جلسه چهل و پنجم

قرآن
لعل روانبخش

معرفی

سعادت واقعی: رسیدن به کمال وجودی‌ست، نه ثروت و قدرت ظاهری [ 2:20 ]

فلاح چیست؟ شکافتن حجاب حیوانیت و ظهور حقیقت انسانی.[ 5:00 ]

ایمان؛ جراحی غده حیوانیت است برای رسیدن به حیات طیبه.[ 10:00 ]

تزکیه نفس: هرس کردن اضافی‌های روح است برای شکوفایی انسان آزاد.[ 11:20 ]

وجه تفاوت مؤمن و کافر؛ این، در نعمت دنیا مست می‌شود و آن، در سختیِ تکلیف، امتحان![ 16:40 ]

گذر از زلف پر پیچ‌و خم دنیا: شرط لازم برای وصال به «روی یار»[ 20:15 ]

علامه طباطبایی؛« سعادت حقیقی، رسیدن به کمال وجودی‌ست». و شرط تحقق آن، حرکت اختیاری به سوی لقاءالله![ 21:20 ]

هدف مؤمن از رسیدگی به جسم، «تقویت عبودیت» است، نه کسب لذات و شهوات.[ 28:30 ]

شوق شهادت در پیام شهید سلیمانی: مشتاق دیدارتُم، پاکیزه بپذیر![ 39:00 ]

اشک‌های عاشورا؛ چراغ راه هدایت در تاریکی زمان!

