جلسه پنجم: گسترش مرزهای «من» در سایه اخوت و الفت قلوب

معرفتی
دلسوز

معرفی

داستان ظهور و فرج، محقق نمی‌شود مگر با اضطرار و بریدن از مشغولیت‌های نفسانی.

تذکراتی در مورد وادی حق‌الناس و حسابرسی اخروی!

خطر غفلت‌زدگی ما نسبت به موقفِ حساب، جایی که خدا حتی انبیائش را به چالش می‌کشد!!

در قیامت پاسخگوی بی‌مسئولیتی‌های ما، ملکات ماست نه بافته‌های ذهنی‌مان!

چگونه با توسعه‌ی من و ایجاد خیط اخوت در آستانه‌ی کمال قرار بگیریم؟

علقه و عاطفه‌ی رهبر شهید به اجزای جامعه، مصداق منِ توسعه یافته‌ی ایشان بود!

حکایاتی از سیره‌ی علما در رعایت حق‌الناس.

متن کامل

!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی محمد و آل محمد و آله الطاهرین و لعنة الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسر لی امری ولل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.

در معرفت هفتم بودیم؛ بحث الفت قلوب و ارتباط دل‌های مؤمنین. این روایت را اشاره کردند: «الله یسلمک عندن کبات». تو را در گرفتاری‌ها رها نکن، یعنی تسلیم مشکلات نکن، تحویل مشکلات نده. یعنی آثار ظاهری این الفت این می‌شود: درون گرفتاری و فشار رها نمی‌کند، احساس مسئولیت می‌کند. از جهت باطنی هم به حسب آثار باطنی که خب این سخت‌تر است. «ایهب له من الخیر ما یحب لنفسه»؛ هرچه برای خودش دوست دارد، برای طرف هم، آن خوبی‌هایی که برای خودش دوست دارد، برای او هم دوست دارد. «و یکره له ما یکره لنفسه»؛ هرچیزی که نسبت به خودش برایش ناخوشایند است، نسبت به او هم برایش ناخوشایند است. حالا یه چیزی در آن ارتباطات تضایفی؛ یعنی مثلاً اگر بنده تو این موقعیت بودم، به نسبت طرف چه توقعی داشتم؟ چه ذهنیتی، درخواستی داشتم؟ اگر مثلاً فرض بفرمایید من حالا استاد راهنمای پایان‌نامه طرفم، اگر یک کسی استاد راهنما برای پایان‌نامه من بود، توقع داشتم با من چه‌کار کند؟ چطور وقت بگذارد؟ حالا که به نسبت دیگری استاد راهنما شدم، این طور رفتار کنم. خب، این یک بخشی از اخوت برادر دینی است دیگر. برادر که لزوماً تو یک سطح اقتصادی، مدیریتی و رتبه اجتماعی و شأن و این‌ها که نیست؛ همه با هم برادرند. حتی آن بچه‌های خردسال، بچه‌کوچکش، پیرمردش، همه این خیط اخوت شامل حالشان می‌شود.

یک بخشیش آن توقعات نسبی است. مثلاً من اگر خودم می‌رفتم یک اداره‌ای، توقع داشتم با من چه شکلی برخورد کند؟ حالا که ارباب‌رجوع به من مراجعه می‌کند، تو اداره من خودم همین شکلی برخورد کنم. این واقعاً مراقبه می‌خواهد. این اصلاً با این روحیات طبیعی و با این حالات عادی و مادی ما حاصل نمی‌شود. یعنی غفلت‌های ما، خودبینی‌های ما، آن تمرکز ما روی خودمان و افکار خودمان، مشغولیت‌هایمان نسبت به مسائل نفسانی، اصلاً فرصت این و اجازه این را نمی‌دهد که یک لحظه بخواهیم طرف را بهش توجه بکنیم، چه‌برسد به اینکه خودمان را تو موقعیت او توجه کنیم. این تازه یک مرتبه است. مرتبه عمیق‌تر و وسیع‌ترش توسعه "من" شخصی است. این دیگر اوج قضیه است. این دیگر آن کمال است. «من» این شخص توسعه پیدا می‌کند. «تجرد» که می‌گویند، یعنی آقا طرف از این حصار تن و توجه و تمرکز و مشغولیت روحش به تنش فارغ می‌شود. ما الان همه توجهمان، مشغولیتمان، امثال بنده به تنمان است. همه‌اش فکر اینکه آقا گرمم نباشد، سردم نباشد، گشنم نباشد، خوابم نیاید، خوب خوابیده باشم، خوابم می‌آید بیشتر بخوابم، کسی من را از خوابم نندازد، جای خوب بخوابم، یکم نور می‌افتد، همه توجه آن روح به این نیازها و خواسته‌های این تن. گشنه‌ام، باز فکر می‌کنم چی بخورم؟ باز فکر می‌کنم چی خوشمزه‌تر است؟ چه ارزان‌تر است؟ تو چه فضایی بخورم؟ بیشتر کیف بکنم. بعدش استراحت بکنم، بعدش باز دوباره فلان چیز را بخورم که این را هضم بکند. همه‌اش مشغولیت «هما و بطنو» یا «هما هم بتون» شبیه به این عبارت. همه هم‌ّ و غصه و فکر و درگیریش، مشغولیتش به همین خوراک. حالا برای ماها غالباً پول است. همه مشغولیت ذهنی و فکری و روحیمان، از وقتی بیدار می‌شویم تا وقتی می‌خوابیم: پول! چقدر می‌دهند؟ چقدر بیشتر می‌دهند؟ چه‌کار کنم بیشتر می‌شود؟ چه‌کار کنم کمتر نشود؟ نکند این را نمی‌خواهم بدهم. نکند آن جور گفته، یعنی این ورش را می‌خواهد بزند. نکند آنجا بیشتر بدهند، بهتر بدهند. نکند، نکند آن طور بشود این کم بشود. نکند فلان. همین جور همه مشغله و درگیری پول.

ولی خدا اولیایی دارد که «لا تلههم تجارة و لا بیع عن ذکر الله و اقامة الصلاة و ایتاء الزکاة». این‌ها وسط تجارتم که باشند، وسط بیعم که باشند، مشغول تجارت نمی‌شوند. کلمه «لهو» را هم استفاده کردند. «لهو»، مشغول شدن. «الها»، مشغول کردن، سرگرم کردن. سرش بند نمی‌شود، سرش گرم نمی‌شود. بچه را دیدید چقدر راحت می‌شود سرش را گرم کرد، سرش را بند کرد؟ مامانش دارد می‌رود، بچه گریه و زاری دنبال مامانه. گوشی را می‌گیری سمتش: «بیا کارتون، بیا بازی.» نه مامان دیگر می‌شناسد، نه بابا دیگر می‌شناسد. گوشی را می‌گیرد، می‌رود. دو ساعت می‌افتد روی گوشی. بهش بگو مامانت مرده، تیکه‌تیکه شده، زیر تریلی رفته، اهمیتی دیگر برایش ندارد. اگر یک بچه‌ای پیدا شد که همه این اسباب لهو و مشغولیت برایش بود، مشغول نشد، گفت: «من مامانم را می‌خواهم.» این حتماً بچه نابغه‌ای است. این جزو نوادر روزگار است. و اگر یکم شدت پیدا کند این طلب، گریه‌اش، تضرعش، ناله‌اش، پایش را جفتی تو یک کفش بکند که «من مامانم را می‌خواهم»، قطعاً مامانه برمی‌گردد. داستان اضطرار و داستان ظهور و داستان فرج و همه این‌ها همین است. داستان فرج‌های شخصی، داستان فرج‌های نوعی، داستان فتوحات معنوی. عمدتاً هم به پول. باز تازه آدم از پول اگر بگذرد، مشغولیت‌های دیگری هست. گرفتاری‌های نفسانی یکی دو تا نیست. هم عالم، عالم عجیبی است. هم نفس خیلی‌خیلی پیچیده است. خیلی عجایب دارد. تازه اونی که حرکت می‌کند، از دو تا گردنه رد می‌شود، او می‌فهمد که چه خبر است. چه اوضاعی، چه گرفتاری‌هایی، چیا حسابرسی می‌شود، نسبت به کیا حسابرسی می‌شود. خیلی ما داستان حساب‌وکتاب را شوخی می‌گیریم. خیلی شوخی است. اهل‌بیت ناله‌ها و زجه‌ها داشتند نسبت به قضیه حساب‌وکتاب الهی. «کل عن جوابک لسانی». رهبر شهید ما با اشک فرازهای ادعیه مخزن از امام سجاد علیه السلام: «من زبانم بند می‌آید اگر تو از من سؤال بکنی، بخواهم جواب بدهم.» حسابرسی بخواهد بشود، تو خودت باید به من القا کنی. تو باید ساده بگیری. تو باید مدارا کنی.

