جلسه نهم
معرفی
امام رضا (ع)؛ همانگونه که ابولهب نتوانست خراشی بر جدم رسولالله وارد کند، هارون هم نمیتواند آسیبی به من بزند![ 3:30 ]
اوج «تبت یدی» در بدر؛ بریده شدن دو بال ثروت و قدرت ابولهب، توسط موجودات سفیدپوش میان آسمان و زمین! [ 5:30 ]
بسته شدن پرونده ابولهب، با بیماری و مرگ رقتانگیز و ترک نزدیکان و آغاز تحقیر ابدی! [ 11:30 ]
ترامپ؛ ورژن امروزی ابولهب، با همان استکبار و همان عاقبت حقارتبار! [ 13:40 ]
تبیین روانشناسی مکذبین در قرآن؛ مرفهین بیدرد با شکمهایی سیر در دنیا و سیر از آتش در آخرت! [ 19:30 ]
هر جا اِنذار دهندهای آمد، مرفهین مقابله کردند.و این دلیلِ تقابل همه دنیا با نظام استکبارستیز ماست! [ 25:00 ]
خدیجه(س)؛ مصداق مؤمنی که ثروتش مایه خیر شد چون خوی کاخ نشینی نداشت [ 28:00 ]
ویژگی های برجسته شخصیتی حضرت خدیجه در کنار امپراطوری اقتصادی او، حجتی بود از جانب خدا! [ 29:30 ]
ماجرای خواستگاری بانویی باهوش، محترم، با بهترین نسب و جایگاه اجتماعی و بیشترین ثروت، از محبوبترین بنده خدا؛ رسولالله(ص)! [ 32:30 ]
بیهمدمی و تنهایی در دوران بارداری و وضعحمل و دستتنگی و بیکفنی در وقت مرگ، بهای معامله خدیجه بود با خدا [ 36:05 ]
جبران خدا برای اخلاص خدیجه، از یک سو کوثری چون فاطمه بود و ۱۱ امام معصوم، و از سویی مقام امالمؤمنین برای همه دوران! [ 42:20 ]
اوج «تبت یدی» در بدر؛ بریده شدن دو بال ثروت و قدرت ابولهب، توسط موجودات سفیدپوش میان آسمان و زمین! [ 5:30 ]
بسته شدن پرونده ابولهب، با بیماری و مرگ رقتانگیز و ترک نزدیکان و آغاز تحقیر ابدی! [ 11:30 ]
ترامپ؛ ورژن امروزی ابولهب، با همان استکبار و همان عاقبت حقارتبار! [ 13:40 ]
تبیین روانشناسی مکذبین در قرآن؛ مرفهین بیدرد با شکمهایی سیر در دنیا و سیر از آتش در آخرت! [ 19:30 ]
هر جا اِنذار دهندهای آمد، مرفهین مقابله کردند.و این دلیلِ تقابل همه دنیا با نظام استکبارستیز ماست! [ 25:00 ]
خدیجه(س)؛ مصداق مؤمنی که ثروتش مایه خیر شد چون خوی کاخ نشینی نداشت [ 28:00 ]
ویژگی های برجسته شخصیتی حضرت خدیجه در کنار امپراطوری اقتصادی او، حجتی بود از جانب خدا! [ 29:30 ]
ماجرای خواستگاری بانویی باهوش، محترم، با بهترین نسب و جایگاه اجتماعی و بیشترین ثروت، از محبوبترین بنده خدا؛ رسولالله(ص)! [ 32:30 ]
بیهمدمی و تنهایی در دوران بارداری و وضعحمل و دستتنگی و بیکفنی در وقت مرگ، بهای معامله خدیجه بود با خدا [ 36:05 ]
جبران خدا برای اخلاص خدیجه، از یک سو کوثری چون فاطمه بود و ۱۱ امام معصوم، و از سویی مقام امالمؤمنین برای همه دوران! [ 42:20 ]
متن کامل
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم.
الحمدلله رب العالمین، و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین، و لعنة الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین.
رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي، وَ يَسِّرْ لِي أَمْرِي، وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسَانِي، يَفْقَهُوا قَوْلِي.
«تَبَّتْ يَدَا أَبِي لَهَبٍ وَ تَبَّ. مَا أَغْنَىٰ عَنْهُ مَالُهُ وَ مَا كَسَبَ.»
عرض شد که یک قاعده طلایی در قرآن کریم هست که میفرماید: «لَن يَضُرُّوكُمْ إِلَّا أَذًى». اینها دشمنان آسیبی نمیتوانند به شما برسانند؛ آسیب آنها برای شما فقط آزار است. نمیتوانند مانع شوند بین شما و کمالاتتان، بین شما و پیشرفتتان. دایره تقدیر و تقسیم خدا را که نمیتوانند به هم بزنند. اینها فقط مایه رنجند. اگر هم با شما وارد جنگ شوند، «يُوَلُّوكُمُ الْأَدْبَارَ»؛ پا به فرار میگذارند و محکوم به شکستاند و دستشان هم به جایی بند نیست. این میشود توضیح و تفسیر همین «تَبَّتْ يَدَا أَبِي لَهَبٍ وَ تَبَّ». دست ابولهب به جایی بند نبود، دستش به چیزی نرسید، با پولش نتوانست دستش را به چیزی بند بکند: «مَا أَغْنَىٰ عَنْهُ مَالُهُ وَ مَا كَسَبَ.»
این نکته بسیار مهمی است. روایات تاریخی هم گزارشهای فوقالعادهای را در این زمینه دارد. روایتی داریم از امام رضا علیهالسلام. آنجا دارد که به امام رضا علیهالسلام گفتند که هارون... نمیترسی؟ متن روایت را نوشته بودم، ولی ظاهراً جز فیشها نیاوردم. مرحوم شیخ صدوق نقل میکند در «اخبارالرضا». ابن ابی حمزه بطائنی و چند نفر دیگر از این واقفیها آمدند پیش امام رضا علیهالسلام. صحبت شد، برگشتند گفتند: شما خیلی سفت داری ادعای امامت میکنی! حالا اینها که خب واقفی هم بودند، یک مرضی هم داشتند. حضرت یک پاسخی داد. البته چند جور روایت شده این روایت. این است که حضرت فرمودند: ابولهب آمد به جدم رسول الله (پیغمبر را تهدید کرد) که من میکشمت، پدرت را درمیآورم، مگر میگذارم تو کاری بکنی! پیغمبر به ابولهب فرمود: «إن خدشتنی من قبلک خدشة». اگر من از جانب تو یک خراش هم بهم بیفتد... خوب دل بده! کلام پیغمبر بود به ابولهب. این روایت امام رضاست. جالب است که تاریخ هم نقل نکرده این را. ما در تاریخ نداریم. در روایت پیغمبر به ابولهب فرمود: اگر از جانب تو یک خراش به من برسد، «فأنا کذاب». زیر آب همه حرفهایی را که زدم میزنم، من دروغگویم! خیلی حرف عجیبی بود: «من گردن میگیرم دروغگوی عالم باشم اگر تو یک خراش بتوانی به من بیندازی.»
امام رضا فرمود: این اولین آیهای بود که پیغمبر نشان داد؛ یعنی این معجزه رسول الله بود. جزء اولین کسانی که با پیغمبر برخورد کرد، ابولهب بود دیگر. از همان قضیه «یوم الدار»، قضیه «انزل عشیرتک الاقربین». پیغمبر خانوادهاش را جمع کرد و با اینها صحبت کرد. همان در همان مجلس، ابولهب توهین کرد. بعدها هم سر کوه صفا، پیغمبر مردم را جمع کرد. آن روایت معروف (فرمود: من بگویم پشت این کوه یک لشکری آماده است، میخواهد حمله کند، قبول میکنید؟ من را امین میدانید؟) گفتند: آره. فرمود: اگر بگویم بعد از مرگتان حیات دارید، چه؟ آنجا ابولهب برگشت گفت: «تَبّاً لَكَ لِهَذَا جَمَعْتَنَا!» (مساوی با: «أَ لِهَذا دَعَوْتَنَا؟») برای همچین چیزی ما را دعوت کردی؟ «تَبّاً لَكَ» را آنجا به کار برد. آیه نازل شد: «تَبَّتْ يَدَا أَبِي لَهَبٍ وَ تَبَّ.» او فقط «تَبّاً لَكَ» گفت، نابود بشی! آیه که نازل شد، هم دو تا دستش و هم خودش (پاسخی که بین این اتفاق تا مرگ ابولهب هم تقریباً با محاسبات تاریخی که بنده حساب کردم، بین یک سال تا ۱۱ سال فاصله است). ما اگر در آن دوران بودیم، خیلی برایمان فتنههای واقعاً عجیبی است دیگر.
پیغمبر فرموده: «ما اغنا عنه مال و ما کسب.» اینها مخططان را راه میاندازند، مستحضرین را راه میاندازند، شعب ابیطالب را راه میاندازند، پیغمبر را تحریم میکنند، توطئه قتل پیغمبر، پیغمبر را آواره میکنند... چی شد این آیات «ما اغنا عنه مال و ما کسب»؟ چی شد «آمریکا هیچ غلطی نمیتواند بکند»؟ چی شد؟ هر غلطی خواست کرد! «تبت یدا ابی لهب» چی شد؟ یک روزی معلوم شد. چون قضیه بدر بود که عرض کردم. اوج دیگر خباثت ابولهب اینجا بود. قبلش که خب میخواستند پیغمبر را ترور کنند شبانه، نشد دیگر. آمدند در میدان که پیغمبر را در میدان جنگ بکشند. این «تبت یدا» مال اینجاست، اوجش و نقطه نهاییاش اینجاست. «ما اغنا عنه ماله» و اینجاست.
۴۰۰۰ درهم به قریش داد. آن روایت امام رضا را تمام کنم. گفت: شما نمیترسی؟ حضرت فرمود: جدم به ابولهب فرمود: اگر تو یک خراش به من بیندازی، من کذابم. من هم میگویم: اگر هارون توانست یک خراش به من بیندازد، من هم کذابم. با اینکه هارون موسی بن جعفر را تازه کشته بود. تعبیر دیگری داری. به امام رضا گفتند: از شمشیر هارون دارد خون میچکد: «تَقَاطُر دَمٌ». بعد شما آمدی سفت گردنت را گرفتی بالا میگویی من امامم؟ داری رسماً مردم را دعوت به امامت خودت میکنی؟ پدرت را که در زندان کشتند. جمع کردی. سن و سالی هم داشت، جایگاهی داشت، موقعیتی داشت. تازه اینها هم همه نواب او بودند، همه هم خیانت و فتنه. امام رضا خیلی فتنه سنگینی بود. یک چند ساعتی در مورد این بحث کردیم. فتنه واقفیه که همه این شخصیتها، نمایندگان موسی بن جعفر، غیر از یکی دو تایشان، خیانت کردند، اموال را بالا کشیدند. ایمان هم نیاوردند به امام رضا. تازه خود بنی هاشم هم به خاطر اینکه حضرت بچهدار نمیشد (قبول نمیکردند). سادات، برادران و برادرزادههای امام رضا علیهالسلام، به خاطر اینکه ایشان پسرانه نمیشد (بچهدار نمیشد)، قبول نکردند. تازه امام جواد که به دنیا آمدند، اینها رفتند قیافهشناس آوردند که تشخیص بدهد این واقعاً بچه ایشان است یا نه. غربت عجیبی داشت امام رضا علیهالسلام. با این حال آن ۱۰ سالی که همه فکر میکنند امام رضا فقط با مأمون درگیر بود، ۱۰ سال با هارون درگیر بود، ۵ سال با امین، ۵ سال با مأمون. ۱۰ سالش با هارون بود.
آن ۱۰ سالی که با هارون درگیر بود، میآمدند میگفتند: بابا! از شمشیر این دارد خون میچکد. فرمود: جدم به ابولهب فرمود: یک تار از موی من کم کنی، از سر من کم کنی، من پیغمبر نیستم. من هم میگویم: اگر این توانست یک تار از سر من کم بکند، من امام نیستم. اینها معجزه امام رضا علیهالسلام بود. یک روایت دیگر هم دارد که فرمود: خدایی دارد که این معدن طلاست. برای اینکه شترهای بختیاری نرسند به این صحرا، شترهایی که قدرتمند بودند و راههای طولانی میرفتند، فرمود: این صحرا در دسترس همه هست، ولی شترها نمیتوانند واردش بشوند. خدا یک لشکری از مورچه را مأمور کرده که میآیند محافظت میکنند. هیچ حیوانی نمیتواند وارد این سرزمین بشود که معدن طلاست. فرمود: من خودم را به همچین خدایی سپردم. من را در برابر هارون این شکلی تأمین میکند! این هم از روایت عجیب. خلاصه هارون را هم حضرت ابولهب دانست؛ تشبیه به ابولهب کرد. معلوم میشود که ابولهب نباید به یک شخص تاریخی اکتفا کرد؛ ابولهبها ادامه دارد.
ابولهب در جنگ بدر ۴۰۰۰ درهم به قریش کمک کرد. لجستیک سپاه قریش بود برای کشتن پیغمبر. خودش هم نمیتوانست برود، مریض بود، آبله گرفته بود. یک عاص بن هشامی بود. ابولهب از عاص بن هشام طلب داشت. بهش برگشت گفتش که: آقا! من طلبم را میبخشم، تو به جای طلب من پاشو برو در بدر بجنگ با پیغمبر. دو تا دست شد دیگر. با یک دست پول داد، با یک دست هم نیرو فرستاد: عاص بن هشام را فرستاد. بعد هم که ابولهب آمد، از جنگ برایش تعریف کردند. برادر خانمش برگشت به این گفتش که: بابا! ما یک کسانی را دیدیم که اینها اولاً کتف ما در مشت اینها بود، اراده میکردند ما را اسیر میکردند. بعدش هم به خدا ما کوتاهی نکردیم. ما یکهو چشم باز کردیم دیدیم بین زمین و آسمان هزار نفر آمدند سر وقت.
