جلسه پنجم : جامعه مؤمنین مانند یک بدن است

امام حسین علیه السلام
دلسوز

معرفی

*فرمان امام صادق علیه السلام: مؤمنان اعضای یک پیکرند؛ درد یکی، تب همگانی است. [01:40]

*بی‌تفاوتی در برابر درد مؤمن، نشانه قطع ارتباط با پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله است. [04:45]

*هشدار قرآن به جمع‌کنندگانِ اموال: ثروتی که انفاق نشود، هیزم جهنم خواهد شد. [10:30]

*استراتژی تاریخی منافقین: شکستن حلقه یاران پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله، با حربه تحریم اقتصادی. [21:55]

*هشدار قاطع قرآن به تحریم‌کنندگان: خزانه‌های آسمان و زمین در دست خداست. [22:40]

*فداکاری امیرالمؤمنین علیه‌السلام در لیلة‌المبیت، تاریخ اسلام را ۱۳ سال به نفع پیامبر تغییر داد. [26:10]

*تنها دغدغه علی علیه‌السلام قبل از خوابیدن در بستر مرگ، سالم ماندن پیامبر بود. [28:15]

*نمایش قدرت الهی در لیلة‌المبیت: ۲۵ شمشیرزن بیدار بودند، اما هیچ‌کدام پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله را ندیدند. [30:50]

*حاکم اسلامی نان خشک خود را سه‌قفله می‌کرد تا فرزندانش آن را چرب نکنند. [37:07]

*فریاد تاریخی امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام: اگر ما مثل شما بودیم، شاخه‌ای از اسلام سبز نمی‌شد. [38:50]