یک بخش یکسان، بخشیش نسبت به آن حوزه وجودی آدم متفاوت می‌شود. یک بخشش یکسان است. بله، یک سری حقوق حالا نسبت به رهبر جامعه، نسبت به امام، نسبت به استاد، نسبت به فلان. یکیش حالا مثلاً داستان حساب‌وکتاب است. میزان اعمال. همین حقوق ساده، همین رساله حقوقی که می‌خوانیم و می‌گوییم و حالا شاید شنیدی، شاید نشنیدی، همین چیزهایی که گفتند، همین حق پدر و مادر، همین حق همکار، همین حق فلان استاد، حق شاگرد، حق رفیق که حالا بعداً بخش بعدی ذره بحث حقوق، حقوق اخوت. ایشان می‌فرماید این خیط اخوت با این حقوق اخوت شکل دادن، حقوق دستورالعمل اخلاقی. حالا عمل کردی، عمل نکردی. مستحب است. مستحبات. عمل هم نکردی هیچ. تمام! کار خوبی است. مثل سنگ کسی اگر توانست روزی پانصد تا صلوات بفرستد، خب خوش به حالش. نفر تو ماشین مثلاً عطر فلان بزنی، حالا نزدی، مهم این است که ماشینه راه برود. این‌ها این جوری نیست. این بحث حقوق نگهت می‌دارند. وقوف دارد، توقف دارد، حساب‌وکتاب دارد. پدر درمی‌آورند سر چه چیزهایی. شوخی ندارد این حرف‌ها. خیلی عجیب! حالا بعد می‌آید طرف قرآن آتش می‌زند، مسجد آتش می‌زند، ازش حمایت می‌کند. این همه آدم می‌کشند، تشکر می‌کند. چه می‌فهمیم ما حق‌الناس را؟ یک دانه خون از دماغ یک بچه اگر آمده باشد، سه دقیقه در قیامت می‌گفت: «لپ بچه را کشیده بودم، بچه گریه کرد.» گفت که بچه نوزادی، لپش را یکم سفت کشیدم، بچه گریه کرد. قربون صدقه طرف گفتند: «اینو باید راضی کنی.» گفتم: «خوب چه‌کار باید بکنم؟» گفتم: «خوب کی می‌آید؟» گفتم مثلاً بچه چهار پنج سالش بود. گفتند: «این صد و پنج سال عمرش است. صد سال دنیایی که حالا برزخیش چقدر می‌شود؟ باید صبر کنیم تا بیاید اینجا با هم رودررو بشویم، حساب‌وکتاب بشود لپ بچه را کشیدم.» اونی که بچه را کشته، این جوری کشته، رهبر مملکت را کشته، این تقاص این خون این زهرا چهارده‌ماهه را کسی نمی‌تواند بدهد. چه‌برسد به آن مادرش، چه‌برسد به رهبر شهید، چه‌برسد به جنگ، این اتفاقات. آن ترامپ و این‌ها که هیچ. آن‌ها که ام‌الخبائث عالمند. آن‌ها که اوضاعشان معلوم است. ماها چی؟ ما تو چه چیزهایی شریکیم؟ نه، آنجایی که مشارکت در جنایت داشتیم و حمایت کردیم و توییت زدیم و تشکر کردیم و یا حتی سکوت کردیم و این‌ها که خوب اوضاع مشخص است. نسبت به این جور مسائل، رسیدگی‌ها این‌ها واقعیت است. واقعیت دارد این‌ها را. فکر نکنید یک سری توهمات و این‌ها زاییده ذهن است. ابداً، این‌ها نتیجه سیر معنوی و ملکوتی کردن است. لذا آن موقفی که این اولیا الهی تو سیری که دارند، آن موقفی که کمرشکن است و پیرشان می‌کند و نابودشان می‌کند، موقف حساب. عبور از اینجا خیلی سخت است، خیلی سخت.

خب، بعد یک بخش عمده‌اش حقوق برادری و اخوت. هر چقدر این رابطه می‌گوید بابا با کسی چهل قدم، این‌ها واقعیت دارد یا ندارد؟ اگر واقعیت دارد، چرا ماها زنده‌ایم و بعد شنیدن این حرف؟ می‌گوید: «با کسی چهل قدم راه رفتی، روز قیامت خدا در مورد او ازت سؤال می‌کند.» چهل قدم! روایت خوراک چهل سال همکار بودیم! اگر مثلاً راحت حق و حقوق نادیده گرفته می‌شود، این به اون تهمت می‌زند و به این فحش می‌دهد. یک لحظه چشم‌هایمان را می‌بندیم، دهانمان را وا می‌کنیم، هرچی کثافت است می‌پاشیم. این شیطان که می‌گوید همین است. چهار تا چیز احمقانه که برای خودمان درست کردیم، توجیهات شکمی. دلمان خوش است که بله، اگر گفتند چرا این جوری کردی، من هم این جور جواب می‌دهم. آخه در مورد من آن طور گفت. مفت تو عالم خریدار ندارد. آخه چون در مورد من این طور گفت. مگر می‌شود این همه حق و حقوق را نادیده گرفت، زیر پا گذاشت با این استدلال، با این توجیه که همانش هم تازه وقتی پیشش را بگیری، می‌بینی توهم است. خودش واقعیت ندارد. سوءظن، القای وسوسه است از جانب شیطان.

حالا نسبت به اساتید معنوی، من واقعاً درگیر ذهنم که ما نسبت به اساتیدمان چطوریم؟ کین؟ با چه عشقی؟ با چه سوز و گدازی؟ با چه فداکاری؟ چه زحمت‌ها! نه حالا برای شخص بنده، برای نوع ماها. پسرای آیت‌الله بهجت تو این کتاب «صحبت سال‌ها» می‌گوید: آقای بهجت این اواخر یک وقت‌هایی غم عمیق تو وجودش بود. می‌گفت: «ما حق این اساتیدمان را ادا نکردیم.» «محققی ثنا قاضی» را ادا نکرد. آقای بهجت محققِ رهبر شهید را ادا کردیم؟ تا یک هفته قبل شهادتش تو خیابان‌ها عکسش را آتش می‌زدند، پرچم آتش می‌زدند، قرآن آتش می‌زدند. تو ماه رمضان، تو دانشگاه‌ها، نام مبارک الله را آتش بزنند. به مرد الهی توهین کند. چه توهین‌ها! کوچک‌ترین خواسته‌هایی که از ملت داشت، بنده به عنوان یک شخص ادا نکرد. «جهاد تبیین واجب فوری و قطعی زمانه ماست.» خب، بسم الله! حکم است دیگر. این حکم حاکم شرع است. حکم ولایی است. دونه‌دونه. حالا ماها به چهار نفر دیگر می‌پریم که شماها فلان کردید، این طور بود، آن طور. خودمان بنشینیم حساب‌وکتاب کنیم. نه آقا! خیلی مهربان بود. همه را می‌بخشد، می‌گذرد. آقا می‌گذرد؟ صاحب حق خداست. مگر او می‌گذرد؟ سؤال می‌کند. «لتسئلن یوم اذن عن النعیم.» قطعاً سؤال خواهید شد. می‌گوید: «انبیا را وقفوهم انهم مسئولون. لنسلن المرسلین.» من انبیا را به چالش می‌کشم. انبیا را به چالش می‌کشم تو سؤال. یک جمله این‌ها قرآن است دیگر. بابا! این‌ها زاییده ذهن و خیالات و توهمات که نیست. می‌گوید: «یک جمله‌ای در مورد عیسی گفتند که عیسی پسر خداست. من برداشتم از عیسی سؤال کردم: انت قلت للناس اتخذونی و امی الهین. این‌ها چی می‌گویند؟» او هم جواب می‌دهد، می‌گوید: «خدایا! تو می‌دانی من نگفتم. تو می‌دانی من راضی نبودم.» یک چیزی، یک کسی، یک جایی در مورد او گفته. باز از این دارند سؤال می‌کنند. جوابم دارد. ولی سؤالم می‌کنم. قانعم می‌کند در پاسخ. ولی سؤال می‌کنند. اگر این‌ها را می‌خواهند سؤال بکنند، از یک کسی که گناهی ندارد تو یک مسئله، بقیه چه‌کار می‌خواهند بکنند؟

