیز فیک است. این‌جا همه چیز موقتی است. موقت تمام می‌شود. خوب، یعنی چه؟ خب تمام می‌شود. بله دیگر، تمام می‌شود. تمام می‌شود، یعنی باید یک جایی باشد که تمام نشود. برای اینکه امیال من تمام نمی‌شود. برای اینکه من به هرچه می‌رسم سیر نمی‌شوم. به هر چیزی که می‌رسم، هر ریاستی، هر طمعی، هر شهوتی، هر قدرتی، هر ثروتی… اولش می‌گویم من فقط صاحب‌خانه بشوم، از این مستأجرنشینی و کرایه‌نشینی در بیایم. آقا پنجاه متر حاشیۀ شهرم شده، فقط مستأجری در بیایم. پنجاه متر حاشیۀ شهر. می‌گوید این طبقۀ بالایش را هم بگیرم. طبقۀ بالایش را می‌گیرد، می‌گوید بفروشم بروم مرکز شهر، تو شهر بروم. می‌رود مرکز شهر، می‌گوید یکم بالاتر بروم. می‌رود بالاتر، می‌گوید خیلی بالاتر بروم. خیلی بالاتر می‌رود، مثلاً خانۀ ویلایی بگیرم. خانۀ ویلایی، یک باغ بگیرم. یک باغ گرفته، ویلای شمال داشته باشم. ویلای شمال دارد، یک باغ هم سوئیس داشته باشد. هیچ جا تمام نمی‌شود. دیدی که این‌جا همه چیز تمام می‌شود و دیدی که امیال تو تمام نمی‌شود. خب، این‌جا نیستی، همین بس است.

یکی از مسائلی که مرحوم شاه‌آبادی روی همین برهان خیلی عنایت دارد که حالا ایشان به تعبیر اسمش را می‌گذارد برهان عشق. امام هم روی این برهان خیلی نظر دارد در جنود عقل و جهل و چهل حدیث و امام اساساً از همین فاز فطرت این شکلی که این‌ها سیرت نمی‌کند. امام جاهای مختلفی تو صحیفه هم خیلی به این بحث می‌پردازند، همین که امیال انسان تمام‌شدنی نیست. انسان هیچ‌جا حد یَقِف ندارد. خب، این دنیا که همش حد یَقِف است. هیچ چیزش کش‌دار نیست، همش تمام می‌شود. خب، آدم دوست ندارد کبابی که می‌خورد مزه‌اش تمام بشود. دوست دارد این مزۀ کباب همیشه زیر زبانش باشد. کباب دیگر بخورد. بعد کباب می‌خورد، باید دفعش کند. بعد این‌ها همش تضاد است. هر نعمتی که می‌خواهی بهش برسی، رسیدن به آن نعمت تو دنیا منوط به این است که قید یک نعمت دیگر را بزنی. لذت ازدواج و همسری را می‌خواهی داشته باشی، از لذت مجردی درمی‌آیی. مجردی هم کیف و حال دارد، متأهلی هم کیف و حال دارد. رسیدن به کیف و حال‌های متأهلی منوط به چیست؟ ترک کیف و حال‌های مجردی. اگر می‌خواهی تو متأهلی کیف و حال‌های مجردی را داشته باشی، این‌جا باید چه‌کار کنی؟ باید قید کیف‌های متأهلی را بزنی. متأهلی خودش یک کیف و حالی است که با مادر شدن معمولاً تناسب ندارد. کیف و حال پژوهش و علم و تفریح و گشت‌و‌گذار و آزادی و رفاه و همین جور خلاصه بر خود بودن، این با مادری جور درنمی‌آید. خوب، باید انتخاب کنیم. مادری محدودیت‌ها و سختی‌های خودش را دارد. اگر می‌خواهی مادر باشی، باید قید یک سری لذت‌ها را بزنی. اگر نمی‌خواهی بزنی، پس قید مادری باید بزنی. آخرش همش همین است دنیا.

خب، کی خوشش می‌آید از این‌ها؟ ما اگر یک کم به خودمان مراجعه کنیم، می‌فهمیم که بدمان می‌آید. فقط بس که این تکرار مکررات شده، عادی شده. مثل یک کسی که دیگر عادی شده برایش که از شوهرش کتک بخورد، مثلاً اتفاق طبیعی نیست. این کسی نباید خوشش بیاید. این دیگر الان دیگر آن‌قدر کتک خورده، اگر یک روز این‌جوری احساس می‌کند، مثلاً کارهایش را بد انجام داده که آقامان امروز ما را نزده. این زندگی دنیا برای ما این شکلی شده است. یک کمی برگرد به قضیه درست توجه کن. یعنی تو واقعاً خوشت می‌آید از اینکه برای رسیدن به یک لذت، قید ده تا لذت دیگر باید بزنی؟ یعنی واقعاً این با باطن تو، با ساختار درونی تو، با آن امیال تو، با آن آزادی‌خواهی و بی‌قید و بندخواهی تو تناسب دارد؟ معلوم است که تناسب ندارد. دیدی که این‌جا همش بگیر و ببند و محدودیت است. «فلا تذکرون» خب چرا نمی‌فهمی یک جای دیگر باید باشد؟

