جلسه پنجاه و چهارم
معرفی
ایمان واقعی فقط باور قلبی نیست؛ در محبتها و موضعگیریها مرز هم دارد.
ایمان به خدا و صمیمیت با دشمنان خدا در یک دل جمع نمیشود!
هدایت، نوری است که مسیر مؤمن را روشن میکند.
شرح صدر لازمهی هدایت الهیست،
خودخواهی و شحّ نفس، موجب بسته شدن دل و مانع ورود ایمان به قلباند.
مسیر رستگاری با پایان خودخواهی و آغاز ایثار ساخته میشود.
ایمان به خدا و صمیمیت با دشمنان خدا در یک دل جمع نمیشود!
هدایت، نوری است که مسیر مؤمن را روشن میکند.
شرح صدر لازمهی هدایت الهیست،
خودخواهی و شحّ نفس، موجب بسته شدن دل و مانع ورود ایمان به قلباند.
مسیر رستگاری با پایان خودخواهی و آغاز ایثار ساخته میشود.
متن کامل
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.
یکی از مراتب ایمان و از اقسام ایمان، «ایمان به خدای متعال» است. در سوره مبارکه مجادله، آیه ۲۲، مؤمنین را معرفی میکند؛ ایمان به خدا را معرفی میکند. البته ایمان به خدا را کنار ایمان به قیامت میآورد و یک «شاخص» به آن میدهد؛ علامت میدهد: «لَا تَجِدُ قَوْمًا یُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْیَوْمِ الْآخِرِ». پیدا نمیکنی کسی را که ایمان به خدا و قیامت داشته باشد و اینطور باشد. «چطور باشد؟» خیلی حرف است. پیدا نمیکنی ایمان داشته باشد و اینطور باشد، یعنی هرکس اینطور بود، بدان مؤمن نیست: «یُوَادُّونَ مَنْ حَادَّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ». مواد یعنی دلبستگی عاطفی داشتن، محاد یعنی کینه و نفرت داشتن. پیدا نمیکنی کسی را که از خدا و پیغمبر کینه و نفرت داشته باشد و کسی هم به اینها علاقه و محبت داشته باشد؛ اینی که به او محبت داشته باشد، مؤمن باشد. مؤمنی پیدا نمیکنی که به دشمن خدا علاقهمند باشد.
البته کلمه «حادالله» کمی لطیفتر و خاصتر است. «ماده با خدا و رسول» یعنی خطکشیها را عوض کردن. مثلاً آقا میهمان به بنده میگویند که: «از این کادر بیرون نزن». مثلاً کادری که دارد ضبط میکند. مثلاً: «آقا، پایت را از آنجا در کادر بیرون نزن. یا مثلاً در تصویر بلند نشو.» بلند که بشوی از تصویر خارج میشوی. یک کادری برای من میکشند؛ محدوده معین میکنند. میگویند: «یا با این دوربین صحبت کن، یا با آن دوربین صحبت کن. صدایت را از اینقدر بالاتر نبر.» اما من میخواهم به اینها اعلام کنم که: «نه خیر، من خودم آقام، من کسیام. من زیر بار حرف شماها نمیروم. چه فکر کردی به خودت اجازه میدهی به من دستور بدهی؟ فکر کردی کی هستی؟ نه خیر، من بلند میشوم؛ از جایم بلند میشوم. میخواهم ببینم کی میخواهد چیزی بگوید؟» قلدری! او یک حدوحودی معین کرده است، اما این از آن حدوحود بیرون میزند برای اعلام اینکه: «من قبولت ندارم.» این میشود «ماده». ماده کمی لطیفتر و خاصتر است نسبت به دشمنی کردن و کینه و نفرت نشان دادن. کینه و نفرت را اینجوری نشان میدهد که میآید یک ضوابط و حدودی دیگر تعیین میکند. میگوید: «گفته که اسلام سگ نجس است، من میگویم پاک است. به کوری چشم این آخوندها هم که شده، بروید سگ بیاورید توی خانهتان. خیسش کنید، بفرستید توی مسجد که لج اینها در بیاید.»
حالا همین مثلاً مسجد آتش زدن، حسینیه آتش زدن و قرآن آتش زدن، اینها دیگر مصداق کامل «ماده با خدا و پیغمبر» است. حالا کسی «ماده با خدا و پیغمبر» میکند، اگر یک کسی ادعای ایمان دارد، میداند که این اینجوری است، میبیند این دشمنیها و قلدریهای این را در برابر خدا و پیغمبر، باز هم به این علاقه دارد؛ این دیگر مؤمن نیست. این اعتقادی به خدا و پیغمبر و قیامت ندارد. این علامتش در رفتارش خودش را نشان میدهد؛ به لوازمش پایبند نمیشود. آقا من به شما ابراز علاقه کنم، بگویم قبولت دارم، با همه کسایی که به خون شما تشنهاند، همه دشمنانت، همه کسایی که هرچی در توان دارند گذاشتهاند برای زدن شما و کوبیدن شما، با این دشمنانت خوب باشم، علاقه داشته باشم بهشان، محبت داشته باشم، رابطه خوب باشد، نمیشود. یک خانمی ببیند که مثلاً یک تعداد دشمن دارد که دنبال اینند که این را بکشند. بعد شوهرش بیاید بگوید: «من مثلاً خیلی تو را دوست دارم.»، اما بعد نگاه کند ببیند که آن افرادی که میخواهند این خانم را بکشند، توی پیج اینستاگرامشان، یک هو خانمه ببیند که این شوهرش رفته پیج آنها را دارد لایک میکند، کامنت میگذارد: «بهبه، چقدر قشنگ! چقدر…» این خانم چیکارهای؟ تو چیکار میکنی؟ اصلاً یک ساعت با این زندگی نمیکند. تو با دشمن من اینطور ابراز علاقه میکنی؟ واقعاً به من علاقه… نمیشود. پیدا نمیشود شوهری که به زنش علاقه داشته باشد و با دشمنانی که میخواهند نابود کنند زنش را، ارتباط عاطفی و محبت و صمیمیت داشته باشد. پیدا نمیشود. پیدا نمیشود کسی که مؤمن به خدا و قیامت باشد و ارتباط عاطفی و صمیمیت داشته باشد با کسانی که هرچی که دارند گذاشتهاند برای دشمنی با خدا و پیغمبر.
حالا یک وقتی علاقه عاطفی خودِ او هست. مثلاً پدرش است، برادرش است، شوهرش است. نه خیر، ایمان غلبه میکند به آن علاقه عاطفی طبیعی. «ولو کانوا آبائهم او ابنائهم.» حتی اگر پدرش باشد، پای ایمان که میآید وسط، علاقه عاطفی او به خدا و پیغمبر غلبه دارد بر علاقه عاطفیاش به پدرش. پدری که رفته پیغمبر را بکشد، من دیگر بهش علاقه ندارم. پدری که میرود مسجد آتش میزند، من هیچ صمیمیتی با این ندارم. حالا البته وظایف اگر هست که خب حالا آدم مراعات میکند، یک چیز دیگری است. اگر وظایف گردن آدم باشد، صله رحم باید بکند. حدودی هست. احسان به والدین باید بکند، که حالا آن خودش توضیحاتی دارد، بعدها در موردش انشاءالله صحبت خواهیم کرد. درسهای بعدیمان است، آن سر جای خودش است. ولی من علاقه عاطفی ندارم. محبتی ندارم. از چشمم افتاد. وقتی با خدا و پیغمبر اینجور رفتار میکند، هیچ علاقهای من بهش ندارم، حتی اگر پدرم باشد، فرزندم باشد، برادر، خواهرم باشد، یا خانوادهام باشد.
«أُولَئِکَ کَتَبَ فِی قُلُوبِهِمُ الْإِیمَانَ.» اینها کسانیاند که خدا ایمان را بر دلهای اینها ثبت کرد. ایمانشان ایمان مستقر است. دیگر ایمان مستودع نیست. ایمان ثابت: «وَأَیَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ.» خدا اینها را تأیید کرده با روحی از جانب خودش، یا روحی از ایمان. اینها روح الایمان را دارند. اینها بهشان «روح الایمان» دمیده شده. اینها ایمانشان روح دارد. مثل بچهای که روح دمیده میشود. تا چهار ماه یک اسکلتی است، ولی زنده نیست، حیاتی ندارد. یک صورتی، یک فرم ظاهری دارد، ولی وقتی روح دمیده میشود، الان بهش میگویند: «آدمیزاد»، بهش میگویند: «انسان». یک کسی هم نماز میخوانَد، حجاب دارد، ولی روح ایمان را ندارد. اسکلتی دارد. این معلوم نیست بمانَد. این بچهام تا وقتی روح دمیده نشده، معلوم نیست بمانَد. در معرض سقوط، سقط. این ایمانی که یک نمازی، یک حجابی است، به کربلایی میرود، ولی این روح ایمان بارش دمیده نشده، معلوم نیست بمانَد. طرف نوشته: «من پارسال اربعین کربلا، امسال توهین میکند به امام حسین علیه السلام.» چیزی میگوید. حالا کار نداریم چی میگوید. «و میخواهم امسال بروم زیارت قبر آقام معاویه.»
حالا معلوم نیست اصلاً اینها کیند، واقعیت دارد کسی پشت این هست یا نیست، که بهش میخورَد که اینها ربات و این چیزها باشد. حالا، ولی بعید نیست. بههرحال افراد اینجوری، یک زمانی قاری قرآن بود، الان قرآن آتش میزند. داریم اینجور افرادی. دیدیم گاهی با چشم خودمان دیدیم افراد اینشکلی نماز میخوانده، هیئت میرفته، الان هیئت آتش میزند. چرا؟ چون روح ایمان نیست. روح ایمان کجا میآید؟ آن وقتی که محبت به خدا و حقایق معنوی غلبه میکند بر این رابطههای مادی و طبیعی و اینجایی. من یک رشته عاطفی دارم با خانوادهام، با دوستانم، منافع مادی دارم. آنجایی که آن رشته معنوی غلبه میکند، این میشود ایمان واقعی. فلاح و سعادت و خوشبختی در گرو ایمان بود. ایمانم این ایمان است. به این میگویند ایمان. میگویند: «چرا شما مؤمنها بدبختید؟ پیشرفت علمی ندارید. تنبلید.» آخه تو اشتباه میگویی به این میگویی مؤمن. این روح ایمان بهش دمیده نشده. یک نمازی میخوانَد، یک حجابی دارد، یک خمسی هم شاید بدهد. هنوز به مرحلهای نرسیده که روح ایمان بر او دمیده بشود. آن خوشبختی و سعادت مال روح ایمان است. البته همینم اگر همینو بتواند تا آخر نگه دارد، خوشبخت میشود، ولی خیلی در معرض تلاطم است. در معرض سقوط. معلوم نیست به کجا برسد عاقبتش.