متن کامل

‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم.
الحمدلله رب العالمین، و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین. و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین.
رب اشرح لی صدری و یسرلی امری واحلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.
در روایتی از امام صادق (علیه السلام) حضرت می‌فرمایند: «المؤمنون فی توادّهم و تراحمهم و تعاطفهم کمثل الجسد».
مؤمنین توی محبت کردن به همدیگه، توی ابراز رحمت به همدیگه و ابراز عاطفه به همدیگه مثل یک بدن می‌مونن. «اذا اشتکی منه عضوٌ تداعی له سائرُ الجسد بالسهر و الحمّی».
وقتی یه قطعه، یه عضوی توی بدن گرفتار میشه، گلایه داره، آزرده است، همه با او همدردی می‌کنند و دیگران هم وادار میشن به واکنش با بیدار موندن و تب کردن. بدن تب می‌کنه. خیلی جالبه؛ یه عفونتی مثلاً توی بدن وارد شده، یه بخشی از بدن مثلاً عفونت داره، بر فرض حالا گلو مثلاً عفونت کرده، کل بدن تب می‌کنه، کل بدن حرارت پیدا می‌کنه. یعنی چی؟ یعنی همه این اعضا دارن با همدیگه جمع میشن غلبه کنند به این نقص، به این مشکل، به این کمبود، به این آسیب. این تفسیر اون آیه‌ای بود که فرمود: «اشدّاءُ علی الکفّار رحماءُ بینهم».
نسبت مؤمنین با همدیگه این شکلیه. مؤمنین این‌جوری به همدیگه رحم می‌کنند؛ همه خودشون رو عضو یک پیکر می‌دونن. آسیب به یک نفر را آسیب به خودشون می‌دونن. یکی گرفتار بشه، این گرفتاری رو گرفتاری خودشون می‌دونن.
این خیلی مهمه. توی یک خانواده وقتی یه نفر به مضیقه می‌خوره، حالا مخصوصاً پدر و مادر این شکلی‌اند. یکی از این بچه‌ها مثلاً برای پول پیش خونه دچار مشکل شده، یا حالا توی این سنین پایین‌تر مثلاً یکی از این بچه‌ها مدرسه می‌خواد بره کفش مناسب نداره، اون یکی حالا بر فرض دو تا کفش داره، یکیش هم سایزش به این می‌خوره، کفش خودش رو میده به این. گاهی حتی یه دونه کفش داره، همون یه دونه کفش رو میده به اون برادر کوچکتر یا مثلاً خواهر کوچکتر. چرا؟ این چه حسیه؟ این چه واکنشیه؟
این حس اینه که او نداشته باشه، من ندارم. آبروی اون که بره، آبروی من رفته. چه فرقی می‌کنه؟ پدر و مادر حسشون نسبت به بچه‌شون اینه؛ اون اگه آبرو پیدا بکنه، منم آبرو پیدا می‌کنم. اگه آبروی اون بره، آبروی من رفته. اون اگه داشته باشه، منم لذت می‌برم. نداشته باشه، منم بی‌قرار میشم.
دین اومده یه جوری ما رو تربیت بکنه نسبت به همه مؤمنین این شکلی باشیم؛ هر مؤمنی هر جای عالم که بود، ما احساس علقه نسبت بهش داشته باشیم، احساس ربط بهش داشته باشیم. اون روح ایمان این شکلیه؛ آدما رو این شکلی به هم پیوند میده. یه مؤمن وقتی گرفتار میشه، مؤمن دیگه نمی‌تونه راحت زندگی بکنه، با خیال آسوده کیف حال خودشو داشته باشه. بی‌قرار میشن، بی‌تاب میشن. اگه این‌جور نباشن، معلوم میشه که ایمان ندارن. معلوم میشه که اتصال به پیغمبر ندارند.
این اعضای آدما توی جامعه نسبتشون به پیغمبر شبیه اعضای یک بدن توی ارتباط با قلب، توی ارتباط با مغزه. قلب چیکار می‌کنه؟ پمپاژ خون می‌کنه از این سیاهرگ و سرخرگ و مویرگ و اون شریان‌ها و این‌ها. این خون جاری میشه، البته رفت و برگشت داره. تمام این اعضا، تمام این پیکر مرتبط با قلبه. این خون میاد تغذیه می‌کنه.
خیلی مهمه این تمثیلی که توی این روایت فرموده‌اند؛ خیلی کاربردیه، خیلی نکته از تویش در میاد. یکی از نکاتش رو امشب می‌خوام عرض بکنم. چندین نکته دیگه هم داره، حالا شاید فردا شب به چندتای دیگه‌اش هم اشاره بکنم.
یکیش اینه: آدما شبیه این رگ‌ها و این مویرگ‌ها ارتباط دارند با اون قلب؛ از دو جهت، هم از جهت معنوی و هم از جهت مادی.
از جهت معنوی چطوره؟ پیغمبر اکرم، خوب دل بدید. پیغمبر معلم امته، هدایتگر امته. آدما باید مویرگ این پیغمبر باشن؛ حرف این پیغمبر رو بگیرن، هم خودشون تغذیه کنند، هم پخش بکنند، منتشر بکنند، برسونن به دیگران. «فلولا نفر من کل فرقة طائفة ليتفقهوا فی الدين». پخش بکن این هدایت پیغمبر رو، پخش بکنن خبر پیغمبر رو، پخش بکنن. این یه وظیفه از جهت معنوی.
از یه جهت دیگه چی؟ امت پیغمبر رو حفظ بکنن از جهت مادی. اگه کسی توی مضیقه است، توی فشاره، توی گرفتاریه، نگهش دارن، کمکش بکنن. این خمس و زکات و انفاق و اینایی که گفته شده، داستانش همینه دیگه. یه نفری که مؤمنه، این نباید توی مضیقه باشه، پس بقیه مؤمنین چیکار می‌کنن؟
توی روایت فرمود: «اگر همه وظیفه‌شون رو انجام می‌دادند، همه اون خمس و زکاتی که به گردنشون بود رو می‌دادند، شما فقیر توی جامعه پیدا نمی‌کردید». خیلی روایت روایت مهمیه. اگه توی جامعه فقیره، به چی برمی‌گرده؟ یه بخشش دشمن خارجی و تحریم و گرفتاری‌های این شکلیه، یه بخش جدیش اینه که ماها وظیفه‌مون رو انجام نمیدیم.
