جلسه پانزده : انس بن حارث کاهلی؛ پیرمرد بدرِ عاشورا

جلسه پانزده : انس بن حارث کاهلی؛ پیرمرد بدرِ عاشورا

شخصیت شناسی
و علی اصحاب الحسین

معرفی

حجاج بن مَسروق جُعفی
اصالتا یمنی
مؤذّن لشکر بود
بعد از ظهر عاشورا به شهادت رسید
حضور در جنگهای جمل و نهروان وصفین
رجز عاشقانه نه حماسی
فرستاده امام به سوی عُبَیدالله حُر جُعف
شاهکار یمنی ها در کربلا
من یمانی هستم
مسلمان شدن یمنی ها به دست امیرالمومنین
نقش برجسته یمنی ها در ظهور
یزید بن مُغَّفِل
از قبیله جُعف
از برجستگان سپاه امیرالمومنین علیه السلام
قاتل یکی از سران خوارج
انَس بن حارِث کاهِل
صحابی پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله
پدر ایشان جزء اصحاب صُفِّه بود
مأمور امام به سمت عُمَرسَعد
از رزمندگان بدر بود
سعیت مشکور باد
شیعه رحمان و شیعه شیطان
ماجرای “عَمرو بن غِیث” با امام
بازی های نَفس
کسی که صدای ما را بشنود
یاری مشروط
نقلِ ضَحّاک
جلوه رحمت واسعه
محروم از فیض شهادت
روز دوم محرم
رسیدن نامه ابن زیاد به حُر
غلبه یا نصرت؟
گریزانی که مَحرم اسرار شد

متن کامل

‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم‌الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد اللهم صل علی محمد و آل محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنة الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین رب اشرح لی صدری و یسرلی امری واحلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی

نام چند تن از شهدای بزرگوار را آوردیم که بنا شد در مورد این بزرگواران مطالبی را عرض بکنیم. جناب حجاج بن مسروق جُعْفی را امام حسین (علیه السلام) فرستادند برای گفتگو با عبیدالله بن حُرّ جُعفی. هر دو اهل همین قبیله بودند، از جعف بودند، هم‌قبیله‌ای بودند. جناب حجاج بن مسروق، ایشان اصالتاً یمنی است.
یک نکته را عرض بکنم. نکته‌ای است خیلی مهم و بسیار جالب. ۴۷ درصد شهدای کربلا یمنی بودند. یعنی نصف شهدای کربلا، مال یمن بودند. این یمنی‌ها غوغا کردند روز عاشورا در حمایت از امام حسین (علیه السلام) و درخشیدند به عالی‌ترین درخشش و محشر به پا کردند. ما روایات عجیبی هم در مورد یمنی‌ها داریم. از همان ابتدا، پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) تعابیر بسیار بلندی به کار بردند. فرمودند: «ایمان یمانیه، من هم یمانی، من اصلاً خودم یمنی.» آن‌قدر که این یمن ازش می‌بارد، میمنت ازش می‌بارد. این‌ها می‌دانید که مسلمان شده امیرالمومنین، به واسطۀ امیرالمومنین راه را پیدا کردند. قبل از ظهور هم یمنی‌ها یکی از جریان‌سازهای اصلی جریان ظهور خواهند بود، طبق روایات ما. مکه نقطۀ اول ظهور امام زمان (ارواحنا فداه) است. اولین لشکری که به حضرت ملحق می‌شوند، از یمن است و مکه توسط یمنی‌ها فتح می‌شود. یمنی‌ها مکه را دست خواهند گرفت و حضرت بعد از فتح مکه، به سمت کوفه حرکت خواهند کرد. نماز جمعه بعدی را، یعنی جمعۀ دوم ظهور، نماز جمعه در کوفه می‌خوانند و قبلش مکه را در اختیار دارند، به پشتوانه یمنی‌ها. به هر حال یمنی‌ها خیلی ویژه و برجسته هستند. جا دارد که در مورد این‌ها بیشتر صحبت بشود. قبلاً در آخرالزمان هم پرچم این‌ها هدایت‌بخش‌ترین پرچم قبل از ظهور است. شهدای یمنی هم شهدای ویژه و برجسته هستند و عرض کردم در کربلا درخشیدند. بسیاری از این شهدایی که تا به حال گفته و بعد خواهیم گفت، همه اهل یمن هستند.
این جناب حجاج از مکه همراه امام حسین (علیه السلام) بود. موذن لشکر امام حسین (علیه السلام) بود و ایشان بعد از ظهر عاشورا به شهادت رسید و ۲۵ نفر را در میدان کشت. سنش هم حدود ۵۰ سال بود. شیعۀ امیرالمومنین (علیه السلام) بود و در جنگ‌های جمل، صفین و نهروان حضور داشت همراه امیرالمومنین (علیه السلام). در زیارت ناحیه هم امام زمان (علیه السلام) به ایشان سلام دادند: «السلام علی حجاج بن مسروق الجعفی».
