جلسه پنجاه و ششم
معرفی
عوامل سعادت در ظاهر متعدد، اما در حقیقت به یک ستون اصلی برمیگردد که ایمان است .
بندگی، عمل خیر، عبادت و رفتار درست، اجزای سازندهی ایمانند.
از نگاه قرآن، بندگی فقط یک وظیفه خشک نیست؛ راهی است برای رسیدن به سعادت، رشد و خوشبختی واقعی.
خیرِ واقعی در عمل نهفته است، نه در شعار و ادعا!
نتیجهی بندگی، زنده شدن جامعه و شکوفایی خوشبختی در زندگی همهی انسانهاست.
بهشت، فقط وعدهای برای آینده نیست؛ آغازش از همین دنیاست،
بندگی، عمل خیر، عبادت و رفتار درست، اجزای سازندهی ایمانند.
از نگاه قرآن، بندگی فقط یک وظیفه خشک نیست؛ راهی است برای رسیدن به سعادت، رشد و خوشبختی واقعی.
خیرِ واقعی در عمل نهفته است، نه در شعار و ادعا!
نتیجهی بندگی، زنده شدن جامعه و شکوفایی خوشبختی در زندگی همهی انسانهاست.
بهشت، فقط وعدهای برای آینده نیست؛ آغازش از همین دنیاست،
متن کامل
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسمالله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنتالله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.
ما سه تا از عوامل سعادت را بحث کردیم و به عامل چهارم که در کتاب ذکر شده، میرسیم. البته ما گفتیم اینها عامل جداگانه ندارد؛ یک عامل فقط دارد که ایمان است و همه اینها مقوم ایمان را شکل میدهد. اینها که نباشد، ایمان معنا ندارد. اینها عنصرهایی است که بودنش کنار هم، این پلیمر را شکل میدهد. آن پلیمر میشود ایمان. این عنصرها وقتی کنار هم جمع شوند، یکیاش یاد خدا بود، یکیاش تبعیت از خدا و پیغمبر بود و چیزهای بعدی که بیان میشود.
* * *
**عامل بعدی: عبادت**
علامه در جلد ۱، صفحه ۲۴ فرمود: «عبادت قبلاً بحثش را داشتیم، عبادت نشان دادن مملوکیت خودمان در برابر خداست.» عبادت یعنی چه؟ یعنی اونی که باهاش اظهار میکنه من مملوک توام، من ملک توام، من مال توام، دستوپای من مال توئه، امکانات من مال توئه، پول من مال توئه، انرژی و قوای من مال توئه. این میشود عبادت. قرآن کریم بندگی را سعادتبخش میداند. در آیه ۷۷ سوره حج میفرماید: «یا ایها الذین آمنو ارکعو و اسجدو و اعبدو ربکم»؛ ای مؤمنان، رکوع کنید، سجده کنیم، ربتان را عبادت کنید. «و افعلوا الخیر لعلکم تفلحون»؛ کار خیر انجام بدهید تا به فلاح برسید، شاید به فلاح برسید. رکوع، سجده، عبادت و کار خیر، اینها میشود زمینهساز رسیدن به خوشبختی که همش تو یک کلمه میشود عبادت.
علامه در جلد ۱۴ المیزان، صفحه ۴۱۱ میفرمایند که: «این که خدای متعال امر به رکوع و سجده کرده، در این آیه امر به نماز است. رکوع و سجده جداگانه ما نداریم که خدا دستور داده بشود رکوع برید، یک وقتهایی همین جور لازم باشد ما بریم رکوع، لازم باشد بریم سجده.» آن رکوع و سجده واجب و لازم همین نماز است. نماز که بخوانیم، دستور خدا برای رکوع و سجده را انجام دادیم. خدا بدین جهت رکوع و سجود را در مقابل عبادت قرار میدهد. خوب چرا این را جدا کرد و «اعبدو ربکم» را بعدش آورد؟ مگر خودش عبادت نبود؟ نماز نبود؟ که مراد از جمله «اعبدو ربکم» امر به سایر عبادات غیر از نماز است، مثل روزه و غیر آن. چرا عبادت را جدا کرد؟ خاص بقیه عبارتها را هم بگوید؟
خوب! چون عبادت فقط نماز که نیست؛ حج هم است، روزه هم است، حتی جهاد را هم بعضی جز عبادت حساب میکنند و در کتاب «العبادات» میآورند. در بحثهای فقهی، زکات از بحثهای دیگر هست. اینها همه میشود خمس و اینها همه میشود عبادت. خوب، «و افعلوا الخیر» چیست؟ بقیه احکام و قوانینی که تشریع شده در دین، دیگر عبادت نیست؛ مثلاً حالا آدم معامله ازدواجش، مثلاً ازدواج کنه گناه نکنه، زنا نکنه، ازدواج کنه اینکه عبادت نیست، ولی مصداق «افعلوا الخیر» است. پس رکوع کنید، سجده کنید، عبادت کنید، «افعلوا الخیر»، کار خیر انجام دهید.
پس یک سری چیزها هم هستش که عبادت نیست ولی مصداق فعل خیر است. خودش بهتنهایی عبادتی نیست ولی کار خوب است. نیازهای روزمره که انسان دارد در معاشراتش، در روابطش، در اقتصادش، در سیاستش، در اجتماعش، سعی کند آن کارهایی که درست است، مطابق با شریعت انجام دهد. این میشود «افعلوا الخیر». چون در عمل کردن به اینها خیر نهفته است؛ جامعه زنده میشود، سعادت افراد حاصل میشود، هم دنیات آباد میشود، هم به درد دنیات میخورد. در صورتی که خدا داده، ربا نگیر، قرض بده، زنا نکن، ازدواج کن، اجاره و هبه و صلح و شرکت و مضاربه و مسابقات و احکامی که برای آنها تعیین کرده، همش باعث میشود که آقا شما خیر و منافعت تأمین میشود هم در دنیا هم در آخرت. همه سود میکنند، عدالت رعایت میشود، عدالت حاکم میشود تو زندگی. میشود خیر، خوشبختی از همین دنیا خوشبختی شما و بهشت شما شروع میشود.
خودش هم چی میفرماید در سوره مبارکه انفال، آیه ۲۴ میفرماید که: «استجیبو لله و للرسول اذا دعا لما یحیکم»؛ وقتی خدا و پیغمبر صدایتان میزنند، اجابت کنید چون زندهتان میکنند. وقتی خدا و پیغمبر صدا میزنند، برید زنده میشوید، حیات بهتان میدهد که این حیات البته همان حیات طیبه است که وقتی گوش دهید، روح در شما دمیده میشود، روح ایمان دمیده میشود. چون عمل صالح، ایمان را تقویت میکند. خدا و پیغمبر آدم اگر قبول نداشته باشد، کسی حرفشان را گوش نمیدهد. قبول داری ایمان ضعیف است. حالا که ترتیب اثر میدهد به این قبول داشتن که عمل میشود، میشود اجابت. حرفشان را گوش میدهی، اطاعت میکنی، جواب بهشان میدهی، جواب مثبت میدهی، این آن ایمان را تقویت میکند. عمل صالحی میشود که ایمان را پرورش میدهد. اثرش میشود حیات، میشود روح الایمان، میشود حیات طیبه.
قرآن کریم از نماز و زکات بهعنوان مصادیقی از عبادت یاد میکند که مایه خوشبختی است. نماز و زکات معمولاً قرآن دو تا را با همدیگر میآورد: «اقیموا الصلاه و آتوا الزکاه»، «یقیمون الصلاه و یؤتون الزکاه». آیات فراوانی نماز را میچسباند به زکات. این دو تا، آن دو تا کلید در عبادتند و عبادت خودش کلید است برای پرورش ایمان و ایمان خودش کلید سعادت و خوشبختی است.
«قد افلح المؤمنون الذین هم فی صلاتهم خاشعون». همین سوره مؤمنون که قبلاً خواندیم، اول نماز را میآورد، بعد جلوتر «و الذین هم للزکاه فاعلون» و آیات فراوان دیگر که نماز و زکات با هم است. در سوره مؤمنون این دو تا را «افلح المؤمنون» میآورد. چه کسانی خوشبختند؟ مؤمنان. چه کسانی مؤمنند؟ نمازخوانها و زکاتدهها، آنهایی که زکات میدهند. پس نماز و زکات میشود علامت اینکه مؤمن است و مؤمن هم میشود علامت اینکه خوشبخت است.
* * *
**عامل بعدی: تزکیه نفس و تهذیب روح**
یک عامل بعدی سعادت انسان است. در سوره مبارکه شمس، آیه ۹ و ۱۰ میفرماید: «قد افلح من زکاها و قد خاب من دساها»؛ هر که نفسش را تزکیه کند، خوشبخت شده. هر که هم که نفسش را ول کند، تدسیه کند مثل جایی که همینجور رها شده، خاک مینشیند (که قبلاً نکتهاش را عرض کردم). ولش کند که این رویش خاک بنشیند، این هم بدبخت میشود.
علامه در جلد ۲۰ المیزان، صفحه ۲۹۸ میفرمایند که: «این آیه تزکیه را مایه فلاح میداند.» چه چیزی ما را خوشبخت میکند؟ تزکیه. این درختها را دیدهاید هرس میکنند، شاخوبرگ اضافی دارد. بدی باعث میشود که آقا این آن قدری که باید بار بدهد و بار خوب و درست بدهد، نمیدهد. این شاخوبرگهای اضافی میآید میبرد، انرژی این را تلف میکند، ثمرات این را هدر میدهد. این شاخوبرگهای اضافی را که گرفتند، آن شاخوبرگهای اصلی رشد میکند و خوب محصول میدهد و اصلاً بار این درخت قویتر میشود.
انرژیهای زائد داریم، یک سری قوای زائد داریم. باید اینها را مهار کنیم. افکار و خیالات و توجهات زائد داریم. به یک سری چیزها نباید توجه کنیم. یک سری علاقههای اضافی و الکی داریم. اینها را باید مهار کنی، باید قطع کنیم. فکرمان را مشغول کرده، ذهنمان را مشغول کرده، کارهایمان را بهسمت خودش برده و دارد انرژی ما را، کارهای ما را هدر میدهد. کارهای بیخود داریم میکنیم، انرژی بیخود داریم میگذاریم. این کارها را نباید انجام دهی، این علاقهها را نباید داشته باشیم. این میشود تزکیه نفس؛ اضافیهایمان را میگیرد، بیخودها را میگیرد، الکیها را حذف میکند.