متن کامل

‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب‌العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.
درس پنجم را آغاز می‌کنیم؛ فصل سوم کتاب «سعادت انسان»، آیه ۱۰۵ تا آیه ۱۰۸ سوره مبارکه هود: «یَوْمَ یَأْتِ لَا تَکَلَّمُ نَفْسٌ إِلَّا بِإِذْنِهِ فَمِنْهُمْ شَقِیٌّ وَسَعِیدٌ، فَأَمَّا الَّذِینَ شَقُوا فَفِی النَّارِ لَهُمْ فِیهَا زَفِیرٌ وَشَهِیقٌ، خَالِدِینَ فِیهَا مَا دَامَتِ السَّمَاوَاتُ وَالْأَرْضُ إِلَّا مَا شَاءَ رَبُّکَ إِنَّ رَبَّکَ فَعَّالٌ لِمَا یُرِیدُ، وَأَمَّا الَّذِینَ سُعِدُوا فَفِی الْجَنَّةِ خَالِدِینَ فِیهَا مَا دَامَتِ السَّمَاوَاتُ وَالْأَرْضُ إِلَّا مَا شَاءَ رَبُّکَ عَطَاءً غَیْرَ مَجْذُوذٍ.»
خوب، این آیات جای بحث و دقت دارد که ان‌شاءالله به آن می‌پردازیم. قرآن کریم دو جماعت را از هم تفکیک می‌کند: یک عده‌ای اهل شقاوت‌اند و یک عده‌ای اهل سعادت. آن‌هایی که اهل شقاوت‌اند، گرفتاری‌هایی را در جهنم و در زندگی ابدی‌شان دارند و آن‌هایی که اهل سعادت‌اند، خوشی‌هایی را در بهشت و در زندگی ابدی‌شان دارند.
سعادت مهم‌ترین مسئله‌ای است که همیشه در جوامع بشری مطرح بود؛ حالا ترجمه فارسی‌اش می‌شود خوشبختی، و فارسی قدیمی‌ترش می‌شود رستگاری. رسیدن به سعادت، آرزوی هر انسان و گمشده اوست. همه می‌خواهند خوشبخت بشوند. حالا الان‌ آن‌هایی‌ها به‌جای کلمه خوشبختی می‌گویند: «حالمان خوب باشد؛ می‌خواهیم حالمان خوب باشد؛ بهمان خوش بگذرد.» خوش‌گذشتن و حالت خوب‌بودن، این می‌شود سعادت و رستگاری.
انسان بیش از هر مسئله‌ای، اندیشمندان را به فکر فرو برده است. بیشتر از هر مسئله این بوده که بهش پرداختند که: «آقا، انسان با چه چیزی خوشبخت می‌شود؟ با چه چیزی حالش خوب می‌شود؟» دنبال این بودند که کیمیای سعادت را کشف بکنند و به این پرسش بنیادین جواب بدهند که: «سعادت چیست و راه رسیدن به آن چیست؟»
کی اهمیت این مسئله بیشتر می‌شود؟ وقتی که بفهمیم موضوع سعادت در پاسخ به پرسش بسیار مهمی در مورد هدف آفرینش مطرح می‌شود. در واقع ما اگر خدا را قبول داشته باشیم، آفرینش را قبول داشته باشیم، سؤالی که برایمان پیش می‌آید این است که برای چه ما را آفریده؟ آفریده تا به چه چیزی برسیم؟ به کجا برسیم؟ آن اگر تأمین شود، ما خوشبخت می‌شویم. هدف آفرینش سعادت ما را تأمین می‌کند.
با توجه به اینکه انسان هم زندگی دنیوی دارد و هم اخروی، برای او هم سعادت دنیوی مطرح است و هم سعادت اخروی. پس ما یک سعادت دنیوی داریم و یک سعادت اخروی. اول در مورد سعادت صحبت بکنیم تا بیاییم ببینیم که سعادت انسان در چیست؟ اصل سعادت معنایش چیست و سعادت انسان چیست؟
قرآن کریم برای بحث سعادت، هم همین کلمه «سعد» و «سعادت» و «سعداء» را استفاده کرده است، به معنای خوشبخت‌شدن؛ هم از کلمات دیگری استفاده کرده است، مثل «فلاح» و «فوز» که خوب، این‌ها را باید بررسی کرد.
کلمه «فلاح» را گفته‌اند یعنی اینکه انسان به آرزو برسد؛ به آرزوهایش برسد؛ البته اصل کلمه «فلاح» از «فلح» به معنای شکافتن است. می‌گویند: «الحدید بالحدید یفلح.» آهن با آهن شکافته می‌شود. کشاورزها را بهش می‌گویند «فلاح» به این خاطر که زمین را می‌شکافند. «فلاح» به معنای نجات از هر نوع بدبختی و شقاوت. علامه‌ی طباطبایی در «المیزان»، جلد ۱۹، صفحه ۲۷۴ می‌فرمایند به همین منظور از فلاح، همان سعادت است. البته ما اینجا بحث‌های لغوی نمی‌کنیم. یک هفته-ده روز در مورد کلمه «فلاح» می‌شود بحث کرد؛ لااقل بحث. البته خود بحث لغت مبانی خاصی دارد: ما اصل واحد را قبول داشته باشیم؟ نداشته باشیم؟ روح معنا را قبول داشته باشیم؟ نداشته باشیم؟ بحث‌هایی است که دخیل در اینکه در لغت به چه نتیجه‌ای می‌رسیم. حالا بحث‌های لغت متأسفانه در حوزه‌ها خیلی ضعیف، بلکه اصلاً هیچ.
شما در تمام سال‌های طلبگی‌تان حتی یک واحد، حتی یک ترم، با لغت آشنا نمی‌شوید؛ در حالی که لغت خودش علم است. حتی در همین حد که با منابع لغت آشنا بشوید، کتاب‌های لغت را بشناسید، این‌ها چیزی است؛ سیرش چیست؛ کدامشان معتبر است؛ مبنای هر کدامشان چیست؛ سبک هر کدامشان چیست؟ مثلاً «العَین» چه تفاوتی دارد با «صَحّاح اللغه»؟ با «لسان العرب» این‌ها چه تفاوتی دارد با «مفردات راغب»؟ مبنای آن‌ها چیست؟ مبنای این چیست؟ کتاب «تحقیق» آقای مصطفوی مثلاً سبک آن چیست؟ این‌ها به هر حال جای بحث جدی دارد که متأسفانه خیلی غریبه است و خبری از آن نیست.
بحث‌های لغت را باید جدی‌تر کار کرد. الان همان‌جا اینی که داریم می‌گوییم خیلی چنگی به دل خود ما نمی‌زند. این بحثی که از «فلاح» داریم می‌گوییم، یک چیزی داریم می‌گوییم و رد می‌شویم. بحث جدی می‌خواهد. حالا اجمالاً فلاح از شکافتن می‌آید و می‌گویند که از این جهت سعادت را فلاح بهش می‌گویند که می‌آید آن حجاب‌ها و فاصله‌های بین ما و خوشی‌هامان را می‌شکافد. هر وقت این‌ها کنار می‌رود، آن حجاب‌ها کنار می‌رود، پرده‌ها دریده می‌شود، انسان می‌رسد به آرزوی خودش، به مقصد خودش، موانع را می‌زند کنار. این می‌شود فلاح.
