جلسه چهارم: امامی که آیات قرآن را معنا کرد

نظریه مقاومت

معرفی

معنابخشی به آیات جهاد و مقاومت، در سیره‌ی قرآنی امام راحل و امام شهید.[ 1:15 ]

مرور کارنامه‌ی پـُر از «ای‌کاش و اگر» آقای روحانی و سیاست‌های منافقانه‌ی او![ 3:30 ]

ویژگی برجسته امام شهید، مقاومت در برابر ‌شیاطین در نزدیکترین حلقه به ایشان![ 16:00 ]

انتقام سخت شیطان از رهروان مسیر حق، و اهمیت مقاوت در این مسیر.[ 23:00 ]

یقینِ امام راحل، عامل حفاظت دستگاه محاسباتی ایشان در برابر القائات شیطان.[ 32:30 ]

مقاومت از نگاه رهبر شهید؛ «حرکت در مسیر حق و متوقف نشدن در برخورد با موانع».[ 37:40 ]

دور زدن و غلبه بر موانع و تبدیل آنها به فرصت، شرط مقاومت است.[ 45:30 ]

روضه؛ در سوگ چهل منزل اسارت با سرهای بر نیزه و خارها در پا و داغ‌ها بر دل…[ 50:10 ]

متن کامل

!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم‌الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب‌العالمین و صلی‌الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت‌الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم‌الدین. رب اشرح لی صدری و یسرلی ولل عقدة من لسانی یفقهو قولی.

سخنرانی ۱۴ خرداد سال ۹۸ رهبر شهیدمان را با هم مرور می‌کردیم و به اینجا رسیدیم. می‌فرماید: «بنده وقتی به این خصوصیت امام نگاه می‌کنم و به آیات قرآن مراجعه می‌کنم، می‌بینم امام، امام حقیقتاً بسیاری از آیات قرآن را با همین ایستادگی خود و مقاومت خود معنا کرد.» اصلاً ما خیلی از آیات قرآن را قبل از انقلاب و قبل از امام خمینی (رضوان‌الله تعالی علیه) اصلاً نمی‌فهمیدیم. اصلاً دوره این آیات، نه اصلاً تصویری از این آیات در ذهنمان بود. بسیاری از این آیاتی که در قرآن کریم است، در مقابله با کفار و طاغوت، اصلاً برایم تصوری نسبت به آن نبود؛ درکی نسبت به آن نداشتیم. این مرد بزرگ الهی با آن روح بلندی که داشت، آن شخصیت ممتازی که داشت، آمد به این آیات معنا داد. «اشداء علی الکفار رحماء بینهم» را تا حد زیادی ما به‌واسطه امام خمینی درک کردیم. «اعزة علی الکافرین اضلت علی المومنین لا یخافون لومة لائ»؛ از ملامت کسی نترسیدن، از شیاطین نترسیدن، توکل به خدا کردن، «حسبناالله و نعم الوکیل». واقعاً این‌ها همه در امام راحل ما بروز و ظهور پیدا کرد و بعد هم در امام شهید.

روحیه قوی در برابر دشمنی، صبر استثنایی این شخصیت عظیمی که این مرد از خودش نشان داد، واقعاً همه را مبهوت کرد. یک‌ذره ترس و دلهره و عقب‌نشینی و انفعال در وجود او نبود. از دشمن یک‌ذره دشمن روی او اثرگذار نبود. یک‌ذره متأثر نمی‌شد. یک‌ذره این وعده‌وعیدها روی او اثر نداشت. یک‌ذره این تنهایی، این غربت، این موقعیت سراسر -نمی‌دانم چه تعبیری باید به‌کار برد- سراسر خیانت که دور و بر او رقم می‌خورد، در موضع‌گیری او و تصمیمات او نقشی ایجاد نمی‌کرد، نقشی نداشت. دولت‌ها عوض می‌شد، حرف او عوض نمی‌شد، موضع او عوض نمی‌شد. شما می‌دانید یهویی اتفاقاتی مثل قضیه برجام رخ می‌داد. آن‌قدر حیله‌گرانه قدم‌به‌قدم پیش می‌بردند؛ ذهن جامعه را شرطی می‌کردند نسبت به اینکه منافعی که در این مذاکرات و این برجام و این‌هاست. یادتان هست دیگر، اوایل دهه ۹۰ گفتگو که می‌کردند مردم دیگر طنز درست کرده بودند، می‌گفتند: «بعد توافق، بعد توافق ژنو بود اول، دیگه بعدها دو سال طول کشید تا شد برجام. بعد توافق ژنو می‌گفتند که دیگه همه چی درست میشه. دستشویی‌ام که بریم دیگه دمپایی‌ها خیس نیست. هندزفری گره نمی‌خوره. مربا می‌ریزیم روی نون سنگک دیگه از اون سوراخ‌های وسطش نمی‌ریزه. همه چی خوب میشه دیگه. بعد توافق، نیسان آبی می‌خواد بپیچه، راهنما میزنه. همه چی خوب میشه. همه چی درست میشه.»

یه جوری حالا با فضای شوخی و جدی، رئیس‌جمهوری داشتیم که حالا یا واقعاً احمق بود یا واقعاً خائن بود. آب خوردنمان هم به‌واسطه مذاکرات باید حل بشود. مشکلات محیط زیستی‌ام، باران بخواهد بیاید، دریاچه ارومیه بخواهد احیا بشود، این‌ها با مذاکره حل می‌شود! همچین روزگاری، همچین دوره‌ای، همچین افرادی در همچین سطوحی بر سر کار آمدند. این مرد مدیریت کرد. این را تبدیل به یک تجربه تاریخی کرد. خیلی حرف است! یک نفر با چه سعه صدری، با چه تحملی، با چه قدرت مدیریتی! جریان‌سازی می‌کرد، فرصت می‌داد، مطالبه می‌کرد سر وقتش و در عین حال نمی‌گذاشت چارچوب نظام آسیب ببیند، شخص رئیس‌جمهور و شخصیت رئیس‌جمهور آسیب نبیند. در این حال مدیریت می‌کرد. به هیچ‌کدام از آن طراحی که این رئیس‌جمهور داشت، نرسید؛ برجام ۲، برجام ۳. همه را می‌خواست بیندازد گردن سپاه و رهبری و این‌ها. و این رهبری در عین مظلومیت و غربت مدیریت می‌کرد. مطالبه جامعه آخر نسبت به خود آن رئیس‌جمهور البته خیلی آسیب دید. دیگر شما به‌هرحال دیدید. سال ۹۲ مشارکت تقریباً سه درصد، ۹۶، ۷۵ درصد، ۱۴۰۲، ۴۸ درصد. یعنی اعتماد مردم به‌شدت آسیب دید و جایگاه رهبری هم به‌شدت آسیب دید، ولی مرد خود را فدا کرد، آبروش را فدا کرد.

واقعاً آقای روحانی به‌تنهایی می‌توانست این نظام را ساقط کند. کاری که او با این نظام، مدلی که نظام را توی مارپیچی که در گردابی! الطاف خفیه الهی بود که ترامپ رأی آورد. ترامپ برجام را پاره کرد. ترامپ ذات آمریکایی را نشان داد. ترامپ به مردم ما فهماند که آقا، آمریکا این است. وگرنه جوری که این‌ها بزک می‌کردند آمریکا را، قدم‌به‌قدم اهدافش را تأمین می‌کردند. طرح اقتصادی او را قدم‌به‌قدم به ثمر رساندند. کتاب «هنر تحریم»، «هنر تحریم‌های ریچارد نفیو» را بخوانید. ببینید آقای روحانی با اقتصاد ما، با فرهنگ، با این فضای مجازی و رسانه و این‌ها، و اتفاقاتی، به‌تنهایی می‌توانست... الان که دیگر از در دیگر وارد شده. این آقای روحانی الان شروع کرده. می‌گوید که: «من به رهبری گفتم که می‌خواهند بزنند. جلسه مسئولین را سه‌شنبه می‌خواستند بزنند. من از شنبه به این‌ها خبر دادم.» خدایا ما چه بکنیم با این موجودات؟ بنزینی که خودت می‌خواستی اجرا بکنی، صبح جمعه فهمیدی! بعد حمله آمریکا را هیچ‌کدام از سران امنیتی ما خبر نداشتند، از شنبه قبلش تو یک‌دانه خبر داشتی؟ یا راست می‌گوید یا دروغ می‌گوید. اگر دروغ می‌گوید که معلوم است. اگر راست می‌گوید، باید یکی تحلیل کند آقای روحانی کجای نظام ما است؟ یا نظام آن‌هاست که یک چیزی را هیچ‌کدام از اصول امنیتی ما خبر نداشتند و او خبر داشته! ولی من می‌گویم بعید می‌دانم راست بگوید. اینی که می‌گوید بیشتر به ذهنم می‌رسد که دنبال این طرحی است که می‌خواهد بگوید. چون می‌دانید هنرهای... حالا یک بحثی، یک جلسه دیگر می‌خواستم بگویم. فیشش هم آماده کرده بودم. نشد آن جلسه بگویم. قرآن تصویرسازی‌اش از منافقین این است: می‌گوید ببین این‌ها کارنامه‌شان در «ای‌کاش» و «اگر» است. کارنامه، کارنامه مخصوصاً تو. وقتی به این می‌گویی: «چه‌کار کردی؟» می‌گوید: «من یک کاری کردم.» آن یک کاری که نشده را او کرده است. یعنی در چیزهایی که اتفاق نیفتاده، کارنامه‌اش در این است. دروغ است!

