جلسه اول
متن کامل
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم.
بحث جدیدی را امروز آغاز میکنیم؛ بحثی بسیار حیاتی و کاربردی که جمعیت کثیری منتظر آغاز آن بودند و پیگیر بودند که «کی این بحث بالاخره شروع میشود؟». بحث مغالطه در منطق با رویکرد تمرینی و کاربردی، انشاءالله در عالم سیاست و در کلام سیاسیون. قبلاً دربارهی اهمیت مغالطه زیاد صحبت شد؛ نکاتی را عرض کردیم.
کتابی که میخواهیم بحث کنیم، کتاب «مغالطات» جناب آقای خندان است. کتاب خیلی خوبی است؛ پرتیراژترین کتابها در این زمینه است. در بحث مغالطات، کتاب کم نوشته شده، متاسفانه. جداگانه بخواهند برایش بابی باز کنند، آنقدری که ما بحث کردیم، کتاب کم است. این از آن معدود کتابهایی است که خوب، خیلی کتاب خوبی است؛ خیلی زحمت کشیدهاند، با مثال، با نقاشی، نقاشیِ متناسب با مباحث.
بحث مغالطات، به نظر بنده، از مباحثی است که به درد همهی مردم میخورد. من اگر باشم، سلسله جلسات بصیرتی و تحلیلی برای مردم بخواهم داشته باشم، مثلاً در یک دورهی تابستانی، مثلاً طرح ولایت اگر راه میافتد، ما مثلاً مساجد میرویم. بر فرض اگر بشود موقعیت، جوانها را آدم جمع بکند، ۱۰-۲۰ تا گل مغالطات آدم برای اینها بگوید، خیلی برده است.
یک وقتی عرض کردم، شاید اینجا، مقام معظم رهبری میفرمایند که: «ما باید قوهی تحلیل ایجاد کنیم در بین مردم و در عالم اسلام». هرجا که ضربه خورده اسلام، از ضعف تحلیل مسلمانان بوده است. منظور ما از قوهی تحلیل، همان شناخت مغالطات منطقی است. تعبیر مقام معظم رهبری «مچ مغالطهکننده را گرفتن»، شناخت مغالطه؛ «این مغالطه را کردی». میشود تحلیل مغالطاتم که از صدر اسلام تا حالا، عجیب مغالطاتی که سیر تاریخ را عوض کرده است. «حسبنا کتاب الله»، وقتی قرآن هست، پیغمبر چیکاره است؟ حرفی که خلیفهی دوم زد، مسیر تاریخ عوض شد. با این ماجرای «کَتِف و قلم» رفت توی حاشیه، کلام پیغمبر رفت توی حاشیه. احادیث را چقدر سوزاندند! با یک مغالطه و نافهمی و حماقت مردم، گزینشی استفاده کرد.
یا در ماجرای جنگ صفین که پیغمبر فرموده بودند: «تقتلک فئة الباغیة»، جناب عمار را که «تقتله فئة الباغیة» -«کشته میشود تو را جمعیتی»- «اینها از خارجاند». خب، وقتی جناب عمار در جنگ صفین کشته شد، این حدیث خیلی متواتر بود بین مردم، خیلی رایج بود، فرهنگسازی شده بود. سریع ولوله افتاد توی لشکر معاویه. سروصدا کردند و گفتند که: «آقا، پیغمبر فرموده که «تقتلک فئة الباغیه»، تو را میکشند.» برگشت یزید -به نظرم برگشت- گفتش که: «عمار را من به کشتن دادم.» گفتم: «خب، ما کشتیمش.» گفت: «نه، علی به کشتن داد که ورش داشت آوردش توی این. علی اگر نمیآورد، عمار کشته نمیشد. پس قاتلش علی است.» «تقتلک فئة الباغیه» هیچی! مسیر عوض شد، انرژی گرفتیم، پیدا کردیم. کی یک مغالطه، گاهی مسیر تاریخ را عوض میکند. و تحلیل هم این است که انسان این مغالطات را بشناسد، بفهمد.
خیلی هم رایج است؛ یعنی در شبانهروز، انسان با هزاران هزار مغالطه مواجه میشود. در تاکسی که مینشیند، دیگر اصلاً دارالمغالطه است، تاکسی. در روزنامهها، در سایتها، تلویزیون، گفتگوها، محاورات تلگرام، اینور و آنور، آدم خودش با خودش؛ یعنی میلش باشد که یک کاری انجام بدهد. متاسفانه، بله، بله. خلاصه، در فضای سیاست که خب خیلی مخرب است دیگر. مغالطات، فرهنگ را عوض میکند. تاثیر بر عقاید مردم دارد. شناخت مغالطات خیلی مهم است. امر خطیری است. باید علمی با این متن مواجه شد. انشاءالله بنایمان این است که همین کار را هم با کتاب «مغالطات» ایشان را انشاءالله شروع میکنیم.
بانک عادت و مبنا بر این بود که کتاب مرحوم مظفر را در منطق میخواندیم. در بحث مغالطات، کتاب ایشان را مبنا قرار نمیدهیم. البته مراجعه داریم. اگر فرصتی بشود، مراجعاتی، برخی مثالهایی که خلاصه ایشان زده، اشارهای خواهیم کرد، ولی با همین مبنای این کتاب پیشبینی میشود. دست شما درد نکند. خدا خیرتان بدهد.
این کتاب را از مقدمه شروع میکنیم و حالا مشغولشیم دیگر، هر مقدار که وقت بشود. انشاءالله ایشان اول کتاب یک خاطرهای را نقل میکنند. میگویند که: «من دانشآموز رشتهی ریاضی در دبیرستان بودم. گمشدهی خودمو توی رشتههای علوم انسانی پیدا کردم و رشتهی الهیات دانشگاه امام صادق را انتخاب کردم. وارد این وادی شدم. مثل بقیهی دانشآموزان در دبیرستان، توان علمیم صرف درس و بحث مربوط به رشتهی اصلیام؛ یعنی ریاضی شده بود. با همین حال و هوای دروس و مباحث علوم انسانی، با حال و هوای ریاضی آشنا بودم، با این علوم انسانی و اینها بیگانه. همین باعث شد که اتفاق جالبی در کلاس منطق بیفتد. استاد منضبط درس منطق، فضای فکری خاص خودشو داشت.»
«جلسهی اول کلاس او را به خاطر میآورم که وقتی علم منطق را به دانشگاه معرفی و هدف آن را بیان کرد، اعجاب منو برانگیخت. "منطق ابزاری علمی که به کارگیری آن، ذهن انسان را از خطای در تفکر باز میدارد."» اینجور منطق را تعریف کرد. «من خیلی تعجب کردم؛ اعجابآور است. چه علمیه؟ کاربرد دارد. با توجه به ذهنیتی که از تفکر در علوم ریاضی داشتم، با توجه به فهم نادرست و خام خودم از علوم انسانی، علم منطق برام بسیار عجیب و رویایی بود. این گمان در ذهنم ایجاد شد که گویی منطق، چراغ جادویی است که با استخدامش میشود بر مرکب اندیشه سوار شد، در قلمرو دانش و معرفت به هر سو تاخت و فاتح قلمروهای گوناگون شد و خلاصه، انسان هیچجا دیگر احساس خسارت و صبر نکند. و بعد من احساس میکردم که تا حالا محروم بودم از اینها؛ چه جادویی میخواهد بکند و یک ابزاری است که خلاصه نمیگذارد اشتباه کنی و اینها. خیلی طول کشید تا بفهمم که در این تعریف، مراد از خطای در تفکر چیست و انواع و ابزار علمی به چه معناست؟ منطق چه جایگاهی دارد؟ حضور من در جلسات دوم به بعد که توقع شنیدن اسرار و رموز خاص عالم تفکر را برای اجتناب از لغزش در اندیشه داشتم، جالب بود.»
اول فکر میکردم مثلاً یک جادویی بکنم، دیگر اشتباه نمیکنی؛ رموز موفقیت و ثروتمند شدن و فلان و اینها را همه را خودت اصلاً ناخودآگاه تشخیص میدهی، میفهمی. «اینها کمکم فهمیدم نه. دروس منطقی به تدریج عرضه میشد و بر ناامیدی و سرخوردگی من میافزود. دقیقاً نمیدونستم به دنبال چیام، اما فقط میدیدم مباحثی چون بحث الفاظ و دلالت و کلیات خمس و جنس و نوع و فصل و عرض خاص و عرض عام و تطبیق چندین و چندباره و دائم آنها بر مثال انحصاری "انسان حیوان ناطقه است" و اشکال چهارگانهی قیاس و ظروف ۱۶گانهی شرایط انتاج هر یک، مخبر خینکاین و مثالهای محجور و تکراری آنها و غیره، مباحثی نبودند که مهارت اجتناب از خطای در اندیشه را در من ایجاد کند.»
با اینها که، با مخکاین، مخکوبخینکاین و نمیدانم اینها که آدم از خطای در تفکر باز نمیماند. «مباحث دروس منطق چنان از هدف مورد توقع دور بود که میتونستم اونها رو همردیف موضوعاتی در علم معمای هوش یا حتی شیمی عالی قرار بدهم. به هر حال، اون درس به پایان رسید. در سالهای بعدی هم کتابهای منطقی دیگری رو خوندم، از جمله کتاب «المنطق» مرحوم مظفر، «الاشارات و التنبیهات» ابنسینا با شرح خواجه نصیر که البته جالب توجه بودند؛ موجب صرف تفکر و تجهیز ذهن میشدند. هدفی که به من گفته بودند، خیلی فاصله داشت.»
«تجربهی آشنایی خودم با درس منطق را به دو دلیل بیان کردم. دلیل اول مربوط به خامی و سوءفهم افراد بسیاری مثل من است که با ذهنیتی نادرست با منطق مواجه میشوند و این امر عاملی است که استفاده از دانش منطق را به حداقل میرساند. البته خدا را شاکرم که بر من منت نهاد و توفیق حیرت خودم نسبت به این هدف عالی را خلاصه برطرف کنم. شیوههای آموزش نارسای آن را تبدیل به دغدغهی علمی کنم و گام کوچکی برای رفع این مشکل بردارم که حاصل آن دو کتاب «منطق کاربردی» و کتاب «مغالطات» شد.»
«دلیل دومی که این داستان را گفتم، این بود که -ایشان میگوید- علیرغم اشکالات مربوط به متعلمین و بیگانگی افرادی مثل من نسبت به علوم انسانی، حقیقت این است که آموزش منطق، به طور جدی دارای اشکالاتی است که جامعهی علمی ما را از رسیدن به اهدافی که خود مطرح میکند، محروم میدارد.»
یکی از نکات بسیار مهم در تعریف منطق، ابزار دانستن آن است. آن چیزی که در مورد ابزار باید بدانیم، آشنایی و استفادهی صحیح از آن است تا مرغ به غرضمان برساند. همین که ابزار دست بیافتد، کفایت نمیکند. همین که چراغ را بدهیم دست طرف، چراغقوه را بیندازیم سمت طرف که کفایت نمیکند. چهجور باید این را روشن کند؟ چهجوری باید استفاده کند؟ این مهم است. مثلاً چراغ، ابزاری برای روشنایی محیط اطراف، خودرو وسیلهای برای حملونقل، شاقول ابزاری برای شنا ساختن است.
در مورد هر ابزاری، آن چیزی که اولاً و بالذات مراد است، بهرهبرداری و استفادهی صحیح از آن برای رسیدن به هدف است. ما داریم تندتند میخوانیم که چون مطلب خاصی در آن نیست. همهی مردم از چراغ فقط نورافشانیاش را میخواهند و بس. این وسط یک عدهی قلیلی هم هستند که به چراغشناسی و بیان انواع و ارکان آن از فتیله، زجاج، زیت و غیره میپردازند. همینطور دیگر ابزارآلات. اما نمیشود نام ابزار را بر چیزی نهاد و بر این تصور بود که کسی به فکر استفاده از آن نیست، بلکه همه در پی شناختن خود آن ابزار صرفاً باشند.
گفتیم منطق ابزاری است برای اجتناب از خطای در اندیشهمان. باید دانست که مشکل دانش منطق این است که حیثیت ابزاریاش یا به دست فراموشی سپرده شده، یا مورد خلط و اشتباه قرار گرفته. به این ترتیب که منطقدانان، به جای تعیین چگونگی استفادهی بهتر از این ابزار، همهی همتشان را گذاشتهاند که آن را بیشتر بشناسیم، دقیقتر منطق را بشناسیم. هی میخواهند ما را در شناخت منطق تقویت کنند، در حالی که ما خیلی مشکلمان در شناخت منطق نیست، در استفاده از این منطق است. کجا به کار میآید؟ کجا باید استفاده کرد؟
جالب این است که اختلافنظرهایی در میان خود ایشان پدید آمد که غرض و غایت اصلی منطق تا حد زیادی به دست فراموشی سپرده شد. البته باید اذعان کرد که حاصل تلاش منطقدانان و آثار فراوانی که در این عرصه نگاشته شده و بر غنای این علم افزودهاند، یقیناً مهم و قابل توجه بود. اما هرگز نمیشود و نباید حاصل کار آنها را ناچیز شمرد و حقیر شمرد. اما حرف در این است که در کنار تمام کتابهای ابزارشناس در مورد علم منطق و دیگر موارد، بیگمان و قدری دربارهی روش به کارگیری آن ابزار خاص هم کتاب نوشت. در مورد روش استفاده، اگر بخواهیم متناسب با تعریف فوق به کارکرد ابزاری منطق مقید و ملتزم باشیم، باید همواره در آموزش منطق، داشته باشیم که آیا این ابزار، هدف مورد نظر را تامین میکند یا نه؟ ابزار ابزار هم برای هدفی است. چگونه این ابزار ما را به هدف میرساند؟ این نکته خیلی مهمی است.
استاد ما میفرمود که: «از من میپرسند که چقدر باید ادبیات بخوانیم؟» جناب آیتالله حیدری فسایی میفرمود: «چقدر باید ادبیات بخوانیم؟ چقدر باید منطق بخوانیم؟ تا کی باید بخوانیم؟ چه مقدار؟» این سوال اساساً غلط است. جوابش هم یعنی جوابش تعدادی نیست، کمی نیست. جواب در همان است که اول این علم گفته شده. غرض از علم، غایت علم، غایت از صرف چیست؟ «حفظ الخطأ فی اللسان»، «فی المقال» مثلاً «فی المقال فی النحو». غرض از صرف این است که شما در گفتار غلط نخوانی، کلمهای را. غرض از نحو این است که اعراب را غلط نخوانی، اعراب را تشخیص دهی. هر وقت این غرض حاصل شد، شما نحو را تمام کردهای. غرض از منطق این است که خطایی در فکر نکنید. تا کی باید منطق بخوانی؟ تا وقتی که خطایی در فکر نکنی. چهجور باید منطق بخوانی؟ منطقی بخوانی که خطای در فکر نکنی، نه منطقی بخوانی که کتاب تمام بشود.