فلاح می‌شکافد. ما در تفسیر سوره مؤمنون، آن ابتدایش، حالا بحث‌هایی که بود: «قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ» نکته‌ای را آنجا داشتیم. فلاح یک جورایی به همین معنای شکوفایی خودمان است. شکوفایی گیاه که بهش می‌گویند فلاح، چگونه است؟ این بذر زمین را می‌شکافد، می‌آید بیرون. بعد که می‌آید بیرون، اول نهال رشد می‌کند، یک بوته می‌شود؛ رشد می‌کند، تنه پیدا می‌کند، درخت می‌شود؛ درخت که شد، بعد درخت می‌شود، این شاخه‌ها هی می‌شکافند، می‌آیند بیرون؛ شاخه‌ها از این تنه را می‌شکافند، می‌آیند بیرون؛ از تو این تنه دوباره از تو این شاخه‌ها دوباره شاخه‌های ریزتری شکافته می‌شود، می‌آید بیرون؛ از تو شاخه‌های ریزتر برگ‌ها شکافته می‌شود، می‌آید بیرون؛ از تو آن برگ‌ها میوه‌ها شکافته می‌شود، می‌آید بیرون. هی شکاف شکاف شکاف شکاف. هی می‌شکافد، می‌آید بیرون. فلاح همین است. قدم‌به‌قدم مرحله کمال، شکافتن. یک شکافی حاصل می‌شود. موانعی دارد. اولش آن زمین سفت است، می‌شکافد، می‌آید بیرون. این مرحله اول فلاح. و همین‌جور می‌آید جلو. آن شاخه این تنه را می‌شکافد، می‌آید بیرون. آن هم شکاف. آن برگ این شاخه را می‌شکافد، می‌آید بیرون. آن میوه این برگ را می‌شکافد، می‌آید بیرون. مراحل کمال و فلاح این شکلی است. هر کدام یک شکافی، یک شیاری به قبلی وارد می‌کند. می‌شکافد، می‌آید بیرون.
انسان از این پوسته طبیعت، از این پوسته حیوانیت خودش، هر وقت این پوسته را شکافت، ازش عبور کرد، این به فلاح می‌رسد. چی این پوسته حیوانیت را برای ما می‌شکافد؟ ایمان. فرق حیوان و انسان در چیست؟ در ایمان، در روح‌الإیمان. آن کسی که ایمان دارد، ایمانش این حیوانیت را می‌شکافد، می‌آید بیرون؛ شیار می‌زند به این حیوانیت، از تو دل این حیوانیت می‌درش می‌آورد و می‌آوردش بیرون. همان‌طور که این گیاه از تو دل این زمین و این خاک و این تنه درخت و از تو دل همه این‌ها آمده برای رفتن سیر نزولی‌اش، به یک معنای دیگری است. آن عقب‌گردش، آن شکاف ندارد. آن غوطه‌ورشدن است. «أَساقَلْتُم إِلَى الْأَرْضِ» یا «قَدْ أَفْلَحَ مَنْ دَسَّاهَا» *ببخشید «قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَکَّاهَا». «وَقَدْ خَابَ مَنْ دَسَّاهَا».
کی به فلاح می‌رسد؟ در برابر فلاح «خائب» را به کار برده است. «أَفْلَحَ خَابَ» کی به فلاح می‌رسد؟ کسی که تزکیه کند. زکات بدهد. زکات همین قیچی‌کردن اضافی‌هاست. تا این اضافی‌ها را قیچی نکنی، آن میوه جوانه نمی‌زند، دارد هدر می‌رود. دیدید تا این درخت را اضافی‌هایش را نگیرند -که اصطلاحاً بهش می‌گویند «هرس»، ایرانی‌ها می‌گویند «هرس»- هرس می‌کنند. نمی‌دانم شما چه می‌گویی بهش. هرسش می‌کند، این برگ‌های اضافی درآورده، شاخه‌های اضافی درآورده. این همه انرژی درخت را دارد حرام می‌کند. توان درخت دارد هدر می‌رود. وقتی این شاخ و برگ‌های اضافی را گرفت، کم‌کم می‌بیند آن شاخ و برگ‌های اصلی و درست‌و‌حسابی میوه می‌دهد. این می‌شود تزکیه. فلاح نتیجه چیست؟ نتیجه تزکیه. درخت کی به فلاح می‌رسد و میوه می‌دهد؟ وقتی که تزکیه می‌شود. در برابر تزکیه چیست؟ تدسیه. تدسیه هی خاک رو خاک می‌نشیند. بیکار و بی‌استفاده می‌ماند.
یک چیزی فرض بفرمایید که شما اینجا یک کتابی گذاشتید روی این صندلی که الان هم گذاشته شده است. توی این صندلی فرض بفرمایید این حرکت ندارد. کتاب جابه‌جا نمی‌شود. کسی برش نمی‌دارد. این کتاب وقتی همین‌جور می‌ماند، کسی بهش دست نمی‌زند. فرض بفرمایید که این اتاق هم کسی رفت‌وآمد نکند. یک سال بعد در این اتاق را باز کنید، می‌بینید ان‌قدر خاک نشسته روی این کتاب. شش سال بعد در این اتاق را باز کنید، می‌بینید ان‌قدر خاک نشسته روی آن صندلی؛ ان‌قدر خاک نشسته که اصلاً کتاب را نمی‌شود پیدا کرد؛ صندلی را به‌زور می‌شود پیدا کرد. پنجاه سال اینجا دست نخورد، ان‌قدر تار عنکبوت اینجا آمده و ان‌قدر چه می‌دانم از در و دیوار و گرد و خاک و یک تکه سقف ریخته و گچ ریخته و این‌ها که اصلاً کسی نمی‌تواند بفهمد که تو این اتاق کتابی هست و صندلی هست. می‌شود «تدسیه». این در برابر تزکیه است. وقتی کارش ندارد، ولش می‌کند، رهاش می‌کند، این نتیجه‌اش می‌شود «خواب». در برابر فلاح، خائب می‌شود. بله. در آن دعای رجبیه چه می‌گفتید؟ «خابَ الْوَافِدُونَ عَلَى غَیْرِکَ وَ خَسَرَ الْمُتَعَرِّضُونَ إِلَّا لَکَ.» «خابَ الْوَافِدُونَ» با خوابش شروع می‌شود. درست شد؟ نمی‌شود. خوب چیزی گیرش نمی‌آید. دستش خالی می‌ماند. بی‌چیز می‌شود. به قول ماها می‌گوییم «آس‌وپاس». شنیدید؟ آس‌وپاس. آس‌وپاس یعنی هیچی. آواره، گدا، تهیدست، خالی، بیچاره، فقیر. هیچ. هیچی گیرش نیامد. این می‌شود روی این کلمه.
پس فلاح آن شکافتن بود. اینجا فرمود موانع را و حجاب‌ها را می‌شکافد، می‌رسد به آن نتیجه نهایی و خوشبختی خودش. این می‌شود فلاح. «قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ.» کیا به فلاح می‌رسند؟ مؤمنون. ایمان است که می‌شکافد این حیوانیت را، انسان را از تو دل این حیوانیت در می‌آورد، می‌رساند به یک حیات طیبه جدیدی. «فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیَاةً طَیِّبَةً.» علامه‌ی طباطبائی غوغا کرده است ذیل این آیه. جزو بحث‌های شاهکار علامه، همش شاهکار است. یکی از شاهکارهایش همین‌جاست، «رَحْمَةً» که نمی‌گوید: «من زندگی‌اش را طیب می‌کنم»، می‌فرماید: «من یک حیاتی بهش می‌دهم که آن حیات، حیات طیبه است، یک حیات جدید بهش می‌دهم.» نه، یک حیات جدید در عرض این حیات؛ یک حیات جدید در طول این حیات. یک حیات، یک زندگی جدیدتر، یک روح جدیدی بهش می‌دهم. آن روح جدید، روح ایمان است، روح‌الایمان. تا به حال با روح‌الحیوان داشت زندگی می‌کرد. الان چی می‌شود؟ الان روح‌الایمان زندگی می‌کند. یک دریافت جدید، یک درک جدید.