تعبیر ابولهب، تعبیر ابوسفیان به ابولهب: میگوید: «لَقِينَا رِجَالًا بِيضًا». (مردان سفیدی را دیدیم). خیلی عجیب است ها! «أو على خَيلٍ بِلْقٍ بَينَ السَّمَاءِ وَالأَرْضِ». (آنها بر اسبهای ابلق بین آسمان و زمین بودند.) یک فیلمی هم قدیم از صهیونیستها بود، بنده هم در سخنرانیها گفته بودم، بعد دوستان سرچ کرده بودند، گفته بودند نیست. بیشرفها همین را هم حذفش کرده بودند. فیلمها موجود بود، مال جنگ ۳۳ روزهشان که گفته بودند ما موجودات سفیدپوشی را دیدیم که شمشیر دستشان بود، به سمت ما حمله میکرد. سربازانشان در شبکههای رسمی اسرائیل گفته بودند. آیتالله مصباح در یکی از سخنرانیهایشان به این خاطره اشاره کرده. ابوسفیان گفت: ما شخصیتهایی دیدیم که لباس سفید داشتند، روی اسبهایی بودند بین السماء و الارض، بین زمین و آسمان. «لَا يُقَاوِمُهَا شَيءٌ». هیچکس هم نمیتوانست مقابله کند.
حالا اینجا قضیه جالبی دارد. ابورافع، این را دل بدهید. پرونده ابولهب را دنیاییاش را ببندیم. پرونده اخرویاش انشاءالله در جلسات دیگر باز خواهیم کرد. فردا شب که اینجا خدمت عزیزان هستیم، پرونده دنیایی ابولهب و همسر ملعونش را انشاءالله خواهیم بست. جلسات دیگر دهه بعدی در تهران داریم، آنجا پرونده اخروی اینها را باز خواهیم کرد: «سَيَصْلَىٰ نَارًا ذَاتَ لَهَبٍ. وَ امْرَأَتُهُ حَمَّالَةَ الْحَطَبِ. فِي جِيدِهَا حَبْلٌ مِّن مَّسَدٍ.» آنجا به بخش اخرویشان میپردازیم. اینجا دستشان خالی ماند. در دنیا این اتفاقاتی رخ داد. این ده جلسه میشود.
ابورافع، غلام امالفضل بود. امالفضل همسر عباس، عموی پیغمبر بود. امالفضل میشد زنعموی پیغمبر. ابورافع این حرف را که ابوسفیان زد (ابوسفیان به ابولهب گفتش که: ما یک سری موجودات سفید دیدیم بین زمین و آسمان)، ابورافع برگشت گفت: «تِلْكَ الْمَلَائِكَةُ». (اینهایی که دیدی فرشته بودند). این را که دیدی، فرشته بودند. ابولهب هم بهش برخورد. بابا ۴۰۰۰ درهم این ور دادیم، آن ور طلبمان را بخشیدیم، آدم فرستادیم. همه رفیقها رفتند کشته شدند. این رفیق فابریکمان هم که اینجوری ترسیده برگشته، بعد تازه دارد میگوید بین زمین و آسمان یک مشت موجود سفید هم بودند. این پسری که ما میخواستیم بگیریم، تکهتکهاش بکنیم، ملائکه میآیند کمکش! ابولهب اعصابش خورد شد. گرفت شروع کرد ابورافع را زدن. (صحبت میکنند). وسط پرید که: اینها ملائکه بودند! یک غلام آمده وسط، شروع کرد من را زدن. امالفضل هم بهش برخورد. «بیکس و کاره؟ فلانفلان شده؟» رفت چوب خیمه را برداشت. همسر عباس، امالفضل آمد یک دانه محکم خواباند در فرق سر ابولهب. «فَعَاشَ سَبْعَ لَيَالٍ». هفت شب زنده بود ابولهب. این ضربه مشتی که خورد در ملاجش، بستری شد. در این بستری شدن... آن ور هم که آبله داشت. «فَقَطْ رَمَاهُ اللَّهُ بِالْعَدَسَةِ». کدام عدس؟ عدسی نه ها! «عَدَسَة». کدام عدسه؟ انداخت برایش یک بیماری شبیه طاعون بود. کل بدنش شبیه عدس شد. عدس مثل آبلهمرغان و اینها هست، دانه دانه خال میزند، کل تنش شبیه عدس شد. به این میگویند عدسه.
«وَلَقَدْ تَرَكَهُ أَبْنَاؤُهُ ثَلَاثًا». بعد افتاد مرد. بچههایش سه روز ولش کردند جنازهاش را دفن نمیکردند. میگفتند این مرضش واگیردار است، ما میگیریم. «لَا يَدْفِنَانِهِ». چون قریش خیلی از عدسه میترسید. آخر یک جماعتی جمع شدند گفتند: بابا! بابای شماست! ای خدا فدای خدا بشوم. در همین دنیا چه تحفه هنری میزند تا ابد برای ابولهب بماند این پرونده! این جوری بسته میشود این. این تازه ورود به یک عالم رنج و بدبختی و عذاب و فشار و تحقیر است. تا ابد این آغاز عذاب و پایان کار ابولهب است. این تازه وارد شد به عالم ابدی «ذَاتَ لَهَبٍ». ولی این شکلی این ور تمام میشود پرونده. بچهها حاضر نبودند جنازهاش را بردارند دفن بکنند. مردم آمدند بردند آن بالای مکه، جایی که در دسترس نباشد و سرایت نکند ویروسش. انداختندش و «وَقَذَفُوا عَلَيْهِ الْحِجَارَةَ». کسی حاضر نبود گودال بکند و بیایند این را با احترام بیندازند در قبر و بپوشانند و اینها. انداختندش یک جا، رویش آنقدر سنگ پرت کردند که این سنگها رویش حالت قبر پیدا کند. آن زیر حتی واره... آنقدر با سنگ بهش پرت کردند که پوشاندندش. این شد پایان کار ابولهب. پیغمبر بهش فرمود: اگر یک خراش بتوانی به من بیندازی، «أَنَا كَذَّابٌ». «لَن يَضُرُّوكُمْ إِلَّا أَذًى». هیچ غلطی نمیتواند بکند. این آیه مال امروز هم هست.
این ترامپ نسبت به ما... کاش باورمان بشود! کاش بفهمیم! اگر نفهمیم، رنج و مصیبت خودمان و این ملت را بیشتر میکنیم. هیچ غلطی نمیتواند بکند این ترامپ و گندهتر از ترامپ. آن ابلیسی که پشت ترامپ است و شهری که در نطفهاش بوده و «وَاكْثَرْ لَهُمْ فِي الأَمْوَالِ وَ الأَوْلاَدِ»، آن نتوانسته در این چند هزار سال غلطی بکند. اینکه یکی از تولیداتش است. «لَن يَضُرُّوكُمْ إِلَّا أَذًى». هیچ غلطی نمیتواند بکند.
خب، این تا اینجا نکته اول.
نکته دومی که میخواهم عرض بکنم امشب، کمی حالا البته سینهزنی هم داریم. بعد روضه. همینجوری جلسه طولانیتر میشود، ولی به مناسبت وفات حضرت خدیجه سلامالله علیها، کمی انشاءالله وقتش را دوستان با ما که خیلی راه آمدند، خدا انشاءالله بهشان خیر «شماره» عطا کند. تحمل کنند. امشب یک کوچولو ملاحظه ما را بیشتر بکنند که بحث را به یک جایی برسانیم، انشاءالله.
قرآن کریم میفرماید که در روانشناسی مکذبین، روانشناسی ابولهبها و طاغوتها، این نکته را چند بار جلسات قبل اشاره کردیم؛ به طور خاص میخواهم امشب بهش بپردازم. یکی از چیزهایی که به عنوان نقطه کلیدی در روانشناسی اینها، خدای متعال میفرماید، این است: اینها جزو «مطرفین» هستند. خدا رحمت کند امام را، یک ترجمه قشنگ امروزی برایش درست کرده بود: «مرفهین بیدرد». بالاشهرنشینها! نه به معنای اینکه موقعیت جغرافیایی مطرح باشد که حالا مثلاً هر کسی سالاریه نشست، «طاهره». هر کسی مثلاً شادگان نشست، مثلاً جزو مؤمنین «السابقون الاولون» باشد. نه. بالاشهری، پایینشهری. کاخنشینان و کوخنشینان به معنای یک سبک زندگی. به معنای یک نوع زیستن. یک روحیه. روحیه کاخنشینی. یکی ممکن است در کوخ هم باشد، ولی روحیهاش کاخنشینی باشد. یکی ممکن است در کاخ هم باشد، روحیهاش کوخنشینی باشد که امشب یکی از موارد بینظیر این مورد را مواجهیم. آن چیزی که مایه اصلی تکذیب است، روحیه کاخنشینی است که قرآن از آن تعبیر میکند به «مطرفین». چند تا آیه قرآن هست در این زمینه که فوقالعاده است. چند تایش را خواندیم، چند تا دیگر را نخواندیم که سریع بخوانم.
سوره مبارکه مزمل، آیه ۱۱ تا ۱۳. اگر حال دارید من چند تا آیه سریع قرآن برایتان بخوانم. به هر حال ماه رمضان است. پاسخ این هم که قرآن آتش میزنند این است که ما بیشتر باید قرآن بخوانیم. جلسات قرآنی را باید بیشتر کنیم. مسجد آتش زدند، قرآن آتش زدند، بعد در هر مسجدی جلسه قرآن برگزار بشود که این جور بزنیم در دهانشان تا انشاءالله در دهانشان بخورد. و با هم چند تا آیه را مرور کنیم. یک صلوات بفرستیم.
در سوره مبارکه مزمل که جزو سورههای اول است: «وَ ذَرْنِي وَ الْمُكَذِّبِينَ أُولِي النَّعْمَةِ». برو کنار. من را با این مکذبین، با این تکذیبکنندهها تنها بگذار. بسپار به من. بدهشان به من. خیلی قشنگ است! خدا دارد میگوید: بیا کنار، من را با این تنها بگذار. «ذَرْنِي وَ الْمُكَذِّبِينَ». وایسا، بیا اینجا تنهایی بنشینیم با همدیگر. خودم و خودش. میخواهم ببینم چه کار است. «دِلَ» من این جور آمدم سر وقتش. «إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصَادِ.» خب، اینها که تکذیب میکنند ویژگیشان چیست؟ روانشناسیشان این است: «أُولِي النَّعْمَةِ.» چقدر قشنگ است! «الْمُكَذِّبِينَ أُولِي النَّعْمَةِ.» این مرفهین، این آدمهای دارا، این پولدارها، اینهایی که غرق نعمتاند. «أُولِي النَّعْمَةِ» کلمه فوقالعادهای است. از مکذبین با این عنوان یاد میکند. آدمهای سیر! من را با این سیرهایی که تکذیب میکنند پیغمبر را، تنها بگذار. میخواهم برسم به حسابشان. معمولاً چالش اصلی انبیا آدمهای سیر بودند. و اینها معمولاً هیچ احساس نیازی به انبیا نداشتند. اینها بدون انبیا زندگیشان تأمین میشود، نیازهایشان تأمین میشود، خوشیشان تأمین میشود، بلکه آنها را از خوشیهایشان میاندازند! این چالش انبیاست. این چالش دین است. دین با اینها به چالش میخورد. اینها هم با دین به چالش میخورند. «أُولِي النَّعْمَةِ». یقه اینها را میگیرد. میگوید: اینها را که رفتی بالا، کاخی که بردی بالا، از شکم اینها زدی بردی! اختلاس، رانت داشتی! عدالت... عدالت باید رعایت بشود. فساد کردی. اینها بهشان برمیخورد.
«فَمَهِّلْهُمْ قَلِيلًا.» (و آنها را اندکی مهلت ده). یکم به اینها مهلت بده. «إِنَّ لَدَيْنَا أَنْكَالًا وَ جَحِيمًا. وَ طَعَامًا ذَا غُصَّةٍ وَ عَذَابًا أَلِيمًا.» (که نزد ما غل و زنجیرها و آتشی است سوزاننده، و غذایی گلوگیر و عذابی دردآور.) اینجا تا خرخره پرند. من برایشان غذا دارم تا خرخره پر باشد. تا من با غصه غذایی دارم قشنگ تا خرخرهشان را پر کند. همین وضعشان ادامه دارد. ولی در جهنم شکم سیری که آروق میزنند، این را در جهنم برایشان دارم. شکم سیر شجره الزقوم. همچین بخورند غلط بزنند. شکمهای گنده دارم برایشان.