ایشان آقا یک چیزی دارد که این نقطه و این نکته، من خودم خیلی برایم برجسته است. شهدای کربلا یک چیزی دارند که حال آدم‌ها را یک‌جوری می‌کند. ایشان یک چیزی که دارد و متفاوت و متمایز است، این است که رَجَزش با همۀ شهدای کربلا فرق می‌کرد. همۀ شهدای کربلا رَجَزشان خطاب به دشمن بود. رجَز برای دشمن خواندن، و تهدید کردن دشمن که «آقا، این‌طور می‌کنیم، آن‌طور می‌کنیم.» این بزرگوار، جناب حجاج بن مسروق، رَجَزَش خطاب به امام حسین (علیه السلام) بود، قربان صدقۀ امام حسین رفت. در میدان امام حسین (علیه السلام) را رو کرد، برای ایشان رَجَز عاشقانه خواند. آیا دشمن در رَجَز حماسی می‌خواند؟ شروع کرد به امام حسین (علیه السلام) رَجَز عاشقانه خواند که حالا عرض می‌کنم به چه نحوی بود. از این جهت رَجَز ایشان منحصر به فرد بود.
در قصر بنی مقاتل هم که همراه یزید بن مَعقِل رفتند سراغ عبیدالله بن حُرّ جُعفی، به او گفتند که با امام حسین (علیه السلام) باش، راه عبیدالله را نرو. اینجا حالا درست است کم است، ولی مسیر، مسیر حق است. پشیمان می‌شوی اگر کمک نکنی اباعبدالله را. بهانۀ خودش را آورد که من فرار کردم. تو این دعواها نمی‌خواهم باشم و این‌ها که دیروز عرض کردم. و بعد از حجاج بن مسروق، خودِ امام حسین (علیه السلام) آمدند و با عبیدالله گفتگو کردند که البته آن گفتگو هم فایده‌ای نداشت. و نماز ظهر که پشت امام حسین (علیه السلام) خوانده شد، ایشان محضر امام حسین (علیه السلام) آمد، بعد از نماز چند تا زخم بر تنش بود. می‌گویند از فرق سر خون می‌چکید و تمام تنش خون‌آلود بود. میدان رفته بود، جنگیده بود. بعد از اینکه جنگی کرده بود، با این زخم‌های بدن و با این اوضاع آشفته برگشت سمت امام حسین (علیه السلام) که گفتگویی بکند با حضرت. حالا به تعبیر ما جان بگیرد دوباره با دیدن امام حسین (علیه السلام). همین‌طور که خون از چهره‌اش می‌آمد و این چهره خون‌آلود بود، عرض کردم رَجَزَش را رو به امام حسین (علیه السلام) خواند. آن جملۀ معروف «امیرُ حسینِ و نِعمَ الامیر». جملۀ معروفی است، کتیبه‌ها می‌زنند، روی بیو شبکه‌های اجتماعی می‌زنند. این جمله هم به نظرم جا دارد روش کار بشود. مثل همان خطاب کرد به امام حسین (علیه السلام): «فِداکُ نفسی یا هادی المَهدی». جانم به قربانت، خیلی رجز ظهر عاشورایی است. برگشت به امام حسین (علیه السلام) گفت: «فداک نفسی یا هادیَ المهدیِ». تو هدایت‌کننده هدایت‌شده‌ای. «الیومَ القا جَدَّکَ النَبیا». امروز می‌روم جدت را ملاقات می‌کنم، نبی اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم). «ثُمَّ اَباکَ اَبا الحَسنِ الوَصِیا». بعد می‌روم پدرت را که علی (علیه السلام) باشد، بخشنده و بزرگوار بود، ملاقات می‌کنم. «و کذا اللَذَی نَعرَفَهُ الوَصِیا». همانی است که ما او را به عنوان وصی می‌شناسیم، ملاقات بکنم. و حضرت دعایش کردند. درود خدا بر تو. برو که ما هم پشت تو داریم می‌آییم. حضرت فرمودند: برو که ما پشت تو داریم می‌آییم. و دیگر رفت. و مسیر را رو کرد، بقیۀ رَجَزَش را خواند: «و الحَسَنُ الخَیرُ التَّقِیُّ الوَفیا، بَدَلُ جَناحَینِ الفَتَی الکَمِیِّ وَ اَسَدُ اللهِ شَهیدُ الحَیا». من می‌روم ملاقات امام حسنی که بهترین بود، تقی بود، وفادار بود. می‌روم ملاقات ذوالجناحین، منظور جعفر طیار است. ایشان را، دلاور بود، جوانمرد بود، او را زیارت می‌کند و اسدالله حمزه سیدالشهداء که شهید زنده است، ملاقات ایشان می‌رود. و رفت و در میدان به شهادت نائل شد.
همراهی داشت این بزرگوار به نام یزید بن مَعقِل جُعفی، با غین. ایشان هم مال همین قبیله بود. ایشان هم جُعفی بود. هم‌قبیلۀ حجاج بن مسروق بود. همین قبیلۀ عبیدالله بن حُرّ جُعفی هم بود. این دو نفر را امام حسین (علیه السلام) فرستادند برای گفتگو با عبیدالله که ایشان هم یمنی بود. و ایشان هم از مکه همراه امام حسین (علیه السلام) بود و بعد از آن حملۀ اول. بعد از حملۀ اولی که ظهر عاشورا شد، ایشان میدان گرفت و رفت. نبرد سنگینی کرد و به شهادت رسید. سنش هم حدود ۵۷ سال بود. و ایشان هم همرزم امیرالمومنین (علیه السلام) بود در جنگ صفین. شاعر بود، سخنور بود، فصیح بود، بلیغ بود. و ایشان هم رَجَزی خوانده که حالا عرض می‌کنم.
