جلسه چهارم

حقی که به گردن ماست

متن کامل

‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ. الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ وَصَلَّى اللَّهُ عَلَى سَيِّدِنَا وَنَبِيِّنَا أَبِي الْقَاسِمِ الْمُصْطَفَى مُحَمَّدٍ، محمد، وَعَجَّلَ اللهُ فَرَجَهُ، وَعَلَى آلِهِ الطَّيِّبِينَ الطَّاهِرِينَ وَلَعَنَ اللَّهُ عَلَى الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ مِنَ الْآنِ إِلَى قِيَامِ يَوْمِ الدِّينِ.
در مورد حق شاگرد، امام سجاد (ع) فرمودند: «الَّذِي إِذَا رَعَى حَاجَتَهُ أَخْرَجَ لَهُ مِنْ الْأَمْوَالِ الَّتِي فِي يَدَيْهِ رَاشِدًا». اگر صابر باشی و برای خدا کار کنی، این‌گونه می‌شود که وقتی نیازمندی را ببینی، از دارایی‌ات کنار می‌گذاری و به او می‌دهی. «وَكَانَ ذَلِكَ آمِلًا مُعْتَقِدًا». و این‌گونه نشان می‌دهی با ایمانی و معتقدی. «وَإلَّا كُنْتَ لَهُ خَائِنًا». اگر این‌طور نباشی، تو خیانت‌کاری. «أو لِ خَلقِهِ ظَالِمًا». و نسبت به خلق خدا ظالمی. «وَطَلَبْتَ غَيرَ مُتَعَرِّضٍ». و برای سلب و تغییر آن نعمت، متعرض شدی؛ یعنی خودت را در معرض سلب نعمت و تغییر آن قرار دادی.
* * *
بسیار مطلب مهمی است. یک بحثی داریم در تفسیر المیزان تحت عنوان «زبان استعداد». بحث بسیار مهمی است؛ «زبان حال»، «زبان استعداد». البته اصلش از صدرا است و علامه در المیزان چندین جا این بحث را مطرح کرده‌اند. اصلش مال ابن‌عربی است و بحث این است که خدای متعال متناسب با قابلیت، عنایت می‌کند. «كُلٌّ مَنْ بَلَغَ یَسْأَلُهُ مَن فِي السَّمَاوَاتِ وَمَن فِي الْأَرْضِ ۚ كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ». ذیل این آیه علامه بحث می‌کنند. چند جای دیگر هم بحث دارد.
زبان استعداد: همه موجودات در حال سؤالند. دائماً. این سؤال هم، سؤال تکوینی است. انسان‌ها هم دائماً در حال سؤالند. این سؤال متناسب با قابلیت (و به تناسب این سؤال)، خدای متعال هم دائماً در حال پاسخ است. می‌تواند به آن معنا باشد. حالا این قابلیت شاید (به آن حد که بخواهد تثبیت شده باشد) نیست. شناور. ثابت و شناور نیستی. همین است. این نه! حالا شاید پایین‌تر باشد که شناور است. و این مثل افعال، از خدای متعال سؤال می‌کند با کارهایی که می‌کند.
* * *
یک بحث بسیار مهم و عجیبی است. قاعده خاصی اینجا هست. اینی که شما به دانسته‌هایت عمل کنی، خدا ندانسته‌ها را بهت یاد می‌دهد. این وسطش یک کبرای نگفته‌شده، یک کبرایی افتاده از این قضیه. کبراش را نگفته که چرا این‌طوری است؟ چرا اگر من به آن‌چه می‌فهمم عمل کردم، خدا بیشتر می‌دهد؟ برای این‌که با عملت به خدای متعال گفتی: «خدایا! من صلاحیت دارم.» درخواست و با عمل سؤال می‌کنی. درخواست می‌کنی که: «من این‌قدرش را انجام دادم، بیشترش را می‌خواهم.»
معمولاً به اسباب توجه و دنبال اینیم که از این و آن یک چیزی بگیریم. فکر می‌کنیم استاد و درس و کتاب و دانشگاه و مدرک و این دانشگاه و آن دانشگاه، این‌ها موضوعیت دارد. این‌ها شرک است و بیچاره کرده ما را. از این و آن می‌بینی. خدای متعال همه‌کار است. معلم اوست. «افاض طالب العلم»! امام صادق (ع) وصفی فرمود: «وَستِفْهِمِ الله يَفهُمْك». علم را طلب کن. طالب علم یعنی چه؟ طلب علم یعنی چه؟ این هم حالا ممکن است باشد. گاهی طلب علم یعنی هرچه بلد بودم انجام دادم. درخواست از خدا. علم بعدی را خدا می‌دهد. هیچ طریقی اصلاً، او توبیخ می‌کند که: «بابا! من آماده‌ام. چرا آمادگی نداری که من بهت بدهم؟» توبیخ از جانب اوست نه از جانب ما. «بیا بالاترش را بگیر. چرا پایین ماندی؟» «سَاخِلْتُ اِلَی الاَرضِ». سنگین شدی، پایین رفتی. «لَوْ شَأْنَنَا لَرَفَعْنَاهُ بِهَا». خب چی شد؟ «وَلَا أَخْلَدَ إِلَى الْأَرْضِ وَاتَّبَعَ هَوَاهُ». من که دریغ نداشتم. من که می‌خواهم رشد بدهم. من که می‌خواهم بالا ببرم. «يَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنكُمْ» خدا بالا می‌برد. دائماً درجات «والذین»؛ اهل علم درجات را بالا می‌برد؛ ولی مشکل کجاست؟ «وَلَاكِنَّهُ اَخْلَدَ إِلَى الْأَرْضِ». این چسبید. مشکل از خودش است. مانع خودش است. خدا. از جانب خدا هیچ مانعیتی نیست. از جانب او همه‌چیز آماده است. «وَجَوَائِزُ السَّائِلِينَ مُعَدَّةً». ها! همین است دیگر. توی زیارت امین‌الله: «وَمَنَاهِلُ الضَّمَاءِ مَتْرَعَةٌ». که اصلاً برای تشنه آبی تهیه کرده‌اند. «وَ لِلْمُسْتَطْعِمِينَ‌ قُرَبٌ‌ مُعَدَّةٌ». برایشان غذا آماده است. تشنه‌ها. همه‌چیز آماده است. «سائلین جوایزشان». درخواست کنی، می‌دهد. می‌گوید برای گداها کنار گذاشته جایزه‌ها را. نه این‌که یک درخواستی می‌کنی، بعد تازه بالفعل می‌شود. جایزه‌ای که می‌خواهد بدهد، جایزه بالفعل است. تو هنوز به حد سؤال نرسیدی. تو هنوز درخواست نکردی. مقتضی موجوده. مانع از جانب توست. مانع هوای نفس است. پایین بودن و «عَلَى الْأَرْضِ وَاتَّبَعَ هَوَاهُ». مشغولیت‌هاست که بیچاره کرده امثال ما را. حواس‌پرتی‌ها و غفلت‌ها و عمل نکردن‌ها. عمل نکردن. فکر می‌کنی به زبان قال که بگوییم، حل می‌شود. دعا. فکر می‌کنیم فقط لزوماً به زبان قال. نه، خدای متعال حکیم است و تناسب را می‌بیند. پس خدای متعال به زبان قال لزوماً کار ندارد، به زبان استعداد توجه دارد. ممکن است کسی اصلاً به زبان قال، چیزی را نخواهد. زبان استعدادش دارد درخواست می‌کند. اینی که کسی عمل می‌کند، این به زبان استعداد از خدای متعال دارد می‌خواهد. عکس فقط با قال بخواهد و خدا ندهد. این هم داریم. حتماً استعدادی هست دیگر. استعدادی هستش. ما نباید از زبان محروم بشویم، از دعا و این‌ها غافل بشویم. باید بخواهیم ولی فرمود: «الْدُعَاءُ بِلَا عَمَلٍ». کسی که دعا کند، عمل نکند، «كَرَمٌ بِلَا وَتْرٍ». مثل این‌که بدون کمان، تیر بیندازد. آره دیگر. خب تیر و کمان. «كَرَمٌ بِلَا وَتْرٍ». شما تیر را بگذاری و کمان نداشته باشد که پرتش کند، هیچی نمی‌شود دیگر. خیلی لطیف است. عمل حکم این واتر را دارد که پرت می‌کند. دعا حکم تیر را دارد. خیلی تشبیه لطیفی است. این دعا آن تیری است که می‌خورد به آن نقطه اجابت، ولی عملی که این را پرت می‌کند؛ زبان استعداد است که زبان قال را پرت می‌کند بالا. زبان استعداد پرت می‌کند توی نقطه‌ هدف.
* * *
زبان حال خیلی گفته نشده معمولاً زبان قال و زبان استعداد گفته می‌شود. زبان حال معمولاً در فضایی می‌گویند که طرف؛ یعنی مثلاً ماها از حال همدیگر این‌جور می‌فهمیم. مثلاً این با حالش دارد می‌گوید آقا به من دارو بدهید. نشسته، مسکین. زبان قال ندارد ولی زبان استعداد گفته نمی‌شود، زبان حال گفته می‌شود. ولی برای خدای متعال این‌ها همه‌اش یکی است. آن عمل زبان استعداد است. بعد رفتارهای ما با دیگران، این زبان استعداد است و ارتباط با خدای متعال. بسیار نکته عجیبی. به امام مجتبی (ع) گفتند: «شما آقا خیلی دیگر (به قول ماها) شورش را درآورده‌اید.» هرچه گدا می‌آید. وقتی کسی هم مشهور به این قضایا می‌شود، به عطاء و این‌ها، دیگر می‌ریزند دیگر. و دیگر هرکی همین‌جور الکی یک چیزی می‌گوید. گفتند: «آقا شما دیگر رو داده‌اید.» نه همین‌جور آمدند. کریم مدینه الکی نبود که. کریم اهل بیت. تعبیر حضرت خیلی تعبیر فرمودند: «من خودم گدایم و دوست دارم هر وقت دست دراز کردم، کریم دست رد بهم نزند. برای همین نمی‌توانم دست رد بزنم.» این زبان استعداد.