یعنی من میلش را دادم، رفع نیاز را ندادم؟ نیاز را دادم، رفع نیاز را ندادم؟ پس تو نفهمیدی خدا کیست اصلاً. اونی که زندگی را در حد دنیا می‌بیند، خدا را ظالم می‌بیند. نکته را توجه کنید. این نگاه ظالمانه به خداست. آن کسی که فکر می‌کند زندگی تو دنیا خلاصه می‌شود، خدا ظالم است. یعنی من را آفریده با یک سری امیال بی‌پایان و یک زندگی بسیار محدود. پس تو خدا را ظالم می‌دانی. تو ساختار هستی را نشناختی. مگر می‌شود تمنا باشد، عرضه نباشد؟ تقاضا باشد، عرضه؟ حالا یک سری برهان دارد، برهان فلسفی دارد، برهان تضایف، تخصصی می‌شود. نمی‌خواهم وارد آن‌ها بشوم که اگر متضایفين یکی‌اش بالفعل باشد، آن طرف دیگرش هم باید بالفعل باشد، اگر یکی‌اش بالقوه باشد، آن طرف دیگرش هم باید بالقوه باشد. این‌ها بحث فلسفی بسیار زیبایی است که ساختار روانشناسی ما را کلاً متحول می‌کند اگر به این چیزها توجه کنیم. امام هم روی این بحث بسیار عنایت دارد. شهید مطهری هم برای بحث معاد روی همین برهان دست می‌گذارد و ازش استفاده می‌کند. برهانی است که خیلی ساده است و همه فهم است. اصل این قضیه واقعاً خدا را، یعنی اصل مبدأ این موجودی که ما را آفریده، قبلاً صحبت کردیم، یا کامل است یا ناقص. اگر ناقص است که خدا نیست. اگر کامل است که تو همه چیز کامل است. یعنی کمالش هم ناقص نیست، کمالش هم کامل است و همۀ کمالات را اگر کامل، حکیم، عاقل، مهربان، عادل است و اگر عادل است، هر جا نیازی داده، هر جا طلبی داده، باید مطلوبش را هم بدهد. هر تقاضایی داده، باید رفع تقاضا، یعنی آن چیزی که این را پر می‌کند را هم بدهد. یک چیز واضحی است. بنده بردارم این‌جا تو این ساختمان یک سری ابزار و آلاتی قرار بدهم که این‌ها وابسته به یک سری ابزار و آلات دیگر است. من می‌توانم آن ابزار و آلات دیگر را هم بیاورم، من نیاورم. فقط این‌ها را گذاشتم. مثلاً قابلمه بده. خوب قابلمه را برای چه می‌دهند؟ برای درست کردن غذا. خب، تو که می‌دانی من قابلمه دارم، غذا می‌خواهم. غذا را هم می‌توانی بهم بدهی و داری. اگر فقط قابلمۀ خالی بهم بدهی؟ اگر فقط گرسنگی بهم بدهی؟ گرسنگی را برای چه می‌دهی؟ گرسنگی را می‌دهی که بزاق‌ها ترشح کند که من حرکت کنم، طلب کنم، مطالبه کنم غذا را و بروم غذا بخورم که انرژی‌ام تأمین بشود. یا گرسنگی را حکیمانه بهم دادی؟ بیا یکی از دستت در رفته؟ اگر دستت در رفته که جابجا، که ظالم. کار از دستت در رفت، مدبر نیستی، حکیم نیستی، عاقل نیستی. اگر هم حکیمانه بهم دادی، گرسنگی را دادی، غذا را هم باید بدهی. درست است؟ گرسنگی از توست، غذا هم از توست، سیری هم از توست. اگر گرسنگی را دادی، سیری را ندادی، غذا را ندادی (هیچ غذایی. نه اینکه الان توو جلوم نگذاشتی، اصلاً غذا خلق نکردی)، خوب دقت کنید. نه اینکه الان باید یک لقمه را بریزی توو دهنم، این کار او نیست. هر جایی که یک طلبی هست، یک مطلوبی هم برایش آفریده است. هر جا که نیازی هست، رافع نیاز را هم آفریده است. اگر این هست، آن هم هست. اگر این بالفعل است، آن هم بالفعل است. برای اینکه متضایفاً وجودشان به هم وابسته است. برهان فلسفی‌اش است. اگر پدر هست، پسر هم از فرزند هم هست. یا بالقوه پدرم یا بالفعل پدرم. اگر بالقوه پدرم، یعنی بچۀ من بالقوه هست یعنی می‌توانم پدر باشم. خوب، یعنی بچه‌ام را می‌توانم بچه‌ای داشته باشم. اگر بالفعل پدرم، یعنی بالفعل بچه دارم. نمی‌شود که یکی‌اش بالقوه باشد، یکی‌اش بالفعل باشد. نمی‌شود یکی‌اش باشد، یکی نباشد. اضافی است دیگر. بالا و پایین. الان بنده به شما می‌گویم که این خودکار بالای این کاغذ است، روی این کاغذ است. یعنی چه؟ یعنی این کاغذ، کاغذ زیرش باشد. آقا بالا یعنی چه؟ رو یعنی چه؟ وقتی می‌گویی رو، یعنی زیر دارد. وقتی می‌گویی بالا، یعنی پایین دارد. اگر الان بالفعل بالا است، یا بالقوه بالا است. اگر بالقوه بالا است، این پایینی هم بالقوه پایین است. اگر این بالا است و بالفعل بالا است، یعنی آن یکی هم که پایین است، بالفعل پایین است. اضافی، یعنی بودن یکی مربوط به آن یکی است. بالا، بالا می‌شود وقتی که پایین، پایین باشد. بالای بدون پایین نداریم، پایین بدون بالا نداریم. عشق بدون معشوق نداریم. طلب بدون مطلوب نداریم. نیاز بدون رافع نداریم. اگر نیازش را همین الان داری، طلبش را داری، یعنی مطلوبش هم همین الان هست. یک برهان فلسفی است. برهان بسیار لطیف و دقیقی هم هست. البته خیلی جای کار دارد، خیلی ساده‌اش می‌کنیم. جمع و جور بحث بسیار مفصلی است.