تزکیه به معنای رشد پربرکت و ثمربخش است. وقتی اضافیها میرود، آن اصلیها رشد میکند. قوای اصلی ما، گوهر اصل وجودمان، فطرتمان پرتوهمات! آن پرورش پیدا نمیکند، نفسانیت و عنانیت آن پرورش پیدا نمیکند. فطرتمان پرورش پیدا میکند، آن نور فطرتمان است که هی برافروختهتر و روشنتر میشود.
فلاح چی بود؟ وقتی بود که آدم به مطلوبش میرسد، به هدف میرسد. «قد خاب من دساها»؛ چیزی را پنهان کردن در چیز دیگر است، یک چیز پنهان کردن، یک چیزی را زیر چیزی گذاشتن. آدم یک آشکاری را زیر فرش میزند تو دید نباشد، جلو چشم نباشد، محل توجه نباشد، کسی نبیند این را، یک آلودگی را. این چرک جلو کسی نباشد، ناخنش را مثلاً کنده، این را میکند زیر فرش. خوب ناخن یک چیز مضری است اگر برود تو غذامان، جلو چشم بقیه هم باشد یک چیز زشتی است. این را آن زیر میگذارد که محل توجه نباشد.
«دساها» آن حالتی است که آدم به خودش توجه ندارد. این فطرتش را، این حقیقت وجودش را زیر غبار این نیازهای غریزی و شهوات زندگی دنیا و طبیعت و ماده و اینها، آن زیر مخفی کرده، پنهان کرده. آن زیر پنهان شده و دیده نمیشود. از فطرتش غافل است، صدای فطرتش به گوشش نمیرسد. کسی که اینجور شود، بدبخت است. برای اینکه این وضعیت پیش نیاید، تزکیه باید بکند تا آن نور فطرت بیاید وسط و این اضافیها برود کنار.
منظور از این کلمه، به قرینه اینکه در برابر تزکیه ذکر شده، این است که انسان نفس خودش را به تربیتی که موجب کمال نفس میشود، تربیت کند. یعنی آدم خودش را یک جوری پرورش دهد. تدسیه در برابر تزکیه است. تزکیه آن پرورش واقعی انسان است که انسان را به هدف میرساند. تدسیه آن پرورش الکی آدم است. یک عمر به خوشگلی میرسم، یک عمر به بدنم، به تحصیلاتم، به پولم، به موقعیت اجتماعی، اعتبار، فالوور. هر چی وقت میگذارم برای این است که فالوورهایم بیشتر شود، سرمایهام بیشتر شود، طرفدارانم بیشتر بشوند، پرورش میدهم ولی یک چیزی را، چه واقعی، من نیستم. غیر خودم را دارم پرورش میدهم:
«در زمین دیگری خانه مکن، کار خود کن کار بیگانه مکن
کیست بیگانه تن خاکی تو، کز برای اوست غمناکی تو»
مولوی خیلی قشنگ یک مثالی میزند، میگوید گاهی یک کسی میرود تو زمین یکی دیگر خانه میسازد. داشتیم یک موردی از دوستان آشنایان، با واسطه، که طرف غیرقانونی میخواست زمینش را بسازد بدون مجوز. مصالح میآورند تو تاریکی میریزند و این دیوار را میآورند بالا و اینها که بالاخره یک بخشی از کار طی شده باشد، بعداً بروند مجوزش را بگیرند. ساختمان که تا حد قابل قبولی میآورند بالا، معلوم میشود که زمین همسایه بوده، زمین خودش نبوده. این خیلی خسارت است. اصلاً خسارت همین است که من این همه انرژی گذاشتم خرج کردم، یک چیز دیگر را. حالا اینجا با زمین بدبختی را آباد کرده. بعد از مرگ مشغول غیر خودم بودم. روی ساحل داشتم نقاشی میکشیدم که آب آمد همه را برد. نقاشی روی ساحل دیدید؟ نقاشی خیلی خوشگل کشیده، موج میآید همه را میبرد، هیچی نمیماند.
«اعمالهم کسراب بقیعه»؛ مثل سراب است اعمال کفار. برای اینکه یک چیز دیگر از رشته پرورش است که آن واقعیت نداشته. یک من توهمی، خود توهمیاش، خود توهمیاش را پرورش داده. خودش را پرورش داده که واقعیت ندارد. آن خودی که فالوور دارد و فلان و اینها، رئیس است و اینها، اینکه واقعیت ندارد در عالم معنا. اونی که واقعیت دارد، فطرتش است، وجدان و حقیقت انسانیتش است و این را پرورش نداده. همه انرژی را گذاشته برای پرورش آن من توهمی. این میشود تدسیه. پرورش میدهد یک چیز دیگر را.
بارداری در خارج از رحم مثال خوبی است. طرف خارج از رحم باردار میشود، خیلی خطرناک است. هرچی هم که پرورش پیدا کند بیشتر خطر مرگ مادر را افزایش میدهد. این نطفه بهجای اینکه برود تو رحم که هرچی بزرگتر بشود تو این ظرف رحم بچه دارد بزرگ میشود، این بچه دارد رشد میکند ولی بیرون از رحم، توی لوله مثلاً. لولهای که منتهی به رحم بوده، آنجا نطفه شکل گرفته. هر چقدر که بزرگتر بشود، آسیب دارد و ممکن است منجر به مرگ مادر بشود. بچهای هم از تو این تولد پیدا نمیکند، اصلاً بچه نیست. زود این را باید درش آورد. میشود بارداری بیرون از رحم. آدمی که دارد غیر از فطرتش را پرورش میدهد، انگار بارداری خارج از رحم دارد. یک جایی یک چیزی دارد پرورش پیدا میکند که هرچی آن بزرگتر بشود، خطرناکتر. توهماتش را دارد افزایش میدهد، من دروغین خودش را افزایش میدهد؛ پس میشود تزکیه و تدسیه.
تعبیر «اصلاح نفس» و «افساد نفس» به «تزکیه» و «تدسیه» مبنی بر نکته است. نکتهاش چیست؟ الله میفرماید طبق آیه ۸ سوره شمس: «فالهمها فجورها و تقواها»؛ خدا به نفس الهام کرده هم فجورش را، هم تقواش را. کمال نفس انسانی در این است که طبق فطرت خودش، فجور را از تقوا تشخیص بدهد.
ما کاملون در چه؟ بفهمیم فجورمان چیست؟ تقوامان چیست؟ نفسمان را وادار بهتقوا کنیم و از فجور نگه داریم. این آیه میفهماند که دین یعنی تسلیم شدن در برابر آنچه خدا از ما خواسته. همش یک کلمه است. راز تزکیه نفس چیست؟ راهش چیست؟ همان تزکیه نفس میشود تقوا و تدسیه نفس میشود فجور. اطاعت از خدا میشود تقوا و تزکیه نفس، معصیت خدا میشود فجور و تدسیه نفس.
یک کیف و حالی دارد معصیت. لذت دارد، شراب میخورد خیلی کیف میدهد. دختربازی میکند، زنبازی میکند، دزدی میکند، بدون زحمت پولدار میشود، اختلاس میکند، رانتخواری میکند. اینها خیلی کیف میدهد، دارد پرورش پیدا میکند، دارد رشد میکند ولی آن من توهمیاش. این میشود معصیت و فجور.
اینور سختیهایی دارد ولی دارد واقعاً پرورش پیدا میکند. تقوا تلخیهایی دارد ولی پرورشش واقعی است. دارد تزکیه میشود، واقعاً این درخت وجودش دارد رشد میکند، دارد میوه میدهد. بعد ۱۰ سال، ۲۰ سال، ۳۰ سال که آدم نگاه میکند، طرف را ببینی چقدر این پخته شده، چقدر به کمال رسیده، چقدر دانا شده، چقدر انسان شده، چقدر خوبی درش هست؛ چقدر این درنده شده، چقدر وحشی است، چقدر حیوان است، چقدر نادان است. روزبهروز نفهمتر، روزبهروز گرگتر، روزبهروز بیرحمتر. این را وقتی نگاه میکنیم، روزبهروز مهربانتر، روزبهروز عاقلتر، داناتر، لطیفتر، پاکتر، راستگوتر، صادقتر، شجاعتر. اینها تفاوتها است. تفاوت کسی است که تزکیه میکند و کسی که تدسیه میکند. کسی که تو مسیر تقوا میرود و کسی که تو مسیر فجور میرود.
پس راهش تسلیم شدن در برابر دستور خداست. آراستن نفس به تقوا میشود تزکیه نفس و تربیت نفس به تربیتی صالح که مایه زیادتر شدن آن و بقای آن است. این را شکوفا میکند. هی این شاخههای وجودش از این درخت، این درخت رشد میکند و هی دارد شاخوبرگ میدهد. این میشود تزکیه. هی از توش کمالات درمیآید. از این ایمانش هرچی جلوتر میرود، هی دارد محصولات قشنگ خارج میشود: از ایمان شجاعت درمیآید، حسن خلق درمیآید، محبتش به انسانها، محبتش به حیوانها، دلسوزی، رحم، انصاف و مروت رویش میوههای تزکیه درخت وجودش رشد کرد.
علامه در جلد ۲۰، صفحه ۲۶۹ میفرمایند که آیه دیگر در سوره مبارکه اعلی، آیات ۱۴ تا ۱۶: «قد افلح من تزکی و ذکر اسم ربه فصلی.» آیه دیگری است که این هم اشاره میکند به تزکیه که راز رسیدن به خوشبختی از آن است. کسی که تزکیه کند و اسم ربش را یاد کند، «فصلی»؛ با نماز همراه باشد. یاد خدا با نماز همراه بشود. تزکیه و نماز، اینها باعث خوشبختی میشود.
