جلسه هشتم

قرآن
شراره

معرفی

شروط رؤسای قریش برای سازش با پیامبر؛ طرد مستضعفین، جذب متمولین، پذیرش بتها، تغییر قرآن![ 7:30 ]

شبهه؛« قولوا لااله‌الاالله تفلحوا»، چرا بروز فلاح و رستگاری بعد از ایمان، شکنجه و شهادت است، نه بهره‌مندی دنیایی؟![ 10:30 ]

سیرِ روند رستگاری از نگاه قرآن؛ اذیت/استهزاء/صبر/نصرت/و آنگاه نعمات دنیا[ 19:15 ]

روایت فتح بدر در اوج ناباوریِ هر دو جبهه حق و باطل! [ 24:00 ]

ردِ دیپلماسی التماسی!؛ تعبیر رهبر شهید انقلاب(ره) خطاب به مسئولین وزارت امور خارجه.[ 27:00 ]

شهادت سید حسن نصرالله؛ نتیجه تغییر موضع، از وضعیت تهدید به کشتن ترامپ بود، به موقعیت اعلام سازش و برادری با آمریکا![ 28:40 ]

نصرت الهی؛ وعده‌ای است برای تسکین داغ دل مؤمنین، تخلیه کینه علیه دشمنان و رقم خوردن عذاب کفار.[ 33:30 ]

رهبر شهید انقلاب: جنگ منطقه‌ای قطعی‌ست و رژیم صهیونیستی به دست بسیجی ایرانی به هلاکت می‌رسد![ 34:25 ]

هشدار؛ پرهیز از مرجفون! آنانکه جو می‌دهند، می‌ترسند و می‌ترسانند![ 35:50 ]

نکته طلایی؛ کلید جاری شدن رحمت و نصرت الهی، استیصال است و تضرع و دعا![ 38:00 ]

حکایت غیرت خدا؛ آنکه آرزو داشت در حال سجده پا بر گردن پیامبر بگذارد، در حال مرگ پا بر گردنش گذاشتند و جان داد! [ 42:00 ]

روضه عاشقی که نصرت ملائک را نپذیرفت تا یک تنه همه هستی‌اش را به پای معشوق بریزد...[ 47:25 ]

متن کامل

!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و علی آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.

مروری داشتیم بر سوره‌ی مبارکه‌ی مسد و قضیه‌ی «تبّت یدا أبی لهب» و اینکه «ما أغنی عنه ماّله و ما کسب»؛ که مال ابولهب برایش کفایت نکرد. ولی خدای متعال برای پیغمبر اکرم کفایت کرد. با اینکه به حسب ظاهر موقعیت این دو نفر با هم قابل مقایسه نبود. ابولهب با مجموعه‌ای از سران قریش که قدرت بزرگی را در جهان عرب تشکیل می‌دادند، همه‌ی امکانات و سرمایه و حیله و تدبیر و توطئه و مکرشان را آوردند وسط برای این شخصی که به حسب ظاهر کسی را نداشت و تازه ابولهب عموی او بود. در جهان عرب و قبل از جهان عرب، جایگاه عمو، جایگاه پدر بوده. قرآن هم به این مطلب صحه می‌گذارد. کسی که در جایگاهی بود که باید پیغمبر را حمایت می‌کرد و پیغمبر به حسب ظاهر به حمایت او نیاز داشت، خودش شد اولین کسی که علیه پیغمبر با همه امکاناتش توطئه کرد. ولی عاقبت معلوم شد. در همین دنیا معلوم شد که هم دستش به جایی بند نیست؛ این «تبّت یدا» خودش را نشان داد. و هم معلوم شد که پول اینجا نقشی در پیشرفت مسیر حق ندارد. این، خب نکته‌ی مهم. ما مفصل به این بحث اشاره کردیم که توطئه‌هایی که ابولهب و سران قریش برای پیامبر اکرم داشتند، چه بود و ناکامی‌هایی که برایشان پیش آمد. اینها از هیچ اذیت و آزاری فروگذار نبودند؛ هم نسبت به پیغمبر و هم نسبت به مؤمنین. اگر کسی مسلمان می‌شد، شدیدترین شکنجه‌ها را برایش داشتند. این جماعتی که حالا عناوین مختلفی را باید روی اینها گذاشت؛ «أعتات العرب» باید به اینها گفت، اهل عتوّ بودند. «طُغاة العرب» باید به اینها گفت، اهل طغیان بودند. «فراعنه‌ی اُمّت» تعبیر امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) بود. اینها همه فرعون بودند. و به تعبیر قرآن «مُستهزئين»، کارشان تحقیر پیغمبر بود. «مقتسمین» بودند که این آیاتش در سوره‌ی مبارکه‌ی حجر خواندیم در یک جلسه. این مقتسمین یکی از معانیش این بود که در آن حج که عرض کرده بودم شبی خدمت عزیزان که ولید بن مغیره به اینها گفتش که: «ایام حج یه کاری بکنید که کسی با این فرزند عبدالله ارتباط نداشته باشه.» گفتند: «چیکار کنیم؟» و خلاصه نقشه کشیدند و اینها بنا شد که از ورودی‌های مکه از همانجا بایستند. هرکی می‌خواهد وارد بشود از همانجا شروع کنند روی مغز این کار کردن. کار رسانه‌ای. کار رسانه‌ای همیشه تاریخ بوده، همیشه بشر بوده تا حق و باطل بوده و تا حق و باطل هست این دعوا بوده و این دعوا ادامه خواهد داشت. البته مهم است که ما یاد بگیریم از پیغمبر اکرم در برابر این تقابل رسانه‌ای که روبروی پیغمبر بود، پیغمبر چکار می‌کرد؟ اینها نکته دارد که حالا برخی ازش اشاره شده، برخی هم ان‌شاءالله اگر خاطرمان باشد اشاره خواهیم کرد و فرصت اجازه بدهد. این «مُقتسمین» قسمت کردند، تقسیم کردند ورودی‌های مکه را. هرکی می‌خواست وارد مکه بشود، یک نفر، دو نفر می‌رفتند -به قول ما- خفتش می‌کردند، یقه‌اش را می‌گرفتند، رویش کار می‌کردند، باهاش صحبت می‌کردند که: «داری وارد این شهر میشی، آقاییه ادعای پیغمبری کرده، حواست باشه جذبت نکنه.» بعد شروع می‌کردند انواع و اقسام توهین‌ها و تهمت‌ها را به پیغمبر زدن، «این مجنونه، این ساحره» و از این تعابیر این شکلی نسبت به پیغمبر. یک بایکوت و یک فشار روانی سنگین. یک جوّ سنگین. هرکی وارد مکه می‌شد، با یک نفرتی وارد مکه می‌شد و همه حساس بودند روی پیغمبر. اینها شدند «مُحتسمین» که ۱۶ نفر بودند. تمام این ۱۶ نفر در زمان حیات پیغمبر از میدان به در شدند با تحقیر، با حقارت، با خفت و بدبختی که پنج تا از این مقتسمین همان مستهزئین بودند که قضیه‌شان را مفصل تو یک-دو جلسه گفتم. بقیه‌شان هم شخصیت‌هایی بودند که غالب اینها تو جنگ بدر به درک واصل شدند؛ اشارات جلسات قبل شد. امشب هم ان‌شاءالله فرصت باشد نکاتی را عرض می‌کنم.