ترامپ و اپستین و نتانیاهو و این‌ها حیوان محض، بلکه از هر حیوانی، حیوان‌تر. هیچ درکی از حیات معنوی عالم نور، هیچ. هیچ! مطلقاً هیچی نمی‌فهمند. وقتی که مؤمن می‌شود، یک درک جدیدی پیدا می‌کند نسبت به تکلیف، وظیفه، حلال، حرام. لااقلش این‌هاست دیگر. مؤمن این شکلی است. آقا، این حلال است، آن حرام است. کافر هیچ درکی از این ندارد که این مثلاً حرام است یعنی چی؟ آن حلال است یعنی چی؟ «من خوشم می‌آید و می‌توانم، خوب برای چی باید؟» دیگر چه چیزی؟ «ماهی یعنی چی که حرام است؟» حرام مگر می‌شود؟ «مانع کی گفته حرام است؟ کی تعیین کرده حرام است؟ من دارم می‌گویم حلال است. من می‌گویم خوب است. نفسم می‌گوید خوب است، نفسم می‌گوید شیرین است، جذاب است. این شراب مزه می‌دهد، حال می‌دهد، کیف می‌دهد. کی می‌خواهد بگوید حرام است؟»
درست شد؟ هیچ درکی از اینکه یک ربّی، خالقی، مولایی. «أَنَّ الْکَافِرِینَ لَا مَوْلَی لَهُمْ.» مولا نه اینکه واقعاً ندارند، درکی ازش ندارند. ارتباطی باهاش ندارند. خدا که مال همه هست. بریدند از آن مولا. این‌ها هیچ درکی ندارند. این‌ها هیچ اتصالی بهش ندارند. مؤمنون چرا؟ بعد همین باعث فلاحشان می‌شود. شیار زدن، شکاف زدن، نقب زدن از این عالم حیوانیت؛ از حیوانیت به حیات رسیدند. از حیوانیت به حیات رسیدند. ایمان درک از امتحان دارد. درک از تکلیف دارد. نعمت‌ها را به شکل امتحان می‌بیند. گرفتاری‌ها را به شکل امتحان می‌بیند. این فرق مؤمن و کافر است. کافر توی نعمت‌ها سرخوش می‌شود، مست می‌شود. توی کافرها ناامید می‌شود، به بن‌بست می‌رسد، خودکشی می‌کند، پوچی می‌رسد. مؤمن نه آن موقع سرمست می‌شود، نه این موقع پوچی می‌رسد. جفتش امتحان است. یک درک دیگری دارد. یک حیات دیگری دارد. کافر ندارد، ایرانی نمی‌فهمد. این می‌شود فلاح. یک قدم از فلاح، یک مرتبه از فلاح است. فلاح البته مراتب عالی دارد. خوب، شاید خود «فوز» هم یکی از مراتب عالی فلاح باشد. ولی اینجا فوز را جدا از فلاح مطرح کرد.
پس این آیات: «قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ.» «قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَکَّاهَا.» «لَا یُفْلِحُ الْکَافِرُونَ.» «لَا یُفْلِحُ الظَّالِمُونَ.» «لَا یُفْلِحُ السَّاحِرُ حَیْثُ أَتَی.» آیاتی که فلاح را به تعدادی نسبت می‌دهد، یک عده‌ای محروم از فلاح می‌داند. خوب، این‌ها آیات خیلی مهمی است. علامه می‌فرمایند که در همه این‌ها همین معنای فلاح اتخاذ شده است. در جلد ۷، صفحه ۴۶ می‌فرمایند و در جلد ۱۵، صفحه ۶ می‌فرمایند که دستیابی به سعادت را فلاح خواندند به خاطر اینکه موانع را می‌شکافد، کنار می‌زند و رخسار مطلوب را نشان می‌دهد. انگار پرده از آن مطلوب کنار می‌زند.
فلاح آن حالتی است که پرده کنار می‌رود، می‌رسی به معشوقه، می‌رسی به محبوبت. موانع کنار می‌رود. لحظه‌ای که مثلاً این روپوش را از صورت این عروس برای این داماد کنار می‌زنند، این می‌شود فلاح. کنار رفت این پرده. ایمان است، رسید به معشوقش، رسید به محبوبش. وصال حاصل شد. این می‌شود فلاح.
یک «فوز» هم داریم. فوز می‌فرمایند به معنای ظفر یافتن به مقصود است. دستش می‌رسد به آن مقصود. تو فلاح انگار مانع برطرف می‌شود. تو فوز وصال حاصل می‌شود. و یک جورهایی شاید تا انسان از این دنیا خارج نشود و کلاً موانع را پشت سر نگذارد، تکویناً به فوز نرسد. شاید برای همین امیرالمؤمنین لحظه شهادت «فُزتُ وَ رَبِّ الْکَعْبَة» گفتند؛ در حالی که موقع تولد «قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ» خواندند. موقع شهادت «فُزتُ وَ رَبِّ الْکَعْبَة» گفتند. فلاح را آنجا استفاده کردند؛ فوز را اینجا استفاده کردند. همه زندگی‌اش هم بین فلاح و فوز بود. «کذالک فَزْنَا وَ فَازَ شیعتنا و رَبِّ الْکَعْبَة.» برای ما هم البته ماها شما، ما ان‌شاءالله در تبعیت شماها، برای محبین و شیعیانشان هم همین را استفاده کردند. در حدیث کسا: «فَزْنَا وَ فَازَ شیعتنا و رَبِّ الْکَعْبَة.» ما هم فوز رسیدیم، هم شیعیانمان به فوز رسیدند. همه زیر این کساءاند، زیر این عبای رحمت حق تعالی. همه جمع‌اند. همه به فوز رسیدند.
قرآن کریم ورود به بهشت را فوز دانسته، فوز عظیم دانسته. در آیه ۱۳ سوره نساء: «تِلْکَ حُدُودُ اللَّهِ وَمَنْ یُطِعِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ.» این‌ها حدود خداست. هر کی اطاعت کند خدا و رسولش را، تو این حدود: «یُدْخِلْهُ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ.» می‌بریمش توی باغ‌هایی که از زیر این باغ‌ها چشمه‌هایی جاری است. «خَالِدِینَ فِیهَا.» همیشگی‌اند تو این باغ‌ها. «وَذَلِکَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ.» این همان فوز عظیم است. فوز عظیم رسیدن به مطلوب است. این پیروزی است. این به نتیجه‌رسیدن است. این به نتیجه‌رسیدن این است. کار اینجا به ثمر نشست. به نتیجه رسیده است. قبل از اینکه وارد بهشت بشویم، به یک معنا به فوز رسیده. همین که ایمان دارد و ولایت دارد، به فوز رسیده؛ ولی مواجهه‌اش با آن بهشت، البته مراتب مؤمنین فرق می‌کند. اگر از اولیای الهی باشد، اهل‌الله باشد، این همین‌جا وارد بهشت شده است. کدام بهشت؟ بهشت جنت ذات. همین الان در جنت ذات است. آن فوزش همین‌جا هست؛ ولی آن بهشت مثالی و به هر حال خروج از این عالم طبیعت به نحو کامل، انقطاع کامل، انصراف کامل از عالم طبیعت و حضور کامل در بهشت، این با مرگ حاصل می‌شود. این تا نمیرد، به این معنا به فوز نمی‌رسد. لذا حتی به آن کسی هم که در جنت ذات ساکن است، موقع مرگش گفته می‌شود: «یَا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ، ارْجِعِی إِلَی رَبِّکِ رَاضِیَةً مَرْضِیَّةً، فَادْخُلِی فِی عِبَادِی، وَادْخُلِی جَنَّتِی.» بیا تو بهشتم. جمشید توی بهشت بود. آن تو بهشت بودن یک چیز بود، این رفتن یک چیز دیگر. این دیگر الان کامل منصرف است.
