جلسه یازدهم

قرآن
شراره

معرفی

تحلیل دوگانه از واقعه شهادت رهبری؛ شکست و باخت با نگاه مادی، و بشارت پیروزی، در تحلیل قرآنی.[ 3:00 ]

مصداق حسن ظن امام شهید به خدا؛ کشف ابعاد مثبت و فرصتها در تلخ‌ترین واقعه‌ها توسط ایشان![ 4:00 ]

تأکید امام شهید بر آیه« والذین کفروا هم المکیدون »؛ مکر دشمنان تحت اراده و مکر خداست. [ 5:40 ]

اگر اولیای الهی در امانند، چرا امام ما را کشتند؟
پاسخ قرآنی؛ ضرر دشمنان در حد آزار است نه آسیب! خدا نه مسبوق می‌شود و نه خللی بر اراده‌اش وارد می‌شود![ 9:30 ]

«خسارت از دست دادن عالِم، از هزار عابد سنگین‌تر است»؛ لطمه‌ای غیرقابل جبران و خللی پرناشدنی![ 13:30 ]

از سپر بلای مردم شدن با تزریق داوطلبانه واکسن ایرانی، تا جان‌فشانی در اولین ساعات جنگ؛ نماد رهبری‌ست لیدر و جلودار.[ 21:02 ]

مرثیه‌ای در داغ از دست دادن پدر..
سر خُم می سلامت، شکند اگر سبویی..![ 24:40 ]

«ما رأیت الا جمیلا»؛ دل‌هایی قُرص به وعده الهی، در عین داغداری.[ 30:00 ]

امام شهید(ره)؛ «روحیه» عامل پیروزی ملت ماست، باخت و زانوزدن در روحیه این ملت تعریف نشده![ 30:30 ]

نقل حدیث ام‌ایمن، توسط زینب‌کبری(س) برای التیام دل امام سجاد(ع)، مصداق حفظ روحیه در عین عزاداریست![ 33:25 ]

روضه پدر از زبان امام سجاد(ع)؛ تقدیم به روح بلند حضرت آقا، مشتری دائم روضه‌ها[ 37:00 ]

متن کامل

!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنة الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقده من لسانی یفقهوا قولی.

شب‌های گذشته در این جلسه، بحثی که خدمت عزیزان مرور می‌کردیم سوره مبارکه نَسَب (یا سوره تَبَّت یدا) بود. به این مطلب رسیدیم: «تَبَّت یدا ابی لهب و تَبّ». یک وجهی که می‌تواند داشته باشد این است که، هم دو دست ابولهب خالی می‌مانَد، هم از درون ابولهب این احساس ضعف و شکست... ان شاءالله یک کمی هم بخش خواهران بچه‌ها را مدیریت بکنند که سروصدا این طرف مزاحم دوستان نباشد.

اینی که در آیه دوم می‌فرماید: «مَا أَغْنَى عَنْهُ مَالُهُ وَمَا كَسَبَ»، این "غنا" وضعیتی است که انسان از درون برایش حاصل می‌شود. به یک تعبیر روحیه آدم یک درک از فقر و غنا است. یک وضعیت نیست؛ ممکن است دو تا آدم در یک وضعیت یکسان باشند، ولی یکیشان احساس فقر کند و دیگری احساس غنا کند. ممکن است در یک وضعیت ثابت باشم، یکی احساس شکست کند و آن دیگری احساس پیروزی کند. این نکته مهمی است.

این اتفاقی که برای ما رخ داد، حادثه تلخ و حادثه بزرگ، با دو تا عینک می‌شود به آن نگاه کرد. با دو تا درک می‌شود تحلیلش کرد. یک وقت آدم با تحلیل مادی به این قضیه نگاه می‌کند، خب این می‌شود یک شکست؛ پیروزی از آن آن کسی است که می‌زند و می‌کُشد و حذف می‌کند و آن چیزی که می‌خواهد را اجرا می‌کند. ولی تعریفی که قرآن به ما می‌دهد، این نیست. قرآن گاهی در تلخ‌ترین واقعه‌ها، تحلیلش و تفسیرش این است که: «شما را دارم به یک پیروزی می‌رسانم»، «شما در متن یک پیروزی هستید.» این اتفاق یک پیروزی است. مثل قضیه صلح حدیبیه. حضرت آقا، روحی له الفدا و رضوان الله علیه، ویژگی که داشت این بود: در همه اتفاقات، یک جوری قضیه را تحلیل می‌کرد، یک ابعاد مثبتی را می‌دید که در دل تلخ‌ترین واقعه‌ها، همیشه یک فرصتی داشت حاصل می‌شد. همیشه یک پیروزی داشت نقد می‌شد. این را بهش می‌گویند «حسن ظن به خدا». "خیلی چیز مهمی است". «لَا تَيَأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللَّهِ». از روح خدا ناامید نشوید. خیلی نکته مهمی است.

توی اوج سختی‌ها و گرفتاری‌ها، اوج گشایش است. برادران یوسف احساس می‌کردند که هی گرفتاری‌ها و فشارشان دارد بیشتر می‌شود. یک بار یوسف به اینها گفت: «من به شما بار نمی‌دهم، باید بروید آن یکی داداشتان را بیاورید.» داداش را آوردند، یک برنامه‌ای ریخت، این داداش را پیش خودش نگه داشت. اینها هی داشتند تحقیر می‌شدند، هی فشار روی فشار؛ آخر هم به اینجا شد که باید پدرتان را بردارید بیاورید. اینها به‌حَسَب ظاهر فکر می‌کنند که هی دارند دورتر می‌شوند، دارند بیشتر منافعشان را از دست می‌دهند، در حالی که دارند بیشتر به یوسف نزدیک می‌شوند. این اتفاق مهمی است، این نکته مهمی است.