آدم پیش وجدان خودش راحت است که این درس را سر کلاس رفته. یعنی ما خودمان اینجوریم دیگر. مثلاً این دو صفحهای که یک روز غایب بودیم، نسبت به این دو صفحه عذاب وجدان داریم. حالا بماند که آن صفحههای دیگر یکی بودیم، خیلی فرقی نکرده با اینها که نبودیم. خودم را عرض میکنم و جسارت نباشد. یعنی آنهایی که بودیم، خیلی فرقی با این که نبودیم ندارد، چون با توجه نبوده، با غرض نخواندیم. همین؛ فقط میخواستیم یک مطلب رد بشود. منطق را باید جوری خواند که آن غرض حاصل بشود. حالا ما سعی کردیم که واقعاً در این بحث منطقمان تا حدی این را مراعات بکنیم. دائماً نظر داشتیم به این که خب، ما چه بکنیم با این مطلب که این، آن خطای در تفکر را برای ما مشکلش را حل بکند.
حالا ما به جای این که بگوییم شناخت و استفاده از ابزار، میآییم میگوییم معرفت و مهارت. اصطلاح انگلیسی «نینگها» چیست؟ او چگونه است؟ معرفت و مهارت. بدانیم که خلاصه یعنی آشنایی دیگر. آشنایی با آن میشود معرفت و آشنایی با چگونگیِ چگونه استفاده کردن میشود مهارت. رشتههایی مثل تاریخ، جغرافیا، لغت و غیره صرفاً جنبهی معرفتی دارند و اموری مثل دوچرخهسواری و شناگری را میشود منحصر در بعد مهارتی دانست. اما عرصههایی مثل سخنوری، نویسندگی و همچنین منطق، هم بعد معرفتی دارند و هم بعد مهارتی. شخص باید از هر دو جنبه بهرهای داشته باشد تا از آنها فایده ببرد. به عبارت دیگر، صرف معرفت علمی به آن موضوع و تا وقتی با مهارت عملی همراه نشود، فایده و غرض مورد انتظار محقق نخواهد کرد. این نکته را در تعریف منطق میشود مشاهده کرد، چون منطق را دانش ابزاری دانستهاند که مهارت در به کارگیری آن و نه صرف معرفت، ذهن را از خطا حفظ خواهد کرد. در به کارگیری، نه صرف شناخت. در مهارت، نه صرف معرفت. مهارت با معرفتش باعث میشود که شما خطایی در تفکر نکنی. پس هم معرفت میخواهد هم مهارت.
از آنجا که تبلور مسئلهی خطای در اندیشه و خطاسنجی منطق در بحث مغالطات قابل مشاهده است، ضروری است که توضیح بیشتری در باب جایگاه مغالطات در علم منطق مطرح بشود. جایگاهش چیست؟ طرح بحث جدی مسئلهی مغالطه یا سفسطه. سفسطه حالا یا نوعی از مغالطه است. ما دو نوع مغالطه داریم: یکی سفسطه، یکی مشاقبه. مرحوم مظفر در منطق، حالا گاهی سفسطه گفته میشود منظور همان مغالطه است. گاهی سفسطه گفته میشود، منظور نوعی از مغالطه است. گاهی در برابر فلسفه؛ فلسفه رسیدن به چراییهاست. سفسطه نرسیدن است و اختلال در این مسیر است. به چیزهای دیگر آدم برسد.
سفسطه کردن در طول تاریخ با نام و شخصیت سوفسطاییان یا سوفیستها آغاز میشود. سوفیستها اهل سفسطه بودند. سوفسطاییها. مولوی میگوید: «از سببسازیش من شیداییم، و سببسوزیش سوفسطایی.» سوفسطاییان کیان؟ کسانی که اهل سفسطهاند. دانشمندهایی بودند که در نیمهی دوم قرن پنجم قبل از میلاد، نهضت شکاکیت را به وجود آوردند. در زبان یونانی، لفظ سوفیست در اصل معنای بدی نداشت. به معنای حکیم، دانشور، معلم و کسی را سوفیست میگفتند که تعالیمی به مردم، بهویژه جوانها میآموخت که تقریباً در زندگی عملی به کار میرفت. از آنجا که برای آموزشهایی از این دست، مدارس یا آموزشگاههای عمومی وجود نداشت و سوفیستها برای امرار معاش خود در ازای این کار، حقالتدریس دریافت میکردند، تعالیم آنها به کسانی عرضه میشد که توان مالی بالاتری داشتند.
یکی از مصادیق مهم و بارز تعالیم سوفیستها، آموزش خطابه و سخنوری بهویژه در محاکم و دادگاه بود. اصل مباحث علم اینها، نتیجهاش توی همین مرافعاتی که خودشو نشون میدهد دیگر. عالم وقتی که، آها، یعنی تو حکم و قضاوت و مرافعه است که معلوم میشود کسی علم دارد یا ندارد. چیزی حکم میشود. لذا اینها بیشتر کارایی، یعنی مهارتآموزی برای کجا بود؟ برای این که در دادگاهها بتوانند خلاصه برگردانند رأی را. در یونان باستان، مدعی و متهم شخصاً در برابر قضات قرار میگرفتند، نه به واسطهی وکلای حرفهای. وکیل نبود، خودش میرفت. این میرفته، آن میرفت. در دورهی تقریباً صدر اسلام، همینطور بوده. خیلی وکیل جایگاهی نداشته. لذا طبیعتاً توفیق یا شکست در دادگاه، تا حد زیادی بستگی به مهارت در سخنرانی و توانایی اقناع مخاطبان، زیان دادگاه داشت. خود نطقش را ایراد کند، ولی میتوانست متخصصی را هم اجیر کند تا این نطق برایش بنویسد. یا چنانکه عدهی زیادی ترجیح میدادند، میتوانست در ازای مبلغی پول، فنونی را که برای پیروزی در محاکم لازم بود، فرا بگیرد.
سوفسطاییان همین فنون را یاد میدادند. پول میگرفتند، یاد میدادند، چیکار بکنی در دادگاه برنده بشوی؟ از چه مهارتی استفاده کنی؟ مثلاً مغالطهی احساسات: «قاضی به من میخوره دزد بشم؟ با این دستای پینهبستهی من، من که صبح از خونه میزنم بیرون، ۱۲ شب برمیگردم، من که بچهام مدرسهاش میخواهد برود، نمیدانم کیف ندارد برود. به من میخوره دزد باشم؟» مغالطهی احساسات است دیگر. یعنی میگویی چرا این کار را کردی؟ یکی یک جای یک پولی از یکی خورده بود، ما خیلی عصبانی شدیم. گفتیم: «پول برگرداند.» به من زنگ زده بود، گفت: «شما گفتی که من پول کسی را خوردم. شما میدانستی الان بابای من دارد میمیرد، تو به من میگویی من پول کسی را خوردم؟» گریه و زاری که مثلاً یعنی از من دفاع کنید، «من مظلومم، از من دفاع کن.» چون بابام دارد میمیرد، ولو دزدی کردم.
توانایی و مهارت سوفسطاییان در ایراد خطابه و اقناع مخاطب و همچنین یافتن لغزشگاههای اندیشه و سوءاستفاده از آنها در مکالمات و سخنرانی خود، به حدی رسید که این تصور برای خود آنها پیدا شد که اصلاً حق و حقیقت، مستقل از آن چیزی که انسان میگوید، وجود ندارد. یعنی آنقدر که اینها دیدند با حرافی میشود حق را جابهجا کرد، حق در محاکم، گفتند: «آقا، پس اصلاً حقی در عالم نیست. همهی اینها را خودت میتوانی جابهجا کنی.» سوفسطایی شدن، زیر آب همه چیز را از بیخ زدن. یعنی در واقع، انسان میتواند هر آنچه که میخواهد حق یا باطل جلوه بدهد.
به وجود آمدن این طرز فکر در سوفیستها موجب شد تا شخصیت آنها به عنوان عدهای شکاک و روش استدلال آنها به عنوان سفسطه یا مغالطه شناخته بشود. پس سیر تاریخی واژهی سفسطه از کجا شکل گرفت؟ پنج قرن قبل میلاد در یونان. کیا بودند؟ سوفسطاییان. اینها حکیم بودند، دانشمند بودند. یاد میدادند در محاکم چهشکلی آدم کار بکند که پیروز بشود. کمکم دیدند که انگار حق تابع ارادهی ماهاست. ما هر طرف بخواهیم، حق همان ور میرود. همانجوری که در دادگاه اینجوری است، انگار در عالم هم اینشکلی است. پس خیلی انگار حق ثابتی و ملاکات و نفسالامریات و اینها نیست. یک چیز ثابتی ما برنداریم. ما چی میخواهیم؟ اخلاق، ظلم خوب است یا بد است؟ بستگی دارد. حقوق بشر، بستگی دارد ما بگوییم. به ما باشد، آدمکشی از ما باشد، بکشی بد است. از شما باشد خوب است. بستگی دارد کی باشد؟ کجا باشد؟ چهجور باشد؟ اینها میشود سوفیست، سوفسطایی.
خب، در اینجا برای آشنایی بیشتر با شیوهی سفسطهآمیز سوفیستها در سخن گفتن، به مصادیقی از استدلالهای آنها اشاره میکنیم. یک چند تا مثال از روشهای اعتراف آورده. مذاکره از ما باشد، مذاکرهکننده از ما باشد، خوب است. از شما باشد، میرود فقط تحریمها را اضافه میکند. از ما بشود، ولو تحریم هم اضافه بشود، برداشته شده، شما نمیفهمی. از شما بشود، حتی اگر تحریم برداشته شده، اضافه شده، شما باز نمیفهمید یا «دلمان باز است»، شما هم که کَمَند. از زادگاه خارج شده، چون قدیم رسانه، رسانهها و جامعه، جامعه ی پروتاگوراس.
پروتاگوراس، مهمترین شخصیت سوفیسم در یونان باستان، این به جوانی آداب سخنوری میآموخت با این شرط، خیلی شرطش جالب است، که اگر جوان در اولین جلسهی اقامهی دعوا پیروز شد، شرط خودش این بود که مغالطه میگوید: «من بهت یاد میدهم فنون خلاصه سخنوری. من بهت یاد میدهم که اگر رفتی در دادگاه پیروز شدی، حقالتعلیم من را بدهی، وگرنه پولی پرداخت نکن.» صددرصد تضمین که میروی پیروز میشوی. «شما برو پیروز شو، بعد بیا پول من را بده.» وی برای این که حق تعلیمش هدر نرود، نخستین دعوا را خود علیه آن جوان اقامه کرد و اجازه داد تا جوان پیروز بشود و بدین ترتیب، طبق قرارداد، حقالزحمهی خودش را دریافت کرد. تضمینی دیگر. اولین دادگاه: «خودم من ازت شکایت میکنم. میرویم دادگاه. اقامهی دعوا کن. برنده میشوی. من شکایت کردم که پولم را رد کن.» بیا. سیستم کاملاً تدبیر امیدی.
البته این داستان به گونهی دیگری هم نقل شده. به این ترتیب که جوان در دادگاه اقامهی دعوا کرد و گفت: «اگر حکم دادگاه به نفع من باشد، در این صورت به حکم دادگاه نباید پولی به استاد خودم بدهم. اگر پیروز نشوم، به حکم قرار اولیه نباید پولی پرداخت کنم.» استاد برعکس این جوان در دادگاه اقامهی دعوا کرد. گفت: «اگر دادگاه به نفع من حکم بکند، آن جوان شکایت کرده دیگر. وقتی به نفع من حکم میکند، یعنی این که من نه پولی به این آقا بدهم. اگر پیروز نشوم، بازم نباید پولی بدهم.» برعکس: «اگر دادگاه به نفع جوان حکم کند، قرار محقق شد. تو پیروز شدی دیگر. پیروز شدی، پول ما را بده.» اگر به نفع من حکم کند که خب، من پیروز شدم. دو طرف «برد-برد» خلاصه.
همچنین نقل است که طبق این، ظاهراً گرفته دیگر. استاد استاد، حالا دیگر حرفهای بوده، آخر گرفته، مثل این که. همچنین نقل است که یکی دیگر از سوفیستها سعی میکرد که شخص سادهلوح را گیج کند و از خود او اقرار بگیرد که پدرش سگ است. مکالمهای که بین آنها واقع میشود، اینجوری است:
اولی: «گفتی که یک سگ داری.»
دومی: «آری، سگ درندهای دارم.»
اولی: «و او تولههایی هم دارد.»
دومی: «آری، و خیلی هم به خودش شبیه.»
اولی: «و آن سگ پدر آن تولههاست.»
دومی: «آری، حتماً.»
اولی: «آیا میپذیری که او سگ توست؟»
دومی: «البته، آن سگ من است.»
اولی: «پس آن سگ، پدر توست.»
دو نفر چی بودن؟ ربطی به این داستان ندارد. اصل داستان این است که طرف ۱۰۰ تومان از کسی طلب داشت. بعد آمد گفتش که: «آقایون، طلب ما را ۱۰۰ تومان را بده.» آن یکی گفتش که: «شما ۱۰۰ تومان از من طلب داری؟» گفت: «بله.» گفت: «خب، یعنی منم ۱۰۰ تومان به شما بدهکارم. شما ۱۰۰ تومان از من طلب داری. منم ۱۰۰ تومان به شما بدهکارم.» حرفت درست است، ولی چیزی تهش توی جیب من نمیآید. مغالطات دیگر. حالا آن یکی که دو نفر نشست بودند: «طلای ما را کی میخواهی بدهی؟» گل زد زیر خنده. «فردا طلای ما را ندادی ها!» خندید. تا یک هفته جوک بود و بعد یک هفته دیگر مثلاً بدون خنده بود و بعد دو هفته دیگر مثلاً کمکم با یک خورده دلخوری بود و آخر بعد سر سال، طرف پولش را گرفت. وقتی هی اول شوخیشوخی بود و کمکم جدی شد و داد و دعوایی راه انداخت. برای این که: «مردم، نصفش را بیا بده لااقل.» روشهای مغالطات دیگر.
بلدند چیکار بکنند اینها در رسانهها. آقا، بهشدت حرفهایاند کننده ی مغالطه. طرف ما وقتی مغالطهکننده است، طرف آنها میآید که با هم بنشینند مغالطه کنند. اینها ضعیفترند در مغالطه کردن. پس چی میشود؟ فیلم مغالطه، بازی مغالطهکننده طرف ما، از مغالطهکننده طرف آنها میبازد. در رسانهها واقعاً الان حرف اول را مغالطات میزند. تیتر خودش مغالطه است. یک نحو از مغالطه است. یعنی شما بلد باشید این را چهجور به خورد طرف بدهیم. مثلاً زده چی؟ زده: «فلانی، فلان بازیگر زن، از فلان بازیگر مرد باردار است.» سریع میزنیم: «در فیلم فلان که فلان خانم نقش فلان را دارد، همسر فلانی بازی میکند، این توی این فیلم حامله میشود.» تمام شد. «فلانی حامله است.» «فیلم از فلانی حامله است.» خیلی پدرسوختهبازی واقعاً. کار رسانهای زیاد است.
