جلسه اول : شدیدترین مخلوق خدا از نگاه امیرالمؤمنین

دغدغه

معرفی

* ده مخلوق شدید خداوند؛ روایتی شگفت‌انگیز از امیرالمؤمنین(ع)![ 3:10 ]

* «همّ و غم»، شدیدترین مخلوق خداست![ 13:10 ]

* حدیث معراج و راز موفقیت اولیاء؛ تمام همتت را «یک» کن تا از خواب غفلت برخیزی.[ 17:25 ]

* رها شدن از همّ و غم‌های متکثر؛ شاه‌کلیدی برای فرار از تشتت و رسیدن به «همّ واحد».[ 22:30 ]

* یقین؛ تنها راه رهایی از غصه‌های دنیوی و رسیدن به آرامش.[ 25:55 ]

* دنیا را رها کن تا به پایت بیفتد؛ خدا به دنیا فرمود: هر که دنبال من بود، دنبالش باش![ 35:40 ]

* رمز نجات از شکم نهنگ؛ «تسبیح» همان چیزی است که با داشتن غم اهل بیت نصیبت می‌شود.[44:05]

* ام‌البنین(س)، تمثال معرفت؛ خبر شهادت چهار پسرش را شنید و فرمود: «از حسینم چه خبر؟»![ 48:10 ]

* روضه سوزناک ام‌البنین در بقیع؛ ناله‌ای که حتی مروان، نماد قساوت قلب، را به گریه وا می‌داشت ….[ 54:00 ]

متن کامل

!! توجه : متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!

بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی و آله طیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسرلی امری ولل عقدة من لسانی یفقهوا.

یک روایت فوق‌العاده و عجیب از امیرالمؤمنین علیه السلام نقل شده است در کتاب «الغارات» که کتاب معروفی است و قدمتش هم بیش از نهج‌البلاغه است. در این روایت آمده است که عامل شعبی نقل می‌کند: «اَنَّ سَئَلَه که ابن کواب باشد از امیرالمؤمنین سؤال می‌کند، فقال: یا امیرالمؤمنین ایُ الله اشد.»

خیلی عجیب است این سؤالات از اهل بیت. یک داستان پرماجرایی دارد. انگار به این «مشک پر علم» – نمی‌دانم چه تعبیری باید بکنم – انگار یک سوزنی یک‌هو می‌زدند، یک چیزی می‌ریخت بیرون. در این سؤال پرسیدن از اهل بیت، البته به فراخور فهم طرف هم این پاسخ‌ها فرق می‌کرد. مثلاً، یک وقت سؤال می‌کنند «آقا می‌شود دنیا را توی یک توپ جا بدهی؟» حضرت می‌فرمایند: «بزرگ‌تر از...» می‌گوید «زمین را تو توپ جا بدهی؟» حضرت می‌فرماید: «بزرگ‌تر از زمین را تو کوچک‌تر از توپ جا دادم! نگاه کن مدل بصری، چشمت را بینداز، آسمان را می‌بینی، زمین را می‌بینی. آسمان و زمین می‌شود بیشتر از زمین تو چشمت جا شده است.» که این‌ها کوچک‌تر از توپ است. جواب فنی، البته جواب فنی هست، جای دقت دارد، ولی بیشتر جواب عامیانه است، جواب عمومی. پاسخ‌های اهل بیت از این نوع زیاد است که به فراخور فهم طرف، زمینه استعدادش پاسخ می‌دهد.

این جا هم همین شکلی است. خیلی پاسخ حضرت، پاسخ عجیبی است. سؤال می‌کند: «آقا کدام مخلوق خدا شدیدتر است؟» حضرت می‌فرمایند: «اِنَّ اَشَدَّ خَلقِ اللهِ عَشرَهً.» «شدیدترین مخلوقات خدا ۱۰ تا است.» که همین‌طور هی به مراتب شدیدتر می‌شود. خیلی روایت جالب است. می‌فرماید: «الجبال الرواسی.» ما دیگر سخت‌ترین چیزی که در عالم نماد محکم بودن و قرص بودن و سفت بودن است، برایمان چیست؟ کوه. یکی مثل کوه سفت است. امیرالمؤمنین، سفت بودن، شدید بودن، یعنی سفت بودن. امیرالمؤمنین در این ده تا، اولینش را کوه می‌فرماید. یعنی شدیدترینش نیست. کوه اولی است. کوه که این‌قدر سفت است، این‌قدر محکم است، اولین مخلوق شدید خداست. خیلی محکم است، بله. ولی یکی از این محکم‌تر هست که روی این اثر می‌گذارد، غلبه می‌کند، شکستش می‌دهد، می‌شکند. شکستن یک چیزی هست که روی این فاعل می‌شود، این منفعل می‌شود در برابرش، اثر می‌گذارد روی این، این می‌شکند. این کوه.

و کوه اثر می‌گذارد. «وَ الْحَدِیدُ وَ تُنْحَتُ بِهِ الْجِبَالُ.» آهن کوه را خورد می‌کند. پس آهن از کوه شدیدتر است. پس آهن شد مرتبه دوم موجودات شدید و سفت و محکم خدا. از آهن شدیدتر داریم. سومینش می‌شود: «وَ النَّارُ وَ تَأکُلُ الْحَدِیدَ.» باز آتش، آهن را می‌خورد، آهن را آب می‌کند، ذوب می‌کند. پس از آهن شدیدتر می‌شود چی؟ می‌شود آتش. هر کدام بحث‌های فنی دارد. بحث‌های خیلی جالبی تویش است اگر بخواهیم وارد شویم. یعنی یک حرف عامیانه نیست. درست است، خیلی ساده است، همه‌فهم است، ولی تویش قاعده دارد.

پس اول شد کوه. از کوه شدیدتر چی بود؟ آهن بود که کوه را خورد می‌کرد. باز چی آهن را ذوب می‌کرد؟ آتش بود. چهارمینش چیست؟ «وَ الْمَاءُ یُطْفِی النَّارَ.» آب، آتش را خاموش می‌کند. در حالی که آب را ما جزو نرم‌ترین چیزها می‌دانیم. شدیدترین چیزهاست. لایه به لایه که می‌رود آب خیلی چیز شدید است. آتش را خاموش می‌کند.

دیگر چی؟ «وَ السَّحَابُ الْمُسَخَّرُ بَینَ السَّمَاءِ وَ الْأَرْضِ یَمْلَأُ الْمَاءَ.» این ابری که بین آسمان و زمین مسخر است، این خودش حامل آب است. آب را حمل می‌کند. یعنی این آب تو چنگ قدرت ابر است. در تسلط و سیطره ابر است. پس ابر بر آب سیطره دارد، سلطنت دارد، غلبه دارد. به چی؟ به آب. ابری که این‌قدر نرم است، این شد موجود پنجم خلقت در جهت شدت. درست شد؟

از ابر شدیدتر چیست؟ «وَ الرِّیحُ تُقَلِّبُ السَّحَابَ.» باد، ابر را تکان می‌دهد. باز خود ابر تو چنگ قدرت باد است. تو سیطره و سلطنت چی؟ سوار بر ابر، باد. باد خیلی... کوه از همه این‌ها سفت‌تر. باد که چیزی نیست، آب که چیزی نیست، ابر که چیزی نیست. هی لطیف‌تر می‌شود. عجیب هم هست کلام امیرالمؤمنین. همه‌اش فعلاً توی موجودات مادی، خیلی جملات عجیبی است، شوخی نیست. آن شخص می‌گوید که واقعاً وقتی روی مطلب فکر می‌کردم، می‌دیدم چقدر این کلمه جای کار دارد. به یکی از رفقایم گفتم: «دوست دارم اگر فرصتی شود روی این موضوع به این شکل کار شود که ما تمام اصول دین را با امیرالمؤمنین می‌توانیم اثبات بکنیم.» فرمود: «خدا آیت از من بزرگ‌تر ندارد.» «مَا لِلهِ آيَةٌ أَكْبَرُ مِنِّي.» خدا آیت از من بزرگ‌تر ندارد.