یکی از بزرگان گفته بودند: «آقا چرا به منزلت یه دونه اتاق اضافه نمی‌کنی؟» ایشون فرموده بود: «که این اتاق اگه خالی باشه، کمتر استفاده بشه ازش، می‌ترسم روز قیامت ازم سؤال بپرسن که یه جوانی بود، یه زوج جوانی بودند توی این شهر، نیازشون به همین اتاق تو برطرف می‌شد. می‌تونستن برن سر خونه زندگی، خونه و مسکنشون تأمین می‌شد، زندگی می‌تونستن تشکیل بدن. می‌ترسم روز قیامت یه زن و شوهری رو بیاره خدای متعال، منو عقوبت بکنه که تو این اتاق اضافی که برای خودت درست کردی، به اینا ندادی.»
خیلی عجیبه. توی یکی از این تجربیات نزدیک به مرگ که توی تلویزیون هم نشون ندادن، یعنی اون شخص جلو دوربین نیومده، توی یکی از این کتاب‌هایی که نوشته شده، البته سابق بر این برنامه‌هایی که تلویزیون ساخته، این کتاب نوشته شده، توی اون کتاب می‌دیدم چند تا تجربه آورده بودند. چه نکاتی؟ یکیش این بود، قضیه جالبی داشت، می‌گفتش که من روح که از بدنم جدا شد، به آسمان که رفتم، خیلی عجیبه، گفت: «به من نشون دادن که توی کمد اتاق من چند تا عروسک بود.» یه خانمیه که این تجربه نزدیک به مرگ براش رخ میده. «چند تا عروسک بود توی کمد اتاق من، یه بچه‌ای رو به من نشون دادن، گفتن این آرزو و حسرت عروسک داشت. تو اگه عروسکتو پخش می‌کردی، الکی برا خودت جمع نمی‌کردی، می‌دادی به این بچه می‌رسید. این این شکلی تو حسرت نمی‌موند. حالا حسرت اونو به عنوان عقوبت میدیم به تو.»
عروسک دیگه چیه؟ بعضیا کارشون جمع کردنه، «جمع مالاً و عدده» که خدا وعده آتیش به اینا داده. «ویل لکل همزة لمزة، الذی جمع مالاً وعدده». بعضی فقط جمع می‌کنن، کیف می‌کنن. ده دست لباس داره، پنجاه تا کت داره. هر برنامه تلویزیونی، بعضیا که جلو دوربین میرن، هر برنامه تلویزیونی که میره، یه کت شلوار جدید، یه تیپ جدید، یه عینک جدید، یه کلاه جدید. کمدش رو وا کنی پنجاه تا کلاه، پنجاه تا عینک! کلکسیون جمع کن، کلکسیونرن.
این نمی‌دونه، فرمود: «اونی که یکنزون الذهب والفضة» اینا رو کنز می‌کنه، جمع می‌کنه، همینا رو آتیش می‌کنن، می‌زنن بهش. سوره مبارکه توبه فرمود: «تکوی بها جباههم و جنوبهم و ظهورهم». هم به پیشونیش می‌زنند، هم به پهلوش می‌زنن، هم به پشتش می‌زنن. میگن: «هذا ما کنزتم لأنفسکم». این همونیه که واسه خودت هی جمع می‌کردی.
حالا امروزی‌ها ازش تعبیر می‌کنند به انرژی‌های اضافی. این انرژی واقعاً از یه جهاتی تعبیرش درسته؛ آدم هی واسه خودش انرژی‌های اضافی جمع می‌کنه. بابا اینو پخش کن، تقسیم کن، انفاق کن، به دیگران هم بده. این انرژی بره به دیگران هم برسه، اونام زنده میشن. یه سلول بخواد هرچی که مواد پروتئینی توی بدن تولید شده، برای خودش نگه داره، تقسیم نکنه، پخش نکنه، چی میشه؟ خودش متورم میشه، بقیه سلول‌ها می‌میرن. از مردن بقیه سلول‌ها کم کم اونم می‌میره. یا خودش زودتر از تورم می‌میره، منفجر میشه، یا بقیه می‌میرن و اینم می‌میره. اونی که انفاق نمی‌کنه، هزینه نمی‌کنه، به داد دیگران نمی‌رسه، داستانش اینه؛ هم خودش بدبخت میشه هم توی دنیا هم توی آخرت، هم جامعه رو بدبخت می‌کنه.
یه عده‌ای از بدبختی مردم پول در میارن. تا دلار می‌خواد بکشه بالا، اینا میرن سرمایه رو تبدیل به دلار می‌کنند. یه ماه بعد فلان قدر سود می‌کنند. احساسش هم اینه که سود کردی. خب بنده خدا این کاری که تو کردی، پدر اقتصاد مملکت رو درآورد. ارزش پول ملی کم شد. پول تو هم جز ارزش پول ملی محسوب میشه دیگه. اون وقتی میاد پایین، پول تو هم میاد پایین. تو اون قواره کلانش ارزش پولت کم شد. درسته که دو قرون الان احساس می‌کنی سود کردی، تو دراز مدت هی داره سرمایه‌ات آب میره. نمی‌فهمیم، نمی‌بینیم، ملتفت نمی‌شیم.
قرآن دو جور آدم معرفی می‌کنه. بعضیا هستند دنبال رفع گرفتاری دیگرانند؛ اینا مصداق «رحماء بینهم»‌اند دیگه. تا اونجایی که حتی حاضرند برای دیگران ایثار کنند. میگه: «من نداشته باشم تو داشته باش. تو که داشته باشی، خاصیتش، فایده‌اش به منم میرسه.» واقعاً هم همینه. ایثار فقط یه فضیلت اخلاقی نیست که بگیم من از این قضیه می‌گذرم، سود نمی‌کنم، فقط تو سود کن.
این مردم شریف عراق توی این داستان پیاده‌روی اربعین ایثار می‌کنه. از لقمه خودشون می‌گذرند. دیشب عرض کردم مواردی رو، خونه خودش، امکانات خودش، اون نون خوبی که داره، اون غذای خوبی که داره، در اختیار دیگران قرار میده. ایثار می‌کنه.