علامه میفرماید: «معنای پاک شدن است. اضافیها و چرکها و کثیفیها گرفته بشود، شستوشو بشود، پاکیزه بشود.» در اینجا منظور از پاک شدن، پاک شدن از تعلقات مادی و دنیایی است که آدم را از آخرت غافل میکند. آدم غرق این شهوات و این لذتهای دنیا بشود، تزکیه آدم را مهار میکند. همین روزه ماه رمضان اینجوری است دیگر. آدم ۱۱ ماه هر وقت خواسته خورده، هر چقدر خواسته خورده، هرچی خواسته خورده. یک ماه مراعات میکند. بعد میبیند آقا چقدر سبک شد، چقدر حالش خوب دارد میشود، چقدر حیوانیت در من دارد کم میشود. الت آدم را غافل میکرد. بعد که یکم خودش را جمعوجور میکند، این زمینهساز توجه یاد قبر میافتد، یاد قیامت میافافتد. از قرآن لذت میبرد، وقت میگذارد برای ارتباط با قرآن. مسجد میرود، نماز میخواند. اصلاً خود نماز، مسجد، اینها یک طعم دیگر میدهد. شبهای قدر، قرآن به سر، این میشود تزکیه. از غفلتها و تعلقات خارج شده، پاکیزه شده، آن آلودگیها ازش گرفته شد.
خوب، چون در ادامه این آیات میفرماید: «بل تؤثرون الحیاه الدنیا.» شما چرا دنبال تزکیه نمیروید؟ چون دنیا را دوست دارید، همین زندگی مادی حیوانی. به این علاقه دارید، به این زندگی ظاهری، به زندگی محدود چهار روزه اینجا. کسی که به این علاقه داشت، دنبال تزکیه نمیرود، خودش را پاک نمیکند، تمیز نمیکند، نمیفهمد اینها چقدر چرک و آلودگی است. نمیفهمد آلودگی این زندگی را، آلودگیهای این زندگی را نمیفهمد، متوجه نمیشود که این پرخوریها چقدر روح آدم را کثیف میکند. این پرگوییها، آدم هرچی را خواست بگوید، در مورد هر کسی هر حرفی خواست بزند، هر قضاوتی خواست بکند، چقدر روح آدم را کثیف میکند. ولی آدمی که تزکیه میکند خودش را پاک میکند، زبانش را کنترل میکند، چشمش را کنترل میکند، هرچی را که بخواهد نگاه نمیکند، هرچی را که بخواهد را گوش نمیدهد. این پاک میشود. اونی که آدم را نگه میدارد از اینکه تزکیه کند و خودش را پاک کند، دلبستگی به دنیاست، حیوانصفتی، حیوانگونه زیستن، مثل حیوانات زندگی کردن است.
خوب، بعد علامه میفرمایند که: «پاک شدن دل انسان از تعلقات مادی به دو چیز است: توبه و انفاق در راه خدا.» در مورد اینها بیشتر انشاءالله صحبت خواهیم کرد. اول باید تصمیم بگیرد. توبه یعنی تصمیم بگیرد که دیگر سمت گناه نرود. انفاق در راه خدا هم باید این وظایفی که نسبت به مالش دارد انجام دهد. این دو تا آدم را پاک میکند، از گناهان دور میشود و از تعلق مادی که خصوصاً در اوج تعلقات مادی تعلق به پول. چون قوام زندگی ما به پول است. آدم بهحسب ظاهر که نگاه میکند همه کارهای زندگیش را پول است که راه میاندازد. برای همین دلبستگی ما به پول خیلی شدید است. تو غرایز، غریزه جنسی که یکهو میجوشد و دست ما نیست جوشیدنش، میآید، برای همه. تو تعلقات، تعلق به پول است که خیلی انسان را زمین گیر میکند. چون آدم دار و ندارش دارایی است دیگر، بهش میگوید دارایی. میخواهد داراییاش را بدهد. خوب، من از وجودم باید بکنم، بدهم به یکی دیگر. ولی همین آدم را پاک میکند. این همان بخشهای اضافی، انرژیهای اضافی وجود آدم است که تزکیه میشود، گرفته میشود؛ همان چرکها و آلودگیهاست که پاک میشود. در نتیجه، طبق این آیات، رستگاری و سعادت انسان در پاکی و دوری از تعلقات دنیوی است که علامه در جلد ۲۰ المیزان میفرماید: «راه رسیدن به خوشبختی و فلاح، دور شدن از تعلقات دنیایی است.»
خوب، دوباره برمیگردیم به همان بحث ایمان. آن چیزی که ایمان ما را ضعیف میکند، دلبستگی به دنیاست، دلبستگی به این ظواهر زندگی و این غرایز و شهوات و تعلقاتی است که مهار و کنترل و تربیت نشده. این آدم را از مسیر ایمان خارج میکند. ما دو تا مسیر بیشتر نداریم: مسیر ایمانی، مسیر حیوانی. هرچی به سمت مسیر حیوانی کشیده شود، از مسیر ایمانی دور میشود. مسیر ایمانی که نتیجهاش به خوشبختی است. خوب، مسیر ایمانی اگر میخواهد برود، یاد خدا باید باشد، تبعیت از پیغمبر باید باشد، عبادت باید باشد و دوری از مسیر حیوانی باید باشد. مسیر حیوانی اگر میخواهد برود، تعلقات مادی، غفلت، غفلت از خدا، غفلت از قبر، قیامت، مرگ، دلبستن به پول، به این ظواهر زندگی، فخرفروشی، تفاخر «الهاکم التکاثر حتی زرتم المقابر.» تکاثر و تفاخر، اینها میشود گرفتاریهای انسان و محرومیت از خوشبختی.
* * *
**عامل بعدی: تقوا**
تقوا هم از چیزهایی است که برای انسان سعادت میآورد که خوب تو همین بحث آیات تزکیه داشتیم تقوا را. «فالهمها فجورها و تقواها.» تقوا یعنی خودش را از گناهان نگه دارد و از غضب خدا نجات دهد. کاری نکند که مستحق خشم خدا شود. وارد حریم ناموسی خدا نشود، غروبگاه خدا نیاید، پایش را نگذارد تو منطقه ممنوعه، پایش را نگذارد تو حریمی که خدای متعال ممنوع کرده ورود به اینجا. آنجا که پا بگذارد، هرچی دید از چشم خودش دید، تقصیر خودش است. خدا تعارف با کسی ندارد، خدا شوخی ندارد.
تقوا یعنی من مراقبت کنم که سمت این محدوده نروم، پایم را از این حریم بیرون نگذارم، پایم را تو محدوده ممنوعه خدا نگذارم. نمیشود تقوا یک حال معنوی مربوط به دل انسان است، یک جور درک قلبی که از روح الایمان نشئت میگیرد. آدمی که ایمان نداشته باشد، همچین درکی هم ندارد.
تقوا مربوط به اعمال ظاهری انسان نیست، چون حالات و رفتارهای انسان در اطاعت و نافرمانی مشترکاند. آدم توی حالتهاشان، تو رفتارهاشان اطاعت و نافرمانیشان مشترک است. علامه میفرماید مثلاً آدمی که نماز میخواند که به خدا نزدیک بشود، با آدمی که نماز بخواند که ریا بکند. جفتشان کارشان یکی است، از نظر شکل ظاهری یکی است ولی به سبب حالت معنوی و تقوای قلبی، نماز خالصانه پذیرفته میشود، نماز ریاکارانه باطل میشود و پذیرفته نمیشود. اونی که این عبادت را عبادت میکند، آن انگیزه باطنیاش است، آن تقوای قلبیاش است، آن چیزی که تو دلش است، تو دلش دنبالش است، تو دلش برایش ارزش پیدا کرده. اگر کسی تو دلش برای دستور خدا ارزش قائل است، این میشود تقوای قلبی. یک وقتی هم کارهای خوبی دارد انجام میدهد ولی تو دلش دنبال چیزهای دیگری است، این تقوا نیست.
قرآن کریم در آیاتی تقوا را جزو عوامل سعادتآفرین میداند، مثل سوره مبارکه مائده آیه ۱۰۰: «قُل لَّا یَستَوِی الخَبِیثُ وَ الطَّیِّبُ وَ لَو أَعْجَبَکَ کَثْرَهُ الخَبِیثِ فَاتَّقُوا اللَّهَ یا أُولِی الالبابِ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ.»
علامه در جلد ۶ المیزان، صفحه ۱۴۹ میفرمایند: «خدا در این آیه، خدای سبحان ضمن اشاره به اینکه تقوا مایه سعادت است، بیان میفرماید که ملاک برتری در دین، طیب بودن است.» یک خبیث داریم، یک طیب داریم. مؤمن میشود طیب، کافر میشود خبیث. باتقوا میشود طیب، فاسق و فاجر میشود خبیث. چه کسی برتر است؟ مساوی نیستند. خوب، مساوی نیستند یعنی یکی بالاتر یکی پایینتر است. چه کسی بالاتر است؟ طیب. چه کسی پایینتر است؟ خبیث. چه کسی خوب است؟ طیب. چه کسی بد است؟ خبیث.
«و لو اعجبک کثره الخبیث.» ممکن است آن خبیثه خیلی از جهت ظاهری و مادی زیاد داشته باشد، دستش پر باشد، خیلی طرفدار داشته باشد، خیلی فالوور داشته باشد و آن طیب اصلاً پیج ندارد، اصلاً کسی این را نمیشناسد. اسمش را تو گوگل سرچ بکنی، یک دانه از یک دانه سایت هم محتوا نمیآید. حتی از دنیا هم برود، از قبرستان هم نمیشود پیدایش کرد یعنی اسمش تو لیست قبرستانها هم نیست. آن یکی خبیث تو اینترنت که میزنی ۵۰۰۰ تا صفحه وا میشود، همهجا اسمش هست، همه میشناسندش. این میشود «کثره الخبیث.» اینها گولت نزند. خدا به این چیزها نگاه نمیکند که بخواهد بگوید چون همه این را میشناسند، چون اسمش همهجا هست، پس این خیلی رفت بالا. نه، خدا به خبیث و طیب کار دارد. خبیث و طیب هم به ایمان و کفر است، به تقوا، به بندگی. همه دنیا بشناسندش، همه دنیا اسم این باشد، عکسش همه جای دنیا باشد، حرفش همه جای دنیا باشد. ترامپ همه دنیا در موردش صحبت میکند، اخبارش همه دنیا منتشر میشود. خوب، «کثره الخبیث.» کلی هم رأی آورده، هفتاد هشتاد میلیون رأی آورده از آمریکا. هفتاد هشتاد میلیون، یک ایران میشود. یک ایران بهش رأی دادند. «کثره الخبیث.» خیلی هم پول دارد، خیلی هم نفوذ دارد. این با این صحبت میکند، با آن صحبت میکند. این دو تا را آشتی میدهد. آن را میترساند، آن را وادار به عقبنشینی میکند. آن را وادار به حمله میکند. «کثره الخبیث.»