جمله برای یک جمله مثلاً شورانگیز است؟ نه، این استدلال است. باهاش هم توحید اثبات می‌شود، هم معاد اثبات می‌شود، هم نبوت اثبات می‌شود، هم عدل اثبات می‌شود. همه با امیرالمؤمنین می‌شود اثبات کرد. طرف، آقا امیرالمؤمنین صلوات‌الله علیه، خیلی جمله حقی است که آن شخص برگشت گفت: «مهم‌ترین دلیل برای حقانیت نبوت پیغمبر، امیرالمؤمنین بود.» چون این خودش اگر ادعای پیغمبری می‌کرد، دورش جمع می‌شدند. امیرالمؤمنین اگر ادعای پیغمبری می‌کرد، دورش جمع می‌شدند. علم اولین و آخرین، از هر جای هستی ازش سؤال می‌کردند. گفت: «تو خیلی خوبی، فقط یک اشکال داری. هرچی می‌پرسند زود جواب می‌دهی، یک‌کم فکر کن.» گفت: «فکر ندارد! همه هستی برای من.» این فکر ندارد. این که این آدم می‌شود مرید پیغمبر، این می‌شود دلیل حقانیت پیغمبر محمد صلی الله، صلوات الله علی محمد و آل محمد و عجل. شوخی نیست این‌ها. تو زبان گفتنی ساده است. مقامات امیرالمؤمنین را مگر می‌شود تصور کرد؟ مگر می‌شود درک کرد؟ این یکی از روایاتش است. این یکی از آن یک دانه است، یک دانه از آن دّر، یک دست از آن دریای علم معرفتش.

می‌فرماید که باز باد، ابر را تکان می‌دهد. خب شدیدتر از ابر، پس ابر شدیدتر از ابر شد باد. شدیدتر از باد چیست؟ «وَ الْإِنْسَانُ یَغْلِبُ الرِّیحَ.» پای انسان آمد وسط. انسان به باد غلبه می‌کند. کی می‌تواند به این باد سیطره و سلطنت داشته باشد، مهارش بکند، مدیریتش بکند؟ انسان. خب، «یَتَّقِیهَا بِیَدِهِ وَ یَذْهَبُ لِحَاجَتِهِ.» با دست خودش کاری می‌کند انسان که این، از باد خودش را در امان نگه می‌دارد. خلاصه از باد استفاده می‌کند برای مصارف خودش، کنترلش می‌کند. این کلمه کنترل، کلمه خوبی است. هر کدام که اون یکی را کنترل بکند، می‌شود شدیدتر از آن یکی. انسان باد را هم کنترل می‌کند. خود باد، ابر را کنترل می‌کرد. ابر، آب را کنترل می‌کند. غالب می‌شود. این سه چهار تا آخرش دیگر خیلی عجیب‌غریب می‌شود، فوق‌العاده. پای انسان آمد وسط. انسان شد جزو مخلوقات شدید خدای متعال.

«وَ السُّكْرُ یَغْلِبُ الْإِنْسَانَ.» حالا باز چی به انسان غلبه می‌کند؟ مستی. آدمی که مست می‌شود، کنترلش را از دست می‌دهد. مست، کنترل آدم را دست می‌گیرد. غربی‌ها از این چیزها زیاد دارند دیگر، برای حالا جاذبه‌اش می‌سازند. و ایستادن چند نفر دم استخر، و دیدن هم کدورت می‌آورد، آدم را سیاه می‌کند. دیگر حالا رهگذری با چشم خود شما نبینید، داریم به شما می‌گوییم که گویا (البته تاکسی نبود ولی در حکم تاکسی) عرض کنم که چند نفر ایستادند دم استخر، یک شیشه مثلاً حالا ویسکی این‌ها می‌خورند و می‌پرند تو آب. خیلی صحنه‌های عجیبی دیده می‌شود. مسابقه است. مسابقه این است که باید مست بکنند مثلاً برسند به آن پایان است. قشنگ اختیارشان، کنترلشان را از دست می‌دهند. یعنی طرف دارد آن زیر غرق می‌شود، اصلاً حالیش نیست. دست و پایش اصلاً نمی‌تواند تکان بدهد. خیلی عجیب. این که می‌فرماید مستی غلبه می‌کند، این یک چیز عجیب است.

حالا خود این مستی ابعادی دارد. فعلاً آن بُعد مادی‌اش مدنظر: «لَا تَقْرَبُوا الصَّلَاةَ وَ أَنْتُمْ سُكَارَىٰ حَتَّىٰ تَعْلَمُوا مَا تَقُولُونَ.» تا وقتی مستید به نماز نزدیک نشوید. خب، کی از مستی خارج می‌شود؟ هر وقت حالیت بشود چی داری می‌گویی. معلوم می‌شود تا آدم نفهمد تو نماز چی دارد می‌گوید، مست است. تا حضور قلب نیاید، همه مست شرکتند. آری. «سُكْرُ التَّبَاعُدِ مِنْكَ.» این را در روایات فراوانی می‌بینیم که در مورد اقسام مستی، مستی پول و مستی قدرت و مستی شهرت، امیرالمؤمنین فرمود: «اونی که مستی غفلت باشد، اَبْعدَ إفاقةً مِنْ سُكْرِ الْخُمُورِ.» سکر غرور خیلی دیرتر مستی‌اش می‌پرد تا سکر خمور. این‌که خمر و خمور استفاده کرده، زود به هوش می‌آید. ولی اونی که تو غرور است، خیلی طول می‌کشد، من که با مرگ معمولاً این شکلی است، تازه حالیش می‌شود از این مستی، در این من من کردن‌ها و این سر و صدا کردن‌ها.

خب، چی به انسان غلبه می‌کند؟ مستی. چی به مستی غلبه می‌کند؟ «وَ النَّوْمُ یَغْلِبُ السُّكْرَ.» باز خواب به مستی غلبه می‌کند. آن قدرتی دارد که می‌تواند مستی را هم کنار بزند. زورش به مستی می‌رسد. مستی زورش به آدم می‌رسد. خواب زورش به مست. خب این دیگر جمله آخر، نُه تا شد. دهمینش چیست؟ «وَ الْهَمُّ یَغْلِبُ النَّوْمَ.» دغدغه، نگرانی، استرس. این آن چیزی است که به خواب غلبه می‌کند. بعد فرمود: «فَأَشَدُّ خَلْقِ رَبِّکَ الْهَمُّ.» مخلوق شدیدتر از غم و غصه و استرس و نگرانی و دغدغه در عالم نیست. سخت‌ترین موجود خدا هم. خیلی جملات عجیبی است.

ده تا کلمه فرمود، هر کدام از اون یکی عجیب‌تر. اون چیزی که می‌تواند مستی را غلبه بکند و از خواب... حالا خود خواب به مستی، بله. خواب هم که خب، هستی، خود خواب یکی از اقسام مستی است. تو بعضی از مستی‌ها، خواب است. تو روایات هم یکی از همین آیه «لَا تَقْرَبُوا الصَّلَاةَ وَ أَنْتُمْ سُكَارَىٰ» تو بعضی روایات معنایش خواب‌آلودگی است. وقتی خوابت می‌آید، نماز نخوان. یکی از اقسام مستی، خود خواب است. اونی که آدم را از خواب در می‌آورد، همّ و غم است که حالا به همت و این‌ها ربط دارد. اونی که دل‌مشغولی آدم می‌شود، آدم را درگیر می‌کند، خب این دیگر آدم را از خواب می‌اندازد. بله، واقعاً چیز عجیبی است. یعنی آدم یک‌کم که درگیری‌های خاصی پیدا می‌کند، این است که از خواب و خوراک و از همه چی دارد می‌افتد. مثلاً آدمی که چک دارد صبح، الان هم پول ندارم. درد آشنایی برایتان هست. و همه راه‌ها را هم رفته و به بن‌بست خورده، امشب خوابش نمی‌برد. یا مشکلاتی از این قبیل. آدمی که عزیزش در بستر بیماری است، تو کماست مثلاً، خوابش نمی‌برد. پلکش به خواب نمی‌آید. این‌قدر که درگیر است. همه وجودش درگیر دل‌مشغولی می‌شود. اونی که غلبه می‌کند به خواب و غلبه می‌کند به مستی، همّ. خب این خیلی کلمه عمیقی است. خیلی جای بحث دارد. هم تو این بحث‌های ظاهری‌اش که خب این همّ و غم ظاهری است. هم تو بحث‌های معنوی‌اش، همّ و غم معنوی.

