جلسه ششم: هنر عبور از خود در روابط اجتماعی
معرفی
استاندارد دوگانه نسبت به صحت و سُقم گزارهها، مصداق بیتقواییست.
«منِ» ما، فیلتر و مانع حقطلبیِ ماست!
کیمیای محبت؛ نگاهی بر احوالات شیخ رجبعلی خیاط در مبارزه با نفس.
ذکر نمونههای روزمره از «و یحب له من الخير ما يحب لنفسه، و يكره له من الشر ما يكره لنفسه»
اکبرالعیب، عیبیست که امری را در دیگری عیب بدانی و در خودت حُسن!
توصیه به؛ «نگاه کردن از دریچهی نگاه دیگری»، برای عبور از منیّت!
رهبر شهید، نماد عقلانیت، اعتدال انصاف و موضعگیریِ فارغ از حبّ و بغض!
ذکر نمونههایی از رفتارهای روزمره، مرتبط با مفهوم روایت فوق.
خاطراتی از فضایل و سجایای اخلاقی رهبر شهید، از زبان علما.
«منِ» ما، فیلتر و مانع حقطلبیِ ماست!
کیمیای محبت؛ نگاهی بر احوالات شیخ رجبعلی خیاط در مبارزه با نفس.
ذکر نمونههای روزمره از «و یحب له من الخير ما يحب لنفسه، و يكره له من الشر ما يكره لنفسه»
اکبرالعیب، عیبیست که امری را در دیگری عیب بدانی و در خودت حُسن!
توصیه به؛ «نگاه کردن از دریچهی نگاه دیگری»، برای عبور از منیّت!
رهبر شهید، نماد عقلانیت، اعتدال انصاف و موضعگیریِ فارغ از حبّ و بغض!
ذکر نمونههایی از رفتارهای روزمره، مرتبط با مفهوم روایت فوق.
خاطراتی از فضایل و سجایای اخلاقی رهبر شهید، از زبان علما.
متن کامل
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد اللهم صل علی محمد و آل محمد و فعالیت طیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسر لی امری و حلل عقدة من لسانی یفقه.
این عبارت از روایت را بنا شد که دوستان، چیزهایی که حالا با آن مواجه میشوند و نمونههایش را بیاورند که حضرت فرموده بودند: «یحب له من الخیر ما یحب لنفسه و یکره له ما یکره لنفسه.» تمرین مرتبط با کل این روایت: هرچیزی برای خودش دوست دارد، برای آن طرف هم دوست دارد. هرچیزی برای خودش خوشش نمیآید، برای طرف هم خوشش نمیآید. استاندارد دوگانه نسبت به گزارهها ندارد. این خیلی مهم است. ما معمولاً نسبت به گزارهها، اگر از ما بپرسند این گزاره درست است یا غلط است، یا بهصراحت یا بهلفافه میپرسیم که نسبت به کی؟ نسبت به که؟ این خیلی مهم است و این «نسبت به کی» کار را از انصاف و تقوا و اینها خارج میکند که مثلاً آقا گفتن این حرف به فلانی خوبه، گفتن این حرف به یک نفر، به یک سخنران خوبه؟ مثلاً میگویم که نسبت به کی؟ حالا ممکنه نمیگویم نسبت، میگویم که آره خوبه، خوب کردی. آخه این با آن فرق میکند. این «بهنسبت» همیشه توش هست. البته بعضی چیزها واقعاً نسبی است، ولی یک سری چیزها هم نسبی نیست، ما فقط نسبیاش میکنیم. نه فقط نسبت به خودم. یعنی وقتی که قضیه به «من» میچرخد، کامل جای توجیه و فلان و این حرفها دارد.
خب، تو تشکیلات خیلی با این مسائل مواجه میشوی. بعضیها استاد زیرابزنی دیگرانند، برجستهکردن عیوب دیگرانند. با حالا در مقام مشاور و اینها که قرار میگیرند، به آن بالادستی، به آن مدیر تشکیلات: «آقا این اینجوریه، اینو دکش کن. اون اونجوریه، اینو اینجوری باهاش برخورد کن. اون فلانه، اونجوریش کن.» آن وقتی که خودش دمش به تله بیفتد، که به همین دلایلی که تا دیروز داشته میگفته: «اونو دکش کن، اینو اینجوریش کن، اونو توبیخش کن، اونو باهاش اینجور صحبت کن»، وقتی قرار میشود به همین دلیل با خودش برخورد شود، تاب نمیآورد. بعضی وقتها کار به جاهای دیگر کشیده میشود. این نشان میدهد که ماها یک فیلتری جلوی حق و باطل داریم، آن هم «منم». و این کار را خراب میکند و این نمیگذارد ما حقطلب باشیم. حقطلبیها همه بر مدار نفسانیت ماست. ممکنه خیلی مواضع خوبی هم داشته باشیم، خیلی جاها هم واقعاً مطابق با حق باشد، خیلی چیزهایمان، ولی آن آثار حقطلبی بر آن مترتب نمیشود، به خاطر این فیلتری که دارد.
خدا رحمت کند آیتالله حائری را که واقعاً سرتاپا حکمت بود. زبانش به تمثیلات بینظیری باز بود. میفرمود که این نهال را وقتی که میکارند توی زمین، این نهال توی این زمین ریشهاش را میدواند و رشد میکند و بالا میآید. اهل باغبانی و این حرفها بود. خیلی مسائل. نهال ریشهاش معمولاً دورش یک پلاستیک، یک نایلون مشکی سفت قطور دارد. وقتی میخواهند توی خاک بگذارند، این را پاره میکنند. خاک پلاستیکی وقتی بگذاری که رشد نمیکند. همانجور میماند، همانقدری که رشد قبلیاش بوده ادامه پیدا میکند تا خشک میشود. یعنی پلاستیکش باید پاره بشود تا توی زمین ریشه بدواند. میفرمود که آن پلاستیکی که نمیگذارد ماها ریشهمان توی این خاک امتداد پیدا کند و حرکت پیدا کند، آن «منِ» ماست، «آنیت» ماست، نفس ماست.
یک چیزی این وسط، همه مطالب هم که اینجا هست، همین است. همین مباحث مربوط به حقوق اخوت و اینها جانمایهاش یک کلمه است که این «من» یک کمی تکان بخورد، یک کمی لرزه به آن بیفتد، کمی جابهجا بشود. همه دستورات اخلاقی، همه معارف، بازگشتش به همین و همه سعادت فردی و اجتماعی، بازگشتش به همین نکته است. همه مشکلات خانوادگی، مشکلات تشکیلاتی، ریشهاش همینجاست. تحلیل که میکنی، میبینی یا یک «منِ» گنده است یا دو تا «منِ» گنده. آن دو تا «منِ» گنده که دیگر اصلاً هیچ راهی ندارد. یک «منِ» گنده یک فرعون است با یک آسیهی بدبخت. تحمل میکند، دیگر نالهاش بلند است. دیگر گاهی دو تا «منِ» گنده است، آن دیگر اصلاً جنگ جهانی است، آمریکا و شوروی. یعنی این برای خودش، روی حساب منافع خودش، فکر خودش، خواستهی خودش. آن هم هیچکدام به هیچ صراطی، به هیچ نقطهای. نه این از «منِ» خودش کوتاه نمیآید، نه آن از «منِ» خودش کوتاه نمیآید. هرکدام میخواهد آن یکی را تسخیر «منِ» خودش بکند. یا میشود، اکثر خانهها اینجوری اداره میشود که بالاخره یکی تسخیر شده.
دیگر بندهی خدا. چند شب پیش بندهی خدا گفتش که: «من ۸ سال پیش از شما مشاوره گرفتم.» یادم نبود. گفتش که: «یک دردی داشتم، یک جمله گفتی، حل شد.» گفتش: «از زنم خیلی نالیدم و اینها. خیلی جاها رفته بودم، مثلاً اینجوری گفته بودم. تو یک کلمه برگشتی گفتی: ابتلای الهی، تحملش.» خلاص شدم، راحت شدم. که بعضی زنها مثل استخوان کج میمانند، دستش نزن، میشکند. میخواهی با این راه بیایی؟ ابتلای الهی. وقتی هی فکر میکنی آقا این یک مشکل دارد، باید صافش بکنم، دست، میشکند دیگر. اصلاً کلاً از کارایی میافتد. کجای زندگی از این استخوان کج میتوانی استفاده بکنی؟ ولی یک جایی این خانه بالاخره طراحی شد. غرض این است که معمولاً زندگیها این شکلی است. یک نفر بندهی خدا دیگر کنار میآید. دیگر میگوید: «چیکارت کنم دیگر؟ یا تو باید کوتاه بیایی یا من. تو که کوتاه نمیآیی، من کوتاه میآیم.» بعضی وقتها هم که خوب، دوتایی میخواهند تسخیر کنند طرف مقابل را که این عمده مشکلاتی که امروز داریم، این است.
حالا این علوم انسانی و اینها، از روابط اجتماعی و روانشناسی و امور مربوط به خانواده و اینها، گاهی کأنّهو این را به عنوان پیشفرض مسلّم میگیرند. بعد روی اضافه این مینشینند. دیگر حالا تحلیل که مثلاً خوب، زندگی که همین است، اصلاً رابطهی اجتماعی همین است و دو تا «منِ» گنده را دیگر حالا بنشینیم فکر کنیم چه شکلی این دو تا «منِ» گنده بتوانند کنار هم زندگی کنند. این همین فردگرایی است که حالا دیروز هم عرض کردیم که بحثش مفصل باید به آن پرداخته بشود. در حالی که آن ریشه باید حل بشود. ریشهی این قضیه این است که آقا این دو تا «من» باید یک جایی حل بشود. در یک «منِ» بزرگتری باید ذوب بشود. ولایت، اینها باید همجوش بشوند. اینها خواستههایشان باید یکی بشود. این میشود سعادت دنیویشان و سعادت اخرویشان. جایی که «من» نماند، «منه» باید کنار برود. این را نمیخواهند حلش بکنند، نگهشان دارند، هی دور و برش با گلکاری و تزئین و فلان و اینها، مثلاً چهره بریزیم خراب بشویم و جمع این مرکز تعفن. مثالش زیاد است. خیلی وقتها توی زندگیشان، مثلاً وقتی که بچهدار میشوند، خیلی از مشکلات حل بشود. حالا مثلاً مادیترش این است، میگویند: «آقا سر این محبت این بچه با هم توافق کنیم. من و تو دعوا که میکنیم، جفتی داریم به این بچه آسیب میزنیم.» گاهی البته به آن بچه هم حالیشان نمیشود. یعنی آنقدر مسئله حاد است که حتی سر آن هم بدبختش میکند. به قیمت چاقو چاقو کردن. بچهی طرف مقابل را میزند. میگفت طرف گفته بود: «من از این همسایهام خیلی کینه دارم.» شهید اصغر. توی گناهان کبیره داستان همسرم، «خیلی کینه دارم، میخواهم پدر این را در بیاورم.» گفت: «چیکار میخواهی بکنی؟» گفت: «من را بردار ببر پشتبام خانهی اینها، سرم را ببر، قاتل من را ببرند اعدامش کنند.» آدمیزاد وقتی روانی میشود، واقعاً حد یقف ندارد.
این روانی شدنه همین وکیلآباد مشهد چند وقت پیش اوایل تیرماه. رفته بودند کلانتری زن و مرده. این بچهاش مشکل بیماری مغزی داشته و اینها. هرچی از مداوا اینها اثر نکرده بود. این بابا خسته میشود، یک قرص خواب سنگین به بچه میدهد دهانش. بچه را خفه میکند. بعد خودش و زنش قرص خودکشی میخورد. بعد قرص خودکشیشان عمل نمیکند. کلانتری معرفی. آدمیزاد به در جنون وقتی بزند، به در خریت وقتی بزند، واقعاً دیگر حالیش نیست چیکار میکند. حب و بغضها وقتی که اثر محبت با خریت وقتی بغض خریت، یک وقتی یک حد تعادلی دارد، یک جایی متوقف میشود. تو این را دوست داری، من هم این را دوست دارم. این محبت مشترکمان یک روزنهای باز میکند، یک جایی باز میکند. از آن «منِ»مان عبور میکنیم. یک کانالی کنار «منِ»مان باز میشود که جفتی میتوانیم از تو آن عبور کنیم. خیلیها سر بچه مثلاً. ولی اصلش آن محبتهای عمیق است، آن محبتهای فطری و زلال.
«الاخلّا بعضهم عدو الا المتقین.» «ان الخلطا لیبقی بعضهم علی بعض الا الذین آمنوا و عملوا الصالحات و قلیل ما هم.» قشنگ حکم داوودی است دیگر. کلام حضرت داوود که مولای درز حکمش نمیرفت، آمد گفت: «آقا ان لین نعجت واحده.» یک دانه گوسفند دارم. این یکی نود و نه تا، «تسعت و تسعون»، نود و نه تا گوسفند دارد. میگوید: «خب تو یکی را میخواهی چیکار؟ یکی تو بده من، صد تا بشوم.» حضرت داوود علیه السلام که حکم داوودی میکرد دیگر. بینه نمیخواست، شاهد نمیخواست. امام زمان هم این شکلی حکم میکنند، به حکم داوود علیه السلام. حالا آن هم فتنهی حضرت داوود شد که یک طرف دعوا حرفش را گفت و نایستاد آن یکی بگوید. با اینکه آن حکم داوودی داشت، ولی باید میشنید حرف او را. فتنهی حضرت داوود. آن گریههای عجیبش تو بیابانها. آن نغمه سر دادنها و در و دشت گریه کردن و اینها که سوره سبع میگوید، سوره نمل، جاهای دیگر داریم. اشتباهش این بوده، حکم درست کرد ولی حرف طرف مقابل را گوش نداد.
حرفش هم دقیق بود. آنقدر دقیق بود که به عنوان یک قاعده نقل کرد. قاعدهاش چیست؟ قاعدهاش این است، میگوید: «ان الخلفا ان ان ندارد، الخلطا دارد.» خلطا یعنی کسانی که با همدیگر زندگیشان قاطی میشود، خلیط هم میشود، قاطی میشود. هرکی هرجایی با یک کسی، یک وجه مشترکی تو زندگیش پیدا میشود. ولو به اینکه توی خیابان داریم میرویم دیگر. همین هم میشود خلطا دیگر. همه داریم از یک خیابان استفاده میکنیم، همهمان از یک اتوبوس داریم. همه از یک ضریح میخواهیم دستمان به یک ضریح برسد. همه همینجور. همه از یک اینترنت داریم استفاده میکنیم. همهی اینها. همه شما نوشتید، مثالهایی که نوشتید همه به همین برمیگردد. وقتی خلطا میشوند، «لیبقی بعضهم علی بعض»، حتماً این وسط یک عده زور میگویند. تجاوز میکنند. دستشان به سمت محدودهی طرف دیگر دراز میشود. از محدودهی خودش عبور میکند. حتماً اینطوری است. مگر اینکه «آمنوا و عملوا الصالحات.» یک ایمان و عمل صالح این وسط باشد. یک محبت بالاتر، یک توجه به آن امر بالاتر، به خدای متعال، به اهل بیت، به قیامت، به قرآن، به حقیقت، به هرچی. و فقط هم ایمان نیست، عمل صالح است. یعنی تو رفتارش هم منضبط با آن دارد عمل. اینجور که باشد، این خلتا از این هاشور خودشان رد نمیشوند که. و «قلیل ما هم.» آن هم پیدا نمیشود.
