جلسه چهارم
معرفی
تحقیر و نابودیِ ۱۴ فرعونِ زمان پیامبر اکرم(ص)!، جلوهای از سنت «کفایت الهی».[ 02:00 ]
سوره مسد، پاسخ قرآن به شرارهافروزیهای ابولهب؛ تعبیر «حمالة الحطب»، تحقیر قرآنی و مصداق کار رسانهای الهیست.[ 03:00 ]
«سیره قرآن» در دفاع از ولیّ الهی؛«اِنَّ اللهَ یُدافِعُ عَنِ الَّذینَ آمَنوا».
خدا در برابر تحقیر و تمسخر پیامبر «سکوت نمیکند»، بلکه نام میبرد، موضع میگیرد و پاسخ ماندگار میدهد.[ 06:30 ]
قصور دستگاه رسانهای در بهرهبرداری از هجمه رسانهایِ دشمن، به عنوان فرصتی برای معرفی رهبری و مصداق «پادشکنندگی»[ 07:40 ]
ضرورت تبیین و شکر عملی نسبت به نعمت رهبری؛ در برابر برچسب «دیکتاتور»، باید همانند قرآن وارد میدان تبیین و پاسخ صریح شد[ 09:00 ]
معرفی ولید بن مغیره در قرآن، بهعنوان نخستین مستهزئینِ اصلی پیامبر(ص).[ 14:20 ]
اعترافِ ادیب سخنوری چون ولیدبنمغیره به عظمت قرآن، در عین عناد!؛ «این سخن نه شعر است و نه سحر معمولی»![ 19:20 ]
«مال ممدود» و «اتکای به ثروت و قدرت»، وجه مشترک مستهزئینِ اولیای الهی.[ 26:53 ]
نزول فوری آیه «فالیوم الذین آمنوا من الکفار یضحکون»، در پاسخ به تمسخر مؤمنان؛ نمونهای از «دفاع رسانهای الهی»![ 40:10 ]
لحظات آخر امام حسین علیهالسلام و تمسخر شمر؛ اوج مظلومیت ولیّ خدا و استمرار سنت تقابل «مستهزئین و اولیای الهی»…[ 45:00 ]
سوره مسد، پاسخ قرآن به شرارهافروزیهای ابولهب؛ تعبیر «حمالة الحطب»، تحقیر قرآنی و مصداق کار رسانهای الهیست.[ 03:00 ]
«سیره قرآن» در دفاع از ولیّ الهی؛«اِنَّ اللهَ یُدافِعُ عَنِ الَّذینَ آمَنوا».
خدا در برابر تحقیر و تمسخر پیامبر «سکوت نمیکند»، بلکه نام میبرد، موضع میگیرد و پاسخ ماندگار میدهد.[ 06:30 ]
قصور دستگاه رسانهای در بهرهبرداری از هجمه رسانهایِ دشمن، به عنوان فرصتی برای معرفی رهبری و مصداق «پادشکنندگی»[ 07:40 ]
ضرورت تبیین و شکر عملی نسبت به نعمت رهبری؛ در برابر برچسب «دیکتاتور»، باید همانند قرآن وارد میدان تبیین و پاسخ صریح شد[ 09:00 ]
معرفی ولید بن مغیره در قرآن، بهعنوان نخستین مستهزئینِ اصلی پیامبر(ص).[ 14:20 ]
اعترافِ ادیب سخنوری چون ولیدبنمغیره به عظمت قرآن، در عین عناد!؛ «این سخن نه شعر است و نه سحر معمولی»![ 19:20 ]
«مال ممدود» و «اتکای به ثروت و قدرت»، وجه مشترک مستهزئینِ اولیای الهی.[ 26:53 ]
نزول فوری آیه «فالیوم الذین آمنوا من الکفار یضحکون»، در پاسخ به تمسخر مؤمنان؛ نمونهای از «دفاع رسانهای الهی»![ 40:10 ]
لحظات آخر امام حسین علیهالسلام و تمسخر شمر؛ اوج مظلومیت ولیّ خدا و استمرار سنت تقابل «مستهزئین و اولیای الهی»…[ 45:00 ]
متن کامل
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنة الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.
در جلسات گذشته، سیر بحث به این نحو بود: در دعای ماه رمضان، در دعای روز اول ماه رمضان، از خدا میخواهیم که ما را در این سالی که با ماه رمضان شروع میشود، کفایت کند، آنطوری که پیغمبر را در برابر دشمنانش کفایت کرد. بحث در مورد کفایت کردیم؛ معنای کفایت چیست؟ و کفایتی که خدای متعال از پیغمبر کرد در برابر دشمنانش به چه نحوی بود؟
یکی از آیاتی که در مورد این مطلب صحبت میکرد، آیات پایانی سورهی مبارکهی حجر بود: «إِنَّا کَفَینَاکَ الْمُستَهزئِینَ». بعد این نکته را عرض کردیم که فراعنهای بودند در برابر پیغمبر اکرم. اگر حضرت موسی علیه السلام با یک فرعون مواجه شد، امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: «پیغمبر اکرم با چندین فرعون مواجه شد.» در روایت اسم آوردند. در همین روایت، امیرالمؤمنین علیه السلام ۸ نفر را اسم آوردند؛ ۵ نفر را هم با این عنوان یاد کردند، به عنوان «مستهزئین». آنهایی که پیغمبر را مسخره میکردند، تحقیر میکردند. اینها میشوند ۱۳ نفر. یک نفر هم در روایت دیگری است که جناب قطب راوندی در «الخرائج» نقل میکند، به عنوان نفر اول هم یاد میکند برای معرفی فراعنه در برابر پیغمبر، که ابولهب باشد.
برای ما به این شد که این کفایت پیغمبر در برابر این فراعنه را بحث بکنیم. البته محور بحثمان هم سورهی مبارکهی مسد است و داستان ابولهب، فتنهانگیزیها و شرارتانگیزیهایی که ابولهب داشت که اصلاً اسم ابولهب هم به خاطر همین است، و قرآن هم فرمود: «سَیصلَی ناراً ذاتَ لَهَبٍ». هم در دنیا کارش آتشافروزی و شرارتافروزی بود, هم در آخرت این جلوه میکند، این عملش بروز پیدا میکند.
ما این دهه، این بحث را خدمت دوستان داریم. احتمالاً در این جلسات بحث تمام نمیشود. در دهههای بعدی هم در جاهای دیگری انشاءالله بحث را ادامه خواهیم داد. در قم انشاءالله به سورهی مبارکهی مسد به طور خاصتر خواهیم پرداخت.
این ۱۳ نفری که در روایت آمدهاند، به علاوه ابولهب، اینها را میخواهیم بررسی بکنیم که چهکار میکردند در برابر پیغمبر و عاقبتشان هم چه شد. تمام این ۱۴ نفر در دوران حیات پیغمبر به دَرک واصل شدند، تحقیر شدند، خُرد شدند، نابود شدند. کسانی که سنگ بزرگی بودند روبهروی پیغمبر و اوضاع طوری شده که الان شما امت پیامبر، اسم اینها را که میشنوید، اینها را نمیشناسید! این خودش قدرتنمایی خدای متعال است. مثل این میماند که ملت ایران چند سال بعد در مورد ترامپ باهاشان صحبت بکنیم، اینها بگویند: «ترامپ کی بوده اصلاً؟» همینطور هم خواهد شد! البته اینها سنت خدای متعال است، کما اینکه کارتر و ریگان و اینها برای نسل جوان اسمشان اصلاً آشنا نیست. رفتند، گورشان را گم کردند، محو شدند. «جعلناهم احادیث»؛ یک اسمی اگر ازشان مانده باشد که همان هم نیست. اینها سنت خدای متعال است: «انا کفیناک المستهزئین».
**پنج نفر مستهزئین**
من کفایت میکنم. این مستهزئین پنج نفرند. داستانهای جالبی هم دارند، خصوصاً از این جهت که آیات زیادی از قرآن مربوط به اینهاست. این ۱۴ نفری که به عنوان فراعنه شناخته میشوند (عجیب است خود عدد ۱۴! خدا ۱۴ معصوم خلق کرده، در برابر پیغمبر هم ۱۴ تا فرعون گذاشته!) این عدد ۱۴ هم خودش...
این ۱۴ نفر، آیات زیادی از قرآن در مورد اینها نازل شده، خصوصاً آیات ابتدایی قرآن. عجیب این است که سورههای اول قرآن بیشتر ناظر به این افراد، پاسخ به اینهاست و تحقیر اینهاست. کمتر هم شنیده شده. از خود سورهی مبارکه علق که شروع میکند خدای متعال: «اقرا باسم ربک الذی خلق، خلق الانسان من علق»، از همانجا دارد به این ۱۴ نفر تیکه میاندازد و به قول ماها دارد از روی اینها رد میشود، تا سورههایی که میآید جلوتر. یکی از همان سورههایی که در ابتدای بعثت نازل شده، همین سورهی «تبّت» است. این جزو اولین سورههایی است که بر پیغمبر نازل شده: «تَبَّت یَدا أَبی لَهَبٍ وَ تَبَّ».
**فشار روانی و پاسخ قرآن**
فشار روانی وقتی بالاست، جو رسانهای وقتی شدید است، اینجوری نیست که شما بایستی نگاه بکنی، شما باید آتش بریزی! وقتی دارند حمله میکنند، تحقیر میکنند پیغمبر را، باید جواب بدهی. خب، اینها دیگر گرفتاریهای امروز ماست. دستگاه رسانهای دشمن به طور خاص روی رهبر عزیز انقلاب متمرکز شده. در دانشگاههای ما، وضعیتی که امروز شاهد بودیم و هستیم و این ایام داریم میبینیم، شدیدترین تعابیر، زشتترین عبارات در مورد شخص رهبر انقلاب گفته میشود. دستگاه رسانهای ما تعطیل است؛ از صداوسیما بگیر تا جاهای دیگر.
قرآن اینجوری نیست. قرآن نگاه نمیکند پیغمبر را توهین کنند، مسخره کنند، تحقیر کنند، بگوید: «خوب به رو نیاریم، چیزی نگوییم، اصلاً نگوییم کی بود، چی بود.» نه! اسم میآورد، میکوباند، لِهشان میکند، تحقیرشان میکند. این را گفتند اینجور جواب میدهم، آنجور گفتند آیه نازل میکنم، تا ابد نگه میدارم، در ذهن همه بماند! این نقطه ضعف ظاهری را دست گذاشتند، من هم روی نقاط ضعف اینها دست میگذارم.
**فرصت معرفی رهبری**
من هم از همین فرصت استفاده میکنم برای توضیح. یک بحثی را در پردیسان یکی دو هفته پیش بود، فکر میکنم مطرح کردیم. وقت خیلی کمی بود، نشد صحبت کنیم. دوستان گفتند که: «آقا یک وقت دیگری بیایم مصاحبه کنیم.» ما هرچه منتظر بودیم برای مصاحبه، نیامدند این دوستان.
عرض کردم این قضایای اخیر در دل خودش فرصت دارد. آن عنوان «پادشکنندگی» را عرض کردم در آن جلسات: در هر فتنهای، در هر آسیبی، در هر هجومی، یک فرصتی نهفته است. خود رهبر انقلاب مفصل سخنرانیهای متعددی در این زمینه دارند. فتنههای مختلفی را تحلیل میکنند که در فلان فتنه چه فرصتی ایجاد شد. الان بهترین فرصت برای معرفی رهبر انقلاب ماست.
ما البته چندین ماه پیش، قبل از این قضایا، بر اساس پیشبینی که داشتیم، میدانستیم، یعنی عرض میکردیم به دوستان که کشور در آستانهی اوضاع به همریختگی است و شخص رهبری مورد هجوم واقع خواهد شد. مباحثی را داشتیم در آن جلسات در مشهد. مفصل، خیلی هم جلسات زیادی شد. «معرفی رهبری از زبان اولیای الهی». چندین جلسه، بزرگانی؛ مرحوم آیتالله ناصری، مرحوم آیتالله آقا مرتضی تهرانی و دیگران. مطالبی که در مورد رهبر انقلاب فرموده بودند را خواندیم و عرض کردیم. دوستان هم میگفتند آقا مطالب خیلی به ما کمک کرد. دوستان بسیج دانشجویی هم گفتند ما این را در مرکز خودمان منتشر کردیم. در این قضایای اخیر، این ذهنیت و این تحلیل و این آمادگی به ما کمک کرد.
در این فتنهها فرصتی مطرح میشود برای معرفی رهبری. خب! او دارد به عنوان دیکتاتور معرفی میکند رهبر شما را، شما چهکار میکنید؟ «دیکتاتور نه که نه!» این نهایتِ این است که اگر ما واکنشی نشان بدهیم، به غیرت او بر بخورد، تهش این است. قرآن کریم در مورد پیغمبر اکرم این کار را نمیکند، وقتی تحقیر میکنند عنوان میگذارند، میآید وسط، گفتند: «اَبتر!». آیت «اِنّا اعطَیناکَ الکَوثَرَ» نازل میشود. اینطوری است. این اسم ورود گذاشتند، من هم اسم میگذارم رویشان. این جمله را در موردت گفتم، من اول این را توضیح میدهم بعد با همین جمله استفاده میکنم برای کوبیدن اینها. «ذَرْنی وَ مَنْ خَلَقْتُ وَحیداً». اسم میگذارد روی اینها، تحقیر میکند اینها را، برچسب روی اینها میزند. اینها کار رسانهای است، اینها کار خداست، اینها سیرهی پیغمبر هم دیگر نیست، سیرهی معصوم نیست. اینها سیرهی خود خداست! خود کدام سیره دارد؟ اینها سیرهی خداست. وقتی رهبر الهی در آماج حملات قرار میگیرد، خدا میآید وسط دفاع میکند. سیرهی خدا این است: «انّ اللهَ یُدافِعُ عَنِ الّذينَ آمَنوا». خدا دفاع میکند از مؤمنین. این دفاع فقط به این نیست که مثلاً میبرَدشان بهشت یا عاقبت مثلاً چهکار میکند. یک بخشی از این دفاع به این است که در میدان میآید وسط، توضیح میدهد، تحلیل میکند، تبیین میکند. این خودش شد فرصت.
در مورد داماد رهبری شبهاتی را چندین سال پیش مطرح کردند، خاطرتان هست؟ بحث مهمی بود. زود بگویم و رد شوم. بحث رهبری ایشان را مطرح کردند که ایشان خودش مخالف بوده و در مجلس خبرگان گفته من صلاحیت ندارم و اینها. آنقدر اوضاع برای ایشان مظلومانه و غریبانه است که خود ایشان به یک مجموعه فرمودند: «بیایید بروید گزارش تاریخی بدهید، مستند بسازید، کتاب توضیح بدهید برای مردم.» که شاید فکر میکنم یکی دو سال طول کشید، مستندات کتابش و اینها منتشر شد. اینها فرصت است و وقتی همچین شبههای مطرح میشود، این الان فرصت برای شماست. خدا دارد برای شما فرصت ایجاد میکند برای معرفی رهبری.