در جنگ نهروان امیرالمومنین (علیه السلام) به او دستور دادند که با یکی از سران خوارج وارد جنگ بشود، با دستور امیرالمومنین (علیه السلام). که حالا آن آقا یا اسمش «خُویت» بوده یا اسمش «حَریص» بوده که از سران خوارج بود. این جناب یزید بن مَعقِل آدم رزمنده‌ و واردی بود و رفت و از پس این «خُویت» یا «حَریص» برآمد و او را به قتل رساند. معلوم می‌شود که جزء برجستگان سپاه امیرالمومنین (علیه السلام) بوده، جزء فرماندهان جناح راست سپاه بوده. این «قریش» یا «حَریص» یا «خُویت» که حالا سه تا اسم برایش گفته شده، این فرمانده خوارج بود و ایشان به هر حال آنجا به واسطۀ این کاری که انجام داد، به شهرت رسید. آن‌قدر که این کار، کار بزرگی بود، کشتن «خُویت». یزید بن مَعقِل از آنجا شناخته شده. و ایشان هم همراه حجاج رفت سراغ عبیدالله و گفتگو کرد با عبیدالله که خب البته فایده‌ای نداشت. و گفتند که ایشان خودش دوران کودکی پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) را درک کرده بوده. پدرش هم جزء یاران فداکار پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بود.
و به میدان که رفت، این رَجَز را خواند: «انا یزید بن مغفلی، و فی یمینی نصل و سیف منجلی». «ابن معاقل» یا «ابن معقل» ذکر کرده‌اند، ولی اینجا «ابن مغفل» یا «ابن مقفل» آمده. «انا یزید بن مغفلی». من یزیدم، فرزند مغفل. «و فی یمینی نصل و سیف منجلی». یک شمشیری در دستم است که در دست راستم می‌درخشد و می‌چرخد و با آن جان می‌گیرم. «اول به الغامات و الساد القِستَ لی عَنِ الحُسینِ الماجِدِ المُفَضَّلی». گفت که وسط این گرد و غبارها، این طوفانی که به پا می‌کنم تو میدان، این سرها را به پرواز درمی‌آورم. رجزها حماسی بوده. تضعیف روحیه می‌کرد از لشکر دشمن. «می‌زنم سراتون و می‌پرونم شما آدم‌های پست را از مولای بزرگوار خودم امام حسین (علیه السلام) دور می‌کنم.» و رفت در میدان جنگ مفصلی کرد. دوباره بعد از اینکه نبردی کرد، برگشت عقب. دوباره به امام حسین (علیه السلام) سلام داد. وداع کرد و دوباره رفت میدان. رجز خواند: «ان تنکرونی». اگر من را نمی‌شناسید، «فَأَنَا ابنُ مُغَفَّلی، شَاکٌ لَدَی الحَیجاءِ غَیرُ ازَلی، وَ فی یَمینی نَصلُ سیفٍ مُنسِلِّی». «الفارِسُ وسطَ». گفت که من وسط این جنگ می‌روم جلو و سرهاتون رو وسط این گرد و خاک می‌زنم و جدا می‌کنم.
ایشان هم شهید بعدی. شهید سومی که جلسۀ قبل یاد کردیم، جناب انس بن حارث کاهلی. که بخش‌هایی از قضیۀ بزرگوار را دیروز عرض کردم خدمتتون. ایشان جزء معدود کسانی است که از شهدای کربلا صحابۀ پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بودند. ۵، ۶ نفر از این شهدای کربلا صحابۀ رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) بودند و ایشان جزء همان‌ها است. در کربلا گفتند ۸۰ سال سن داشته. در غزوه بدر شرکت کرده بوده، در حنین شرکت کرده. پیرمرد. انس بن حارث. و گفتم مال «کاهل» بود. که قبیله‌ای بود از بنی اسد. و دیروز عرض کردم کاهل، یکی از افراد شناخته شده‌اش که بود؟ حرمله. حبیب از آن‌ور، حرمله از این‌ور. در زیارت ناحیه و زیارت رجبیه امام زمان (علیه السلام) به ایشان سلام دادند: «السلام علیک یا انس بن حارث الکاهلی الاسدی». برخی گفتند که در قصر بنی مقاتل ایشان به امام حسین (علیه السلام) ملحق شد.