مؤمنی که کمکاری میکند، تنبلی میکند، بیعرضگی نشان میدهد، خب این به خاطر اینکه به امانتها و عهدها توجه نمیکند. مسئولیتپذیریاش ضعیف است. خودش را در قبال خدا، در قبال مردم مسئول نمیداند. این که ایمان نیست. این مؤمن واقعی نیست. اگر ایمان واقعی باشد، مؤمن واقعی باشد، دنیاشان هم آباد میشود. دنیاشان آباد میشود، نه یعنی همش میشود برج و جوجهکباب و کباب سلطانی و... نه، دنیاشان آباد میشود، یعنی گردنشان کج نیست. گدایی نمیکنند پیش یکی دیگر برای اینکه بتوانند زندگیشان را اداره کنند. مستقل میشوند. پیشرفته میشوند. رو پای خودشان میتوانند بلند شوند. زندگیشان را تأمین کنند. هوایج مردم را، نیازهای مردم را تأمین کنند. نمیشود ایمان واقعی. البته ایمان واقعی یک نفر دو نفر اگر ایمان واقعی داشته باشند، جامعه آباد نمیشود. جامعه باید ایمان واقعی داشته باشد. «وَلَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرَىٰ آمَنُوا وَاتَّقَوْا لَفَتَحْنَا عَلَیْهِمْ بَرَکَاتٍ.» جامعه وقتی ایمان و تقوا داشت، برکات بهشان جاری میشود. دیگر فقر تو آن جامعه نیست. به صورت کلی گدا نمیشود آن جامعه. بزهکاری اجتماعی طلاق، اعتیاد، افسردگی. جامعه مؤمنان اینها توش نیست. اگر جایی نماز هست، روزه هست، مسجد هست، اینها هم هست، معلوم میشود که ایمان هنوز واقعی نشده، روحالامان دمیده نشده.
«خَلَوْا جَنَّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ.» خدا اینها را وارد بهشتهایی میکند که از زیرش چشمهها جاری. «خَالِدِینَ فِیهَا.» در این بهشتها اینها خلود دارند، همیشه هستند. «رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ.» که جلسات قبل در موردش صحبت کردیم. هم خدا از اینها راضی است، هم اینها از خدا راضیاند. «أُولَئِکَ حِزْبُ اللَّهِ.» حزب خدا هستند که در برابر حزب شیطان. «أَلَا إِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ.» آنهایی که خوشبختند، کیان؟ حزب خداونداند که خوشبختند. اینها تو آن گروه هستند که خدا تو آن گروه است. خدا پشت آن گروه است. خدا حامی اینهاست، اسپانسر مالی اینها خداست، اسپانسر حالی الهام خداست. آن تیمی که اسپانسرش خدا باشد مگر میبازد؟ مگر باخت میدهد؟ آن تیمی که اسپانسرش شیطان باشد مگر پیروز میشود؟ رضا میفرمایند: «حِزْبَ الشَّیْطَانِ هُمُ الْخَاسِرُونَ.» حزب شیطان در باختن، در خسارتاند. حزبالله پیروزند، خوشبختند. آنها همیشه بدبخت، در توهماتند، در ظلماتند، در تاریکیاند. هیچ رشته اتصال واقعی بین آنها نیست. هیچکس واقعاً از ته دل هیچکسی را دوست ندارد در حزب شیطان. هیچکس واقعاً پشت هیچکس دیگر نیست. همه تنها، همه فقط به خودشان فکر میکنند. همه فقط منافع خودشان را میبینند. هیچ ایثار، ازخودگذشتگی، فداکاری تو حزب شیطان دیده نمیشود. تو حزبالله چرا، اینجا واقعی است. اینجا علاقهها واقعی است. اینجا واقعاً پشت هماند. اینجا واقعاً جانشان را برای همدیگر میدهند که تو تاریخ زیاد دیدیم. اصحاب پیغمبر، اصحاب خاص امیرالمؤمنین، شهدای کربلا. شهدای کربلا، شهدای کربلا در دفاع مقدس، بسیجیها. نمونههایی را داریم در تاریخ. اینها واقعی است. اینها اثر ایمان است. پیادهروی اربعین. ایمان این شکلی میشود. جامعه مؤمنان اینجوری است. واقعاً دلبسته همدیگر، «بَعضُهُم مِن بَعض» وجودشان به هم گره خورده. تاروپود همدیگر شدهاند مؤمنها با همدیگر. این شکلی برای همین هم دنیاشان آباد است، هم آخرتشان. هم اینجا خوشبختند، هم آنجا خوشبخت. برعکس، حزب شیطان هم اینجا بدبختند و در خسارت، هم بعد از مرگ در خسارت.
علامه طباطبایی میفرمایند که در المیزان (جلد ۱۹، صفحه ۱۹۶ و ۱۹۷) میفهمند که این آیه که از سوره مجادله خواندیم، ایمان به خدا را شرط ورود به بهشت و سعادت میداند. یعنی تا ایمان نداشته باشی، حزبالله نمیشوی. و تا حزبالله نباشی، به فلاح نمیرسی. در واقع آن «قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ» یک حلقه دیگر از آن آیه کشف شد. چرا مؤمنین به فلاح میرسند؟ این وسط یک حلقهای دارد. چون مؤمنین در حزب خدا هستند، برای همین مصلحان، برای همین خوشبختاند. بدون ایمان نمیشود در حزب خدا بود. خودش را کجا نشان میدهد؟ تقابلش با حزب شیطان. هیچ زنجیرهای به حزب شیطان ندارد. اگر کسی زنجیرش به حزبالله وصل باشد، زنجیر باید از حزب شیطان بِبُرَد. نمیشود که من یک زنجیر به اینها زدم، یک زنجیرم به آنها زدم. هر وقت آنها میروند آنور، من با آنها میروم آنور. هر وقت اینها میآیند اینور، من با اینها میآیم اینور. یا از آنور باید ببُرم، یا از اینور باید ببُرم. این اینور و آنور رفتن میشود «مُذَبْذَبِینَ بَیْنَ ذٰلِکَ لَا إِلَىٰ هٰؤُلَاءِ وَلَا إِلَىٰ هٰؤُلَاءِ.» این ویژگی منافقین است. بیماردلان، مؤمنان ضعیف. و تعیین تکلیف بشود.
البته نفاق هم مراتب دارد. هم رضاشاه را دوست دارد، هم امام حسین. یکیاش رضاشاه ضد دستگاه امام حسین است، دشمن امام حسین است. خاندان پهلوی دشمن اهل بیتاند، از بالا تا پایینش. خدا همهشان را لعنت کند. خدا همهشان را نابود کند. یکیشان هیئتها را جمع کرد. یکی امام حسینیها را کشت و علما را تبعید کرد و علما را، سادات را، فرزندان امام حسین را در زندان کشت. مثل شهید سعیدی. یکی دیگر هم به حسینیها حمله کرد، هیئتها را آتش زد، حسینیها و مسجد را آتش زد. این سه تا افراد شاخص پهلوی. نمیشود پهلوی علاقه داشته باشی، به امام حسین هم علاقه داشته باشی. نمیشود یک زنجیر به امام حسین انداخته باشی، یک زنجیر به پهلوی. یکیاش مؤمن پیدا نمیشود که به آنهام علاقه داشته باشد و تا این حالت برایش پیش نیاید به سعادت و فلاح نمیرسد. چنین ایمانی مانع دوستی با دشمنان خدا میشود؛ چون این ایمان با روح الهی تأیید میشود. از این عبارت «أَیَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ» دریافت میشود که غیر از روح انسانی که در مؤمن و کافر هست، یک روح دیگری در اینها وجود دارد که ازش حیات دیگری ناشی میشود. این همان «روح الایمان» است که حیات طیبه ازش شکل میگیرد. یک روح جدیدی به آدم دمیده میشود. یک روح به همه ما اتوماتیک دمیده میشود. در رحم مادر که هستیم، چهار ماهگی یک روح به همه ما دمیده میشود. گاهی بعضی با همان روح تا آخر عمر زندگی میکنند، ولی بعضی هم تو دنیا میآیند، مسیر ایمان را انتخاب میکنند. در اثر این انتخاب یک روح جدیدی دمیده میشود؛ این روح الایمان. و انتخابیه. روح الایمان که میآید یک حیات دیگر شکل میگیرد، میشود حیات طیبه. یک ادراکات جدیدی شکل میگیرد. ماه رمضان، شب قدر، تقوا، حق الناس، حق الله، عبادت، تکلیف، وظیفه، حیا. اینها چیزهایی که درک میکند، دیگران هیچ درکی از این چیزها ندارد. که ماه رمضان چه خوب باشد. اینها را درکی ندارد. روح الایمان حیات طیبه میآورَد و قدرت و شعوری جدید پدید میآورد. هم قدرت جدیدی برای آدم ایجاد میشود، هم ادراک جدیدی برای آدم ایجاد میشود. توان آدم هم فرق میکند. طرف حال ندارد پشت نماز بخوانَد. اصلاً در خودش نمیبیند. به خاطر ضعف ایمان است. ولی ایمانش که تقویت میشود، سحر از خواب میپرد. قدرت این را دارد که از خواب بپرد. یک ساعت شب خوابیده، خیلی هم خسته است. شب هم کوتاه است، قبل اذان صبح از خواب میپرد، نماز شب میخوانَد. این قدرتی که ایمان بهش میدهد. روح ایمان وقتی دمیده میشود، این قدرت را میآورَد. قدرت دارد زبانش را کنترل کند. قدرت دارد فکرش را، خیالش را کنترل کند.
بعد علامه این آیه را اشاره میکند، آیه ۱۲۲ سوره انعام: «أَوَمَن کَانَ مَیْتًا فَأَحْیَیْنَاهُ وَجَعَلْنَا لَهُ نُورًا یَمْشِی بِهِ فِی النَّاسِ کَمَن مَّثَلُهُ فِی الظُّلُمَاتِ لَیْسَ بِخَارِجٍ مِّنْهَا.» اگر یک کسی مرده باشد، ما زندهاش کنیم، نوری برایش قرار بدهیم که باهاش بین مردم حرکت کند، این مثل آن کسی است که در ظلمات و ازش خارج نمیشود. آدمها دو دسته. بعضیها زنده میشوند، زندهاند و نور دارند و با این نور حرکت میکنند. یک عده مردهاند و در تاریکیاند. کی زنده است و در نور؟ مؤمن. کی مرده است و در تاریکی؟ کافر. الله میفرمایند، ادامه آیه هم به این نکته اشاره میکند که علت اینکه خدا اینها را وارد بهشت میکند این است که خدا از «رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ.» و اینها سزاوار رحمت ویژه الهی میشوند. میشود رحمت رحیمی. اینها هم از خدا راضیاند، چون با رسیدن به زندگی طَیّب و بهشت خوشحال میشوند. دیگر چی میخواهد؟ دیگر همانی که میخواست بهش رسید؛ به بهشت رسید. اینها هم از خدا راضی. خدا هم از اینها راضی است، چون طبق قاعده و دستور حرکت کردند. حرف گوشکن خدا بودند. اطاعت کردند خدا را. اینها دارای ایمان خالصاند. حزب خدایند و رستگارند به پیروزی نهایی.