گفتم: «تو ۸ سال رئیس‌جمهور شدی. چه‌کار کردی؟» می‌گفت: «نگذاشتم جنگ بشود.» تو «نشد» و تو «ای‌کاش‌ها» و «اگرها». اگر آن موقع آن حرفی که زدم را انجام می‌دادید، آن‌طور می‌شد. اگر آن را گفتم می‌کردید، آن‌طور نمی‌شد. همه‌اش اگر و ای‌کاش. کارنامه محسوسی. می‌گفتند اگر به پزشکیان رأی بدهید جنگ نمی‌شود. اگر به دیگری رأی بدهید جنگ می‌شود. اگر به پزشکیان رأی بدهید به‌جای جنگ، مذاکره می‌شود. هم مذاکره شد، هم جنگ شد، هم رهبری را زدند. به خدا نابودشان کند ان‌شاءالله. و رسوا! رسوا که شده است. ان‌شاءالله تمام بشود دیگر این قضایا. این خون مطهر نقطه‌ای پیش برود. البته دردناک است. بخش دردناک قضیه را رسیدیم به آن. نابودی منافقین یک‌کمی درد دارد. فرمود: «از فتنه‌های آخرالزمان نترسید. این منافقین را نابود می‌کند.» یک‌کمی بخشش درد دارد. یعنی هر چقدر آن جنگ شیرین بود، با آمریکا طرف بودیم. هرچه می‌خوردیم انسجاممان بیشتر می‌شد و روح سلحشوری و حماسه و غیرت مردم بالا می‌رفت. این ور قضیه نه. یک‌کمی همچین فتنه‌اش شدیدتر است و از خودمان خیلی‌ها به جان هم می‌افتند و دچار. ولی ان‌شاءالله منجر به نابودی این‌ها می‌شود و ذات آمریکایی و یهودی تک‌تک این‌ها ان‌شاءالله هویدا می‌شود. ترامپ پنهان آقای روحانی ان‌شاءالله خودش را نشان می‌دهد.

این هم ترامپ. یک‌کمی هزینه. الان هم از این در وارد شده به نظرم که بخواهد بگوید که: «من جان رهبرتان و مسئولین را حفظ کردم و از اینکه نظامتان برپا بود به خاطر این بود که حرف من را گوش کردید. از این به بعد اگر می‌خواهی نظام، حرف من را گوش...» کارنامه‌اش در چیزهایی است که هیچ‌کس از آن خبر ندارد. همه‌اش در امور موهوم غیرواقعی. کارنامه‌اش این است: «اگر» و «ای‌کاش». کارنامه منافقین این است. الان هم اگر اتفاقی افتاد، جنگی شد، «اگر حرف ما را گوش می‌کردید، جنگ نمی‌شد.»

داستان برجام را رقم زدند. بعد مجلس آمد برای اینکه یک‌کمی از این خسارت برجام کم بکند، آن قانون راهبردی را نوشت. همین آقای روحانی (علیهما علیه) برگشت. ضعیف‌ترین قانونی که در طول تاریخ ایران نوشته شده، بدترین قانون، همین قانون. رهبر شهید آمد تصریح کرد، فرمود: «این خیلی هم قانون خوبی بود. بهترین کارها بود که مجلس وقت انجام داد که دوباره چرخه غنی‌سازی راه‌اندازی شد.» ۴۰۰ کیلو اورانیوم نداشت که خودش بازدارندگی ایجاد... نمی‌دانم چه سری هم بود این آقا. انگار مأموریتش در همین برچیدن هسته‌ای بود. ۱۱ تن را که داد رفت. می‌خواستی کار کنی که دیگر این چرخه راه نیفتد! حالا یک وقتی اسرار هویدا خواهد شد، معلوم خواهد شد سر و سر این آدم با انگلیسی‌ها و یهودی‌ها و کسی که ۲۰ سال دکترا گرفتنش طول کشیده، به انگلیسی هم بلد نیست حرف بزند! ۲۰ سال می‌رفته انگلیس که دکترا بگیرد، دو کلمه انگلیسی نمی‌تواند حرف بزند! ضایع نشود، فقط می‌خندد. خیلی چیز عجیبی است. موجود عجیبی است واقعاً.

این آقا سعید. ما دوستانی داریم که هنوز اجازه نمی‌دهند ما به این بگوییم خائن و ملعون. آن‌ها هم آدم‌های عجیبی هستند. البته خودشان هم تعجب می‌کنند از آن دوستانش. الان از در همراهی با رهبری و دلسوزی برای نظام و این‌ها درآمده‌اند. این‌ها همان کسی است که بعد کودتای دی‌ماه می‌گفت: «رفراندوم برگزار کنید.» الان آمده خاطرات از آقا می‌گوید. خاطراتش هم همه‌اش آخر به نفع آمریکا تمام می‌شود. می‌گوید: «بعد ۱۱ سپتامبر، من به آقا گفتم که آقا شما همیشه می‌گفتید هر وقت آمریکایی‌ها ضعیف شدند ما قوی شدیم، بریم آمریکا مذاکره کنیم. الان همین‌طوری شده.» نه، «آقا به من گفت: آره، برید بررسی کنید ببینیم مذاکره کنیم و این‌ها.» بعد دوباره اگر و ای‌کاشی است دیگر. هیچ چیز اتفاقی. کارنامه مال یک عوالم هپروتی است. هیچ‌کس به آن دسترسی ندارد. می‌گوید روزنامه‌ها آمدند حرف از مذاکره زدند و بعد دیگر آقا گفت که... خاطرات آقای مرحوم هاشمی همین مدلی بود دیگر. خودش بود و امام. هیچ‌کس هم خبر نداشت. یعنی یک جوری هم بود که بعد امام کلاً هرچه هم که در آشکارا گفته بود، در خلوت با اکبر که با هم می‌رسیدند کلاً زیر آب همه را می‌زد. این دوتایی به هم که کلاً یکی دیگر می‌شد. فقط آقای هاشمی خبر داشت از آن شخصیت دوم امام. هیچ‌کس دیگر هم خبر... حاج آقا خاطره! دیگر در همین اواخر لابد یک وقتی با امام بودند دیگر. ماها که خبر نداریم دیگر. حالا آن آقای هاشمی تخصصش در تولید خاطره برای امام بود. آقای روحانی الان دیگر تخصصش در تولید خاطرات برای آقا است. یعنی شما قطعاً از این جریان یک سری خاطره. الان دیگر خود آقا می‌شود یک اهرمی برای نابودی. تا قبلش امام یک اهرمی بود برای نابودی آقا. الان دیگر خدا آقای روحانی اهرمی برای نابودی. خدا ان‌شاءالله ریشه این‌ها را بکند. چه خون دل‌ها کردند این‌ها به رهبر شهید و مردم. چه آسیب‌ها زدند به این نظام! اگر آن خیانت‌های فرهنگی این‌ها نبود، وضع فحشا و بی‌ناموسی و عریانی در جامعه این شکلی نبود. تسلط رسانه‌ای دشمن به جوانانمان این شکلی نبود. گرفتار جنگ نبودیم. گرفتار این تحریم‌ها نبود. دلار ۳۰۰۰ تومانی را برداشت کرد، ۳۰ هزار تومان. آقای رئیسی یارانه ۴۰ تومانی را کرد ۴۰۰ تومان. دلار ۳۰ تومانی شد ۵۰ تومان. این‌ها با همان یارانه و همان سبد کالایی که دیگر تویش هم خیلی می‌لنگند و این‌ها. دلار ۵۰ تومانی را کردند ۲۰۰ هزار تومان! هم دلار ۵۰ تومانی شد ۲۰۰ تومان، هم جنگ شد، هم محاسبه دریایی شدیم، هم فرماندهانمان را کشتند، هم رهبرم را کشتند. بازم رو دارند این‌ها. بازم زبان دارند. ای کاش خدا ریشه‌تان را بکند. چه بشود از رو می‌روید؟ چه بشود لال می‌شوید؟ خجالت می‌کشید؟ چه اتفاقی باید رخ بدهد که احساس کنید یک‌کم خجالت بکشید؟ یک‌کم حیایتان تحریک بشود؟ اگر چیزی در وجودتان به اسم حیا باشد.

همیشه‌ام طلبکار. همیشه‌ام دست‌پیش. خیلی این‌ها موجودات عجیبی هستند. بابا آدم پیش خودش شرمنده می‌شود که آقا من اشتباه فکر می‌کردم. آقا من شرمنده‌ام. لااقل از الان دیگر به بعد می‌گویم آقا بجنگیم روبرویشان. بازم دست‌پیش. بازم طلبکار. «اگر ۱۰ روز قبلش فلان کرده بودیم...» لاریجانی تقصیر ماست. «لاریجانی هم شهید شده و این‌ها تقصیر ماست. ۱۰ روز ما دیر اقدام کردیم.» ولی اینکه آتش‌بس شد، تو سربازانمان را تو آسایشگاه زدند، این باز معلوم نیست تقصیر کیست! بعد تفاهم و همه این‌ها. باز اگر حرفشان را گوش می‌کردیم، این هم نمی‌شد. کی باید کجا چه‌شکلی حرف این‌ها را گوش می‌کرد؟ همان چیزی که آقای ظریف تو نشریه نوشت، آخر هم همان شد دیگر. تنگه را باز کنید، آن تحریم را فقط بردارد که آن هم تحریم را برنمی‌دارد. تو جنگ فقط. خب چی شد الان؟ کی گردن می‌گیرد؟ بازم فرار رو به جلو. بیانیه محمد خاتمی که: «این‌هایی که می‌گویند انتقام و فلان و این‌ها، اگر جنگ بشود گردن این‌هاست.» بابا شماها دیگر چقدر بی‌شرمید! خیر سرت ژنت به اهل‌بیت برمی‌گردد. پسر نوح برمی‌خورید. به کی می‌رسید شما؟ چی چی می‌خورید؟ چی خوردید؟ به چی بهتان دادند؟ تو پسر آن آیت‌الله، استاد اخلاق. او مرد بزرگ سید روح‌الله خاتمی. وقتی رهبر شهید اردکان رفت، یک ظرف ماست یزدی ایشان در یک ظرف سفالی آورده بود داد به حضرت آقا. رئیس‌جمهور بود. گفت: «من با دست خودم دوغ درست کرده بودم.» ایشان گفت: «می‌خواهم با دست خودم به شما بدهم.» بعد یک چند قاشق آقا خورد. این کاسه را برگردانده بود. «همان جایی که آقا دهان زده، از همان جا من تبرکی می‌خواهم بخورم.» پدر تو این بود! تو شدی جز سران فتنه که آقا تو را برای عیادت عمو پورنگ هم راه داد. تو را راه نداد. دم در ایستادی، ضایعت کردند. آقا فرمود: «این باقی بر انقلاب. برقی دارد. برق حکمش اعدام است. باقی برای انقلاب راه نمی‌دهیم.» تا خاله شادونه همه رفتند آنجا عیادت.