از ترس حساب‌وکتاب، جاهایی که می‌دانیم مقصریم، کوتاهی کردیم. کوتاهی‌هایی که به یک شعاع محدود خودم و زنم و بچه‌ام محدود نمی‌شود که. اگر همانم بود، نابود بودیم. کوتاهی‌هایی که گاهی سر یک مملکت را عوض می‌کند. یک تاریخ را جابه‌جا می‌کند. سال ۱۴۰۰ آقا تو سخنرانی که کردند، همان موقع چقدر دست گرفتند این جمله را امثال مهدی نصیری این‌ها پریدند به آقا. سال ۱۴۰۰ آقا تو سخنرانی خردادشان فرمودند: «امام راحل می‌فرمود گاهی مشارکت نکردن در انتخابات گناه کبیره‌ای است که شاید فوق آن گناه کبیره‌ای تصور نشود.» شورش را درآوردید. مردم فلان کردیم، اعتراضشان را می‌خواهند این جوری نشان بدهند. بچه‌ها، بابا! حساب‌وکتاب. داستان بحث انتخابات نیست. بحث آن وظیفه است که به گردن و جدی نمی‌گیریم. مسئولیت‌پذیر نمی‌شویم. یک جا این است. یک جای دیگر یک چیز دیگر است. یک جا همکار من گرفتاری دارد، مشکلی دارد، به روی مبارک نمی‌آید. تو یک پمپ‌بنزین آمده، طرف را به گلوله بسته. تو جیرفت می‌رود. بعد این تیر خورده، بدبخت. اونی که تیر می‌زند می‌رود. حالا خصومت شخصی داشته، این تیر خورده. همان‌جا می‌افتد. این قدر خون ازش می‌رود. بعد نیم ساعت، یک ساعت این‌ها می‌میرد. همان اول اگر برده بودنش دکتر، زنده می‌ماند. چرا؟ چون طرف ترسیده. توهمات. آخه ترسیده بودم. آن طرف گذاشت رفت. برمی‌گشتی! چه خون‌ها گردن ماست؟ خودمان خبر نداریم. با تبعاتش. این آدم کشته شد، بعد بچه‌اش ۱۰ سال با یتیمی این گرفتاری‌ها را داشت. بعد زنش آنجا به فلان مشکل افتاد. بعد بچه‌اش به‌خاطر خلعی که نسبت به پدر داشت و عاطفه پدری به این گرفتاری‌های شخصیتی و روحی مبتلا شد که بعداً تو ارتباطش با بچه‌هایشان و تربیتش این اتفاقات افتاد. و یکی از آن بچه‌ها شد مسئول یک جایی فلان‌جا و این تبعات تو رفتار او شکل گرفت. همه را ببری دکتر یا وایستی نظارت بکنی؟ این‌ها را ساده گرفتی و گفتی به من چه؟ آخه من چه‌کارم؟ و مملکت فلان دارد. پلیس باید... این حرف‌های مفت قانعمان می‌کند. خودمان زود. مسئولیت خیلی مهم است. خدا کند من خودم باور کنم. سؤال خدا را تصورمان این جوری جواب می‌دهیم. آنجا دیگر بافته‌های ذهنی ما، کلماتی که تو ذهنمان ردیف کردیم، پاسخ نمی‌دهد. از عمق جانمان، ملکات ما پاسخ می‌دهد. فکر بکند ملکات من پاسخ می‌دهد. می‌گوید وقتی آدم تو یک صحنه بداهتاً، بدون مقدمه، بدون آمادگی ذهنی، آمادگی روحی، وقتی که می‌افتد، قشنگ آدم یکهو با یک صحنه‌ای از خودش مواجه می‌شود که اصلاً توقع این را نداشت. یکهو مثلاً به آدم زنگ بزنند، بگویند آقا! مثلاً بچه باجناقت اره‌برقی را زد، دو تا پای بچه تو را قطع کرد. نسبت به باجناق، نسبت به بچه باجناقش، نسبت به خدا، پیغمبر، یکهو همه می‌ریزد. یک چیزهایی از آدم می‌ریزد بیرون، هیچ وقت به خواب شبش نمی‌دیدی که این‌ها کجای وجود من بود؟ قشنگ تو روایت، جنس امتحانات را این جوری و جنس سؤال الهی را این جوری معرفی می‌کنند. نکیر و منکر تو این سیما ظاهر می‌شوند. آیا خود آیت‌الله شجاعی که حالا ذکر خیرشان شد، همین معادشان همین بحث را دارند می‌گویند: «این نکیر و منکر مظهر فتنه الهی‌اند. یک طوری ظاهر می‌شوند که کسی آمادگی قبلی نداشته باشد.» از قبل یک چیز جفت‌وجور کرده باشد. ملکات را می‌خواهند بکشند بیرون. آن سؤالی که می‌کند «من ربک» نیست که بنشینیم حالا از الان هی حفظ کنیم تا وقتی مردیم: «ای الله جل جلاله.» جواب بدهد. در یک سیمایی، با یک چهره‌ای، با یک اوضاعی، تو یک شرایطی قرارت می‌دهد، بعد سؤال می‌کند. همین الان بگویند پای بچه‌ات این جوری با اره‌برقی قطع شد، «من ربک»؟ رب کیست؟ بابا! خدا چیست؟ خلاصه آقا، این توسعه "من" یعنی این که عرض کردیم توی آن سیر کمالی، خدا نصیبمان بکند. تا قبلش این مشغولیت‌ها و این محدودیت‌هاست. همه توجه به تن است و حالا مثلاً پول و مادیات و اعتباریات و این‌ها. هرچه آدم می‌رود جلوتر، توسعه پیدا می‌کند. منش توسعه پیدا می‌کند. وسیع می‌شود.

فرض بفرمایید یک نفری مثلاً تو این مجموعه ما این با آن توسعه من تفاوت دارد، ولی یک کمی شبیه و نزدیکش است. مثلاً فرض بفرمایید شما یک جوری گره می‌خورید به مجموعه تعالی. هر جمله‌ای که در مورد تعالی گفته می‌شود، شما این جمله را به خودت می‌گیری. هر حرفی که زده می‌شود، به خودت می‌گیری. وسعت پیدا کردید. این جوری می‌شود دیگر. رهبر شهید فرمود که من اولین بار که این جمله را خواندم، خیلی دلم سوخت و برایم عجیب بود. فرموده بود که من گاهی مثلاً رادیو و تلویزیون این‌ها را می‌گیرم و می‌بینم مثلاً نسبت به نظام دارد حرفی زده می‌شود. حالا انتقاد به حق، ناحق. ایشان فرمود: «چیزی که به سمت نظام پرتاب می‌شود، من احساس می‌کنم یک مشت تو صورت من دارد می‌خورد.» هر چیزی که در مورد نظام مطرح می‌شود، من احساس می‌کنم یک مشت تو صورت من. این جور دردم می‌آید. یعنی این جور مطابقت و عینیت قائل می‌شود. گردن گرفتن این مسئولیت با این وسعتش. هر چیزی که آن محدودش مشخص است، تکلیف، جایگاه مشخص. در جایگاه قانونیش مشخص است که حالا آن ولایت فقیه، رهبری فلان است، ولی این احساس مسئولیت با این وسعتش که هر جای نظام یک چیزی بشود، احساس می‌کنم مربوط به من است. فضای خود ما هم همین شکلی است. مثلاً آقا! هر کسی در مورد تعالی یک چیزی بگوید، خوب بگوید، بد بگوید. آن خوبی که می‌گوید، من خوشحال می‌شوم. بدی که می‌گوید، من ناراحت می‌شوم. گاهی یکی این جوری است. گاهی کسی این جوری نیست، بلکه از بیرون می‌بیند و مشت را می‌زند. یک وقت از آن فضای درون دارد می‌بیند، می‌گوید: «من این کاستی‌ها، یعنی کاستی‌های من.» این‌ها مسئولیت‌پذیری و تعهد است دیگر. هر چقدر آدم به این شاخص‌ها نزدیک می‌شود، این صدای کوبیدن هم دیگر حالا هست دیگر تو این صوت و توی مغز ما همه‌اش با هم. هر چقدر به این شاخص نزدیک می‌شود، این علامت این است که در آستانه کمالی قرار دارد. این خیلی مهم است. این منش توسعه پیدا کرده. خب، فرض بفرمایید ۱۰ نفر مثلاً تو تعالی باشند. هر یک نفرش احساسش نسبت به تعالی و مجموعه. این بعد این ۱۰ نفر چه ارتباط و اتحادی با همدیگر پیدا می‌کنند؟ چه نقشی نسبت به پیشرفت مجموعه پیدا می‌کنند؟ خیلی متحول می‌شود. خیلی فضا عوض می‌شود. هر یک نفری بگوید آقا! همه ایرادات تعالی به من برمی‌گردد و هر خوبی که من برای خودم می‌خواهم، باید برای مجموعه بخواهم.