حکم صادر نکرد که آقا این اینجوریها. نگفت داداشت اینجوری است. گفت ببین قاعده به این است. کلاً وقتی دو نفر با همدیگر یک جایی قاطیاند، آن یکی به خودش حق میدهد که کیسهی یکی را دست بکند. البته اصل این است که یک جوری باشند که واقعاً بتواند توی کیسهی همدیگر دست بکنند. وقتی که دیگر «منِ» این و «منِ» آن رفته. نه این مدلی که این با «منِ» خودش به خودش اجازه میدهد توی کیسهی آن یکی دست بکند. این دو تا خیلی با هم تفاوت دارد. که یکطرفه هم. ما یک زمانی توی حجره، اول طلبگی، بچه بودیم، ساده بودیم. این قضیه مال بیست و خردهای سال پیش است. بیست و دو سال پیش است. بیست سال قبلش نقل میکرد. اول طلبگیمان یک کتاب گذاشته بودیم تو حجره. هرکی هرچی شهریه داشت لای آن میگذاشت. هرکی هر چقدر میخواست بردارد توی حجره، از همان برمیداشت. میگفت ما مثلاً سه چهار نفری که تو حجره بودیم، همه پولهایمان آن زمان مال ما نبود. پول میگرفتیم، پول نقد این را استفاده. سی تومن چقدر مثلاً شهریه ما بود. میگفتش که هرکی میخواست میآمد برمیداشت. چقدر این، چقدر گذاشت؟ آن چقدر گذاشت؟ و این چقدر برداشت؟ جمع المال شده بود.
امام صادق آمدیم کار بکنیم. توضیحهای اخلاقی خیلیهایش اینجوری است. یعنی دعوت به خویشتنداری میکنند. دیدی مثلاً امارات و قطر ایران را دعوت به خویشتنداری میکنند. صبر. آیات گذشت. اینها را برای ما میخواند. ما هم آیات بیناموسی را برایشان میخوانیم. وقتی میآید کنار تابوت رهبر شهید، خوب واسشان سلکت کردیم. اینجا جای صبر نیست. اینجا «فتعدوا علیه بمثل ما اعتدی علیکم.» این آیهاش این است. من که اگر بگذری، «فمن عفی له من اخیه.» داداشش بگذریم. شما با هم داداش. چطور تا قبلش داداش؟ وقت زدنش یادت میافتد که؟ وقت خوردنش یادت نمیافتد که؟ داداش، توسعهی اخلاقی شروع. شروع میکنیم کتابهای اخلاقی الان وقت گذشت است. سینهها را از کینهها. یادتان، اولی که رای آورده بود ۹۲، که فیلمی که واسش ساخته بودند کپی فیلم اوباما بود. ببینید این را. و تو بیت یک صحبتهایی کرده بود که بعدها آقای متلک سنگینی بهش انداخت. مخاطب این بایدها کیست؟ خود آقای روحانی میگفتش که این سینهها را از آدمی که بیشترین حجم کینهورزی تو سیاست، توهین منتقد این آدم با دستفرمان اخلاق و سینهها را از کینهها باید شست و با هم باید خوب بود و این حرفها. مثلاً الان بعضیها حرف از وفاق و اینها که میزنند، فوقتخصص بههماندازی دارند. تا میخواهی مچش را بگیری که فلانفلانشده، این چه غلطی است داری میکنی؟ نه، الان وقت رفاقت. قشنگ همین آشتی ملی را مطرح کرده بودند. آقا فرمودند: «مردم با هم آشتی دارند، ولی با شماها نه.» بانک، سگ بسیجی را کف خیابان آتش زدند. اینها خیلی مهم است.
اگر آن نقطهی اصلیش نباشد، تمام این دستورالعملهای اخلاقی تبدیل به ضد خودش میشود. زن و شوهرهایی که میروند برای طرف مقابلشان میخوانند از رساله و حرف مرجع و استفتا و اینها که فقط ببین حکم مرجع تو است. نگاه کن. خلاصه آقا قاعدهاش این است. آن «منه» باید این وسط بشکند. همهی این آداب و همهی مسائلی که اینجا هست، نکتهاش تمرکزش روی این است. گفتش که مرحوم رجبعلی خیاط میگفتش که: «من سر سفره نشسته بودم. سفره را هم بالاخره به احترام ما، به خاطر دعوت از ما اینها پهن کرده بودند.» توی آن کتاب «کیمیای محبت» دارد. خدا رحمت کند آقای ریشهری را. میگوید که: «سفره را پهن کردند و کباب مثل اینکه گذاشتند. یک تکه کره گذاشته بودند وسط و من سر سفره نشسته بودم. خم شدم رفتم یک تکه این کرهها را بردارم، قبل اینکه با کسی تعارف کنم و دوره گندهی مجلس. دستم را سمت کره که بردم، روبرو نگاه کردم، دیدم بلعم باعورا نشسته دارد بهم میخندد.» قرآن میگوید عالم مستجابالدعوه بود. بالای کوه موسی را نفرین کند از این مستجابالدعوهبودنش برای نفرین کلیمالله استفاده کرد. که الاغش نمیرفت و زد و آنقدر الاغ را زد که الاغه از دنیا رفت و قضیهی مفصلی. قرآن هم حسابی از خجالتش در آمده که اعراف: «فمثله کمثل الکلب ان تحمل علیه یلحس او تترک یلح.» خیلی تعابیر سنگینی در موردش به کار برد. چهرهی ملکوتی، چهرهی سگ و بانگ مستجابالدعوهاش. چرا؟ به خاطر اینکه میفرماید که: «ما آیات و معارفی را بهش داده بودیم. اگر دنبال اینها میآمد، میآمد بالا. ولی اتباع، رفت دنبال هوای نفسش. فتبعه الشیطان.»
حالا این «اتبعه الشیطان» رویش بحث است. وقتی هم که ما درس «المیزان» میرفتیم، درس به اینجا که رسید، یکم با استاد چالش پیدا کردم. علام «اتبعه» به معنای «تبعه و» میگیرد. میگوید یعنی شیطان دنبالش راه افتاد. که خیلی تعبیر عجیبی است. ولی «اتبعه»، «اتبا» تعدیه است دیگر. یعنی او را مطابق خودش قرار داد. حالا اینجور به ذهن میرسد. به هر حال چه این تفسیر چه آن تفسیر، تو آن غلیظتر است البته. یا این تابع شیطان شد، یا آنقدر رفت جلو که شیطون دنبالش راه افتاد. این کسی بود که آسمانی بود با این معارفی که بهش داده بودیم. ولی «وکن اخلد الی الارض و تبعه هوا.» چسبید به زمین. میگوید: «من این سمت این کره که رفتم بردارم، میخندد. تو هم که بلعمات بلعمات، نه آره بلعمات. بلعمات زد بالا. بلعمات را نشان دادی. تو هم بلعم بودی. تو رو نمیکردی.» خجالت کشیدم. خودم را جمع کردم. خیلی ایشان روی مسائل حساس است. اصلاً برجستگی رجبعلی خیاط رحمت الله علیه تو همین مسائل است. اگر بخوانی کتابش را، توفیقی که داشتم، نوجوان بودم این کتاب را خواندم. تا مدتها متاثر این کتاب، شاید بگویم تا یک سال احوال عجیب و اصلاً زندگی میکردم با رجبعلی خیاط. کتابی که حالا هرکی فلان کتاب فلان سخنرانی من را متحول کرده، زیر و رو کرده و اینها. تحول آنجوری که باید پیدا کنم. حال و هوای دبیرستان و فلان و اینها که بعد دیگر سمت طلبگی و اینها کشیده شدیم. این کتاب زندگی ما را زیر و رو کرد.
آقای ریشهری حق بزرگی به گردن خیلیها دارد، یکیش بنده. و عجیب است که همچین عالمی که آنقدر هم حساس است نسبت به تو مسائل فنی و علمی و حدیثی و اینها و به شدت مثلاً ضد خرافات. حتی مثلاً با حدیث کسا برخورد سنگین دارد که این مثلاً سندش فلان و اینها. «کیمیای محبت» ایشان نوشته. اصلاً باب پرداختن به تجربیات نزدیک به مرگ ایشان را وا کرده. خیلی در نوع خودش عجیب است واقعاً. و آنقدر تسلطی به روایت مجموعهی دارالحدیث مال ایشان است. اصلاً این سندهای حدیثی را این مجموعهی ایشان زنده کرده. این کتاب برجستگیش همین است. کتاب «کیمیای محبت» که همش بحث این است که آقا اینجا خودت را داری میبینی، اینجا خودت مطرحی. اینها آقا همش نمونههای اوست. ماها غافلیم از این قضیه. اینی که تمرینی که عرض شد، منظور آن جایی نبود که «من» آری دیگری نه. «من» آری دیگر اصلاً به قول طلبهها میگویند: «یک دانه به شرط شی داریم یا نه، به شرط لا داریم یا نه، لا به شرط داریم یا نه.» اصطلاحات آخوندی هم بلد باشیم، یک جاهایی استفاده میکنیم به دردتان میخورد.
یعنی چی؟ میگوید مثلاً من دعوت میکنم، میگویم: «آقای توسلیان شب میآیید منزل ما شام؟» میگوید: «اگه داداشم رسول آمد، من هم میآیم.» این را بهش میگویند به شرط شی. یک وقتی بهش میگویند: «آقای توسلیان میآیید؟» میگوید: «اگر اخلاقی نیاید، میآیم.» این را بهش میگویند به شرط لا، به شرط عدم حضور او، به شرط نبود او. یک وقتی هم بهش میگویند: «میآیید؟» میگوید: «آره، لا به شرط.» یعنی شرط نمیگذارد. نه تو بودن این شرطی دارد، نه تو نبودن او شرط دارد. این مطلبی که داریم میگوییم که دوست دارد این به شرط لا نیست. این لا به شرط است. اینکه من یک چیزی را دوست دارم، منظور به شرط لا نیست که من دوست دارم به شرط اینکه به فلانی نرسد. پیدا نمیشود. آره خب، خیلی از ماها بود دیگر. خیلی آدم باید رذل باشد که این شکلی باشد دیگر. خیلی کثیف. میگوید: «من اصلاً میخواهم غذا بخورم به شرط اینکه به هیشکی ندهم. من میخورم. این را میخواهم فقط.» نه، این منظور به شرط لایش نیست. لا به شرطش است.
زبانش مال من. از قبل گفته بودم: زبانش مال من. بله، این پس چیست؟ لا به شرط است. یعنی چی؟ یعنی وقتی به من میرسد، دیگر من کار ندارم آقا به یکی دیگر رسید، نرسید، دادن، ندادن. اینش را داریم میگوییم. بد است اینش. عدم توجه به دیگران است. درمان بشود. به من برسد. من نمیگویم به کسی نرسد. من که نمیگویم به من برسد به هیشکی دیگر نرسد. به شرط لا به درک. توجهی فارغ از این است. توجه به شرط ندارد. لحاظش نکرده. بدون لحاظ شرطیت دارد میگوید.
خدمت شما عرض کنم که این هم شکلی است. مثلاً پیادهروی اربعین. مثلاً حالا مثال فراوان است دیگر. چند تایی نوشتید باید رویش بحث بکنیم. یک چند نفر داریم با همدیگر میرویم. یک غذای خوبی مثلاً رسید. یکی آمد کبابی گذاشت تو دست ما. خوردن. اول جایی که کسی نیست. خلاصه آقا این غذا را تو پیادهروی میگیرد. دیگر کار ندارد این هفت هشت نفری کاروانی که بودند، آنها غذا ندارند، خوردن، نخوردن. مثل این، خوردن کمتر خوردن. باز هم هست. اینها اقلیتش است ها. ما آن ایثار عمیق سنگین. کار ما بخورند من نخورم. نه، آقا این هفت تا دیگر. هشت نفریم. یک دانه که دادی. اینها میشود مصداق: «ان یحب له من الخیر ما یحب لنفسه و یکره ما یکره لنفسه.» مخصوصاً بخش دومش خیلی مهم است. آنی که خوشم نمیآید.
من سر درس با این طلبهها خیلی شوخی میکردم. روی حساب فضای سمیر. واقعاً همین است. حالا یک وقتی هم میگفتم. میگفتم فرهنگ تهرانی با فرهنگ مشهد یک تفاوت دارد. ما بعد ازدواج خیلی هزینههای سنگینی هم داریم. شنیدید از من لابد؟ ها؟ تهرانیها وقتی میخواهیم محبتمان را به کسی برسانیم، زیاد با سر و کله این ور میرویم. شوخی میکنی، متلک میاندازی. توجه دارم. ما اینجوری است. بعد که آمدیم مشهد ازدواج کردیم با این برادر خانمم. بندهی خدا هی میخواستیم بهش برسانیم که آقا من. بندهی خدا ناراحت میشود. بقیه ناراحت میشوند. دیگر آخر خواهر خانم: «محلهی ما را تحقیر کردی، تخریب کردی.» تهران برعکس است. مثلاً سر سنگی، صوتهای فلانت را گوش دادیم. شوخی میکردی، میخندی. ما از تفاوت فرهنگی سر کلاس مشهد که بودیم، حالا قم و تهران و اینها که بودیم، خب میگفتیم، میخندیدیم اینها. مشهد که آمدیم چالش سنگین داشتیم دیگر. هی شوخی میکردیم و اینها، بدشان میآمد. به کرات این طلبههای ما را میکشیدند کنار. سر کلاس: «با من شوخی نکن.» مسئولین ما را میکشیدند که: «سر کلاس شوخی نکن و کلاً با کسی شوخی نکن.» این گذشت و دوباره که برگشتیم قم. خب ما هم خیلی این چند سال روحمان مشهدی شد. کلاً اصلاً. یعنی اصلاً فضا عوض شد. شخصیتمان، طبعمان، همهچی عوض شد. بعد که برگشتیم تهرانی بود. تهرانی غلیظ. این هم آقا سوژه سر کلاسش کلاً ما بودیم. یعنی با لودر یک دور رد میشد. بعد احتیاطاً دوباره یک دنده عقب میگرفت که چیزی نمانده باشد. و سر کلاس به هر مناسبتی هر مثالی که میخواست بزند، روی من بود. و تحقیر من بود، تکریم من باشد، تحقیر من بود. یک چیزی بیربط. یعنی مثلاً گفتم ماسک گران شده. میگفت همین دیگر. این رفته به رئیسی. هرچی میشد یکی من را میزد. احتیاطاً تبرکاً تیم یک دانه زیر گوش ما شروع، تمام میکرد. به هر مناسبتی. یک بار دیگر من خیلی دلم شکست. یعنی کلاس. ولی به رو نمیآوردم. میخندیدم اینها. نشان میدادم. یک بار دیگر خیلی کاری که بعد آن جلسه کردم به تک تک طلبههای مدرسهی حضرت مهدی، آنهایی که باهاشان کلاس، گفتم خدا این را زد.