۸ سال رئیس‌جمهور بود. ویژگی بارز این رهبر شهید و امام راحلمان، مقاومتشان بود در برابر این شیاطین جن و انس. شیاطینی که تا این نقاط. آن‌قدر نزدیک، کنار گوش این‌ها. مرد بزرگ رفته بود عیادت ایشان. گریه کرده در بیمارستان. گفت: «من دیدم این مرد الهی دور و برش یک مشت شیطان جمع شده و چقدر مظلوم.» آن فیلم آیت‌الله مصباح را دیدید دیگر. ایشان می‌فرمود: «دو تا شریک با همدیگر باشند، یکی ۵۰ سال بدون شریکش خائن را تحمل کند.» ای‌کاش چیزهایی که می‌دانم را می‌توانستم بهتان بگویم که می‌فهمیدید این مرد چقدر چه چیزهایی را تحمل کرده برای... برای پیشرفت. حرف خیلی هست. البته نسل‌های آینده خیلی بهتر. همان‌جور که ماها امام را خیلی بهتر شناختیم تا هم‌دوره‌های امام تا دهه شصتی‌ها. امروز چهره امام برای ماها خیلی شفاف‌تر است. در آن نسلی که با امام زندگی. ما امروز ارادتمان به‌مراتب عمیق‌تر و عاقلانه‌تر است نسبت به آن نسلی که هم‌دوره امام بود. آن موقع بیشتر غلیان احساسات، هیجانات. حجاب معاصر نسل‌های بعدی ما هم نسبت به رهبر شهیدمان همین است. هم خیلی مسائل راحت‌تر افشا می‌شود، دست‌هایی باز می‌شود، زبان‌هایی باز می‌شود برای گفتن یک سری حرف‌ها، پته‌های رو می‌شود. افرادی ناخواسته پته خودشان را رو آب می‌ریزند. هم این مسائلی که در این دوران ما بود و قیمت بنزین و نمی‌دانم سکه و دلار و این‌ها. کتاب «خامنه‌ای». این‌ها ذهنشان می‌رفت سمت قیمت دلار و این‌ها. برای نسل‌های بعدی دیگر این چیزها نیست. یک ذهنیت واقعی‌تری. لازمی که باید انجام بشود، همین تبیین سیره قرآنی این دو مرد است. آیاتی که این‌ها در زندگی‌شان نشان دادند با عملکرد آقا. در مورد امام می‌فرمایند که: «ما بسیاری از آیات قرآن را به‌واسطه شخصیت امام فهمیدیم. در زندگی امام درک.»

یکی از این آیاتی که می‌فرمایند این است: «فلذالک فدع واستقم کما امرت و لا تتبع اهوائه.» همان‌جوری که بهت دستور دادم، استقامت کن. دنبال هوای نفس این‌ها راه نیفت. تمایلات این طاغوت‌ها و طاغوت‌های بیرون و طاغوت‌های درون. استقامت. آقا با اینکه بها می‌داد برای مسئولین، حرمت قائل بود، ارزش قائل بود، ولی آنجایی که دیگر می‌دید آقا حقی دارد ناحق می‌شود، هرکی هم می‌خواهد باشد، باشد. سال ۸۸ یک‌تنه احمدی‌نژاد را از تو دهن کشید بیرون، پایش ایستاد. چقدر هم هزینه داد. در نماز جمعه آمد گفت: «نظر احمدی‌نژاد به من نزدیک‌تر است تا نظر هاشمی.» مال خرداد ۸۸. مرداد ۸۸ احمدی‌نژاد مشایی، معاون اولش برای دولت. آقا نامه داد: «این کار را نکنید. باعث سرخوردگی شما و طرفدارانتان می‌شود.» ۱۱ روز تمکین نکرد. سایت آقا منتشر کرد، متن نامه را منتشر. چگونه از معاون اولیه ورزش رئیس دفترش. باز آن چه ماری، آن چه داستانی داشت! پس همه این‌ها تلخ‌تر. باز آن گرفتاری که با او داشتیم. این یکی ما را می‌خواستند بکشانند سمت غرب. با نظام انقلاب مشکل. این یکی به اسم اینکه ما را ببرد سمت امام زمان، داشت کل این نظام امام زمان را به چخ می‌داد. این باز از همه‌شان بدتر. بعد آن‌ها یک سیاستی هم داشتند. یک دوزار عقل مدیریتی، ۲۰۰۰ شعور کنشگری سیاسی داشت. یعنی همان هم نداشت. دست مشایی را می‌گرفت، راه می‌افتاد سفر حسین. با هم پرچم تکان می‌داد. تا این خل‌بازی‌ها که این اواخر نشان داد و بست‌نشینی و چه می‌دانم. دیگر الان کارش به اینجا رسیده. می‌رود برای نمی‌دانم سلبریتی‌های آمریکایی کامنت می‌گذارد. به خیر شیطان انتقام می‌گیردها. این‌ها. من خودم قشنگ در خودم به‌طور واضح. شما هر کنشی که انجام می‌دهید، اگر دردش جبهه شیطان از آن نقطه ضعفی که داری، قشنگ تلافی می‌کند. عطا بی‌آبرو و رسوایت نکند، ولت نمی‌کند. پرچم‌دار مبارزه با اسرائیل امثال بندر و احمدی‌نژاد کرد. ضد اسرائیلی. اسرائیل چه حالی! ما دهه شصتی‌ها از اول چشم باز کردیم: «سلام بر سه سید فاطمی، خامنه‌ای، خمینی و خاتمی.» تبلیغ قشنگ شبیه ناطق. اما سفید است، نمی‌خواهد. شهری هم که اصلاً کلاً یک جوری عکسش. یک زواره‌ای هم بود. چهار تا بودند. سال ۷۶ آمدند دور بعدی‌اش رد صلاحیت شد.