تجربه زیاد داریم. نوعاً افراد وارد حالا فضاها، مجموعه‌ها، مجموعه‌های فرهنگی، مخصوصاً حالا دانشگاه که خوب خودش یک چیز فوق‌العاده است. واقعاً در این جهت بود. غالباً ماها وقتی وارد این محیط‌ها می‌شویم، به چشم سکوی پرتابی نگاه می‌کنیم که از این به کجا منتقل بشوم؟ از این بپرم. برای شروع خوب است. یک نقطه ابتدایی. می‌آییم از این می‌پریم. فلان، می‌روم دانشگاه مثلاً. از آنجا شناخته می‌شوم. بعد از آنجا می‌آیم فلان. از آنجا می‌آیم فلان. بعد می‌روم شورای شهر. بعد می‌روم دولت. بعد می‌روم فلان تا مثلاً رئیس‌جمهور و بالاترش هم یک نیم‌نگاهی دارم. اگر بشود، بی‌میل نیستم. این آن خلوص و آن وحدت جمعی شکل نمی‌گیرد. هرکس وقتی به چشم سکوی پرتاب به مجموعه نگاه بکند، دیگر آن مجموعه رشد نمی‌کند. هرکس آمده آن میزانی که بتواند بکند. این بحث مجموعه حالا البته بخش تشکیلات خب یک بحث دیگر است. بحث، بحث «خیط اخوت» است؛ یعنی آن ارتباط، آن نخ باید این شکلی با هم برقرار بشود. هر یک نفری خودش را عهده‌دار آن جمع بداند و هر اتفاقی که برای آن جمع می‌افتد را به خودش نسبت بدهد. خیلی چیز مهمی است. خیلی چیز مهمی است. از مجموعه‌های کوچک، آن از خانواده‌مان شروع می‌شود. هم خانواده. کی خانواده می‌شود؟ وقتی که هر اتفاقی که در این بیت می‌افتد، هر یک نفری متعهد و مسئول و موظف نسبت به آن قضیه خودش را بداند. وگرنه دیگر بیت نمی‌شود که. می‌شود بیت عنکبوت. «ان اوهن البیوت لبیت العنکبوت.» می‌گویند عنکبوت‌ها این شکلیند. هر کدام یک گوشه تار دارند زندگی می‌کنند. فقط تارشان با همدیگر مشترک است. اتصال بین دو تا برقرار نمی‌شود. هیچ ربطی به همدیگر ندارد. مگر یک جفت‌گیری با هم داشته باشند. می‌شود بیت عنک. سست‌ترین خانه است. هم از جهت ظاهری سست‌ترین خانه است، به باد می‌رود. همه جهت عاطفی سست‌ترین خانه است. هیچ علاقه‌ای بین این دو تا نیست. هیچ نسبتی بین این دو تا تعریف نشده. گربه‌ها هم یک چیزی تو تعریف نسبت به همدیگر دارند. این فیلمش وایرال شده حالا اگر هوش مصنوعی باشد یا نباشد. گربه رفته موش گرفته. نمی‌دانم دیدید یا نه. گربه رفته موش گرفته، آمده. بعد می‌بیند که این گربه ماده یکی دیگر را، یک گربه دیگر دارد لیس می‌زند، دارد نوازشش می‌کند. این گربه با موش می‌آید. یک نگاه به این می‌کند، موش را خیابان ول می‌کند، برمی‌گردد. حالا معلوم نیست هوش مصنوعی چیست. ولی به هر حال این‌ها هست. یعنی آن هم یک توقع، یک تعهدی می‌طلبد در ازای این پیمان حیوانی که به او بسته. یک توقعی دارد.

اوج رذالت در دوران ما. این‌ها جای تحلیل جدی دارد که جایش خیلی خالی است. اوج رذالت در دوران ما که خوب کمتر بهش پرداخته می‌شود، مسائل جنسی و فلان و این‌ها به نظر نیست. اوج رذالت، فردگرایی است. «ایندویجوالی» اینکه به آدم‌ها تلقین کردیم: خودتی و خودت. خودت را بچسب. خودت را بچسب غلط است. «علیکم انفسکم». قرآن: «خودت را بچسب». این «خود» اینقدر باریک و محدود و کوچک نیست. نه! آن خدا، آنقدر بزرگ. آن «خود»، آنقدر بزرگ. خودت را بچسب. همه توش جا می‌شوند. نسبت به یهودیان احساس وظیفه می‌کند. عالم ربانی داشت از دنیا می‌رفت، گریه می‌کرد. «چی شده؟» «احوالت این‌ها. می‌ترسم یک گوشه‌ای از این عالم یهودی بوده باشد. می‌توانستم یک کاری برایش بکنم برای هدایتش. تو حساب از من بپرسی، آن محتاج تو بود و منتظر تو بود و تو کاری برای او نکردی. حساب اگر پرسیدی، من چی جواب بدهم؟» این من توسعه‌یافته است. بهجت می‌گفت که آقا! برای ما دعا کنید. فرمود: «من برای مسلمان‌های چین دعا می‌کنم. اگر دعا نکنم، مسلمان نیستم.» فیلم ۶۰ اذان آخوند شیعه، شاگرد درسش آمده بهش می‌گوید که «برای ما دعا کنید.» «مسلمان‌های چین دعا می‌کنند.» کتاب «صحبت سال‌ها» می‌گفت: «فیلمشان تو ذهن من است. شاید تو کتابم بود. می‌گفت که پسرای بهجت، خبر می‌آمد مثلاً تو عراق بمب‌گذاری شده و مثلاً ۲۰ نفر، ۳۰ نفر، چقدر تلفات، شهید این‌ها. می‌گفت: پدرم دیگر سه روز خواب و خوراک و این‌ها دیگر نداشت. غذایش دیگر به هم ریخته. خوابش به هم ریخته.» لااقل یک سه روز این شکلی. افسانه است. اصلاً باورنکردنی. این «من» توسعه‌یافته است. این نقطه کمال. می‌خواهد ما را به اینجا برسانند. این آدم‌ها می‌توانند بار بردارند.

شما رهبر شهید را ببین. این «من» توسعه‌یافته را در این آدم. یک احساس مسئولیت. این علقه با ریزترین اجزای این جامعه، احساس علقه دارد. عاطفه دارد. پیوند دارد. توجه دارد. انگشتر داده به فلان شاعر، فلان مداح، فلان مجری. این‌ها بعد گفته که «این رنگش یشمی است. این هنرمند است. این به روحیه هنریش نمی‌خورد.» انگشتر گفته: «برگردان این انگشتر. این رنگش روشن است.» به ذائقه هنری آن هنرمند، تو رنگی که دارد بهش می‌دهد، توجه دارد که مثلاً انگشتره احتمالاً خوشش نمی‌آید. هنرمند حساس به این چیزها. تا مسائلی که گفتم. یک وقتی می‌فرمود: «من تو سیل سیستان، آن دختربچه که غرق شده بود، وقتی جسدش را درآوردیم تو این خونه، دلی که لعل شد، هست تو به نظرم آقای ایرانشهرم باید باشه.» می‌فرمود که «این‌ها سنی بودند. یک بچه‌کوچک دختربچه سه چهار ساله مثلاً توی سیل قبل انقلاب، اوایل دهه ۵۰، اواسط دهه ۵۰.» فرمود: «این بچه را که بیرون آوردم، من بغلم که گرفتم، یک جوری شروع کردم بلندبلند گریه‌کردن از دیدن این اتفاق. پدر و مادر بچه تعجب کرده بودند و این خبرش مثل بمب پیچید که یک آخوند سید شیعه آمده اینجا یک بچه سنی را از تو آب درآورده، این جوری های‌های گریه می‌کرد. فردایش اوضاع ما آنجا عوض شد. دیگر ارادت مردم به ما. فیلم نبود. واقعاً این جور بود. واقعاً احساس می‌کرده بچه خودش است. حتی شاید برای بچه خودش این جوری گریه نمی‌کرد.» این‌ها خیلی حرف‌هاست. این‌ها گفتنش ساده است. خیلی کار می‌خواهد رسیدن به این احوالات. اینکه امام سجاد به زهری فرمود: «طوری باید باشی که بزرگ‌تر از خودت دیدی، او را در حکم پدر خودت، پدر و مادر خودت تصور کن. کوچک‌تر از خودت دیدی، او را در حکم فرزند خودت تصور کنی. هم‌سن و سال خودت دیدی، او را در حکم شاهین توسعه بدهید.» ببینید با این حال آدم بخواهد زندگی کند، عرض می‌کنم فقط به حرف راحت است. ابداً من که اصلاً اهل این حرف‌ها نیستم. خدا کند لااقل دغدغه‌اش را پیدا کند.

