جلسه سی و نهم
معرفی
* ولایت پیغمبر و امام، انعکاس مغناطیسی ولایت استقلالی خداست. [ 04:20 ]
* امام حسین(ع) «نار» را بر «عارِ» بیعت با یزید ترجیح داد؛ این منطق توکل است. [ 10:10 ]
* اطاعت از خدا بدون توکل ممکن نیست؛ تکلیفگریزی ریشه در بیاعتمادی به خدا دارد. [ 14:04 ]
* ترس از آینده و محاسبات مادی، مانع اصلی عمل به تکلیف الهی است. [ 18:49 ]
* ما مأمور به وظیفهایم، نه نتیجه؛ دغدغه نتیجه، توکل را نابود میکند. [ 23:22 ]
* پرستش تنها سجده نیست؛ هرکس را اطاعت کنی، همان معبود توست. [ 31:09 ]
* تاریکترین نقطه شرک در تاریخ، محصول تمدن مدرن غرب و انکار کامل خداست! [ 37:02 ]
* حاکمیت مطلق در تکوین و تشریع از آنِ خداست؛ این یعنی؛ برهان توحید در عبادت. [ 46:54 ]
* امام حسین(ع) «نار» را بر «عارِ» بیعت با یزید ترجیح داد؛ این منطق توکل است. [ 10:10 ]
* اطاعت از خدا بدون توکل ممکن نیست؛ تکلیفگریزی ریشه در بیاعتمادی به خدا دارد. [ 14:04 ]
* ترس از آینده و محاسبات مادی، مانع اصلی عمل به تکلیف الهی است. [ 18:49 ]
* ما مأمور به وظیفهایم، نه نتیجه؛ دغدغه نتیجه، توکل را نابود میکند. [ 23:22 ]
* پرستش تنها سجده نیست؛ هرکس را اطاعت کنی، همان معبود توست. [ 31:09 ]
* تاریکترین نقطه شرک در تاریخ، محصول تمدن مدرن غرب و انکار کامل خداست! [ 37:02 ]
* حاکمیت مطلق در تکوین و تشریع از آنِ خداست؛ این یعنی؛ برهان توحید در عبادت. [ 46:54 ]
متن کامل
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ. الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ وَصَلَّى اللَّهُ عَلَى سَيِّدِنَا وَنَبِيِّنَا الْقَاسِمِ الْمُصْطَفَى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّيِّبِينَ وَلَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ مِنَ الْآنَ قِيَامَ يَوْمِ الدِّينِ.
پیشاپیش تبریک عرض میکنم میلاد امام حسین علیه السلام و حضرت عباس علیه السلام و میلاد امام سجاد علیه السلام را. البته تا ما برگردیم و کلاس ادامه پیدا کند، میلاد حضرت علی اکبر علیه السلام را هم خدمت عزیزان تبریک عرض میکنم. انشاءالله که از برکات این ذوات مقدسه بهرهمند باشیم و از شفاعتشان بهرهمند باشیم. هدیه کنیم به محضر منوّر این ذوات مقدسه، خصوصاً حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام، صلواتی. (اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّلْ فَرَجَهُمْ.)
نکتهای که از جلسه قبل ماند، همین عبارت «وَعَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ» بود، در انتهای آیه سیزدهم سوره تغابن. «اللَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ وَعَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ». ربطش با اطاعت از خدا و اطاعت از رسول چیست؟ فرمودند که تأکید همان عبارت «اللَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ» است.
اول یک جملهای را بگویم در مورد این بحث اطاعت. جمله قشنگی است. دیشب میدیدم از مرحوم آیتالله حائری شیرازی (رضوان الله علیه) که انسان متفکری بود، انسان حکیمی بود. نمیدانم با ایشان چقدر آشنا هستید. مطلبی را دیشب میخواندم، دیدم که ایشان همین بحث ما را خیلی قشنگ بیان کردند. فرمودند که یک آهنربا را وقتی شما میگیرید سمت یک آهنی. الان نمیدانم آهنربا دارید یا ندارید؟ (چیزی که آهنربا باشد.) آن آهن اول، مثلاً فرض کنید یک ورقه آهنی، میآید جذب این میشود، به این میچسبد. الان شما یک ورقه آهنی دارید. الان این آهن این را جذب نمیکند، ولی شما... (یعنی این زیرش باز یک ورقه آهنی دیگر است.) یک ورقه آهنی را به آهنربا وقتی که متصل کردید، این در ماشینها معمولاً هست دیگر. آه، این را که به او میزنی میچسبد. این آهن دومی هم چون به این چسبیده، این هم به آن میچسبد. این آهنی که به آهنربا چسبیده، خودش میشود آهنربا. ورقه آهنی وقتی به آهنربا میچسبد، آهن بعدی را که میزنی روی آن، میچسبد. چرا؟ این آهنی که چسبیده، خودش میشود آهنربا. دوباره روی این، آهن بعدی را که میچسبانید، میچسبد. چرا؟ چون آهن دوم دوباره شده آهنربا. صد تا آهن را روی همدیگر همینجور شما بچینید و بیایید جلو، به شرط اینکه عایقی این وسط نداشته باشد، مانع نداشته باشد، همهاش آهن باشد و همهاش جذب آهنربا شده باشد، اینها همهاش آهن بعدی را جذب میکند.
ایشان میفرمودند: این ولایت همین است. ولایت خدا، ولایت پیغمبر، ولایت امام. پیغمبر مثل آن آهنی است که به این آهنربا چسبیده، خودش آهنربا شده. باز آهنی وقتی میآید به آن میخورد، به این آهن میچسبد. همان بحثهایی که دیروز عرض کردیم دیگر. این مثال را دیدم مثال خیلی قشنگی است برای توضیح این مطلب. ولایت، ولایت، ولایتِ خدا، ولایتِ پیغمبر، ولایتِ امام، ولایت فقیه، ولایتِ مؤمن. ببینید، همه اینها همینجور هست.
بله، بله، شدت و ضعف، یا به تعبیری حالا گاهی شدت و ضعف، گاهی هم استقلالی و تبعی. یعنی بالاصاله و بالغیر. ولایت خدا بالاصاله، ولایت پیغمبر بالغیر. اطاعت خدا بالاصاله، اطاعت پیغمبر بالغیر. درست شد؟ یا تبعی و استقلالی. ولایت خدا استقلالی، ولایت پیغمبر تبعی. ولایت خدا استقلالی، ولایت امام تبعی. استقلالی و تبعی.
«وَعَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ». چرا اول اطاعت خدا را فرمود؟ به خاطر اینکه «لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ». جز او الهی نیست که شما بخواهید اطاعتش را بکنید. پس چون جز او الهی نیست، فقط هم بر او باید توکل بکنید. توکل یعنی چه؟ وقتی که آدم یک کسی دیگر را کار خود را به او میسپارد که کار او را اداره کند، حالا یا از او پایینتر است یا از او بالاتر، این میشود توکل. همین وکیل گرفتن خودمان. شما وکیل میگیرید، مثلاً حقتان یک جایی خورده. ماشینی، مثلاً مال شما بوده، ثبت نام کرده بودید، خریده بودید، پولش را داده بودید. آن پول را دادید، ماشین را به شما تحویل ندادند. وکیل میگیرید که این ماشین شما را برای شما بگیرد؛ ماشین را در واقع از چنگ آن ظالم و غاصب خارج بکند. این وکیل کار را بلد است. شما کار را به او میسپاری. میگوید: آقا، تمام این امور مربوط به گرفتن حقم، گرفتن این ماشین، به عهده من. من بلد نیستم، من سر در نمیآورم، من توان ندارم. توان دفاع از خودم را ندارم، چون قانون را بلد نیستم. یا آنقدر زور ندارم، شما زورش را داری، سوادش را داری، سواد حقوقی داری، دانش حقوقی داری. یا مثلاً قدرت نظامی داری. به شمایی که پلیس هستی، این کار را میسپارم. شما حق من را بگیر. میایم دادسرا شکایت میکنم و مثلاً از پلیس هم میخواهم. کلانتری مثلاً میایم به پلیس میگویم که: آقا، این گوشی من را دزدیده. شما ایشان که "شیعه انگلیسی" است از این بحثها. خلاصه. این چی میشود؟ این میشود وکالت، میشود توکل. وکیل گرفتن. به یکی دیگر میسپاریم که او برای ما انجام بدهد.
پس آن وقتی که آدم به کسی واگذار میکند کار را که او کارش را اداره کند، آن وقت اثرش چیست؟ اثرش این است که دیگر آن وقت شما ارادهای نداری. اراده وکیل را میگذاری جای اراده موکل. یعنی این دیگر اختیار تام دارد. حرفی که او بزند حرف شماست. از این به بعد دیگر تو دادگاه شما حرف نمیزنی. پیگیری قانونیاش را که شما نمیکنی. وکیل حرف میزند. وکیل حرفِ که را میزند؟ حرفِ شما را میزند. یا به تعبیری شما حرف زدنت را واگذار کردهای به وکیل. میگوید: آقا، من حرفی نمیزنم تا وکیلم نیاید. چیزی نمیگویم تا وکیلم حرف نزند. من موضعی نمیگیرم. من باید ببینم وکیلم چی میگوید. من سپردم به وکیلم. وکیلم هرچه گفت موضع من است. اینها همهاش میشود. درست شد؟ فعل وکیل میشود فعل موکل. خیلی زیباست، خیلی زیباست. توکل علی الله این شکلی است.
"انا" یعنی من میدانم نه قدرت دارم و نه میدانم و نه میتوانم. درست شد؟ من سر در نمیآورم. تو امور مختلفم هم همین است. من در تأمین رزق خودم این شکلیام. من برای گرفتن حق و حقوق خودم این شکلیام. من وقتی که یک اقدام حقی را انجام میدهم، نسبت به تبعات آن کار این شکلیام. مثلاً فرض بفرمایید که ما به ظالم "نه" گفتیم. ما به آمریکا "نه" گفتیم. بعدش چی میشود؟ بعدش توکل بر خدا. یعنی چه؟ یعنی ما گفتیم: خدایا! تو به ما گفتی که قیام کن، تو به ما گفتی که سرسپرده و تسلیم ترامپ نباشید، تحقیر نشوید، ذلت نپذیرید. میلاد امام حسین علیه السلام (هَیهَاتَ مِنَّا الذِّلَّة)، یا «هیهات من الذُّلة»، ذلت از ما دور است، ما تسلیم نمیشویم. امام حسین فرمود: من "نار" آتش را قبول میکنم، ولی "آر" ننگ را قبول نمیکنم. درست شد؟ "آر" را قبول نمیکنم، "نار" را قبول میکنم. آتش مرگ را قبول میکنم، ولی زیر بار این ننگ و این ذلت نمیروم که امور من دست یزید باشد. یزید برای من تعیین تکلیف کند. جامعه اسلامی، حکمرانیاش دست یزید باشد. یزید خلیفه پیغمبر باشد. کلمهاش آنقدر خندهدار است که آدم خندهاش میگیرد وقتی میخواهد بگوید خلیفه پیغمبر. خلیفه پیغمبر، از صفر تا صد پیغمبر را قبول ندارد، بعد جای پیغمبر نشسته که دستور پیغمبر را برای مردم ابلاغ کند، دستور پیغمبر را در جامعه پیامبر اجرا کند. من زیر بار این ننگ نمیروم. بعدش چی میشود؟ بعدش توکل بر خدا. آقا، آب را میبندند. توکل بر خدا. آقا، توکل بر خدا.
این توکل بر خدا یعنی من دیگر ارادهای نسبت به ما بعد این ندارم. به او سپردم، او اراده کند. و هر آنچه که او انجام بدهد، من به آن راضیام. کار او همان کاری است که من میخواهم. چرا؟ چون او هم علمش را دارد، هم قدرتش را. میداند و میتواند. اگر ببیند خیر و مصلحت من در این است که آب به من برساند، بداند که مصلحت من در این است که من آب به من برسد، میتواند آب برساند، میرساند. اگر ببینم مصلحت من در این نیست که من آب بخورم، مصلحت من در این است که من تشنه کشته شوم، حتماً حتماً مصلحتی در آن است. مصلحت را در پیروزی من ببیند، پیروز میشوم. مصلحت را در کشته شدن من، شهادت من ببیند، شهید میشوم. ولی هرچی که بشود خیر است. چون او خواسته. از قدرت اوست. از علم اوست. میتوانست اوضاع را طور دیگری رقم بزند. قدرتش را دارد. وقتی که میتوانست و برای من اینطور رقم زد، پس فهمیده میشود که این برای من بهتر است. این برای من خیر است. این برای من لازم بوده. من تسلیمم و میبینم که همین هم خیر است. و حسب ظاهر شهادت، مظلومیت، حسب ظاهر آسیب زدن به پیکر امام حسین، هم به خانواده امام حسین، هم به آبروی امام حسین. ولی نتیجهاش چی شد؟ نتیجهاش این شد که عزت او عالم را گرفت. نام او از ازل و ابد را پُر کرد. دنیا و آخرت را پُر کرد. قلوب مؤمنین را پُر کرد. نام او شد نماد آزادیخواهی و عدالتخواهی و شهامت و شجاعت و عزت در عالم. امروز هر که تو عالم یا حسین میگوید و نام امام حسین بر زبان میآورد، یعنی اهل ذلت نیست، اهل عزت است.
