جلسه هفتم - بخش دوم : ربّ، باغبان جان مؤمن است

حضرت زهرا سلام الله علیها
خناس

معرفی

* پناه به «رب، ملک و اِله»؛ راهکار قرآن برای دفع وسوسه خنّاس.[ 00:10 ]

* رابطه با «اِله» یک عشق دوطرفه است: «ما به او محتاج بودیم، او به ما مشتاق».[ 07:32 ]

* زیارت قبور اهل بیت، تجلی کامل پناهندگی به خداست. [ 22:08 ]

* فریاد «عَجِّل وَفاتی»؛ تقاضای مرگ از «اله» در اوج غربت مدینه. [ 27:00 ]

شکایت اهل مدینه به علی (ع): گریه‌های فاطمه قرار را از ما گرفته است! [29:31]

* خدا مشتاق وصال بود؛ ندا آمد: «حبیب را رها کنید، محبوب بی‌تاب است» [ 47:45 ]

متن کامل

!! توجه : متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
این می‌شود آقا! داستان این خناس‌ها؛ راه‌حلش چیست؟ پناه‌بردن. پناه‌بردن به چه؟ به «رب»، «ملک» و «اله». سه تا چیز؛ هر کدامشان هم یک سبب مستقل ـ به تعبیر علامه طباطبایی ـ هست. این گل آفتابگردان یک «رب» دارد. «رب»، اونی که رسیدگی می‌کند، رتق و فتق می‌کند امورش را، آبش می‌دهد، کودش را رسیدگی می‌کند. اولین پناهندگی، پناهندگی به «رب» است. به ربّش پناه ببرد. جدای از «رب»، یک «ملک» دارد. آن «ملک»، صاحب این زمین، صاحب مزرعه است. ممکن است غیر از «رب» باشد. «رب» باغبان است، صاحب زمین یکی دیگر است. این می‌شود «ملک». یک «اله» دارد این آفتابگردان. الهش چیست؟ آن خورشیدی است که این دائم بهش دل داده، توجه دارد، عشق دارد، همه وجودش مجذوب او است. «اله» یعنی این.
یا باید به ربّش بگوید: «آفت از من دور کن»، یا به ملکش بگوید، یا به الهش: «بسوزان با نورت!» حالا بماند که هر کدام از این سه تا یک «فیک»ی دارد. الان نمی‌خواهم بهش اشاره کنم. توی جلسه دیگر ان‌شاءالله به فیک هر کدام از این‌ها اشاره خواهم کرد. راهش این است؛ راهش پناه‌بردن -استعاذه- است. «رب» وقتی که پناه می‌آورد، «رب» می‌آید امید بهش می‌دهد. حالا بروید با این نگاهی که عرض کردم، آیاتی که این کلمات توش است را بخوانید. آیاتی که «ربّکم» دارد، آیاتی که «ملک» دارد، آیاتی که «اله» دارد. «الهکم اله واحد»، «ربّکم»... فلان. توی آیه هم هر سه تا اینها را جمع کرده: «لا اله الا هو» دارد و «الملک» دارد و «ربّکم» ـ اول «ربّکم» دارد ـ. پیدا کردید؟ هر سه تا را توی آیه جمع کرده. بعد جالب است که بعد به هر کدام به فراخورش می‌گوید: یک جاهایی «رب» را می‌آورد، یک جا «ملک» را می‌آورد، یک جاهایی «ملک» معمولا کمتر گفته می‌شود، یک جاهایی هم «اله» را می‌آورد. هر کدام یک کارکردی دارد. هر کدام به تنهایی کفاف می‌دهد برای رفع این گرفتاری، برای نجاتش.
حالا اینها هر سه تا در خدای متعال جمع است. به هر کدامش توجه کنید، دست بیندازی، همان یک دانه کافی است. برای اینکه حضرت یوسف چه می‌گوید؟ می‌گوید: «معاذ الله انه ربّی احسَن مثوَای». چقدر قشنگ است! چرا؟ چون جنس آن وسوسه‌ای که برای حضرت یوسف آنجا می‌آید، وسوسه جنسی نیست. وسوسه این است که ربّم از من دلخور می‌شود. رب ظاهری اینجا، برای اینکه با این رب ظاهری تقابل کند، باید توجه کند به آن رب واقعی، پناه ببرد به رب واقعی. «انه ربی احسن مثوای». خیلی دقیقه‌ها!
قرآن واقعاً معجزه است. یعنی هرجور آدم می‌خواند، می‌بیند معجزه است. این توجه به ربّت، رب واقعی‌ات کیست؟ آقا دلخور می‌شوند، آقا اینطور می‌شود، آقا اونطور می‌شود، آقا این رئیسم است، صاحب‌کارم است. حتی گاهی ممکن است آن خناس که دارد روی آدم کنشگری می‌کند و آفت می‌اندازد، پدر و مادرش باشد. اینجا باید از این هم پناه برد. با چه توجهی؟ با توجه به رب واقعی. اینها خیلی دقیق است، خیلی حساب‌شده است.
آن «رب» می‌آید رسیدگی می‌کند، کود تقویتی بهت می‌دهد، آفت‌کش می‌زند ـ تعبیر «سم» را به کار نبرد! ـ به یک نحوی خلاصه آن ساقه ضعیف را جوش می‌دهد، پیوند می‌زند، پیوند می‌زند. خیلی لطیف است اگر تو اعماق این کلمه آدم برود. «رب» چه کارها که نمی‌کند! خلاصه حلش می‌کنیم، آن آفت‌های درونی را و آن آفت‌های بیرونی، هر دو را آدم برایت می‌آید. تو در محیط خرابی بودی، خناس‌ها پیرامونت.
«رب» دیگر چه می‌فرماید؟ می‌فرماید که شما مهاجرت کنید. سوره مبارکه حج، آیه ۵۸: «وَالَّذِينَ هَاجَرُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ ثُمَّ قُتِلُوا أَوْ مَاتُوا...». یک ترسی که در هجرت این است: «آقا بمیریم، کشته بشویم؟» آن نقطه آخرش را می‌گوید. می‌گوید: «اگر هجرت بکنی، بمیری، کشته بشوی، لیرزقنّهم الله رزقاً حسناً». «الله» را می‌آورد. حتماً حتماً الله به اینها رزق خواهد داد، آن هم نه رزق معمولی؛ رزق «حسن». «و ان الله لهو خیر الرازقین». الله بهترین رازقین است. «لیُدخِلَنَّهم مدخلاً یَرضَونَهُ». حتماً اینها را می‌برد توی یک محلی، مدخلی، یک جایی واردشان می‌کند که راضی‌شان کند. رضایتی مرضيه. «و انّ الله لَعَلیمٌ حلیم». حالا بریم روی اوصاف کار بکنید، دیوانه می‌کند آدم. خدا هم عالم است، «علیم» هم «حلیم». اینجا حل می‌شود. چه ربطی داشت؟ وقتش نیست الان دانه دانه.
بعد باز آیات بعدی، اشاراتی که می‌کند، تا می‌آید آیه ۶۲: «ذَلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ وَأَنَّ مَا يَدْعُونَ مِن دُونِهِ هُوَ الْبَاطِلُ». چون خدا حق محض است، هر که هم جز خدا هر چه باشد باطل است. تو آیات قبلش به قضیه مالک بودن خدا اشاره می‌کند. آیه ۵۶: «الْمُلْكُ يَوْمَئِذٍ لِلَّهِ يَحْكُمُ بَيْنَهُمْ». خیلی سوره حج سوره عجیبی است. یعنی اسمش حج است، فقط بحث حج توش نیست. خیلی ابعاد مختلفی در این آیات اشاره شده.