شما فرض کنید مثلاً تالار عروسی، مثلاً عروسی بچه خواهرتان مثلاً دعوتید. توی این تالار هم مثلاً بچه خواهرتان مثلاً با پسر برادرتان مثلاً ازدواج کرده. تو این تالار عروسی همه این‌هایی که هستند چین با شما فامیل‌اند دیگر؟ پارکینگ می‌خواهیم بیاییم بیرون، یکی زودتر می‌پیچد، یکی دیرتر می‌پیچد، یکی کند است، یکی راه نمی‌رود، یکی وایستاده، راه را بند آورده. بای‌بای می‌کند، بوس می‌فرستد، خداحافظی می‌کند، لفت می‌دهد. تو این جمع فامیلی که حالا مثلاً ۱۰۰ تا ماشین است، همه فامیل‌اند تو پارکینگ چه اتفاقی می‌افتد؟ دعوا می‌شود. فحش می‌شود. کتک‌کاری می‌شود. بوق ممتد ۱۰ دقیقه‌ای می‌شود. داداشم دیگر. آن یکی فلان. پسرعمویم و پسرخاله‌ام اکبر! برو دیگر. بابا! پسرت ۲۰ دقیقه با محبت، با صمیمیت. اونی که امام سجاد می‌فرماید همین است. این را باید توسعه پیدا کند تو خیابان، توی جاده‌ها، فلان. خیلی عجیب است. به نظرتان می‌شود همچین چیزی؟ نیامدند، نمی‌آیند. این جوری نیست. البته گلش اصلش دوران ایشان است. ولی مقدماتش، قابلیتش الان باید ظهور پیدا کند. این خیلی جمله مهمی است. «ان یحب له من الخیر ما یحب لنفسه.» خیلی کار عملی. هرکس بردارد ۱۰ نمونه بنویسد. اگر جلسه دیگری بود، موقوف به این کار عملی باشد. هرکس ۱۰ نمونه بنویسد از مواردی که خودش وقتی یکم حواسش را جمع می‌کند، متوجه قضیه می‌شود. تو ارتباطش با دیگران می‌بینی که من یک چیزی برای خودم می‌خواهم که عیناً این را برای او نمی‌خواهم. یک نمونه مثلاً من دوست دارم ماشینم ارتقاء پیدا کند. مثلاً یک وامی بگیرم، یک پولی بگیرم. از کیفیت ماشینم راضی نیستم. خب حالا آن یکی ماشینش از من پایین‌تر است. مثلاً من پژو دارم، آن یکی پراید دارد. من پژو خوب برو دارم. آن پراید تعمیرگاه برو دارد. فرض بفرمایید من مثلاً حالا یا در آستانه خرید باشم یا ماشینم را خریدم. این یکی که دیگر بدتر است. حالا امثال ما مثلاً یک دوره‌ای درگیر بودیم. ماشین را عوض کنیم و بعد دیگر تمام شد کامل دیگر فارغ. یک زمانی خوب درگیریم. هی می‌گردیم ماشین پیدا کنیم، قیمت خوب، فلان این‌ها. خب «لهو من الخیر مایحب لنفسه». چقدر دوست داری رفیقت ماشینش را ارتقاء بدهد؟ لااقل همان اندازه. نه بیشتر. همان اندازه که دغدغه این را داری که ماشینت ارتقاء پیدا کند، دغدغه نداشته باشی که این رفیقتم ماشینش سریع ارتقا پیدا کند. امین توضیحاتی که گفت: «کج و الان این قدر گران شده اصلاً کسی به ماشین نمی‌رسد.» نه، خودت نمی‌گفتی؟ ضرب و زورت را می‌زدید، نذر و نیازت را می‌کردی، توسلت را می‌کردی، درخواست وام را می‌دادی. چقدر آرمانی است این احوالات. آدم از تصورش هم احساس معنویت می‌کند. قبول دارید؟ آدم از تصور این حالات احساس می‌کند دلش از دنیا کنده شده. واقعاً نورانیت تو این‌ها نهفته است. این «من» آدم بزرگ می‌شود. این «من» آدم می‌ریزد. این «من» کوچک توهمی یخ‌زده، «مغزهای کوچک زنگ‌زده»، این می‌ریزد، می‌شکند. توسعه پیدا می‌کند. لااقل به همین جمعی که هستیم دوره آموزشی و تربیتی برایمان باشد. خدا را شکر که حالا مثلاً تو مجموعه هستیم که با ۲۰ نفر درگیر. ولی تو مجموعه بودیم که با ۲۰۰۰ نفر درگیر بودیم. خیلی کارمان سخت بود. ۵ میلیون درگیر بودیم. نسبت به همین بیست تا این‌ها همان حقوق است. بابا! این جزو آن حقوق است. جزو آن چیزهایی است که سؤال می‌کنند و حساب می‌رسند که تو چرا برای خودت ماشین خوب می‌خواستی. حالا یک وقتی که من از این می‌کنم، برای خودم یک جایی است که می‌خواهم به یکی بدهم. زیر آب او را می‌زنم. آدم خیلی موجود وحشتناکی است. یک کسی تو این استوری اینستا نوشته بود که یک رفیق مشنگی دارم و یک خواستگار حاصل یک رلی دارد و فلان این حرف‌ها. پسره مثلاً خیلی خوب است. این دختر مشنگ است و این‌ها. من دلم برای پسره می‌سوخت و این‌ها. بعد دیگر داشت خواست جدی می‌شده، من دیگر نتوانستم تحمل کنم. دیشب به پسره پیام دادم و وارد رابطه شدم و تا صبح روی مغزش کار کردم و آن رفیقم را از چشمش انداختم و این‌ها. الان مشکل ندارد. این چیزی که مثلاً من الان کاری که آدم خیلی موجود وحشتناکی است اگر پای آن غرایز و منافعش بیاید وسط. جنایت‌ها می‌کند. جنایت بزرگ. بهترین قبرستان‌های شمال یک قبری است. طرف با سه تا بچه‌اش و زنش فکر می‌کنم کنار هم، آن چارتا را با تبر کشته. چرا؟ چون که یک زنی را می‌خواسته که بعد او گفته: «تو زن و بچه داری، من جواب منفی می‌دهم.» گفته: «خب، کاری ندارد. زن و بچه‌ام را می‌کشم.» با تبر کشته. دوباره رفته خواستگاری. آدمیزاد این است. محمدی که این قدر عجیب است، این فاصله‌اش با ما فکر می‌کنی چقدر است؟ این اتفاق با ما فاصله‌اش چقدر است؟ این خیلی به ما نزدیک است. این فاجعه چشمگیر کردن ندارد. اینی که ما از فاجعه خودمان این قدر دور می‌بینیم، چشمگیر کردن خیلی درش حرف است. خدا رحمت کند مرحوم صفایی را. می‌گفت: «من فاصله خودم را با ابن ملجم در همین حد می‌دانم که یک لحظه خدا من را ول کند.» خیلی عظمت می‌خواهد فهم این نکته‌ها. یک لحظه ول کند، من کار ابن ملجم را می‌کنم. من و ابن ملجم. ابن ملجم چقدر فاصله؟ یک لحظه ول کردم و آن اتفاقات از این چیزهای کوچک شروع می‌شود.