نه، اینها گولت نزند. «فاتقوا الله یا اولی الالباب لعلکم تفلحون.» میخواهید خوشبخت بشوید، تقوا داشته باشید. ای آدمهای عاقل! آیا اولوالالباب اگر عقل داشته باشید، میفهمید دنیا بر باطن عالم اداره میشود، نه ظاهر عالم و در باطن عالم اونی که حکم فرماست، خدا متعال است. آن چیزی که لازمه، ارتباط خوب با این خداست، بندگی این خداست که نهفته است در یک کلمه که آن تقوا بشود. آنهایی تو این عالم برد کردند که باتقوا هستند. آنها خدا را دارند. آنها روح بر این عالم باهاشون همراه است. آنها از آن نقطه دارند بر این عالم مدیریت میکنند. اینها خوشبختند. به این «کثره الخبیث» توجه نکن.
طیب. علامه میفرمایند که پس ملاک در طیب بودن، نه بسیار بودن اعمال است. حالا این «کثره الخبیث» در اعمال زیاد است. حالا طرف خبیث هست، صد بار هم حج رفت، ولایت امیرالمؤمنین علیه السلام را ندارد. روزی هزار رکعت هم نماز بخواند، به درد نمیخورد. این ذات خبیث است، ولو اعمالش هم زیاد باشد. اصلاً خود شیطان یک وقتهایی میآید مشغولش میکند، برای اینکه یک لحظه به خودش شک نکند، به مسیری که دارد میرود شک نکند. شیطان دیگر به آن نمیگوید نماز نخوان، هی بهش میگوید پاشو یک دو رکعتی، یک چهار رکعت دیگر، یک صد رکعت دیگر. شیطان به بعضیها میگوید نماز بخوان برای اینکه یک ذره شک نکند تو مسیری که دارد میرود. این میشود کثرت الخبیث.
متعلق تقوا احکام شرعی است. تقوا نسبت به چیست؟ نسبت به احکام خداست. حواست به احکام، حواست به حلال و حرام خدا باشد که مبتنی بر پاکیها و ناپاکیهای تکوینی خداست که چیزی را واجب کرده، دستور داده چون در عالم تکویناً موجب پاکی است. از چیزی نهی کرده چون در عالم تکویناً موجب ناپاکی است. میخواهی پاک بشوی، دستورات خدا را گوش بده، تکویناً پاک میشود. نهی خدا را گوش بده و ترک کن، تکویناً پاک میشود و این میشود عامل خوشبختی.
سعادت و شقاوت برای همین است. شخص عاقلی که پاکی را از ناپاکی و پلیدی تشخیص میدهد، عقل دیگر کارش تشخیص است. آدم عاقلی که پاکی و ناپاکی را تشخیص میدهد، پاکیها را انتخاب میکند. این در مقابل اکثریت منحرف هم میایستد. آدم عاقل دیگر به اکثریت کار ندارد. اکثریت بگویند دو دوتا هفت تا. خوب، آدم عاقل چه کار میکند؟ میخندد بهشان. آقا خیلیها، ۱۰۰ میلیون نفر دارند میگویند دو دوتا هفت تا. ده هزار میلیارد هم که بشوند، دو دوتا چهار تاست. آخه تو فقط یک نفر داری میگویی. خوب، نمیفهمند. چه کار کنیم؟ اکثریت غالباً مسیرشان مسیر غلط است.
یک آدمی که شروع میکند مراعات غذای سالم کردن، خوراکش را مدیریت میکند، چربی، قند خون، ورزش میکند. هر غذایی نمیخورد، رژیم مراعات میکند. اینها اقلیتاند. چند درصد از مردم این چیزها را مراعات میکنند؟ چون اکثریت مراعات نمیکنند. هرچی دلشان میخواهد میخورند، غذای ناسالم میخورند، سبک زندگیشان ناسالم است، پرهیز غذایی ندارند. اکثریت اینطورند. خوب، درست شد؟ تو کل این خانواده، همین یک دانه مراعات میکند خوراکش را، وزنش را. خوب، چون یک نفر است، میشود ناحق؟ نه آقا، یک عاقل است، بقیه بیعقلند. بقیه نمیخواهند عاقلانه زندگی کنند. من چه کار کنم؟ حالا همه عالم جمع بشوند، میخواهند غیرعاقلانه زندگی کنند. کثرت آدم را فریب نمیدهد. پاکی را آدم انتخاب میکند، ولو اکثر ناپاکی را انتخاب کنند. ولو پاکی کمتر باشد. تو یک مدرسه همه ایران مثلاً دوستدختر دارند، دوستپسر دارند (البته منظور مثال است.) یک نفری که دوستدختر ندارد، حالا مسخره. من پاکی را انتخاب کردم. معمولاً همین شکلی است که مسیر عاقلانه مسیری است که کمتر کسی بهش تن میدهد و دنبالش راه میافتد. اینطور که حرکت کرد، عاقلانه حرکت کرد، به خوشبختی میرسد.
یک آیه دیگر هم هست که این هم خوانده شود و بحث جلسه را تمام کنیم. در سوره مبارکه حجرات، آیه ۱۳. اینجا تقوا را خدای متعال ملاک خوشبختی میداند. «یا ایها الناس انا خلقناکم من ذکر و انثی.» مردم ما شما را از نر و ماده، مرد و زن خلق کردیم. «و جعلناکم شعوباً و قبائل لتعارفوا.» شماها را شعبه شعبه کردیم و قبیلههایی قرار دادیم تا همدیگر را پیدا کنید. یعنی بفهمید امتیازهای همدیگر را بفهمید و به هم مراجعه کنید. بفهمید آنها چوب دارند، ما آب داریم. مثلاً خاک داریم، سرزمین جنگلی (که ما کویریم، تو کویر چیزهایی هست که تو جنگل نیست. تو جنگل چیزهایی است که تو کویر نیست.) شعبه شعبه میشوید، مختلف میشوید، امکاناتتان مختلف میشود. همدیگر را پیدا میکنید. شما میفهمید که چوب ندارید، برای چوب به آنجا مراجعه میکنیم. آنها مثلاً خاک و مثلاً گل بیشتر لازم دارند که کمتر مثلاً پیدا میشود در مناطق جنگلی، خاک کویری. میآیند به شما مراجعه میکنند. خلاصه میشود تعارف، یعنی همدیگر را پیدا کردن و شناختن. خوب، حالا این تفاوتها. یکی یک چیزی دارد، آن یکی ندارد. آن یک چیزهایی دارد، این یکی ندارد. این تفاوتهای شماست.
چه بودنش آدم را فضیلت میدهد؟ تفاوت واقعی که آدم خوب و بد با این تفاوت از هم ممتاز میشوند. آدم کامل و ناقص با این تفاوت از هم ممتاز میشوند. آن تفاوت واقعی چیست؟ این تفاوت که خدا قرار داده بود. هر کار بکنیم بالاخره ما اجازه داریم، یک چیزهایی نداریم. این مرد است، آن زن است. این مرد بودنش چیزهایی که خانمها دارند را ندارد. آن زن بودنش چیزهایی که آقایون دارند را (این عرب است، آن فارس است) ندارد. این پیر است، آن جوان است. این کودک است، آن نوجوان است. این پولدار است، آن فقیر است. این قوی است، آن ضعیف است.
کدام تفاوت که اگر بهش رسیدیم، بگوییم با این تفاوت میشود گفت این خوب است، آن بد است؟ این خوشبخت است، آن بدبخت است؟ آن تفاوت تقواست که همه میتوانند تو این تفاوت، تو نقطهای قرار بگیرند که دارا باشند. آن یکیها نه. همه نمیتوانند تو نقطهای قرار بگیرند که جوان باشند، خوشگل باشند، پولدار باشند. ولی این تفاوت را همه میتوانند تو این نقطه قرار بگیرند که تقوا داشته باشند. فقیر باتقوا، پولدار باتقوا، خوشگل باتقوا، زشت باتقوا، پیر باتقوا، جوان باتقوا، عرب باتقوا، فارس باتقوا، زن باتقوا، مرد باتقوا.
و کرامت شما و فضیلت شما به همین است: «ان اکرمکم عند الله اتقاکم.» هرچی این تقوای بیشتر، کرامت شما پیش خدا بالاتر و بهتر. «ان الله علیمٌ خبیر.» خدا هم خبر دارد، هم میداند، هم حواسش به جزئیات و ریزهکاریها هست.
علامه در جلد ۱۸، صفحه ۳۲۷ میفرمایند که: «تو این آیه که مطرح شد، علت اینکه ملاک گرامی بودن تقواست این است که تقوا برتری مطلق بر همه صفات و ویژگیهای اخلاقی انسان بالاترین صفت و اخلاقی که در انسان هست." این است دیگر، یک جورم نیست که طبیعی و ژنتیک و مادرزاد و اینها باشد. یک کسی حالا مثلاً صبورتر است، یکی صبر و تحملش کمتر است. یکی باهوشتر است، یکی هوشش کمتر است. بههرحال هوش فضیلت است، صبر فضیلت است ولی خیلی از اینها را آدم ژنتیکی میآورد. ولی تقوا را از جایی نمیآید که بگوییم مثلاً این مادرزاد باتقواست، آن مادرزاد بیتقواست. و این قله کمالات و اصل فضیلتها این است. یک اصل فضیلتهاست. این معنا میدهد به همه فضایل، آن چیزی که همه میتوانند بهش برسند طراحی کرده. تقوا برای همه قابل دسترسی است. «و تزودوا فان خیر الزاد التقوا.» بهترین توشهای که آدم با خودش میبرد برای عالم ابدیت، تقواست. مراعات دستور خدا به حواسجمعی، به اینکه در برابر خدا تخطی نکند، دستش را دراز نکند، پایش را از ایرانیها میگویند پایش را از گلیم خودش درازتر نکند. از محدوده خودش پایش را بیرون نگذارد. حواسش جمع باشد به اینکه بنده است و مراعات بکند حدود بندگی خودش را، جایگاه خودش را بشناسد، بفهمد کیست و چیست. حواسش باشد و آنجور رفتار شود، تقوا. وقتی تنها مزیت تقوا باشد، پس گرامیترین مردم نزد خدا میشوند باتقواترین آنها.