ما مؤاخذه خواهیم شد، ما عقوبت خواهیم شد بابت کوتاهیهایی که کردیم، بابت عدم شکری که داشتیم. این «شکر» به «جانم فدای رهبر» و عکس پروفایل گذاشتن و اینها نیست. در و دیوار مسجد را از عکس رهبری پر کردن و اینها، بعد آمد وسط دفاع کرد. باید حرف زد، باید تبیین کرد. شما در برابر این شبههی «دیکتاتور رهبری» چه واکنشی داشتید؟ صداوسیمای ما چه واکنشی داشته؟ ما چند تا مستند خوب و قشنگ در مورد رهبری داریم. یک دانه مستند بچههای لبنان ساختند که آن هم فکر میکنم اکثریت شما ندیدهاید. مستند قشنگی است. تازه آن هم یک بخشهایی از مطالب مربوط به رهبری، مال کتاب خوبی است… بچهها از من میخواهند که کتاب بهشان معرفی کنم در مورد رهبری. من هرچه نگاه میکنم میبینم کتاب به درد بخور نداریم! همین کتاب «خاطرات» است. فرمایشات آقا در مورد خود آقا بوده. آن هم بخشهای مهم قضیه را که دال بر کمالات ایشان است نمیگوید. رنجهایی که کشیده را میگوید به عنوان عبرت. این هم برای بچههای لبنان ایشان گفته بود این خاطرات را که به آنها برسد: «انّما صبّرَ نصّه» به عنوان اصلی کتاب و ایشان هم انشایش عربی بوده، بعداً ترجمه شده است. آقای آذری شب ترجمه... با این یک دانه کتاب به درد بخور برای معرفی رهبری نداریم! برای نسل جوانمان نداریم! بعد مینشینیم حرفهایی میبافیم برای خودمان که این نسل فلان شدند و ما اینها را درنیافتیم و با اینها ارتباط نگرفتیم. خب حالا ارتباط گرفتیم و مسجد آمدند، هیئت آمدند، چهکار کردیم برایشان؟ ما چه دفاعی، چه معرفی، چه تبیینی از رهبری داریم از آن جاهایی که مورد هجوم رسانهای دشمن واقع میشود؟ چهکار کردیم؟ این نکته مهمی است: «إِنَّا کَفَینَاکَ الْمُستَهزئِینَ».
**ولید بن مغیره، نفر اول مستهزئین**
اینهایی که پیغمبر را مسخره میکردند، دست میانداختند، خدای متعال به طور صریح و شفاف در مورد اینها موضع میگیرد. آیات فراوانی در مورد اینهاست، خصوصاً آیات ابتدایی که نازل شده.
این پنج نفر کیاند؟ من هر چقدر برسم امشب اینها را معرفی کنم. یک بخشی هم از دیشب ماند. بنا شد عاقبت اینها و نحوهی مردن اینها را عرض بکنم که به نظرم آمد اول بگویم اینها چهکار کردند بعد بگویم چطور مُردند. حیف میشود مطلب اگر اول بگوییم چطور مردند، شیرینیاش از بین میرود. قشنگ معلوم بشود اینها چه خونی به دل پیغمبر کردند، بعد آخرش این قضیه مرور بشود که اینها به چه نحو عجیبی در یک روز همهشان مردند. مرگ تحقیرآمیز مردند. اصلاً واقعاً روایت، روایت عجیبی است. اگر مرحوم طبرسی در «الاحتجاج» نقل نکرده بود، من خودم واقعاً نمیتوانستم این را بیان بکنم. روایتش هم یک جوری است که سیاق روایت معجزهگونه است. یعنی اگر در سندش هم بحث باشد (که حالا به هر حال شبهاتی در سند روایت هست)، سیاق عباراتی که امیرالمؤمنین آنجا دارند، طوری است که آدم مطمئن میشود این از زبان معصوم است، غیرمعصوم نمیتواند اینجور صحبت کند. و «احتجاج طبرسی» هم در ضمن احتجاجات امیرالمؤمنین این روایت را آورده است. روایت طولانی هم هست.
این پنج نفر که بودند؟ نفر اولشان ولید بن مغیره است. اینها را عذابشان را بیشتر کنم: شما در دلتان لعن بکنید. روایت هم دارد: هر وقت سورهی «تَبَّت یَدا» میخوانید لعن بکنید. ابوسفیان! خیلی بین ما رایج نیست لعن ابوسفیان و این اشخاص این شکلی و اینها. خیلی برای اینها تره خرد نمیکنیم. خدای نکرده یک «ربّی» داریم. ۹ «ربّی» مزگان (مژگان) دیگر، بقیهی ایام کار ندارد! ما لعن هرچه داریم برای آن ایام! با یک نفر هم فقط کار داریم در طول تاریخ! بقیه دیگر «بیلَمَن، بیلْمِز» میگویند. «بیلَمَن»، میگویند چی میگویند؟ «بیلْمَس»! خلاصه نسبت به همهی اینها ما باید واکنش داشته باشیم. البته در رأس همهی اینها ابولهب بود و تنها کسی هم که از بین اینها به صورت صریح اسمش در قرآن آمده، ابولهب است. البته اسم واقعی (اش) عبدالعزا (بوده). برخی بزرگان میفرمایند: قرآن چون زیر بار این نمیرود که اسم «عبدالعزا» (را بیاورد. عزّی یکی از بتهای عرب بود). مثل بَعل! جانم، الحمدلله آتش زدند. اینها قرآن را میسوزانند. روزگار خیلی جالبی. این بَعل و عزّی و لات و اینها، بتهای معروف. اینکه اسمشان هم در قرآن آمده. این اسمش عبدالعزا بود، البته پسر حضرت عبدالمطلب. بعید است که عبدالمطلب اسمش را عبدالعزا گذاشته باشد! به هر حال شخصیت حضرت عبدالمطلب، شخصیت فوقالعادهای است. احتمالاً خودش، خودش را به این نام معرفی میکرده. خب، طبعاً قرآن نمیآید به ابولهب بگوید عبدالعزا، ولی به خاطر مشخصات ظاهری که داشت که گفتند صورت برافروختهای داشت و یک سری ویژگیهای دیگر، این عنوان ابولهب را رویش گذاشته. آن ۱۳ تای دیگر اسمشان در قرآن نیامده، ولی معرفینامهشان و بیوگرافیشان آمده، تحقیرشان آمده. اهل بیت هم استناد میکردند به این تحقیرها که حالا نمونههایی را عرض میکنم.
**زن ابولهب (ام جمیل) و معاویه**
همین سورهی مبارکهی تبت! «وَامْرَأَتُهُ حَمَّالَةَ الْحَطَبِ» در مورد زن ابولهب. این «اُم جمیل»، خواهر ابوسفیان است. ازدواجهای فامیلی اینها. «الخبیثات للخبیثین». دیگر ببینید کیا با همدیگر جفت میشوند! عمّهی معاویه. امیرالمؤمنین این تحقیر را برای معاویه داشت. به معاویه میفرماید که: «برو ببین در وصف ما قرآن چی گفته، اهل بیت ما را ببین در مورد اهل بیت شما قرآن چی گفته. تو کسی هستی که عمهات را خدای متعال به عنوان حمالة الحطب معرفی کرده.» اینها کارهای رسانهای است، مهم است.
خلاصه، یکی از این افرادی که سردمدار است و آن پنج نفری که به عنوان مستهزئین که باید به طور خاص در موردشان صحبت بشود، نفر اولشان ولید بن مغیره است. این بابای خالد بن ولید است. خالد بن ولید هم جزو اشرار معروف تاریخ، جزو شخصیتهای پَست. آن قضیهی مالک بن نویره و اینها را که حتماً خبر دارید. این بابای او است. این خودش یک شخصیت کثیف درجهیکی است.
روایات زیادی را یک بررسی کردم، شاید بیشتر از این هم باشد، ولی دیگر ما یک جستوجوی کاملی گذاشتیم برای این قضیه. به نظر میرسد که از این بیشتر روایت شاید نباشد در مورد ولید بن مغیره. به تقریباً هفت هشت تا روایت تاریخی رسیدم و جالب است که همهی اینها هم یک ربطی به آیات قرآن دارد.
**ولید بن مغیره، ثروتمند و با نفوذ قریش**
در قضیهی ولید بن مغیره، این ولید بن مغیره جزو اشراف قریش بود، پولدارترین شخص قریش بود، جزو مُسِنترینها هم بود. عموی ابوجهل هم هست. نسبتهای فامیلی اینها را داشته باشید، مهم است. آن آیه: «ذَرْنی وَ مَنْ خَلَقْتُ وَحیداً». این کلمهی «وحیداً» گفتند که مرتبط با ولید بن مغیره است و به نام «وحید» هم شناخته میشد. هم زور و بازوی خوبی داشت، هم ثروت عجیبی داشت که حالا روایتی در مورد ثروتش هست، میخوانم. یکی از دلایلی که بهش «وحید» میگفتند این بود که به این مردم میگفت: «این پردهی کعبه (حالا آنها کعبه دستشان بود، کعبه محل عبادت موحدین نبود، محل عبادت بتپرستها بود، بتکده بود) این پردهی کعبه را که میخواستند عوض کنند، به این قریشیها میگفتش که: «شما همهتان با همدیگر یک سال، همهتان با همدیگر پرده کعبه را بیندازید و جمع کنید (یا یک سال) من تکی این را جمع میکنم و پهن میکنم.» یک سر این کلمهی «تکی» که برای خودش گفت، معروف شد به «وحید». در عرب معروف به «وحید» بود. قرآن هم در این آیه با همین عنوان «وحید» معرفیاش میکند. این جزو آن پنج نفری است که پیغمبر را مسخره میکردند و آیهی «کفیناک المستهزئین» در مورد او نازل شد.
روایتی دارد ابن هشام. حالا من دیگر سعی میکنم تند تند بگویم، هر چقدر برسیم، انشاءالله که برسم قضیهی ولید را در این جلسه تمام کنم.
**برنامهریزی ولید و قریش علیه پیامبر**
ابن هشام در «سیرةالنبویه» میگوید که: «یک تعدادی از قریش آمدند پیش ولید.» مُسِن هم بود. ایام حج شده بود. خب میآمدند حج. حج مثل حج ابراهیمی نبود، ولی میآمدند طواف کعبه. دیشب یک اشارهای به این نکته کردم. ولید برگشت به اینها گفت: «ایام حج دارد میشود، مردم دارند میآیند. به قول ماها، ایام توریستی است، ایام مسافر است. به قول مشهدیها ایام زُوّارکشی است. حواستان باشد اینها که دارند میآیند این حرفهای این پسره، صاحب...» (کم هذا پیغمبر). «حواستان باشد این حرفهای این به گوش اینها نخوردها! از کاسبی میافتیم. بیایید یک برنامهریزی بکنیم که این را یک جوری مثلاً مدیریت بکنیم، کسی دیگر نرود سمت او بخواهد با او صحبت کند.» گفتند: «خب چهکار کنیم؟» گفت: «همهی حرفهایتان را یکی کنید که تناقض نداشته باشد. یکی یک چیز بگوید، یکی یک چیز دیگر بگوید، با همدیگر نخوانند. بعد دیگر همهتان تکذیب میشوید، لو میروید، تحقیر میشوید. یک حرف را با همدیگر.» یک جلسه به قول معروف نشستند، «تولید محتوا» به قول امروزیها. جلسهی «تولید محتوا» داشتند: «چهکار کنیم؟ چه خط رسانهای داشته باشیم برای پیغمبر در این حجی که در پیش است؟» اینها بهش گفتند: «ای پدر عبد شمس (این پسرش هم اسمش عبد شمس است)، تو بگو هرچه بگویی ما انجام میدهیم.» این هم گفت: «نه، شما بگویید من گوش میدهم.» چقدر تواضع هم دارد! کار تیمیشان، تشکیلاتیشان خوب است.
اینها گفتند: «بهش بگوییم کاهن خوب است؟» گفت: «نه، کاهنها یک چیزهایی زمزمه میکنند و حالا مثلاً به قول ما از این کلیدهای معبد دارند و اینها. این نمیخورد به کاهنهای معبد و اینها. کاهن بهش نمیخورد.» گفتند: «بهش مجنون بگوییم خوب است؟» گفت: «نه بابا، من دیوانه زیاد دیدهام، آخر به دیوانهها هم نمیخورد. نه، احوالاتش آنجوری است. خیلی آدم موجّه و سالمی دیده میشود.» گفتند: «شاعر بگوییم خوب است؟» گفت: «بابا، من خودم استاد شعر هستم.» واقعاً هم استاد شعر بود. یعنی شعرهای عرب را میبردند پیش او. اگر چیزی را امضا و تأیید میکرد، آن میشد شعر مختار، شعر برگزیده میشد. داوری جشنوارههای ادبی شعر با ولید بن مغیره بود. آن هم در جهان عربی که همه شاعر بودند، «معلقات سبعه» داشتند. زبانشناس بود، ادیب بود، هنرمند بود. خب، خیلی امتیازات دارد.
**ولید، کاندیدای پیامبری از نظر قریش**
یک آیهای هم در قرآن دارد که یار من هرچه یادم بیاید میگویم دیگر. مطلب از دستم نرود. به پیغمبر میگفتند: «چرا تو پیغمبر شدی؟ چرا الا رجل عظیم من القریه؟ چرا به یکی از این مردهای بزرگ، یکی از این دو تا شهر (حالا مکه قاعدتاً باید باشد)، چرا به مرد بزرگ این دو تا شهر قرآن نازل نشد؟» این مرد بزرگ را در تفاسیر گفتند همین ولید بن مغیره است. یعنی میگفتند اگر قرار بوده کسی پیغمبر بشود، ولید باید پیغمبر میشده. «تو چرا پیغمبر شدی؟ این همه چیزی دارد برای پیامبری. هم سواد دارد، هم تشکیلات دارد، هم پول دارد، هم قدرت دارد. کسی بخواهد پیغمبر بشود، این باید باشد، تو چرا ادعای پیامبری میکنی؟»
خلاصه، اینها گفتند که: «آقا ما چه بهش بگوییم؟ ساحر بگوییم خوب است؟» گفت: «بابا، من هم سحر دیدهام، ساحر دیدهام. از این کارها نمیکند، نمیخورد به این ساحر.» گفتند: «چه بهش بگوییم؟» گفت: «والله انّ لَقوله لَحلاوةٌ.» این کلامش خیلی شیرین است. حالا داستانهایی هم دارد از اینکه این ولید مجذوب قرآن خواندن پیغمبر میشد.
ادبیات؛ آن آدمی که ادبیات میفهمد، میفهمد قرآن چیست. جذب میشد، اصالتاً رعشه میافتاد وقتی پیغمبر قرآن میخواند، تنش به لرزه میافتاد. داستان مفصلی دارد که اول فکر کردند این مسلمان شده. ابوجهل برداشت برایش پول آورد. حالا برسم میخوانم برایتان. فکر کردی این مسلمان شده، پول آورد؟ گفتش که: «من پول آوردهام که اگر به خاطر پول داری میروی آن سمت.» حالا پیغمبر فقیر بود، یتیم بود. گفت: «پول جمع کردهایم برایت. یک وقت به خاطر پول نریا.» گفت: «من خودم بزرگترین ثروتمند قریشم.» گفت: «پس چرا در برابر این موضع نمیگیری؟» گفت: «من حرفهای این را گوش دادم. این آیاتی که این میخوانَد، بدن آدم را پاره پاره میکند. اینها شعر نیست. من شاعر هستم، من شعر میشناسم. ادبیاتی که این کلام دارد اصلاً معمولی نیست، خیلی شیرین است.» و «انّ أصلَهُ لَعَذْقٌ و انّ فرعَهُ لَجُنّات». حالا خود این عبارات ایشان هم عبارت بلاغیهای است.