* * *
آقای بهجت خیلی به این نکات توجه داشتند و به کرات توی عبارات ایشان هست. به ایشان گفتند: «آقا بچه عصبانی است، بچه اذیت می‌کند. چه‌کار کنیم؟ چه‌کار کنیم؟ چه ذکری؟ چه دعایی؟ عصبانیّت آرام بشود.» ایشان می‌فرماید: «به همین توجه کن که تو هم برای خدای متعال همین هستی.» بچه مشکلش چیست؟ نمی‌فهمد، توی چارچوب نمی‌گنجد، توی قاعده قرار نمی‌گیرد، بازیگوش است، حالیش نمی‌شود. همین. همین وصف من است در ارتباط با خدا. بازیگوشم، در چارچوب نمی‌گنجم، حالیم نمی‌شود، نمی‌فهمم، توی مغزم نمی‌رود. و همانی که می‌خواهم او با من تا کند، تو با این تا کن تا او هم با تو این شکلی تا کند. تو با این تا کن. این روابط این شکلی است. یعنی هر جور تا کنی. زبان استعداد این شکلی است. آن‌هایی که بذول‌اند، دریغ ندارند، از آن‌ور هم بذل. با طرز عجیب، دلسوزند. دلسوزی. بعضی سخت‌گیرند. سخت‌گیری. «سُوءُ الْحِسَابِ» همین است. «يَخَافُونَ سُو ءَ الْحِسَابِ». گفت این‌هایی که توی معامله، با این و آن، این یک خش دارد، آن یکی فلان است، این یکی لک دارد، آن یکی فلان است. خدای متعال هم در اعمال، سؤالِ حساب دارند. حساب‌ و کتاب نکن. اموالش را بزنیم برود. می‌گوید: «آن کسی که «بُرُ» است، از ما می‌کشد. خدا هم باهاش همکاری دارد.» «مُرُ از مَا»؟ بله. این خودش یک بابی است. باب مفصلی است. خدای متعال همین شکلی با ما تا می‌کند در مقام فعلیت، در مقام فعل. همین همانی که هستیم، تندی می‌کنیم، ملکوت با ما تندی می‌کند. تلخی می‌کنیم، عالم و کائنات، به قول امروزی‌ها، کائنات آن روی تلخش را به ما نشان می‌دهد. ساده می‌گیریم. «مَنْ رَضِيَ مِنَ اللهِ بِيَسِيرٍ مِنَ الرِّزْقِ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ بِيَسِيرٍ مِنَ الْعَمَلِ». کسی که به سادگی از جانب خدا راضی باشد، خدا به یک عمل ساده‌ای از این راضی می‌شود. طلبکار باشی، من هم طلبکار می‌شوم. پر توقع باشی، خدا هم پر توقع می‌شود. همین‌جور راحت. همین که دارم، از سرم زیاد است، می‌خواهم چه‌کار دیگر؟ آدم مگر دیگر مثلاً دیگر حالا یک شاسی بلند هم کار ما را راه می‌اندازد؟ مگر زندگی دو روز دنیا را چقدر باید سخت گرفت؟ خدای متعال راحت. رضا. بعضی‌ها یک ابواب این شکلی برایشان باز می‌شود توی زاویه‌های با خدا. فضایی. یک بحثی بود یک وقتی گردو می‌شکستم با خدا. نجف‌نامه. را حفظ، بنده خدا. آن یک بخشی از همین روایات بود دیگر. رابطه دو طرفه با خدای متعال. که همین چندتا. تو مقام فاعلیت خدا نگاه می‌کنی چه‌کار می‌کنی، یک قدم می‌آیی. البته او دیگر یک قدمش، یک قدم نیست. او یک قدمش ده منطقه است. «مَن تَقَرَّبَ إِلَيَّ شِبْرًا، تَقَرَّبْتُ إِلَيْهِ ذِرَاعًا». «مَن تَقَرَّبَ إِلَيَّ ذِرَاعًا، تَقَرَّبْتُ إِلَيْهِ بَاعًا». آقای بهجت: «با یک قدم می‌آیی، یک وجب. یک متر. می‌آید. یک متر بیایی، یک کیلومتر می‌آید.» از جانب تو باید باشد تا از آن ور. ولی دیگر او فیضش، فیض متقابلی نیست. کریم است دیگر. به دست خودش. امام حسین (ع) اصلاً کلاً این مدلی است. دستش به کم نمی‌رود. یعنی وقتی می‌خواهد چیزی بدهد، اصلاً نقطه‌ای نمی‌تواند عنایت بکند. اصلاً نمی‌تواند. عنایت این‌طوری منافات دارد با رحمت واسعه. بوده بزرگ. بده. یک‌جوری می‌دهد که تا هفت‌پشت سیراب شوند. «بَرَکَتِهِ وَ لَيْسَ بِسَفَادٍ». برکت، راضی بشوم. برکت می‌دهم. برکت بدهم دیگر. برکت. تمام. کافی است خوشم بیاید. بیچاره‌ای. چی شد؟ پیدا نکرد. معمولی هروله کنان سمت عطایت. «هَروَلُةُ». شدت عشق را می‌رساند‌ها. عشق به عطاء و عنایت و دَه. «قِرَابُ الْأَرْضِ» با غین. «عِقَاب». اگر کسی با همه زمین گناه بیاید، من هم با همه عالم مغفرت. به شرط این‌که مشرک نباشد. بله. این‌ها زبان استعداد.
* * *
لذا این بزرگان در مقام تعلیم و تربیت هم دریغ نداشتند. به‌همین. یکی از ابواب فیوضات و اثر. اگر از خدای متعال تربیت می‌خواستند، هدایت می‌خواستند، هیچ دریغی نداشتند در هدایت‌گری. ولو در امور بسیار ساده، امور پیش‌پاافتاده. نمونه‌هاش را عرض کردم خدمتتون. بلدم. می‌توانم. مسئله جزئی خانوادگی، شخصی، اقتصادی، یک راهکاری بدهم. این مثلاً بنزین ماشینش کمتر مصرف بشود. مثلاً امروز خانه مادر شهید، یاد خاطره‌ای افتادم. خدمت شما عرض کنم که نوروز رفتیم منزل شهید، شهید اسماعیلی. خیلی فضای خاصی بود. جلسه. اصلاً بخش این‌ورش هیچی. این‌که مثلاً فکر کنید این‌ها دانلود گوینده است. چیزی. فکر نکنید که مثلاً این‌ور چیزی. نه. آن بزرگواری، این بزرگان است؛ وگرنه دیدار اول که اصلاً مسئله و مطلبی نبود. ایشان این‌جور محبت داشت. این عشق است. آن صفاست. آن