از سیاست که سر در نمی‌آوردیم. اگر من حالیم بود شهری رأی می‌دادم. گفتیم این سید و آخوند و این‌ها. طبقه متوسط به بالا می‌نشستیم تهران. جایی که این آقا می‌نشست غرب تهران بالاتر بودیم شهر و راه بودیم و این‌ها. ای بچه‌محلی‌ها، بچه سوسول‌ها و این‌ها. می‌دیدیم همه عکس آقای خاتمی خوب. با آن فرهنگ و با آن محتوا. سال ۸۰ من تبلیغات آقای توکلی را انجام می‌دادم در خیابان. خدا البته ایشان هم بعدها چنگی به دل ما نمی‌زد. واسه اینکه خاتمی رأی نیاورد مثلاً. تا مثلاً آقای احمدی‌نژاد ۸۴ رأی آورد، تازه فهمیدیم هولوکاست و اسرائیل و جو. یک نسلی یهو زنده شد، بیدار. خب ماها با آقای احمدی‌نژاد بیدار شدیم. ضد اسرائیلی شدیم. همه‌مان داریم در خیابان‌ها شعار. بودیم آقای احمدی‌نژاد یک کلمه «مرگ بر اسرائیل» به دهنش یاری. خبری تا این اخبار در آمد که اصلاً این گزینه اسرائیل بوده برای آلترناتیو برای بعد از کودتا. بهترین بچه‌های بالا آمدند و دفترمان قم. همان بعد قضیه دی‌ماه می‌گفت که بله الان این مطلب مطرح است که مثلاً گزینه آمریکایی‌ها، اسرائیلی‌ها برای مثلاً بعد از کودتا، احمدی‌نژاد. یکی بغل من نشسته بود. گفتم: «خداییش فکر می‌کردی یک روزی بنشینی یکی بهت بگوید آمریکا و اسرائیل می‌خواهد ایران را بگیرد، گزینه‌شان احمدی‌نژاد است؟» یک تو خوابت می‌آمد مثلاً که مثلاً یک همچین حرفی را بشنوی. یک وقتی هرچه در تاریخ خوانده بودیم با یک حجم تراکم بالا. یک‌کمی خدا شل کند برسیم. ما ۵۰ سال گذشت. حجم اخباری که مثلاً ما دهه ۹۰. ۴۰ سال طول می‌کشید به این چهار تا خبر برسیم. از سوریه این‌طور شد. از عراق، از اردن، از کویت. کویت اینجا را زدند، آنجا را. آن‌طور که صبر کنید. خدا گذاشته روی دور تند تاریخ را. عبرتی مثل آقای احمدی‌نژاد جلوی چشممان باشد. دو هفته این می‌آید، آن می‌رود و داستان. هرچه در تاریخ خوانده بودیم دارد در کسری از ثانیه دانه‌دانه رقم. این‌ها انتقام است دیگر. و آن استقامت. اتفاقاً بخش عمده‌اش اینجاست. خودت را نتوانست بزند، سر وقت نزدیکانت می‌آید. از امام چه‌جور انتقام گرفت؟ یک فرزندش که شهید شد. فرزند آقا مصطفی، سید حسین خمینی. آمده مشهد برای بنی‌صدر سخنرانی کرده بود و به نفع مثلاً منافقین و این‌ها. به امام گفته بودند آقا این نوه شما در مشهد در تجمعات و این‌ها دارد این‌جوری سخنرانی. امام گفته بود: «دستگیرش می‌کنی، تحت‌الحفظ می‌فرستی تهران. اگر دست به سلاح برد، می‌زنیدش.» و بعد دیگر این اتفاقاتی که برای بیت امام افتاد. اشراقی‌ها و داستان‌ها که برای اشراقی‌ها خبر دارید. این‌ها انتقام است دیگر. بی‌آبرویت می‌کند. تو نسل‌های بعد. این فامیلی خمینی با تمطراق نمونه. نسبت به رهبر شهیدمان حالا نسبت. فرزندانش نتوانست کاری بکند. در یک لایه دیگر که دیشب عرض. از برادر و خواهر و شوهر خواهر و خواهرزاده و... و خیلی آقا مقاومت، خیلی استقامت. ولت نمی‌کند تا بی‌آبرویت نکند، تا برت نگرداند از این مسیر، تا خسته‌ات نکند، تا پشیمانت نکند، تا به غلط کردم نیندازد، ولت نمی‌کند. تک‌تک شماها این اتفاق برایتان می‌افتد. برای بنده که خیلی کمرشکن. یهو می‌بینی از یک جایی مثلاً حالا ما که خمیر در مشت ابلیس. ولی مثلاً تو در توهم وقتی احساس می‌کنیم از یک جایی نتوانست ما را بزند، قشنگ یک جبهه دیگر از یک جایی فعال می‌کند. کمرتان خرد. اگر توانست با بچه‌ات انتقام بگیرد، نتوانست با ننه بابایت انتقام بگیرد. نتوانست با همسایه‌ات انتقام می‌گیرد. نتوانست زیر دست تو محل کارت انتقام می‌گیرد. مشغول می‌کندت، درگیرت می‌کند، سرکوبت می‌کند. و اینجا هی تو این مسیر استقامت بیشتر خود را نشان. «فاستقم کما امرت و لا تتبع اهوائه.» ادامه آن را بخوانیم. می‌فرماید: «تهدید و تطمیع و فریب در امام اثر نگذاشت.» نه اینکه تهدید نکردند یا تطمیع نکردند یا به فریب متصل نشدند. چرا. اما در امام مطلقاً اثر نمی‌گذاشت.

آمده بودند مجاهدین منافقین اوایل دهه ۵۰ به امام گفته بودند: «تو نجف از ما حمایت کن.» فیلم هی دارند پشتش نهج‌البلاغه می‌خوانند. مرگش است فیلم امام است ببینید نهج‌البلاغه نمی‌گوید: «چه‌مرگت است؟» چه را می‌خواهی پنهان کنی؟ یک‌کم کندوکاو کردم. مشکل دارم. امام گفته بود: «من این‌ها را دیدم. نسبت به معاد، این کتاب‌های حزبی و تشکیلاتی که نوشتند و این‌ها، مشکلات جدی دارند. این‌ها همان توحید طبقاتی در دنیا و بهشت طبقه و این‌ها. فکر مارکسیست‌ها بود و این‌ها. بهشت کجا بود؟ همین دنیا بهشت و این‌ها. این‌ها منحرف‌اند و مرتد. کسی حق ندارد از آن‌ها حمایت کند و بودجه هم حق ندارید. مبارزین که وجوهات که به مبارزین می‌دهید، سهم امام به این‌ها حق ندارید بدهید.» آقا این‌ها شاکی شدند. یک تعدادی از رفقای درجه یک امام هم. اما ولکن. ای‌کاش وقت بود. یک دور می‌نشستیم از اول تاریخ امام و سیره امام می‌خواندیم. کیف می‌کردیم واقعاً. چقدر در این‌ها نکته است! درس اخلاق دیگر. عینی واقعی. همه‌اش اخلاق، سیاست، زندگی، حکمت. آن‌ها آمده بودند به امام گفته بودند که: «اگر این کار را نکنی، بی‌آبرویت می‌کنیم. همه مقلدانت ازت برگردند.» گفته بود: «اگر این کار را بکنی، دست تک‌تکتان را می‌بوسم. چون چند میلیون بار از روی دوش من و یک عده از رفقای نزدیک امام که اسم نمی‌آورند، بعدها در دفتر امام کاره‌ای بودند. بعدها از امام مسئولیت گرفتند.» این‌ها با امام قهر کردند. دیگر درس امام نمی‌آمدند که: «شما برای چی داری دایره مبارزین را محدود می‌کنی؟» بعد چندین سال فهمیده بودند. مخصوصاً دیگر در دهه ۶۰ با آن قضایا که رجبی و این‌ها راه انداختند که: «عجب این‌ها هم واقعاً منحرف بودند! امام پس درست می‌گفت.» اصلاً خود این جلوتر از زمانه بودن، خودش منشأ بسیاری از تنهایی‌ها و بدبختی‌ها و غربت‌هاست. یک چیزهایی را می‌گویی، بعد چندین سال می‌فهمم. آی مصباح! سال ۹۰ در مورد احمدی‌نژاد موضع گرفت. منحرف بود. گفت: «من خوش‌بینانه می‌گویم که این سحر شده.» خوش‌بینانه‌اش این است. «به نظر من هرچه دیگر بخواهم بگویم غیر این نمی‌توانم منصفانه بگویم. این را سحرش کرده.» یکی از نزدیکان آقای احمدی‌نژاد که بعداً از دنیا رفت. بندر. منبر دعوت کرده بود اوایل دهه ۹۰. همان اواسط دهه ۹۰ هم از دنیا... اسم نمی‌آورم. بزرگوار. یک شبی بهش گفتم که: «آقا بنشین با هم خلوت کنیم صحبت.» گفتم: «تو رفیق احمدی‌نژاد، رفیق مشایی.» یک‌کم کد بدهم، معلوم می‌شود کیست. نمی‌خواهم. گفتم: «راحت حرف بزن. این داستان احمدی‌نژاد چی بود؟» گفت: «والا این سال ۸۹ ۹۰. فروردین ۹۰ رفت کردستان. آمد. من دیدم این عوض شده.» گفت: «واقعاً به نظر من مثل اینکه در کردستان یک کاری با این. یک چیزی به این دادند، خورد. یک اتفاقی سر...» بگو از کردستان برگشت. فرم قیافه و چشم و لحن و حرف زدن و زبان بدن و همه چی. بعد چند روز دیگر شد آن خانه‌نشینی و آن اتفاقاتی که آقای مصباح اوایل دهه ۹۰ گفت. خیلی‌ها شوریدند علیه مصباح. بعد این قضیه سال ۹۶ و این‌ها که دیگر به صراحت آقا فرمودند که: «این آقا از من پرسیده که بیایم در عرصه انتخابات یا نه؟ من نهی‌اش کردم. گفتم شما نیا، دوقطبی می‌شود و این‌ها.» که باز هم آمد ثبت‌نام کرد. بهش گفتند دوقطبی می‌شود. گفت: «نه دیگر. الان آن ور هم رئیسی آمده، سه‌قطبی می‌شود. اشکال ندارد.» آقا فقط گفت: «الان دیگر سه‌قطبی شده دیگر. مشکل ندارد.» عقل کم. مسخره می‌کرد. خیلی‌ها. من یادم است از این سمپادهای احمدی‌نژاد سال ۹۶ نوشته بودند: «آقای مصباح، ما را ببخش. تازه فهمیدیم تو چی می‌گفتی.» جلوتر از زمانه بودن هزینه دارد. فدا می‌شوی. بعد شش هفت سال زنده بود، ازش عذرخواهی کرد. خیلی بعد که می‌روند ازشان عذرخواهی می‌شود. بعد ۱۰ ۲۰ سال فهمیده می‌شود این چی گفته، کی را دیده، کجا دیده، چی گفته.