هرکی که مسلمان می‌شد، شکنجه‌اش می‌کردند. حالا قضایای عجیبی هم دارد، اصلاً خود این یک بحث‌های مفصلی می‌خواهد. معمولاً هم مستضعفین ایمان می‌آوردند به پیغمبر. حالا فردا شب یک بحثی در مورد این ان‌شاءالله مفصل خواهیم داشت که مرتبط با حضرت خدیجه (سلام‌الله‌علیها) هم هست. معمولاً دور و برهای پیغمبر کسی پول و پلّه ای نداشت، اصلاً پولدارها نمی‌آمدند سمت پیغمبر. و از نکات دردناک این بود که این ولید و دیگران به پیغمبر می‌گفتند که: «اگه این گدا گشنه‌ها را از دور و برت رَد کنی برن و پولدارها و اشراف مکه دورت را بگیرن، ما میایم بهت ایمان میاریم.» خیلی حرف عجیبی بود. پیشنهادهای مختلفی به پیغمبر می‌دادند. یکی این بود که: «بیا تو هم بپرست بت‌های ما را، ما هم خدایان تو را می‌پرستیم.» یکی دیگه این بود که: «قرآنت را تغییر بده. بعد تو دلها «هذا القرآن» تو عوض کن، ما نظارت کنیم بهت بگیم آیاتش حذف بشه، ایناش بمونه، بده دست ما قرآن تغییر کنه، ما قبولت می‌کنیم.» خیلی عجیب‌ها! یکی دیگه هم این بود که: «این دور و وری‌های گدا گشنه‌ای که برای خودت جمع کردی اینها را دَکِشون کن، برن. پولدارها دورت را بگیرند و اگه این دین چیز خوبی بود، این گدا گشنه جمع نمی‌شدند بهش ایمان بیارن.» دور و بر پیغمبر یک مشت آدم مستضعف و محروم پایین شهری، قشر ضعیف، دهک یک و دو بودند. همه دوره پیغمبر درک می‌کردند. الانم همین است دیگر. می‌بینید دیگر. شکم سیرها بیشتر از همه هم سوبسید و یارانه‌ها و اینها مال اینهاست. سیری هم معمولاً ندارند. همیشه سر و صدای این جماعت از همه بیشتر. دانشگاه شریف، دانشگاه امیرکبیر. خب طبق آمار اینها اصلاً این جماعتی که رتبه‌های برتر کنکور شدند، طبق آمار تقریباً ۸۰ درصد شاید حالا کمتر، بیشتر قشر مرفه جامعه. اینها مشکلشان اصلاً مشکل اقتصادی نیست بندگان خدا. در دانشگاه شریف اصلاً شما قشر ضعیف چند تا دانشجو می‌بینید؟ حتی یک کلمه هم شما اعتراض اقتصادی توی حرف‌های اینها نمی‌شنوید. نکته دارد دیگر. اینها «مترفین» می‌شوند که بحث مترفین را قبلاً ما مفصل جاهایی داشتیم. فردا شب ان‌شاءالله یک اشاره‌ای بهش خواهم کرد. خلاصه مترفین بودند که روبروی پیغمبر بودند و این مستضعفین و محرومین را هم به محض اینکه اینها ایمان می‌آوردند شروع می‌کردند شکنجه، با اسم گذاشتن و مسخره کردن. «من الذین آمنوا یضحکون» که در سوره‌ی مبارکه‌ی مطففین فرمود. اسم روی اینها می‌گذاشتند. «آمن السفهاء» به آنها گفتند: «سفها، اراذلنا، بادی الرأی.» آدم‌های بی‌سواد، کم اطلاع، تو سایت‌ها نیستند، خبر ندارند از مبادی. محدود اطلاعات بهشون می‌رسد. همه تو ایتا جمع شدند، از دنیا خبر ندارند. اینها همیشه بوده، این حرف «اراذلنا بادی الرأی». یک مشت آدم بی‌سواد، کم سواد، قشر ضعیف و از جاهای خاصی هم به اینها خوراک می‌رسد، خبر ندارند تو مملکت تو دنیا چی می‌گذرد. نه از تکنولوژی و دانش روز و اینها خبر دارند. در مسائلی که دارد می‌گذرد. نامش ویژگی‌های تکبر خودشو برتر ... معمولاً احمق دوعالم‌اند. یعنی وقتی می‌روی باهاش صحبت می‌کنی به اندازه یک گردو سواد نداره در این حد مطالعه تو عمرش، ولی توهمات، ادعاها، سنگی. بعد آن قشری که اتفاقاً روبروی اینهاست، اینها تحصیل کردند، اینها باسوادند، اینها اطلاع دارند، مطالعه می‌کنند. غم و غصه‌هایی است که همیشه در طول تاریخ بوده. و یک کار دیگری که می‌کردند، شکنجه می‌کردند اینها را یا زیر شکنجه شهید می‌کردند. امثال جناب یاسر و سمیه، پدر و مادر حضرت عمار (سلام‌الله‌علیه). یک تعداد این شکلی شکنجه می‌شدند، شهید می‌شدند. یک تعداد شکنجه‌های سنگین مثل بلال. بدن این را عریان می‌کردند. سر ظهر تابستان، این سنگ‌های داغ. رفتید این کشورهای عربی دیدید آفتاب که می‌زند این سنگ‌هایی که داغ می‌شود سر ظهر، بدن این را عریان می‌کردند، می‌آوردند روی سنگ‌های داغ، از پشت می‌چسباندند به این سنگ‌های داغ. یک تخته سنگ بزرگ داغ هم می‌گذاشتند روی سینه‌اش، فشار می‌دادند، می‌گفتند که: «دست بردار از خدای این پسر عبدالله.» به جناب بلال و دیگرانی که زیر آن فشار داد می‌زدند «احد احد» می‌گفتند، زیر بار نمی‌رفت. ولی یک عده هم بودند که دست برداشتند از اسلام تو این شکنجه‌ها. تعدادی هم بودند. همه که اینجور محکم و قرص نیست. اسم‌هایشان هم ذکر شده تو تاریخ. یک عده‌ای بودند تو این فشار شکنجه دست برداشتند از پیغمبر، از اسلام و از توحید. و این در مورد بعضی از اونها داره. یک طوری اینها را شکنجه می‌کردند که این نمی‌توانست روی پا بلند شود وقتی از زیر شکنجه درش می‌آوردند، آنقدر زده بودنش. این تعبیر تو تاریخ آمده. «سوسک» داشت رد می‌شد بهش نشان می‌دادند می‌گفتند که: «الان باید بگی من این را به عنوان خدای خودم قبول دارم.» «قبول دارم به عنوان خدای خودم.» می‌زدنش ولش می‌کردند. اینجور شکنجه می‌کردند. شکنجه می‌کردند می‌گفتند باید نام پیامبر را می‌آوردند که ما از باب احترام و برای اینکه دوستان هی بخواهند صلوات بفرستند وقت جلسه می‌رود، این نام مبارک نبی اکرم را می‌گفتند با توهین می‌گفتند به این. «تا توهین نکنی آزادت نمی‌کنیم.» همین، همین چیزهایی که امروز می‌بینید. اینها همش بوده. همین تو خیابان می‌بینی آرمان علی‌وردی را شکنجه می‌کنند که توهین کن. آنجا هم همین‌ها بودند. همان جنس است دیگر. همان شاکله است. اینها عدالت خداست. اینکه اگه اینجور نمی‌شد عدالت نبود، چون آنجا همزمان با پیغمبر بودند پیغمبر را ببینند، کفر نشان بدهند، بروند جهنم. اینها چون ۱۴ قرن بعد آمدند، دستشان به پیغمبر نمی‌رسد، بروند بهشت. این هم که همان است، این همان کفر را دارد، همان ظلم و طغیان را دارد. این آنجا اگه دستش به بلال می‌رسید، به خباب بن ارت می‌رسید، آنجور فشار می‌آورد شکنجه می‌کرد، یاسر و سمیه را زیر شکنجه می‌کشت. حالا که دستش به او نرسیده، آرمان علی‌وردی و روح‌الله عجمیان را زیر شکنجه می‌کشد. اینها همان است. یکی هستند. این آرمان علی‌وردی هم آن روز اگر بود می‌شد یاسر. این زینب کمایی آن روز اگر بود می‌شد سمیه. به خاطر حجابش، با روسریش منافقین خفش کردند. «زینب کمایی» من میترا نیستم نام کتابی است که برایش چاپ شده. کتاب خواندنی است. البته آن یکی کتاب من دیده بودم «راز درخت کاج» ظاهراً بعداً عوض شد. اینها همان‌اند. همان شاکله است. اینها شکنجه می‌کردند می‌گفتند: «تا توهین نکنی از زیر شکنجه در نمی‌آیی.» خب این قاعده‌اش است. تکذیب و اذیت و آزار و تمسخر تا کی؟ تا کی؟