سوره مبارکه قلم، آیات ۸ تا ۱۴. «فَلَا تُطِعِ الْمُکَذِّبِينَ.» (پس از تکذیبکنندگان اطاعت مکن). ملاحظه میکنید؟ تمام این سورهها سورههایی که اول اولین سورههایی که بر پیغمبر نازل شده، خود سوره مبارکه (۶-۷ سوره اولیه که بر پیغمبر نازل شده)، «تبت یدا ابی لهب» جزو اولین سورههایی است که بر پیغمبر نازل شد. بعد سوره حمد نازل شد. آنجا «غیر المغضوب علیهم و لا الضالین» را گفت. بعد میآید سراغ یکی از این مغضوب علیهم ضالین که ابولهب باشد. در سوره قلم چه میفرماید؟ میفرماید که حرف اینهایی که تکذیبت میکنند را گوش نده. چون موقعیت دارند، اعتبار دارند، پول دارند، ثروت دارند، آدم دارند، رسانه دارند. آدم ... بعضیها چه جور تا اینها یک غلطی میکنند منفعل میشوند؟ آن بدبخت گشنهها، ندارها، اینها وقتی یک سوتی میدهند، همه میریزند سرشان. پدرشان را درمیآورند. یک جمله در مورد یک کسی، یک جایی، یک چیزی بگوید، ۷۰ بار اعدام صحراییاش میکنند. بدبخت برداشته در تلویزیون دانشجویی یک حرف مفت زده، یکی دیگر را برداشته طنز کرده، شوخی کرده که مثلاً این جنازهها را در کجا نگه میدارند؟ در کارخانه میهن. در بستنیها مثلاً جنازهها را میگذارند. این بدبخت آمده با این جمله شوخی کرده. فرمانده پایگاهی هم از توی یکی از دانشگاههای تهران از تلویزیون که بیرونش کردند، برنامهاش را که تعطیل کردند، مدیر شبکه را اخراج کردند. او را از فرماندهی پایگاه اگر بتوانند اعدامش میکنند. یک خانم مجری دیگر در همان شبکه گفت: هر کس خوشش نمیآید جمع کند برود. چه بلایی سرش آوردند؟ او دختر شهید هم بود فکر میکنم. حالا آن یکی میآید بالا و پایین را به هم میدوزد، توهین میکند، فحش میدهد، دعوت به اغتشاش میکند. ۴ روز بعد میروند منتش را میکشند برمیگردد. یک کار بیکیفیت هم تحویل ما میدهد میلیاردی! ولی هنوز عزیز دلهاست. چرا؟ اینها زور دارند. مطرفین، «أُولِي النَّعْمَةِ»، اینها زور دارند. پول دارند زور دارند. این بدبختها به جای من نیستند. زدن اینها که هزینهای ندارد، خسارتی ندارد. میفرماید: این مکذبین را اطاعت نکن: «فَلَا تُطِعِ الْمُكَذِّبِينَ.» بعد معرفیشان میکند: «عُتُلٍّ بَعْدَ ذَٰلِكَ زَنِيمٍ.»
چند آیه جلوتر تا به اینجا میرسد: «أَنْ کَانَ ذَا مَالٍ وَ بَنِينَ.» اینها ویژگیشان چیست؟ اینها هم پول دارند هم بچه دارند. یعنی آدم هم زیاد دارد. ویژگی مکذبین این است: پولدارند، مرفهاند، امنیت دارند، امکانات دارند، اهل حق... آیه بعدی هم بخوانم و برویم سراغ اصل حرفی که امشب میخواهیم بزنیم.
در سوره مبارکه سبأ، آیات ۳۴ تا ۳۹. «وَ مَا أَرْسَلْنَا فِي قَرْيَةٍ مِّن نَّذِيرٍ» (آیه را ببینید کیف کنید! فدای این قرآن و این روانشناسی سیاسیاش! یعنی هیچ پایاننامهای به گرد این حرفها نمیرسد. هیچ تحقیقی، هیچ تحلیلی به این حرفها نمیرسد.) ۱۴۰۰ سال یک تحلیل به ما داده، تا ۱۰ هزار سال دیگر دارد کار میکند. «وَمَا أَرْسَلْنَا فِي قَرْيَةٍ مِّن نَّذِيرٍ» (در هیچ شهری بیمدهندهای را نفرستادیم) هر جایی، «مِن نَّذِيرٍ»، هر جایی، هر هشداردهندهای که هر جایی، هر که آمد گفت: بابا خدایی و قیامتی هست، نذیر، هشدار بده، چه کار کردند؟ «إِلَّا قَالَ مُتْرَفُوهَا إِنَّا بِمَا أُرْسِلْتُم بِهِ كَافِرُونَ.» (مگر اینکه خوشگذرانهای آنها گفتند: ما به آنچه شما به آن فرستاده شدهاید، کافریم.) هر جایی هر پیغمبری که رفت، مطرفین روبروش وایسادند، گفتند: «إِنَّا بِمَا أُرْسِلْتُم بِهِ كَافِرُونَ.» یک کاری کردیم که تمام دنیا روبروی ما وایسادند. این یک کار همین است. شما انگشت کردی در چشم مطرفین. نکند تو هم جزو مطرفینی؟ بهت برخورده؟ بعضی وقتها شما دشمنها را که میترسانی، یکهو میبینی اینجا هم یک عده دارند میترسند. نمیدانم چرا. از ترساندن آنها... خیلی عجیب است. موشک مینویسی، اینها بهشان برمیخورد. بابا! آن را دارند میترسانند، تو چرا پشتش... یک مطرفی خوابیده است!
ویژگی همهشان هم این است که کاخنشینند، مفتخورند. مفتخور یک سال و نیم در کرونا بیرون نمیآمد، میگفت خطر دارد. آقای رئیسی بدبخت آمد به جای ایشان، ایشان به جای یارو، ایشان... یعنی آقای رئیسی میدوید از این ور به آن ور، وسط کرونا، در سیل و بدبختی و گرفتاری، یک تکانی به این مملکت داد. خطر دارد بابا! مرگ است. یک سال و نیم زخم بستر داشت میگرفت طرف. مطرفین این ور آن ور ندارد. گاهی بعضاً مطرفین ریش هم دارد، عمامه هم دارد. خوی کاخنشینی. این خیلی مهم است. این میشود مطرف.
«وَ قَالُوا نَحْنُ أَكْثَرُ أَمْوَالًا وَ أَوْلَادًا» (و گفتند: ما از تو بیشتر اموال و اولاد داریم). استدلالشان چیست در برابر انبیا؟ میگویند: ما پولمان بیشتر، امکانات، نیروی انسانی بیشتر. این استدلالشان این است. چه استدلال دیگری ندارند. استدلال همین است. «وَ مَا نَحْنُ بِمُعَذَّبِينَ.» (و ما عذاب نخواهیم شد.) اینها هم که میگویی شعر است. ما عذاب نمیشویم. برای اینکه اگر قرار بود عذاب بشویم، همچین زندگی نداشتیم. «يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَن يَشَاءُ». به اینها بگو: بابا! رزق حساب و کتاب دارد. اینجا جایزه بهتان ندادند. اینجا دارند امتحانتان میکنند. خدا برای هر کس بخواهد رزق و توسعه میدهد. اینهم که اینجا بهتان داده است از باب پاداش نبوده، معیار برتری هم نبوده. اگر به یکی داده، به خاطر این نبوده که خوب بوده. به یکی نداده، به خاطر این نبوده که بد بوده. «لِمَن يَشَاءُ وَ يَقْدِرُ وَ لَٰكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ.» (برای هر کس بخواهد روزی را گشاده یا تنگ میدارد، ولی بیشتر مردم نمیدانند.) اکثر این حرفها را نمیفهمند. «وَمَا أَمْوَالُكُمْ وَ لَا أَوْلَادُكُم بِالَّتِي تُقَرِّبُكُمْ عِنْدَنَا زُلْفَىٰ.» (و اموال و فرزندان شما چیزهایی نیستند که شما را نزد ما به مرتبهای نزدیک گردانند.) این پول و بچهات هم باعث تقرب به خدا نمیشود.
بعد یک نکته اینجا میآورد. ورق این بحث برمیگردد یکهو. «إِلَّا مَنْ آمَنَ وَ عَمِلَ صَالِحًا.» (مگر کسی که ایمان آورد و کار شایسته انجام دهد.) پول برای یک نفر خوب است. پول زیاد و بچه زیاد، یعنی این سرمایههای ظاهری و مادی، اصلش ارزشی ندارد. مگر اینکه دست یک نفر باشد: «آمَنَ وَ عَمِلَ صَالِحًا.» کسی که ایمان و عمل صالح دارد. «فَأُولَٰئِكَ لَهُمْ جَزَاءُ الضِّعْفِ.» (پس برای آنها پاداش دو برابر است.) اینها دو برابر باهاشان حساب میشود. بهشان پاداش داده میشود. هم حساب ایمان و عمل صالحش را دارد، هم حساب اینکه این پول و این امکانات در دست این میشود مایه خیر. یکهو پس ما در برابر مطرفین، با یک آدمهای معدودی مواجه میشویم که اینها به پشتوانه پولشان فریفته نشدند، کاخنشین نشدند، مفتخور نشدند، قلدر نشدند. اینها هم هستند. اینها خیلی قیمتیاند. اینها اگر ایمان بیاورند، عمل صالح داشته باشند، «جَزَاءُ الضِّعْفِ» دارند. اینها اثرشان خیلی فوقالعاده است.
نمونهشان کیست؟ حضرت خدیجه سلامالله علیها. این زن هم میتوانست مثل ابولهب باشد. فکر کردی امکاناتش، ثروتش از ابولهب کمتر بود؟ از همسر ابولهب کمتر بود؟ که آن هم گفتند هم زیبا بود هم پولدار. گفتند جز در راس ثروتمندان قریش بود. حضرت خدیجه، برخی نقلها دارد که ۸۰ هزار شتر داشت. ۸۰ هزار! بنشینید فقط بشمارید از یک تا ۸۰ هزار. ببین چند ساعت طول میکشد! شترهایش را اگر میخواست بشمارد. قافلهاش را وقتی میفرستاد شام، یک قافله، قافله قریش بود، یک قافله، قافله خدیجه بود. ثروتش این بود. بعد تازه دهها مرد زیر نظرش کار میکردند، باهاشان مضاربه کرده بود. خودش هم اقتصادی وارد نمیشد، پول میداد. یعنی پولش را به کار میزد. اینها کار میکردند، سرمایه را میبردند، سود میکردند، میآوردند. چقدر این آدم، آدم باهوشی بود! بلد بود با کیها کار کند. مردها را مدیریت میکرد! مرد، ببینید! مرد قریش را، آن مردان قلدر متکبر عرب را، این زن... کار کردن اینها خاک سیاه بر سرمان. مملکت سخنگویش کنیم! نه اینکه بیایند مفت بگویند. خوب است زن بیاید در سیستم، مثل خدیجه پیدا کنیم بیاوریم. باهوش، کاربلد، وارد. جدا از اینکه یک زن با عفت، باحیا، با شرافت. چه گوهری بود حضرت خدیجه سلامالله علیها! مردها را مدیریت میکرد، در مشتش بودند.
بعد میدانید این روحیه باید چقدر متکبر باشد کسی که مردها جلو پایش خم و راست میشوند، نوکریاش میکنند. این همه ثروت! حالا فردا شب من در مورد ثروت ایشان به طور خاص میخواهم صحبت بکنم، انشاءالله. چون میخواهم مقایسه کنم به طور خاص حضرت خدیجه را با همسر ابولهب. چند تا نکته میماند، انشاءالله فردا شب عرض میکنم. این زن حالا ببین چه جواهری است! بابا! اولین کسی که باید روبروی پیغمبر وایسد توییت. همه این پولدارها روبروی پیغمبر وایسادند. مگر قرار نبود هر که پول دارد، کاخنشین است، قلدر بشود، مستکبر بشود؟ خدا چند تا این جوری هم درمیآورد که حجت بشود. روز قیامت به اینها میگوید: چرا قلدر بودی؟ میگوید: خب بالاخره پولدار بودم، امکانات داشتم. میگوید: خب، خدیجه سلامالله علیها چی؟ ایشان هم پولدار بود، امکانات داشت. چرا گول این امکاناتش را نخورد؟
در مورد حضرت خدیجه سلامالله علیها، چند تا نکته فوقالعاده که حالا میخواهم عرض بکنم در این انتهای بحث، اینهاست: یکی این است که ایشان را سر قضیه ازدواجش با پیغمبر ملامت میکردند. حالا اصل ازدواجش چی بود؟ ازدواجش را هم اولاً که پیغمبر با ایشان وارد مضاربه و مشارکت اقتصادی شد که خبر دارید قضیهاش. سفری که ازت رفتند شام، اینها با همدیگر یک رابطه اقتصادی پیدا کردند و پیغمبر هم سودی کردند و پول خوبی برگرداندند. حضرت خدیجه دید. بعضی نقلها دارد که یک فاصله سنی معناداری داشتند، ولی بعضی نقل قویتر به این است که نه، سنهایشان به همدیگر نزدیک بود. حضرت خدیجه و پیغمبر تقریباً همسن بودند، شاید دو سه سال تفاوت سنی داشتند. این نقل، نقل قویتر است. اینجا در «کشف قم» میفرماید که: حضرت خدیجه «تاجرت ذات شرف». تاجر بود، ولی با شرافت. «ذات شرف و مال» هم شرف داشت. یعنی خیلی برایش اعتبار قائل بودند، هم پول داشت. «تَسْتَأْجِرُ الرِّجَالَ فِي مَالِهَا». نوکرش مردها بودند در کارهای اقتصاد. «وَ تُضَارِبُهُمْ أَيَّاهُ بِشَيْءٍ تَجْعَلُهُ لَهُمْ». (و به اندازه معینی از مالش با آنها مضاربه میکرد که آن را برای آنها قرار میداد.) هر چقدر که سهم ایشان تعیین میکرد، آنها کار میکردند، میرفتند سود میآوردند. ایشان باید تعیین میکرد. رئیس خدیجه بود. در حالی که «وَ کَانَتْ قُرَیش قَوْمًا تُجَّارًا». همه قریش تجار بودند. بابا! همین الان شما در ۱۰ تا ثروتمند برتر دنیا، یک دانه زن نداری. آنقدر به زن به خیال خودشان بها دادند. حتی با ارث و میراث هم شما جزو ده تای اول یک دانه زن نداری. چی بوده این زن در آن دورانی که همه قریش تاجر بودند! این زن خودش را کند در این سن کم، حول و حوش ۲۸ سال، در جوانی، امپراتوری اقتصادیشان از حیث اقتصادی خیلی قوی بود. در رقابت با مردها نه تنها رشد کرده بود، مردها را آورده بود زیر بلیطش. خیلی حرف است! اولین طاغوت عرب باشد یک زن. کلاً بین این همه مردهاش اقتصادی کرده، این همه مردم را آورده به چنگش. خیلی قلدر باشد. چه کار کرد؟
نقل این است. میگوید پیغمبر را که دیدید، آنقدر باحیا و عفیف و حالا ویژگیهایش را، خودش میگوید، بگذار بخوانم. پیغمبر صحبت کرد. حضرت خدیجه فدای این روحیه و این اخلاق: «قَالَتْ لَهُ: إِنِّي قَدْ رَغَبْتُ فِیکَ». گفتش که: من خیلی از تو خوشم آمده. «لِمَكَانِكَ مِنِّي» (به علت خویشاوندی تو با من)، «وَ شَرَفِكَ فِي قَوْمِكَ» (و شرافت تو در میان قوم خودت)، آدم محترمی هستی در قوم خودت. «وَ وَسَطَتِكَ فِيِهِمْ» (و اصالت نسب تو در آنها)، «وَ أَمَانَتِكَ عِنْدَهُمْ» (و امین بودن تو نزد آنها). از امانت خوشم آمده. خانمی که میخواهد بله بگوید به آقا این ویژگیها را باید داشته باشد. ببینید آقا باید این جوری باشد. «وَ حُسْنِ خُلُقِكَ» (و خوش اخلاقیت). اخلاقت هم خوب است. «وَ صِدْقِ حَدِيثِكَ.» (و راستگویی گفتارت.) راستگو هم هستی. میشود با من ازدواج کنی؟ حضرت خدیجه خواستگاری کرد از پیغمبر. پیغمبر هم تازه رفتند مشورت کردند. یعنی همان جا هر کس باشد دیگر دست و پایش میلرزد. گفتند: من باید با بزرگترها مشورت کنم. بستگان ابوطالب، دیگران. ایشان مشورت کرد. آنها گفتند: بله خیلی خوب است، حتماً ازدواج کن.