را می‌خواهم بگویم. کوچولوی ما خیلی سروصدا می‌کرد. من پاشدم، حاج آقا نشسته بودند. مادر شهید آن‌ور بودند. میوه گذاشته بودند. من بچه را گرفتم رفتم آن‌ور. ما که فاصله گرفتیم، حاج آقا تنها شده. پوست کند. مبل دو نفره بود. می‌خواستم جای دیگر بنشینم. بعد بچه شهیدی که می‌خواستند بغل کنند، باز گفتند که: «بیا بین ما دوتا بشود.» گفتم: «بنشین تو بغل حاج آقا.» دیدم پرتقال پوست کردند. تمام شد و رفتند پرتقال بعدی. بعد این قشنگ باز کردند، قاچ کردند (دانه دانه). همه را باز. خب این‌ها ادا و بازی و فیلم و این‌ها که نیست. اصلاً نیازی ندارد که بخواهد ادا درآورد. این‌ها ملکه است. این ملکه تواضع. ملکه محبت. ملکه عشق به دستگیری. عشق به دست. عطش دارد برای این‌که دستگیری کند، راه بیندازد. کار خلق‌الله. هیچ دریغی ندارد و به کرات فرمودند جاهای مختلف که فکر نکنید اگر رشد نمی‌کنید، مشکل از استاد است. استاد هیچ دریغی. رئوف. و تعابیر دیگری که دیگر نمی‌خواهم عرض. از شدت محبت و این‌ها. که از باب این‌که استاد شناخته بشود. محبت استاد. فاصله‌ای که افتاد. حاج آقا تهران ایّام شد که ما هم دیگر بحث مشهدمان شد و این‌ها که هم او تهران رفتن ایشان، تقریباً عامل جدی آمدن ما به مشهد چند وجهی بود. چند تا علت مختلف. عرض کنم خدمت شما که بعد چند ماهی گذشته بود. خاطرات یادم می‌آید. بعضی. دو شب مانده بود به محرم. توی حرم بنده بالای سر بودم. داشتم خیر و بن. یک‌هو گفتم من هم این‌جا وایساده بودم. یک دعایی کردم. تو را. بعد خدمت شما عرض کنم که «محبت‌ هتل» کاری داشتم. آدرس گرفتم و رفتم خدمتشون. آمدند بیرون. یادم نیست چی شد ایشان فرمود: «دیدی چه‌شکلی بینمان فاصله افتاد؟» فرمود: «یک وقت دیدیم فاصله همیشگی شد. تا هستم، قدر!» فکرش را می‌کردی تو این‌جا بیفتی، من آن‌جا بیفتم؟ گفتگوهایی شد و مطال. غرض این است از آن ناحیه، دریغی نیست. اولیاء خدا که این. خود خدای متعال هیچ دریغ. عطشی که او دارد برای دستگیری، قابل مقایسه. عطشی که ما می‌خواهیم داشته باشیم، عشق برای عنایت و راه افتادن از آن‌جا است. عطش از آن‌جا است. او دوست دارد راه بیندازد. او دوست دارد عطا کند. او دوست دارد سیراب کند. «مَا تَزِيدُ كَثْرَةُ الْعَطَاءِ إِلَّا جُودًا». هرچه بیشتر عطا کند، کم که از او نمی‌شود که به جودش افزوده. جودش که جودش هم نهایت ندارد. خودش فرمود. فرمود که این‌هایی که من پشت کرده‌اند، اگر می‌دانستند، «عَلِمَ الْمُدْبِرُونَ». اگر می‌دانستند من چقدر این‌ها را دوست دارم و چطور مشتاق. «كَيْفَ اشْتِیَاقِی لَهُم». اگر می‌دانستند من چقدر مشتاق این‌ها هستم. «لَـ...» ما یک چیزی می‌گوییم رحمت. رحمت محض. چرا محروم می‌شویم؟ در مقام عمل. کار. وگرنه از آن طرف دلسوزی شما. آیت‌الله بهجت را نگاه کنیم. چقدر این مرد لطیف بود. چقدر این مرد مهربان بود. چقدر این مرد دلسوز. شاید اولین صحبتی که بعد از رحلت آقای بهجت، علی‌آقا توی مسجد، غیر منتظره بود. این حرف آدم حساب نمی‌کند. همه‌مان هم که گاو و خر و خوک می‌بیند، اذیت می‌شود. «آقا هی اذیت می‌شود. جلوی چشم آقا نیایید و توی مسجد نیایید و اذیت. بهجت که از ما بدش می‌آید.» شاید اولین صحبتی بود که علی‌آقا کرد توی مسجد بعد از رحلت پدر. فیلمش را داشتم. نمی‌دانم کجاست. گفت که همین قدر بهتان بگویم: بسم‌الله الرحمن الرحیم، یکم صحبت کرد و همین قدر بهتان بگویم که پدرم شماها را دوست داشت. وحشتناک دوست. و شروع کرد خاطرات گفتن. همین‌جور ملت داد می‌زدند. این آقای بهجت این‌جور علاقه‌مند بود. می‌گفت: «ما مدیریت می‌کردیم شماها التماس دعا نگویید به آقا.» برای این‌که التماس دعا می‌گفتیم، پیرمرد اذیت می‌شد. ۶۰ بار پیگیری می‌کرد. اینی که گفت بابام مریض است، خوب شد یا نشد؟ عمل کرد یا نکرد؟ عمل چطور؟ مداوا شده یا نشده؟ می‌گفت ۶۰ بار. می‌گفت دیگر آخر گفته بودیم کنترل کنیم کسی نیاید به آقا چیزی بگوید. دوست. شما جواب نمی‌دادید برای این‌که این سؤال تناسب ندارد. بله. شش ماهه آمده، لپ‌تاپ می‌خواهد. مثلاً دو ساله، مثلاً لپ‌تاپ می‌خواهد. می‌خری شما برایش؟ برای این‌که جدا از این‌که آسیب می‌زند به این مال و به این لپ‌تاپ؛ آسیب به خودش است. از ده‌ها از ده‌ها جهت. بعد آرام‌آرام رشد بکند، رشد بکند، رشد بکند. با مدیریت، با قربان. نظر. وگرنه پدر و مادر از هیچ چیزی برای این بچه دریغ ندارد. اصلاً لپ‌تاپ خودش را حاضر است. این اصلاً حاضر است بی‌لپ‌تاپ باشد، به این بچه لپ‌تاپ بدهد. این‌که پدر و مادر تازه فقیر هم دارد. آن که خداست که فقیر هم ندارد. اصلاً به همین دلیل خلق کرد. «وَ لِذلِکَ خَلَقَهُ.»