در حدیث معراج به پیامبر اکرم می‌فرماید که: «لِیَكُنْ هَمُّكَ هَمّاً وَاحِداً.» خیلی این جمله، جمله عجیب است. یا احمد! خطاب حدیث معراج به پیغمبر این شکلی است: «تو تلاشت بر این باشد که یک همّ بیشتر نداشته باشی.» از یکی اساتید و بزرگان، خدا ان‌شاءالله بهشان طول عمر بدهد. یک وقتی مشهد مشرف بودند، از حرم با هم می‌رفتیم جایی. شبی یک‌کم تو مشهد به هر حال، فضا با این آقایان راحت‌تر است، صمیمی‌تر. فضا، فضای بسته جاهای دیگر. مخزن بهجت می‌گفتند: «بعد زیارت خیلی اصلاً حالش یک طوری بود، هر سؤالی داشت جواب می‌داد.» از این بزرگوار پرسیدم که: «آقا راز موفقیت شما قطعاً...» اگر تهران و قم و این‌ها بود، یک چیزی می‌خواست جواب ندهد. آن‌جا فضای مشهد و زیارت و این‌ها، گفتم: «آقا چی شد شما به این‌جا رسیدید؟» از کجا؟ به نظرم دو تا چیز بود. یکیش دعای پدرم بود، رضوان‌الله علیه. یکیش هم این کلمه حدیث معراج بود که: «تمام همّت را یکی کن، همّ واحد.» داشتم بهار، خدا روزی کرد این عنایاتی که شد.

همّ واحد، عبارت عجیبی است. اونی که غلبه می‌کند به این مستی‌ها و این خواب‌ها و این غفلت‌ها، آن همّ واحد. وگرنه آدم خوابش می‌برد. گاهی خوابش بردن هم با امور معنوی، با یک خواب خوب آدم خوابش می‌برد. با یک مکاشفه خوب آدم خوابش می‌برد. با این جور مسائل. یعنی خود این‌ها رهزن آدم می‌شود. حالا برای امثال بنده که ما که مشغول دنیا و چه می‌دانم طلا و دلار و... با همین حالمان خوب می‌شود. الان دلار بشود هشتاد تومن، قشنگ دیگر سرحال می‌شویم. همه‌مان. ما هم همه‌مان واحدیم. من هم به واحدهم. فقط دلار. هیچ همّ دیگری ندارم. یک همّ دلاری داریم. ولی بعضی‌ها تو مسیر معنویت، این که همه‌اش فقط خدا، این خیلی حرف است. آقا بهشت هم نه. همه‌امثال من بهشت هم باشد. آسمان. همه همّ و غممان بهشت باشد. خدا خیر بدهد به کسی که این شکلی باشد.

همّام می‌شود. این همّام که خطبه همّام دارد، واسه همین بهش می‌گویند همّام دیگر. خیلی همّ و غم داشت. همّ و غم خوب. بنده خدا چه حال خوبی هم داشت. امیرالمؤمنین یک‌کم توصیف کرد، طبق محاسبه ۱۱۰ تا وصف امیرالمؤمنین فرمود تو خطبه «متّقین». انحصاب دقیق که می‌کنند، ۱۱۰ تا ویژگی. ویژگی ۱۱۰ که رسید، یک فریادی زد، مرد. جان از شنیدن این مقامات. تازه مقامات متّقین بود. حالا تا آن درجاتی که پرسید: «آقا در مقامات محبین مثلاً چیست؟» امیرالمؤمنین فرمود که: «این که احساس بکند تو عالم خدا با کسی جز این کار ندارد.» «ما خوزی غیر از این تو حساب و کتاب فقط با این کار دارد.» غش کرد، به هوش آمد. گفت: «آقا بالاتر از این هم درجه‌ای هست؟» فرمود: «نه! اُمُّ السبعین درجه.» تازه اولش است با هفتاد درجه بالاتر از این هست، مقامات محبین. او متّقین که تازه آن‌هایی که امیرالمؤمنین می‌فرماید, بیشتر جنبه عمومی دارد. بماند که حالا امثال من که خیلی دوریم از این حال و هوا.

خلاصه آقا، اونی که آدم را بیدار می‌کند، بیدار نگه می‌دارد، آن همّ، و دلخوش نکردن به هیچ چیزی غیر از وصال به خود. همون گفتنش هم دهن آدم می‌چرخد. مثلاً خدا یعنی چی؟ فقط خودت را می‌خواهم. پایین‌ترش را نمی‌خواهم یعنی چی؟ شوخی مگر؟ اصلاً این حرف‌ها... علامه طباطبایی توی نماز ایستاده... کی بودند این‌ها؟ نمی‌شود تصور کرد. می‌گوید: «استادم به من گفته بود که هر حالی تو نماز بهتان دست داد، توجه نکنید، مشغول معبود بشوید.» حالا به بعضی شاگردان خاصش فرموده بود که: «تو نماز حورالعین بهشتی با جامی از شراب بهشتی از این طرف وارد شد، محل نذاشتم. از اون طرف وارد شد، محل نذاشتم. از روبه‌رو وارد شد، محل نذاشتم.» از استادمان فرموده بود: «تو نماز کار نداشته باش.» مشغول این‌ها. پرسیده بودند: «آقا ناراحت نیستی؟ پشیمون نیستی؟» فرموده بود: «ناراحتم، دل مخلوق خدا را شکستم. لطافت طمع نمانده برایش.» حاج‌آقای مادی همین قضیه شهید نیری را تعریف می‌کردند که بعضی دوستانش گفته بودند که در قنوت نماز شب احوالات عجیبی داشته و این‌ها. بهش گفته بودند: «چی این‌جوری بودی تو نماز شب؟» گفته بود: «عوالم برام مکشوف می‌شد. به تعبیری بال بال می‌زدم که به این‌ها توجه نکنم، رد بشوم.» عیال من تعریف کرده باشد، چی می‌دید؟ سرش تو خواب برایمان مکشوف بشود، حال و روزمان عوض می‌شود. نمی‌شود.

آن همّ بلند، آن همّ واحد، به چیزی غیر او قانع نشدن، راضی نشدن، راه رسیدن این و راز رسیدن به این، رها شدن از این همّ بی‌خود و متکثر و متشتت. این حرف‌ها خیلی حرف‌های مهمی است. إن‌شاءالله به عنایت حضرت ام‌البنین سلام‌الله علیها، خدای متعال این‌ها را روزی‌مان بکند. از این همّ و غم‌ها رها شدن. همّ و غم این‌که در مورد من چی می‌گویند؟ خوبم یا بدم را گفتم، از من خوششان می‌آید، از من بدشان می‌آید؟ فردا چی می‌شود؟ دلار چند می‌شود؟ خانه را چه‌کار کنم؟ همون ابعاد مادی قضیه است. اگر جنبه تکلیفی داشته باشد بحثش جداست. جنبه تکلیف داشته باشد بحثش جداست. این‌که مثلاً من تکلیفم در قبال فلانی چیست؟ آن یک بحث دیگر است. معمولاً همه ما این شکلی نیستیم. خیلی بحث وظیفه و این‌ها. غصه این چیزهاست. غصه نان و شکم و پول و... این‌جا کم نیاوریم، آن‌جا نمانیم. این کار و کاسبی که راه انداختیم ورشکست نشویم. همّ و غم ما این‌هاست. همّ و غم متکثر و متشتت. قشنگ پخش و پلا می‌کند، تکه‌تکه‌مان می‌کند، متفرقمان می‌کند. این همونیه که خواب از آدم می‌گیرد. این همه‌ی خواب این‌جاییه که از آدم می‌گیرد. اصفهان خواب است، نسبت به این همه بهتر است. یک جوری باشیم، شب بتوانی بخوابی. از این جهت خوب است. از این همّ و غم فارغ بشود، راحت بگیرد بخوابد. باکش نباشد چی شد.