آن ور یزید چی شد؟ یک سه سال حکومت کرد با یک پرونده قطور از جنایت. آخر هم کارش تمام شد. همین امروز هم اهل سنت با عزت و احترام از او یاد نمیکنند. افتخار برای هیچ کسی امروز در عالم نیست. یزید اگر یک طایفه اقلیتی که حالا خودشان را تابع معاویه و یزید و به تعبیری سفیانی میدانند، اهل این طایفه اقلیت، آنها هم اَنشاءالله نابود خواهند شد.
خلاصه این میشود اثر توکل. آدمی که میآید طلبه میشود، به حسب ظاهر پشت پا میزند به خیلی از مسائل دنیایی، این میشود همان اطاعت از خدا و پیغمبر. خیلیها اطاعت از خدا و پیغمبر نمیکنند، چون توکل ندارند. تا کسی اهل توکل نباشد، نمیتواند اهل اطاعت از خدا و پیغمبر باشد. بهش میگوید: آقا طلبگی مثلاً واجب است. تکلیف، وظیفه است. شما هم شرایطش را داری، هم استعدادش را داری، هم توانش را داری. حالا من شما دوستان را و مثل شماها را وقتی که میبینم، واقعاً از خودم خجالت میکشم که شما از آن سر دنیا اینجور با این عشق و این علاقه و با این همه سختی خودتان را رساندید که این علوم را یاد بگیرید، این معارف را یاد بگیرید. ماها گاهی تو خانهای هستیم که تو آن خانه درس علم است، درس دین است، همان هم استفاده نمیکنیم. واقعاً خسارت است برای ماها. تو شهری که مثلاً تو شهر قم، محلشان پنج تا مرکز طلبگی است. حوزه علمیه است. توانش را دارد، استعدادش را دارد، استفاده نمیکند. اینها حساب و کتابش سخت است در پیشگاه خدا. چرا اطاعت نمیکند؟ چون توکل ندارد. میگوید: آقا، من اگر آمدم طلبه شدم، ازدواجم چی میشود؟ خانوادهام چی میشود؟ حقوقم چی میشود؟ پولم چی میشود؟ مدرکم چی میشود؟ زندگیام چی میشود؟ میگویند طلبگی گرسنگی دارد، طلبگی سختی دارد. پس فردا اگر به من اقبال نشد، من مثلاً یک منبری معروف نشدم، من یک شخصیت معروف نشدم، آن موقع چهکار کنم؟ من اگر از همین طلب معمولی شدم، کسی من را نمیشناخت، وقت دیگر نه پولی دارم، نه جایگاهی دارم، نه موقعیتی دارم.
اینها توهمات است دیگر، تخیلات انسان است. انسانی که اهل توکل نیست، فکر میکند که پول و قدرت و زندگی و اینها به همین اسباب است. همهاش را تو همین اسباب طبیعی و ظاهری و مادی خلاصه میکند. که مثلاً من اگر رفتم رشته… شما دیدید شاید تو کشورهای شما هم همینجوری باشد، تو ایران رشتههایی که خیلی مورد اقبال مردم است، مثلاً رشته مهندسی، رشته پزشکی. چرا؟ میگویند این پولش خیلی خوب است، درآمدش بالاست. نمیدانم تو کشور شما اینجوری هست؟ مثلاً دکترها و مهندسها اینها خیلی پول دارند. بقیه رشتهها حالا دیگر کمتر، پایینتر. ولی دکتر اگر بشوی خیلی پول داری. مهندس هم، دانشگاه… تازه مهندس هم نه هر مهندسی. الان مثلاً مهندس کامپیوتر، هوش مصنوعی، خیلی درآمد دارند. درست شد؟ مهندس عرض کنم که عمران، معماری، ساختمان، اینجور چیزهایی. بعد شما میبینید این رشتهها متقاضی زیاد دارد، خیلیها دنبال ایناند که بیایند تو این رشته. خواهان زیاد. آن رشتههای دیگر خیلی کسی طرفدارش نیست. خیلی درآمدی توش نیست، پول توش نیست. اینها اسباب ظاهری است.
بعد آدم نگاه میکند، میبیند که خب، خیلیها آمدند این رشته، درس هم خواندند، نه درآمدی، نه شغلی، نه موقعیتی، نه ازدواجی. خیلیها هم از روی تکلیف و وظیفه رفتند آن رشتههایی که توش پول و درآمد و اینها بر حسب ظاهر نبود. خدا دنیای اینها را تأمین کرد، پول هم به اینها رساند، موقعیت هم بهشان داد، مقام هم داد، عزت هم داد، شهرت هم داد. ولی او به خاطر اینها نرفته بود، به خاطر تکلیف رفته بود. آن یکی به خاطر پول رفته بود، به همان پول هم نرسید. خسردنیا و الاخره. دنیایش نابود شد، آخرتش هم که به تکلیف عمل نکرد، آن هم نابود شد. دنیایش که به چیزی نرسید، آخرت هم یقه اش را میگیرند که چرا به تکلیف عمل نکردی؟ وظیفه است.
دوستی داشتیم، خیلی بهش میگفتیم بیا طلبه شو. او حساب و محاسباتی که حالا بیشتر به نظرم محاسبات ظاهری و اینها بود، طلبه نشد و بعد چند وقت هم تصادف کرد، از دنیا رفت. خب، دنیایش آباد شد. البته پسر خیلی خوبی بود، پسر مؤمنی بود. اَنشاءالله که حالا آن طرف هم خدای متعال اوضاع او را خوب قرار بدهد، ولی به هر حال میتوانست. میتوانست طلاب بشود. میشد. حالا طلبگی به عنوان یک نمونه، صد تا کار دیگر هم هست. آن جاهایی که ما تکلیف داریم، این میشود اطاعت از خدا و پیغمبر. مگر قرآن نفرموده: «فَلَا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ طَائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ»؟ این مگر تکلیف نیست؟ مگر دستور خدا نیست؟ خب، أطیع الله را نمیتواند انجام دهد. چرا؟ چون توکل ندارد. آدمی که اهل توکل نیست، نمیتواند به تکلیف عمل کند. آقا، شغلم چی میشود؟ جایگاهم چی میشود؟ آخه به من فحش میدهند. آخه بیرونم میکنند. آخه بهم زن نمیدهند. برم یک پولی، یک درآمدی، یک جایگاهی، یک شغلی، یک مدرکی داشته باشم که هر جا خواستگاری رفتم بهم زن بدهند. این فکر میکند که عامل علت تامه رسیدن به همسر خوب، مدرک است. کدام مدرک؟
برای اینکه همین توهم را بشکند، هم به خودش نشان میدهد، هم صد تا مورد جلو چشممان میگذارد که ببین اینها با مدرک خوب رفتند چه ازدواجی نصیبشان شد؟ و صد تا نمونه میگذارد، ببین اینها با مدرک پایین رفتند چه همسر خوبی نصیبشان شد؟ علت تامه پول و موقعیت و مدرک و اینها نیست. یکی دیگر باید بخواهد. البته لزوماً هم همسر خوب، آنی که تو فکر میکنی نیست. ممکن است همسر خوب برای شما یک کسی باشد که پدر شما را در بیاورد. درست شد؟ چرا؟ چون رشد شما در این است. خوب با خوش فرق میکند. «خوش» کلمه فارسی است. شنیدید؟ با «خوب» عراقیها میگویند خوشرو. خوب و خوش فرق میکند. ما فکر میکنیم آنی که خوش است، خوب است. نه، لزوماً آنی که خوش است، خوب نیست. «عَسَى أَنْ تُحِبُّوا شَيْئًا وَهُوَ شَرٌّ لَكُمْ وَعَسَى أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئًا وَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ». چقدر این آیه مهم است. یک وقتهایی است شما از یک چیزی خوشتان میآید، ولی برایتان بد است. یک وقت از یک چیزی خوشتان نمیآید، ولی برایتان خوب است. لزوماً آن همسری که خوشت میآید، همسر خوب نیست که. هر همسری که شما فکر کنی به چشم شما خوش است، فکر کنی که خوب است. مثلاً آن آقا رفت با آن خانم ازدواج کرد که در نگاه من آن خانم خیلی خوش است، حتماً خانم خوب است. نه، هر خوشی خوب نیست. ممکن است یک کسی رشدش، پیشرفتش تو همین همسری باشد که به حسب ظاهر خوشاخلاق نیست. ما دیده بودیم اولیای الهی، خوبانی را که گاهی منزلشان میرفتیم، خانم شروع میکرد توهین کردن، داد زدن سرش، بد و بیراه گفتن بهشان.
در مورد یکی از بزرگان معروف. این داستان حالا شاید افسانه باشد، ولی به هر حال داستان معروفی است. شاید هم واقعیت داشته باشد. یکی از بزرگان، حالا اسمش را نمیآورم، از بزرگان قدیمی ایرانی. یک کسی مرید ایشان بود. دنبالش میگشت. آمد و رفت شهر ایشان و شهری سمت شاهرود بود. رفت آنجا و شهر ایشان و روستای ایشان و خانهاش را پیدا کرد. در زد. خانم آن آقا آمد دم در. آن شخص گفت: آمدم شیخ را ببینم. گفت: کدام شیخ؟ گفت: فلانی. گفت: «ای خدا لعنتش کند، ای خدا فلانش کند.» شروع کرد کلی توهین کردن به این آقا. آن شخص میگوید: میگفت: «من تعجب کردم. مگر خانه ایشان نبود؟ این چرا پس آنقدر دارد بدش را میگوید؟» گفتم: حالا من کجا میتوانم پیدایش کنم؟ گفت: «برو تو این بیابان، شاید تو بیابان باشد.» آمدم تو بیابان، دیدم یک آقایی سوار بر یک شیری دارد میآید. شیر تو بیابان! تعجب کردم. نزدیک که رسید، گفتم: «شما از آقای فلانی خبر ندارید؟» گفت: «خودم هستم.» گفتم: «شما سوار بر شیر تو بیابان؟» گفت: «در خانهام رفتی؟» گفتم: «آره.» گفت: «همسرم را دیدی؟» گفت: «آره.» گفت: «بداخلاقیاش را دیدی؟» گفت: «آره.» گفت: «اینی که من سوار بر این شیرم، چون آن گرگ را تحمل کردم در خانه، آن اخلاق را تحمل کردم، خدا همچین مقامی به من داده که حالا اصطلاحاً بهش میگویند ولایت تکوینی.» درست شد؟
خلاصه آقا، ذهنیتهای غلط ماست که باعث میشود توکل پیدا نکنیم. وقتی توکل پیدا نکردیم، اطاعت نمیتوانیم بکنیم. کی میتواند اهل اطاعت بیچونوچرا از خدا و پیغمبر باشد؟ اونی که اهل توکل است. «وَعَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ». بسپارد به او. آقا، بعدش چی میشود؟ بعدش شما چهکار دارید؟ ما به وظیفه مأموریم. خدا رحمت کند حضرت امام (رحمت الله علیه). این جمله از ایشان خیلی زیاد گفته شده است. یعنی ایشان زیاد میفرمود و خیلی جمله عمیق و مهمی است: «ما مأمور به وظیفهایم، مأمور به نتیجه نیستیم.» معنایش همین است. یعنی بعدش به ما چی میدهند؟ ما چون تا آن بعدش برایمان معلوم نشود، اصلاً احساس تکلیف نمیکنیم، احساس وظیفه نمیکنی. ما وظیفه را همان میدانیم که بعدش را بدانیم. که مثلاً اگر بدانم فلان جا فلان کار را انجام بدهم، بدانم اگر این کتاب را بنویسم پرفروش میشود، میگویم وظیفه است که بنویسم. الان دیگر وظیفه شد، چون پرفروش است. ولی اگر ندانم که آن فروشش چقدر است، دیگر نمیتوانم فکر کنم که وظیفه هست یا نیست. چون من به چیز دیگری کار ندارم، وظیفه فقط به همان سود و آن منفعتش کار دارم. اگر سودش باشد میشود وظیفه. سودش نباشد، دیگر وظیفه نیست.