نکاتی که امشب می‌خواهم بگویم نکات مهمی است. چند تا نکته اصلی که امشب در بحث داریم، اینها است: یکی اینکه در سوره‌ی مبارکه‌ی انعام آیه ۳۴. دیگر دل بدهید با حرارت بحث ان‌شاءالله پیش برویم. کلی فیش آوردیم ببینیم چقدر می‌رسیم اینها را بگوییم. خدای متعال به پیغمبر می‌فرماید: «و لقد کذبت رُسل من قبلک.» قبل از تو هم پیغمبران تکذیب شدند. این را هم بگویم. تو این شکنجه‌ها گاهی پیغمبر رد می‌شد. همین خانواده یاسر را مثلاً دارد که حضرت وقتی که دید. به آنها فرمود: «صَبراً آل یاسر.» تحمل کنید جایگاهتان تو بهشت. یک کرمی که اینجا شیطان می‌تواند بریزد این است. یعنی اگر آن زمان بی‌بی‌سی اینترنشنال بود که البته اجدادشان بودند، آن زمان چی می‌گفت؟ «پیغمبر مگه تو نگفتی قولوا لا اله الا الله تُفلحوا؟» یعنی چی رستگار شوید؟ حالا رست کدام رست؟ چه گاری؟ رستگار یعنی چی؟ بله رستگار یعنی چی؟ از آن کلماتی است که عربیش را همه بلدند، فارسیشو هیشکی بلد نیست! یعنی خوشبخت بشید. درسته؟ آقا این بچه‌ کوچولو تفسیر می‌کرد یادتان هست؟ خوشبخت بشی یعنی چی؟ یعنی حالت خوب باشه، دلت شاد باشه، مشکلاتت برطرف بشه، غمت از بین بره. درسته آقا؟ «قولوا لا اله الا الله تفلحوا.» پیغمبر آمدند گفتند این لا اله الا الله را بگیر. هرکی لا اله الا الله می‌گفت، می‌رفت زیر سنگ و زیر شکنجه و فشار و دست و پا قطع و تحریم و گرفتاری و بدبختی. این چه تفله‌ای بود آخه؟ «تُفلحوا» این کجا بود؟ اینها مسائل روز است دیگر. «یا رسول الله مگه قرار نبود تو خوشبختی بیاری برای ما؟ از وقتی اومدی که ما بیشتر بدبخت شدیم! ما شکنجه نمی‌شدیم، از وقتی لا اله الا الله گفتیم شکنجه میشیم! ما لااقل همین ارباب‌هایمان حقمان را می‌خوردند ولی می‌گذاشتند کار کنیم! از کار هم بیرونمان کردند. تبعید، شکنجه، فشار، از این لانه به اون لانه. آخرشم که جمع کردیم رفتیم حبشه. این بود زندگی آرمانی؟ اینکه دنیای شما را چه کنیم؟ آباد کنیم، اکتفا نکنیم آخرت شما را هم آباد خواهیم کرد. آب و برق رایگان و اینها. این بود یا رسول الله؟» خیلی حرفها زدی تو بهشت زهرا. وقتی آمدی چی شد؟ چی شد این حرف‌هایی که زدی؟ چی شد؟ ما که بدبخت و بدبخت‌تر شدیم. «تُفلحوا» این کجا بود؟ می‌خواهم آیه‌اش را بگویم. آیه‌اش قشنگ است. می‌فرماید که این داستان تا کجا ادامه دارد؟ این «تُفلحوا» مال کجاست؟ یک پاسخ این است که آخرتتان آباد می‌شود، دنیایتان نیست. بله شهید شدن رفتن بهشت. اینها معمولاً قبول نمی‌کنند. پس دنیا چی؟ البته دنیا مهم است. می‌گویند خب پس چرا تا شما می‌آیید دنیای ما به باد می‌رود؟ مال حرامی خوردی که. داستان دارد. توضیح درست ندادی. این قاعده دارد.