بله، ایثار ظاهرش اینه که از حق خودش به نفع دیگری می‌گذره ولی واقعش چیه؟ واقعش اینه که چند برابر سود به خودش میرسه. عراقی‌ها با این کاری که می‌کنند، که به حسب ظاهر ایثار می‌کنند، هم صنعت گردشگری خودشون رو بالا بردن، سالی چند ده میلیون زائر وارد کشورشون میشه، هم امنیت کشورشون رو بالا بردن. تولید شغل کردن. چقدر آدم وارد میشه؟ چقدر شغل تولید می‌کنه؟ چقدر ارز وارد میشه؟ امنیت ایجاد می‌کنه. امنیت که ایجاد میشه، سرمایه‌گذار خارجی میاد. اینا همش برکت ایثارشونه‌ها! دنبال این چیزا نیستنا! عراقیا نگفتن ما از زائرا امام حسین پذیرایی می‌کنیم که مثلاً سرمایه‌گذار خارجی وارد کشورمون بشه، توریستمون مثلاً بیشتر بشه. که حالا البته تعبیر توریست اینجا تعبیر درستی نیست، زائر بیشتر بشه. دنبال این نیستن. اون دنبال اینه که عشقش رو به امام حسین نشون بده، ولی فایده ایثارش به خودش هم برمی‌گرده، به مملکتش خدمت می‌کنه.
ایثار این شکلیه. یه سلول وقتی که اون مواد تغذیه رو به سلول دیگه رسوند، همه رو برا خودش حبس نکرد، اون سلول بعدی که زنده بود، قوت اینم میره بالا، امنیت اینم میره بالا، حیات اینم تأمین میشه. اگه این سلول یه جایی یه جوری بود که فدا کرد خودشو به نفع یه سلول مهم‌تری توی بدن. گاهی این کارا رو می‌کنن دیگه؛ از یه رگی، از یه جایی یه بخشی رو مثلاً برمی‌دارن به یه جای دیگه پیوند میدن. مثلاً یه بخشی از معده، طرف روده طرف رو برش می‌زنند، مثلاً به قلبش پیوند میدن یا از این شکل مسائل. چرا؟ به یه جای مهم‌تری داره تغذیه می‌رسونه. اون که زنده بمونه، معده هم زنده است. حالا معده بگه نه، به من چه که اینجا کمبود پیدا کرده، نارسایی پیدا کرده؟ مال خودمه، سهم خودمه. خب بدبخت! قلب از کار بیفته، تو هم می‌میری، تو هم زنده موندنت به اینه.
یکی از مسائل مهم ایثار نسبت به اون شخص مهمتره. حالا ایثار نسبت به مؤمنین که خب بحثش جداست، یه وقتی ایثار نسبت به اون کسی که مهم‌تره، مثل کی؟ مثل پیغمبر اکرم.
بذار من در مورد ایثار آیاتی رو بخونم، بعد بیایم به ایثار نسبت به پیغمبر برسیم؛ قضیه معروف لیلة المبیت، کار بزرگی که امیرالمؤمنین (علیه السلام) کرد رو بهش برسیم که خیلی داستان زیبا و شنیدنی‌ایه.
قرآن در سوره مبارکه حشر می‌فرماید: یه تعدادی از مهاجرین وقتی که پیغمبر، توی همین ایام که داستان هجرت پیغمبر بود، پیغمبر از مکه هجرت کردند به مدینه، یه تعداد مسلمونایی بودند که توی مکه تو فشار بودن. اینا بعد از هجرت پیغمبر مهاجرت کردند. اینا وقتی که اومدن مدینه، مثل الان که نبود طرف پولش رو جابجا بکنه مثلاً با کارت باشه، بیاد اموال منقول و غیرمنقول و اینا رو مثلاً سند بزنه، جابجا بکنه، انتقال بده، بگی مثلاً به بانک بده، بعد مثلاً بره شعبه بانک ملت مثلاً مدینه اونجا پولش رو برداره بر فرض، این‌جوری که نبود. هرچی که بود توی مکه بود. خب بعضی از اینا متمول بودن، دارا بودن، خونه داشتن، زندگی داشتن، شتر داشتن. به خاطر هجرت قید همه اینا رو زدن، اومدن مدینه.
یه تعداد زیادی از اینایی که مهاجرت کردن، واقعاً توی مضیقه مالی بودند، خصوصاً اصحاب صفه که داستان‌های عجیبی در مورد اصحاب صفه گفته شد. پیغمبر توی مسجد یه گوشه‌ای رو برای این‌ها درست کردن که اینا توی مسجد بخوابن، حتی لباس در حد اون قدری که بتونن کامل خودشون رو بپوشونن، نداشتن، لقمه کامل نداشتن. اصحاب صفه خیلی اصحاب سفره، شخصیت‌های جالبی بودند. جاشون هم تا چند سال پیش توی مدینه پشت منزل حضرت زهرا (سلام الله علیها) اونجایی که سکو داشت، عزیزانی که مشرف شدن دیدن، برداشته شد. اصحاب صفه جاشون اونجا بود.
یه تعداد دیگه هم که اومدن جز اصحاب صفه نبودن، خود مردم مدینه به اینا جا دادن تو خونشون. یه طبقه. حتی خود پیغمبر اکرم وقتی وارد شد جا نداشت، به نظرم ابوایوب انصاریه اگه اسمش رو اشتباه نگم که یه طبقه از منزلش رو به پیغمبر داد، پیغمبر اونجا ساکن شدند تا حالا بعداً مسجد پیغمبر ساخته شد و دور مسجد خانه برای پیغمبر ساختن و این‌ها. پیغمبر اولش به قول ماها کرایه‌نشین بود، جا نداشت. ایثار کردن، جا دادن. مهاجرین اومدن توی خونه انصار.
انصار توی مدینه بودن. «یحبّون من هاجر الیهم». آیه‌اش رو دیشب خوندم. قرآن می‌فرماید این‌ها معمولی کمک نکردند، با عشق کمک کردن. نسبت به این مهاجرین محبت نشون دادن. این برا ماها هم هست. یه کسی از سر عشقش به اهل بیت مهاجرت می‌کنه، خصوصاً به یه شهری مثل شهر مشهد، می‌خواد همجوار امام رضا (علیه السلام) باشه، می‌خواد زیر سایه امام رضا باشه، می‌خواد به اهل بیت نزدیک‌تر باشه. ما نیز هستیم «یحبّون من هاجر الیهم». یه کسی برای تعلیم، برای تعلّم، برای درس یاد گرفتن مثلاً مهاجرت می‌کنه به یه شهری مثل قم. من این‌جور هستم «یحبّون من هاجر الیهم» باشم.