«لَا يُبَالِي مَنْ أَكَلُ الدُّنْیَا.» در روایت دارد: «عین خیالش نیست کی دارد می‌خورد.» نه کی دارد می‌خورد به معنای حلال و حرام و بیت‌المال و این آقا. نه، این رقابت‌ها و این تنش‌ها و این چالش‌ها و این فلانی از ما دیرتر طلبه شد، از ما زد جلو. اون یکی شاگرد من بود. فضاهای مختلف مجریه رو می‌بینی، اینو من آوردم تو صدا و سیما. حالا از من معروف‌تر شده. یک مجری به خود من، یک مجری خیلی معروفی در مورد یک مجری خیلی خیلی معروف دیگری محل نذاشت. این‌ها غم و غصه‌های ماست دیگر. یک وقت یکی از ما جلوتر نزند. یک وقت از کسی عقب نمانیم. اون همی که تازه اولش هم آخرت باشد که: «آقا تو امور اخروی از کسی جا نمانیم.» خودش خیلی است. در امور اخروی، همین تو همین بهشت تا برسد به آن درجات فوق‌العاده و این‌ها، خیلی همت، خیلی مرد می‌خواهد. هیچی شکارش نکند. خیلی باید آدم خاص باشد، خیلی باید ویژه باشد. می‌رسد آدم. عرض کردم یکیش رها شدن از این همّ و غم‌های الکی و بی‌خود است.

حالا تو روایت راهکارهایی را گفته‌اند. من خیلی سریع چند تاشو اشاره بکنم. خیلی این روایت، روایت فوق‌العاده‌ای است. واقعاً چه سرمایه‌ای است این روایات. توی روایتی دارد، این هم از پیغمبر. من چند تا روایت از نام مبارک امیرالمؤمنین آمد. روایت امیرالمؤمنین بخوانم. فرمود: «نِعْمَ طَارِدُ الْهُمُومِ عَلَى الْیَقِینِ.» خوب طرد کننده، اونی که همّ و غم‌های بی‌خود را طرد می‌کند، چیست؟ یقین. این همّ و غم‌های الکی حاکی از چیست؟ حاکی از ضعف یقین. یقین که: «آقا فالوورهامان کم نشود.» هر کسی، همان تعدادی که نوشتند، هست. آیه قرآن چی می‌گوید؟ می‌فرماید که: «قُلْ لَن یُصِیبَنَا إِلَّا مَا کَتَبَ اللَّهُ لَنَا هُوَ مَوْلَانَا وَ نِعْمَ الْمَوْلَى وَ نِعْمَ النَّصِیرُ.» اگر اشتباه نکنم آخر آیه هم این است. از آن آیات محشر قرآن می‌شود صد سال با این آیه به تنهایی زندگی کرد. همین یک دانه: «قُلْ لَن یُصِیبَنَا إِلَّا مَا کَتَبَ اللَّهُ لَنَا.» بگو: «بهمان نمی‌رسد جز همونی که برایمان نوشته خدا.» بعد خدا کیست؟ «هُوَ مَوْلَانَا.» مولای ماست. چه جور مولایی؟ «نِعْمَ الْمَوْلَى وَ نِعْمَ النَّصِیرُ.» خوب مولایی، آقای محشری! آدم گر می‌گیرد. «لَن یُصِیبَنَا إِلَّا مَا کَتَبَ اللَّهُ لَنَا.» «نَصِیرٌ» این‌جا آخر و «عَلَى اللَّهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُتَوَکِّلُونَ.» جالب است که تو آیات مربوط به جنگ و جهاد و این‌ها هم هست که آیه این است به پیغمبر خطاب به این‌هایی که از جنگ و این‌ها فرار می‌کردند. سوره... سوره مبارکه توبه آیه ۵۱. «قُلْ لَن یُصِیبَنَا إِلَّا مَا کَتَبَ اللَّهُ لَنَا هُوَ مَوْلَانَا وَ عَلَى اللَّهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُتَوَکِّلُونَ.» حالا که این‌طور است، پس مؤمن فقط به خدا توکل می‌کند. حالیش است دیگر. حواسش است. الان قصه چی داری می‌خوری؟ همّ و غمت بابت چیست؟ هر مسئله‌ای را که آدم نگاه بکند، همّ و غمش برمی‌گردد به یک ضعف یقین. استرس این را دارد که آن یک وقت کم نشود، آن یک وقت زیاد نشود. بابا اندازه دارد. اندازه‌ها دست کیست؟ حساب و کتاب دست کیست؟ این‌ها همه «لیلة القدر» حساب و کتاب شده. بله. اگر همّ و غمت بابت امور معنوی است: «زَادَ اللهُ هَمَّكَ.» همسرم دارم، وقتی می‌بیند که آه می‌کشم، غصه دارم. پیغمبر گفت: «زن من خیلی زن خوبی است.» خدا این زن‌های خوب را بیشتر کند إن‌شاءالله. آن‌هایی که ندارند، روزی‌شان بشود. آن‌هایی که دارند هم، زنشان این شکلی بشود. آن‌هایی که زن این شکلی دارند، خدا مردهایی را بهشان بدهد که قدر این زن‌ها را بدانند. خیلی سخت. گفت: «آقا همسر من این شکلی است. می‌بیند من غم و غصه دارم، آه می‌کشم. به من می‌گوید: "غصه‌ات برای چیست؟ اگر مال دنیاست خدا تضمین کرده. اگر برای آخرت است، زادَ اللهُ هَمَّكَ (خدا غم و غصه‌ات را بیشتر کند)."» حضرت فرمود: «این جزو عمّال‌الله است. این زن تو جزو کارگران الهی است.» چون پیغمبر دست کارگر را بوسید دیگر. این‌جوری تو روایات هم دارد. جابر بن یزید، جابر بن عبدالله، معاذ بن عبدالله. «نعم المولی.» روایت جابر را یادتان باشد بگویم. خب این باز مرتبط با همون است. سوره مبارکه انفال، آیه ۴۰. سوره انفال، سوره توبه. بعضی یک دانه سوره. «وَ إِنْ تَوَلَّوْا فَاعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ مَوْلَاکُمْ.» این‌ها بهتان بی‌محلی می‌کنند، اشکال ندارد. «خدا مولای شماست.» «نِعْمَ الْمَوْلَىٰ وَ نِعْمَ النَّصِیرُ.» خوب مولایی، خوب کمکی. سوره انفال، آیه ۴۰. یک بار دیگر هم داریم «نِعْمَ الْمَوْلَىٰ» تو زکاتم هست. خلاصه هر جا آدم احساس تنهایی و غربت و چالش و این‌ها می‌کند، می‌گوید: «غصه چیست؟ بی‌خدا شدی مگر؟» من مُرده‌ام. دقیقاً دغدغه‌ات سر چیست؟

تو روایت دارد، این هم روایت عجیبی است. حالا مفصل داستان. می‌گوید: «آه کشیدم پیش امیرالمؤمنین.» جابر بن عبدالله می‌گوید: «امیرالمؤمنین فرمود که: "من تنفسَتَ؟ برای چی آه می‌کشی؟"» اهل بیت به آه کشیدن با... اگر بابت دنیاست، فرمود بگذار من دنیا را برایت تشریح کنم که آن‌جا توی این روایت دنیا را شش بخش کرد امیرالمؤمنین: «بَلْ عَمَلُ الْمَوْلٰى.» یک جای دیگر هم دارد حدیث قفل شده. آیه آخر سوره مبارکه حج، آیات عجیبی هم هست. کلاً آیه فوق‌العاده‌ای است. شرح و بحثش سه هفته طول می‌کشد. آخرش می‌فرماید: «وَاعْتَصِمُوا بِاللَّهِ.» یک سری دستورات می‌دهد. می‌فرماید که خلاصه: «چنگ بینداز به دامن خدا.» «هُوَ مَوْلَاکُمْ مَوْلَاهُ فَنِعْمَ الْمَوْلَى وَ نِعْمَ النَّصِیرُ.» خوب مولایی هم هست.