اینها گفتند که: «آقا ما چهکار کنیم؟» آخر آیات سورهی مبارکهی مدثر که فکر میکنم سورهی مدثر هم جزو اولین سورههایی است که بر پیغمبر نازل شد. «فرصت بدهید من بروم فکر کنم ببینم چی بگویم در مورد این. یک چیز بگویم بخورد بهش.» رفت و فکر کرد و آمد گفتش که: «بگوییم این سحر است، ولی نه از آن سحرهای معمولی که یک چیزی میاندازند و تخته دارند و فوت میکنند و یک گویی (گلو) نگاه میکنند. اینها بگوییم یک سحری است که یک سری کلمات است. این یک کتابی دارد، این کتاب سحر است. این را اگر بخوانید، دعوا میشود بین زن و شوهرها، رابطهها به هم میریزد. یک چیزهایی ماورائی است که ما سر درنمیآوریم.» همین ساحر را بیایید بگویید. بگویید: «این میآید بین بچه و بابایش اختلاف میاندازد، بین زن و شوهر اختلاف میاندازد. زن مسلمان میشد، از شوهر فاصله میگیرد. بچه مسلمان میشود، از بابا فاصله میگیرد.» بهانه کردند، گفتند: «همینها سحر پیغمبر است. همینها را دست بگیرید بگویید اینها سحرش است.»
خلاصه، آمدند و این محتوا را گرفتند و این پَک فرهنگی و تبلیغاتی ایام حج که شد، همهشان راه افتادند. به هر کسی که میآمد در مکه، میرفتند جهاد تبیین میکردند. جواب تمرین خودشان با او صحبت میکردند که: «این پیغمبر است، ادعای پیغمبری دارد. اینطوری است، آنطوری است، سحر است.»
**آیهی «ذَرْنی وَ مَنْ خَلَقْتُ وَحیداً»**
این آیات نازل شد در مورد ولید بن مغیره: «ذَرْنی وَ مَنْ خَلَقْتُ وَحیداً». جمله را فقط نگاه کنید! دیوانه میکند آدم را. «ذَرْنی»! دیدید یک نفر میخواهد یک مثلاً یک شکنجهگر اعظم ... بلاتشبیه ... یک نفری که خیلی قدرتمند است میخواهد بیاید یکی را شخصاً شکنجه کند. ۱۰ دانه از این شکنجهگرهای معمولی انتر و اینها دارند کار میکنند، این شکنجهگر اعظم که میآید میگوید: «همه بروند بیرون، خودم تنها!» این همان معنای کفایت ها! کفایت خداست. «ذَرْنی وَ مَنْ خَلَقْتُ وَحیداً». همه بروند بیرون، من را رها کنید با این. من را تنها بگذارید. من را با این کسی که خلقش کردهام تنها بگذارید. «وحیداً» اینجا البته معنایش همین است که: «تنها بگذارید»، ولی این را یک تیکه هم بود به آن کلمهی وحیدی که به عنوان لقب برای خودش گذاشته بود. قرآن دیگر هم یک جورهایی دارد میگوید: «من را با این تنها بگذارید»، هم میگوید: «من را با وحید تنها بگذارید. وحید را به من بسپارید.» «کعبه را یکتنه بالا پایین میکنم پردهاش را.»
عجیب است آقا! در مورد تمام این ۱۴ تایی که روبهروی پیغمبر بودند، یک خط واحدی را خدای متعال روی آن تأکید دارد. این خیلی نکته دارد. این هم پولداری اینهاست. در مورد ابولهب هم همین را میگوید: «مَا أَغْنَىٰ عَنۡهُ مَالُهُۥ وَمَا کَسَبَ». در مورد بقیهشان هم هر وقت که حرف اینها میشود، میگوید: «اینها به خاطر پولداریشان است اینجور روبهروی تو وایستادهاند، به ثروت.» همهشان پولدار بودند، اشراف عرب بودند دیگر. پیغمبر یتیم، فقیر و بیپناه حضرت ابوطالب هم که حمایت اعتباری از ایشان میکرد، آن هم از بین رفت. که اینها دیگر تصمیم قتل پیغمبر را...
**داستان لحظات آخر فراعنه**
جالب است، میترسم یک سری حرفها یادم برود. عجیب است این است که خدای متعال کِی این ۱۴ تا را کارشان را یکسره کرد؟ این خیلی تویش نکته است. فکر کنید آن وقتی که پیغمبر به حَسَب ظاهر همهی طرفداران و اطرافیانش را از دست داد. سید حسن را از دست داد. به ظاهر، دیگر بیکس و کار شد. به ظاهر، ضعیف شد. ابوطالب و خدیجه هم از بین رفتند. اینها گفتند دیگر کار پیغمبر تمام شد. آن زور آخر براندازی را زدند و آمدند برای کشتن پیغمبر. واقعاً رسیدند به یک متری کشتن پیغمبر. این تویش نکته است. تهدید و فلان و اینها نبود، تهدید را که همیشه داشتند. تا یک متری کشتن پیغمبر آمدند. اینها نکته دارد ها! رویش فکر کنید. تا پشت در اتاق پیغمبر آمدند. جالب است که یکی از کسانی که مانع شد که حمله یکجا کنند، ابولهب بود. دست و پایشان لَه شدند! دلش سوخت. زن و بچه، فامیل بودند، به هر حال با هم. آنهایی که این خوبیها را دارند نگه داشتند و گفتند که: «وایستیم آفتاب بزند، یکم هوا روشن بشود بعد حمله کنیم.» که در آن لحظات جابجایی شده، پیغمبر آمدند. جایشان را دادند به امیرالمؤمنین. پیغمبر از دست اینها فرار کردند و رفتند مدینه. آن یک قدمی قتل پیغمبر که رسیدند، پیغمبر که رفت مدینه، سال اول هجری، کار همهی اینها تمام شد. خیلی نکته دارد. خیلی! فرعون هم کجا نابود شد؟ وقتی یک متری قتل حضرت موسی علیه السلام رسید. تا قبلش تهدید و فلان و اینها بود. از همان اول تهدید میکرد: «میکُشمت، آتشت میزنم، فلان میکنم، این را آتش بزنید تا بتهایتان را کمک بکنید، آتشش بزنید.» از این شعرها همیشه بوده، ولی کِی خدا سیلی محکم آخرالعمریه(!) را میزند؟ وقتی که اینها اقدام آخر را میکنند. کِی اینها اقدام آخر را میکنند؟ وقتی دیگر خاطرشان جمع است که این سری بیایند کار تمام است و وقتی اوضاع آن ولی خدا هم جوری است که واقعاً نگاه که میکنی، نشانههای ضعف در او نمایان است. خیلی نکتهی فنی دارد این. هم برای مؤمنین امتحان است، هم برای کافرین ابتلا و تحقیر. رهبری هم فرمود: «معمولاً مستکبرین عالم در آن وضعیتی که احساس امنیت داشتند و اینها نابود شدند.» این هم تویش نکتهای دارد. اینها داستان دارد. روی اینها فکر کنید.
**ویژگیها و ثروت ولید بن مغیره**
این ولید بن مغیره را خدای متعال چه شکلی معرفی میکند؟ میفرماید: «وَ جَعَلْتُ لَهُ مَالاً مَمْدُوداً». این چرا اینقدر کلهشقی میکند؟ به این خیلی مال دادهام. مال ممدود دادهام. حالا میخوانم برایتان. اموال این چه شکلی بود. عجیب بود. اموال ولید بن مغیره (لعنت الله علیه) و «وَبَنینَ شُهوداً». بچههایی بهش دادهام که... اینکه هر بچهای یک طرف عالم باشد، یکی کانادا درس بخواند، یکی سوئد باشد، یکی نمیدانم دُبی کار اقتصادی بکند. اینها اینجوری نبود. ۱۰ تا پسر داشت که همه کنار دستش بودند. همه مدیر کل پروژهها بودند. همه قدرتمند بودند. هلدینگ داشتند. بچههایش این شکلی کنار دستش بودند. «وَ بَنِینَ شُهُوداً * وَ مَهَّدْتُ لَهُ تَمْهِیداً». من خیلی فضاهای خوب و فرصتهای خوبی برایش فراهم کردهام. «ثُمَّ یَطْمَعُ أَنْ أَزِیدَ * کَلَّا إِنَّهُ کَانَ لآَیَاتِنَا عَنِیداً». نه، این با آیات ما عناد دارد. من دیگر بیشترش نمیکنم. پدرش را هم درمیآورم.
**ولید و قرآن کریم**
در یک نقل دیگر تاریخی دارد در «مستدرک»، همین قضیه که عرض کردم، آمد ولید پیش پیغمبر گفتش که: «برای من قرآن بخوان.» پیغمبر یکم قرآن خواندند. این یک تکانی خورد. در یک روایت دیگر دارد، حالا جالب است، این استهزا مثلاً ما فکر میکنیم آقا این چه استهزاهای عجیب و غریبی داشته؟ چیز خاصی پیدا نکردم که این را جزو مستهزئین به حساب آورده باشد، ولی یک چیز دیدم که برایم عجیب است. به پیغمبر گفت: «قرآن بخوان.» پیغمبر شروع کردند گفتند: «بسم الله الرحمن الرحیم.» استهزا در چه حدی بود؟ برگشت گفتش که: «ما در یمامه یکی را داریم مثل الرحمن.» تو پیغمبر اونی! (هستی.) «اومدی به اون دعوت کنی من پیغمبر...» (این) «اللهمّ» که «رحمن و رحیم» است. من تنها چیزی که پیدا کردم در استهزای ولید بن مغیره برای پیامبر این بوده است. اگر بابت این جزو مستهزئین شده است که دیگر... دیگر هیچی. همین یک کلمه عجیب. نیشش را دارد میزند دیگر. تحقیرش، تخریبش. «شما که چیزی نیست... دارد که...»
آمد و خلاصه یکم نرم شد پیش پیغمبر. ابوجهل، همان قضیه که عرض کردم، «عموجان» (به ولید گفت)، «قوم تو برایت پول جمع کردهاند.» گفت: «برای چی پول بدهند؟ یک وقت به خاطر پول جذب این بچه عبدالله نشو.» «ناتَکَ»، «بچه عبدالله». «من که خودم از همه پولدارترم.» گفت: «یک چیزی پس بگو. موضع تو را روشن کن. همه به تردید افتادهاند، دلهایشان خالی شده، تو سکوت کردهای.» گفت: «من چه بگویم؟ به خدا این حرفهایی که او میزند، من میدانم شعر نیست. من میشناسم اشعار عرب را.» حتی تعبیرش این است گفت: «من اشعار جن را هم میشناسم. شعرهای جن هم خبر دارم. من میدانم اینها شعر نیست. نه آدمیزاد اینجور شعر میگوید، نه جن اینجور شعر میگوید. والله ما یشبه الذی یقول شیء من هذا». حرفهایش به خدا هیچکدام... حالا «والله» هم قسم میخورد! «الله» قسم میخورد! گفت: «به خدا این هیچکدام از حرفهایش به شعر نمیخورد.» خلاصه اینها بهش گفتند که: «یک موضعی بگیر.» گفت: «باشد. فکرهایش را بکنم.» رفت فکرهایش را کرد و فکره همان سورهی مدثر شد که رفت نشست فکرهایش را کرد. «فَقُتِلَ کَیفَ قَدَّرَ»، ای بمیرد با این فکر کردنش، با این حساب کتاب کردنش! و این آیات در شأن او نازل شد.
یک قضیه دیگر دارد در مورد ولید بن مغیره. من سریع بگویم خسته نشوید. کم کم بحث را جمع کنم. احتمالاً یک بخشش میماند برای فردا شب. دارد که: «کانَ شَیْخاً کَبِیراً مُجَرِّباً مِن دُهاةِ الْعَرَبِ». این جزو سیاستمداران درجه یک عرب بود. نابغهای بود. «دُهاة» (دهات) عددها به آن شخصیتهای نابغه میگویند. «وَ کَانَ مِنَ الْمُسْتَهْزِئِینَ بِرَسُولِ اللهِ». جزو کسانی بود که پیامبر را دست میانداخت، مسخره میکرد. آن قضیه آمد پیش پیغمبر گفت: «یکم از این اشعارت بخوان.» پیغمبر فرمود: «من شعری ندارم.» گفت: «باشد، همان که تو هرچه داری، همان یکم را بخوان برایم.» پیغمبر این آیه را خواندند: «فَإِنْ أَعْرَضُوا فَقُلْ أَنذَرْتُکُمْ صَاعِقَةً مِّثْلَ صَاعِقَةِ عَادٍ وَثَمُودَ...» شروع کرد لرزیدن! «قامت کلُّ شعرَتٍ فی رَأسی وَ لِحیتِه». تمام موهای تنش و ریشش شروع به لرزیدن کرد از شنیدن یک دانه آیه. موسی چیه! (چه ساحری؟!) در ساحر بودن بقیه نمیفهمیدند. استاد نبودند. سر در نمیآوردند. اینها میفهمیدند یعنی چه این چوب را بیندازی یک همچین چیزی دربیاید. ولید بن مغیره میفهمید این جملهای که پیغمبر دارد میخواند چیست. بابا، این یک چیز دیگر است. من شاعر هستم، من استاد هستم، میفهمم.
یک مدتی با همین اوضاع بود و شد همان قضیه که گفتش که به پیغمبر: «هَذَا إِلَّا سِحْرٌ یُؤْثَرُ». این جملهای بود که او گفت و قرآن نکتهای که دارد این است. گفتند که: «کانَ لَهُ مَالٌ کَثِیرٌ وَ حَدَائِقُ». خیلی پول زیادی داشت، باغهای زیادی داشت. حالا به تعبیر ما ویلا زیاد داشت. ۱۰ تا پسر داشت در مکه بودند. ۱۰ تا برده داشت که هر کدام از این بردهها هزار دینار داشتند. باهاش تجارت میکردند، جدا از ۱۰ تا پسرش که ثروتمند بودند. ۱۰ تا مثلاً مجری اقتصادی داشت. «بِکُلِّ قِنْطارٍ فِى ذلِکَ الزَّمَانِ». در آن زمان میشد قنطار. مثل الان که نبود حساب و بانک و این حرفها باشد. آن زمان قنطار داشتند. قنطار چی بود؟ «ان القنطار جِلدُ الثَّورِ مملوءٌ ذَهَباً». پوست گاو را ورمیداشتند به عنوان گاوصندوق. گاوصندوق شاید از همینجا آمده باشد. این پوست گاو به عنوان گاوصندوق استفاده میکردند. تویش را پر از طلا میکردند. «قِنطارٌ وَالْقَناطیرُ الْمُقَنْطَرَةُ». این جزو کسانی بود که قنطار داشت. در عرب نمیدانم معادل امروزیش را چی باید بگوییم. حساب ذخیرهی ارزی مثلاً باید بگوییم. حساب بینالمللی نمیدانم چی میشود. حساب دلاری مثلاً معادل چی در میآید؟
ثروتش این شکلی بود که آیه در موردش نازل شد: «ثُمَّ أَدْبَرَ وَاسْتَکْبَرَ * فَقَالَ إِنْ هَذَا إِلَّا سِحْرٌ یُؤْثَرُ * إِنْ هَذَا إِلَّا قَوْلُ الْبَشَرِ». خدا به او وعده داد گرفتار «سقَر» خواهد شد که یک وادی خاصی است در جهنم. این هم یک نقل دیگر در مورد او.