از عینک برادران یوسف که نگاه کنی، هی فشار روی فشار، بدبختی روی بدبختی، باخت پشت باخت. ولی از دید خدا که نگاه می‌کنی، اینها همش مکر خداست، کید خداست. «وَمَكَرُوا وَمَكَرَ اللَّهُ وَاللَّهُ خَيْرُ الْمَاكِرِينَ». «وَالَّذِينَ كَفَرُوا هُمُ الْمَكِيدُونَ». حضرت آقا می‌فرمودند: «به این آیه حواستان جمع باشد. این آیه خیلی آیه مهمی است. «وَالَّذِينَ كَفَرُوا هُمُ الْمَكِيدُونَ». کفار برای شما نقشه نمی‌کشند، خدا نقشه می‌کشد که چه شکلی کفار را در خدمت شما قرار بدهد. مؤمن هیچ وقت باخت ندارد. مؤمن هیچ وقت سوخت ندارد. زنده بماند پیروز. شهید بشود پیروز. با غربت شهید بشود پیروز. با عزت شهید بشود پیروز. روایت معروف پیغمبر فرمودند: «تعجب از مؤمن!» خدا هر کاری که برای مؤمن می‌کند خیر است و هر کاری که برای کافر می‌کند شر است. کافر رئیس می‌شود بدبخت می‌شود، رئیس نمی‌شود بدبخت می‌شود. قدرت پیدا می‌کند، می‌رود جهنم، جهنمش بیشتر می‌شود؛ قدرت پیدا نمی‌کند، جهنمش بیشتر می‌شود. هیچ خیری خدا برای کافر قرار نداده. مؤمن برعکس؛ مؤمن بودنش خیر است، نبودنش خیر است. هر چیزی که سرش می‌آید خیر است. اینها را با نگاه «حُسن ظن بالله» اگر آدم نگاه کند، آن احساس غنا این شکلی حاصل می‌شود. این نکته مهمی است، احساس غنا کردن، احساس پیروزی کردن.

ما در این قضایا احساس شکست نباید بکنیم، اتفاقاً برعکس، ما احساس پیروزی داریم. شهید به لقاء خدا می‌رسد، شهید پیروز می‌شود، مُفلِح می‌شود. امیرالمؤمنین علیه السلام وقتی که در بستر افتاد، به‌حَسَب ظاهر کامل باخت سیاسی بود، باخت حاکمیتی بود. در میدان، به‌هرحال مشکلاتی که پیش آمده بود، در جنگ اتفاقاتی که رخ داده بود، وضعیت امنیتی که داشت، آخر هم که منجر شد به شهادت امیرالمؤمنین علیه السلام؛ ولی وقتی به فرق مُبارکش وارد می‌شود، می‌فرماید: «فُزتُ وَ رَبِّ الکَعبة». احساس پیروزی می‌کند، احساس شکست نمی‌کند، احساس خوشبختی می‌کند.

مرحوم آیت الله العظمی بهجت می‌فرمودند که آقای خمینی آن روز آخرش، از یک راهی که حالا به قول خود بزرگان مکاشفه بوده، فرمود: «بعد نماز صبح بود. من مشغول تعقیبات بودم، دیدم آقای خمینی آمد، روح آقای خمینی»، و به یک تعبیر با ایشان خداحافظی کرد. آقای بهجت می‌فرمودند: «دیدم دارد می‌رود و شاد است، خوشحال است و کار خودش را ناجح می‌داند، خودش را پیروز می‌داند.» شما بدانید این رهبر عزیز ما، این رهبر شهید ما، با همه این تلخی، این مصیبت که واقعاً حالا حالاها این داغ در دل ماها آرام نمی‌شود، خیلی این داغ سنگین است؛ ولی او با وضعیت این دنیا را ترک کرد که خوشحال بود و پیروز بود. در آخرین سخنرانیش فرمود: «از خدا می‌خواهم - این اواخر سخنرانی آخرشان بود - این احساس پیروزی را به‌زودی زود به مردم بچشاند. این سکینه را مردم پیدا کنند.» خدا سکینه را نازل می‌کند بر مؤمنین. گاهی موقعیت، موقعیت شکست ظاهری است. اینها را باید بهش توجه داشت.

اینکه می‌فرماید: «تَبَّت یدا ابی لهب و تَبّ»، این نکته را دل بدهید؛ چون از من هم سؤال می‌کردند، متناسب با بحث‌های شب‌های قبل که: «شما که می‌گفتید ابولهب نمی‌تواند کاری بکند. اولیاء الهی در امانند. چی شد؟ گرفت کُشت؟» بله، این آیه‌ای که دو شب تکرار کردیم با هم، «لَمْ يَضُرُّوکُمْ إِلَّا أَذًى». فرمود: «اینها جز آزار به شما چیزی نمی‌رسانند. ضررشان در حد آزار است. آسیب نمی‌توانند برسانند.» آزار با آسیب فرق می‌کند. خب آقا، آسیب بالاتر از اینکه رهبر ما را شهید کردند؟ نه، این آسیب نیست. این آزار است. دقت کنید؛ ترور این بزرگان، ترور این خوبان، اینها همش از جنس آزار است. برای اینکه واقعیت میدان هیچ کاری نمی‌تواند بکند، اراده او هیچ جایی از این داستان تعریف نشده.