بعد قرآن چی می‌فرماید؟ در سوره حشر می‌فرماید که این‌ها، انصار مهاجرین که از مکه اومده بودند، انصار پذیرایی می‌کردند. تعبیر قرآن رو ببینید، آیه ۹: «و یؤثرون علی أنفسهم و لو کان بهم خصاصة». اینا ایثار می‌کردن نسبت به مهاجرین. یعنی لقمه‌ای که لقمه خودش بود، میداد به مهاجرین. نه اینکه حالا ده تا لقمه داشت، چهارتاش هم می‌خواست بریزه دور، دوتاش رو میداد به مهاجرین. آخه ما گاهی همینیم؛ صد تا دفتر داریم که می‌خوایم بریزیم دور، حالا توی جشن نمی‌دونم نیکوکاری و جشن عاطفه‌ها و اینا که یه زمانی اسمش بیشتر شنیده می‌شد، جمع می‌کردن این دفترا و چه می‌دونم کاغذ و کتاب و مداد و خودکار و... واقعش اینه که توی زندگی ما همین چیزای دور ریزمون اگه جمع بکنن، چند تا زندگی آباد میشه. همین لباس‌های اضافیمون، همین برگه‌ها و کاغذها و لوازم‌التحریر اضافی و امثال این.
اونا لقمه‌ای که دستشون بود رو می‌دادن. فرش زیر پاشون رو می‌دادن. خودش بدون فرش میشد، فرش میداد مهاجرین رو فرش زندگی کنند. «و یؤثرون علی أنفسهم و لو کان بهم خصاصة». چیزی که بهش احتیاج داشت رو میداد.
بعد قرآن چی می‌فرماید؟ «و من یوق شحّ نفسه فاولئک هم المفلحون». اونی که بتونه بخل خودش رو مهار کنه، از خسیسی در بیاد، اینا اهل نجات‌اند. این میشه «رحماء بینهم».
روبروش کیا بودن؟ در سوره مبارکه نساء آیه ۳۷ می‌فرماید: یه عده هم بودن، خودشون که خیرشون به کسی نمی‌رسید. «الذین یبخلون و یأمرون الناس بالبخل». تازه به بقیه هم سفارش می‌کرد که: «ندیا! پولت رو اونجاها ندیا! پولت رو خرج اینا نکنیا! پول تو فلانیا نخورنا!» دیگه نمی‌خوام شفاف‌تر صحبت بکنم. هم خودش نمیده، هم «یأمرون الناس بالبخل». بعد قرآن در مورد اینا چی میگه؟ «و أعتدنا للکافرین عذاباً مهیناً». اینا رو کافر میدونه خدا. بعد می‌فرماید من برای کافرین یه عذاب خوارکننده کنار گذاشتم. اون طرف داستان ایثار رو برای مؤمنین، از لقمه خودش می‌گذره. این طرف هم بخل داره، هم بقیه رو سفارش به بخل می‌کنه.
این جز ویژگی‌های کیاست؟ جز ویژگی‌های منافقینه. سوره مبارکه منافقون فرمود: «هم الذین یقولون لا تنفقوا علی من عند رسول الله». منافقین میگن که: «آقا نون نرسونیم به اینایی که دور و بر پیغمبرن. اینا گشنه که بشن، محتاج که بشن به نون شب که گرفتار بشن، حتی ینفضّوا، ول می‌کنن دور پیغمبر رو، میرن.» منافقین این‌طور میگن. نه کفار! ما فکر می‌کنیم فقط کفار میگن: «آقا تحریم بشن، دست برمی‌دارن.» نه، این شگرد منافقینه. اون فشار اقتصادی رو کفار می‌خوان بیارن، ولی نمی‌تونن. منافقین فشار اقتصادی رو وارد می‌کنند. داستان پیچیده‌ای داره. میگن اینا که یکم گرسنه بشن، دیگه مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیل و انرژی هسته‌ای حق مسلم ماست و استقلال آزادی جمهوری اسلامی اینا یادشون میره. این تز منافقینه.
قرآن چی میگه؟ «ولله خزائن السماوات والأرض». چی میگی؟ خزائن آسمون و زمین دست خداست. «ولکنّ المنافقین لا یفقهون». منافقین حرفا حالیشون نمیشه. منافقین حالیشون نمیشه که خزائن آسمون و زمین دست خداست. خدا اراده بکنه مشکلات رو برطرف می‌کنه؛ به شرط اینکه شما مؤمن باشید، پای حرفتون وایستید، استقامت کنید. این میشه داستان ایمان. «رحماء بینهم» امت پیغمبر با کفار و منافقین.
حالا بیایم یه نمونه واضحش رو با همدیگه مرور بکنیم. عرض کردم مهمترین ایثار، ایثار برای حفظ جان پیغمبره. حالا نسبت به مؤمنین که هیچی. آدم خودشو فدا بکنه یه مؤمن دیگه زنده بمونه، یه مملکت از آسیب در امان باشه. بالاتر از همه اینا، اون وقتی که ایثار بکنه که پیغمبر زنده بمونه.
روز مهاجرت پیغمبر اکرم از مکه به مدینه، چه روزی؟ عزیزان بفرمایید لیلة المبیت که شب اول ربیع گفتن که شب اول ربیع امیرالمؤمنین (علیه السلام) به جای پیغمبر خوابیدن که حالا داستانش رو عرض می‌کنم. سه روز پیغمبر اکرم توی غار بودن؛ غار ثور. اونایی که رفتن مکه شاید رفته باشند، بنده توفیق داشتم رفتم غار ثور رو دیدم. البته داخلش که نشد بریم، مرتفع بود، سنگلاخ هم بود. اونجا با خودم می‌گفتم: «چه جور امیرالمؤمنین (علیه السلام) سه روز این همه راه رو از مکه مخفیانه پیاده می‌اومد از تو دل این کوه غذا می‌برد برای پیغمبر؟» تازه این سه روز امور پیغمبر رو رتق و فتق می‌کرد. بدهی‌های پیغمبر رو داد. شرایط رو فراهم کرد. فواطم رو برداشت. فاطمه بنت اسد، فاطمه دختر پیغمبر، فاطمه بنت زبیر؛ این سه تا فاطمه رو مامور شد امیرالمؤمنین با خودش همراه کنه مدینه تحویل پیغمبر بده. خیلی عجیبه!