حالا تو روایت جابر هم دارد که حضرت فرمود: «بابت چی غصه می‌خوری؟ بابت دنیا؟ دنیا سر و تهش این‌هاست: یا مأکولات، یا مشروبات، یا مشمومات، یا منکوحات، یا مرکوبات.» یک چیزهای خوردنی است، یا آشامیدنی است، یا بو کردنی است، یا سوار شدنی است، یا شنیدنی است، یا از جنس غریزه است. بعد فرمود که: «حالا آن بخش غریزه‌اش را که نمی‌شود توضیح داد، بقیه‌اش.» فرمود: «تو مأکولات تو خوردنی‌ها، بهترین خوردنی تو این عالم، شیرین‌ترین، خوشمزه‌ترینش، عسل است که آن هم بزاق یک حشره است. یعنی تو خودت را بکشی از عسل پیدا بهتر پیدا نمی‌کنی. آن هم بزاق.» یعنی برای هر چی غصه بخوری مادون این است. بالاترین، بزاق یک زنده‌جان. غصه‌ات این است که به بزاق حشره نرسیدی. از این کمتر. تو مشروباتش هم بهترین نوشیدنی آب است. همین‌قدر بس که تو همه چاها و توالت‌ها و همه جا هست. همین‌جور دیگر دانه دانه حضرت توضیح داد. بهترین پوشیدنی‌ها ابریشم است. این هم محصول یک حشره دیگر است، کرم ابریشم. همین‌جوری دانه دانه حضرت توضیح دادند. جابر می‌گوید: «از شنیدن این‌ها یک حالی پیدا کردم. در عمرم دیگر اصلاً خطور نکرد به ذهنم یا غصه دنیایی.» این چیزی که امیرالمؤمنین توضیح داد، دنیا را برا من اصلاً دیگر به یادش نیفتادم که بخواهم برایش غصه بخورم. این می‌شود راه در آمدن از این غصه‌ها. «نِعْمَ الْهُمُومُ» چیست آقا؟ یقین. یقین خیلی قیمتی است، خیلی ارزشمند است، خیلی خیلی. ولی همین که آدم باورش می‌شود: «آقا آخرش چقدر مگر هست؟ همونی که نوشتم.» این قضیه را قبلاً عرض کرده بودم. یکی از دوستانمان تو یکی از این شهرهای ظاهراً خراسان بوده. شهرهای کوچک که حالا سردخانه و غسال‌خانه و این‌ها دیدید، تو این شهرهای کوچک یک جاست. همان‌جا در می‌آورند، می‌فرستند آن طرف. از توی سردخانه درآوردند، غسلش بدهند. یک‌کم آب داغ رسید به تنش، زنده شد. ترسید، گفت: «خیلی گشنه‌ام.» بنده خدا دو روز تو سردخانه بوده. غذای خودمان قورمه سبزی بوده. پرید تو گلویش، خفه شد. دوباره چک کردند، مُرده. غسلش دادند، بردند، دفنش کردند. داستان عجیب که: «این سه لقمه قورمه سبزی کم دارد.» قورمه سبزی این‌جا تو سردخانه داشته. به دست این غسال‌ها، سه لقمه را دادند، بردند. اینجوریه. واقعاً «یُصِیبَنَا إِلَّا مَا کَتَبَ اللَّهُ لَنَا.» راه رسیدن به یقین همین توجه به... واقعاً آدم اگر به این آیه توجه مدام داشته باشد به یقین می‌رسد. نوشته باشد، می‌رسد.

بله آخرتی‌هاش اصرار می‌خواهد، ناله می‌خواهد، پیگیری می‌خواهد. دنیاش نه. دنیایی‌هاش این‌جوری نیست. دنیایی‌هاش پشت بکنی به زور بهت می‌رسد. بی‌اعتنایی بکنی: «عَلَیْكَ بِالاَخِرَةِ تَحتَّ إِلَیْكَ الدُّنْیَا صَاغِرَةً.» می‌گوید: «تو حواست به آخرت باشد، دنیا می‌آید خودش را به پایت می‌مالد. می‌اندازد. با حقارت می‌افتد به جونت.» اصلاً خدای متعال فرمود: «مَن أَحَبَّنِی.» هر کی دنبال من بود... تو دنبالش باش. تو روایت دارد خدا به دنیا فرمود: «هر کی دنبال من بود، دنبالش باش. هر کی دنبال تو بود، بی‌محلی پدرش را در بیاور.» خیلی عجیب. هرچی می‌دَوَد، نمی‌رسد. تا خلاص می‌شود ول می‌کند، می‌گوید: «آقا نخواستیم!» همین واقعاً از دل که می دهد بیرون، این‌ها همه ریخت. همه این‌هایی که سی سال دنبالش بود. و سی سال بعد، با سی سال باباش و سی سال مامانش و سه سال اجدادش. این‌ها همه یک‌هو آمد. همین که پشت می‌کند. بعد دوباره باز رو کند. دوباره می‌رود تو. مشغولش بشوی داستان مشغول شدن است. همد و غم شدن است. می‌گوید: «تو همت به من باشد. من نمی‌گذارم همّ دیگری پیدا کنی.» وای وای این روایت را زیاد خوانده‌ام، خدا کند بفهمیم. آقا این حرف‌ها شما که خوبید، خدا کند ما هم بفهمیم.

تو روایت دارد حضرت مریم سلام‌الله علیها همّ و غم. این‌جا خیلی عجیب است. تو محراب بود. دختر تنها بود. مادرش نذر محراب کرد. اسمش را هم مریم گذاشت. مریم یعنی کنیز محراب. اصلاً کلمه مریم معنایش همین است. حضرت زکریا کفیلش بود، برد تو محراب گذاشت. و تو مسجد. و خوراکش را هم زکریا مأمور بود که برایش بیاورد. «کُلَّمَا دَخَلَ عَلَیْهَا زَكَرِیَّا الْمِحْرَابَ.» این می‌رفت غذا می‌آورد حضرت زکریا. هر بار که می‌آمد می‌دید: «آهان! تو محراب غذا گذاشته‌ام برای مریم.» بابا من پیغمبر خدام دارم برات غذا می‌آورم. «أَنَّی لَكِ هَذَا؟» از کجا آوردی؟ گفت: «هُوَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ.» خدا فرستاد. میوه‌های غیر فصل برایش می‌آوردند. چیزی که رسیدن بهش خیلی سخت است. باید از این‌ور زمین باشد برود آن‌ور زمین. تو زمستان گیلاس بهش بدهد. بچه را به دنیا آورد. حالا از محراب که بیرونش کردند. امیرالمؤمنین فرمود: «در فضیلت من بر مریم همین قدر بس که مادرش در مسجد بود گفتند وقت زایمان است برو. مادر من، بیرون مسجد بود گفتند وقت زایمان است بیا. من و مادرم بردند تو...» من توی کعبه، نه محراب. گفتند: «این‌جا جای زایمان علی است.» از مسجد بیرونش کردند، آمد پای درخت نخل. خطاب رسید: «هُزِّي إِلَيْكِ بِجِذْعِ النَّخْلَةِ تُسَاقِطْ عَلَيْكِ رُطَبًا جَنِيًّا.» دست دراز کن تکان بده، خرما بیفتد برایت. خب خرما برای زنی که حالا دارد وضع حمل می‌کند یا وضع حمل کرده خیلی خوب است. مریم حواس جمع است، مثل من که نیستش. عوض شده. «خدا، رفتارش با من عوض شد.» گفت: «من تو محراب که بودم، باردار که نبودم، میوه غیر فصل برایم می‌آوردند. الان وقت زایمان بیرونم کردند. پای درخت نخل می‌گویند دست دراز کن تکان بده.» همین! خیلی است. فرق کرد. بهم می‌گویند دست دراز کن. خطاب آمد: «محمود! آن‌جا عیسی نداشتی، شش‌دانگ حواست به من بود.» تو بغلته، مشغولت کرد. مشغول. خیلی عجیب است. همین‌قدر مشغول شدی. من هم همین‌جوری. «فَاذْكُرُونِي.» از هر مدل ذکر کنی، همان مدل. هر مدل حواست جمع باشد، من آن‌جوری حواسم باشم. شش‌دانگ، پنج‌دانگ. امام رضا به آن طرف فرمود: «من کجای وجودت هستم؟ کجای دلم هستم؟» هر جایی که تو دلت برای من قرار دادی، بدون نسبت من هم با تو همین است. وقتی ته کارمان می‌شود امام رضا. حالا می‌رویم از این قرض می‌گیریم، از آن می‌خواهیم، به این می‌گوییم، به آن می‌گوییم. دیگر نشد، یک روی به امام زمانم که البته فداش بشوم، رؤوف است. یکی همان اولی که تو ذهنش خطور می‌کند که اگر این مشکل پیش آمد چی؟ همان‌جا می‌گوید: «من امام رضا دارم.» امام رضا اول برایش. این هم برای امام رضا اول است. اگر امام رضا آخر است، برایش امام رضا این هم آخر. گذشت. این نسبت وجودی است دیگر. با آن همه این حساب و کتاب در می‌آید کجای همّ و غم.