**ناسیه ولید و آیهی «لَنَسْفَعًا بِالنَّاصِیَةِ»**
آیاتی که در سورهی مبارکهی علق بود که اشاره کردم این هم در مورد ولید بن مغیره است که میفرماید: «أَرَأَیْتَ الَّذِی یَنهَی * عَبْدًا إِذَا صَلَّی». ولید بن مغیره کسی بود که نمیگذاشت کسی نماز بخواند. «یَنهَی عَنِ الصَّلاةِ». اولین سورهای که نازل شده، از اولین سوره، خدا دارد ولید بن مغیره را میزند. بعد میفرماید که: «این مانع از این میشود که خدا اطاعت بشود، پیغمبر اطاعت بشود.» «لَنَسْفَعًا بِالنَّاصِیَةِ». بعد قضیهی «نادِیَه» را نقل میکند که قضیهی «نادِیَه» چه بود؟ قضیهی «نادِیَه» این بود که: «فَلْیَدْعُ نَادِیَهُ * سَنَدْعُ الزَّبَانِیَةَ». وقتی که ابوطالب از دنیا رفت، ولید و ابوجهل (که عرض کردم فامیل بودند) آمدند گفتند که: «آن کسی که پشتیبان پیغمبر بود از دنیا رفت. دیگر وقتش است بکشیمش.» اینها به قول امروزیها «نادی» به این کنفرانس و اینها میگویند. این جلسات، این «نادی» را انداخت. یک کنفرانس را انداخت. مثل این کنفرانس مونیخ و اینها هست که البته طنز اینها بیشتر سیرک است! کنفرانس انداخت که ... شورا را انداخت. شورای تصمیمگیری، مثلاً هیئت اندیشهورز، چه میدانم، یک همچین ... قرآن کریم میفرماید که: «این نادی را انداخت. من میبرم در جهنم بهش میگویم کنفرانس تو اینجا برگزار کن. فَلْیَدْعُ نَادِیَهُ * سَنَدْعُ الزَّبَانِیَةَ». خیلی آیات قرآن فوقالعاده است. من یک کنفرانس برای اینها در جهنم دارم. همه دور هم جمع میشوند. هی یادآوری میکنم بهشان. میگویم: «خب، چه گفتید؟ گفتید بکشیدش؟ خیلی خوب. شما که نتوانستید ولی من میتوانم.» من همین آیه را تکرار میکنم، دوباره عذاب جدید. «من این کنفرانس شما را دائم برقرار نگه میدارم در جهنم.» خیلی جالب است.
این هم یک دانه روایت در مورد ولید بن مغیره.
**تمسخر مؤمنین توسط کفار (آیات سوره مطففین)**
سورهی مبارکهی مطففین، اگر برسم این دو تا (ستاره) دو تا کوچولو، دو سه تا کوچولو مانده بگویم که انشاءالله بقیهاش باشد برای فردا شب. ولید را لااقل امشب تمامش کنیم.
سورهی مطففین آخرش این آیات را دارد: «فَالْیَومَ الَّذِینَ آمَنُوا مِنَ الْکُفَّارِ یَضْحَکُونَ». امروز روزی است که دیگر مؤمنها به کفار میخندند. این آیه در مورد ولید بن مغیره نازل شده. چرا؟ ابوجهل و ولید بن مغیره و عاص بن وائل (که نفر دوم است، پدر عمر و عاص، نفر دوم مستهزئین) اینها نشسته بودند با یک تعدادی از مشرکین مکه. بلال آمد رد شد. خب این پولدارها، اشراف، صاحبان هلدینگهای بزرگ عرب، صاحبان بانکهای بزرگ عرب، نمیدانم حالا عنوانهای امروزی اینها دور هم نشستهاند. حالا پیغمبر مثلاً طرفداراش کیان؟ یک سیاهپوست بیچاره غریب که سینش را هم میزد شین و سین میگفت! تازه این شد موذن پیغمبر! ببین اوضاع رسانه آن موقع چطور بوده که موذن پیغمبر شین و سین میگفت! بلال که آمد، شروع کردند مسخره کردن. عمار هم آمد. عمار را هم شروع کردند مسخره کردن. امیرالمؤمنین آمد. مسخره کردن سیمای ظاهری امیرالمؤمنین. و این جلوی سر حضرت. خب موهایش ریخته و به خاطر کلاً جنگاوری حضرت. شروع کردند این سیمای ظاهری امیرالمؤمنین را مسخره کردن. «فَسَخِرُوا مِنهُمُ الْمُنافِقونَ». اینجا پیغمبر را مسخره نکردند ها! این استهزا مال امیرالمؤمنین و صحابهی پیغمبر بود. امیرالمؤمنین داشت میرفت پیش پیغمبر. هنوز به پیغمبر نرسیده، آیه نازل شد. این را میگویند دفاع اولیای الهی. هنوز به پیغمبر نرسیده گله کند: «اینهایی که شما را مسخره کردند، یک روزی هم میآید که آن روز واقعیهی مسخره کردن است.» آن روز مؤمنان اینها را مسخره میکنند، دست میاندازند. «شما روی ارائیک نشستهاید روی تخت نشستهاید، میگویید و میخندید و واقعاً تحقیرشان میکنید چون پایههای تمسخر از چی میآید؟ از تکبر میآید. تکبر از چی میآید؟ از اینکه خودش را در یک موقعیت برتری میبیند چون میدیدند پول دارند، امکانات دارند، ثروت دارند، قدرت دارند، این بدبختها هیچی ندارند. و «وَيۡلٌ لِّكُلِّ هُمَزَةٍ لُّمَزَةٍ ٱلَّذِی جَمَعَ مالاً وَ عَدَّدَهُ». واسه همین مسخره بکن. به پولش نگاه میکند. یک روزی میآید آنجا مال واقعی معلوم میشود. فقیر و نادار واقعی معلوم میشود. آنجا آدمهای (مؤمن) میخندند به ریش آدمایی (که) نادار (بودند). آن خندیدن هم حق است. این آیات در مورد ولید نازل شد.
**آیات سوره یس در مورد ولید**
و مطلب آخر در مورد ولید این است که این آیات سورهی مبارکهی یاسین هم در مورد او بود که علامه (علامت) «وَ جَعَلْنَا مِن بَیْنِ أَیْدِیهِمْ سَدًّا وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا». اینها یک تعدادی از بنی مخزوم آمدند پیغمبر را بکشند. ابوجهل بود و ولید بود و یک تعداد دیگر بودند. پیغمبر داشت نماز میخواند. گاهی پیغمبر در «حِجر اسماعیل» قرآن میخواندند. اینها میآمدند حمله میکردند. گاهی پیغمبر نماز میخواندند کنار کعبه. اینها حمله میکردند. پیغمبر نماز میخواند. صدای پیغمبر را میشنید. «جَعَلَ یَسْمَعُ قِرَائَتَهُ وَ لَا یَرَاهُ». برگشت به اینها گفت: «آقا من رفتم. بهش هم رسیدم. صدایش را از نزدیک میشنیدم، نمیدیدمش.» چهکار کنم؟ اینها دوباره آمدند و رسیدند دیدند که صدا میآید، تصویر را نمیبینند. برگشتند! و این شد این واقعهای که آیهی قرآن حکایت کرد: «وَجَعَلْنَا مِنْ بَیْنِ أَیْدِیهِمْ سَدًّا وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا». این هم یک قضیه دیگر بود در مورد ولید بن مغیرهی ملعون و نسبتش با پیغمبر اکرم.
خب، من عرضم را تمام کنم. یک نفر از این مستهزئین را عرض کردیم. چهار تا دیگرشان ماندند. البته سهتاشان قضیه خاصی ندارند. عاص بن وائل یک مقداری در موردش قضایایی هست. دو سه تا قضیه است انشاءالله فردا شب عرض میکنم و عاقبتی که گرفتار شدند بهش. این پنج نفر را انشاءالله فردا شب عرض خواهم کرد.
**جمعبندی و روضهی شهادت امام حسین (ع)**
عرض من تمام. این داستان همیشه تاریخ «إِنَّا کَفَیْنَاکَ الْمُسْتَهْزِئِینَ». یک عدهای به حسب موقعیت برتری که دارند، اولیای الهی را مسخره میکنند. چون به حسب ظاهر میبینند اولیای الهی در یک موقعیت پایینتر است. اینها کاری است که خدای متعال میکند. قرار میدهد. دنیا دارد امتحان. قرار نیستش که اینجا چون اولیای الهی بالاترند، نمایش ظاهری و برتری باشد. این میشود زمینهساز تمسخر و استهزا. حالا آن روز پیغمبر را به خاطر موقعیت پایینترش، غربتش، کم بودن یارش، فقیر بودن، اطرافیانش فقیر بودن، خودش را مسخره میکردند. ولی خدا نگه داشت پیغمبر را، کفایت کرد. در کربلا همینطور بود. امام حسین علیه السلام را مسخره، اصحاب امام حسین را مسخره میکردند. ۳۰ هزار نفر یک طرف وایستادند، یک طرف ۸۰ نفر وایستادند. در این ۸۰ تا کلیشان پیرمردند، بعضیشان نوجوانند. نه امکاناتی دارند، نه سلاح جنگی دارند. بعد تازه این تشنگی که غلبه کرده بر این مردان الهی، اینها زمینهی تمسخر این اولیای الهی شده. مخصوصاً امام حسین علیه السلام به خاطر وضعیتی که حضرت بهش دچار بود از جهت تشنگی، خیلی موجودات لَعین مسخره کردند در کربلا و عاشورا.
وقت نگذرد. من سریع بخوانم این روضهی امشب را. مرحوم خوارزمی در «مقتل الحسین» نقل میکند از لحظات آخر امام حسین علیه السلام. روضهی سنگینی است. سریع میگویم، از کنارش عبور میکنم. دارد: «لحظات آخر، لحظات آخر امام حسین علیه السلام، جاءَ إِلَیهِ شمر بن ذیالجوشن و سنان بن انس». شمر و سنان آمدند سراغ امام حسین علیه السلام در اوضاعی که حضرت روی خاک گرم کربلا افتاده: «نه یاوری نه سپاهی تا تو / نه ذوالجناح دگر تاب استقامته / سیدالشهدا بر جدال طاقت.» «بلند مرتبه شاهی ز صدر زین افتاد، اگر غلط نکنم عرش بر زمین افتاد.» به حسب ظاهر که نگاه میکنی، یک مرد غریب، زخمخورده، تنها در مشت ۳۰ هزار سوار مسلح. این زمینهی تمسخر و استهزا را فراهم میکند. آمدند بالا سر امام حسین. چه صحنهای را دیدند؟ یا الله! روزهدارهای ماه رمضان، تشنههای ماه رمضان، با این روضهی امشب ناله اشک بریزید. آمدند دیدند: «وَ الْحُسَیْنُ عَلَیْهِ السَّلَامُ بِآخِرِ رَمَقِهِ». دیگر آخرین توان امام حسین تمامش تمام شده. توانی برایش نمانده. «یَلُوکُ لِسَانَهُ مِنَ الْعَطَشِ». این زبان را هی از شدت عطش دارد میچرخاند. زبان وقتی خشک باشد، وقتی یکجا میماند از تحرک میماند، هی اینور آنور میچرخاند تا زبان خشک نشود, تکان بخورد, بتواند حرف بزند. فریاد زد. گفت: «یا ابن أبی!» تو را فدای مظلومیت امیرالمؤمنین که هرجا دست از تمسخر او برنمیدارد. این کینهها از او تمام نمیشود. گفت: «أَبُوکَ عَلَى حَوْضِ النَّبِیِّ یَسْقِی مَنْ أَحَبَّهُ». مگر نمیگفتی بابات ساقی کوثر است؟ خب برای چی غصه میخوری؟ «فَاصْبِرْ». صبر کن! الان میرسانمت به بابات. تشنه میکُشمت. برو از دست بابات سیراب شو. الان بابات میآید سیرابت میکند. «أَلَا لَعْنَاتُ اللَّهِ عَلَى الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ وَ سَیَعْلَمُ الَّذِینَ ظَلَمُوا أَیَّ مُنْقَلَبٍ یَنْقَلِبُونَ».
خدایا در فرج آقا امام زمان تعجیل بفرما. قلب نازنینش از ما راضی بفرما. عمر ما را نوکر حضرتش قرار بده. نسل ما را نوکران حضرتش قرار بده. اموات علما، شهدا، فقها، امام راحل، و ذویالحقوق و ذویالارحام الساقط را سر سفره با برکت پیغمبر اکرم مهمان بفرما. رهبر عزیزمان را به آبروی پیغمبر اکرم در کنف لطف و کفایت خودت مؤید و منصور بدار. دشمنان او که دشمنان به آن ۱۴ فرعون خبیث تاریخ ملحق بفرما. آمریکا و اسرائیل جنایتکار را نیست و نابود بفرما. هرچه گفتیم صلاح ما بود، هرچه نگفتیم و صلاح ما میدانی برای ما رقم بزن. بانبی و آله. رحم الله من قرأ الفاتحه مع الصلوات.
-------------------------------------
منابع:
[آیه قرآن] سوره حجر، آیه ۹۵ — «إِنَّا كَفَيْنَاكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ»
امیرالمؤمنین (ع) در روایتی فرمودند که پیامبر اکرم (ص) با چندین فرعون مواجه بودند و هشت نفر از آنان را نام بردند و پنج نفر دیگر را با عنوان «مستهزئین» معرفی کردند. (نهج البلاغه، خطبه۱۵۰)
[داستان/حکایت تاریخی] جناب قطب راوندی در کتاب «الخرائج» نقل میکند که ابولهب اولین فرعون در برابر پیامبر (ص) بود. ( قطب راوندی، الخرائج)
[آیه قرآن] سوره مسد، آیه ۳ — «سَيَصْلَىٰ نَارًا ذَاتَ لَهَبٍ»
[آیه قرآن] سوره علق، آیه ۱ — «اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ» (در متن به سوره علق اشاره شده است).
[آیه قرآن] سوره مسد، آیه ۱ — «تَبَّتْ يَدَا أَبِي لَهَبٍ وَتَبَّ»
[آیه قرآن] سوره کوثر، آیه ۳ — «إِنَّ شَانِئَكَ هُوَالابتر».
[آیه قرآن] سوره مدثر، آیه ۱۱ — «ذَرْنِي وَمَنْ خَلَقْتُ وَحِيدًا»
[آیه قرآن] سوره حج، آیه ۳۸ — «إِنَّ اللَّهَ يُدَافِعُ عَنِ الَّذِينَ آمَنُوا...»
[داستان/حکایت تاریخی] ولید بن مغیره، پدر خالد بن ولید و عموی ابوجهل، از اشراف ثروتمند قریش بود که در ابتدا به قرآن جذب شد اما بعداً به دشمنی با پیامبر برخاست و پیشنهاد داد که ایشان را ساحر معرفی کنند. ( ابن هشام در السیرة النبویة).
[آیه قرآن] سوره زخرف، آیه ۳۱ — «وَقَالُوا لَوْلَا نُزِّلَ هَٰذَا الْقُرْآنُ عَلَىٰ رَجُلٍ مِّنَ الْقَرْيَتَيْنِ عَظِيمٍ»
[آیه قرآن] سوره مدثر، آیه ۲۴ — «فَقَالَ إِنْ هَٰذَا إِلَّا سِحْرٌ يُؤْثَرُ»
[آیه قرآن] سوره مسد، آیه ۲ — «مَا أَغْنَىٰ عَنْهُ مَالُهُ وَمَا كَسَبَ»
[آیه قرآن] سوره انبیاء، آیه ۶۸ — «قَالُوا حَرِّقُوهُ وَانصُرُوا آلِهَتَكُمْ إِن كُنتُمْ فَاعِلِينَ»
[آیه قرآن] سوره مدثر، آیه ۱۲ — «وَجَعَلْتُ لَهُ مَالًاممدودا».
[آیه قرآن] سوره مدثر، آیه ۱۳ — «وَبَنِينَ شُهُودًا»
[آیه قرآن] سوره مدثر، آیه ۱۴ — «وَمَهَّدتُّ لَهُ تَمْهِيدًا»
[آیه قرآن] سوره مدثر، آیه ۱۵ — «ثُمَّ يَطْمَعُ أَنْ أَزِيدَ»
[آیه قرآن] سوره مدثر، آیه ۱۶ — «كَلَّا ۖ إِنَّهُ كَانَ لِآيَاتِنَا عَنِيدًا»
[داستان/حکایت تاریخی] در کتاب مستدرک آمده که ولید بن مغیره نزد پیامبر (ص) آمد و با شنیدن آیه «فَإِنْ أَعْرَضُوا فَقُلْ أَنذَرْتُكُمْ صَاعِقَةً مِّثْلَ صَاعِقَةِ عَادٍ وَثَمُودَ»، تمام بدنش به لرزه افتاد.