آنجا بچهها چه حالی پیدا میکردند؟ آن روحیه و حس آن بچهها را من پیدا بکنم که تو جمع خندیدن، سوژه کردن طرف. خندیدن علامت صمیمیت میدانیم. طرف خندیدن تو جمع. یک چیزی در مورد من گفتی. مثلاً من را سوژه کردی، من را دست انداختی. بعد مخصوصاً وقتی که آتو میشود. یعنی آدم با یکی یکی شوخی میکند. بعد مثلاً این آتو هم میشود دیگر. این را خب بعضی واقعاً جنبششان بالاست و اینها. نه تنها ناراحت نمیشوند، استقبال هم میکنند خودش. بلکه. ولی خیلیها اینجوری نیستند. آنجا آن «یکره ما یشره لنفسه» برایم جا افتاد که ببین خیلی وقتها ما تو موقعیتش نیستیم ها. و این هم لطف خداست. ما را تو اینها قرار میدهد بفهمیم. ببین سوژه شدن تو کلاس اینها، مثلاً آتو گرفتن، فلان اینها درد دارد. حالا فهمیدی با اینها چیکار میکردی؟ ما نسبت به خودمان معمولاً سخت میفهمیم دیگر. یک جای دیگر که میبینیم زودتر میفهمیم عیبها را. تو خودم چون خودمان را دوست داریم، به خودمان که نگاه کن، آن جنبهی بدی و زشتیش برایمان دیده نمیشود.
یک دانشجو داشتیم توی یکی از خوابگاه امیرکبیر. سید لاغری بود. این قضیه مال هجده سال پیش است. این یک شلوار تنگ چسبناک پوشیده بود. هی رفیقاش بهش میگفتند: «سید این زشت است.» چی؟ مگر این همه زن ریخته توی خیابان ولیعصر فلان اینها. کسی میخواهد این را ببیند؟ مثلاً فلان بشود. این گذشت. تو یکی از طبقات خوابگاه ۱۰ طبقهای. تو یکی از این طبقات خوابگاه، عیناً خود شلوار همین، با خود هیکل همین. اسمش حمید بود. «حمید، من شلوار فلان که میپوشم تو پام اینها، دقیقاً مثل شلوار فلانی تو پاش است که اینجوری است. گوارا. دقیقاً همانقدر بد است. خیلی ضایع است این چسبناک.» نکته دارد دیگر. یعنی وقتی به خودت میگویند تو خودت نمیبینی این را. تو دیگری که دیدی، عیبش ظاهر میشود. و اینکه آدم یک چیزی را در دیگری ببیند و عیناً همان را داشته باشد و این را عیب نداند و توجیه بکند. امیرالمومنین علیه السلام فرمود: این خودش بزرگترین عیب است. اکبر العیبه. که همین آقا تو هم همینجوری هستی. خیلی نکته مهمی است ها. اصل مسائل اخلاقی همینهاست.
من از حرف زدن چقدر بیادب است؟ چقدر گستاخ است؟ بعد نگاه خودم در مورد مثلاً تو تحلیل سیاسی بیپروا. حرمت نگه نمیدارم. میپرم. مثلاً راحت قضاوت میکنم. راحت نسبت میدهم. از طرف گلایه دارم که چرا به ما که میرسی احترام سن و احترام فلان. به خودم که میرسد سن و سال یک گزارهای میشود این وسط. به دیگری که میرسد سن و سال چیست؟ این چرت است. استاندارد دوگانه. قرآن این نوع ویژگی منافقین میداند. استاندارد دوگانه را جزوه وقتی بنده ۱۵ ۱۶ سال پیش نوشته بودم. «جنگ انفاق و نفاق» تفسیر سورهی ملکه توبه. آنجا آیاتش را آوردم. بحثش را کردم. استاندارد دوگانه نمونههایش آنجا هست. به خودش اینجور بگوید، اینجور جواب میدهد. خودش اینجور بگوید، حق دارد. نمونههایش زیاد است دیگر. خلاصه آقا این توی مسائل ما هم هست. توی مثالهایی هم که شما آوردید. از همین سن که من گرسنهام باشد، من مصرفکنندهی غذا باشم، داد و بیدادم بلند میشود. این چه وقت غذاست؟ چقدر لفتش میدهیم؟ فلان. من تولیدکنندهی غذا باشم، کمک که نمیکنی؟ تو سه ساعته دارم میسابانم، فلان فلان شده. آقا این تمرین است. خیلی مهم است. یعنی برای خدا و آخرت هم اگر این تمرین را انجام ندادیم، برای حل مشکلات زندگیمان، برای حل مشکلات زندگیمان. تمرین اینکه یک کمی از دریچهی او نگاه کن. خیلی سخت است ها. و این همین عبور از «منه»ها. و لا، همین قدر. ولو همین قدر. این از «من» عبور میکند. همین قدرش که تو به عنوان مرد آمدی خانه، خسته کوفته اینها. میبینی حالا خانه کثیف است. بچه مثلاً فلان است. شام آماده نیست. فلان. یک بار از دریچهی خانمت به این مسئله نگاه کن. شروع کنید مثل این تمرین است. نشود. انشالله این را قشنگ تمرین کنید. داشته باشید. من خودم انشالله بتوانم تمرین کنم. یک بار از دریچهی فلانی نگاه کن. آقا یک بار از دریچهی رئیس جمهور به قضیه نگاه کن. مذاکرهکننده نگاه کن. یک بار از دریچهی نمیدانم آشپز نگاه کن. یک بار از دریچهی راننده نگاه کن. آدم واقعاً نمیتواند ها. یعنی آنقدر ما به خودمان چسبیدیم. ولی تو آن موقعیت که قرار میگیرد، میفهمد.
یک مثال معروف، داستان معروفی دارد. نمیدانم شنیدید یا نه. میگفتش که یک غذای معروف و یک وقتی خیلی وایرال شد این داستان. کی مسجدهای تهران به کسی تعریف میکرد. میگفتش که: «من رفته بودم مسجد نماز میخواندم. آنجا مسجد، ما نماز میخواندیم. امام جماعتی داشتیم. یک بار رفته بودم سرویس بهداشتی وضو بگیرم. دیدم این حاج آقا از توی سرویس آمد بیرون. نه دستش را شست، نه وضو گرفت. رفت تو مسجد، رفت تو محراب. خودم دیدم رفت سرویس، آمد دستش هم چند دقیقه تو سرویس بود. خودم دیدم آمد بیرون. نظافت هم رعایت نمیکند. چه برسد به وضو.» هی خلوت، خلوت، خلوت. امام جماعت بیرونش کردند. رفت. شاید بعد ۱۵ سال وقتی رفته بودم آمپول زده بودم. پنبه بهم بود. میخواستم نماز بخوانم. رفتم سرویس بهداشتی مسجد. رفتم توی آن غرفهی سرویس. پنبه را درآوردم و چک کردم خونی. تمیز کردم فلان و اینها که دیگر خونی چیزی نمانده باشد. انداختم تو سطل آشغال. آمدم بیایم بیرون. گفتم: «ای دل غافل! آن ۱۵ سال پیش نکنه آن حاج آقا هم داستانش این بوده؟ پنبه را درآورده، انداخته سطل آشغال. وضو دیگر نمیخواسته.» به صرافت افتادم بروم پیدایش کنم. و بعد چندین سال پیدایش کردم. آقا تو این ۱۵ سال چه آبروها که از این نرفته. چه موقعیتهایی که داغون نشده. پیر شده. زندگیش از بین رفته. به آن چیزی که گفت تو گفته بودی این را به اینها که من وضو نمیگیرم و فلان و اینها. گفت: «آره.» خیلی حرف است. این دنیاش است. چه جهنمی خواهد داشت؟ چه حقالناسی خواهد داشت؟ تک تک این لحظات این ۱۵ سال باید واسه این جبران. تک تک آبروهایی که رفته. تک تک موقعیتها که از او به خطر افتاده. خیلی حرف است ها. خیلی کارهای حسابنشده. یک بار نگاه کن. قرار بده. صد تا چیز به ذهنت میرسد. صد تا نقطهای هست که میشود اینها را محتمل دان. نه این عیناً این است. لزوماً این است. صافم یا به نطفه و یا به لقمه و اینها برمیگردد. این فلان حرف را که زده، این نطفهاش مشکل دارد. لقمهاش این. چون حرامخوره این را دارد میگوید. این حرف که قطعاً فلان است. قطعاً هم غرضش فلان است. من از کارش به غرضش منتقل میشوم. از غرضش به لقمه و نطفهاش منتقل میشوم. شما از همان کارش به نیتش که نمیتوانی منتقل شوی. از همان کارش باید به ۷۰ تا وجه منتقل. سبعین محمل باید واسش درست بکنی. ۷۰ تا محمل درست کنی. شاید منظورش این بوده. شاید این را خواسته بگوید. شاید آنطور بوده.
فیلم گذاشته به مثلاً پسر بزرگ رهبری دست داده. به آن دو نفر دیگر دست نداده. بعد شروع کرده تحلیل کردن که شماها میخواهید با این پسران رهبری اینطور رفتار کنید. اینها را اینجور حساب کردی. «ما پدرت را در میآوریم.» آقای احتمالی بده. این ندیده. حواسش نبوده. اشتباه گرفته. نشناخته. شلوغیتان. ذهن شلوغ آدم برای آدم پیش میآید. یک بار از دریچهی او نگاه کن. یعنی واقعاً آن نگاهش این است که این دو تا پسرای رهبریاند. عزادار انجام. وایستادند. میتوانند دست بدهند. نمیخواهند دست. یک دانه چیز فقط دیده میشود. هیچی دیگر دیده نمیشود. هیچی دیگر احتمال داده نمیشود. صافم انگیزهاش خوانده میشود. بعد هم از انگیزهاش هم میرسی به اینکه این جاسوس. نمیدانم فلان. کوفته زهرم. این چه تقوایی است؟
عقل خیلی نعمت مهمی است. جداً این تیکه نیست. واقعاً درک این مرد بزرگ. این رهبر شهید. آنی که برجستهاش کرده بود عقلانیت این آدم بود. خیلی خردمند بود. خیلی معتدل بود. خیلی روی حساب بود. خیلی روی قاعده بود. شتابزده و هیجانزده و اینها نبود. راحت میشود، آزاد میشود. فکر میکرد. تحلیل میکرد. میشناخت. فارغ از حب و بغضها میتوانست نسبت به مسائل نظر بدهد. خیلی اینها مهم است. ما کامل اسیریم. امثال بنده وقتی دوست داریم اسیر محبتمان. وقتی بدمان میآید اسیر بغضمانیم. نمیگذارد هیچ وجه مثبتی ببیند. وقتی دوست داریم دیگر نمیگذارد هیچ وجه منفی ببینیم. باز بهم بریزد. نکند این یک کاری با من بکند. همهی آن عیبهایی که تا حالا ندیده بودم ۱۰۰ برابر بدترش را میبینم.
غرضم این است که این محبتهای بیقاعده و بیحساب و بدون عقلانیت یکهو از آن ورش سر در میآورد که میافتد یکهو به یک بغضهای بیقاعده. یک درصدی از تدین برایش قائل باش. آقا در مورد داعش میخواست حرف بزند: «برادر مسلمان.» میدانیم. انصافی که وقتی در مورد سعودیها صحبت میکند، شما ببینید. جنایت را تفکیک میکند. مزدوریشان را تفکیک میکند. یک خطبه دارد آقا سال ۶۸ در ماه، یک ماه یکی دو ماه قبل از رحلت امام. خطبهی بینظیری واقعاً شنیدنی. «سیرهی امیرالمومنین علیه السلام.» کلاً هم موضوعش گذشته. من حتی تو ذهنم بود بنشینیم یک ده جلسه همین خطبه را با هم بخوانیم. بحث. آنقدر که محتوا دارد این خطبه. خطبه اولش این است. خطبه دومش هم بحثهای سیاسی و اینها دارد. آن هم خیلی نکته دارد. خیلی نکته دارد تو بحث تحلیل نسبت به زمان پهلوی که مثلاً حالا ما قانون اساسی داریم، زمان پهلوی چطور بود و اینها. قانون اساسی فلان بود و قوهی مجریه هم که فلان بود اینها. قوهی مقننه که فلان بود. قوهی قضاییه فلان بود. ولی من یک چهار تا قاضی خوب دیده بودم زمان پهلوی که اینها آدمهای منصف و مستقلی. از سر کینه و بغض و نفرتش از پهلوی گرفتی چهار تا خوبی که دیده دارد میگوید: «کثیر منهم فاسقون.» «کثیر منهم فاسقون.» یک چهار تاشان را تفکیک میکند. یعنی تو این لشکر یهود، نه مسیحی و فلان و اهل کتاب و اینها. این همه دلهدزد و این همه جنایتکار و این همه شیاد. میگوید: «البته یک چهار تا آدم معتدل، چهار تا آدم خوب.» اینها انصاف. خیلی مهم است. این انصاف است. یعنی آقا همان را که توقع دارم نسبت به من گفته بشود، همانجوری که توقع دارم من تحلیل بشوم، آنالیز بشوم، من تحلیل کنم، آنالیز کنم. «یکره ما یکره لنفسه.»
چند تا از اینهایی که نوشته را بخوانم. عرضم را تمام کنم. مثالهای خوبی دوستان نوشته بودند. بعضیاش مربوط به خود رانندگی. «مال خودت است. مثلاً راه بدهم ولی راه نکنم. سبقت از راست میگیرد فحشش میدهم. هر وقت سبقت از راست میگیرم، هرکی بخواهد فحش بدهد میگویم: «فلانفلانشده، راه نمیدهی، مجبورم از راست بروم.» یک بار نگاه کن. شاید تو هم راه نمیدهی. یک بار از دریچهی او ببین که چرا دارد از راست میرود. نه، هرکی از راست میرود یا نطفهاش یا لقمهاش مشکل دارد. وقتی پیادهام از خط عابر پیاده راه بدهم که برم. ولی وقتی سوارم بازم بهم راه بدهند که برم. آفرین. من اجازه دارم یک لحظه جلوی پل یا دوب پارک کنم. ولی بقیه اجازه همچین کاری را. به سیر شدن خودم فکر میکنم. ولی به این شاید فکر نکنم که بقیه سیر شدند یا نه. دوست دارم بخش بهتر یا بیشتر غذا یا خوراکی به من. حالا من خودم تهدیگ مثلاً چون دوست دارم. آره. یعنی همهی نگاهم به تهدیگ است و دوست دارم که حالا اول و بیشتر و بهتر و خوبهایش را اینها و و دوباره دست که میگردد، دوباره باز به من برگردد. تهدیگخور جمع باشم. تو هیئت غذا به ما برسد. کار شاید نداشته باشم بقیه برسد یا نه. من نزدیکتر به استاد بنشینم. سر هدیه و عیدی بهتر به من بدهند. و اینکه بقیه چی میدهند، ازش غفلت دارم. سفر خوب برای من فراهم بشود. به این کار ندارم که بقیه هم سفر میروند یا نه. بعضی تو عدم توجه. بعد چیزهایی دارد در تتمه خودش. خیلی عجیب است. حساس بشود، خوب نیست. وسواس. ولی واقعاً بحث حقالناس یکم وسواسش هم خوب است. خودم تجربه کردم توی یک سری مسائل. بعد میفهمیدم مثلاً اینها. یعنی توی دورهای، به یک شرایطی، به یک اقتضایی مثلاً شرایط من طوری بود که نمیتوانستم سفر برم. هرکی به هر نحو، حالا مثلاً استوری میگذاشت، اعلام میکرد یا پیام میداد مثلاً من مسافرتم. من فلانجا هستم. من مثلاً یک دلشکستگی برای من میآورد. یک حسی برای من میآورد. یک خیلی عجیب است ها. یعنی تا «چیا نایبالزیارهی شما هستیم.» حالا هی هر دو هفته یک بار از کربلا پیام میدهد که آقا من در حرم امام حسین. آقا یک بار به یاد بودی. نمیخواهد همش هم بگویی. از یک جایی روی مخ طرفی. به یاد طرف نیستی. اینها مهم است ها. این فرامتن رفتارهای ما که بهش توجه نداریم. متنشم خیلی وقتها توجه نداریم. چه برسد به فرامتن که مثلاً این دیگر اثرش آن نیست. این تو میخواهی محبت برسانی. این یک چیز دیگر است. این الان دارد دل طرف را میشکند. این دارد طرف را ملتفتش میکند به اوضاع، به بدبختیهایش.