سوفیست دیگری سعی میکند به مخاطب خودش ثابت کند که او یک حیوان است. او اینجور میگوید:
اولی: «من تو نیستم. آیا چنین نیست؟»
دومی: «بله، بله. تو غیر منی و من غیر توام.»
اولی: «و من انسانم.»
دومی: «البته، تو انسان هستی.»
اولی: «و من حیوان نیستم.»
دومی: «آره، تو حیوان نیستی.»
اولی: «و من غیر حیوان هستم.»
دومی: «آره، اینم پذیرفته است که تو غیر حیوان هستی.»
اولی: «اما خودت گفتی که من غیر تو هستم.»
دومی: «البته، حتماً همینطور است. من غیر تو هستم.»
اولی: «و من غیر حیوان هستم.»
دومی: «آره، آره.»
اولی: «پس تو حیوانی!»
سوفیست دیگری میگوید: «دیوار موش دارد و موش گوش دارد، پس دیوار گوش دارد.»
از آنچه ذکر شد، اجمالاً میشود معنای سوفیست و سفسطه یا مغالطه را دریافت. موضوع مهم تاریخی در مورد مغالطات و منطق این است که خاستگاه تدوین دانش منطق، مبارزه با مغالطات است. منطق را یونانیها وضع کردند، ارسطو آورد برای این که با مغالطه، منطق برای دفع مغالطه است. مبارزه با مغالطه. وقتی قوانین منطقی که عمدتاً در ذهن و ضمیر انسانها مفتوحه، بهوسیلهی سوفیستها مورد شک و تردید و اهمال و انکار قرار گرفت، فیلسوفان بزرگی چون سقراط، افلاطون و ارسطو به مبارزه با آنها برخاستند. سقراط در فاصلهی ۴۶۹ تا ۳۹۹ قبل میلاد، افلاطون ۴۲۷، شاگرد سقراط است تا ۳۴۷ قبل میلاد، ارسطو که شاگرد او بود ۳۸۴ تا ۳۲۲ قبل میلاد. سرانجام تلاش آنها بهویژه با تدوین علم منطق بهوسیلهی ارسطو به نهایت رسید. از این رو است که میگوییم خاستگاه این علم، مبارزه با مغالطات سوفیستها است.
رابطهی مغالطات و منطق از جهت دیگری هم قابل توجه است. آن مبارزه با مغالطه به طور کلی، مبارزه با لغزشهای اندیشه به عنوان هدف منطق، معروفترین تعریف از علم منطق نزد منطقدانان، همان تعریفی است که در اولین جلسهی کلاس درس منطق منو برانگیخت: «المنطق آلة قانونیة تعصم مراعاته – مراعات هزه – عن الخطأ فی الفکر». منطق ابزاری علمی که به کارگیری آن، ذهن انسان را از خطای در تفکر مصون میدارد. همانطور که در این تعریف ملاحظه میشود، غایت و هدف منطق، خطاسنجی و مصونیتبخشی ذهن نسبت به لغزشهای اندیشه دانسته شده و این امر، اهمیت و ضرورت توجه کامل به لغزشهای اندیشه، بهویژه مغالطات را در فرآیند آموزش منطق دوچندان میکند.
مغالطه چیست؟ درس از اینجا شروع میشود. مغالطه کجا استفادهی اولیه کرد برای خطابهای که کرد؟ این بود که نصف تعریف «آلتون» را اجرا نیاورد. بعد به خورد ما داد که: «مَه! تو این مهمه.» ولی اینها میگویند که این یک ابزار است. میگویند این ابزاری است که «مراعات» تقریباً یک ربع داشتیم. اشکال اصلی ایشان این بود که در تدریس منطق، این مراعات لحاظ نمیشود. میگویند اول مراعات. آره. آن هم محدودترین تعریف مغالطه، آنی که گفتند: «قیاسی است مرکب از وهمیات یا مشبهات». الان دیگر اینها قشنگ برای ما مفهوم است. یعنی چی؟ اگر کسی بخواهد این کتاب را باز بکند، هیچی از این چند خط، چند صفحه که ما خواندیم، نمیفهمد. واژههای منطقهای که آورده، هیچ. همش گنگ است. خوب کار کرد بعد سراغ مغالطات. پس این مغالطه، تعریف مغالطه خیلی ساده و جمعوجور، شستهرفته است. «مشبهات».
تعریف دیگر این است که مغالطه، قیاس فاسدی است که منتج به نتیجهی صحیح نیست. فسادش یا از جهت ماده است یا صورت یا هر دو. قیاس فاسد. قیاس فاسدی که فسادش یا از ماده است یا صورت یا هر دو. قیاسی که نتیجه ندارد. ابن رشد، ایشان از فلاسفهی بزرگ است و مطرح، مخصوصاً در غرب. ایشان میگوید که همانطور که برخی مردم واقعاً عابدند و برخی به ظاهر عابدند ولی در واقع اهل ریا و خودنماییاند، همانطور که برخی از طلا و نقرهها واقعیاند و چیزهایی وجود دارند که به نظر میرسند طلا و نقره ولی طلا نیستند، برخی قیاسات واقعاً قیاساند، برخی شبیه قیاساند. یعنی در حقیقت قیاس نیستند که آنها را میگوییم مغالطه. پس برهان، قیاس واقعی است. مغالطه، شبه قیاس. قیافهاش فقط به قیاس میخورد.
«امام حسین اگر مذاکره بد بود، امام حسین مذاکره نمیکرد. پس مذاکره خوب است.» ماده مشکل دارد. اینجا اشتراک لفظی است. مذاکره مشترک لفظی است. مغالطهی اشتراکی کمی. اول اولین مغالطه است که میخوانیم. انشاءالله اینجا شبه قیافه. فکر میکنی دارد استدلال میآورد. ایام سال ۸۸: «تقلب!» «دلیلی ندارم برای تقلب.» میگفت: «نه، دلیل دارم. شما قبول نداری. نگو دلیل ندارد. دلیل دارد. میآورد. دلیل میآورد، شبه دلیل. دلیل وقتی از مقدمات صورت، مقدمات صورتش منطقی باشد، برهانی باشد، آن میشود دلیل. نه این که هرکی هر کاری کرد بگوید: «آقا، من دارم استدلال میآورم براش. نگو دلیل نداری، بگو تو قبول نداری دلیلمو.» یکی از مغالطات خیلی رایج است ها. میگوید: «دلیل دارم. تو قبول نداری دلیلم.» نخیر، دلیل تو را منطق باید قبول کند. دلیل تو منطقی باشد تا به چه دلیل. وگرنه دلیل نیست. شبه دلیل است.
میگوید: «عروس آذربایجانم، شوهرم داماد لرستان.» مردم نمیآیند به داماد لرستان رای ندهند. «دلیل داریم. نگو دلیل نداری. تو دلیلمو قبول میکنی.» در تعریف عامتر مغالطه منحصر به استدلال نیست، بلکه به طور کلی اصلاً استدلال کار نداریم. شکل غیر معتبری از استدلال دانسته شده. به بیان دقیقتر، شکلهایی از استدلال که نتیجهی آن تابع مقدمه یا مقدمههایش نیست. یعنی مقدمات چیزی است، نتیجه چیز دیگر. مغالطه اصلاً به استدلال دیگر کار نداریم. هرجا که تناسب بین مقدمه و نتیجه نباشد. «مقدمه چیزی دارد میگوید، نه چیز دیگر.» آیا نتیجهای که تو داری میگویی، چه ربطی به آن مقدمه دارد؟ از کجا مقدمه درمیآید؟
تعریف عامتر و کلیتری هم وجود دارد که در آن انواع خطاها و آشفتگیهایی که کموبیش مرتبط با خطای در استدلالند، در معنای وسیع کلمه مغالطه نامیده میشود. طبق این تعریف، وقوع مغالطات را میشود در حوزهی عالم استنتاج در نظر گرفت. به این معنا که شخص با مقدمات یا بدون مقدمات، از راههای به صورت معتبر یا غیر معتبر، بخواهد صدق یا کذب گزارهای را نتیجه بگیرد. بهویژه این که بخواهد در مقام تفهیم یا تاثیرگذاری، مدعا یا محتوای گزارهای را به افراد دیگر منتقل کند. نتیجهگیری یا گذر استنتاجی، چیزی است که متصف به مغالطه بودن میشود. در عامترین تعریف، گاهی عنوان مغالطه حتی به چیزی در حد یک باور نادرست اطلاق میشود. اصلاً استدلال نمیخواهد. همینقدر که این مثلاً از فلان صدا میترسد که نباید بترسد، جیرجیرک میترسد، این هم مغالطه است. استدلال نمیخواهد. لزومی ندارد که مقدمهای باشد و نتیجهای باشد. هر باور نادرستی مغالطه است. هر باوری که مطابقت با واقع را ندارد، میشود همان برهانی که آوردیم، گفتیم فقط برهان نیست. برهان فقط قیاس نیست. قرآن، هر اثبات واقعی، درست است.
بسیار خب. باید توجه داشت که در تمام تعریفها این نکته مفروض است که آگاهانه و عمدی بودن یا غیرآگاهانه و سهوی بودن در تعریف مغالطه ندارد. میخواهد حواسش باشد که دارد مغالطه میکند یا عمداً دارد مغالطه میکند. چرا باشد؟ یا خودش باور غلط دارد. احسنتم! یعنی چه؟ طرف نداند و مغالطه کند؟ میگوید: «آقا، من نمیدانم این مغالطه است. من نمیدانستم مغالطه است. من که نمیدانستم این که دارم میگویم مغالطه است.» حالا قبول کن. بله. سهوی و عمدی. میگوید: «من که قصدم خیر بوده.» خب، قصد مغالطه ربطی به قصد خیر و بد ندارد. مغالطه کردی. شما اینجا ارتکاب مغالطه میتواند عمدی یا سهوی باشد و مغالطهای که عمدی است، یعنی با آگاهی از عدم اعتبار انجام میشود اما به ظاهر معتبر و مجابکننده و در واقع فریبدهندهی مخاطب است، سفسطه نامیده میشود. پس مغالطهی عامدانه را میگویند سفسطه.
نکتهی بسیار مهم در بحث مغالطات که متاثر از شیوهی تعریف مغالطه است، مسئلهی طبقهبندی انواع مغالطات است. مختصری هم به این موضوع خواهیم کرد. بحث طبقهبندی مغالطات خیلی مهم است. این کتاب واقعاً از این جهت بینظیر است. طبقهبندی مغالطاتش فوقالعاده است. در کتابهای منطق سنتی، طبقهبندی رایج مغالطات اینجوری است که اول به دو قسم مغالطه در قیاس و مغالطه در امور خارج از قیاس اشاره میشود. در منطق سنتی: مغالطه در قیاس، مغالطه در خارج از مورد، از خارج از قیاس. یعنی طرف دارد یک شانتاژی بیرون از مقدماتش میآورد. مثلاً دارد طرف را مسخره میکند. مثلاً با گوشهی چشم و با لبخند و با حرکت و با سروصدا و با سوت و چه میدانم محل نگذاشتن. اینها همه مغالطات خارج از قیاس است دیگر. توی مناظره با گوشیاش ور میرود. یعنی اهمیتی ندارد حرف تو. هیچ چیزی نمیگوید ها. هیچ چیز توی مقدماتش چیزی نمیآورد. حرکتش یک حرکت مغالطه است. غلطانداز است. این را در منطق سنتی اینجور دستهبندی میکنند: مغالطات در قیاس و مغالطات خارج از قیاس. خارج از قیاسش مثل شرمنده کردن مخاطب، ناسزا گفتن، مسخره کردن، قطع کردن کلام و غیر لفظی و معنوی. «بگم، بگم!» مغالطهی خارج از قیاس.
مغالطات لفظی یا بسیطاند یا مرکب. مغالطات مرکب یا در نفس ترکیب یا در ترکیب مفصل و یا در تفصیل مرکب اند. یک نمودار دیگر مال بوعلی هم هست. حالا ما چون این را با آن کاری نداریم دیگر پای تخته نمینویسیم. این را دستهبندی ما کاری نداریم. فقط آشنا بشویم که بوعلی چهجور دستهبندی میکند. میگوید که: «داخل قیاس، خارج قیاس.» داخل قیاس: «لفظی، معنوی.» لفظی: «بسیط، مرکب.» مرکب: «نفس ترکیب یا ترکیب مفصل یا تفصیل مرکب.» بسیط در نفس ذات الفاظ یا در هیئت و احوال الفاظ. چه هیئت ذاتی الفاظ، چه هیئت عارض آنها.
مغالطات معنوی هم یا در یک قضیه رخ میدهد که شامل مغالطات ایهام انعکاس، اخذ غیر ذاتی به جای ذاتی و سوء اعتبار حمل. یا در قضایای مرکب است که مشتمل بر ۴ مغالطه: سوء تعریف، مصادرهی مطلوب، علت و معلول شمردن و جمع چند مسئله در یک مسئله. به این ترتیب ۱۳ نوع مغالطه بیان شده بهوسیلهی ارسطو، تقریباً به شکل یک حصر عقلی فهرست میشود. در این کتاب به نظر مرحوم ۱۳ تا معروفش همین ۱۳ تاست. اصل گل مغالطات همین ۱۳ تایی است که بوعلی با حصر عقلی، بوعلی و ارسطو به این نحو حصر عقلی اشاره کردهاند.
در آثار منطقدانان اروپایی بیشتر مغالطهها در تقسیم اولیه به دو بخش صوری و غیرصوری تقسیم میشوند. برخی برای مغالطات غیرصوری دو قسم ربطی و ایهامی ذکر میکنند. برخی برای آن ۵ قسم: ربطی، استنتاج ضعیف، فرض نادرست، ابهامی و ناشی از مشابهتهای دستوری را برمیشمارند. در دایرةالمعارف پل ادواردز برای مغالطات دو قسم اصلی قیاسی و غیرقیاسی ذکر شده: قیاسی، صوری و غیرصوری. غیرقیاسی: استدلال تمثیل. و طبقهبندی در پایان دو قسمت دیگر، یعنی مغالطات خطابی و فلسفی هم افزوده شده. تقسیمبندی دیگر انواع مغالطه را عبارت از سه نوع استدلال میداند: استدلال دارای مقدمات نادرست، استدلال دارای مقدمات درست اما بیربط به نتیجه، استدلال دارای مقدمات درست و مربوط اما غیر کافی برای اثبات نتیجه.