میگوید که ایشان در آن وقتی که ازدواج کرد، «هَازِمَةٌ لَبِيبَةٌ». (زیرک و خردمند بود). اولاً دوراندیش بود، خیلی عاقل بود. «شَرِيفَةٌ». (بسیار محترم بود). «أَوْسَطُ قُرَيشٍ نَسَبًا». (بهترین و اصیلترین نسب را در قریش داشت). در آن وقت در عرب داشت، در قریش داشت. «أَعْظَمُهُمْ شَرَفًا». (صاحب بزرگترین شرافت بود). «أَکْثَرُهُمْ مَالًا». (بیشترین ثروت را داشت). بقیه یک دهم ثروت این را داشتند، آنقدر شیلنگ تخته میانداختند. «وَ کَانَ قَوْمُهَا قَدْ کَانُوا حَرِيصًا عَلَى ذَلِكَ». همه هم خواستگارش بودند. (و همه قومش بر آن حریص بودند). همه پول میخواستند باهاش ازدواج کنند. قبول نمیکرد. آقا! سر همین قضیه که با پیغمبر ازدواج کرد، «بایکوت»ش کردند. تحقیرش کردند، توهینش کردند. کار به اینجا رسید که وقتی باردار شد برای حضرت زهرا سلامالله علیها، زنهای قریش حاضر نشدند موقع وضع حملش. گفتند: ما به تو گفتیم با این یتیم فقیر ازدواج نکن. برو به همین بگو به دادت برسد. فکر کنید. خیلی در اینها نکته هست. قید آن ثروت را بزنیم به عشق پیغمبر.
بعد حالا این جور ملامت و زخم زبان. بعد نصرت خدا را ببین. فدای این خدا! اصلاً فوق تخصص این کارهاست دیگر. ولت کردند نمیآید تو؟ فکر کردی دست و بال من خالی است؟ «لَكِن يَدَاهُ مَبْسُوطَتَانِ.» دستهای من که دستهای ابولهب نیست که «تَبَّتْ يَدَا». دو تا دست دارم پر! هیچ کس نیامد موقع وضع حملت؟ مریم آسیه را میفرستم بیایند. موقع وضع حملت جبرئیل و میکائیل را میفرستم. موقع وضع حملت تک و تنها در درد. یکهو دید زنهای آسمانی آمدند برای وضع فرزند. هیچ کس نداشت باهاش حرف بزند. فاطمه زهرا از اندرون رحم او با او صحبت میکرد. «فَاطِمَةُ تُكَلِّمُنِي». دلداریاش میداد: مادر! غصه نخور! هیچی نیست، میگذرد این روزگار. خیلی کارهای خدا خیلی عجیب است. این خدا خیلی خیلی شکار است. خیلی دمش گرم است! اصلاً یک جور میچیند. خرد کرده خدیجه را. حالا همان موقع هم تکبری نداشت ها! پولها را که داده رفته. فقط زخم زبان و فحش و تحقیر که شنیده. میخواهد از دنیا برود، یک تکه پارچه ندارد. فاطمه زهرا را میفرستد، میگوید به پدرت بگو عبایش را به من میدهد، من را در عبای او کفن کند.
به پیغمبر گفت. پیغمبر یکهو دید جبرئیل آمد با چند تا برد بهشتی، کفن بهشتی. خطاب رسید: این پارچه اول کفن خدیجه است. سلام من را به خدیجه برسان. خدا سلام من را به خدیجه برسان! اصلاً ۸۰ سال آدم در فشار باشم، یک کلمه را بشنود، تمام میشود. سلام من را به خدیجه برسان. بهش بگو این این جایش است. یک پذیرایی خوبی هم برایت دارم، با قوائم عرش، با ستونهای عرش، تو جزو چهار زن اصلی بهشتی. من مشتاق ملاقاتتم. برایت این ور گذاشتم کنار. این جور از دنیا رفت حضرت خدیجه. پیغمبر هم عاشق خدیجه. عاشق... زنهای خوب هم داشت پیغمبر. حالا یک سری زن بد هم داشت. چگونه؟ به هر حال مصلحتی بود. این را هم البته بدانید. این همسران بد پیغمبر چوبچماق در سر ماها میکوبند. یک کلمه شما حرف از خدیجه بین اینها نمیشنوی. هی فلانی و فلانی را در سر ما میکوبند: فلانی امالمؤمنین، فلانی امالمؤمنین! بابا! خدیجه که این، که دیگر در رأس امالمؤمنین است. این هم روایت شیعه دارد که پیغمبر اکرم اختیار طلاق اینها را، چون اینها هنوز بعد از رحلت پیغمبر هم در عقد پیغمبر بودند، پیغمبر اکرم روایت دارد در احتجاج طبرسی، اختیار طلاق را به امیرالمؤمنین سپرد. و در جنگ جمل امیرالمؤمنین طلاق داد اینها را. نمیدانم همسر پیغمبر نیستند. همسر پیغمبر دیگرانی بودند که در رأسش حضرت خدیجه سلامالله علیها.
هر وقت هم که: «فَلَمَّا ذَكَرْتُ خَدِیجَةَ بَکَىٰ رَسُولُ اللهِ.» تا اسم خدیجه میآمد گریه میکرد. مثل خدیجه کجا؟ مثل خدیجه پیدا میشود؟ بعد جمله را ببینید! با این بحثهای تاریخی که این چند شب کردیم، قشنگ حس این جمله بهتان دست میدهد: «صَدَّقَتْنِی حِینَ كَذَّبَنِی النَّاسُ.» (او تصدیق کرد مرا در حالی که مردم تکذیبم کردند.) مردم من را تکذیب کردند، او بود که من را تصدیق کرد. «آزَرَتْنِی عَلَى دِینِ اللّٰهِ.» (او یاریم کرد بر دین خدا.) پشت من را گرفت در دین خدا. «أَعَانَتْنِی عَلَیهِ بِمَالِهَا.» (او بر دین خدا با مال خود یاریام کرد.) هر چه پول داشت داد من را کمک کرد. و خدا به من دستور داد به خدیجه بشارت بدهم به خانهای در بهشت که شاخههایش از زمرد، «لا لَغْوٌ فِیهِ وَ لا نَصَبٌ.» (در آن نه لغو و بیحاصلی است و نه سختی و رنج.) در اوج گشایش و آزادی و رفاه تو بهشت خواهد بود. این رفاه اینجایی که به درد نمیخورد. این را او گذشت، آنها چسبیدند به این رفاه. مطرفین بودند. «سَيَصْلَىٰ نَارًا ذَاتَ لَهَبٍ.» شده ایشان در این گرفتاریها کنار پیغمبر ماند.
در آن بهشت خلد خدا راهش داد. در این ۸۰ هزار شتری که عرض کردم و آن ثروت کلانی که ایشان داشت، طلا و نقرهای که داشت، زمینهای فراوانی که داشت، در شعب ابیطالب در آن سه سال خب اینها تحریم بودند. هیچ کسی اجازه نداشت یک دانه لقمه نان به اینها برساند. اوج تحریم بود دیگر. در این شعب ابیطالب قرار گرفتن. به قیمتهای کلان و گزاف. همین مثل روزگار خودمان. افرادی میآمدند کنار این شعب چیزهایی میآوردند برای فروش، قیمت چند برابر. اینها هم در اوج فشار به یک لقمه نان محتاج بودند. هر چه که ثروت داشت حضرت خدیجه سلامالله علیها، میداد برای اینکه با پولهای کلان ارتزاق بکند و برساند به اینها. نانی بخرند، چیزی بخرند، خرمایی بگیرند. هر چه که داشت گذاشت در این شعب ابیطالب. کار را درآورد. در این سه سال اینها را زنده نگه داشت. هر مسلمانی که در فشار بود، شکنجه بود، پول میداد پیغمبر دستور میداد خدیجه سلامالله علیها آزاد میکرد. آن شخص از خانوادهشان حمایت میکرد، وام میداد. اصلاً یک چیز فوقالعاده و عجیبی است اینکه میگویند آقا! شمشیر علی و ثروت خدیجه. یک شوخی نیست. این میشود «جَزَاءُ الضِّعْفِ». آن ور چی؟ ابولهبها را ابولهب کرد پولشان. این ور یک دانه خدا خدیجه داد به پیغمبر اکرم. این شد کوثر. آنها ده تا بودند، قلدرهای عرب از پس پیغمبر برنیامدند. یک دانه زن ثروتمند آمد. روز به روز این ثروتش رفت کم شد، ولی خدا کمکش کرد، کارش برکت پیدا کرد، به سرانجام رسید.
بروم در روضه عرضم را تمام کنم.
حالا این مادر مسلمین، از واژه امهاتکم، واقعاً این عنوان شایسته خدیجه سلامالله علیهاست. چون برای مردم مادری کرد. برای این امت مادری کرد. مثل یک مادر دلسوز. لحظات آخرش اسما بنت عمیس میگوید: دیدم خدیجه سلامالله علیها موقع جان دادن که خب بیمار شده بود. پیغمبر هم در فاصله یک ماه بعد از رحلت ابوطالب، حضرت خدیجه سلامالله علیها را از دست داد. آنقدر آن سال سال سختی بود. فرمود: اسم این سال را بگذارید عامالحزن (سال اندوه). این سال، سال غم بود. ابوطالب و خدیجه را پشت هم از دست داد. یک جمله را امشب میگویم، روضهاش را فردا شب میخوانم. در فاصله یک ماه پیغمبر دو تا رکن خودش را از دست داد. این جمله را داشته باشید. فردا شب روضهاش طلبتان. همین اتفاق برای امیرالمؤمنین هم افتاد. دو تا رکن خودش را در فاصله کم از دست داد. ولی خیلی تفاوت بود بین این دو تا رکنی که پیغمبر از دست داد با آن دو تا رکنی که امیرالمؤمنین از دست داد.
موقع مرگ خدیجه سلامالله علیها رسیده. اسما میگوید: دیدم که «بَكَتْ»، گریه میکند حضرت خدیجه سلامالله علیها. گفتم: «أَتَبْکِیْنَ وَ أَنْتِ سَیِّدَةُ نِساءِ الْعالَمِینَ»؟ (آیا تو گریه میکنی در حالی که سرور زنان جهانیان هستی؟) برای چی گریه میکنی خانم جان؟ تو سرور زنهای عالمی. «أَنْتِ زَوْجَةُ النَّبِیِّ.» (تو همسر پیامبر هستی.) «مُبَشِّرَتٌ عَلَى لِسَانِهِ بِالْجَنَّةِ.» (پیامبر از طرف خدا به تو وعده بهشت داده است.) پیغمبر بهت بشارت بهشت داده. گریه چی میکنی شما؟ نگران چی هستی؟ مادری را ببینید! مادر را ببینید! برای این چیزها گریه نمیکنم که دارم میمیرم و اوضاع آن طرف و اینها. «وَلَكِنَّ الْمَرْأَةَ لَيْلَةَ زِفَافِهَا لَا بُدَّ لَهَا مِنَ امْرَأَةٍ تُطْفِي إِلَيْهَا شَعْرَهَا.» (ولی هیچ زنی در شب ازدواجش چارهای جز این ندارد که زنی موی سرش را مرتب کند.) فرمود: هر زنی وقتی ازدواج میکند شب عروسیاش نیاز به یک زن باتجربه دارد که رسیدگی بهش بکند. من نگرانیم از این است. من که دارم میروم، این دخترم فاطمه شب عروسیاش تک و تنها، دست تنها میشود. «وَ فَاطِمَةُ فِي صِبَاهَا وَ أَخَافُ أَنْ لَا يَكُونَ لَهَا مَنْ يَتَوَلَّى أُمُورَهَا حِينَئِذٍ.» (و فاطمه در بچگیاش است و من میترسم که در آن هنگام کسی نباشد که امور او را به عهده گیرد.) میترسم کسی نباشد به دخترم رسیدگی کند شب عروسیاش. اسما میگوید: گفتم خانم جان! «عَلَىٰ عَهْدِ اللَّهِ عَهْدَ اللَّهِ فِي عُنُقِي». عهد خدا بر گردن من. من قول میدهم به شما اگر زنده بودم خودم شب عروسیاش همه کارهایش را انجام دهم. که اینجا پیغمبر وارد شد. فرمود: اسما! مگر نگفتم خدیجه را تنها بگذارید؟ حالش خوب نیست. عرض کرد: یا رسولالله! داشت از من یک قول و قراری میگرفت. به من این طور گفت، من این طور جواب دادم. میگوید پیغمبر لبخندی زد. واقعاً این طور بهش گفتی؟ باریکلا! آفرین! مادر امت. برای همه مادری کرد. یک بچه خدا از این دار دنیا برایش نگه داشته. یک دختر دارد. همه آرزویش این بود که شب عروسی این دختر برای این دختر مادری کند. فدای تو خانم جان! این مادر بزرگ.