تو که می‌خواهی خلود می‌خواهی، ابدیت می‌خواهی، تمام‌نشدنی می‌خواهی، همیشگی می‌خواهی و می‌بینی که این دنیا هیچی ندارد، نه خلود دارد، نه ابدیت دارد، نه همیشگی دارد. اصلاً گوشی را که می‌خری بهت چه می‌گویند؟ می‌گوید این گوشی‌ها را یک جوری طراحی کرده‌اند که بعد از یک سال دو سال سیستمش قفل می‌شود که بروی ورژن بعدی‌اش را بخری. خب تو گوشی می‌خواهی یا نمی‌خواهی؟ گوشی می‌خواهی که همیشه برایت کار کند و همیشه رافع نیازت باشد. نیازت باشد. معلوم است که آدم هر چیزی را که می‌خواهد، یک قید کنارش هست که همیشگی می‌خواهد، ولی آن‌قدر این کلاه بر سر ما تکرار افتاده که هی موقت موقت موقت موقت، آن کتکی که هر روز از شوهر خورده‌ایم برایمان یک روز که کتک نخوریم، تعجب می‌کنیم. پنجاه سال برایت کار می‌کند، به درد نمی‌خورد. گوشی باید سال به سال عوض کنی. یک عالمی استش که آن‌جا هرچه هست، تا ابد است. می‌گوید مگر می‌شود، آدم حوصله‌اش سر می‌رود. ببین چقدر این ذهن ما، فکر ما، شاکلۀ ما درهم برهم و به‌هم ریخته است که اگر تنوع، محدودیت و موقت بودن و این‌ها نباشد، بدمان می‌آید. ببین چقدر شاکله و فطرت به‌هم ریخته است. آدم هر لذتی که می‌برد تا ابد می‌خواهد این را. جزئی‌ترین لذت، حرص و طمع آدم این را اقتضا دارد. هرچه که می‌خواهد کار کند، ولی آن‌قدر این قضیه تکرار شده هرچه که می‌گیرد آماده است که یک سال بعد باید عوض شود.

استراحت ابدی می‌خواهد، آرامش ابدی می‌خواهد، آسایش ابدی می‌خواهد، سیری ابدی می‌خواهد. آدم وقتی سیر می‌شود، خب این خیلی آدم نادانی است که سیر شود و دوست داشته باشد که دوباره بعد یک ساعت عملیات دفع انجام بدهد و باز برود کلی زحمت بکشد، پول دربیاورد، عرق بریزد که بعد آن پول را برود نان بخرد که بعد باز نان را بخورد که باز دوباره یک ساعت سیر باشد که بعد باز دفع… کلاه سرمان رفته است. تو انسانی؟ واقعاً؟ یعنی دوست نداری یک لقمه بخوری و تا ابد سیر باشی؟ اگر هم لقمه‌های بعدی را می‌خوری، دیگر از باب این فرایند سیری نباشد، فقط از باب لذتش باشد، فقط طعمش را بچشی. من که باز بروی دفع کنی، باز عرق بریزی، باز نان در آوری، باز سیر بشوی. معلوم است که آدم این‌ها را نمی‌خواهد. چرا متوجه نمی‌شوی که این‌جا برای این‌جا خلق نشدی؟ چرا آن‌قدر سرت کلاه رفته که تو به همین‌ها عادت کرده‌ای؟ به این چرخۀ معیوب، فاسد، الکی که همش فعالیت پوچ. کدام عاقلی قانع می‌شود به؟ اگر قبل این دنیا بهت می‌گفتند، حاضر می‌شدی بیایی تو این دنیا؟