منبری باشد که شلوغ باشد، میگویند وظیفه است، خیلی جمعیت میآید. اگر کسی دیگر نیاید، میگویم کسی نمیآید. کسی نمیآید، وظیفهای نداریم. مگر وظیفه به این است که بند به این است که کسی میآید یا نمیآید؟ گاهی وظیفه شما یک حرف... وظیفه شماست که یک حرفی را بزنید، ولو هیچ احدی در این عالم این حرف شما را خریدار نباشد. مثل حضرت یونس، مثل حضرت نوح، مثل حضرت لوط. وظیفه بود. یک وقتی هم خیلیها طرفدار و خواهان این حرف شما هستند، ولی وظیفه نیست. طرفدار زیاد دارد، اقبال زیاد است، به بهشت میرسیم. ولی وظیفه نیست. وظیفه سکوت است. وظیفه کتمان است. وظیفه مداراست. مثل امیرالمومنین علیه السلام در سقیفه. درست شد؟ وقتی وظیفه را فهمیدی، دیگر با نتیجه کار نداریم. بعدش چی میشود؟ مهم نیست. بعدش با خداست. این میشود چی آقا؟ میشود توکل. تا توکل نباشد، اطاعت نیست.
علامه میفرماید: این توکل خودش اطاعت است. چون خودش را تسلیم میکند به او میسپارد. میگوید: هرچی تو بخواهی. هر کاری تو بگویی. هر کاری تو میخواهی انجام بده. اطاعت هم سپردن بود دیگر. من خودم را میسپردم. در اطاعت گفتم: من تصمیم نمیگیرم، تو تصمیم بگیر. پس اصلاً روح اطاعت و توکل یک چیز است. آن هم این است که خودت را بسپاری. بیچونوچرا، بیابهام، بیسؤال، بیشک و تردید، کامل تسلیم کنیم. درست شد؟
آقا، وقتی که اینطور شد، مؤمن باید فقط بر خدا توکل کند. این از این بحث. مبحث بعدی در مورد پرستش خداوند است. اطاعت صحبت کردیم، در مورد ولایت اطاعت صحبت کردیم، بحث بعدی میشود پرستش. جانم؟ امر موکل میشود امر وکیل. یعنی موکل امر خودش را دستور بدهد به وکیل. آره، آره، بله. یکی دیگر از آثار توکل این است. البته توکل خودش مراتب دارد. در مراتب عالی و بالا بله. یعنی اصلاً او خودش برای خودش تصمیمی ندارد. بله.
امام حسین علیه السلام به حضرت امام سجاد علیه السلام فرمودند که: در چه حالی هستی؟ چی میخواهی از من؟ حضرت عرض کردند که: آنی که میخواهم این است که چیزی نخواهم. خواستهام این است که چیزی نخواهم. امام حسین فرمودند: «تو شبیه پدرم حضرت ابراهیم هستی که او این شکلی تسلیم خدای متعال بود که خواستهاش نخواستن بود. خواستهاش این بود که چیزی نخواهد. در برابر خدا چیزی نخواهد. او بخواهد، من فقط این را میخواهم که هرچی...» این را میخواهم که من هیچی نگویم. توکل! این توکل تو مناطق عالیاش است. مناطق بلند که اصلاً دیگر ارادهای ندارد، تصمیمی ندارد.
به یک آقایی گفتند: شما چی باعث شد که تحول روحی و باطنی پیدا کردی؟ قدیمی گفتش که: من رفته بودم بازار برده بخرم. به بازار برده رفتم. یک بردهای را پیدا کردم. ازش پرسیدم: «اسمت چیه؟» گفت: «هرچه تو نامی.» یعنی هرچی تو اسم من را بگذاری. گفتم: «عجب! فردا اینجوری ندیده بودیم.» بعد اسم دارد. گفتم: «قیمتت چنده؟» گفت: «هرچقدر تو بدهی.» گفتم: «شغلت چیه؟» گفت: «هر کاری که تو بگویی.» گفتم: «کجا اسکانت اقامتت است؟» گفت: «هرجایی که تو بگویی.» گفتم: «این چه جور است؟ من ندیدهام تا حالا برده این شکلی باشد.» برده اسم دارد، نشان دارد، قیمت دارد، کارش معلوم است. گفت: «من بردهام.» برده در اختیار مولاست. برده که از خود چیزی ندارد. میگوید: «من نشستم و گریه کردم، متحول شدم.» گفتم: «عجب! این که یک بندهای مثل من است، چون خودش را برده من میداند، با من این شکلی رفتار میکند. حالا منی که بنده خدایم، حقیقتاً بنده خدا با خدا اینجوری نیستم.» «گرچه تو بگویی، هرچی تو بخواهی، هرچی تو دستور بدهی.» من تعیین تکلیف میکنم. من تازه دعا هم که میکنم، دعا نمیدانم اظهار فقر بکنم. من تو دعا میرم تعیین تکلیف میکنم برای خدا که این را میدهی وگرنه دیگر نمیآیم. وگرنه دیگر نه من نه تو، دیگر با تو کار ندارم. خیلی هم خوشحالیم که ما اهل دعاییم، اهل مناجاتیم، اهل توسلایم. توسل من که آنجا گدایی در برابر امام رضا و امام حسین نیست. توسل من آنجا میرم برای امام رضا، امام حسین چک میکشم، بهشان میدهم. فردا به قول ما پاس میکنید این شکلی. پولش را میریزید. نمیرم خودم را تسلیم کنم. بین دو تا خیلی تفاوت است.
خب، نکته بعدی در مورد پرستش خدای متعال است. مهمترین مرتبه توحید این است که انسان در الوهیت قائل به توحید باشد. یعنی اله را یک نفر بداند. الهی آن کسی است که شایسته پرستش است. یعنی من همه وجودم بشود غرق در توجه و تذلل و خضوع و خشوع در برابر این. دیگر از اطاعت هم بالاتر است. پس ما اطاعت داریم. یک عبادت داریم. البته جلسه قبل گفتیم که اطاعت هم یک جور عبادت است. شما به هر حال هر کسی را که اطاعت کنید، به نحوی دارید او را عبادت میکنید. یعنی بسته به اینکه دستور کیست، دستور چیست. ولی اینجا به طور خاص پرستش و عبودیت و عبادت میشود آن حالی که انسان اوج تواضع و کرنش و محبت و انقیاد و تسلیم در برابر یک کسی، خاکساری محض. دیدید میگویند: آقا این فلانی، فلانی را میپرستد. عاشق او نیست، این او را میپرستد. میپرستد یعنی اصلاً حرفی روی حرف نمیزند، همه توجهش غرق به این است. در برابر این هیچ حرفی نیست، هیچ تعینی نیست، هیچ اظهاری نیست، هیچ اظهار نظری نیست. هیچ، اصلاً هیچِ هیچ در برابر این. آن وقتی که آدم در برابر کسی و چیزی خودش را هیچِ هیچ فرض کرد، این میشود پرستش. حالا آن میشود اله شما. درست شد؟
هوا! این هم اله بود دیگر. حالتی که انسان شیفته است، سرسپرده است، دلسپرده است. این هم میشود اله. ولی آن اوجش، اینها البته الهه دروغین است. یک اله واقعی هست: لا إله إلا الله. یک اله واقعی است، آن هم الله تبارک و تعالی. خداست که شایسته پرستش است. در مقام عمل فقط او را باید بپرستد. همه عالم هم دارند او را میپرستند. اله همه عالم، خدای متعال، اله العالمین دیگر. قرآن اشاره دارد. قرآن کریم تصریح دارد بر توحید در الوهیت. در آیه پنجاه و یک سوره نحل: «وَ قَالَ اللَّهُ لَا تَتَّخِذُوا إِلَهَيْنِ اثْنَيْنِ». دو تا اله انتخاب نکنید. «إِنَّمَا هُوَ إِلَهٌ وَاحِدٌ». خدا یک اله است. یک اله تو عالم بیشتر نیست. الهه نداریم ما. چند تا اله نداریم. یک اله. «فَإِيَّايَ فَارْهَبُونِ». حالا که یک اله است، آن هم منم. پس فقط نسبت به من رَهبَت داشته باشید. یعنی آنی که باید در برابرش رَهبانیت داشته باشید و تسلیمش باشید، حرف گوش کنش باشید، خودتان را به او بسپارید، این میشود خدای متعال.
خب، مشرکین عادت داشتند به پرستش دو تا اله. اعتقاد داشتند که دو تا الهه. علامه در جلد دوازده، صفحه دویست و شصت و نه میفرمایند که: یک الهه ایجاد قبول داشتند، یک اله عبادت. الهه ایجاد فقط خلق میکرد. غربیها بهش میگویند چی؟ ساعتساز لاهوتی. میگویند عالم را خلق کرده، گذاشته کنار. ساعتساز. این آفرینش به دستش بود. یک اله اله عبادت که عالم را تدبیر میکند. ربوبیت و تدبیر عالم با اوست. لذا این اومانیسمها که انسان را همهکاره عالم میدانند، اینها خیلیهایشان هم منکر خدا نیستند. نمیگویند خدا نیست. میگویند خدا خلق کرد. البته تا زمان داروین این قضیه مطرح بود که خدا خلق کرده. نیوتن و دکارت و اینها این ساعتساز لاهوتی را قبول داشتند. به داروین که رسید، گفت: نه دیگر، حتی خالق هم لازم نیست. خود این ماده تکامل پیدا کرده. همینجور آمده جلو. نظریه تکامل را مطرح کرد و میگوید که نیازی نیستش که از اول یک خالق داشته باشد. همان ماده از اول آمده هی پیشرفت کرده. حالا هزار تا اشکال وارد است به این حرف که اینجا الان جایش نیست.
خلاصه، حالا باز یک زمانی مشرک بودند. دو تا اله قبول داشتند. قدیمیترها که امکانات نبود، زمان پیغمبر اینها خیلی بندگان خدا حرفشان ساده بود. میگفتند که: یک خدا عالم را ایجاد کرده، یک خدا عالم را اداره میکند. جلوتر آمد. تا یکی دو قرن پیش میگفتند که دو سه قرن پیش میگفتند که یک خدا عالم را آفریده، انسان هم عالم را اداره میکند. الان دیگر پیشرفتهتر شده. الان به توحید رسیدند. یعنی حتی خالقی هم نیست. یکی کلاً تو عالم، آن هم انسان است. همهکاره عالم. گفتش که مرحوم شیخ جعفر شوشتری که عالم بزرگی بود. ایشان بالای منبر گفتند: «مردم، ۱۲۴ هزار پیغمبر آمدند شما را دعوت به توحید کردند. من میخواهم شما را دعوت به شرک کنم.» همه تعجب کردند. پچپچ شد بین مردم. «چی میگوید حاج آقا؟ این حرفا چیه؟ زشت است این حرفا. بالای منبر چی دارد میگوید؟ چی میگویی؟ منظورت چیه؟» گفت: «انبیا آمدند گفتند فقط خدا را بپرستید، گوش نکردید. الان کار شما به جایی رسیده که فقط غیر خدا را میپرستید. من آمدم بگویم یک کمی هم خدا را بپرستید. یک کمی هم خدا باشد. حالا کامل شده غیر خدا. آنها آمدند گفتند کامل خدا را بپرستید، شما کامل دارید غیر خدا را میپرستید. یک کمی هم خدا حالا کنارش. من دعوت به شرک میکنم شما را.»
حالا الان کار غرب به اینجا رسیده که شده توحید خالص. هیچی از خدا توش نیست. باز قدیم، زمان پیغمبر، یک الهی بود، یک غیر الله هم قائل بودند. الان هیچ اللهی، اصلاً هیچی برای الله. «مَا لَكُمْ لَا تَرْجُونَ لِلَّهِ وَقَارًا». هیچی برای خدا قائل نیستید. هیچ جایگاهی، شأنی، اصلاً وجودی قائل نیستید. باز مشرکین زمان پیغمبر برای خدا یک وجودی قائل بودند. یک اللهی هست، ولی رب نیست، کارهای نیست. (معاذ الله). الان میگویند انسان همهکاره است. الهی هم نیست. این دیگر اوج شرک است. یعنی عالم. من فکر نمیکنم در طول تاریخ عالم این حد از شرک تا به حال به خودش دیده باشد. این حد از فساد عملی و فساد اعتقادی تاریخ سابقه نداشته است. یعنی گزارشهایی که از تاریخ به ما رسیده، امتهایی را که قرآن ازشان حکایت میکند و تاریخ ازشان حکایت میکند، ما هیچ امتی را، مثل هیچ ملتی را، هیچ تمدنی را مثل این چیزی که امروز در غرب میبینیم—حالا غرب هم لزوماً غرب جغرافیایی نیست دیگر. فرهنگ غربی، تمدن غربی، شرق را هم گرفته. ژاپن هم فرهنگ و تمدنش، تمدن غربی است. چین هم فرهنگ و تمدنش، غربی است. غرب آنها مثلاً حالا عیسی مسیح را قبول دارند، اجمالاً بعضیهایشان. اینها قبول ندارند. ولی عملاً همین است. آن چیزی که بر عالم حاکم است: مدیر عالم تکنیک، تکنولوژی و انسان. خدایم ما که باهاش کار نداریم و مهم هم نیست که باشد یا نباشد. ولی به نظر من میآید که نباشد. بلکه میگوییم نیست. الهی هم نیست. نیازی نیست باشد. باشم و نباشم هم فرقی به حال ما نمیکند.