* * *
«عَطاءَ ما هُوَ عَلَى الْغَيْبِ بِضَنِّينَ» با زاد، یعنی بخیل. پیغمبر (ص) این آیه می‌فرماید نسبت به غیب هیچ بخلی ندارد. هرچه باشد دریغ. امام زمان (عج) دریغ دارد؟ حضرت تشنه است برای دستگیری. همان‌جور که اباعبدالله تشنه بود. عطش امام حسین را ببینید نسبت به دستگیری. قرآن تعبیر می‌کند خطاب به پیغمبر (ص) تعبیر به «حرص» می‌کند: «إِنْ تُحْرِسْ عَلَى...». خدا. «لَعَلَّكَ بَاخِعٌ نَفْسَكَ». «حَرِيصٌ عَلَيْكُم بِالْمُؤْمِنِينَ رَؤُوفٌ رَّحِيمٌ». «حَرِيصٌ عَلَيْكُم» نسبت به شما حرص می‌زند. آن‌قدر حرص می‌زند که خدای متعال وقتی می‌خواهد عتاب بکند پیغمبر اکرم (ص) را، عتاب خدا به پیغمبر (ص) این است: «بسه دیگه. هی امّتم، امّتم.» برای هدایت این‌ها. پیغمبر اکرم (ص) این‌گونه است. «بسه دیگه آقا. آدم نمی‌شوند. ول کن دیگه.» این همه دلسوزی. این همه محبت. این همه. هفتاد بار هم استغفار کن این‌ها را نمی‌بخشیم. «تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ سَبْعِينَ مَرَّةً». هفتاد برابر این استغفار کنیم. یک جنس دیگری است؟ خب، پس آنی که رکن است توی این قضیه چیست؟ فرمود اگر خائن باشی، محروم می‌شوی. خیانتت به چیست؟ به همین دریغ کردن است. جایی که بستر دریافت هست، آمادگی هست، استعداد هست.
* * *
عجایبی توی این اساتید دیده شده که حالا اگر بخواهم بگویم، چیزهای عجیب و غریب. اساتیدی که دیدیم یا نقل قول‌هایی که از اساتید، این اساتید بزرگوار کرده‌اند. از این عطش این‌ها، از این عشق این‌ها، از این شور این‌ها. علامه طباطبایی عظمت. می‌فرمود: «آقای مطهری وقتی وارد می‌شد، به من حالت رقص.» واقعاً این شکلی است که علاقه‌ای که استاد به شاگرد دارد، مافوق تصور شاگرد. از این‌ور علاقه است. شاگرد به استاد علاقه دارد. نه اصلاً قابل فهم نیست. علاقه که استاد؛ این کتاب ادب سِیْر. فکر می‌کنم کتاب‌های حاج آقای وزیری، استاد بزرگوار را بخوانید. غیر قابل استفاده. صاحب اجازه پهلوانی هستند. خیلی قابل استفاده است آثار ایشان. خدمت شما عرض کنم که یک بحث هم آنجاست. دارد نامه آیت‌الله پهلوانی خطاب به شاگردانشان. یکی از کتاب‌ها همین است که شیخ کرد. فکر می‌کنم آن کتاب ادب. آن‌جا یک بحثی دارد در مورد عشق استاد به شاگرد. همان اوایل کتاب. شاید اصلاً بند اولش همین است که می‌گوید اصلاً شاگرد نمی‌تواند بفهمد استاد معنوی چقدر دوستش دارد برای این‌که اصلاً جنس این علاقه یک جنس دیگری است. این‌که از پدر بالاتر است. به قول شهید ثانی و روایتی که ایشان می‌آورد در «مُنْيَةُ الْمُريد». و حقش بیشتر است. آن استادی که استاد واقعی باشد، علاقه‌اش به شاگرد فوق علاقه یک پدر است. واقعاً. استاد واقعاً علاقه‌اش به شاگرد تازه این جنس کاملاً متفاوت است. آن ملکوتی، این ملکی. عشقی که استاد نسبت به شاگردش دارد، اگر در او اهلیّت ببیند، جدیت ببیند، استعداد ببیند، پیگیری ببیند؛ جانش را به معنای واقعی کلمه فدا می‌کند. به معنای واقعی کلمه. معنای واقعی کلمه. این‌هایی که دارم خدمتتان عرض می‌کنم بی حساب نیستا. همه‌اش روی حساب. ولی خب ماها آن‌هایی که ما می‌خواهیم تعیین تکلیف کنیم دیگر. بعد هم فکر می‌کنیم که جواب ندادن و بعد ول می‌کنیم. پشت استاد صفحه هم می‌گذاریم. بسیار دیدیم این را. بسیار. «ایشان که جواب نمی‌دهد.» «ایشان که محل نمی‌گذارد.» بعضی ساده‌لوح‌ها می‌آیند می‌گویند: «آقا غرور. ایشان تکبر. جواب نمی‌دهد. اصلاً محل نمی‌...» چند ساله می‌رویم و می‌آییم فقط در حد جواب سلام.
* * *
برخی از این اساتید، برخی‌هاشون. حالا گاهی آمدند درد دل کرده‌اند جواب شنیدند. بعضاً حالا قبول کردند. «چند ساله می‌روم. مثلاً ماشین بردم. تا حالا ایشان چند بار بردم و آوردم. چند وقت پیش ما را دیدند، سلام علیکم گفتند. شما؟» یعنی واقعاً ما را نمی‌شناختند یا متنوّع؛ بندگان خدا مشاغل زیاد است، کار زیاد است، درگیری زیاد است، آدم می‌بیند زیاد پیش می‌آید برای خود آدم. ولی اصلاً جنس این رابطه‌ها این‌ها نیست که تو فکر کنی مثلاً با استاد این‌جوری. مثلاً زیاد هی بیا جلوی چشم استاد باشی. مثلاً می‌رود تو دلش. نه بابا. به این چیزها. یک چیزی می‌گوید: «باید عمل کنی.» عمل که می‌کنی، نتایجی حاصل می‌شود. آن نتایج نشان می‌دهد که کار کردید. بعد می‌آیی توی سؤالات و گفتگوها و حرف‌هایی که می‌زنی، معلوم می‌شود. او هم می‌فهمد داری کار. بعد. بعد یک مدت می‌فهمد که هنوز داری ادامه می‌دهی. ادامه. یا بعضی وقت‌ها می‌فهمد که داری پس‌رفت می‌کنی. این‌وری. داری عمد هم توی احوالات خودت. جنس سؤالاتی که داری، دریافت‌هایی که داری، ذهنیات، روحیات، بیداریت، خوابت. اخلاقی و معنوی.