این شد ایمان به خدا. ایمان بعدی، ایمان به وحی و قیامت. در سوره مبارکه بقره، آیات ابتدایی سوره بقره ایمان به قیامت و غیب را مطرح میکند: «وَالَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِمَا أُنْزِلَ إِلَیْکَ.» مؤمنان کیان؟ که البته متقین. «هُدًى لِّلْمُتَّقِینَ.» کیا تقوا دارند؟ ضابطه دارد زندگیشان، قاعده و چارچوب دارد. ویژگیهایی دارند. اصلش ایمان است. آن ایمانم اینجور خودش را نشان میدهد. به چیزی که به توی پیغمبر نازل شده، ایمان دارند. باور دارند. حق میدانند این را. وحی میدانند این را. حرف خدا میدانند این را. دستور خدا میدانند. رو چشمشان میگذارند. واقعاً تسلیماند در برابرش.
ایمان به پیغمبر، ایمان به وحی، ایمان به خدا. البته بدانید ایمانهای دیگر هم همش فرع به ایمان به خداست. یک چیز جدا نیست. ایمان به پیغمبر هم فرع ایمان به خداست. ایمان به وحی، ایمان به قیامت فرع ایمان به خداست. اصلش همان یک کلمه است. اصل همه اینها ایمان است. اصل ایمانم ایمان به خداست. چون همه اینها کارهای خداست. پیغمبر را خدا فرستاده. قیامت را خدا خلق کرده. وحی کار خداست. اینها همش میشود کارهای خدا. خدا را که قبول داری، کارهای خدا را قبول داری. اگر کارهای خدا را هم قبول نکنی، خدا را قبول نکردی. بابا این پیغمبر را خدا فرستاده. تو قبول نمیکنی که این را خدا فرستاده. تکذیب میکنی. این کار کار خدا نمیدانی. پس خدا را قبول نداری. خدا این کار را کرد. تو آن خدایی که این کار را کرده را قبول نداری. یک خدایی را قبول داری که این کار را نمیکند. یکی دیگر را پیغمبر میکند. اعتقاد به خدا نیست. تو خدای واقعی را قبول نداری. تو اعتقادی به خدای واقعی نداری. پس ایمان میشود همه اینها. به چیزی که به توی پیغمبر نازل شده ایمان دارند و چیزی که به قبل از تو نازل شده، به موسی، به عیسی، انبیای قبلی. حالا متن آن کتابها دست اینها نیست، ولی تصدیق قلبی دارند. انبیای قبلی را قبول دارند. هر چیزی هم که واقعاً بر آنها نازل شده. ما که نداریم متن تورات واقعی و انجیل واقعی را، ولی هر چیزی که تورات واقعی بوده و انجیل واقعی بوده، ما باور داریم، اعتقاد داریم که تورات و انجیل اصلی حق است. ما آنها را هم کتاب خدا میدانیم. آن پیغمبر را هم پیغمبر خدا میدانیم. احترام آن کتابها را هم حفظ میکنیم، ولی امروز وظیفهمان است که تابع قرآن و رسول اکرم باشیم.
و بالاخره «وَهُمْ بِالْآخِرَةِ هُمْ یُوقِنُونَ.» اینها نسبت به آخرت نه فقط ایمان دارند، یقین دارند. باورشان خیلی دیگر محکم است. یقین آن حالتی است که آب از حرکت وایمیستد. میگویند «یقن الماء.» دیگر حرکت و اضطراب ندارد. اعتقادی که دیگر توش تلاطم نیست، میشود یقین. ایمان وقتی که خیلی قوی میشود، یک حالتی میشود که دیگر لرزش ندارد. آدم اوایل تو اعتقاداتش لرزش دارد. میگوید: «نکنه اینطور نباشه؟ نکنه قیامتی نباشه؟ کی گفته مثلاً بهشت، جهنم؟ اینها حساب و کتاب؟ مکان؟ بعد این زندگی؟ هیچی نباشه؟» وقتی که قوی میشود، اول علم الیقین، علمی از این اضطراب خارج میشود. از جهت علمی و استدلالی برایش واضح و شفاف میشود که قطعاً هست. به علم یقین رسیده. بعد به عین الیقین و حق الیقین میرسد. هی یقینش قویتر میشود. باورش رسوخ میکند در همه وجودش. این میشود مراتب یقین. خب اینها به آخرت یقین دارند.
«أُولَئِکَ عَلَىٰ هُدًى مِّن رَّبِّهِمْ وَأُولَئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ.» اینها کسانیاند که بر هدایتاند. از بر هدایت. پس اینها دیگر مستقر شدند در هدایت و اینها مفلحوناند. اینها خوشبختاند. خوشبختی در یک کلمه است، آن هم ایمان است. اینها همش توضیحات ایمان است. این ایمان را که میشکافیم، این این چیزها از توش در میآید. ایمان به پیغمبر، به کتب آسمانی، به قیامت و این حرفها.
علامه طباطبایی میفرمایند که در المیزان (جلد ۱، صفحه ۴۶) میفرمایند طبق این آیات ایمان به وحی و قیامت سعادتآفرین است. آن جمله «وَالَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِمَا أُنْزِلَ إِلَیْکَ وَمَا أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِکَ» ایمان به وحی را مطرح میکند که به صورت کتابهای آسمانی تجلی یافته. عبارت «وَبِالْآخِرَةِ هُمْ یُوقِنُونَ» اعتقاد محکم مؤمنان را به آخرت مطرح میکند. اعتقاد و یقینی که فراموش نمیشود و در نتیجه همراه با عمل به لوازم آن است. یقین با آخرت و ایمان ایمان به آخرت در عمل ملتزم به لوازم این اعتقاد است. اگر میگویی جهنم هست، آدمی که جهنم را قبول دارد این کارها را نمیکند. اگر میگویی بهشت هست، آدمی که بهشت را قبول دارد این کارها را میکند. مگر نمیخواهی به بهشت برسی؟ اگر بهشت میخواهی، باید این کارها را بکنی. میشود التزام به لوازمش. خب این مؤمن نه تنها مرتکب گناه نمیشود، بلکه از ترس عذاب خدا، به غرقگاههای آن محدودهای که خدا معین کرده، سمتش نمیرود. میترسد از سقوط. میترسد نزدیکش هم نمیرود. «لَا تَقْرَبُوا الزِّنَا.» بعضی گناهها را قرآن فرموده اصلاً بهش نزدیک نشو. به مال یتیم نزدیک نشو. به زنا نزدیک نشو. نه فقط انجام نده این گناه را، اصلاً سمتش نرو. مقدماتش را هم نگذار باهاش مواجه بشوی.
مقدمات زنا را مراقبت کن. از نگاه به نامحرم و گفتوگو با نامحرم و خلوت با نامحرم و توی یک ماشین دوتایی با هم باشیم، توی یک اتاقی دوتایی با هم باشیم. اینها مقدمات زنا. ممکن است توی یک بازه دو هفتهای این خلوت به زنا کشیده بشود. ولی این از همینجایش میترسد. میگوید: «من دارم وارد آن لوپ میشوم.» این لوپ زنا. از همین جا میآیم بیرون. توی مدار قرار نمیگیرم. یقین به آخرت و ایمان، ایمان واقعی گناه انجام نمیدهد. مؤمن به گناه نزدیک هم نمیشود.
خدای متعال در سوره مبارکه صاد، آیه ۲۶ میفرماید که: «وَلَا تَتَّبِعِ الْهَوَىٰ فَیُضِلَّکَ عَن سَبِیلِ اللَّهِ.» دنبال هوای نفست، خواهشهایی که نفست دارد، دنبالش راه نیفت. اگر دنبال آنها بروی، از راه خدا میآی بیرون. هوا با هدی مخالف همدیگر هستند. کسی که اهل هوا باشد، اهل هدی نمیشود. کسی که اهل خدا باشد، اهل هوا نمیشود. هوا یعنی آنی که میخواهم، دلم میخواهد، خوشم میآید. میگوید: «چرا قیافهات را این شکلی کردی؟» میگوید: «خوشم میآید.» ولی مؤمن نمیگوید: «خوشم میآید.» میگوید: «چرا ریشهات را نمیزنی؟ اجازه ندارم.» امشب شاید زشت بشوم. خوب نظر خدا چیست؟ شریعت چی میگوید؟ رساله چی میگوید؟ مؤمن اهل خدا، اهل هوا نیست. «دلم میخواهد و خوشم میآید» و «اینجوری بیشتر حال میکنم.» آخه: «بهم میگویند اینجوری شدی» و: «آخه میگویند اونجوری نکن.» به هوای نفس خودش و دیگران کار ندارد. به خواست خدا و دستور خدا کار دارد. بین هوا و هدی تابع هدی و هوا. خواسته نفس روبروی حق است. خواسته نفس روبروی راه خداست. اگر دنبال هوا رفتی: «فَیُضِلَّکَ عَن سَبِیلِ اللَّهِ.» از راه خدا میافتی بیرون. «إِنَّ الَّذِینَ یَضِلُّونَ عَن سَبِیلِ اللَّهِ لَهُمْ عَذَابٌ شَدِیدٌ.» از راه خدا بیفتی بیرون، عذاب گرفتاری بعدش دارد، چون تاریکی است. از جاده افتادی بیرون. از جاده که بیفتی بیرون، خطر است، گرفتاری، بدبختی، چاله است، مرداب، باتلاق، درّه اژدها، مار، عقرب. از جاده که بیایی بیرون، گرفتاری و بدبختی، گرگ، سگ، عذاب خدا. اگر میخواهی گرفتار عذاب نشوی، از این خطرات در امان باشی، باید تو جاده بیایی. جاده که سبیلالله. علامتش این است. هدی. «عَلَىٰ هُدًى مِّن رَّبِّهِمْ.» بر مبنای قرآن و وحی حرکت کردن، نه بر مبنای هوا حرکت کردن. اگر دنبال هوا رفتی، میزنی بیرون از جاده. از جاده بزنی بیرون، عذاب شدیدتری، عذاب شدید، عذاب معمولی هم نه. «بِمَا نَسُوا یَوْمَ الْحِسَابِ.» این نشان میدهد که آدمی که حواسش به قیامت باشد، به یوم الحساب باشد، دنبال هوای نفس نمیرود. میگوید: «چرا اینها از جاده زدند بیرون و دچار عذاب شدید شدند؟» چون یادشان رفت یوم الحساب را.
پس عامل اصلی انحراف از ایمان و خروج از راه خدا، فراموش کردن قیامت و حساب و کتاب خداست. باور ندارد که یک روزی ازش سؤال میکنند. این چیزهایی که بهت داده بودند، سؤال میکنند: «چرا این حرف را زدی؟ چرا این کار را کردی؟ چرا با بدنت این کار را کردی؟ چرا دل آن آدم را شکستی؟ چرا با مال او یتیم این کار را کردی؟» به چه حجتی، با چه بینهای؟ کسی که به این توجه داشته باشد، دائم توجه دارد به دستور خدا. وقتی هم دائم توجه داشت به دستور خدا، دائم دارد در سبیلالله حرکت میکند. این سبیل خدا عاقبتش بهشت است. این راه، راهی است که تهش به بهشت میرسد. آن بهشت میشود خوشبختی. راه رسیدن به خوشبختی، سبیلالله. راه بودن در سبیلالله، اطاعت از دستور خدا. راه اطاعت از دستور خدا فراموش نکردن قیامت است و حساب و کتاب الهی.