این اوج شرک است، اوج کفر. تا به حال اینقدر بشر در طول تاریخ طغیان نکرده بود در برابر خدای متعال. یک زمانی لااقل الله را به عنوان خالق قبول داشتند: «وَلَئِن سَأَلْتَهُم مَّنْ خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ». آنها هم اگر ازشان، مشرکین قریش، سؤال میکردید: خالق آسمانها و زمین کیست؟ میگفتند: الله. الان از اینها سؤال میکنی خالق آسمانها و زمین کیست؟ همین الله به عنوان خالق هم قبول ندارند، همین هم نمیگویند. دیگر اوج شرک است. و نه تنها ما این را قبول نداریم خالق از مدبر جدا باشد، بلکه میگوییم خالق و مدبر یکی است و همان یکی هم شایسته عبادت و پرستش است. درست شد آقا؟
مطلب بعدی این است که خدای متعال در قرآن ما را دعوت به توحید وقتی میکند، اصل توحید هم همین توحید است آقایان عزیزان. اصل معنای توحید که گفته میشود، این توحید مد نظر است: توحید در پرستش، در عبادت. آن یکیها هم به همین برمیگردد. یعنی توحید در ولایت، توحید در اطاعت. دو تایی که قبلاً گفتیم برمیگردد به توحید در عبادت. چون الهی جز او نیست و کسی جز او شایسته پرستش نیست. برای همین کسی جز او هم شایسته اطاعت نیست. کسی جز او هم شایسته ولایت نیست. در قرآن استدلال کرده بر این مطلب. در سوره مبارکه قصص، آیه هفتاد میفرمایند که: «وَهُوَ اللَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ لَهُ الْحَمْدُ فِي الْأُولَى وَالْآخِرَةِ». او اللهی است که الهی جز او نیست. «لَهُ الْحَمْدُ فِي الْأُولَى وَالْآخِرَةِ». در تمام این عوالم، چه عوالمی که الان درش هستید، چه عوالمی که بعداً باهاش مواجه میشوید، چه دنیا، چه آخرت، چه عوالم پایین، چه عوالم بالا، حمد فقط از آن اوست. «وَ لَهُ الْحُكْمُ». حکم هم فقط از آن اوست. «وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ». ببینید! وقتی که ما «حق التخییر» مقدم میشود، ازش چی فهمیده میشود؟ حصر، انحصار. نمیفرماید «الْحَمْدُ لَهُ فِي الْأُولَى وَالْآخِرَةِ». نه، «لَهُ الْحَمْدُ». نمیفرماید «الْحُكْمُ لَهُ». نه، «وَلَهُ الْحُكْمُ». نمیفرماید «تُرْجَعُونَ إِلَيْهِ». «وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ». سه بار «حق التخییر» را مقدم کرده است. میشود ازش اینها را فهمید. همه هم بعد، آن «الف و لام»ی هم که دارد، ازش هم اطلاق فهمیده میشود، هم عموم. «الف و لام» جنس. جنس حمد، تمام حمد فقط مال خداست. جنس حکم، تمام حکم فقط مال خداست. رجوع هم فقط به سمت خداست. اینها استدلال برای توحید در عبادت است.
خب، من یک سه چهار دقیقه این را توضیح بدهم، دیگر وقتمان تمام میشود و بقیهاش میماند برای دو هفته بعد اَنشاءالله. علامه میفرمایند که سه جمله: «لَهُ الْحَمْدُ»، «لَهُ الْحُكْمُ» و «وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ» بیانکننده انحصار لیاقت پرستش برای خدای متعال است. یک نفر است که فقط او لایق پرستش است. آن هم خدای متعال. خب، چه شکلی فهمیده میشود؟ تک تک میخواهد توضیح بدهد. من اگر بتوانم اَنشاءالله تو سه چهار دقیقه سریع اینها را توضیح بدهم، این بحث را تمام میکنیم.
اول: «لَهُ الْحَمْدُ». همه حمد از آن خداست. حمد در برابر چیست آقایان عزیزان؟ حمد. حمد در برابر کمال است. ما یک حمد داریم، یک مدح داریم. درست شد؟ فرض بفرمایید که شما یک تابلوی نقاشی زیبا... خود شما نقاشی میکنید. بین شما کسی نقاش نیست، اهل نقاشی نیست. مثلاً عکاسی میکنید. یک تصویر بسیار زیبایی را بعد این را چاپ میکنید برای بنده میآورید، هدیه میدهید. درست شد؟ من اول از شما تشکر میکنم بابت اینکه شما به من هدیه دادید. شما را مدح میکنم بابت اینکه به من هدیه دادید. شکر میکنم و مدح میکنم. یک مرحله بالاتر، شما را حمد میکنم، ستایش. یک ستایش داریم، یک سپاس داریم. تو فارسی هم میگوییم مدح و شکر میشود سپاس. ولی حمد میشود ستایش. یک بار من از شما سپاس، یعنی سپاسگزار میشوم از شما. تشکر میکنم. یک بار شما را ستایش میکنم. میگویم: «عجب هنری! باریکلا! نقاش هنرمندی هستی شما. چه توانی داری در خلق اثر هنری!» این دیگر تشکر بابت هدیه نیست. این کمال شما را دارم ستایش میکنم. حالا همه حمد از آن خداست. معنایش این است که همه کمال از آن خداست. و شما هر وقت هر جای عالم هر کمالی را که ستایش کردید، چه بدانی چه ندانی، چه بخواهی چه نخواهی، دارید خدا را ستایش میکنید.
شما میگویید که مثلاً این در را چقدر خوب ساختند. به حسب ظاهر که را ستایش میکنید؟ آن کسی که نجار این چوب بوده و این در را ساخته. به حسب ظاهر او را ستایش میکنید. ولی بر اثر واقعی، که را ستایش میکنیم؟ خدا را. چون کمال مال اوست. پس این میشود «لَهُ الْحَمْدُ». وقتی که همه کمال از آن او بود، همه حمد هم از آن او میشود. کسی که همه حمد از آن اوست، فقط او شایسته پرستش است. استدلال اول. درست شد؟ هر نعمتی که در عالم باشد، از جانب خداست. هر کمالی که در دنیا و آخرت باشد، نعمت از جانب خداست. و این ستایش برمیگردد به خدا. کار خداست. شما میگویید: «آقا، چه هواپیمایی آمریکا ساخته! با چه سرعتی میرود! با چه امکاناتی!» آمریکا ساخته. آمریکا را کی ساخته؟ آن ذهن خلاقی که این را ساخته. آن ذهن را کی ساخته؟ این قدرت تفکری که توانسته این هواپیما را بسازد. آن قدرت تفکر را کی ساخته؟ آن هوش را کی ساخته؟ آن تصور را در آن ذهن کی ایجاد کرده؟ این میشود کمال خدای متعال. همهاش میشود نعمت. همهاش میشود از جانب او. وقتی این شکلی است، حالا ما چرا آمریکا را میپرستیم؟ چون امکانات دارد، چون تکنولوژی دارد، چون این همه کمالات ازش میبینیم. که وقتی همه کمالات را میبینیم، باید هم بپرستیمش. وقتی فهمیدیم این همه کمالات مال خداست، آن وقت دیگر این را نمیپرستیم، او را میپرستیم. جمال هر کدام از این نعمتها برگشتش به کمال خدای متعال است. برگشتش به صفات ذاتی خدای متعال است. پس فقط خداست که سزاوار پرستش است. این یک.
آن دو تا هم سریع بگویم: «وَ لَهُ الْحُكْمُ». خدا مالک مطلق همه عالم است. غیر از او کسی مالک چیزی نیست. اگر هم کسی اجازه تصرف دارد در عالم، خدا بهش اجازه داده. اگر هم کسی مالک چیزی در عالم است، این را خدا مالکش کرده. ملکیتش مال خداست. وقتی هم خدا مالکیت بدهد، باز هم خود خدا مالک است. بله، شما مالکی. مالکیت اعتباری است، مالکیت ظاهری است، مالکیت حقیقیاش مال خداست. مالک بودن خدا شامل مرحله تشریع هم میشود. خدا هم مالک این هستی است و هم مالک دستور دادن و مالک قانون است. قانون استفادهاش. یک وقت هست میگوییم که: آقا، این گوشی را شما مالکش هستی، ولی قانون استفاده از این گوشی، فرض کنید الان مثلاً در این مدرسه، در این حوزه، قانون که استفاده از گوشی در کلاس ممنوع است. مال خودمان است. میگوید: ببین، این مال تو هست، ولی قانون استفاده از گوشی تو کلاس دیگر مال تو نیست. مال مدیر این مجموعه است. حالا خدای متعال هم مالک این عالم است، هم مالک قوانین این عالم است. او تعیین میکند از این چه شکلی استفاده کنیم. خلق کرده. حالا با خودت است، هر جور دلت خواست استفاده کنی. وقتی این شکلی شد، پس باید فقط او را بپرستی. تسلیم او باشی، تسلیم قانون او.
سومیاش: «إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ». رجوع به سمت خداست. یعنی چه؟ یعنی حساب و کتاب با اوست. جزا با اوست. خدا مرجع است. خدا حسابگر است. خدا سزا دهنده است. فقط خداست که حساب و کتاب میکند. فقط مرجع ما. ما رجوعمان فقط با اوست. با آن کسی که سر و کار داریم، فقط خداست. ما فقط به یک نفر باید جواب پس بدهیم. آن هم خدای متعال است. وقتی که این شکلی است، پس از الان فقط او را بپرستید که آن روزی که از شما پرسید: «چرا این کار را کردید؟» بگویید: «چون تو گفتی. چون تسلیم تو بودم. چون تابع تو بودم.» درست شد؟ این تا اینجا. اَنشاءالله آیه بعدی که استدلال برای توحید است، دو تا آیه دیگر هنوز داریم: آیه ۶۲ غافر و آیه ۶ سوره زمر را که اَنشاءالله جلسه بعد بین آیات خواهیم پرداخت.
و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهر.
----------------------------
منابع :
[آیه قرآن] سوره تغابن، آیه ۱۳ — «اللَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ ۚ وَعَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ»
[آیه قرآن] سوره توبه، آیه ۱۲۲ — «...وَمَا كَانَ الْمُؤْمِنُونَ لِيَنفِرُوا كَافَّةً ۚ فَلَوْلَا نَفَرَ مِن كُلِّ فِرْقَةٍ مِّنْهُمْ طَائِفَةٌ لِّيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ...»
[آیه قرآن] سوره بقره، آیه ۲۶۹ — «...وَمَن يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ أُوتِيَ خَيْرًا كَثِيرًا...»
[آیه قرآن] سوره نحل، آیه ۵۱ — «وَقَالَ اللَّهُ لَا تَتَّخِذُوا إِلَٰهَيْنِ اثْنَيْنِ ۖ إِنَّمَا هُوَ إِلَٰهٌ وَاحِدٌ ۖ فَإِيَّايَ فَارْهَبُونِ»
[آیه قرآن] سوره نوح، آیه ۱۳ — «مَّا لَكُمْ لَا تَرْجُونَ لِلَّهِ وَقَارًا»
[آیه قرآن] سوره زخرف، آیه ۸۷ — «وَلَئِن سَأَلْتَهُم مَّنْ خَلَقَهُمْ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ...»
[آیه قرآن] سوره قصص، آیه ۷۰ — «وَهُوَ اللَّهُ لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ ۖ لَهُ الْحَمْدُ فِي الْأُولَىٰ وَالْآخِرَةِ ۖ وَلَهُ الْحُكْمُ وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ»
[آیه قرآن] سوره آل عمران، آیه ۹۲ — «لَن تَنَالُوا الْبِرَّ حَتَّىٰ تُنفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ...»
[داستان/حکایت تاریخی] مرحوم آیتالله حائری شیرازی برای توضیح مفهوم ولایت، مثال آهنربا و ورقههای آهن را به کار میبردند. وقتی یک ورقه آهن به آهنربا میچسبد، خود آهنربا میشود و آهن بعدی را جذب میکند و این سلسله ادامه مییابدhttp://www.haerishirazi.com.