یک مهندس وقتی که یک نرم افزاری را می‌نویسد، کدگذاری می‌کند، یک جوری می‌نویسد که اراده او اعمال می‌شود. هر کی هم که می‌خواهد از این نرم افزار استفاده بکند، باید تابع اراده او بشود. باید بیاید ذیل اراده او استفاده کند از این نرم افزار. خدا عالم را یک شکلی نوشته که با اراده او دارد اداره می‌شود. «خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ بِالْحَقِّ». یک عالم بر مدار حق دارد می‌چرخد. یک اراده حاکم است. هیچ اراده‌ای هم بر اراده خدا سوار نمی‌شود. خدا مسبوق نمی‌شود. اینها نمی‌توانند خدا را به عجز بیاورند. نمی‌توانند خدا را بیاورند زیر دست، عبور کنند، رد کنند، خدا جا بمانَد.

خوب دل بدهید، این نکات مهمی است. درست است که عزاداریم، فضای احساسی بین ماها سنگین و شدید. بنده هم بی‌میل نیستم در همین فضای احساسی گفتگو بکنم. ولی احساس می‌کنم آن روح بلند، آن توقعی که از ما دارد، این است: بفهمیم کجای داستانیم. بفهمیم کجای تاریخیم. بفهمیم خدای متعال چه را دارد برای ما رقم می‌زند. ما در متن یک اتفاق پرشکوه هستیم. با این نگاه که نگاه می‌کنی، می‌شود نگاه زینب کبری. فرمود: «ما رأیت الا جمیلا.» وقتی کل هندسه عالم را نگاه می‌کند، کربلا را که می‌بیند، می‌بیند یک اراده حاکم است. یک اراده سوار است. با اراده او دارد می‌چرخد. چیزی از دست خدا در نرفت. بله، ظاهر قضیه تراژدی است. ظاهر قضیه خیلی تلخ است، خیلی سخت است.

او هم فریاد و ناله اش را دارد. از شب قبل از شهادت امام حسین علیه السلام، این جمله را زینب کبری فرمود که من بعد از رحلت حضرت آقا، بعد از شهادت ایشان، این جمله را هی با خودم زمزمه می‌کردم. وقتی امام حسین علیه السلام از شب عاشورا شروع کرد: «یا دهر اف لک من خلیل»، این بیت را می‌خواند. امام حسین علیه السلام به زینب کبری می‌خواست بفهماند امشب شب آخر است. به وقت خداحافظی. امام سجاد فرمود: «من ملتفت شدم. فهمیدم غرض پدرم چیست.» دو سه بار هی این بیت را خواند. بغضم را نگه داشتم. ولی عمه‌ام، آن رقت زنانه‌اش غلبه کرد. اینجا که زینب کبری شنید، هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده. هنوز عاشورا نشده. هنوز تیری نیامده. تیغی نیامده. همین که شنید امام حسین دارد وداع می‌کند، گریبان پاره کرد. بر سر و صورت زد. گفت: «یا لیت الموت اعدمنی الحیات»، کاش مرگ زندگی‌ام را گرفته بود. کاش می‌مردم و این روزها را نمی‌دیدم. این جمله‌ای است که ما هم می‌گوییم: «در این حادثه، کاش می‌مردیم و این خبر را نمی‌شنیدیم. کاش می‌مردیم و این ساعت‌ها را نمی‌دیدیم.» این واقعه خیلی تلخ است. جبران نمی‌شود. «رحلت یک فقیه فرمود از هزار عابد سخت‌تر است.» عالم وقتی از دنیا می‌رود، سَلمه‌ای وارد می‌شود برای اسلام که چیزی نمی‌تواند جبرانش کند. این رهبری که همه شیاطین عالم ازش سیلی خورده بودند، به خونش تشنه، فقدانش خیلی سخت است، خیلی سنگین. هیچ چیزی جبران نمی‌کند خلاء نبود ایشان را و فقدان ایشان را. اینها را همه را قبول داریم. اینها همش درست است. ما عزاداریم. ما داغداریم. ما جگرمان آتش گرفته. ما زندگی‌مان را ازمان گرفتند.

من با خودم اینطور تصور می‌کردم: آقا هم رهبر بود، هم مرجع تقلید بود، هم مدیر بود، هم معلم بود، هم استاد بود، هم مفسر بود، هم مربی بود. آقا همه زندگی ما بود. همه زندگی ما را از ما گرفتند. ان شاءالله خدا همه زندگیشان را ازشان بگیرد. نفرینی که امام حسین برای عمر سعد کرد در کربلا: «قَطَعَ اللَّهُ رَحِمَكَ كَمَا قَطَعْتَ رَحِمِي». خدا بچه‌هایت را ازت بگیرد که بچه‌ام را ازم گرفتی رحمم را بریدی. خدا رحمت را ببرد. خدا به زندگیتان آتش بزند، جنایتکاران بزرگ عالم. اهالی آن جزیره کثیف، آتش بگیرد زندگیتان که به زندگی ما آتش زدید، به دل‌های ما آتش زدید. این آتش سر جای خودش، این داغ سر جای خودش. ولی با این چشم وقتی آدم نگاه می‌کند، همان زینب کبری‌ای که همه وجودش آتش است، شعله‌ور، در این مصیبت دارد ذوب می‌شود، در این ماتم، ولی می‌فرماید: «ما رأیت الا جمیلا.» من جز زیبایی هیچی ندیدم. برای اینکه یک اراده‌ای است که دارد پیش می‌رود. خدا که مغلوب نشده. خدا که رو دست نخورده. خدا که کار از دستش خارج نشده. خدا رو دست زده. «وَالَّذِينَ كَفَرُوا هُمُ الْمَكِيدُونَ». این نقشه خدا بوده که روی اینها سوار شده. اینها در پازل خدا بودند. اینها نفهمیدند چه غلطی کردند. اینها نفهمیدند با دست خودشان چه کار کردند.