توی آیه ۴۰ که بحث جهاد است، کسانی که بهشان حمله شده، دفاع می‌کنند. می‌فرماید که آیه ۳۹: «لِلَّذِينَ يُقَاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا وَإِنَّ اللَّهَ عَلَى نَصْرِهِمْ لَقَدِيرٌ». اجازه داده شده به آن کسانی که دارند محل کشتار واقع می‌شوند، دارند می‌کشندشان و بهشان ظلم شده، اجازه داده شده که دفاع کنند. خدا بر نصرت اینها قدیر است. «الَّذِينَ أُخْرِجُوا مِن دِيَارِهِم بِغَيْرِ حَقٍّ». اینها را به غیر حق دارند از سرزمینشان بیرون می‌کنند. «إِلَّا أَن يَقُولُوا رَبُّنَا اللَّهُ». فقط بابت یک چیزی دارند آواره می‌شوند؛ بابت اینکه گفتند «ربّنا الله». «و لولا دفع الله الناس...» که حالا آیه معروف: «الله من ینصره ان الله لقوی عزیز». تو این آیات بیشتر تکیه به چیست؟ به «الله»، کلمه «الله»، «اله». آیات قبلش: «انّ الله یدافع عن الذین آمنوا». چرا اینجوری دارد می‌گوید؟ «اله»، آن کسی است که دلت را برده. می‌خواهد بگوید این عشق یک‌طرفه نیست. یک روزی من ـ من ِ الله ـ که دلبری کردم و گفتم دلت جای دیگه نره، نگذاشتم دلت جای دیگه بره، حواس جای دیگه پرت بشه، معبود دیگه داشته باشی، من هم نشان می‌دهم چقدر هوات را دارم، من هم نشان می‌دهم چقدر عاشقتم. هی «الله، الله، الله...». الله ازت دفاع می‌کند، الله نصرتت می‌کند، الله اجازه داده از خودت دفاع کنی، الله دشمنت را نابود: اگر کشته شدی، الله یک جای خوب بهت می‌دهد، الله رزق حسن بهت می‌دهد. این وسوسه‌ها، راه‌درمانش این است. توجه به این است؛ توجه به «رب» و «ملک»، توجه به «ملک».
آقا! این در «ملک» تو است. من هم «ملک» توام. اصلا بی‌خیال ما! اصلا گور بابای ما که ما آفت گرفتیم. تو راضی‌ای تو «ملک» تو آفت پخش بکنند، «ملک» تو را خراب کنند؟ اصلا من نمی‌گویم درخت من آفت دید. «ملک» تو دارد خراب می‌شود. «یُوَسْوِسُ فِي صُدُورِ النَّاسِ». مگر نمی‌گویی اینجا خانه تو است؟ این دل، خانه تو را دارند خراب می‌کنند. «لبیتِه ربّ». حضرت عبدالمطلب فرمود: «اینجا صاحب دارد. رب دارد، مالک دارد. با صاحبش». من آمدم شترم را بگیرم. آدم عاقلی باشی، وقت مذاکره... فلان. آمدی می‌گویی شترهایم را بدهید؟ گفتم لابد نگرانی کعبه را داریم خراب می‌کنیم. یک همچین حالتی دارد. می‌گوید: «اصلا گور پدر من که پدر من را شیطان درآورده. شیاطین انس و جن. من نگران ملک توام. خدایا! این ملک تو را خودت از ملک خودت محافظت کن».
خیلی اینها لطیفه‌ها! توجه به اینها، یکهو می‌بینی یک حالی می‌آورد تو مناجات. معمولا تو ادعیه یک همچین زبانی هست. «خدایا! من بروم جهنم، باشد. من مستحقم. ولی من بروم جهنم، پیغمبر تو خوشحال می‌شود یا ناراحت می‌شود؟ دشمن‌های تو خوشحال می‌شوند یا ناراحت می‌شوند؟ خوب باشد. می‌خواهی ما را بفرستی؟ باشد. من بروم. دیگر بروم جهنم، باشد. تو با دل پیغمبر چیکار می‌کنی؟ دشمنات خوشحال می‌شوند، چیکار می‌کنی؟ نظرت چیست؟ نگذاری ما برویم؟» لطیف است. «باشد، من می‌روم، باشد. من مستحق». خیلی قشنگه‌ها! اصلا واقعا اگر معصوم نبودند، بشر بلد نبود با خود چه شکلی حرف بزند. بعد می‌بینی، با ترفندهای صد راهکار، با صد زبان، یک چیز را می‌خواهد بگوید، صد مدل مطرح می‌کند. اینقدر لطیف، اینقدر قشنگ!
تو همان قضیه حضرت ایوب: «ربّ اِنّی، ربّ اِنّی...» ربّ، معمولاً اینها با کلمه «ربّ». گاهی «اللهمّ»، گاهی «ربّ». «اللهمّ مالک الملک، توتی الملک من تشاء و تعز من تشاء و تذل...». اللهمّ مالک الملک، همه‌اش روی سنخیت دعا، روی سنخ ربّ است. «ربّ انّی مسّنی الضرّ». لطافت! شیطان آمده تا بدن حضرت ایوب آسیب زده. به روح که راه ندارد. جسم ایوب را داغون کرده. دارد پناه می‌برد. چه می‌گوید؟ «ربّ انّی مسّنی الضر». مسّنی، خودم از «ضرّ» ـ من خودم با «ضرّ» ـ با ضرر مواجه شدم. نمی‌گویم تو رساندی به من ضرر. «رسوندی»، «کدام مارک بدبخت کردی؟» از اینجور حال می‌کنید؟ بعضی مناجات‌هاش این مدلی است. مثل اینکه خیلی حال می‌کنی. «ما بدبختیم. باشد. منم هیچی نمی‌گویم. خدایا شکرت». باز این مدل نجوا می‌کنم. «چشمت اینجوریه، دستت معلول است. بعد این نانم خشک است و آ... خاک می‌زنی، می‌خوری. بده. خدایا شکرت». اون خودش می‌دونه. یا صد تا فحش بدتر. حالا از ایوب می‌گوید من ضرر... یعنی انگار اگر ضرری هست به خاطر من است، من خودم منشأ رسیدن ضرر بودم. خب حالا بعدش چی؟ خب حالا من چیکار کنم؟ شما هیچی، «و انت ارحم الراحمین». دیوانه می‌شود. «ربّ انّی مسّنی الضرّ». به من ضرر رسیده. تو که ارحم الراحمینی، تعیین تکلیف بکنم، دستور بدهم؟ خودت خبر داری دیگر. من فقط باید پناه بیاورم، در بزنم. خیلی لطیف است. آن هم برای اینکه بگویم بدبختم، بیچاره‌ام، جایی ندارم، نه. من توقع دارم. فکر کردی من برای چی در زدم؟ این موقع شب. بدو دیگر نمی‌آییم دیگر، در نمی‌زنیم. بچه، خبر. تو دو تا زدم. دیگر در را وا کن دیگر. خیلی قشنگ است.
این می‌شود چی آقا؟ می‌شود استعاذه. استعاذه گاهی به «ربّ»، گاهی به «ملک». ملک اونی است که تو زمینش دارد تصرف می‌شود. «ربّ» یکجور حمایت می‌کند ازت. در برابر... دیگر وقت نشد به اینها بپردازیم. فقط اشاره می‌کنم. در برابر این وسواس خناس انسی و جنی. هر کدامش یک داستانی دارد. انسیش یک طور، جنیش یک طور. «ربّ» یکجور حمایت می‌کند از تو در برابر اینها. «ملک» یکجور حمایت می‌کند. «اله» یکجور حمایت می‌کند. هر کدام یک جلوه‌ای.
ملک چون پادشاه است، چون حاکم است، در محدوده حکمرانی او با بگیر و ببند و سرباز و قانون و با اینها است که دست و پای شیاطین را می‌بندد. «ملک» چی دارد؟ ملائکه دارد. اینجا در برابر شیاطین چی می‌فرستد برای حمایت از تو؟ ملائکه می‌فرستد. ملائکه را «ملک» می‌فرستد. داستانش با اله فرق می‌کند. «ملک»، ملائکه می‌فرستد. «ملک»، ملائکه دارد. شیاطین هستند، ملائکه هم هستند. ولت نمی‌کند. آنها القا می‌کنند، اینهام القا می‌کنند. می‌فرماید مؤمن دو تا گوش دارد. از یک گوش شیاطین القا می‌کنند، اگر گوشش ملک باشد، القا می‌کند. چرا این را نمی‌شنوی؟ گفت: نه، نکن، بدبخت می‌شوی. بدبخت. بعد تو اگر پناه می‌بردی این تو را می‌گرفت، می‌زد، شیطانت را جنگی. آنور خدا می‌داند چه خبر است. بگیر و ببند و بزن و برو و کتک‌کاری و خون و خونریزی و... تو باطن عالم کشت و کشتاری است. این می‌شود «ملک»، پناه بردن به «ملک».