حالا این اینستاگرام و اینها که واقعاً لجنزار است. در قیامت معلوم میشود این چه تونلی از فاضلاب جهنم است. خودش یکی از مراحل جهنم. اینستاگرام، گوادیهای جهنم است که هرچی آنجا هست عنانیت، فردگرایی. «من.» همش تو چشم کردن است. همش زدن است. همش تحقیر کردن است. هیچ بستر جمعی و یک کاسه شدنی ندارد. همان یک کاسه شدنهایش هم باز برای کندن، برای ریا، برای تظاهر است. برای رزومه است که حالا مثلاً ما این صبحونه را اینجا خوردیم و ناهار آنجا بودیم و مثلاً من امروز پیش فلان. من امروز منبر فلانی بودم. آی دلتان بسوزد. فلانیهایی که شما دوست داشتین، نبودیم. من بودما. فرامتنش. حالا نه فقط فرامتن. واقعاً انگیزهمان هم همین است.
یک روایتی دارد، اگر توانستید پیدا بکنید. «با فلانی رفتیم حج. هر منزلی که رسید، گوسفند قربانی کرد.» امام صادق، امام سجاد. به عنوان فضیلت داشتم میگفتند اینکه تحقیر آنهایی بوده تو کاروان که نداشتند این کار را بکنند. این چه فضیلتی است؟ شروع شما چه غلطی کردید؟ فرامتنش این است دیگر. تو فوتبال یا والیبال یا هر بازی. من همتیمیهای بهتر را داشته باشم. آفرین. به تیم مقابل کار دارم، میخواهم ضعیف بشود. تو پیاس میخواهم ببازد. هدفم این است. واقعاً میخواهم ببرمش. ببین یک وقت هستش که بازی قوی کردن. احترام قائل بودن برای طرف و اینها را قوی هم میکند. من با این بچههایم که بازی میکنم معمولاً مقتدرانه بازی میکنم و البته اینها ده بار که بازی قوی میشود، از بازی یازدهم دیگر نام مقتدرانه میبرند. دیگر از یک جایی به بعدش. یک زمانی دوز بازی میکردیم با اینها. از همان اول هی لول میشدند. هی لول شدن. هی لول شدن. بعد دیگر فهمیدند من چیکار دارم میکنم. از یک دست به بعد دیگر بعد لول میکردند. لول کردنی. حالا از آنجا به بعدش دیگر من پا نمیدهم دیگر. بازی نه، من میبازم دیگر. شما فلانید. تو غرضت از این بازیه زدن بوده، بردن بوده. اینکه آن قوی بشود، یادش بدهی اینها نبود. این خیلی تفاوت دارد ها.
میگویند که مثلاً مطالبی را خودم دوست دارم. مطالب دینی و اجتماعی و اینها. ولی به کسی نمیفرستم برای کسی. یعنی واقعاً خب وقتی میرود برای من مفید است. در اختیار دیگران هم بگذارم. گرهی از بقیه باز. نه اینکه آنهایی که نیش دارد. آنهایی که تیکه دارد. خدا رحمت کند مرحوم آقای صفایی میفرمود: «گاهی آدم یک رفتاری را میکند بقیه کار خوب را یاد بگیرند. گاهی یک رفتاری میکند که کار خوب کردن نسبت به این را یاد بگیرد.» خیلی این دو تا تفاوت نکته است. یک جوری رفتار میکنم کار خوب کردن نسبت به این را یاد بگیرم. مطلبی میفرستم طرف استفاده کند. یک وقت مطلب میفرستم که بفهمد با من باید چیکار کند. اثر معمولاً ندارد. انگیزهام هم معمولاً مشکل دارد. میگویند که موقع رانندگی کردن وارد شدن به آسانسور. مرکزهای خرید. آره آسانسورها معمولاً یکم جاهای محل برگزاری اکثر امتحانات الهی آنجاست. پشت در آسانسور. چراغ قرمز آسانسور. موقع توزیع غذا. بله. بیشتر دوستان بحث خوراک را اشاره کردند. گفتند که به اندازهی کافی فکر مشکلات دوستان نیستم. به حسنهای پنهان دوستان توجه نمیکنیم. برای دوستان وقت کافی. از جهات مختلف. این هم هست. مثلاً خودمان تو این موقعیت مثلاً مشاوره. مثلاً اگر مشاوره میروم یا مشاوره میدهم. از کسی سؤال میکنم یا ازم سؤال میکنند. از کسی سؤال بکنم، دوست دارم که قشنگ وقت بگذارد. با حوصله جواب کامل و دقیق بدهد. وقتی سؤال میکنند، باید بفهمد که آقا وقتی آمدی فلانی. آنقدر یک کلمه. اصل گزاره را که سؤال میکنند که وقتی از کسی سؤال پرسیده میشود، چگونه باید جواب بدهد؟ ده تا چیز برمیدارم. قشنگ مثل هوش مصنوعی. پیدیاف هم میکنم. بعد میگویند که خب حالا این را قرار است خودتان انجام بدهید. تمام ده تا را استیفا میکند. میگوید حالا قرار است که از خودتان این سؤال را بپرسم. از ۱۰ تا، یکیش هم استفاده نمیشود. در فرهنگ قرآن به اینها میگویند کی به چیست. اگر گفتی؟ مطففین. «ویل للمطففین.» آره. مطففین. میگوید وقتی که میخواهد حقش را بگیرد: «یستوفون.» وقتی که قرار است حق بقیه را بدهد: «یخسرون.» این را تا قرون آخر میگیرد. آنی که باید بدهد هی این ورش را میزند، آن ورش را میزند. بفهمی تو این شرایط، تو این موقعیت، از همچین کسی با همچین فلانی. آن ور که میرود شرایط، موقعیت اینها ندارد. آقا درست باید جواب بدهی. کامل باید.
یکی از دوستان نوشتند: «نشستن روی صندلی تکیه دادن در جمع.» حالا برای اینکه آبروشان حفظ بشود. کمک نکردن در هیئت برای کارها. خرید کردن داخل مغازه. این هم نکته است. وقتی جنسی کم است یا مثلاً نانوایی، وقتی که آخر وقت نان کم است. میخواهم به من برسد. من دو سر عائله دارم. منتهی آن ندارد. خودش تک و تنها میخواهد برود بخورد. ولی آن یکیها همه یک مشت عذاب عقلی مفتخورند که از جاهای دیگر دیر. این وقت خب زودتر میآمدی. مثلاً وقت داشتند و نیامدند. علاف بودند. یک مشت آدم فرصتطلب که میخواهند سوءاستفاده بکنند. ولی من اگر همچین وقتی بیایم، قطعاً کار داشتم. کار پیش آمده. مشکل داشتم. تو خودت باید بفهمی من. بله. دیگران مثال وام و ماشین و. خدا انشالله که ماها را کمک بکند. در حد حرف نماند این مطالب. ایشالا که واقعاً عامل به این مطالب باشیم. و خدا رحمت کند بزرگان را.
رهبر شهیدمان. یک آقایی بود مشهد، سیدی بود. از علمای نجف بود. این هم خاطرهی پایانی. امروز روز تشییع رهبر عزیز و بزرگوارمان رضوان الله تعالی. آقایی بود از علمای مشهد که ایشان از علمای نجف بود. الان هم به نظرم هشت، نه سال است که از دنیا. ما با ایشان صمیمی بودیم. قضایایی هم دارد. ایشان از شهیدان آیتالله خویی بود که آقای خویی به ایشان حکم اجتهاد داده بود. شاگرد آیتالله میلانی بود. حکم رئیس دفتر یکی از مراجع در یک دورهای. و یکی از مراجع مشهد که با انقلاب زاویه داشت و ریخته بودند دفتر آن آقا را. شیشههایش را پایین آورده بودند و خیلی معروف نیست. ایشان از دوستان قدیمی حضرت آقا هم بود. مدرسهی نواب و اینها مثلاً با هم در ارتباط بودند. حتی یک سری خاطرات ناب فابریک هم داشت. مزایای عید. حالا کار. حالا خود این روحیهی انصاف است. ایشان هم جالب. ایشان زخمخورده بود. یعنی بچههای اطلاعات و اینها به خاطر اینکه رئیس دفتر آن آقا بود که آن دفتر را آورده بودند پایین. روی ایشان هم حساس بودند. حرف از آقا که میشد، شروع میکرد اندر فضایل آقا مطالب گفتن. مطالب ناب و فوقالعاده. خاطرات. برخیش هم تحلیل. خود این تحلیل نشان میدهد آدم حب و بغضش گرفتار نشود. آنی که مانع انصاف ورزیدن میشود اسارت حب و بغض است دیگر. گاهی از این ور بدیها را نمیبیند. گاهی از آن ور خوبیها را.
شروع میکرد در مورد آقا صحبت کردن. میگفتش که: «بروجردی فتوا میداد. شاه مملکتداری میکرد. این هم فتوا میدهد. هم مملکتداری میکند.» نداشتیم در طول تاریخ مرجعیت، حکم آن هم همچین حکمرانی این شکلی با این همه مشغله. بعد شروع میکرد از خدمات آقا گفتن. تا آن مثلاً جزء که مثلاً در این عبارت. چون عالم هم بود. حافظه هم قوی داشت. از زمان شیخ طوسی تا خامنهای اتفاق رخ نداده بود که طلبهای که از دنیا میرود، شهریهاش وصل باشد. میگفت: «حتی به آن به عده طرف مراعات نمیکردند که لااقل تو عده شهریه برقرار باشد. این طرف الان که نمیتواند. تا میمرد شهریه قطع میشد.» یک نفر بود در تاریخ شیعه برای حوزهها این کار را کرد که طرف مرد. میگوید زن و بچه دارد. «تحصیل علمش بهش پول میدهم.» مرده دیگر تحصیل علم نمیتواند بکند. بابا این تحصیل علم کرده. عائله داشته. خودش رفته. عائلهاش هستند. او رفته. این عائله هست. اینها تا زندهاند شهریه برقرار بشود. میگفت: «هیچکس این کار را نکرد غیر آقای خامنهای.» قاطی کردم. گفت: «گاهی حالا آن موقع مثل الان خیلی کارت و مارات و پول با کارت و اینها نبود.» گفت: «گاهی افرادی میآیند در خانه بسته پول برای من میآورند. اینها را آقا شخصاً میفرستد برای من. و گاهی میآیند دلجویی میکنند. میگویند نیروهای امنیتی، اطلاعاتی اگر با شما رفتار بدی داشتند، رفتار بدی دارند، آقا میفرستد. میگوید: «برید از طرف من عذرخواهی کنید ازش. این پول هم بهش بدهید. رسیدگی کنیم.» میگوید شما پیرمرد شدید. یکی دیگر از کارهایی که آقا کرده بود، پیدا کردن روحانیون از کارافتاده و پیرمرد و بازنشسته و بیمار. یک نهضتی بر معمرین برای اینها راه انداخت. برای اولین بار در تاریخ حوزههای علمیه پرونده پیدا کرد. رسیدگی. دفتر آقا. خود شخص آقا پیگیر قضیه بود. دفتر فعال شد. دونه دونه اینها را پیدا کرد. دعای دور. شهرهای دور. آقا پول میفرستد. خیلی عظمت میخواهد. بابا این همه مشغله. یک موسسه را میخواهیم بیایم دو ساعت اینجا کار بکنیم. از خانه و زندگی و بچه فلان همهچی فارغیم. فلان آدمی که ما ۵۰ سال پیش، ۶۰ سال پیش تو مدرسهی فلان با هم بودیم که جزو دفتر فلانی بوده. فلانی هم با انقلاب مشکل داشت و دفترش را آوردم پایین. من این را یادم نمیرود. پول میفرستم. رسیدگی میکنم. حالش را میپرسم. خیلی این آقای خامنهای مرد است. خیلی با معرفت. واقعاً آقا تو رفاقت سنگ تمام میگذاشته.
من یک چیز، یک خاطرهی دیگر هم برایتان بگویم. واعظ که از دنیا رفت، طبسی قدیمی بودند با همدیگر در مشهد. ایشان، شهید هاشمینژاد و اینها. کامیاب. شاگرد آقا کامیاب و موسوی قوچانی. اینها شاگردهای آقا بودند. بیشتر آقا رفاقتش با باعث طبسی بود. خیلی صمیمی بودند با هم. البته خب اختلافات سیاسی هم داشتند دیگر. اختلافات سیاسی، سبک مدیریتی اینها. آقا پا شد تو مراسم تشییع اینها. درس است برای ماها. خیلی تو اینها درس است. با آن همه مشغلات آقا از تهران پا شد. کوبید برای تشییع واعظ آمد مشهد. از تهران رفت کنار پیکر ایشان نشست تو خانهشان. آنجا قرآن خواند. موقع دفنش هم آقا شخصاً آمد. یکی از بچههای آستان برای من تعریف کرد که آنجا بود. گفتش که: «آقا موقعی که توسط قبر میگذاشتند، کنار قبر نشسته بود.» اینجور گفت: «خیلی عجیب. رفیق، شاهد باش من تا اینجا باهات بودم.» خودش تو تشییع بیاید بالای قبر. صحنههای عجیبی بود. برای همه عجیب بود. آن حق رفاقتش را نسبت به رفیقش میخواهد ادا کند. خیلی حرف است. خیلی حرف است. شما این همه مشغله و درگیری و کار. و یک پیام میفرستی تهران. پاشو بیا مشهد. بعد بیایی بنشینی چهار پنج ساعت، نمیدانم مثلاً کنار دو ساعت چقدر کنار پیکر بنشیند. باز بیایی تو تشییع. باز بیایی بالای قبر. آن لحظه که میخواهند بگذارند. تلقین. رهبر مملکت. نه، ما ۶۰ سال پیش با هم رفیق بودیم. حق به گردن من.
برای هاشمی، ایشان نماز میت آمد. به خانه برگشت. به آن مجری گفت بگو همه بخوانند. چون اصل نمازش به این است که همه بخوانند. ثواب این چیز است. برسد. آخرین تلاشهای رفیق برای عاقبتبخیری رفیقش است. تیتر این شکلی برایش در آمده بود از این کار آقا. حق رفاقت واقعاً دارد ادا میکند. یعنی آنقدر که ازش بر میآید. هر باری که آقا میرفت کنار قبر آقای هاشمی مینشست. مخصوص برای هاشمی قرآن. فیلمی که از آقای هاشمی از حرفهایی که در مورد آقا زده و مشخص است دیگر. خودش دارد میگوید خاطراتش. یک سری چیزها را گفته. اینها حق رفاقت است. خیلی تو اینها نکته است. اینها انصاف است که آقا تو آن ور اگر تو ۱۰۰ تا مسئله اختلاف شدید با طرف داری، این دلیل نمیشود که اینجا نسبت به این وظیفهای که در قبال او داری چشمپوشی بکنی و خودت خودت را قانع بکنی که چون آنجا اینجوری شده پس تمام شده. خدا هم دیگر گفت تمام شد. من هم دیگر توقعی ندارم. نه، اینجور باید رسیدگی.