(المُسْتَدرَک علی الصَحیحَین، حاکم نیشابوری).
[آیه قرآن] سوره علق، آیات ۹-۱۰ — «أَرَأَيْتَ الَّذِي يَنْهَىٰ * عَبْدًا إِذَا صَلَّىٰ»
[آیه قرآن] سوره علق، آیه ۱۵ — «كَلَّا لَئِن لَّمْ يَنتَهِ لَنَسْفَعًا بِالنَّاصِيَةِ»
[آیه قرآن] سوره علق، آیات ۱۷-۱۸ — «فَلْيَدْعُ نَادِيَهُ * سَنَدْعُ الزَّبَانِيَةَ»
[آیه قرآن] سوره مطففین، آیه ۲۹ — «إِنَّ الَّذِينَ أَجْرَمُوا كَانُوا مِنَ الَّذِينَ آمَنُوا يَضْحَكُونَ»
[داستان/حکایت تاریخی] ولید بن مغیره، ابوجهل و عاص بن وائل، صحابه پیامبر (ص) مانند بلال، عمار و امیرالمؤمنین (ع) را مسخره میکردند که آیه «إِنَّ الَّذِينَ أَجْرَمُوا...» در شأن آنها نازل شد. (https://quran.inoor.ir)
[آیه قرآن] سوره یس، آیه ۹ — «وَجَعَلْنَا مِن بَيْنِ أَيْدِيهِمْ سَدًّا وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَيْنَاهُمْ فَهُمْ لَا يُبْصِرُونَ»
[داستان/حکایت تاریخی] گروهی از بنیمخزوم به رهبری ابوجهل و ولید بن مغیره برای کشتن پیامبر (ص) هنگام نماز آمدند، اما با وجود شنیدن صدای ایشان، قادر به دیدنشان نبودند. (تفسیر قمى ) على بن ابراهیم 2/212 ).
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنة الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.
در جلسات گذشته، سیر بحث به این نحو بود: در دعای ماه رمضان، در دعای روز اول ماه رمضان، از خدا میخواهیم که ما را در این سالی که با ماه رمضان شروع میشود، کفایت کند، آنطوری که پیغمبر را در برابر دشمنانش کفایت کرد. بحث در مورد کفایت کردیم؛ معنای کفایت چیست؟ و کفایتی که خدای متعال از پیغمبر کرد در برابر دشمنانش به چه نحوی بود؟
یکی از آیاتی که در مورد این مطلب صحبت میکرد، آیات پایانی سورهی مبارکهی حجر بود: «إِنَّا کَفَینَاکَ الْمُستَهزئِینَ». بعد این نکته را عرض کردیم که فراعنهای بودند در برابر پیغمبر اکرم. اگر حضرت موسی علیه السلام با یک فرعون مواجه شد، امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: «پیغمبر اکرم با چندین فرعون مواجه شد.» در روایت اسم آوردند. در همین روایت، امیرالمؤمنین علیه السلام ۸ نفر را اسم آوردند؛ ۵ نفر را هم با این عنوان یاد کردند، به عنوان «مستهزئین». آنهایی که پیغمبر را مسخره میکردند، تحقیر میکردند. اینها میشوند ۱۳ نفر. یک نفر هم در روایت دیگری است که جناب قطب راوندی در «الخرائج» نقل میکند، به عنوان نفر اول هم یاد میکند برای معرفی فراعنه در برابر پیغمبر، که ابولهب باشد.
برای ما به این شد که این کفایت پیغمبر در برابر این فراعنه را بحث بکنیم. البته محور بحثمان هم سورهی مبارکهی مسد است و داستان ابولهب، فتنهانگیزیها و شرارتانگیزیهایی که ابولهب داشت که اصلاً اسم ابولهب هم به خاطر همین است، و قرآن هم فرمود: «سَیصلَی ناراً ذاتَ لَهَبٍ». هم در دنیا کارش آتشافروزی و شرارتافروزی بود, هم در آخرت این جلوه میکند، این عملش بروز پیدا میکند.
ما این دهه، این بحث را خدمت دوستان داریم. احتمالاً در این جلسات بحث تمام نمیشود. در دهههای بعدی هم در جاهای دیگری انشاءالله بحث را ادامه خواهیم داد. در قم انشاءالله به سورهی مبارکهی مسد به طور خاصتر خواهیم پرداخت.
این ۱۳ نفری که در روایت آمدهاند، به علاوه ابولهب، اینها را میخواهیم بررسی بکنیم که چهکار میکردند در برابر پیغمبر و عاقبتشان هم چه شد. تمام این ۱۴ نفر در دوران حیات پیغمبر به دَرک واصل شدند، تحقیر شدند، خُرد شدند، نابود شدند. کسانی که سنگ بزرگی بودند روبهروی پیغمبر و اوضاع طوری شده که الان شما امت پیامبر، اسم اینها را که میشنوید، اینها را نمیشناسید! این خودش قدرتنمایی خدای متعال است. مثل این میماند که ملت ایران چند سال بعد در مورد ترامپ باهاشان صحبت بکنیم، اینها بگویند: «ترامپ کی بوده اصلاً؟» همینطور هم خواهد شد! البته اینها سنت خدای متعال است، کما اینکه کارتر و ریگان و اینها برای نسل جوان اسمشان اصلاً آشنا نیست. رفتند، گورشان را گم کردند، محو شدند. «جعلناهم احادیث»؛ یک اسمی اگر ازشان مانده باشد که همان هم نیست. اینها سنت خدای متعال است: «انا کفیناک المستهزئین».
**پنج نفر مستهزئین**
من کفایت میکنم. این مستهزئین پنج نفرند. داستانهای جالبی هم دارند، خصوصاً از این جهت که آیات زیادی از قرآن مربوط به اینهاست. این ۱۴ نفری که به عنوان فراعنه شناخته میشوند (عجیب است خود عدد ۱۴! خدا ۱۴ معصوم خلق کرده، در برابر پیغمبر هم ۱۴ تا فرعون گذاشته!) این عدد ۱۴ هم خودش...
این ۱۴ نفر، آیات زیادی از قرآن در مورد اینها نازل شده، خصوصاً آیات ابتدایی قرآن. عجیب این است که سورههای اول قرآن بیشتر ناظر به این افراد، پاسخ به اینهاست و تحقیر اینهاست. کمتر هم شنیده شده. از خود سورهی مبارکه علق که شروع میکند خدای متعال: «اقرا باسم ربک الذی خلق، خلق الانسان من علق»، از همانجا دارد به این ۱۴ نفر تیکه میاندازد و به قول ماها دارد از روی اینها رد میشود، تا سورههایی که میآید جلوتر. یکی از همان سورههایی که در ابتدای بعثت نازل شده، همین سورهی «تبّت» است. این جزو اولین سورههایی است که بر پیغمبر نازل شده: «تَبَّت یَدا أَبی لَهَبٍ وَ تَبَّ».
**فشار روانی و پاسخ قرآن**
فشار روانی وقتی بالاست، جو رسانهای وقتی شدید است، اینجوری نیست که شما بایستی نگاه بکنی، شما باید آتش بریزی! وقتی دارند حمله میکنند، تحقیر میکنند پیغمبر را، باید جواب بدهی. خب، اینها دیگر گرفتاریهای امروز ماست. دستگاه رسانهای دشمن به طور خاص روی رهبر عزیز انقلاب متمرکز شده. در دانشگاههای ما، وضعیتی که امروز شاهد بودیم و هستیم و این ایام داریم میبینیم، شدیدترین تعابیر، زشتترین عبارات در مورد شخص رهبر انقلاب گفته میشود. دستگاه رسانهای ما تعطیل است؛ از صداوسیما بگیر تا جاهای دیگر.
قرآن اینجوری نیست. قرآن نگاه نمیکند پیغمبر را توهین کنند، مسخره کنند، تحقیر کنند، بگوید: «خوب به رو نیاریم، چیزی نگوییم، اصلاً نگوییم کی بود، چی بود.» نه! اسم میآورد، میکوباند، لِهشان میکند، تحقیرشان میکند. این را گفتند اینجور جواب میدهم، آنجور گفتند آیه نازل میکنم، تا ابد نگه میدارم، در ذهن همه بماند! این نقطه ضعف ظاهری را دست گذاشتند، من هم روی نقاط ضعف اینها دست میگذارم.
**فرصت معرفی رهبری**
من هم از همین فرصت استفاده میکنم برای توضیح. یک بحثی را در پردیسان یکی دو هفته پیش بود، فکر میکنم مطرح کردیم. وقت خیلی کمی بود، نشد صحبت کنیم. دوستان گفتند که: «آقا یک وقت دیگری بیایم مصاحبه کنیم.» ما هرچه منتظر بودیم برای مصاحبه، نیامدند این دوستان.
عرض کردم این قضایای اخیر در دل خودش فرصت دارد. آن عنوان «پادشکنندگی» را عرض کردم در آن جلسات: در هر فتنهای، در هر آسیبی، در هر هجومی، یک فرصتی نهفته است. خود رهبر انقلاب مفصل سخنرانیهای متعددی در این زمینه دارند. فتنههای مختلفی را تحلیل میکنند که در فلان فتنه چه فرصتی ایجاد شد. الان بهترین فرصت برای معرفی رهبر انقلاب ماست.
ما البته چندین ماه پیش، قبل از این قضایا، بر اساس پیشبینی که داشتیم، میدانستیم، یعنی عرض میکردیم به دوستان که کشور در آستانهی اوضاع به همریختگی است و شخص رهبری مورد هجوم واقع خواهد شد. مباحثی را داشتیم در آن جلسات در مشهد. مفصل، خیلی هم جلسات زیادی شد. «معرفی رهبری از زبان اولیای الهی». چندین جلسه، بزرگانی؛ مرحوم آیتالله ناصری، مرحوم آیتالله آقا مرتضی تهرانی و دیگران. مطالبی که در مورد رهبر انقلاب فرموده بودند را خواندیم و عرض کردیم. دوستان هم میگفتند آقا مطالب خیلی به ما کمک کرد. دوستان بسیج دانشجویی هم گفتند ما این را در مرکز خودمان منتشر کردیم. در این قضایای اخیر، این ذهنیت و این تحلیل و این آمادگی به ما کمک کرد.
در این فتنهها فرصتی مطرح میشود برای معرفی رهبری. خب! او دارد به عنوان دیکتاتور معرفی میکند رهبر شما را، شما چهکار میکنید؟ «دیکتاتور نه که نه!» این نهایتِ این است که اگر ما واکنشی نشان بدهیم، به غیرت او بر بخورد، تهش این است. قرآن کریم در مورد پیغمبر اکرم این کار را نمیکند، وقتی تحقیر میکنند عنوان میگذارند، میآید وسط، گفتند: «اَبتر!». آیت «اِنّا اعطَیناکَ الکَوثَرَ» نازل میشود. اینطوری است. این اسم ورود گذاشتند، من هم اسم میگذارم رویشان. این جمله را در موردت گفتم، من اول این را توضیح میدهم بعد با همین جمله استفاده میکنم برای کوبیدن اینها. «ذَرْنی وَ مَنْ خَلَقْتُ وَحیداً». اسم میگذارد روی اینها، تحقیر میکند اینها را، برچسب روی اینها میزند. اینها کار رسانهای است، اینها کار خداست، اینها سیرهی پیغمبر هم دیگر نیست، سیرهی معصوم نیست. اینها سیرهی خود خداست! خود کدام سیره دارد؟ اینها سیرهی خداست. وقتی رهبر الهی در آماج حملات قرار میگیرد، خدا میآید وسط دفاع میکند. سیرهی خدا این است: «انّ اللهَ یُدافِعُ عَنِ الّذينَ آمَنوا». خدا دفاع میکند از مؤمنین. این دفاع فقط به این نیست که مثلاً میبرَدشان بهشت یا عاقبت مثلاً چهکار میکند. یک بخشی از این دفاع به این است که در میدان میآید وسط، توضیح میدهد، تحلیل میکند، تبیین میکند. این خودش شد فرصت.
در مورد داماد رهبری شبهاتی را چندین سال پیش مطرح کردند، خاطرتان هست؟ بحث مهمی بود. زود بگویم و رد شوم. بحث رهبری ایشان را مطرح کردند که ایشان خودش مخالف بوده و در مجلس خبرگان گفته من صلاحیت ندارم و اینها. آنقدر اوضاع برای ایشان مظلومانه و غریبانه است که خود ایشان به یک مجموعه فرمودند: «بیایید بروید گزارش تاریخی بدهید، مستند بسازید، کتاب توضیح بدهید برای مردم.» که شاید فکر میکنم یکی دو سال طول کشید، مستندات کتابش و اینها منتشر شد. اینها فرصت است و وقتی همچین شبههای مطرح میشود، این الان فرصت برای شماست. خدا دارد برای شما فرصت ایجاد میکند برای معرفی رهبری.
ما مؤاخذه خواهیم شد، ما عقوبت خواهیم شد بابت کوتاهیهایی که کردیم، بابت عدم شکری که داشتیم. این «شکر» به «جانم فدای رهبر» و عکس پروفایل گذاشتن و اینها نیست. در و دیوار مسجد را از عکس رهبری پر کردن و اینها، بعد آمد وسط دفاع کرد. باید حرف زد، باید تبیین کرد. شما در برابر این شبههی «دیکتاتور رهبری» چه واکنشی داشتید؟ صداوسیمای ما چه واکنشی داشته؟ ما چند تا مستند خوب و قشنگ در مورد رهبری داریم. یک دانه مستند بچههای لبنان ساختند که آن هم فکر میکنم اکثریت شما ندیدهاید. مستند قشنگی است. تازه آن هم یک بخشهایی از مطالب مربوط به رهبری، مال کتاب خوبی است… بچهها از من میخواهند که کتاب بهشان معرفی کنم در مورد رهبری. من هرچه نگاه میکنم میبینم کتاب به درد بخور نداریم! همین کتاب «خاطرات» است. فرمایشات آقا در مورد خود آقا بوده. آن هم بخشهای مهم قضیه را که دال بر کمالات ایشان است نمیگوید. رنجهایی که کشیده را میگوید به عنوان عبرت. این هم برای بچههای لبنان ایشان گفته بود این خاطرات را که به آنها برسد: «انّما صبّرَ نصّه» به عنوان اصلی کتاب و ایشان هم انشایش عربی بوده، بعداً ترجمه شده است. آقای آذری شب ترجمه... با این یک دانه کتاب به درد بخور برای معرفی رهبری نداریم! برای نسل جوانمان نداریم! بعد مینشینیم حرفهایی میبافیم برای خودمان که این نسل فلان شدند و ما اینها را درنیافتیم و با اینها ارتباط نگرفتیم. خب حالا ارتباط گرفتیم و مسجد آمدند، هیئت آمدند، چهکار کردیم برایشان؟ ما چه دفاعی، چه معرفی، چه تبیینی از رهبری داریم از آن جاهایی که مورد هجوم رسانهای دشمن واقع میشود؟ چهکار کردیم؟ این نکته مهمی است: «إِنَّا کَفَینَاکَ الْمُستَهزئِینَ».
**ولید بن مغیره، نفر اول مستهزئین**
اینهایی که پیغمبر را مسخره میکردند، دست میانداختند، خدای متعال به طور صریح و شفاف در مورد اینها موضع میگیرد. آیات فراوانی در مورد اینهاست، خصوصاً آیات ابتدایی که نازل شده.
