جلسه چهل و چهارم
معرفی
توهم مشرکین: خدا خالق است، اما اداره عالم را به دیگران سپرده است.[ 2:00 ]
عبادت چیست؟ تجسم بندگی و اظهار ذلت محض در برابر مالک هستی.[ 33:15 ]
مراتب پنهان شرک: از پرستش بت تا تکیه بر اسباب مادی و علم تجربی.[ 8:00 ]
حتی یک لحظه غفلت از خدا و التفات به غیر او، شرک است.[ 16:00 ]
خدا به عبادت ما نیازی ندارد؛ اگر تمام عالم کافر شوند، او «غنی حمید» است.[ 41:00 ]
با خدا بدهبستان نکنیم؛ عبادت، نیاز ماست، نه معاملهای برای رفع حاجت.[ 43:00 ]
عبادت چیست؟ تجسم بندگی و اظهار ذلت محض در برابر مالک هستی.[ 33:15 ]
مراتب پنهان شرک: از پرستش بت تا تکیه بر اسباب مادی و علم تجربی.[ 8:00 ]
حتی یک لحظه غفلت از خدا و التفات به غیر او، شرک است.[ 16:00 ]
خدا به عبادت ما نیازی ندارد؛ اگر تمام عالم کافر شوند، او «غنی حمید» است.[ 41:00 ]
با خدا بدهبستان نکنیم؛ عبادت، نیاز ماست، نه معاملهای برای رفع حاجت.[ 43:00 ]
متن کامل
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم.
الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی محمد و آل محمد، فعالیت طیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.
بحث به اینجا رسید که بتپرستان آلهه و ارباب خودشان را ملائکه، جن و قدیسین از بشر قرار داده بودند. اینها را میپرستیدند برای اینکه به گمان خودشان به الله نزدیک شوند. علامه میفرمایند: "اما بتهایی را که مشرکان در بتکدهها و معابد نصب میکردند، تمثالهایی از آن ارباب و آلهه بودند." یعنی بتها تمثال بودند. در آیه قرآن هم دارد دیگر: «ما هذه التماثیل التی انتم لها عاکفون؟» این تمثالها چیست که برایشان اعتکاف کردید؟ معتکف تمثال شده بودند. تمثال چرا؟ برای اینکه اینها هر کدام صورتی بود از یک شخص مقدس و محترم. حالا بعضیهایشان واقعی بود، بعضیهایشان هم تخیلی بود؛ تمثال ملائکه مثلاً. حالا تمثال جن یا تمثال انسانهای مقدس؛ تمثال آدم، تمثال ادریس، تمثال موسی، تمثال عیسی. گاهی اینها به عنوان بت پرستیده میشدند.
خدمت شما عرض کنم که حالا تمثال گاو، تمثال شیر، تمثال اینها هم هست دیگر. جزو بتهایشان بوده است. اینها تمثال میتراشیدند از آن چهرههای آن اشخاص مقدس و نصب میکردند در بتکدهها و معابدشان. نه اینکه به راستی خود این بتها خدا باشند. منظورشان نبود که اینها خود اینها را بپرستند. خود اینها، بتها یک جورهایی به تعبیر امروزی شورتکات بود. این بتها شورتکات بود برای صورتهای حقیقی مقدس. یعنی خود این را، به خودی خودش کار نداشتند. این را کلیک میکردند که آن باز شود. میگفتند: "ولی آن اگر میخواهی باز شود، باید این را کلیک کنیم. به آن دسترسی نداریم. ما فقط یک شورتکات داریم؛ روی این میزنیم، آن باز میشود." درست شد؟
و این البته توهم بود، دروغ بود. جلوتر هم توضیحاتش خواهد آمد. برخی عوام البته بین این بتها و ارباب آنها فرق نمیگذاشتند. خود بتها را میپرستیدند. اینها نیست؛ یعنی اینها تمثال هستند. ما به این بت که سجده میکنیم و احترام میگذاریم، از باب اینکه این تمثال فلان شخصیت مقدس است، به خودش احترام نمیگذاریم، به آن فلان شخصیت مقدس.
از این رو، دوگانهپرستان ربهایی را معبود خود گرفته بودند و اعتقاد داشتند گرچه این ارباب موجوداتی ممکن و مخلوقاند، ولی چون خدای متعال این مخلوقات را مُقرَّب درگاه خودش میداند، موکل بر تدبیر عالم کرده است. موکل بر تدبیر عالم کرده یعنی چه؟ میگوید که آقا، اینها، این دوگانهپرستان، مشرکین دوگانهپرست، اینها این بتها را کرده بودند رب خودشان و معبود خودشان. میپرستیدند، عبادت میکردند. اعتقادشان هم این بود که درست است که اینها ممکنالوجود و مخلوقاند، ولی خدا به اینها وکالت داده، خدا به اینها کار را سپرده، خدا تفویض کرده به اینها. و خدا چون اینها مُقرَّبش بودند، ملائکه بودند، چهمیدانم آدمهای خوب بودند، خدا تدبیر عالم را حواله داده به اینها، سپرده است. و «هر یک را بر حسب مقام و منزلتی که دارد مأموریتی داده است.» به هر کدام هم یک مأموریتی داد. به یکی گفته: "مدیریت آبهای عالم با تو." به یکی گفته: "مدیریت بادهای عالم با تو." به یکی گفته: "مدیریت طلوع خورشید." به یکی گفته: "مدیریت ستارهها." به یکی گفته: "مدیریت آتش." به یکی گفته: "مدیریت خاک." آن شد الهه خورشید، آن شد الهه باد، آن شد الهه باران، آن شد الهه خاک. الهه یونان، الههها زیادند. چون یونان رفتی، من دوست داشتم یک بار بروم. حالا دعوت کردند، گفتم یک برنامه یونان بگذارید؛ یونان را برویم و ببینیم. حالا بعد خود اروپایش منتفی شد به خاطر داستان اسرائیل.
عرض کنم خدمت شما که به هر حال اینها چیزهای تاریخی است که یونان دارد. مثلاً میگویند الهه فلان در یونان باستان. در یونان باستان این الهههای مختلف خیلی معروفاند که مثلاً هر کدامشان یک الههای داشتند. خلاصه اینها شد داستان بتپرستی. هر کدام الهه یک چیزی شدند: یکی الهه آب و باد و خاک و نور و ... و هر چیز؛ الهه ازدواج، الهه سلاح، الهه بچه. آن یکی زن بهت میدهد، این یکی بچه بهت میدهد. خدا واگذار کرده، بخش زنان و زایمان هستی را خدا به این بت واگذار کرده. درست شد؟
سادهلوحی رفته بود حرم امام رضا (علیه السلام)، یکی به ضریح چسبیده، ول نمیکرد. گوش داد ببیند که این چه میگوید. دید دارد میگوید که: "آقا من پایم خیلی درد میکند، عنایتی کنید، کمکی کنید." زد رو دوشش، گفت: "عمو بخش ارتوپد آن طرف است، اینجا بخش امور مالی است. آنجا دستهبندی ندارد. یکی بچه میخواهد، یکی چک دارد، یکی نمیدانم پول میخواهد، یکی زن میخواهد." ولی در بتپرستان اینها دستهبندی میشد که آن پول میدهد، آن زن میدهد، آن استخوانبندیات را خوب میکند، مریضات را شفا میدهد. این شد داستان بتپرستی. میگفتند: "خدا به اینها افاضه کرده، تفویض کرده، به اینها سپرده. خدا حال نداشته، کار زیاد بوده، خسته میشده و اینها." گفته: "آقا بیا تو؛ بخش پول با تو. آن یکی، نمیدانم، زنان و زایمان با تو. آن یکی، چهمیدانم، امور مالی با تو." هر کی یک چیزی را خدا بهشان داد. اینها را میپرستیدند که به الله نزدیک شوند، چون الله به اینها سپرده بود. این توهم اینها بود و توجیه اینها بود از بتپرستی.
اما خود خدا بهغیر از خلق کردن و پدید آوردن کار دیگری ندارد و او ربالارباب و اله الآلهه است. خدا چهکاره است؟ گفتند: "خدا فقط دکمه اینها را میزند. خلق کرده. نقطه شروع با خداست. کریتور (Creator) خدا. ادمین (Admin) نیست، ادمین یکی دیگر است. گروه تأسیس کرده، این تأسیسگر سپرده دست اینها. خودش هم اصلاً تو کانال عضو نیست، اصلاً چک نمیکند. ادمین کامل پست میگذارد، محتوا میگذارد و دکمه را زدیم." کانال تأسیس کرده به حساب این است، صاحب حساب این است. درست شد؟
این خدا را این شکلی تعریف میکردند. ولی رب ارباب است. به ادمین اگر یک چیزی بگوید، ادمین گوش میدهد. اله الآلهه است. این صد تا ادمین. یکی پست میگذارد، یکی صوت میگذارد، یکی چهمیدانم کامنتها را جواب میدهد، یکی کامنتها را چک میکند. صد تا ادمیناند. هر کدام الهه یک چیزیاند: آن الهه کامنت، آن الهه پوستر. این الهه پادکست، ولی الهه کیست؟ آن کریتور که کانال را او تأسیس کرده است.
جمله ی «ما نعبدهم الا لیقربونا الی الله زلفی» چه میگوید؟ تعبیری است برای توضیح اینکه چرا اولیا را، بهجای خدا، -اولیای به جای خدا را- اتخاذ کردهاند. میگویند: "ما شرکا را نمیپرستیم مگر از این جهت که آنها ما را به سوی خدا نزدیک کنند." توجیهشان این است. میگوید: "آقا ما اینها را برای نزدیک شدن به الله میپرستیم، «لیقربونا الی الله زلفی»." بنابراین مشرکان از خدا به سوی غیر خدا عدول کردهاند. خدا را ول کردهاند، رفتهاند سمت... اگر مشرکشان میدانیم به خاطر این است که آنها برای خدا شریک قائل شدند. یعنی غیر خدا را ارباب و آلهه عالم خواندهاند. خدا را رب و اله آن ارباب و آله نام. یک جورایی مثلاً دارند خدا را کارهای میدانند، ولی نتیجهاش این است که خدا را هیچکاره میدانند. خدا کارهای نیست.
یک وقت یک مدیری از صداوسیما خیلی سال پیش، مدیر یک بخشی از یک شبکهای، آمده بود قم. جلسهای داشتیم. به ایشان گفتیم که: "آقا مثلاً موضوع مهم است، ما باید برویم با خود رئیس صداوسیما صحبت کنیم." برگشت گفتش که: "رئیس صداوسیما کارهای نیست. همهکاره منم." میگفتش که: "برای اینکه آنتن دست من است. آن برنامهای که روی آنتن میرود، آن آخرین کسی که باید تصویب کند، تأیید بکند، اینها منم. همهکاره منم. رئیس صداوسیما خبر ندارد که الآن شبکه ۲ ساعت ۷ تا ۸ چه برنامهای میخواهد پخش بکند." آن مدیر کل گذاشته. اجمالاً هم یک نظارتی دارد روی کار مدیر کل. مدیر شبکه یک، مدیر شبکه دو، مدیر شبکه سه، مدیر صدا، مدیر سیما، مدیر سیما با معاونت سیما، معاونت صدا با آن دو تا معاونت کار دارد. آن معاون سیما با مدیران شبکه کار دارد. مدیر شبکه با مدیر گروه کار دارد. آن گروه معارف است، آن گروه خانواده است، آن گروه بازی و سرگرمی است، گروه فلان است. آخر برنامهای که دارد میرود، من مدیر گروهم. من همهکاره این برنامهام. تو باید با من ببندی. من که تأیید بکنم، رئیس صداوسیما دیگر کارهای نیست. چیزی نمیتواند... مگر اینکه حالا کار یک چیزی بشود که بعداً صدایش دربیاید و اینها. مدیر شبکه افق و مدیر شبکه استعفا میدهد و اینها. حالا داستان خلقت هم این شکلی است. آن عاملِ مباشر همهکاره است. مشرکین توهمشان این بود.
"واگذار به این کرده." مدیر صداوسیما امور مربوط به تلویزیون را واگذار به معاونت سیما کرده. معاون سیما امور مربوط به شبکه ۳ را واگذار به مدیر شبکه ۳ کرده. مدیر شبکه ۳ امور مربوط به معارف و چهمیدانم اینها را واگذار به مدیر معارف کرده. واگذار کرده. فقط اجمالاً یک نظارتی دارد.
«ربالارباب»، «الهالآلهه». خدا همهکاره است. همهکاره. از بالا تا پایین اشراف دارد، احاطه دارد، قدرت دارد. این هم اگر دارد کاری میکند، خدا در ظرف وجود او دارد کار میکند. خدا به او اثر بخشیده است. از خدا جدا نیست. تفاوت خدای مشرکین با خدای قرآن.
پس این استدلال، استدلال قابل قبولی نیست که اینها میگفتند ما بتها را میپرستیم تا به خدا نزدیک شویم. نه، شما نه خدا را فهمیدید، نه رابطه با خدا را فهمیدید. خدا نیازی به پرستش بتها ندارد که شما بهش... اصلاً راهش این نیست. اصلاً نزدیک نمیشوید به واسطه پرستش بتها به خدا، دور میشوید. پرستش معنا ندارد. بعدش هم اینها را واسطه نکرده خدا، شفیع نکرده. آنی هم که واسطه و شفیع باشد، پرستیده نمیشود. اگر او را بپرستی نزدیک نمیشوی، نه به او نزدیک میشوی نه به خدا نزدیک میشوی. پس هزار تا اشکال به این جمله وارد است. صورتش، صورت قشنگی است. ظاهر استدلالی که ما خداپرستیم، ما مشرک نیستیم نامش. توجیه هیچ واقعیتی پشت اینها نیست.
حالا نکته بعدی که اینجا در کتاب اشاره شده، از علامه نیست، از تفسیر نمونه است، ولی نکته خوبی است: «برخلاف باور مشرکین، قرآن مجید به این نکته تأکید میکند که انسان بدون هیچ واسطهای میتواند با خدای خود پیوند بگیرد، با او سخن بگوید، راز و نیاز کند، حاجت بطلبد و تقاضای عفو و توبه کند. پس ما نیازی به واسطه نداریم.»