خودشان را ... اینها به شما فقط آزار می‌رسانند. آسیب نمی‌رسانند. آسیب یعنی آن وقتی که منفعت تو را از چنگ تو بگیرند. مگر کسی می‌تواند منفعت شما را از چنگتان در بیاورد؟ «نافع و ضار» در این عالم خدای متعال است. آنی که نفع و ضرر شما دستش است، اوست. «بِيَدِکَ لَا بِيَدِ غَيْرِكَ زِيَادَتِي وَنَقْصِي وَنَفْعِي وَضَرِّي». دست یکی است فقط. این عبارت مال مناجات شعبانیه است. آقا چقدر مناجات شعبانیه دوست داشتند... «وَنَفْسِي وَاقِفَةٌ بَيْنَ...». چه حالی داشتند! چه مناجاتی می‌خواندند! چه لذتی می‌بردند از دعا! چه جواهری را از دست دادیم! سحرها ملائکه دلتنگ این ناله‌ها می‌شدند. به نَفَس او رزق ما جاری بود. زندگی ما جاری بود. لطف خدا جاری بود. رحمت خدا جاری بود. چه نعمتی، چه جواهری رفت!

فرمود: «مَا أَغْنَى عَنْهُ مَالُهُ وَمَا كَسَبَ.» بی‌نیازش نمی‌کند؛ چون بی‌نیازی یک حس درونی است، وجدانی است، یافتنی است. از حیث ادراک، ابولهب‌ها هیچ وقت به این درک نمی‌رسند که دارند پیروز می‌شوند. شما فکر نکنید الان اینها احساس پیروزی دارند، ابداً. بله، «صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لَا يَرْجِعُونَ». مست پیروزی اند ولی احساس امنیت ندارند. خیلی می‌ترسند؛ چون نمی‌دانند چه می‌شود. نمی‌دانند چه سرشان می‌آید. مؤمن می‌داند چه می‌شود. مؤمن خودش را سپرده. در مشت یکی دیگر است. آرامش دارد، یقین دارد. با هیچ ابهامی، هیچ امر ناگهانی مواجه نمی‌شود. هر چه که بشود، یک تقدیری است، یک حسابی است، یک مصلحتی است. کافر اینجور نیست. کافر هیچ محاسبه‌ای از اتفاق بعدی ندارد. هیچ درکی ندارد. هیچ پیش‌بینی ندارد. می‌ترسد. باید هم بترسد. چون هر کاری که می‌کند، یک آسیب دیگری به خودش وارد می‌کند. ابولهب هر فشاری که به پیغمبر می‌آورد، یک قدم خودش را به بدبختی نزدیک می‌کرد. این نکته کلیدی قضیه است: «تَبَّتْ يَدَا أَبِي لَهَبٍ وَتَبَّ». این دو تا تَبَّت است. دیشب عرض کردم تَبَّت اول، امکاناتش است. امکاناتش را از چنگش در می‌آورند. تَبَّت دوم، به‌حَسَب ظاهر چیزی که به نظر می‌رسد، تَبَّت دوم در ادراک است. در ادراکش هم احساس باخت می‌کند. هم امکاناتش را می‌دهد، هم احساسش، احساس باخت است.

شما ببینید این رهبری که بهش می‌گویند: «آقا، شما در خطری، برو پناهگاه.» حالا بعضی‌ها هم سؤال است برایشان که خب چرا آقا مثلاً پناهگاه نرفتند؟ ایشان قطعاً مسائل امنیتی را رعایت می‌کردند، حرف گوش می‌دادند از آدم‌های امنیتی. دو نفر گفتند که وقتی چیزی می‌گفتند ایشان حرفی نمی‌زد: یکی محافظ‌های ایشان و نیروهای امنیتی، یکی هم پزشکان ایشان. تابع بود. وضعیتشان وضعیتی بود که به نحو معمول امنیتش برقرار بود. به هر حال آن منطقه، منطقه‌ای بود که امنیت داشت. ولی اینکه به طور خاص یک رانت ویژه‌ای، یک فرصت ویژه‌ای، یک امکان ویژه‌ای بخواهد برای خودش طراحی بکند، بخواهد پناهگاه برود، دنبال این نبود. نه امام این شکلی بود، نه آقا این شکلی بود. اینها بی‌نظیر است. این تفاوت این مردان الهی است با بقیه.