دیگر چی؟ پناه بردن به «اله». آن دیگر آن عمق داستان است. معبود. این مثل خورشیدی که، همانطور که این آفتابگردان رو داشت، دائم به او، آن هم دائم به این رو داشت. آن هم انگار همه توجهش به این بود. یک روایتی دارد. خیلی روایت عجیبی است. «فقط تو که به نماز می‌ایستی، من یک طوری به تو توجه می‌کنم، انگار جز تو بنده دیگری ندارم. ولی تو یک طور به من توجه می‌کنی، انگار هزار تا خدا داری». تو اله بودنش هیچی کم نمی‌آورد. او پاکار اله بودن خودش هست. با اینکه هیچ نیازی ندارد به عبد خودش.
یکی از اساتید، از عجایبی که با فلسفه قابل حل نیست ـ استاد ما فیلسوف تمام بود، یعنی فلاسفه درجه یک زمانه ما است ـ می‌فرمود: «یک چیزی که با فلسفه قابل حل نیست، این است که موجود کامل برای چی اینقدر باید ناز این موجود ضعیف را بکشد؟» با فلسفه قابل حل نیست. مستغنی. نیازی ندارد. برای چی اینقدر دنبال این است؟ این قابل فهم نیست. نمی‌شود با فلسفه کمال و نقص و مراتب کمال و مراتب نقص و درجات و مراتب وجود، اینها را می‌فهمیم. حالا آن وجود کاملی که هیچ نیاز به پایینی ندارد، چرا اینقدر دنبال این است؟ چیکار دارد با این؟ الان فرمود: «یک بیت حافظ برای من این قضیه را حل کرد. «سایه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد؟ ما به او محتاج بودیم، او به ما مشتاق». فلسفه خلقت من با این یک بیت حافظ فهمیدم. «ما به او محتاج بودیم، او به ما مشتاق». چه اشتیاقی؟ چه جنسیتی؟
بعد می‌گوید: «تو که صدا می‌زنی، این اصلا از قبل منتظر بوده». اصلا تعابیر غیر قابل فهم است. به حضرت عیسی می‌فرماید: «به اینها بگو: «لو علم المدبرون کیف اشتاق لهم، اینهایی که پشت کردند اگر بدانند من چقدر مشتاقشان هستم، از شدت شوق می‌میرند. چشم به راه». این فقط رب نیست، این فقط ملک نیست. قانونی و، چه می‌دانم، اینجوری برخورد نمی‌کند باهات. در ملک شی، یا مثلا مثل یک پرستاری که حالا به یک بچه‌ای می‌رسد، تر و خشکش می‌کند. گاهی شما از باب اینکه پرستار کسی هستی، تر و خشکش می‌کنی. به‌هرحال احساس مسئولیت می‌کنی که بهش رسیدگی کنی. گاهی هم یک چیزی ملکت است، بهش رسیدگی می‌کنی که به‌هرحال خراب نشود. ولی یک‌وقت اثر عشق است. فراتر از آن ربوبیت و ملکیت، الوهیت رابطه اصلا رابطه عاشقانه است. این یک‌طرفه نیست.
خیلی وادی عجیبی است اینها اگر فهمیده بشود. آن پناهندگی رخ می‌دهد. صدا می‌زنیم. خدا می‌گوید: «خب، حالا چی؟ چیست؟ باز چیکار؟ نشنوم صدات، بس شلوغ کردی.» غرض همه اینها، آن بلند شدن آن صدا بوده. روایت عجیبی است. اصلا یک داستان دیگر درست می‌کنیم. صدات را می‌خواهد بشنود، دلتنگ شده، مشتاق. ماه رجب که می‌شود ـ که خیلی چیزی نمانده، دیگر بیست و چند روز دیگر ـ ملائکه را می‌فرستند بروند تو آسمان صدا بزنند، بگویند: «انا مطیع من اطاعنی، انا جلیس من ذکرنی». هرکی حرف من را گوش بدهد، من حرفش را گوش می‌دهم. هرکی به یاد من باشد، من می‌آیم کنارش می‌نشینم. یعنی چی این رابطه الوهیت؟ آن عشقی که تو این رابطه نهفته است. «چه خوش بی‌مهربانی از دو سر ز یک سر مهربانی دردسر. اگر مجنون دل شوریده‌ای داشت دل لیلی از او شوریده‌تر.» داستان عشق داستان عجیبی است. و خدای متعال، خود و این جلوه را معرفی می‌کند. «من منتظرم که از من بخواهی. آخه چرا از من نمی‌خواهی؟ من می‌دانم تو گرفتاری. من حواسم بوده از روز اول که گرفتار می‌شوی. چرا دست دراز نمی‌کنی؟ چرا صدا نمی‌زنی؟ چرا از من نمی‌خواهی؟»
قضایای عجیبی هم هست. چیزهایی که نقل شده تو تاریخ، از عنایات حق تعالی، از توجهات حق تعالی، از محبت حق تعالی. خیلی قضایای عجیب است. این می‌شود داستان پناه بردن به این اسمای الهی. یک جایی این پناه بردن کامل خودشو نشان می‌دهد. اینو بگویم برم تو روضه. ان‌شاءالله عرض ارادت کنیم.
در زیارت اهل بیت هم تو زیارت جامعه دارد، هم در زیارت امام رضا دارد، شاید تو بعضی زیارت‌های دیگر هم باشد. «آئذ لائذ به قبّ». این پناه بردن، او پناه بردن... همه رو می‌خواهی یکجا داشته باشی به رب و ملک و اله پناهنده. «حائزون به قبورکم» می‌گوید: «من به قبور شما پناه آوردم». پناهنده به این قبر، هم جلوه «رب» است، هم جلوه «ملک» است، هم جلوه «اله» است. وادی عجیبی! یک طور غیرت می‌گذارد برای دفاع از تو. «ملک ماست، مال منه. چیکار داری؟ این مال منه». گاهی پنجاه سال پشت کرده، برمی‌گردد، دست دراز می‌کند، «دستم را بگیر». یک طوری غیرت برایش می‌گذارند انگار پنجاه سال سرباز بوده، انگار پنجاه سال نوکری کرده. «رب»، «اله»! خیلی عجیب است. یعنی این دلسوزی خیلی غیر قابل فهم است.
چقدر گریه کرد حضرت زهرا سلام الله علیها؟ چقدر دل سوزاند؟ اصلا اینها باورشون نمی‌شد این حجم از دلسوزی را. برای کی دلسوزاند؟ یک بخشش مصیبتی بود که در فقدان پدرش بود. بخش عمده این ناله‌ها و گریه‌ها از این است که تا قیامت را بهش گزارش دادند: «اینطور می‌شود، آنطور می‌شود». هرچی نگاه می‌کرد، می‌دید: «بابا! اینها دارند بدبخت می‌کنند خودشونو. این داستان ادامه دارد تا کجاها می‌خواهد برود؟ چی‌ها می‌خواهد بشود؟ چه جان‌های مقدسی باید اینجا کشته بشود؟ آسیب ببیند؟ چه آوارگی‌هایی هست؟ چه گرفتاری‌هایی هست؟» هی اینها را جبرئیل خبر می‌داد، هی داغ دل فاطمه زهرا گل می‌گرفت. هی فریاد می‌زد. کسی نمی‌فهمید، قابل درک نبود برایش، نمی‌فهمیدند محبت این مادر به اینها چقدر عمیق است. واقعا مادر است. واقعا این ناله‌ها مادرانه است. مادر از دست بچه‌اش گاهی ضربه می‌خورد، باز برای بچه دلسوزی می‌کند. بچه، مادر را دست بلند می‌کند، باز مادر برایش غذا می‌آورد. این همه ظلم کردند به این خانم، این همه اذیتش کردند، بازم برای اینها دلسوزی می‌کرد.