واسطه، نه اینکه واسطه نداریم، واسطه داریم. خود خدا اسباب قرار داده، واسطه قرار داده. او قرار داده. او از واسطه به ما نزدیکتر است. او به واسطه اثر بخشیده. او در ظرف وجود واسطه دارد کار میکند. واسطه از خدا جدا نیست، مستقل نیست. خدا وابسته به واسطه نیست. ارتباط ما با خدا محتاج به واسطه نیست. نکات مهمی است. در عین حال او آبرومند است، او از ما به خدا نزدیکتر است، او واسطه فیض است، از دریچه وجود او فیض به ما جاری میشود. او بین ما و خداست از جهت مرتبه وجودی.
و نکته چهارم، نکته چهارم در بحث پرستش خدا این است که آقا در هر شرایطی شما باید موحد باشید. عذر و بهانهای برای شرک از شما قبول نمیشود. آقا جان! بحث خیلی مهمی است. عذر ندارد، توجیه ندارد. از کسی قبول نمیکنند که بگوید: "من مشرک بودم." این استدلال پذیرفته نمیشود. کسی نمیتواند برای خدا استدلال بیاورد که: "من به این دلیل مشرک شدم." و خدا قانع شود.
توحید، بله. حالا اینکه دینم در چه حدی بود، مسلمان شدم، مسیحی شدم، چقدر اطلاع داشتم، مستضعف بودم، این یک بحث دیگر است. مستضعف فکری بودم، قرآن را آنقدر خبر داشتم، این مسائل را بلد بودم، آنها را بلد نبودم. ولی اصل قضیه توحید چون فطری است، فطرت انسان بر خدا و خداپرستی شهادت میدهد. مشرک بودن... بله، بله. آن شعر که «رتبه عالی بتپرستی»، چون در ضمیر همه، در فطرت همه توحید شکل گرفته، باطن همهمان دارد توحید را فریاد میزند، قبول میکند. اگر عذری آورده میشود، حتماً عذر واقعی است که خدا قبول میکند. عذر بیهوده که خدا قبول نمیکند. مستضعف اگر باشد، خب بله پذیرفته میشود. در مورد مستضعف هم گفتند که در روایت داریم، خیلی روایت جالبی است. فرمود: «کسی که آگاه باشد از اختلاف نظر، این مستضعف نیست.» بداند اینکه در این قضیه دو تا نظر است، این دیگر بهش نمیگویند مستضعف قابل تحقیق. آن مستضعف اونی است که فکر میکند فقط همین مسئله است، همین مطلب. دیگر مقابل این را احتمال نمیدهد، خبر ندارد. مستضعف بنده خدا فکر میکرده که آقا مثلاً نماز این شکلی، روزه مثلاً در ماه رمضان ۱۰ روز. باید از اول که چشم باز کرده همه ۱۰ روز روزه میگرفتند. هیچ هم به گوشش اصلاً نرسیده بود بیشتر از ۱۰ روز هم روزه گرفت. مثلاً هیچ اطلاعی از اختلاف در این مسئله ندارد. خب این مستضعف است. اصلاً به ذهنش خطور نمیکرد که مسئله طور دیگری باشد که بخواهد دنبالش برود. یاد نگرفته، نپرسیده، بلد نیست. خب این عذرش قبول است. بهش میگویند مستضعف. ولی همینی که دانست و دنبالش نرفت، این میشود جاهل مُقصّر. دیگر جاهل قاصر نیست.
حالا اینها مربوط به شریعت است، مربوط به فروع است. اصول داستانش فرق میکند. اصول تحقیقی است. در اصول هم داستان توحید فرق میکند. شاید چیزهای دیگر را خدا معاف کند، حالا مثلاً در مورد پیغمبر، در مورد امام. ولی داستان توحید فرق میکند. در مورد داستان توحید، اصل توحید، اصل توحید، جایی برای توجیه و عذر ندارد. در هر شرایطی باید خدا را پرستید و موحد بود. نمیشود گفت: "آقا ما در شرایطی بودیم، نمیگذاشتند موحد باشیم." اولاً که موحد بودن در قلب شماست. حالا نمیگذاشتند نماز بخوانی، این یک چیز دیگر است. اگر نماز بخوانی ما را میکشتند، خیلی خوب. ولی خدا را یکی دانستن که مال دلت است. آنها که کسی باخبر نمیشد. در دلت یکی میدانستی خدا را، اعلام هم نمیکردی. تقیه میکردی. «الا من اکره و قلبه مطمئن بالایمان.» میشود کسی را اجبارش بکنند به شرک و به کفر، ولی دلش مؤمن باشد. به زور حجابش را برمیدارند. میگوید: "روسری سرت بگذاری میکشیمت." خیلی خوب. روسریات را برداشت. توحید را که ازت نمیتوانند بگیرند. توحید مال قلبت است. مگر کسی میتواند دست بکند در قلبت و اعتقاد را ازت بگیرد؟
تازه همان را هم شما میگویی که آقا ما یک جایی بودیم، نمیشد نماز بخوانیم، مسلمان باشیم، موحد باشیم، مؤمن باشیم. میگویند: "چرا نمیشد؟" هجرت میکردی. "نمیتوانستیم حجابمان را رعایت کنیم." هیچ جای دیگر نبود روی این کره زمین که آنجا بروی آزاد بتوانی حجابت را رعایت کنی؟ هیچ جای دیگر نبود که گوشت حلال پیدا شود؟ هیچ جای دیگر نبود که ربا نباشد؟ هیچ جای دیگر نبود که مثلاً شما را وادار به این منکرات نکند؟ بله، الآن در خیلی از این کشورهای غربی، خیلی از منکرات یک جوری است که شما مجبور به این منکر میشوی. باید مالیات بدهی، مالیاتی که میآید میرود میشود حمایت از دولت صهیونیستی. وادارت میکنند، مجبورت میکنند به حمایت از صهیونیستها. شریکت میکنند در قتل و غارت و جنایت صهیونیست. یک چیز. تو به مدرسه میروی، یک زنگ، زنگ ورزش. زنگ ورزش یک بخشش استخر، شنا. شنا دختر و پسر مختلط. دختر و پسر مختلطاند، هر دو باید عریان بروند تو استخر. حالا انگلیس این جوری هست یا نیست، کانادا. چون یک وقتی، چند سال پیش، ۱۰ سال پیش تقریباً، دوستان اصرار داشتند برویم آنجا ساکن بشویم. دیگر ما یکم قضیه که جدی شد، مشورت کردیم با اساتید و دوستان و اینها، کسانی که به اسم میشناسیدشان. آخرین به نتیجه رسیدیم که نرویم به خاطر بچههایمان. یک بخشش همین مسئله که آقا تو بچهات باید مدرسه برود، کلاسها مختلط است. خودت بگویی آقا من مسجد میروم، اینجا نمیروم، آنجا نمیروم. بچهات را میخواهی چهکار کنی؟ بچه را در مدرسه میخواهی نفرستی؟ خب آن هم باز داستان خودش را دارد. بچه را در خانه بخواهی تعلیم کنی درگیریهای خودش را دارد، حاشیه خودش را دارد. بالاخره تو شهر میرود، تو جامعه میرود. بیلبورد را که دیگر نگاه میکنی، زن عریان روی این بیلبورد را که دیگر میبیند. این تبلیغاتی که دم خانه میآیند میریزند تو خانه، مثلاً تبلیغ فلان چیز، این که به دستش میرسد.
به هر حال غرض اینکه مواجه میشود با این منکرات. مجبورت میکنند که به گناه بیفتی. چهکاری است؟ چهکاری است آدم یک جایی باشد که مجبور بشود به گناه. برو یک جایی که مجبورت نکنند. "نه، اینجا دیگر آخه همین است دیگر. چارهای نیست. چه میشود کرد؟" "چهمیشود کرد" چیست؟ هجرت کن. برو یک جایی که مجبورت نکند. "نه، اینجا دیگر آخه همین است. بچه باید مدرسه برود." خب دیگر آخه همین است دیگر. "حالا دختر و پسر هم این جوریاند. بالاخره استخر با هم دیگر میروند." "چارهای نیست." چاره دارد. نه، این اوضاع در درگاه الهی این حرفها، اینها برای دنیا و اینها به درد چهار نفر میخورد. برای خدا این حرفها مفت نمیارزد.
«یا عبادی الذین آمنوا ان ارضی واسعه فاعبدون.» آی مؤمنان، زمین من بزرگ است، فقط من را بپرستید. هرجایی که میبینید وادارتان میکنند به شرک و به کفر و به گناه و به اطاعت طاغوت، هجرت کن یا قیام کن. برو ملحق شو به یک جماعتی که قدرت دارند قیام کنند در برابر طاغوت. این آیه خطاب به مؤمنانی است که در سرزمین کفر قرار دارند، نمیتوانند دینداری خودشان را آشکار کنند و به سنت پایبند عمل کنند. وظیفه آنها مهاجرت به مناطقی است که بتوانند در آنجا آزادانه خدا را به یگانگی عبادت کنند. منظور از کلمه «ارض» هم در جمله «ان ارضی واسعه» همین کره زمین است که ما درش زندگی میکنیم.
اگر قرآن فرمود: «زمین من بزرگ است»، میخواهد بفهماند زمین ملک خداست. بندگی بندگان هرجایی که باشند برای او فرقی ندارد. فراخ بودن زمین (واسه بودن) کنایه از این است که در هر جای زمین از دین حق و عمل به آن جلوگیری شد، جاهای دیگری هست در اختیار شما. بروید آنجا. "اینجا نمیگذارند نماز بخوانی. اینجا نمیگذارند حجاب داشته باشی. اینجا مجبورت میکنند شراب بخوری. اینجا مجبورت میکنند همجنسباز باشی." و همین طور جبر است به منکرات، مثل قوم لوط، مجبور میکردند بقیه را به فحشا. خب برو یک جای دیگر. مهاجرت کن یا قیام کن. نهایتاً هجرت که میشود که فرار کن. ملحق شو. از اینجا بزن بیرون. آقا هیچ جایی نیست، مثل اصحاب کهف برو تو غار. میشود این کار.
حضرت موسی (علیه السلام) بود که یک تشکیلات، یک جامعهای را داشت شکل میداد در دل آن جامعه. بله، این هم یک کاری است. قدرت خاص خودش را میطلبد. مثل حزبالله. این خودش یک جنس هجرت دیگری است. «و اهجرهم هجراً جمیلاً.» بین اینها باشی ولی با اینها نباشی و با دیگرانی باشی، با مؤمنینی باشی و طوری رفتار کنی که آلوده به منکرات اینها نشوی. میشود. البته خب خیلی سخت است. کشور با کشور هم فرق میکند. الآن مثلاً انگلیس که آقا اهل آنجا هستند، الآن اوضاعش تو اروپا برای مسلمانها خیلی بهتر است. با اینکه خودتان از کارهای خدا، هم از کشوری که مرکز فتنهانگیزی در عالم است، «الذی سمیه فی السماء بابلیس و فی الارض بانگلیس.» خدای متعال کاری کرده که شده قم اروپا. دیشب یک فیلمی میدیدم، یک خانم ایرانی که ضد انقلاب بود. "من میخواستم بروم یک جایی، حالا به تعبیر خودش عکس خامنهای را چاپ بکنم که آتش بزنم. رفتم مغازهای، گفتم که یک عکس خامنهای را برای من چاپ کن. خب قیافهاش معلوم است، زن بیحجاب و فلان. 'عکس خامنهای برای چی میخواهی؟' ساده برگشتم گفتم: 'میخواهم آتش بزنم.' گفت: 'تو غلط کردی میخواهی آتش بزنی. من واست چاپ نمیکنم.' 'بابا اینجا انگلیس است. هرجا من رفتم گفتم عکس خامنهای میخواهم چاپ بکنم، برای من چاپ نکردند.' گفتم: 'تو غلط...'" آره، عجیب است.
سنت مکر الهی که آن کشور مکار که ما ازش تعبیر میکنیم به روباه، دولتش البته. کشورش نه. دولت انگلیس را ما بهش میگوییم روباه پیر. این روباه پیر را خدا یک کاری کرده که میگویند عقرب گاهی دمش میآید خودش را میزند. کژدم نیشش به خودش میخورد. نیش خودش به خودش خورده است. خدا یک کاری کرده لندن شده مرکز اسلام. البته خب شیعه، ولی فضای مسلمانی آنجا خیلی یعنی مثلاً ما وقتی برای اروپا داشتیم مطالعه برای مهاجرت و اینها، برای حالا کانادا و اینها، دیدم که مثلاً ظاهراً آن موقع تنها کشوری که زنها با چادر راحت میتوانند تو خیابان بیایند، انگلیس و خصوصاً لندن. مثلاً خب آمریکا هر جایش این شکلی نیست. کانادا تقریباً هیچ جایش این شکلی نیست که با چادر بشود راحت آمد. نهایتاً با روسری مثلاً طرف بتواند راه برود. ولی چادر و حتی مثلاً روپوشیه بتواند بزند. تو لندن خیلی عجیب است. تو لندن کاملاً عادی است که مثلاً زنهایی که با روپوش، با پوشیه تو خیابان میروند و میآیند. بعضی کشورهای اروپا این شکلیاند: بلژیک مثلاً این شکلی است. و خدمت شما عرض کنم که هلند ظاهراً اخیراً این شکلی شده است. خب. ولی بعضی کشورها این جوری نیست. آن فضای نژادپرستیاش خیلی سنگین است. تقابلش با مسلمانها خیلی سنگین است.