یک عده نمی‌توانند اینها را تصور بکنند. کفار این چیزها برایشان قابل هضم نیست. آدمی که طعم ایمان را نچشیده، آدمی که از عالم ایمان خبر ندارد، نمی‌فهمد اینها یعنی چه. خیلی از این مفاهیم بیگانه است. فکر می‌کند اینها بقیه را سپر خودشان می‌کنند. هم دختر ایشان، هم داماد ایشان، هم نوه‌های ایشان، همه در همین موقعیت بودند که به شهادت رسیدند. اساساً اصلاً در نگاه اینها، وقتی کسی رهبر می‌شود، جایگاهش این است که جلوتر قرار می‌گیرد، که جلوتر از همه فدا بشود.

رهبری یادتان است وقتی که دانشمندان ما آن واکسن را کشف کرده بودند، وقتی می‌خواهد حمایت بکند از جوان خودش، از نیروی خودش، می‌خواهد به مردم سفارش بکند که از این واکسن استفاده کنید، که چه تدبیر بزرگی بود، چه جان‌هایی را حفظ کرد این تدبیر. بعدها معلوم شد آن واکسن‌های آمریکایی چه جنایتی پشتش بود. ایشان وقتی که می‌گوید: «آقا، واکسن داخلی بزنید»، خودش می‌آید جلو دوربین می‌نشیند. آستینش را بالا می‌دهد. معنایش این است که: «من خودم را فدا کردم. من جلوتر از همه. من سپر بلا.»

یک رؤیایی را یکی از دوستان دیده بود. تا حالا نقل نکردم، حیفم می‌آید امشب نگویم. از دوستانی که شما به صدا می‌شناسید ایشان را. می‌گفتش که آن شبی که فرداش نماز جمعه نصر بود، خب ایشان هم نیروی امنیتی بود، خیلی نگران بود وضعیت امنیتی آقا. می‌گفتش که خواب دیدم حضرت آقا را. خیلی نگران بودم، در خواب همش استرس این را داشتم که ترورشان نکنند. دشمن هم تهدید کرده بود. می‌گفت دیدم آقا آمد، رفت در موقعیت، پشت تریبون قرار گرفت. عالم رؤیا. دیدم نگرانی، با یک ترسی، با یک حالی، با یک هیجانی خودم را رساندم به آقا. گفتم: «آقا، فداتون بشوم.» لبخندی به من زد. فرمود: «من فدای شماها بشوم.» آنجا فهمیدم، برایم این قضیه روشن شد که او همیشه خودش را جلو سپر می‌کند، فدا می‌کند. او فدا می‌کند. جانم فدای رهبر. واقعش هم همین بود. در همین قضیه هم خودش را فدا کرد.

شب عاشورا، در وضعیت ناامنی، برای اینکه کشور را از وضعیت جنگ خارج بکند، خودش پا می‌شود، می‌آید در حسینیه. به آن مداح می‌فرماید که «ای ایران» بخوان. کاش دوباره برگردد به ما بگوید. کاش دوباره تلویزیون را روشن کنیم، ببینیم آقا امروز سخنرانی داشته. برای آخرین تحولات موضع دارد. بیاید به ما امید بدهد، انگیزه بدهد. مردم عزیزمان نگران نباشند. آن روزی که عمل جراحی داشت یادتان هست؟ صبح می‌خواست برود بیمارستان. روبروی دوربین ایستاد. فرمود: «یک عمل مختص است. هیچی نیست. مردم عزیزمان نگران نباشند.» دوباره بیاید بگوید نگران نباشید، هیچی نیست. هیچی. کاش یکی بیاید بگوید همه اینها خواب بود، خیال بود.

هر کی را در این سالها از دست دادیم، می‌گفتیم فدای سر آقا. «سر خم می سلامت شکند اگر صبو»! حضرت عباس علیه السلام شب عاشورا به امام حسین گفت: «شما می‌گویی ما پاشیم بریم؟ کیف نُستش و بعدک؟» ما بعد تو چه شکلی زندگی کنیم؟ دلخوشی دنیای ما، آرامش زندگی ما، با یک لبخند تو، با یک آرامش تو، همه این غصه‌ها برطرف می‌شد. همه دغدغه‌هایمان برطرف. گفتیم هیچی نیست، نگران نباشید. ببینید آقا چقدر آرام است. ببینید آقا چقدر امیدوار است. همش درست.

«تَبَّتْ يَدَا أَبِي لَهَبٍ وَتَبَّ». بریده بشود آن دستی که به تو تعرض کرد، به تو جسارت کرد. با این آتش را نگه می‌داریم، ان شاءالله نمی‌گذاریم این آتش برطرف بشود. یک عزیزی حالا مطلبشان ذوقی است. این ذوقیات را از باب امید، از باب حسن ظن بالله گفت. شاید آن پرچم‌های سیاهی که گفتند حرکت می‌کند، می‌رود با امام زمان بیعت می‌کند، همین پرچم‌های عزا باشد در عزای حضرت آقا. این پرچم‌ها بلند می‌شود. ان شاءالله همینطور باشد. تا این داغ این شکلی تسلی پیدا کند.