[حدیث/روایت] امام حسین (ع) فرمودند: «هَيْهَاتَ مِنَّا الذِّلَّةُ». (مثیر الأحزان , جلد۱ , صفحه۵۴)
[داستان/حکایت تاریخی] امام حسین (ع) از امام سجاد (ع) پرسیدند چه میخواهی و ایشان پاسخ دادند: «میخواهم که چیزی نخواهم». امام حسین (ع) او را به حضرت ابراهیم (ع) تشبیه کردند که تسلیم محض خداوند بود (روضة الواعظین , جلد۱ , صفحه۱۷۱).
[داستان/حکایت تاریخی] مرحوم شیخ جعفر شوشتری بالای منبر گفتند: «مردم، ۱۲۴ هزار پیغمبر آمدند شما را دعوت به توحید کردند، من میخواهم شما را دعوت به شرک کنم.» چون مردم فقط غیر خدا را میپرستیدند و او میخواست حداقل کمی هم خدا را بپرستند.https://www.hawzahnews.com
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ. الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ وَصَلَّى اللَّهُ عَلَى سَيِّدِنَا وَنَبِيِّنَا الْقَاسِمِ الْمُصْطَفَى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّيِّبِينَ وَلَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ مِنَ الْآنَ قِيَامَ يَوْمِ الدِّينِ.
پیشاپیش تبریک عرض میکنم میلاد امام حسین علیه السلام و حضرت عباس علیه السلام و میلاد امام سجاد علیه السلام را. البته تا ما برگردیم و کلاس ادامه پیدا کند، میلاد حضرت علی اکبر علیه السلام را هم خدمت عزیزان تبریک عرض میکنم. انشاءالله که از برکات این ذوات مقدسه بهرهمند باشیم و از شفاعتشان بهرهمند باشیم. هدیه کنیم به محضر منوّر این ذوات مقدسه، خصوصاً حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام، صلواتی. (اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّلْ فَرَجَهُمْ.)
نکتهای که از جلسه قبل ماند، همین عبارت «وَعَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ» بود، در انتهای آیه سیزدهم سوره تغابن. «اللَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ وَعَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ». ربطش با اطاعت از خدا و اطاعت از رسول چیست؟ فرمودند که تأکید همان عبارت «اللَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ» است.
اول یک جملهای را بگویم در مورد این بحث اطاعت. جمله قشنگی است. دیشب میدیدم از مرحوم آیتالله حائری شیرازی (رضوان الله علیه) که انسان متفکری بود، انسان حکیمی بود. نمیدانم با ایشان چقدر آشنا هستید. مطلبی را دیشب میخواندم، دیدم که ایشان همین بحث ما را خیلی قشنگ بیان کردند. فرمودند که یک آهنربا را وقتی شما میگیرید سمت یک آهنی. الان نمیدانم آهنربا دارید یا ندارید؟ (چیزی که آهنربا باشد.) آن آهن اول، مثلاً فرض کنید یک ورقه آهنی، میآید جذب این میشود، به این میچسبد. الان شما یک ورقه آهنی دارید. الان این آهن این را جذب نمیکند، ولی شما... (یعنی این زیرش باز یک ورقه آهنی دیگر است.) یک ورقه آهنی را به آهنربا وقتی که متصل کردید، این در ماشینها معمولاً هست دیگر. آه، این را که به او میزنی میچسبد. این آهن دومی هم چون به این چسبیده، این هم به آن میچسبد. این آهنی که به آهنربا چسبیده، خودش میشود آهنربا. ورقه آهنی وقتی به آهنربا میچسبد، آهن بعدی را که میزنی روی آن، میچسبد. چرا؟ این آهنی که چسبیده، خودش میشود آهنربا. دوباره روی این، آهن بعدی را که میچسبانید، میچسبد. چرا؟ چون آهن دوم دوباره شده آهنربا. صد تا آهن را روی همدیگر همینجور شما بچینید و بیایید جلو، به شرط اینکه عایقی این وسط نداشته باشد، مانع نداشته باشد، همهاش آهن باشد و همهاش جذب آهنربا شده باشد، اینها همهاش آهن بعدی را جذب میکند.
ایشان میفرمودند: این ولایت همین است. ولایت خدا، ولایت پیغمبر، ولایت امام. پیغمبر مثل آن آهنی است که به این آهنربا چسبیده، خودش آهنربا شده. باز آهنی وقتی میآید به آن میخورد، به این آهن میچسبد. همان بحثهایی که دیروز عرض کردیم دیگر. این مثال را دیدم مثال خیلی قشنگی است برای توضیح این مطلب. ولایت، ولایت، ولایتِ خدا، ولایتِ پیغمبر، ولایتِ امام، ولایت فقیه، ولایتِ مؤمن. ببینید، همه اینها همینجور هست.
بله، بله، شدت و ضعف، یا به تعبیری حالا گاهی شدت و ضعف، گاهی هم استقلالی و تبعی. یعنی بالاصاله و بالغیر. ولایت خدا بالاصاله، ولایت پیغمبر بالغیر. اطاعت خدا بالاصاله، اطاعت پیغمبر بالغیر. درست شد؟ یا تبعی و استقلالی. ولایت خدا استقلالی، ولایت پیغمبر تبعی. ولایت خدا استقلالی، ولایت امام تبعی. استقلالی و تبعی.
«وَعَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ». چرا اول اطاعت خدا را فرمود؟ به خاطر اینکه «لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ». جز او الهی نیست که شما بخواهید اطاعتش را بکنید. پس چون جز او الهی نیست، فقط هم بر او باید توکل بکنید. توکل یعنی چه؟ وقتی که آدم یک کسی دیگر را کار خود را به او میسپارد که کار او را اداره کند، حالا یا از او پایینتر است یا از او بالاتر، این میشود توکل. همین وکیل گرفتن خودمان. شما وکیل میگیرید، مثلاً حقتان یک جایی خورده. ماشینی، مثلاً مال شما بوده، ثبت نام کرده بودید، خریده بودید، پولش را داده بودید. آن پول را دادید، ماشین را به شما تحویل ندادند. وکیل میگیرید که این ماشین شما را برای شما بگیرد؛ ماشین را در واقع از چنگ آن ظالم و غاصب خارج بکند. این وکیل کار را بلد است. شما کار را به او میسپاری. میگوید: آقا، تمام این امور مربوط به گرفتن حقم، گرفتن این ماشین، به عهده من. من بلد نیستم، من سر در نمیآورم، من توان ندارم. توان دفاع از خودم را ندارم، چون قانون را بلد نیستم. یا آنقدر زور ندارم، شما زورش را داری، سوادش را داری، سواد حقوقی داری، دانش حقوقی داری. یا مثلاً قدرت نظامی داری. به شمایی که پلیس هستی، این کار را میسپارم. شما حق من را بگیر. میایم دادسرا شکایت میکنم و مثلاً از پلیس هم میخواهم. کلانتری مثلاً میایم به پلیس میگویم که: آقا، این گوشی من را دزدیده. شما ایشان که "شیعه انگلیسی" است از این بحثها. خلاصه. این چی میشود؟ این میشود وکالت، میشود توکل. وکیل گرفتن. به یکی دیگر میسپاریم که او برای ما انجام بدهد.
پس آن وقتی که آدم به کسی واگذار میکند کار را که او کارش را اداره کند، آن وقت اثرش چیست؟ اثرش این است که دیگر آن وقت شما ارادهای نداری. اراده وکیل را میگذاری جای اراده موکل. یعنی این دیگر اختیار تام دارد. حرفی که او بزند حرف شماست. از این به بعد دیگر تو دادگاه شما حرف نمیزنی. پیگیری قانونیاش را که شما نمیکنی. وکیل حرف میزند. وکیل حرفِ که را میزند؟ حرفِ شما را میزند. یا به تعبیری شما حرف زدنت را واگذار کردهای به وکیل. میگوید: آقا، من حرفی نمیزنم تا وکیلم نیاید. چیزی نمیگویم تا وکیلم حرف نزند. من موضعی نمیگیرم. من باید ببینم وکیلم چی میگوید. من سپردم به وکیلم. وکیلم هرچه گفت موضع من است. اینها همهاش میشود. درست شد؟ فعل وکیل میشود فعل موکل. خیلی زیباست، خیلی زیباست. توکل علی الله این شکلی است.
"انا" یعنی من میدانم نه قدرت دارم و نه میدانم و نه میتوانم. درست شد؟ من سر در نمیآورم. تو امور مختلفم هم همین است. من در تأمین رزق خودم این شکلیام. من برای گرفتن حق و حقوق خودم این شکلیام. من وقتی که یک اقدام حقی را انجام میدهم، نسبت به تبعات آن کار این شکلیام. مثلاً فرض بفرمایید که ما به ظالم "نه" گفتیم. ما به آمریکا "نه" گفتیم. بعدش چی میشود؟ بعدش توکل بر خدا. یعنی چه؟ یعنی ما گفتیم: خدایا! تو به ما گفتی که قیام کن، تو به ما گفتی که سرسپرده و تسلیم ترامپ نباشید، تحقیر نشوید، ذلت نپذیرید. میلاد امام حسین علیه السلام (هَیهَاتَ مِنَّا الذِّلَّة)، یا «هیهات من الذُّلة»، ذلت از ما دور است، ما تسلیم نمیشویم. امام حسین فرمود: من "نار" آتش را قبول میکنم، ولی "آر" ننگ را قبول نمیکنم. درست شد؟ "آر" را قبول نمیکنم، "نار" را قبول میکنم. آتش مرگ را قبول میکنم، ولی زیر بار این ننگ و این ذلت نمیروم که امور من دست یزید باشد. یزید برای من تعیین تکلیف کند. جامعه اسلامی، حکمرانیاش دست یزید باشد. یزید خلیفه پیغمبر باشد. کلمهاش آنقدر خندهدار است که آدم خندهاش میگیرد وقتی میخواهد بگوید خلیفه پیغمبر. خلیفه پیغمبر، از صفر تا صد پیغمبر را قبول ندارد، بعد جای پیغمبر نشسته که دستور پیغمبر را برای مردم ابلاغ کند، دستور پیغمبر را در جامعه پیامبر اجرا کند. من زیر بار این ننگ نمیروم. بعدش چی میشود؟ بعدش توکل بر خدا. آقا، آب را میبندند. توکل بر خدا. آقا، توکل بر خدا.
این توکل بر خدا یعنی من دیگر ارادهای نسبت به ما بعد این ندارم. به او سپردم، او اراده کند. و هر آنچه که او انجام بدهد، من به آن راضیام. کار او همان کاری است که من میخواهم. چرا؟ چون او هم علمش را دارد، هم قدرتش را. میداند و میتواند. اگر ببیند خیر و مصلحت من در این است که آب به من برساند، بداند که مصلحت من در این است که من آب به من برسد، میتواند آب برساند، میرساند. اگر ببینم مصلحت من در این نیست که من آب بخورم، مصلحت من در این است که من تشنه کشته شوم، حتماً حتماً مصلحتی در آن است. مصلحت را در پیروزی من ببیند، پیروز میشوم. مصلحت را در کشته شدن من، شهادت من ببیند، شهید میشوم. ولی هرچی که بشود خیر است. چون او خواسته. از قدرت اوست. از علم اوست. میتوانست اوضاع را طور دیگری رقم بزند. قدرتش را دارد. وقتی که میتوانست و برای من اینطور رقم زد، پس فهمیده میشود که این برای من بهتر است. این برای من خیر است. این برای من لازم بوده. من تسلیمم و میبینم که همین هم خیر است. و حسب ظاهر شهادت، مظلومیت، حسب ظاهر آسیب زدن به پیکر امام حسین، هم به خانواده امام حسین، هم به آبروی امام حسین. ولی نتیجهاش چی شد؟ نتیجهاش این شد که عزت او عالم را گرفت. نام او از ازل و ابد را پُر کرد. دنیا و آخرت را پُر کرد. قلوب مؤمنین را پُر کرد. نام او شد نماد آزادیخواهی و عدالتخواهی و شهامت و شجاعت و عزت در عالم. امروز هر که تو عالم یا حسین میگوید و نام امام حسین بر زبان میآورد، یعنی اهل ذلت نیست، اهل عزت است.
آن ور یزید چی شد؟ یک سه سال حکومت کرد با یک پرونده قطور از جنایت. آخر هم کارش تمام شد. همین امروز هم اهل سنت با عزت و احترام از او یاد نمیکنند. افتخار برای هیچ کسی امروز در عالم نیست. یزید اگر یک طایفه اقلیتی که حالا خودشان را تابع معاویه و یزید و به تعبیری سفیانی میدانند، اهل این طایفه اقلیت، آنها هم اَنشاءالله نابود خواهند شد.