روایت بخوانم. روایت مفصلی است، خیلی حرف دارد. مرحوم مجلسی در جلد ۴۳ بحار، این داستان را نقل می‌کند. داستان مفصلی است. از قول جناب فضه هم هست. یک بخشی از متن را عرض می‌کنم. بعد اینکه از مسجد برگشت بی‌بی دو عالم، خطبه خواند و کسی هم تکانی نمی‌خورد، فایده‌ای نداشت این خطبه‌ای که خواند. همانجا دارد که اشعاری را گفت. خیلی عجیب است این اشعار. «قلّ صَبرِی و بَانَ عنّی عَزائِی بَعدَ فَقْدی لِخَاتَمِ الأنبیاءِ». با رفتن پیغمبر، صبرم از کفم رفت، عزای من خودشو نشون داد. بعد می‌گوید: «چشم من گریه کن، بخل نشون نده تو گریه کردن». بعد شروع می‌کند با پیغمبر درددل کردن. «یا رسول الله، یا خیرة الله و کهفَ الایتام و الضعفاء». ای پشتوانه یتیم‌ها و ضعیف‌ها، و همین‌طور تعابیری دارد خطاب به پیغمبر. «لو تَرَی المَنبرَ الّذی کنتَ تَعلوهُ علاهُ الظلامُ بعدَ ضِیائِی». کاش بودی می‌دیدی یا رسول الله، منبری که تو می‌نشستی چه ظلمتی گرفته بعد از رفتن تو، چه ظلمتی مستولی شده بر این منبر.
بعد اینجا این بیت را فرمود: «یا الهی، یا الهی». به «اله» دارد دست می‌اندازد، به معشوق و معبودش. «یا الهی عجّل وفاتی سریعاً فقد تَنَغَّصَتِ الْحَیاةُ یا مولای». خیلی زندگی برایم تلخ است، منو ببر. اله من، اله من، منو ببر. این جمله را داشته باشید. من می‌خواهم دو سه صفحه برایتان روضه بخوانم با این جمله‌ای که الان گفتم. کار دارم جلوتر. آخر این روضه، عبارتی تفسیر می‌کند این کلمه را. «یا الهی عَجِّل وَفَاتی سریعاً». اله من! عجله کن در مرگ من. می‌خواهد شوقش را برساند به الهش. این را داشته باشید.
آخر کار، آن مطلبی که عرض کردم، تو روضه. این مال بعد از خطبه حضرت زهرا سلام الله علیها است. برگشت. «رجعت إلی منزلها». آمد خانه. می‌دانید هنوز هیچ اتفاقی رخ نداده. فقط پیغمبر از دنیا رفته. در سقیفه خلیفه انتخاب کردند. فدک را از او گرفتند. و آمده مسجد خطبه خوانده. هنوز اون وقایع هجوم به منزل و اتفاقات رخ نداد. تازه هنوز هیچی نشده، گفت: «عجّل وفاتی سریعاً». برگشت خونه. «أخذت بالبکاءِ و العویل لیلها و نهارها». شروع کرد شب و روز گریه و فریاد و شیون، عویل و هی. «لا تَرَقَأُ دمعتها». اشکش خشک نمی‌شد، بند نمی‌آمد. «ولا تَهدَأُ زَفرَتُها». ناله‌اش آروم نمی‌شد.
حالا ممکنه شما هم حال نداشته باشید امشب. به هر حال فاطمه، دو تا فاطمیه گریه کردید. اشکال ندارد. همین که تو دل همراه باشید با این روضه، خودش غنیمت است. هر جا هم دیدید که دارید آتش می‌گیرید، اشکی جاری شد، ناله‌ای آمد، دیگه با خودتون هر جور راحت. این حال فاطمه زهرا بود. «و اجتمع شیوخ أهل المدینة و أقبلوا إلی أمیرالمؤمنین علی علیه السلام». یک تعداد از این پیرمردهای مدینه آمدند پیش امیرالمؤمنین علیه السلام. گفتند: «یا أبا الحسن، إنّ فاطمة تبکی لیلاً و نهاراً». «علی، این فاطمه هم شب‌ها گریه می‌کند، هم روزها گریه می‌کند. فلا أحد منا یُهَنَّی بالَنومِ فِی‌اللَّیْلِ عَلَى فُرُوشِنَا». ما شب‌ها درست نمی‌توانیم بخوابیم از ناله فاطمه. «ولا بِالنَّهارِ لَنَا قرارٌ عَلَى أشغَالِنَا و طلبِ المعاش». روزها هم درست نمی‌توانیم کاسبی داشته باشیم از این صدای گریه فاطمه. «و إنّا نخبرک أن تسلّها». خودت به فاطمه بگو. «إمّا أن تبکی لیلاً أو نهاراً». یا شب گریه کن یا روز گریه کن.
امیرالمؤمنین پیش فاطمه زهرا سلام الله علیها آمد. «وهی لا یفیق». خیلی ظرافت دارد، ریزه‌کاری دارد. گوش بدهید، خیلی ریزه‌کاری تو متن است که شاید نشنیدید تا حالا. در حالیکه آمد پیش فاطمه که «هی لا تُفِیقُ مِنَ البُکاءِ». اشکش بند نمی‌آمد. «ولا ینفع فیه العزا». کسی هم نمی‌توانست آرامش کند. «فلمّا رأته سکنت هنیّةً لهو». تا چشم فاطمه به علی افتاد از باب علاقه و دلسوزی و اشتیاق امیرالمؤمنین آرام شد. فقط دیدن علی چند لحظه می‌توانست فاطمه را آرام کند. «فقال لها: یا بنت رسول الله». گفت: «دختر پیغمبر، این پیرمردها می‌گویند یا شب گریه کن یا روز».
پاسخ را ببینیم. این رو بهش می‌گویند مادر! برافروخته نشد که «آخه اینها چه کردند؟ حق من خورده شده. اینها باید حرف بزنند، حرف نمی‌زنند، حالا طلبکارم شدن. به جاش بیایند بپرسند من چرا دارم گریه می‌کنم؟» این حرفها رو نزد. چی گفت؟ فدای این مادر. گفت: «یا أبا الحسن علیّ جان! مَا أقَلَّ مُکثی بَینَهُم». من خیلی نیستم دیگر، غصه نخورم. من زیاد نمی‌مانم، دارم می‌روم. «و مَا أقربُ مَقِیبی بَینَ أَظهُرُهُم». خیلی نزدیک است که من دیگر از جلوی چشم اینها دور بشوم. «فوالله لا أسکت لیلاً ولا نهاراً». به خدا نه شب‌ها ساکت می‌شوم نه روزها. «إلّا ألحَقَ بِأبی رسول الله». تا به پدرم ملحق بشوم.
امیرالمؤمنین فرمود: «افعلی یا بنت رسول الله ما بدا لک». دختر پیغمبر! هرچی را درست می‌کنی درست است، همون را انجام بده. بعد برای او اتاقکی درست کرد در بقیع. «ناحیهً من المدینه». از شهر دور بود. «و ما بیت الاحزان» اسمش رو گذاشتند بیت الاحزان. «کانت اذا اصبحت». صبح‌ها که می‌شد «قَدَّمَتُ الْحَسَنَ و الحسینَ». امام حسن و حسین را جلوتر از خودش راه می‌انداخت. «و خرجت إلی البقیع باکیةً». می‌رفت بقیع، آنجا گریه می‌کرد. «فَلا تَزالُ بینَ القُبورِ باکیةً». اینقدر بین این قبرها گریه می‌کرد فاطمه زهرا. «فَإذا جاءَ اللَّیلُ أقبَلَ أمیرَالمؤمنینَ علیها». شب‌ها که می‌شد امیرالمؤمنین می‌رفت بقیع. «و ساقَها بینَ یدیه إلی مَنْزِلِهِ». علی فاطمه را برمی‌گرداند به خانه. حال خود همین کلی حرف دارد که من دیگر نمی‌خواهم بهش بپردازم. «و لم تزل على ذلک». دائم اوضاع همینطور بود تا اینکه از رحلت پیغمبر «سبعةً و عشرونَ یوماً». ۲۷ روز گذشت.
حالا ببینید، ۲۷ روزه این خانم پا به ماه، داغ دیده، رنج دیده، رفته دائم از صبح تا شب. گفتند: «ما اذیت می‌شویم». گفت: «من شب و روزمو گریه می‌کنم». اینها می‌خواهند اذیت بشوند. می‌روم بیرون شهر. دلسوز است دیگر. ببین خودش رفته بیرون شهر. ۲۷ روز گذشته. «و اعتلّت العلّةُ التی تُوُفّیَتْ فیها». بعد ۲۷ روز آن وقایع رخ داد. کارهایی که کردند که اینجا فضه دیگر توضیح نمی‌دهد، می‌گوید آن ماجراهایی که فاطمه را کشت. بعد روز بیست و هفتم بود.
«فبقیت إلى یوم الأربعین». که اینجا روز چهلم را دارد. شد روز چهلم. ۲۳ روز بعد پیغمبر، اینطور زندگی کرده. تو این ۱۷ روز چه شده؟ شده داستان کوچه و داستان خونه و داستان در و اون قضایایی که رخ داده.