خب، برویم در تاریخچهی مغالطات سیری بکنیم تا فردا احتمالاً مقدمه هستیم، بعد دیگر وارد اقسام مغالطات میشویم. برخی معتقدند که در دوران فلسفی و علمی قبل از ارسطو هم موضوع مغالطه به عنوان علمی خاص مدون و متداول بود. بلکه خواندن فن مغالطه قبل از علوم دیگر به دلیل این که ذهن مبتدی از اغلاط عمدی و سهوی مصون بماند، لازم و ضروری دانسته میشد. این امر نشاندهندهی آن است که مغالطه به تنهایی حکم منطق معمول را داشته. حتی نقل شده که حکیمی مثل افلاطون معتقد بود دانشجویی که این فن را نیاموخته، حق تحصیل حکمت را ندارد. «باید بری یک دور مغالطات ببینی وارد بشوی، حرفهای کار بکنی، بعد بیایی حکمت و فلسفه یاد بگیری.» در مورد ریاضیات و هندسه هم این شرط را مقرر داشته و بر سردر آکادمی خودش نوشته بود: «ریاضی به کسی که مغالطات بلد نیست، یاد نمیدهیم.» اما همینطور که اشاره شد، اولین بار تدوین منظم و علمی مباحث مربوط به مغالطات بهوسیلهی کی انجام گرفت؟ ارسطو. «مبحثات» یکی از ۸ رسالهای بود که ارسطو در علم منطق تدوین کرد. این وسایل که چند قرن بعد، بعد از ارسطو مجدداً تنظیم شد و «ارگانون» نام گرفت، عبارتند از: «قاطیقوریاس» یعنی مقولات، «باری ارمیناس» یعنی قضایا، «آنالوطیقای اول» قیاس به طور کلی، «آنالوطیقای ثانی» قیاس برهانی، «توبیقا» جدل، «سوفسطیقا» مغالطه، «ریطوریقا» خطابه، «بویطیقا» شعر. این ۸ تا بخش منطق ارسطو است.
ذکر این نکته هم لازم است که فیلسوفی به نام فرفوریوس که ایشان هم خیلی معروف است، حکیم ملاصدرا هم از ایشان زیاد اسم میبرد، فصل مهم دیگری به مباحث افزود که «ایساغوجی» نامیده میشود، مدخل. به این ترتیب، تعداد فصول و مباحث منطق ارسطویی چند باب شد؟ ۹ تا. همهی کتابهای منطقی که از این فصلبندی و تبییغ پیروی میکنند، اصطلاحاً کتابهای منطقی نهبخشی نامیدهاند. حالا کتابهای منطقی نهبخشی مثل چی؟ مثال بزنید شما. مثل «منطق شفا» مال کیست؟ بوعلی. مثل «اساس الاقتباس» مال کیست؟ شیخ چی؟ حالا به جای شیخاش بفرمایید خواجه. خواجه نصیر. شیخ طوسی در فقه، شیخ طوسی در فلسفه، رسالهای تا حدی که خبر داریم ایشان در فقه و اصول و تفسیر بودند. شیخ طوسی نجفی. خواجه نصیر کاظمین. تنها کسی که بالای سر امام، یعنی جلوتر از معصوم دفن شده. آها، دلیل ایشان چی بوده؟ ما هیچ غیر هیچ عالمی نگفته بود: «من جلوتر از قبر معصوم دفن کنید.» همه پایین بودند. تنها کسی که جلوتر از قبر دفن است، دلیل ایشان هم این بوده: «من آنجا دفن میکنند، بالای سرم مینویسند: و کلبهم باسط ذراعیه بالوصید.» سگ اصحاب کهف جلوی در کهف بود، محافظ. «من سگیام که جلوی این در محافظ این خان هستم.» رضوان الله علیه. قبر ایشان در بخش زنانه است در کاظمین. البته بعد از چیز برمیگردد. پاها برمیگردند. اینوری میشوند جنازهها. اثبات شده قبرستان کربلا آب افتاده بوده. باز میکنند قبرها را، میبینند که جنازهها در قبرها برگشته، پاها به سمت حرم بوده. اینها برگشته، سرها به سمت حرم شده بودیم. برش گرداندند دیگر، پا به سمت حضرات نباشد، سر به سمت حضرات باشد. ولی حالا استدلال ایشان این بوده که من جلو باشم که از در کسی وارد میشود، اولین سگ را جلوی در ببینند. این که حرم است، اینور قبله میشود دیگر. مرقد شریف است. اینجا قبله است. به پایین در ورودی. بعد الان شیخ مفید، این شیخ مفید اینجا است. دفتر خواجه اینجاست. بله. خواجه بالا.
خب، پس در فلسفه و منطق وقتی گفته میشود طوسی، منظور کیست؟ خواجه نصیر. در فقه وقتی گفته میشود طوسی، آنجا به تعبیر خواجه، البته اینجا هم شیخ طوسی میگویند. مثلاً در «اسفار» شیخ طوسی. اینجور فرق میکند. شیخ طوسی، منظور شیخ طوسی که در فلسفه گفته میشود، منظور خواجه است. خب، «اساس الاقتباس» پس مال کی بود؟ مال خواجه. از اینها منطق منطق نهبخشی است.
دستهی دیگر از کتابهای منطقی وجود دارند که از ابتکار منطقدان بزرگ اسلامی ابنسینا در کتاب «الاشارات و التنبیهات» پیروی کرده و مباحث منطقی را به دو بخش اصلی تصورات و تصدیقات تقسیم کردهاند. ارسطو کرد ۹ بخش. بوعلی در «اشارات و التنبیهات»، در «شفا» نه. در «شفا»، بوعلی نهبخشی است. ولی در «اشارات و التنبیهات» میآید دو بخشی میکند: تصورات، تصدیقات. این دستهی اخیر اصطلاحاً کتابهای منطقی دو بخشی نام دارد که از جمله آنها میشود به کتاب «مطالع الانوار» مال قاضی سراجالدین ارموی اشاره کرد. «شمسیه»، این شرح «شمسیه» که میگویند در منطق. «شمسیه» مال کاتبی قزوینی است. شرح «شمسی» هم که خوب، شروع مختلفی دارد. اینها منطق دو بخشی است: تصورات.
کتابهای منطقی دو بخشی، بحث تصدیقات و دو شاخهی صوری و مادی مطرح میکنند. در شاخهی صوری، پس از بیان انواع قضیه و استدلال، روشهای صحیح استنتاج از قضایای صادق مورد بررسی قرار میگیرند. اما در شاخهی مادی، انواع استدلال به ۵ نوع تقسیم میشوند که هر یک را «صنعت» و مجموعهی آنها را میگویند «صناعات خمس». یعنی مهارتهای پنجگانه: برهان، جدل، خطابه، شعر و مغالطه.
بعد از این که جایگاه بحث مغالطهها در کتابهای منطقی نهبخشی و دو بخشی روشن شد، حالا میخواهیم نگاهی به برخی متون مشتمل بر بحث مغالطات در میان آثار منطقدانان مسلمان به عنوان نخستین آثار مربوط به بحث مغالطات، سیری که داشته بحث مغالطه در کتاب منطقی چهجور بوده داشته باشیم. منطقدانان مسلمان، کتاب «فعل احتراس عن خدعة سوفسطائیه» مال یعقوب بن اسحاق از کندی، ایشان ۲۵۸ هجری از دنیا رفته. ۲۵۶ میلادی چیز است، میلاد حضرت حجت. و ۲۵۵، ۲۵۵ میلاد حضرت حجت. ایشان ۲۵۸ از دنیا رفتند. قدیمیترینها در واقع توی بحثهای منطقی. کتاب «شرح المغالطه» و کتاب «المغالطین» ابونصر فارابی. فارابی خیلی مهم است، خیلی مهم است. مرحوم علامه طباطبایی بهشدت عنایت داشتند به فارابی. ایشان ۲۶۰ تا ۳۳۹، یعنی همان غیبت اول، غیبت صغری.
اثر دیگر فارابی که برخلاف کتب مذکور هماکنون موجود و چاپ شده، کتاب «الامکنة المغالطة» است که در آن دوتای دیگر نبود. در دسترس نبود. اینها خیلیهایش توی کتابخانههای انگلیس، روسیه و اینها است. کتاب اصلی آنجاها باید پیدا کرد. دست تزارها، بریتانیاییها. برخی کتب اصلی مرجع ما، اینها توی حملهها و یورش و غارت و اینها. با چه تشریفاتی هم از این کتاب نگهداری میکنند! آیتالله جوادی فرمودند که: «من روسیه که رفتم کتابخانه، گفتم که فلان کتاب، منبع ما را مثلاً پشت یک شیشهای. یک دستگاهی از بالا کتاب آورد، با یک ریلی آوردند. از دور به من نشان دادند. پشت شیشه برش گرداند، برد.» کتاب منابع و مراجع خودمان را از فارابی و کی و کی، آنجاها هستش. فارابی در «الامکنة المغالطة» دو بخش مغالطات لفظی و معنوی، ۳۰ تا مغالطه را آنجا چون اشاره کرد.
کتاب بسیار مهم دیگر، کتاب «السفسطه» از «منطق شفا» اثر جناب بوعلی است. برخی آن را نقطهی عطف و سرآغازی برای تدوین بحث مغالطات به شکل مستقل و تفصیلی، و تفصیلی در منطق میدانند. «سفسطه» کتاب «سفسطه» منطق شفا ابنسینا. توی این اثر تا حدود زیادی از ارسطو پیروی کرده. حتی در پایان همین کتاب تصریح میکند که: «ارسطو گفته ما این علم را تدوین کردیم. اگر در آن خطای نقصانی وجود داشته باشد، از هر کسی که بر آن اطلاع یابد، عذر خواسته و به دیدهی منت میپذیریم که رای صحیح را در این باب عرضه کند.» ابنسینا ادامه میدهد: «ما امروز بعد از حدود ۱۳۳۰ سال، هنوز کسی برای ارسطو خطایی نشان نداده و زیادتی بر اثر او نیفزوده است.» بوعلی میگوید: «ما ۱۳۳۰ سال از ارسطو فاصله داریم.» ارسطو گفته که: «توی این کتاب منطقی من اگر کسی مغالطهی بیشتر از این پیدا کرد، بگوید. اضافه، خطایی توانست وارد کند به اینها که من گفتم.» ۱۳۳۰ سال بوعلی میگوید کسی نتوانسته خطایی به بخش مغالطات منطق ارسطو وارد کند.
یادآوری این نکته لازم است که برخی پژوهشگران تفاوتهای متعددی برای کتاب «سفسطه» ابنسینا و اثر ارسطو برش خوردهاند. «تفاوت کتابش با ارسطو زیاد است ها.» ایراد نتوانستیم به ارسطو بگیریم. علاوه بر بحث مغالطات در کتاب «منطق شفا»، رسالهی مستقلی هم در این باب به ابنسینا نسبت داده شده که هماکنون در دست بررسی است، احتمالاً در شوروی پیدا میشود. نگارش رسالهی مستقلی در مورد بحث مغالطات، بیش از هر دورهای در نیمهی دوم قرن دهم هجری که حوزهی فلسفی شیراز به اصفهان منتقل شد. قرن دهم، نیمهی دوم قرن ده، روی آوردن. آنجا دیگر بحثهای فلسفی خیلی باب شده و در مورد مغالطات هم خلاصه بحث گل، روی آوردن دانشمندان در این دوره به بحث مغالطات بهویژه طرح معماهای منطقی در حدی بوده که برخی تکنگارهها به عنوان متن درسی مورد بحث قرار میگرفتند. «رسالهی مغالطات» کمالالدین محمود بخاری، «رسالهی سی مغالطه» میرفضلالله استرآبادی، «رساله در مناظره» فخرالدین حسین و «رسالهی المغالطه و نکات و الفوائد» مولفش ناشناس، شامل ۵۰ مغالطه و معمای منطقی فلسفی و فقهی، نمونههایی از این رسالههای مستقل در باب مغالطات و معماهای منطقی هستند.
با توجه به مطالب مذکور، به خوبی میشود فهمید جایگاه و اهمیت بحث مغالطات نزد منطقدانان مسلمان چقدر زیاد بود. اما نکتهی مهم این است که هرچند منطقدانان مسلمان به اهمیت مسئلهی مغالطات در مباحث منطقی متوجه بودند و رسالههای مستقیم نوشتند، خیلی شوقش را زیاد کردند، تعداد مغالطات بیشتری نسبت به آنی که ارسطو گفته بود، پرداختند، اما متاسفانه میبینیم که رویکرد آنها بهوسیلهی مغالطات هرگز سابقهی کاربردی نداشت. معرفتی بوده، مهارتی نبوده و جایگاه شایستهی خودش در کتابهای آموزش منطق سنتی پیدا نکرد. این امر را میشود با مسئلهی تلاش دانشمندان مسلمان در طول تاریخ تمدن اسلامی در علوم تجربی مقایسه کرد. حالا در علوم تجربی مقایسه کنید، آنی که معرفت است، میآید بعد، بعداً در مهارت چهکار میکند؟ از شیمی و فیزیک و اینها بگیرید. صرف معرفت نمانده. یک سری قواعدی را بگویند و برآمده کاربردی شده، پیاده شده. با آن توجه به لحاظ کاربردیاش مطلب را نوشتند، نگاشتند. علوم محض در مقابل علوم کاربردی. آها. ولی اینها بحث مغالطات، علوم محض مانده. صرف یک سری آشنایی با اصطلاحات است. «مشاقبه» و چه میدانم «سوء حمل». فقط اصطلاح است. کاربردی بخواهد بشود، بیاید متون را بگیرد، این مهم است.
مثل فیزیک، شیمی، پزشکی، نجوم، مکانیک و غیره. کسب کرده و رسالههای فراوانی حتی با رویکرد کاربردی و سازی تالیف کردهاند، اما گام نهایی بر استفادهی عملی و کاربردی از علوم تجربی را برنداشتند و به عرصهی فناوری وارد نشدند. مسلمانان هرگز فناوری را جدی نگرفتند. در صدد برنیامدند که بهوسیلهی آن، زندگی اقتصادی و وسایل تولید خودشان را تغییر بدهند. همچون چینیان که باروت داشتند ولی هرگز توپ و تفنگ نساختند. تمدن اسلامی هم اگرچه وسایل آن را داشت که ماشینهای پیچیده بسازد، آنها را در زندگی روزانهی امت اسلامی به کار نگرفت، اما هرگز گام نهایی را برای پیدایش صنعت و فناوری برنداشت. همین که میگوییم دانشگاه و صنعت. یعنی دانشگاه بوده، دارد خوب کار میکند. قواعد را بلد است، میشناسد. هیچ ربطی به صنعت ندارد. در معماری، همه متخصص. همه فول. آنی که در بازار کار دستش است، آنی که این مسجد را پروژه دستش است، آدم بیسوادی است که تجربی کار کرده، خودش آمده بالا. «زحمت خودتان را هم اذیت نکنید.» «خدا آنها را غلام ما قرار داده.» زور میزنند. ماشین لباسشویی، وزناش تجربی. فراوان خود استفادهی علمی نبرد.