همین تو ایران خودمان شهرهای مختلف فرق میکند. حتی محلههای مختلف. شما همین قم، سالاریه مثلاً با نیروگاه فرق میکند. پردیسان مثلاً یک حال و هوایی دارد، مثلاً زنبیلآباد یک حال و هوای دیگر دارد. زنبیلآباد اولش با آخرش فرق میکند. آفرین! هجرت کردن! خلاصه مثلاً اسپانیا با پرتقال، مثلاً جنوب اروپا میشوند. با شمال اروپا متفاوتاند. شمال اروپا آنقدری که حالا من شنیدهام یکم فضاهای سختتر است. مثلاً فنلاند، خدمت شما عرض کنم که این کشور، این شکلی. اینور استرالیا و ونزوئلا، مثلاً نیوزلند. عرض کنم که باز خود این دو تا کشور با هم دیگر تفاوت دارند. شهرهایشان با هم دیگر تفاوت دارد. ملبورن و سیدنی با هم دیگر تفاوت دارد. خب، این شما تو این محله میبینی آقا دینداری سخت است. مثلاً چهمیدانم، زنبیلآباد اینورش که مثلاً هستی که میخورد به سالاریه، آنورش میشود بلوار امام حسین. اینجا همه شاسی بلند، همه بدبخت بیچاره. از این محل که میروی کوچه روبرو، این فضا کامل است. مسجدهای شلوغ. چهمیدانم، پر آخوند. آنجا از صدا خلوت. بر فرض حرف بزن.
خلاصه این میشود هجرت. تهران محلههایش با هم دیگر فرق میکند. سعادتآباد، پاسداران مثلاً با شهر ری، خیابان ایران، بهارستان. مشهد، خود مشهد محلههایش با هم دیگر تفاوت دارد. شهرهای استان خراسان با هم دیگر تفاوت دارد. بعضی شهرها شیعهاش کمتر است، سنّیاش غلبه دارد. بعضی شهرها شیعه و سنّی با هم دیگر در آرامش زندگی میکنند. بعضی جاها نه، فضا برای شیعه سخت است. البته حالا یک اشکالی هم که هست، گاهی زود فضا را رها میکند. این هم یک نکته است. بعضی مناطق ترفند قضیه مکر و هیله. محله پنج تا خانه را اهل یک مذهبی، اهل یک مکتبی میگیرند. متدینین آنجا سریع احساس خطر میکنند. خانهها را خالی میکنند، میروند. ده تا خانه خالی میشود، دوباره ده تا دیگر از آنها میآیند. آن محله را میگیرند. این غلط است. آره، یهودیان این جوری کار میکردند. تو بعضی از محلههای مشهد این شکلی. محلهها را گرفتند اهل غیر شیعه. خلاصه مملکت، مملکت شیعه است. شهر، شهر شیعه است. جوجه هجرت نیست که شما بگویی این هجرت معکوس باید باشد. آنها باید هجرت کنند، نه شما. شما جایی بروید که کسی مانع دینداری شما نباشد.
پس عبادت خدای متعال هیچ وقت محال نیست. این جمله از علامه است، در جلد ۱۶، صفحه ۱۴۴. هیچ وقت محال نیست عبادت خدا. اگر در حد ایمان قلبی باشد که خب این که هیچی مشخص است. در حد اعمال و ظواهر شریعت هم اگر باشد، آن هم راه دارد. آن هم راهحل دارد. هجرت میشود کرد. جابهجا میشود شد.
علامه میفرمایند: «اینکه کلمه «ایای» بر «فاعبدون» مقدم شده، برای رساندن انحصار است که فقط من را بپرستید، غیر من را نپرستید؛ یعنی هیچ راهی برای شرک نمیماند. کسی توجیه برای شرک ندارد. به هر مرتبه از شراکت که من به این دلیل مشرک شدم، خدا نگفته آها خب باریکالله آفرین، قبول است. راه حل دارد.
در مسئله توحید همیشه خدای متعال در مقامی است که او از ما سوال میکند. برای اینکه راهحل هست. لااقلش دیگر این است که در قلبم دیگر تقیه کنم، منکر را با قلبم انکار کنم. حالا فضا طوری است که آقا من دارم به گناه میافتم. من دارم، حالا گناهم، گناهان مختلف دیگر. از مشارکت در قتل مسلمین است، حمایت از دولتهای ظالم است، تقویت دولت ظالم و جنایتکار است. من دارم به ظاهر کار علمی میکنم. بعضی از این عزیزانی که حالا بحثها را گوش میدهند، محبت دارند و این حال، جاهای مختلفی از دنیا. خب چون عزیزان مباحث را گوش میدهند و اینها، بهکرات داشتیم، خصوصاً از آلمان من چند تا مورد داشتم. مثلاً ما آنجا آقا شاغلیم در فلان شرکت، داریم کار میکنیم. عزیز آمده بود تازگی، چند وقت پیش مؤسسهمان، گفت: "من در تسلا دارم کار میکنم در آلمان." بعد با خودم میگویم که خب تو داری کار میکنی، ایلان ماسک دارد از کار تو بهره میبرد. ممنون که وجهی ندارم. او در... من میخواستم برگردم. بعد میگفت: "اینجا هیچکی راضی به برگشتن نیست." میگویند: "آخه تو میخواهی تسلا آلمان را ول کنی؟ نمایندگی تسلا در آلمان را ول کنی؟ بیای اینجا مثلاً بروی تو کارخانه مثلاً ایرانخودرو؟ مثلاً کجا میخواهی بروی کار کنی با آن درآمد؟ این رزومه؟" کشور خودتان بین اطرافیان شماها افرادی باشند که کار شما را تأیید بکنند، خوششان بیاید. ولی برای خیلیا اینجا حتماً مواجه شدید، خیلی چیز عجیبغریبی است که تو مثلاً کشورت مگر چی کم داشت، آخه پاشیدی آمدی اینجا وسط این بدبختی، گرفتاری، تورم، فلان، هوای آلوده، آخوند. اینجا هیچ کار دیگری نبود میرفتی بنا میشدی؟ رفته منچستر، و منچستر قم، از مدرسه قم آخوند شده. یک جوان کف خیابان بگو این چه واکنشی... یک بار از آسمان منچستر رد... افغانستان از آنجا دور بزند برگردد بیاید افغانستان. از آسمان منچستر آمدم، روی آسمان منچستر را دیدم. وقتی که معرفت نباشد، درک نباشد، انسان نسبت به نفع و ضرر خودش دچار خطا میشود. سرمایه ابدیمان این است. سرمایه ابدی ما علم و عمل صالح است که این دو تا با هم دیگر ایمان ما را شکل میدهد. این سرمایه ابدی ماست. آدم وقتی سرمایهاش را در عنوان شغلیاش دانست، رزومه کاریاش دانست، میزان درآمد ماهیگانهاش دانست، پسانداز در حساب ... میگوید خب آنجا چقدر میدهند؟ اینجا چقدر میدهند؟ آن شغل چقدر درآمد دارد؟ این چقدر؟ آن چه عنوان معتبری دارد؟ چه رزومهای دارد؟ این چه رزومهای دارد؟ بعد آخه آخوند این جوری میشود. یکی هم آنور عالم خدا هدایتش میکند به این نور. با این همه زحمت، با این همه رنج، با این همه سختی، این مسافت دور، این همه فشار، فشارهای مختلف اقتصادی، روانی را تحمل میکند. این مساوی نیست با بقیه. این را من به شما بگویم. طلبگی شماها با طلبگی ماها مساوی نیست. توجه باید داشته باشی. اجر شماها با اجر مثلاً امثال ماها مساوی نیست. این زحمتی که شما میکشید.
فرمود: «کسی اگر قرآن را با مشقت حفظ بکند، فله اجرین.» این دو تا اجر دارد. طلبگی شما، طلبگیهای با مشقت است. این با آن کسی که بابایش طلبه بوده، عمویش طلبه بوده، این اصلاً راه دیگر بلد نبوده، ولش میکردند از خانه بیرون، صاف میرفته حوزه، حوزه میخوابیده. جای دیگر بلد نبوده است. اینها که با هم دیگر مساوی نیستند که. از آنور عالم کسی از مثلاً ماداگاسکار باشد، بیاید، چهمیدانم، از کشورهای مختلف، خانه طلبه و روحانی آمده. فرق میکند. این میشود اجر مضاعف خدا برای هجرت.
حالا بحث هجرت، بحث مفصلی است. نمیدانم بعدها جایی بهش بپردازیم یا نه. ولی خدای متعال وعدههای عجیبی در قرآن برای مهاجرین داده است. فرموده: "من اینها را وارد «مدخل کریم»، «رزق حسن» به اینها میدهم." خیلی تعابیر خدای متعال عجیب است. وعدههایی که داده برای مهاجرین. مهاجرینی که برای خدا هجرت میکنند، برای طلب علم هجرت میکنند، برای حفظ دینشان هجرت میکنند، برای حفظ دینشان و برای نشر دین که دیگر مضاعف هم دین خودشان را میخواهد حفظ بکند، تقویت بکند. کاری که شماها کردید، این دیگر افضل همه مجاهدتها و هجرتهاست. این میشود.
این نکته. پس ما برای شرک توجیه و عذری نداریم. راهحل دارد مشرک نبودن. یکی از راهحلهایش مهاجرت است.
مطلب پنجم و مطلب آخر این درس این است که خدا هم به عبادت ما نیاز ندارد. خدا محتاج عبادت ماها نیست. ممکن است کسی گمان بکند از اینکه خدا و پیغمبر ما را دعوت کردند به عبادت خدا، گمان بکند که خدا به عبادت ما محتاج است. قرآن کریم در کنار دعوت به پرستش خدای متعال این نکته را یادآوری میکند که خدا هیچ نیازی به پرستش انسانها ندارد. از زبان حضرت موسی (علیه السلام) میفرماید: «قال موسی ان تکفرو انتم و من فی الارض جمیعا فان الله لغنی حمید.» اگر شماها و هرکه روی زمین است، کافر بشوید، خدا هم غنی است، هم حمید. خدا هیچ نیازی به شماها ندارد.
مثل خورشید. همه آقا خانهشان را پشت به خورشید بسازند. همه بروند در اعماق صد متری زمین خانه بسازند که نور خورشید بهشان نرسد. خورشید ناراحت میشود؟ از خورشید چیزی کم میشود؟ به خورشید برمیخورد؟ "دور شدین از من؟ آخه من چهکار کنم اینها را نزدیک کنم به خودم؟ تو را خدا برگرد بیا رو زمین. نور من بهت بخورد." چه نیازی دارد؟ میخواهد بخورد نخورد. تو باشی نباشی من خورشیدم. من میدانم تو نیاز داری. اینی که اصرار دارم بیایی چون میدانم بابا تو به این نور نیاز داری. تو ویتامین میخواهی. تو چهمیدانم، تو غذا میخواهی. غذای تو از این نور. تو روشنی میخواهی، حرارت میخواهی. تو محتاجی. من دلم برای تو میسوزد. اصرار من به اینکه خدا را بپرست، اثر رحمتم است. میدانم تو محتاجی و تا نپرستی نیازها تأمین نمیشود، مشکلاتت حل نمیشود. به خاطر خودت میگویم. من که نیازی به تو ندارم. منتّی ندارد برای من.
"نماز خواندی؟" بعضیهایتان یک توهمات این شکلی پیدا میکنند: "اگر این حاجتم را ندهی دیگر نماز نمیخوانم."
خدا رحمت کند علامه جعفری را، میفرمود که یک آقایی بود، گاوش مریض شد. حالا ایشان هم با لهجه ترکی. دیدید لهجه ترکی؟ دیدید دیگر. تو ایران بعضیها لهجه ترکی دارند و اینها، کمتر از لهجه غلیظ. حالا مرحوم علامه جعفری، خود علامه طباطبایی هم لهجه ترکی داشت. خاطره را با هم لهجه ترکی تعریف میکند، خیلی شیرین است. آقای گاوش مریض شد و نذر کرد. گفت: "من سه روز روزه میگیرم که گاوم خوب بشود." سه روز روزه گرفت و بعدش گاوش مرد. لهجه ترکی میگفتش که این برگشت به خدا گفت که: "خدایا! من سه روز روزه گرفتم، گاوم را ازم گرفتی. یک سی روزی هست تو از من روزه میخواهی، ماه رمضان. من باشم آن ۳۰ روز را برای تو روزه بگیرم؟ اگر گرفتم!" انگار مثلاً یک طلبی از خدا دارد. انگار مثلاً خدا یک جایی مثلاً گیر این بنده خداست. بدهکار این بنده خداست. مثلاً کارش را راه بیندازد. حالا که این سه روز را روزه گرفتم ندادی، آن سی روز هم پس هیچی دیگر. فکرش را از سرت بیرون کن.
با خدا بدهبستان میکنیم. انگار مثلاً عبادت میدهیم پول میگیریم. به او نان میدهیم مثلاً کره میگیریم. انگار خدا نیاز دارد. نه آقا! تو عبادت که میکنی به خودت یک چیزی میدهی. از خدا یک چیزی میگیری. به خودت یک چیزی میدهی. از خدا هم یک چیزی میگیری. «احسنتم احسنتم لانفسکم و ان اساتم فلها.» خوب باشی به خودت میرسد. بد باشی به خودت میرسد. به کسی دیگر نمیرسد. به کسی دیگر. حتی به بچهات، به بابایت، به رفیقت، به هیچکی نمیرسد. چهبرسد به خدا. همهاش مال خودت است.
خدا در این آیه، خدای متعال دستور میدهد که انسانها شکر نعمتهای او را بهجا بیاورند و اعلام میکند که اگر شکرگزار باشند، نعمت خودش را برای آنها بیشتر میکند. اگر کفران کنند، عذاب شدید است. «لئن شکرتم لازیدنکم و لئن کفرتم ان عذابی لشدید.» خدای متعال در آیه قبلی سخن حضرت موسی را بیان میکند که بینیازی خدا از هر چیز ذاتی خداست. و او بهرهمند از شکر کسی و زیانمند از کفر کسی نمیشود. اگر میگویم شکر خدا کنید، برای این نیست که خدا محتاج تشکر شماست. خوشحال میشود تشکر میکند، میگوید آخ جون بندهام از من تشکر کرد. نخیر.