«قدس الله أمیرالمؤمنین». نماز ظهر روز چهلم بود. روز چهلم پیغمبر که می‌آیند به صاحب عزا تسلیت می‌گویند. چه اوضاعی داشت صاحب؟ روز چهلم امیرالمؤمنین نماز ظهر را خواند. «أقبلَ یُریدُ المَنزلَ». راه افتاد به سمت منزل. «إذ استَقْبلتهُ الجوارِی باکیاتٍ حَزینات». یهو دید یک مشت از این کنیزها دارند گریه می‌کنند، ناله می‌کنند، آمدند جلوی امیرالمؤمنین. فرمود: «مَا الْخَبَرُ؟ وَ مَا لِی أَرَاكُنَّ مُتَغَيِّرَاتِ الْوُجُوهِ وَ الصُّوَرِ؟». چرا اینقدر رنگ و روتون پریده؟ چه خبر شده؟ گفتند: «یا أمیرالمؤمنین أدرک ابنة أمّک الزهراءَ و ما نَظُنُّک تُدْرِکُها». آقا! بدو به داد فاطمه برس. ولی فکر نمی‌کنیم تو دیگر به فاطمه برسی. تعابیر عجیبی دارد، باید دقت بکنید دیگر نسبت به این تعابیر. «فأقبلَ أمیرالمؤمنینَ مُسرعاً». شروع کرد امیرالمؤمنین. «حَتَّى دَخَلَ عَلَیها». رسید به فاطمه زهرا. «وَ إذا بِها ملقاةٌ على فراشها». دید فاطمه به پشت خوابیده، تو بستر افتاده. «وهی لا اله الا الله». نا... کدام روضه یک شبه‌ها؟ من دارم دیگر تند تند می‌خوانم. «وهى تقبض یمیناً». دید فاطمه از راست خودشو جمع به چپ برمی‌گردد. خودشو آزاد می‌کند. یعنی اینطور دارد از درد به خودش می‌پیچد. پرتا... «عِمامَتَهُ» ابا را گرفت، پرت کرد امیرالمؤمنین از رو دوشش. «الإمَامَةَ عن رأسها». عمامه را رو سرش پرت کرد. «و حلّ أزرار قميصه». دکمه‌هاشو باز کرد. آدم بی‌قرار، آدم داغ دیده، آدم مصیبت‌دیده. تو اوج مصیبت، آدمی که متحیر شده تو این مصیبت، چه باید بکنم؟ اینها کارهایی است که آن آدم انجام می‌دهد. «و أقبل». «حتى أخذَ رأسها». صاف آمد سر فاطمه را گرفت در آغوش. «و وضَعَهُ فى حِجْرِهِ». سر را گذاشت رو دامنش. صدا زد: «یا زهرا». فلم تکلم، جواب نداد. «یا بنتَ محمدٍ المُصْطَفَى». جواب نداد. «یا بنتَ مَنْ حَمَلَ الزكاةَ في طرفِ ردائه وبذلها على الفقراء». جواب نداد. «یا بنتَ مَنْ صَلّى بِالملائکة فی السّماء». مثناً، کمالات پدرش را گفت. دختر فلان شخص، شخصی که این کمال را داشت، آن کمال را داشت. هی پیغمبر را به یادش آورد. جواب نداد.
صدا زد: «یا فاطمه! كَلِّمِي فَإنّي اِبْنُ عَمِّكَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ». با من حرف بزن من علی ابن ابی طالبم. «فَفَتَحَتْ عَيْنَيْهَا فِي وَجْهِهِ». چشمانش را برای علی باز کرد. چشمانش رو به روی علی باز کرد. «و نظرت إلیه». یک نگاه به علی کرد. «و بَکَت وَ بَکی». فاطمه زد زیر گریه، علی هم زد زیر گریه. امیرالمؤمنین فرمود: «مَا الَّذِي تَجِدِينَ؟» چی شده؟ چی می‌یابی؟ چی شده عمّت؟ «علی بن ابیطالب من علیم». گفت: «یَابْنَ الْعَمِّ اِنّی اَجِدُ الْمَوْتَ». آنی که می‌یابم مرگ است. «وَ اَنَا اَعْلَمُ اَنَّکَ بَعْدِی لَا تَضْبِرُ عَلَی قِلَّةِ التَّزْوِیجِ». کی است این مادر؟ کی است این خانم؟ تو این حال، با این دردی که دارد به خودش می‌پیچد، لحظاتی که دارد از دنیا می‌رود، گفت: «علی جان! بعد از من می‌دانم بی همسری برایت سخت است، می‌خواهم سفارش کنم بعد از من ازدواج کنی». می‌خواهد بگوید: «علی! من تو این لحظات هم باز به یاد توام. حواسم به مشکلات تو است، به سختی‌های تو است.» چه مادری! ای مادر! چه مادری! ای مادر! بعد باز ببین حواسش به بچه‌هایش هست. فرمود: «علی جان! ازدواج کن ولی یک جور نشود کامل مشغول همسرت بشوی. برای بچه‌های من هم وقت بگذار. به بچه‌های من هم برس.»
علی جان! خوب امیرالمؤمنین معصوم است، معلوم است این حرف‌ها راه ندارد. در امیرالمؤمنین دغدغه‌اش را می‌گوید: «علی جان! لَا تَصِیحُ فِی وُجُوهِهِم بَعْدَا». بعد از رفتن من یک وقت سر بچه‌هایم داد نزنی. «فَیَصیرانِ یَتیمَینِ غَرِیبَینِ مُنْكَسَرَینِ». این بچه‌ها دارند یتیم می‌شوند، دلشکسته‌اند، غریبند. دیروز جدشان را از دست دادند، امروز هم مادرشان را از دست می‌دهند. «فالوَیلُ لِاُمّةٍ قَتَلَتهُما». وای بر امتی که منو می‌کشند! و باهاشون دشمنی می‌کنند. بعد شروع کرد این ابیات را گفت: «أَبْكِنِي إِنْ بَكَيْتَ يَا خَيْرَ هَادِي وَ أَسْبَلِ الدَّمْعَ فَهُوَ يَوْمُ الْفِرَاقِ يَا قَرِينَ الْبَتُولِ أَوْ نَسْلِهَا فَلَقَدْ أَصْبَحْتُ أَحْلِيفَ اشْتِيَاقِي أَبْكِنِي وَ بِكُلِّ يَتَامَى». برای من گریه کن علی! برای بچه‌ها من گریه کن! «وَلَا تَنْسَ قَتِيلَ الْعِدَى بِكَرْبَلَاءٍ». ولی حواست خیلی به حسینم باشه، این کشته کربلاست. این کربلا دارد. «فَارَقُوا فَسَبَقُوا يَتَامَى». اینها یتیم می‌شوند، حیران می‌شوند. «يَحْلِفُ اللَّهُ فَهُوَ يَوْمُ الْفِرَاقِ».
امیرالمؤمنین به فاطمه زهرا گفتند: «فاطمه جان! از کجا این خبرها را داری که داری می‌روی، کارت تمام است؟» گفت: «یا أبا الحسن علیّ! جان من خوابم برد. حبیبم رسول الله را دیدم در یک قصری از در سفید. وقتی منو دید، گفت: «هلُمّی إلىّ یا بُنَيّةُ». دخترم! بیا پیشم. بیا در آغوشم. «فإنی الیک مشتاق». من مشتاق توام. پیغمبر فرمان... گفتم: «و الله إنی لَأَشَدُّ شَوْقاً منک إلی لقائک». من هم به پدرم گفتم: «بابا! من بیشتر مشتاق توام». پدرم به من گفت: «أنتِ اللیلةَ عندی». دخترم! تو امشب پیش منی. این وعده‌ای است که پدرم به من داده، من می‌دانم رفتنی‌ام، از دنیا می‌روم.
بعد سفارش کرد: «علی جان! فاذا أنت قرأت یاسین». یک یاسین برای من بخوان، کنار من بخوان. «فعلم إنی قد قضیت نحبی». تو یاسین بخوانی، من هم کارم تمام شده، از دنیا رفتم. «کاری که تمام شد، فغسلني». خودت غسلم بده. «ولا تکشفی». لباسمم کنار نزن. «فإنّی طاهرةٌ مطهّرةٌ». ولی «صَلِّ عَلَیَّ مَعَکَ مَنْ أهْلِکَ الّذینَ هُمُ الأدنَونَ». با من اهالی خانه‌ام، آنها که خیلی نزدیکند، کنار تو به بدن من نماز بخوانند و من «رُزِقَ أجری». «وَ ادْفِنِي لَیْلاً فِي قَبْرِي». شبانه منو تو قبرم دفنم کن. «هذا أخبرنی حبیبی رسول الله». این خبری است که پیغمبر حبیبم به هم زد.