شهید صدوقی این را چند بار رفته فرانسه دیدار امام نوفل لوشاتو. که رفته بود صادق قطب‌زاده و بنی‌صدر و این‌ها خب نزدیکان امام بودند. دانشجوی خارج بودند. زبان بلد بودند. معمولاً مترجم بودند. شهید صدوقی تا رفته بود امام و این‌ها را که دیده بود، آمده بود بیرون. گفته بود: «این کنارش اسمش چی بود؟» گفته بودند: «بنی‌صدر.» گفت: «حواست به این، حواستان به همه کار آقای خمینی به باد...» ایام انتخابات ۵۹ شد. ۵۸ و ۵۸ بود. انتخابات بنی. ایشان موضع صریح گرفت علیه بنی‌صدر. «ساواک برای صدوقی می‌گفت خمینی یزد.» خیلی دل و جگر داشت. خیلی‌ها. یعنی دل و جگری بود که دست و پایم دور و برش بود. چای صدوقی یک چیز عجیب‌غریبی بود. حالا خود یزدی‌ها شوخی می‌کنند که این باعث می‌شود که آقای صدوقی اصفهان بیشتر بدرخشد. می‌رفت روبروی تانک می‌ایستاد. با همان لهجه یزدی گفته بود: «اینجا چه‌کار داری؟» گفته بود: «می‌خواهیم تظاهرات‌کننده‌ها را بزنیم.» غلغله بود دیگر. مسجد چی بود؟ مسجد آقای صدوقی. مسجد حصیره. مسجد. مسجد جای سوزن انداختن نبود. تا این موضع در مورد بنی‌صدر گرفت. آقای صدوقی صف نماز جماعتش دو تا به‌زور پر می‌شد. خالی. گفتم: «در عدالت آقا شک کردیم. از آقا و در مورد رئیس‌جمهور صحبت.» تا بعد قضیه شهید بهشتی و عزل بنی‌صدر. دوباره نماز آقای صدوقی پر شد و شلوغ شد. ولی چه فایده. سه چهار ماه بعد شهید شد. جلوتر از زمانه بودن هزینه دارد و مقاومت می‌خواهد. مقاومت امام. وقتی کار را شروع کرد، می‌گفتند آقا یک‌دانه شاه شیعه ما در عالم داریم. بابایش روضه را ممنوع کرده بود. این روضه را برگزار کرده. این زیارت می‌رود. این مکه می‌رود. این به حضرت عباس متوسل می‌شود. زنش حرم امام رضا می‌آید، چادر سر می‌کند. آقا تقوا داشته باشید. در مورد شیعه درست صحبت. یک‌دانه شاه شیعه در عالم داریم. همان را بزنید نابودش. فکر شما پنج شش ماه پیش. خیلی‌ها نشناخته. بعضی‌ها نمی‌دانم در آرام‌پز مغزشان در چیست. خیلی طول می‌کشد. یک‌کمی دوزاری‌شان بیفتد. امتحان دی‌ماه مثلاً. این‌ها هنوز شاه را خوب می‌دانسته. هنوز بعضی‌ها اصلاً هنوز هم شاه را خوب می‌دانند. این‌ها مغزشان در چیست؟ ضد فهم زدند به خودشان. ضدزنگ زدند. با این‌ها کار کردن سختی دارد. مقاومت می‌خواهد. می‌آمدند تهدید می‌کردند، تصمیم می‌کردند. «این کار را بکنی، این فورجه را بهت. آن کار را بکنی، این بلا را سرت در می‌آوریم.» باز هم امام مقاومت. این‌ها هنر.

حالا جمله را ببینید. «ایستادگی او را مخدوش نمی‌کرد. مهم این است.» دقت بکنید. از اینجا وارد مطلب جدیدی می‌شویم. خیلی جالب است. «مهم این است که تلاش دشمن و تهدید دشمن نمی‌توانست دستگاه محاسباتی امام را به هم بریزد. چون یکی از کارهای مهم دشمنان همین است. با شما که مواجه می‌شود، نیت شما را که می‌داند، تصمیم شما را که می‌داند، در صدد بر می‌آید کاری کند تا محاسبات شما عوض بشود. دستگاه محاسباتی شما را دچار اختلال کند. یکی از کارهای مهم دشمن در عرصه‌های گوناگون این است.» دشمن نمی‌توانست دستگاه محاسباتی امام بزرگوار را که به بیانات دین مبین اسلام متکی بود، دچار اختلال کند. یقین به خدا. این کار ماها نیستا. ما خیلی زود رکب می‌خوریم. بازی تا کسی مسلط به بیانات دین نباشد و در وجودش باور به این‌ها به حد یقین نرسیده باشد، بازی دستگاه محاسباتی. یک جمله آقا در مورد امام دارد. به نظرم این جمله خیلی مهم است. خیلی. می‌فرمود: «بعضی از مراجع وقت که بعضی‌ها اسمشان را می‌دانید احتمالاً، مراجع نجف به امام می‌گفتند: تو روز قیامت چه‌شکلی می‌خواهی جواب این خون‌هایی که ریخته می‌شود را بدهی؟» آقا می‌فرماید: «خدا می‌داند این حرف را برای آدم متشرع و متدین گفتن، از یک همچین آدم موجهی چه‌شکلی سست می‌کند آدم را.» مرجع تقلید شما یک همچین حرفی بشنو. «در خیابان بعد گلوله می‌خورند، کشته می‌شوند. چه‌جوری می‌خواهی جواب؟» بعد کی؟ امام خمینی. امام خمینی کسی بود سوسک را نمی‌کشت. با دستمال می‌گرفت، می‌برد در کوچه. مگس نمی‌کشت. پشه نمی‌کشت. با حوله پنجره بیرون. در را می‌بست. ۳۰۰ هزار تا شهید دفاع مقدس. «خودم تک‌تک این‌ها را جواب می‌دهم قیامت.» آن فیلم‌های هاشمی رفسنجانی هست. می‌گوید: «من به آقای خامنه‌ای گفتم مذاکره که نمی‌کنی با آمریکا. هر اتفاقی سر این نظام آمد، خودت باید جواب بدهی قیامت.» بزنید در اینترنت می‌آید. خود آقای هاشمی می‌گوید. می‌گوید: «آقا به من گفت: تو غصه آن را نخور. من جواب قیامت را می‌دهم.» این حرف‌ها یهو از این دریچه، از این زاویه به این ادبیات که مطرح می‌شود، آدم یک جوریش می‌کند. رضا پهلوی می‌گوید: «با آمریکا مذاکره کن.» خودم نگاه می‌کنم سر تا پای این دوزار شعور نمی‌بینیم. سس خرسی. یک قطره سس‌ام. مادرعروس. یک وقتی مرجع تقلید با آیه و روایت روبرویت می‌ایستد. یک حرف غلطی را شق‌وق می‌کند. شیک و پیکش می‌کند. مزخرفش می‌کند. مزخرف یعنی طلاکوب کردن. اولش آیه قرآن، وسطش آیه قرآن، تهش آیه قرآن. «کلمة حق یراد بها الباطل.» امیرالمؤمنین. آیه قرآن کشتن دیگر. «ان الحکم الا لله.» این خیلی یقین می‌خواهد. اینجا خیلی آدم باید قوی باشد. اینجا تصویر نگیر از این حرف. بازی نخور. بفهمد که ابلیس دارد قرآن می‌خواند. بفهمی آیه از دهان شیطان دارد بیرون می‌آید. ممکن است گاهی مرجع تقلید هم باشد. بزرگوار است، عزیز. دستش را هم می‌بوسیم. این هم دارد بازی می‌خورد از شیطان. این همه در این بیوت مراجع معین شیاطین نفوذ. معصوم که نیست. هرچه اتفاقاً جایگاهش می‌رود بالا، خطر است که تهدیدش می‌کنم. یاسر غلامرضا فقیه یزدی که کتابش را دوستان داشتند معرفی می‌کردند. تندیس. پار. لهجه شیرین یزدی‌اش می‌فرمود که: «مردم من عاشق شمایم. شیطونامم.» شیخ شیطونان. «من خودم عاشق شماهام. شیطونامم.» عاشق. «شیطونا برای من که دیگر شیطون معمولی دیگر نمی‌آید. که وقتی جایگاه من نسبت به شما می‌شود جایگاه مربی و مثلاً راهبری، آن هم شیطون معمولی که نمی‌آید. یک مربی شیطون‌ها، استادشان پا می‌شود می‌آید. گندشان می‌آید.» خب خیلی هی هرچه بالاتر می‌روی، سر و کله زدنت با این شیاطین سخت‌تر می‌شود. مراقبت، درگیری، قدرت، قوت. تو هی باید افزایش بدهی. این‌ها این شکلی بودند امام راحل، امام شهید. بعضی‌ها مقام می‌رود بالا، موقعیت می‌رود بالا، ولی آن احوالات نسبت به قبل خب این زمین می‌خورد دیگر. آسیب می‌بیند. بعد یهو از دهان همچین کسی اهدافی پیگیری می‌شود که آن دشمنی که با امکانات و سلاح و تجهیزات بود، نمی‌توانست این کار را. یک آیه و روایت از دهان یک آدم نااهلی یا آدمی را یک جوری دچار شبهه می‌کند. صد ساعت اینترنشنال نمی‌توانست کاری. از یک منبری با یک حدیث می‌شنوی. از یک استاد اخلاق گاهی توصیه می‌شنوی. همانی که اسرائیل می‌خواست و دارد می‌گوید. همان را دارد می‌گوید. خیلی کار.