خلاصه این میشود اثر توکل. آدمی که میآید طلبه میشود، به حسب ظاهر پشت پا میزند به خیلی از مسائل دنیایی، این میشود همان اطاعت از خدا و پیغمبر. خیلیها اطاعت از خدا و پیغمبر نمیکنند، چون توکل ندارند. تا کسی اهل توکل نباشد، نمیتواند اهل اطاعت از خدا و پیغمبر باشد. بهش میگوید: آقا طلبگی مثلاً واجب است. تکلیف، وظیفه است. شما هم شرایطش را داری، هم استعدادش را داری، هم توانش را داری. حالا من شما دوستان را و مثل شماها را وقتی که میبینم، واقعاً از خودم خجالت میکشم که شما از آن سر دنیا اینجور با این عشق و این علاقه و با این همه سختی خودتان را رساندید که این علوم را یاد بگیرید، این معارف را یاد بگیرید. ماها گاهی تو خانهای هستیم که تو آن خانه درس علم است، درس دین است، همان هم استفاده نمیکنیم. واقعاً خسارت است برای ماها. تو شهری که مثلاً تو شهر قم، محلشان پنج تا مرکز طلبگی است. حوزه علمیه است. توانش را دارد، استعدادش را دارد، استفاده نمیکند. اینها حساب و کتابش سخت است در پیشگاه خدا. چرا اطاعت نمیکند؟ چون توکل ندارد. میگوید: آقا، من اگر آمدم طلبه شدم، ازدواجم چی میشود؟ خانوادهام چی میشود؟ حقوقم چی میشود؟ پولم چی میشود؟ مدرکم چی میشود؟ زندگیام چی میشود؟ میگویند طلبگی گرسنگی دارد، طلبگی سختی دارد. پس فردا اگر به من اقبال نشد، من مثلاً یک منبری معروف نشدم، من یک شخصیت معروف نشدم، آن موقع چهکار کنم؟ من اگر از همین طلب معمولی شدم، کسی من را نمیشناخت، وقت دیگر نه پولی دارم، نه جایگاهی دارم، نه موقعیتی دارم.
اینها توهمات است دیگر، تخیلات انسان است. انسانی که اهل توکل نیست، فکر میکند که پول و قدرت و زندگی و اینها به همین اسباب است. همهاش را تو همین اسباب طبیعی و ظاهری و مادی خلاصه میکند. که مثلاً من اگر رفتم رشته… شما دیدید شاید تو کشورهای شما هم همینجوری باشد، تو ایران رشتههایی که خیلی مورد اقبال مردم است، مثلاً رشته مهندسی، رشته پزشکی. چرا؟ میگویند این پولش خیلی خوب است، درآمدش بالاست. نمیدانم تو کشور شما اینجوری هست؟ مثلاً دکترها و مهندسها اینها خیلی پول دارند. بقیه رشتهها حالا دیگر کمتر، پایینتر. ولی دکتر اگر بشوی خیلی پول داری. مهندس هم، دانشگاه… تازه مهندس هم نه هر مهندسی. الان مثلاً مهندس کامپیوتر، هوش مصنوعی، خیلی درآمد دارند. درست شد؟ مهندس عرض کنم که عمران، معماری، ساختمان، اینجور چیزهایی. بعد شما میبینید این رشتهها متقاضی زیاد دارد، خیلیها دنبال ایناند که بیایند تو این رشته. خواهان زیاد. آن رشتههای دیگر خیلی کسی طرفدارش نیست. خیلی درآمدی توش نیست، پول توش نیست. اینها اسباب ظاهری است.
بعد آدم نگاه میکند، میبیند که خب، خیلیها آمدند این رشته، درس هم خواندند، نه درآمدی، نه شغلی، نه موقعیتی، نه ازدواجی. خیلیها هم از روی تکلیف و وظیفه رفتند آن رشتههایی که توش پول و درآمد و اینها بر حسب ظاهر نبود. خدا دنیای اینها را تأمین کرد، پول هم به اینها رساند، موقعیت هم بهشان داد، مقام هم داد، عزت هم داد، شهرت هم داد. ولی او به خاطر اینها نرفته بود، به خاطر تکلیف رفته بود. آن یکی به خاطر پول رفته بود، به همان پول هم نرسید. خسردنیا و الاخره. دنیایش نابود شد، آخرتش هم که به تکلیف عمل نکرد، آن هم نابود شد. دنیایش که به چیزی نرسید، آخرت هم یقه اش را میگیرند که چرا به تکلیف عمل نکردی؟ وظیفه است.
دوستی داشتیم، خیلی بهش میگفتیم بیا طلبه شو. او حساب و محاسباتی که حالا بیشتر به نظرم محاسبات ظاهری و اینها بود، طلبه نشد و بعد چند وقت هم تصادف کرد، از دنیا رفت. خب، دنیایش آباد شد. البته پسر خیلی خوبی بود، پسر مؤمنی بود. اَنشاءالله که حالا آن طرف هم خدای متعال اوضاع او را خوب قرار بدهد، ولی به هر حال میتوانست. میتوانست طلاب بشود. میشد. حالا طلبگی به عنوان یک نمونه، صد تا کار دیگر هم هست. آن جاهایی که ما تکلیف داریم، این میشود اطاعت از خدا و پیغمبر. مگر قرآن نفرموده: «فَلَا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ طَائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ»؟ این مگر تکلیف نیست؟ مگر دستور خدا نیست؟ خب، أطیع الله را نمیتواند انجام دهد. چرا؟ چون توکل ندارد. آدمی که اهل توکل نیست، نمیتواند به تکلیف عمل کند. آقا، شغلم چی میشود؟ جایگاهم چی میشود؟ آخه به من فحش میدهند. آخه بیرونم میکنند. آخه بهم زن نمیدهند. برم یک پولی، یک درآمدی، یک جایگاهی، یک شغلی، یک مدرکی داشته باشم که هر جا خواستگاری رفتم بهم زن بدهند. این فکر میکند که عامل علت تامه رسیدن به همسر خوب، مدرک است. کدام مدرک؟
برای اینکه همین توهم را بشکند، هم به خودش نشان میدهد، هم صد تا مورد جلو چشممان میگذارد که ببین اینها با مدرک خوب رفتند چه ازدواجی نصیبشان شد؟ و صد تا نمونه میگذارد، ببین اینها با مدرک پایین رفتند چه همسر خوبی نصیبشان شد؟ علت تامه پول و موقعیت و مدرک و اینها نیست. یکی دیگر باید بخواهد. البته لزوماً هم همسر خوب، آنی که تو فکر میکنی نیست. ممکن است همسر خوب برای شما یک کسی باشد که پدر شما را در بیاورد. درست شد؟ چرا؟ چون رشد شما در این است. خوب با خوش فرق میکند. «خوش» کلمه فارسی است. شنیدید؟ با «خوب» عراقیها میگویند خوشرو. خوب و خوش فرق میکند. ما فکر میکنیم آنی که خوش است، خوب است. نه، لزوماً آنی که خوش است، خوب نیست. «عَسَى أَنْ تُحِبُّوا شَيْئًا وَهُوَ شَرٌّ لَكُمْ وَعَسَى أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئًا وَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ». چقدر این آیه مهم است. یک وقتهایی است شما از یک چیزی خوشتان میآید، ولی برایتان بد است. یک وقت از یک چیزی خوشتان نمیآید، ولی برایتان خوب است. لزوماً آن همسری که خوشت میآید، همسر خوب نیست که. هر همسری که شما فکر کنی به چشم شما خوش است، فکر کنی که خوب است. مثلاً آن آقا رفت با آن خانم ازدواج کرد که در نگاه من آن خانم خیلی خوش است، حتماً خانم خوب است. نه، هر خوشی خوب نیست. ممکن است یک کسی رشدش، پیشرفتش تو همین همسری باشد که به حسب ظاهر خوشاخلاق نیست. ما دیده بودیم اولیای الهی، خوبانی را که گاهی منزلشان میرفتیم، خانم شروع میکرد توهین کردن، داد زدن سرش، بد و بیراه گفتن بهشان.
در مورد یکی از بزرگان معروف. این داستان حالا شاید افسانه باشد، ولی به هر حال داستان معروفی است. شاید هم واقعیت داشته باشد. یکی از بزرگان، حالا اسمش را نمیآورم، از بزرگان قدیمی ایرانی. یک کسی مرید ایشان بود. دنبالش میگشت. آمد و رفت شهر ایشان و شهری سمت شاهرود بود. رفت آنجا و شهر ایشان و روستای ایشان و خانهاش را پیدا کرد. در زد. خانم آن آقا آمد دم در. آن شخص گفت: آمدم شیخ را ببینم. گفت: کدام شیخ؟ گفت: فلانی. گفت: «ای خدا لعنتش کند، ای خدا فلانش کند.» شروع کرد کلی توهین کردن به این آقا. آن شخص میگوید: میگفت: «من تعجب کردم. مگر خانه ایشان نبود؟ این چرا پس آنقدر دارد بدش را میگوید؟» گفتم: حالا من کجا میتوانم پیدایش کنم؟ گفت: «برو تو این بیابان، شاید تو بیابان باشد.» آمدم تو بیابان، دیدم یک آقایی سوار بر یک شیری دارد میآید. شیر تو بیابان! تعجب کردم. نزدیک که رسید، گفتم: «شما از آقای فلانی خبر ندارید؟» گفت: «خودم هستم.» گفتم: «شما سوار بر شیر تو بیابان؟» گفت: «در خانهام رفتی؟» گفتم: «آره.» گفت: «همسرم را دیدی؟» گفت: «آره.» گفت: «بداخلاقیاش را دیدی؟» گفت: «آره.» گفت: «اینی که من سوار بر این شیرم، چون آن گرگ را تحمل کردم در خانه، آن اخلاق را تحمل کردم، خدا همچین مقامی به من داده که حالا اصطلاحاً بهش میگویند ولایت تکوینی.» درست شد؟
خلاصه آقا، ذهنیتهای غلط ماست که باعث میشود توکل پیدا نکنیم. وقتی توکل پیدا نکردیم، اطاعت نمیتوانیم بکنیم. کی میتواند اهل اطاعت بیچونوچرا از خدا و پیغمبر باشد؟ اونی که اهل توکل است. «وَعَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ». بسپارد به او. آقا، بعدش چی میشود؟ بعدش شما چهکار دارید؟ ما به وظیفه مأموریم. خدا رحمت کند حضرت امام (رحمت الله علیه). این جمله از ایشان خیلی زیاد گفته شده است. یعنی ایشان زیاد میفرمود و خیلی جمله عمیق و مهمی است: «ما مأمور به وظیفهایم، مأمور به نتیجه نیستیم.» معنایش همین است. یعنی بعدش به ما چی میدهند؟ ما چون تا آن بعدش برایمان معلوم نشود، اصلاً احساس تکلیف نمیکنیم، احساس وظیفه نمیکنی. ما وظیفه را همان میدانیم که بعدش را بدانیم. که مثلاً اگر بدانم فلان جا فلان کار را انجام بدهم، بدانم اگر این کتاب را بنویسم پرفروش میشود، میگویم وظیفه است که بنویسم. الان دیگر وظیفه شد، چون پرفروش است. ولی اگر ندانم که آن فروشش چقدر است، دیگر نمیتوانم فکر کنم که وظیفه هست یا نیست. چون من به چیز دیگری کار ندارم، وظیفه فقط به همان سود و آن منفعتش کار دارم. اگر سودش باشد میشود وظیفه. سودش نباشد، دیگر وظیفه نیست.
منبری باشد که شلوغ باشد، میگویند وظیفه است، خیلی جمعیت میآید. اگر کسی دیگر نیاید، میگویم کسی نمیآید. کسی نمیآید، وظیفهای نداریم. مگر وظیفه به این است که بند به این است که کسی میآید یا نمیآید؟ گاهی وظیفه شما یک حرف... وظیفه شماست که یک حرفی را بزنید، ولو هیچ احدی در این عالم این حرف شما را خریدار نباشد. مثل حضرت یونس، مثل حضرت نوح، مثل حضرت لوط. وظیفه بود. یک وقتی هم خیلیها طرفدار و خواهان این حرف شما هستند، ولی وظیفه نیست. طرفدار زیاد دارد، اقبال زیاد است، به بهشت میرسیم. ولی وظیفه نیست. وظیفه سکوت است. وظیفه کتمان است. وظیفه مداراست. مثل امیرالمومنین علیه السلام در سقیفه. درست شد؟ وقتی وظیفه را فهمیدی، دیگر با نتیجه کار نداریم. بعدش چی میشود؟ مهم نیست. بعدش با خداست. این میشود چی آقا؟ میشود توکل. تا توکل نباشد، اطاعت نیست.