روز عاشورا یک شالی بسته بود به کمرش. یک پیشانی‌بندی هم بسته بود که این ابروهای سفیدش را با این پیشانی‌بند بسته بود. این ابروهای سفید حالا یا جلو چشم نیاید، سفیدیش معلوم نشود. و ایشان بعد از قرّه بن ابی قرّه غفاری آمد میدان. یاد خواهیم کرد. و گفتند بین ۱۴ تا ۱۸ نفر از لشکر دشمن را کشت. این پیر روشن‌ضمیر، باصفا، برنا دل، با دل جوان آمد تو میدون. و هم خودش از اصحاب پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بود، هم پدرش روایت زیادی از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) داشت و پدرش حارث جزء اصحاب صفّه بود. «اذان سفره» [اصحاب صفّه] که همۀ زندگیشان را ول کردند. نصاب سفره (اصحاب صفّه)، قبله‌ خاص جماعت خاصی بودند. این‌ها آمدند در مدینه و هیچ چیزی نداشتند، نه خوراک داشتند، نه کار داشتند، نه خانه داشتند. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در یک سَکوی عقب مسجد به این‌ها جا داد و گفتند این‌ها فقط یک لیف خرمایی داشتند که بخش واجب تنشان را بپوشانند. اصحاب صفّه در یک فقر شدیدی. پدر این جناب انس بن حارث. هر دو دعاگوی ما باشند. روح بلند این بزرگوار. در مدینه جزء اصحاب صفّه بود. پسرش هم شد انس بن حارث. و دوران امیرالمومنین (علیه السلام)، دوران امام حسن (علیه السلام) از اصحاب این دو بزرگوار بود. و میدان رفت و رجز خواند.

یک روایت معروفی را از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نقل کرده ایشان: «یُقتَل بِارضِ العِراق». پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: این فرزند من در عراق کشته می‌شود. «فَمَن اَدرَکَ فَلَیَنصُره». هر که درک کرد او را کمکش کند. برخی هم گفتند که ایشان از مکه به امام حسین (علیه السلام) ملحق شد. ایشان روز عاشورا مامور شد برود پیام امام حسین (علیه السلام) را به عمر سعد برساند. ببینید این‌ها همش نکته است. مطلب زیاد است. این مطالبی که اصلاً اینجاهای کربلا اصلاً لای پروندۀ مختومه است. چون حال و حوصله‌اش را می‌خواهد طرح این مباحث، یک جلسه‌ای که افراد حوصله کنند بشنوند آرام آرام.
مطالب. امام حسین (علیه السلام) فرستادند برود به عمر سعد گفتگو کند. وقتی آمد پیش عمر سعد، سلام نکرد. عمر سعد گفت: چرا سلام نکردی؟ فکر کردی ما کافریم؟ ما منکر خداییم؟ گفت: یعنی تو منکر خدا نیستی؟ مگر کسی که کمر ببندد و قتل پسر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را مرتکب شود، منکر خدا و کافر نباشد؟ عمر سعد سرش را انداخت پایین. خب این چون صحابۀ پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بود، جایگاهی داشت. در جنگ بدر شرکت کرده بود. چقدر جایگاه دارد طرف! رزمندۀ جنگ بدر است. این را امام حسین (علیه السلام) فرستادند که به هر حال این عظمت، این اعتبار صحابۀ رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم). این عمر سعد به پشتوانۀ اینکه باباش سردار قادسیه است، آن‌قدر هنوتولوپ دارد [لابد منظور "عنتر نتر" است]. اینجا تازه آن هم تو قادسیه باباش مریض بود، عقب نشسته بود. این همه سردار قادسیه، سردار قادسیه می‌کند. باباش عقب نشسته بود. این بچۀ سردار قادسیه بود. این همه سروصدا. حالا انس بن حارث جزء رزمنده‌های جنگ بدر است. در اعلا درجه. با شهدای بعد، با رزمنده‌های بعد یا می‌خواهند ثواب بگیرند، می‌گویند به اندازۀ رز [رزمنده] ثواب دارد. به فکر فرو رفت. اینجا خیلی عجیب است. جملات عجیب است. بخش‌های عجیب تاریخ می‌گوید. گفتش که عمر سعد برگشت به انس بن حارث، گفت: به خدا می‌دانم قاتل حسین (علیه السلام) تو جهنم است. چیکار کنم پس؟ این عبیدالله برنمی‌آید. به خدا می‌دانم قاتل حسین (علیه السلام) و اصحاب حسین (علیه السلام) در جهنمند.