بعد چقدر زحمت بکشی که پول درآوری که بعد باز این را بروی… آقا باید رانندۀ تاکسی پشت این‌ها بنشیند تو سردرد، اعصاب‌خوردی، بوق فلان، که پنجاه تومان بهت بدهند که آن تاکسی اینترنتی مثلاً چند درصدش را بردارد. بعد هم چهار روز بعد بیاید به حسابت مثلاً ده تومان سود که با آن ده تومان مثلاً پنج تا نان می‌توانی بخری که بعد آن پنج تا نان را بین ده نفر تقسیم کنی، هر کدام از شما چقدر بخورید که بعد تازه این ته دلت را می‌گیرد و بعد تازه باید دفعش کنی و بعد تازه آن دفع کلی ماجرا دارد و بعد عملیات دفعت خوب انجام نمی‌شود، دارو بخوری که… بابا سرکاری است! مگر خدا آفریده برای اینکه ما تو رنج باشیم؟ اصلاً محبت خدا، عدالت خدا، حکمت خدا را اگر توجه کنی، نه اینکه آخه ما بحث آخرت که می‌کنیم، آن‌جا رحمت خدا را می‌آورند. در نفی آخرت و نفی قواعد آخرتی از سر علاقۀ به دنیا پای محبت خدا را می‌کشند وسط. برای اینکه بعد از این هم یا خبری نیست یا رنجی نیست یا اذیت و آزاری نیست، قواعدی نیست، حسابرسی نیست، فلانی نیست. پای محبت خدا. تو اگر محبت خدا را خوب فهمیدی، باید بگویی دنیا سر دنیایی نیست. نه، حسابرسی نیست. قاطی می‌کنیم با همدیگر همه چیز را.

اگر واقعاً قبول داری خدا با محبت است، باید بگویی خدایی که آن‌قدر محبت دارد، بنده اش را نیافریده برای اینکه تو دنیا این‌جا هفتاد سال، نیافریده برای هفتاد سال پر از درد و رنج و غصه و مصیبت. نیافریده. آن وقت اصلاً سؤال‌هایت عوض می‌شود. یک عزیزی سؤال پرسیده که من نمی‌فهمم خدایی که آن‌قدر محبت دارد، برای چه باید یک بچۀ معصوم را مریض بیافریند و این همش تو رنج و مصیبت باشد. می‌دانم تو آخرت خدا بهش محبت می‌کند، ولی نمی‌فهمم چرا تو دنیا؟ خب، این دقیقاً این سؤال برمی‌گردد به همین رویکرد غلط ما که دنیا را اصل گرفته‌ایم. اصلاً دنیا را باید شوخی، اصلاً دنیا را باید عدم بپنداری. محبت خدا اقتضا می‌کند که این دنیا اصلاً نباشد. این دنیا سر کاری باشد. این فقط دالان ورود ما به ابدیت باشد. مثل اینکه مثلاً شما الان ما این‌جا جلو در مؤسسه موکت انداختی. موکت کثیفی است. فقط این را انداخته‌ایم برای اینکه کفش‌ها را بکنند، بزنند تو جا کفشی، پابرهنه بیایند تو. آن را هم برای این گذاشته‌ایم که کفش‌ها پشت در نماندند. یعنی بفهمند که این هدایتشان می‌کند به جاکفشی و با کفش نیایند تو که این‌جا کثیف بشود. برای چه؟ برای اینکه آن‌جا اصلاً محل زندگی نیست. آن‌جا فقط محل درآوردن کفش است. این‌جا محل نشست و برخاست و غذا و خواب و این‌هاست. خب، اگر من خبر نداشته باشم اونی که من را دعوت کرده کیست و کجا دعوت کرده، جلو در که می‌رسم می‌گوید تعجب است همچین موکت کثیفی را این‌جا پهن کرده‌اند. بعد من مثلاً کفش‌هایم را درمی‌آورم، پایم را بگذارم روی موکت کثیف. اصلاً به رحمت، اصلاً به عقل فلانی نمی‌خورد. خیلی تعجب می‌کنم. آخه این‌جوری با عقل فلانی، با رحمت فلانی جور درمی‌آید ما را دعوت کند به یک جایی بعد بگوید کفشهایت را هم بکن، بعد پایت را بگذار روی موکت کثیف. این خیلی اصلاً جای تعجب است. قبولش برایم خیلی سخت است. بعد بگوید روی این موکت‌ها خیلی پا نگذار، پایت کثیف می‌شود، می‌خواهی بیایی تو. بعد اگر به آن پای کثیف رفتم، جورابت را در بیاور. جورابم را در بیاورد، در بسته. بابا، جایی که یادت می‌رود پا و کفش و همه چیز. این سفره را که ببینی و تازه می‌فهمی اقتضای حضور در این مجلس پرفیض، جذاب و این‌ها همین است. این کفش‌ها را بکنند، جوراب‌ها را بکنند، جلو در گل پایت را می‌برند، تو حمام می‌شورند، لای این انگشت‌ها را تمیز می‌کنند، شامپو می‌زنند، چه می‌دانم، فلان می‌کنند. این چرک سر شلوارت را می‌شورند، قشنگ تر تمیز، مرتبت می‌کنند. اصلاً لباس نو بهت می‌دهند. یک کمی اذیت می‌شوی، یکم طول می‌کشد تا وسط مهمانی بروی، تمیزت می‌کنند، می‌فرستند وسط مهمانی کیف کنی.