یک بحثی هم علامه دارند ذیل آیه «رَبِّ أَرِنِی أَنْظُرْ إِلَیْکَ.» خدایا، خودت را به من نشان بده. که «لَنْ تَرَانِی» فرمود. خدای متعال این مطلب را آنجا هم اشاره می‌کند. کی «لن ترانی»؟ تا وقتی تو دنیا هستی «لن ترانی». وگرنه خدا قابل دیدن است. با چی؟ «رؤیت القلوب به حقائق الإیمان.» دلت می‌بیند خدا را. با حقیقت ایمان می‌بیند. پس چرا به موسی فرمود: «نمی‌توانید»؟ یعنی تو هنوز اینجا مشغله داری. دنیاست. عالم طبیعت درگیرت کرده است. درسته تو مؤمنی، درسته همه وجودت توجه به خداست؛ ولی بازم ذات بودن در عالم طبیعت مشغله‌های خودش را دارد. درگیری‌های خودش را دارد. تا از اینجا کامل فارغ نشوی، به آن وصال کامل، به آن ملاقات کامل، به آن مشاهده کامل نمی‌رسی. خلاص نمی‌شوی.
چرا اولیای خدا این‌قدر مرگ را دوست دارند؟ اینجا هم خدا را می‌بینند. اینجا هم با خدا هستند. اینجا هم غرق در رحمت‌اند؛ ولی دیگر کامل از شر خوردن و خوابیدن و حق این را ادا کن و وظیفه‌ات در برابر این عالم کثرات -عرفا ازش تعبیر می‌کنند به زلف یار- خلاص می‌شوی. زلف می‌دانی چیست؟ این مو. این معشوق. نال حافظ، خیلی این حرف‌ها را دارد. حافظ را می‌شناسی دیگر؟ اشعار حافظ غرق این مطالب است. علامه‌ی طباطبایی هم که شرح حافظ، آیت‌الله پهلوانی ده جلد شرح حافظ دارد – دیوان حافظ، بخش عمده‌ای از این شرح را از علامه‌ی طباطبایی گرفتند. بعد دیگر چندین سال که این را از علامه می‌گیرند، دیگر با سبک علامه آشنا می‌شوند و بخش‌هایی هم علامه شرح نکرده بودند، خود ایشان شرح می‌کند تا آخر بر اساس همان مبنای علامه‌ی طباطبایی.
می‌گویند آقا، این معشوق یک چهره خیلی زیبایی دارد. ابرو دارد، چشم دارد، لب دارد، دهان. آن وصال کامل وقتی که تو از او بوسه‌ای بگیری، مثلاً آن می‌شود وصال کامل. غرق تماشای چهره او بشوی، درست شد؟ در عین حال زلف هم دارد. موهای بلند دارد. زلف پریشان دارد. زلف سیاه دارد. هم سیاه است، هم پریشان، هم کثیر. خیلی تو پر است. همین عالم کثرات از آن است دیگر. موهای آن است. یک عالمه کثرات. همه زلف آن است. حالا یک وقتی زلف یار تو دستت هست یا زلف یار را داری می‌بینی. خود این دیدن زلف یار خیلی توش کیف است. تماشای زلف یار. این زلف قشنگ. این هم زلف یار است؛ ولی عاشق به دیدن زلف یار اکتفا نمی‌کند. عاشق دیدن روی یار را می‌خواهد. گرفتید مطلب را؟
این‌ها زلف یار است. این عالم کثرات. بچه‌ات، همسرت، شغلت، زندگی‌ات، درس، بحث. این‌ها که دیگر خیلی هم نورانی هم هست. همش شیرین است. همش قشنگ است. همش خداست. او بچه‌اش هم که می‌بیند، جلوه رحمت است. «جَعَلَ بَیْنَکُمْ مَوَدَّةً وَرَحْمَةً.» هم نسبت به همسرت، هم نسبت به بچه‌ات. این را بهت داد. این را هبه کرد. «وَ یهَبُ لِمَنْ یَشَاءُ ذُکُورًا وَ یَهَبُ لِمَنْ یَشَاءُ إِنَاثًا.» فرزند را خدای متعال در قرآن ازش تعبیر به هبه می‌کند. این‌ها هدیه است، هدیه‌های خداست. اسم «وهاب» جلوه کرده است. تعبیر «خَلَقَ لَکُمْ» نمی‌کند، «براتون پسر خلق می‌کنم، دختر خلق می‌کنم.» می‌گوید: «گاهی بهت پسر هدیه می‌دهم، گاهی بهت دختر هدیه می‌دهم.» یک عده‌ای را هم من اراده کردم عقیم باشند. اراده کردند بچه نداشته باشند. این‌ها هم البته جور دیگری خدای متعال برایشان جبران می‌کند. هم تو دنیا هدیه می‌دهم. این‌ها هدیه است.
به چشم چی نگاه می‌کند بچه‌اش را؟ به چشم هدیه خدا؛ ولی هنوز دارد بچه می‌بیند. هنوز زلف یار است. درسته مال آن است. درسته خوشگل است، بلند است؛ ولی سیاه، پریشان. زلف سیاه و پریشان. چی می‌خواهد؟ عاشق روی یار می‌خواهد. موی یار نمی‌خواهد، روی یار می‌خواهد. موی یار هم قشنگ است. زلف آن است، بلند است؛ ولی زلف آقا پرپیچ‌وخم است. «در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا / سرها بریده بینی، جرم و بی‌جنایت.» «سلسله موی دوست حلقه دام بلاست / هرکه در این حلقه نیست، فارغ از این ماجراست.» ابیات فراوانی از حافظ. سلسله موی دوست حلقه دام بلاست. گرفتارت می‌کند. گرفتاری‌اش هم یک بخشیش گرفتاری‌های اینجاست. گرفتاری‌های آنجاست. خود خدا با این‌ها گرفتار است. این چی می‌خواهد؟ این روی یار می‌خواهد. می‌گوید: «می‌خواهم خودت را ببینم. می‌خواهم رویت را ببینم. رو کن به من.» این می‌شود فوز. این می‌شود فلاح. وقتی که «وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ نَاضِرَةٌ، إِلَی رَبِّهَا نَاظِرَةٌ.» آنجا دیگر آقا از همه‌چیز فارغ است. مشغول تماشا. بزرگان چی فرمودند؟ مرحوم آیت‌الله‌العظمی بهجت فرمود: «ما را برای تماشا آفریده‌اند.» ما خلق شدیم برای تماشا. آن تماشا اینجا حاصل نمی‌شود. چرا یک عده اینجا هم به تماشا می‌رسند؛ ولی این تماشای بازم توش گرفتاری دارد. آن تماشای بی‌گرفتاری، آن تماشایی که دیگر فقط روی یار است، گرفتار زلف یار، آن مال بعد مرگ است. خلاص می‌شوی از این بدن و خوردن و پوشیدن و خوابیدن و نفقه این را باید بدی و مدرسه آن را باید این را باید تربیت کنی و باید برایش وقت بگذاری. همش تکلیف.