یک اشارهی خیلی سریعی هم به آثار بکنیم در چند دقیقه تا بیایم سر کتاب فعلی خودمان برسیم، بفهمیم این کتاب از کجا شکل گرفته. آن موقعاش بامزه میشود. در ادامهی بحث تاریخچهی مغالطهها، شایسته است اشارهای هم به آثار تالیف شده در این باب در مغربزمین داشته باشیم، چون منطقدانان در قرون وسطا و پس از رنسانس هم به شرح و بسط مباحث مربوط به مغالطات پرداختند و بیشتر کتابهای منطقی مشتمل بر بخشی تحت عنوان مغالطه بوده. جرم بنتام، یکی از فلاسفهی غرب، ایشان در خلال نوشتههایش توجه بیشتری به استنتاجهای مغالطهآمیز کرد و به بسیاری از مغالطات در کتاب «مغالطات» جمعآوری کرد. پس از او، ریچارد واتلی در فصل سوم از کتاب خود «مبانی مبادی منطق» طبقهبندی و تحلیل بسیار پیشرفتهای را از مقالات ارائه کرد. بعدش جان استوارت میل جلد پنجم از کتاب «نظام منطق» را به گزارشی از مغالطات اختصاص داده و طبقهبندی و نگاه جدیدی نسبت به مغالطات پیشین و خطاهای مرتبط با مشاهده و استقرا ارائه کرده. آگوست د مورگان در فصل سوم از کتاب «منطق صوری» تلاش برای ارائهی فهرستی از تمام لغزشهای فکری را بیهوده میداند، اما خود تحلیلی دقیق و روشمند از بسیاری مغالطات سنتی ارائه میکند.
در قرن اخیر هم ام. آر. کوهن و ارنست نیگل -نگل البته درست است در انگلیسیاش- در فصل ۱۹ از کتاب «درآمدی به منطق و روش علمی»، آر. اچ. تولز در کتاب «تفکر صحیح و سقیم»، سوزان استپینگ در کتاب «تفکر برای هدف خاص» و همچنین دبلیو. دبلیو. فرزیت و دبلیو. بی. هالتر در کتاب «مغالطه نقطهی مقابل استدلال» گزارشهای جالب و خواندنی و مستند با مثالهای فراوان ارائه کردهاند. در سیرش در غرب خیلی کاربردیتر بوده تا اینور. آنها نگاهشان همیشه کاربردی است. تهش ما چهجور دنیا را اداره کنیم با این حرفها؟ اینجوری تربیت شدیم. به من میگویی من قرار است با این حرفها دنیا را چهجوری اداره کنم؟ ما نگاهمان این نیست. چی میدهند بهمان؟ بعدش میگوید: «من این را خواندم، چی میدهند؟» دکترای منطق و فلسفه داشته باشم. بعد میروم مثلاً فلانجا پشت دفتر مینشینم، وکیل فلانجا میشوم، ناظر پخش صداوسیما. خیلی مهم نیست. بعد میخواهد چهکار بکند؟ فقط یک چیزی دستش بیاید. وای وای وای. من یک چیزهایی اصلاً میبینم. پریروز بگذرد، طلبه مثلاً دنبال این است برود در صداوسیما فلانجا مشغول بشود. یک حقوق ثابت داشته باشد. «شهریه گرفتی. نان امام زمان خوردی.» ای خدا!
در چند دههی اخیر که رویکرد کاربردی در همهی شاخههای علوم و از جمله آموزش منطق افزایش یافته، انبوهی از کتابهای مختلف هستند که تحت عناوین مستقل «مغالطه» یا «مغالطات» یا با عناوینی چون «منطق کاربردی»، «منطق غیرصوری»، «استدلال نقدی»، «تفکر نقدی» و غیره به بحث مغالطات پرداختند. در پایان این کتاب و در بخش کتابشناسی منابع و ماخذ اثر حاضر، به نمونههایی از این دست کتب اشاره خواهیم کرد که فردا انشاءالله در مورد کتاب حاضر بحث میکنیم و دستهبندی مغالطات که به چه نحو مغالطات را اینجا مطرح کردهاند.
بسم الله الرحمن الرحیم.
بحث جدیدی را امروز آغاز میکنیم؛ بحثی بسیار حیاتی و کاربردی که جمعیت کثیری منتظر آغاز آن بودند و پیگیر بودند که «کی این بحث بالاخره شروع میشود؟». بحث مغالطه در منطق با رویکرد تمرینی و کاربردی، انشاءالله در عالم سیاست و در کلام سیاسیون. قبلاً دربارهی اهمیت مغالطه زیاد صحبت شد؛ نکاتی را عرض کردیم.
کتابی که میخواهیم بحث کنیم، کتاب «مغالطات» جناب آقای خندان است. کتاب خیلی خوبی است؛ پرتیراژترین کتابها در این زمینه است. در بحث مغالطات، کتاب کم نوشته شده، متاسفانه. جداگانه بخواهند برایش بابی باز کنند، آنقدری که ما بحث کردیم، کتاب کم است. این از آن معدود کتابهایی است که خوب، خیلی کتاب خوبی است؛ خیلی زحمت کشیدهاند، با مثال، با نقاشی، نقاشیِ متناسب با مباحث.
بحث مغالطات، به نظر بنده، از مباحثی است که به درد همهی مردم میخورد. من اگر باشم، سلسله جلسات بصیرتی و تحلیلی برای مردم بخواهم داشته باشم، مثلاً در یک دورهی تابستانی، مثلاً طرح ولایت اگر راه میافتد، ما مثلاً مساجد میرویم. بر فرض اگر بشود موقعیت، جوانها را آدم جمع بکند، ۱۰-۲۰ تا گل مغالطات آدم برای اینها بگوید، خیلی برده است.
یک وقتی عرض کردم، شاید اینجا، مقام معظم رهبری میفرمایند که: «ما باید قوهی تحلیل ایجاد کنیم در بین مردم و در عالم اسلام». هرجا که ضربه خورده اسلام، از ضعف تحلیل مسلمانان بوده است. منظور ما از قوهی تحلیل، همان شناخت مغالطات منطقی است. تعبیر مقام معظم رهبری «مچ مغالطهکننده را گرفتن»، شناخت مغالطه؛ «این مغالطه را کردی». میشود تحلیل مغالطاتم که از صدر اسلام تا حالا، عجیب مغالطاتی که سیر تاریخ را عوض کرده است. «حسبنا کتاب الله»، وقتی قرآن هست، پیغمبر چیکاره است؟ حرفی که خلیفهی دوم زد، مسیر تاریخ عوض شد. با این ماجرای «کَتِف و قلم» رفت توی حاشیه، کلام پیغمبر رفت توی حاشیه. احادیث را چقدر سوزاندند! با یک مغالطه و نافهمی و حماقت مردم، گزینشی استفاده کرد.
یا در ماجرای جنگ صفین که پیغمبر فرموده بودند: «تقتلک فئة الباغیة»، جناب عمار را که «تقتله فئة الباغیة» -«کشته میشود تو را جمعیتی»- «اینها از خارجاند». خب، وقتی جناب عمار در جنگ صفین کشته شد، این حدیث خیلی متواتر بود بین مردم، خیلی رایج بود، فرهنگسازی شده بود. سریع ولوله افتاد توی لشکر معاویه. سروصدا کردند و گفتند که: «آقا، پیغمبر فرموده که «تقتلک فئة الباغیه»، تو را میکشند.» برگشت یزید -به نظرم برگشت- گفتش که: «عمار را من به کشتن دادم.» گفتم: «خب، ما کشتیمش.» گفت: «نه، علی به کشتن داد که ورش داشت آوردش توی این. علی اگر نمیآورد، عمار کشته نمیشد. پس قاتلش علی است.» «تقتلک فئة الباغیه» هیچی! مسیر عوض شد، انرژی گرفتیم، پیدا کردیم. کی یک مغالطه، گاهی مسیر تاریخ را عوض میکند. و تحلیل هم این است که انسان این مغالطات را بشناسد، بفهمد.
خیلی هم رایج است؛ یعنی در شبانهروز، انسان با هزاران هزار مغالطه مواجه میشود. در تاکسی که مینشیند، دیگر اصلاً دارالمغالطه است، تاکسی. در روزنامهها، در سایتها، تلویزیون، گفتگوها، محاورات تلگرام، اینور و آنور، آدم خودش با خودش؛ یعنی میلش باشد که یک کاری انجام بدهد. متاسفانه، بله، بله. خلاصه، در فضای سیاست که خب خیلی مخرب است دیگر. مغالطات، فرهنگ را عوض میکند. تاثیر بر عقاید مردم دارد. شناخت مغالطات خیلی مهم است. امر خطیری است. باید علمی با این متن مواجه شد. انشاءالله بنایمان این است که همین کار را هم با کتاب «مغالطات» ایشان را انشاءالله شروع میکنیم.
بانک عادت و مبنا بر این بود که کتاب مرحوم مظفر را در منطق میخواندیم. در بحث مغالطات، کتاب ایشان را مبنا قرار نمیدهیم. البته مراجعه داریم. اگر فرصتی بشود، مراجعاتی، برخی مثالهایی که خلاصه ایشان زده، اشارهای خواهیم کرد، ولی با همین مبنای این کتاب پیشبینی میشود. دست شما درد نکند. خدا خیرتان بدهد.
این کتاب را از مقدمه شروع میکنیم و حالا مشغولشیم دیگر، هر مقدار که وقت بشود. انشاءالله ایشان اول کتاب یک خاطرهای را نقل میکنند. میگویند که: «من دانشآموز رشتهی ریاضی در دبیرستان بودم. گمشدهی خودمو توی رشتههای علوم انسانی پیدا کردم و رشتهی الهیات دانشگاه امام صادق را انتخاب کردم. وارد این وادی شدم. مثل بقیهی دانشآموزان در دبیرستان، توان علمیم صرف درس و بحث مربوط به رشتهی اصلیام؛ یعنی ریاضی شده بود. با همین حال و هوای دروس و مباحث علوم انسانی، با حال و هوای ریاضی آشنا بودم، با این علوم انسانی و اینها بیگانه. همین باعث شد که اتفاق جالبی در کلاس منطق بیفتد. استاد منضبط درس منطق، فضای فکری خاص خودشو داشت.»
«جلسهی اول کلاس او را به خاطر میآورم که وقتی علم منطق را به دانشگاه معرفی و هدف آن را بیان کرد، اعجاب منو برانگیخت. "منطق ابزاری علمی که به کارگیری آن، ذهن انسان را از خطای در تفکر باز میدارد."» اینجور منطق را تعریف کرد. «من خیلی تعجب کردم؛ اعجابآور است. چه علمیه؟ کاربرد دارد. با توجه به ذهنیتی که از تفکر در علوم ریاضی داشتم، با توجه به فهم نادرست و خام خودم از علوم انسانی، علم منطق برام بسیار عجیب و رویایی بود. این گمان در ذهنم ایجاد شد که گویی منطق، چراغ جادویی است که با استخدامش میشود بر مرکب اندیشه سوار شد، در قلمرو دانش و معرفت به هر سو تاخت و فاتح قلمروهای گوناگون شد و خلاصه، انسان هیچجا دیگر احساس خسارت و صبر نکند. و بعد من احساس میکردم که تا حالا محروم بودم از اینها؛ چه جادویی میخواهد بکند و یک ابزاری است که خلاصه نمیگذارد اشتباه کنی و اینها. خیلی طول کشید تا بفهمم که در این تعریف، مراد از خطای در تفکر چیست و انواع و ابزار علمی به چه معناست؟ منطق چه جایگاهی دارد؟ حضور من در جلسات دوم به بعد که توقع شنیدن اسرار و رموز خاص عالم تفکر را برای اجتناب از لغزش در اندیشه داشتم، جالب بود.»
اول فکر میکردم مثلاً یک جادویی بکنم، دیگر اشتباه نمیکنی؛ رموز موفقیت و ثروتمند شدن و فلان و اینها را همه را خودت اصلاً ناخودآگاه تشخیص میدهی، میفهمی. «اینها کمکم فهمیدم نه. دروس منطقی به تدریج عرضه میشد و بر ناامیدی و سرخوردگی من میافزود. دقیقاً نمیدونستم به دنبال چیام، اما فقط میدیدم مباحثی چون بحث الفاظ و دلالت و کلیات خمس و جنس و نوع و فصل و عرض خاص و عرض عام و تطبیق چندین و چندباره و دائم آنها بر مثال انحصاری "انسان حیوان ناطقه است" و اشکال چهارگانهی قیاس و ظروف ۱۶گانهی شرایط انتاج هر یک، مخبر خینکاین و مثالهای محجور و تکراری آنها و غیره، مباحثی نبودند که مهارت اجتناب از خطای در اندیشه را در من ایجاد کند.»
با اینها که، با مخکاین، مخکوبخینکاین و نمیدانم اینها که آدم از خطای در تفکر باز نمیماند. «مباحث دروس منطق چنان از هدف مورد توقع دور بود که میتونستم اونها رو همردیف موضوعاتی در علم معمای هوش یا حتی شیمی عالی قرار بدهم. به هر حال، اون درس به پایان رسید. در سالهای بعدی هم کتابهای منطقی دیگری رو خوندم، از جمله کتاب «المنطق» مرحوم مظفر، «الاشارات و التنبیهات» ابنسینا با شرح خواجه نصیر که البته جالب توجه بودند؛ موجب صرف تفکر و تجهیز ذهن میشدند. هدفی که به من گفته بودند، خیلی فاصله داشت.»
«تجربهی آشنایی خودم با درس منطق را به دو دلیل بیان کردم. دلیل اول مربوط به خامی و سوءفهم افراد بسیاری مثل من است که با ذهنیتی نادرست با منطق مواجه میشوند و این امر عاملی است که استفاده از دانش منطق را به حداقل میرساند. البته خدا را شاکرم که بر من منت نهاد و توفیق حیرت خودم نسبت به این هدف عالی را خلاصه برطرف کنم. شیوههای آموزش نارسای آن را تبدیل به دغدغهی علمی کنم و گام کوچکی برای رفع این مشکل بردارم که حاصل آن دو کتاب «منطق کاربردی» و کتاب «مغالطات» شد.»
«دلیل دومی که این داستان را گفتم، این بود که -ایشان میگوید- علیرغم اشکالات مربوط به متعلمین و بیگانگی افرادی مثل من نسبت به علوم انسانی، حقیقت این است که آموزش منطق، به طور جدی دارای اشکالاتی است که جامعهی علمی ما را از رسیدن به اهدافی که خود مطرح میکند، محروم میدارد.»
یکی از نکات بسیار مهم در تعریف منطق، ابزار دانستن آن است. آن چیزی که در مورد ابزار باید بدانیم، آشنایی و استفادهی صحیح از آن است تا مرغ به غرضمان برساند. همین که ابزار دست بیافتد، کفایت نمیکند. همین که چراغ را بدهیم دست طرف، چراغقوه را بیندازیم سمت طرف که کفایت نمیکند. چهجور باید این را روشن کند؟ چهجوری باید استفاده کند؟ این مهم است. مثلاً چراغ، ابزاری برای روشنایی محیط اطراف، خودرو وسیلهای برای حملونقل، شاقول ابزاری برای شنا ساختن است.