تو دنیا را دیدی به حال همۀ سؤال ها؟ رحمت خدا چه شکلی جور درمی‌آید؟ بابا، دنیا را اصلاً باید عدم فرض کنی. چرا تو به دنیا وجود می‌دهی که بعد حالا گیر این باشی که این دنیایی که ما را آورده و این‌جا هستیم، حالا چرا این‌گونه هستیم؟ نیستیم. این کفشکنی که آورده، این‌جوری کرده که کفشت را بکنی، یک موکت کثیفی انداخته، آن هم کثیف شده. شماها کثیف کرده‌اید. من که کثیف نینداختم. دنیا را شما کثیف کرده‌اید. همان را هم ان‌شاالله زمان ظهور یک موکت تمیز می‌اندازم برایتان. دنیا را، زمان ظهور، دنیا، که آخرت نمی‌شود که. دنیا، دنیا می‌شود. یعنی زندان تر تمیز. گفته بود که دوست داری برگردی دنیا؟ دوران ظهور؟ گفته بود نه. گفته بودم برای چه؟ گفته بود که به چه دردی می‌خورد؟ دنیا زمان ظهور می‌شود یک زندانی که توش عدالت اجرا می‌کند. عدالت تو زندان. حالا تا حالا زندان می‌کشند. دنیا که دنیاست. زمان ظهور، دنیا. زمان ظهور هم مفت نمی‌ارزد. آقا بیایند دنیا را آباد کنند، تمیز کنند که ما دیگر اذیت نشویم، دیگر می‌خواهیم با جوراب برویم تو. تمیز بشود، دیگر با جوراب تمیز برویم. دیگر موکت جلوی در تمیز باشد، پایمان کثیف نشود وقتی می‌رویم تو. این دنیاست. دنیا را عدم فرض کن. تو چرا دنیا را جزء خانه به حساب می‌آوری؟ این چرا این موکت را خانه به حساب می‌آوری؟ تو چرا فکر می‌کنی یکی از نشئه‌های وجودی که خدا برای تو خلق کرده دنیاست؟ خلق نشدی. اصلاً این‌جا را داخل زندگی به حساب نیاور. بگذریم. برویم کفش‌ها را در بیاوریم. کفش‌هایت را بکن. «فاخلع نعلیک انک بالوادی المقدس طُوَی». که این نعلین یکی از آن تعابیر فوق فوق‌العادۀ قرآنی است و تو روایت هم بحث‌های عجیبی گفتند، عرفا شرح عجیبی داده‌اند. ولی نعلین که اگر فرصتی شد، جا دارد روی این‌ها حسابی کار بکنیم. به حضرت موسی فرمود کفش‌هایت را بکن، این‌جا وادی مقدس طوی است. کفش‌هایت را بکن. گفتند حب مال و حب خانواده بود، دو تا کفش بود. دنیا کفش‌کَن عالم وجود. بکن، برو تو.

هفتاد سال را دیگر آدم عمر به حساب می‌آورد؟ صد سال. حضرت نوح دو هزار سال عمر کرد. عزرائیل آمد گفت می‌خواهم ببرمت. گفت چه زود؟ گفت بابا، دو هزار سال عمر کردی، آمدم بیرون، فقط یک در را رد شدم. گفت چه می‌گویی؟ بنده خدا آخرالزمان هشتاد هشتاد سال عمر می‌کنند. سر آن هشتاد سال کله همدیگر را می‌برند برای هشتاد سال زندگی. حضرت نوح گفت: واقعاً این‌طور می‌شود؟ عزرائیل فرمود: بله. حضرت نوح فرمود که اگر این‌طور باشد که من آن موقع عمر کنم هشتاد سال، یک سجده می‌کنم، تمامش می‌کنم، می‌روم. هشتاد سال که دیگر نشد شوخی. پیغمبر هم ناراحت بود بعد اینکه نسل هرچه جلو می‌رود، عمرها کم می‌شود. خدای متعال شهر بشارت داد بهش که تو غصه نخور. من یک شب می‌گذارم تو این هشتاد سال زندگیشان: «شب قدر». هشتاد سال جلو بیفتند. هزار ماه، هزار ماه جلو بیفتند. بقیه را عمرهای طولانی دادم. شب قدر با هر یک شب قدرش صد سال است. آن‌ها را راه بر مقامات کسب کنند، عنایات بهشون بشود. فیض جاری، سال چهل سال، بچۀ سی ساله شب می‌خوابد، سکته می‌کند. صبح از طنز ماجراست دیگر. بیست و پنج سال، سی سال که دیگر عمری نیستش. یک سجده کن از دنیا. ساعه پیغمبر فرمود دنیا یک لحظه است. «فجعلها طاعة».