قرآن می‌فرماید این تکذیب و اذیت ادامه دارد تا کی؟ گوش بدهید امشب یکی از بحث‌های خیلی خیلی مهم ۱۰ سال اخیرم را دارم عرض می‌کنم بهتان. بحث‌های امشب خیلی مهم است. قرآن می‌فرماید که: «فَصَبَرُوا عَلَى مَا کُذِّبُوا.» هر پیغمبری که آمد مسخره‌اش کردند. «یا حسرة علی العباد ما یَاتیِهم من رسولٍ الا کانوا به یستهزئون.» هر پیغمبری آمد مسخره‌اش کردند. نرخ شاه عباسی است. این تو پروفایل انبیا آپشنش برای همه فعال شده. هرکی می‌آید یک تیک خورده که باید فحش بشنوی، مسخره‌ات کنند. امتیاز این مرحله را از دست می‌دهی. حقوق بازنشستگی تعلق نمی‌گیرد به انبیایی که بهشان فحش و تمسخر نرسیده! درست شد؟ ۱- بعدش چی؟ «فَصَبَرُوا عَلَى مَا کذّبوا.» تکذیب کردند. تکذیب شدند، صبر کردند. صبر کردند و «أُوذوا»؛ اذیتم شدند. چند شب، دو سه شب لااقل مفصل در مورد آزارهایی که به پیغمبر رسید نکاتی عرض کردیم. هر پیغمبری که آمد تکذیب شد و اذیت شد تا کی؟ «حَتَّى أَتَاهُمْ نَصْرُنَا» تا وقتی نصرت ما بهش رسید. این ادامه دارد. آقا دنیای ما کی آباد می‌شود؟ این اذیت و تکذیب و فشار ادامه دارد تا نصرت برسد. دنیاتم آباد میشه ولی بعد از نصرت خدا. خیرتان بدهد آقا! این مدل حکمرانی ماست. این اول تو فشار قرار می‌دهم، تاریکی را لمس بکنی. بعدم چراغ که از اول باید روشن می‌کردند، روشن می‌کنند. می‌گوید آقا خدا خیرشان بدهد. احساس رضایت می‌کند. خدا خیرت بدهد اینجوری. «حَتَّى أَتَاهُمْ نَصْرُنَا.» تا نصرت ما برسد. حالا نصرت کی می‌رسد؟ عرض می‌کنم. نصرت که برسد، دنیاتان آباد می‌شود. همه پیغمبران این گرفتاری‌ها را داشتند تا به قله برسند. قله آن وقتی است که نصرت می‌آید. نصرت که می‌آید، دشمنت دفع می‌شود، دشمنت از میدان به در می‌شود. مس قضیه‌ی حضرت موسی و فرعون. این اذیت و تکذیب و فشار ادامه دارد و روز به روز بیشتر می‌شود، گلوگیر می‌شود این فشار. به اوج خفقان می‌رسد، به اوج درد می‌رسد. یک جایی می‌رسد که «زُلزِلوا»؛ آنقدر تکان داده می‌شوند «حَتَّى یَقُولَ الرَّسُولُ وَالَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ مَتَىٰ نَصْرُ اللَّهِ؟» صدای همه دیگر بلند می‌شود. صدای خود پیغمبر هم در می‌آید که خدا این نصرتت کی است؟ بعد تازه آنجا جواب که می‌آید، نمی‌فهمد خب اوکی دیگر همین که گفتی آمد می‌فهمند که نزدیک است. می‌آید. ایش. تاکسی اینترنتی، اینها غذا سفارش می‌دهیم بیاره. بعد یک ساعت زنگ می‌زنی می‌گوید: «غذای ما چی شد؟» می‌گوید: «شما سفارش داشتی؟» می‌گوید: «کدتان را بگویید.» یک ساعت دیگه می‌رسیم. از دستشان در نرفته ولی دیگر صدایت که در می‌آید می‌بینی آقا نیم ساعت از موعد گذشته. زنگ می‌زنی تازه بهت می‌گوید: «ان‌شاءالله در راه است.» نمی‌گوید پشت در رسید، تمام شد، ببخشید. اینها نه. ان‌شاءالله می‌آید. غریبه. تازه کی می‌رسد نصرت؟ آن وقتی که تقریباً مطمئن می‌شوی کارت تمام است. و تقریباً هم طرف مقابل مطمئن می‌شود که کارش تمام است. یعنی برده آن نقطه. نقطه نصرت برای موسی و فرعون اینجور اتفاق افتاد. فرعون گفت: «آخ جون!» خودش با پای خودش رفت تو دریا. «یا وایمیسته یا خفه میشه.» اگه بره تو آب که خودش خفه میشه، اگه وایسته من خفش می‌کنم. ولی قضیه کاملاً برعکس بود. باورش نمی‌شد قضیه این باشه که قرار باشه اون بیاید از آب رد بشه، این بره اون تو خفه بشه. ابوجهل و ابولهب و ابوسفیان و اینها هم فکر نمی‌کردند جنگ بدر این شکلی بشه. نه، اینها فکر نمی‌کردند. مردم مدینه هم فکر نمی‌کردند این شکلی بشه. فکت تاریخی عجیب برایتان آوردم. اگه وقت بشه بگویم. خیلی فوق‌العاده، محشر است واقعاً. تقریباً همه مطمئن بودند که کار پیغمبر تو جنگ بدر تمام است. هم اونوری‌ها مطمئن بودند، هم اینوری‌ها. مردم مدینه واسه همین وقتی خبر پیروزی پیغمبر آمد تو مدینه، باورشون نمی‌شد. می‌گفتند: «شما عملیات روانی راه انداختید.» چون با شتر پیغمبر آمد. آن شخصی که آمد، عبدالله بن رؤ پیغمبر شتر را دادند، فرمودند: «برو تو مدینه خبر پیروزی را اعلام کن.» آمد شروع کرد گفت: «ما پیروز شدیم.» اسم‌ها را آورد، گفت: «آقا دوتا پسرهای ربیعه.» همه گنده‌های عرب که فراعنه اُمّت بودند، مقتسمین بودند، خون به دل پیغمبر کرده بودند نمی‌گذاشتند یک نون به دست پیغمبر برسد. تحریم کرده بودند. شعب ابی‌طالب، دارالندوه. شروع کرد تک تک اسم اینها را گفتن: دوتا پسر ربیعه، دوتا پسر حجاج، ابوجهل، امیة بن خَلَف، زَمعه بن اسود. اینها همه کشته شدند. سهیل بن عمرو، یک تعداد دیگر از این گنده‌های عرب هم اسیر شدند. این راه افتاد تو خیابون. یک عده می‌آمدند می‌گفتند که: «دروغ میگی. پیغمبر کشته شده. تو آمدی اینجوری بگی که ما نترسیم.» شاهدشم این است که با شتر پیغمبر آمدی. «این شتر پیغمبره، حتماً کشتنش شده شترسوار شدی برگشتی.» چون یک روز هم طول کشید تا پیغمبر شهدا را دفن کنند و مرتب کنند وسایل را، غنائم را آماده کنند، برگردند. یک روز طول کشید. این تک و تنها برگشته تو مدینه، داره می‌گوید آقا زدیم همه را کشتیم. تمام! اینها گفتند: «همه‌تان کشته شدین، تمام! مگه میشه؟» اون لشکر می‌شد؟ مگه کشته؟ اسامة بن زید برگشت به باباش گفت: «بابا خداوکیلی راست میگی؟» «بابا راست میگم خدا وکیلی ما بردیم، ما زدیم.» گفت: «من باورم نمیشه! مگه میشه اونور آب پیروز بشید؟ بعد با ۳۰۰ نفر، آنها با اون امکانات؟» می‌گوید کعب ابن اشرف که از یهودی‌ها بود، توی بدر وقتی خبر را شنید گفتش که: «آقا دروغ میگن.» همیشه بودند این جماعت، همیشه بودند. گفت: «چی؟ اخبار صدا و سیما گفته آقا؟ دروغه! بیست و سی پخش کرده؟ دروغ! آقا خبر پیروزی فلان؟ دروغ! آقا زدن اینها را، لت و پار کردن. برو اینترنشنال ببین چی میگه.» یهودی هم بود دیگر. اینترنشنال اینها گفت: «راست میگن واقعاً؟ بهش گفتم اینجوری که میگن راسته؟» گفتش که: «یعنی شما واقعاً باورتون میشه که این یتیم عرب مثلاً آمده باشه زده باشه همه گنده‌ها را توی جنگ نظامی دو روزه آمده اینجا حکومت تشکیل بده؟ آنهارا با اون همه امکانات تسلیحات، بعد این زده همه را کشت؟ همه را کشته؟ همه فرمانده اینها اشراف عرب بودند، بزرگان عرب بودند.» بعد برگشت قسم خورد گفت: «به خدا اگر اینی که میگن راست باشه، کشته باشه دشمنانش را، برای من زیر زمین باشم بهتر از این است که روی زمین باشم.» بعداً که تو شهر پیغمبر وارد شد و رزمنده‌های بدر آمدند و اسیرها را که وارد کردند، تاثیر کله گنده بودند، گنده‌های عرب بودند. دوتاشان عموی پیغمبر بودند. اینها نکته هم دارد. همه کله گنده‌ها. بعضی‌هایشان را هم آورد تحویل داد گفت که: «بیایید تقسیم کنید بین خودتان به عنوان برده.» یک تعداد هم البته چون اینها خطرشان زیاد بود مثل نضر بن حارث که این هم جزو آن فراعنه‌ی اُمّت بود. همانجا دستور داد گردنش را بزن. به التماس هم افتاد. حضرت فرمود: «نه، بزن گردنش را بزن.» بعضی از این گنده‌ها را هم ازت گردن زد. اگه آزاد می‌شدند یا برمی‌گشتند دوباره فتنه‌ای بود. هیشکی باورش نمی‌شد که این پیغمبر اینجور. این اسرا وارد شهر بشود. همه کف و خون قاطی کردند. جنگ بدر این بود. خدا نصرت را کی می‌رساند؟ وقتی که مطمئنی که کارت تمام است و یک قاعده‌ی فوق‌العاده‌ای هم دارد. معمولاً خدا نصرت را تو جنگ می‌فرستد. از جنگ نباید. اتفاقاً جنگ برگ برنده ماست. البته دوست نداریم جنگ بشود. هیشکی هم دعوت به جنگ نمی‌کنیم. یک کاری هم نمی‌کنیم که دشمن به ما حمله کند. ولی یک کاری هم نمی‌کنیم دیپلماسی التماسی. رهبر انقلاب برای یکی از این وزرای خارجه یه دوره‌ای. وزیرش آمد بالا و پایین همه را... می‌گفت: «یهودی باشی ۲۰ امتیاز و اینها. شیعه باشی نمره نداره.» رهبر انقلاب عبارت دیپلماسی التماسی برای اینها به کار برد که: «فقط جنگ نشه.» همین وضعیت را از تو می‌خواهد که بفهمد تو فقط می‌خواهی جنگ نشود. آقا تو بگو جنگ بشود. پیغمبر برگ برنده‌اش تو جنگ بدر همین بود. اینها می‌خواستند جنگ نشود. با همین فشار، با اسم جنگ، سایه‌ی جنگ. همه پیغمبر را بکند. خنده‌دار نیست؟ پشتت به چی بند است؟ هیچی. به ملائکه نمی‌خندی؟ ملائکه آمدند جنگ را درآوردند. ایمان می‌خواهد. نصرت تو همچین وضعیتی می‌رسد.