در مورد هر ابزاری، آن چیزی که اولاً و بالذات مراد است، بهرهبرداری و استفادهی صحیح از آن برای رسیدن به هدف است. ما داریم تندتند میخوانیم که چون مطلب خاصی در آن نیست. همهی مردم از چراغ فقط نورافشانیاش را میخواهند و بس. این وسط یک عدهی قلیلی هم هستند که به چراغشناسی و بیان انواع و ارکان آن از فتیله، زجاج، زیت و غیره میپردازند. همینطور دیگر ابزارآلات. اما نمیشود نام ابزار را بر چیزی نهاد و بر این تصور بود که کسی به فکر استفاده از آن نیست، بلکه همه در پی شناختن خود آن ابزار صرفاً باشند.
گفتیم منطق ابزاری است برای اجتناب از خطای در اندیشهمان. باید دانست که مشکل دانش منطق این است که حیثیت ابزاریاش یا به دست فراموشی سپرده شده، یا مورد خلط و اشتباه قرار گرفته. به این ترتیب که منطقدانان، به جای تعیین چگونگی استفادهی بهتر از این ابزار، همهی همتشان را گذاشتهاند که آن را بیشتر بشناسیم، دقیقتر منطق را بشناسیم. هی میخواهند ما را در شناخت منطق تقویت کنند، در حالی که ما خیلی مشکلمان در شناخت منطق نیست، در استفاده از این منطق است. کجا به کار میآید؟ کجا باید استفاده کرد؟
جالب این است که اختلافنظرهایی در میان خود ایشان پدید آمد که غرض و غایت اصلی منطق تا حد زیادی به دست فراموشی سپرده شد. البته باید اذعان کرد که حاصل تلاش منطقدانان و آثار فراوانی که در این عرصه نگاشته شده و بر غنای این علم افزودهاند، یقیناً مهم و قابل توجه بود. اما هرگز نمیشود و نباید حاصل کار آنها را ناچیز شمرد و حقیر شمرد. اما حرف در این است که در کنار تمام کتابهای ابزارشناس در مورد علم منطق و دیگر موارد، بیگمان و قدری دربارهی روش به کارگیری آن ابزار خاص هم کتاب نوشت. در مورد روش استفاده، اگر بخواهیم متناسب با تعریف فوق به کارکرد ابزاری منطق مقید و ملتزم باشیم، باید همواره در آموزش منطق، داشته باشیم که آیا این ابزار، هدف مورد نظر را تامین میکند یا نه؟ ابزار ابزار هم برای هدفی است. چگونه این ابزار ما را به هدف میرساند؟ این نکته خیلی مهمی است.
استاد ما میفرمود که: «از من میپرسند که چقدر باید ادبیات بخوانیم؟» جناب آیتالله حیدری فسایی میفرمود: «چقدر باید ادبیات بخوانیم؟ چقدر باید منطق بخوانیم؟ تا کی باید بخوانیم؟ چه مقدار؟» این سوال اساساً غلط است. جوابش هم یعنی جوابش تعدادی نیست، کمی نیست. جواب در همان است که اول این علم گفته شده. غرض از علم، غایت علم، غایت از صرف چیست؟ «حفظ الخطأ فی اللسان»، «فی المقال» مثلاً «فی المقال فی النحو». غرض از صرف این است که شما در گفتار غلط نخوانی، کلمهای را. غرض از نحو این است که اعراب را غلط نخوانی، اعراب را تشخیص دهی. هر وقت این غرض حاصل شد، شما نحو را تمام کردهای. غرض از منطق این است که خطایی در فکر نکنید. تا کی باید منطق بخوانی؟ تا وقتی که خطایی در فکر نکنی. چهجور باید منطق بخوانی؟ منطقی بخوانی که خطای در فکر نکنی، نه منطقی بخوانی که کتاب تمام بشود.
آدم پیش وجدان خودش راحت است که این درس را سر کلاس رفته. یعنی ما خودمان اینجوریم دیگر. مثلاً این دو صفحهای که یک روز غایب بودیم، نسبت به این دو صفحه عذاب وجدان داریم. حالا بماند که آن صفحههای دیگر یکی بودیم، خیلی فرقی نکرده با اینها که نبودیم. خودم را عرض میکنم و جسارت نباشد. یعنی آنهایی که بودیم، خیلی فرقی با این که نبودیم ندارد، چون با توجه نبوده، با غرض نخواندیم. همین؛ فقط میخواستیم یک مطلب رد بشود. منطق را باید جوری خواند که آن غرض حاصل بشود. حالا ما سعی کردیم که واقعاً در این بحث منطقمان تا حدی این را مراعات بکنیم. دائماً نظر داشتیم به این که خب، ما چه بکنیم با این مطلب که این، آن خطای در تفکر را برای ما مشکلش را حل بکند.
حالا ما به جای این که بگوییم شناخت و استفاده از ابزار، میآییم میگوییم معرفت و مهارت. اصطلاح انگلیسی «نینگها» چیست؟ او چگونه است؟ معرفت و مهارت. بدانیم که خلاصه یعنی آشنایی دیگر. آشنایی با آن میشود معرفت و آشنایی با چگونگیِ چگونه استفاده کردن میشود مهارت. رشتههایی مثل تاریخ، جغرافیا، لغت و غیره صرفاً جنبهی معرفتی دارند و اموری مثل دوچرخهسواری و شناگری را میشود منحصر در بعد مهارتی دانست. اما عرصههایی مثل سخنوری، نویسندگی و همچنین منطق، هم بعد معرفتی دارند و هم بعد مهارتی. شخص باید از هر دو جنبه بهرهای داشته باشد تا از آنها فایده ببرد. به عبارت دیگر، صرف معرفت علمی به آن موضوع و تا وقتی با مهارت عملی همراه نشود، فایده و غرض مورد انتظار محقق نخواهد کرد. این نکته را در تعریف منطق میشود مشاهده کرد، چون منطق را دانش ابزاری دانستهاند که مهارت در به کارگیری آن و نه صرف معرفت، ذهن را از خطا حفظ خواهد کرد. در به کارگیری، نه صرف شناخت. در مهارت، نه صرف معرفت. مهارت با معرفتش باعث میشود که شما خطایی در تفکر نکنی. پس هم معرفت میخواهد هم مهارت.
از آنجا که تبلور مسئلهی خطای در اندیشه و خطاسنجی منطق در بحث مغالطات قابل مشاهده است، ضروری است که توضیح بیشتری در باب جایگاه مغالطات در علم منطق مطرح بشود. جایگاهش چیست؟ طرح بحث جدی مسئلهی مغالطه یا سفسطه. سفسطه حالا یا نوعی از مغالطه است. ما دو نوع مغالطه داریم: یکی سفسطه، یکی مشاقبه. مرحوم مظفر در منطق، حالا گاهی سفسطه گفته میشود منظور همان مغالطه است. گاهی سفسطه گفته میشود، منظور نوعی از مغالطه است. گاهی در برابر فلسفه؛ فلسفه رسیدن به چراییهاست. سفسطه نرسیدن است و اختلال در این مسیر است. به چیزهای دیگر آدم برسد.
سفسطه کردن در طول تاریخ با نام و شخصیت سوفسطاییان یا سوفیستها آغاز میشود. سوفیستها اهل سفسطه بودند. سوفسطاییها. مولوی میگوید: «از سببسازیش من شیداییم، و سببسوزیش سوفسطایی.» سوفسطاییان کیان؟ کسانی که اهل سفسطهاند. دانشمندهایی بودند که در نیمهی دوم قرن پنجم قبل از میلاد، نهضت شکاکیت را به وجود آوردند. در زبان یونانی، لفظ سوفیست در اصل معنای بدی نداشت. به معنای حکیم، دانشور، معلم و کسی را سوفیست میگفتند که تعالیمی به مردم، بهویژه جوانها میآموخت که تقریباً در زندگی عملی به کار میرفت. از آنجا که برای آموزشهایی از این دست، مدارس یا آموزشگاههای عمومی وجود نداشت و سوفیستها برای امرار معاش خود در ازای این کار، حقالتدریس دریافت میکردند، تعالیم آنها به کسانی عرضه میشد که توان مالی بالاتری داشتند.
یکی از مصادیق مهم و بارز تعالیم سوفیستها، آموزش خطابه و سخنوری بهویژه در محاکم و دادگاه بود. اصل مباحث علم اینها، نتیجهاش توی همین مرافعاتی که خودشو نشون میدهد دیگر. عالم وقتی که، آها، یعنی تو حکم و قضاوت و مرافعه است که معلوم میشود کسی علم دارد یا ندارد. چیزی حکم میشود. لذا اینها بیشتر کارایی، یعنی مهارتآموزی برای کجا بود؟ برای این که در دادگاهها بتوانند خلاصه برگردانند رأی را. در یونان باستان، مدعی و متهم شخصاً در برابر قضات قرار میگرفتند، نه به واسطهی وکلای حرفهای. وکیل نبود، خودش میرفت. این میرفته، آن میرفت. در دورهی تقریباً صدر اسلام، همینطور بوده. خیلی وکیل جایگاهی نداشته. لذا طبیعتاً توفیق یا شکست در دادگاه، تا حد زیادی بستگی به مهارت در سخنرانی و توانایی اقناع مخاطبان، زیان دادگاه داشت. خود نطقش را ایراد کند، ولی میتوانست متخصصی را هم اجیر کند تا این نطق برایش بنویسد. یا چنانکه عدهی زیادی ترجیح میدادند، میتوانست در ازای مبلغی پول، فنونی را که برای پیروزی در محاکم لازم بود، فرا بگیرد.
سوفسطاییان همین فنون را یاد میدادند. پول میگرفتند، یاد میدادند، چیکار بکنی در دادگاه برنده بشوی؟ از چه مهارتی استفاده کنی؟ مثلاً مغالطهی احساسات: «قاضی به من میخوره دزد بشم؟ با این دستای پینهبستهی من، من که صبح از خونه میزنم بیرون، ۱۲ شب برمیگردم، من که بچهام مدرسهاش میخواهد برود، نمیدانم کیف ندارد برود. به من میخوره دزد باشم؟» مغالطهی احساسات است دیگر. یعنی میگویی چرا این کار را کردی؟ یکی یک جای یک پولی از یکی خورده بود، ما خیلی عصبانی شدیم. گفتیم: «پول برگرداند.» به من زنگ زده بود، گفت: «شما گفتی که من پول کسی را خوردم. شما میدانستی الان بابای من دارد میمیرد، تو به من میگویی من پول کسی را خوردم؟» گریه و زاری که مثلاً یعنی از من دفاع کنید، «من مظلومم، از من دفاع کن.» چون بابام دارد میمیرد، ولو دزدی کردم.
توانایی و مهارت سوفسطاییان در ایراد خطابه و اقناع مخاطب و همچنین یافتن لغزشگاههای اندیشه و سوءاستفاده از آنها در مکالمات و سخنرانی خود، به حدی رسید که این تصور برای خود آنها پیدا شد که اصلاً حق و حقیقت، مستقل از آن چیزی که انسان میگوید، وجود ندارد. یعنی آنقدر که اینها دیدند با حرافی میشود حق را جابهجا کرد، حق در محاکم، گفتند: «آقا، پس اصلاً حقی در عالم نیست. همهی اینها را خودت میتوانی جابهجا کنی.» سوفسطایی شدن، زیر آب همه چیز را از بیخ زدن. یعنی در واقع، انسان میتواند هر آنچه که میخواهد حق یا باطل جلوه بدهد.
به وجود آمدن این طرز فکر در سوفیستها موجب شد تا شخصیت آنها به عنوان عدهای شکاک و روش استدلال آنها به عنوان سفسطه یا مغالطه شناخته بشود. پس سیر تاریخی واژهی سفسطه از کجا شکل گرفت؟ پنج قرن قبل میلاد در یونان. کیا بودند؟ سوفسطاییان. اینها حکیم بودند، دانشمند بودند. یاد میدادند در محاکم چهشکلی آدم کار بکند که پیروز بشود. کمکم دیدند که انگار حق تابع ارادهی ماهاست. ما هر طرف بخواهیم، حق همان ور میرود. همانجوری که در دادگاه اینجوری است، انگار در عالم هم اینشکلی است. پس خیلی انگار حق ثابتی و ملاکات و نفسالامریات و اینها نیست. یک چیز ثابتی ما برنداریم. ما چی میخواهیم؟ اخلاق، ظلم خوب است یا بد است؟ بستگی دارد. حقوق بشر، بستگی دارد ما بگوییم. به ما باشد، آدمکشی از ما باشد، بکشی بد است. از شما باشد خوب است. بستگی دارد کی باشد؟ کجا باشد؟ چهجور باشد؟ اینها میشود سوفیست، سوفسطایی.
خب، در اینجا برای آشنایی بیشتر با شیوهی سفسطهآمیز سوفیستها در سخن گفتن، به مصادیقی از استدلالهای آنها اشاره میکنیم. یک چند تا مثال از روشهای اعتراف آورده. مذاکره از ما باشد، مذاکرهکننده از ما باشد، خوب است. از شما باشد، میرود فقط تحریمها را اضافه میکند. از ما بشود، ولو تحریم هم اضافه بشود، برداشته شده، شما نمیفهمی. از شما بشود، حتی اگر تحریم برداشته شده، اضافه شده، شما باز نمیفهمید یا «دلمان باز است»، شما هم که کَمَند. از زادگاه خارج شده، چون قدیم رسانه، رسانهها و جامعه، جامعه ی پروتاگوراس.
پروتاگوراس، مهمترین شخصیت سوفیسم در یونان باستان، این به جوانی آداب سخنوری میآموخت با این شرط، خیلی شرطش جالب است، که اگر جوان در اولین جلسهی اقامهی دعوا پیروز شد، شرط خودش این بود که مغالطه میگوید: «من بهت یاد میدهم فنون خلاصه سخنوری. من بهت یاد میدهم که اگر رفتی در دادگاه پیروز شدی، حقالتعلیم من را بدهی، وگرنه پولی پرداخت نکن.» صددرصد تضمین که میروی پیروز میشوی. «شما برو پیروز شو، بعد بیا پول من را بده.» وی برای این که حق تعلیمش هدر نرود، نخستین دعوا را خود علیه آن جوان اقامه کرد و اجازه داد تا جوان پیروز بشود و بدین ترتیب، طبق قرارداد، حقالزحمهی خودش را دریافت کرد. تضمینی دیگر. اولین دادگاه: «خودم من ازت شکایت میکنم. میرویم دادگاه. اقامهی دعوا کن. برنده میشوی. من شکایت کردم که پولم را رد کن.» بیا. سیستم کاملاً تدبیر امیدی.