خوب، این هم از این بحث. شش عامل سعادت را خواندیم. عوامل بعدی را در جلسات بعدی انشاءالله خواهیم خواند.
و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهر.
بسمالله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنتالله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.
ما سه تا از عوامل سعادت را بحث کردیم و به عامل چهارم که در کتاب ذکر شده، میرسیم. البته ما گفتیم اینها عامل جداگانه ندارد؛ یک عامل فقط دارد که ایمان است و همه اینها مقوم ایمان را شکل میدهد. اینها که نباشد، ایمان معنا ندارد. اینها عنصرهایی است که بودنش کنار هم، این پلیمر را شکل میدهد. آن پلیمر میشود ایمان. این عنصرها وقتی کنار هم جمع شوند، یکیاش یاد خدا بود، یکیاش تبعیت از خدا و پیغمبر بود و چیزهای بعدی که بیان میشود.
* * *
**عامل بعدی: عبادت**
علامه در جلد ۱، صفحه ۲۴ فرمود: «عبادت قبلاً بحثش را داشتیم، عبادت نشان دادن مملوکیت خودمان در برابر خداست.» عبادت یعنی چه؟ یعنی اونی که باهاش اظهار میکنه من مملوک توام، من ملک توام، من مال توام، دستوپای من مال توئه، امکانات من مال توئه، پول من مال توئه، انرژی و قوای من مال توئه. این میشود عبادت. قرآن کریم بندگی را سعادتبخش میداند. در آیه ۷۷ سوره حج میفرماید: «یا ایها الذین آمنو ارکعو و اسجدو و اعبدو ربکم»؛ ای مؤمنان، رکوع کنید، سجده کنیم، ربتان را عبادت کنید. «و افعلوا الخیر لعلکم تفلحون»؛ کار خیر انجام بدهید تا به فلاح برسید، شاید به فلاح برسید. رکوع، سجده، عبادت و کار خیر، اینها میشود زمینهساز رسیدن به خوشبختی که همش تو یک کلمه میشود عبادت.
علامه در جلد ۱۴ المیزان، صفحه ۴۱۱ میفرمایند که: «این که خدای متعال امر به رکوع و سجده کرده، در این آیه امر به نماز است. رکوع و سجده جداگانه ما نداریم که خدا دستور داده بشود رکوع برید، یک وقتهایی همین جور لازم باشد ما بریم رکوع، لازم باشد بریم سجده.» آن رکوع و سجده واجب و لازم همین نماز است. نماز که بخوانیم، دستور خدا برای رکوع و سجده را انجام دادیم. خدا بدین جهت رکوع و سجود را در مقابل عبادت قرار میدهد. خوب چرا این را جدا کرد و «اعبدو ربکم» را بعدش آورد؟ مگر خودش عبادت نبود؟ نماز نبود؟ که مراد از جمله «اعبدو ربکم» امر به سایر عبادات غیر از نماز است، مثل روزه و غیر آن. چرا عبادت را جدا کرد؟ خاص بقیه عبارتها را هم بگوید؟
خوب! چون عبادت فقط نماز که نیست؛ حج هم است، روزه هم است، حتی جهاد را هم بعضی جز عبادت حساب میکنند و در کتاب «العبادات» میآورند. در بحثهای فقهی، زکات از بحثهای دیگر هست. اینها همه میشود خمس و اینها همه میشود عبادت. خوب، «و افعلوا الخیر» چیست؟ بقیه احکام و قوانینی که تشریع شده در دین، دیگر عبادت نیست؛ مثلاً حالا آدم معامله ازدواجش، مثلاً ازدواج کنه گناه نکنه، زنا نکنه، ازدواج کنه اینکه عبادت نیست، ولی مصداق «افعلوا الخیر» است. پس رکوع کنید، سجده کنید، عبادت کنید، «افعلوا الخیر»، کار خیر انجام دهید.
پس یک سری چیزها هم هستش که عبادت نیست ولی مصداق فعل خیر است. خودش بهتنهایی عبادتی نیست ولی کار خوب است. نیازهای روزمره که انسان دارد در معاشراتش، در روابطش، در اقتصادش، در سیاستش، در اجتماعش، سعی کند آن کارهایی که درست است، مطابق با شریعت انجام دهد. این میشود «افعلوا الخیر». چون در عمل کردن به اینها خیر نهفته است؛ جامعه زنده میشود، سعادت افراد حاصل میشود، هم دنیات آباد میشود، هم به درد دنیات میخورد. در صورتی که خدا داده، ربا نگیر، قرض بده، زنا نکن، ازدواج کن، اجاره و هبه و صلح و شرکت و مضاربه و مسابقات و احکامی که برای آنها تعیین کرده، همش باعث میشود که آقا شما خیر و منافعت تأمین میشود هم در دنیا هم در آخرت. همه سود میکنند، عدالت رعایت میشود، عدالت حاکم میشود تو زندگی. میشود خیر، خوشبختی از همین دنیا خوشبختی شما و بهشت شما شروع میشود.
خودش هم چی میفرماید در سوره مبارکه انفال، آیه ۲۴ میفرماید که: «استجیبو لله و للرسول اذا دعا لما یحیکم»؛ وقتی خدا و پیغمبر صدایتان میزنند، اجابت کنید چون زندهتان میکنند. وقتی خدا و پیغمبر صدا میزنند، برید زنده میشوید، حیات بهتان میدهد که این حیات البته همان حیات طیبه است که وقتی گوش دهید، روح در شما دمیده میشود، روح ایمان دمیده میشود. چون عمل صالح، ایمان را تقویت میکند. خدا و پیغمبر آدم اگر قبول نداشته باشد، کسی حرفشان را گوش نمیدهد. قبول داری ایمان ضعیف است. حالا که ترتیب اثر میدهد به این قبول داشتن که عمل میشود، میشود اجابت. حرفشان را گوش میدهی، اطاعت میکنی، جواب بهشان میدهی، جواب مثبت میدهی، این آن ایمان را تقویت میکند. عمل صالحی میشود که ایمان را پرورش میدهد. اثرش میشود حیات، میشود روح الایمان، میشود حیات طیبه.
قرآن کریم از نماز و زکات بهعنوان مصادیقی از عبادت یاد میکند که مایه خوشبختی است. نماز و زکات معمولاً قرآن دو تا را با همدیگر میآورد: «اقیموا الصلاه و آتوا الزکاه»، «یقیمون الصلاه و یؤتون الزکاه». آیات فراوانی نماز را میچسباند به زکات. این دو تا، آن دو تا کلید در عبادتند و عبادت خودش کلید است برای پرورش ایمان و ایمان خودش کلید سعادت و خوشبختی است.
«قد افلح المؤمنون الذین هم فی صلاتهم خاشعون». همین سوره مؤمنون که قبلاً خواندیم، اول نماز را میآورد، بعد جلوتر «و الذین هم للزکاه فاعلون» و آیات فراوان دیگر که نماز و زکات با هم است. در سوره مؤمنون این دو تا را «افلح المؤمنون» میآورد. چه کسانی خوشبختند؟ مؤمنان. چه کسانی مؤمنند؟ نمازخوانها و زکاتدهها، آنهایی که زکات میدهند. پس نماز و زکات میشود علامت اینکه مؤمن است و مؤمن هم میشود علامت اینکه خوشبخت است.
* * *
**عامل بعدی: تزکیه نفس و تهذیب روح**
یک عامل بعدی سعادت انسان است. در سوره مبارکه شمس، آیه ۹ و ۱۰ میفرماید: «قد افلح من زکاها و قد خاب من دساها»؛ هر که نفسش را تزکیه کند، خوشبخت شده. هر که هم که نفسش را ول کند، تدسیه کند مثل جایی که همینجور رها شده، خاک مینشیند (که قبلاً نکتهاش را عرض کردم). ولش کند که این رویش خاک بنشیند، این هم بدبخت میشود.
علامه در جلد ۲۰ المیزان، صفحه ۲۹۸ میفرمایند که: «این آیه تزکیه را مایه فلاح میداند.» چه چیزی ما را خوشبخت میکند؟ تزکیه. این درختها را دیدهاید هرس میکنند، شاخوبرگ اضافی دارد. بدی باعث میشود که آقا این آن قدری که باید بار بدهد و بار خوب و درست بدهد، نمیدهد. این شاخوبرگهای اضافی میآید میبرد، انرژی این را تلف میکند، ثمرات این را هدر میدهد. این شاخوبرگهای اضافی را که گرفتند، آن شاخوبرگهای اصلی رشد میکند و خوب محصول میدهد و اصلاً بار این درخت قویتر میشود.
انرژیهای زائد داریم، یک سری قوای زائد داریم. باید اینها را مهار کنیم. افکار و خیالات و توجهات زائد داریم. به یک سری چیزها نباید توجه کنیم. یک سری علاقههای اضافی و الکی داریم. اینها را باید مهار کنی، باید قطع کنیم. فکرمان را مشغول کرده، ذهنمان را مشغول کرده، کارهایمان را بهسمت خودش برده و دارد انرژی ما را، کارهای ما را هدر میدهد. کارهای بیخود داریم میکنیم، انرژی بیخود داریم میگذاریم. این کارها را نباید انجام دهی، این علاقهها را نباید داشته باشیم. این میشود تزکیه نفس؛ اضافیهایمان را میگیرد، بیخودها را میگیرد، الکیها را حذف میکند.
تزکیه به معنای رشد پربرکت و ثمربخش است. وقتی اضافیها میرود، آن اصلیها رشد میکند. قوای اصلی ما، گوهر اصل وجودمان، فطرتمان پرتوهمات! آن پرورش پیدا نمیکند، نفسانیت و عنانیت آن پرورش پیدا نمیکند. فطرتمان پرورش پیدا میکند، آن نور فطرتمان است که هی برافروختهتر و روشنتر میشود.