کاری که امیرالمؤمنین (علیه السلام) بعد سه روز، پیامبر اکرم حرکت کرد به سمت مدینه، میشه همین ایام آخر ماه صفر. درسته؟ ایام آخر ماه صفر و ایام اول ماه ربیع. پیامبر اکرم چه روزی از دنیا رفتند؟ ۲۸ صفر. انگار بنا بوده ده سال قبل پیغمبر اکرم کشته بشن توی همین ایام آخر ماه صفر و اول ماه ربیع. کی خودش رو فدا کرد؟ ده سال عمر پیغمبر افزوده شد، ده سال شهادت یا رحلت پیغمبر عقب افتاد.
امیرالمؤمنین (علیه السلام)، خیلی عجیبه. اگه امیرالمؤمنین هیچ خدمتی به بشر نکرده بود، هیچ خدمتی به اسلام نکرده بود، اصلاً امام نبود، خلیفه پیغمبر نبود، هیچی. همین یه دونه کار. نه، امیرالمؤمنین، هر کدوم از صحابه پیغمبر که همین یه دونه کار رو انجام می‌دادن، خودشون رو فدا می‌کردن که جان پیغمبر حفظ بشه، تا قیامت ما باید خاک قبر... چه حقی به گردن ما داشت؟ ده سال باعث شد جان مبارک پیغمبر، عمر مبارک پیغمبر اضافه بشه، امتداد پیدا کنه.
خیلی داستان عجیبیست. پیامبر اکرم بهشون خبر دادن این قبایل جمع شدند در دارالندوه که عجیب، اون جلسه طوری بود که شخص ابلیس ظاهر شد توی چهره پیرمردی از اهل ثقیف. «ثقیف» با سه سه نقطه، شهر «ثقیف». «ثقفی» که میگیم، فلانی جز فامیل‌های رایج «ثقفی». در چهره آدم ثقفی پیرمرد ثقفی خود ابلیس به صورت یه آدم وارد شد توی دارالندوه. داشتن گفتگو می‌کردند. بعضیا شوخی می‌کنن میگن آخرین انتخاباتی که در عربستان سعودی برگزار شده همین انتخابات دیگه رنگ انتخابات به خودش ندید. انتخاباتی برگزار کرد که پیغمبر رو چه شکلی از دنیا ببرند؟
هرکی یه چیزی گفت. ابلیس ملعون برگشت گفت که: «نه، اینایی که میگین هزینه‌اش زیاده. باید همه با همدیگه جمع بشید از همه قبایل، همه با هم بکشید که نتونن تقاص بگیرن، نتونن قصاص بکنن. این خون گردن همه طوایف عرب باشه.» گفتن: «عجب حرفی زد!» ابلیسه دیگه، معلومه که حرفش بعد از همه بهتر باشه توی شیطنت. گفتن: «خیلی خوب، چیکار کنیم؟» یه شبی رو معین کردن همه با هم جمع بشن پشت منزل پیغمبر، حمله بکنن با یک ضربه پیغمبر رو بکشن. این خون بیفته گردن همه، قاتل معین نباشه که فلان شخصه یا از فلان قبیله است، که نه شخصش رو بتونن قصاص کنن نه قبیله‌اش رو بتونن قصاص کنن.
۲۵ نفر جمع شدند برای کشتن پیغمبر اکرم. خبر رسید به واسطه جبرئیل به پیغمبر اکرم که: «شما رو می‌خوان بکشن. شما باید خارج شی، بری به غار ثور.» پیغمبر به امیرالمؤمنین گفتند که: «علی جان، به من دستور دادن که من برم غار ثور. تو باید لباس منو تنت کنی، اون ملافه‌ای هم که حالا به قول ما پتوییم که شبا رو خودم مینداختم، اونم روت بندازی، شب جای من بخوابی. این کارو می‌کنی؟»
عرض کرد: «یا رسول الله، و تسلم؟ شما سالم میمونی اگه این کارو من بکنم؟» فرمود: «به من وعده دادن اگر تو جای من بخوابی، من زنده می‌مونم.»
میگه امیرالمؤمنین (علیه السلام) اشک شوق ریخت. گفت: «خدا به من این اجازه رو داده که من کشته بشم که تو زنده بمونی! من خودم رو فدا می‌کنم.» بعد گفتن سجده شکر کرد. اولین سجده شکری که در عالم اسلام انجام شد، این سجده شکر بود. امیرالمؤمنین پیشانی به خاک گذاشت. بعد از پیغمبر اولین کسی که سجده شکر به جا آورده، امیرالمؤمنینه. سجده شکر کرد که خدا اجازه داده با شهادت علی، جان پیغمبر حفظ بشه. چه مقامی و مقام امیرالمؤمنین! «رحماء بینهم» در اوج عالی‌ترین درجه. جای پیغمبر خوابید.
پیامبر اکرم اومدن رد شن. ۲۵ نفر نشسته بودن با شمشیر، با برنامه برای کشتن پیغمبر. یه مقداری خاک دست گرفتن. از خاک بده که حالا همون مکه میشه، آیات اول سوره مبارکه یاسین رو خوند پیغمبر. اینا چون کمتر گفته شده عرض می‌کنم، معمولاً شنیده نشده این داستان، اون آیه «و جعلنا من بین ایدیهم» که خوب می‌خونن، البته بعضیا می‌خونن که پلیس جریمه‌شون نکنه، خاصیتش رو در همین میدونن که دیده نشن. فکر می‌کنن همینه که مثلاً جایی که مأمور هست «و جعلنا» بخونیم جریمه نشیم. البته ظاهراً اونم اثر داره، مجربه. عرض کنم خدمتتون که این آیه رو برای توی جبهه حاج آقا می‌فرمایند زیاد می‌خوندن. این آیه رو پیغمبر به تنهایی نخوندن، از اول سوره یاسین شروع کردن: «یاسین، و القرآن الحکیم، انک لمن المرسلین» تا این آیه. معلوم میشه که این آیه «و جعلنا» رو باید از اول سوره یاسین بخونه.
پیغمبر این آیات رو خوندن. این خاک رو دست گرفتن. از در اومدن بیرون نگاه کردن، این ۲۵ تا بیدارند ولی هیچ‌کی پیغمبر رو نمی‌بینه. این خاک رو پخش کردن رو سر این‌ها. حالا نمی‌دونم معناش این بوده که خاک بر سرتون یا... این خاک رو ریختن رو سر اینا و رد شدن رفتن.