* * *
یک بحث، بحث‌های علمی‌اش هم یک بحث دیگر است. در بحث ارتباط علمی‌اش هم حق شاگرد. ما می‌خواهیم بگوییم بحث استاد نیست. بحث سر این است که آن استاد دریغ ندارد و اگر کسی استاد می‌شود و در مقامی قرار می‌گیرد که حالا واسطه‌ای می‌شود در هر رده‌ای، در هر سطحی، این مسئله را و توجه داشته باشد این دلسوزی، این مایه گذاشتن، این اهتمام وجودی، این شور، این دغدغه، این در ابعاد مختلفش. گاهی آدم می‌بیند که مثلاً بنده درس می‌دهم برای جماعت در حکم دیوار فرض می‌کنم که اصلاً این‌ها ارزشی ندارند که من بخواهم مطالعه کنم یا مثلاً درس کار کنم. نه برای خودش، نه برای سؤالش. اصلاً فهمید، نفهمید. همین قدر احساس تعلق و دغدغه نیست که حالا اگر نفهمید، چه‌کار کنیم؟ یک فضایی باشد سؤال مطرح کنند، مسئله، چالش حل بشود. توی فضای دانشگاهی مخصوصاً آدم خیلی چیزها را می‌بیند که اساساً عشقی دریافت نمی‌کند از جان استاد و گاهی آدم می‌بیند که این استاده آمده این‌جا درسی می‌دهد که یک رزومه‌ای بشود و یک ساعتی پر کند و یک حقوقی بگیرد. یعنی اساساً دارد ما را نردبان می‌کند برود بالا. به من، به خودم و آن نیازم و آن علمی که باید بگیرم، کار ندارد. این کلاس را به شکل یک بنگاه اقتصادی می‌بیند، یک فرصت، یک سکوی پرتاب می‌بیند. خب به همین میزان از جانب خدای متعال توفیقی ندارد. عنایتی هم بهش نمی‌شود. برکتی هم نیست. نه در درسی که می‌دهد از جهت خودش، نه از جهت شاگردش. نه برای خودش ارزش افزوده دارد، نه برای شاگردش. درست و حسابی.
* * *
استادی که دغدغه دارد، درد دارد، سوز دارد، عشق دارد. توی این کرونا چیزهای عجیب و غریب می‌دیدیم دیگر. معلمی کلاس پنجم بود، فکر کنم. یادم نیست کدام شهر. اهواز بود. ولی یکی از این کودکان کار. فیلمش را دیدید یا نه؟ کلیپش. توی خیابان می‌رفت. پنجم ابتدایی. بهش درس می‌داد. خودش هم نبوده. کودک کاری. توی خیابان است. مشکلات اقتصادی. این می‌رفت توی خیابان می‌نشست یک گوشه به این درس می‌داد. هر روز. فیلم شکار کرده بود. این آقا، این علم. از علمش استفاده می‌کند. استفاده از علم. هر علمی استفاده‌اش به حسب خودش، از جنس خودش است. یک وقت مطلبی می‌دانیم، باید عمل کنیم. مسئله فقهی. حلال و حرام است. یک وقت دانستنش به همین راه انداختن. همین تکثیر. به همین دریغ نکردن از این و آن است. و محرومیت‌هایی می‌آورد. گاهی به طرز عجیبی این دریغ کردن‌ها و بخل کردن‌ها. این‌ها هر کدام حساب و کتاب خودشان را دارند.
* * *
مراعات شرایط و ضوابط خیلی مهم است و ادب. ادب خیلی مهم است. گفتند مرحوم آیت‌الله. دهه‌ اول محرم یک سالی درسش را تعطیل نکرده بود. مشکلات عدیده‌ای برایش پیش آمد. تا سال‌ها (آن‌جوری که یادم است) تا سال‌ها نمی‌توانسته درس بخواند و درس بدهد. فهمیده بود که دهه‌ اول محرم وقت درس دادن نیست. درس را تعطیل. وقتی عزاداری شهید است. ایشان توی ایّام عزا، مجلس روضه داشت. در سال تعطیل. گفته بودند که: «اگر دیدی طلبه‌ای را که موقع عزاداری که توی حسینیه در عزاداری می‌کنند، اگر توی کتابخانه نشسته بود، توبیخ می‌کرد. اخراج.» وقت سینه‌زنی و عزاداری، وقت مطالعه نیست. حق‌شناس. یک خاطره از ایشان نقل شده. خاطره خیلی قشنگی است. چون فرموده بود که من دهه‌ اول محرم قرار داشتم. یکی از دوستان که بریم مباحثه کنیم. مباحثه که تمام شد، بریم روضه آقای فلانی شرکت کنیم. فرمودند که این توی این کتاب حسینیه است. حالا کتاب را الان نیاوردم. می‌خواستم این قضیه را از رو بخوانم. فرمودند که: «من آمدم خوابم گرفته بود. رفتم وضو گرفتم. می‌خواستم مطالعه کنم که برم مباحثه. بعد مباحثه برم عزاداری. آمدم مطالعه کنم، خوابم گرفت. رفتم پایین وضو گرفتم. برگشتم دوباره خوابم گرفت. دوباره رفتم وضو گرفتم. برگشتم دوباره خوابم گرفت. دوباره وضو گرفتم. برگشتم. کامل خوابم. حکاکی. فرمودند: «دیدم مخدراتی وارد حجره ما شد. دیدم این زمین دارد این‌ها را بلند می‌کند. از کف کنده شد. آمد موازی حجره ما که طبقه بالا.» این‌جور وقت‌ها وقتی آدم نگاه می‌کند، همین که نگاه می‌کند، می‌فهمد طرفش. ایشان فرمودند که تا نگاه کردم به این بی‌بی، فهمیدم حضرت زینب (س) هستند. عرض سلام و ارادت کردم و فرمود: «دهه‌ اول محرم وقت مباحثه نیست. فقط.» تا بیدار شدم، رفتم به مجلس روضه. شروع شده. روزی که به خود. به روضه. و هر عنایتی هم که هست توی همین. این ادب کردن‌ها. چون منبع علم کسی دیگری از جای دیگری باید اَفَض. و همه‌اش هم توی همین نوکری‌ها و مشغول درس و بحث و این‌ها. نه روضه می‌روند نه روضه می‌گیرند. نه. بزرگان مقید بودند. مرحوم قاضی خودش پای سماور، خودش چایی، خودش چایی پخش می‌کرد. معماهای غربی اصفهانی. همین‌طور. آقای