علامه میفرمایند این عبارت «أُولَئِکَ عَلَىٰ هُدًى مِّن رَّبِّهِمْ» مؤمنان را توصیف میکند به هدایت. اونی که ایمان دارد، اهل هدایت است. اهل هوا نیست. اهل هدایت است. آیه دیگر این مطلب را اینطور میفرماید در سوره مبارکه انعام آیه ۱۲۵: «فَمَن یُرِدِ اللَّهُ أَن یَهْدِیَهُ یَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلَامِ.» هرکی را خدا بخواهد هدایتش کند، سینهاش را برای پذیرش اسلام باز میکند. پس خود هدایت یک زمینهای میخواهد. پذیرش درونی میخواهد. گشادگی سینه به معنای وسعت سینه است. این سینه هم این سینه نیست. کلاً سینهام گرفته و خلط دارد! این نیست. یعنی سینه من گرفته. سینهای که قرآن میفرماید، آن باطن انسان است، قلب انسان است، ادراکات باطنی انسان است. وسعتی که هر تنگی، تنگنظری و بخل را ازش دور میکند. سینهای که وسیع میشود، باز میشود، دل آدم باز میشود. میگوید: «مثلاً آقا رفتیم کربلا دلمون باز شد. رفتم روضه دلم باز شد. فلان مؤمن را دیدمش، زیارتش کردم دلم باز شد. فلان سخنرانی را گوش دادم دلم باز شد.» این دل، دل معنوی است. گاهی میگوید: «دلم گرفته، قبض دارم. از تو احساس میکنم سینهام تنگ شده.» حالا این تنگ شدنه در برابر پذیرش حق.
یک وقتی سینه باز میشود برای پذیرش حق. حقی که بهش داده میشود، میگیرد، میپذیرد، جا میدهد، راه میدهد حق را به خودش، راه میدهد به درون قلبش. بعضیها بستهاند. فکرش بسته است. متحجر واقعی اینان. هیچ راهی برای نفوذ هیچکسی نگذاشته. بابا خب، شاید طرف استدلال دارد، منطقی میگوید. باز بگذار یک راهی. اگر کسی حرف منطقی زد، با استدلال چیزی گفت، قبول کنید. اگر از خدا بود، حقیقت بود، حق بود، بپذیرید. هرچی خودم اعتقاد دارم، تیمم، حزبم، جناح، همشهریام، مریدان. همین. همین محدوده خودمان. هرچی از اینجا باشد، هرچی بر اساس منافعم باشد و اینها. اینها را قبول دارم. تنگنظر میشود. بخل پیدا میکند. بهش فشار میآید به سینهاش. یک قران خرج میکند، احساس میکند دارد از توپ متلاشی میشود. بعضی سینهشان باز است. سفره پهن میکند. خودش ندارد ها! سفره باکیفیت از اینور تا آنور. همهشان را دعوت کرده. همه آنهایی که هیچ وقت دعوتش نمیکنند، سفرشان هیچ وقت برای این پهن نیست! سفره پهن میکنند. خودشان را دعوت میکنند. این را راه نمیدهند. این سفره پهن میکند، همه را راه میدهد. این سینه باز. راز رسیدن به هدایت الهی، داشتن سینه باز است. شرح صدر. دل باز داشتن. از این زندان خودخواهی در آمدن. از این زندان منفعتپرستی در آمدن. این حصار را میشکند. تا این حصار شکسته نشود، آدم حقپذیر نمیشود. حقپرست نمیشود. منفعت پرست، خودپرست. «با مدعی نگویید اسرار عشق و مستی، تا بیخبر بمیرد در درد خودپرستی.» خودپرستی روبروی عشق و مستی. خودپرستی آدم را از ایمان محروم دایره تنگی که فقط خودش را میبیند. فقط خودش را میخواهد. فقط منافع خودش را میبیند. این سینه بسته، قفل ایمان بهش راه پیدا نمیکند. ایمانم اگر راه پیدا نکرد، خوشبخت نمیشود. این روانشناسی مؤمنان و کافران خیلی روانشناسی عمیق و فوقالعادهای است. آدمهای دست و دل باز، آدمهای سینه بزرگ، آدمهای دل گنده، نام کلمات فارسی. «دلگنده.» اینها عاقبتشان میشود ایمان. آدمهای تنگنظر، متحجر، دوگم، بسته، سرسخت، خودپرست، منفعتپرست. اینها عاقبتشان میشود کفر. حتی اگر چهار روزی هم با مؤمنین همراه بشوند. آنهام حتی اگر یک چهار روزی با کافرین همراه بشوند، آخر ملحق میشود. «یُمَیِّزَ اللَّهُ الْخَبِیثَ مِنَ الطَّیِّبِ.» آخرش خدا خبیث را از طیب جدا میکند. این را از اولش هم جزء مؤمنان بودند، اشتباهی رفتند بین کافران. آن از اولش هم جزء کافرها بودند، اجتماعی رفتند بین مؤمنان. احوالات درونی انسان حکایت از این دارد که موفق بشود به ایمان یا نشود. خیلی زیباست. خیلی زیباست. خیلی دقیق.
در جای دیگری در قرآن میفرماید: «وَمَنْ یُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولَئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ.» مگر نمیگفتیم راه رسیدن به فلاح خوشبختی ایمان است؟ اینجا یک چیز دیگر میگوید. میگوید: «هرکی از تنگنظری درونی نجات پیدا کند، به خوشبختی میرسد.» آقا پس یک چیز دیگر شد. به جای ایمان یک چیز دیگر گفتند. پس لازم نیست آدم مؤمن باشد، همین که تنگنظری نداشته باشد، به خوشبختی میرسد. نه، میخواهد بگوید اونی که تنگنظری دارد، ایمان هم ندارد. اونی که تنگنظری ندارد، مؤمن میشود. این راه رسیدن به ایمان است: «فَمَن یُرِدِ اللَّهُ أَن یَهْدِیَهُ یَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلَامِ.» هرکی را که خدا میخواهد هدایتش کند، سینهاش را باز میکند. این مقدمه هدایت است. مقدم ایمان است. این حرف پیغمبر را میپذیرد. این حرف خدا را میپذیرد. میپذیرد. به درون جانش راه میدهد. باز است. این سینه درش باز است. میپذیرد.
کی در قلبش به روی پیغمبر بسته است؟ در قلبش به روی خدا بسته است؟ آدم خشک، بسته، سفت و سرسخت. بعضی خیلی سرسختند. ما مواجهه داریم. خدا کند ما جزء اینها نباشیم. خاطراتی دارم بخواهم بگویم وقتتان گرفته میشود. حالا تو این جلساتی که ضبط شده، دیگر از خاطره و اینها هم افتادیم. آدم میبیند طرف چقدر پولدوست است. بعد چقدر گرفتاری برایش پیش میآید. زندگی شکایت از دست همسرش را از دست میدهد. بچهاش را از دست میدهد. از همه مهمتر، ایمان را از دست... نمیتواند. نمیتواند بگذرد. خیلی بهش فشار میآید. بعضیها هم اصلاً پاکشان نیست تو این قضایای لبنان سال گذشته. بانک. گرفتاریهای اقتصادی که طلا هر روزش گرانتر میشد. دختر و پسر جوان سرویس طلا را میآوردند، هدیه میکردند به لبنانیها و جبهه مقاومت. آن خانم آمده میگوید: «من یک حلقه برایم مانده. حلقه ازدواجمه. آمدم همین را بدهم.» خوش به حالشان. چه دلهای گندهای دارند بعضی. چه سینه بزرگی دارند. سینه وسیعی دارند. شرح صدری دارند. به تلاطم نمیافتد. دریا را دیدی؟ چون وسیع است. شما هزار تا سنگ هم که توش بیندازی، اضطراب پیدا نمیکند. ولی یک لیوان را یک دانه قند که توش میاندازی، تاپ تاپ تاپ تاپ اینور آنور میکند. سینه کوچک و محدود و تنگ با کمترین ناملایمت که مواجه میشود، با کمترین فشار مادی که مواجه میشود، از تو دارد متلاشی میشود. سینه وسیع گرفتاریهای سنگین، مشکل اقتصادی، تحریم، این را تکانش نمیدهد. این میشود یقین. کسی که به این حال برسد، به یقین میرسد. به آرامش میرسد.
ایمان است. ایمان وسعت میدهد به قلب انسان. چون نور است. میآید باز میکند دل آدم. ولی خود پذیرش ایمان هم یک زمینهای میخواهد. قلب باز، سینه باز، که بیاید تو. وگرنه یک در بسته است. میآید، برمیگردد. میآید، میخورد، برمیگردد. خب این میشود «شح نفس». شح نفس را حالت تنگنظری و خودخواهی. آدمهای خودخواه مؤمن نمیشوند. خیلی نکته است. خیلی خیلی نکته. راز استقامت در ایمان، رهایی از خودخواهی است. روانشناسی وقتی میکند، آدم میبیند که اینهایی که ایمان پیدا کردند، مؤمن شدند، عاقبت به خیر شدند، مسیر آدمهای بستهای نبودند. آدمهای خودخواهی نبودند. آدمهایی بودند که راه نفوذ به درون خودشان گذاشته بودند. همه راهها را نبسته بودند. همه درها را قفل نکرده بودند. بعضی همه درها را قفل کردند. هیچ حرفی، هیچ منطقی، هیچ گفتاری رویش اثر ندارد. از هیچ کسی حرفشنوی ندارد. برای هیچ کسی احترام قائل نیست، ارزش قائل نیست. فقط خودش. فقط خودش را میبیند. نظرات خودش، خواستههای خودش، منفعت خودش. این را به ایمان نمیرسانند. اینها سینهشان بسته است. چون به ایمان نمیرسند، به خوشبختی نمیرسند. نه تو دنیا خوشبختند، نه تو آخرت. روزیهایشان هم اینجا بسته است. اونی که همینجور به قول ما، اورت، خرج میکند، از آنور هم خدا میبارَد برایش. بیحساب خرج میکند. کدام بیحساب بهش میدهد؟ تأمینش میکند. «یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لَا یَحْتَسِبُ.» نمیفهمد چه جور خرج کرده. میفهمد از کجا آمد. نه اینور حساب و کتاب دو تا چهار تا دارد، نه آنور حساب و کتاب دارد. اینجا همینجور میدهد. البته بیضابطه هم نیست، چون در سوره اسراء فرمود بیضابطه خرج نکن. قاعده داشته باش. ولی اینجوری نیستش که هی بنشیند حساب و کتاب کند: «خب هزار تومان به آن دادم، بعدش چی؟» نه، دادیم دیگر. برای خدا دادیم. آنجایی هم که نیاز دارد، از یک جایی میرسد که تو حساب و کتابش نبود.
بنابراین، دو آیه که آیه ۱۲۵ انعام و ۹ حشر بود، نتیجه هدایت، رستگاری، خوشبختی کی حاصل میشود؟ وقتی که انسان به هدایت برسد که مسیر هدایت را هم عرض کردیم. ایمان، با توضیحاتی که عرض شد. که البته در آیه مورد بحث هم خداوند از رستگاری نام میبرد و میفرماید: «أُولَئِکَ عَلَىٰ هُدًى مِّن رَّبِّهِمْ وَأُولَئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ.» اینها بر هدایتی از جانب پروردگارشان هستند و اینها خوشبختند. آیات ابتدایی سوره مبارکه بقره بود. خوب ما در مورد ایمان صحبت کردیم. ایمان به خدا، ایمان به قیامت، ایمان به وحی و به پیغمبر عامل سعادت ایمان بود که خب صحبت کردیم. البته این کتاب گفته بود اولین عامل سعادت ایمان است. ۱۱ تا عامل دیگر هنوز هست که در جلسات بعد انشاءالله آن ۱۱ تای دیگر را در موردش گفتوگو خواهیم کرد.