این پنج نفر کیاند؟ من هر چقدر برسم امشب اینها را معرفی کنم. یک بخشی هم از دیشب ماند. بنا شد عاقبت اینها و نحوهی مردن اینها را عرض بکنم که به نظرم آمد اول بگویم اینها چهکار کردند بعد بگویم چطور مُردند. حیف میشود مطلب اگر اول بگوییم چطور مردند، شیرینیاش از بین میرود. قشنگ معلوم بشود اینها چه خونی به دل پیغمبر کردند، بعد آخرش این قضیه مرور بشود که اینها به چه نحو عجیبی در یک روز همهشان مردند. مرگ تحقیرآمیز مردند. اصلاً واقعاً روایت، روایت عجیبی است. اگر مرحوم طبرسی در «الاحتجاج» نقل نکرده بود، من خودم واقعاً نمیتوانستم این را بیان بکنم. روایتش هم یک جوری است که سیاق روایت معجزهگونه است. یعنی اگر در سندش هم بحث باشد (که حالا به هر حال شبهاتی در سند روایت هست)، سیاق عباراتی که امیرالمؤمنین آنجا دارند، طوری است که آدم مطمئن میشود این از زبان معصوم است، غیرمعصوم نمیتواند اینجور صحبت کند. و «احتجاج طبرسی» هم در ضمن احتجاجات امیرالمؤمنین این روایت را آورده است. روایت طولانی هم هست.
این پنج نفر که بودند؟ نفر اولشان ولید بن مغیره است. اینها را عذابشان را بیشتر کنم: شما در دلتان لعن بکنید. روایت هم دارد: هر وقت سورهی «تَبَّت یَدا» میخوانید لعن بکنید. ابوسفیان! خیلی بین ما رایج نیست لعن ابوسفیان و این اشخاص این شکلی و اینها. خیلی برای اینها تره خرد نمیکنیم. خدای نکرده یک «ربّی» داریم. ۹ «ربّی» مزگان (مژگان) دیگر، بقیهی ایام کار ندارد! ما لعن هرچه داریم برای آن ایام! با یک نفر هم فقط کار داریم در طول تاریخ! بقیه دیگر «بیلَمَن، بیلْمِز» میگویند. «بیلَمَن»، میگویند چی میگویند؟ «بیلْمَس»! خلاصه نسبت به همهی اینها ما باید واکنش داشته باشیم. البته در رأس همهی اینها ابولهب بود و تنها کسی هم که از بین اینها به صورت صریح اسمش در قرآن آمده، ابولهب است. البته اسم واقعی (اش) عبدالعزا (بوده). برخی بزرگان میفرمایند: قرآن چون زیر بار این نمیرود که اسم «عبدالعزا» (را بیاورد. عزّی یکی از بتهای عرب بود). مثل بَعل! جانم، الحمدلله آتش زدند. اینها قرآن را میسوزانند. روزگار خیلی جالبی. این بَعل و عزّی و لات و اینها، بتهای معروف. اینکه اسمشان هم در قرآن آمده. این اسمش عبدالعزا بود، البته پسر حضرت عبدالمطلب. بعید است که عبدالمطلب اسمش را عبدالعزا گذاشته باشد! به هر حال شخصیت حضرت عبدالمطلب، شخصیت فوقالعادهای است. احتمالاً خودش، خودش را به این نام معرفی میکرده. خب، طبعاً قرآن نمیآید به ابولهب بگوید عبدالعزا، ولی به خاطر مشخصات ظاهری که داشت که گفتند صورت برافروختهای داشت و یک سری ویژگیهای دیگر، این عنوان ابولهب را رویش گذاشته. آن ۱۳ تای دیگر اسمشان در قرآن نیامده، ولی معرفینامهشان و بیوگرافیشان آمده، تحقیرشان آمده. اهل بیت هم استناد میکردند به این تحقیرها که حالا نمونههایی را عرض میکنم.
**زن ابولهب (ام جمیل) و معاویه**
همین سورهی مبارکهی تبت! «وَامْرَأَتُهُ حَمَّالَةَ الْحَطَبِ» در مورد زن ابولهب. این «اُم جمیل»، خواهر ابوسفیان است. ازدواجهای فامیلی اینها. «الخبیثات للخبیثین». دیگر ببینید کیا با همدیگر جفت میشوند! عمّهی معاویه. امیرالمؤمنین این تحقیر را برای معاویه داشت. به معاویه میفرماید که: «برو ببین در وصف ما قرآن چی گفته، اهل بیت ما را ببین در مورد اهل بیت شما قرآن چی گفته. تو کسی هستی که عمهات را خدای متعال به عنوان حمالة الحطب معرفی کرده.» اینها کارهای رسانهای است، مهم است.
خلاصه، یکی از این افرادی که سردمدار است و آن پنج نفری که به عنوان مستهزئین که باید به طور خاص در موردشان صحبت بشود، نفر اولشان ولید بن مغیره است. این بابای خالد بن ولید است. خالد بن ولید هم جزو اشرار معروف تاریخ، جزو شخصیتهای پَست. آن قضیهی مالک بن نویره و اینها را که حتماً خبر دارید. این بابای او است. این خودش یک شخصیت کثیف درجهیکی است.
روایات زیادی را یک بررسی کردم، شاید بیشتر از این هم باشد، ولی دیگر ما یک جستوجوی کاملی گذاشتیم برای این قضیه. به نظر میرسد که از این بیشتر روایت شاید نباشد در مورد ولید بن مغیره. به تقریباً هفت هشت تا روایت تاریخی رسیدم و جالب است که همهی اینها هم یک ربطی به آیات قرآن دارد.
**ولید بن مغیره، ثروتمند و با نفوذ قریش**
در قضیهی ولید بن مغیره، این ولید بن مغیره جزو اشراف قریش بود، پولدارترین شخص قریش بود، جزو مُسِنترینها هم بود. عموی ابوجهل هم هست. نسبتهای فامیلی اینها را داشته باشید، مهم است. آن آیه: «ذَرْنی وَ مَنْ خَلَقْتُ وَحیداً». این کلمهی «وحیداً» گفتند که مرتبط با ولید بن مغیره است و به نام «وحید» هم شناخته میشد. هم زور و بازوی خوبی داشت، هم ثروت عجیبی داشت که حالا روایتی در مورد ثروتش هست، میخوانم. یکی از دلایلی که بهش «وحید» میگفتند این بود که به این مردم میگفت: «این پردهی کعبه (حالا آنها کعبه دستشان بود، کعبه محل عبادت موحدین نبود، محل عبادت بتپرستها بود، بتکده بود) این پردهی کعبه را که میخواستند عوض کنند، به این قریشیها میگفتش که: «شما همهتان با همدیگر یک سال، همهتان با همدیگر پرده کعبه را بیندازید و جمع کنید (یا یک سال) من تکی این را جمع میکنم و پهن میکنم.» یک سر این کلمهی «تکی» که برای خودش گفت، معروف شد به «وحید». در عرب معروف به «وحید» بود. قرآن هم در این آیه با همین عنوان «وحید» معرفیاش میکند. این جزو آن پنج نفری است که پیغمبر را مسخره میکردند و آیهی «کفیناک المستهزئین» در مورد او نازل شد.
روایتی دارد ابن هشام. حالا من دیگر سعی میکنم تند تند بگویم، هر چقدر برسیم، انشاءالله که برسم قضیهی ولید را در این جلسه تمام کنم.
**برنامهریزی ولید و قریش علیه پیامبر**
ابن هشام در «سیرةالنبویه» میگوید که: «یک تعدادی از قریش آمدند پیش ولید.» مُسِن هم بود. ایام حج شده بود. خب میآمدند حج. حج مثل حج ابراهیمی نبود، ولی میآمدند طواف کعبه. دیشب یک اشارهای به این نکته کردم. ولید برگشت به اینها گفت: «ایام حج دارد میشود، مردم دارند میآیند. به قول ماها، ایام توریستی است، ایام مسافر است. به قول مشهدیها ایام زُوّارکشی است. حواستان باشد اینها که دارند میآیند این حرفهای این پسره، صاحب...» (کم هذا پیغمبر). «حواستان باشد این حرفهای این به گوش اینها نخوردها! از کاسبی میافتیم. بیایید یک برنامهریزی بکنیم که این را یک جوری مثلاً مدیریت بکنیم، کسی دیگر نرود سمت او بخواهد با او صحبت کند.» گفتند: «خب چهکار کنیم؟» گفت: «همهی حرفهایتان را یکی کنید که تناقض نداشته باشد. یکی یک چیز بگوید، یکی یک چیز دیگر بگوید، با همدیگر نخوانند. بعد دیگر همهتان تکذیب میشوید، لو میروید، تحقیر میشوید. یک حرف را با همدیگر.» یک جلسه به قول معروف نشستند، «تولید محتوا» به قول امروزیها. جلسهی «تولید محتوا» داشتند: «چهکار کنیم؟ چه خط رسانهای داشته باشیم برای پیغمبر در این حجی که در پیش است؟» اینها بهش گفتند: «ای پدر عبد شمس (این پسرش هم اسمش عبد شمس است)، تو بگو هرچه بگویی ما انجام میدهیم.» این هم گفت: «نه، شما بگویید من گوش میدهم.» چقدر تواضع هم دارد! کار تیمیشان، تشکیلاتیشان خوب است.
اینها گفتند: «بهش بگوییم کاهن خوب است؟» گفت: «نه، کاهنها یک چیزهایی زمزمه میکنند و حالا مثلاً به قول ما از این کلیدهای معبد دارند و اینها. این نمیخورد به کاهنهای معبد و اینها. کاهن بهش نمیخورد.» گفتند: «بهش مجنون بگوییم خوب است؟» گفت: «نه بابا، من دیوانه زیاد دیدهام، آخر به دیوانهها هم نمیخورد. نه، احوالاتش آنجوری است. خیلی آدم موجّه و سالمی دیده میشود.» گفتند: «شاعر بگوییم خوب است؟» گفت: «بابا، من خودم استاد شعر هستم.» واقعاً هم استاد شعر بود. یعنی شعرهای عرب را میبردند پیش او. اگر چیزی را امضا و تأیید میکرد، آن میشد شعر مختار، شعر برگزیده میشد. داوری جشنوارههای ادبی شعر با ولید بن مغیره بود. آن هم در جهان عربی که همه شاعر بودند، «معلقات سبعه» داشتند. زبانشناس بود، ادیب بود، هنرمند بود. خب، خیلی امتیازات دارد.
**ولید، کاندیدای پیامبری از نظر قریش**
یک آیهای هم در قرآن دارد که یار من هرچه یادم بیاید میگویم دیگر. مطلب از دستم نرود. به پیغمبر میگفتند: «چرا تو پیغمبر شدی؟ چرا الا رجل عظیم من القریه؟ چرا به یکی از این مردهای بزرگ، یکی از این دو تا شهر (حالا مکه قاعدتاً باید باشد)، چرا به مرد بزرگ این دو تا شهر قرآن نازل نشد؟» این مرد بزرگ را در تفاسیر گفتند همین ولید بن مغیره است. یعنی میگفتند اگر قرار بوده کسی پیغمبر بشود، ولید باید پیغمبر میشده. «تو چرا پیغمبر شدی؟ این همه چیزی دارد برای پیامبری. هم سواد دارد، هم تشکیلات دارد، هم پول دارد، هم قدرت دارد. کسی بخواهد پیغمبر بشود، این باید باشد، تو چرا ادعای پیامبری میکنی؟»
خلاصه، اینها گفتند که: «آقا ما چه بهش بگوییم؟ ساحر بگوییم خوب است؟» گفت: «بابا، من هم سحر دیدهام، ساحر دیدهام. از این کارها نمیکند، نمیخورد به این ساحر.» گفتند: «چه بهش بگوییم؟» گفت: «والله انّ لَقوله لَحلاوةٌ.» این کلامش خیلی شیرین است. حالا داستانهایی هم دارد از اینکه این ولید مجذوب قرآن خواندن پیغمبر میشد.
ادبیات؛ آن آدمی که ادبیات میفهمد، میفهمد قرآن چیست. جذب میشد، اصالتاً رعشه میافتاد وقتی پیغمبر قرآن میخواند، تنش به لرزه میافتاد. داستان مفصلی دارد که اول فکر کردند این مسلمان شده. ابوجهل برداشت برایش پول آورد. حالا برسم میخوانم برایتان. فکر کردی این مسلمان شده، پول آورد؟ گفتش که: «من پول آوردهام که اگر به خاطر پول داری میروی آن سمت.» حالا پیغمبر فقیر بود، یتیم بود. گفت: «پول جمع کردهایم برایت. یک وقت به خاطر پول نریا.» گفت: «من خودم بزرگترین ثروتمند قریشم.» گفت: «پس چرا در برابر این موضع نمیگیری؟» گفت: «من حرفهای این را گوش دادم. این آیاتی که این میخوانَد، بدن آدم را پاره پاره میکند. اینها شعر نیست. من شاعر هستم، من شعر میشناسم. ادبیاتی که این کلام دارد اصلاً معمولی نیست، خیلی شیرین است.» و «انّ أصلَهُ لَعَذْقٌ و انّ فرعَهُ لَجُنّات». حالا خود این عبارات ایشان هم عبارت بلاغیهای است.
اینها گفتند که: «آقا ما چهکار کنیم؟» آخر آیات سورهی مبارکهی مدثر که فکر میکنم سورهی مدثر هم جزو اولین سورههایی است که بر پیغمبر نازل شد. «فرصت بدهید من بروم فکر کنم ببینم چی بگویم در مورد این. یک چیز بگویم بخورد بهش.» رفت و فکر کرد و آمد گفتش که: «بگوییم این سحر است، ولی نه از آن سحرهای معمولی که یک چیزی میاندازند و تخته دارند و فوت میکنند و یک گویی (گلو) نگاه میکنند. اینها بگوییم یک سحری است که یک سری کلمات است. این یک کتابی دارد، این کتاب سحر است. این را اگر بخوانید، دعوا میشود بین زن و شوهرها، رابطهها به هم میریزد. یک چیزهایی ماورائی است که ما سر درنمیآوریم.» همین ساحر را بیایید بگویید. بگویید: «این میآید بین بچه و بابایش اختلاف میاندازد، بین زن و شوهر اختلاف میاندازد. زن مسلمان میشد، از شوهر فاصله میگیرد. بچه مسلمان میشود، از بابا فاصله میگیرد.» بهانه کردند، گفتند: «همینها سحر پیغمبر است. همینها را دست بگیرید بگویید اینها سحرش است.»
خلاصه، آمدند و این محتوا را گرفتند و این پَک فرهنگی و تبلیغاتی ایام حج که شد، همهشان راه افتادند. به هر کسی که میآمد در مکه، میرفتند جهاد تبیین میکردند. جواب تمرین خودشان با او صحبت میکردند که: «این پیغمبر است، ادعای پیغمبری دارد. اینطوری است، آنطوری است، سحر است.»
**آیهی «ذَرْنی وَ مَنْ خَلَقْتُ وَحیداً»**
این آیات نازل شد در مورد ولید بن مغیره: «ذَرْنی وَ مَنْ خَلَقْتُ وَحیداً». جمله را فقط نگاه کنید! دیوانه میکند آدم را. «ذَرْنی»! دیدید یک نفر میخواهد یک مثلاً یک شکنجهگر اعظم ... بلاتشبیه ... یک نفری که خیلی قدرتمند است میخواهد بیاید یکی را شخصاً شکنجه کند. ۱۰ دانه از این شکنجهگرهای معمولی انتر و اینها دارند کار میکنند، این شکنجهگر اعظم که میآید میگوید: «همه بروند بیرون، خودم تنها!» این همان معنای کفایت ها! کفایت خداست. «ذَرْنی وَ مَنْ خَلَقْتُ وَحیداً». همه بروند بیرون، من را رها کنید با این. من را تنها بگذارید. من را با این کسی که خلقش کردهام تنها بگذارید. «وحیداً» اینجا البته معنایش همین است که: «تنها بگذارید»، ولی این را یک تیکه هم بود به آن کلمهی وحیدی که به عنوان لقب برای خودش گذاشته بود. قرآن دیگر هم یک جورهایی دارد میگوید: «من را با این تنها بگذارید»، هم میگوید: «من را با وحید تنها بگذارید. وحید را به من بسپارید.» «کعبه را یکتنه بالا پایین میکنم پردهاش را.»