بعد که متوجه شدن وقتی امیرالمؤمنین (علیه السلام) رو دیدن که حالا آخر داستانه، دست کردن لای موهاشون دیدن خاک. بعد به همدیگه گفتن که: «این خاک چیه؟» و فهمیدن که این خاک رو پیغمبر رو سرشون ریخت و بعد گفتن: «چه جوری از این در رد شده ما ندیدیم؟»
گفتن که خب این آیه، اون آیه معروف که شنیدید: «و مکروا و مکر الله و الله خیر الماکرین» مال این داستانه. اونا مکر کردن که ۲۵ تایی جمع بشن پیغمبر رو بکشن. «لله خزائن السماوات و الارض و لکنّ المنافقین تسلیم بشیم» - بیانیه تسلیم بدیم، تغییر پارادایم. منافقین این‌جورن دیگه، نمی‌فهمن، نفهمن منافق جماعت، نفهم! «ولکنّ المنافقین لا یفقهون». حالیش نیست خدا همه‌کارست، خدا توان داره که چشم کفار، اون وقتی که دارن پیغمبر رو می‌بینند، یه کاری بکنه که نبینن پیغمبر رو با همین حفظ بکنه. «و مکروا و مکر الله و الله خیر الماکرین». مکر خدا بود به اونا. اونا مکر زدن ۲۵ نفری پیغمبر رو بکشن. خدا مکر زد پیامبر خاک پاشید تو سر اینا هیچ‌کدوم نفهمیدن.
این یه آیه. یه آیه دیگه هم فرمود: «الا تنصروه فقد نصره الله». پیامبر رو کمک نمی‌کنین؟ به درک! خودم کمکش می‌کنم. مثل کجا؟ «اذ اخرجه الذین کفروا ثانی اثنین اذ هما فی الغار». اون وقتی که کفار از شهر بیرونش کردن، دو نفر بودن، پیغمبر نفر دوم بود. دوتایی رفتن تو غار. اونجا من چه شکلی پیغمبر رو نگه داشتم؟ کمکش کردم. بازم پیغمبرم رو کمک می‌کنم. البته خدا کمک کرد ولی یکی از اسبابی که خدا سر راه قرار داد، امیرالمؤمنین (علیه السلام) و جانفشانی امیرالمؤمنین (علیه السلام) بود. یکی دیگه از اسبابی که خدا قرار داد عنکبوت بود که حالا عرض می‌کنم داستانش.
این ۲۵ تا جمع شدن. از سر شب هم هی سنگ مینداختن. فکر می‌کردن پیغمبره. سنگ می‌انداختن، خار پرت می‌کردن، می‌دیدن اینی که زیر پتوئه، سنگ رو می‌خوره، فقط خودشو جمع می‌کنه. «یتضوّر». خودشو فقط جمع می‌کنه، کاری، واکنشی نشون نمیده. تعجب کردند که چرا پیغمبر این همه سنگ زدیم تا صبح، هیچ واکنشی نشون نداد. دیگه حالا شب می‌خواستن بکشن.
یکیشون برگشت گفت: «نه، این زن و بچه داره زابرا میشن، می‌ترسن. بذارید یکم هوا روشن‌تر شه.» حالا بعضیا همینا رو اگه ببینن، میگن: «اوه، چقدر اینا مهربون بودن! از اینا که آمریکا بزک می‌کنه. خیرخواه ما بودن! می‌تونست بکشه، ترامپ می‌تونست رهبر شما رو بکشه. خیلی مهربونه، رحم کرد!» از این حرفا می‌زنن بعضی. مهربون بودن اینا!
این ۲۵ تا خلاصه آقا دیگه دیدن آفتاب داره میزنه، گفتن: «آفتاب اگه بزنه، ما بخوایم بکشیم، دیگه لو میریم. دیگه هرکی از اینجا رد بشه، می‌فهمه. تو هنوز گرگ و میشه، حمله کنیم.» ریختن بالا سر. گفتن: «این‌جوری نکشیمش. زیر پتو بیدارش کنیم. شمشیرا رو ببینه، ۲۵ نفر رو ببینه، یکم بترسه، تو دلش خالی بشه، تحقیرش بکنیم، بعد بکشیمش.»
بیدارش کردن. بلند که شد، یهو دیدن علی (علیه السلام). گفتن: «تو اینجا چیکار می‌کنی؟» فصل گرفتن، زدن امیرالمؤمنین. توی یکی از روایات داره که با شمشیر که اومدن، این دیگه خیلی فوق‌العاده است؛ امیرالمؤمنین (علیه السلام)، خالد بن ولید که جلوتر از همه اینا بود، شمشیر از دست خالد بن ولید گرفت. دستش رو یه جوری چرخوند، گفتن مثل صدای شتر نر بلند شد از خالد بن ولید. شمشیر از دست خالد گرفت، به این ۲۵ تا حمله کرد. فرمود: «می‌خواین بکشید؟ بیاید بکشید!» اینه دلاور مطلق امیرالمؤمنین! «لا فتی إلا علی، لا سیف إلا ذوالفقار».
گفتن که: «پیغمبر کجاست؟» فرمود که توی روایت داره، فرمود: «خبر ندارم.» توی یکی دیگه فرمود: «خودتون بیرونش کردید، برید ببینید کجاست!»
اینا راه افتادن دنبال پیغمبر. از همه طرف راه افتادن. خب نمیشد به صورت طبیعی یه آدم مگه چند کیلومتر می‌خواد راه بره؟ تو دل شب ۵ کیلومتر؟ ۱۰ کیلومتر؟ بگو ۵۰ کیلومتر. دیگه بیشتر که نمیتونه به طور طبیعی بره. توی شعاع مثلاً ۵۰ کیلومتری دور تا دور مکه رو رفتن گشتن. رسیدن به غار ثور. نشانه‌هایی هم که داشتن: رد پای شتر، پشکل شتر و اون خرما و این قضایایی که توی اون داستان بود. مطمئن شدن که پیغمبر همین مسیر رو رفته.
تا پشت در غار رسیدن. یه آقایی همراه پیغمبر بود. صاحب غار میگن. میگن فلانی صاحب غاره، فلانیه، یار غار فلانی. این یار غار بود. قرآن میگه این بنده خدا خیلی به خودش ترسیده بود، خیلی به هر حال استرس داشت و اینا. پیغمبر بهش می‌فرمود: «لا تحزن ان الله معنا». اینا تا پشت این غار اومدن. رسیدن به این تار عنکبوت. گفتن که: «آقا، این تار عنکبوت مثلاً سه روزه اینجا زده شده، نمیتونه کسی از این تار عنکبوت...» شده باشه. کار خدا رو ببین! تا اونجا اینا رو آورده، تار عنکبوت رو مثلاً یه روز قبلش زده ولی یه جوری زده که بهش می‌خوره سه روز این تار عنکبوت زده شده باشه. بعد توی اون لحظه آخر اینا رو منصرف می‌کنه. خدا اون‌جاست دیگه. «و یحول بین المرء و قلبه». خدا بین انسان و قلبش حائله. یه اون پشت در، یه قدمی پیغمبر، خدا می‌خواد قدرت‌نمایی کنه دیگه. یه قدمی پیغمبر که اگه دستشون رسیده بود به شدیدترین وجه پیغمبر رو کشته بودن، دلشون منصرف شد. گفتن: «نه، توی این غار کسی نیست. بیاین برگردیم.»