اولین جمله را بگویم بعد روضهام را ادامه دهم. از خیلی چیزها گذشت خدیجه. این عشق واقعی بود. این عشق واقعی به عشق پیغمبر از همه چی گذشت. از نسبش، از پولش، از موقعیتش، از امکاناتش. ولی خدا یک چیزی بهش داد، عالم برابری نمیکند. یک دانه خدا بهش فاطمه داد. یا سر عالم زیاد است. و حقش بود. نوش جانش خدیجه کبری. همه این زحمتها برای جبران شد. از دل این فاطمه زهرا خدا ۱۱ امام به او داد. حسن به او داد، حسین به او داد، مهدی این امت را به او داد. چه جور خدا جبران میکند وقتی آدم گذشت میکند در راه خدا؟ خدا چه جور جبران میکند؟ فاطمه را خدا به او داد. «إِنَّا أَعْطَيْنَاكَ الْكَوْثَرَ.»
من عرض روضهام کوتاه است. نمیخواهم روضه طولانی بخوانم. ولی جمع، جمع با صفایی است. جمع با فضیلت. شما نیاز به روضه طولانی هم ندارید. یک اشاره بس است برای اینکه آتش بگیرید، ناله بزنید. من نمیدانم حضرت خدیجه سلامالله علیها خبر داشت از آینده این امت یا نه؟ خبر داشت با دخترش چه میکنند؟ نگران بود شب عروسی فاطمه زهرا دست تنها بماند. خانم جان! بهترین شب این دختر شب عروسیاش. اگر بدانی چه روزگاری در پیش دارد این دختر؟ چه روزگاری در پیش؟ خانم جان! حضرت خدیجه برای شما روضه میخوانم. نیت کنید دوستان عزیزان.
بسم الله الرحمن الرحیم.
الحمدلله رب العالمین، و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین، و لعنة الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین.
رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي، وَ يَسِّرْ لِي أَمْرِي، وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسَانِي، يَفْقَهُوا قَوْلِي.
«تَبَّتْ يَدَا أَبِي لَهَبٍ وَ تَبَّ. مَا أَغْنَىٰ عَنْهُ مَالُهُ وَ مَا كَسَبَ.»
عرض شد که یک قاعده طلایی در قرآن کریم هست که میفرماید: «لَن يَضُرُّوكُمْ إِلَّا أَذًى». اینها دشمنان آسیبی نمیتوانند به شما برسانند؛ آسیب آنها برای شما فقط آزار است. نمیتوانند مانع شوند بین شما و کمالاتتان، بین شما و پیشرفتتان. دایره تقدیر و تقسیم خدا را که نمیتوانند به هم بزنند. اینها فقط مایه رنجند. اگر هم با شما وارد جنگ شوند، «يُوَلُّوكُمُ الْأَدْبَارَ»؛ پا به فرار میگذارند و محکوم به شکستاند و دستشان هم به جایی بند نیست. این میشود توضیح و تفسیر همین «تَبَّتْ يَدَا أَبِي لَهَبٍ وَ تَبَّ». دست ابولهب به جایی بند نبود، دستش به چیزی نرسید، با پولش نتوانست دستش را به چیزی بند بکند: «مَا أَغْنَىٰ عَنْهُ مَالُهُ وَ مَا كَسَبَ.»
این نکته بسیار مهمی است. روایات تاریخی هم گزارشهای فوقالعادهای را در این زمینه دارد. روایتی داریم از امام رضا علیهالسلام. آنجا دارد که به امام رضا علیهالسلام گفتند که هارون... نمیترسی؟ متن روایت را نوشته بودم، ولی ظاهراً جز فیشها نیاوردم. مرحوم شیخ صدوق نقل میکند در «اخبارالرضا». ابن ابی حمزه بطائنی و چند نفر دیگر از این واقفیها آمدند پیش امام رضا علیهالسلام. صحبت شد، برگشتند گفتند: شما خیلی سفت داری ادعای امامت میکنی! حالا اینها که خب واقفی هم بودند، یک مرضی هم داشتند. حضرت یک پاسخی داد. البته چند جور روایت شده این روایت. این است که حضرت فرمودند: ابولهب آمد به جدم رسول الله (پیغمبر را تهدید کرد) که من میکشمت، پدرت را درمیآورم، مگر میگذارم تو کاری بکنی! پیغمبر به ابولهب فرمود: «إن خدشتنی من قبلک خدشة». اگر من از جانب تو یک خراش هم بهم بیفتد... خوب دل بده! کلام پیغمبر بود به ابولهب. این روایت امام رضاست. جالب است که تاریخ هم نقل نکرده این را. ما در تاریخ نداریم. در روایت پیغمبر به ابولهب فرمود: اگر از جانب تو یک خراش به من برسد، «فأنا کذاب». زیر آب همه حرفهایی را که زدم میزنم، من دروغگویم! خیلی حرف عجیبی بود: «من گردن میگیرم دروغگوی عالم باشم اگر تو یک خراش بتوانی به من بیندازی.»
امام رضا فرمود: این اولین آیهای بود که پیغمبر نشان داد؛ یعنی این معجزه رسول الله بود. جزء اولین کسانی که با پیغمبر برخورد کرد، ابولهب بود دیگر. از همان قضیه «یوم الدار»، قضیه «انزل عشیرتک الاقربین». پیغمبر خانوادهاش را جمع کرد و با اینها صحبت کرد. همان در همان مجلس، ابولهب توهین کرد. بعدها هم سر کوه صفا، پیغمبر مردم را جمع کرد. آن روایت معروف (فرمود: من بگویم پشت این کوه یک لشکری آماده است، میخواهد حمله کند، قبول میکنید؟ من را امین میدانید؟) گفتند: آره. فرمود: اگر بگویم بعد از مرگتان حیات دارید، چه؟ آنجا ابولهب برگشت گفت: «تَبّاً لَكَ لِهَذَا جَمَعْتَنَا!» (مساوی با: «أَ لِهَذا دَعَوْتَنَا؟») برای همچین چیزی ما را دعوت کردی؟ «تَبّاً لَكَ» را آنجا به کار برد. آیه نازل شد: «تَبَّتْ يَدَا أَبِي لَهَبٍ وَ تَبَّ.» او فقط «تَبّاً لَكَ» گفت، نابود بشی! آیه که نازل شد، هم دو تا دستش و هم خودش (پاسخی که بین این اتفاق تا مرگ ابولهب هم تقریباً با محاسبات تاریخی که بنده حساب کردم، بین یک سال تا ۱۱ سال فاصله است). ما اگر در آن دوران بودیم، خیلی برایمان فتنههای واقعاً عجیبی است دیگر.
پیغمبر فرموده: «ما اغنا عنه مال و ما کسب.» اینها مخططان را راه میاندازند، مستحضرین را راه میاندازند، شعب ابیطالب را راه میاندازند، پیغمبر را تحریم میکنند، توطئه قتل پیغمبر، پیغمبر را آواره میکنند... چی شد این آیات «ما اغنا عنه مال و ما کسب»؟ چی شد «آمریکا هیچ غلطی نمیتواند بکند»؟ چی شد؟ هر غلطی خواست کرد! «تبت یدا ابی لهب» چی شد؟ یک روزی معلوم شد. چون قضیه بدر بود که عرض کردم. اوج دیگر خباثت ابولهب اینجا بود. قبلش که خب میخواستند پیغمبر را ترور کنند شبانه، نشد دیگر. آمدند در میدان که پیغمبر را در میدان جنگ بکشند. این «تبت یدا» مال اینجاست، اوجش و نقطه نهاییاش اینجاست. «ما اغنا عنه ماله» و اینجاست.
۴۰۰۰ درهم به قریش داد. آن روایت امام رضا را تمام کنم. گفت: شما نمیترسی؟ حضرت فرمود: جدم به ابولهب فرمود: اگر تو یک خراش به من بیندازی، من کذابم. من هم میگویم: اگر هارون توانست یک خراش به من بیندازد، من هم کذابم. با اینکه هارون موسی بن جعفر را تازه کشته بود. تعبیر دیگری داری. به امام رضا گفتند: از شمشیر هارون دارد خون میچکد: «تَقَاطُر دَمٌ». بعد شما آمدی سفت گردنت را گرفتی بالا میگویی من امامم؟ داری رسماً مردم را دعوت به امامت خودت میکنی؟ پدرت را که در زندان کشتند. جمع کردی. سن و سالی هم داشت، جایگاهی داشت، موقعیتی داشت. تازه اینها هم همه نواب او بودند، همه هم خیانت و فتنه. امام رضا خیلی فتنه سنگینی بود. یک چند ساعتی در مورد این بحث کردیم. فتنه واقفیه که همه این شخصیتها، نمایندگان موسی بن جعفر، غیر از یکی دو تایشان، خیانت کردند، اموال را بالا کشیدند. ایمان هم نیاوردند به امام رضا. تازه خود بنی هاشم هم به خاطر اینکه حضرت بچهدار نمیشد (قبول نمیکردند). سادات، برادران و برادرزادههای امام رضا علیهالسلام، به خاطر اینکه ایشان پسرانه نمیشد (بچهدار نمیشد)، قبول نکردند. تازه امام جواد که به دنیا آمدند، اینها رفتند قیافهشناس آوردند که تشخیص بدهد این واقعاً بچه ایشان است یا نه. غربت عجیبی داشت امام رضا علیهالسلام. با این حال آن ۱۰ سالی که همه فکر میکنند امام رضا فقط با مأمون درگیر بود، ۱۰ سال با هارون درگیر بود، ۵ سال با امین، ۵ سال با مأمون. ۱۰ سالش با هارون بود.
آن ۱۰ سالی که با هارون درگیر بود، میآمدند میگفتند: بابا! از شمشیر این دارد خون میچکد. فرمود: جدم به ابولهب فرمود: یک تار از موی من کم کنی، از سر من کم کنی، من پیغمبر نیستم. من هم میگویم: اگر این توانست یک تار از سر من کم بکند، من امام نیستم. اینها معجزه امام رضا علیهالسلام بود. یک روایت دیگر هم دارد که فرمود: خدایی دارد که این معدن طلاست. برای اینکه شترهای بختیاری نرسند به این صحرا، شترهایی که قدرتمند بودند و راههای طولانی میرفتند، فرمود: این صحرا در دسترس همه هست، ولی شترها نمیتوانند واردش بشوند. خدا یک لشکری از مورچه را مأمور کرده که میآیند محافظت میکنند. هیچ حیوانی نمیتواند وارد این سرزمین بشود که معدن طلاست. فرمود: من خودم را به همچین خدایی سپردم. من را در برابر هارون این شکلی تأمین میکند! این هم از روایت عجیب. خلاصه هارون را هم حضرت ابولهب دانست؛ تشبیه به ابولهب کرد. معلوم میشود که ابولهب نباید به یک شخص تاریخی اکتفا کرد؛ ابولهبها ادامه دارد.
ابولهب در جنگ بدر ۴۰۰۰ درهم به قریش کمک کرد. لجستیک سپاه قریش بود برای کشتن پیغمبر. خودش هم نمیتوانست برود، مریض بود، آبله گرفته بود. یک عاص بن هشامی بود. ابولهب از عاص بن هشام طلب داشت. بهش برگشت گفتش که: آقا! من طلبم را میبخشم، تو به جای طلب من پاشو برو در بدر بجنگ با پیغمبر. دو تا دست شد دیگر. با یک دست پول داد، با یک دست هم نیرو فرستاد: عاص بن هشام را فرستاد. بعد هم که ابولهب آمد، از جنگ برایش تعریف کردند. برادر خانمش برگشت به این گفتش که: بابا! ما یک کسانی را دیدیم که اینها اولاً کتف ما در مشت اینها بود، اراده میکردند ما را اسیر میکردند. بعدش هم به خدا ما کوتاهی نکردیم. ما یکهو چشم باز کردیم دیدیم بین زمین و آسمان هزار نفر آمدند سر وقت.
تعبیر ابولهب، تعبیر ابوسفیان به ابولهب: میگوید: «لَقِينَا رِجَالًا بِيضًا». (مردان سفیدی را دیدیم). خیلی عجیب است ها! «أو على خَيلٍ بِلْقٍ بَينَ السَّمَاءِ وَالأَرْضِ». (آنها بر اسبهای ابلق بین آسمان و زمین بودند.) یک فیلمی هم قدیم از صهیونیستها بود، بنده هم در سخنرانیها گفته بودم، بعد دوستان سرچ کرده بودند، گفته بودند نیست. بیشرفها همین را هم حذفش کرده بودند. فیلمها موجود بود، مال جنگ ۳۳ روزهشان که گفته بودند ما موجودات سفیدپوشی را دیدیم که شمشیر دستشان بود، به سمت ما حمله میکرد. سربازانشان در شبکههای رسمی اسرائیل گفته بودند. آیتالله مصباح در یکی از سخنرانیهایشان به این خاطره اشاره کرده. ابوسفیان گفت: ما شخصیتهایی دیدیم که لباس سفید داشتند، روی اسبهایی بودند بین السماء و الارض، بین زمین و آسمان. «لَا يُقَاوِمُهَا شَيءٌ». هیچکس هم نمیتوانست مقابله کند.
حالا اینجا قضیه جالبی دارد. ابورافع، این را دل بدهید. پرونده ابولهب را دنیاییاش را ببندیم. پرونده اخرویاش انشاءالله در جلسات دیگر باز خواهیم کرد. فردا شب که اینجا خدمت عزیزان هستیم، پرونده دنیایی ابولهب و همسر ملعونش را انشاءالله خواهیم بست. جلسات دیگر دهه بعدی در تهران داریم، آنجا پرونده اخروی اینها را باز خواهیم کرد: «سَيَصْلَىٰ نَارًا ذَاتَ لَهَبٍ. وَ امْرَأَتُهُ حَمَّالَةَ الْحَطَبِ. فِي جِيدِهَا حَبْلٌ مِّن مَّسَدٍ.» آنجا به بخش اخرویشان میپردازیم. اینجا دستشان خالی ماند. در دنیا این اتفاقاتی رخ داد. این ده جلسه میشود.