جنگ که هراس ندارد. ما کسی را تحریک به جنگ نمی‌کنیم ولی تهدید به جنگ هم پا نمی‌دهیم بهش. این وضعیت، وضعیت افتضاحی است. آقا من یک دو کلمه این لابلای چیزی باید بگویم دیگر. به هر حال ما از وضعیتی که ترامپ را تهدید می‌کردیم اینکه می‌کشیمت. که باید بکشیمش. فقط به خاطر یک قلم قتل قاسم سلیمانی که سید حسن نصرالله فرمود: «سر ترامپ به اندازه کفش حاج قاسم نمی‌شود.» آمدیم اعلام کردیم تو سازمان ملل و جاهای دیگر که ما نمی‌خواهیم ترامپ را بکشیم! همان چند روز بعدش زن سید حسن نصرالله را کشتند. بابا آمریکایی‌ها برای «دیم» سلاح می‌گذاریم زمین. اسرائیلی‌ها بگذارند زمین سلاحشان را. ما با هم خوبیم و این حرف‌ها. دو سه روز بعدش، بعدش به ما حمله کردند. کار به اینجا رسیده که وزیر ما را می‌نشانند، بهش می‌گویند که: «اگه رهبرتان کشته بشود چی میشه؟» می‌گوید: «هیچی، یکی دیگه انتخاب می‌کنیم.» غیرت داشته باش! چه روندی است؟ ترامپ را که نمی‌خواهیم بکشیم. رهبرمان را هم بکشند که ما همینجور ادامه می‌دهیم دیگر. باز احتمالاً بعدش باز دوباره می‌نشینیم مذاکره می‌کنیم و اونی که مسبب جنگه... این را بدانید. اینها پالس ضعف است. یعنی من دستم خالی است. همانجور که تو مذاکره با ویلچر می‌رفتند. قبلشم یک احمقی می‌گفتش که ما خزانه‌مان خالی است. تا یک جاهایی می‌شود. ببین اونی که همه گزینه‌ها را اشتباه می‌زند، همه گزینه‌ها را بلده. تا یک جایی. ۱۰ تا، ۲۰ تا، ۱۰۰ تا گزینه‌ی غلط است. از هرچی می‌گویی غلط است. هر کاری که نباید... هر کاری که باید بکنی، نمی‌کنی. خریت. اونی که پیغمبر را برنده کرد تو جنگ بدر. پیغمبر نترسید. به اینها هم گفت: «نترسید.» و مردم نترسیدند. همین هم راز پیروزی بنی‌اسرائیل بود بر فرعون. موسی بهشان گفت: «نترسید، سمت آب هیچی نمیشه.» اصلاً نصرت را خدا می‌خواهد اون موقع بفرسـتـد. «لَقَدْ نَصَرَکُمُ اللَّهُ بِبَدْرٍ وَأَنْتُمْ أَذِلَّةٌ.» آن وقتی که خار و خفیف و ذلیل بودید. من تو بدر کمکتان کردم. «و ما النصر الا من عند الله العزیز الحکیم.» فرمود: «من چرا بهتان می‌گویم بجنگید؟» تو سوره‌ی مبارکه‌ی صف چی فرمود؟ فرمود: «اگه شما بجنگید چند تا خاصیت برایتان دارد.» «تجارَةٌ تُنْجِیکُم.» یک تجارت بهتان بگویم نجاتتان بدهد. من بهتان بهشت می‌دهم، چی می‌دهم، چی می‌دهم، چی می‌دهم. «وَاُخْرَى تُحِبُّونَهَا.» فدای این قرآن. خودتان دوست دارید. یعنی انگار اصلاً برای من ارزش ندارد چون دنیاست. پُز دنیایی را پُز حساب نمی‌کنم ولی شماها خیلی له‌له می‌زنید برایش. اون هم چی؟ نصرت است. «نصر مِن الله و فتح قریب.» بعد از جنگ بعد از جهاد است، بعد از قتال. خدا وعده داده اگر قتال بشود، اگه به شما حمله کنند، من نمی‌گذارم دستشان به شما برسد. این «تبّت یدا» مال این وقت است. آیه‌اش را بخوانم برایتان. چقدر این آیه فوق‌العاده است. چقدر این حرف‌ها غریبه. وای بر ما! همه اون کسانی که کم‌کاری کردیم در نشر این معارف. نگفتیم، نخوندیم، نفهمیدیم. روزی صد بار گفته بشود. همه باید حفظ بشوند این آیه را.