فلاح چی بود؟ وقتی بود که آدم به مطلوبش میرسد، به هدف میرسد. «قد خاب من دساها»؛ چیزی را پنهان کردن در چیز دیگر است، یک چیز پنهان کردن، یک چیزی را زیر چیزی گذاشتن. آدم یک آشکاری را زیر فرش میزند تو دید نباشد، جلو چشم نباشد، محل توجه نباشد، کسی نبیند این را، یک آلودگی را. این چرک جلو کسی نباشد، ناخنش را مثلاً کنده، این را میکند زیر فرش. خوب ناخن یک چیز مضری است اگر برود تو غذامان، جلو چشم بقیه هم باشد یک چیز زشتی است. این را آن زیر میگذارد که محل توجه نباشد.
«دساها» آن حالتی است که آدم به خودش توجه ندارد. این فطرتش را، این حقیقت وجودش را زیر غبار این نیازهای غریزی و شهوات زندگی دنیا و طبیعت و ماده و اینها، آن زیر مخفی کرده، پنهان کرده. آن زیر پنهان شده و دیده نمیشود. از فطرتش غافل است، صدای فطرتش به گوشش نمیرسد. کسی که اینجور شود، بدبخت است. برای اینکه این وضعیت پیش نیاید، تزکیه باید بکند تا آن نور فطرت بیاید وسط و این اضافیها برود کنار.
منظور از این کلمه، به قرینه اینکه در برابر تزکیه ذکر شده، این است که انسان نفس خودش را به تربیتی که موجب کمال نفس میشود، تربیت کند. یعنی آدم خودش را یک جوری پرورش دهد. تدسیه در برابر تزکیه است. تزکیه آن پرورش واقعی انسان است که انسان را به هدف میرساند. تدسیه آن پرورش الکی آدم است. یک عمر به خوشگلی میرسم، یک عمر به بدنم، به تحصیلاتم، به پولم، به موقعیت اجتماعی، اعتبار، فالوور. هر چی وقت میگذارم برای این است که فالوورهایم بیشتر شود، سرمایهام بیشتر شود، طرفدارانم بیشتر بشوند، پرورش میدهم ولی یک چیزی را، چه واقعی، من نیستم. غیر خودم را دارم پرورش میدهم:
«در زمین دیگری خانه مکن، کار خود کن کار بیگانه مکن
کیست بیگانه تن خاکی تو، کز برای اوست غمناکی تو»
مولوی خیلی قشنگ یک مثالی میزند، میگوید گاهی یک کسی میرود تو زمین یکی دیگر خانه میسازد. داشتیم یک موردی از دوستان آشنایان، با واسطه، که طرف غیرقانونی میخواست زمینش را بسازد بدون مجوز. مصالح میآورند تو تاریکی میریزند و این دیوار را میآورند بالا و اینها که بالاخره یک بخشی از کار طی شده باشد، بعداً بروند مجوزش را بگیرند. ساختمان که تا حد قابل قبولی میآورند بالا، معلوم میشود که زمین همسایه بوده، زمین خودش نبوده. این خیلی خسارت است. اصلاً خسارت همین است که من این همه انرژی گذاشتم خرج کردم، یک چیز دیگر را. حالا اینجا با زمین بدبختی را آباد کرده. بعد از مرگ مشغول غیر خودم بودم. روی ساحل داشتم نقاشی میکشیدم که آب آمد همه را برد. نقاشی روی ساحل دیدید؟ نقاشی خیلی خوشگل کشیده، موج میآید همه را میبرد، هیچی نمیماند.
«اعمالهم کسراب بقیعه»؛ مثل سراب است اعمال کفار. برای اینکه یک چیز دیگر از رشته پرورش است که آن واقعیت نداشته. یک من توهمی، خود توهمیاش، خود توهمیاش را پرورش داده. خودش را پرورش داده که واقعیت ندارد. آن خودی که فالوور دارد و فلان و اینها، رئیس است و اینها، اینکه واقعیت ندارد در عالم معنا. اونی که واقعیت دارد، فطرتش است، وجدان و حقیقت انسانیتش است و این را پرورش نداده. همه انرژی را گذاشته برای پرورش آن من توهمی. این میشود تدسیه. پرورش میدهد یک چیز دیگر را.
بارداری در خارج از رحم مثال خوبی است. طرف خارج از رحم باردار میشود، خیلی خطرناک است. هرچی هم که پرورش پیدا کند بیشتر خطر مرگ مادر را افزایش میدهد. این نطفه بهجای اینکه برود تو رحم که هرچی بزرگتر بشود تو این ظرف رحم بچه دارد بزرگ میشود، این بچه دارد رشد میکند ولی بیرون از رحم، توی لوله مثلاً. لولهای که منتهی به رحم بوده، آنجا نطفه شکل گرفته. هر چقدر که بزرگتر بشود، آسیب دارد و ممکن است منجر به مرگ مادر بشود. بچهای هم از تو این تولد پیدا نمیکند، اصلاً بچه نیست. زود این را باید درش آورد. میشود بارداری بیرون از رحم. آدمی که دارد غیر از فطرتش را پرورش میدهد، انگار بارداری خارج از رحم دارد. یک جایی یک چیزی دارد پرورش پیدا میکند که هرچی آن بزرگتر بشود، خطرناکتر. توهماتش را دارد افزایش میدهد، من دروغین خودش را افزایش میدهد؛ پس میشود تزکیه و تدسیه.
تعبیر «اصلاح نفس» و «افساد نفس» به «تزکیه» و «تدسیه» مبنی بر نکته است. نکتهاش چیست؟ الله میفرماید طبق آیه ۸ سوره شمس: «فالهمها فجورها و تقواها»؛ خدا به نفس الهام کرده هم فجورش را، هم تقواش را. کمال نفس انسانی در این است که طبق فطرت خودش، فجور را از تقوا تشخیص بدهد.
ما کاملون در چه؟ بفهمیم فجورمان چیست؟ تقوامان چیست؟ نفسمان را وادار بهتقوا کنیم و از فجور نگه داریم. این آیه میفهماند که دین یعنی تسلیم شدن در برابر آنچه خدا از ما خواسته. همش یک کلمه است. راز تزکیه نفس چیست؟ راهش چیست؟ همان تزکیه نفس میشود تقوا و تدسیه نفس میشود فجور. اطاعت از خدا میشود تقوا و تزکیه نفس، معصیت خدا میشود فجور و تدسیه نفس.
یک کیف و حالی دارد معصیت. لذت دارد، شراب میخورد خیلی کیف میدهد. دختربازی میکند، زنبازی میکند، دزدی میکند، بدون زحمت پولدار میشود، اختلاس میکند، رانتخواری میکند. اینها خیلی کیف میدهد، دارد پرورش پیدا میکند، دارد رشد میکند ولی آن من توهمیاش. این میشود معصیت و فجور.
اینور سختیهایی دارد ولی دارد واقعاً پرورش پیدا میکند. تقوا تلخیهایی دارد ولی پرورشش واقعی است. دارد تزکیه میشود، واقعاً این درخت وجودش دارد رشد میکند، دارد میوه میدهد. بعد ۱۰ سال، ۲۰ سال، ۳۰ سال که آدم نگاه میکند، طرف را ببینی چقدر این پخته شده، چقدر به کمال رسیده، چقدر دانا شده، چقدر انسان شده، چقدر خوبی درش هست؛ چقدر این درنده شده، چقدر وحشی است، چقدر حیوان است، چقدر نادان است. روزبهروز نفهمتر، روزبهروز گرگتر، روزبهروز بیرحمتر. این را وقتی نگاه میکنیم، روزبهروز مهربانتر، روزبهروز عاقلتر، داناتر، لطیفتر، پاکتر، راستگوتر، صادقتر، شجاعتر. اینها تفاوتها است. تفاوت کسی است که تزکیه میکند و کسی که تدسیه میکند. کسی که تو مسیر تقوا میرود و کسی که تو مسیر فجور میرود.
پس راهش تسلیم شدن در برابر دستور خداست. آراستن نفس به تقوا میشود تزکیه نفس و تربیت نفس به تربیتی صالح که مایه زیادتر شدن آن و بقای آن است. این را شکوفا میکند. هی این شاخههای وجودش از این درخت، این درخت رشد میکند و هی دارد شاخوبرگ میدهد. این میشود تزکیه. هی از توش کمالات درمیآید. از این ایمانش هرچی جلوتر میرود، هی دارد محصولات قشنگ خارج میشود: از ایمان شجاعت درمیآید، حسن خلق درمیآید، محبتش به انسانها، محبتش به حیوانها، دلسوزی، رحم، انصاف و مروت رویش میوههای تزکیه درخت وجودش رشد کرد.
علامه در جلد ۲۰، صفحه ۲۶۹ میفرمایند که آیه دیگر در سوره مبارکه اعلی، آیات ۱۴ تا ۱۶: «قد افلح من تزکی و ذکر اسم ربه فصلی.» آیه دیگری است که این هم اشاره میکند به تزکیه که راز رسیدن به خوشبختی از آن است. کسی که تزکیه کند و اسم ربش را یاد کند، «فصلی»؛ با نماز همراه باشد. یاد خدا با نماز همراه بشود. تزکیه و نماز، اینها باعث خوشبختی میشود.
علامه میفرماید: «معنای پاک شدن است. اضافیها و چرکها و کثیفیها گرفته بشود، شستوشو بشود، پاکیزه بشود.» در اینجا منظور از پاک شدن، پاک شدن از تعلقات مادی و دنیایی است که آدم را از آخرت غافل میکند. آدم غرق این شهوات و این لذتهای دنیا بشود، تزکیه آدم را مهار میکند. همین روزه ماه رمضان اینجوری است دیگر. آدم ۱۱ ماه هر وقت خواسته خورده، هر چقدر خواسته خورده، هرچی خواسته خورده. یک ماه مراعات میکند. بعد میبیند آقا چقدر سبک شد، چقدر حالش خوب دارد میشود، چقدر حیوانیت در من دارد کم میشود. الت آدم را غافل میکرد. بعد که یکم خودش را جمعوجور میکند، این زمینهساز توجه یاد قبر میافتد، یاد قیامت میافافتد. از قرآن لذت میبرد، وقت میگذارد برای ارتباط با قرآن. مسجد میرود، نماز میخواند. اصلاً خود نماز، مسجد، اینها یک طعم دیگر میدهد. شبهای قدر، قرآن به سر، این میشود تزکیه. از غفلتها و تعلقات خارج شده، پاکیزه شده، آن آلودگیها ازش گرفته شد.