خب این بزرگوار عرض کردم. عمامه را از سر برداشت و دست به کمرش، یک دستمالی هم به پیشانی بست و وقتی آمد خدمت امام حسین (علیه السلام)، حضرت خیلی. این لطیفه. اصلاً آدم این‌جاها خیلی حسودیش می‌شود. شهدای کربلا، خیلی آدم حسودیش می‌شود. آمد به موسی (علیه السلام) عرض کرد: می‌خواهم میدان بروم. حضرت دستش را گرفتند، فشار دادند. فرمودند: «شکر الله سعیک یا شیخ صعید». مشکور باشی پیرمرد. و اجازه گرفت و حضرت هم فرمود. سلام داد موقعی که خواست به میدان برود: «السلام علیک یا ابن رسول الله». که این سلام، سلام خداحافظی است. حضرت فرمودند: «و علیکم السلام و نحن خلفک». و بر تو سلام باشد. ما هم پشت توایم. برو، ما هم داریم می‌آییم. محمد ملحق می‌شویم. که وقتی رفت، حضرت این آیه را پشت سرش خواندند: «فَمِنْهُم مَنْ قَضَىٰ نَحْبَهُ وَمِنْهُم مَنْ يَنْتَظِرُ». و رَجَزش این بود: «قَدْ عَلِمَت مَالِکًا وَدَوْدَانَ مَالِکَهَا *** وَالخَنْدَقُ فِیهَا وَقَیْسٌ وَیْلَانٌ وَدُودَانُ مَالِکَهَا *** وَالْخَنْدَقُ فِیهَا وَقَیْسٌ وَیْلَانٌ *** بِأَنَّ قَوْمی آفَةُ الأَقْرَانِ *** فَبَاشِرُ المَاطَعَنَ العَانِی *** لَثَنَا نَرُّ الاَجْزِ عَنِ الطَّعّانِ *** آلُ علیٍ شیعةُ الرحمنِ *** یا آلَ علیٍ شیعةُ الرحمنِ *** آلُ زیادٍ شیعةُ الشیطانِ». چقدر تعابیر تندی است. گفت که قبیله‌های کاهل، دودان، خندق، قیس، ایلان می‌دانند که تیره و تبار من کسانی بودند که وقتی می‌رفتند تو دل دشمن، جان دشمن را می‌گرفتند و همه سوارکار بودند و همه اهل جنگ بودند. ما چالاکیم. نیزه‌هایمان را بی‌امان پرت می‌کنیم رو سر دشمنمان. هیچ نشانی از ناتوانی در ما دیده نمی‌شود و همۀ دشمنان آن‌ها را می‌کشیم. بعد گفت: آل علی (علیه السلام) شیعة الرحمن‌اند. آل زیاد شیعة الشیطان‌اند. معرفت این مرد و شناختش را نشان می‌دهد اینجا.
البته دو نفر دیگر هم اسمشان آمده که چند جلسۀ قبل ما یک اشاره‌ای به این دو نفر کردیم. یکم توضیحات بیشتر بدهم چون یک سری نکات هم اینجا هستش که توجه به این‌ها می‌تواند مفید باشد. در منطقۀ قصر بنی مقاتل، خب امام حسین (علیه السلام) هم از عبیدالله کمک خواستند، هم از دو تا آدم دیگر که این‌ها پسرعمو بودند: قیس بن عمر و ببخشید عمر بن قیس مشرقی و ضحاک بن عبدالله مشرقی. این دو تا قضیۀ عجیب و جالبی دارند. نکات جالبی اینجا هست. این آقای عمر بن قیس، ایشان جزء یاران امام حسن (علیه السلام) (ازش یاد شده) و یاران امیرالمومنین (علیه السلام)، یاران امام حسن مجتبی (علیه السلام). وقتی امام حسین (علیه السلام) بهش گفتند که بیا کمک ما، آدم‌های شناخته شده‌ای بودند، اسم و رسم‌دار و معتبر بودند. حضرت معمولاً کسانی را دعوت کردند که این‌ها یک اسم و رسم و جایگاهی داشتند و اگر می‌آمدند خیلی افراد به پشتوانۀ این‌ها می‌آمدند تو میدون. حضرت فرمودند که خب اینجا چکار می‌کنی؟ این‌ها اول خواستند مثلاً فضای صمیمانه بگیرند. گفتند که آقا محاسنتون رنگ (است) یا محاسن خودتونه؟ بعد فرمودند که حالا از این‌ها بگذریم. به قول ما، تو مال نصرتی. آمدید کمک کنی. این‌ها برگشتند گفتند که بیچاره‌گی‌ها را. این عمر بن قیس برگشت گفت: آقا من پیرمردم، بدهکارم، عیالوارم، امانت مردم تو دستم، من اگه کشته بشم این حق‌الناس چی میشه؟ این امانت‌های مردم... . برای امام دارد حرف از حق‌الناس و امانت می‌زند. «حاجی امام حسین، همۀ قرض‌های تو، بدهی‌های تو .» حرف اینجا بامبول درآوردن. نفس آدم چه بازی‌هایی دارد. از هر کسی گرفتاری‌هایش می‌گوید.
عرض می‌کنم متنو. این افراد تو کربلا، همۀ کسانی که امام حسین (علیه السلام) را رها کردند، همه یک شکل نبودند، یک فرم نبودند. بعضی به صراحت دشمنیشون با اهل بیت (علیه السلام) را داد می‌زدند. بعضی پنهان می‌کردند. بعضی علاقه به امام حسین (علیه السلام) هم داشتند. بالاخره علائم و پول هم داشتند. برخی هم نماز و عبادت و مسجد و حق‌الناس و این‌ها رو نشستن گریه کردن. دعا کردن: «خدا نصرت الهی آسمانی برسونه بهت.» نصرت امام حسین (علیه السلام). آدم‌ها مختلف بودند. ترکیب شیطان یک مدل تور می‌کند افراد متنوع را تو تورش. گفت که: آره من امانت مردم دستم زیاد است. حضرت فرمودند که: پس از اینجا راه بیفت، بزن بیرون که من آن لحظه‌ای که تنها می‌شوم، می‌خواهم من را بکشند. اگه صدای من را بشنوی، سیاهی کاروان ما را ببینی و پاسخ ندهی. این تعبیر، تعبیر عجیبی است. مرحوم صدوق در ثواب الاعمال و عقاب الاعمال نقل کرده. امام صادق (علیه السلام) هم خیلی خوش‌سلیقه است. یک بابی گذاشته: «عقاب کسانی که صدای اهل بیت (علیه السلام) را بشنوند، کمک نکنند». بخش عقاب‌های اعمال، خیلی سلیقۀ صدوق، سلیقۀ قشنگی است. می‌گوید که حضرت فرمود: «من سمع صوتنا». صدای ما را بشنود. «و سوادنا». سیاهی لشکرمان را ببیند. «فلم یجبنا». جواب به دادمان نرسد. «کان حقاً علی الله». حتماً بر عهدۀ خدا است که «ان یکبه علی منخره فنار». با بینی سرش را می‌کند، پرتش می‌کند تو آتش. اینجا نمون که صدای ما را نشنوی و سواد ما، سیاهی لشکرمان را نبینی. که یک نفر بود که ایشان از همان‌جا اعلام کرد که من نمی‌آیم.