انتخابات، سیاست، ترامپ. اوه! این عالم کثافت. همین‌که تو هر روز مجبوری اخبار بخوانی در مورد ترامپ، وظیفه است دیگر. وظیفه این ملعون خبیث. نقشه‌اش چیست؟ در برابرش باید چه‌کار کنیم؟ جهاد، مبارزه. جهاد و مبارزه چی می‌خواهد؟ دشمن را باید بشناسی. دشمن می‌خواهی بشناسی؟ باید بروی در احوالش، در برنامه‌ریزی‌هایش، در نقشه‌هایش مطالعه کنی. همش توجه به ترامپ و این کثافت‌کاری‌هایشان و آلودگی‌هایشان. درسته تکلیف برای خداست؛ ولی زلف یار است. سیاه، پرپیچ‌وخم. حلقه دام بلاست. یک روزی خلاص می‌شویم از یاد ترامپ و از اسم ترامپ و از آمریکا و از اسرائیل و اسم کثیف. درسته «مرگ بر آمریکا» می‌گویی، عبارت می‌کنی؛ ولی همین، همین «آمریکایی» «آمریکای سیاه»، ولو تو می‌گویی مرگ بر آمریکا. از همین توجه به همین آمریکا خلاص می‌شوی. مرگ بر آمریکا عبادت است. زلف یار است؛ ولی سیاه است. زلف یار سیاه، پرپیچ‌وخم. تا نمی‌میری، تو از دنیا نروی، از شر آمریکا و اسرائیل و نتانیاهو این‌ها خلاص نمی‌شوی. چه دنیای کثیفی است! همش آدم همین اخبار اپستین و کثافت‌کاری این‌ها. خوب، بینات الهی برای کشف ضمائر این موجودات خبیث به نصرت خدای متعال به جبهه حق. ببینید چه قلقله‌ای شده در دنیا. یسنا دیگر منتشر شده، خدا افشا کرده باطن خبیث این‌ها را. نشان دادی این‌ها چه موجوداتی‌اند. ولی همین‌ها وقتی آدم می‌خواند، همه وجودش سیاه می‌شود. این‌جوری نیست؟ دلتان سیاه نمی‌شود؟ وقتی این اخبار، آن یکی هم با این‌ها بوده. آن یکی هم یک همچین جرمی کرده. آن یکی هم فلان بوده، تجاوز به کودک می‌کرده. بچه. اوه! همش کثافت! همش چرک! همش آلودگی! این مال این‌جاست. ما که نیامدیم به ترامپ و آمریکا و اپستین و این‌ها توجه کنیم. مال مگر ما آفریدیم برای توجه به این‌ها؟ ولو توجه تو عبادت. توجهی که می‌کنی توش نفرت است، می‌گویی: «مرگ بر آمریکا». ولی بازم توش آمریکا دیدن است. یک روزی از شر این آمریکا دیدن خلاص می‌شوی. از دیدن این شیاطین، این ظلمات خلاص می‌شوی. آنجا دیگر نور مطلق. آنجا دیگر روی مطلق است. فقط اوست. این می‌شود فوز. «ذَلِکَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ.» ما را برای همین آفریدند. هدف آفرینش این است. آن روز و آنجا بهش می‌رسیم. یک عده اینجا هم بهش می‌رسند؛ ولی آقا غالباً و نوعاً تا دنیا هست، این درگیری‌ها هست. آن فوز عظیم حاصل نمی‌شود.
نمایش توضیح همان نکته بود. روشن شد فوز عظیم تا وقتی ما تو این دنیا هستیم، به این معنا حاصل نمی‌شود. به تعبیر آیت‌الله‌العظمی بهجت فرمود: «یا حقیقتاً از دنیا برود، یا حکماً از دنیا برود.» الان آن حکماًیش یا می‌شود موت اختیاری، یا چیزی. تا نمیرد، خلاص نمی‌شود از شر این چیزها. تا این‌جاست. این دنیا همین‌هاست. کلاس باید برویم، درس باید بخوانیم. امتحان داریم. نمره باید بیاوریم. نمره باید بدهیم. نمره می‌خواهیم بدهیم؛ باید هی حواسمان را جمع کنیم اینجا اضافه نشود، آنجا کم نشود. حقمان ضایع نشود. به این اضافه. بابا، ما را نیافریدند برای اینکه هی حواسمان به نمره باشد و به آن بالا بدهیم، به این کم بدهیم. تماشا کنیم. درسته این هم توجه به تکلیف است. توجه به حق، توجه به عبودیت؛ ولی این فوز نیست. هنوز نرسیدیم به آن خانه آخر، وصال آخر. این‌ها هنوز زلف یار است. خیلی مثال، مثال فوق‌العاده یا نمی‌دانم گرفتید جان مطلب را یا نه. نمی‌دانم از این مثال بهتر می‌شد اصلاً واقعاً بیان کرد یا نه. زلف آن است. درسته زلفش تو دستت است؛ ولی عاشق از معشوق زلفش را نمی‌خواهد، رویش را می‌خواهد. روی زیبایش را می‌خواهد. آن چشم درخشانش را می‌خواهد. آن لب زیبایش را می‌خواهد. عاشق به معشوق می‌گوید: «واسم عکس بفرست.» نمی‌گوید عکس موهایت را از پشت بفرست. یک عکس صورتت را برایم بفرست. این هم موهای اوست. هرچند این هم زیباست. این هم جمال اوست؛ ولی آن جمال اعظم روی اوست. جمال یار آن است.
ما تو این دنیا زلف یار تو دستمان است. بر مؤمنین همین که زلف یار تو دستش است، می‌شود فلاح. «قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ.» این زلف را از دست بده، بدبخت! ولی تا یک روزی که از همه‌جا خلاص بشوی و دیگر روی او را ببینی. «ذَلِکَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ.» روی این مثال فکر کنیم. یک بخش‌هایش بود. خودتان اگر فکر کنید، صدتا دیگر از توش در می‌آید و ان‌شاءالله سیر کنیم. فقط فکر نکنیم، سیر باطنی کنیم، برسیم به این حقایق. نکته باطنی نهفته تو این مثال‌ها. آن شدت عشق به حق تعالی وقتی توی دلی بیاید که خدا روزی همه‌مان بکند ان‌شاءالله. آن وقت نسبتش این شکلی می‌شود. مشتاق ملاقات، بی‌تاب، بی‌تاب است دیگر. سر از پا نمی‌شناسد برای ملاقات.
قاسم سلیمانی شب شهادت چی می‌نویسد؟ «خدایا! مشتاق دیدارتم. پاکیزه بپذیر.» دیگر تحمل ندارد. دیگر اینجا بند نیست. دیگر نمی‌تواند. «لَولا الآجَالُ الّتی کَتَبَ اللّهُ لَهُمْ، لَمْ تَسْتَقِرَّ أَرْواحُهُمْ فی أَجْسادِهِمْ طَرْفَةَ عَیْنٍ شَوْقاً إلَی الثَّوابِ وَ خَوْفاً مِنَ الْعِقابِ.» این کلمات امیرالمؤمنین در وصف متقین در خطبه همام است. اگر اجل نبود، یک لحظه این‌ها اینجا بند نمی‌شدند. این مال اینجا نیست. این اینجا را نمی‌خواهد. این جایی که همش ترامپ و نتانیاهو و موشک و جنگ و کشتار و قتل و غارت و تحریم و جنایت کودک‌کشی. این دنیا این است. همین است. تا بوده همین بوده. همین هست. ذاتش این است. دنیا کوچک، حقیر. می‌خواهد برود او را ببیند.