ابورافع، غلام امالفضل بود. امالفضل همسر عباس، عموی پیغمبر بود. امالفضل میشد زنعموی پیغمبر. ابورافع این حرف را که ابوسفیان زد (ابوسفیان به ابولهب گفتش که: ما یک سری موجودات سفید دیدیم بین زمین و آسمان)، ابورافع برگشت گفت: «تِلْكَ الْمَلَائِكَةُ». (اینهایی که دیدی فرشته بودند). این را که دیدی، فرشته بودند. ابولهب هم بهش برخورد. بابا ۴۰۰۰ درهم این ور دادیم، آن ور طلبمان را بخشیدیم، آدم فرستادیم. همه رفیقها رفتند کشته شدند. این رفیق فابریکمان هم که اینجوری ترسیده برگشته، بعد تازه دارد میگوید بین زمین و آسمان یک مشت موجود سفید هم بودند. این پسری که ما میخواستیم بگیریم، تکهتکهاش بکنیم، ملائکه میآیند کمکش! ابولهب اعصابش خورد شد. گرفت شروع کرد ابورافع را زدن. (صحبت میکنند). وسط پرید که: اینها ملائکه بودند! یک غلام آمده وسط، شروع کرد من را زدن. امالفضل هم بهش برخورد. «بیکس و کاره؟ فلانفلان شده؟» رفت چوب خیمه را برداشت. همسر عباس، امالفضل آمد یک دانه محکم خواباند در فرق سر ابولهب. «فَعَاشَ سَبْعَ لَيَالٍ». هفت شب زنده بود ابولهب. این ضربه مشتی که خورد در ملاجش، بستری شد. در این بستری شدن... آن ور هم که آبله داشت. «فَقَطْ رَمَاهُ اللَّهُ بِالْعَدَسَةِ». کدام عدس؟ عدسی نه ها! «عَدَسَة». کدام عدسه؟ انداخت برایش یک بیماری شبیه طاعون بود. کل بدنش شبیه عدس شد. عدس مثل آبلهمرغان و اینها هست، دانه دانه خال میزند، کل تنش شبیه عدس شد. به این میگویند عدسه.
«وَلَقَدْ تَرَكَهُ أَبْنَاؤُهُ ثَلَاثًا». بعد افتاد مرد. بچههایش سه روز ولش کردند جنازهاش را دفن نمیکردند. میگفتند این مرضش واگیردار است، ما میگیریم. «لَا يَدْفِنَانِهِ». چون قریش خیلی از عدسه میترسید. آخر یک جماعتی جمع شدند گفتند: بابا! بابای شماست! ای خدا فدای خدا بشوم. در همین دنیا چه تحفه هنری میزند تا ابد برای ابولهب بماند این پرونده! این جوری بسته میشود این. این تازه ورود به یک عالم رنج و بدبختی و عذاب و فشار و تحقیر است. تا ابد این آغاز عذاب و پایان کار ابولهب است. این تازه وارد شد به عالم ابدی «ذَاتَ لَهَبٍ». ولی این شکلی این ور تمام میشود پرونده. بچهها حاضر نبودند جنازهاش را بردارند دفن بکنند. مردم آمدند بردند آن بالای مکه، جایی که در دسترس نباشد و سرایت نکند ویروسش. انداختندش و «وَقَذَفُوا عَلَيْهِ الْحِجَارَةَ». کسی حاضر نبود گودال بکند و بیایند این را با احترام بیندازند در قبر و بپوشانند و اینها. انداختندش یک جا، رویش آنقدر سنگ پرت کردند که این سنگها رویش حالت قبر پیدا کند. آن زیر حتی واره... آنقدر با سنگ بهش پرت کردند که پوشاندندش. این شد پایان کار ابولهب. پیغمبر بهش فرمود: اگر یک خراش بتوانی به من بیندازی، «أَنَا كَذَّابٌ». «لَن يَضُرُّوكُمْ إِلَّا أَذًى». هیچ غلطی نمیتواند بکند. این آیه مال امروز هم هست.
این ترامپ نسبت به ما... کاش باورمان بشود! کاش بفهمیم! اگر نفهمیم، رنج و مصیبت خودمان و این ملت را بیشتر میکنیم. هیچ غلطی نمیتواند بکند این ترامپ و گندهتر از ترامپ. آن ابلیسی که پشت ترامپ است و شهری که در نطفهاش بوده و «وَاكْثَرْ لَهُمْ فِي الأَمْوَالِ وَ الأَوْلاَدِ»، آن نتوانسته در این چند هزار سال غلطی بکند. اینکه یکی از تولیداتش است. «لَن يَضُرُّوكُمْ إِلَّا أَذًى». هیچ غلطی نمیتواند بکند.
خب، این تا اینجا نکته اول.
نکته دومی که میخواهم عرض بکنم امشب، کمی حالا البته سینهزنی هم داریم. بعد روضه. همینجوری جلسه طولانیتر میشود، ولی به مناسبت وفات حضرت خدیجه سلامالله علیها، کمی انشاءالله وقتش را دوستان با ما که خیلی راه آمدند، خدا انشاءالله بهشان خیر «شماره» عطا کند. تحمل کنند. امشب یک کوچولو ملاحظه ما را بیشتر بکنند که بحث را به یک جایی برسانیم، انشاءالله.
قرآن کریم میفرماید که در روانشناسی مکذبین، روانشناسی ابولهبها و طاغوتها، این نکته را چند بار جلسات قبل اشاره کردیم؛ به طور خاص میخواهم امشب بهش بپردازم. یکی از چیزهایی که به عنوان نقطه کلیدی در روانشناسی اینها، خدای متعال میفرماید، این است: اینها جزو «مطرفین» هستند. خدا رحمت کند امام را، یک ترجمه قشنگ امروزی برایش درست کرده بود: «مرفهین بیدرد». بالاشهرنشینها! نه به معنای اینکه موقعیت جغرافیایی مطرح باشد که حالا مثلاً هر کسی سالاریه نشست، «طاهره». هر کسی مثلاً شادگان نشست، مثلاً جزو مؤمنین «السابقون الاولون» باشد. نه. بالاشهری، پایینشهری. کاخنشینان و کوخنشینان به معنای یک سبک زندگی. به معنای یک نوع زیستن. یک روحیه. روحیه کاخنشینی. یکی ممکن است در کوخ هم باشد، ولی روحیهاش کاخنشینی باشد. یکی ممکن است در کاخ هم باشد، روحیهاش کوخنشینی باشد که امشب یکی از موارد بینظیر این مورد را مواجهیم. آن چیزی که مایه اصلی تکذیب است، روحیه کاخنشینی است که قرآن از آن تعبیر میکند به «مطرفین». چند تا آیه قرآن هست در این زمینه که فوقالعاده است. چند تایش را خواندیم، چند تا دیگر را نخواندیم که سریع بخوانم.
سوره مبارکه مزمل، آیه ۱۱ تا ۱۳. اگر حال دارید من چند تا آیه سریع قرآن برایتان بخوانم. به هر حال ماه رمضان است. پاسخ این هم که قرآن آتش میزنند این است که ما بیشتر باید قرآن بخوانیم. جلسات قرآنی را باید بیشتر کنیم. مسجد آتش زدند، قرآن آتش زدند، بعد در هر مسجدی جلسه قرآن برگزار بشود که این جور بزنیم در دهانشان تا انشاءالله در دهانشان بخورد. و با هم چند تا آیه را مرور کنیم. یک صلوات بفرستیم.
در سوره مبارکه مزمل که جزو سورههای اول است: «وَ ذَرْنِي وَ الْمُكَذِّبِينَ أُولِي النَّعْمَةِ». برو کنار. من را با این مکذبین، با این تکذیبکنندهها تنها بگذار. بسپار به من. بدهشان به من. خیلی قشنگ است! خدا دارد میگوید: بیا کنار، من را با این تنها بگذار. «ذَرْنِي وَ الْمُكَذِّبِينَ». وایسا، بیا اینجا تنهایی بنشینیم با همدیگر. خودم و خودش. میخواهم ببینم چه کار است. «دِلَ» من این جور آمدم سر وقتش. «إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصَادِ.» خب، اینها که تکذیب میکنند ویژگیشان چیست؟ روانشناسیشان این است: «أُولِي النَّعْمَةِ.» چقدر قشنگ است! «الْمُكَذِّبِينَ أُولِي النَّعْمَةِ.» این مرفهین، این آدمهای دارا، این پولدارها، اینهایی که غرق نعمتاند. «أُولِي النَّعْمَةِ» کلمه فوقالعادهای است. از مکذبین با این عنوان یاد میکند. آدمهای سیر! من را با این سیرهایی که تکذیب میکنند پیغمبر را، تنها بگذار. میخواهم برسم به حسابشان. معمولاً چالش اصلی انبیا آدمهای سیر بودند. و اینها معمولاً هیچ احساس نیازی به انبیا نداشتند. اینها بدون انبیا زندگیشان تأمین میشود، نیازهایشان تأمین میشود، خوشیشان تأمین میشود، بلکه آنها را از خوشیهایشان میاندازند! این چالش انبیاست. این چالش دین است. دین با اینها به چالش میخورد. اینها هم با دین به چالش میخورند. «أُولِي النَّعْمَةِ». یقه اینها را میگیرد. میگوید: اینها را که رفتی بالا، کاخی که بردی بالا، از شکم اینها زدی بردی! اختلاس، رانت داشتی! عدالت... عدالت باید رعایت بشود. فساد کردی. اینها بهشان برمیخورد.
«فَمَهِّلْهُمْ قَلِيلًا.» (و آنها را اندکی مهلت ده). یکم به اینها مهلت بده. «إِنَّ لَدَيْنَا أَنْكَالًا وَ جَحِيمًا. وَ طَعَامًا ذَا غُصَّةٍ وَ عَذَابًا أَلِيمًا.» (که نزد ما غل و زنجیرها و آتشی است سوزاننده، و غذایی گلوگیر و عذابی دردآور.) اینجا تا خرخره پرند. من برایشان غذا دارم تا خرخره پر باشد. تا من با غصه غذایی دارم قشنگ تا خرخرهشان را پر کند. همین وضعشان ادامه دارد. ولی در جهنم شکم سیری که آروق میزنند، این را در جهنم برایشان دارم. شکم سیر شجره الزقوم. همچین بخورند غلط بزنند. شکمهای گنده دارم برایشان.
سوره مبارکه قلم، آیات ۸ تا ۱۴. «فَلَا تُطِعِ الْمُکَذِّبِينَ.» (پس از تکذیبکنندگان اطاعت مکن). ملاحظه میکنید؟ تمام این سورهها سورههایی که اول اولین سورههایی که بر پیغمبر نازل شده، خود سوره مبارکه (۶-۷ سوره اولیه که بر پیغمبر نازل شده)، «تبت یدا ابی لهب» جزو اولین سورههایی است که بر پیغمبر نازل شد. بعد سوره حمد نازل شد. آنجا «غیر المغضوب علیهم و لا الضالین» را گفت. بعد میآید سراغ یکی از این مغضوب علیهم ضالین که ابولهب باشد. در سوره قلم چه میفرماید؟ میفرماید که حرف اینهایی که تکذیبت میکنند را گوش نده. چون موقعیت دارند، اعتبار دارند، پول دارند، ثروت دارند، آدم دارند، رسانه دارند. آدم ... بعضیها چه جور تا اینها یک غلطی میکنند منفعل میشوند؟ آن بدبخت گشنهها، ندارها، اینها وقتی یک سوتی میدهند، همه میریزند سرشان. پدرشان را درمیآورند. یک جمله در مورد یک کسی، یک جایی، یک چیزی بگوید، ۷۰ بار اعدام صحراییاش میکنند. بدبخت برداشته در تلویزیون دانشجویی یک حرف مفت زده، یکی دیگر را برداشته طنز کرده، شوخی کرده که مثلاً این جنازهها را در کجا نگه میدارند؟ در کارخانه میهن. در بستنیها مثلاً جنازهها را میگذارند. این بدبخت آمده با این جمله شوخی کرده. فرمانده پایگاهی هم از توی یکی از دانشگاههای تهران از تلویزیون که بیرونش کردند، برنامهاش را که تعطیل کردند، مدیر شبکه را اخراج کردند. او را از فرماندهی پایگاه اگر بتوانند اعدامش میکنند. یک خانم مجری دیگر در همان شبکه گفت: هر کس خوشش نمیآید جمع کند برود. چه بلایی سرش آوردند؟ او دختر شهید هم بود فکر میکنم. حالا آن یکی میآید بالا و پایین را به هم میدوزد، توهین میکند، فحش میدهد، دعوت به اغتشاش میکند. ۴ روز بعد میروند منتش را میکشند برمیگردد. یک کار بیکیفیت هم تحویل ما میدهد میلیاردی! ولی هنوز عزیز دلهاست. چرا؟ اینها زور دارند. مطرفین، «أُولِي النَّعْمَةِ»، اینها زور دارند. پول دارند زور دارند. این بدبختها به جای من نیستند. زدن اینها که هزینهای ندارد، خسارتی ندارد. میفرماید: این مکذبین را اطاعت نکن: «فَلَا تُطِعِ الْمُكَذِّبِينَ.» بعد معرفیشان میکند: «عُتُلٍّ بَعْدَ ذَٰلِكَ زَنِيمٍ.»
چند آیه جلوتر تا به اینجا میرسد: «أَنْ کَانَ ذَا مَالٍ وَ بَنِينَ.» اینها ویژگیشان چیست؟ اینها هم پول دارند هم بچه دارند. یعنی آدم هم زیاد دارد. ویژگی مکذبین این است: پولدارند، مرفهاند، امنیت دارند، امکانات دارند، اهل حق... آیه بعدی هم بخوانم و برویم سراغ اصل حرفی که امشب میخواهیم بزنیم.