البته این داستان به گونهی دیگری هم نقل شده. به این ترتیب که جوان در دادگاه اقامهی دعوا کرد و گفت: «اگر حکم دادگاه به نفع من باشد، در این صورت به حکم دادگاه نباید پولی به استاد خودم بدهم. اگر پیروز نشوم، به حکم قرار اولیه نباید پولی پرداخت کنم.» استاد برعکس این جوان در دادگاه اقامهی دعوا کرد. گفت: «اگر دادگاه به نفع من حکم بکند، آن جوان شکایت کرده دیگر. وقتی به نفع من حکم میکند، یعنی این که من نه پولی به این آقا بدهم. اگر پیروز نشوم، بازم نباید پولی بدهم.» برعکس: «اگر دادگاه به نفع جوان حکم کند، قرار محقق شد. تو پیروز شدی دیگر. پیروز شدی، پول ما را بده.» اگر به نفع من حکم کند که خب، من پیروز شدم. دو طرف «برد-برد» خلاصه.
همچنین نقل است که طبق این، ظاهراً گرفته دیگر. استاد استاد، حالا دیگر حرفهای بوده، آخر گرفته، مثل این که. همچنین نقل است که یکی دیگر از سوفیستها سعی میکرد که شخص سادهلوح را گیج کند و از خود او اقرار بگیرد که پدرش سگ است. مکالمهای که بین آنها واقع میشود، اینجوری است:
اولی: «گفتی که یک سگ داری.»
دومی: «آری، سگ درندهای دارم.»
اولی: «و او تولههایی هم دارد.»
دومی: «آری، و خیلی هم به خودش شبیه.»
اولی: «و آن سگ پدر آن تولههاست.»
دومی: «آری، حتماً.»
اولی: «آیا میپذیری که او سگ توست؟»
دومی: «البته، آن سگ من است.»
اولی: «پس آن سگ، پدر توست.»
دو نفر چی بودن؟ ربطی به این داستان ندارد. اصل داستان این است که طرف ۱۰۰ تومان از کسی طلب داشت. بعد آمد گفتش که: «آقایون، طلب ما را ۱۰۰ تومان را بده.» آن یکی گفتش که: «شما ۱۰۰ تومان از من طلب داری؟» گفت: «بله.» گفت: «خب، یعنی منم ۱۰۰ تومان به شما بدهکارم. شما ۱۰۰ تومان از من طلب داری. منم ۱۰۰ تومان به شما بدهکارم.» حرفت درست است، ولی چیزی تهش توی جیب من نمیآید. مغالطات دیگر. حالا آن یکی که دو نفر نشست بودند: «طلای ما را کی میخواهی بدهی؟» گل زد زیر خنده. «فردا طلای ما را ندادی ها!» خندید. تا یک هفته جوک بود و بعد یک هفته دیگر مثلاً بدون خنده بود و بعد دو هفته دیگر مثلاً کمکم با یک خورده دلخوری بود و آخر بعد سر سال، طرف پولش را گرفت. وقتی هی اول شوخیشوخی بود و کمکم جدی شد و داد و دعوایی راه انداخت. برای این که: «مردم، نصفش را بیا بده لااقل.» روشهای مغالطات دیگر.
بلدند چیکار بکنند اینها در رسانهها. آقا، بهشدت حرفهایاند کننده ی مغالطه. طرف ما وقتی مغالطهکننده است، طرف آنها میآید که با هم بنشینند مغالطه کنند. اینها ضعیفترند در مغالطه کردن. پس چی میشود؟ فیلم مغالطه، بازی مغالطهکننده طرف ما، از مغالطهکننده طرف آنها میبازد. در رسانهها واقعاً الان حرف اول را مغالطات میزند. تیتر خودش مغالطه است. یک نحو از مغالطه است. یعنی شما بلد باشید این را چهجور به خورد طرف بدهیم. مثلاً زده چی؟ زده: «فلانی، فلان بازیگر زن، از فلان بازیگر مرد باردار است.» سریع میزنیم: «در فیلم فلان که فلان خانم نقش فلان را دارد، همسر فلانی بازی میکند، این توی این فیلم حامله میشود.» تمام شد. «فلانی حامله است.» «فیلم از فلانی حامله است.» خیلی پدرسوختهبازی واقعاً. کار رسانهای زیاد است.
سوفیست دیگری سعی میکند به مخاطب خودش ثابت کند که او یک حیوان است. او اینجور میگوید:
اولی: «من تو نیستم. آیا چنین نیست؟»
دومی: «بله، بله. تو غیر منی و من غیر توام.»
اولی: «و من انسانم.»
دومی: «البته، تو انسان هستی.»
اولی: «و من حیوان نیستم.»
دومی: «آره، تو حیوان نیستی.»
اولی: «و من غیر حیوان هستم.»
دومی: «آره، اینم پذیرفته است که تو غیر حیوان هستی.»
اولی: «اما خودت گفتی که من غیر تو هستم.»
دومی: «البته، حتماً همینطور است. من غیر تو هستم.»
اولی: «و من غیر حیوان هستم.»
دومی: «آره، آره.»
اولی: «پس تو حیوانی!»
سوفیست دیگری میگوید: «دیوار موش دارد و موش گوش دارد، پس دیوار گوش دارد.»
از آنچه ذکر شد، اجمالاً میشود معنای سوفیست و سفسطه یا مغالطه را دریافت. موضوع مهم تاریخی در مورد مغالطات و منطق این است که خاستگاه تدوین دانش منطق، مبارزه با مغالطات است. منطق را یونانیها وضع کردند، ارسطو آورد برای این که با مغالطه، منطق برای دفع مغالطه است. مبارزه با مغالطه. وقتی قوانین منطقی که عمدتاً در ذهن و ضمیر انسانها مفتوحه، بهوسیلهی سوفیستها مورد شک و تردید و اهمال و انکار قرار گرفت، فیلسوفان بزرگی چون سقراط، افلاطون و ارسطو به مبارزه با آنها برخاستند. سقراط در فاصلهی ۴۶۹ تا ۳۹۹ قبل میلاد، افلاطون ۴۲۷، شاگرد سقراط است تا ۳۴۷ قبل میلاد، ارسطو که شاگرد او بود ۳۸۴ تا ۳۲۲ قبل میلاد. سرانجام تلاش آنها بهویژه با تدوین علم منطق بهوسیلهی ارسطو به نهایت رسید. از این رو است که میگوییم خاستگاه این علم، مبارزه با مغالطات سوفیستها است.
رابطهی مغالطات و منطق از جهت دیگری هم قابل توجه است. آن مبارزه با مغالطه به طور کلی، مبارزه با لغزشهای اندیشه به عنوان هدف منطق، معروفترین تعریف از علم منطق نزد منطقدانان، همان تعریفی است که در اولین جلسهی کلاس درس منطق منو برانگیخت: «المنطق آلة قانونیة تعصم مراعاته – مراعات هزه – عن الخطأ فی الفکر». منطق ابزاری علمی که به کارگیری آن، ذهن انسان را از خطای در تفکر مصون میدارد. همانطور که در این تعریف ملاحظه میشود، غایت و هدف منطق، خطاسنجی و مصونیتبخشی ذهن نسبت به لغزشهای اندیشه دانسته شده و این امر، اهمیت و ضرورت توجه کامل به لغزشهای اندیشه، بهویژه مغالطات را در فرآیند آموزش منطق دوچندان میکند.
مغالطه چیست؟ درس از اینجا شروع میشود. مغالطه کجا استفادهی اولیه کرد برای خطابهای که کرد؟ این بود که نصف تعریف «آلتون» را اجرا نیاورد. بعد به خورد ما داد که: «مَه! تو این مهمه.» ولی اینها میگویند که این یک ابزار است. میگویند این ابزاری است که «مراعات» تقریباً یک ربع داشتیم. اشکال اصلی ایشان این بود که در تدریس منطق، این مراعات لحاظ نمیشود. میگویند اول مراعات. آره. آن هم محدودترین تعریف مغالطه، آنی که گفتند: «قیاسی است مرکب از وهمیات یا مشبهات». الان دیگر اینها قشنگ برای ما مفهوم است. یعنی چی؟ اگر کسی بخواهد این کتاب را باز بکند، هیچی از این چند خط، چند صفحه که ما خواندیم، نمیفهمد. واژههای منطقهای که آورده، هیچ. همش گنگ است. خوب کار کرد بعد سراغ مغالطات. پس این مغالطه، تعریف مغالطه خیلی ساده و جمعوجور، شستهرفته است. «مشبهات».
تعریف دیگر این است که مغالطه، قیاس فاسدی است که منتج به نتیجهی صحیح نیست. فسادش یا از جهت ماده است یا صورت یا هر دو. قیاس فاسد. قیاس فاسدی که فسادش یا از ماده است یا صورت یا هر دو. قیاسی که نتیجه ندارد. ابن رشد، ایشان از فلاسفهی بزرگ است و مطرح، مخصوصاً در غرب. ایشان میگوید که همانطور که برخی مردم واقعاً عابدند و برخی به ظاهر عابدند ولی در واقع اهل ریا و خودنماییاند، همانطور که برخی از طلا و نقرهها واقعیاند و چیزهایی وجود دارند که به نظر میرسند طلا و نقره ولی طلا نیستند، برخی قیاسات واقعاً قیاساند، برخی شبیه قیاساند. یعنی در حقیقت قیاس نیستند که آنها را میگوییم مغالطه. پس برهان، قیاس واقعی است. مغالطه، شبه قیاس. قیافهاش فقط به قیاس میخورد.
«امام حسین اگر مذاکره بد بود، امام حسین مذاکره نمیکرد. پس مذاکره خوب است.» ماده مشکل دارد. اینجا اشتراک لفظی است. مذاکره مشترک لفظی است. مغالطهی اشتراکی کمی. اول اولین مغالطه است که میخوانیم. انشاءالله اینجا شبه قیافه. فکر میکنی دارد استدلال میآورد. ایام سال ۸۸: «تقلب!» «دلیلی ندارم برای تقلب.» میگفت: «نه، دلیل دارم. شما قبول نداری. نگو دلیل ندارد. دلیل دارد. میآورد. دلیل میآورد، شبه دلیل. دلیل وقتی از مقدمات صورت، مقدمات صورتش منطقی باشد، برهانی باشد، آن میشود دلیل. نه این که هرکی هر کاری کرد بگوید: «آقا، من دارم استدلال میآورم براش. نگو دلیل نداری، بگو تو قبول نداری دلیلمو.» یکی از مغالطات خیلی رایج است ها. میگوید: «دلیل دارم. تو قبول نداری دلیلم.» نخیر، دلیل تو را منطق باید قبول کند. دلیل تو منطقی باشد تا به چه دلیل. وگرنه دلیل نیست. شبه دلیل است.
میگوید: «عروس آذربایجانم، شوهرم داماد لرستان.» مردم نمیآیند به داماد لرستان رای ندهند. «دلیل داریم. نگو دلیل نداری. تو دلیلمو قبول میکنی.» در تعریف عامتر مغالطه منحصر به استدلال نیست، بلکه به طور کلی اصلاً استدلال کار نداریم. شکل غیر معتبری از استدلال دانسته شده. به بیان دقیقتر، شکلهایی از استدلال که نتیجهی آن تابع مقدمه یا مقدمههایش نیست. یعنی مقدمات چیزی است، نتیجه چیز دیگر. مغالطه اصلاً به استدلال دیگر کار نداریم. هرجا که تناسب بین مقدمه و نتیجه نباشد. «مقدمه چیزی دارد میگوید، نه چیز دیگر.» آیا نتیجهای که تو داری میگویی، چه ربطی به آن مقدمه دارد؟ از کجا مقدمه درمیآید؟
تعریف عامتر و کلیتری هم وجود دارد که در آن انواع خطاها و آشفتگیهایی که کموبیش مرتبط با خطای در استدلالند، در معنای وسیع کلمه مغالطه نامیده میشود. طبق این تعریف، وقوع مغالطات را میشود در حوزهی عالم استنتاج در نظر گرفت. به این معنا که شخص با مقدمات یا بدون مقدمات، از راههای به صورت معتبر یا غیر معتبر، بخواهد صدق یا کذب گزارهای را نتیجه بگیرد. بهویژه این که بخواهد در مقام تفهیم یا تاثیرگذاری، مدعا یا محتوای گزارهای را به افراد دیگر منتقل کند. نتیجهگیری یا گذر استنتاجی، چیزی است که متصف به مغالطه بودن میشود. در عامترین تعریف، گاهی عنوان مغالطه حتی به چیزی در حد یک باور نادرست اطلاق میشود. اصلاً استدلال نمیخواهد. همینقدر که این مثلاً از فلان صدا میترسد که نباید بترسد، جیرجیرک میترسد، این هم مغالطه است. استدلال نمیخواهد. لزومی ندارد که مقدمهای باشد و نتیجهای باشد. هر باور نادرستی مغالطه است. هر باوری که مطابقت با واقع را ندارد، میشود همان برهانی که آوردیم، گفتیم فقط برهان نیست. برهان فقط قیاس نیست. قرآن، هر اثبات واقعی، درست است.
بسیار خب. باید توجه داشت که در تمام تعریفها این نکته مفروض است که آگاهانه و عمدی بودن یا غیرآگاهانه و سهوی بودن در تعریف مغالطه ندارد. میخواهد حواسش باشد که دارد مغالطه میکند یا عمداً دارد مغالطه میکند. چرا باشد؟ یا خودش باور غلط دارد. احسنتم! یعنی چه؟ طرف نداند و مغالطه کند؟ میگوید: «آقا، من نمیدانم این مغالطه است. من نمیدانستم مغالطه است. من که نمیدانستم این که دارم میگویم مغالطه است.» حالا قبول کن. بله. سهوی و عمدی. میگوید: «من که قصدم خیر بوده.» خب، قصد مغالطه ربطی به قصد خیر و بد ندارد. مغالطه کردی. شما اینجا ارتکاب مغالطه میتواند عمدی یا سهوی باشد و مغالطهای که عمدی است، یعنی با آگاهی از عدم اعتبار انجام میشود اما به ظاهر معتبر و مجابکننده و در واقع فریبدهندهی مخاطب است، سفسطه نامیده میشود. پس مغالطهی عامدانه را میگویند سفسطه.
نکتهی بسیار مهم در بحث مغالطات که متاثر از شیوهی تعریف مغالطه است، مسئلهی طبقهبندی انواع مغالطات است. مختصری هم به این موضوع خواهیم کرد. بحث طبقهبندی مغالطات خیلی مهم است. این کتاب واقعاً از این جهت بینظیر است. طبقهبندی مغالطاتش فوقالعاده است. در کتابهای منطق سنتی، طبقهبندی رایج مغالطات اینجوری است که اول به دو قسم مغالطه در قیاس و مغالطه در امور خارج از قیاس اشاره میشود. در منطق سنتی: مغالطه در قیاس، مغالطه در خارج از مورد، از خارج از قیاس. یعنی طرف دارد یک شانتاژی بیرون از مقدماتش میآورد. مثلاً دارد طرف را مسخره میکند. مثلاً با گوشهی چشم و با لبخند و با حرکت و با سروصدا و با سوت و چه میدانم محل نگذاشتن. اینها همه مغالطات خارج از قیاس است دیگر. توی مناظره با گوشیاش ور میرود. یعنی اهمیتی ندارد حرف تو. هیچ چیزی نمیگوید ها. هیچ چیز توی مقدماتش چیزی نمیآورد. حرکتش یک حرکت مغالطه است. غلطانداز است. این را در منطق سنتی اینجور دستهبندی میکنند: مغالطات در قیاس و مغالطات خارج از قیاس. خارج از قیاسش مثل شرمنده کردن مخاطب، ناسزا گفتن، مسخره کردن، قطع کردن کلام و غیر لفظی و معنوی. «بگم، بگم!» مغالطهی خارج از قیاس.