بهجت همین‌طور. مجلس روضه ایشان هفتگی ترک نمی‌شد. این اواخر دیگر آمد اتاق پشتی که داشت. خودش بانی جلسه و خودش پای سماور می‌نشست، چایی می‌ریخت، پخش می‌کرد. به کسی هم. کسی می‌گفت: «خواب دیدم آقای بهجت را.» «روضه‌ای داشتیم در منزل. ویزیک. تمام شد. شبش خواب دیدم کفش‌ها را دارند جفت می‌کنند.» توی مصاحبه. جفت نمی‌کرد. کفش. این‌ها که می‌آمدند توی مجلس، زبان بدنی داشتند. این دستشان خیلی این‌جوری این‌جوری می‌کردند. گفت که آمدم کفش‌ها را جفت می‌کنند. به من نگاه کرد و فرمودند: «برخی‌ها با جفت کردن یک کفش به مقام.» جفت کردن کفش گریه‌کن. که از بعضی روایات هم نقل شده. امام سجاد (ع) این‌طور غذا درست می‌کرد برای گریه‌کنان. این‌که در روایت هست که بنی‌هاشم گریه می‌کرد، امام سجاد (ع) غذا درست می‌کرد برای این غذای. و حالا این بحث جفت کردن کفش‌های فضایی که به هر حال همچین مضمونی عظمت این مجلس را می‌رساند. عظمت این روضه و فیض و رحمتی که این‌جا جاری است. درهایی و نسیم‌هایی توی این جلسات هست که کار هزار ساعت مطالعه و مباحثه و این‌ور و آن‌ور زدن و این‌ها را. یک چیزهایی خدا سر راه آدم می‌گذارد با نوکری. با نوکری.
* * *
همین آقای سلحشور تماس گرفته بود. اولین تماسشان بود که پخش شد. ایشان تماس گرفت گفت: «آقا من ناامید شدم.» گفت که: «من ۴۰ ساله دارم مداحی می‌کنم.» این آقا گفت: «مداحی‌های ما را قبول نکردند. اخلاص نبود. چِه‌چِه کردند.» «من به خودم گرفتم پس یعنی هیچی. ما که باختیم.» که خیلی کم. ساعت ۱۲. نزدیک ۱۲ شب بود. تماس گرفته بود. ریخته بود به هم. یک چیزی گفتم امیدواری. ایشان گریه کرد پشت تلفن. آهنگران هم گفته بود همین قضیه را. کسی باز آیت‌الله بهجت به خواب دیده توی ایام محرم. این قضیه برای حاج آقا نقل شد. بعد حاج آقا منقلب شدند. گفته بود که آیت‌الله بهجت. عجیبی این قضیه مطلب. بعضی رؤیاها جدا از شفافیت خود رؤیا. محتوا حاکی از این است که این رؤیا تو چه سطحی است. آیت‌الله بهجت فرمودند که این روضه‌خوانی و این‌هایی که مثلاً قضیه «دِعبِل» را خبر داری که امام رضا (ع) به «دِعبِل» اشعاری سرود و خواند. پیراهنی دادند فرمودند که در این پیراهن هزار رکعت نماز شب. آیت‌الله بهجت فرمودند که پیراهن امام رضا (ع) را به «دِعبِل» که دادند، این نه اختصاص به «دِعبِل» داشت نه اختصاص به امام رضا (ع) داشت. یعنی چه؟ یعنی امام فرمودند: «امام زمان (عج) هم از این پیراهن‌ها زیاد دارند و به هر روضه‌خوانی بابت هر روضه‌ای، یک روضه بخواند. به هر روضه‌خوانی بابت هر روضه‌ای از این لباس‌ها عنایت. از این خلعت‌ها.» که حاج آقا وقتی می‌شنیدند، فرمودند که خدا کند ما هم به محمد این خلعت. غرض این است که این مجالس مبدأ فیض، مبدأ رحمت، مبدأ اتصال. آن زبان استعدادی که دنبالش هستیم با این گدایی و خشوع و خضوع و افتادگی در محضر اهل بیت (ع). خدای متعال هم استعداد را می‌دهد، هم عنایت را می‌دهد، هم هرچیزی که لازم است این‌جا دارد پخش می‌شود توی این مجالس و هرچیزی هم که این بزرگان داشتند از همین. چهل سال زحمت کشیدند. آخر شب جمعه، مثل امشب در کربلا دری گشوده شد. آن قضیه مفصلی که حضرت عباس (ع) به ایشان عنایت کردند و نماز مغرب را می‌خواند می‌آید توی بین‌الحرمین. دیوانه است. حرف‌هایش را جدی نمی‌گرفتم. یک نگاهی کرد به قاضی. می‌گفت: «من هم پریشان بودم. سال‌ها بود خواب خوب ندیدم. پشت در فقط جلز ولز می‌کردم.» البته ظاهراً جوک نقل شده. طبق برخی نقل‌ها گفته بود آخرش دیگر با یک التماسی قصیده‌ای سرودم در وصف اباعبدالله (ع). قبل این‌که ابیاتی سرودم، آن در واقع در را باز. بین‌الحرمین. کسی که فکر می‌کردم دیوانه است. یک نگاهی کرد قاضی. گفته بود که: «امروز قبله اولیاء قمر بنی‌هاشم با یک نگاه.» «روگره!» این جمله آتش زد من این آتش را. رفتم سمت حرم حضرت عباس (ع). این همه سال. این همه التماس و رفت و آمد. قدم اولی را که برداشتم در صحن قمر بنی‌هاشم، پرده‌ها کنار. آن حقیقتی که دنبالش بودم مکشوف شد. آن‌جا فهمیدم که رحمت‌الله‌الواسع امام حسین (ع) و باب این رحمت قمر بنی‌هاشم است و هرچیزی هست از فضل، «فَضْلِ اللَّهِ وَرَحۡمَتِهِۚ فَبِذَٰلِكَ فَلۡيَفَرۡحُوۤا». «حَسَنُ ذَلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشَاءُ». همه‌چیز را می‌برد روی فضل. آن عنایات خاص را روی فضل. خوب فضل دست کیست؟ ابوالفضل کیست؟ ابوالفضل که لقب ساده که نیست. آب. فضل. هرچه فضل دست این است. همه عنایات دست این است. این غروب پنج شنبه توسلی داشته باشیم به محضر بانویی که این ایّام فقدان حضرت عباس را خیلی احساس کرد. تازه معلوم شد جای عباس در این کاروان کجا بود. خیلی خلأ احساس شد این ایّام.