خدا محتاج نیست. خدا غنای ذاتی دارد. بینیاز در ذاتش. اثر رحمتش وقتی تشکر میکنی یک رحمت مضاعفی برای تو جاری میکند. وقتی تشکر نمیکنی و کفران میکنی، از رحمتش محروم میشوی. از رحمت که محروم میشوی، میشود عذاب. «ان عذابی لشدید.» هیچ احتیاجی ندارد. این نکته خیلی مهم است. گاهی ماها در ذهنمان یک همچین چیزهایی هست. همین مثالی که عرض کردم برمیگردد به اینکه فکر میکنیم کارهای ما متوجه خداست. عاشورا میخوانی مثلاً یک کاری برای امام حسین کردی. امام حسین که محتاج نیست بخوانی نخوانی. همه عالم بشوند یزید هیچی از امام حسین کم نمیشود. همه عالم بشوند حضرت عباس هیچی به امام حسین اضافه نمیشود.
همه عالم بشوند یزید هیچی از امام حسین کم نمیشود. همه عالم بشوند حضرت عباس هیچی به امام حسین اضافه نمیشود. خودشان بهرهمند میشوند. همه عالم بشوند حضرت عباس، اینها از امام حسین دارند بهرهمند میشوند. همه عالم بشوند یزید، اینها دارند بیبهره میشوند از امام حسین. خودت سودش را میبری. فایدهاش به تو میرسد. وقتی که حضرت عباس میشوی، حضرت عباس، فایدهاش به حضرت عباس میرسد، نه به امام حسین. البته امام حسین اثر رحمتش خوشحال است، به شوق میآید از اینکه همچین کسی تربیت شده است. اثر رحمتش. بدین معنای نیاز او نیست. غنی، محتاج او نیست. مقامات امام حسین محتاج ایمان حضرت عباس نیست که اگر ایمان آورد، یک چیزی هم گیر امام حسین بیاید. اگر ایمان نیاورد، یک چیزی از دست امام حسین. پیغمبر هم محتاج نیست، چهبرسد به خدا.
فرمود: «لا تمنوا علیه اسلامکم بل الله یمن علیکم من هداکم.» منت نگذارید مسلمان. خدا منت میگذارد که شما ایمان آوردید. منتی ندارد. محبت دارند. حالا گاهی بعضی بر اساس این یک توقعی دارند. میگوید مثلاً من ۱۰۰۰ ساعت سخنرانی گوش کردم، فلان کار را برایم بکن. بدهکار تو شدم که تو ۱۴۰۰ سخنرانی گوش نمیکنی؟ سخنرانی اینجا، کولر. کولر. تیزترین کولر آبی را داریم. کولر گازی، آبی. کولر آبی را بگویی که من باهات قهرم، میگذارم از این اتاق میروم بیرون. خودت گرمت است. تو مگر اینجا آمدی زیر کولر نشستی؟ منت دارد برای کولر؟ آقای کولر من ۵ ساعته اینجا زیر کولر نشستم. قبر من را... خب حالا قدرت را نمیدانم میخواهی چهکار کنی؟ مگر من به تو نیاز دارم؟ تو به من نیاز داری.
بله. حالا کسی حالا گوش میدهد، گوش نمیدهد. حالا یک ثوابی مثلاً به آدم، این یک بحث جدایی است. کلاس درس شماها مثلاً بشینید. سه میلیون نفر بنشینند یا یک نفر. این کتابی که چاپ شده، ۱۰ میلیارد نسخه ازش چاپ بشود یا یک دانه نسخه چاپ بشود، چیزی به علامه طباطبایی اضافه میشود؟ چیزی از علامه طباطبایی کم میشود؟ حالا ثواب و اینها را کار ندارم ها. این خودش ارزش ذاتی دارد. این مطلب ارزش ذاتی دارد. آنی که مطلب میگیرد، او بهرهمند میشود. او ارزشمند میشود. آنی که این را یاد میگیرد، خود او ارزشمند میشود. نه اینکه این مطلب ارزشمند، یاد گرفته است. تو که فلان کتاب را میخوانی، فلان سخنی را گوش میدهی، خودت ارزشمند میشوی. صاحب کتاب نه. آن سخنران، آن سخنران که با صدای گوش دادن تو ارزشمند نمیشود. خودش ارزش دارد یا ندارد. اگر ارزش ندارد که هیچی. اگر ارزش دارد، چه تو باشی چه تو نباشی، ارزشش سر جایش هست. تو یک نفر باشی پای این صحبت یا ۱۰ میلیارد باشی پای آن صحبت، چه فرقی میکند برای ارزش آن صحبت؟
روشن است. پرستش خدای متعال از این جنس است. همهتان بپرستید یا هیچکی نپرستید، خدا غنی و حمید است. خودش خودش را حمد میکند. خودش برای خودش ارزش قائل است و خودش ارزش ذاتی دارد. چه شماها این را بفهمید چه نفهمید. چه اظهار کنید چه نکنید. نه به او چیزی اضافه میشود نه از او چیزی کم میشود.
پس شکر و کفر به خدا چیزی اضافه نمیکند، از خدا چیزی کم نمیکند. شما اگر شکر، «لئن شکرتم لازیدنکم» به شماها اضافه میشود. شیعیانی که اضافه میشود. مثلاً یک چیزی به اهل بیت، به تشیع مثلاً اضافه میشود. مسجد که شلوغ میشود، مثلاً برای خدا، فهم خدا خیلی خوشحال است. الآن همه جمعیت. اگر کم میآمدند، خدا چقدر ناراحت بود! چه فرقی میکند؟ حج الآن مثلاً سالی دو میلیون سه میلیون مثلاً میروند حج. این بشود سالی ۳ میلیارد نفر. سالی سه نفر. چه فرقی... بله، شما اگر خودتان محروم میشوید و عذاب برایتان جاری میشود، شماها محروم میشوید. خدا در هر حالی حمید است.
حمید یعنی چه؟ یعنی حمدکنندهای، حالا خدا حمید است. چه حمدکنندهای او را به زبان حمد بکند چه نکند، حمید است. چون جمالش آشکار است. حمد را قبلاً توضیح دادم دیگر. فرقش با شکر. ستایش، حمد این ستایش. شکر یعنی سپاس. کسی که زیباست، کسی که کامل است، کسی که کمالش آشکار است، این و کمالش هیچ جوری پنهان نمیشود، این مستحق حمد است. این شایسته حمد است. این حمید است. این محمود است. چه حمدش بکنند چه نکنند. چه بفهمند چه نفهمند. برای همین مطلبی که مثلاً این کتاب آقا ارزش ذاتی دارد. وقتی ارزش ذاتی داشت، این خودش محل ستایش ستایشگران است. حالا یا بقیه میفهمند یا نمیفهمند. آن ستایشگر واقعی که ارزش این را میفهمد و ستایشش ارزش دارد، او دارد ستایش میکند که او کیست؟ خود خداست. چه بقیه بگویند چه نگویند، چه بفهمند چه نفهمند، خدا را خود خدا دارد ستایش میکند. بقیه ستایش بکنند نکنند، نه بهش چیزی اضافه میشود نه ازش چیزی کم میشود. آنی که باید بفهمد خودش است و آنی هم که باید ستایش بکند خودش است. خودش میفهمد که چقدر خودش خوب است و خودش هم خودش را ستایش میکند. حمید. حالا بقیه فهمیدند نفهمیدند هیچ. هیچ چیزی به خدا نه اضافه میشود نه کم میشود. این نکته را هم در پایان اشاره بهش بکنیم و بحث تمام.
با توجه به آیه «ان من شیء یسبح بحمده» (آیه ۴۴ سوره اسرا)، هر موجودی با همه وجودش او را حمد میکند. اصل وجودمان، اصل ذاتمان در حال حمد خداست. وجودمان در حال حمد خداست. ممکن است خودمان از این غافل باشیم. روشن است. یک بار همین جا بود مثال دیدن را زدم، کلاس دیگر، تو همین کتاب بود که چشم دارد میبیند، ولی گاهی از دیدن خودش غافل است. به دیدن چشممان توجه نداریم.
حالا انسان به هویتش، به وجودش. همه موجودات به هویتشان، به وجودشان، خلقتشان، به خلقتشان دارند خدا را حمد میکنند. دارند تسبیح میکنند. حالا گاهی ما از این حمد ذاتی خودمان غافلیم. از این تسبیح ذاتی خودمان غافلیم. اولیای خدا که از این پراکندگیها و غفلتها خارج میشوند، متوجه میشوند به تسبیح ذاتیشان، به حمد ذاتی. کفار هم دارند حمد میکنند خدا را. ذات نتانیاهو دارد حمد میکند خدا را. ذات ترامپ دارد تسبیح میکند خدا را. آن ادراکات وهمی، حیوانی، کثیف ترامپ است که باعث شده نفهمد فطرتش دارد خدا را فریاد میزند. وجودش دارد خدا را تسبیح میکند. از آن غافل است. از خودش غافل است. از حقیقت خودش غافل است. اگر به حقیقت خودش متوجه میشد، میفهمید که با همه حقیقتش دارد خدا را حمد میکند، تسبیح میکند. هر موجودی با همه وجودش خدا را حمد میکند. خدا میشود محمود، محمود همه چیز. درست شد؟
چه کافران با زبان خودشان حمد او را بگویند چه نگویند، همه حمدها از آن اوست. چون همه وجودها در عالم دارند حمد میکنند. همه موجودات، همه خلایق. «ان من شیء» هر شیئی در عالم دارد حمد «رب» را تسبیح میکند. چه حامدان در حمد خود او را قصد کنند چه غیر او را قصد کنند. حالا آنهایی که به زبان دارند حمد میکنند میگویند: "عجب گوشیای! عجب دوربینی! عجب کولری!" این به خیالش دارد کولر را حمد میکند. گوشی را حمد میکند. ولی در واقع دارد چه کسی را حمد میکند؟ هر کس در عالم هر چیزی را حمد میکند، ستایش میکند، چه بداند چه نداند، چه بخواهد چه نخواهد، خدا را حمد میکند. اینی که تو داری حمدش میکنی که مثلاً این گوشی چه کیفیتی دارد، چه صوتی دارد، چه تصویری دارد، پیام را چقدر خوب منتقل میکند، اینها همهاش حمد فعل خداست. همه اینها کار خداست. «لا حول ولا قوه الا بالله.» همهاش به عنایت الهی است. از جانب الهی است. «فمن الله» چه بود؟ فرمود: «ما بکم من نعمه فمن الله.» هر چیزی که از نعمت پیش شماست از جانب خداست. نعمت است دیگر. اینکه این گوشی راحت تماس برقرار میکند، صدا منتقل میشود، تصویر منتقل میشود، همهاش نعمت است. نعمت کار کیست؟ کار خداست. شما نعمت را حمد میکنی، غافلی از اینکه داریم منعم را حمد میکنیم. همه دارند خدا را حمد میکنند، چه بدانند چه ندانند. چون دارد نعمت را حمد میکند. وقتی نعمت را دارند حمد میکنند، منعم را دارند حمد میکنند. پس همه در حال حمد او هستند. در عین حال خدا هم از حمد همه بینیاز است. در بیرون از ذات او هیچ چیزی نیست که او بخواهد به آن توجه داشته باشد، نیاز داشته باشد. هر چه از درون خودش مطلب زیاد هم از سوی او به یاد ... کلاً ید غیر که زیادی و نقصی و نقص میتواند از طرف خدا به ما برسد. نقص من دست تو است؟ ضرر من دست تو است؟ این یک بحثی دارد. معنایش این نیستش که خدا به کسی ضرر میرساند. نه. اگر قرار است من متضرر بشوم، ضرر رسیدن به من و نرسیدنش وابسته به خواست تو است. این یک مطلب دیگر است. تفاوتی دارد. بخشش مفصل است. جای دیگر باید بهش بپردازیم.
در نتیجه باید خدا را یگانه مدبر هستی دانست. فقط از او پیروی کرد و فقط یا «الله»، فقط او را پرستید. درس تمام شد. با این شلیک، شلیک آخر بود. تیر خلاص بود. درسمان تمام شد. الحمدلله. انشاءالله درس پنجم را از فردا شروع... درس پنجم و ششم خیلی مهم است. فکر میکنم تا آخر ترم، حالا شاید هم زودتر توانستیم تمام کنیم تا ماه، جلسات ماه مبارک که به نظرم کامل درگیر این هستیم، شاید احتمال خیلی زیاد بحث انسان و فلسفه خلقت و سعادت انسان، بحثهای خیلی مهمی که حالا باید مفصل بهش بپردازیم انشاءالله. بعد دیگر میرود تو بحث نماز و نیّت و عبادت و اینهاست. تفسیر سوره حمد و «قل هو الله» و «انا انزلناه» و اینها که خب اینها هم بحثهای مهمی است. ولی احتمالاً فصل چهارم را ما نخوانیم اگر درسمان ادامه پیدا کند. فصل پنجم را بعد فصل سوم.
-----------------------------
منابع :
[آیه قرآن] سوره انبیاء، آیه ۵۲ — «إِذْ قَالَ لِأَبِيهِ وَقَوْمِهِ مَا هَٰذِهِ التَّمَاثِيلُ الَّتِي أَنتُمْ لَهَا عَاكِفُونَ»
[آیه قرآن] سوره ابراهیم، آیه ۷ — «...لَئِن شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ ۖ وَلَئِن كَفَرْتُمْ إِنَّ عَذَابِي لَشَدِيدٌ»
[آیه قرآن] سوره ابراهیم، آیه ۸ — «وَقَالَ مُوسَىٰ إِن تَكْفُرُوا أَنتُمْ وَمَن فِي الْأَرْضِ جَمِيعًا فَإِنَّ اللَّهَ لَغَنِيٌّ حَمِيدٌ»
[آیه قرآن] سوره بقره، آیه ۱۸۷ — «...أُحِلَّ لَكُمْ لَيْلَةَ الصِّيَامِ الرَّفَثُ إِلَىٰ نِسَائِكُمْ...»