از مهربانی خدا عجیب است. چرا من باید پشت این گیت وایستم؟ من باورم… بابا، این اصلاً بچه‌ای که تو می‌گویی از این دنیا ردش کند برود. نه حسابی، نه کتابی. در مورد مجنون هم همین‌طور. کسی که بیماری ذهنی و عقلی و این‌ها، خدا فقط خواسته از این بستر ردش کند برود. این فقط حیات دنیایی پیدا کند، نشئۀ اولی رد شود برود. تو پنجاه ساله جدی گرفتی؟ می‌گویی برای چه باید پنجاه؟ یکم فکر کن. پنجاه سال در برابر ابد این نسبتش چیست؟ روت می‌شود پنجاه سال را عدد به حساب بیاوری؟ الان یک مادر رویش می‌شود بگوید من نه ماه مثلاً این بچه را باردار بودم؟ مثلاً نه ماه در برابر هشتاد سال اصلاً کسی به حساب می‌آورد نه ماه بارداری را؟ چقدر با بچه‌ات بودی؟ می‌گوید چهل سال، بیست سال، سی سال. شوخی بود که! آن که بارداری که به حساب… این از وقتی به دنیا… این جا را به حساب می‌آورد. آن قبلش که بازی بود. بازی بود که سراب بود. این‌جا زندگی است. همین که توجه به این نشئۀ اولی کنی، مستلزم به این است که خب، اینکه شوخی است. اینکه سراب است، اینکه مؤقت است، اینکه کوتاه است، اینکه تمام می‌شود. من که تمام‌شدنی نمی‌خواهم. من ابدی می‌خواهم. من جاودانه می‌خواهم. من هرچه بخواهم، برای همیشه می‌خواهم.

«نشأتی که در آن به اعمال جزا می‌دهند.» برای اینکه حالا این‌جا توضیح علامه: «از نظام حیرت‌انگیز عالم دنیا این معنا به طور یقین به دست می‌آید که لغو و باطلی در عالم هستی نیست.» من از جاهای دیگرش هم فهمیدم که الکی و کشک و سرسری و یلخی و این‌ها نداریم. اگر این‌طور بود که این‌ها خودشان را نمی‌کشتند هر اتفاقی می‌افتد کشفش بکنند که این چه چیزهایی ایجاد می‌کند، در اثر چه چیزهایی ایجاد شده، بعد مثلاً چه اتفاقاتی دارد پیرامونش می‌افتد، چه ربط‌های دیگری دارد. یک علفی یک جایی در می‌آید کلی رویش ماجرا دارند که این چه خاصیتی… مگر داریم علف بی‌خاصیت؟ مگر می‌شود؟ قبول می‌کند از شما؟ مگر حتی اونی که طبیعت‌گراست، دهری، ماده را می‌پرستد، اصلاً از شما قبول می‌کند یک علفی در آمد و هیچ خاصیتی برای هیچ جایی ندارد؟ الکی آمده؟ الکی می‌توانیم داشته باشیم؟ حتماً در اثر یک چیزی ایجاد شده، حتماً در اثر ایجاد شدن این یک اتفاق دیگری می‌افتد.

اکوسیستم یعنی چی؟ شما همین کلمه آقا. دهری محضی هم که باشی، طبیعت‌پرست هم که باشی، متریال محض هم که باشی، متریالیست محض هم که باشی، اکوسیستم را که قبول داری. اکوسیستم یعنی چی؟ یعنی اثرپذیری، اثرگذاری. همۀ چیزها تو این عالم اثرگذاری اثرپذیری است. اصلاً به آخرتش کار نداریم ها. همه چیز تو دنیا اثر می‌گیرد، اثر می‌گذارد. همه دارند خودشان را می‌کشند تو فضای علم که ببینند این در اثر چی حاصل شده؟ چه اتفاقی می‌افتد؟ هیچ کسی از شما قبول نمی‌کند که این در اثر چیزی حاصل نشده و به واسطۀ این هم چیزی حاصل نمی‌شود. یک چیزی الکی از دست در رفت تو این طبیعت، یک گوشه‌ای آمد. خب، این ساختار هستی در اثر یک چیزی حاصل شده است، در اثر این یک چیزی حاصل می‌شود. حالا به انسان که می‌رسیم. خب، انسان در اثر یک چیزی حاصل شده است، خیلی خوب. در اثر انسان چی حاصل می‌شود؟ در اثر انسان: سیری، خوردن، ظلم، جنایت، آدم‌کشی، اختلاس، دعوای خانوادگی، کلاه سرهم گذاشتن، دروغ، ریا، فریب. تو باورت می‌شود که این آمده برای این‌ها؟ آمده که همچین اثری بگذارد؟ اثری که انسان می‌گذارد چیست؟ که تناسب با این هستی داشته باشد. هرچی که تو این چرخه می‌بینی به نسبت قبل خودش اثری که می‌گذارد قوی‌تر است. هارمونی هستی. یعنی علف که می‌آید در اثر بذر و خاک و آب و نور حاصل می‌شود، ولی در اثر این علف چی حاصل می‌شود؟ انرژی برای گوسفند حاصل می‌شود. هیچ موجودی تو این عالم چرخش این شکلی نیست که اگر در اثر یک چیزی حاصل شده، اثری که از این حاصل می‌شود ضعیف‌تر. همه توی چرخه قوی دارند می‌روند. یعنی آن اثری که از او حاصل می‌شود یک لول مرتبه حیاتش قوی‌تر است.