طولانی شد یک کمی امروز. ببخشید. به واقعه برسیم. هدیه به روح رهبر شهیدمان. این سورههای واقعه را بخوانیم و انشالله برای حفظ و سلامتی رهبر عزیز انقلاب حضرت آیتالله سید مجتبی خامنهای. انشالله رفع گرفتاریها. گشایش برای امت اسلام، مردم ایران. نابودی آمریکا و اسرائیل. ایشالا سورههای واقعه را میخوانیم. هم یک صلوات هدیه بفرمایید.
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد اللهم صل علی محمد و آل محمد و فعالیت طیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسر لی امری و حلل عقدة من لسانی یفقه.
این عبارت از روایت را بنا شد که دوستان، چیزهایی که حالا با آن مواجه میشوند و نمونههایش را بیاورند که حضرت فرموده بودند: «یحب له من الخیر ما یحب لنفسه و یکره له ما یکره لنفسه.» تمرین مرتبط با کل این روایت: هرچیزی برای خودش دوست دارد، برای آن طرف هم دوست دارد. هرچیزی برای خودش خوشش نمیآید، برای طرف هم خوشش نمیآید. استاندارد دوگانه نسبت به گزارهها ندارد. این خیلی مهم است. ما معمولاً نسبت به گزارهها، اگر از ما بپرسند این گزاره درست است یا غلط است، یا بهصراحت یا بهلفافه میپرسیم که نسبت به کی؟ نسبت به که؟ این خیلی مهم است و این «نسبت به کی» کار را از انصاف و تقوا و اینها خارج میکند که مثلاً آقا گفتن این حرف به فلانی خوبه، گفتن این حرف به یک نفر، به یک سخنران خوبه؟ مثلاً میگویم که نسبت به کی؟ حالا ممکنه نمیگویم نسبت، میگویم که آره خوبه، خوب کردی. آخه این با آن فرق میکند. این «بهنسبت» همیشه توش هست. البته بعضی چیزها واقعاً نسبی است، ولی یک سری چیزها هم نسبی نیست، ما فقط نسبیاش میکنیم. نه فقط نسبت به خودم. یعنی وقتی که قضیه به «من» میچرخد، کامل جای توجیه و فلان و این حرفها دارد.
خب، تو تشکیلات خیلی با این مسائل مواجه میشوی. بعضیها استاد زیرابزنی دیگرانند، برجستهکردن عیوب دیگرانند. با حالا در مقام مشاور و اینها که قرار میگیرند، به آن بالادستی، به آن مدیر تشکیلات: «آقا این اینجوریه، اینو دکش کن. اون اونجوریه، اینو اینجوری باهاش برخورد کن. اون فلانه، اونجوریش کن.» آن وقتی که خودش دمش به تله بیفتد، که به همین دلایلی که تا دیروز داشته میگفته: «اونو دکش کن، اینو اینجوریش کن، اونو توبیخش کن، اونو باهاش اینجور صحبت کن»، وقتی قرار میشود به همین دلیل با خودش برخورد شود، تاب نمیآورد. بعضی وقتها کار به جاهای دیگر کشیده میشود. این نشان میدهد که ماها یک فیلتری جلوی حق و باطل داریم، آن هم «منم». و این کار را خراب میکند و این نمیگذارد ما حقطلب باشیم. حقطلبیها همه بر مدار نفسانیت ماست. ممکنه خیلی مواضع خوبی هم داشته باشیم، خیلی جاها هم واقعاً مطابق با حق باشد، خیلی چیزهایمان، ولی آن آثار حقطلبی بر آن مترتب نمیشود، به خاطر این فیلتری که دارد.
خدا رحمت کند آیتالله حائری را که واقعاً سرتاپا حکمت بود. زبانش به تمثیلات بینظیری باز بود. میفرمود که این نهال را وقتی که میکارند توی زمین، این نهال توی این زمین ریشهاش را میدواند و رشد میکند و بالا میآید. اهل باغبانی و این حرفها بود. خیلی مسائل. نهال ریشهاش معمولاً دورش یک پلاستیک، یک نایلون مشکی سفت قطور دارد. وقتی میخواهند توی خاک بگذارند، این را پاره میکنند. خاک پلاستیکی وقتی بگذاری که رشد نمیکند. همانجور میماند، همانقدری که رشد قبلیاش بوده ادامه پیدا میکند تا خشک میشود. یعنی پلاستیکش باید پاره بشود تا توی زمین ریشه بدواند. میفرمود که آن پلاستیکی که نمیگذارد ماها ریشهمان توی این خاک امتداد پیدا کند و حرکت پیدا کند، آن «منِ» ماست، «آنیت» ماست، نفس ماست.
یک چیزی این وسط، همه مطالب هم که اینجا هست، همین است. همین مباحث مربوط به حقوق اخوت و اینها جانمایهاش یک کلمه است که این «من» یک کمی تکان بخورد، یک کمی لرزه به آن بیفتد، کمی جابهجا بشود. همه دستورات اخلاقی، همه معارف، بازگشتش به همین و همه سعادت فردی و اجتماعی، بازگشتش به همین نکته است. همه مشکلات خانوادگی، مشکلات تشکیلاتی، ریشهاش همینجاست. تحلیل که میکنی، میبینی یا یک «منِ» گنده است یا دو تا «منِ» گنده. آن دو تا «منِ» گنده که دیگر اصلاً هیچ راهی ندارد. یک «منِ» گنده یک فرعون است با یک آسیهی بدبخت. تحمل میکند، دیگر نالهاش بلند است. دیگر گاهی دو تا «منِ» گنده است، آن دیگر اصلاً جنگ جهانی است، آمریکا و شوروی. یعنی این برای خودش، روی حساب منافع خودش، فکر خودش، خواستهی خودش. آن هم هیچکدام به هیچ صراطی، به هیچ نقطهای. نه این از «منِ» خودش کوتاه نمیآید، نه آن از «منِ» خودش کوتاه نمیآید. هرکدام میخواهد آن یکی را تسخیر «منِ» خودش بکند. یا میشود، اکثر خانهها اینجوری اداره میشود که بالاخره یکی تسخیر شده.
دیگر بندهی خدا. چند شب پیش بندهی خدا گفتش که: «من ۸ سال پیش از شما مشاوره گرفتم.» یادم نبود. گفتش که: «یک دردی داشتم، یک جمله گفتی، حل شد.» گفتش: «از زنم خیلی نالیدم و اینها. خیلی جاها رفته بودم، مثلاً اینجوری گفته بودم. تو یک کلمه برگشتی گفتی: ابتلای الهی، تحملش.» خلاص شدم، راحت شدم. که بعضی زنها مثل استخوان کج میمانند، دستش نزن، میشکند. میخواهی با این راه بیایی؟ ابتلای الهی. وقتی هی فکر میکنی آقا این یک مشکل دارد، باید صافش بکنم، دست، میشکند دیگر. اصلاً کلاً از کارایی میافتد. کجای زندگی از این استخوان کج میتوانی استفاده بکنی؟ ولی یک جایی این خانه بالاخره طراحی شد. غرض این است که معمولاً زندگیها این شکلی است. یک نفر بندهی خدا دیگر کنار میآید. دیگر میگوید: «چیکارت کنم دیگر؟ یا تو باید کوتاه بیایی یا من. تو که کوتاه نمیآیی، من کوتاه میآیم.» بعضی وقتها هم که خوب، دوتایی میخواهند تسخیر کنند طرف مقابل را که این عمده مشکلاتی که امروز داریم، این است.
حالا این علوم انسانی و اینها، از روابط اجتماعی و روانشناسی و امور مربوط به خانواده و اینها، گاهی کأنّهو این را به عنوان پیشفرض مسلّم میگیرند. بعد روی اضافه این مینشینند. دیگر حالا تحلیل که مثلاً خوب، زندگی که همین است، اصلاً رابطهی اجتماعی همین است و دو تا «منِ» گنده را دیگر حالا بنشینیم فکر کنیم چه شکلی این دو تا «منِ» گنده بتوانند کنار هم زندگی کنند. این همین فردگرایی است که حالا دیروز هم عرض کردیم که بحثش مفصل باید به آن پرداخته بشود. در حالی که آن ریشه باید حل بشود. ریشهی این قضیه این است که آقا این دو تا «من» باید یک جایی حل بشود. در یک «منِ» بزرگتری باید ذوب بشود. ولایت، اینها باید همجوش بشوند. اینها خواستههایشان باید یکی بشود. این میشود سعادت دنیویشان و سعادت اخرویشان. جایی که «من» نماند، «منه» باید کنار برود. این را نمیخواهند حلش بکنند، نگهشان دارند، هی دور و برش با گلکاری و تزئین و فلان و اینها، مثلاً چهره بریزیم خراب بشویم و جمع این مرکز تعفن. مثالش زیاد است. خیلی وقتها توی زندگیشان، مثلاً وقتی که بچهدار میشوند، خیلی از مشکلات حل بشود. حالا مثلاً مادیترش این است، میگویند: «آقا سر این محبت این بچه با هم توافق کنیم. من و تو دعوا که میکنیم، جفتی داریم به این بچه آسیب میزنیم.» گاهی البته به آن بچه هم حالیشان نمیشود. یعنی آنقدر مسئله حاد است که حتی سر آن هم بدبختش میکند. به قیمت چاقو چاقو کردن. بچهی طرف مقابل را میزند. میگفت طرف گفته بود: «من از این همسایهام خیلی کینه دارم.» شهید اصغر. توی گناهان کبیره داستان همسرم، «خیلی کینه دارم، میخواهم پدر این را در بیاورم.» گفت: «چیکار میخواهی بکنی؟» گفت: «من را بردار ببر پشتبام خانهی اینها، سرم را ببر، قاتل من را ببرند اعدامش کنند.» آدمیزاد وقتی روانی میشود، واقعاً حد یقف ندارد.
این روانی شدنه همین وکیلآباد مشهد چند وقت پیش اوایل تیرماه. رفته بودند کلانتری زن و مرده. این بچهاش مشکل بیماری مغزی داشته و اینها. هرچی از مداوا اینها اثر نکرده بود. این بابا خسته میشود، یک قرص خواب سنگین به بچه میدهد دهانش. بچه را خفه میکند. بعد خودش و زنش قرص خودکشی میخورد. بعد قرص خودکشیشان عمل نمیکند. کلانتری معرفی. آدمیزاد به در جنون وقتی بزند، به در خریت وقتی بزند، واقعاً دیگر حالیش نیست چیکار میکند. حب و بغضها وقتی که اثر محبت با خریت وقتی بغض خریت، یک وقتی یک حد تعادلی دارد، یک جایی متوقف میشود. تو این را دوست داری، من هم این را دوست دارم. این محبت مشترکمان یک روزنهای باز میکند، یک جایی باز میکند. از آن «منِ»مان عبور میکنیم. یک کانالی کنار «منِ»مان باز میشود که جفتی میتوانیم از تو آن عبور کنیم. خیلیها سر بچه مثلاً. ولی اصلش آن محبتهای عمیق است، آن محبتهای فطری و زلال.
«الاخلّا بعضهم عدو الا المتقین.» «ان الخلطا لیبقی بعضهم علی بعض الا الذین آمنوا و عملوا الصالحات و قلیل ما هم.» قشنگ حکم داوودی است دیگر. کلام حضرت داوود که مولای درز حکمش نمیرفت، آمد گفت: «آقا ان لین نعجت واحده.» یک دانه گوسفند دارم. این یکی نود و نه تا، «تسعت و تسعون»، نود و نه تا گوسفند دارد. میگوید: «خب تو یکی را میخواهی چیکار؟ یکی تو بده من، صد تا بشوم.» حضرت داوود علیه السلام که حکم داوودی میکرد دیگر. بینه نمیخواست، شاهد نمیخواست. امام زمان هم این شکلی حکم میکنند، به حکم داوود علیه السلام. حالا آن هم فتنهی حضرت داوود شد که یک طرف دعوا حرفش را گفت و نایستاد آن یکی بگوید. با اینکه آن حکم داوودی داشت، ولی باید میشنید حرف او را. فتنهی حضرت داوود. آن گریههای عجیبش تو بیابانها. آن نغمه سر دادنها و در و دشت گریه کردن و اینها که سوره سبع میگوید، سوره نمل، جاهای دیگر داریم. اشتباهش این بوده، حکم درست کرد ولی حرف طرف مقابل را گوش نداد.
حرفش هم دقیق بود. آنقدر دقیق بود که به عنوان یک قاعده نقل کرد. قاعدهاش چیست؟ قاعدهاش این است، میگوید: «ان الخلفا ان ان ندارد، الخلطا دارد.» خلطا یعنی کسانی که با همدیگر زندگیشان قاطی میشود، خلیط هم میشود، قاطی میشود. هرکی هرجایی با یک کسی، یک وجه مشترکی تو زندگیش پیدا میشود. ولو به اینکه توی خیابان داریم میرویم دیگر. همین هم میشود خلطا دیگر. همه داریم از یک خیابان استفاده میکنیم، همهمان از یک اتوبوس داریم. همه از یک ضریح میخواهیم دستمان به یک ضریح برسد. همه همینجور. همه از یک اینترنت داریم استفاده میکنیم. همهی اینها. همه شما نوشتید، مثالهایی که نوشتید همه به همین برمیگردد. وقتی خلطا میشوند، «لیبقی بعضهم علی بعض»، حتماً این وسط یک عده زور میگویند. تجاوز میکنند. دستشان به سمت محدودهی طرف دیگر دراز میشود. از محدودهی خودش عبور میکند. حتماً اینطوری است. مگر اینکه «آمنوا و عملوا الصالحات.» یک ایمان و عمل صالح این وسط باشد. یک محبت بالاتر، یک توجه به آن امر بالاتر، به خدای متعال، به اهل بیت، به قیامت، به قرآن، به حقیقت، به هرچی. و فقط هم ایمان نیست، عمل صالح است. یعنی تو رفتارش هم منضبط با آن دارد عمل. اینجور که باشد، این خلتا از این هاشور خودشان رد نمیشوند که. و «قلیل ما هم.» آن هم پیدا نمیشود.
حکم صادر نکرد که آقا این اینجوریها. نگفت داداشت اینجوری است. گفت ببین قاعده به این است. کلاً وقتی دو نفر با همدیگر یک جایی قاطیاند، آن یکی به خودش حق میدهد که کیسهی یکی را دست بکند. البته اصل این است که یک جوری باشند که واقعاً بتواند توی کیسهی همدیگر دست بکنند. وقتی که دیگر «منِ» این و «منِ» آن رفته. نه این مدلی که این با «منِ» خودش به خودش اجازه میدهد توی کیسهی آن یکی دست بکند. این دو تا خیلی با هم تفاوت دارد. که یکطرفه هم. ما یک زمانی توی حجره، اول طلبگی، بچه بودیم، ساده بودیم. این قضیه مال بیست و خردهای سال پیش است. بیست و دو سال پیش است. بیست سال قبلش نقل میکرد. اول طلبگیمان یک کتاب گذاشته بودیم تو حجره. هرکی هرچی شهریه داشت لای آن میگذاشت. هرکی هر چقدر میخواست بردارد توی حجره، از همان برمیداشت. میگفت ما مثلاً سه چهار نفری که تو حجره بودیم، همه پولهایمان آن زمان مال ما نبود. پول میگرفتیم، پول نقد این را استفاده. سی تومن چقدر مثلاً شهریه ما بود. میگفتش که هرکی میخواست میآمد برمیداشت. چقدر این، چقدر گذاشت؟ آن چقدر گذاشت؟ و این چقدر برداشت؟ جمع المال شده بود.