[آیه قرآن] سوره اسراء، آیه ۴۴ — «تُسَبِّحُ لَهُ السَّمَاوَاتُ السَّبْعُ وَالْأَرْضُ وَمَن فِيهِنَّ ۚ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَلَٰكِن لَّا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ...»
[آیه قرآن] سوره نحل، آیه ۵۳ — «وَمَا بِكُم مِّن نِّعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ...»
[آیه قرآن] سوره بقره، آیه ۱۵۳ — «...إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّابِرِينَ»
[آیه قرآن] سوره حدید، آیه ۴ — «...وَهُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ مَا كُنتُمْ...»
بسم الله الرحمن الرحیم.
الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی محمد و آل محمد، فعالیت طیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.
بحث به اینجا رسید که بتپرستان آلهه و ارباب خودشان را ملائکه، جن و قدیسین از بشر قرار داده بودند. اینها را میپرستیدند برای اینکه به گمان خودشان به الله نزدیک شوند. علامه میفرمایند: "اما بتهایی را که مشرکان در بتکدهها و معابد نصب میکردند، تمثالهایی از آن ارباب و آلهه بودند." یعنی بتها تمثال بودند. در آیه قرآن هم دارد دیگر: «ما هذه التماثیل التی انتم لها عاکفون؟» این تمثالها چیست که برایشان اعتکاف کردید؟ معتکف تمثال شده بودند. تمثال چرا؟ برای اینکه اینها هر کدام صورتی بود از یک شخص مقدس و محترم. حالا بعضیهایشان واقعی بود، بعضیهایشان هم تخیلی بود؛ تمثال ملائکه مثلاً. حالا تمثال جن یا تمثال انسانهای مقدس؛ تمثال آدم، تمثال ادریس، تمثال موسی، تمثال عیسی. گاهی اینها به عنوان بت پرستیده میشدند.
خدمت شما عرض کنم که حالا تمثال گاو، تمثال شیر، تمثال اینها هم هست دیگر. جزو بتهایشان بوده است. اینها تمثال میتراشیدند از آن چهرههای آن اشخاص مقدس و نصب میکردند در بتکدهها و معابدشان. نه اینکه به راستی خود این بتها خدا باشند. منظورشان نبود که اینها خود اینها را بپرستند. خود اینها، بتها یک جورهایی به تعبیر امروزی شورتکات بود. این بتها شورتکات بود برای صورتهای حقیقی مقدس. یعنی خود این را، به خودی خودش کار نداشتند. این را کلیک میکردند که آن باز شود. میگفتند: "ولی آن اگر میخواهی باز شود، باید این را کلیک کنیم. به آن دسترسی نداریم. ما فقط یک شورتکات داریم؛ روی این میزنیم، آن باز میشود." درست شد؟
و این البته توهم بود، دروغ بود. جلوتر هم توضیحاتش خواهد آمد. برخی عوام البته بین این بتها و ارباب آنها فرق نمیگذاشتند. خود بتها را میپرستیدند. اینها نیست؛ یعنی اینها تمثال هستند. ما به این بت که سجده میکنیم و احترام میگذاریم، از باب اینکه این تمثال فلان شخصیت مقدس است، به خودش احترام نمیگذاریم، به آن فلان شخصیت مقدس.
از این رو، دوگانهپرستان ربهایی را معبود خود گرفته بودند و اعتقاد داشتند گرچه این ارباب موجوداتی ممکن و مخلوقاند، ولی چون خدای متعال این مخلوقات را مُقرَّب درگاه خودش میداند، موکل بر تدبیر عالم کرده است. موکل بر تدبیر عالم کرده یعنی چه؟ میگوید که آقا، اینها، این دوگانهپرستان، مشرکین دوگانهپرست، اینها این بتها را کرده بودند رب خودشان و معبود خودشان. میپرستیدند، عبادت میکردند. اعتقادشان هم این بود که درست است که اینها ممکنالوجود و مخلوقاند، ولی خدا به اینها وکالت داده، خدا به اینها کار را سپرده، خدا تفویض کرده به اینها. و خدا چون اینها مُقرَّبش بودند، ملائکه بودند، چهمیدانم آدمهای خوب بودند، خدا تدبیر عالم را حواله داده به اینها، سپرده است. و «هر یک را بر حسب مقام و منزلتی که دارد مأموریتی داده است.» به هر کدام هم یک مأموریتی داد. به یکی گفته: "مدیریت آبهای عالم با تو." به یکی گفته: "مدیریت بادهای عالم با تو." به یکی گفته: "مدیریت طلوع خورشید." به یکی گفته: "مدیریت ستارهها." به یکی گفته: "مدیریت آتش." به یکی گفته: "مدیریت خاک." آن شد الهه خورشید، آن شد الهه باد، آن شد الهه باران، آن شد الهه خاک. الهه یونان، الههها زیادند. چون یونان رفتی، من دوست داشتم یک بار بروم. حالا دعوت کردند، گفتم یک برنامه یونان بگذارید؛ یونان را برویم و ببینیم. حالا بعد خود اروپایش منتفی شد به خاطر داستان اسرائیل.
عرض کنم خدمت شما که به هر حال اینها چیزهای تاریخی است که یونان دارد. مثلاً میگویند الهه فلان در یونان باستان. در یونان باستان این الهههای مختلف خیلی معروفاند که مثلاً هر کدامشان یک الههای داشتند. خلاصه اینها شد داستان بتپرستی. هر کدام الهه یک چیزی شدند: یکی الهه آب و باد و خاک و نور و ... و هر چیز؛ الهه ازدواج، الهه سلاح، الهه بچه. آن یکی زن بهت میدهد، این یکی بچه بهت میدهد. خدا واگذار کرده، بخش زنان و زایمان هستی را خدا به این بت واگذار کرده. درست شد؟
سادهلوحی رفته بود حرم امام رضا (علیه السلام)، یکی به ضریح چسبیده، ول نمیکرد. گوش داد ببیند که این چه میگوید. دید دارد میگوید که: "آقا من پایم خیلی درد میکند، عنایتی کنید، کمکی کنید." زد رو دوشش، گفت: "عمو بخش ارتوپد آن طرف است، اینجا بخش امور مالی است. آنجا دستهبندی ندارد. یکی بچه میخواهد، یکی چک دارد، یکی نمیدانم پول میخواهد، یکی زن میخواهد." ولی در بتپرستان اینها دستهبندی میشد که آن پول میدهد، آن زن میدهد، آن استخوانبندیات را خوب میکند، مریضات را شفا میدهد. این شد داستان بتپرستی. میگفتند: "خدا به اینها افاضه کرده، تفویض کرده، به اینها سپرده. خدا حال نداشته، کار زیاد بوده، خسته میشده و اینها." گفته: "آقا بیا تو؛ بخش پول با تو. آن یکی، نمیدانم، زنان و زایمان با تو. آن یکی، چهمیدانم، امور مالی با تو." هر کی یک چیزی را خدا بهشان داد. اینها را میپرستیدند که به الله نزدیک شوند، چون الله به اینها سپرده بود. این توهم اینها بود و توجیه اینها بود از بتپرستی.
اما خود خدا بهغیر از خلق کردن و پدید آوردن کار دیگری ندارد و او ربالارباب و اله الآلهه است. خدا چهکاره است؟ گفتند: "خدا فقط دکمه اینها را میزند. خلق کرده. نقطه شروع با خداست. کریتور (Creator) خدا. ادمین (Admin) نیست، ادمین یکی دیگر است. گروه تأسیس کرده، این تأسیسگر سپرده دست اینها. خودش هم اصلاً تو کانال عضو نیست، اصلاً چک نمیکند. ادمین کامل پست میگذارد، محتوا میگذارد و دکمه را زدیم." کانال تأسیس کرده به حساب این است، صاحب حساب این است. درست شد؟
این خدا را این شکلی تعریف میکردند. ولی رب ارباب است. به ادمین اگر یک چیزی بگوید، ادمین گوش میدهد. اله الآلهه است. این صد تا ادمین. یکی پست میگذارد، یکی صوت میگذارد، یکی چهمیدانم کامنتها را جواب میدهد، یکی کامنتها را چک میکند. صد تا ادمیناند. هر کدام الهه یک چیزیاند: آن الهه کامنت، آن الهه پوستر. این الهه پادکست، ولی الهه کیست؟ آن کریتور که کانال را او تأسیس کرده است.
جمله ی «ما نعبدهم الا لیقربونا الی الله زلفی» چه میگوید؟ تعبیری است برای توضیح اینکه چرا اولیا را، بهجای خدا، -اولیای به جای خدا را- اتخاذ کردهاند. میگویند: "ما شرکا را نمیپرستیم مگر از این جهت که آنها ما را به سوی خدا نزدیک کنند." توجیهشان این است. میگوید: "آقا ما اینها را برای نزدیک شدن به الله میپرستیم، «لیقربونا الی الله زلفی»." بنابراین مشرکان از خدا به سوی غیر خدا عدول کردهاند. خدا را ول کردهاند، رفتهاند سمت... اگر مشرکشان میدانیم به خاطر این است که آنها برای خدا شریک قائل شدند. یعنی غیر خدا را ارباب و آلهه عالم خواندهاند. خدا را رب و اله آن ارباب و آله نام. یک جورایی مثلاً دارند خدا را کارهای میدانند، ولی نتیجهاش این است که خدا را هیچکاره میدانند. خدا کارهای نیست.
یک وقت یک مدیری از صداوسیما خیلی سال پیش، مدیر یک بخشی از یک شبکهای، آمده بود قم. جلسهای داشتیم. به ایشان گفتیم که: "آقا مثلاً موضوع مهم است، ما باید برویم با خود رئیس صداوسیما صحبت کنیم." برگشت گفتش که: "رئیس صداوسیما کارهای نیست. همهکاره منم." میگفتش که: "برای اینکه آنتن دست من است. آن برنامهای که روی آنتن میرود، آن آخرین کسی که باید تصویب کند، تأیید بکند، اینها منم. همهکاره منم. رئیس صداوسیما خبر ندارد که الآن شبکه ۲ ساعت ۷ تا ۸ چه برنامهای میخواهد پخش بکند." آن مدیر کل گذاشته. اجمالاً هم یک نظارتی دارد روی کار مدیر کل. مدیر شبکه یک، مدیر شبکه دو، مدیر شبکه سه، مدیر صدا، مدیر سیما، مدیر سیما با معاونت سیما، معاونت صدا با آن دو تا معاونت کار دارد. آن معاون سیما با مدیران شبکه کار دارد. مدیر شبکه با مدیر گروه کار دارد. آن گروه معارف است، آن گروه خانواده است، آن گروه بازی و سرگرمی است، گروه فلان است. آخر برنامهای که دارد میرود، من مدیر گروهم. من همهکاره این برنامهام. تو باید با من ببندی. من که تأیید بکنم، رئیس صداوسیما دیگر کارهای نیست. چیزی نمیتواند... مگر اینکه حالا کار یک چیزی بشود که بعداً صدایش دربیاید و اینها. مدیر شبکه افق و مدیر شبکه استعفا میدهد و اینها. حالا داستان خلقت هم این شکلی است. آن عاملِ مباشر همهکاره است. مشرکین توهمشان این بود.
"واگذار به این کرده." مدیر صداوسیما امور مربوط به تلویزیون را واگذار به معاونت سیما کرده. معاون سیما امور مربوط به شبکه ۳ را واگذار به مدیر شبکه ۳ کرده. مدیر شبکه ۳ امور مربوط به معارف و چهمیدانم اینها را واگذار به مدیر معارف کرده. واگذار کرده. فقط اجمالاً یک نظارتی دارد.
«ربالارباب»، «الهالآلهه». خدا همهکاره است. همهکاره. از بالا تا پایین اشراف دارد، احاطه دارد، قدرت دارد. این هم اگر دارد کاری میکند، خدا در ظرف وجود او دارد کار میکند. خدا به او اثر بخشیده است. از خدا جدا نیست. تفاوت خدای مشرکین با خدای قرآن.
پس این استدلال، استدلال قابل قبولی نیست که اینها میگفتند ما بتها را میپرستیم تا به خدا نزدیک شویم. نه، شما نه خدا را فهمیدید، نه رابطه با خدا را فهمیدید. خدا نیازی به پرستش بتها ندارد که شما بهش... اصلاً راهش این نیست. اصلاً نزدیک نمیشوید به واسطه پرستش بتها به خدا، دور میشوید. پرستش معنا ندارد. بعدش هم اینها را واسطه نکرده خدا، شفیع نکرده. آنی هم که واسطه و شفیع باشد، پرستیده نمیشود. اگر او را بپرستی نزدیک نمیشوی، نه به او نزدیک میشوی نه به خدا نزدیک میشوی. پس هزار تا اشکال به این جمله وارد است. صورتش، صورت قشنگی است. ظاهر استدلالی که ما خداپرستیم، ما مشرک نیستیم نامش. توجیه هیچ واقعیتی پشت اینها نیست.
حالا نکته بعدی که اینجا در کتاب اشاره شده، از علامه نیست، از تفسیر نمونه است، ولی نکته خوبی است: «برخلاف باور مشرکین، قرآن مجید به این نکته تأکید میکند که انسان بدون هیچ واسطهای میتواند با خدای خود پیوند بگیرد، با او سخن بگوید، راز و نیاز کند، حاجت بطلبد و تقاضای عفو و توبه کند. پس ما نیازی به واسطه نداریم.»
واسطه، نه اینکه واسطه نداریم، واسطه داریم. خود خدا اسباب قرار داده، واسطه قرار داده. او قرار داده. او از واسطه به ما نزدیکتر است. او به واسطه اثر بخشیده. او در ظرف وجود واسطه دارد کار میکند. واسطه از خدا جدا نیست، مستقل نیست. خدا وابسته به واسطه نیست. ارتباط ما با خدا محتاج به واسطه نیست. نکات مهمی است. در عین حال او آبرومند است، او از ما به خدا نزدیکتر است، او واسطه فیض است، از دریچه وجود او فیض به ما جاری میشود. او بین ما و خداست از جهت مرتبه وجودی.