«فقال علی علیه السلام». اینجا دیگر کلام امیرالامؤمنین است. فرمود: «و الله لقد أخذت فی أمرها». شروع کردم سفارش فاطمه را انجام دادن. «و غسّلتها فی قمیصها». تو لباسش غسلش دادم. «و لم أکشف عنها». همانطور طبق وصیت، لباس را کنار نزدم. «کانت میمونةً طاهرةً مطهّرةً». «ثم حنّطتها من فضلة حنوط رسول الله». از آن سُدّ و کافوری که از پیغمبر اضافه مانده بود، با آن غسل دادم فاطمه را. «و کفّنتها». کفنش کردم. «و درجتُها فی أکفانها». تو این چند لایه کفن قرارش دادم. «فلمّا همَمْتُ أن أَعْقِدَ الرِّداءَ». دیگر خواستم این کفن را ببندم، این بچه‌ها را صدا کردم. «یا أم کلثوم! یا زینب! یا سکینه! یا فضه!» جالب است، فضه را هم جزو بچه‌ها صدا کرده امیرالمؤمنین. معلوم می‌شود عشق کارها که نمی‌کند. «یا حسن! یا حسین! هلمّوا تزوّدوا من أمّکم». بیایید با مادرتون خداحافظی کنیم. «فإنه الفراق و اللقاء فی الجنة». این دیگر آخرین خداحافظی. دیدار به بهشت، دیدار به قیامت.
«فأقبل الحسن و الحسین علیهم السلام». حسن و حسین دویدن آمدند. «و هما ینادیان». هی اینطور فریاد می‌کردند. «وا حسرتا! لَا تَنْفَعُ أَبَداً مِنْ فَقْدِ». وای از این مصیبت! از این غصه! چند روزی است که ما پیغمبر را از دست دادیم. این غصه هنوز هنوز رو دلمان بود. از دست دادن پیغمبر، این غصه تا ابد از دل ما بیرون نمی‌رود. غصه از دست دادن جدّمان رسول الله و مادرمان فاطمه زهرا. «یا أم الحسن! یا أم الحسین!». قاعدتا هر کدام مادر اون یکی را صدا زد. یعنی امام حسن ام الحسین گفت، امام حسین ام الحسن گفت. مادر جان! «اگر پیغمبر را دیدی، سلام ما را بهش برسان و از طرف ما بهش بگو: إنا قد بقینا بعدک یتاما فی دار الدنیا». یا رسول الله! تو رفتی، ما یتیم شدیم تو این دنیا.
امیرالمؤمنین می‌فرماید: «انّی أشهدُ الله». خدا را شاهد می‌گیرم. «أنّها قد حنّت و عنّت». خدا شاهد است صدای ناله فاطمه بلند شد. این پیکر بی‌جان! این بچه‌ها که خودشونو انداختن روی این پیکر، صدای ناله فاطمه بلند شد. «و مدّت یدیها». دو تا دستو از تو کفن درآورد. «و ضمتهما إلی صدرها». دو تا بچه را گرفت به سینه چسباند. «و إذانَ بهاتفٍ من السماء». یک صدایی از آسمان بلند شد. «یا أبا الحسن! ارفعهما». این دو تا بچه را از رو پیکر مادر بلند کن. «فلقد أبکی یا والله ملائكةُ السماوات». به خدا ملائکه آسمان به گریه افتادند از دیدن این صحنه.
جمله آخری که تو این عبارت برایتان می‌خوانم این است. ان‌شاءالله یک نکته بعدشم بگویم و عرضم تمام. جمله آخر این است: فرمود از آسمان ملک صدا داد: «این دو تا بچه را از رو پیکر مادر بلند کن». آسمان دارند گریه می‌کنند. چرا می‌گویم بلند کن دو تا بچه را؟ دو تا دلیل دارد. یکی اینکه آسمانی‌ها طاقت ندارند این صحنه را ببینند. یکی دیگر چیست؟ «فقد اشتغل الحبیب إلی المحبوب». دیگر خدا بیشتر از این طاقت دوری فاطمه را ندارد. رها کن، برود زودتر. چی گفتم اول بحث؟ «عجّل وفاتی سریعاً». که گفت اونی که مشتاق‌تر بود، اونی که بی‌تاب ملاقات فاطمه بود، خدا بود. او بی‌قرارتر بود، خدا بی‌تاب‌تر بود برای ملاقات فاطمه. این نکته اول.
عرضم تمام. برگردم به روضه. یک گریزی بزنم به امیرالمؤمنین. فرمود: «این دو تا بچه را بلند کن از رو پیکر مادر، آسمانی‌ها طاقت ندارند». مادر بین محارمش است. در امنیت. این دو تا زیر سایه امیرالمؤمنین هم تو خلوت است، کسی نیست، بیگانه‌ای نیست، نامحرمی نیست، غریبه‌ای نیست. این دو تا بچه فقط دارند نجوا می‌کنند. اوضاع اینطور شده، ملائکه آسمان طاقت ندارند.
من یک سوالی برایم پیش می‌آید، نمی‌دانم جوابش چیست. سوال من این است: ملائکه عصر عاشورا چه شکلی تحمل کردند؟ از دیدن دو تا بچه به اوج عزت و احترام در امنیت، در سلامت رو پیکر مادر، در... ملائک آسمان نالشان بلند شد، به امیرالمؤمنین می‌گوید بچه‌ها را بلند کن، طاقت ندارند. قطعاً امیرالمؤمنین هم با محبت، با احترام، با نوازش، بچه‌ها را بلند کرده. امان از آن لحظه‌ای که بچه‌ای خودش را انداخت روی پیکری که فقط اسمش پیکر بود. فقط اسمش پیکر بود وگرنه هر گوشه‌اش یک طرف بیابان بود. مقطع الاعضا بود. سرش یک طرف دست به دست می‌شد، لباسش یک طرف دست به دست می‌شد، انگشترش یک طرف دست به دست می‌شد، انگشتش یک طرف پرتاب می‌شد. هر کدام رو زمین افتاده. بچه‌ها سوال کردند: «عمه! این بدن کیست؟» گفت: «هذا این پیکر بابات است». خودش را انداخت رو بدن بابا. تو خودت مقایسه کن. من دیگر دانه به دانه مقایسه نکنم. آنجا فقط بچه‌ها گریه کردند. اینجا بچه از شدت گریه غش کرد. آنجا ملائکه طاقت گریه را نداشتند. امیرالمؤمنین بچه‌ها را بلند کرد. اینجا بچه غش کرد. بچه چطور به هوش آمد؟ آنقدر به سرش زدند، آنقدر با تازیانه زدند، تو بچه! چشم باز کردی، نامحرم‌ها دارند می‌کشند! می‌برند!
جمله آخرم. بچه‌های فاطمه شروع کردند با بابا نجوا کردن. مادر را دیدی وقتی به هوش آمد گفت: «علی جان! من غصه تو، غصه یتیمامو دارم». این دختر فاطمه وقتی به هوش آمد، بابا رو صدا زد، گفت: «یا أَبا! إنظُر لي أَمَةٌ الْمَظْلُومَةُ». بابا! منو دارند می‌زنند!
«ألا لعنةُ اللّه علی القوم الظالمین و سیعلمُ الذین ظلموا أی منقلبٍ ینقلبون». خدایا! در فرج آقا امام زمان تعجیل بفرما. قلب نازنینش از ما راضی. عمر ما را نوکری حضرتش قرار بده. نسل ما را نوکران حضرتش قرار بده. علما، شهدا، فقها، امام راحل، حقوق ذوی‌الارحام، ملتمسین دعا، الساعة سر سفره با برکت زهرای مرضیه مهمان بفرما. شب اول قبر زهرای مرضیه به فریادمان برسان. خدایا! به آبروی زهرای مرضیه گرفتاری‌های امت اسلام برطرف بفرما. مشکلات مادی و معنوی‌مان به فضل و کرمت برطرف بفرما. شر ظالمین به خودشان برگردان. آمریکا و اسرائیل جنایتکار نیست و نابود بفرما. رهبر عزیزمان را حفظ، نصرت عنایت بفرما. رزمندگان اسلام را غلبه و فتح و نصرت عنایت بفرما. بیماران اسلام را شفای عاجل و کامل عنایت بفرما. در دنیا زیارت، در آخرت شفاعت اهل بیت را نصیب ما بفرما. هرچه گفتیم و صلاح ما هرچه نگفتی و صلاح ما می‌دانی برای ما رقم بزن. «بانبی و آله رحم الله من قرأ الفاتحه مع الصلوات».