علامه میفرماید: این توکل خودش اطاعت است. چون خودش را تسلیم میکند به او میسپارد. میگوید: هرچی تو بخواهی. هر کاری تو بگویی. هر کاری تو میخواهی انجام بده. اطاعت هم سپردن بود دیگر. من خودم را میسپردم. در اطاعت گفتم: من تصمیم نمیگیرم، تو تصمیم بگیر. پس اصلاً روح اطاعت و توکل یک چیز است. آن هم این است که خودت را بسپاری. بیچونوچرا، بیابهام، بیسؤال، بیشک و تردید، کامل تسلیم کنیم. درست شد؟
آقا، وقتی که اینطور شد، مؤمن باید فقط بر خدا توکل کند. این از این بحث. مبحث بعدی در مورد پرستش خداوند است. اطاعت صحبت کردیم، در مورد ولایت اطاعت صحبت کردیم، بحث بعدی میشود پرستش. جانم؟ امر موکل میشود امر وکیل. یعنی موکل امر خودش را دستور بدهد به وکیل. آره، آره، بله. یکی دیگر از آثار توکل این است. البته توکل خودش مراتب دارد. در مراتب عالی و بالا بله. یعنی اصلاً او خودش برای خودش تصمیمی ندارد. بله.
امام حسین علیه السلام به حضرت امام سجاد علیه السلام فرمودند که: در چه حالی هستی؟ چی میخواهی از من؟ حضرت عرض کردند که: آنی که میخواهم این است که چیزی نخواهم. خواستهام این است که چیزی نخواهم. امام حسین فرمودند: «تو شبیه پدرم حضرت ابراهیم هستی که او این شکلی تسلیم خدای متعال بود که خواستهاش نخواستن بود. خواستهاش این بود که چیزی نخواهد. در برابر خدا چیزی نخواهد. او بخواهد، من فقط این را میخواهم که هرچی...» این را میخواهم که من هیچی نگویم. توکل! این توکل تو مناطق عالیاش است. مناطق بلند که اصلاً دیگر ارادهای ندارد، تصمیمی ندارد.
به یک آقایی گفتند: شما چی باعث شد که تحول روحی و باطنی پیدا کردی؟ قدیمی گفتش که: من رفته بودم بازار برده بخرم. به بازار برده رفتم. یک بردهای را پیدا کردم. ازش پرسیدم: «اسمت چیه؟» گفت: «هرچه تو نامی.» یعنی هرچی تو اسم من را بگذاری. گفتم: «عجب! فردا اینجوری ندیده بودیم.» بعد اسم دارد. گفتم: «قیمتت چنده؟» گفت: «هرچقدر تو بدهی.» گفتم: «شغلت چیه؟» گفت: «هر کاری که تو بگویی.» گفتم: «کجا اسکانت اقامتت است؟» گفت: «هرجایی که تو بگویی.» گفتم: «این چه جور است؟ من ندیدهام تا حالا برده این شکلی باشد.» برده اسم دارد، نشان دارد، قیمت دارد، کارش معلوم است. گفت: «من بردهام.» برده در اختیار مولاست. برده که از خود چیزی ندارد. میگوید: «من نشستم و گریه کردم، متحول شدم.» گفتم: «عجب! این که یک بندهای مثل من است، چون خودش را برده من میداند، با من این شکلی رفتار میکند. حالا منی که بنده خدایم، حقیقتاً بنده خدا با خدا اینجوری نیستم.» «گرچه تو بگویی، هرچی تو بخواهی، هرچی تو دستور بدهی.» من تعیین تکلیف میکنم. من تازه دعا هم که میکنم، دعا نمیدانم اظهار فقر بکنم. من تو دعا میرم تعیین تکلیف میکنم برای خدا که این را میدهی وگرنه دیگر نمیآیم. وگرنه دیگر نه من نه تو، دیگر با تو کار ندارم. خیلی هم خوشحالیم که ما اهل دعاییم، اهل مناجاتیم، اهل توسلایم. توسل من که آنجا گدایی در برابر امام رضا و امام حسین نیست. توسل من آنجا میرم برای امام رضا، امام حسین چک میکشم، بهشان میدهم. فردا به قول ما پاس میکنید این شکلی. پولش را میریزید. نمیرم خودم را تسلیم کنم. بین دو تا خیلی تفاوت است.
خب، نکته بعدی در مورد پرستش خدای متعال است. مهمترین مرتبه توحید این است که انسان در الوهیت قائل به توحید باشد. یعنی اله را یک نفر بداند. الهی آن کسی است که شایسته پرستش است. یعنی من همه وجودم بشود غرق در توجه و تذلل و خضوع و خشوع در برابر این. دیگر از اطاعت هم بالاتر است. پس ما اطاعت داریم. یک عبادت داریم. البته جلسه قبل گفتیم که اطاعت هم یک جور عبادت است. شما به هر حال هر کسی را که اطاعت کنید، به نحوی دارید او را عبادت میکنید. یعنی بسته به اینکه دستور کیست، دستور چیست. ولی اینجا به طور خاص پرستش و عبودیت و عبادت میشود آن حالی که انسان اوج تواضع و کرنش و محبت و انقیاد و تسلیم در برابر یک کسی، خاکساری محض. دیدید میگویند: آقا این فلانی، فلانی را میپرستد. عاشق او نیست، این او را میپرستد. میپرستد یعنی اصلاً حرفی روی حرف نمیزند، همه توجهش غرق به این است. در برابر این هیچ حرفی نیست، هیچ تعینی نیست، هیچ اظهاری نیست، هیچ اظهار نظری نیست. هیچ، اصلاً هیچِ هیچ در برابر این. آن وقتی که آدم در برابر کسی و چیزی خودش را هیچِ هیچ فرض کرد، این میشود پرستش. حالا آن میشود اله شما. درست شد؟
هوا! این هم اله بود دیگر. حالتی که انسان شیفته است، سرسپرده است، دلسپرده است. این هم میشود اله. ولی آن اوجش، اینها البته الهه دروغین است. یک اله واقعی هست: لا إله إلا الله. یک اله واقعی است، آن هم الله تبارک و تعالی. خداست که شایسته پرستش است. در مقام عمل فقط او را باید بپرستد. همه عالم هم دارند او را میپرستند. اله همه عالم، خدای متعال، اله العالمین دیگر. قرآن اشاره دارد. قرآن کریم تصریح دارد بر توحید در الوهیت. در آیه پنجاه و یک سوره نحل: «وَ قَالَ اللَّهُ لَا تَتَّخِذُوا إِلَهَيْنِ اثْنَيْنِ». دو تا اله انتخاب نکنید. «إِنَّمَا هُوَ إِلَهٌ وَاحِدٌ». خدا یک اله است. یک اله تو عالم بیشتر نیست. الهه نداریم ما. چند تا اله نداریم. یک اله. «فَإِيَّايَ فَارْهَبُونِ». حالا که یک اله است، آن هم منم. پس فقط نسبت به من رَهبَت داشته باشید. یعنی آنی که باید در برابرش رَهبانیت داشته باشید و تسلیمش باشید، حرف گوش کنش باشید، خودتان را به او بسپارید، این میشود خدای متعال.
خب، مشرکین عادت داشتند به پرستش دو تا اله. اعتقاد داشتند که دو تا الهه. علامه در جلد دوازده، صفحه دویست و شصت و نه میفرمایند که: یک الهه ایجاد قبول داشتند، یک اله عبادت. الهه ایجاد فقط خلق میکرد. غربیها بهش میگویند چی؟ ساعتساز لاهوتی. میگویند عالم را خلق کرده، گذاشته کنار. ساعتساز. این آفرینش به دستش بود. یک اله اله عبادت که عالم را تدبیر میکند. ربوبیت و تدبیر عالم با اوست. لذا این اومانیسمها که انسان را همهکاره عالم میدانند، اینها خیلیهایشان هم منکر خدا نیستند. نمیگویند خدا نیست. میگویند خدا خلق کرد. البته تا زمان داروین این قضیه مطرح بود که خدا خلق کرده. نیوتن و دکارت و اینها این ساعتساز لاهوتی را قبول داشتند. به داروین که رسید، گفت: نه دیگر، حتی خالق هم لازم نیست. خود این ماده تکامل پیدا کرده. همینجور آمده جلو. نظریه تکامل را مطرح کرد و میگوید که نیازی نیستش که از اول یک خالق داشته باشد. همان ماده از اول آمده هی پیشرفت کرده. حالا هزار تا اشکال وارد است به این حرف که اینجا الان جایش نیست.
خلاصه، حالا باز یک زمانی مشرک بودند. دو تا اله قبول داشتند. قدیمیترها که امکانات نبود، زمان پیغمبر اینها خیلی بندگان خدا حرفشان ساده بود. میگفتند که: یک خدا عالم را ایجاد کرده، یک خدا عالم را اداره میکند. جلوتر آمد. تا یکی دو قرن پیش میگفتند که دو سه قرن پیش میگفتند که یک خدا عالم را آفریده، انسان هم عالم را اداره میکند. الان دیگر پیشرفتهتر شده. الان به توحید رسیدند. یعنی حتی خالقی هم نیست. یکی کلاً تو عالم، آن هم انسان است. همهکاره عالم. گفتش که مرحوم شیخ جعفر شوشتری که عالم بزرگی بود. ایشان بالای منبر گفتند: «مردم، ۱۲۴ هزار پیغمبر آمدند شما را دعوت به توحید کردند. من میخواهم شما را دعوت به شرک کنم.» همه تعجب کردند. پچپچ شد بین مردم. «چی میگوید حاج آقا؟ این حرفا چیه؟ زشت است این حرفا. بالای منبر چی دارد میگوید؟ چی میگویی؟ منظورت چیه؟» گفت: «انبیا آمدند گفتند فقط خدا را بپرستید، گوش نکردید. الان کار شما به جایی رسیده که فقط غیر خدا را میپرستید. من آمدم بگویم یک کمی هم خدا را بپرستید. یک کمی هم خدا باشد. حالا کامل شده غیر خدا. آنها آمدند گفتند کامل خدا را بپرستید، شما کامل دارید غیر خدا را میپرستید. یک کمی هم خدا حالا کنارش. من دعوت به شرک میکنم شما را.»
حالا الان کار غرب به اینجا رسیده که شده توحید خالص. هیچی از خدا توش نیست. باز قدیم، زمان پیغمبر، یک الهی بود، یک غیر الله هم قائل بودند. الان هیچ اللهی، اصلاً هیچی برای الله. «مَا لَكُمْ لَا تَرْجُونَ لِلَّهِ وَقَارًا». هیچی برای خدا قائل نیستید. هیچ جایگاهی، شأنی، اصلاً وجودی قائل نیستید. باز مشرکین زمان پیغمبر برای خدا یک وجودی قائل بودند. یک اللهی هست، ولی رب نیست، کارهای نیست. (معاذ الله). الان میگویند انسان همهکاره است. الهی هم نیست. این دیگر اوج شرک است. یعنی عالم. من فکر نمیکنم در طول تاریخ عالم این حد از شرک تا به حال به خودش دیده باشد. این حد از فساد عملی و فساد اعتقادی تاریخ سابقه نداشته است. یعنی گزارشهایی که از تاریخ به ما رسیده، امتهایی را که قرآن ازشان حکایت میکند و تاریخ ازشان حکایت میکند، ما هیچ امتی را، مثل هیچ ملتی را، هیچ تمدنی را مثل این چیزی که امروز در غرب میبینیم—حالا غرب هم لزوماً غرب جغرافیایی نیست دیگر. فرهنگ غربی، تمدن غربی، شرق را هم گرفته. ژاپن هم فرهنگ و تمدنش، تمدن غربی است. چین هم فرهنگ و تمدنش، غربی است. غرب آنها مثلاً حالا عیسی مسیح را قبول دارند، اجمالاً بعضیهایشان. اینها قبول ندارند. ولی عملاً همین است. آن چیزی که بر عالم حاکم است: مدیر عالم تکنیک، تکنولوژی و انسان. خدایم ما که باهاش کار نداریم و مهم هم نیست که باشد یا نباشد. ولی به نظر من میآید که نباشد. بلکه میگوییم نیست. الهی هم نیست. نیازی نیست باشد. باشم و نباشم هم فرقی به حال ما نمیکند.