راهش پس چی بود آقا؟ راهش یقین بود. یکی دیگر را بگویم و عرضم را تمام کنم. بحثش البته بحث خیلی مفصلی است. تو روایت دارد هر وقت همّ و غم می‌آمد، این ذکر زیاد بگو: «لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ.» کسی کاره‌ای نیست. می‌خواهم چه‌کار کنم؟ از اراده خدا چیزی خارج نیست. خدا نه ناتوان است، نه رَکب می‌خورد، نه غافل می‌شود، نه یادش. حواسش هست. می‌داند. هم می‌داند، هم می‌تواند. اساتید می‌گفتند: «تو حرم امام رضا بودم.» البته این استاد الان بزرگوار مدتی است مسیرش عوض شده، خدا همه‌مان را به خیر. از بزرگان بودند و از شاگردان شاخص علامه طباطبایی. گفت: «تو حرم امام رضا بودم. یک مشهدی دارد مناجات می‌کند.» گفت: «یا امام رضا! تو هم می‌دونی، هم می‌تونی. من نه می‌دونم، نه می‌تونم. همه دنیا ماتانی. من دیدم تمام زیارت‌نامه و مناجات و این‌ها تو یک کلمه خلاصه شد. هم می‌دانی، هم می‌توانی. من نه می‌دانم، نه می‌توانم.» تمام شد. می‌شود توکل. این می‌شود یقین. هست دیگر. صاحب صاحب علمی. صاحب کلامش الکی که نیستش. صاحب‌الزمان. صاحب داریم. بابا ولمون که نکردند. حواسش هست. تمام شد. این می‌شود راه نجات.

دیگر چیست؟ آقا این روایت بعدی هم بگویم و دیگر بریم تو روضه إن‌شاءالله. این یک شاه‌کلید فوق‌العاده است. اون یکی چی بود؟ مهار اون همّ و غم‌های بد. راه بعدی‌اش دغدغه‌سازی است. یعنی تبدیلش به همّ و غم‌های خوب. اون همّ و غم بی‌خود را بده بیرون. همّ و غم‌های خوب برای خودش ایجاد کند. مشغله‌های خوب، درگیری‌های حالا خیلی هم می‌تواند مسائل مختلفی باشد. مشغله و درگیری به تزکیه نفس، وسایل اخلاقی، درس اخلاق برود، حفظ قرآن مثلاً. این خوش مشغولیتی دیگر. خیلی مشغولیت خوبی هم هست. از این قبیل مشغولیت‌ها. ولی یک شاه‌کلیدی دارد این فوق‌العاده است. روایت از امام صادق علیه السلام فرمود: «نَفَسُ الْمَهْمُومِ لَنَا الْمُقْتَنَى بِظُلْمِنَا تَسْبِیحٌ.» البته این‌جا تو این روایت «نَفَسُ الْمَهْمُومِ لَنَا الْمُقْتَنَى بِظُلْمِنَا تَسْبِیحٌ.» مرحوم شیخ عباس قمی کتاب دارد به نام «نَفَسُ الْمَهْمُومِ». از همین روایت. «وَ کُلُّ أَمْرِنَا عِبَادَةٌ.» مهموم، آدمی که دغدغه‌مند است، مشغله درونی پیدا کرده، فرمود اونی که دغدغه‌اش شدیم ما اهل بیت، نفسش هم تسبیح است. خیلی عجیب است. برای آن کسی که تو ماه رمضان وارد ماه رمضان می‌شود: «أَنْفَاسُکُمْ فِیهِ تَسْبِیحٌ.» روزه‌دار ندارد ها. به اشتباه می‌گویند نفس روزه‌دار. روزه‌دار ندارد. یکی ممکن است نتواند روزه بگیرد. «أَنْفَاسُکُمْ فِیهِ تَسْبِیحٌ.» پیغمبر فرمود: «نفستان تو ماه رمضان تسبیح است.» حالا تسبیح چیست؟ خودش کلی بحث می‌خواهد. تسبیح مگر چه‌کار می‌کند؟ یکیش این است. فرمود یونس اگر تو شکم نهنگ تسبیح نمی‌کرد، تا قیامت نگهش می‌داشت. چی نجات داد یونس را از شکم نهنگ؟ تسبیح. «وَ لَوْلَا أَنَّهُ كَانَ مِنَ الْمُسَبِّحِينَ، لَلَبِثَ فِي بَطْنِهِ إِلَىٰ يَوْمِ يُبْعَثُونَ.» تسبیح بود که یونس را نجات داد.

حالا اون تسبیحی که آدم، یک کسی مثل یونس را از یک همچین گرفتاری نجات می‌دهد، فرمود: «کسی که همّ و غمّش شدیم ما اهل بیت، نفسش تسبیح است.» کسی که غصه ما را دارد، فراتر از اشک و گریه و شیون و آه و ناله و این‌ها. اون دیگر هی همین‌جور. هر کدامش بشود، مرتبه‌اش افزایش می‌یابد. همین که آقا تو دلش یک، این آقا درگیر کار و کاسبی و پول و فلان و این‌ها. اگر هم هست، اونی که برایش اولویت پیدا کرده، اصل همّ و غمّش شده کار اهل بیت. به تعبیر این روایت، «هُمُّهُ لِأَمْرِنَا.» نسبت به امر ما همّت دارد. مسائل مختلف، امور فرهنگی، عبادی. آقا، هم ماشین مردم برود زیارت، زیارت امام رضا، زیارت کربلا. همه‌اش این است که این جوان بتواند ازدواج بکند، از گناه در بیاید. هم حول امر ماست دیگر. همین که این همّ را دارد، این نفسش تسبیح است. همین همه‌اش عبادت است. عبادت آقا شوخی نیست. عبادت یعنی چی؟ فقط اون نماز و روزه و سجده و این‌ها که نیست. این همین همه عبادت می‌خواهد یاد بدهد. آقا می‌خواهی اون همّت درست بشود؟ همّ واحد بشود، راهش این است: از مسیر دغدغه‌بندی برای اهل بیت می‌گذرد. شاه‌کلید واقعاً. و خصوصاً آقا کجا شاه‌کلید دیگر طلایی می‌شود؟ مصیبت امام حسین علیه السلام. قشنگ از همه همّ و غم آدم را فارغ می‌کند. «إِنْ كُنْتَ بَاكِياً لِشَيْءٍ فَابْكِ لِلْحُسَیْنِ عَلَيْهِ السَّلَامُ.»

آدم بچه‌اش را از دست می‌دهد، می‌خواهد غصه‌دار بشود. من فعلاً وارد روضه نمی‌خواهم بشوم، هدیه اشاره‌ای می‌خواهم بکنم. یک‌هو یک همّ بزرگ‌تری می‌آید قلب آدم را می‌گیرد. مگر تو دلت می‌آید برای بچه خودت گریه کنی؟ بیا من بهت بچه نشان بدهم. بچه یتیم نشان بدهم. یتیم امام حسین نشان بدهم. یتیم پیغمبر نشان بدهم. کدام داغ صلاحیت دارد برایش ناله؟ اصلاً یادش می‌رود. مشغولش می‌کند. همه. بزرگ‌ترین همه حول امر ما عبادت است. چقدر آدم را لطیف می‌کند، پاک می‌کند، زلال می‌کند، می‌سوزاند. همه این آلودگی‌ها و تیرگی‌ها و چرک‌ها و کثافت و تسبیح است. فارغت می‌کند از دنیا و از این مشغله‌های دنیایی. خیلی چیز عجیب است. علامه طباطبایی فرمود: «بهترین دستورالعمل برای نفی خواطر، این مشغولیت‌های ذهنی تو، امام حسین علیه السلام است.» خود یاد امام حسین شکار می‌کند آدم را. اصلاً نمی‌گذارد جای دیگر بروی. مشغولت می‌کند. مشغول این راز اون نورانیت و مقامات فوق‌العاده حضرت ام‌البنین سلام‌الله علیها. امر ما عبادت است. این عبادت او این بوده. تسبیح او این بوده. چهار تا بچه داشته باشد، چهار تا پسر داشته. این‌ها شهید بشوند. ولی وقتی می‌خواهی بنشینی غصه بخوری، گریه بکنی، ناله بکنی، اون اسمی که از دهنت نمی‌افتد اسم امام حسین علیه السلام است.