امام صادق آمدیم کار بکنیم. توضیحهای اخلاقی خیلیهایش اینجوری است. یعنی دعوت به خویشتنداری میکنند. دیدی مثلاً امارات و قطر ایران را دعوت به خویشتنداری میکنند. صبر. آیات گذشت. اینها را برای ما میخواند. ما هم آیات بیناموسی را برایشان میخوانیم. وقتی میآید کنار تابوت رهبر شهید، خوب واسشان سلکت کردیم. اینجا جای صبر نیست. اینجا «فتعدوا علیه بمثل ما اعتدی علیکم.» این آیهاش این است. من که اگر بگذری، «فمن عفی له من اخیه.» داداشش بگذریم. شما با هم داداش. چطور تا قبلش داداش؟ وقت زدنش یادت میافتد که؟ وقت خوردنش یادت نمیافتد که؟ داداش، توسعهی اخلاقی شروع. شروع میکنیم کتابهای اخلاقی الان وقت گذشت است. سینهها را از کینهها. یادتان، اولی که رای آورده بود ۹۲، که فیلمی که واسش ساخته بودند کپی فیلم اوباما بود. ببینید این را. و تو بیت یک صحبتهایی کرده بود که بعدها آقای متلک سنگینی بهش انداخت. مخاطب این بایدها کیست؟ خود آقای روحانی میگفتش که این سینهها را از آدمی که بیشترین حجم کینهورزی تو سیاست، توهین منتقد این آدم با دستفرمان اخلاق و سینهها را از کینهها باید شست و با هم باید خوب بود و این حرفها. مثلاً الان بعضیها حرف از وفاق و اینها که میزنند، فوقتخصص بههماندازی دارند. تا میخواهی مچش را بگیری که فلانفلانشده، این چه غلطی است داری میکنی؟ نه، الان وقت رفاقت. قشنگ همین آشتی ملی را مطرح کرده بودند. آقا فرمودند: «مردم با هم آشتی دارند، ولی با شماها نه.» بانک، سگ بسیجی را کف خیابان آتش زدند. اینها خیلی مهم است.
اگر آن نقطهی اصلیش نباشد، تمام این دستورالعملهای اخلاقی تبدیل به ضد خودش میشود. زن و شوهرهایی که میروند برای طرف مقابلشان میخوانند از رساله و حرف مرجع و استفتا و اینها که فقط ببین حکم مرجع تو است. نگاه کن. خلاصه آقا قاعدهاش این است. آن «منه» باید این وسط بشکند. همهی این آداب و همهی مسائلی که اینجا هست، نکتهاش تمرکزش روی این است. گفتش که مرحوم رجبعلی خیاط میگفتش که: «من سر سفره نشسته بودم. سفره را هم بالاخره به احترام ما، به خاطر دعوت از ما اینها پهن کرده بودند.» توی آن کتاب «کیمیای محبت» دارد. خدا رحمت کند آقای ریشهری را. میگوید که: «سفره را پهن کردند و کباب مثل اینکه گذاشتند. یک تکه کره گذاشته بودند وسط و من سر سفره نشسته بودم. خم شدم رفتم یک تکه این کرهها را بردارم، قبل اینکه با کسی تعارف کنم و دوره گندهی مجلس. دستم را سمت کره که بردم، روبرو نگاه کردم، دیدم بلعم باعورا نشسته دارد بهم میخندد.» قرآن میگوید عالم مستجابالدعوه بود. بالای کوه موسی را نفرین کند از این مستجابالدعوهبودنش برای نفرین کلیمالله استفاده کرد. که الاغش نمیرفت و زد و آنقدر الاغ را زد که الاغه از دنیا رفت و قضیهی مفصلی. قرآن هم حسابی از خجالتش در آمده که اعراف: «فمثله کمثل الکلب ان تحمل علیه یلحس او تترک یلح.» خیلی تعابیر سنگینی در موردش به کار برد. چهرهی ملکوتی، چهرهی سگ و بانگ مستجابالدعوهاش. چرا؟ به خاطر اینکه میفرماید که: «ما آیات و معارفی را بهش داده بودیم. اگر دنبال اینها میآمد، میآمد بالا. ولی اتباع، رفت دنبال هوای نفسش. فتبعه الشیطان.»
حالا این «اتبعه الشیطان» رویش بحث است. وقتی هم که ما درس «المیزان» میرفتیم، درس به اینجا که رسید، یکم با استاد چالش پیدا کردم. علام «اتبعه» به معنای «تبعه و» میگیرد. میگوید یعنی شیطان دنبالش راه افتاد. که خیلی تعبیر عجیبی است. ولی «اتبعه»، «اتبا» تعدیه است دیگر. یعنی او را مطابق خودش قرار داد. حالا اینجور به ذهن میرسد. به هر حال چه این تفسیر چه آن تفسیر، تو آن غلیظتر است البته. یا این تابع شیطان شد، یا آنقدر رفت جلو که شیطون دنبالش راه افتاد. این کسی بود که آسمانی بود با این معارفی که بهش داده بودیم. ولی «وکن اخلد الی الارض و تبعه هوا.» چسبید به زمین. میگوید: «من این سمت این کره که رفتم بردارم، میخندد. تو هم که بلعمات بلعمات، نه آره بلعمات. بلعمات زد بالا. بلعمات را نشان دادی. تو هم بلعم بودی. تو رو نمیکردی.» خجالت کشیدم. خودم را جمع کردم. خیلی ایشان روی مسائل حساس است. اصلاً برجستگی رجبعلی خیاط رحمت الله علیه تو همین مسائل است. اگر بخوانی کتابش را، توفیقی که داشتم، نوجوان بودم این کتاب را خواندم. تا مدتها متاثر این کتاب، شاید بگویم تا یک سال احوال عجیب و اصلاً زندگی میکردم با رجبعلی خیاط. کتابی که حالا هرکی فلان کتاب فلان سخنرانی من را متحول کرده، زیر و رو کرده و اینها. تحول آنجوری که باید پیدا کنم. حال و هوای دبیرستان و فلان و اینها که بعد دیگر سمت طلبگی و اینها کشیده شدیم. این کتاب زندگی ما را زیر و رو کرد.
آقای ریشهری حق بزرگی به گردن خیلیها دارد، یکیش بنده. و عجیب است که همچین عالمی که آنقدر هم حساس است نسبت به تو مسائل فنی و علمی و حدیثی و اینها و به شدت مثلاً ضد خرافات. حتی مثلاً با حدیث کسا برخورد سنگین دارد که این مثلاً سندش فلان و اینها. «کیمیای محبت» ایشان نوشته. اصلاً باب پرداختن به تجربیات نزدیک به مرگ ایشان را وا کرده. خیلی در نوع خودش عجیب است واقعاً. و آنقدر تسلطی به روایت مجموعهی دارالحدیث مال ایشان است. اصلاً این سندهای حدیثی را این مجموعهی ایشان زنده کرده. این کتاب برجستگیش همین است. کتاب «کیمیای محبت» که همش بحث این است که آقا اینجا خودت را داری میبینی، اینجا خودت مطرحی. اینها آقا همش نمونههای اوست. ماها غافلیم از این قضیه. اینی که تمرینی که عرض شد، منظور آن جایی نبود که «من» آری دیگری نه. «من» آری دیگر اصلاً به قول طلبهها میگویند: «یک دانه به شرط شی داریم یا نه، به شرط لا داریم یا نه، لا به شرط داریم یا نه.» اصطلاحات آخوندی هم بلد باشیم، یک جاهایی استفاده میکنیم به دردتان میخورد.
یعنی چی؟ میگوید مثلاً من دعوت میکنم، میگویم: «آقای توسلیان شب میآیید منزل ما شام؟» میگوید: «اگه داداشم رسول آمد، من هم میآیم.» این را بهش میگویند به شرط شی. یک وقتی بهش میگویند: «آقای توسلیان میآیید؟» میگوید: «اگر اخلاقی نیاید، میآیم.» این را بهش میگویند به شرط لا، به شرط عدم حضور او، به شرط نبود او. یک وقتی هم بهش میگویند: «میآیید؟» میگوید: «آره، لا به شرط.» یعنی شرط نمیگذارد. نه تو بودن این شرطی دارد، نه تو نبودن او شرط دارد. این مطلبی که داریم میگوییم که دوست دارد این به شرط لا نیست. این لا به شرط است. اینکه من یک چیزی را دوست دارم، منظور به شرط لا نیست که من دوست دارم به شرط اینکه به فلانی نرسد. پیدا نمیشود. آره خب، خیلی از ماها بود دیگر. خیلی آدم باید رذل باشد که این شکلی باشد دیگر. خیلی کثیف. میگوید: «من اصلاً میخواهم غذا بخورم به شرط اینکه به هیشکی ندهم. من میخورم. این را میخواهم فقط.» نه، این منظور به شرط لایش نیست. لا به شرطش است.
زبانش مال من. از قبل گفته بودم: زبانش مال من. بله، این پس چیست؟ لا به شرط است. یعنی چی؟ یعنی وقتی به من میرسد، دیگر من کار ندارم آقا به یکی دیگر رسید، نرسید، دادن، ندادن. اینش را داریم میگوییم. بد است اینش. عدم توجه به دیگران است. درمان بشود. به من برسد. من نمیگویم به کسی نرسد. من که نمیگویم به من برسد به هیشکی دیگر نرسد. به شرط لا به درک. توجهی فارغ از این است. توجه به شرط ندارد. لحاظش نکرده. بدون لحاظ شرطیت دارد میگوید.
خدمت شما عرض کنم که این هم شکلی است. مثلاً پیادهروی اربعین. مثلاً حالا مثال فراوان است دیگر. چند تایی نوشتید باید رویش بحث بکنیم. یک چند نفر داریم با همدیگر میرویم. یک غذای خوبی مثلاً رسید. یکی آمد کبابی گذاشت تو دست ما. خوردن. اول جایی که کسی نیست. خلاصه آقا این غذا را تو پیادهروی میگیرد. دیگر کار ندارد این هفت هشت نفری کاروانی که بودند، آنها غذا ندارند، خوردن، نخوردن. مثل این، خوردن کمتر خوردن. باز هم هست. اینها اقلیتش است ها. ما آن ایثار عمیق سنگین. کار ما بخورند من نخورم. نه، آقا این هفت تا دیگر. هشت نفریم. یک دانه که دادی. اینها میشود مصداق: «ان یحب له من الخیر ما یحب لنفسه و یکره ما یکره لنفسه.» مخصوصاً بخش دومش خیلی مهم است. آنی که خوشم نمیآید.
من سر درس با این طلبهها خیلی شوخی میکردم. روی حساب فضای سمیر. واقعاً همین است. حالا یک وقتی هم میگفتم. میگفتم فرهنگ تهرانی با فرهنگ مشهد یک تفاوت دارد. ما بعد ازدواج خیلی هزینههای سنگینی هم داریم. شنیدید از من لابد؟ ها؟ تهرانیها وقتی میخواهیم محبتمان را به کسی برسانیم، زیاد با سر و کله این ور میرویم. شوخی میکنی، متلک میاندازی. توجه دارم. ما اینجوری است. بعد که آمدیم مشهد ازدواج کردیم با این برادر خانمم. بندهی خدا هی میخواستیم بهش برسانیم که آقا من. بندهی خدا ناراحت میشود. بقیه ناراحت میشوند. دیگر آخر خواهر خانم: «محلهی ما را تحقیر کردی، تخریب کردی.» تهران برعکس است. مثلاً سر سنگی، صوتهای فلانت را گوش دادیم. شوخی میکردی، میخندی. ما از تفاوت فرهنگی سر کلاس مشهد که بودیم، حالا قم و تهران و اینها که بودیم، خب میگفتیم، میخندیدیم اینها. مشهد که آمدیم چالش سنگین داشتیم دیگر. هی شوخی میکردیم و اینها، بدشان میآمد. به کرات این طلبههای ما را میکشیدند کنار. سر کلاس: «با من شوخی نکن.» مسئولین ما را میکشیدند که: «سر کلاس شوخی نکن و کلاً با کسی شوخی نکن.» این گذشت و دوباره که برگشتیم قم. خب ما هم خیلی این چند سال روحمان مشهدی شد. کلاً اصلاً. یعنی اصلاً فضا عوض شد. شخصیتمان، طبعمان، همهچی عوض شد. بعد که برگشتیم تهرانی بود. تهرانی غلیظ. این هم آقا سوژه سر کلاسش کلاً ما بودیم. یعنی با لودر یک دور رد میشد. بعد احتیاطاً دوباره یک دنده عقب میگرفت که چیزی نمانده باشد. و سر کلاس به هر مناسبتی هر مثالی که میخواست بزند، روی من بود. و تحقیر من بود، تکریم من باشد، تحقیر من بود. یک چیزی بیربط. یعنی مثلاً گفتم ماسک گران شده. میگفت همین دیگر. این رفته به رئیسی. هرچی میشد یکی من را میزد. احتیاطاً تبرکاً تیم یک دانه زیر گوش ما شروع، تمام میکرد. به هر مناسبتی. یک بار دیگر من خیلی دلم شکست. یعنی کلاس. ولی به رو نمیآوردم. میخندیدم اینها. نشان میدادم. یک بار دیگر خیلی کاری که بعد آن جلسه کردم به تک تک طلبههای مدرسهی حضرت مهدی، آنهایی که باهاشان کلاس، گفتم خدا این را زد.
آنجا بچهها چه حالی پیدا میکردند؟ آن روحیه و حس آن بچهها را من پیدا بکنم که تو جمع خندیدن، سوژه کردن طرف. خندیدن علامت صمیمیت میدانیم. طرف خندیدن تو جمع. یک چیزی در مورد من گفتی. مثلاً من را سوژه کردی، من را دست انداختی. بعد مخصوصاً وقتی که آتو میشود. یعنی آدم با یکی یکی شوخی میکند. بعد مثلاً این آتو هم میشود دیگر. این را خب بعضی واقعاً جنبششان بالاست و اینها. نه تنها ناراحت نمیشوند، استقبال هم میکنند خودش. بلکه. ولی خیلیها اینجوری نیستند. آنجا آن «یکره ما یشره لنفسه» برایم جا افتاد که ببین خیلی وقتها ما تو موقعیتش نیستیم ها. و این هم لطف خداست. ما را تو اینها قرار میدهد بفهمیم. ببین سوژه شدن تو کلاس اینها، مثلاً آتو گرفتن، فلان اینها درد دارد. حالا فهمیدی با اینها چیکار میکردی؟ ما نسبت به خودمان معمولاً سخت میفهمیم دیگر. یک جای دیگر که میبینیم زودتر میفهمیم عیبها را. تو خودم چون خودمان را دوست داریم، به خودمان که نگاه کن، آن جنبهی بدی و زشتیش برایمان دیده نمیشود.