من یک پاراگراف دیگر هم از این بخوانم و بقیه‌اش بماند فردا شب که فردا شب اگر برسیم تمامش کنیم. نمی‌دانم تمام می‌شود یا نه. آقا می‌فرماید: «معنای مقاومت چیست؟ معنای مقاومت این است که انسان یک راهی را انتخاب کند که آن راه را حق می‌داند. راه درست می‌داند. در این راه شروع به حرکت کند. موانع نتواند او را از حرکت در این راه منصرف کند و او را متوقف کند. این معنای مقاومت.» همه‌مان هم آقا در مسیرهایی که می‌آییم گرفتار این موانع می‌شویم. شما می‌خواهی نماز بخوانی، گرفتار موانع می‌شوی. نماز اول وقت بخوانی، گرفتار موانع می‌شوی. می‌خواهی نماز شب بخوانی، نافله، گرفتار موانع می‌شوی. می‌خواهی روزه بگیری. می‌خواهی طلبه بشوی، هزار تومان می‌آید سرت. طلبه می‌شوی، ۵۰۰۰ تومان. می‌خواهی معمم بشوی در مسیر طلبگی، ۱۰۰ هزار تومان. می‌خواهی بعد معمم شدن کنشگر بشوی، در آن مسیری که درست است و دقیق است، یک میلیون می‌آید. اقبال بهت بشود، ۱۰ میلیون می‌آید. این‌ها یک مسیر کفی شیب‌دار که همین‌جور بیفتد تویش، بروی. نی. بعضی آدم‌های نادان اثر حسادتشان، اثر خبث باطنشان. آدم‌ها موفق را که می‌بینند، شروع می‌کند توجیه‌های من‌درآوردی کردن. دیگر: «منم اگر بابای پولدار داشتم، خب همین‌جوری استاد حوزه می‌شدم.» «استاد حسین.» آن یکی شده مربی نمونه، معلم نمونه بود. یکی دیگر بهش گفته بود: «منم اگر چشم‌هایم زاغ بود، دانش‌آموزها همه بهش.» فشار می‌آید دیگر. فشار می‌خورد که من بخواهم قبول کنم که این خودش یک کاری کرده که موفق شده. معنایش این است که من عرضه آن کار را نداشتم. این بد است برای من. من باید بیایم بگویم آن چشم زاغ داشته که من نداشتم. که البته داشتنش هم فضیلتی نیست. مطلب. حسادت‌ها شروع می‌شود، سنگ‌اندازی‌ها شروع می‌شود. ضعیف باشی یک جور می‌خورنت. قوی باشی یک جور بهت حساس می‌شوند. قوی باشی، تأثیرگذار باشی، یک جور می‌ریزند سرت. یک جور بدنامت می‌کنند. یک جور می‌زننت. دشمن یک جور، دوست احمقی. یک استادی داشتیم اهل دل بود، اهل معنا بود. از قدیم به آن می‌گفت: «فقط حواست باشد معروف نشوی. بدها که به خدا من تقصیر نداشتم، بی‌تقصیر بودم. زورم را زدم دیگر. حالا به‌هرحال تلاشم را کردم.» الانش هم خیلی دیالوگ. می‌دانید دیگر نه اسمی، تبلیغاتی چیزی. حالا بعضی جاها هم که می‌رفتی می‌گفتیم یک اسم دیگر بزنیم جلوی در. مردم می‌آمدند می‌گشتند، پیدا نمی‌کردند، برمی‌گشتند. بعد چند سال به من گفت: «می‌دانی چرا بهت می‌گفتم حواست باشد معروف نشوی؟ برای اینکه تا معروف بشوی، اول از همه همین هم‌لباس‌های خودت با خاک یکسانت می‌کنند.» یعنی ما آن‌قدر از اینترنشنال و بی‌بی‌سی و این‌ها مثلاً از این طیف ضدانقلاب و این‌ها نمی‌خوریم که تو از آن آدم‌هایی که از سر احساس دین و وظیفه و تکلیف و جهاد تبیین و برای دفاع از آرمان‌های امام راحل، بالا و پایینت را به هم می‌دوزند. این‌ها موانعی است که سر راه آدم. بعضی‌ها به موانع که می‌خورند در راهی که آمده‌اند، شک می‌کنند. یعنی چرا سنگلاخ؟ نکنه اشتباه آمدیم؟ نه دیگر. اگر تا به حال هرچه می‌رفتی کفی بود، داشتی اشتباه می‌رفتی. رهبر شهید، آن یکی از فوق‌العادگی‌هایش همین بود. نگاهش کلاً به قله. این بود که هرچه که دارد سخت‌تر می‌شود، قله داریم نزدیک می‌شویم. آن صحبتی که با آن شهید خوش‌لفظ می‌کند، می‌گوید: «یک چیزی بگویید ما آرام بشویم.» چقدر آن کلمات بعد از چه دلی دارد این‌ها در می‌آید! سراسر آرامش. لحنش را می‌شنوی، اصلاً غمت می‌رود. «آرام باشید، آرام باشید. این‌ها حوادث طبیعی حرکت به سمت قله است.» حرکت که می‌کنی، دود دارد، بخار دارد، سنگلاخ دارد. آقا: «همه فشار مالیده! گریه می‌کند. به خاطر تو دلمان دارد می‌سوزد.» بعد تو باز به من می‌گویی: «آرام باشید.» قلب را می‌بینی چقدر بلند است! خودش قله است. این خودش به قله رسیده. می‌خواهد جامعه را هم ببرد به قله. این خودش چه‌شکلی به قله رسیده؟ با مقاومت. «اگر مقاومت کردید، قله را فتح خواهید.» جملات تاریخی حضرت رضوان.

برنامه مقاومت این مسیر آقا سختی دارد. شما یک خانه می‌خواهی بسازی، هزار تا مانع سر راهت است. بعد می‌خواهی خودت را بسازی. چالش پیش. صفایی گفته بود: «آقا آن‌قدر دنبال خانه گشتم و رفتم، کفشم پاره شد.» «آن‌قدر که از این ور به آن ور دنبال خانه رفته.» خیلی آدم باصفایی بود. خدا رحمتش کند. صفایی بود واقعاً. ایام سالگردش هم هست. مشکلت کجاست؟ مشکلت این است که تو می‌خواهی خانه بسازی. خدا می‌خواهد خودت را بسازد. تو حواست نیست. تو همه فکرت به خانه است. تو حواست نیست خدا می‌خواهد تو را بسازد. خدا خانه را نمی‌خواهد بسازد. خدا به آن خانه‌سازی می‌خواهد تو را بسازد. نگاه اگر آدم نداشت، به موانع که می‌خورد، خسته. او آن‌قدر ما طلبه دیدیم. آن‌قدر با شوق آمدند. آن‌قدر با انگیزه آمدند. آن‌قدر با استعداد بودند. همان اول به یک چالشی. ما وقتی طلبه شدیم ۵۰ تا طلبه، ۵۰ نفر بودیم در کلاس. فکر کنم ۱۰ ۱۵ تا ازشان فکر کنم کلاً ماندند که از آن‌ها شاید هفت هشت تایشان رسیده باشند به درس خارج. و نسلی که ما با هم شروع کردیم، همان یکی دو ماه اول شش هفت تایشان رفتند. یک سال اول هفت هشت تای دیگرشان. دو سه سال اول بیست تا دیگرشان. سخت است آقا. دیشب گفتم: «طرف سر چهارراه می‌ایستد، فلوت می‌زند. یک شب می‌ایستد به اندازه یک ماه طلبه درآمد دارد. ۲۰ سال درس خوانده. با خودش نگاه می‌کند می‌گوید: من پول پیش خانه ندارم بدهم. رفقای ما رفتند، با هم شروع کردیم. او رفته الان دندانپزشک شده، متخصص شده، جراح شده، پول پارو می‌کند. منم با ۱۵ سال سابقه تدریس در حوزه باید بروم گدایی کنم، رو بزنم یکی بهم بده. شش ماهه قرض بده. سر شش ماه دوباره ۶ ماه دیگر ازش وقت بگیرم.» خیلی یقین می‌خواهد. خیلی باور می‌خواهد. خیلی استحکام. بعد شیطان مگر ولت می‌کند؟ اول ناامیدت می‌کند از این مسیر. خارجت می‌کند. بعد انتقام همه آن کارهایی که تو این چند سال کردی. «این چند سال خوب بلبل‌زبان، سر و صدا می‌کردی. پدرت را در می‌آورم.»

ادامه‌اش. فرض کنید یک وقت در یک جاده، انسان به یک مسیری برخورد می‌کند. به یک حفره‌ای برخورد می‌کند. یا در حرکت در کوهستان که می‌خواهد مثلاً به قله کوه برسد، به یک صخره برخورد می‌کند. بعضی‌ها وقتی که برخورد می‌کنند به این صخره یا به این مانع یا به این دزد یا به این گرگ، برمی‌گردند. از ادامه راه منصرف می‌شوند. بعضی نه. نگاه می‌کنند ببینند راه دور زدن این صخره چیست. راه مقابله با این مانع کدام است. آن راه را پیدا می‌کنند. یا مانع را برمی‌دارند. یا با یک شیوه عاقلانه از مانع عبور. پیش می‌آید. بله. ببین چه‌شکلی می‌شود این را دورش زد. از کجا می‌شود عبور کرد. مقاومت یعنی این. خدا کند من خودم این را بفهمم. اگه این آقا کسی بفهمد، راز اصلی موفقیت در زندگی با این. یعنی همه آن کسانی که ما به‌عنوان آدم‌های بزرگ این‌ها را می‌شناسیم، راز رسیدنشان به موفقیت همین مقاومت. جا نزدن، کم نیاوردن. به موانع که رسیدند، نه ناامید شدند، نه خسته شدند، نه پشیمان شدند، نه شک کردند. مانع را از مانع عبور. مانع را تبدیل به یک فرصت کردند. این‌ها که دیگر واقعاً نابغه‌اند. اگر این جوری نگاه می‌کند، می‌گوید خود این دید در دلش یک فرصتی است. این یک چیزی است. خدا این را الکی نینداخته سر راه من. این بچه مثلاً بیمار که خدای متعال به من داده، بچه مریض که خداوند داده. خب این می‌تواند یک سببی بشود که من دیگر درس و بحث و کار و همه این‌ها را ول کنم. یک‌کم نگاه می‌کند. می‌گوید: «خدا یک کاری در این قضیه با من داشته.» مرحوم آیت‌الله مجتهدی. خدا رحمتش کند. ایشان بچه‌دار نمی‌شد. البته حالا ظاهراً بعد آورده بودند بچه از جایی. یک جمله فرموده بود. من به ایشان خیلی ارادت داشتم بعد از رحلت. چون این جمله را که شنیدم، ارادتم به ایشان افزایش پیدا. فرموده بود که: «من خدا بهم بچه نداد. بعدها فهمیدم علتش چیست. من حوزه که زدم، مدیر حوزه که شدم و این‌ها، خدا مهر پدری نسبت به بچه‌ها را برای من نسبت به این طلبه‌ها قرار.» فهمیدم چرا آنجا به من بچه نداده بود که بتوانم برای این‌ها پدری کنم. واقعاً هم دسته‌گل‌های پرورش. طلبه‌های درجه یک. یکیش آیت‌الله خرازی، یکیش آیت‌الله استادی، یکی آیت‌الله تحریری. این‌ها دسته‌گل‌های محصول آیت‌الله مجتهدی است. شخصیت‌های مختلف از امام جمعه و از مجلس خبرگان. یکیش آقا مصطفی خامنه‌ای. آقا میثم خامنه‌ای. پسرهای آقا همه مدرسه ایشان. مهر پدری را خدا. ببین یک چیزهایی است. ای خدا که گذشته آدم. آدم زرنگ می‌گوید: «تو با این یک کاری با من داری. یک همچین همسری بهم دادی. یک همچین بچه‌ای بهم دادی. همچین پدرمادری بهم دادی. یک همچین توان جسمی بهم دادی. در همچین خانواده‌ای، در همچین شهری، در همچین موقعیتی، یک کاری، یک کار ویژه‌ای با من داری. یک پیامی برای من دارد.» مثلاً اگر یک خانواده الدنگی دارد، این می‌تواند تبدیل به یک مانع بزرگ بشود برایش که هیچ کاری نکند. این می‌تواند همین را تبدیل به فرصت کند. حمل. تبدیل فرصت. مقاومت یعنی این. فکر نکنی به این سادگی‌ها ولت. آره. شاید آخرین ماه سفر ما که در قاعده‌ام آخر ماه سفری است که خدمت شما هستیم. و امام این‌جوری بود. راه را انتخاب کرده بود و در این راه حرکت می‌کرد.