این هم خاطره را شاید شنیده باشید که وقتی عرض کردم خدا حفظ کند استاد عزیزم آیت‌الله میرباقری. یک وقتی عمان سال ۸۷-۸۸ درس ایشان می‌رفتیم. عجیب. من از ابتدای طلبگی به ایشان داشتم. و درس ایشان که می‌رفتیم، من درس اول می‌رفتم مدرسه خان، درس فیضیه ایشان تمام بشود. از فیضیه تا مؤسسه «در راه حق»، «در راه حق» دیواربه‌دیوار منزل آیت‌الله بهجت. روزی که آقای بهجت از دنیا رفتند، ما کلاسش بود. ماشینی که می‌آمد دنبال آقای بهجت، می‌آمد تو حیاط مؤسسه «در راه حق» وایمیستاد که آقای بهجت را ببرند. حالا خاطراتی است از درس آقای میرباقری. درس خلوتی هم بود. شاید پنج شش نفر بودیم. ما که بچه بودیم. ولی بقیه خوب از افراد فضلا بودند که می‌دیدیم و بعدها می‌شناختیم و این‌ها. بعدها شلوغ شد درسشان. جابه‌جا شد. اول اجتهاد و تقلید بود، بعدش اجاره بود. یک بار که می‌رفتیم آخرهای ۸۷ بود یا اول ۸۸. آن موقع این خیابان ارم ماشین رفت‌وآمد می‌کرد. نبسته بودند مثل الان که بدم که اصلاً این ور آمدن ادامه شبستان را ساختن و این‌ها. الان که اصلاً خلوت شده خیابان. چون خیلی فیلتر و میلترش را گذاشتم. خیلی شلوغ بود. ماشین می‌رفت، می‌آمد و جمعیت هم از دو طرف پیاده‌رو این ور، آن ور رفت‌وآمد داشتیم. صحبت می‌کردیم. سؤال می‌کردیم. حرف می‌زدیم. یک بار یک بچه‌کوچکی داشت گریه می‌کرد. حاج‌آقای میرباقری واقعاً آدم باصفایی است. واقعاً اصلاً یک حال خاصی دارد. یکم با ایشان محشور بشود، احوالاتش نمایان است. آتشی در دلش از محبت امام حسین و عشق امام حسین و این‌ها. به این بچه را داشتیم صحبت می‌کردیم. گفت‌وگو نبود. حاج‌آقا این بچه را دید. ما این وری که داشتیم می‌رفتیم، آن بچه این وری بود، داشت می‌آمد و وایستاده بود داشت گریه می‌کرد. حاج‌آقا یک لحظه ایستادند و حالا کلاس مثلاً ۱۰ دقیقه به نظرم ۱۱ و ۱۰ دقیقه شروع می‌شد. ۱۱ و ربع، دو سه دقیقه مانده بود به کلاس. بعد زود می‌رفتند و شلوغ هم بود و بعد زود می‌رسیدند و این‌ها. حاج‌آقا ایستادند و یکم این بچه را نگاه کردند. به من فرمودند که: «شما برو به دوستان سر کلاس بگو که فلانی دیرتر می‌آید. بروم دنبال این بچه ببینم مشکلش چیست. بچه گریه می‌کند. شما برید سر کلاس، من می‌روم دنبالش.» گفتم: «می‌روی؟» گفتم: «کامل و پیگیری کنیا! ببین بچه چشه.» منظورش این است که سرسری نگیری. چشم. این وری آمدم و دنبال بچه رفتم. پسر بزرگ‌تر بغلش بود و این را بغل کرد. گفتم: «با همید؟» گفت: «آره.» گفتم: «گم نشده؟» گفت: «نه.» گفت: «داداشمه. فلانه.» گفتم: «یک چیزی می‌خواسته، نخریدیم این‌ها را دارد الکی گریه می‌کند. گم نشده. مشکل ندارد. تنها نیست.» گفت: «نه.» برگشتم. یک کمی شتاب گرفتم. گفتم بروم حاج‌آقا رسیده سر درس برسم و رو به این ور، چشم به راه منتظر. گم نشده بود مثلاً پدر و مادرش فلان. برادرش بود و این‌ها. کامل که خیالشان تخت شد، فرمودند: «خدا رحمت کند شیخ علی صفایی را.» می‌فرمود که شاگردهای صفایی هم بوده. می‌فرمود که: «گاهی آشغال پرتقال روی زمین افتاده، آدم به این بی‌اعتنایی می‌کند، با همین در زمره کافرین قرار می‌گیرد.» بی‌اعتنایی کفر یعنی بی‌اعتنایی. فرمود: «اینی که می‌بینی این‌هایی که یک مملکت کشته می‌شود، صدایشان درنمی‌آید، آن‌ها از همین جاها شروع کردند. به همین چیزها بی‌اعتنایی کردند. کارشان به آنجاها رسیده. می‌بینی یک مملکت کشته می‌شوند، این‌ها عین خیالشان نیست. از همین جاها شروع می‌شود. از همین بچه‌ای که تو خیابان دارد گریه می‌کند، محل نمی‌گذاری، شروع می‌شود. مرحله به مرحله کفرش ازدیاد پیدا می‌کند.» خیلی عجیب. «ان یحب له من الخیر ما یحب لنفسه.»