آن پسرعموش هم که حالا آمد. ایشان هم عجیب بود. حالا این را چون چند جلسۀ قبل که اسم این آقا را آوردم، این را نگفته بودم. می‌خواهم مج. نکات جالبی اینجا زیاد است. عبدالله. اینجا که این بحث شد، امام (علیه السلام) به این دو نفر گفتند که می‌آیید یا نمی‌آیید؟ گفتش که: آقا من می‌آیم. من هم البته من هم عیالوارم. قرضم زیاد دارم. اگه اجازه می‌دهید، مشروط با امام حسین (علیه السلام). مشروط بست. گفت: اگه اجازه می‌دهید، من می‌آیم. اگه دیدم هیچ‌کس نیست کمکت کنه، کمکت می‌کنم. تا آنجایی که ببینم جنگیدن من برایت نفع دارد و خودم کشته نشوم. اگه دیدم دیگه من فایده ندارد حضورم و خودم کشته می‌شوم، می‌روم. اشکال ندارد. اشکال ندارد. بیا. حالا ببینید عظمت امام حسین (علیه السلام). این‌ها را نشنیدیم ماها. عظمت امام حسین (علیه السلام). حالا بقیه‌اش را بشنوید ببینید این‌ها کیند. احساسات را جریحه‌دار می‌شود که این چه نوع حرف زدن با امام است. معنای «رحمة الله الواسعة». آدم اینجا می‌فهمد. می‌گوید که صبح روز عاشورا حمله اول را شرکت کرد. شجاعت‌های زیادی نشان داد. نماز ظهر پشت امام حسین (علیه السلام) خواند. دید که دیگه این‌ها دارند حمله می‌کنند فقط برای اینکه پای اسب‌های سپاه امام حسین (علیه السلام) را بزنند. اینجا اسبش را توی خیمه‌ای مخفی کرد. پیاده رفت تو میدون. دو نفر از دشمن را که پیاده می‌جنگیدند کشت. دست یکی دیگرشان را قطع کرد. حضرت در حقش دعا کرد که دستت بریده نشه، شل نشوی، خدا از اهل بیت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بهترین پاداش را به تو بده. این یک دعای امام حسین (علیه السلام). بعد خودش نقل کرده، ضحاک بن عبدالله می‌گوید که: وقتی دیدم که یاران امام حسین (علیه السلام) کشته شدند، دیگه نوبت دارد می‌رسد به بنی هاشم. فقط سوید بن عمر و بشیر بن عمر ماندند جزء اصحاب امام حسین (علیه السلام). آمدم خدمت امام حسین (علیه السلام) گفتم: یا ابن رسول الله، شرط و شروطمان را که یادتان نرفت؟ آقا فرمودند: نه یادم نرفت. بیعتم را برداشتم. از وسط این جنگ فرار کنیم. گفتم: آقا من اسبم را تو خیمه مخفی کردم. برای همین پیاده داشتم می‌جنگیدم. قبلاً فکرش را کرده بوده که چطور درمی‌رود. می‌گوید سوار اسبش شد، فرار کرد از میدون. ۱۵ نفر از لشکر عمر سعد دنبالش رفتند. رسید به یک دهکده نزدیک ساحل فرات. آنجا توقف کرد. کثیر بن عبدالله شعبی و ایوب بن مشرح حیوبی و قیس بن عبدالله ساعدی که دنبالش آمده بودند، او را شناسیدند و به عنوان حمایتش آمدند از جبهه خودی در واقع. یعنی آنجا تو منطقه بودند. آدم شناخته‌شده‌ای بود. فهمیدند که دارند چند نفر دنبالش می‌کنند، تعقیبش می‌کنند. آمدند و خدمتتان عرض کنم که ایشان با حمایت تعدادی از قبیلۀ بنی تمیم از این میدون فرار کرد. و چیز عجیب این است که وقتی می‌خواست برود، امام حسین (علیه السلام) دعایش کرده. دیگه حالا به هر حال چی بگیم ما؟ ما نمی‌دانیم چی باید گفت اینجا. می‌گوید وقتی گفت که می‌خواهی بروی، حضرت فرمودند که: چطور می‌روی؟ اگه توانایی رفتن داری برو، آزادی. و می‌گوید که اینجا وقتی داشت می‌رفت: «دستت درد نکنه، خدا بهترین جزا را از اهل بیت به تو بده». و رفت. و خلاصه نزدیکی شفیه که روستایی بود در کنار فرات، آنجا، آن سه نفری که شناختند، به بقیه گفتند که: «برید جون منو نجات دادن». ایشان البته از فیض شهادت در رکاب امام حسین (علیه السلام) محروم ماند و خودش می‌داند الان آن طرف چه فیض بزرگی را از دست داد که با هیچ چیزی قابل قیاس نیست. ولی شما رحمت واسعه را ببینید. ظهر عاشورا امام را تنها گذاشته. فوق شهادت. حضرت دارد تنگ می‌شود. بکشیم. خیالش جمع شده که می‌خواهند بکشند. دفاع من تا آن لحظه [است].