علامه در جلد ۱۸، جانم، به خاطر همین هدف که «مرد» را کسی می‌طلبد برای این. آیا این آرزوی مرگ کردن درست است؟ آرزوی مرگ یک وقتی کفران نعمت از سر این است که از این دنیا خسته شده. به معنای اینکه از آن جنس زلف در دست داشتن نیست. از آن جنس زلف از دست دادن است. بی‌کس‌وکار بودن و تنها بودن و احساس پوچی کردن. آن بد است. ولی وقتی از شدت شوق این زلف تو دستش است، می‌خواهد به رو برسد. از مو به رو برسد. تا به حال موی یار را دیده. پریشان شده. بی‌تاب شده. می‌خواهد روی یار را ببیند. این آرزوی مرگ خوب است. این شوق مرگ. علامه در «المیزان»، جلد ۱۸، صفحه ۱۵۱ می‌فرمایند که قرآن ورود به بهشت را فوز به خاطر این دانسته است که آخرین آرزو و سعادتی که آدم بهش می‌رسد، همان است که می‌خواستی؛ همان است که می‌خواستی شد؛ همان است که می‌خواستی بهش رسید. امشب فاز!
حالا حقیقت سعادت انسان چیست و بعد مراتبش چیست؟ علامه در جلد ۱۱، صفحه ۱۸ می‌فرماید: «سعادت هر چیزی عبارت از رسیدن به خیر وجودی و کمال مطلوب آن است.» هر چیزی سعادت دارد. آقا، سعادت هر چیزی چیست؟ به کمالش برسد. کمالش یعنی همان که از اول برایش درستش کرده‌اند. کمال «ایماژیک» چیست؟ این ماژیک اگر همین‌جا بماند، خشک بشود، به کمال نرسیده. کمالش این است که برای تعلیم باشد. حالا یک وقتی برای نقاشی و کارهای بیخود استفاده کنند. از جوهرش استفاده شده، مصرف شده. از آن خسارت محض درآمده. ولی وقتی هست آقا، برای تدریس بهترین درس‌ها در دست بهترین معلمین در بهترین کلاس‌ها روی تخته نوشته می‌شود. به بهترین شکل؛ بهترین قلم خطاطی. ان‌قدر نوشته می‌شود که تمام می‌شود. این می‌شود کمال. این ماژیک نائل شد. این به فوز رسید. این به سعادت رسید. اصلاً خلقش کرده بودم برای همین. به آن عالی‌ترین درجه‌ای که برای خلقتش می‌شد لحاظ کرد، نائل شد. حالا ماها همین که بهش ببریم، از خسارت محض درآمده‌ایم؛ ولی هنوز تا آن عالی‌ترین مرتبه تفاوت داریم. مثلاً اینکه این ماژیک لااقل به یک کاری بیاید، خشک نشود بندازنش دور. «موه» خشک بشود، بندازم. می‌شود جهنم. ان‌قدر باهاش نقاشی می‌کنم، تموم می‌شود. حالا به هر حال نقاشی کردن تموم شد، یک استفاده‌ای ازش شد. به یک دردی خورد؛ ولی حالا باهاش فرمول‌های ریاضی و فیزیک و این‌ها را که ننوشتم، مثلاً عالی‌ترین استفاده ازش نشد. آن عالی‌ترین استفاده، عالی‌ترین مرتبه قرب می‌شود همان جنت ذات. عالی‌ترین درجه سعادت، جنت ذات. الان اینجا ببینم بحثش بهش یادم. یک چیزی داشتیم اینجا، آخرای کتاب آقا بحث «بله قیامت و آخرت رو داریم، درس آخر کتابه. اونجا ان‌شاءالله بحثشو بهش می‌پردازیم. اگه احیاناً بهش نرسیدیم، یک وقتی اشاره بهش می‌کنیم.» اجمالاً فقط آقا یک بهشت اعمال داریم. یک بهشت صفات داریم. یک بهشت ذات داریم. بهشت اعمال همین کارهای خوبی که کرده. می‌رود آنجا هم خدا هم در ازای این کارها، خدا هم برایش یک کارهایی می‌کند. بهشت صفات، صفات خوبی هم دارد. ملکات خوبی از صفات برایش شکل گرفته. او یک مرتبه بالاتری از قرب به حق تعالی است. «وَلِمَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ جَنَّتَانِ.» کسی که از مقام ربش بترسد، دوتا بهشت دارد. هم بهشت اعمال را دارد، هم بهشت صفات. یک جنت هم که جنتی که می‌فرماید: «ادْخُلِی فِی عِبَادِی وَادْخُلِی جَنَّتِی.» بیا تو بهشتم. این را همین یک بار فقط تو قرآن گفته است برای نفس مطمئنه. آنجا بهشتی است که خود خدا بهشتش است. مثلاً حالا تو همین مثالی که گفتیم، یک وقتی به مشروب می‌رسد. سر سفره می‌نشیند. شام واسش درست کرده. این خانومه، شام معشوقش بهش می‌رسد. می‌شود بهشت اعمال. یک وقتی هم مثلاً فرض بفرمایید که یک لباس خوشگلی هم بود، مثلاً برای این پوشیده است. تیپ زده است. برای آن زیبایی‌های خودش را هم به رخ این دارد می‌کشد. این می‌شود بهشت صفات. یک وقتی هم قرب و وصال و این‌ها هم هست دیگر. اصلاً هرچی موانع کنار می‌رود، هرچی حجاب کنار نمی‌رود، جنت ذات. دیگر حالا در حد بیان ساده و این‌ها با مثال و این‌ها باید گفت دیگر این بحث‌ها را.
پس آقا سعادت، رسیدن به کمال است. کمال همون به تعبیری غایت نوعیه است. غایت نوعیه یعنی این چیزی یک غایتی برای خودش، برای یک چیزی درستش کرده‌اند. این رکوردر را برای چی درست کرده‌ام؟ برای ضبط صدا. این را درست نکرده‌ام باهاش گردو بشکنی. می‌شود باهاش گردو شکست. دستگاهی که این‌جاست، صدایم خراب شد. حالا یک چند تا محکم بزنی، گردو هم می‌شکند؛ ولی کارکردش این نیست. برای این تولید نشده. برای این تولید شده که صدا ضبط کند. ما نیامدیم اینجا به هوس‌رانی و بازی و خوش‌گذرانی و به این چیزها بگذرانیم. هرچند که از همچین در ما هست؛ ولی برای این آفریده نشده. «هُوَ اللَّهُ خَلَقَ لِلْوَعْدِ وَالْوَعِیدِ وَالْجَنَّةِ وَالنَّارِ.» *کلام امام جواد (علیه‌السلام): برای بازی آفریده نشدیم. هرچند بازی هم یک بخشی از زندگی است. بعضی بازی‌ها که حق است. حضرت یوسف را هم به اسم بازی بردند دیگر. از باباش اجازه گرفتند: «با ما بیا بازی کن.» موشک‌بازی فی‌نفسه چیز بدی نیست. یک وقت‌هایی هم حق است؛ ولی هدف نیست. می‌تواند وسیله باشد؛ ولی هدف نیست.