پس قرار شد ۱۰ نمونه را. یک نمونه‌اش را گفتیم مثل مثال ماشین. هر کسی روی ۱۰ تا موضوع. آره، یعنی چیزی که برای خودم دوست دارم، ولی برای او دوست ندارم. چیزهایی که حالا تو رفتارهای روزمره. می‌گوید: کم که حساس می‌شویم. الان مثلاً بنده چایی با نبات خوردم مثلاً عین خیالم نبود که شما چای با نبات خوردی. البته دلیلش آن که نبودم مال من نبود. آهنگ قرائتی می‌گفت که توی پرواز می‌گفتش که خانم کمک‌خلبان شرکت آیت‌الکرسی خواندند پشت میکروفون. گفت: «من خیلی خوشم آمد. بعد آمدم بهش جایزه بدهم. چیزی ندارم.» بغلم وزیر نشسته. یارو افتادم که دعای ماه رجب می‌خواست بخواند. آن داستان ریشش که رسید نداشت، ریش بغلیش را گرفت. کیسه بقیه انفاق می‌کند. خیلی حساس است دیگر. مرز باریکی دارد. این نباتی که تو برای چی خوردی؟ به بقیه نبات نخورده بودند. برای چی برای خودت یک شأن قائل بودی که مثلاً من تو مؤسسه چون فلانم باید چای با نبات بخورم؟ بقیه نخورند. به درک! حساب‌وکتاب است. بنشینیم روش فکر بکنیم. خیلی جاهای عجیب‌غریبی می‌کشد. جان! یک حیات طیبه. خوب است آدم از این زندگی بیفتد. خوب است. حیات طیبه. گفتم: یک نفری آمدی و پرید به من. خودم سخنرانم آقا. در پاسخ استدلال. تمام شد دیگر. قیام سخنرانم. آقا! این حرف‌ها چیست؟ دو تا فایل صوتی از امام صادق. فایل‌های صوتی این‌ها آن توهمات کشکی ماهاست دیگر. باید برگردیم به شاخص حق و حقیقت. «فمن یعمل مثقال ذرة خیرا یره و من یعمل مثقال ذرة شراً یره.» هرچی بخواهیم سخت‌گیرانه بگوییم، به این نمی‌رسد. مثقال ذره‌ای شر یعنی چی؟ این‌ها که ما تصور می‌کنیم، همه خودش شر است. مثقال ذره دیگر نیست. مثقال ذره یعنی چی؟ ذره خودش کمترین واحد محاسباتی. باز به ذره که می‌رسد، به مثقالش اشاره می‌کند. یعنی هر چیزی که بشود باهاش حساب کرد. مثقال یعنی ابزار ثقل. یعنی هر چیزی که ثقل ذره بهش مترتب بشود تو حساب می‌آید. هر چیزی که قابلیت حساب داشته باشد، حساب کشیده می‌شود. قرآنی که خاک می‌خورد که حاکی از چیست؟ خاطر گرد و خاک بودن همسایه روبه‌رویی داشته، خانه را می‌ساخته. حساب‌وکتاب می‌کنند که چرا خانه‌تان مثلاً این‌ها داشتند گچ بالا می‌بردند، نشسته بود روی قرآن. مثلاً چرا قرآن خاکی شده؟ این را می‌خواهند حساب‌وکتاب کنند یا بی‌اعتنایی را می‌خواهند حساب‌وکتاب کنند؟ من که خودم واقعاً رهبر شهیدمان چقدر این فوق‌العاده است. چقدر این مرد بزرگ. آقای حداد می‌گفتش که آقا! قرآن‌هایی که تو خونه دارد و هدیه می‌شود و این‌ها، دوره‌ای قرآن‌ها را قطع می‌کند. این را که می‌خواند، می‌رود قرآن بعدی. باز می‌رود بعدی که این خاک روی این قرآن ننشیند و حسابی که می‌خواهند بکشند بابت غبار روی قرآن، قرآن مهجور واقع نمانده باشد. تو خونه همه قرآن‌های خانه‌اش را خوانده و دوره‌ای می‌خواند. نه! این وحشتناکیش به توهمات ما برمی‌گردد. ما یک سری بافته‌های ذهنی، همین جملات قشنگ این خانم. یک سری بافته‌های ذهنی داریم. هر چیزی که بخواهد این را خراب بکند، برایمان وحشتناک. بابا به بچه‌اش می‌گوید که: «اگر درس نخوانی، می‌افتی. بعد می‌افتی شهریور. بعد شهریور بعد دوباره پول خرج بکنی. بعد من پول نمی‌دهم. بعد خودت باید بروی کار بکنی. بعد بخواهی بروی کار بکنی، دیگر به درس خواندن نمی‌رسی. از جیبت باید بگذاری. کار نکنی، گوشیت را باید بفروشی. پی‌اس‌ات را باید بفروشی.» او چقدر سختش می‌کنی؟ سخت هست خب. اگر بخواهی تن ندهی، تو سختش می‌کنی با نفهمیدنت، با تن ندادنت، با توهماتت. این قدر وحشتناک نکن. این همه را زده کردید. آن چیزی که تو نسبت بهش میل داری که در مقابلش می‌شود این زدگی، آن وحشتناک است. چون آن توهم است. اولیا الهی نسبت به آن وحشت دارند. همان وحشتی که تو نسبت به اینی که این‌ها وحشت واقعی بهشت دارند و تو وحشت نداری، این‌ها نسبت به آن توهم، تو هم وحشت واقعی دارند. اینکه داد می‌زند: «الهی لاتکلنی الی نفسی عین ابداً.» همسر پیغمبر می‌گوید: «نصف شب دیدم پیغمبر بیدار شده، به سجده رفته. در سجده مثل ابر بهار دارد گریه می‌کند. دیدم ذکرش در سجده این است: رب لاتکلنی الی نفسی.» طرف گفتم: «یا رسول الله! شما پیغمبر خدا، نصف شب مناجات بعد درخواستت این است؟» فرمود: «برادرم یونس، یک لحظه به خودش واگذار شد، آن اتفاقات برایش افتاد در شکم نهنگ و این‌ها.» اگر قرآن این‌ها را نگفته بود، ما این‌ها را افسانه می‌دانستیم. آقا! پیغمبر خدا بیفتد تو شکم نهنگ. الان واقعاً این حرف شما از من می‌نشینی، قبول می‌کردی اگر قرآن نبود؟ پیغمبر خدا بیفتد تو شکم نهنگ و بگوید من این را تا قیامت تو شکم نهنگ نگه می‌داشتم. «فلالا انه کان من المصبین للبث فی بطنه الی یوم یبعثون.» سوره مبارکه. به‌خاطر چی؟ به‌خاطر اینکه ۱۰ دقیقه اضافه‌تر وایمیستاد، شاید دو نفر قبول می‌کردند. خدا بهش گفته عذاب دارد می‌آید. تمام شد. عذاب امروز خدا گفته دارد عذاب می‌آید. باشد تو آن ۱۰ دقیقه که او رفت، اوضاع عوض شد. قوم یونس توبه کرده‌اند. عذاب قطعی که قرار بوده بیاید. من هم زورم را زدم، کارم را انجام دادم. بایدم می‌رفتم از شهر. وظیفه‌ام بوده که بروم. بابت اینکه ۱۰ دقیقه زودتر رفتم. خوب حالا تشر، تلنگر، توبیخ تو شکم نهنگ. بعد تا قیامت. ترامپ را این جوری بیندازم تو شکم نهنگ تا قیامت. شک می‌کنیم به عدالت خدا. چه‌کار کرده؟ ۱۰ نفر کشته. تا قیامت تو شکم نهنگ. بعد پیغمبر خدا معصوم. خیلی ما از این وادی حساب‌وکتاب خدا دوریم. بابا! عالم بر مدار حق مگر به پهنای شکم ما دارد اداره می‌شود؟ اگر به این بود که همه ساختار عالم به هم ریخته بود. فرمود: «لبتل حق و اهواهم لفسد السماوات والارض.» اگر حق می‌خواست بیاید روی مبنای این پهنای شکم شما که کل عالم فاسد شده بود. آقا! آفتاب زد، بگو ۱۰ دقیقه دیرتر آلارم گوشی‌اش را بزند. ۱۰ دقیقه بعد. چرا؟ چون الان حال ندارم. الان آفتاب بزند یعنی من دیشب دیر خوابیدم. بعد نماز هم همیشه سر وقت. آمدی شمسه‌مان نشود.