خوب، چون در ادامه این آیات میفرماید: «بل تؤثرون الحیاه الدنیا.» شما چرا دنبال تزکیه نمیروید؟ چون دنیا را دوست دارید، همین زندگی مادی حیوانی. به این علاقه دارید، به این زندگی ظاهری، به زندگی محدود چهار روزه اینجا. کسی که به این علاقه داشت، دنبال تزکیه نمیرود، خودش را پاک نمیکند، تمیز نمیکند، نمیفهمد اینها چقدر چرک و آلودگی است. نمیفهمد آلودگی این زندگی را، آلودگیهای این زندگی را نمیفهمد، متوجه نمیشود که این پرخوریها چقدر روح آدم را کثیف میکند. این پرگوییها، آدم هرچی را خواست بگوید، در مورد هر کسی هر حرفی خواست بزند، هر قضاوتی خواست بکند، چقدر روح آدم را کثیف میکند. ولی آدمی که تزکیه میکند خودش را پاک میکند، زبانش را کنترل میکند، چشمش را کنترل میکند، هرچی را که بخواهد نگاه نمیکند، هرچی را که بخواهد را گوش نمیدهد. این پاک میشود. اونی که آدم را نگه میدارد از اینکه تزکیه کند و خودش را پاک کند، دلبستگی به دنیاست، حیوانصفتی، حیوانگونه زیستن، مثل حیوانات زندگی کردن است.
خوب، بعد علامه میفرمایند که: «پاک شدن دل انسان از تعلقات مادی به دو چیز است: توبه و انفاق در راه خدا.» در مورد اینها بیشتر انشاءالله صحبت خواهیم کرد. اول باید تصمیم بگیرد. توبه یعنی تصمیم بگیرد که دیگر سمت گناه نرود. انفاق در راه خدا هم باید این وظایفی که نسبت به مالش دارد انجام دهد. این دو تا آدم را پاک میکند، از گناهان دور میشود و از تعلق مادی که خصوصاً در اوج تعلقات مادی تعلق به پول. چون قوام زندگی ما به پول است. آدم بهحسب ظاهر که نگاه میکند همه کارهای زندگیش را پول است که راه میاندازد. برای همین دلبستگی ما به پول خیلی شدید است. تو غرایز، غریزه جنسی که یکهو میجوشد و دست ما نیست جوشیدنش، میآید، برای همه. تو تعلقات، تعلق به پول است که خیلی انسان را زمین گیر میکند. چون آدم دار و ندارش دارایی است دیگر، بهش میگوید دارایی. میخواهد داراییاش را بدهد. خوب، من از وجودم باید بکنم، بدهم به یکی دیگر. ولی همین آدم را پاک میکند. این همان بخشهای اضافی، انرژیهای اضافی وجود آدم است که تزکیه میشود، گرفته میشود؛ همان چرکها و آلودگیهاست که پاک میشود. در نتیجه، طبق این آیات، رستگاری و سعادت انسان در پاکی و دوری از تعلقات دنیوی است که علامه در جلد ۲۰ المیزان میفرماید: «راه رسیدن به خوشبختی و فلاح، دور شدن از تعلقات دنیایی است.»
خوب، دوباره برمیگردیم به همان بحث ایمان. آن چیزی که ایمان ما را ضعیف میکند، دلبستگی به دنیاست، دلبستگی به این ظواهر زندگی و این غرایز و شهوات و تعلقاتی است که مهار و کنترل و تربیت نشده. این آدم را از مسیر ایمان خارج میکند. ما دو تا مسیر بیشتر نداریم: مسیر ایمانی، مسیر حیوانی. هرچی به سمت مسیر حیوانی کشیده شود، از مسیر ایمانی دور میشود. مسیر ایمانی که نتیجهاش به خوشبختی است. خوب، مسیر ایمانی اگر میخواهد برود، یاد خدا باید باشد، تبعیت از پیغمبر باید باشد، عبادت باید باشد و دوری از مسیر حیوانی باید باشد. مسیر حیوانی اگر میخواهد برود، تعلقات مادی، غفلت، غفلت از خدا، غفلت از قبر، قیامت، مرگ، دلبستن به پول، به این ظواهر زندگی، فخرفروشی، تفاخر «الهاکم التکاثر حتی زرتم المقابر.» تکاثر و تفاخر، اینها میشود گرفتاریهای انسان و محرومیت از خوشبختی.
* * *
**عامل بعدی: تقوا**
تقوا هم از چیزهایی است که برای انسان سعادت میآورد که خوب تو همین بحث آیات تزکیه داشتیم تقوا را. «فالهمها فجورها و تقواها.» تقوا یعنی خودش را از گناهان نگه دارد و از غضب خدا نجات دهد. کاری نکند که مستحق خشم خدا شود. وارد حریم ناموسی خدا نشود، غروبگاه خدا نیاید، پایش را نگذارد تو منطقه ممنوعه، پایش را نگذارد تو حریمی که خدای متعال ممنوع کرده ورود به اینجا. آنجا که پا بگذارد، هرچی دید از چشم خودش دید، تقصیر خودش است. خدا تعارف با کسی ندارد، خدا شوخی ندارد.
تقوا یعنی من مراقبت کنم که سمت این محدوده نروم، پایم را از این حریم بیرون نگذارم، پایم را تو محدوده ممنوعه خدا نگذارم. نمیشود تقوا یک حال معنوی مربوط به دل انسان است، یک جور درک قلبی که از روح الایمان نشئت میگیرد. آدمی که ایمان نداشته باشد، همچین درکی هم ندارد.
تقوا مربوط به اعمال ظاهری انسان نیست، چون حالات و رفتارهای انسان در اطاعت و نافرمانی مشترکاند. آدم توی حالتهاشان، تو رفتارهاشان اطاعت و نافرمانیشان مشترک است. علامه میفرماید مثلاً آدمی که نماز میخواند که به خدا نزدیک بشود، با آدمی که نماز بخواند که ریا بکند. جفتشان کارشان یکی است، از نظر شکل ظاهری یکی است ولی به سبب حالت معنوی و تقوای قلبی، نماز خالصانه پذیرفته میشود، نماز ریاکارانه باطل میشود و پذیرفته نمیشود. اونی که این عبادت را عبادت میکند، آن انگیزه باطنیاش است، آن تقوای قلبیاش است، آن چیزی که تو دلش است، تو دلش دنبالش است، تو دلش برایش ارزش پیدا کرده. اگر کسی تو دلش برای دستور خدا ارزش قائل است، این میشود تقوای قلبی. یک وقتی هم کارهای خوبی دارد انجام میدهد ولی تو دلش دنبال چیزهای دیگری است، این تقوا نیست.
قرآن کریم در آیاتی تقوا را جزو عوامل سعادتآفرین میداند، مثل سوره مبارکه مائده آیه ۱۰۰: «قُل لَّا یَستَوِی الخَبِیثُ وَ الطَّیِّبُ وَ لَو أَعْجَبَکَ کَثْرَهُ الخَبِیثِ فَاتَّقُوا اللَّهَ یا أُولِی الالبابِ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ.»
علامه در جلد ۶ المیزان، صفحه ۱۴۹ میفرمایند: «خدا در این آیه، خدای سبحان ضمن اشاره به اینکه تقوا مایه سعادت است، بیان میفرماید که ملاک برتری در دین، طیب بودن است.» یک خبیث داریم، یک طیب داریم. مؤمن میشود طیب، کافر میشود خبیث. باتقوا میشود طیب، فاسق و فاجر میشود خبیث. چه کسی برتر است؟ مساوی نیستند. خوب، مساوی نیستند یعنی یکی بالاتر یکی پایینتر است. چه کسی بالاتر است؟ طیب. چه کسی پایینتر است؟ خبیث. چه کسی خوب است؟ طیب. چه کسی بد است؟ خبیث.
«و لو اعجبک کثره الخبیث.» ممکن است آن خبیثه خیلی از جهت ظاهری و مادی زیاد داشته باشد، دستش پر باشد، خیلی طرفدار داشته باشد، خیلی فالوور داشته باشد و آن طیب اصلاً پیج ندارد، اصلاً کسی این را نمیشناسد. اسمش را تو گوگل سرچ بکنی، یک دانه از یک دانه سایت هم محتوا نمیآید. حتی از دنیا هم برود، از قبرستان هم نمیشود پیدایش کرد یعنی اسمش تو لیست قبرستانها هم نیست. آن یکی خبیث تو اینترنت که میزنی ۵۰۰۰ تا صفحه وا میشود، همهجا اسمش هست، همه میشناسندش. این میشود «کثره الخبیث.» اینها گولت نزند. خدا به این چیزها نگاه نمیکند که بخواهد بگوید چون همه این را میشناسند، چون اسمش همهجا هست، پس این خیلی رفت بالا. نه، خدا به خبیث و طیب کار دارد. خبیث و طیب هم به ایمان و کفر است، به تقوا، به بندگی. همه دنیا بشناسندش، همه دنیا اسم این باشد، عکسش همه جای دنیا باشد، حرفش همه جای دنیا باشد. ترامپ همه دنیا در موردش صحبت میکند، اخبارش همه دنیا منتشر میشود. خوب، «کثره الخبیث.» کلی هم رأی آورده، هفتاد هشتاد میلیون رأی آورده از آمریکا. هفتاد هشتاد میلیون، یک ایران میشود. یک ایران بهش رأی دادند. «کثره الخبیث.» خیلی هم پول دارد، خیلی هم نفوذ دارد. این با این صحبت میکند، با آن صحبت میکند. این دو تا را آشتی میدهد. آن را میترساند، آن را وادار به عقبنشینی میکند. آن را وادار به حمله میکند. «کثره الخبیث.»