برگشتن. خدا پیغمبر رو این شکلی نصرت کرد، نجات داد.
بعد هم دیگه امیرالمؤمنین (علیه السلام) یه داستان مفصلی داره که وقتش نیست بگم. غوغایی کرد امیرالمؤمنین توی داستان هجرت پیغمبر. پیغمبر منطقه قبا که رسید، وارد مدینه نشد. فرمود: «تا برادرم علی نیاد، نمیام.»
بعد هم امیرالمؤمنین بعد چند روز با چه سختی این سه تا فاطمه رو رسوند به مدینه. وقتی که رسید، تحویل که داد این زن‌ها رو، از شدت ورم افتاد. انقدر که پای مبارکش ورم کرده بود. پیامبر فرمود: «علی کجاست؟» گفتن: «یا رسول الله، دیگه نمیتونه راه بره، افتاده.» پیغمبر خودشون اومدن دست مبارکشون رو به لب گرفتن، یه مقداری خیس کردن، مالیدن به کف پای امیرالمؤمنین. در آغوش گرفت، گریه کرد پیغمبر. امیرالمؤمنین فرمود: «تا آخر عمرم دیگه درد پا احساس نکردم از اون لحظه‌ای که پیغمبر این کارو با من کردن.» این ایثار امیرالمؤمنین (علیه السلام) برای حفظ جان پیغمبر اکرم.
ایثار دیگه‌اش هم ایثار نسبت به مؤمنین بود. اینم دو تا روایت بگم عرضم تمام.
خودش نون خشک می‌خورد؛ نون خشکی که با زانو می‌شکست، با اون دست قدرتمندش می‌شکست. آقا اینا گفتنش ساده است، خیلی سخته. مثل امیرالمؤمنین زندگی کردن خیلی مرد می‌خواد. نون خشک، نون جو. نون گندم هم نمی‌خورد. با روغن زیتون می‌خورد. ولی اطعام که می‌کرد، سفره که پهن می‌کرد، نون با گوشت به مردم، نون گندم با گوشت به مردم میداد.
یه وقت راوی میگه دیدم امیرالمؤمنین یه بقچه‌ای داره. اون بقچه رو باز می‌کنه. گره‌های سختی بهش زده. باز می‌کنه، یه نون خشک در میاره. بعد با زانو می‌شکنه. بعد خیسش میکنه. بعد گوشه دندان میزاره آروم آروم خیس بخوره. خورد خورد با دندون می‌شکونه. میگه به شوخی برگشتم گفتم که: «یا علی، این نون جو هم مگه دیگه این‌جور بسته‌بندی می‌خواد؟ می‌ترسی دزد بزنه؟» به شوخی گفتم، حالا به متلک، به شوخی. جان فدای امیرالمؤمنین (علیه السلام)!
فرمود: «نه، می‌ترسم حسن و حسین دلشون برا من بسوزه، یکمی نون رو چرب بکنن که کمتر منو اذیت بکنه. برا همین‌جور به قول ما سه قفلش می‌کنم که کسی دستش به این نون نرسه.»
این امیرالمؤمنین (علیه السلام) میرفت کارگری می‌کرد. کارگری می‌کرد، بیل میزد، باغ درست می‌کرد. پولی که در می‌آورد صدقه می‌داد. گفتن یه جوری بود که دست مبارکش تاول میزد. دست مبارک تاول میزد، شکمش رو با سنگ می‌بست ولی پولی که در می‌آورد رو صدقه می‌داد. این رو بهش میگن «رحماء بینهم». این رو میگن ایثار. این رو میگن دلسوزی.
اینی که دست من و شما رسیده با این اخلاص و با این ایثار بوده که رسیده. خود امیرالمؤمنین توی روایتی به اصحابش فرمود: «اگه منم مثل شماها بودم، امروز هیچ خبری از اسلام و دین نبود. مگه نسل اولی که با پیغمبر بودیم مثل شماها بودیم؟ هیچی به شماها نمی‌رسید. «لما اخضرّ للإسلام عودٌ». هیچ شاخه‌ای برای اسلام سبز نمی‌شد اگه ما مثل شماها بودیم. هیچی نرسیده بود. ما خودمونو فدا می‌کردیم، از نونمون می‌گذشتیم، از آبرومون می‌گذشتیم، از جانمون می‌گذشتیم. پیغمبر را حفظ کردیم، دین رو حفظ کردیم، مؤمنین رو حفظ کردیم. این شد که اینی که دست ماست، با این 'ز' به ما رسیده.»
بالاترین تحیات و صلوات الهی بر امیرالمؤمنین (علیه السلام) و همه اصحاب فداکار پیغمبر اکرم که مصداق بارز «اشدّاء علی الکفّار رحماء بینهم» بودن.
خدایا به فضل و کرمت در فرج آقا امام زمان تعجیل بفرما. قلب نازنینش را از ما راضی بفرما. عمر ما را نوکری حضرتش قرار بده. نسل ما را نوکران حضرتش قرار بده.
اموات، علما، شهدا، فقها، امام راحل، حقوق ذوی‌الارحام، ملتمسین دعا را مهمان سفره با برکت امیرالمؤمنین قرار بده.
شب اول قبر امیرالمؤمنین را به فریادمان برسان.
شر ظالمین را به خودشان برگردان. آمریکا و اسرائیل جنایتکار را نیست و نابود بفرما.
رهبر عزیزمان را حفظ و نصرت عنایت بفرما. خدمتگزاران خالص این مردم، خدمتگزاران خالص دین را به فضل و کرمت حفظ و نصرت عنایت بفرما.
رزمندگان اسلام را غلبه و فتح و نصرت عنایت بفرما.
هرچه گفتی و صلاح ما بود، هرچه نگفتیم و صلاح ما می‌دانی برای ما رقم بزن.
بجاه نبیه و آله. رحم الله من قرأ الفاتحة مع الصلوات.

نظرات کاربران

هنوز نظری ثبت نشده است.