خیلی بحث فوق‌العاده‌ای است‌ها. هرچه تو این عالم است، از یک مرتبۀ پایین‌تر حیات اثر گرفته، در یک مرتبۀ بالاتر حیات اثر می‌دهد. الکی نیست. هیچ‌چیز هم بدون اثرگیری و اثردهی نیست. در اثر انسان چی حاصل می‌شود؟ انسان در اثر یک نظام منظم با چینش عجیب و غریب اسپرمی که رفته به تخمک متصل شده، لقاح کرده، بستر عجیب و غریب رشد کرده، اول مغز بعد دست، نمی‌دانم شکل می‌گیرد، دست، صورت، یک سیری که همه می‌دانند، کاملاً مشخص، محرز، واضح انسان این شکلی قدم به قدم تو این ماه آن‌قدر شکل می‌گیرد، ماه بعدی آن‌قدر شکل می‌گیرد، ماه بعدی آن‌قدر شکل می‌گیرد. توی سیستم کاملاً منظم و دقیق شکل گرفته است. این آن چیزی است که انسان در اثر این حاصل شده. خب حالا در اثر انسان چی حاصل می‌شود؟ بالاتر از این باشد، یک چیز کاملاً بی‌نظیر. ظلم. هرکی زورش بیشتر، هرکی بیشتر غارت کند. می‌خورند، می‌برند، هیچی به هیچی. اختلاس می‌کنند، هیچی به هیچی. چطور قبلش که آمد هیچی به هیچی نبود آن چیزی که درباره اثر گذاشته بود هیچی به هیچی نبود. حالا که باید یک چیزی یکم نگاه کن به این دنیا. چی می‌بینی؟ هر موجودی دارد اثر می‌پذیرد، یک قوی‌تری تحویل می‌دهد. انسان اثر می‌پذیرد، یک ضعیف فوق‌ضعیف‌تر دارد تحویل می‌دهد. یک ظلمی می‌کند که یک موجودی ظلم نمی‌کند. پس این انسان نیست. پس در مورد انسان اشتباه کردی. پس این زندگی نیست. در مورد زندگی اشتباه کردی.

هر انسان هر چیزی که تحویل می‌دهد، یک چیز قوی‌تر دارد تحویل می‌دهد. یک چیزی دارد تحویل می‌دهد که مجرد از ماده است. از ماده می‌گیرد، بالاتر از ماده تحویل می‌دهد. فکر تحویل می‌دهد، عمل تحویل می‌دهد، محبت تحویل می‌دهد، صداقت تحویل می‌دهد، وفا. چه کسی را انسان می‌دانیم؟ اونی که پاک است، صادق است، مردم‌دار است. همش خصلت‌هایی است که فراتر از ماده است. بیشتر می‌خورد، خور و خور می‌کند، خرناس می‌کشد تو خواب، هشتاد تا زن دارد. این‌هایی که انسان نمی‌دانیم که. یعنی این‌ها را شاخص انسانیت نمی‌دانیم. آن کسی که تو ارتباط با همسرش دقیق‌تر، مهربان‌تر است، بیشتر مراعات می‌کند، هوای زنش را دارد، هوای بچه‌اش را دارد. حتی با شاخص‌های غربی اومانیستی نگاه می‌کنی، همه وجدانش و فطرتشان می‌گوید: انسان چیزی که گرفته باید بهتر تحویل بدهد. بهترش چیست؟ محبت. بهترش چیست؟ صداقت است. بهترش چیست؟ وفاداری است. بهترش چیست؟ مردم‌داری، نظم، پشتکار. همش هم مشخص است. حیوانی دارم می‌گویم با همین شاخص‌های غربی دارم. فطرت هر کسی می‌گوید: نه اینکه بگیرد، کود تحویل بدهد. گلابی کیلویی هشتاد تومان بخورد، کود انسانی تحویل بدهد. کی قبول می‌کند که این‌ها همه بیاید به انسان برسد، بعد توی چرخه قرار بگیرد که یک چیز فاسدتر تحویل بدهد؟