----------------------------

منابع

[آیه قرآن] سوره مؤمنون، آیه ۱۱۶ — «فَتَعَالَى اللَّهُ الْمَلِكُ الْحَقُّ ۖ لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْكَرِيمِ»

[آیه قرآن] سوره یوسف، آیه ۲۳ — «وَرَاوَدَتْهُ الَّتِي هُوَ فِي بَيْتِهَا عَن نَّفْسِهِ وَغَلَّقَتِ الْأَبْوَابَ وَقَالَتْ هَيْتَ لَكَ ۚ قَالَ مَعَاذَ اللَّهِ ۖ إِنَّهُ رَبِّي أَحْسَنَ مَثْوَايَ ۖ إِنَّهُ لَا يُفْلِحُ الظَّالِمُونَ»

[آیه قرآن] سوره حج، آیه ۵۸ — «وَالَّذِينَ هَاجَرُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ ثُمَّ قُتِلُوا أَوْ مَاتُوا لَيَرْزُقَنَّهُمُ اللَّهُ رِزْقًا حَسَنًا ۚ وَإِنَّ اللَّهَ لَهُوَ خَيْرُ الرَّازِقِينَ»

[آیه قرآن] سوره حج، آیه ۵۹ — «لَيُدْخِلَنَّهُم مُّدْخَلًا يَرْضَوْنَهُ ۗ وَإِنَّ اللَّهَ لَعَلِيمٌ حَلِيمٌ»

[آیه قرآن] سوره حج، آیه ۶۲ — «ذَٰلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ وَأَنَّ مَا يَدْعُونَ مِن دُونِهِ هُوَ الْبَاطِلُ وَأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْعَلِيُّ الْكَبِيرُ»