عجیب است آقا! در مورد تمام این ۱۴ تایی که روبهروی پیغمبر بودند، یک خط واحدی را خدای متعال روی آن تأکید دارد. این خیلی نکته دارد. این هم پولداری اینهاست. در مورد ابولهب هم همین را میگوید: «مَا أَغْنَىٰ عَنۡهُ مَالُهُۥ وَمَا کَسَبَ». در مورد بقیهشان هم هر وقت که حرف اینها میشود، میگوید: «اینها به خاطر پولداریشان است اینجور روبهروی تو وایستادهاند، به ثروت.» همهشان پولدار بودند، اشراف عرب بودند دیگر. پیغمبر یتیم، فقیر و بیپناه حضرت ابوطالب هم که حمایت اعتباری از ایشان میکرد، آن هم از بین رفت. که اینها دیگر تصمیم قتل پیغمبر را...
**داستان لحظات آخر فراعنه**
جالب است، میترسم یک سری حرفها یادم برود. عجیب است این است که خدای متعال کِی این ۱۴ تا را کارشان را یکسره کرد؟ این خیلی تویش نکته است. فکر کنید آن وقتی که پیغمبر به حَسَب ظاهر همهی طرفداران و اطرافیانش را از دست داد. سید حسن را از دست داد. به ظاهر، دیگر بیکس و کار شد. به ظاهر، ضعیف شد. ابوطالب و خدیجه هم از بین رفتند. اینها گفتند دیگر کار پیغمبر تمام شد. آن زور آخر براندازی را زدند و آمدند برای کشتن پیغمبر. واقعاً رسیدند به یک متری کشتن پیغمبر. این تویش نکته است. تهدید و فلان و اینها نبود، تهدید را که همیشه داشتند. تا یک متری کشتن پیغمبر آمدند. اینها نکته دارد ها! رویش فکر کنید. تا پشت در اتاق پیغمبر آمدند. جالب است که یکی از کسانی که مانع شد که حمله یکجا کنند، ابولهب بود. دست و پایشان لَه شدند! دلش سوخت. زن و بچه، فامیل بودند، به هر حال با هم. آنهایی که این خوبیها را دارند نگه داشتند و گفتند که: «وایستیم آفتاب بزند، یکم هوا روشن بشود بعد حمله کنیم.» که در آن لحظات جابجایی شده، پیغمبر آمدند. جایشان را دادند به امیرالمؤمنین. پیغمبر از دست اینها فرار کردند و رفتند مدینه. آن یک قدمی قتل پیغمبر که رسیدند، پیغمبر که رفت مدینه، سال اول هجری، کار همهی اینها تمام شد. خیلی نکته دارد. خیلی! فرعون هم کجا نابود شد؟ وقتی یک متری قتل حضرت موسی علیه السلام رسید. تا قبلش تهدید و فلان و اینها بود. از همان اول تهدید میکرد: «میکُشمت، آتشت میزنم، فلان میکنم، این را آتش بزنید تا بتهایتان را کمک بکنید، آتشش بزنید.» از این شعرها همیشه بوده، ولی کِی خدا سیلی محکم آخرالعمریه(!) را میزند؟ وقتی که اینها اقدام آخر را میکنند. کِی اینها اقدام آخر را میکنند؟ وقتی دیگر خاطرشان جمع است که این سری بیایند کار تمام است و وقتی اوضاع آن ولی خدا هم جوری است که واقعاً نگاه که میکنی، نشانههای ضعف در او نمایان است. خیلی نکتهی فنی دارد این. هم برای مؤمنین امتحان است، هم برای کافرین ابتلا و تحقیر. رهبری هم فرمود: «معمولاً مستکبرین عالم در آن وضعیتی که احساس امنیت داشتند و اینها نابود شدند.» این هم تویش نکتهای دارد. اینها داستان دارد. روی اینها فکر کنید.
**ویژگیها و ثروت ولید بن مغیره**
این ولید بن مغیره را خدای متعال چه شکلی معرفی میکند؟ میفرماید: «وَ جَعَلْتُ لَهُ مَالاً مَمْدُوداً». این چرا اینقدر کلهشقی میکند؟ به این خیلی مال دادهام. مال ممدود دادهام. حالا میخوانم برایتان. اموال این چه شکلی بود. عجیب بود. اموال ولید بن مغیره (لعنت الله علیه) و «وَبَنینَ شُهوداً». بچههایی بهش دادهام که... اینکه هر بچهای یک طرف عالم باشد، یکی کانادا درس بخواند، یکی سوئد باشد، یکی نمیدانم دُبی کار اقتصادی بکند. اینها اینجوری نبود. ۱۰ تا پسر داشت که همه کنار دستش بودند. همه مدیر کل پروژهها بودند. همه قدرتمند بودند. هلدینگ داشتند. بچههایش این شکلی کنار دستش بودند. «وَ بَنِینَ شُهُوداً * وَ مَهَّدْتُ لَهُ تَمْهِیداً». من خیلی فضاهای خوب و فرصتهای خوبی برایش فراهم کردهام. «ثُمَّ یَطْمَعُ أَنْ أَزِیدَ * کَلَّا إِنَّهُ کَانَ لآَیَاتِنَا عَنِیداً». نه، این با آیات ما عناد دارد. من دیگر بیشترش نمیکنم. پدرش را هم درمیآورم.
**ولید و قرآن کریم**
در یک نقل دیگر تاریخی دارد در «مستدرک»، همین قضیه که عرض کردم، آمد ولید پیش پیغمبر گفتش که: «برای من قرآن بخوان.» پیغمبر یکم قرآن خواندند. این یک تکانی خورد. در یک روایت دیگر دارد، حالا جالب است، این استهزا مثلاً ما فکر میکنیم آقا این چه استهزاهای عجیب و غریبی داشته؟ چیز خاصی پیدا نکردم که این را جزو مستهزئین به حساب آورده باشد، ولی یک چیز دیدم که برایم عجیب است. به پیغمبر گفت: «قرآن بخوان.» پیغمبر شروع کردند گفتند: «بسم الله الرحمن الرحیم.» استهزا در چه حدی بود؟ برگشت گفتش که: «ما در یمامه یکی را داریم مثل الرحمن.» تو پیغمبر اونی! (هستی.) «اومدی به اون دعوت کنی من پیغمبر...» (این) «اللهمّ» که «رحمن و رحیم» است. من تنها چیزی که پیدا کردم در استهزای ولید بن مغیره برای پیامبر این بوده است. اگر بابت این جزو مستهزئین شده است که دیگر... دیگر هیچی. همین یک کلمه عجیب. نیشش را دارد میزند دیگر. تحقیرش، تخریبش. «شما که چیزی نیست... دارد که...»
آمد و خلاصه یکم نرم شد پیش پیغمبر. ابوجهل، همان قضیه که عرض کردم، «عموجان» (به ولید گفت)، «قوم تو برایت پول جمع کردهاند.» گفت: «برای چی پول بدهند؟ یک وقت به خاطر پول جذب این بچه عبدالله نشو.» «ناتَکَ»، «بچه عبدالله». «من که خودم از همه پولدارترم.» گفت: «یک چیزی پس بگو. موضع تو را روشن کن. همه به تردید افتادهاند، دلهایشان خالی شده، تو سکوت کردهای.» گفت: «من چه بگویم؟ به خدا این حرفهایی که او میزند، من میدانم شعر نیست. من میشناسم اشعار عرب را.» حتی تعبیرش این است گفت: «من اشعار جن را هم میشناسم. شعرهای جن هم خبر دارم. من میدانم اینها شعر نیست. نه آدمیزاد اینجور شعر میگوید، نه جن اینجور شعر میگوید. والله ما یشبه الذی یقول شیء من هذا». حرفهایش به خدا هیچکدام... حالا «والله» هم قسم میخورد! «الله» قسم میخورد! گفت: «به خدا این هیچکدام از حرفهایش به شعر نمیخورد.» خلاصه اینها بهش گفتند که: «یک موضعی بگیر.» گفت: «باشد. فکرهایش را بکنم.» رفت فکرهایش را کرد و فکره همان سورهی مدثر شد که رفت نشست فکرهایش را کرد. «فَقُتِلَ کَیفَ قَدَّرَ»، ای بمیرد با این فکر کردنش، با این حساب کتاب کردنش! و این آیات در شأن او نازل شد.
یک قضیه دیگر دارد در مورد ولید بن مغیره. من سریع بگویم خسته نشوید. کم کم بحث را جمع کنم. احتمالاً یک بخشش میماند برای فردا شب. دارد که: «کانَ شَیْخاً کَبِیراً مُجَرِّباً مِن دُهاةِ الْعَرَبِ». این جزو سیاستمداران درجه یک عرب بود. نابغهای بود. «دُهاة» (دهات) عددها به آن شخصیتهای نابغه میگویند. «وَ کَانَ مِنَ الْمُسْتَهْزِئِینَ بِرَسُولِ اللهِ». جزو کسانی بود که پیامبر را دست میانداخت، مسخره میکرد. آن قضیه آمد پیش پیغمبر گفت: «یکم از این اشعارت بخوان.» پیغمبر فرمود: «من شعری ندارم.» گفت: «باشد، همان که تو هرچه داری، همان یکم را بخوان برایم.» پیغمبر این آیه را خواندند: «فَإِنْ أَعْرَضُوا فَقُلْ أَنذَرْتُکُمْ صَاعِقَةً مِّثْلَ صَاعِقَةِ عَادٍ وَثَمُودَ...» شروع کرد لرزیدن! «قامت کلُّ شعرَتٍ فی رَأسی وَ لِحیتِه». تمام موهای تنش و ریشش شروع به لرزیدن کرد از شنیدن یک دانه آیه. موسی چیه! (چه ساحری؟!) در ساحر بودن بقیه نمیفهمیدند. استاد نبودند. سر در نمیآوردند. اینها میفهمیدند یعنی چه این چوب را بیندازی یک همچین چیزی دربیاید. ولید بن مغیره میفهمید این جملهای که پیغمبر دارد میخواند چیست. بابا، این یک چیز دیگر است. من شاعر هستم، من استاد هستم، میفهمم.
یک مدتی با همین اوضاع بود و شد همان قضیه که گفتش که به پیغمبر: «هَذَا إِلَّا سِحْرٌ یُؤْثَرُ». این جملهای بود که او گفت و قرآن نکتهای که دارد این است. گفتند که: «کانَ لَهُ مَالٌ کَثِیرٌ وَ حَدَائِقُ». خیلی پول زیادی داشت، باغهای زیادی داشت. حالا به تعبیر ما ویلا زیاد داشت. ۱۰ تا پسر داشت در مکه بودند. ۱۰ تا برده داشت که هر کدام از این بردهها هزار دینار داشتند. باهاش تجارت میکردند، جدا از ۱۰ تا پسرش که ثروتمند بودند. ۱۰ تا مثلاً مجری اقتصادی داشت. «بِکُلِّ قِنْطارٍ فِى ذلِکَ الزَّمَانِ». در آن زمان میشد قنطار. مثل الان که نبود حساب و بانک و این حرفها باشد. آن زمان قنطار داشتند. قنطار چی بود؟ «ان القنطار جِلدُ الثَّورِ مملوءٌ ذَهَباً». پوست گاو را ورمیداشتند به عنوان گاوصندوق. گاوصندوق شاید از همینجا آمده باشد. این پوست گاو به عنوان گاوصندوق استفاده میکردند. تویش را پر از طلا میکردند. «قِنطارٌ وَالْقَناطیرُ الْمُقَنْطَرَةُ». این جزو کسانی بود که قنطار داشت. در عرب نمیدانم معادل امروزیش را چی باید بگوییم. حساب ذخیرهی ارزی مثلاً باید بگوییم. حساب بینالمللی نمیدانم چی میشود. حساب دلاری مثلاً معادل چی در میآید؟
ثروتش این شکلی بود که آیه در موردش نازل شد: «ثُمَّ أَدْبَرَ وَاسْتَکْبَرَ * فَقَالَ إِنْ هَذَا إِلَّا سِحْرٌ یُؤْثَرُ * إِنْ هَذَا إِلَّا قَوْلُ الْبَشَرِ». خدا به او وعده داد گرفتار «سقَر» خواهد شد که یک وادی خاصی است در جهنم. این هم یک نقل دیگر در مورد او.
**ناسیه ولید و آیهی «لَنَسْفَعًا بِالنَّاصِیَةِ»**
آیاتی که در سورهی مبارکهی علق بود که اشاره کردم این هم در مورد ولید بن مغیره است که میفرماید: «أَرَأَیْتَ الَّذِی یَنهَی * عَبْدًا إِذَا صَلَّی». ولید بن مغیره کسی بود که نمیگذاشت کسی نماز بخواند. «یَنهَی عَنِ الصَّلاةِ». اولین سورهای که نازل شده، از اولین سوره، خدا دارد ولید بن مغیره را میزند. بعد میفرماید که: «این مانع از این میشود که خدا اطاعت بشود، پیغمبر اطاعت بشود.» «لَنَسْفَعًا بِالنَّاصِیَةِ». بعد قضیهی «نادِیَه» را نقل میکند که قضیهی «نادِیَه» چه بود؟ قضیهی «نادِیَه» این بود که: «فَلْیَدْعُ نَادِیَهُ * سَنَدْعُ الزَّبَانِیَةَ». وقتی که ابوطالب از دنیا رفت، ولید و ابوجهل (که عرض کردم فامیل بودند) آمدند گفتند که: «آن کسی که پشتیبان پیغمبر بود از دنیا رفت. دیگر وقتش است بکشیمش.» اینها به قول امروزیها «نادی» به این کنفرانس و اینها میگویند. این جلسات، این «نادی» را انداخت. یک کنفرانس را انداخت. مثل این کنفرانس مونیخ و اینها هست که البته طنز اینها بیشتر سیرک است! کنفرانس انداخت که ... شورا را انداخت. شورای تصمیمگیری، مثلاً هیئت اندیشهورز، چه میدانم، یک همچین ... قرآن کریم میفرماید که: «این نادی را انداخت. من میبرم در جهنم بهش میگویم کنفرانس تو اینجا برگزار کن. فَلْیَدْعُ نَادِیَهُ * سَنَدْعُ الزَّبَانِیَةَ». خیلی آیات قرآن فوقالعاده است. من یک کنفرانس برای اینها در جهنم دارم. همه دور هم جمع میشوند. هی یادآوری میکنم بهشان. میگویم: «خب، چه گفتید؟ گفتید بکشیدش؟ خیلی خوب. شما که نتوانستید ولی من میتوانم.» من همین آیه را تکرار میکنم، دوباره عذاب جدید. «من این کنفرانس شما را دائم برقرار نگه میدارم در جهنم.» خیلی جالب است.
این هم یک دانه روایت در مورد ولید بن مغیره.
**تمسخر مؤمنین توسط کفار (آیات سوره مطففین)**
سورهی مبارکهی مطففین، اگر برسم این دو تا (ستاره) دو تا کوچولو، دو سه تا کوچولو مانده بگویم که انشاءالله بقیهاش باشد برای فردا شب. ولید را لااقل امشب تمامش کنیم.