نه، اینها گولت نزند. «فاتقوا الله یا اولی الالباب لعلکم تفلحون.» میخواهید خوشبخت بشوید، تقوا داشته باشید. ای آدمهای عاقل! آیا اولوالالباب اگر عقل داشته باشید، میفهمید دنیا بر باطن عالم اداره میشود، نه ظاهر عالم و در باطن عالم اونی که حکم فرماست، خدا متعال است. آن چیزی که لازمه، ارتباط خوب با این خداست، بندگی این خداست که نهفته است در یک کلمه که آن تقوا بشود. آنهایی تو این عالم برد کردند که باتقوا هستند. آنها خدا را دارند. آنها روح بر این عالم باهاشون همراه است. آنها از آن نقطه دارند بر این عالم مدیریت میکنند. اینها خوشبختند. به این «کثره الخبیث» توجه نکن.
طیب. علامه میفرمایند که پس ملاک در طیب بودن، نه بسیار بودن اعمال است. حالا این «کثره الخبیث» در اعمال زیاد است. حالا طرف خبیث هست، صد بار هم حج رفت، ولایت امیرالمؤمنین علیه السلام را ندارد. روزی هزار رکعت هم نماز بخواند، به درد نمیخورد. این ذات خبیث است، ولو اعمالش هم زیاد باشد. اصلاً خود شیطان یک وقتهایی میآید مشغولش میکند، برای اینکه یک لحظه به خودش شک نکند، به مسیری که دارد میرود شک نکند. شیطان دیگر به آن نمیگوید نماز نخوان، هی بهش میگوید پاشو یک دو رکعتی، یک چهار رکعت دیگر، یک صد رکعت دیگر. شیطان به بعضیها میگوید نماز بخوان برای اینکه یک ذره شک نکند تو مسیری که دارد میرود. این میشود کثرت الخبیث.
متعلق تقوا احکام شرعی است. تقوا نسبت به چیست؟ نسبت به احکام خداست. حواست به احکام، حواست به حلال و حرام خدا باشد که مبتنی بر پاکیها و ناپاکیهای تکوینی خداست که چیزی را واجب کرده، دستور داده چون در عالم تکویناً موجب پاکی است. از چیزی نهی کرده چون در عالم تکویناً موجب ناپاکی است. میخواهی پاک بشوی، دستورات خدا را گوش بده، تکویناً پاک میشود. نهی خدا را گوش بده و ترک کن، تکویناً پاک میشود و این میشود عامل خوشبختی.
سعادت و شقاوت برای همین است. شخص عاقلی که پاکی را از ناپاکی و پلیدی تشخیص میدهد، عقل دیگر کارش تشخیص است. آدم عاقلی که پاکی و ناپاکی را تشخیص میدهد، پاکیها را انتخاب میکند. این در مقابل اکثریت منحرف هم میایستد. آدم عاقل دیگر به اکثریت کار ندارد. اکثریت بگویند دو دوتا هفت تا. خوب، آدم عاقل چه کار میکند؟ میخندد بهشان. آقا خیلیها، ۱۰۰ میلیون نفر دارند میگویند دو دوتا هفت تا. ده هزار میلیارد هم که بشوند، دو دوتا چهار تاست. آخه تو فقط یک نفر داری میگویی. خوب، نمیفهمند. چه کار کنیم؟ اکثریت غالباً مسیرشان مسیر غلط است.
یک آدمی که شروع میکند مراعات غذای سالم کردن، خوراکش را مدیریت میکند، چربی، قند خون، ورزش میکند. هر غذایی نمیخورد، رژیم مراعات میکند. اینها اقلیتاند. چند درصد از مردم این چیزها را مراعات میکنند؟ چون اکثریت مراعات نمیکنند. هرچی دلشان میخواهد میخورند، غذای ناسالم میخورند، سبک زندگیشان ناسالم است، پرهیز غذایی ندارند. اکثریت اینطورند. خوب، درست شد؟ تو کل این خانواده، همین یک دانه مراعات میکند خوراکش را، وزنش را. خوب، چون یک نفر است، میشود ناحق؟ نه آقا، یک عاقل است، بقیه بیعقلند. بقیه نمیخواهند عاقلانه زندگی کنند. من چه کار کنم؟ حالا همه عالم جمع بشوند، میخواهند غیرعاقلانه زندگی کنند. کثرت آدم را فریب نمیدهد. پاکی را آدم انتخاب میکند، ولو اکثر ناپاکی را انتخاب کنند. ولو پاکی کمتر باشد. تو یک مدرسه همه ایران مثلاً دوستدختر دارند، دوستپسر دارند (البته منظور مثال است.) یک نفری که دوستدختر ندارد، حالا مسخره. من پاکی را انتخاب کردم. معمولاً همین شکلی است که مسیر عاقلانه مسیری است که کمتر کسی بهش تن میدهد و دنبالش راه میافتد. اینطور که حرکت کرد، عاقلانه حرکت کرد، به خوشبختی میرسد.
یک آیه دیگر هم هست که این هم خوانده شود و بحث جلسه را تمام کنیم. در سوره مبارکه حجرات، آیه ۱۳. اینجا تقوا را خدای متعال ملاک خوشبختی میداند. «یا ایها الناس انا خلقناکم من ذکر و انثی.» مردم ما شما را از نر و ماده، مرد و زن خلق کردیم. «و جعلناکم شعوباً و قبائل لتعارفوا.» شماها را شعبه شعبه کردیم و قبیلههایی قرار دادیم تا همدیگر را پیدا کنید. یعنی بفهمید امتیازهای همدیگر را بفهمید و به هم مراجعه کنید. بفهمید آنها چوب دارند، ما آب داریم. مثلاً خاک داریم، سرزمین جنگلی (که ما کویریم، تو کویر چیزهایی هست که تو جنگل نیست. تو جنگل چیزهایی است که تو کویر نیست.) شعبه شعبه میشوید، مختلف میشوید، امکاناتتان مختلف میشود. همدیگر را پیدا میکنید. شما میفهمید که چوب ندارید، برای چوب به آنجا مراجعه میکنیم. آنها مثلاً خاک و مثلاً گل بیشتر لازم دارند که کمتر مثلاً پیدا میشود در مناطق جنگلی، خاک کویری. میآیند به شما مراجعه میکنند. خلاصه میشود تعارف، یعنی همدیگر را پیدا کردن و شناختن. خوب، حالا این تفاوتها. یکی یک چیزی دارد، آن یکی ندارد. آن یک چیزهایی دارد، این یکی ندارد. این تفاوتهای شماست.
چه بودنش آدم را فضیلت میدهد؟ تفاوت واقعی که آدم خوب و بد با این تفاوت از هم ممتاز میشوند. آدم کامل و ناقص با این تفاوت از هم ممتاز میشوند. آن تفاوت واقعی چیست؟ این تفاوت که خدا قرار داده بود. هر کار بکنیم بالاخره ما اجازه داریم، یک چیزهایی نداریم. این مرد است، آن زن است. این مرد بودنش چیزهایی که خانمها دارند را ندارد. آن زن بودنش چیزهایی که آقایون دارند را (این عرب است، آن فارس است) ندارد. این پیر است، آن جوان است. این کودک است، آن نوجوان است. این پولدار است، آن فقیر است. این قوی است، آن ضعیف است.
کدام تفاوت که اگر بهش رسیدیم، بگوییم با این تفاوت میشود گفت این خوب است، آن بد است؟ این خوشبخت است، آن بدبخت است؟ آن تفاوت تقواست که همه میتوانند تو این تفاوت، تو نقطهای قرار بگیرند که دارا باشند. آن یکیها نه. همه نمیتوانند تو نقطهای قرار بگیرند که جوان باشند، خوشگل باشند، پولدار باشند. ولی این تفاوت را همه میتوانند تو این نقطه قرار بگیرند که تقوا داشته باشند. فقیر باتقوا، پولدار باتقوا، خوشگل باتقوا، زشت باتقوا، پیر باتقوا، جوان باتقوا، عرب باتقوا، فارس باتقوا، زن باتقوا، مرد باتقوا.
و کرامت شما و فضیلت شما به همین است: «ان اکرمکم عند الله اتقاکم.» هرچی این تقوای بیشتر، کرامت شما پیش خدا بالاتر و بهتر. «ان الله علیمٌ خبیر.» خدا هم خبر دارد، هم میداند، هم حواسش به جزئیات و ریزهکاریها هست.
علامه در جلد ۱۸، صفحه ۳۲۷ میفرمایند که: «تو این آیه که مطرح شد، علت اینکه ملاک گرامی بودن تقواست این است که تقوا برتری مطلق بر همه صفات و ویژگیهای اخلاقی انسان بالاترین صفت و اخلاقی که در انسان هست." این است دیگر، یک جورم نیست که طبیعی و ژنتیک و مادرزاد و اینها باشد. یک کسی حالا مثلاً صبورتر است، یکی صبر و تحملش کمتر است. یکی باهوشتر است، یکی هوشش کمتر است. بههرحال هوش فضیلت است، صبر فضیلت است ولی خیلی از اینها را آدم ژنتیکی میآورد. ولی تقوا را از جایی نمیآید که بگوییم مثلاً این مادرزاد باتقواست، آن مادرزاد بیتقواست. و این قله کمالات و اصل فضیلتها این است. یک اصل فضیلتهاست. این معنا میدهد به همه فضایل، آن چیزی که همه میتوانند بهش برسند طراحی کرده. تقوا برای همه قابل دسترسی است. «و تزودوا فان خیر الزاد التقوا.» بهترین توشهای که آدم با خودش میبرد برای عالم ابدیت، تقواست. مراعات دستور خدا به حواسجمعی، به اینکه در برابر خدا تخطی نکند، دستش را دراز نکند، پایش را از ایرانیها میگویند پایش را از گلیم خودش درازتر نکند. از محدوده خودش پایش را بیرون نگذارد. حواسش جمع باشد به اینکه بنده است و مراعات بکند حدود بندگی خودش را، جایگاه خودش را بشناسد، بفهمد کیست و چیست. حواسش باشد و آنجور رفتار شود، تقوا. وقتی تنها مزیت تقوا باشد، پس گرامیترین مردم نزد خدا میشوند باتقواترین آنها.
خوب، این هم از این بحث. شش عامل سعادت را خواندیم. عوامل بعدی را در جلسات بعدی انشاءالله خواهیم خواند.
و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهر.
نظرات کاربران
هنوز نظری ثبت نشده است.