اولین داغدار این مصیبت خود امام زمان، ارواحنا فداه است. هیشکی به اندازه او داغدار نیست. نایبش را از دست داده. یادتان است آقا به امام زمان سلام می‌داد. چه اشکی می‌ریخت: «السَّلَامُ عَلَیْكَ حِينَ تُقْرَأُ وَ تُبَیَّنُ». امام زمان دلش برای سلام آقا تنگ می‌شود. مسجد جمکران دلش برای آقا تنگ می‌شود. هر چه می‌شد، می‌فرمود: «من پناهگاه مسجد است. من مشکلاتم را اینجا برطرف می‌کنم.» این استغاثه‌اش به امام زمان قطع نمی‌شد. دیگر! این دیگر این صدای استغاثه در این عالم نیست. یکی از بزرگان می‌فرمود - خدا می‌داند - از بزرگان درجه یک، می‌فرمود: «خدا می‌داند توسلات آقای خامنه‌ای به امام زمان چه مشکلاتی را از این مملکت برطرف می‌کند.» تمام شد رفت از دستمان.

چه خون دل‌ها خورد! چه رنج‌ها دید! چه ناجوانمردی‌ها دید! چه تهمت‌ها شنید! چه آزارهایی، چه خیانت‌ها دید! چه فراقها تحمل کرد این سالها! عزیزانش را یکی یکی از دست داد. امشب دیگر اولین شبی است که آقا راحت است. در آرامش است. پیش دوستانش جمع است. پیش امام است. پیش شهید بهشتی است. پیش علامه طباطبایی. پیش شهدای کربلا است. چقدر آقا دلش برای کربلا تنگ بود! سالها نتوانست برود. همه را کربلای ی کرد. کربلای همه را او راه انداخت. اربعین همه را او راه انداخت. به آقا ما دلمان برایت تنگ می‌شود. ما خیلی داغ داریم. ولی یاد گرفتیم از زینب کبری: «ما رأیت إلا جمیلا.» هر دو تا ی ش با هم است. هم اشک می‌ریزیم، هم آتش می‌گیریم، هم دلمان قرص به وعده‌ای که خدا داده. کنار گودال قتلگاه به امام سجاد علیه السلام فرمود: «حالا همان زینبی که شب قبر ...»، خیلی این عجیب است دوستان. ببینید این خیلی توش نکته است. این را بهش می‌گویند روحی... حضرت آقا می‌فرمودند: «آنی که باعث پیروزی یک ملت می‌شود روحیه اش است. ملت این روحیه را دارد. روحیه پیروزی دارد. اینها شکست‌ناپذیرند. تسلیم‌ناپذیرند. اینها در روحیشان باخت و تسلیم و زانو زدن تعریف نشده. روحیه این ملت است.» هیشکی مثل آن ملت را نمی‌شناخت. هیشکی مثل آن ملت را دوست نداشت. هیشکی مثل تو به این ملت اعتماد نداشت. روحیه یعنی این.

شب قبر امام حسین یک کلمه از فِراق گفته، غش کرده زینب کبری. حالا کنار گودال قتلگاه، امام سجاد علیه السلام این پیکرهای پاره پاره را دارد می‌بیند. یکهو زینب کبری دید بدن امام سجاد دارد تکان می‌خورد. احساس کرد الان است که امام سجاد جان بدهد از شدت این درد، از شدت این مصیبت. عرض کرد: «یا بقیه المازین! ای تنها به جا مانده از قبلی‌ها! مالی اراک تجودک بنفسک؟ چرا اینطور داری جان می‌دهی عمه جان؟» گفت: «عمه، نگاه کن ببین در این گودال چه خبر است. اینها پیکر اولیاء خداست. ببین چه کردند. یک جوری برخورد کردند انگار اینها پیکر ترک و دیلمه اند. انگار اینها برده‌های کافر بودند باهاشون اینجور رفتار کردند. این پیکر پسر پیغمبر است.»

همین زینبی که اینجور همه وجودش آتش است، این احساس پیروزی که او ندارد، «مَا أَغْنَى عَنْهُ مَالُهُ وَمَا كَسَبَ» ابولهب‌ها ندارند، این احساس پیروز زینب کبری در این احساس پیروزی گفت: «عزیز برادر، یک عهدی به من رسیده از ام ایمن.» حدیث طولانی است، چند صفحه از تو بحار مجلسی نقل می‌کند. گفت: «یک عهدی به من رسیده، ام ایمن از پیغمبر نقل کرده. بهت می‌گویم.» بعد مفصل توضیح داد. فرمود: «وقتی پدرم امیرالمؤمنین داشت از دنیا می‌رفت، لحظات آخر من کنار امیرالمؤمنین نشستم. عرض کردم: «بابا جان، یک حدیثی به من رسیده از جدم رسول الله. تعریف کرده. می‌خواهم با شما چک کنم ببینم دقیقاً همین است؟» فرمود: «بگو دخترم.» عرض کرد: «بابا جان، امیه من گفت یک روزی شماها پیغمبر آمد منزلتون. جمع بودید دور پیغمبر. پیغمبر یک نگاهی کرد به تک تکتون، لبخند زد. ثانیه‌هایی گذشته، نگاهی کرد به تک تکتون، گریه کرد.» گفتید که: «چه شد یا رسول الله؟» فرمود: «دفعه اول بهتون نگاه کردم، خیلی لذت بردم از اینکه دور من جمعید. شماها را دیدم. جبرئیل بهم نازل شد. گفت دوست داری این زن و این بچه‌ها را، این دختر این بچه‌ها را؟» گفتم: «آره، اینها پاره‌های تن منند. می‌خواهی خبر بدهم اوضاع چه می‌شود در آینده؟» فرمود: «بگو.» فرمود: «تک تک اینها یک گوشه‌ای، یک طوری مطاع سامانه کشته می‌شوند. این جمعتون از هم متلاشی می‌شود. قبرتون هم نزدیک هم نیست. قبرتون هم هر کی یک گوشه‌ای می‌افتد.» بعد دانه به دانه برای من توضیح داد که هر کدام از شما چه شکلی از دنیا می‌روید. امیرالمؤمنین را گفت، حضرت زهرا را گفت، امام حسن را گفت، امام حسین را گفت.