یک دانشجو داشتیم توی یکی از خوابگاه امیرکبیر. سید لاغری بود. این قضیه مال هجده سال پیش است. این یک شلوار تنگ چسبناک پوشیده بود. هی رفیقاش بهش میگفتند: «سید این زشت است.» چی؟ مگر این همه زن ریخته توی خیابان ولیعصر فلان اینها. کسی میخواهد این را ببیند؟ مثلاً فلان بشود. این گذشت. تو یکی از طبقات خوابگاه ۱۰ طبقهای. تو یکی از این طبقات خوابگاه، عیناً خود شلوار همین، با خود هیکل همین. اسمش حمید بود. «حمید، من شلوار فلان که میپوشم تو پام اینها، دقیقاً مثل شلوار فلانی تو پاش است که اینجوری است. گوارا. دقیقاً همانقدر بد است. خیلی ضایع است این چسبناک.» نکته دارد دیگر. یعنی وقتی به خودت میگویند تو خودت نمیبینی این را. تو دیگری که دیدی، عیبش ظاهر میشود. و اینکه آدم یک چیزی را در دیگری ببیند و عیناً همان را داشته باشد و این را عیب نداند و توجیه بکند. امیرالمومنین علیه السلام فرمود: این خودش بزرگترین عیب است. اکبر العیبه. که همین آقا تو هم همینجوری هستی. خیلی نکته مهمی است ها. اصل مسائل اخلاقی همینهاست.
من از حرف زدن چقدر بیادب است؟ چقدر گستاخ است؟ بعد نگاه خودم در مورد مثلاً تو تحلیل سیاسی بیپروا. حرمت نگه نمیدارم. میپرم. مثلاً راحت قضاوت میکنم. راحت نسبت میدهم. از طرف گلایه دارم که چرا به ما که میرسی احترام سن و احترام فلان. به خودم که میرسد سن و سال یک گزارهای میشود این وسط. به دیگری که میرسد سن و سال چیست؟ این چرت است. استاندارد دوگانه. قرآن این نوع ویژگی منافقین میداند. استاندارد دوگانه را جزوه وقتی بنده ۱۵ ۱۶ سال پیش نوشته بودم. «جنگ انفاق و نفاق» تفسیر سورهی ملکه توبه. آنجا آیاتش را آوردم. بحثش را کردم. استاندارد دوگانه نمونههایش آنجا هست. به خودش اینجور بگوید، اینجور جواب میدهد. خودش اینجور بگوید، حق دارد. نمونههایش زیاد است دیگر. خلاصه آقا این توی مسائل ما هم هست. توی مثالهایی هم که شما آوردید. از همین سن که من گرسنهام باشد، من مصرفکنندهی غذا باشم، داد و بیدادم بلند میشود. این چه وقت غذاست؟ چقدر لفتش میدهیم؟ فلان. من تولیدکنندهی غذا باشم، کمک که نمیکنی؟ تو سه ساعته دارم میسابانم، فلان فلان شده. آقا این تمرین است. خیلی مهم است. یعنی برای خدا و آخرت هم اگر این تمرین را انجام ندادیم، برای حل مشکلات زندگیمان، برای حل مشکلات زندگیمان. تمرین اینکه یک کمی از دریچهی او نگاه کن. خیلی سخت است ها. و این همین عبور از «منه»ها. و لا، همین قدر. ولو همین قدر. این از «من» عبور میکند. همین قدرش که تو به عنوان مرد آمدی خانه، خسته کوفته اینها. میبینی حالا خانه کثیف است. بچه مثلاً فلان است. شام آماده نیست. فلان. یک بار از دریچهی خانمت به این مسئله نگاه کن. شروع کنید مثل این تمرین است. نشود. انشالله این را قشنگ تمرین کنید. داشته باشید. من خودم انشالله بتوانم تمرین کنم. یک بار از دریچهی فلانی نگاه کن. آقا یک بار از دریچهی رئیس جمهور به قضیه نگاه کن. مذاکرهکننده نگاه کن. یک بار از دریچهی نمیدانم آشپز نگاه کن. یک بار از دریچهی راننده نگاه کن. آدم واقعاً نمیتواند ها. یعنی آنقدر ما به خودمان چسبیدیم. ولی تو آن موقعیت که قرار میگیرد، میفهمد.
یک مثال معروف، داستان معروفی دارد. نمیدانم شنیدید یا نه. میگفتش که یک غذای معروف و یک وقتی خیلی وایرال شد این داستان. کی مسجدهای تهران به کسی تعریف میکرد. میگفتش که: «من رفته بودم مسجد نماز میخواندم. آنجا مسجد، ما نماز میخواندیم. امام جماعتی داشتیم. یک بار رفته بودم سرویس بهداشتی وضو بگیرم. دیدم این حاج آقا از توی سرویس آمد بیرون. نه دستش را شست، نه وضو گرفت. رفت تو مسجد، رفت تو محراب. خودم دیدم رفت سرویس، آمد دستش هم چند دقیقه تو سرویس بود. خودم دیدم آمد بیرون. نظافت هم رعایت نمیکند. چه برسد به وضو.» هی خلوت، خلوت، خلوت. امام جماعت بیرونش کردند. رفت. شاید بعد ۱۵ سال وقتی رفته بودم آمپول زده بودم. پنبه بهم بود. میخواستم نماز بخوانم. رفتم سرویس بهداشتی مسجد. رفتم توی آن غرفهی سرویس. پنبه را درآوردم و چک کردم خونی. تمیز کردم فلان و اینها که دیگر خونی چیزی نمانده باشد. انداختم تو سطل آشغال. آمدم بیایم بیرون. گفتم: «ای دل غافل! آن ۱۵ سال پیش نکنه آن حاج آقا هم داستانش این بوده؟ پنبه را درآورده، انداخته سطل آشغال. وضو دیگر نمیخواسته.» به صرافت افتادم بروم پیدایش کنم. و بعد چندین سال پیدایش کردم. آقا تو این ۱۵ سال چه آبروها که از این نرفته. چه موقعیتهایی که داغون نشده. پیر شده. زندگیش از بین رفته. به آن چیزی که گفت تو گفته بودی این را به اینها که من وضو نمیگیرم و فلان و اینها. گفت: «آره.» خیلی حرف است. این دنیاش است. چه جهنمی خواهد داشت؟ چه حقالناسی خواهد داشت؟ تک تک این لحظات این ۱۵ سال باید واسه این جبران. تک تک آبروهایی که رفته. تک تک موقعیتها که از او به خطر افتاده. خیلی حرف است ها. خیلی کارهای حسابنشده. یک بار نگاه کن. قرار بده. صد تا چیز به ذهنت میرسد. صد تا نقطهای هست که میشود اینها را محتمل دان. نه این عیناً این است. لزوماً این است. صافم یا به نطفه و یا به لقمه و اینها برمیگردد. این فلان حرف را که زده، این نطفهاش مشکل دارد. لقمهاش این. چون حرامخوره این را دارد میگوید. این حرف که قطعاً فلان است. قطعاً هم غرضش فلان است. من از کارش به غرضش منتقل میشوم. از غرضش به لقمه و نطفهاش منتقل میشوم. شما از همان کارش به نیتش که نمیتوانی منتقل شوی. از همان کارش باید به ۷۰ تا وجه منتقل. سبعین محمل باید واسش درست بکنی. ۷۰ تا محمل درست کنی. شاید منظورش این بوده. شاید این را خواسته بگوید. شاید آنطور بوده.
فیلم گذاشته به مثلاً پسر بزرگ رهبری دست داده. به آن دو نفر دیگر دست نداده. بعد شروع کرده تحلیل کردن که شماها میخواهید با این پسران رهبری اینطور رفتار کنید. اینها را اینجور حساب کردی. «ما پدرت را در میآوریم.» آقای احتمالی بده. این ندیده. حواسش نبوده. اشتباه گرفته. نشناخته. شلوغیتان. ذهن شلوغ آدم برای آدم پیش میآید. یک بار از دریچهی او نگاه کن. یعنی واقعاً آن نگاهش این است که این دو تا پسرای رهبریاند. عزادار انجام. وایستادند. میتوانند دست بدهند. نمیخواهند دست. یک دانه چیز فقط دیده میشود. هیچی دیگر دیده نمیشود. هیچی دیگر احتمال داده نمیشود. صافم انگیزهاش خوانده میشود. بعد هم از انگیزهاش هم میرسی به اینکه این جاسوس. نمیدانم فلان. کوفته زهرم. این چه تقوایی است؟
عقل خیلی نعمت مهمی است. جداً این تیکه نیست. واقعاً درک این مرد بزرگ. این رهبر شهید. آنی که برجستهاش کرده بود عقلانیت این آدم بود. خیلی خردمند بود. خیلی معتدل بود. خیلی روی حساب بود. خیلی روی قاعده بود. شتابزده و هیجانزده و اینها نبود. راحت میشود، آزاد میشود. فکر میکرد. تحلیل میکرد. میشناخت. فارغ از حب و بغضها میتوانست نسبت به مسائل نظر بدهد. خیلی اینها مهم است. ما کامل اسیریم. امثال بنده وقتی دوست داریم اسیر محبتمان. وقتی بدمان میآید اسیر بغضمانیم. نمیگذارد هیچ وجه مثبتی ببیند. وقتی دوست داریم دیگر نمیگذارد هیچ وجه منفی ببینیم. باز بهم بریزد. نکند این یک کاری با من بکند. همهی آن عیبهایی که تا حالا ندیده بودم ۱۰۰ برابر بدترش را میبینم.
غرضم این است که این محبتهای بیقاعده و بیحساب و بدون عقلانیت یکهو از آن ورش سر در میآورد که میافتد یکهو به یک بغضهای بیقاعده. یک درصدی از تدین برایش قائل باش. آقا در مورد داعش میخواست حرف بزند: «برادر مسلمان.» میدانیم. انصافی که وقتی در مورد سعودیها صحبت میکند، شما ببینید. جنایت را تفکیک میکند. مزدوریشان را تفکیک میکند. یک خطبه دارد آقا سال ۶۸ در ماه، یک ماه یکی دو ماه قبل از رحلت امام. خطبهی بینظیری واقعاً شنیدنی. «سیرهی امیرالمومنین علیه السلام.» کلاً هم موضوعش گذشته. من حتی تو ذهنم بود بنشینیم یک ده جلسه همین خطبه را با هم بخوانیم. بحث. آنقدر که محتوا دارد این خطبه. خطبه اولش این است. خطبه دومش هم بحثهای سیاسی و اینها دارد. آن هم خیلی نکته دارد. خیلی نکته دارد تو بحث تحلیل نسبت به زمان پهلوی که مثلاً حالا ما قانون اساسی داریم، زمان پهلوی چطور بود و اینها. قانون اساسی فلان بود و قوهی مجریه هم که فلان بود اینها. قوهی مقننه که فلان بود. قوهی قضاییه فلان بود. ولی من یک چهار تا قاضی خوب دیده بودم زمان پهلوی که اینها آدمهای منصف و مستقلی. از سر کینه و بغض و نفرتش از پهلوی گرفتی چهار تا خوبی که دیده دارد میگوید: «کثیر منهم فاسقون.» «کثیر منهم فاسقون.» یک چهار تاشان را تفکیک میکند. یعنی تو این لشکر یهود، نه مسیحی و فلان و اهل کتاب و اینها. این همه دلهدزد و این همه جنایتکار و این همه شیاد. میگوید: «البته یک چهار تا آدم معتدل، چهار تا آدم خوب.» اینها انصاف. خیلی مهم است. این انصاف است. یعنی آقا همان را که توقع دارم نسبت به من گفته بشود، همانجوری که توقع دارم من تحلیل بشوم، آنالیز بشوم، من تحلیل کنم، آنالیز کنم. «یکره ما یکره لنفسه.»
چند تا از اینهایی که نوشته را بخوانم. عرضم را تمام کنم. مثالهای خوبی دوستان نوشته بودند. بعضیاش مربوط به خود رانندگی. «مال خودت است. مثلاً راه بدهم ولی راه نکنم. سبقت از راست میگیرد فحشش میدهم. هر وقت سبقت از راست میگیرم، هرکی بخواهد فحش بدهد میگویم: «فلانفلانشده، راه نمیدهی، مجبورم از راست بروم.» یک بار نگاه کن. شاید تو هم راه نمیدهی. یک بار از دریچهی او ببین که چرا دارد از راست میرود. نه، هرکی از راست میرود یا نطفهاش یا لقمهاش مشکل دارد. وقتی پیادهام از خط عابر پیاده راه بدهم که برم. ولی وقتی سوارم بازم بهم راه بدهند که برم. آفرین. من اجازه دارم یک لحظه جلوی پل یا دوب پارک کنم. ولی بقیه اجازه همچین کاری را. به سیر شدن خودم فکر میکنم. ولی به این شاید فکر نکنم که بقیه سیر شدند یا نه. دوست دارم بخش بهتر یا بیشتر غذا یا خوراکی به من. حالا من خودم تهدیگ مثلاً چون دوست دارم. آره. یعنی همهی نگاهم به تهدیگ است و دوست دارم که حالا اول و بیشتر و بهتر و خوبهایش را اینها و و دوباره دست که میگردد، دوباره باز به من برگردد. تهدیگخور جمع باشم. تو هیئت غذا به ما برسد. کار شاید نداشته باشم بقیه برسد یا نه. من نزدیکتر به استاد بنشینم. سر هدیه و عیدی بهتر به من بدهند. و اینکه بقیه چی میدهند، ازش غفلت دارم. سفر خوب برای من فراهم بشود. به این کار ندارم که بقیه هم سفر میروند یا نه. بعضی تو عدم توجه. بعد چیزهایی دارد در تتمه خودش. خیلی عجیب است. حساس بشود، خوب نیست. وسواس. ولی واقعاً بحث حقالناس یکم وسواسش هم خوب است. خودم تجربه کردم توی یک سری مسائل. بعد میفهمیدم مثلاً اینها. یعنی توی دورهای، به یک شرایطی، به یک اقتضایی مثلاً شرایط من طوری بود که نمیتوانستم سفر برم. هرکی به هر نحو، حالا مثلاً استوری میگذاشت، اعلام میکرد یا پیام میداد مثلاً من مسافرتم. من فلانجا هستم. من مثلاً یک دلشکستگی برای من میآورد. یک حسی برای من میآورد. یک خیلی عجیب است ها. یعنی تا «چیا نایبالزیارهی شما هستیم.» حالا هی هر دو هفته یک بار از کربلا پیام میدهد که آقا من در حرم امام حسین. آقا یک بار به یاد بودی. نمیخواهد همش هم بگویی. از یک جایی روی مخ طرفی. به یاد طرف نیستی. اینها مهم است ها. این فرامتن رفتارهای ما که بهش توجه نداریم. متنشم خیلی وقتها توجه نداریم. چه برسد به فرامتن که مثلاً این دیگر اثرش آن نیست. این تو میخواهی محبت برسانی. این یک چیز دیگر است. این الان دارد دل طرف را میشکند. این دارد طرف را ملتفتش میکند به اوضاع، به بدبختیهایش.