این راه چه بود؟ حرف امام چه بود که بر آن ایستادگی و پافشاری می‌کرد؟ حرف امام، حاکمیت دین خدا بود. حاکمیت دین خدا و مکتب الهی بر جامعه مسلمین و بر زندگی عموم مردم. این حرف امام بود. امام می‌گفت آقا باید خدا حکومت کند. حرف خدا باید پیاده بشود. پای این هم هزینه‌هایش را داد تا تهش هم. بعد از آنکه توفیق این را پیدا کرد که بر موانع غلبه کند و نظام جمهوری اسلامی را تشکیل بدهد، اعلام کرد که: «ما نه ظلم می‌کنیم، نه زیر بار ظلم می‌رویم. ظلم نمی‌کنیم، اما ظلمم نمی‌ریزیم. با ظالم کنار نمی‌آییم. از مظلوم حمایت می‌کنیم.» این حرف امام که خب این حرف متن قرآن. و آقا یک توضیحی می‌دهند در مورد اینکه ما با ظالم آشتی نمی‌کنیم و از حمایت مظلوم هم دست برنمی‌داریم. به منطق امام بود و سر این منطق هم ایستادگی کرد. بزرگ الهی. یک طور. امام شهیدمان هم یک طور دیگر پای این حرف ایستادگی. این مکتب آقا. مکتب مقاومت. مکتب اهل‌بیت. مکتب امیرالمؤمنین. مکتب امام حسین. جنسشان مقاومت است. این‌ها کمالات و فضایلشان هم به خاطر مقاومتشان است. اینکه ما این‌طور دلمان برای این‌ها پر می‌کشد و این‌طور عاشق این‌ها هستیم به خاطر اینکه این‌ها جنسشان این شکلی بود. اگر این‌ها آدم‌های توسری‌خور و ضعیف و ذلیلی بودند، هیچ‌کس به این‌ها افتخار. برای هیچ‌کسی این‌ها قابل ستایش نبودند. مظلومیتشان هم دل ما را به درد نمی‌آورد. این قدرت و صلابت این‌هاست که ما را در مصیبت این‌ها این‌طور داغدار می‌کند و داغ این‌ها در دل ما آرام نمی‌شود. مقاومت این خانواده را شما ببینید. این ایام وارد شهر شام شده. کمرشکن مصیبت. آدم کم می‌آورد. آدمیزاد تا یک جایی تحمل دارد. تا یک حدی برای خودش یک نقطه‌ای را برای تحمل پذیرفته. قبول. این اوضاعی که این زن و بچه را وارد کردند. ۴۰ منزل از کربلا تا از کوفه تا شام. شهر به شهر این‌ها را نگه داشتند. در شهرها چرخاندند. این سر بریده را بر نیزه. اهل تک‌تک این شهرها آمدند این‌ها را مسخره. به این‌ها خندیدند. این‌ها را هو کردند. بابا یک شب دو شب، یک جا دو جا. ۴۰ منزل. بعد تازه رسیده‌اند به این منزل آخر که اوج همه این‌هاست. این‌جوری نبوده که هرچه بیشتر بگذرد، ساده، به شکار خفیف بشود، سبک بشود. تازه رسیده‌اند به شام. اصل غربت و مظلومیت اینجاست. چه کردند با این خانواده در این شهر. چه‌ها. این برداشتن این‌ها را بردند از دروازه ساعات وارد. مردم پشت این دروازه جمع. به این‌ها خندیدند. به این‌ها سنگ. به آن چیزهایی که این زن و بچه بهش حساس بود. این زن و بچه باحیا بودند. عفیف بودند. باحجاب بودند. به دور از آن حجاب استاندارد مطلوب این خانواده. این‌ها را وارد این شهر با رخت اسارت. این جوان‌های هرزه چشم شام به این زن و بچه نگاه کردند. «لقد خزینا من کثرت نظر.» ال زینب کبری فرمود: «از بس که این‌ها به ما نگاه کردند، ما خار شدیم. خیلی کوچک شدیم.» جانم به این ناله‌هایتان. شب حضرت رقیه است. ان‌شاءالله که آتش بگیریم در این روضه‌ها. در این روضه دل ببرند از ما. دلمان را تسخیر کنند. در مشت خودشان نگه دارند. دلمان سقوط نکند در این فتنه‌ها، در این گرفتاری‌ها، در این مشکلات آخرالزمان. کس دیگری از ما دل نبرد. دلمان جای دیگر نرود. دلمان قلاب بشود به آن محملی که این بچه‌ها سوار و محمل. دلمان قلاب بشود به آن نیزه‌ای که سر اربابمان. به آن نیزه. ما را جای دیگر نبر. هر جایی خواستیم بلغزیم، امام حسین بکشد ما را. «کجا می‌روی؟ تو مال منی. تو اینجایی. من تو را پای این نیزه خریدم. من تو را گردن گرفتم. کجا می‌خواهی بروی آخه؟» از آن صبر و از آن استقامت و از آن مقاومت‌های طلایی به ما هم بدهند. نلغزیم. خسته نشویم. کم نیاوریم. این زن و بچه قلب محکمی. هرکی دیگر بود، تار و پودش از هم پاشیده بود با دیدن این صحنه‌ها.

بردند این زن و بچه را پشت در مسجد دمشق. اینجا کجا بود؟ «یقام الصبایا.» اسیر جنگی وقتی می‌گرفتند. امشب دیگر دارم بد روضه می‌خوانم. ببخشید. شب حضرت رقیه است. به این بچه رحم نکردند که من بخواهم در روضه‌اش رحم بکنم. از من توقع نداشته باش با مدارا روضه بخوانم. چون با این بچه مدارا نکردند. اسیر جنگی که می‌آوردند، می‌بردند پشت در مسجد دمشق. لا اله الا الله. یا صاحب‌ال. مردها و زن‌هایی که اسیر می‌شدند در جنگ، اینجا بهش می‌گفتند بازار برده‌فروش‌ها. اسیر جنگی را خرید و فروش می‌کردند. این خانواده را آوردند در همین بازار برده‌فروش‌ها. این بازاری که هی در روضه‌ها می‌شنوی. این بازار تره‌بار و بازار چه می‌دانم پوشاک و این‌ها که نبود. این بازار برده‌فروش‌ها بود. خیلی تحقیر کردند این زن و بچه. یک عبارتی دارد «بستان الواعظین». می‌گوید: «وقف اهل الذمه لهن.» یهودی‌ها و مسیحی‌های شام جمع شدند. آمدند در بازار. در همان بازار برده‌فروش‌ها. «یبسغون فی وجوههن.» در صورت این زن و بچه آب دهان انداختند. یهودی‌ها این‌ها را مسخره کردند. تحقیر کردند. مسیحی‌ها تحقیر کردند. آب دهان به صورتشان انداختند. توهین بهشان کردند. خارجی بهشان گفتند. اهل‌بیت «لعام فجره» به این‌ها گفتند. من دیگر این‌ها را ترجمه نمی‌توانم بکنم. اهل‌بیت ملعون به این‌ها گفتند. یا صاحب‌الزمان. تازه بعدش این‌ها را آوردند در مجلس یزید. مجلس یزید مجلس شراب، مجلس قمار، مجلس رقص و آواز. این بچه‌ها کجاها که نرفتند. از خانواده پیغمبر، از خانه سراسر نور امام حسین آمدند. کارشان به کجاها کشیده! مجلس شراب ملعون هی می‌خورد. هی قمار می‌کرد. ته مانده‌اش را کنار این سر مبارک. لا اله الا الله. این بچه‌های کوچک را به عنوان بچه یتیم مسخره می‌کردند. دست می‌انداختند. این‌ها را در خرابه جا دادند. خرابه‌ای بود که سقفش داشت می‌ریخت. این‌جور گفتند در مورد این خرابه. خرابه‌ای که دیوارش نیم‌بند بود. یک عده گفتنی: «زن و بچه زیر این دیوار تلف می‌شوند. همین دیوار می‌ریزد روی سرشان.» نه غذایی به این‌ها دادند، نه آب خنکی به این‌ها دادند. هر بار هم که این زن و بچه گریه کردند، با کعبه نی، با تازیانه سیلی زدند، ضربه زدند. لا اله الا الله. چقدر این بچه‌ها را روی این خارهای بیابان دواند.