[آیه قرآن] سوره حج، آیه ۵۶ — «الْمُلْكُ يَوْمَئِذٍ لِّلَّهِ يَحْكُمُ بَيْنَهُمْ ۚ فَالَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ فِي جَنَّاتِ النَّعِيمِ»

[آیه قرآن] سوره حج، آیه ۳۹ — «أُذِنَ لِلَّذِينَ يُقَاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا ۚ وَإِنَّ اللَّهَ عَلَىٰ نَصْرِهِمْ لَقَدِيرٌ»

[آیه قرآن] سوره حج، آیه ۴۰ — «الَّذِينَ أُخْرِجُوا مِن دِيَارِهِم بِغَيْرِ حَقٍّ إِلَّا أَن يَقُولُوا رَبُّنَا اللَّهُ»

[آیه قرآن] سوره حج، آیه ۴۰ — «وَلَوْلَا دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ بَعْضَهُم بِبَعْضٍ لَّهُدِّمَتْ صَوَامِعُ وَبِيَعٌ وَصَلَوَاتٌ وَمَسَاجِدُ يُذْكَرُ فِيهَا اسْمُ اللَّهِ كَثِيرًا»

[آیه قرآن] سوره حج، آیه ۴۰ — «وَلَيَنصُرَنَّ اللَّهُ مَن يَنصُرُهُ ۗ إِنَّ اللَّهَ لَقَوِيٌّ عَزِيزٌ»

[آیه قرآن] سوره حج، آیه ۳۸ — «إِنَّ اللَّهَ يُدَافِعُ عَنِ الَّذِينَ آمَنُوا ۗ إِنَّ اللَّهَ لَا يُحِبُّ كُلَّ خَوَّانٍ كَفُورٍ»

[آیه قرآن] سوره آل عمران، آیه ۲۶ — «قُلِ اللَّهُمَّ مَالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِي الْمُلْكَ مَن تَشَاءُ وَتَنزِعُ الْمُلْكَ مِمَّن تَشَاءُ وَتُعِزُّ مَن تَشَاءُ وَتُذِلُّ مَن تَشَاءُ...»

[آیه قرآن] سوره انبیاء، آیه ۸۳ — «وَأَيُّوبَ إِذْ نَادَىٰ رَبَّهُ أَنِّي مَسَّنِيَ الضُّرُّ وَأَنتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ»

[آیه قرآن] سوره شعراء، آیه ۲۲۷ — «وَسَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنقَلِبُونَ»

[حدیث/روایت] مضمون روایت: مؤمن دو گوش دارد؛ در یک گوش شیاطین القا می‌کنند و در گوش دیگر فرشته (ملک) القا می‌کند و او را از خطر حفظ می‌نماید.
تفسير القمی ج ۲، ص ۴۵۰.

[حدیث/روایت] حدیث قدسی: «إِذَا قَامَ اَلْعَبْدُ إِلَی‌ اَلصَّلاَةِ أَقْبَلَ اَللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَيْهِ بِوَجْهِهِ فَلاَ يَزَالُ مُقْبِلاً عَلَيْهِ حَتَّی‌ يَلْتَفِتَ ثَلاَثَ مَرَّاتٍ فإِذَا اِلْتَفَتَ ثَلاَثَ مَرَّاتٍ أَعْرَضَ عَنْهُ». وقتی بنده به نماز می‌ایستد، خداوند چنان به او توجه می‌کند که گویی جز او بنده دیگری ندارد، اما بنده چنان توجه می‌کند که گویی هزار خدا دارد.
ثواب الأعمال و عقاب الأعمال ج ۱، ص ۲۲۹.

[داستان/حکایت تاریخی] على (عليه السّلام) نماز ظهر را خوانده به سوى منزل بازگشت. كنيزان را ديد در حالى به استقبال آن حضرت آمدند در حالى كه گريان و محزون بودند. امام عليه السّلام به ايشان فرمود: چه خبر شده، چرا شما را ناراحت و مضطرب می ‌بينم؟! گفتند: يا امير المؤمنين! دختر عموى خود زهرا را درياب، گر چه گمان نمى‌كنيم حاصلى داشته باشد. حضرت على به سرعت به سوى اطاق فاطمه رفت و بر آن بانو وارد شد، ناگاه ديد فاطمه در ميان بستر خويش افتاده و به طرف راست و چپ می ‌غلطد. على (عليه السّلام) ردا را از دوش خود و عمّامه را از سر مبارك خويش افكند و لباس خود را درآورد، آنگاه آمد و سر مبارك حضرت زهرا را به دامن گرفت و فرمود: اى زهرا!
ولى حضرت فاطمه سخنى نگفت. براى دومين بار فرمود: اى دختر محمّد مصطفى! فاطمه زهرا باز جوابى نداد! على (عليه السّلام) براى سومين بار صدا زد: اى دختر آن كسى كه زكات را در دامن عباى خود براى فقرا می ‌برد! جوابى نشنيد. اى دختر آن كسى كه با ملائكه نماز خواند! حضرت زهرا عليها السّلام جوابى نداد. على عليه السّلام صدا زد: اى فاطمه، با من سخن بگو! من پسر عموى تو على بن ابى طالب هستم. فاطمه چشمان خود را به روى او باز كرد، آنگاه آن بانو گريست و على عليه السّلام هم گريان شد و به زهراى اطهر فرمود: مگر تو را چه شده؟ من پسر عمويت على هستم. فاطمه گفت: اى پسر عمو! من اكنون آن مرگى را مشاهده می ‌كنم كه نمی ‌توان از دست آن گريخت...
آنگاه اشعارى را بدين ترتيب خواند:
1- اگر گريه می كنى بر من گريه كن اى بهترين هدايت كنندگان، و اشك بريز كه روز فراق رسيد.
2- اى همسر بتول! من درباره نسل خود به تو سفارش می كنم، زيرا كه ايشان ملازم اسلام می ‌باشند.
3- براى من و يتيم‌هاى من گريه كن، مخصوصا كشته و قتيل كربلا را فراموش نكنى.
4- ايشان مفارقت می ‌كنند و يتيمانى حيران و سرگردان می ‌شوند، خداوند مقرّر كرده كه روز فراق است.
حضرت امير به زهراى اطهر فرمود: اى دختر رسول خدا! تو اين مطلب را از كجا می ‌گويى، در صورتى كه وحى خدا از خاندان ما قطع شده است؟! فاطمه گفت: اى ابو الحسن! من امروز خواب ديدم كه پدر بزرگوارم به من فرمود: دخترم! نزد من بيا، زيرا من مشتاق تو هستم. گفتم: پدر جان! به خداوند سوگند كه من بيشتر شوق ملاقات تو را دارم. پدر فرمود: تو امشب نزد من خواهى بود. گفتار پدرم هميشه راست است و به وعده خود وفا خواهد كرد. على جان! هنگامى كه ديدى من سوره يس را قرائت نمودم بدان كه اجلم فرا رسيده، مرا غسل بده، ولى بدنم را برهنه نكن، زيرا من پاك و مطهّر می‌باشم. على جان! خودت و اهل خانه‌ام كه به من نزديك هستند بر جنازه‌ام نماز بخوانيد. على جان! مرا شبانه به خاك بسپار، اين نحوه را پدرم پيغمبر خدا به من خبر داده.
بحار الأنوار، ج‌43، ص 178.

نظرات کاربران

هنوز نظری ثبت نشده است.