حالا این اینستاگرام و اینها که واقعاً لجنزار است. در قیامت معلوم میشود این چه تونلی از فاضلاب جهنم است. خودش یکی از مراحل جهنم. اینستاگرام، گوادیهای جهنم است که هرچی آنجا هست عنانیت، فردگرایی. «من.» همش تو چشم کردن است. همش زدن است. همش تحقیر کردن است. هیچ بستر جمعی و یک کاسه شدنی ندارد. همان یک کاسه شدنهایش هم باز برای کندن، برای ریا، برای تظاهر است. برای رزومه است که حالا مثلاً ما این صبحونه را اینجا خوردیم و ناهار آنجا بودیم و مثلاً من امروز پیش فلان. من امروز منبر فلانی بودم. آی دلتان بسوزد. فلانیهایی که شما دوست داشتین، نبودیم. من بودما. فرامتنش. حالا نه فقط فرامتن. واقعاً انگیزهمان هم همین است.
یک روایتی دارد، اگر توانستید پیدا بکنید. «با فلانی رفتیم حج. هر منزلی که رسید، گوسفند قربانی کرد.» امام صادق، امام سجاد. به عنوان فضیلت داشتم میگفتند اینکه تحقیر آنهایی بوده تو کاروان که نداشتند این کار را بکنند. این چه فضیلتی است؟ شروع شما چه غلطی کردید؟ فرامتنش این است دیگر. تو فوتبال یا والیبال یا هر بازی. من همتیمیهای بهتر را داشته باشم. آفرین. به تیم مقابل کار دارم، میخواهم ضعیف بشود. تو پیاس میخواهم ببازد. هدفم این است. واقعاً میخواهم ببرمش. ببین یک وقت هستش که بازی قوی کردن. احترام قائل بودن برای طرف و اینها را قوی هم میکند. من با این بچههایم که بازی میکنم معمولاً مقتدرانه بازی میکنم و البته اینها ده بار که بازی قوی میشود، از بازی یازدهم دیگر نام مقتدرانه میبرند. دیگر از یک جایی به بعدش. یک زمانی دوز بازی میکردیم با اینها. از همان اول هی لول میشدند. هی لول شدن. هی لول شدن. بعد دیگر فهمیدند من چیکار دارم میکنم. از یک دست به بعد دیگر بعد لول میکردند. لول کردنی. حالا از آنجا به بعدش دیگر من پا نمیدهم دیگر. بازی نه، من میبازم دیگر. شما فلانید. تو غرضت از این بازیه زدن بوده، بردن بوده. اینکه آن قوی بشود، یادش بدهی اینها نبود. این خیلی تفاوت دارد ها.
میگویند که مثلاً مطالبی را خودم دوست دارم. مطالب دینی و اجتماعی و اینها. ولی به کسی نمیفرستم برای کسی. یعنی واقعاً خب وقتی میرود برای من مفید است. در اختیار دیگران هم بگذارم. گرهی از بقیه باز. نه اینکه آنهایی که نیش دارد. آنهایی که تیکه دارد. خدا رحمت کند مرحوم آقای صفایی میفرمود: «گاهی آدم یک رفتاری را میکند بقیه کار خوب را یاد بگیرند. گاهی یک رفتاری میکند که کار خوب کردن نسبت به این را یاد بگیرد.» خیلی این دو تا تفاوت نکته است. یک جوری رفتار میکنم کار خوب کردن نسبت به این را یاد بگیرم. مطلبی میفرستم طرف استفاده کند. یک وقت مطلب میفرستم که بفهمد با من باید چیکار کند. اثر معمولاً ندارد. انگیزهام هم معمولاً مشکل دارد. میگویند که موقع رانندگی کردن وارد شدن به آسانسور. مرکزهای خرید. آره آسانسورها معمولاً یکم جاهای محل برگزاری اکثر امتحانات الهی آنجاست. پشت در آسانسور. چراغ قرمز آسانسور. موقع توزیع غذا. بله. بیشتر دوستان بحث خوراک را اشاره کردند. گفتند که به اندازهی کافی فکر مشکلات دوستان نیستم. به حسنهای پنهان دوستان توجه نمیکنیم. برای دوستان وقت کافی. از جهات مختلف. این هم هست. مثلاً خودمان تو این موقعیت مثلاً مشاوره. مثلاً اگر مشاوره میروم یا مشاوره میدهم. از کسی سؤال میکنم یا ازم سؤال میکنند. از کسی سؤال بکنم، دوست دارم که قشنگ وقت بگذارد. با حوصله جواب کامل و دقیق بدهد. وقتی سؤال میکنند، باید بفهمد که آقا وقتی آمدی فلانی. آنقدر یک کلمه. اصل گزاره را که سؤال میکنند که وقتی از کسی سؤال پرسیده میشود، چگونه باید جواب بدهد؟ ده تا چیز برمیدارم. قشنگ مثل هوش مصنوعی. پیدیاف هم میکنم. بعد میگویند که خب حالا این را قرار است خودتان انجام بدهید. تمام ده تا را استیفا میکند. میگوید حالا قرار است که از خودتان این سؤال را بپرسم. از ۱۰ تا، یکیش هم استفاده نمیشود. در فرهنگ قرآن به اینها میگویند کی به چیست. اگر گفتی؟ مطففین. «ویل للمطففین.» آره. مطففین. میگوید وقتی که میخواهد حقش را بگیرد: «یستوفون.» وقتی که قرار است حق بقیه را بدهد: «یخسرون.» این را تا قرون آخر میگیرد. آنی که باید بدهد هی این ورش را میزند، آن ورش را میزند. بفهمی تو این شرایط، تو این موقعیت، از همچین کسی با همچین فلانی. آن ور که میرود شرایط، موقعیت اینها ندارد. آقا درست باید جواب بدهی. کامل باید.
یکی از دوستان نوشتند: «نشستن روی صندلی تکیه دادن در جمع.» حالا برای اینکه آبروشان حفظ بشود. کمک نکردن در هیئت برای کارها. خرید کردن داخل مغازه. این هم نکته است. وقتی جنسی کم است یا مثلاً نانوایی، وقتی که آخر وقت نان کم است. میخواهم به من برسد. من دو سر عائله دارم. منتهی آن ندارد. خودش تک و تنها میخواهد برود بخورد. ولی آن یکیها همه یک مشت عذاب عقلی مفتخورند که از جاهای دیگر دیر. این وقت خب زودتر میآمدی. مثلاً وقت داشتند و نیامدند. علاف بودند. یک مشت آدم فرصتطلب که میخواهند سوءاستفاده بکنند. ولی من اگر همچین وقتی بیایم، قطعاً کار داشتم. کار پیش آمده. مشکل داشتم. تو خودت باید بفهمی من. بله. دیگران مثال وام و ماشین و. خدا انشالله که ماها را کمک بکند. در حد حرف نماند این مطالب. ایشالا که واقعاً عامل به این مطالب باشیم. و خدا رحمت کند بزرگان را.
رهبر شهیدمان. یک آقایی بود مشهد، سیدی بود. از علمای نجف بود. این هم خاطرهی پایانی. امروز روز تشییع رهبر عزیز و بزرگوارمان رضوان الله تعالی. آقایی بود از علمای مشهد که ایشان از علمای نجف بود. الان هم به نظرم هشت، نه سال است که از دنیا. ما با ایشان صمیمی بودیم. قضایایی هم دارد. ایشان از شهیدان آیتالله خویی بود که آقای خویی به ایشان حکم اجتهاد داده بود. شاگرد آیتالله میلانی بود. حکم رئیس دفتر یکی از مراجع در یک دورهای. و یکی از مراجع مشهد که با انقلاب زاویه داشت و ریخته بودند دفتر آن آقا را. شیشههایش را پایین آورده بودند و خیلی معروف نیست. ایشان از دوستان قدیمی حضرت آقا هم بود. مدرسهی نواب و اینها مثلاً با هم در ارتباط بودند. حتی یک سری خاطرات ناب فابریک هم داشت. مزایای عید. حالا کار. حالا خود این روحیهی انصاف است. ایشان هم جالب. ایشان زخمخورده بود. یعنی بچههای اطلاعات و اینها به خاطر اینکه رئیس دفتر آن آقا بود که آن دفتر را آورده بودند پایین. روی ایشان هم حساس بودند. حرف از آقا که میشد، شروع میکرد اندر فضایل آقا مطالب گفتن. مطالب ناب و فوقالعاده. خاطرات. برخیش هم تحلیل. خود این تحلیل نشان میدهد آدم حب و بغضش گرفتار نشود. آنی که مانع انصاف ورزیدن میشود اسارت حب و بغض است دیگر. گاهی از این ور بدیها را نمیبیند. گاهی از آن ور خوبیها را.
شروع میکرد در مورد آقا صحبت کردن. میگفتش که: «بروجردی فتوا میداد. شاه مملکتداری میکرد. این هم فتوا میدهد. هم مملکتداری میکند.» نداشتیم در طول تاریخ مرجعیت، حکم آن هم همچین حکمرانی این شکلی با این همه مشغله. بعد شروع میکرد از خدمات آقا گفتن. تا آن مثلاً جزء که مثلاً در این عبارت. چون عالم هم بود. حافظه هم قوی داشت. از زمان شیخ طوسی تا خامنهای اتفاق رخ نداده بود که طلبهای که از دنیا میرود، شهریهاش وصل باشد. میگفت: «حتی به آن به عده طرف مراعات نمیکردند که لااقل تو عده شهریه برقرار باشد. این طرف الان که نمیتواند. تا میمرد شهریه قطع میشد.» یک نفر بود در تاریخ شیعه برای حوزهها این کار را کرد که طرف مرد. میگوید زن و بچه دارد. «تحصیل علمش بهش پول میدهم.» مرده دیگر تحصیل علم نمیتواند بکند. بابا این تحصیل علم کرده. عائله داشته. خودش رفته. عائلهاش هستند. او رفته. این عائله هست. اینها تا زندهاند شهریه برقرار بشود. میگفت: «هیچکس این کار را نکرد غیر آقای خامنهای.» قاطی کردم. گفت: «گاهی حالا آن موقع مثل الان خیلی کارت و مارات و پول با کارت و اینها نبود.» گفت: «گاهی افرادی میآیند در خانه بسته پول برای من میآورند. اینها را آقا شخصاً میفرستد برای من. و گاهی میآیند دلجویی میکنند. میگویند نیروهای امنیتی، اطلاعاتی اگر با شما رفتار بدی داشتند، رفتار بدی دارند، آقا میفرستد. میگوید: «برید از طرف من عذرخواهی کنید ازش. این پول هم بهش بدهید. رسیدگی کنیم.» میگوید شما پیرمرد شدید. یکی دیگر از کارهایی که آقا کرده بود، پیدا کردن روحانیون از کارافتاده و پیرمرد و بازنشسته و بیمار. یک نهضتی بر معمرین برای اینها راه انداخت. برای اولین بار در تاریخ حوزههای علمیه پرونده پیدا کرد. رسیدگی. دفتر آقا. خود شخص آقا پیگیر قضیه بود. دفتر فعال شد. دونه دونه اینها را پیدا کرد. دعای دور. شهرهای دور. آقا پول میفرستد. خیلی عظمت میخواهد. بابا این همه مشغله. یک موسسه را میخواهیم بیایم دو ساعت اینجا کار بکنیم. از خانه و زندگی و بچه فلان همهچی فارغیم. فلان آدمی که ما ۵۰ سال پیش، ۶۰ سال پیش تو مدرسهی فلان با هم بودیم که جزو دفتر فلانی بوده. فلانی هم با انقلاب مشکل داشت و دفترش را آوردم پایین. من این را یادم نمیرود. پول میفرستم. رسیدگی میکنم. حالش را میپرسم. خیلی این آقای خامنهای مرد است. خیلی با معرفت. واقعاً آقا تو رفاقت سنگ تمام میگذاشته.
من یک چیز، یک خاطرهی دیگر هم برایتان بگویم. واعظ که از دنیا رفت، طبسی قدیمی بودند با همدیگر در مشهد. ایشان، شهید هاشمینژاد و اینها. کامیاب. شاگرد آقا کامیاب و موسوی قوچانی. اینها شاگردهای آقا بودند. بیشتر آقا رفاقتش با باعث طبسی بود. خیلی صمیمی بودند با هم. البته خب اختلافات سیاسی هم داشتند دیگر. اختلافات سیاسی، سبک مدیریتی اینها. آقا پا شد تو مراسم تشییع اینها. درس است برای ماها. خیلی تو اینها درس است. با آن همه مشغلات آقا از تهران پا شد. کوبید برای تشییع واعظ آمد مشهد. از تهران رفت کنار پیکر ایشان نشست تو خانهشان. آنجا قرآن خواند. موقع دفنش هم آقا شخصاً آمد. یکی از بچههای آستان برای من تعریف کرد که آنجا بود. گفتش که: «آقا موقعی که توسط قبر میگذاشتند، کنار قبر نشسته بود.» اینجور گفت: «خیلی عجیب. رفیق، شاهد باش من تا اینجا باهات بودم.» خودش تو تشییع بیاید بالای قبر. صحنههای عجیبی بود. برای همه عجیب بود. آن حق رفاقتش را نسبت به رفیقش میخواهد ادا کند. خیلی حرف است. خیلی حرف است. شما این همه مشغله و درگیری و کار. و یک پیام میفرستی تهران. پاشو بیا مشهد. بعد بیایی بنشینی چهار پنج ساعت، نمیدانم مثلاً کنار دو ساعت چقدر کنار پیکر بنشیند. باز بیایی تو تشییع. باز بیایی بالای قبر. آن لحظه که میخواهند بگذارند. تلقین. رهبر مملکت. نه، ما ۶۰ سال پیش با هم رفیق بودیم. حق به گردن من.
برای هاشمی، ایشان نماز میت آمد. به خانه برگشت. به آن مجری گفت بگو همه بخوانند. چون اصل نمازش به این است که همه بخوانند. ثواب این چیز است. برسد. آخرین تلاشهای رفیق برای عاقبتبخیری رفیقش است. تیتر این شکلی برایش در آمده بود از این کار آقا. حق رفاقت واقعاً دارد ادا میکند. یعنی آنقدر که ازش بر میآید. هر باری که آقا میرفت کنار قبر آقای هاشمی مینشست. مخصوص برای هاشمی قرآن. فیلمی که از آقای هاشمی از حرفهایی که در مورد آقا زده و مشخص است دیگر. خودش دارد میگوید خاطراتش. یک سری چیزها را گفته. اینها حق رفاقت است. خیلی تو اینها نکته است. اینها انصاف است که آقا تو آن ور اگر تو ۱۰۰ تا مسئله اختلاف شدید با طرف داری، این دلیل نمیشود که اینجا نسبت به این وظیفهای که در قبال او داری چشمپوشی بکنی و خودت خودت را قانع بکنی که چون آنجا اینجوری شده پس تمام شده. خدا هم دیگر گفت تمام شد. من هم دیگر توقعی ندارم. نه، اینجور باید رسیدگی.
طولانی شد یک کمی امروز. ببخشید. به واقعه برسیم. هدیه به روح رهبر شهیدمان. این سورههای واقعه را بخوانیم و انشالله برای حفظ و سلامتی رهبر عزیز انقلاب حضرت آیتالله سید مجتبی خامنهای. انشالله رفع گرفتاریها. گشایش برای امت اسلام، مردم ایران. نابودی آمریکا و اسرائیل. ایشالا سورههای واقعه را میخوانیم. هم یک صلوات هدیه بفرمایید.
نظرات کاربران
هنوز نظری ثبت نشده است.