سورهی مطففین آخرش این آیات را دارد: «فَالْیَومَ الَّذِینَ آمَنُوا مِنَ الْکُفَّارِ یَضْحَکُونَ». امروز روزی است که دیگر مؤمنها به کفار میخندند. این آیه در مورد ولید بن مغیره نازل شده. چرا؟ ابوجهل و ولید بن مغیره و عاص بن وائل (که نفر دوم است، پدر عمر و عاص، نفر دوم مستهزئین) اینها نشسته بودند با یک تعدادی از مشرکین مکه. بلال آمد رد شد. خب این پولدارها، اشراف، صاحبان هلدینگهای بزرگ عرب، صاحبان بانکهای بزرگ عرب، نمیدانم حالا عنوانهای امروزی اینها دور هم نشستهاند. حالا پیغمبر مثلاً طرفداراش کیان؟ یک سیاهپوست بیچاره غریب که سینش را هم میزد شین و سین میگفت! تازه این شد موذن پیغمبر! ببین اوضاع رسانه آن موقع چطور بوده که موذن پیغمبر شین و سین میگفت! بلال که آمد، شروع کردند مسخره کردن. عمار هم آمد. عمار را هم شروع کردند مسخره کردن. امیرالمؤمنین آمد. مسخره کردن سیمای ظاهری امیرالمؤمنین. و این جلوی سر حضرت. خب موهایش ریخته و به خاطر کلاً جنگاوری حضرت. شروع کردند این سیمای ظاهری امیرالمؤمنین را مسخره کردن. «فَسَخِرُوا مِنهُمُ الْمُنافِقونَ». اینجا پیغمبر را مسخره نکردند ها! این استهزا مال امیرالمؤمنین و صحابهی پیغمبر بود. امیرالمؤمنین داشت میرفت پیش پیغمبر. هنوز به پیغمبر نرسیده، آیه نازل شد. این را میگویند دفاع اولیای الهی. هنوز به پیغمبر نرسیده گله کند: «اینهایی که شما را مسخره کردند، یک روزی هم میآید که آن روز واقعیهی مسخره کردن است.» آن روز مؤمنان اینها را مسخره میکنند، دست میاندازند. «شما روی ارائیک نشستهاید روی تخت نشستهاید، میگویید و میخندید و واقعاً تحقیرشان میکنید چون پایههای تمسخر از چی میآید؟ از تکبر میآید. تکبر از چی میآید؟ از اینکه خودش را در یک موقعیت برتری میبیند چون میدیدند پول دارند، امکانات دارند، ثروت دارند، قدرت دارند، این بدبختها هیچی ندارند. و «وَيۡلٌ لِّكُلِّ هُمَزَةٍ لُّمَزَةٍ ٱلَّذِی جَمَعَ مالاً وَ عَدَّدَهُ». واسه همین مسخره بکن. به پولش نگاه میکند. یک روزی میآید آنجا مال واقعی معلوم میشود. فقیر و نادار واقعی معلوم میشود. آنجا آدمهای (مؤمن) میخندند به ریش آدمایی (که) نادار (بودند). آن خندیدن هم حق است. این آیات در مورد ولید نازل شد.
**آیات سوره یس در مورد ولید**
و مطلب آخر در مورد ولید این است که این آیات سورهی مبارکهی یاسین هم در مورد او بود که علامه (علامت) «وَ جَعَلْنَا مِن بَیْنِ أَیْدِیهِمْ سَدًّا وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا». اینها یک تعدادی از بنی مخزوم آمدند پیغمبر را بکشند. ابوجهل بود و ولید بود و یک تعداد دیگر بودند. پیغمبر داشت نماز میخواند. گاهی پیغمبر در «حِجر اسماعیل» قرآن میخواندند. اینها میآمدند حمله میکردند. گاهی پیغمبر نماز میخواندند کنار کعبه. اینها حمله میکردند. پیغمبر نماز میخواند. صدای پیغمبر را میشنید. «جَعَلَ یَسْمَعُ قِرَائَتَهُ وَ لَا یَرَاهُ». برگشت به اینها گفت: «آقا من رفتم. بهش هم رسیدم. صدایش را از نزدیک میشنیدم، نمیدیدمش.» چهکار کنم؟ اینها دوباره آمدند و رسیدند دیدند که صدا میآید، تصویر را نمیبینند. برگشتند! و این شد این واقعهای که آیهی قرآن حکایت کرد: «وَجَعَلْنَا مِنْ بَیْنِ أَیْدِیهِمْ سَدًّا وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا». این هم یک قضیه دیگر بود در مورد ولید بن مغیرهی ملعون و نسبتش با پیغمبر اکرم.
خب، من عرضم را تمام کنم. یک نفر از این مستهزئین را عرض کردیم. چهار تا دیگرشان ماندند. البته سهتاشان قضیه خاصی ندارند. عاص بن وائل یک مقداری در موردش قضایایی هست. دو سه تا قضیه است انشاءالله فردا شب عرض میکنم و عاقبتی که گرفتار شدند بهش. این پنج نفر را انشاءالله فردا شب عرض خواهم کرد.
**جمعبندی و روضهی شهادت امام حسین (ع)**
عرض من تمام. این داستان همیشه تاریخ «إِنَّا کَفَیْنَاکَ الْمُسْتَهْزِئِینَ». یک عدهای به حسب موقعیت برتری که دارند، اولیای الهی را مسخره میکنند. چون به حسب ظاهر میبینند اولیای الهی در یک موقعیت پایینتر است. اینها کاری است که خدای متعال میکند. قرار میدهد. دنیا دارد امتحان. قرار نیستش که اینجا چون اولیای الهی بالاترند، نمایش ظاهری و برتری باشد. این میشود زمینهساز تمسخر و استهزا. حالا آن روز پیغمبر را به خاطر موقعیت پایینترش، غربتش، کم بودن یارش، فقیر بودن، اطرافیانش فقیر بودن، خودش را مسخره میکردند. ولی خدا نگه داشت پیغمبر را، کفایت کرد. در کربلا همینطور بود. امام حسین علیه السلام را مسخره، اصحاب امام حسین را مسخره میکردند. ۳۰ هزار نفر یک طرف وایستادند، یک طرف ۸۰ نفر وایستادند. در این ۸۰ تا کلیشان پیرمردند، بعضیشان نوجوانند. نه امکاناتی دارند، نه سلاح جنگی دارند. بعد تازه این تشنگی که غلبه کرده بر این مردان الهی، اینها زمینهی تمسخر این اولیای الهی شده. مخصوصاً امام حسین علیه السلام به خاطر وضعیتی که حضرت بهش دچار بود از جهت تشنگی، خیلی موجودات لَعین مسخره کردند در کربلا و عاشورا.
وقت نگذرد. من سریع بخوانم این روضهی امشب را. مرحوم خوارزمی در «مقتل الحسین» نقل میکند از لحظات آخر امام حسین علیه السلام. روضهی سنگینی است. سریع میگویم، از کنارش عبور میکنم. دارد: «لحظات آخر، لحظات آخر امام حسین علیه السلام، جاءَ إِلَیهِ شمر بن ذیالجوشن و سنان بن انس». شمر و سنان آمدند سراغ امام حسین علیه السلام در اوضاعی که حضرت روی خاک گرم کربلا افتاده: «نه یاوری نه سپاهی تا تو / نه ذوالجناح دگر تاب استقامته / سیدالشهدا بر جدال طاقت.» «بلند مرتبه شاهی ز صدر زین افتاد، اگر غلط نکنم عرش بر زمین افتاد.» به حسب ظاهر که نگاه میکنی، یک مرد غریب، زخمخورده، تنها در مشت ۳۰ هزار سوار مسلح. این زمینهی تمسخر و استهزا را فراهم میکند. آمدند بالا سر امام حسین. چه صحنهای را دیدند؟ یا الله! روزهدارهای ماه رمضان، تشنههای ماه رمضان، با این روضهی امشب ناله اشک بریزید. آمدند دیدند: «وَ الْحُسَیْنُ عَلَیْهِ السَّلَامُ بِآخِرِ رَمَقِهِ». دیگر آخرین توان امام حسین تمامش تمام شده. توانی برایش نمانده. «یَلُوکُ لِسَانَهُ مِنَ الْعَطَشِ». این زبان را هی از شدت عطش دارد میچرخاند. زبان وقتی خشک باشد، وقتی یکجا میماند از تحرک میماند، هی اینور آنور میچرخاند تا زبان خشک نشود, تکان بخورد, بتواند حرف بزند. فریاد زد. گفت: «یا ابن أبی!» تو را فدای مظلومیت امیرالمؤمنین که هرجا دست از تمسخر او برنمیدارد. این کینهها از او تمام نمیشود. گفت: «أَبُوکَ عَلَى حَوْضِ النَّبِیِّ یَسْقِی مَنْ أَحَبَّهُ». مگر نمیگفتی بابات ساقی کوثر است؟ خب برای چی غصه میخوری؟ «فَاصْبِرْ». صبر کن! الان میرسانمت به بابات. تشنه میکُشمت. برو از دست بابات سیراب شو. الان بابات میآید سیرابت میکند. «أَلَا لَعْنَاتُ اللَّهِ عَلَى الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ وَ سَیَعْلَمُ الَّذِینَ ظَلَمُوا أَیَّ مُنْقَلَبٍ یَنْقَلِبُونَ».
خدایا در فرج آقا امام زمان تعجیل بفرما. قلب نازنینش از ما راضی بفرما. عمر ما را نوکر حضرتش قرار بده. نسل ما را نوکران حضرتش قرار بده. اموات علما، شهدا، فقها، امام راحل، و ذویالحقوق و ذویالارحام الساقط را سر سفره با برکت پیغمبر اکرم مهمان بفرما. رهبر عزیزمان را به آبروی پیغمبر اکرم در کنف لطف و کفایت خودت مؤید و منصور بدار. دشمنان او که دشمنان به آن ۱۴ فرعون خبیث تاریخ ملحق بفرما. آمریکا و اسرائیل جنایتکار را نیست و نابود بفرما. هرچه گفتیم صلاح ما بود، هرچه نگفتیم و صلاح ما میدانی برای ما رقم بزن. بانبی و آله. رحم الله من قرأ الفاتحه مع الصلوات.
-------------------------------------
منابع:
[آیه قرآن] سوره حجر، آیه ۹۵ — «إِنَّا كَفَيْنَاكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ»
امیرالمؤمنین (ع) در روایتی فرمودند که پیامبر اکرم (ص) با چندین فرعون مواجه بودند و هشت نفر از آنان را نام بردند و پنج نفر دیگر را با عنوان «مستهزئین» معرفی کردند. (نهج البلاغه، خطبه۱۵۰)
[داستان/حکایت تاریخی] جناب قطب راوندی در کتاب «الخرائج» نقل میکند که ابولهب اولین فرعون در برابر پیامبر (ص) بود. ( قطب راوندی، الخرائج)
[آیه قرآن] سوره مسد، آیه ۳ — «سَيَصْلَىٰ نَارًا ذَاتَ لَهَبٍ»
[آیه قرآن] سوره علق، آیه ۱ — «اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ» (در متن به سوره علق اشاره شده است).
[آیه قرآن] سوره مسد، آیه ۱ — «تَبَّتْ يَدَا أَبِي لَهَبٍ وَتَبَّ»
[آیه قرآن] سوره کوثر، آیه ۳ — «إِنَّ شَانِئَكَ هُوَالابتر».
[آیه قرآن] سوره مدثر، آیه ۱۱ — «ذَرْنِي وَمَنْ خَلَقْتُ وَحِيدًا»
[آیه قرآن] سوره حج، آیه ۳۸ — «إِنَّ اللَّهَ يُدَافِعُ عَنِ الَّذِينَ آمَنُوا...»
[داستان/حکایت تاریخی] ولید بن مغیره، پدر خالد بن ولید و عموی ابوجهل، از اشراف ثروتمند قریش بود که در ابتدا به قرآن جذب شد اما بعداً به دشمنی با پیامبر برخاست و پیشنهاد داد که ایشان را ساحر معرفی کنند. ( ابن هشام در السیرة النبویة).
[آیه قرآن] سوره زخرف، آیه ۳۱ — «وَقَالُوا لَوْلَا نُزِّلَ هَٰذَا الْقُرْآنُ عَلَىٰ رَجُلٍ مِّنَ الْقَرْيَتَيْنِ عَظِيمٍ»
[آیه قرآن] سوره مدثر، آیه ۲۴ — «فَقَالَ إِنْ هَٰذَا إِلَّا سِحْرٌ يُؤْثَرُ»
[آیه قرآن] سوره مسد، آیه ۲ — «مَا أَغْنَىٰ عَنْهُ مَالُهُ وَمَا كَسَبَ»
[آیه قرآن] سوره انبیاء، آیه ۶۸ — «قَالُوا حَرِّقُوهُ وَانصُرُوا آلِهَتَكُمْ إِن كُنتُمْ فَاعِلِينَ»
[آیه قرآن] سوره مدثر، آیه ۱۲ — «وَجَعَلْتُ لَهُ مَالًاممدودا».
[آیه قرآن] سوره مدثر، آیه ۱۳ — «وَبَنِينَ شُهُودًا»
[آیه قرآن] سوره مدثر، آیه ۱۴ — «وَمَهَّدتُّ لَهُ تَمْهِيدًا»
[آیه قرآن] سوره مدثر، آیه ۱۵ — «ثُمَّ يَطْمَعُ أَنْ أَزِيدَ»
[آیه قرآن] سوره مدثر، آیه ۱۶ — «كَلَّا ۖ إِنَّهُ كَانَ لِآيَاتِنَا عَنِيدًا»
[داستان/حکایت تاریخی] در کتاب مستدرک آمده که ولید بن مغیره نزد پیامبر (ص) آمد و با شنیدن آیه «فَإِنْ أَعْرَضُوا فَقُلْ أَنذَرْتُكُمْ صَاعِقَةً مِّثْلَ صَاعِقَةِ عَادٍ وَثَمُودَ»، تمام بدنش به لرزه افتاد.
(المُسْتَدرَک علی الصَحیحَین، حاکم نیشابوری).
[آیه قرآن] سوره علق، آیات ۹-۱۰ — «أَرَأَيْتَ الَّذِي يَنْهَىٰ * عَبْدًا إِذَا صَلَّىٰ»
[آیه قرآن] سوره علق، آیه ۱۵ — «كَلَّا لَئِن لَّمْ يَنتَهِ لَنَسْفَعًا بِالنَّاصِيَةِ»
[آیه قرآن] سوره علق، آیات ۱۷-۱۸ — «فَلْيَدْعُ نَادِيَهُ * سَنَدْعُ الزَّبَانِيَةَ»
[آیه قرآن] سوره مطففین، آیه ۲۹ — «إِنَّ الَّذِينَ أَجْرَمُوا كَانُوا مِنَ الَّذِينَ آمَنُوا يَضْحَكُونَ»
[داستان/حکایت تاریخی] ولید بن مغیره، ابوجهل و عاص بن وائل، صحابه پیامبر (ص) مانند بلال، عمار و امیرالمؤمنین (ع) را مسخره میکردند که آیه «إِنَّ الَّذِينَ أَجْرَمُوا...» در شأن آنها نازل شد. (https://quran.inoor.ir)
[آیه قرآن] سوره یس، آیه ۹ — «وَجَعَلْنَا مِن بَيْنِ أَيْدِيهِمْ سَدًّا وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَيْنَاهُمْ فَهُمْ لَا يُبْصِرُونَ»
[داستان/حکایت تاریخی] گروهی از بنیمخزوم به رهبری ابوجهل و ولید بن مغیره برای کشتن پیامبر (ص) هنگام نماز آمدند، اما با وجود شنیدن صدای ایشان، قادر به دیدنشان نبودند. (تفسیر قمى ) على بن ابراهیم 2/212 ).
نظرات کاربران
هنوز نظری ثبت نشده است.