و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.
یکی از مراتب ایمان و از اقسام ایمان، «ایمان به خدای متعال» است. در سوره مبارکه مجادله، آیه ۲۲، مؤمنین را معرفی میکند؛ ایمان به خدا را معرفی میکند. البته ایمان به خدا را کنار ایمان به قیامت میآورد و یک «شاخص» به آن میدهد؛ علامت میدهد: «لَا تَجِدُ قَوْمًا یُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْیَوْمِ الْآخِرِ». پیدا نمیکنی کسی را که ایمان به خدا و قیامت داشته باشد و اینطور باشد. «چطور باشد؟» خیلی حرف است. پیدا نمیکنی ایمان داشته باشد و اینطور باشد، یعنی هرکس اینطور بود، بدان مؤمن نیست: «یُوَادُّونَ مَنْ حَادَّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ». مواد یعنی دلبستگی عاطفی داشتن، محاد یعنی کینه و نفرت داشتن. پیدا نمیکنی کسی را که از خدا و پیغمبر کینه و نفرت داشته باشد و کسی هم به اینها علاقه و محبت داشته باشد؛ اینی که به او محبت داشته باشد، مؤمن باشد. مؤمنی پیدا نمیکنی که به دشمن خدا علاقهمند باشد.
البته کلمه «حادالله» کمی لطیفتر و خاصتر است. «ماده با خدا و رسول» یعنی خطکشیها را عوض کردن. مثلاً آقا میهمان به بنده میگویند که: «از این کادر بیرون نزن». مثلاً کادری که دارد ضبط میکند. مثلاً: «آقا، پایت را از آنجا در کادر بیرون نزن. یا مثلاً در تصویر بلند نشو.» بلند که بشوی از تصویر خارج میشوی. یک کادری برای من میکشند؛ محدوده معین میکنند. میگویند: «یا با این دوربین صحبت کن، یا با آن دوربین صحبت کن. صدایت را از اینقدر بالاتر نبر.» اما من میخواهم به اینها اعلام کنم که: «نه خیر، من خودم آقام، من کسیام. من زیر بار حرف شماها نمیروم. چه فکر کردی به خودت اجازه میدهی به من دستور بدهی؟ فکر کردی کی هستی؟ نه خیر، من بلند میشوم؛ از جایم بلند میشوم. میخواهم ببینم کی میخواهد چیزی بگوید؟» قلدری! او یک حدوحودی معین کرده است، اما این از آن حدوحود بیرون میزند برای اعلام اینکه: «من قبولت ندارم.» این میشود «ماده». ماده کمی لطیفتر و خاصتر است نسبت به دشمنی کردن و کینه و نفرت نشان دادن. کینه و نفرت را اینجوری نشان میدهد که میآید یک ضوابط و حدودی دیگر تعیین میکند. میگوید: «گفته که اسلام سگ نجس است، من میگویم پاک است. به کوری چشم این آخوندها هم که شده، بروید سگ بیاورید توی خانهتان. خیسش کنید، بفرستید توی مسجد که لج اینها در بیاید.»
حالا همین مثلاً مسجد آتش زدن، حسینیه آتش زدن و قرآن آتش زدن، اینها دیگر مصداق کامل «ماده با خدا و پیغمبر» است. حالا کسی «ماده با خدا و پیغمبر» میکند، اگر یک کسی ادعای ایمان دارد، میداند که این اینجوری است، میبیند این دشمنیها و قلدریهای این را در برابر خدا و پیغمبر، باز هم به این علاقه دارد؛ این دیگر مؤمن نیست. این اعتقادی به خدا و پیغمبر و قیامت ندارد. این علامتش در رفتارش خودش را نشان میدهد؛ به لوازمش پایبند نمیشود. آقا من به شما ابراز علاقه کنم، بگویم قبولت دارم، با همه کسایی که به خون شما تشنهاند، همه دشمنانت، همه کسایی که هرچی در توان دارند گذاشتهاند برای زدن شما و کوبیدن شما، با این دشمنانت خوب باشم، علاقه داشته باشم بهشان، محبت داشته باشم، رابطه خوب باشد، نمیشود. یک خانمی ببیند که مثلاً یک تعداد دشمن دارد که دنبال اینند که این را بکشند. بعد شوهرش بیاید بگوید: «من مثلاً خیلی تو را دوست دارم.»، اما بعد نگاه کند ببیند که آن افرادی که میخواهند این خانم را بکشند، توی پیج اینستاگرامشان، یک هو خانمه ببیند که این شوهرش رفته پیج آنها را دارد لایک میکند، کامنت میگذارد: «بهبه، چقدر قشنگ! چقدر…» این خانم چیکارهای؟ تو چیکار میکنی؟ اصلاً یک ساعت با این زندگی نمیکند. تو با دشمن من اینطور ابراز علاقه میکنی؟ واقعاً به من علاقه… نمیشود. پیدا نمیشود شوهری که به زنش علاقه داشته باشد و با دشمنانی که میخواهند نابود کنند زنش را، ارتباط عاطفی و محبت و صمیمیت داشته باشد. پیدا نمیشود. پیدا نمیشود کسی که مؤمن به خدا و قیامت باشد و ارتباط عاطفی و صمیمیت داشته باشد با کسانی که هرچی که دارند گذاشتهاند برای دشمنی با خدا و پیغمبر.
حالا یک وقتی علاقه عاطفی خودِ او هست. مثلاً پدرش است، برادرش است، شوهرش است. نه خیر، ایمان غلبه میکند به آن علاقه عاطفی طبیعی. «ولو کانوا آبائهم او ابنائهم.» حتی اگر پدرش باشد، پای ایمان که میآید وسط، علاقه عاطفی او به خدا و پیغمبر غلبه دارد بر علاقه عاطفیاش به پدرش. پدری که رفته پیغمبر را بکشد، من دیگر بهش علاقه ندارم. پدری که میرود مسجد آتش میزند، من هیچ صمیمیتی با این ندارم. حالا البته وظایف اگر هست که خب حالا آدم مراعات میکند، یک چیز دیگری است. اگر وظایف گردن آدم باشد، صله رحم باید بکند. حدودی هست. احسان به والدین باید بکند، که حالا آن خودش توضیحاتی دارد، بعدها در موردش انشاءالله صحبت خواهیم کرد. درسهای بعدیمان است، آن سر جای خودش است. ولی من علاقه عاطفی ندارم. محبتی ندارم. از چشمم افتاد. وقتی با خدا و پیغمبر اینجور رفتار میکند، هیچ علاقهای من بهش ندارم، حتی اگر پدرم باشد، فرزندم باشد، برادر، خواهرم باشد، یا خانوادهام باشد.
«أُولَئِکَ کَتَبَ فِی قُلُوبِهِمُ الْإِیمَانَ.» اینها کسانیاند که خدا ایمان را بر دلهای اینها ثبت کرد. ایمانشان ایمان مستقر است. دیگر ایمان مستودع نیست. ایمان ثابت: «وَأَیَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ.» خدا اینها را تأیید کرده با روحی از جانب خودش، یا روحی از ایمان. اینها روح الایمان را دارند. اینها بهشان «روح الایمان» دمیده شده. اینها ایمانشان روح دارد. مثل بچهای که روح دمیده میشود. تا چهار ماه یک اسکلتی است، ولی زنده نیست، حیاتی ندارد. یک صورتی، یک فرم ظاهری دارد، ولی وقتی روح دمیده میشود، الان بهش میگویند: «آدمیزاد»، بهش میگویند: «انسان». یک کسی هم نماز میخوانَد، حجاب دارد، ولی روح ایمان را ندارد. اسکلتی دارد. این معلوم نیست بمانَد. این بچهام تا وقتی روح دمیده نشده، معلوم نیست بمانَد. در معرض سقوط، سقط. این ایمانی که یک نمازی، یک حجابی است، به کربلایی میرود، ولی این روح ایمان بارش دمیده نشده، معلوم نیست بمانَد. طرف نوشته: «من پارسال اربعین کربلا، امسال توهین میکند به امام حسین علیه السلام.» چیزی میگوید. حالا کار نداریم چی میگوید. «و میخواهم امسال بروم زیارت قبر آقام معاویه.»
حالا معلوم نیست اصلاً اینها کیند، واقعیت دارد کسی پشت این هست یا نیست، که بهش میخورَد که اینها ربات و این چیزها باشد. حالا، ولی بعید نیست. بههرحال افراد اینجوری، یک زمانی قاری قرآن بود، الان قرآن آتش میزند. داریم اینجور افرادی. دیدیم گاهی با چشم خودمان دیدیم افراد اینشکلی نماز میخوانده، هیئت میرفته، الان هیئت آتش میزند. چرا؟ چون روح ایمان نیست. روح ایمان کجا میآید؟ آن وقتی که محبت به خدا و حقایق معنوی غلبه میکند بر این رابطههای مادی و طبیعی و اینجایی. من یک رشته عاطفی دارم با خانوادهام، با دوستانم، منافع مادی دارم. آنجایی که آن رشته معنوی غلبه میکند، این میشود ایمان واقعی. فلاح و سعادت و خوشبختی در گرو ایمان بود. ایمانم این ایمان است. به این میگویند ایمان. میگویند: «چرا شما مؤمنها بدبختید؟ پیشرفت علمی ندارید. تنبلید.» آخه تو اشتباه میگویی به این میگویی مؤمن. این روح ایمان بهش دمیده نشده. یک نمازی میخوانَد، یک حجابی دارد، یک خمسی هم شاید بدهد. هنوز به مرحلهای نرسیده که روح ایمان بر او دمیده بشود. آن خوشبختی و سعادت مال روح ایمان است. البته همینم اگر همینو بتواند تا آخر نگه دارد، خوشبخت میشود، ولی خیلی در معرض تلاطم است. در معرض سقوط. معلوم نیست به کجا برسد عاقبتش.
مؤمنی که کمکاری میکند، تنبلی میکند، بیعرضگی نشان میدهد، خب این به خاطر اینکه به امانتها و عهدها توجه نمیکند. مسئولیتپذیریاش ضعیف است. خودش را در قبال خدا، در قبال مردم مسئول نمیداند. این که ایمان نیست. این مؤمن واقعی نیست. اگر ایمان واقعی باشد، مؤمن واقعی باشد، دنیاشان هم آباد میشود. دنیاشان آباد میشود، نه یعنی همش میشود برج و جوجهکباب و کباب سلطانی و... نه، دنیاشان آباد میشود، یعنی گردنشان کج نیست. گدایی نمیکنند پیش یکی دیگر برای اینکه بتوانند زندگیشان را اداره کنند. مستقل میشوند. پیشرفته میشوند. رو پای خودشان میتوانند بلند شوند. زندگیشان را تأمین کنند. هوایج مردم را، نیازهای مردم را تأمین کنند. نمیشود ایمان واقعی. البته ایمان واقعی یک نفر دو نفر اگر ایمان واقعی داشته باشند، جامعه آباد نمیشود. جامعه باید ایمان واقعی داشته باشد. «وَلَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرَىٰ آمَنُوا وَاتَّقَوْا لَفَتَحْنَا عَلَیْهِمْ بَرَکَاتٍ.» جامعه وقتی ایمان و تقوا داشت، برکات بهشان جاری میشود. دیگر فقر تو آن جامعه نیست. به صورت کلی گدا نمیشود آن جامعه. بزهکاری اجتماعی طلاق، اعتیاد، افسردگی. جامعه مؤمنان اینها توش نیست. اگر جایی نماز هست، روزه هست، مسجد هست، اینها هم هست، معلوم میشود که ایمان هنوز واقعی نشده، روحالامان دمیده نشده.