عظمت ام‌البنین است. این تعبیر از مرحوم مامقانی. می‌گوید: «یُسْتَفَادُ قُوَّةِ إِیمَانِهَا وَ تَشَیعِهَا.» قوت ایمان ام‌البنین این‌جا معلوم شد که وقتی بشر یا بشیر آمد مدینه خبر داد به ام‌البنین که پسرانت کشته شدند. ام‌البنین گفت: «أَخْبِرْنِي عَنْ أَبِی عَبْدِاللَّهِ الْحُسَیْنِ علیه السلام.» به من از حسین خبر بده. همه همّ و غمّش حسین. وقتی که اول بهش خبر بچه‌ها را دادند. «فَلَمَّا نَعَى إِلَیْهِ الْأَرْبَعَةَ.» خبر شهادت چهار تا پسرش را داد. خیلی تعبیر عجیبی است. ام‌البنین فرمود: «قَدْ تَقَطَّعَتْ قَلْبِی.» رگ‌های دلم را پاره با این خبر. «وَلَكِنْ أَوْلَادِي وَ مَنْ تَحْتَ الْخَضْرَاءِ کُلُّهُمْ فِدَاءً لِأَبِي عَبْدِاللَّهِ الْحُسَيْنِ.» چهار تا پسرم با هر کی که تو این زمینه زیر این آسمان است، همه‌شان فدای ابی عبدالله الحسین. «أَخْبِرْنِي عَنِ الْحُسَيْنِ.» به من از حسین خبر بده. بعد این جمله از مرحوم امام هانی. می‌گوید: «فَإِنَّ الْتِفَاتَهَا بِالْحُسَيْنِ لَيْسَ إِلَّا لِإِمَامَتِهِ.» ام‌البنین التفاش به امام حسین به خاطر این بود که حسین امامش بود. حس مادری به او نداشت. حس یک شیعه بود. حس یک عاشق بود. به امامش. این خیلی فرق می‌کند. خیلی فرق می‌کند. کما این‌که فاطمه زهرا مظلومیت امیرالمؤمنین را به همسر نگاه نمی‌کرد. ما معمولاً روضه می‌خوانیم، خب برای ماها این خیلی زودتر قابل... برایش سخت بود ببیند شوهرش غریب واقع شده. بله. این هم هست. ولی اونی که برایش سخت‌تر بود این بود که ببیند امام زمانش غریب واقع شد. این برای فاطمه خیلی سخت است. این بانو هم معرفتش از این جنس است. درست است امام حسین زیر پر و بال ام‌البنین بزرگ شده، ولی او با خودش این حساب و کتاب‌ها را ندارد که حسین پسر من بود، بچه من بود. می‌گوید: «حسین آقای من بود. حسین امام من بود.»

چیزهایی نقل شده است. حضرت ام‌البنین سلام‌الله علیها، گفتند می‌آمد این همّ و غمّ ام‌البنین. هر روز می‌آمد قبرستان بقیع می‌نشست. «تَخْرُجُ إِلَىٰ الْبَقِيعِ فَتَنْدُبُ بَنِيهَا أَشْجَىٰ نَدْبَةٍ.» نُدبه می‌شود. گریه می‌کرد در بقیع. یک‌جوری ناله می‌کرد که از این ناله دیگر سوزناک‌تر نبود. «وَ أَحْرَارُهَا.» آتش می‌زد به دل همه با ناله‌های خودش. «فَيَجْتَمِعُ النَّاسُ إِلَیْهَا.» مردم جمع می‌شدند دور ام‌البنین. از شدت سوز این زن. «يَسْمَعُونَ مِنْهَا.» این نجوای او را گوش می‌دادند. عادی نمی‌شد برایش. طبیعی نمی‌شد. از این نجوا نمی‌افتد. آقا، یک داغی آدم یک روز دو روز یک سال دو سال داغش آرام می‌شود. داغش آرام نمی‌شد. گفتند مروان، مروان بن حکم ملعون که نماد قساوت قلب بود. یک جوری بود این خیلی تعبیر عجیبی است. «فَکَانَ مَرْوَانُ یَجِئُ فِی مَنْ یَجِئُ.» جزو آن افرادی که دور ام‌البنین جمع می‌شدند، گوش می‌دادند ناله ام‌البنین را، یکیش مروان بود. «فَلَا يَزَالُ يَسْمَعُ نُدْبَتَهَا وَ يَبْكِي.» مروان هم وای می‌ایستاد ناله ام‌البنین را گوش می‌داد، گریه می‌کرد. گریه می‌کرد.

توی نقل دیگری دیدم گفته بود که: «این‌قدر ام‌البنین سلام‌الله علیها گریه کرد، حتی كُفَّ بَصَرُهَا.» بینایی‌اش را از دست داد. نابینا شد حضرت ام‌البنین سلام‌الله علیها. من با خودم می‌گفتم: «امشب که یا امروز که روز دفن حضرت ام‌البنین سلام علیها بود، حتماً خیلی غریبانه برگزار شد.» از دار دنیا چهار تا پسر داشت. همسرش که سال‌هاست به شهادت... امیرالمؤمنین چهار تا پسر داشت، به قول ما عصای پیری‌اند، روز درماندگی به درد آدم می‌خورد. هر چهار تا را زدند. امروز که روز شهادتش شده، چقدر غریبانه دفن کردند امروز ام‌البنین را. بی‌کس و کار بود ام‌البنین. دخترم نداشت پای تابوتش گریه‌کنش باشد، ناله کند برایش. حتماً برایش جبران کردند اهل بیت. حتماً جبران کرده امام سجاد، حضرت سکینه. شب جمعه است با حضرت ام‌البنین بریم کربلا. مصداق بارز «إِنْ كُنْتَ بَاكِياً لِشَىءٍ فَاْبْكِ لِلْحُسَيْنِ.» حضرت ام‌البنین قبول نداری؟ بگذار من الان یک نمونه بهت می‌گویم. ببینید قشنگ با همه وجودتان حس می‌کنید این روضه‌ای است که من باور دارم با همه وجودتان همه‌تان تصدیق می‌کنید. شما امروز برید به ام‌البنین بگید: «خانم! شنیدیم پسرانت را کشتند. دفن نکردند. پسرانت را روی خاک گرم بیابان رها کردند. پسرت را با دست بریده، قمر بنی‌هاشم را تو میدان رها کردند. با لب خشکیده، با چشم دریده، با فرق بریده.» به نظرتان ام‌البنین چه جوابی به شما می‌دهد؟ «من از بهر حسین در اضطراب، تو از اسم گویی جواب.» قطعاً این بانو بهت می‌گوید: «همه‌شان فدای حسین. غصه من این است که پسر پیغمبر را با تن عریان روی خاک رها کردند. عباسم فدای حسین.» چه ارزشی دارد عباس من وقتی که حسین را بی‌کفن گذاشتند؟ اون وقتی که سه آفتاب داغ و سوزان پیکر پسر فاطمه زیر آفتاب می‌سوخت. لب‌های خشکیده پسر من به فدای اون لب‌های ترک‌خورده. من از تشنگی پسرم چی بگویم وقتی پسر فاطمه از شدت تشنگی... یک آسمان را دود می‌دیدی، این‌قدر لب‌هایش خشک شده بود، ترک ترک شده بود، خون بیرون می‌زد از این لبان.

-----------------

منابع

[آیه قرآن] سوره صافات، آیات ۱۴۳-۱۴۴ — «فَلَوْلَا أَنَّهُ كَانَ مِنَ الْمُسَبِّحِينَ . لَلَبِثَ فِي بَطْنِهِ إِلَىٰ يَوْمِ يُبعَثُونَ».