بعد عمر بندگی. دو تا داماد داشت. باغبون بود. یکیش کوزه‌گر بود. شنیدید دیگر. داستان معروفی دارد. می‌گفت رفت خانه آن باغبونه. دارند می‌میرند از گشنگی. گفت: «چی شده؟» گفت: «بارون نیامده. درختانمان همه خشک شده.» مادر شروع کرد گریه و زاری. «خدایا بارون ببارونتو جاری کن.» این‌ها. بارون زد و این‌ها. رفت خانه آن یکی دخترش. اگر دنبال هواهای می‌گوید: «نبارون.» می‌گوید: «ببار.» عشقم. چت ندارد. نایلون بگیر بینداز. ما مزرعه‌مان خشک شده. به این هواها که عالم اداره نمی‌شود که. حالا می‌خواهد بارون ببارد، یک دور رفراندوم برگزار کنیم ببینیم ببارد، نبارد. بیشتر می‌گویند ببارد، کمتر می‌گویند به این چیزها نیستش. حساب‌وکتاب این جوری نیست. خوب پس این جمله را روش ان شاء الله بنده هم توفیق داشته باشم یک فکری بکنم. مواردش را تو زندگیمان پیدا کنیم. تو آن چیزهایی که عرض کردم دیگر. از همین نبات. یک نمونه‌اش. دوست داشتم نبات باشد. من دوست داشتم که هیچی خوردم. آن به دوست داشتنش دارد می‌گوید. بله. نوشابه را مثلاً حالا همه یک لیوان خوردند، تهش مانده دیگر. حالا آن تهش را ما دو لیوانش مال ما باشد. بالاخره همه لیوانشان را خوردند. خب، همه دو لیوان را که نمی‌توانم بگویم. نه، مهم این است که همه یک لیوانشان را خوردند. سرطان و این‌هاست. مال من باشد. لقمه اول غذا را می‌رفتیم با حمالی و اول می‌خورم که اگر مسموم باشد، من بیفتم به تو آسیب وارد نشود. من جان‌فدای توام. تو مقام توجیه. خلاصه باب توجیه وسیع و «و للمذهبین اوسع». یک روایت نانوشته. «ولد طلابه بلد باشد بزند تنگش.» اصلاً این مکروه تبدیل مستحب می‌شود. واجب می‌شود. اصلاً اینجا خوردن این لقمه، گرفتن از دست او و خوردن جزو واجبات است. به این دلیل. خلاصه این آدم که نگاه می‌کند، یک چیزی برای خودم قائل بودم که برای او دیگری قائل نبودم. تو یک فضایی که جفتمان بود. این کولر است مثلاً بادش مستقیم که می‌خورد به من بخورد. حالا ۱۰ نفر آدم‌اند که اینجا کاندیداین که آن روبه‌روی کولر بنشینند. حالا یک کسی درد دارد، مشکل دارد، دوست ندارد. آن بحثش جداست. ولی من که زورم می‌رسد و امکانش را دارم، من اول از همه می‌روم آنجا را می‌گیرم. من بغل بخاری می‌نشینم. من زیر کولر می‌نشینم. بهترین جای مسجد. می‌روم یک وقت هستش که خب مثلاً متقاضی ندارد و بعد مثلاً دوام هست. سر این آنجا نرفتن من یک کارتی دارم، شخصیتم فلانم. مثلاً یورج مجلس سالگرد آیت‌الله پهلوانی نشسته بودم. خب، دیگر شخصیت‌ها از آن دره می‌آمدند، می‌رفتند آن جلو روی آن صندلی‌ها می‌نشستند. خیلی هم کلاس دارد. خیلی حال خاصی دارد. نصیبتان بشود ان شاء الله. وارد می‌شوی. بعد مراجع یک تکانی می‌دهند. بعد مثلاً جا وا می‌کنند. یکی از دم در می‌گیرد تحویل می‌دهد. یکی تحویل می‌گیرد. یکی نمی‌دانم ته مسجد اعظم نشسته بودم. آیت‌الله مصباح پشت من نشسته. گرخیدم. روی آنجا احساس کردم همه وجودم که از آن موقع ایشان پشت ما نشسته بود، من خودم ته مسجد بودم. تهِ تهِ این دیگر. آنجایی که آیت‌الله مصباح نشسته بود، آن دیگر ته‌ترین جای مسجد بود. این خود ته‌ترین اداها خودش اظهار فضیلت است. گاهی مثلاً من این را به چشم شما می‌آورم. دیدی من کجا نشستم؟ اینجا جام آنجا بود، اینجا نشستم. داشتی دیگر. این را یادت. تواضع اینستاگرامی. در واقع این ریلز. خودش ریلز تواضع. وقتی نه، یک واقعیت وجودی این آدم این است. خدا به چه چیزهایی حساس است که اصلاً به ذهن ماها نمی‌آید. دیدار آقا بودیم. دور تا دور نشسته بودیم. به نظرم مشهد یا تهران بود. تکیه داده بودند به دیوار. یک شخصیتی اسم نیاورد. ایشان. من هم حقیقتش ذهنم کنجکاو نشد پیدایش بکنم. شاید یکم زور می‌زدم پیدا می‌کردم. مقامات بود. مقامات سیاسی کلاس دارد. از اول رفتی نشستی، همه باید بیایند. مقامات آخر از همه. حتی بدانی بعد آقا وارد شی که دیگر آن دیگر خیلی مورد داشتیم. بعد آقا وارد می‌شد. این بزرگوار هم بعد آقا وارد شده بود. می‌گفتش که همه تکیه داده بودیم. جا نبود. همه هم فشرده نشسته بودیم. حاج‌آقا فرمود که این وارد شد. همان جلوها مثلاً بغل‌های در. هرجا نشست. کوچک. این جور تکیه داد. آن بغل گذشت. یک دور نگاه برگرداندم. دیدم دو نفر آمدند جلو آقا. جارو تنگ کرده بود با فشار خودش را جا کرده بود. دیدم دو نفر افتادند جلو که این آقای جا بشود، تکیه بدهد. فرمود: «آدم، آدم تربیت‌نشده را از همین جاها می‌شناسد.» فرمود: «فهمیدم چرا در کارش موفق نشد.» مضمون حرفشان این. یک بار حالا خصوصی به بنده بخشیش را گفتند. یک بار دیگر تو درس اخلاقشان شنیدم. فرمودند: «راز عدم توفیقات در آن مقامی که آن آقا داشت و اینکه نمی‌توانست حق را تو آن مرحله اجرا بکند، آدم می‌فهمد چیست. عقبش این‌جاست.» خیلی‌خیلی عم. زورش آمده. خب، همه دیر آمدی دیگر. بغل اینقدر جا بکنم، تکیه بدهم. اینقدر من شورتم برسد دیگر. آقا! تو جا نمی‌شوی. اینجا همین لایو. دیدی تو نماز جماعت مثلاً کربلا. من یک کوچولو فقط از همین‌جا شروع می‌شود. نادیده‌گرفتن حق. «یحب لنفسه ما یحب». حالا همین آدم یکی دیگر بیاید بهش بگوید همین لای من را جا کن، می‌زند شقه شقه‌اش می‌کندها! من نماز که می‌خوانم معمولاً دو مهر می‌خوانم. قبلاً بیشتر. حالا کمر و مسائل مختلف. بعد تو کربلا این روال است کلاً که مثلاً کسی دو مهر نمی‌خواند. مخصوصاً مثل اینکه مقلدین آقای سیستانی و این‌ها. چون ایشان فتوایشان هم به این‌ها. بعد غالب این‌هایی که می‌آیند مثلاً کنار ما رد می‌شوند تو حرم و این‌ها به ما گیر می‌دهند: «یکی از مهرت را به ما بده.» بعد حالا یک وقتی هم بود عرفه بود. کی بود. خیلی هم شلوغ بود. جمعیت کی به زور یک جا پیدا کردم و نشستم و برای نماز فلان. طرف خوب آن ور شلوغ بود. دسترسی به مهر سخت بود. این‌ها آمد این ور. برگشت گفت: «آقا! یکی از مهرت را بده.» عصبانی شد. یک نگاه غلیظی عراقی بود به ما کرد. ما هیچ وقت نمی‌توانیم خودمان را تو موقعیت یکی دیگر بگذاریم. از زاویه او نگاه بکنیم. عیب کارمان این است. یک بار برگرد از زاویه او نگاه کن. شاید یک مرضی دارد و روی دو تا بخواند. نه، همیشه وقتی کسی روی دو تا می‌خواند، کار او مشکل دارد و من که دارم می‌گویم خب باید بفهمد که من من چی می‌گویم. نکته مهمی است. آدم یک پرش این جوری داشته باشد، کلی اتفاقات این وسط، آن پرشه رخ می‌دهد. یک بار از آن زاویه که نگاه می‌کند، شاید قضیه فرق کند. بعد این تبعات دارد برای آدم. مرحوم میرزاوداری تهرانی با مرحوم آی مروار این‌ها خیلی صمیمی بودند با همدیگر. رفیق‌های قدیمی و صمیمی و یکی از این دو بزرگوار حالا به نظرم حالا جابه‌جا نشود. حالا هر کدامش باشد دیگر. بالاخره «کله هما نوران واحدان». جفتشان خارج از شهر می‌روند طرقبه، شاندیز. کجا می‌روند؟ اسبی، الاغی چیزی گرفته بودند و یکی از این‌ها سوار این اسبه می‌شود و اصرار می‌کند به آن یکی که آقا! او هم هی می‌گوید نو. این دو سه بار اصرار می‌کند. بعدها یکی از این دو بزرگوار به آن یکی گفته بود که: «یک چیزی می‌خواهم بهت بگویم برای اینکه حق به گردنت نمانده باشد. آن روز به من اصرار کردی بیا با اسب بنشین و این‌ها.» آره، گفت: «دوبار سه بار سفت اصرار کردی.» گفت: «خوب.» گفت: «بابا! من پام دمل داشت. نمی‌توانستم روی اسب بنشینم. نمی‌توانستم بهت بگویم. شرمم اجازه نمی‌داد. زشت بود آنجا مثلاً تو آن شرایط و اینی که تو دوبار سه بار اصرار کردی، من احساس می‌کنم که این در پیشگاه الهی مأخذه بشوی بابت آن جور. به من ساکت ماندم. دارم بهت می‌گویم که این را تصفیه‌اش کن. یک وقتی آنجا حساب‌وکتاب نداشته باشی.» امروز تذکر می‌دهد که مثلاً این روحیه‌اش را مثلاً تو فضای رفاقت و صمیمیت. یکی از آقایان حالا اسم نمی‌آورم. هر چند که قضیه اسم منتشر شد. می‌گویم مراجع ما از این که در تهران بود و از شخصیت‌های فوق‌العاده بود، خانمش گاهی با کفش ایشان را با آن پاشنه کفش می‌زد تو سرش. می‌زد. از مراجع درجه یک ها! بگو به خانمش می‌گفت: «ببین حق‌الناسش را بخشیدم. یک استغفرالله بگو حق‌الله نباشد.» حالات این‌ها. خیلی خدا کمک کند ما که خیلی از این احوال فاصله داریم. ان شاء الله که به آبروی امام حسین علیه السلام، خدای متعال دست ما را بگیرد. ما را تربیت بکند. ما را با وظایفمان آشنا بکند. به توفیق بدهد. متخلق بشویم به این نورانیت، به این اخلاق، به این حقایق. روح رهبر شهیدمان را در جوار قرب امام حسین علیه السلام ساکن بکند. دعاگوی ما و شفیع ما قرار بدهد. ان شاء الله خدای متعال فرج آقامون امام زمان را برساند. به برکت صلوات بر محمد و آل محمد.

نظرات کاربران

هنوز نظری ثبت نشده است.