زینب کبری این حدیث را تعریف کرد برای امیرالمؤمنین. گفت: «بابا جان، اینجور برای من گفته. این درست است؟» فرمود: «بله. ولی یک تیکه‌ای را بهت نگفته. آن هم تیکه‌ای که مربوط به خودت است. یک روزی می‌آید تو را هم با دست بسته اسیر می‌کنند. در این کوفه می‌چرخانند. این را برایت نگفته.» بعد فرمود: «این اتفاقات که می‌افتد، این کربلا که رخ می‌دهد، ظاهر قضیه این است. باطن قضیه اینجا یک محلی می‌شود برای جمع شدن اولیاء الهی. «الا کرور الایام و اللیالی» هر چه روزگار می‌گذرد، اقبال مردم به اینجا بیشتر می‌شود. اسم اینجا بیشتر بالا می‌رود. توجه دلها به اینجا بیشتر می‌شود.» این حدیث را زینب کبری برای امام سجاد گفت. روحیه را می‌خواهم بگویم. عرض کرد: «عزیز برادرم، غصه نخور. به این بدن‌های پاره پاره نگاه نکن. اینجا دفن می‌شود این بدن‌ها. «يُنْسَبُونَ لِهَذَا التَّفَعُل». ما یک پرچمی اینجا بالا می‌رود. فراعنه زمین جمع می‌شوند این پرچم را بیندازند. جمع می‌شوند زائرها را از اینجا منصرف کنند. نمی‌توانند. روز به روز شلوغ‌تر می‌شود. اینجا می‌شود پایگاه همه آنهایی که می‌خواهند متوجه بشوند به حقیقت.» این را که گفت، امام سجاد آرام شد. این را بهش می‌گویند روحیه. هم مصیبت، هم احساس پیروزی. هر دو تایش با هم است.

عرضم را طولانی نکنم. خسته هم هستید. از صبح خیلی گریه کردید، عزاداری کردید. حالا حالاها باید عزاداری کرد در این مصیبت. ما احساس پیروزی داریم در این تردیدی نداریم. ولی با این غم دل چه کنیم؟ با این دلتنگی چه کنیم؟ با این دل شکسته چه کنیم؟ با دیدن این مظلومیت‌ها چه کنیم؟ این آقایی که آنقدر شجاع بود، آنقدر مرد بود، آنقدر به فکر مردم بود. چه چیزها نگفتند! تا یک هفته قبل از شهادتش در خیابان‌ها چه چیزها در موردش می‌گفتند! عکسش را در دانشگاه آتش می‌زدند! خانه‌ها بهش توهین می‌کردند! چقدر با گذشت بود! یک بار گلایه نکرد! تازه فرمود: «یک تعدادی از اینهایی که کشته شدند، با فتنه‌گرها بودند.» اینها را بهشان بگوییم شهید. به ایشان توهین می‌کردند. عکس ایشان را آتش می‌زدند. چقدر با گذشت بود! چقدر مهربان بود! واقعاً پدر بود برای این مردم. ما پدر مهربانی را از دست دادیم. چه پدری را از دست دادیم! چقدر خیرخواه ما بود! دانا بود! کار سنجیده می‌کرد! کار درست می‌کرد! مردم را به خطر نمی‌انداخت! هیجان نداشت! غرور نداشت! از او بیشتر خواهند گفت. آرام آرام خدا بستری را فراهم خواهد کرد. دنیا بفهمد چه نوری خاموش شد از این عالم. چه نوری رفت. اینجور روضه بخوانیم.

آن جملاتی که نقل شده از امام سجاد خطاب به امام حسین علیه السلام، عرض کرد: «بابا جان، با رفتنت این دنیا تاریک شد، ولی آخرت را روشن کردی. ولی بابا جان، با رفتنت یک استراحتی از این به بعد می‌کنی. از این غم و غصه‌های دنیا فارغ شدی.» همه این سالهای زندگی یا در زندان بود، یا در فشار بود، یا در رنج بود. سالها درد جانبازی، بیماری‌های مختلف. راحت شد. او راحت شد. ولی ما گرفتاری‌هامان شروع شود. خدا خودش جبران کند برای ما این داغ این مصیبت را. از سحر دیشب یک ذره‌ای، یک نمه‌ای دلهایمان حال و هوای کربلا پیدا کرد. یک ذره‌ای رفتیم در حال و هوای خیمه‌ها وقتی این خیمه‌ها بی صاحب شد. ولی این کجا، آن کجا.