ای، ای، ای فجر من از آسمان. از زخم بی‌شمارت ای بی‌نشان. بگو معراجویی تو در خون. معراجی تو در خون. چسان گذر در از دام آن همه تیغ و سنان. بگو من شرح می‌دهم غم تاج خیمه را. از خنجر شقاوت و ساربان. بگو سر دادم قهقه وقتی که خواندمت. از حنجر شکستت این بار جان. بگو دارن می‌برن در این عصر بدرقه. پشت سر مسافر کوفه اذان بگو. اول زن اسیر بنی‌هاشمی شدن. تا انته. اصل آن بیتی که می‌خواستم بخوانم این بیت است. عباس غیرت من. پاسخ عباس غیرت من از نیزه پاس بر تن‌های حرمله بد ده آمد. ببند دوباره. شب تار من در کوچه‌های هوادار من. بمان. اشک فراق چشم ترم گرفتم. خنجر کشیده غم جگرم گرفتم از... بگو چگونه خداحافظی کنم بغضی گلوی نوحه‌گرم را. ترسم که صاحب‌الزمان آقا جان. ترسم که پای دختر زینب (س). پای حرم را گرفتم. از خیمه‌های سوخته در قلب چادر که رفته روی سرم را گرفته. نیزه زنبش قبر کسی حرف می‌زنم. ناله وجود شانه را گرفتم. ۱۷ سر به نیزه. مرا می‌دهد پرم را گرفتم. اینان که آینه دیوار می‌کشم از. چقدر کار. فدای آن خانه که وقتی دوران پدرش امیرالمؤمنین (ع) خواست برود کنار قبر رسول‌الله (ص)، نقل کردند زینب (س) سن و سالی نداشت. شب بود. همراه با پدرش امیرالمؤمنین (ع). خواست برود زیارت قبر رسول‌الله (ص) با امام حسن (ع) و امام حسین (ع). گفتند امیرالمؤمنین (ع) فرمود: «حسن از جلو حرکت کند، حسین از عقب. زینب میان این دو نفر حرکت کند. محافظت کنند از این ناموس خدا.» شاید هشت، نه سال بیشتر نداشته زینب کبری (س). حرکت کردند. چراغ روشن بود روی قبر رسول‌الله (ص). فرمود: «قبل از این‌که برسید به قبر رسول‌الله (ص)، یک نفر برود این چراغ را خاموش کند. بعد زینب را ببرید کنار قبر رسول‌الله (ص).» پرسیدند: «آقا جان چرا؟» فرمودند: «نمی‌خواهم چشم نامحرم به عقیلم بیفتد.» زینب‌های عراق. زینب آمد تو بازار. آوردن و شادی دیدن و رقصیدن و رفتن. ای وای از این غم حسین. ای وای از این غم حسین. وای از این غم.
سلام علیک یا اباعبدالله و علی الارواح التی حلت بفنائک. علیک منی سلام الله ابداً ما بقیت و لا جعله الله آخر العهد منی لزیارت. السلام علی الحسین و یا علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین. أسئلک اللهم و ندوک یا یا رحمان و یا رحیم یا مقلب القلوب انک علی کل شی قدیر. الهی آمین به حق محمد. یا علی یا فاطمه. به حق فاطمه یا محسن. به حق الحسن. یا قدیم الاحسان. به حق اللهم عجل لولیک الفرج. خدایا در فرج آقامون امام زمان (عج) تعجیل بفرما. قلب نازنینش را از ما راضی بفرما. عمر ما را نوکری حضرتش قرار بده. نسل ما را نوکران حضرتش قرار بده. شهدا، فقها، امام راحل را بر سر سفره با برکت زینب کبری (س) مهمان بفرما. شب اول قبر زینب کبری (س) به فریادمون برسان. در دنیا زیارت در آخرت شفاعت اهل بیت (ع) را نصیب ما بفرما. رهبر عزیز انقلاب حفظ، نصرت عنایت بفرما. هرچه گفتیم و صلاح. آنچه نگفتی و صلاح ما می‌دانی برای ما رقم بزن. بانبی و آله رحم الله من قرء الفاتحة مع الصلوة.

نظرات کاربران

هنوز نظری ثبت نشده است.