ابوالحُتوف آن لحظه به امام حسین (علیه السلام) ملحق می‌شود. از سابقۀ خوارج. ایشان آن لحظه از امام حسین (علیه السلام) جدا می‌شود. با این سابقه‌هایی که در لشکر امام حسن (علیه السلام). که حساب و کتاب‌ها یک جوری است، آدم سر درنمی‌آورد. شاهرخ زرقه با آن سابقه، راننده همچین کسی می‌شود، شهید مفقودالاثر. این افراد نخست‌وزیر امام می‌شود. پاداش لب گور با تنفس مصنوعی زنده مانده، می‌آید توهین به شهدا می‌کند. حساب و کتاب‌ها این شکلی. فرمانده همۀ شهدا. بودجه همۀ شهدا را این داده. افتاده به رهبری و شهدای آن یکی عرق‌خور بوده! کجا بوده! احمد بیابانی، حوزۀ تخصصی فیض‌آبادی. ما جسارت می‌کنیم. بزرگواران از تواضع اونجا می‌نشینند. ما خجالت می‌کشیم. برادر عزیزمان که بنده قلباً خیلی به حال و هوای ایشان، حال و هوای شهدایی وقتی صحبت می‌کند، آدم قشنگ می‌رود تو فضای جبهه و جنگ. نفسشون همیشه گرم باشه. احمد بیابانی دکمه را تا آخر می‌بسته که این خالکوبی‌های تنش هیچی معلوم نباشه. «بستم، کار بابا. غسل نمی‌رسه. خمپاره خود تیکه‌تیکه شد. سوخت. هیچی نموند به غسل برسیم». این است حساب و کتاب‌هایی که امام حسین (علیه السلام) بخواهد کسی را بخرد.
که یکی از آن افرادی که حالا الان اینجا بحث به ایشان می‌رسیم، جناب زهیر است. این بزرگوار چندین جا دلاوری‌ها و رشادت‌ها و عظمتی از خودش نشان داده. حالا اگر فرصت بشود تو این ده دقیقه، یک ربع، نکاتی در مورد ایشان عرض بکنم. چون از این قصر بنی مقاتل که عبور کردند، خب روز اول محرم قصر بنی مقاتل بودند. دوم محرم رسیدند کربلا. از این قصر بنی مقاتل که حرکت کردند، حُرّ همراه امام حسین (علیه السلام) بود. ما بحثمان اصل در مورد جناب زهیر است. مربوط به ایشان می‌گفتیم که ذیلش تو این مسیر که حُرّ همراه امام حسین (علیه السلام) آمد، به مناسبت اسم افرادی که آورده می‌شد، فکر می‌کردیم و توضیح می‌دادیم. همراه امام حسین (علیه السلام) بود. هر وقت حضرت می‌خواست برود به سمت بیابان، مسیر را عوض کند، حُرّ نمی‌گذاشت و حضرت را می‌آورد به سمت کربلا. در واقع حُرّ امام حسین (علیه السلام) را آورد کربلا و اینجا به کربلا که رسیدند، یک سواری پیدا شد که حالا بیشتر نقل‌ها این است که این سوار، سوار اسب بود. برخی گفتند سوار شتر بود. مسلح بود. کمان هم روی دوشش بود. از کوفه می‌آمد. وقتی رسید به امام حسین (علیه السلام) و اصحاب امام حسین (علیه السلام)، سلام نکرد و نامه‌ای از عبیدالله آورده بود برای حُرّ. تو نامه این لجن از این عبارات می‌بارد. عبیدالله این‌طور نوشت: «اَمَّا بَعدُ فَجَعجِع بِالحُسینِ حینَ یَبلُغُکَ کِتابی». چه عجیب، پدرش را درآره! گفت: همین قدر، همین که نامۀ من به تو رسید، پدر این لشکر را دربیار. تنگ بگیر به حسین (علیه السلام) و اصحابش. «فلا تنزله الا بالعرا». اگه خواستی جا بدهی این‌ها منزل کنند، وسط بیابان بی‌ آب و علف. «فی غیر حس». [در محلی که] پناهگاه نداشته باشد، چیزی نتوانند پشت چیز قایم بشوند. «و علی غیر ماء». کنار آب هم نباشد. حصار نداشته باشد. «فقط امرت رسولی ان یلزمک». فرستاده‌ام و مامور کرده‌ام که با تو باشد. «و لا یفارقک». ازت جدا نشود. «حتی یأتینی بانفاذ امرک». تا اینکه خبر بیاورید برای من که تو امر من را انجام دادی. والسلام. حُرّ که نامه را خواند، داد نامه را به امام (علیه السلام). گفتش که: من چاره‌ای ندارم جز اینکه فرمان امیرم را اطاعت کنم. شما همین‌جا دیگه باید پیاده شوی. بهانه درست نکنی برای امیر من. حضرت فرمودند که: بگذار ما بریم دهکدۀ قاضریه. که فاصله همین شفیه که عرض کردم، این ضحاک رفت اونجا رفقاش نجاتش دادن. حُرّ گفت: به خدا من نمی‌توانم. اینجا دیده‌بان دارم، جاسوس دارم. که قبلاً اسم ایشان شد. یاد کردیم ازش که از لشکر عمر سعد ملحق شده بود به لشکر امام حسین (علیه السلام) که تیر می‌انداخت. ایشان این کسی که نامه آورده بود را شناخت. گفت: مادرت به عزایت بنشیند. چی آوردی؟ او هم گفتش که: من از امامم اطاعت کردم. ابوشعثا گفتش که: «از امام اطاعت کردی؟!» خدا را عصیان کردی، از امامت اطاعت کردی. امام تو جزء اینهایی است که این آیه می‌گوید: «جَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً یَدْعُونَ إِلَى النَّارِ». امام تو امام آتش است.