خدا رحمت کند مرحوم رسول ترک. رفته بود سوریه. سوار ماشین بود. در این جاده‌های اطراف دمشق داشتند می‌رفتند سمت دمشق. رسول ترک به راننده گفته بود: «نگه دار.» فکر کرده بود کار واجبی دارد حاج رسول. پیاده شد. گفت: «خب این سمت بیابان دارد می‌رود، لابد کاری دارد.» دید رسول ترک شروع کرد در این بیابان‌ها دویدن. با پای برهنه دویدن. دویدن. احوال عجیبی داشت رسول ترک. خیلی امام حسینی. دیدن نشست. شروع کرد های‌های گریه کردن. آمدند گفتند: «حاج رسول چی شده؟ یهو پیاده شدی، دویدی، گریه کردی؟» پاهایش را نشان داد. گفت: «ببین این پا پر خار شده. من مرد بزرگ. با این پای سفت و محکم چند دقیقه در این بیابان دویدم، پایم پر خار شده. نمی‌توانم راه بروم. با این بچه سه‌ساله چه‌کار کردم در این بیابان‌ها با این خار بیابان!» لا اله الا الله. امشب دیگر این بچه کامروا شد. خلاص شد. تحملش را کرد. مقاومت کرد. قله را فتح کرد. امشب کامروا شد. حاجت‌روا شد. این درس‌ها برای ماها. صبر که بکنی، گفت پیغمبر که چون کوبی سری. چون کوبی در، در عاقبت زان در برون آید سری. امیرالمؤمنین فرمود: «من دق الباب ولجه ولجه.» هرکی یک دری را بکوبد و بکوبد و بکوبد، ول نکند، کوتاه نیاید، آخر درب رویش باز می‌شود. این بچه آن‌قدر این در را زد. آن‌قدر بابا را صدا کرد. امشب دیگر شب بی‌تابی این بچه. گفت: «بالا بریم پایین بیایم، من امشب بابام را می‌خواهم. تا حالا تحمل کردم. هرچه کتک بود، هرچه هرچه دشنام بود، هرچه مسخره‌ام کردند. با انگشت نشانم دادند. یتیم، این بابا، این خارجی، این بی‌دین. امشب من دیگر بابام را می‌خواهم.» کن‌فیکون کرد. غوغا کرد. «عمه بیا گم‌شده پیدا شده. کنج خراب شب یلدا حاجت‌روا شدم، پیدایش کردم.» عجیب این است. وقتی طبق را آوردند، بچه اول به خیالش آمد غذا برایش آوردند. آن‌قدر این مردم نامرد بودند. از یک غذای خوب دریغ کرده بودند برای این بچه. بچه اول به خیالش رسید این‌ها دلشان. غذا برایش آوردند. عزت نفس بچه را ببین. «عمه من غذا نمی‌خواستم. من بابام را می‌خواستم.» روپوش را کنار زد. دید سر بریده آمده. لا اله الا الله.

روضه را طولانی نکنم. من که توفیق نداشتم سوریه بروم. آرزویش هم به دلم ماند. آن‌هایی که رفتند، می‌گویند در حرم سید رقیه، در این حرم سه‌ساله یک اتاقکی است. بهش می‌گویند اتاق عروسک. آن‌هایی که نذورات دارند، آن‌هایی که می‌خواهند برای حضرت رقیه خرجی بدهند، حاجت‌روا که می‌شوند، عروسک می‌خرند. عروسک می‌برند. یک اتاقی درست کردند. والا تا پایینش عروسک است. در این حرم پر عروسک است. این درس دارد دیگر. می‌گوید: «بابا، بچه سه‌ساله با عروسک. بچه سه‌ساله باید عروسک‌بازی کند. آنی که با بچه سه‌ساله تناسب دارد عروسک. کجای عالم بچه سه‌ساله را با سر بریده آرام کردند؟ بچه کجا؟ سر بریده کجا؟ سر بریده بابا کجا؟» جانم به این بچه. شروع کرد اول حال بابا را پرسید. «بابا بهم بگو این رگ‌ها را کی بریده؟ آخرین بار که دیدمت این رگ‌های این شکلی نبود.» بعضی چیزها هم دیگر زبان حال است. «بابا این لب‌هایت. خیلی بابا پیشانی‌ات سنگ خورده، زخمی شده. بابا چرا موهایت را خاکستر پر کرده؟» بابا بوی دختر بچه خیلی حساس است به چهره بابا. یک خال می‌افتد، بچه نگاه می‌کند، می‌فهمد. یک چسب زخم بچه می‌زند. نگاه می‌کند، بگوید بابا: «وقتی از من جدا شدی این‌جوری چسب زخم به صورتت نبود. چی شده صورتت؟ کجا زخم برداشته صورتت؟» دردم که بچه داشته باشد همین‌جوری است.

روضه می‌خواهم تمام کنم. هی خاطرات یادم می‌آید که این بچه‌های ما کوچک بودند که این دخترهای ما سه‌چهار سالش بود، من تبلیغ بودم، سفر بودم. برگشتم. نصف شب بود. شاید یک هفته‌ای ۱۰ روز. نمی‌دانم چقدر. دو هفته نبودم. آمدم نصف شب گرفتم خوابیدم. دیدم نصف شب این بچه دارد من را بیدار می‌کند. بچه بیدارم کرد. گفت: «بابا نبودی، فلان جای پایم زخم شد. منتظر بودم بیایی بهت بگویم.» گفتم: «حالا بابا.» نصف شب بچه از خواب پریده بود، بابا را دیده بود. چند روز قبل پایش زخمی شده بود. آمده بود به بابایش داشت می‌گفت. این بچه هم آمد با آوا درد دل کند، ولی اوضاع بابا را که دید، دردهای خودش یادش رفت. «می‌خواستم بهت بگویم آن‌قدر تازیانه خوردم، سیلی خوردم. آن‌قدر خار در پایم رفت. بابا. آن‌قدر بهم خندیدند. دشنامم دادند. بابام مجلس شراب رفتم.» اوضاع بابا را که دید، گفت: «تو بهم بگو. تو از حالت بگو. من الان کی جرأت کرد این رگ گردنت را ببرد؟ چرا سرت از تن جدا شده؟» لا اله الا الله. لب گذاشت روی لب بابا. نمی‌دانم چی گذشت در آن لحظات به این بچه. چه احوالی به این بچه رخ داد. نمی‌دانم دلتنگ بوسه بود. خسته و تشنه بود. نمی‌دانم. ولی امام حسین انگار کامروا کرد این بچه را. لب‌ها را گذاشت روی لب بابا. یهو دیدند بچه ساکت شد. آرام شد. گفتند: «خب احتمالاً بچه گریه زیاد کرده، بی‌تابی کرده، خوابش برده.» آمدند هرچی تکان دادند دیدند بچه تکان نمی‌خورد. فهمیدند روی لب بابا جان داد. بچه تمام کرد. چی از این لب‌ها دیده بود که بچه دیگر نتوانسته بود تحمل کند. نمی‌دانم. آن ترک‌ترک‌های لب بود؟ نمی‌دانم لب‌های سرد بود. «بابا همیشه لب‌هایت وقتی به لب‌هایم می‌رسید گرم بود.» نمی‌دانم چی بود. خلاصه امام حسین از دل او درآورد. خلاصه این بچه حاجت‌روا شد. خلاصه این بچه کامروا شد. کامیاب شد. امشب این بچه خلاص شد. این بچه راحت شد.

بگذارید من روضه‌ام را امشب این‌جوری تمام کنم. اذیت شدیم، طولانی هم شد، خسته شدید. حیفم می‌آید این روضه این آخرش این گریز را نداشته باشد. یکی دیگر هم بود آنجا خیلی دلتنگ بوسه اباعبدالله بود، ولی شرم و حیا و موقعیت اجازه نمی‌داد. وگرنه اگر فرصت بود او هم خود را روی این سر می‌انداخت. او هم بوسه‌باران می‌کرد. او هم درد دل می‌کرد. کی بود؟ زینب بود. انگار یک‌جورایی به این بچه غبطه خورد. «خوش به حال تو. راحت می‌توانی بابایت را ببوسی. خوش به حالت. راحت در آغوش می‌گیری. خوش به حالت. کامروا شدی. من حالا حالاها کار دارم. حالا حالاها باید بمانم. حالا حالاها تازیانه دارم. حالا حالاها زخم‌زبان دارم.» ولی یک جمله‌ای نقل شده در بعضی مقاتل. گفتند وقتی برگشت کربلا زینب کبری، اربعین که رسید کربلا، یک جمله. یک مقتل گفته این را بگویم عرضم را تمام کنم. عجیب این جمله از حضرت زینب سلام‌الله علیها. یک جمله از ایشان نقل شده. رسید کنار قبر برادر. گفت: «داداش خیلی دوست داشتم اینجا نامحرم نبود. دور و بر من نامحرم نبود. این گریبانم را باز می‌کردم بهت نشان می‌دادم. تو این مسیر چه تازیانه‌هایی زدند.»

نظرات کاربران

هنوز نظری ثبت نشده است.