این آیه را ببینید. آیه ۱۱۱ سوره‌ی آل عمران: «لَا یَضُرُّونَکُمْ إِلَّا أَذًی.» اینها ضررشان برای شما فقط چیست؟ آقا آزار. اینها فقط آزار می‌رسانند. اینها دستشان کوتاه است از اینکه بتوانند شما را حذف کنند، محو کنند. این آزار، آزارم آنقدر ادامه دارد که آزار به اوج برسد، این تقابل به اوج برسد که معمولاً در قالب جنگ است. آنجا من نصرت می‌کنم. وعده را ببین. «وَ إِن یُقَاتِلُوکُمْ یُوَلُّوکُمُ الْأَدْبَارَ ثُمَّ لَا یُنصَرُونَ.» اگه با شما وارد جنگ بشوند، فرار می‌کنند، در می‌روند. آنها نصرت نمی‌شوند. شماها نصرت می‌شوید. برایتان بخوانم. می‌فرماید که در سوره‌ی مبارکه‌ی توبه آیات ۱۳ تا ۱۵. «أَلَا تُقَاتِلُونَ قَوْمًا نَّکَثُوا أَيْمَانَهُمْ وَهَمُّوا بِإِخْرَاجِ الرَّسُولِ وَهُم بَدَءُوکُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ ۚ أَتَخْشَوْنَهُمْ ۚ فَاللَّهُ أَحَقُّ أَن تَخْشَوْهُ إِن کُنتُم مُّؤْمِنِینَ.» چرا با اینها نمی‌جنگید؟ که پیغمبر را بیرون کردند و آنها شروع کردند اول مرتبه. ترسیدید؟ از خدا باید بترسید. اگه ایمان دارید از خدا بترسید. آیه بعد را ببینید: «قَاتِلُوهُمْ.» بکشیدشان، بجنگید. جنگ راه نیندازید ولی وقتی جنگ راه می‌اندازند، بجنگید. فرار کنند. «من هر کاری می‌کنم برای اینکه جنگ نشود.» «من نمی‌خواهم جنگ بشود.» ولی تو هم اگه واقعاً حرفت همین است. بسم الله، بیا تو این میدان تا بفهمی چه خبر است. «یُعَذّبهُمُ اللهُ بِاَیْدیکُمْ.» خدا اراده کرده که عذاب اینها را با دست شما رقم بزند. این اراده خداست. خدا اراده کرده ابوجهل را این شکلی خردش کند توی بدر. اینجوری از بین ببرد. «وَ یَخْزِهِم.» خدا می‌خواهد اینها را دچار خذلان کند. می‌خواهد اینها را خردشان کند. «وَ یَنصُرکُمْ عَلَیْهِم.» خدا می‌خواهد شما را نصرت کند علیه اینها. «وَ یَشْفِ صُدورَ قَومٍ مُؤمِنین.» این داغی که تو دل مؤمنین است، خدا می‌خواهد به واسطه‌ی جنگ از دل مؤمنین برطرف کند. «وَیُذهِب غَیظَ قُلوبِهِم.» خدا می‌خواهد این کینه‌هاتان را تخلیه کند از دلتان. این کینه‌ها آنجا آرام می‌شود. این آنجا می‌خورد تو سرش، می‌رود کنار. بابا فتح و گشایش و رشد و پیروزی و دنیاتان به واسطه‌ی جنگ است. فرمود هرچی که آبادی است زیر شمشیر ما. البته آخر کارمان با اینها به جنگ خواهد کشید. در این هیچ تردیدی نداریم. امروز و فردا اگه نباشد، آخرش با آمریکا هم اگه نباشد، به تعبیر رهبر انقلاب، جنگ ما جنگ منطقه‌ای است. این داستان ادامه دارد و ایشان هم ته داستان را فرمود: فرمود: «رژیم صهیونیستی به دست بسیجی ایرانی از بین می‌رود.» امام صادق (علیه‌السلام) داد فرمود: «هل و الله أهل قم.» سه بار فرمود. این جنگ قطعی. درش هیچ بحثی نیست. البته همین وسط یک دم خودشان را خوب نشان می‌دهند. خودشان را خوب نشان بدهند. ما هم هزینه باید بدهیم. این هزینه‌ها البته کمتر خواهد شد اگر رشد فکر عمومی صورت بگیرد، تبیین بشود، معلوم بشود از الان فهمیده بشود. بابا اینها توش خبری نیست. خوشحال و منتظر که این مذاکرات مذاکرات به کجا می‌رسد. یعنی مثلاً ترامپ می‌آید می‌گوید: «من فقط شما بمب نسازین.» بعد دیگه کشور عادی ادامه بده. نتانیاهو راضی است جمهوری اسلامی باشیم، موشکمان را هم دوباره بسازیم و مسجدمان هم برقرار بشود و هیئت بریم و این هم راضی است. کسی عقلش اگه در این حد باشد پاره سنگ برمی‌دارد. اوج نفهمی! جنگ جنگ موجودیتی است. از ریشه می‌خواهد بکندت ولی زورش را ندارد. می‌خواهد با دست خودت این کار بشود و می‌خواهد مرعوب بشوی از ترس کشته شدن خودکشی کنی. به یک عده مرعوب می‌شوند، می‌ترساند، می‌بیند یک عده می‌ترسند. یک عده می‌ترسند و می‌ترسانند. جو می‌دهند که قرآن به اینها می‌گوید مرجفون، معوقین. ضربه را که می‌خواهی بزنی هی شَلَت می‌کند، هی تردید می‌اندازد. «نه این الان فلان میشه ها! آخه اونجور بشه اینجور میشه.» این می‌شود داستان نصرت خدا. نصرت خدا این شکلی می‌رسد. بگذار من چند تا چیز دیگر برایتان بگویم. اینها جالب است.