«خَلَوْا جَنَّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ.» خدا اینها را وارد بهشتهایی میکند که از زیرش چشمهها جاری. «خَالِدِینَ فِیهَا.» در این بهشتها اینها خلود دارند، همیشه هستند. «رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ.» که جلسات قبل در موردش صحبت کردیم. هم خدا از اینها راضی است، هم اینها از خدا راضیاند. «أُولَئِکَ حِزْبُ اللَّهِ.» حزب خدا هستند که در برابر حزب شیطان. «أَلَا إِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ.» آنهایی که خوشبختند، کیان؟ حزب خداونداند که خوشبختند. اینها تو آن گروه هستند که خدا تو آن گروه است. خدا پشت آن گروه است. خدا حامی اینهاست، اسپانسر مالی اینها خداست، اسپانسر حالی الهام خداست. آن تیمی که اسپانسرش خدا باشد مگر میبازد؟ مگر باخت میدهد؟ آن تیمی که اسپانسرش شیطان باشد مگر پیروز میشود؟ رضا میفرمایند: «حِزْبَ الشَّیْطَانِ هُمُ الْخَاسِرُونَ.» حزب شیطان در باختن، در خسارتاند. حزبالله پیروزند، خوشبختند. آنها همیشه بدبخت، در توهماتند، در ظلماتند، در تاریکیاند. هیچ رشته اتصال واقعی بین آنها نیست. هیچکس واقعاً از ته دل هیچکسی را دوست ندارد در حزب شیطان. هیچکس واقعاً پشت هیچکس دیگر نیست. همه تنها، همه فقط به خودشان فکر میکنند. همه فقط منافع خودشان را میبینند. هیچ ایثار، ازخودگذشتگی، فداکاری تو حزب شیطان دیده نمیشود. تو حزبالله چرا، اینجا واقعی است. اینجا علاقهها واقعی است. اینجا واقعاً پشت هماند. اینجا واقعاً جانشان را برای همدیگر میدهند که تو تاریخ زیاد دیدیم. اصحاب پیغمبر، اصحاب خاص امیرالمؤمنین، شهدای کربلا. شهدای کربلا، شهدای کربلا در دفاع مقدس، بسیجیها. نمونههایی را داریم در تاریخ. اینها واقعی است. اینها اثر ایمان است. پیادهروی اربعین. ایمان این شکلی میشود. جامعه مؤمنان اینجوری است. واقعاً دلبسته همدیگر، «بَعضُهُم مِن بَعض» وجودشان به هم گره خورده. تاروپود همدیگر شدهاند مؤمنها با همدیگر. این شکلی برای همین هم دنیاشان آباد است، هم آخرتشان. هم اینجا خوشبختند، هم آنجا خوشبخت. برعکس، حزب شیطان هم اینجا بدبختند و در خسارت، هم بعد از مرگ در خسارت.
علامه طباطبایی میفرمایند که در المیزان (جلد ۱۹، صفحه ۱۹۶ و ۱۹۷) میفهمند که این آیه که از سوره مجادله خواندیم، ایمان به خدا را شرط ورود به بهشت و سعادت میداند. یعنی تا ایمان نداشته باشی، حزبالله نمیشوی. و تا حزبالله نباشی، به فلاح نمیرسی. در واقع آن «قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ» یک حلقه دیگر از آن آیه کشف شد. چرا مؤمنین به فلاح میرسند؟ این وسط یک حلقهای دارد. چون مؤمنین در حزب خدا هستند، برای همین مصلحان، برای همین خوشبختاند. بدون ایمان نمیشود در حزب خدا بود. خودش را کجا نشان میدهد؟ تقابلش با حزب شیطان. هیچ زنجیرهای به حزب شیطان ندارد. اگر کسی زنجیرش به حزبالله وصل باشد، زنجیر باید از حزب شیطان بِبُرَد. نمیشود که من یک زنجیر به اینها زدم، یک زنجیرم به آنها زدم. هر وقت آنها میروند آنور، من با آنها میروم آنور. هر وقت اینها میآیند اینور، من با اینها میآیم اینور. یا از آنور باید ببُرم، یا از اینور باید ببُرم. این اینور و آنور رفتن میشود «مُذَبْذَبِینَ بَیْنَ ذٰلِکَ لَا إِلَىٰ هٰؤُلَاءِ وَلَا إِلَىٰ هٰؤُلَاءِ.» این ویژگی منافقین است. بیماردلان، مؤمنان ضعیف. و تعیین تکلیف بشود.
البته نفاق هم مراتب دارد. هم رضاشاه را دوست دارد، هم امام حسین. یکیاش رضاشاه ضد دستگاه امام حسین است، دشمن امام حسین است. خاندان پهلوی دشمن اهل بیتاند، از بالا تا پایینش. خدا همهشان را لعنت کند. خدا همهشان را نابود کند. یکیشان هیئتها را جمع کرد. یکی امام حسینیها را کشت و علما را تبعید کرد و علما را، سادات را، فرزندان امام حسین را در زندان کشت. مثل شهید سعیدی. یکی دیگر هم به حسینیها حمله کرد، هیئتها را آتش زد، حسینیها و مسجد را آتش زد. این سه تا افراد شاخص پهلوی. نمیشود پهلوی علاقه داشته باشی، به امام حسین هم علاقه داشته باشی. نمیشود یک زنجیر به امام حسین انداخته باشی، یک زنجیر به پهلوی. یکیاش مؤمن پیدا نمیشود که به آنهام علاقه داشته باشد و تا این حالت برایش پیش نیاید به سعادت و فلاح نمیرسد. چنین ایمانی مانع دوستی با دشمنان خدا میشود؛ چون این ایمان با روح الهی تأیید میشود. از این عبارت «أَیَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ» دریافت میشود که غیر از روح انسانی که در مؤمن و کافر هست، یک روح دیگری در اینها وجود دارد که ازش حیات دیگری ناشی میشود. این همان «روح الایمان» است که حیات طیبه ازش شکل میگیرد. یک روح جدیدی به آدم دمیده میشود. یک روح به همه ما اتوماتیک دمیده میشود. در رحم مادر که هستیم، چهار ماهگی یک روح به همه ما دمیده میشود. گاهی بعضی با همان روح تا آخر عمر زندگی میکنند، ولی بعضی هم تو دنیا میآیند، مسیر ایمان را انتخاب میکنند. در اثر این انتخاب یک روح جدیدی دمیده میشود؛ این روح الایمان. و انتخابیه. روح الایمان که میآید یک حیات دیگر شکل میگیرد، میشود حیات طیبه. یک ادراکات جدیدی شکل میگیرد. ماه رمضان، شب قدر، تقوا، حق الناس، حق الله، عبادت، تکلیف، وظیفه، حیا. اینها چیزهایی که درک میکند، دیگران هیچ درکی از این چیزها ندارد. که ماه رمضان چه خوب باشد. اینها را درکی ندارد. روح الایمان حیات طیبه میآورَد و قدرت و شعوری جدید پدید میآورد. هم قدرت جدیدی برای آدم ایجاد میشود، هم ادراک جدیدی برای آدم ایجاد میشود. توان آدم هم فرق میکند. طرف حال ندارد پشت نماز بخوانَد. اصلاً در خودش نمیبیند. به خاطر ضعف ایمان است. ولی ایمانش که تقویت میشود، سحر از خواب میپرد. قدرت این را دارد که از خواب بپرد. یک ساعت شب خوابیده، خیلی هم خسته است. شب هم کوتاه است، قبل اذان صبح از خواب میپرد، نماز شب میخوانَد. این قدرتی که ایمان بهش میدهد. روح ایمان وقتی دمیده میشود، این قدرت را میآورَد. قدرت دارد زبانش را کنترل کند. قدرت دارد فکرش را، خیالش را کنترل کند.
بعد علامه این آیه را اشاره میکند، آیه ۱۲۲ سوره انعام: «أَوَمَن کَانَ مَیْتًا فَأَحْیَیْنَاهُ وَجَعَلْنَا لَهُ نُورًا یَمْشِی بِهِ فِی النَّاسِ کَمَن مَّثَلُهُ فِی الظُّلُمَاتِ لَیْسَ بِخَارِجٍ مِّنْهَا.» اگر یک کسی مرده باشد، ما زندهاش کنیم، نوری برایش قرار بدهیم که باهاش بین مردم حرکت کند، این مثل آن کسی است که در ظلمات و ازش خارج نمیشود. آدمها دو دسته. بعضیها زنده میشوند، زندهاند و نور دارند و با این نور حرکت میکنند. یک عده مردهاند و در تاریکیاند. کی زنده است و در نور؟ مؤمن. کی مرده است و در تاریکی؟ کافر. الله میفرمایند، ادامه آیه هم به این نکته اشاره میکند که علت اینکه خدا اینها را وارد بهشت میکند این است که خدا از «رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ.» و اینها سزاوار رحمت ویژه الهی میشوند. میشود رحمت رحیمی. اینها هم از خدا راضیاند، چون با رسیدن به زندگی طَیّب و بهشت خوشحال میشوند. دیگر چی میخواهد؟ دیگر همانی که میخواست بهش رسید؛ به بهشت رسید. اینها هم از خدا راضی. خدا هم از اینها راضی است، چون طبق قاعده و دستور حرکت کردند. حرف گوشکن خدا بودند. اطاعت کردند خدا را. اینها دارای ایمان خالصاند. حزب خدایند و رستگارند به پیروزی نهایی.
این شد ایمان به خدا. ایمان بعدی، ایمان به وحی و قیامت. در سوره مبارکه بقره، آیات ابتدایی سوره بقره ایمان به قیامت و غیب را مطرح میکند: «وَالَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِمَا أُنْزِلَ إِلَیْکَ.» مؤمنان کیان؟ که البته متقین. «هُدًى لِّلْمُتَّقِینَ.» کیا تقوا دارند؟ ضابطه دارد زندگیشان، قاعده و چارچوب دارد. ویژگیهایی دارند. اصلش ایمان است. آن ایمانم اینجور خودش را نشان میدهد. به چیزی که به توی پیغمبر نازل شده، ایمان دارند. باور دارند. حق میدانند این را. وحی میدانند این را. حرف خدا میدانند این را. دستور خدا میدانند. رو چشمشان میگذارند. واقعاً تسلیماند در برابرش.