و نکته چهارم، نکته چهارم در بحث پرستش خدا این است که آقا در هر شرایطی شما باید موحد باشید. عذر و بهانهای برای شرک از شما قبول نمیشود. آقا جان! بحث خیلی مهمی است. عذر ندارد، توجیه ندارد. از کسی قبول نمیکنند که بگوید: "من مشرک بودم." این استدلال پذیرفته نمیشود. کسی نمیتواند برای خدا استدلال بیاورد که: "من به این دلیل مشرک شدم." و خدا قانع شود.
توحید، بله. حالا اینکه دینم در چه حدی بود، مسلمان شدم، مسیحی شدم، چقدر اطلاع داشتم، مستضعف بودم، این یک بحث دیگر است. مستضعف فکری بودم، قرآن را آنقدر خبر داشتم، این مسائل را بلد بودم، آنها را بلد نبودم. ولی اصل قضیه توحید چون فطری است، فطرت انسان بر خدا و خداپرستی شهادت میدهد. مشرک بودن... بله، بله. آن شعر که «رتبه عالی بتپرستی»، چون در ضمیر همه، در فطرت همه توحید شکل گرفته، باطن همهمان دارد توحید را فریاد میزند، قبول میکند. اگر عذری آورده میشود، حتماً عذر واقعی است که خدا قبول میکند. عذر بیهوده که خدا قبول نمیکند. مستضعف اگر باشد، خب بله پذیرفته میشود. در مورد مستضعف هم گفتند که در روایت داریم، خیلی روایت جالبی است. فرمود: «کسی که آگاه باشد از اختلاف نظر، این مستضعف نیست.» بداند اینکه در این قضیه دو تا نظر است، این دیگر بهش نمیگویند مستضعف قابل تحقیق. آن مستضعف اونی است که فکر میکند فقط همین مسئله است، همین مطلب. دیگر مقابل این را احتمال نمیدهد، خبر ندارد. مستضعف بنده خدا فکر میکرده که آقا مثلاً نماز این شکلی، روزه مثلاً در ماه رمضان ۱۰ روز. باید از اول که چشم باز کرده همه ۱۰ روز روزه میگرفتند. هیچ هم به گوشش اصلاً نرسیده بود بیشتر از ۱۰ روز هم روزه گرفت. مثلاً هیچ اطلاعی از اختلاف در این مسئله ندارد. خب این مستضعف است. اصلاً به ذهنش خطور نمیکرد که مسئله طور دیگری باشد که بخواهد دنبالش برود. یاد نگرفته، نپرسیده، بلد نیست. خب این عذرش قبول است. بهش میگویند مستضعف. ولی همینی که دانست و دنبالش نرفت، این میشود جاهل مُقصّر. دیگر جاهل قاصر نیست.
حالا اینها مربوط به شریعت است، مربوط به فروع است. اصول داستانش فرق میکند. اصول تحقیقی است. در اصول هم داستان توحید فرق میکند. شاید چیزهای دیگر را خدا معاف کند، حالا مثلاً در مورد پیغمبر، در مورد امام. ولی داستان توحید فرق میکند. در مورد داستان توحید، اصل توحید، اصل توحید، جایی برای توجیه و عذر ندارد. در هر شرایطی باید خدا را پرستید و موحد بود. نمیشود گفت: "آقا ما در شرایطی بودیم، نمیگذاشتند موحد باشیم." اولاً که موحد بودن در قلب شماست. حالا نمیگذاشتند نماز بخوانی، این یک چیز دیگر است. اگر نماز بخوانی ما را میکشتند، خیلی خوب. ولی خدا را یکی دانستن که مال دلت است. آنها که کسی باخبر نمیشد. در دلت یکی میدانستی خدا را، اعلام هم نمیکردی. تقیه میکردی. «الا من اکره و قلبه مطمئن بالایمان.» میشود کسی را اجبارش بکنند به شرک و به کفر، ولی دلش مؤمن باشد. به زور حجابش را برمیدارند. میگوید: "روسری سرت بگذاری میکشیمت." خیلی خوب. روسریات را برداشت. توحید را که ازت نمیتوانند بگیرند. توحید مال قلبت است. مگر کسی میتواند دست بکند در قلبت و اعتقاد را ازت بگیرد؟
تازه همان را هم شما میگویی که آقا ما یک جایی بودیم، نمیشد نماز بخوانیم، مسلمان باشیم، موحد باشیم، مؤمن باشیم. میگویند: "چرا نمیشد؟" هجرت میکردی. "نمیتوانستیم حجابمان را رعایت کنیم." هیچ جای دیگر نبود روی این کره زمین که آنجا بروی آزاد بتوانی حجابت را رعایت کنی؟ هیچ جای دیگر نبود که گوشت حلال پیدا شود؟ هیچ جای دیگر نبود که ربا نباشد؟ هیچ جای دیگر نبود که مثلاً شما را وادار به این منکرات نکند؟ بله، الآن در خیلی از این کشورهای غربی، خیلی از منکرات یک جوری است که شما مجبور به این منکر میشوی. باید مالیات بدهی، مالیاتی که میآید میرود میشود حمایت از دولت صهیونیستی. وادارت میکنند، مجبورت میکنند به حمایت از صهیونیستها. شریکت میکنند در قتل و غارت و جنایت صهیونیست. یک چیز. تو به مدرسه میروی، یک زنگ، زنگ ورزش. زنگ ورزش یک بخشش استخر، شنا. شنا دختر و پسر مختلط. دختر و پسر مختلطاند، هر دو باید عریان بروند تو استخر. حالا انگلیس این جوری هست یا نیست، کانادا. چون یک وقتی، چند سال پیش، ۱۰ سال پیش تقریباً، دوستان اصرار داشتند برویم آنجا ساکن بشویم. دیگر ما یکم قضیه که جدی شد، مشورت کردیم با اساتید و دوستان و اینها، کسانی که به اسم میشناسیدشان. آخرین به نتیجه رسیدیم که نرویم به خاطر بچههایمان. یک بخشش همین مسئله که آقا تو بچهات باید مدرسه برود، کلاسها مختلط است. خودت بگویی آقا من مسجد میروم، اینجا نمیروم، آنجا نمیروم. بچهات را میخواهی چهکار کنی؟ بچه را در مدرسه میخواهی نفرستی؟ خب آن هم باز داستان خودش را دارد. بچه را در خانه بخواهی تعلیم کنی درگیریهای خودش را دارد، حاشیه خودش را دارد. بالاخره تو شهر میرود، تو جامعه میرود. بیلبورد را که دیگر نگاه میکنی، زن عریان روی این بیلبورد را که دیگر میبیند. این تبلیغاتی که دم خانه میآیند میریزند تو خانه، مثلاً تبلیغ فلان چیز، این که به دستش میرسد.
به هر حال غرض اینکه مواجه میشود با این منکرات. مجبورت میکنند که به گناه بیفتی. چهکاری است؟ چهکاری است آدم یک جایی باشد که مجبور بشود به گناه. برو یک جایی که مجبورت نکنند. "نه، اینجا دیگر آخه همین است دیگر. چارهای نیست. چه میشود کرد؟" "چهمیشود کرد" چیست؟ هجرت کن. برو یک جایی که مجبورت نکند. "نه، اینجا دیگر آخه همین است. بچه باید مدرسه برود." خب دیگر آخه همین است دیگر. "حالا دختر و پسر هم این جوریاند. بالاخره استخر با هم دیگر میروند." "چارهای نیست." چاره دارد. نه، این اوضاع در درگاه الهی این حرفها، اینها برای دنیا و اینها به درد چهار نفر میخورد. برای خدا این حرفها مفت نمیارزد.
«یا عبادی الذین آمنوا ان ارضی واسعه فاعبدون.» آی مؤمنان، زمین من بزرگ است، فقط من را بپرستید. هرجایی که میبینید وادارتان میکنند به شرک و به کفر و به گناه و به اطاعت طاغوت، هجرت کن یا قیام کن. برو ملحق شو به یک جماعتی که قدرت دارند قیام کنند در برابر طاغوت. این آیه خطاب به مؤمنانی است که در سرزمین کفر قرار دارند، نمیتوانند دینداری خودشان را آشکار کنند و به سنت پایبند عمل کنند. وظیفه آنها مهاجرت به مناطقی است که بتوانند در آنجا آزادانه خدا را به یگانگی عبادت کنند. منظور از کلمه «ارض» هم در جمله «ان ارضی واسعه» همین کره زمین است که ما درش زندگی میکنیم.
اگر قرآن فرمود: «زمین من بزرگ است»، میخواهد بفهماند زمین ملک خداست. بندگی بندگان هرجایی که باشند برای او فرقی ندارد. فراخ بودن زمین (واسه بودن) کنایه از این است که در هر جای زمین از دین حق و عمل به آن جلوگیری شد، جاهای دیگری هست در اختیار شما. بروید آنجا. "اینجا نمیگذارند نماز بخوانی. اینجا نمیگذارند حجاب داشته باشی. اینجا مجبورت میکنند شراب بخوری. اینجا مجبورت میکنند همجنسباز باشی." و همین طور جبر است به منکرات، مثل قوم لوط، مجبور میکردند بقیه را به فحشا. خب برو یک جای دیگر. مهاجرت کن یا قیام کن. نهایتاً هجرت که میشود که فرار کن. ملحق شو. از اینجا بزن بیرون. آقا هیچ جایی نیست، مثل اصحاب کهف برو تو غار. میشود این کار.
حضرت موسی (علیه السلام) بود که یک تشکیلات، یک جامعهای را داشت شکل میداد در دل آن جامعه. بله، این هم یک کاری است. قدرت خاص خودش را میطلبد. مثل حزبالله. این خودش یک جنس هجرت دیگری است. «و اهجرهم هجراً جمیلاً.» بین اینها باشی ولی با اینها نباشی و با دیگرانی باشی، با مؤمنینی باشی و طوری رفتار کنی که آلوده به منکرات اینها نشوی. میشود. البته خب خیلی سخت است. کشور با کشور هم فرق میکند. الآن مثلاً انگلیس که آقا اهل آنجا هستند، الآن اوضاعش تو اروپا برای مسلمانها خیلی بهتر است. با اینکه خودتان از کارهای خدا، هم از کشوری که مرکز فتنهانگیزی در عالم است، «الذی سمیه فی السماء بابلیس و فی الارض بانگلیس.» خدای متعال کاری کرده که شده قم اروپا. دیشب یک فیلمی میدیدم، یک خانم ایرانی که ضد انقلاب بود. "من میخواستم بروم یک جایی، حالا به تعبیر خودش عکس خامنهای را چاپ بکنم که آتش بزنم. رفتم مغازهای، گفتم که یک عکس خامنهای را برای من چاپ کن. خب قیافهاش معلوم است، زن بیحجاب و فلان. 'عکس خامنهای برای چی میخواهی؟' ساده برگشتم گفتم: 'میخواهم آتش بزنم.' گفت: 'تو غلط کردی میخواهی آتش بزنی. من واست چاپ نمیکنم.' 'بابا اینجا انگلیس است. هرجا من رفتم گفتم عکس خامنهای میخواهم چاپ بکنم، برای من چاپ نکردند.' گفتم: 'تو غلط...'" آره، عجیب است.
سنت مکر الهی که آن کشور مکار که ما ازش تعبیر میکنیم به روباه، دولتش البته. کشورش نه. دولت انگلیس را ما بهش میگوییم روباه پیر. این روباه پیر را خدا یک کاری کرده که میگویند عقرب گاهی دمش میآید خودش را میزند. کژدم نیشش به خودش میخورد. نیش خودش به خودش خورده است. خدا یک کاری کرده لندن شده مرکز اسلام. البته خب شیعه، ولی فضای مسلمانی آنجا خیلی یعنی مثلاً ما وقتی برای اروپا داشتیم مطالعه برای مهاجرت و اینها، برای حالا کانادا و اینها، دیدم که مثلاً ظاهراً آن موقع تنها کشوری که زنها با چادر راحت میتوانند تو خیابان بیایند، انگلیس و خصوصاً لندن. مثلاً خب آمریکا هر جایش این شکلی نیست. کانادا تقریباً هیچ جایش این شکلی نیست که با چادر بشود راحت آمد. نهایتاً با روسری مثلاً طرف بتواند راه برود. ولی چادر و حتی مثلاً روپوشیه بتواند بزند. تو لندن خیلی عجیب است. تو لندن کاملاً عادی است که مثلاً زنهایی که با روپوش، با پوشیه تو خیابان میروند و میآیند. بعضی کشورهای اروپا این شکلیاند: بلژیک مثلاً این شکلی است. و خدمت شما عرض کنم که هلند ظاهراً اخیراً این شکلی شده است. خب. ولی بعضی کشورها این جوری نیست. آن فضای نژادپرستیاش خیلی سنگین است. تقابلش با مسلمانها خیلی سنگین است.
همین تو ایران خودمان شهرهای مختلف فرق میکند. حتی محلههای مختلف. شما همین قم، سالاریه مثلاً با نیروگاه فرق میکند. پردیسان مثلاً یک حال و هوایی دارد، مثلاً زنبیلآباد یک حال و هوای دیگر دارد. زنبیلآباد اولش با آخرش فرق میکند. آفرین! هجرت کردن! خلاصه مثلاً اسپانیا با پرتقال، مثلاً جنوب اروپا میشوند. با شمال اروپا متفاوتاند. شمال اروپا آنقدری که حالا من شنیدهام یکم فضاهای سختتر است. مثلاً فنلاند، خدمت شما عرض کنم که این کشور، این شکلی. اینور استرالیا و ونزوئلا، مثلاً نیوزلند. عرض کنم که باز خود این دو تا کشور با هم دیگر تفاوت دارند. شهرهایشان با هم دیگر تفاوت دارد. ملبورن و سیدنی با هم دیگر تفاوت دارد. خب، این شما تو این محله میبینی آقا دینداری سخت است. مثلاً چهمیدانم، زنبیلآباد اینورش که مثلاً هستی که میخورد به سالاریه، آنورش میشود بلوار امام حسین. اینجا همه شاسی بلند، همه بدبخت بیچاره. از این محل که میروی کوچه روبرو، این فضا کامل است. مسجدهای شلوغ. چهمیدانم، پر آخوند. آنجا از صدا خلوت. بر فرض حرف بزن.