این اوج شرک است، اوج کفر. تا به حال اینقدر بشر در طول تاریخ طغیان نکرده بود در برابر خدای متعال. یک زمانی لااقل الله را به عنوان خالق قبول داشتند: «وَلَئِن سَأَلْتَهُم مَّنْ خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ». آنها هم اگر ازشان، مشرکین قریش، سؤال میکردید: خالق آسمانها و زمین کیست؟ میگفتند: الله. الان از اینها سؤال میکنی خالق آسمانها و زمین کیست؟ همین الله به عنوان خالق هم قبول ندارند، همین هم نمیگویند. دیگر اوج شرک است. و نه تنها ما این را قبول نداریم خالق از مدبر جدا باشد، بلکه میگوییم خالق و مدبر یکی است و همان یکی هم شایسته عبادت و پرستش است. درست شد آقا؟
مطلب بعدی این است که خدای متعال در قرآن ما را دعوت به توحید وقتی میکند، اصل توحید هم همین توحید است آقایان عزیزان. اصل معنای توحید که گفته میشود، این توحید مد نظر است: توحید در پرستش، در عبادت. آن یکیها هم به همین برمیگردد. یعنی توحید در ولایت، توحید در اطاعت. دو تایی که قبلاً گفتیم برمیگردد به توحید در عبادت. چون الهی جز او نیست و کسی جز او شایسته پرستش نیست. برای همین کسی جز او هم شایسته اطاعت نیست. کسی جز او هم شایسته ولایت نیست. در قرآن استدلال کرده بر این مطلب. در سوره مبارکه قصص، آیه هفتاد میفرمایند که: «وَهُوَ اللَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ لَهُ الْحَمْدُ فِي الْأُولَى وَالْآخِرَةِ». او اللهی است که الهی جز او نیست. «لَهُ الْحَمْدُ فِي الْأُولَى وَالْآخِرَةِ». در تمام این عوالم، چه عوالمی که الان درش هستید، چه عوالمی که بعداً باهاش مواجه میشوید، چه دنیا، چه آخرت، چه عوالم پایین، چه عوالم بالا، حمد فقط از آن اوست. «وَ لَهُ الْحُكْمُ». حکم هم فقط از آن اوست. «وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ». ببینید! وقتی که ما «حق التخییر» مقدم میشود، ازش چی فهمیده میشود؟ حصر، انحصار. نمیفرماید «الْحَمْدُ لَهُ فِي الْأُولَى وَالْآخِرَةِ». نه، «لَهُ الْحَمْدُ». نمیفرماید «الْحُكْمُ لَهُ». نه، «وَلَهُ الْحُكْمُ». نمیفرماید «تُرْجَعُونَ إِلَيْهِ». «وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ». سه بار «حق التخییر» را مقدم کرده است. میشود ازش اینها را فهمید. همه هم بعد، آن «الف و لام»ی هم که دارد، ازش هم اطلاق فهمیده میشود، هم عموم. «الف و لام» جنس. جنس حمد، تمام حمد فقط مال خداست. جنس حکم، تمام حکم فقط مال خداست. رجوع هم فقط به سمت خداست. اینها استدلال برای توحید در عبادت است.
خب، من یک سه چهار دقیقه این را توضیح بدهم، دیگر وقتمان تمام میشود و بقیهاش میماند برای دو هفته بعد اَنشاءالله. علامه میفرمایند که سه جمله: «لَهُ الْحَمْدُ»، «لَهُ الْحُكْمُ» و «وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ» بیانکننده انحصار لیاقت پرستش برای خدای متعال است. یک نفر است که فقط او لایق پرستش است. آن هم خدای متعال. خب، چه شکلی فهمیده میشود؟ تک تک میخواهد توضیح بدهد. من اگر بتوانم اَنشاءالله تو سه چهار دقیقه سریع اینها را توضیح بدهم، این بحث را تمام میکنیم.
اول: «لَهُ الْحَمْدُ». همه حمد از آن خداست. حمد در برابر چیست آقایان عزیزان؟ حمد. حمد در برابر کمال است. ما یک حمد داریم، یک مدح داریم. درست شد؟ فرض بفرمایید که شما یک تابلوی نقاشی زیبا... خود شما نقاشی میکنید. بین شما کسی نقاش نیست، اهل نقاشی نیست. مثلاً عکاسی میکنید. یک تصویر بسیار زیبایی را بعد این را چاپ میکنید برای بنده میآورید، هدیه میدهید. درست شد؟ من اول از شما تشکر میکنم بابت اینکه شما به من هدیه دادید. شما را مدح میکنم بابت اینکه به من هدیه دادید. شکر میکنم و مدح میکنم. یک مرحله بالاتر، شما را حمد میکنم، ستایش. یک ستایش داریم، یک سپاس داریم. تو فارسی هم میگوییم مدح و شکر میشود سپاس. ولی حمد میشود ستایش. یک بار من از شما سپاس، یعنی سپاسگزار میشوم از شما. تشکر میکنم. یک بار شما را ستایش میکنم. میگویم: «عجب هنری! باریکلا! نقاش هنرمندی هستی شما. چه توانی داری در خلق اثر هنری!» این دیگر تشکر بابت هدیه نیست. این کمال شما را دارم ستایش میکنم. حالا همه حمد از آن خداست. معنایش این است که همه کمال از آن خداست. و شما هر وقت هر جای عالم هر کمالی را که ستایش کردید، چه بدانی چه ندانی، چه بخواهی چه نخواهی، دارید خدا را ستایش میکنید.
شما میگویید که مثلاً این در را چقدر خوب ساختند. به حسب ظاهر که را ستایش میکنید؟ آن کسی که نجار این چوب بوده و این در را ساخته. به حسب ظاهر او را ستایش میکنید. ولی بر اثر واقعی، که را ستایش میکنیم؟ خدا را. چون کمال مال اوست. پس این میشود «لَهُ الْحَمْدُ». وقتی که همه کمال از آن او بود، همه حمد هم از آن او میشود. کسی که همه حمد از آن اوست، فقط او شایسته پرستش است. استدلال اول. درست شد؟ هر نعمتی که در عالم باشد، از جانب خداست. هر کمالی که در دنیا و آخرت باشد، نعمت از جانب خداست. و این ستایش برمیگردد به خدا. کار خداست. شما میگویید: «آقا، چه هواپیمایی آمریکا ساخته! با چه سرعتی میرود! با چه امکاناتی!» آمریکا ساخته. آمریکا را کی ساخته؟ آن ذهن خلاقی که این را ساخته. آن ذهن را کی ساخته؟ این قدرت تفکری که توانسته این هواپیما را بسازد. آن قدرت تفکر را کی ساخته؟ آن هوش را کی ساخته؟ آن تصور را در آن ذهن کی ایجاد کرده؟ این میشود کمال خدای متعال. همهاش میشود نعمت. همهاش میشود از جانب او. وقتی این شکلی است، حالا ما چرا آمریکا را میپرستیم؟ چون امکانات دارد، چون تکنولوژی دارد، چون این همه کمالات ازش میبینیم. که وقتی همه کمالات را میبینیم، باید هم بپرستیمش. وقتی فهمیدیم این همه کمالات مال خداست، آن وقت دیگر این را نمیپرستیم، او را میپرستیم. جمال هر کدام از این نعمتها برگشتش به کمال خدای متعال است. برگشتش به صفات ذاتی خدای متعال است. پس فقط خداست که سزاوار پرستش است. این یک.
آن دو تا هم سریع بگویم: «وَ لَهُ الْحُكْمُ». خدا مالک مطلق همه عالم است. غیر از او کسی مالک چیزی نیست. اگر هم کسی اجازه تصرف دارد در عالم، خدا بهش اجازه داده. اگر هم کسی مالک چیزی در عالم است، این را خدا مالکش کرده. ملکیتش مال خداست. وقتی هم خدا مالکیت بدهد، باز هم خود خدا مالک است. بله، شما مالکی. مالکیت اعتباری است، مالکیت ظاهری است، مالکیت حقیقیاش مال خداست. مالک بودن خدا شامل مرحله تشریع هم میشود. خدا هم مالک این هستی است و هم مالک دستور دادن و مالک قانون است. قانون استفادهاش. یک وقت هست میگوییم که: آقا، این گوشی را شما مالکش هستی، ولی قانون استفاده از این گوشی، فرض کنید الان مثلاً در این مدرسه، در این حوزه، قانون که استفاده از گوشی در کلاس ممنوع است. مال خودمان است. میگوید: ببین، این مال تو هست، ولی قانون استفاده از گوشی تو کلاس دیگر مال تو نیست. مال مدیر این مجموعه است. حالا خدای متعال هم مالک این عالم است، هم مالک قوانین این عالم است. او تعیین میکند از این چه شکلی استفاده کنیم. خلق کرده. حالا با خودت است، هر جور دلت خواست استفاده کنی. وقتی این شکلی شد، پس باید فقط او را بپرستی. تسلیم او باشی، تسلیم قانون او.
سومیاش: «إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ». رجوع به سمت خداست. یعنی چه؟ یعنی حساب و کتاب با اوست. جزا با اوست. خدا مرجع است. خدا حسابگر است. خدا سزا دهنده است. فقط خداست که حساب و کتاب میکند. فقط مرجع ما. ما رجوعمان فقط با اوست. با آن کسی که سر و کار داریم، فقط خداست. ما فقط به یک نفر باید جواب پس بدهیم. آن هم خدای متعال است. وقتی که این شکلی است، پس از الان فقط او را بپرستید که آن روزی که از شما پرسید: «چرا این کار را کردید؟» بگویید: «چون تو گفتی. چون تسلیم تو بودم. چون تابع تو بودم.» درست شد؟ این تا اینجا. اَنشاءالله آیه بعدی که استدلال برای توحید است، دو تا آیه دیگر هنوز داریم: آیه ۶۲ غافر و آیه ۶ سوره زمر را که اَنشاءالله جلسه بعد بین آیات خواهیم پرداخت.
و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهر.
----------------------------
منابع :
[آیه قرآن] سوره تغابن، آیه ۱۳ — «اللَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ ۚ وَعَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ»
[آیه قرآن] سوره توبه، آیه ۱۲۲ — «...وَمَا كَانَ الْمُؤْمِنُونَ لِيَنفِرُوا كَافَّةً ۚ فَلَوْلَا نَفَرَ مِن كُلِّ فِرْقَةٍ مِّنْهُمْ طَائِفَةٌ لِّيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ...»
[آیه قرآن] سوره بقره، آیه ۲۶۹ — «...وَمَن يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ أُوتِيَ خَيْرًا كَثِيرًا...»
[آیه قرآن] سوره نحل، آیه ۵۱ — «وَقَالَ اللَّهُ لَا تَتَّخِذُوا إِلَٰهَيْنِ اثْنَيْنِ ۖ إِنَّمَا هُوَ إِلَٰهٌ وَاحِدٌ ۖ فَإِيَّايَ فَارْهَبُونِ»
[آیه قرآن] سوره نوح، آیه ۱۳ — «مَّا لَكُمْ لَا تَرْجُونَ لِلَّهِ وَقَارًا»
[آیه قرآن] سوره زخرف، آیه ۸۷ — «وَلَئِن سَأَلْتَهُم مَّنْ خَلَقَهُمْ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ...»
[آیه قرآن] سوره قصص، آیه ۷۰ — «وَهُوَ اللَّهُ لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ ۖ لَهُ الْحَمْدُ فِي الْأُولَىٰ وَالْآخِرَةِ ۖ وَلَهُ الْحُكْمُ وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ»
[آیه قرآن] سوره آل عمران، آیه ۹۲ — «لَن تَنَالُوا الْبِرَّ حَتَّىٰ تُنفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ...»
[داستان/حکایت تاریخی] مرحوم آیتالله حائری شیرازی برای توضیح مفهوم ولایت، مثال آهنربا و ورقههای آهن را به کار میبردند. وقتی یک ورقه آهن به آهنربا میچسبد، خود آهنربا میشود و آهن بعدی را جذب میکند و این سلسله ادامه مییابدhttp://www.haerishirazi.com.
[حدیث/روایت] امام حسین (ع) فرمودند: «هَيْهَاتَ مِنَّا الذِّلَّةُ». (مثیر الأحزان , جلد۱ , صفحه۵۴)
[داستان/حکایت تاریخی] امام حسین (ع) از امام سجاد (ع) پرسیدند چه میخواهی و ایشان پاسخ دادند: «میخواهم که چیزی نخواهم». امام حسین (ع) او را به حضرت ابراهیم (ع) تشبیه کردند که تسلیم محض خداوند بود (روضة الواعظین , جلد۱ , صفحه۱۷۱).
[داستان/حکایت تاریخی] مرحوم شیخ جعفر شوشتری بالای منبر گفتند: «مردم، ۱۲۴ هزار پیغمبر آمدند شما را دعوت به توحید کردند، من میخواهم شما را دعوت به شرک کنم.» چون مردم فقط غیر خدا را میپرستیدند و او میخواست حداقل کمی هم خدا را بپرستند.https://www.hawzahnews.com
نظرات کاربران
هنوز نظری ثبت نشده است.