در سوره مبارکه سبأ، آیات ۳۴ تا ۳۹. «وَ مَا أَرْسَلْنَا فِي قَرْيَةٍ مِّن نَّذِيرٍ» (آیه را ببینید کیف کنید! فدای این قرآن و این روانشناسی سیاسیاش! یعنی هیچ پایاننامهای به گرد این حرفها نمیرسد. هیچ تحقیقی، هیچ تحلیلی به این حرفها نمیرسد.) ۱۴۰۰ سال یک تحلیل به ما داده، تا ۱۰ هزار سال دیگر دارد کار میکند. «وَمَا أَرْسَلْنَا فِي قَرْيَةٍ مِّن نَّذِيرٍ» (در هیچ شهری بیمدهندهای را نفرستادیم) هر جایی، «مِن نَّذِيرٍ»، هر جایی، هر هشداردهندهای که هر جایی، هر که آمد گفت: بابا خدایی و قیامتی هست، نذیر، هشدار بده، چه کار کردند؟ «إِلَّا قَالَ مُتْرَفُوهَا إِنَّا بِمَا أُرْسِلْتُم بِهِ كَافِرُونَ.» (مگر اینکه خوشگذرانهای آنها گفتند: ما به آنچه شما به آن فرستاده شدهاید، کافریم.) هر جایی هر پیغمبری که رفت، مطرفین روبروش وایسادند، گفتند: «إِنَّا بِمَا أُرْسِلْتُم بِهِ كَافِرُونَ.» یک کاری کردیم که تمام دنیا روبروی ما وایسادند. این یک کار همین است. شما انگشت کردی در چشم مطرفین. نکند تو هم جزو مطرفینی؟ بهت برخورده؟ بعضی وقتها شما دشمنها را که میترسانی، یکهو میبینی اینجا هم یک عده دارند میترسند. نمیدانم چرا. از ترساندن آنها... خیلی عجیب است. موشک مینویسی، اینها بهشان برمیخورد. بابا! آن را دارند میترسانند، تو چرا پشتش... یک مطرفی خوابیده است!
ویژگی همهشان هم این است که کاخنشینند، مفتخورند. مفتخور یک سال و نیم در کرونا بیرون نمیآمد، میگفت خطر دارد. آقای رئیسی بدبخت آمد به جای ایشان، ایشان به جای یارو، ایشان... یعنی آقای رئیسی میدوید از این ور به آن ور، وسط کرونا، در سیل و بدبختی و گرفتاری، یک تکانی به این مملکت داد. خطر دارد بابا! مرگ است. یک سال و نیم زخم بستر داشت میگرفت طرف. مطرفین این ور آن ور ندارد. گاهی بعضاً مطرفین ریش هم دارد، عمامه هم دارد. خوی کاخنشینی. این خیلی مهم است. این میشود مطرف.
«وَ قَالُوا نَحْنُ أَكْثَرُ أَمْوَالًا وَ أَوْلَادًا» (و گفتند: ما از تو بیشتر اموال و اولاد داریم). استدلالشان چیست در برابر انبیا؟ میگویند: ما پولمان بیشتر، امکانات، نیروی انسانی بیشتر. این استدلالشان این است. چه استدلال دیگری ندارند. استدلال همین است. «وَ مَا نَحْنُ بِمُعَذَّبِينَ.» (و ما عذاب نخواهیم شد.) اینها هم که میگویی شعر است. ما عذاب نمیشویم. برای اینکه اگر قرار بود عذاب بشویم، همچین زندگی نداشتیم. «يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَن يَشَاءُ». به اینها بگو: بابا! رزق حساب و کتاب دارد. اینجا جایزه بهتان ندادند. اینجا دارند امتحانتان میکنند. خدا برای هر کس بخواهد رزق و توسعه میدهد. اینهم که اینجا بهتان داده است از باب پاداش نبوده، معیار برتری هم نبوده. اگر به یکی داده، به خاطر این نبوده که خوب بوده. به یکی نداده، به خاطر این نبوده که بد بوده. «لِمَن يَشَاءُ وَ يَقْدِرُ وَ لَٰكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ.» (برای هر کس بخواهد روزی را گشاده یا تنگ میدارد، ولی بیشتر مردم نمیدانند.) اکثر این حرفها را نمیفهمند. «وَمَا أَمْوَالُكُمْ وَ لَا أَوْلَادُكُم بِالَّتِي تُقَرِّبُكُمْ عِنْدَنَا زُلْفَىٰ.» (و اموال و فرزندان شما چیزهایی نیستند که شما را نزد ما به مرتبهای نزدیک گردانند.) این پول و بچهات هم باعث تقرب به خدا نمیشود.
بعد یک نکته اینجا میآورد. ورق این بحث برمیگردد یکهو. «إِلَّا مَنْ آمَنَ وَ عَمِلَ صَالِحًا.» (مگر کسی که ایمان آورد و کار شایسته انجام دهد.) پول برای یک نفر خوب است. پول زیاد و بچه زیاد، یعنی این سرمایههای ظاهری و مادی، اصلش ارزشی ندارد. مگر اینکه دست یک نفر باشد: «آمَنَ وَ عَمِلَ صَالِحًا.» کسی که ایمان و عمل صالح دارد. «فَأُولَٰئِكَ لَهُمْ جَزَاءُ الضِّعْفِ.» (پس برای آنها پاداش دو برابر است.) اینها دو برابر باهاشان حساب میشود. بهشان پاداش داده میشود. هم حساب ایمان و عمل صالحش را دارد، هم حساب اینکه این پول و این امکانات در دست این میشود مایه خیر. یکهو پس ما در برابر مطرفین، با یک آدمهای معدودی مواجه میشویم که اینها به پشتوانه پولشان فریفته نشدند، کاخنشین نشدند، مفتخور نشدند، قلدر نشدند. اینها هم هستند. اینها خیلی قیمتیاند. اینها اگر ایمان بیاورند، عمل صالح داشته باشند، «جَزَاءُ الضِّعْفِ» دارند. اینها اثرشان خیلی فوقالعاده است.
نمونهشان کیست؟ حضرت خدیجه سلامالله علیها. این زن هم میتوانست مثل ابولهب باشد. فکر کردی امکاناتش، ثروتش از ابولهب کمتر بود؟ از همسر ابولهب کمتر بود؟ که آن هم گفتند هم زیبا بود هم پولدار. گفتند جز در راس ثروتمندان قریش بود. حضرت خدیجه، برخی نقلها دارد که ۸۰ هزار شتر داشت. ۸۰ هزار! بنشینید فقط بشمارید از یک تا ۸۰ هزار. ببین چند ساعت طول میکشد! شترهایش را اگر میخواست بشمارد. قافلهاش را وقتی میفرستاد شام، یک قافله، قافله قریش بود، یک قافله، قافله خدیجه بود. ثروتش این بود. بعد تازه دهها مرد زیر نظرش کار میکردند، باهاشان مضاربه کرده بود. خودش هم اقتصادی وارد نمیشد، پول میداد. یعنی پولش را به کار میزد. اینها کار میکردند، سرمایه را میبردند، سود میکردند، میآوردند. چقدر این آدم، آدم باهوشی بود! بلد بود با کیها کار کند. مردها را مدیریت میکرد! مرد، ببینید! مرد قریش را، آن مردان قلدر متکبر عرب را، این زن... کار کردن اینها خاک سیاه بر سرمان. مملکت سخنگویش کنیم! نه اینکه بیایند مفت بگویند. خوب است زن بیاید در سیستم، مثل خدیجه پیدا کنیم بیاوریم. باهوش، کاربلد، وارد. جدا از اینکه یک زن با عفت، باحیا، با شرافت. چه گوهری بود حضرت خدیجه سلامالله علیها! مردها را مدیریت میکرد، در مشتش بودند.
بعد میدانید این روحیه باید چقدر متکبر باشد کسی که مردها جلو پایش خم و راست میشوند، نوکریاش میکنند. این همه ثروت! حالا فردا شب من در مورد ثروت ایشان به طور خاص میخواهم صحبت بکنم، انشاءالله. چون میخواهم مقایسه کنم به طور خاص حضرت خدیجه را با همسر ابولهب. چند تا نکته میماند، انشاءالله فردا شب عرض میکنم. این زن حالا ببین چه جواهری است! بابا! اولین کسی که باید روبروی پیغمبر وایسد توییت. همه این پولدارها روبروی پیغمبر وایسادند. مگر قرار نبود هر که پول دارد، کاخنشین است، قلدر بشود، مستکبر بشود؟ خدا چند تا این جوری هم درمیآورد که حجت بشود. روز قیامت به اینها میگوید: چرا قلدر بودی؟ میگوید: خب بالاخره پولدار بودم، امکانات داشتم. میگوید: خب، خدیجه سلامالله علیها چی؟ ایشان هم پولدار بود، امکانات داشت. چرا گول این امکاناتش را نخورد؟
در مورد حضرت خدیجه سلامالله علیها، چند تا نکته فوقالعاده که حالا میخواهم عرض بکنم در این انتهای بحث، اینهاست: یکی این است که ایشان را سر قضیه ازدواجش با پیغمبر ملامت میکردند. حالا اصل ازدواجش چی بود؟ ازدواجش را هم اولاً که پیغمبر با ایشان وارد مضاربه و مشارکت اقتصادی شد که خبر دارید قضیهاش. سفری که ازت رفتند شام، اینها با همدیگر یک رابطه اقتصادی پیدا کردند و پیغمبر هم سودی کردند و پول خوبی برگرداندند. حضرت خدیجه دید. بعضی نقلها دارد که یک فاصله سنی معناداری داشتند، ولی بعضی نقل قویتر به این است که نه، سنهایشان به همدیگر نزدیک بود. حضرت خدیجه و پیغمبر تقریباً همسن بودند، شاید دو سه سال تفاوت سنی داشتند. این نقل، نقل قویتر است. اینجا در «کشف قم» میفرماید که: حضرت خدیجه «تاجرت ذات شرف». تاجر بود، ولی با شرافت. «ذات شرف و مال» هم شرف داشت. یعنی خیلی برایش اعتبار قائل بودند، هم پول داشت. «تَسْتَأْجِرُ الرِّجَالَ فِي مَالِهَا». نوکرش مردها بودند در کارهای اقتصاد. «وَ تُضَارِبُهُمْ أَيَّاهُ بِشَيْءٍ تَجْعَلُهُ لَهُمْ». (و به اندازه معینی از مالش با آنها مضاربه میکرد که آن را برای آنها قرار میداد.) هر چقدر که سهم ایشان تعیین میکرد، آنها کار میکردند، میرفتند سود میآوردند. ایشان باید تعیین میکرد. رئیس خدیجه بود. در حالی که «وَ کَانَتْ قُرَیش قَوْمًا تُجَّارًا». همه قریش تجار بودند. بابا! همین الان شما در ۱۰ تا ثروتمند برتر دنیا، یک دانه زن نداری. آنقدر به زن به خیال خودشان بها دادند. حتی با ارث و میراث هم شما جزو ده تای اول یک دانه زن نداری. چی بوده این زن در آن دورانی که همه قریش تاجر بودند! این زن خودش را کند در این سن کم، حول و حوش ۲۸ سال، در جوانی، امپراتوری اقتصادیشان از حیث اقتصادی خیلی قوی بود. در رقابت با مردها نه تنها رشد کرده بود، مردها را آورده بود زیر بلیطش. خیلی حرف است! اولین طاغوت عرب باشد یک زن. کلاً بین این همه مردهاش اقتصادی کرده، این همه مردم را آورده به چنگش. خیلی قلدر باشد. چه کار کرد؟
نقل این است. میگوید پیغمبر را که دیدید، آنقدر باحیا و عفیف و حالا ویژگیهایش را، خودش میگوید، بگذار بخوانم. پیغمبر صحبت کرد. حضرت خدیجه فدای این روحیه و این اخلاق: «قَالَتْ لَهُ: إِنِّي قَدْ رَغَبْتُ فِیکَ». گفتش که: من خیلی از تو خوشم آمده. «لِمَكَانِكَ مِنِّي» (به علت خویشاوندی تو با من)، «وَ شَرَفِكَ فِي قَوْمِكَ» (و شرافت تو در میان قوم خودت)، آدم محترمی هستی در قوم خودت. «وَ وَسَطَتِكَ فِيِهِمْ» (و اصالت نسب تو در آنها)، «وَ أَمَانَتِكَ عِنْدَهُمْ» (و امین بودن تو نزد آنها). از امانت خوشم آمده. خانمی که میخواهد بله بگوید به آقا این ویژگیها را باید داشته باشد. ببینید آقا باید این جوری باشد. «وَ حُسْنِ خُلُقِكَ» (و خوش اخلاقیت). اخلاقت هم خوب است. «وَ صِدْقِ حَدِيثِكَ.» (و راستگویی گفتارت.) راستگو هم هستی. میشود با من ازدواج کنی؟ حضرت خدیجه خواستگاری کرد از پیغمبر. پیغمبر هم تازه رفتند مشورت کردند. یعنی همان جا هر کس باشد دیگر دست و پایش میلرزد. گفتند: من باید با بزرگترها مشورت کنم. بستگان ابوطالب، دیگران. ایشان مشورت کرد. آنها گفتند: بله خیلی خوب است، حتماً ازدواج کن.