این روضه تقدیم به روح بلند حضرت آقا. این مشتری دائمی روضه. این گریه کن روضه‌ها. یادتان است هر وقت شعار می‌دادند: «حسین حسین شعار ماست»، آقا سینه می‌زد. چقدر امام حسینی بود! چقدر عاشق بود! یک روضه امام حسین تقدیم کنیم به آقایمان. آقا، ما خبر شما را که شنیدیم، احساس کردیم دنیا روی سرمان خراب شد. خدا شاهد است، من خودم حسم این بود. یک لحظه احساس کردم دنیا تمام شد. احساس کردم همه آسمان‌ها سیاه شد. احساس کردم مردم. احساس کردم دیگر دلیلی ندارد بخواهم در این دنیا باشم. این، این دنیا دیگر برای من جاذبه‌ای ندارد. «الدنیا بَعدَکَ العَفَا». تف به این دنیا بعد از تو. همه جاذبه دنیای ما تو بودی. ماه رمضان‌ها هر سال دیدار با شعرا. آقای خوش‌مشرب ما، آقای هنرمندمان. دیدار با دانشجوها. داشتی. یک حرفهایشان را می‌شنیدی. گفتند امشب طبق قرار سالیانه جلسه آقا با دانشجوها بود. درختکاری داشتی وسط اسفند. یعنی یعنی همه اینها تمام شد؟ واقعاً یعنی خدا همه را یکجا گرفت؟

آقا، بیا بگو سحرها چه دعایی بخوانیم. خیلی بد است امسال. نماز عید فطر چه کار کنیم بدون تو؟ لحظه سال تحویل کی می‌خواهد برایمان اسم سال تعیین کند؟ ما اصلاً برایمان مهم نبود کی سال تحویل می‌شود. فقط مهم بود تو چه می‌گویی. یک جور تنظیم می‌کردیم فقط به حرفهای تو برسیم. حرم امام رضا دلش برایت تنگ می‌شود. چه غباری می‌کَند از این به بعد؟ خودت را روی آن سنگ می‌انداختی، انگار همه دردهایت خالی می‌شد. قربانت بشوم.

چه کشید! همه دار و ندارش را گرفتند. پاشو یکم قرآن بخوان، آرام شو. دیدید زینب خیلی بی‌تابی می‌کند؟ از روی نی برایش قرآن می‌خواند. چه داغی بود این داغ! خدا این داغ است! اینجوری اینطور آتش می‌زند آدم. هی با خودش می‌گوید: «پس چه بوده معنای این جمله: «یَومُکَ یا اباعبدالله؟» چه بوده کربلا؟ چه شده کربلا؟ دختر حضرت آقا با آقا شهید شد. نوه‌اش شهید شد. خیلی سخت بود، تلخ بود. اول هم همین خبر آمد. همه با هم این خبر را شنیدند. روحیشان به هم ریخته بود. حالشان به هم ریخته بود. طاقت همین را هم نداشتند که آقا داغدار شده. همین برای همه سخت بود که آقا خبر آمد که خودمان داغدار شدیم. دخترش را از دست داد. نوه کوچکش را از دست داد. جنایت کردند. ولی همه ما جمع بودیم. دست نامحرم بهشان نرسیده بود. خیلی دارم بد روضه می‌خوانم. ناله بزنید. خدا رحمتش را جاری کند. شیون، فریاد بزنید. خدا وعده داده با روضه امام حسین، با ناله برای امام حسین رحمت را جاری کند.

دسته نامحرم نرسید. فدای آن آقایی که تا کشتنش، گوشواره‌های بچه‌هایش را کشیدند. خلخال بچه‌هایش را کشیدند. خیمه‌هایش را آتش زدند. دامن بچه‌هایش آتش گرفته بود. گفتند: «آقا، امام سجاد، چه کنیم؟» فرمود: «بِالفِرار.» هر کی می‌تواند فرار کند. بچه‌ها دویدند روی این خارهای بیابان. دیگر سر بریده برای بچه خردسال نبردم. فدای آن بچه‌ای که در خرابه نصف شب دیدند سر بابا را آوردند. «علی لعنت الله علی القوم الظالمین».

خدایا، به فضل و کرمت، به آبروی اولیائت، به آبروی امام حسین، خدایا به این خون این نفس زکیه این رهبر پاک، رهبر پاک، به این خون پاک، خدایا قسمت می‌دهیم، منتقم همه خون‌هایی که به ظلم در این عالم ریخته شده، آقایمان امام زمان را برسان. قلب نازنینش را از ما راضی بفرما. عمر ما را نوکری حضرت قرار بده. نسل ما را نوکران حضرتش قرار بده. ام... علما، شهدا، فقها، امام راحل، حقوق ذی‌الارحام، التماس دعا، عصا، سر سفره با برکت اباعبدالله مهمان بفرما. شب اول قبر امام حسین فریادمان برسد.

خدایا شر ظالمین را به خودشان برگردان. آمریکا را نیست و نابود بفرما. خدایا شر همه خائنین، همه ظالمین خارجی، داخلی، هر کی که در این داغ خوشحال است، شرشان را به خودشان برگردان. به همین زودی زود دنیایشان را آتش بزن. خدایا، به فضل و کرمت گرفتاری‌های این امت، مشکلات این امت، مشکلاتی که یکی دو تا نیست، جسمی، روحی، دنیوی، اخروی، به این ماه رمضان، به این شبهای با برکت، به فضل و کرمت این گرفتاری‌ها برطرف بفرما. روح بلند امام شهدا، شهید امام خمینی را سر سفره امام حسین مهمان بفرما. هر چه گفتیم و صلاح ما بود و هر چه نگفتیم و صلاح ما می‌دانی برای ما رقم بزن و النبی و آله. رحم الله من قرأ الفاتحة مع الصلوات.

نظرات کاربران

هنوز نظری ثبت نشده است.