غذاها را می‌خوریم، میوه‌های عجیب و غریب با این سیر تکاملی. این بذر است، آمده چی شده؟ بعد این درخت شده، بعد درخت رفته برگ شده، بعد نمی‌دانم چی شده، بعد رفته هلو شده. هلو اوّل سبز بوده، بعد رفته رشد کرده، فلان شده، تکمیل شده، به انسان می‌رسد. انسان می‌خورد، می‌شود کود انسانی. تحویل می‌دهد به انسان، می‌رند. می‌شود انرژی. آن انرژی می‌شود محبت، می‌شود صداقت، می‌شود صمیمیت، می‌شود وفا. به بچه‌اش می‌گوید: حیف نان. گوشت کیلویی دویست تومان دارم بهت می‌دهم که مادرت این شکلی صحبت کنی که دست روی داداشت بلند کنی؟ انرژی‌ات را به این کارها مثلاً مصرف کنی؟ درس بخوانی، باسواد بشوی، یک آدم مفید برای جامعه بشوی، یک دکتری بشوی که به این خلق الله خدمت کنی. هرچقدر هم که شما معیار حیوانی دنیا بشود، همین‌ها را می‌گویی. بلکه فطرتت می‌گوید این سیر تعالی برود رو به تکامل، برود رو به بالا برود. اگر انسان فقط همین دنیا باشد، اگر زندگی فقط همین دنیا باشد، رو به تعالی دارد یا رو به پایین دارد؟ متوجه نمی‌شوی؟ بهتر تحویل می‌دهد. چون انسانی که تو فکر می‌کنی، آن انسان واقعی نیست. انسان واقعی هم هرچی را داری می‌گویی، بهتر دارد تحویل… چه خوب است بهتر، چه بد بهتر. بده بهتر است. مگر داریم؟ آره، یک بد بالاتر تو یک مرتبۀ بالاتر دارد تحویل می‌دهد. یک خوب در عالم مجرد از ماده دارد تحویل می‌دهد. یک بد مجرد، یک خوب ابدی دارد تحویل می‌دهد. یک بد ابدی دارد تحویل می‌دهد.

اگر کار خوب می‌کند، کار خوب تا ابد خوب است. اگر کار بد می‌کند، کار بد هم تا ابد بد است. آقا اختلاس تا کی بد است؟ یک سال، دو سال؟ از زمان حضرت آدم، زمان حضرت نوح، تا ابراهیم، قبل طوفان، بعد طوفان، تا احمدی‌نژاد، تا رئیسی، تا رئیس جمهور بعدی یا تا ابد؟ پس کسی که نان خورد، اختلاس کرد، اختلاس تا ابد بد بود. پس یک چیز ابدی بد تحویل داد. مرتبۀ وجودی بالاتر. موجودات دیگر مرتبۀ وجودی بالاتر بدش را تحویل نمی‌دهند. خرابش را تحویل نمی‌دهند. اگر خراب بشود، از این‌ها نیست. یعنی اگر این بذر را کاشتی، درخت شد، بعد درخت مثلاً نهالش رشد نکرد و فاسد شد، دیگر از آن بذر نیست. این انسان است که فقط انتخاب می‌کند. «نجدين» که میوه‌ای که می‌دهد تلخ باشد یا شیرین باشد. این تفاوت انسانی است که این هم باز خودش کمال انسان نسبت به همۀ موجودات است. همه را تو یک چرخه‌ای می‌برند. خودش تو این چرخه انتخاب بکند چی بشود. ولی هرچی بشود، بالاتر از جهت مرتبۀ وجودی نسبت به اینکه الان است، عدالت، محبت، وفا، صمیمیت تا کی خوب است؟ یک سال، دو سال، شش ماه؟ تا ابد خوب است. زمان ندارد که. مجرد از ماده است. ما اصلاً به عالم مثال این‌ها کار نداریم. صورت دارد؟ ندارد؟ ما فقط به اینکه باید یک چیزی بالاتر از ماده باشد، انسان تولیدش، اثرش باید یک چیزی بالاتر از ماده باشد وگرنه دوچرخه جور درنمی‌آید وگرنه آن مبدأ خالق هستی فاقد شعور است، فاقد کمال است، فاقد عدالت است. وقتی فاقد این‌ها باشی، یعنی خودش هم نیست. یعنی کمالی ندارد. یعنی واجب نیست. یعنی فاقد است. «فاقد الشیء لایعطی الشیء». وقتی نداری چه شکلی عطا کرده‌ای؟ اگر عطا کرده‌ای، پس داری. اگر داری، پس همه‌اش را داری. خدا بشود. اگر همه‌اش را داری، همه را هم داری. یعنی هر کدامش را داری، هر کدامش را هم به حد عالی داری. عدالت دارد، شعور دارد، محبت دارد، حکمت دارد. همه را هم در عالی‌ترین حد دارد. از این ساختار هستی او را کشف کردم. خب، به انسان هم که رسیده، همین را آفریده است. پس انسان تو دنیا خلاصه نمی‌شود. زندگی در حد دنیا خلاصه نمی‌شود. این را تا این جایش داشته باشیم. بقیه‌اش را ان‌شالله جلسۀ بعد بحث بکنیم. و صلی الله…

نظرات کاربران

هنوز نظری ثبت نشده است.