میگوید که ایشان در آن وقتی که ازدواج کرد، «هَازِمَةٌ لَبِيبَةٌ». (زیرک و خردمند بود). اولاً دوراندیش بود، خیلی عاقل بود. «شَرِيفَةٌ». (بسیار محترم بود). «أَوْسَطُ قُرَيشٍ نَسَبًا». (بهترین و اصیلترین نسب را در قریش داشت). در آن وقت در عرب داشت، در قریش داشت. «أَعْظَمُهُمْ شَرَفًا». (صاحب بزرگترین شرافت بود). «أَکْثَرُهُمْ مَالًا». (بیشترین ثروت را داشت). بقیه یک دهم ثروت این را داشتند، آنقدر شیلنگ تخته میانداختند. «وَ کَانَ قَوْمُهَا قَدْ کَانُوا حَرِيصًا عَلَى ذَلِكَ». همه هم خواستگارش بودند. (و همه قومش بر آن حریص بودند). همه پول میخواستند باهاش ازدواج کنند. قبول نمیکرد. آقا! سر همین قضیه که با پیغمبر ازدواج کرد، «بایکوت»ش کردند. تحقیرش کردند، توهینش کردند. کار به اینجا رسید که وقتی باردار شد برای حضرت زهرا سلامالله علیها، زنهای قریش حاضر نشدند موقع وضع حملش. گفتند: ما به تو گفتیم با این یتیم فقیر ازدواج نکن. برو به همین بگو به دادت برسد. فکر کنید. خیلی در اینها نکته هست. قید آن ثروت را بزنیم به عشق پیغمبر.
بعد حالا این جور ملامت و زخم زبان. بعد نصرت خدا را ببین. فدای این خدا! اصلاً فوق تخصص این کارهاست دیگر. ولت کردند نمیآید تو؟ فکر کردی دست و بال من خالی است؟ «لَكِن يَدَاهُ مَبْسُوطَتَانِ.» دستهای من که دستهای ابولهب نیست که «تَبَّتْ يَدَا». دو تا دست دارم پر! هیچ کس نیامد موقع وضع حملت؟ مریم آسیه را میفرستم بیایند. موقع وضع حملت جبرئیل و میکائیل را میفرستم. موقع وضع حملت تک و تنها در درد. یکهو دید زنهای آسمانی آمدند برای وضع فرزند. هیچ کس نداشت باهاش حرف بزند. فاطمه زهرا از اندرون رحم او با او صحبت میکرد. «فَاطِمَةُ تُكَلِّمُنِي». دلداریاش میداد: مادر! غصه نخور! هیچی نیست، میگذرد این روزگار. خیلی کارهای خدا خیلی عجیب است. این خدا خیلی خیلی شکار است. خیلی دمش گرم است! اصلاً یک جور میچیند. خرد کرده خدیجه را. حالا همان موقع هم تکبری نداشت ها! پولها را که داده رفته. فقط زخم زبان و فحش و تحقیر که شنیده. میخواهد از دنیا برود، یک تکه پارچه ندارد. فاطمه زهرا را میفرستد، میگوید به پدرت بگو عبایش را به من میدهد، من را در عبای او کفن کند.
به پیغمبر گفت. پیغمبر یکهو دید جبرئیل آمد با چند تا برد بهشتی، کفن بهشتی. خطاب رسید: این پارچه اول کفن خدیجه است. سلام من را به خدیجه برسان. خدا سلام من را به خدیجه برسان! اصلاً ۸۰ سال آدم در فشار باشم، یک کلمه را بشنود، تمام میشود. سلام من را به خدیجه برسان. بهش بگو این این جایش است. یک پذیرایی خوبی هم برایت دارم، با قوائم عرش، با ستونهای عرش، تو جزو چهار زن اصلی بهشتی. من مشتاق ملاقاتتم. برایت این ور گذاشتم کنار. این جور از دنیا رفت حضرت خدیجه. پیغمبر هم عاشق خدیجه. عاشق... زنهای خوب هم داشت پیغمبر. حالا یک سری زن بد هم داشت. چگونه؟ به هر حال مصلحتی بود. این را هم البته بدانید. این همسران بد پیغمبر چوبچماق در سر ماها میکوبند. یک کلمه شما حرف از خدیجه بین اینها نمیشنوی. هی فلانی و فلانی را در سر ما میکوبند: فلانی امالمؤمنین، فلانی امالمؤمنین! بابا! خدیجه که این، که دیگر در رأس امالمؤمنین است. این هم روایت شیعه دارد که پیغمبر اکرم اختیار طلاق اینها را، چون اینها هنوز بعد از رحلت پیغمبر هم در عقد پیغمبر بودند، پیغمبر اکرم روایت دارد در احتجاج طبرسی، اختیار طلاق را به امیرالمؤمنین سپرد. و در جنگ جمل امیرالمؤمنین طلاق داد اینها را. نمیدانم همسر پیغمبر نیستند. همسر پیغمبر دیگرانی بودند که در رأسش حضرت خدیجه سلامالله علیها.
هر وقت هم که: «فَلَمَّا ذَكَرْتُ خَدِیجَةَ بَکَىٰ رَسُولُ اللهِ.» تا اسم خدیجه میآمد گریه میکرد. مثل خدیجه کجا؟ مثل خدیجه پیدا میشود؟ بعد جمله را ببینید! با این بحثهای تاریخی که این چند شب کردیم، قشنگ حس این جمله بهتان دست میدهد: «صَدَّقَتْنِی حِینَ كَذَّبَنِی النَّاسُ.» (او تصدیق کرد مرا در حالی که مردم تکذیبم کردند.) مردم من را تکذیب کردند، او بود که من را تصدیق کرد. «آزَرَتْنِی عَلَى دِینِ اللّٰهِ.» (او یاریم کرد بر دین خدا.) پشت من را گرفت در دین خدا. «أَعَانَتْنِی عَلَیهِ بِمَالِهَا.» (او بر دین خدا با مال خود یاریام کرد.) هر چه پول داشت داد من را کمک کرد. و خدا به من دستور داد به خدیجه بشارت بدهم به خانهای در بهشت که شاخههایش از زمرد، «لا لَغْوٌ فِیهِ وَ لا نَصَبٌ.» (در آن نه لغو و بیحاصلی است و نه سختی و رنج.) در اوج گشایش و آزادی و رفاه تو بهشت خواهد بود. این رفاه اینجایی که به درد نمیخورد. این را او گذشت، آنها چسبیدند به این رفاه. مطرفین بودند. «سَيَصْلَىٰ نَارًا ذَاتَ لَهَبٍ.» شده ایشان در این گرفتاریها کنار پیغمبر ماند.
در آن بهشت خلد خدا راهش داد. در این ۸۰ هزار شتری که عرض کردم و آن ثروت کلانی که ایشان داشت، طلا و نقرهای که داشت، زمینهای فراوانی که داشت، در شعب ابیطالب در آن سه سال خب اینها تحریم بودند. هیچ کسی اجازه نداشت یک دانه لقمه نان به اینها برساند. اوج تحریم بود دیگر. در این شعب ابیطالب قرار گرفتن. به قیمتهای کلان و گزاف. همین مثل روزگار خودمان. افرادی میآمدند کنار این شعب چیزهایی میآوردند برای فروش، قیمت چند برابر. اینها هم در اوج فشار به یک لقمه نان محتاج بودند. هر چه که ثروت داشت حضرت خدیجه سلامالله علیها، میداد برای اینکه با پولهای کلان ارتزاق بکند و برساند به اینها. نانی بخرند، چیزی بخرند، خرمایی بگیرند. هر چه که داشت گذاشت در این شعب ابیطالب. کار را درآورد. در این سه سال اینها را زنده نگه داشت. هر مسلمانی که در فشار بود، شکنجه بود، پول میداد پیغمبر دستور میداد خدیجه سلامالله علیها آزاد میکرد. آن شخص از خانوادهشان حمایت میکرد، وام میداد. اصلاً یک چیز فوقالعاده و عجیبی است اینکه میگویند آقا! شمشیر علی و ثروت خدیجه. یک شوخی نیست. این میشود «جَزَاءُ الضِّعْفِ». آن ور چی؟ ابولهبها را ابولهب کرد پولشان. این ور یک دانه خدا خدیجه داد به پیغمبر اکرم. این شد کوثر. آنها ده تا بودند، قلدرهای عرب از پس پیغمبر برنیامدند. یک دانه زن ثروتمند آمد. روز به روز این ثروتش رفت کم شد، ولی خدا کمکش کرد، کارش برکت پیدا کرد، به سرانجام رسید.
بروم در روضه عرضم را تمام کنم.
حالا این مادر مسلمین، از واژه امهاتکم، واقعاً این عنوان شایسته خدیجه سلامالله علیهاست. چون برای مردم مادری کرد. برای این امت مادری کرد. مثل یک مادر دلسوز. لحظات آخرش اسما بنت عمیس میگوید: دیدم خدیجه سلامالله علیها موقع جان دادن که خب بیمار شده بود. پیغمبر هم در فاصله یک ماه بعد از رحلت ابوطالب، حضرت خدیجه سلامالله علیها را از دست داد. آنقدر آن سال سال سختی بود. فرمود: اسم این سال را بگذارید عامالحزن (سال اندوه). این سال، سال غم بود. ابوطالب و خدیجه را پشت هم از دست داد. یک جمله را امشب میگویم، روضهاش را فردا شب میخوانم. در فاصله یک ماه پیغمبر دو تا رکن خودش را از دست داد. این جمله را داشته باشید. فردا شب روضهاش طلبتان. همین اتفاق برای امیرالمؤمنین هم افتاد. دو تا رکن خودش را در فاصله کم از دست داد. ولی خیلی تفاوت بود بین این دو تا رکنی که پیغمبر از دست داد با آن دو تا رکنی که امیرالمؤمنین از دست داد.
موقع مرگ خدیجه سلامالله علیها رسیده. اسما میگوید: دیدم که «بَكَتْ»، گریه میکند حضرت خدیجه سلامالله علیها. گفتم: «أَتَبْکِیْنَ وَ أَنْتِ سَیِّدَةُ نِساءِ الْعالَمِینَ»؟ (آیا تو گریه میکنی در حالی که سرور زنان جهانیان هستی؟) برای چی گریه میکنی خانم جان؟ تو سرور زنهای عالمی. «أَنْتِ زَوْجَةُ النَّبِیِّ.» (تو همسر پیامبر هستی.) «مُبَشِّرَتٌ عَلَى لِسَانِهِ بِالْجَنَّةِ.» (پیامبر از طرف خدا به تو وعده بهشت داده است.) پیغمبر بهت بشارت بهشت داده. گریه چی میکنی شما؟ نگران چی هستی؟ مادری را ببینید! مادر را ببینید! برای این چیزها گریه نمیکنم که دارم میمیرم و اوضاع آن طرف و اینها. «وَلَكِنَّ الْمَرْأَةَ لَيْلَةَ زِفَافِهَا لَا بُدَّ لَهَا مِنَ امْرَأَةٍ تُطْفِي إِلَيْهَا شَعْرَهَا.» (ولی هیچ زنی در شب ازدواجش چارهای جز این ندارد که زنی موی سرش را مرتب کند.) فرمود: هر زنی وقتی ازدواج میکند شب عروسیاش نیاز به یک زن باتجربه دارد که رسیدگی بهش بکند. من نگرانیم از این است. من که دارم میروم، این دخترم فاطمه شب عروسیاش تک و تنها، دست تنها میشود. «وَ فَاطِمَةُ فِي صِبَاهَا وَ أَخَافُ أَنْ لَا يَكُونَ لَهَا مَنْ يَتَوَلَّى أُمُورَهَا حِينَئِذٍ.» (و فاطمه در بچگیاش است و من میترسم که در آن هنگام کسی نباشد که امور او را به عهده گیرد.) میترسم کسی نباشد به دخترم رسیدگی کند شب عروسیاش. اسما میگوید: گفتم خانم جان! «عَلَىٰ عَهْدِ اللَّهِ عَهْدَ اللَّهِ فِي عُنُقِي». عهد خدا بر گردن من. من قول میدهم به شما اگر زنده بودم خودم شب عروسیاش همه کارهایش را انجام دهم. که اینجا پیغمبر وارد شد. فرمود: اسما! مگر نگفتم خدیجه را تنها بگذارید؟ حالش خوب نیست. عرض کرد: یا رسولالله! داشت از من یک قول و قراری میگرفت. به من این طور گفت، من این طور جواب دادم. میگوید پیغمبر لبخندی زد. واقعاً این طور بهش گفتی؟ باریکلا! آفرین! مادر امت. برای همه مادری کرد. یک بچه خدا از این دار دنیا برایش نگه داشته. یک دختر دارد. همه آرزویش این بود که شب عروسی این دختر برای این دختر مادری کند. فدای تو خانم جان! این مادر بزرگ.
اولین جمله را بگویم بعد روضهام را ادامه دهم. از خیلی چیزها گذشت خدیجه. این عشق واقعی بود. این عشق واقعی به عشق پیغمبر از همه چی گذشت. از نسبش، از پولش، از موقعیتش، از امکاناتش. ولی خدا یک چیزی بهش داد، عالم برابری نمیکند. یک دانه خدا بهش فاطمه داد. یا سر عالم زیاد است. و حقش بود. نوش جانش خدیجه کبری. همه این زحمتها برای جبران شد. از دل این فاطمه زهرا خدا ۱۱ امام به او داد. حسن به او داد، حسین به او داد، مهدی این امت را به او داد. چه جور خدا جبران میکند وقتی آدم گذشت میکند در راه خدا؟ خدا چه جور جبران میکند؟ فاطمه را خدا به او داد. «إِنَّا أَعْطَيْنَاكَ الْكَوْثَرَ.»
من عرض روضهام کوتاه است. نمیخواهم روضه طولانی بخوانم. ولی جمع، جمع با صفایی است. جمع با فضیلت. شما نیاز به روضه طولانی هم ندارید. یک اشاره بس است برای اینکه آتش بگیرید، ناله بزنید. من نمیدانم حضرت خدیجه سلامالله علیها خبر داشت از آینده این امت یا نه؟ خبر داشت با دخترش چه میکنند؟ نگران بود شب عروسی فاطمه زهرا دست تنها بماند. خانم جان! بهترین شب این دختر شب عروسیاش. اگر بدانی چه روزگاری در پیش دارد این دختر؟ چه روزگاری در پیش؟ خانم جان! حضرت خدیجه برای شما روضه میخوانم. نیت کنید دوستان عزیزان.
نظرات کاربران
هنوز نظری ثبت نشده است.