تو زندگی‌مان به بازی، تفریح، سرگرمی نیاز داریم؛ ولی هدف تفریح و سرگرمی و بازی نیست. کمالمان چیست؟ کمالمان قرب به حق تعالی است. این می‌شود سعادت. اگر به آن کمال رسیدیم، به سعادت رسید. در اثر رسیدن به آن کمال، لذت ببرد. کمال لذتی که از رسیدن به کمال برده می‌شود، سعادت. هر لذتی سعادت نیست. حالا فلسفی‌اش بهش می‌گویند «شدن»، «صیرورت». این دارد حرکت می‌کند. بالفعل بشود. بالفعل شدن، حرکت جوهری. همه دارند به سمت کمالشان حرکت جوهری می‌کنند. البته حالا در مورد انسان، تفاوت‌هایی دارد دیگر. حرکت او اختیاری است به سمت آن شدن؛ به سمت آن انسانیت؛ به سمت آن کمالات.
همه‌مان داریم به سمت خدا حرکت می‌کنیم. به سمت ملاقات خدا حرکت می‌کنیم. «إِنَّکَ کَادِحٌ إِلَی رَبِّکَ کَدْحًا فَمُلَاقِیهِ.» آخرش حتماً خدا را ملاقات می‌کنیم؛ ولی با چه وصفی؟ با چه وضعی؟ چگونه در چه اوضاعی خدا را ملاقات می‌کنیم؟ چیست خدا را ملاقات می‌کنیم؟ صفات جلال او را یا جمال او را؟ در حالی که می‌خواهد ما را شلاق بزند، ملاقات می‌کنیم یا در حالی که می‌خواهد ما را در آغوش بگیرد، ملاقات می‌کنیم؟ همه ملاقات می‌کنند. ترامپ هم خدا را ملاقات می‌کند. خدایی که قرار است به او شلاق بزند، از او انتقام بگیرد. رحمت خدا را ملاقات نمی‌کند. جلال خدا را ملاقات می‌کند. اکرام خدا را ملاقات نمی‌کند. «ذُوالْجَلَالِ وَالْإِکْرَامِ.» خدا هم جلال دارد، هم اکرام. «وَیَبْقَی وَجْهُ رَبِّکَ ذُو الْجَلَالِ وَالْإِکْرَامِ.» وجه ربّت یک وقتی جلال دارد، یک وقتی اکرام دارد. همه وجه رب را ملاقات می‌کنند؛ ولی بعضی وجه جلال را، بعضی وجه اکرام.
معلوم است آقا، با توجه به اینکه انسان موجودی است مرکب از روح و بدن، سعادت انسان می‌شود بهره‌مندی از خیرات جسمانی و روحانی. این خیلی نکته مهمی است آقا! این خیلی نکته مهمی است. با این کار داریم. هم جسمت به کمال برسد، هم روحت به کمال برسد. و شقاوت می‌شود دور ماندن از کمالات جسمی و روحی. نه جسمش به کمال می‌رسد، نه روحش به کمال. خوب، جسم به کمال برسد آقا، همین لذت‌ها دیگر. خوب می‌خورد، خوب می‌چرخد. عمل زیبایی می‌کند روی جسمش. این‌ها می‌شود کمال جسمش. این‌ها کمال جسم حیوانی‌اش است. کمال جسم انسانی‌اش نیست. کمال جسم انسانی این است که این جسم مرکب تو باشد برای عبودیت، نه مرکب تو باشد برای حیوانیت. این بدن تا آن جایی که دارد، بگذارد برای عبودیت. برای مطالعه، درس خواندن، روزه‌گرفتن، بیداری شب. این بدنه را درست و رو حساب و رو قاعده ازش کار می‌کشد. تو بهترین سطحش. این هنوز پنجاه سال دیگر می‌تواند روزه بگیرد. یک جوری با این بدن رفتار کنی که بتواند پنجاه سالگی روزه بگیرد؛ ولی اگر یک جور باهاش رفتار کردی که چهار سال دیگر نتوانست روزه بگیرد، از کمال جسم افتاد. کمال حیوانیت است. کمال انسانیت نیست. کمال انسانیت این است که تا آنجایی که دارد و می‌تواند، بگذارد برای عبودیت. این چشمه حالا حالاها می‌تواند برایت مطالعه کند. این بدنه حالا حالاها می‌تواند تو را راه بیاورد. این پا حالا حالاها باید راه برود. زود از پا نیفتی. به جسم باید رسید. کمال جسمانی. به جسم باید رسید. این شکلی باید رسید.
مرحوم آقای قاضی (رضوان‌الله علیه) سحر که پا می‌شد عبادت کند، یک چیزی می‌خورد: دوغی می‌خورد، انگوری می‌خورد، انجیری می‌خورد. سحر وقت عبادت. آن هم یک همچین عارفی با یک همچین احوالاتی. الان وقت غذا خوردن، چیز خوردن است؟ این کمال جسمش است. دارد به جسمش می‌رسد. جسم حال داشته باشد. باید ببرد. کار دارم باهاش. انرژی و توان باید داشته باشد. سجده طولانی می‌خواهم بروم. ناله می‌خواهم بزنم. گریه می‌خواهم بکنم. برای من اشک تولید کند. این باید برای من خون به گردش بیاورد. بتوانم تو سجده بمانم. بتوانم سجده کنم. بتوانم گریه کنم. بتوانم ناله کنم. بتوانم نجوا کنم. انرژی می‌خواهم. این غذا را برای این می‌خورد. یک چیز بخورم خوشمزه و کیف بدهد. آن می‌شود کمال حیوانیت. جسمت باید برسد آن‌جور برداشت می‌کند، نه منظور آن نیست. به جسمت باید برسی برای اینکه جسمت به تو برسد. جسمت کمکت کند. قسمت تو را راه ببرد در مسیر عبودیت و در مسیر شهوات و هواها.
جانم، خود گلال دارد، هم اکرام دارد. الان بحثتان بحث ادبی است؟ یعنی چرا «ذوالجلال» را خدا دارد؟ «جلال‌والاکرام». «ذوالـ» که آورده، مال کلمه «وجه» است. یعنی نه فقط خود خدا ذوالجلال و الاکرام است. وجه خدا هم ذوالجلال و الاکرام است. این حالا بحث وجه‌الله خوب بحث مفصلی است. باید بهش پرداخت بشود. «فَأَیْنَمَا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ.» بعدم «بقا» را دارد به وجه خدا نسبت می‌دهد. بعدم این آیه در ادامه بحث قبلی است، می‌فرماید: «کلُّ مَنْ عَلَیْهَا فَانٍ، وَیَبْقَی وَجْهُ رَبِّکَ.» در آیه دیگر فرمود: «کُلُّ شَیْءٍ هَالِکٌ إِلَّا وَجْهَهُ.» معلوم می‌شود هر چیزی دو بعد دارد دیگر. حالا من نمی‌خواستم به این بحث بپردازم. هر چیزی دو بعد دارد: یک بعدش بعد ظاهری‌اش است، یک بعدش بعد باطنی‌اش است. بعد باطنی‌اش ازش تعبیر می‌شود به وجه‌الله. همه‌چیز وجه‌الله دارد. همه‌چیز وجه‌الله هست. باطن همه‌چیز وجه‌الله. «بَلْ کُلَّ وَجْهِهِ مُوَلَّیهَا.» آن وجه خدا که در همه‌چیز هست، باقی است. و آن وجه خدا که در همه‌چیز هست و باقی است، هم جلال دارد و هم اکرام دارد. حالا بحثش بحث مفصل است. این از این کمال. مراتب وجودی.
دیگه به نظرم خسته شدید. باشد برای فردا که بیست‌ودو بهمن شنبه است. ان‌شاءالله فردا می‌روید «مرگ بر آمریکا» می‌گویید. زلف یار را رها نمی‌کنید تا ان‌شاءالله از دنیا برویم. از شر آمریکا و اسرائیل همش خلاص بشویم ان‌شاءالله.
و صلی‌الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.

نظرات کاربران

هنوز نظری ثبت نشده است.