ایمان به پیغمبر، ایمان به وحی، ایمان به خدا. البته بدانید ایمانهای دیگر هم همش فرع به ایمان به خداست. یک چیز جدا نیست. ایمان به پیغمبر هم فرع ایمان به خداست. ایمان به وحی، ایمان به قیامت فرع ایمان به خداست. اصلش همان یک کلمه است. اصل همه اینها ایمان است. اصل ایمانم ایمان به خداست. چون همه اینها کارهای خداست. پیغمبر را خدا فرستاده. قیامت را خدا خلق کرده. وحی کار خداست. اینها همش میشود کارهای خدا. خدا را که قبول داری، کارهای خدا را قبول داری. اگر کارهای خدا را هم قبول نکنی، خدا را قبول نکردی. بابا این پیغمبر را خدا فرستاده. تو قبول نمیکنی که این را خدا فرستاده. تکذیب میکنی. این کار کار خدا نمیدانی. پس خدا را قبول نداری. خدا این کار را کرد. تو آن خدایی که این کار را کرده را قبول نداری. یک خدایی را قبول داری که این کار را نمیکند. یکی دیگر را پیغمبر میکند. اعتقاد به خدا نیست. تو خدای واقعی را قبول نداری. تو اعتقادی به خدای واقعی نداری. پس ایمان میشود همه اینها. به چیزی که به توی پیغمبر نازل شده ایمان دارند و چیزی که به قبل از تو نازل شده، به موسی، به عیسی، انبیای قبلی. حالا متن آن کتابها دست اینها نیست، ولی تصدیق قلبی دارند. انبیای قبلی را قبول دارند. هر چیزی هم که واقعاً بر آنها نازل شده. ما که نداریم متن تورات واقعی و انجیل واقعی را، ولی هر چیزی که تورات واقعی بوده و انجیل واقعی بوده، ما باور داریم، اعتقاد داریم که تورات و انجیل اصلی حق است. ما آنها را هم کتاب خدا میدانیم. آن پیغمبر را هم پیغمبر خدا میدانیم. احترام آن کتابها را هم حفظ میکنیم، ولی امروز وظیفهمان است که تابع قرآن و رسول اکرم باشیم.
و بالاخره «وَهُمْ بِالْآخِرَةِ هُمْ یُوقِنُونَ.» اینها نسبت به آخرت نه فقط ایمان دارند، یقین دارند. باورشان خیلی دیگر محکم است. یقین آن حالتی است که آب از حرکت وایمیستد. میگویند «یقن الماء.» دیگر حرکت و اضطراب ندارد. اعتقادی که دیگر توش تلاطم نیست، میشود یقین. ایمان وقتی که خیلی قوی میشود، یک حالتی میشود که دیگر لرزش ندارد. آدم اوایل تو اعتقاداتش لرزش دارد. میگوید: «نکنه اینطور نباشه؟ نکنه قیامتی نباشه؟ کی گفته مثلاً بهشت، جهنم؟ اینها حساب و کتاب؟ مکان؟ بعد این زندگی؟ هیچی نباشه؟» وقتی که قوی میشود، اول علم الیقین، علمی از این اضطراب خارج میشود. از جهت علمی و استدلالی برایش واضح و شفاف میشود که قطعاً هست. به علم یقین رسیده. بعد به عین الیقین و حق الیقین میرسد. هی یقینش قویتر میشود. باورش رسوخ میکند در همه وجودش. این میشود مراتب یقین. خب اینها به آخرت یقین دارند.
«أُولَئِکَ عَلَىٰ هُدًى مِّن رَّبِّهِمْ وَأُولَئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ.» اینها کسانیاند که بر هدایتاند. از بر هدایت. پس اینها دیگر مستقر شدند در هدایت و اینها مفلحوناند. اینها خوشبختاند. خوشبختی در یک کلمه است، آن هم ایمان است. اینها همش توضیحات ایمان است. این ایمان را که میشکافیم، این این چیزها از توش در میآید. ایمان به پیغمبر، به کتب آسمانی، به قیامت و این حرفها.
علامه طباطبایی میفرمایند که در المیزان (جلد ۱، صفحه ۴۶) میفرمایند طبق این آیات ایمان به وحی و قیامت سعادتآفرین است. آن جمله «وَالَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِمَا أُنْزِلَ إِلَیْکَ وَمَا أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِکَ» ایمان به وحی را مطرح میکند که به صورت کتابهای آسمانی تجلی یافته. عبارت «وَبِالْآخِرَةِ هُمْ یُوقِنُونَ» اعتقاد محکم مؤمنان را به آخرت مطرح میکند. اعتقاد و یقینی که فراموش نمیشود و در نتیجه همراه با عمل به لوازم آن است. یقین با آخرت و ایمان ایمان به آخرت در عمل ملتزم به لوازم این اعتقاد است. اگر میگویی جهنم هست، آدمی که جهنم را قبول دارد این کارها را نمیکند. اگر میگویی بهشت هست، آدمی که بهشت را قبول دارد این کارها را میکند. مگر نمیخواهی به بهشت برسی؟ اگر بهشت میخواهی، باید این کارها را بکنی. میشود التزام به لوازمش. خب این مؤمن نه تنها مرتکب گناه نمیشود، بلکه از ترس عذاب خدا، به غرقگاههای آن محدودهای که خدا معین کرده، سمتش نمیرود. میترسد از سقوط. میترسد نزدیکش هم نمیرود. «لَا تَقْرَبُوا الزِّنَا.» بعضی گناهها را قرآن فرموده اصلاً بهش نزدیک نشو. به مال یتیم نزدیک نشو. به زنا نزدیک نشو. نه فقط انجام نده این گناه را، اصلاً سمتش نرو. مقدماتش را هم نگذار باهاش مواجه بشوی.
مقدمات زنا را مراقبت کن. از نگاه به نامحرم و گفتوگو با نامحرم و خلوت با نامحرم و توی یک ماشین دوتایی با هم باشیم، توی یک اتاقی دوتایی با هم باشیم. اینها مقدمات زنا. ممکن است توی یک بازه دو هفتهای این خلوت به زنا کشیده بشود. ولی این از همینجایش میترسد. میگوید: «من دارم وارد آن لوپ میشوم.» این لوپ زنا. از همین جا میآیم بیرون. توی مدار قرار نمیگیرم. یقین به آخرت و ایمان، ایمان واقعی گناه انجام نمیدهد. مؤمن به گناه نزدیک هم نمیشود.
خدای متعال در سوره مبارکه صاد، آیه ۲۶ میفرماید که: «وَلَا تَتَّبِعِ الْهَوَىٰ فَیُضِلَّکَ عَن سَبِیلِ اللَّهِ.» دنبال هوای نفست، خواهشهایی که نفست دارد، دنبالش راه نیفت. اگر دنبال آنها بروی، از راه خدا میآی بیرون. هوا با هدی مخالف همدیگر هستند. کسی که اهل هوا باشد، اهل هدی نمیشود. کسی که اهل خدا باشد، اهل هوا نمیشود. هوا یعنی آنی که میخواهم، دلم میخواهد، خوشم میآید. میگوید: «چرا قیافهات را این شکلی کردی؟» میگوید: «خوشم میآید.» ولی مؤمن نمیگوید: «خوشم میآید.» میگوید: «چرا ریشهات را نمیزنی؟ اجازه ندارم.» امشب شاید زشت بشوم. خوب نظر خدا چیست؟ شریعت چی میگوید؟ رساله چی میگوید؟ مؤمن اهل خدا، اهل هوا نیست. «دلم میخواهد و خوشم میآید» و «اینجوری بیشتر حال میکنم.» آخه: «بهم میگویند اینجوری شدی» و: «آخه میگویند اونجوری نکن.» به هوای نفس خودش و دیگران کار ندارد. به خواست خدا و دستور خدا کار دارد. بین هوا و هدی تابع هدی و هوا. خواسته نفس روبروی حق است. خواسته نفس روبروی راه خداست. اگر دنبال هوا رفتی: «فَیُضِلَّکَ عَن سَبِیلِ اللَّهِ.» از راه خدا میافتی بیرون. «إِنَّ الَّذِینَ یَضِلُّونَ عَن سَبِیلِ اللَّهِ لَهُمْ عَذَابٌ شَدِیدٌ.» از راه خدا بیفتی بیرون، عذاب گرفتاری بعدش دارد، چون تاریکی است. از جاده افتادی بیرون. از جاده که بیفتی بیرون، خطر است، گرفتاری، بدبختی، چاله است، مرداب، باتلاق، درّه اژدها، مار، عقرب. از جاده که بیایی بیرون، گرفتاری و بدبختی، گرگ، سگ، عذاب خدا. اگر میخواهی گرفتار عذاب نشوی، از این خطرات در امان باشی، باید تو جاده بیایی. جاده که سبیلالله. علامتش این است. هدی. «عَلَىٰ هُدًى مِّن رَّبِّهِمْ.» بر مبنای قرآن و وحی حرکت کردن، نه بر مبنای هوا حرکت کردن. اگر دنبال هوا رفتی، میزنی بیرون از جاده. از جاده بزنی بیرون، عذاب شدیدتری، عذاب شدید، عذاب معمولی هم نه. «بِمَا نَسُوا یَوْمَ الْحِسَابِ.» این نشان میدهد که آدمی که حواسش به قیامت باشد، به یوم الحساب باشد، دنبال هوای نفس نمیرود. میگوید: «چرا اینها از جاده زدند بیرون و دچار عذاب شدید شدند؟» چون یادشان رفت یوم الحساب را.
پس عامل اصلی انحراف از ایمان و خروج از راه خدا، فراموش کردن قیامت و حساب و کتاب خداست. باور ندارد که یک روزی ازش سؤال میکنند. این چیزهایی که بهت داده بودند، سؤال میکنند: «چرا این حرف را زدی؟ چرا این کار را کردی؟ چرا با بدنت این کار را کردی؟ چرا دل آن آدم را شکستی؟ چرا با مال او یتیم این کار را کردی؟» به چه حجتی، با چه بینهای؟ کسی که به این توجه داشته باشد، دائم توجه دارد به دستور خدا. وقتی هم دائم توجه داشت به دستور خدا، دائم دارد در سبیلالله حرکت میکند. این سبیل خدا عاقبتش بهشت است. این راه، راهی است که تهش به بهشت میرسد. آن بهشت میشود خوشبختی. راه رسیدن به خوشبختی، سبیلالله. راه بودن در سبیلالله، اطاعت از دستور خدا. راه اطاعت از دستور خدا فراموش نکردن قیامت است و حساب و کتاب الهی.