پیغمبر اکرم وقتی که این خاک را پاشیدند –این دیگر آن صحنه اوج جنگ بود دیگر- از لشکر مقابل سه نفر آمدند تو میدان: عتبه و شیبه و ولید. اینور هم سه نفر، سران سپاه پیغمبر رفتند تو میدان: عبیده و حمزه و امیرالمؤمنین. و این سه نفر زدند و اگه جنگ می‌رفت به سمت اینکه نبرد گروهی بشود –اول جنگ تن به تن بود بعد نبرد گروهی می‌شد- نبرد گروهی اوضاع خیلی هوا پس بود. اینجا نقطه اوج نصرت خداست. پیغمبر خاک را را برداشتند، «شاهت الوجوه» گفتند، پاشیدند، طوفان شد. زد تو چشم اینها. اینها یکهو دلهره افتاد تو وجودشان. اصلاً خیلی عجیب است ها! نصر خدا، منصور به ربّ است دیگر. نصرتش با رعب است. یکهو می‌ترساند. یکهو تو دل اینها ترس می‌اندازد. برعکسشم این است که خدا نصرتش را از شما بردارد، یکهو تو دل شما ترس می‌افتد. و هرکی که دارد تو دل شما ترس می اندازد، دارد عملیات مهندسی معکوس می‌کند نصرت خدا را. هرکی که رعب شما را برطرف می‌کند، دارد زمینه‌سازی می‌کند نصرت خدا را. هرکی که رعب تو دل دشمن می اندازد، دارد از جنس نصرت خدا کار می‌کند. اینها مهم است. تو جنگ او را باید بترسانی نه مردم خودت را. «اینجور اگه نشه من فلان شهر را تخلیه کنیم.» بره وسط جنگ. بر فرض قحطی هم اگه باشد، ** اگه نباشه شما این را نباید بگویی. اصلاً این کار را نباید بکنی. اصلاً وضعیت این شکلی هم که شده نباید به روت بیاوری. درد زیاد است. پیغمبر خاک را پاشیدند. آن چیزی که نصرت را می‌رساند چیست؟ استیصال، انقطاع، دعا. که ماه رمضون وقتش است. دعا. این صحنه را ببینید چقدر صحنه فوق‌العاده‌ای است. اینجا دارد که پیامبر اکرم تو میدان که آمد یک نگاهی کرد دید که ابلیس پرچم لشکر دشمن را دستش. چشم پیغمبر که بهش افتاد فرمود: «علی ال نوامیز» که دیشب عرض کردم به سپاه خودش فرمود که: «چشماتان را ببندید! دندوناتان را هم سفت فشار بدهید! سکوت کنید! صدای کسی در نیاید! دست به شمشیرم نمی‌برید حتی آدم لکم!» تا من اجازه بدهم. اینجا آن نقطه اوج قضیه است. اینجا موقع فتح و پیروزی. الی السماء، دستش را به سمت آسمان بالا آورد. چه صحنه فوق‌العاده‌ای! این صحنه چقدر این لحظه باشکوه و محشر است. از این باید ۱۰۰ تا فیلم سینمایی ساخته بشود. این باید اون جزو اون سکانس‌های ماندگار برای یک مسلمان باشد. اون لحظه‌ای که دیگر کار پیغمبر و امت دارد تمام می‌شود. فرعون دیگر رسیده به اینها. این جمله را گفت پیغمبر. عجب جمله‌ای است! گفت: «یا ربّ إَن تُهلِک هذه العصابة، لم تُعبد.» خدایا این لشکر ۳۰۰ نفره اگه از دنیا برود دیگه روی زمین کسی تو را نمی‌پرستد. دیگه بنده‌ای نخواهی داشت. دیگه لا اله الا الله روی این کره زمین نیست. نمازی نیست. عبادتی نیست. خب بعدش چی؟ خدایا هوایمان را داشته باش. نه جمله را ببین. «و ان شئت ان لا تعبد لا تُعبد.» اگه اراده کردی که کسی نپرستدت دیگه هرجور که هرچی خودت می‌خواهی. کسی نپرستد. ما بریم دیگه. بانگ الله اکبری نیست. دیگه لا اله الا الله نیست. دیگه قرآنی نیست. وحی نیست. هیچی نیست. اگه می‌خواهی نباشه مال تو، زمین تو، این عالم مال تو است، تو صاحبی. اگه می‌خواهی نباشه باشه نباشه. ادامه‌اش هم نمی‌گوید که: «اگه می‌خواهی باشه کمک کن.» همه کار تویی. این می‌شود که نصرت جاری می‌شود. «لَقَدْ نَصَرَکُمُ اللَّهُ بِبَدْرٍ وَأَنْتُمْ أَذِلَّةٌ.» تو اوج این گرفتاری‌ها و فشار یکهو می‌بینی ورق برمی‌گردد. همه این سران عرب یکهو به واسطه‌ی این طوفانی که می‌شود عقب‌نشینی می‌کند. بعد پیغمبر دوباره دعا، دست به دعا می‌آورد. «اللهم لا یُفلِتَن فِرعون هذه الامة، ابا جهل بن هشام.» خدایا فرعون این امت که ابوجهل است از دست در نرود. اینها دارند عقب‌نشینی می‌کنند ولی فرعون اینها شکار بشود. اینجا عمر بن جَموه راه افتاد رفت ابوجهل را پیدا کرد. او فرمانده اصلی این سپاه، ابوجهل بود دیگر. پیدایش کرد، با هم درگیر شدند. یک ضربه زد به دو تا ران ابوجهل. ابوجهل هم یک ضربه زد. دست عمر بن جموه آویزان شد. این دستش آویزان بود. مانع کارش بود. دستش را گذاشت زیر پایش. دستش را کَند، پرت کرد. اینجوری. بعد تو میدان آمد تا نصرت جاری بشود. صدق می‌خواهد. دستش را پرت کرد رو هوا.

بعد خدمت شما عرض کنم که عبدالله بن مسعود آمد دید که اینها با هم درگیر شدند و ابوجهل افتاده بود رو زمین و «هُوَ یتَشَحَّب فی دمه.» تو خون خودش می‌غلتید. این صحنه فوق‌العاده‌ای است. این ابوجهل کسی است که این چند جمله را بگویم کم کم بحث را تمامش کنم. بقیه‌اش ان‌شاءالله باشد شب‌های بعد. تو این دو شب آینده ان‌شاءالله بحث را تمامش کنیم. ابوجهل خیلی از آیات قرآن مربوط به اوست. یکی از داستان‌هایی که تو قرآن این قضیه است. گفت: «اگه ببینم، اگه باخبر بشم پیغمبر رفته سجده کنار کعبه، اگه تو سجده ببینمش میام پام را میزارم رو گردنش.» حالا مثلاً به قول ما گردنش را می‌شکنم. بهش خبر دادند گفتند: «پیغمبر تو سجده است کنار کعبه.» آمد پایش را بگذارد رو گردن پیغمبر یکهو کشید عقب. بهش گفتند: «چی شد؟» گفت: «یکهو یک آتشی جلوم ظاهر شد، ترسیدم عقب‌نشینی کردم.» حالا این جمله را داشته باشید چی گفته بود. گفت: «می‌خواهم پام را بگذارم رو گردنش، گردن این را خرد کنم.» همه حرف‌ها حساب دارد. پیش ما یادمان می‌رود. اینها را ذخیره می‌کند. یک روزی تلافی‌اش را سرت در می‌آورد. انتقام دارد. تک تک این کلمات. موقع مردنش چه شکلی شد؟ عبدالله بن مسعود می‌گوید: «من آمدم بالا سرش بهش گفتم: الحمدلله الذی اخذک.» گفتم: «خوب! خدا را شکر خرد شدی، خفیف شدی.» سرش را آورد بالا گفتش که: «برده پسر مادر عبدالله.» خار شده. تیکه انداخت به عبدالله بن مسعود که یعنی مثلاً تو برده‌ای و حقیرِی و کوچکی و اینها. می‌گوید گفتش که مثلاً به قول ما حق با کیست؟ بهش گفتم که: «لله و لرسوله.» حق با خدا و پیغمبر است. این از این قلدرِی در می‌رود. می‌گوید بهش گفتم: «اِنّی قاتلک.» می‌کشمش. چیکار کرد؟ کارهای خدا را ببین. می‌گوید: «وَضَعْتُ رِجْلِی.» پام را گذاشتم رو گردنش. گردن پیغمبر و نتوانست، این گذاشت. اون می‌خواست بره توانست؟ نتوانست. اینجا دیگه توانست. این می‌خواست پایش را بگذارد رو گردن این توانست. این مال دنیاست ها، آخرتش هیچ. او برگشت گفت: گفت: «ارتقیت مُرتَقاً صَعْبا.» خیلی جای بلندی پا گذاشتی. «یا رُوَيْعِيَّ الْغَنَمِ.» ای بچه‌ی اون زنی که چوپان گوسفند داوود. به دست تو دارم کشته می‌شوم. برو بگو یکی از این گنده‌های عرب بیاید. نتانیاهو به دست یکی از سربازان صفر حماس مثلاً کشته بشود. یک کوچه مثلاً گیرش بیاورد. خیلی زور دارد. دوست دارد بخرد. دارد کشته می‌شود. این توهم البته. ولی به هر حال: «به دست فلانی کشته شدم.» گنده‌ها بیایند. گفت: «نخیر، خودم می‌کشم.» می‌گوید کلاه خودش را برداشتم، سر از تنش جدا کردم. سرش را برداشتم، بردم جلو پیغمبر انداختم. گفتم: «یا رسول الله، ابشروا!» «آقا خبر خوب! هذا رأس ابی جهل بن هشام.» این سر ابوجهل است. می‌گوید پیغمبرم سجده شکری کردند و قضیه‌ی ابوجهل این شکلی تمام شد. تو شهر که اعلام کردند ابوجهل کشته شده. بچه‌های کوچک تو خیابان راه می‌افتادند شعار می‌دادند: «ابوجهل کشته شد! ابوجهل کشته شد!» اینجور خار و خفیف ابوجهل گنده. این می‌شود جریان نصرت خدا.