اینجا بود که زهیر به امام حسین (علیه السلام) گفت: آقا اگه نظرتون باشه ما الان با این‌ها وارد درگیری بشیم. جنگ و شروع کن. این‌ها الان هزار نفرند، من می‌بینم این‌ها دارند اضافه می‌شوند. اضافه جنگ سخت‌تر می‌شود. محاسبه کرده بودند دیگه حر و سپاهش. حضرت فرمودند: نه. من دوست ندارم که جنگ را شروع کنم. جناب زهیر هم گفت: هرچی شما بگویید. خب ما گفتیم آقا. پیشنهاد داد. حر هم یک ماه به امام حسین (علیه السلام) پیشنهاد داد. فرقش چی بود؟ همین بود که عرض. یکی نگاهش برای نصرت امام حسین (علیه السلام) بود، کس زهیر. یکی نگاهش به غلبه بود، به پیروزی بود. واسۀ حر چرا؟ ما پیشنهادی که داد برای این بود که بابا این‌جوری می‌بازیم. این پیشنهاد من را برویم که بزنیمشان. زهیر پیشنهادش برای نصرت به امام حسین (علیه السلام) بود. گفت: آقا الان کار راحت‌تر است. اگه قراره کشته بشیم، الان کشته بشیم. محروم شد. زهیر به غلبه فکر نمی‌کرد. به نصرت فکر می‌کرد. به فکر این بود که الان عرصه راحت‌تر است برای امام حسین (علیه السلام). به امام حسین (علیه السلام) فکر می‌کرد. به سختی که برای امام حسین (علیه السلام) وارد می‌شود. گفت: آقا الان بجنگیم که بهتر است. کار سخت‌تر می‌شود. حرف هم که حضرت زدند، ساکت شد.
خب اینجا مطالبی هست که دیگه من چون وقت رو به اتمام است و عزیزمان هم احتمالاً دیگه وقتشان کم است، اینجا زهیر پیشنهاد داد. گفت: آقا توی این نزدیکی دهکده است و یک جایی است که از سه طرف به فرات راه دارد. نام آنجا چیست؟ گفت: عقر یا عقیر. «اللهم انی اعوذ بک من العقر». عقر به معنای نازایی، عقیم بودن است. «کَانَتْ اِمْرَأَتِی عَاقِرًا». که این همان سرزمین کربلا (است). حضرت حرکت کردند، رسیدند و با حضرت آمد اینجا که رسیدند به کربلا. تعبیر «اللهم انی اعوذ بک من الکرب و البلاء» را به کار بردند. این را کم شنیده‌اید. شاید هم اینجا امام حسین (علیه السلام) برای زهیر عجیب است که زهیر که عثمانی‌مسلک بود، که حالا انشالله این جلسه که نرسیدیم، فردا انشالله در موردش عرض می‌کنم که فراری از امام حسین (علیه السلام) بود. محرم سر امام حسین (علیه السلام) عجیب. دوم محرم که رسیدند کربلا، حضرت برای زهیر توضیح داد که: اینجا من به شهادت می‌رسم. به این کیفیت هم به شهادت می‌رسم و سر من را به نیزه می‌زنند. زهیر بن قیس، سر من را به نیزه می‌زند. این سر را وارد مجلس یزید می‌کند. هیچ کدامشان هم هیچ نفع و بهره‌ای از این کشتن من نخواهند داشت. روز دوم محرم. همۀ این‌ها را امام حسین (علیه السلام) به زهیر فرمود. زهیر هم البته سنگ تمام گذاشت برای امام حسین (علیه السلام) که حالا انشالله عرض خواهم کرد. دیگه حالا من وارد روضه نمی‌شوم. عزیزمان وقتشان کم است و زود می‌خواهند بروند. خودشان انشالله ذکر مصیبت را خواهند داشت.
السلام علیک یا اباعبدالله و علی الارواح التی حلت بفنائک علیک منی سلام الله ابدا ما بقیتُ و بقی اللیل و النهار و لا جعله الله آخر العهد منی لزیارتکم. السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین.
«اللهم صل علی محمد و آل محمد»

نظرات کاربران

هنوز نظری ثبت نشده است.