[آیه قرآن] سوره توبه، آیه ۵۱ — «قُل لَّن يُصِيبَنَا إِلَّا مَا كَتَبَ اللَّهُ لَنَا هُوَ مَوْلَانَا ۚ وَعَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ»

[آیه قرآن] سوره انفال، آیه ۴۰ — «وَإِن تَوَلَّوْا فَاعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ مَوْلَاكُمْ ۚ نِعْمَ الْمَوْلَىٰ وَنِعْمَ النَّصِيرُ».

[آیه قرآن] سوره حج، آیه ۷۸ — «...وَاعْتَصِمُوا بِاللَّهِ هُوَ مَوْلَاكُمْ ۖ فَنِعْمَ الْمَوْلَىٰ وَنِعْمَ النَّصِيرُ».


[آیه قرآن] سوره نساء، آیه ۴۳ — «...لَا تَقْرَبُوا الصَّلَاةَ وَأَنْتُمْ سُكَارَىٰ حَتَّىٰ تَعْلَمُوا مَا تَقُولُونَ...»

[آیه قرآن] سوره آل عمران، آیه ۳۷ — «...كُلَّمَا دَخَلَ عَلَيْهَا زَكَرِيَّا الْمِحْرَابَ وَجَدَ عِندَهَا رِزْقًا ۖ قَالَ يَا مَرْيَمُ أَنَّىٰ لَكِ هَٰذَا ۖ قَالَتْ هُوَ مِنْ عِندِ اللَّهِ...»


[آیه قرآن] سوره مریم، آیه ۲۵ — «وَهُزِّي إِلَيْكِ بِجِذْعِ النَّخْلَةِ تُسَاقِطْ عَلَيْكِ رُطَبًا جَنِيًّا»

[حدیث/روایت] امیرالمؤمنین (ع) در پاسخ به این سؤال که شدیدترین مخلوق خدا چیست، ده مخلوق را به ترتیب شدت نام بردند: ۱. کوه، ۲. آهن که کوه را خرد می‌کند، ۳. آتش که آهن را ذوب می‌کند، ۴. آب که آتش را خاموش می‌کند، ۵. ابر که آب را حمل می‌کند، ۶. باد که ابر را جابجا می‌کند، ۷. انسان که باد را کنترل می‌کند، ۸. مستی که بر انسان غلبه می‌کند، ۹. خواب که بر مستی غلبه می‌کند، و ۱۰. همّ و غم که بر خواب غلبه می‌کند و شدیدترین مخلوق خداست. (کتاب «الغارات»، صفحه 106)

@ [داستان/حکایت تاریخی] شخصی از امام علی (ع) پرسید آیا می‌توان زمین را در یک توپ جا داد؟ حضرت فرمودند: «بزرگ‌تر از زمین را در کوچک‌تر از توپ جا دادم؛ تمام آسمان و زمین در چشمان تو جا شده است.» (التوحید(صدوق)، ص130).

[حدیث/روایت] امیرالمؤمنین (ع): «مَا لِلهِ آيَةٌ أَكْبَرُ مِنِّي.» (خداوند نشانه‌ای بزرگ‌تر از من ندارد.) ( البرهان في تفسير القرآن , الجزء۳ , الصفحة۱۵)
.

[حدیث/روایت] امیرالمؤمنین (ع) فرمودند: مستی غفلت و غرور، بسیار دیرتر از مستی شراب از بین می‌رود. .[. غرر الحكم : 5651 .]

[حدیث/روایت] در حدیث معراج، خداوند به پیامبر اکرم (ص) می‌فرماید: «یَا أَحْمَدُ... لِیَكُنْ هَمُّكَ هَمّاً وَاحِداً.» (ای احمد! تلاشت بر این باشد که یک همّ و غم بیشتر نداشته باشی.)( کشف المحجة لثمرة المهجة , جلد۱ , صفحه۲۱۸)

[داستان/حکایت تاریخی] «همّام»، که خطبه متقین در نهج‌البلاغه به نام اوست، پس از شنیدن ۱۱۰ وصف از متقین از زبان امیرالمؤمنین (ع)، فریادی زد و جان داد.(نهج‌البلاغه، خطبه همّام)

[حدیث/روایت] در روایتی آمده است: «عَلَیْكَ بِالآخِرَةِ تَأتِکَ الدُّنْیَا وَ هِیَ صَاغِرَةٌ.» (به آخرت بپرداز تا دنیا با خواری به سوی تو آید.) ( غرر الحكم : 6080 . ])

[حدیث/روایت] خداوند به دنیا فرمود: «هر کس به دنبال من بود، تو به دنبالش باش و هر کس به دنبال تو بود، به او بی‌محلی کن.» ( [ كتاب من لا يحضره الفقيه : ج 4 ص 363 ح 5762)

[داستان/حکایت تاریخی] حضرت مریم (س) در محراب بدون تلاش، میوه‌های غیرفصل دریافت می‌کرد، اما پس از تولد حضرت عیسی (ع) به او گفته شد برای به دست آوردن خرما، درخت را تکان دهد. خطاب آمد که دلیل این تغییر آن است که قبلاً تمام توجهش به خدا بود اما اکنون وجود عیسی (ع) او را مشغول کرده است. (ابراهیم بروجردی، جامع، جلد۴، ص۲۴۸؛ محمدبن خاوندشاه بن محمود میرخواند، تاریخ روضۀ الصفا، ص۴۹۹؛ سید هاشم بحرانی، برهان، جلد۶، ص۱۵۳؛ محسن قرائتی، نور، جلد۷، ص۲۵۸)

[حدیث/روایت] امیرالمؤمنین (ع): «نِعْمَ طَارِدُ الْهُمُومِ الْيَقِينُ.» (یقین، بهترین دورکننده غم‌ها و غصه‌هاست.) (نزهة الناظر و تنبیه الخاطر , الجزء۱ , الصفحة۵۸)

@ [داستان/حکایت تاریخی] جابر بن عبدالله انصاری نزد امیرالمؤمنین (ع) آهی کشید. حضرت علت را پرسیدند و دنیا را برای او به شش بخش (خوردنی، آشامیدنی، بوییدنی، شنیدنی، سوارشدنی و غریزی) تقسیم و بی‌ارزشی هر یک را توضیح دادند، به طوری که جابر پس از آن هرگز به فکر دنیا و غصه آن نیفتاد.( 6080- بحار الأنوار)

[حدیث/روایت] امام صادق (ع): «نَفَسُ الْمَهْمُومِ لِظُلْمِنَا تَسْبِيحٌ وَ هَمُّهُ لِأَمْرِنَا عِبَادَةٌ.» (نفس کسی که به خاطر ظلمی که بر ما رفته غمگین است، تسبیح است و اندوهش برای امر ما، عبادت است.) (وسائل‌الشیعه، ج۱۶،ص۲۴۹)

[حدیث/روایت] امام صادق (ع): «إِنْ كُنْتَ بَاكِياً لِشَيْءٍ فَابْكِ لِلْحُسَیْنِ عَلَيْهِ السَّلَامُ.» (اگر برای چیزی گریه می‌کنی، برای حسین (ع) گریه کن.) (الأمالی (للصدوق) , الجزء۱ , الصفحة۱۲۹)

[داستان/حکایت تاریخی] حضرت ام‌البنین (س) هر روز به قبرستان بقیع می‌رفت و چنان با سوز و گداز برای پسرانش گریه می‌کرد که مردم، حتی مروان بن حکم که نماد قساوت بود، دور او جمع می‌شدند و با شنیدن ناله‌هایش گریه می‌کردند. ( گرد آوری از کتاب: عاشورا ریشه ها، انگیزه ها، رویدادها، پیامدها، سعید داودی و مهدی رستم نژاد،(زیر نظر آیت الله العظمی ناصر مکارم شیرازی)، امام علی بن ابی طالب علیه السلام، قم، 1388 ه. ش، ص 649)

[داستان/حکایت تاریخی] نقل شده است که حضرت ام‌البنین (س) آن‌قدر گریه کردند که بینایی خود را از دست دادند. (الأمالی للشجری: ج 1 ص 175).

نظرات کاربران

هنوز نظری ثبت نشده است.