خلاصه این میشود هجرت. تهران محلههایش با هم دیگر فرق میکند. سعادتآباد، پاسداران مثلاً با شهر ری، خیابان ایران، بهارستان. مشهد، خود مشهد محلههایش با هم دیگر تفاوت دارد. شهرهای استان خراسان با هم دیگر تفاوت دارد. بعضی شهرها شیعهاش کمتر است، سنّیاش غلبه دارد. بعضی شهرها شیعه و سنّی با هم دیگر در آرامش زندگی میکنند. بعضی جاها نه، فضا برای شیعه سخت است. البته حالا یک اشکالی هم که هست، گاهی زود فضا را رها میکند. این هم یک نکته است. بعضی مناطق ترفند قضیه مکر و هیله. محله پنج تا خانه را اهل یک مذهبی، اهل یک مکتبی میگیرند. متدینین آنجا سریع احساس خطر میکنند. خانهها را خالی میکنند، میروند. ده تا خانه خالی میشود، دوباره ده تا دیگر از آنها میآیند. آن محله را میگیرند. این غلط است. آره، یهودیان این جوری کار میکردند. تو بعضی از محلههای مشهد این شکلی. محلهها را گرفتند اهل غیر شیعه. خلاصه مملکت، مملکت شیعه است. شهر، شهر شیعه است. جوجه هجرت نیست که شما بگویی این هجرت معکوس باید باشد. آنها باید هجرت کنند، نه شما. شما جایی بروید که کسی مانع دینداری شما نباشد.
پس عبادت خدای متعال هیچ وقت محال نیست. این جمله از علامه است، در جلد ۱۶، صفحه ۱۴۴. هیچ وقت محال نیست عبادت خدا. اگر در حد ایمان قلبی باشد که خب این که هیچی مشخص است. در حد اعمال و ظواهر شریعت هم اگر باشد، آن هم راه دارد. آن هم راهحل دارد. هجرت میشود کرد. جابهجا میشود شد.
علامه میفرمایند: «اینکه کلمه «ایای» بر «فاعبدون» مقدم شده، برای رساندن انحصار است که فقط من را بپرستید، غیر من را نپرستید؛ یعنی هیچ راهی برای شرک نمیماند. کسی توجیه برای شرک ندارد. به هر مرتبه از شراکت که من به این دلیل مشرک شدم، خدا نگفته آها خب باریکالله آفرین، قبول است. راه حل دارد.
در مسئله توحید همیشه خدای متعال در مقامی است که او از ما سوال میکند. برای اینکه راهحل هست. لااقلش دیگر این است که در قلبم دیگر تقیه کنم، منکر را با قلبم انکار کنم. حالا فضا طوری است که آقا من دارم به گناه میافتم. من دارم، حالا گناهم، گناهان مختلف دیگر. از مشارکت در قتل مسلمین است، حمایت از دولتهای ظالم است، تقویت دولت ظالم و جنایتکار است. من دارم به ظاهر کار علمی میکنم. بعضی از این عزیزانی که حالا بحثها را گوش میدهند، محبت دارند و این حال، جاهای مختلفی از دنیا. خب چون عزیزان مباحث را گوش میدهند و اینها، بهکرات داشتیم، خصوصاً از آلمان من چند تا مورد داشتم. مثلاً ما آنجا آقا شاغلیم در فلان شرکت، داریم کار میکنیم. عزیز آمده بود تازگی، چند وقت پیش مؤسسهمان، گفت: "من در تسلا دارم کار میکنم در آلمان." بعد با خودم میگویم که خب تو داری کار میکنی، ایلان ماسک دارد از کار تو بهره میبرد. ممنون که وجهی ندارم. او در... من میخواستم برگردم. بعد میگفت: "اینجا هیچکی راضی به برگشتن نیست." میگویند: "آخه تو میخواهی تسلا آلمان را ول کنی؟ نمایندگی تسلا در آلمان را ول کنی؟ بیای اینجا مثلاً بروی تو کارخانه مثلاً ایرانخودرو؟ مثلاً کجا میخواهی بروی کار کنی با آن درآمد؟ این رزومه؟" کشور خودتان بین اطرافیان شماها افرادی باشند که کار شما را تأیید بکنند، خوششان بیاید. ولی برای خیلیا اینجا حتماً مواجه شدید، خیلی چیز عجیبغریبی است که تو مثلاً کشورت مگر چی کم داشت، آخه پاشیدی آمدی اینجا وسط این بدبختی، گرفتاری، تورم، فلان، هوای آلوده، آخوند. اینجا هیچ کار دیگری نبود میرفتی بنا میشدی؟ رفته منچستر، و منچستر قم، از مدرسه قم آخوند شده. یک جوان کف خیابان بگو این چه واکنشی... یک بار از آسمان منچستر رد... افغانستان از آنجا دور بزند برگردد بیاید افغانستان. از آسمان منچستر آمدم، روی آسمان منچستر را دیدم. وقتی که معرفت نباشد، درک نباشد، انسان نسبت به نفع و ضرر خودش دچار خطا میشود. سرمایه ابدیمان این است. سرمایه ابدی ما علم و عمل صالح است که این دو تا با هم دیگر ایمان ما را شکل میدهد. این سرمایه ابدی ماست. آدم وقتی سرمایهاش را در عنوان شغلیاش دانست، رزومه کاریاش دانست، میزان درآمد ماهیگانهاش دانست، پسانداز در حساب ... میگوید خب آنجا چقدر میدهند؟ اینجا چقدر میدهند؟ آن شغل چقدر درآمد دارد؟ این چقدر؟ آن چه عنوان معتبری دارد؟ چه رزومهای دارد؟ این چه رزومهای دارد؟ بعد آخه آخوند این جوری میشود. یکی هم آنور عالم خدا هدایتش میکند به این نور. با این همه زحمت، با این همه رنج، با این همه سختی، این مسافت دور، این همه فشار، فشارهای مختلف اقتصادی، روانی را تحمل میکند. این مساوی نیست با بقیه. این را من به شما بگویم. طلبگی شماها با طلبگی ماها مساوی نیست. توجه باید داشته باشی. اجر شماها با اجر مثلاً امثال ماها مساوی نیست. این زحمتی که شما میکشید.
فرمود: «کسی اگر قرآن را با مشقت حفظ بکند، فله اجرین.» این دو تا اجر دارد. طلبگی شما، طلبگیهای با مشقت است. این با آن کسی که بابایش طلبه بوده، عمویش طلبه بوده، این اصلاً راه دیگر بلد نبوده، ولش میکردند از خانه بیرون، صاف میرفته حوزه، حوزه میخوابیده. جای دیگر بلد نبوده است. اینها که با هم دیگر مساوی نیستند که. از آنور عالم کسی از مثلاً ماداگاسکار باشد، بیاید، چهمیدانم، از کشورهای مختلف، خانه طلبه و روحانی آمده. فرق میکند. این میشود اجر مضاعف خدا برای هجرت.
حالا بحث هجرت، بحث مفصلی است. نمیدانم بعدها جایی بهش بپردازیم یا نه. ولی خدای متعال وعدههای عجیبی در قرآن برای مهاجرین داده است. فرموده: "من اینها را وارد «مدخل کریم»، «رزق حسن» به اینها میدهم." خیلی تعابیر خدای متعال عجیب است. وعدههایی که داده برای مهاجرین. مهاجرینی که برای خدا هجرت میکنند، برای طلب علم هجرت میکنند، برای حفظ دینشان هجرت میکنند، برای حفظ دینشان و برای نشر دین که دیگر مضاعف هم دین خودشان را میخواهد حفظ بکند، تقویت بکند. کاری که شماها کردید، این دیگر افضل همه مجاهدتها و هجرتهاست. این میشود.
این نکته. پس ما برای شرک توجیه و عذری نداریم. راهحل دارد مشرک نبودن. یکی از راهحلهایش مهاجرت است.
مطلب پنجم و مطلب آخر این درس این است که خدا هم به عبادت ما نیاز ندارد. خدا محتاج عبادت ماها نیست. ممکن است کسی گمان بکند از اینکه خدا و پیغمبر ما را دعوت کردند به عبادت خدا، گمان بکند که خدا به عبادت ما محتاج است. قرآن کریم در کنار دعوت به پرستش خدای متعال این نکته را یادآوری میکند که خدا هیچ نیازی به پرستش انسانها ندارد. از زبان حضرت موسی (علیه السلام) میفرماید: «قال موسی ان تکفرو انتم و من فی الارض جمیعا فان الله لغنی حمید.» اگر شماها و هرکه روی زمین است، کافر بشوید، خدا هم غنی است، هم حمید. خدا هیچ نیازی به شماها ندارد.
مثل خورشید. همه آقا خانهشان را پشت به خورشید بسازند. همه بروند در اعماق صد متری زمین خانه بسازند که نور خورشید بهشان نرسد. خورشید ناراحت میشود؟ از خورشید چیزی کم میشود؟ به خورشید برمیخورد؟ "دور شدین از من؟ آخه من چهکار کنم اینها را نزدیک کنم به خودم؟ تو را خدا برگرد بیا رو زمین. نور من بهت بخورد." چه نیازی دارد؟ میخواهد بخورد نخورد. تو باشی نباشی من خورشیدم. من میدانم تو نیاز داری. اینی که اصرار دارم بیایی چون میدانم بابا تو به این نور نیاز داری. تو ویتامین میخواهی. تو چهمیدانم، تو غذا میخواهی. غذای تو از این نور. تو روشنی میخواهی، حرارت میخواهی. تو محتاجی. من دلم برای تو میسوزد. اصرار من به اینکه خدا را بپرست، اثر رحمتم است. میدانم تو محتاجی و تا نپرستی نیازها تأمین نمیشود، مشکلاتت حل نمیشود. به خاطر خودت میگویم. من که نیازی به تو ندارم. منتّی ندارد برای من.
"نماز خواندی؟" بعضیهایتان یک توهمات این شکلی پیدا میکنند: "اگر این حاجتم را ندهی دیگر نماز نمیخوانم."
خدا رحمت کند علامه جعفری را، میفرمود که یک آقایی بود، گاوش مریض شد. حالا ایشان هم با لهجه ترکی. دیدید لهجه ترکی؟ دیدید دیگر. تو ایران بعضیها لهجه ترکی دارند و اینها، کمتر از لهجه غلیظ. حالا مرحوم علامه جعفری، خود علامه طباطبایی هم لهجه ترکی داشت. خاطره را با هم لهجه ترکی تعریف میکند، خیلی شیرین است. آقای گاوش مریض شد و نذر کرد. گفت: "من سه روز روزه میگیرم که گاوم خوب بشود." سه روز روزه گرفت و بعدش گاوش مرد. لهجه ترکی میگفتش که این برگشت به خدا گفت که: "خدایا! من سه روز روزه گرفتم، گاوم را ازم گرفتی. یک سی روزی هست تو از من روزه میخواهی، ماه رمضان. من باشم آن ۳۰ روز را برای تو روزه بگیرم؟ اگر گرفتم!" انگار مثلاً یک طلبی از خدا دارد. انگار مثلاً خدا یک جایی مثلاً گیر این بنده خداست. بدهکار این بنده خداست. مثلاً کارش را راه بیندازد. حالا که این سه روز را روزه گرفتم ندادی، آن سی روز هم پس هیچی دیگر. فکرش را از سرت بیرون کن.
با خدا بدهبستان میکنیم. انگار مثلاً عبادت میدهیم پول میگیریم. به او نان میدهیم مثلاً کره میگیریم. انگار خدا نیاز دارد. نه آقا! تو عبادت که میکنی به خودت یک چیزی میدهی. از خدا یک چیزی میگیری. به خودت یک چیزی میدهی. از خدا هم یک چیزی میگیری. «احسنتم احسنتم لانفسکم و ان اساتم فلها.» خوب باشی به خودت میرسد. بد باشی به خودت میرسد. به کسی دیگر نمیرسد. به کسی دیگر. حتی به بچهات، به بابایت، به رفیقت، به هیچکی نمیرسد. چهبرسد به خدا. همهاش مال خودت است.
خدا در این آیه، خدای متعال دستور میدهد که انسانها شکر نعمتهای او را بهجا بیاورند و اعلام میکند که اگر شکرگزار باشند، نعمت خودش را برای آنها بیشتر میکند. اگر کفران کنند، عذاب شدید است. «لئن شکرتم لازیدنکم و لئن کفرتم ان عذابی لشدید.» خدای متعال در آیه قبلی سخن حضرت موسی را بیان میکند که بینیازی خدا از هر چیز ذاتی خداست. و او بهرهمند از شکر کسی و زیانمند از کفر کسی نمیشود. اگر میگویم شکر خدا کنید، برای این نیست که خدا محتاج تشکر شماست. خوشحال میشود تشکر میکند، میگوید آخ جون بندهام از من تشکر کرد. نخیر.
خدا محتاج نیست. خدا غنای ذاتی دارد. بینیاز در ذاتش. اثر رحمتش وقتی تشکر میکنی یک رحمت مضاعفی برای تو جاری میکند. وقتی تشکر نمیکنی و کفران میکنی، از رحمتش محروم میشوی. از رحمت که محروم میشوی، میشود عذاب. «ان عذابی لشدید.» هیچ احتیاجی ندارد. این نکته خیلی مهم است. گاهی ماها در ذهنمان یک همچین چیزهایی هست. همین مثالی که عرض کردم برمیگردد به اینکه فکر میکنیم کارهای ما متوجه خداست. عاشورا میخوانی مثلاً یک کاری برای امام حسین کردی. امام حسین که محتاج نیست بخوانی نخوانی. همه عالم بشوند یزید هیچی از امام حسین کم نمیشود. همه عالم بشوند حضرت عباس هیچی به امام حسین اضافه نمیشود.