علامه میفرمایند این عبارت «أُولَئِکَ عَلَىٰ هُدًى مِّن رَّبِّهِمْ» مؤمنان را توصیف میکند به هدایت. اونی که ایمان دارد، اهل هدایت است. اهل هوا نیست. اهل هدایت است. آیه دیگر این مطلب را اینطور میفرماید در سوره مبارکه انعام آیه ۱۲۵: «فَمَن یُرِدِ اللَّهُ أَن یَهْدِیَهُ یَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلَامِ.» هرکی را خدا بخواهد هدایتش کند، سینهاش را برای پذیرش اسلام باز میکند. پس خود هدایت یک زمینهای میخواهد. پذیرش درونی میخواهد. گشادگی سینه به معنای وسعت سینه است. این سینه هم این سینه نیست. کلاً سینهام گرفته و خلط دارد! این نیست. یعنی سینه من گرفته. سینهای که قرآن میفرماید، آن باطن انسان است، قلب انسان است، ادراکات باطنی انسان است. وسعتی که هر تنگی، تنگنظری و بخل را ازش دور میکند. سینهای که وسیع میشود، باز میشود، دل آدم باز میشود. میگوید: «مثلاً آقا رفتیم کربلا دلمون باز شد. رفتم روضه دلم باز شد. فلان مؤمن را دیدمش، زیارتش کردم دلم باز شد. فلان سخنرانی را گوش دادم دلم باز شد.» این دل، دل معنوی است. گاهی میگوید: «دلم گرفته، قبض دارم. از تو احساس میکنم سینهام تنگ شده.» حالا این تنگ شدنه در برابر پذیرش حق.
یک وقتی سینه باز میشود برای پذیرش حق. حقی که بهش داده میشود، میگیرد، میپذیرد، جا میدهد، راه میدهد حق را به خودش، راه میدهد به درون قلبش. بعضیها بستهاند. فکرش بسته است. متحجر واقعی اینان. هیچ راهی برای نفوذ هیچکسی نگذاشته. بابا خب، شاید طرف استدلال دارد، منطقی میگوید. باز بگذار یک راهی. اگر کسی حرف منطقی زد، با استدلال چیزی گفت، قبول کنید. اگر از خدا بود، حقیقت بود، حق بود، بپذیرید. هرچی خودم اعتقاد دارم، تیمم، حزبم، جناح، همشهریام، مریدان. همین. همین محدوده خودمان. هرچی از اینجا باشد، هرچی بر اساس منافعم باشد و اینها. اینها را قبول دارم. تنگنظر میشود. بخل پیدا میکند. بهش فشار میآید به سینهاش. یک قران خرج میکند، احساس میکند دارد از توپ متلاشی میشود. بعضی سینهشان باز است. سفره پهن میکند. خودش ندارد ها! سفره باکیفیت از اینور تا آنور. همهشان را دعوت کرده. همه آنهایی که هیچ وقت دعوتش نمیکنند، سفرشان هیچ وقت برای این پهن نیست! سفره پهن میکنند. خودشان را دعوت میکنند. این را راه نمیدهند. این سفره پهن میکند، همه را راه میدهد. این سینه باز. راز رسیدن به هدایت الهی، داشتن سینه باز است. شرح صدر. دل باز داشتن. از این زندان خودخواهی در آمدن. از این زندان منفعتپرستی در آمدن. این حصار را میشکند. تا این حصار شکسته نشود، آدم حقپذیر نمیشود. حقپرست نمیشود. منفعت پرست، خودپرست. «با مدعی نگویید اسرار عشق و مستی، تا بیخبر بمیرد در درد خودپرستی.» خودپرستی روبروی عشق و مستی. خودپرستی آدم را از ایمان محروم دایره تنگی که فقط خودش را میبیند. فقط خودش را میخواهد. فقط منافع خودش را میبیند. این سینه بسته، قفل ایمان بهش راه پیدا نمیکند. ایمانم اگر راه پیدا نکرد، خوشبخت نمیشود. این روانشناسی مؤمنان و کافران خیلی روانشناسی عمیق و فوقالعادهای است. آدمهای دست و دل باز، آدمهای سینه بزرگ، آدمهای دل گنده، نام کلمات فارسی. «دلگنده.» اینها عاقبتشان میشود ایمان. آدمهای تنگنظر، متحجر، دوگم، بسته، سرسخت، خودپرست، منفعتپرست. اینها عاقبتشان میشود کفر. حتی اگر چهار روزی هم با مؤمنین همراه بشوند. آنهام حتی اگر یک چهار روزی با کافرین همراه بشوند، آخر ملحق میشود. «یُمَیِّزَ اللَّهُ الْخَبِیثَ مِنَ الطَّیِّبِ.» آخرش خدا خبیث را از طیب جدا میکند. این را از اولش هم جزء مؤمنان بودند، اشتباهی رفتند بین کافران. آن از اولش هم جزء کافرها بودند، اجتماعی رفتند بین مؤمنان. احوالات درونی انسان حکایت از این دارد که موفق بشود به ایمان یا نشود. خیلی زیباست. خیلی زیباست. خیلی دقیق.
در جای دیگری در قرآن میفرماید: «وَمَنْ یُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولَئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ.» مگر نمیگفتیم راه رسیدن به فلاح خوشبختی ایمان است؟ اینجا یک چیز دیگر میگوید. میگوید: «هرکی از تنگنظری درونی نجات پیدا کند، به خوشبختی میرسد.» آقا پس یک چیز دیگر شد. به جای ایمان یک چیز دیگر گفتند. پس لازم نیست آدم مؤمن باشد، همین که تنگنظری نداشته باشد، به خوشبختی میرسد. نه، میخواهد بگوید اونی که تنگنظری دارد، ایمان هم ندارد. اونی که تنگنظری ندارد، مؤمن میشود. این راه رسیدن به ایمان است: «فَمَن یُرِدِ اللَّهُ أَن یَهْدِیَهُ یَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلَامِ.» هرکی را که خدا میخواهد هدایتش کند، سینهاش را باز میکند. این مقدمه هدایت است. مقدم ایمان است. این حرف پیغمبر را میپذیرد. این حرف خدا را میپذیرد. میپذیرد. به درون جانش راه میدهد. باز است. این سینه درش باز است. میپذیرد.
کی در قلبش به روی پیغمبر بسته است؟ در قلبش به روی خدا بسته است؟ آدم خشک، بسته، سفت و سرسخت. بعضی خیلی سرسختند. ما مواجهه داریم. خدا کند ما جزء اینها نباشیم. خاطراتی دارم بخواهم بگویم وقتتان گرفته میشود. حالا تو این جلساتی که ضبط شده، دیگر از خاطره و اینها هم افتادیم. آدم میبیند طرف چقدر پولدوست است. بعد چقدر گرفتاری برایش پیش میآید. زندگی شکایت از دست همسرش را از دست میدهد. بچهاش را از دست میدهد. از همه مهمتر، ایمان را از دست... نمیتواند. نمیتواند بگذرد. خیلی بهش فشار میآید. بعضیها هم اصلاً پاکشان نیست تو این قضایای لبنان سال گذشته. بانک. گرفتاریهای اقتصادی که طلا هر روزش گرانتر میشد. دختر و پسر جوان سرویس طلا را میآوردند، هدیه میکردند به لبنانیها و جبهه مقاومت. آن خانم آمده میگوید: «من یک حلقه برایم مانده. حلقه ازدواجمه. آمدم همین را بدهم.» خوش به حالشان. چه دلهای گندهای دارند بعضی. چه سینه بزرگی دارند. سینه وسیعی دارند. شرح صدری دارند. به تلاطم نمیافتد. دریا را دیدی؟ چون وسیع است. شما هزار تا سنگ هم که توش بیندازی، اضطراب پیدا نمیکند. ولی یک لیوان را یک دانه قند که توش میاندازی، تاپ تاپ تاپ تاپ اینور آنور میکند. سینه کوچک و محدود و تنگ با کمترین ناملایمت که مواجه میشود، با کمترین فشار مادی که مواجه میشود، از تو دارد متلاشی میشود. سینه وسیع گرفتاریهای سنگین، مشکل اقتصادی، تحریم، این را تکانش نمیدهد. این میشود یقین. کسی که به این حال برسد، به یقین میرسد. به آرامش میرسد.
ایمان است. ایمان وسعت میدهد به قلب انسان. چون نور است. میآید باز میکند دل آدم. ولی خود پذیرش ایمان هم یک زمینهای میخواهد. قلب باز، سینه باز، که بیاید تو. وگرنه یک در بسته است. میآید، برمیگردد. میآید، میخورد، برمیگردد. خب این میشود «شح نفس». شح نفس را حالت تنگنظری و خودخواهی. آدمهای خودخواه مؤمن نمیشوند. خیلی نکته است. خیلی خیلی نکته. راز استقامت در ایمان، رهایی از خودخواهی است. روانشناسی وقتی میکند، آدم میبیند که اینهایی که ایمان پیدا کردند، مؤمن شدند، عاقبت به خیر شدند، مسیر آدمهای بستهای نبودند. آدمهای خودخواهی نبودند. آدمهایی بودند که راه نفوذ به درون خودشان گذاشته بودند. همه راهها را نبسته بودند. همه درها را قفل نکرده بودند. بعضی همه درها را قفل کردند. هیچ حرفی، هیچ منطقی، هیچ گفتاری رویش اثر ندارد. از هیچ کسی حرفشنوی ندارد. برای هیچ کسی احترام قائل نیست، ارزش قائل نیست. فقط خودش. فقط خودش را میبیند. نظرات خودش، خواستههای خودش، منفعت خودش. این را به ایمان نمیرسانند. اینها سینهشان بسته است. چون به ایمان نمیرسند، به خوشبختی نمیرسند. نه تو دنیا خوشبختند، نه تو آخرت. روزیهایشان هم اینجا بسته است. اونی که همینجور به قول ما، اورت، خرج میکند، از آنور هم خدا میبارَد برایش. بیحساب خرج میکند. کدام بیحساب بهش میدهد؟ تأمینش میکند. «یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لَا یَحْتَسِبُ.» نمیفهمد چه جور خرج کرده. میفهمد از کجا آمد. نه اینور حساب و کتاب دو تا چهار تا دارد، نه آنور حساب و کتاب دارد. اینجا همینجور میدهد. البته بیضابطه هم نیست، چون در سوره اسراء فرمود بیضابطه خرج نکن. قاعده داشته باش. ولی اینجوری نیستش که هی بنشیند حساب و کتاب کند: «خب هزار تومان به آن دادم، بعدش چی؟» نه، دادیم دیگر. برای خدا دادیم. آنجایی هم که نیاز دارد، از یک جایی میرسد که تو حساب و کتابش نبود.
بنابراین، دو آیه که آیه ۱۲۵ انعام و ۹ حشر بود، نتیجه هدایت، رستگاری، خوشبختی کی حاصل میشود؟ وقتی که انسان به هدایت برسد که مسیر هدایت را هم عرض کردیم. ایمان، با توضیحاتی که عرض شد. که البته در آیه مورد بحث هم خداوند از رستگاری نام میبرد و میفرماید: «أُولَئِکَ عَلَىٰ هُدًى مِّن رَّبِّهِمْ وَأُولَئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ.» اینها بر هدایتی از جانب پروردگارشان هستند و اینها خوشبختند. آیات ابتدایی سوره مبارکه بقره بود. خوب ما در مورد ایمان صحبت کردیم. ایمان به خدا، ایمان به قیامت، ایمان به وحی و به پیغمبر عامل سعادت ایمان بود که خب صحبت کردیم. البته این کتاب گفته بود اولین عامل سعادت ایمان است. ۱۱ تا عامل دیگر هنوز هست که در جلسات بعد انشاءالله آن ۱۱ تای دیگر را در موردش گفتوگو خواهیم کرد.
و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.
نظرات کاربران
هنوز نظری ثبت نشده است.