خب عرضم را تمام کنم، برویم تو روضه. این نصرت تو جنگ است. نصرت تو جنگ. ولی یک جنگ بود، بانک قاعده‌اش این بود که خدا نصرت کند، نصرت نکرد. اون هم کربلا بود. چرا؟ دیگه حالا چه اسراری توش بود؟ امام حسین با خدا انگار امام حسین خودش اراده کرد و خواست این عدم نصرت را و ذخیره کرد این نصرت را. روایت از امام رضا (علیه‌السلام). با همین روایت ان‌شاءالله اشک بریزیم و روضه‌ی امشبمان باشد. این روایت معروف «یابن شبیب» که شنیدید. وسط‌های این روایت این است. می‌گوید امام رضا (علیه‌السلام) به من فرمودند که: «وَلَقَدْ نَزَلَ إِلَى الْأَرْضِ مِنَ الْمَلَائِکَةِ اَرْبَعَةَ آلَافٍ لَنُصۡرَتِهِ.» برای نصرت امام حسین ۴ هزار فرشته آمد که نصرتش کند. ولی حالا به اراده‌ی خدا، به خواست امام حسین اینطور شد که وقتی اینها آمدند، «فَوَجَدُوهُ قَدْ قُتِلَ.» وقتی رسیدند که دیدند کار از کار گذشته. امام حسین به شهادت رسیده. «لَفُوجَدُوا عِنْدَ قَبْرِهِ، فَوَقَفُوا عَلَی قَبْرِهِ بَاکِینَ حَتَّى یَقُومَ الْقَائِمُ.» اینها تا روز ظهور امام زمان کنار قبر امام حسین (علیه‌السلام) غبار آلود، ژولیده رو خواهند بود، به سرزنان، گریه‌کنان. «فیکونون من أنصاره.» اینها یاران امام زمان خواهند بود. نصرت را ذخیره کرد امام حسین برای امام زمان. اون نصرت نهایی. البته نصرت امام حسین اینطور رقم خورد که دلها را سمت خودش کشید. به جای اینکه ملائکه بیایند کمک او، این دل‌های پاک، این اشک‌ها بیاید به نصرت امام حسین. این را خدا برای امام حسین جاری کرد. او را ذخیره کرد برای روز ظهور. این تیکه وسط روایت یابن شبیب بود. تیکه‌ی اولش را هم بگویم. شب هشتم روضه‌‌مان. امشب با امام رضا (علیه‌السلام) شب جمعه است. از زبان امام رضا روضه بشنویم این شب جمعه و اشک بریزیم. ریان بن شبیب می‌گوید که من روز عاشورا بود که رفتم خدمت امام رضا (علیه‌السلام)، حضرت به من رو کرد فرمود: «یابن شبیب! إِن کُنْتَ بَاکِیًا لِشَیْ ءٍ فَبْکِ لِلْحُسَینِ.» هر وقت خواستی برای هرچی گریه کنی، برای حسین گریه کن. «فَبْکِ لِلْحُسَینِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ.» یک جمله فرمود. یک دانه استدلال فرمود امام رضا. خدا شاهد است اگر این کلام امام رضا نبود من هیچ وقت جرأت نمی‌کردم این را بخوانم. هر مقتل معتبری هم که بود نمی‌خواندم. خیلی عجیب است این عبارت. ولی دریایی از روضه تو این یک خط. انگار همه‌ی روضه‌ها را خلاصه کرد امام رضا تو یک جمله. فرمود هر وقت خواستی برای هرچی گریه کنی، برای حسین گریه کن. علتشم اینه: «فَإِنَّهُ کَمَا یُذبَحُ الکبْشُ.» نمی‌دانم ترجمه لازم دارد یا نه. «آن‌ جور که سر از تن چارپا جدا می‌کنند.» یعنی چی این حرف؟ من نمی‌فهمم چرا امام رضا این را فرمود. من نمی‌فهمم چه‌ می‌خواست بگوید امام رضا. همه را خلاصه کرد تو این یک جمله. ولی من یک گریز می‌خواهم فقط بزنم. نمی‌خواهم آن جمله‌ی امام رضا را شرح بدهم. یک چیز دیگر می‌خواهم بگویم با همین اشک بریزی. می‌خواهم بگویم نه آقا جان! از آن وضعیت هم بدتر بود کربلا. چون به آن حیوان هم رحم می‌کنند، اگه ببینند تشنه است. به این حیوان هم رحم می‌کنند. بچه‌اش را جلو چشمش نمی‌کُشند. حیوان را جلو چشم بچه‌اش نمی‌کُشند. ولی همین هم دریغ کردند از امام حسین (علیه‌السلام). ألا لعنة الله علی القوم الظالمین و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون.

خدایا در فرج آقا امام زمان تعجیل بفرما. قلب نازنینش را از ما راضی بفرما. عمرمان را نوکری حضرتش قرار بده. نسل ما را نوکران حضرتش قرار بده. اموات، علما، شهدا، فقها، امام راحل، حقوق الأرحام، ملتمسین دعا را سر سفره با برکت امام حسین مهمان بفرما. خدایا شر ظالمین عالم را به خودشان برگردان. آمریکا و اسرائیل جنایتکار نیست و نابود. رهبر عزیزمان را حفظ و نصرت عنایت بفرما. حوائج مسلمین و شیعیان امیرالمؤمنین را به فضل و کرامت برآورده بفرما. هرچه گفتیم و صلاح ماست. هرچه نگفتی و صلاح ما می‌دانی برای ما رقم بزن. بن نبی و آله. رحم الله من قرأ الف صلوات.

نظرات کاربران

هنوز نظری ثبت نشده است.