همه عالم بشوند یزید هیچی از امام حسین کم نمیشود. همه عالم بشوند حضرت عباس هیچی به امام حسین اضافه نمیشود. خودشان بهرهمند میشوند. همه عالم بشوند حضرت عباس، اینها از امام حسین دارند بهرهمند میشوند. همه عالم بشوند یزید، اینها دارند بیبهره میشوند از امام حسین. خودت سودش را میبری. فایدهاش به تو میرسد. وقتی که حضرت عباس میشوی، حضرت عباس، فایدهاش به حضرت عباس میرسد، نه به امام حسین. البته امام حسین اثر رحمتش خوشحال است، به شوق میآید از اینکه همچین کسی تربیت شده است. اثر رحمتش. بدین معنای نیاز او نیست. غنی، محتاج او نیست. مقامات امام حسین محتاج ایمان حضرت عباس نیست که اگر ایمان آورد، یک چیزی هم گیر امام حسین بیاید. اگر ایمان نیاورد، یک چیزی از دست امام حسین. پیغمبر هم محتاج نیست، چهبرسد به خدا.
فرمود: «لا تمنوا علیه اسلامکم بل الله یمن علیکم من هداکم.» منت نگذارید مسلمان. خدا منت میگذارد که شما ایمان آوردید. منتی ندارد. محبت دارند. حالا گاهی بعضی بر اساس این یک توقعی دارند. میگوید مثلاً من ۱۰۰۰ ساعت سخنرانی گوش کردم، فلان کار را برایم بکن. بدهکار تو شدم که تو ۱۴۰۰ سخنرانی گوش نمیکنی؟ سخنرانی اینجا، کولر. کولر. تیزترین کولر آبی را داریم. کولر گازی، آبی. کولر آبی را بگویی که من باهات قهرم، میگذارم از این اتاق میروم بیرون. خودت گرمت است. تو مگر اینجا آمدی زیر کولر نشستی؟ منت دارد برای کولر؟ آقای کولر من ۵ ساعته اینجا زیر کولر نشستم. قبر من را... خب حالا قدرت را نمیدانم میخواهی چهکار کنی؟ مگر من به تو نیاز دارم؟ تو به من نیاز داری.
بله. حالا کسی حالا گوش میدهد، گوش نمیدهد. حالا یک ثوابی مثلاً به آدم، این یک بحث جدایی است. کلاس درس شماها مثلاً بشینید. سه میلیون نفر بنشینند یا یک نفر. این کتابی که چاپ شده، ۱۰ میلیارد نسخه ازش چاپ بشود یا یک دانه نسخه چاپ بشود، چیزی به علامه طباطبایی اضافه میشود؟ چیزی از علامه طباطبایی کم میشود؟ حالا ثواب و اینها را کار ندارم ها. این خودش ارزش ذاتی دارد. این مطلب ارزش ذاتی دارد. آنی که مطلب میگیرد، او بهرهمند میشود. او ارزشمند میشود. آنی که این را یاد میگیرد، خود او ارزشمند میشود. نه اینکه این مطلب ارزشمند، یاد گرفته است. تو که فلان کتاب را میخوانی، فلان سخنی را گوش میدهی، خودت ارزشمند میشوی. صاحب کتاب نه. آن سخنران، آن سخنران که با صدای گوش دادن تو ارزشمند نمیشود. خودش ارزش دارد یا ندارد. اگر ارزش ندارد که هیچی. اگر ارزش دارد، چه تو باشی چه تو نباشی، ارزشش سر جایش هست. تو یک نفر باشی پای این صحبت یا ۱۰ میلیارد باشی پای آن صحبت، چه فرقی میکند برای ارزش آن صحبت؟
روشن است. پرستش خدای متعال از این جنس است. همهتان بپرستید یا هیچکی نپرستید، خدا غنی و حمید است. خودش خودش را حمد میکند. خودش برای خودش ارزش قائل است و خودش ارزش ذاتی دارد. چه شماها این را بفهمید چه نفهمید. چه اظهار کنید چه نکنید. نه به او چیزی اضافه میشود نه از او چیزی کم میشود.
پس شکر و کفر به خدا چیزی اضافه نمیکند، از خدا چیزی کم نمیکند. شما اگر شکر، «لئن شکرتم لازیدنکم» به شماها اضافه میشود. شیعیانی که اضافه میشود. مثلاً یک چیزی به اهل بیت، به تشیع مثلاً اضافه میشود. مسجد که شلوغ میشود، مثلاً برای خدا، فهم خدا خیلی خوشحال است. الآن همه جمعیت. اگر کم میآمدند، خدا چقدر ناراحت بود! چه فرقی میکند؟ حج الآن مثلاً سالی دو میلیون سه میلیون مثلاً میروند حج. این بشود سالی ۳ میلیارد نفر. سالی سه نفر. چه فرقی... بله، شما اگر خودتان محروم میشوید و عذاب برایتان جاری میشود، شماها محروم میشوید. خدا در هر حالی حمید است.
حمید یعنی چه؟ یعنی حمدکنندهای، حالا خدا حمید است. چه حمدکنندهای او را به زبان حمد بکند چه نکند، حمید است. چون جمالش آشکار است. حمد را قبلاً توضیح دادم دیگر. فرقش با شکر. ستایش، حمد این ستایش. شکر یعنی سپاس. کسی که زیباست، کسی که کامل است، کسی که کمالش آشکار است، این و کمالش هیچ جوری پنهان نمیشود، این مستحق حمد است. این شایسته حمد است. این حمید است. این محمود است. چه حمدش بکنند چه نکنند. چه بفهمند چه نفهمند. برای همین مطلبی که مثلاً این کتاب آقا ارزش ذاتی دارد. وقتی ارزش ذاتی داشت، این خودش محل ستایش ستایشگران است. حالا یا بقیه میفهمند یا نمیفهمند. آن ستایشگر واقعی که ارزش این را میفهمد و ستایشش ارزش دارد، او دارد ستایش میکند که او کیست؟ خود خداست. چه بقیه بگویند چه نگویند، چه بفهمند چه نفهمند، خدا را خود خدا دارد ستایش میکند. بقیه ستایش بکنند نکنند، نه بهش چیزی اضافه میشود نه ازش چیزی کم میشود. آنی که باید بفهمد خودش است و آنی هم که باید ستایش بکند خودش است. خودش میفهمد که چقدر خودش خوب است و خودش هم خودش را ستایش میکند. حمید. حالا بقیه فهمیدند نفهمیدند هیچ. هیچ چیزی به خدا نه اضافه میشود نه کم میشود. این نکته را هم در پایان اشاره بهش بکنیم و بحث تمام.
با توجه به آیه «ان من شیء یسبح بحمده» (آیه ۴۴ سوره اسرا)، هر موجودی با همه وجودش او را حمد میکند. اصل وجودمان، اصل ذاتمان در حال حمد خداست. وجودمان در حال حمد خداست. ممکن است خودمان از این غافل باشیم. روشن است. یک بار همین جا بود مثال دیدن را زدم، کلاس دیگر، تو همین کتاب بود که چشم دارد میبیند، ولی گاهی از دیدن خودش غافل است. به دیدن چشممان توجه نداریم.
حالا انسان به هویتش، به وجودش. همه موجودات به هویتشان، به وجودشان، خلقتشان، به خلقتشان دارند خدا را حمد میکنند. دارند تسبیح میکنند. حالا گاهی ما از این حمد ذاتی خودمان غافلیم. از این تسبیح ذاتی خودمان غافلیم. اولیای خدا که از این پراکندگیها و غفلتها خارج میشوند، متوجه میشوند به تسبیح ذاتیشان، به حمد ذاتی. کفار هم دارند حمد میکنند خدا را. ذات نتانیاهو دارد حمد میکند خدا را. ذات ترامپ دارد تسبیح میکند خدا را. آن ادراکات وهمی، حیوانی، کثیف ترامپ است که باعث شده نفهمد فطرتش دارد خدا را فریاد میزند. وجودش دارد خدا را تسبیح میکند. از آن غافل است. از خودش غافل است. از حقیقت خودش غافل است. اگر به حقیقت خودش متوجه میشد، میفهمید که با همه حقیقتش دارد خدا را حمد میکند، تسبیح میکند. هر موجودی با همه وجودش خدا را حمد میکند. خدا میشود محمود، محمود همه چیز. درست شد؟
چه کافران با زبان خودشان حمد او را بگویند چه نگویند، همه حمدها از آن اوست. چون همه وجودها در عالم دارند حمد میکنند. همه موجودات، همه خلایق. «ان من شیء» هر شیئی در عالم دارد حمد «رب» را تسبیح میکند. چه حامدان در حمد خود او را قصد کنند چه غیر او را قصد کنند. حالا آنهایی که به زبان دارند حمد میکنند میگویند: "عجب گوشیای! عجب دوربینی! عجب کولری!" این به خیالش دارد کولر را حمد میکند. گوشی را حمد میکند. ولی در واقع دارد چه کسی را حمد میکند؟ هر کس در عالم هر چیزی را حمد میکند، ستایش میکند، چه بداند چه نداند، چه بخواهد چه نخواهد، خدا را حمد میکند. اینی که تو داری حمدش میکنی که مثلاً این گوشی چه کیفیتی دارد، چه صوتی دارد، چه تصویری دارد، پیام را چقدر خوب منتقل میکند، اینها همهاش حمد فعل خداست. همه اینها کار خداست. «لا حول ولا قوه الا بالله.» همهاش به عنایت الهی است. از جانب الهی است. «فمن الله» چه بود؟ فرمود: «ما بکم من نعمه فمن الله.» هر چیزی که از نعمت پیش شماست از جانب خداست. نعمت است دیگر. اینکه این گوشی راحت تماس برقرار میکند، صدا منتقل میشود، تصویر منتقل میشود، همهاش نعمت است. نعمت کار کیست؟ کار خداست. شما نعمت را حمد میکنی، غافلی از اینکه داریم منعم را حمد میکنیم. همه دارند خدا را حمد میکنند، چه بدانند چه ندانند. چون دارد نعمت را حمد میکند. وقتی نعمت را دارند حمد میکنند، منعم را دارند حمد میکنند. پس همه در حال حمد او هستند. در عین حال خدا هم از حمد همه بینیاز است. در بیرون از ذات او هیچ چیزی نیست که او بخواهد به آن توجه داشته باشد، نیاز داشته باشد. هر چه از درون خودش مطلب زیاد هم از سوی او به یاد ... کلاً ید غیر که زیادی و نقصی و نقص میتواند از طرف خدا به ما برسد. نقص من دست تو است؟ ضرر من دست تو است؟ این یک بحثی دارد. معنایش این نیستش که خدا به کسی ضرر میرساند. نه. اگر قرار است من متضرر بشوم، ضرر رسیدن به من و نرسیدنش وابسته به خواست تو است. این یک مطلب دیگر است. تفاوتی دارد. بخشش مفصل است. جای دیگر باید بهش بپردازیم.
در نتیجه باید خدا را یگانه مدبر هستی دانست. فقط از او پیروی کرد و فقط یا «الله»، فقط او را پرستید. درس تمام شد. با این شلیک، شلیک آخر بود. تیر خلاص بود. درسمان تمام شد. الحمدلله. انشاءالله درس پنجم را از فردا شروع... درس پنجم و ششم خیلی مهم است. فکر میکنم تا آخر ترم، حالا شاید هم زودتر توانستیم تمام کنیم تا ماه، جلسات ماه مبارک که به نظرم کامل درگیر این هستیم، شاید احتمال خیلی زیاد بحث انسان و فلسفه خلقت و سعادت انسان، بحثهای خیلی مهمی که حالا باید مفصل بهش بپردازیم انشاءالله. بعد دیگر میرود تو بحث نماز و نیّت و عبادت و اینهاست. تفسیر سوره حمد و «قل هو الله» و «انا انزلناه» و اینها که خب اینها هم بحثهای مهمی است. ولی احتمالاً فصل چهارم را ما نخوانیم اگر درسمان ادامه پیدا کند. فصل پنجم را بعد فصل سوم.
-----------------------------
منابع :
[آیه قرآن] سوره انبیاء، آیه ۵۲ — «إِذْ قَالَ لِأَبِيهِ وَقَوْمِهِ مَا هَٰذِهِ التَّمَاثِيلُ الَّتِي أَنتُمْ لَهَا عَاكِفُونَ»
[آیه قرآن] سوره ابراهیم، آیه ۷ — «...لَئِن شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ ۖ وَلَئِن كَفَرْتُمْ إِنَّ عَذَابِي لَشَدِيدٌ»
[آیه قرآن] سوره ابراهیم، آیه ۸ — «وَقَالَ مُوسَىٰ إِن تَكْفُرُوا أَنتُمْ وَمَن فِي الْأَرْضِ جَمِيعًا فَإِنَّ اللَّهَ لَغَنِيٌّ حَمِيدٌ»
[آیه قرآن] سوره بقره، آیه ۱۸۷ — «...أُحِلَّ لَكُمْ لَيْلَةَ الصِّيَامِ الرَّفَثُ إِلَىٰ نِسَائِكُمْ...»
[آیه قرآن] سوره اسراء، آیه ۴۴ — «تُسَبِّحُ لَهُ السَّمَاوَاتُ السَّبْعُ وَالْأَرْضُ وَمَن فِيهِنَّ ۚ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَلَٰكِن لَّا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ...»
[آیه قرآن] سوره نحل، آیه ۵۳ — «وَمَا بِكُم مِّن نِّعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ...»
[آیه قرآن] سوره بقره، آیه ۱۵۳ — «...إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّابِرِينَ»
[آیه قرآن] سوره حدید، آیه ۴ — «...وَهُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ مَا كُنتُمْ...»
نظرات کاربران
هنوز نظری ثبت نشده است.