مغالطات لفظی یا بسیطاند یا مرکب. مغالطات مرکب یا در نفس ترکیب یا در ترکیب مفصل و یا در تفصیل مرکب اند. یک نمودار دیگر مال بوعلی هم هست. حالا ما چون این را با آن کاری نداریم دیگر پای تخته نمینویسیم. این را دستهبندی ما کاری نداریم. فقط آشنا بشویم که بوعلی چهجور دستهبندی میکند. میگوید که: «داخل قیاس، خارج قیاس.» داخل قیاس: «لفظی، معنوی.» لفظی: «بسیط، مرکب.» مرکب: «نفس ترکیب یا ترکیب مفصل یا تفصیل مرکب.» بسیط در نفس ذات الفاظ یا در هیئت و احوال الفاظ. چه هیئت ذاتی الفاظ، چه هیئت عارض آنها.
مغالطات معنوی هم یا در یک قضیه رخ میدهد که شامل مغالطات ایهام انعکاس، اخذ غیر ذاتی به جای ذاتی و سوء اعتبار حمل. یا در قضایای مرکب است که مشتمل بر ۴ مغالطه: سوء تعریف، مصادرهی مطلوب، علت و معلول شمردن و جمع چند مسئله در یک مسئله. به این ترتیب ۱۳ نوع مغالطه بیان شده بهوسیلهی ارسطو، تقریباً به شکل یک حصر عقلی فهرست میشود. در این کتاب به نظر مرحوم ۱۳ تا معروفش همین ۱۳ تاست. اصل گل مغالطات همین ۱۳ تایی است که بوعلی با حصر عقلی، بوعلی و ارسطو به این نحو حصر عقلی اشاره کردهاند.
در آثار منطقدانان اروپایی بیشتر مغالطهها در تقسیم اولیه به دو بخش صوری و غیرصوری تقسیم میشوند. برخی برای مغالطات غیرصوری دو قسم ربطی و ایهامی ذکر میکنند. برخی برای آن ۵ قسم: ربطی، استنتاج ضعیف، فرض نادرست، ابهامی و ناشی از مشابهتهای دستوری را برمیشمارند. در دایرةالمعارف پل ادواردز برای مغالطات دو قسم اصلی قیاسی و غیرقیاسی ذکر شده: قیاسی، صوری و غیرصوری. غیرقیاسی: استدلال تمثیل. و طبقهبندی در پایان دو قسمت دیگر، یعنی مغالطات خطابی و فلسفی هم افزوده شده. تقسیمبندی دیگر انواع مغالطه را عبارت از سه نوع استدلال میداند: استدلال دارای مقدمات نادرست، استدلال دارای مقدمات درست اما بیربط به نتیجه، استدلال دارای مقدمات درست و مربوط اما غیر کافی برای اثبات نتیجه.
خب، برویم در تاریخچهی مغالطات سیری بکنیم تا فردا احتمالاً مقدمه هستیم، بعد دیگر وارد اقسام مغالطات میشویم. برخی معتقدند که در دوران فلسفی و علمی قبل از ارسطو هم موضوع مغالطه به عنوان علمی خاص مدون و متداول بود. بلکه خواندن فن مغالطه قبل از علوم دیگر به دلیل این که ذهن مبتدی از اغلاط عمدی و سهوی مصون بماند، لازم و ضروری دانسته میشد. این امر نشاندهندهی آن است که مغالطه به تنهایی حکم منطق معمول را داشته. حتی نقل شده که حکیمی مثل افلاطون معتقد بود دانشجویی که این فن را نیاموخته، حق تحصیل حکمت را ندارد. «باید بری یک دور مغالطات ببینی وارد بشوی، حرفهای کار بکنی، بعد بیایی حکمت و فلسفه یاد بگیری.» در مورد ریاضیات و هندسه هم این شرط را مقرر داشته و بر سردر آکادمی خودش نوشته بود: «ریاضی به کسی که مغالطات بلد نیست، یاد نمیدهیم.» اما همینطور که اشاره شد، اولین بار تدوین منظم و علمی مباحث مربوط به مغالطات بهوسیلهی کی انجام گرفت؟ ارسطو. «مبحثات» یکی از ۸ رسالهای بود که ارسطو در علم منطق تدوین کرد. این وسایل که چند قرن بعد، بعد از ارسطو مجدداً تنظیم شد و «ارگانون» نام گرفت، عبارتند از: «قاطیقوریاس» یعنی مقولات، «باری ارمیناس» یعنی قضایا، «آنالوطیقای اول» قیاس به طور کلی، «آنالوطیقای ثانی» قیاس برهانی، «توبیقا» جدل، «سوفسطیقا» مغالطه، «ریطوریقا» خطابه، «بویطیقا» شعر. این ۸ تا بخش منطق ارسطو است.
ذکر این نکته هم لازم است که فیلسوفی به نام فرفوریوس که ایشان هم خیلی معروف است، حکیم ملاصدرا هم از ایشان زیاد اسم میبرد، فصل مهم دیگری به مباحث افزود که «ایساغوجی» نامیده میشود، مدخل. به این ترتیب، تعداد فصول و مباحث منطق ارسطویی چند باب شد؟ ۹ تا. همهی کتابهای منطقی که از این فصلبندی و تبییغ پیروی میکنند، اصطلاحاً کتابهای منطقی نهبخشی نامیدهاند. حالا کتابهای منطقی نهبخشی مثل چی؟ مثال بزنید شما. مثل «منطق شفا» مال کیست؟ بوعلی. مثل «اساس الاقتباس» مال کیست؟ شیخ چی؟ حالا به جای شیخاش بفرمایید خواجه. خواجه نصیر. شیخ طوسی در فقه، شیخ طوسی در فلسفه، رسالهای تا حدی که خبر داریم ایشان در فقه و اصول و تفسیر بودند. شیخ طوسی نجفی. خواجه نصیر کاظمین. تنها کسی که بالای سر امام، یعنی جلوتر از معصوم دفن شده. آها، دلیل ایشان چی بوده؟ ما هیچ غیر هیچ عالمی نگفته بود: «من جلوتر از قبر معصوم دفن کنید.» همه پایین بودند. تنها کسی که جلوتر از قبر دفن است، دلیل ایشان هم این بوده: «من آنجا دفن میکنند، بالای سرم مینویسند: و کلبهم باسط ذراعیه بالوصید.» سگ اصحاب کهف جلوی در کهف بود، محافظ. «من سگیام که جلوی این در محافظ این خان هستم.» رضوان الله علیه. قبر ایشان در بخش زنانه است در کاظمین. البته بعد از چیز برمیگردد. پاها برمیگردند. اینوری میشوند جنازهها. اثبات شده قبرستان کربلا آب افتاده بوده. باز میکنند قبرها را، میبینند که جنازهها در قبرها برگشته، پاها به سمت حرم بوده. اینها برگشته، سرها به سمت حرم شده بودیم. برش گرداندند دیگر، پا به سمت حضرات نباشد، سر به سمت حضرات باشد. ولی حالا استدلال ایشان این بوده که من جلو باشم که از در کسی وارد میشود، اولین سگ را جلوی در ببینند. این که حرم است، اینور قبله میشود دیگر. مرقد شریف است. اینجا قبله است. به پایین در ورودی. بعد الان شیخ مفید، این شیخ مفید اینجا است. دفتر خواجه اینجاست. بله. خواجه بالا.
خب، پس در فلسفه و منطق وقتی گفته میشود طوسی، منظور کیست؟ خواجه نصیر. در فقه وقتی گفته میشود طوسی، آنجا به تعبیر خواجه، البته اینجا هم شیخ طوسی میگویند. مثلاً در «اسفار» شیخ طوسی. اینجور فرق میکند. شیخ طوسی، منظور شیخ طوسی که در فلسفه گفته میشود، منظور خواجه است. خب، «اساس الاقتباس» پس مال کی بود؟ مال خواجه. از اینها منطق منطق نهبخشی است.
دستهی دیگر از کتابهای منطقی وجود دارند که از ابتکار منطقدان بزرگ اسلامی ابنسینا در کتاب «الاشارات و التنبیهات» پیروی کرده و مباحث منطقی را به دو بخش اصلی تصورات و تصدیقات تقسیم کردهاند. ارسطو کرد ۹ بخش. بوعلی در «اشارات و التنبیهات»، در «شفا» نه. در «شفا»، بوعلی نهبخشی است. ولی در «اشارات و التنبیهات» میآید دو بخشی میکند: تصورات، تصدیقات. این دستهی اخیر اصطلاحاً کتابهای منطقی دو بخشی نام دارد که از جمله آنها میشود به کتاب «مطالع الانوار» مال قاضی سراجالدین ارموی اشاره کرد. «شمسیه»، این شرح «شمسیه» که میگویند در منطق. «شمسیه» مال کاتبی قزوینی است. شرح «شمسی» هم که خوب، شروع مختلفی دارد. اینها منطق دو بخشی است: تصورات.
کتابهای منطقی دو بخشی، بحث تصدیقات و دو شاخهی صوری و مادی مطرح میکنند. در شاخهی صوری، پس از بیان انواع قضیه و استدلال، روشهای صحیح استنتاج از قضایای صادق مورد بررسی قرار میگیرند. اما در شاخهی مادی، انواع استدلال به ۵ نوع تقسیم میشوند که هر یک را «صنعت» و مجموعهی آنها را میگویند «صناعات خمس». یعنی مهارتهای پنجگانه: برهان، جدل، خطابه، شعر و مغالطه.
بعد از این که جایگاه بحث مغالطهها در کتابهای منطقی نهبخشی و دو بخشی روشن شد، حالا میخواهیم نگاهی به برخی متون مشتمل بر بحث مغالطات در میان آثار منطقدانان مسلمان به عنوان نخستین آثار مربوط به بحث مغالطات، سیری که داشته بحث مغالطه در کتاب منطقی چهجور بوده داشته باشیم. منطقدانان مسلمان، کتاب «فعل احتراس عن خدعة سوفسطائیه» مال یعقوب بن اسحاق از کندی، ایشان ۲۵۸ هجری از دنیا رفته. ۲۵۶ میلادی چیز است، میلاد حضرت حجت. و ۲۵۵، ۲۵۵ میلاد حضرت حجت. ایشان ۲۵۸ از دنیا رفتند. قدیمیترینها در واقع توی بحثهای منطقی. کتاب «شرح المغالطه» و کتاب «المغالطین» ابونصر فارابی. فارابی خیلی مهم است، خیلی مهم است. مرحوم علامه طباطبایی بهشدت عنایت داشتند به فارابی. ایشان ۲۶۰ تا ۳۳۹، یعنی همان غیبت اول، غیبت صغری.
اثر دیگر فارابی که برخلاف کتب مذکور هماکنون موجود و چاپ شده، کتاب «الامکنة المغالطة» است که در آن دوتای دیگر نبود. در دسترس نبود. اینها خیلیهایش توی کتابخانههای انگلیس، روسیه و اینها است. کتاب اصلی آنجاها باید پیدا کرد. دست تزارها، بریتانیاییها. برخی کتب اصلی مرجع ما، اینها توی حملهها و یورش و غارت و اینها. با چه تشریفاتی هم از این کتاب نگهداری میکنند! آیتالله جوادی فرمودند که: «من روسیه که رفتم کتابخانه، گفتم که فلان کتاب، منبع ما را مثلاً پشت یک شیشهای. یک دستگاهی از بالا کتاب آورد، با یک ریلی آوردند. از دور به من نشان دادند. پشت شیشه برش گرداند، برد.» کتاب منابع و مراجع خودمان را از فارابی و کی و کی، آنجاها هستش. فارابی در «الامکنة المغالطة» دو بخش مغالطات لفظی و معنوی، ۳۰ تا مغالطه را آنجا چون اشاره کرد.
کتاب بسیار مهم دیگر، کتاب «السفسطه» از «منطق شفا» اثر جناب بوعلی است. برخی آن را نقطهی عطف و سرآغازی برای تدوین بحث مغالطات به شکل مستقل و تفصیلی، و تفصیلی در منطق میدانند. «سفسطه» کتاب «سفسطه» منطق شفا ابنسینا. توی این اثر تا حدود زیادی از ارسطو پیروی کرده. حتی در پایان همین کتاب تصریح میکند که: «ارسطو گفته ما این علم را تدوین کردیم. اگر در آن خطای نقصانی وجود داشته باشد، از هر کسی که بر آن اطلاع یابد، عذر خواسته و به دیدهی منت میپذیریم که رای صحیح را در این باب عرضه کند.» ابنسینا ادامه میدهد: «ما امروز بعد از حدود ۱۳۳۰ سال، هنوز کسی برای ارسطو خطایی نشان نداده و زیادتی بر اثر او نیفزوده است.» بوعلی میگوید: «ما ۱۳۳۰ سال از ارسطو فاصله داریم.» ارسطو گفته که: «توی این کتاب منطقی من اگر کسی مغالطهی بیشتر از این پیدا کرد، بگوید. اضافه، خطایی توانست وارد کند به اینها که من گفتم.» ۱۳۳۰ سال بوعلی میگوید کسی نتوانسته خطایی به بخش مغالطات منطق ارسطو وارد کند.
یادآوری این نکته لازم است که برخی پژوهشگران تفاوتهای متعددی برای کتاب «سفسطه» ابنسینا و اثر ارسطو برش خوردهاند. «تفاوت کتابش با ارسطو زیاد است ها.» ایراد نتوانستیم به ارسطو بگیریم. علاوه بر بحث مغالطات در کتاب «منطق شفا»، رسالهی مستقلی هم در این باب به ابنسینا نسبت داده شده که هماکنون در دست بررسی است، احتمالاً در شوروی پیدا میشود. نگارش رسالهی مستقلی در مورد بحث مغالطات، بیش از هر دورهای در نیمهی دوم قرن دهم هجری که حوزهی فلسفی شیراز به اصفهان منتقل شد. قرن دهم، نیمهی دوم قرن ده، روی آوردن. آنجا دیگر بحثهای فلسفی خیلی باب شده و در مورد مغالطات هم خلاصه بحث گل، روی آوردن دانشمندان در این دوره به بحث مغالطات بهویژه طرح معماهای منطقی در حدی بوده که برخی تکنگارهها به عنوان متن درسی مورد بحث قرار میگرفتند. «رسالهی مغالطات» کمالالدین محمود بخاری، «رسالهی سی مغالطه» میرفضلالله استرآبادی، «رساله در مناظره» فخرالدین حسین و «رسالهی المغالطه و نکات و الفوائد» مولفش ناشناس، شامل ۵۰ مغالطه و معمای منطقی فلسفی و فقهی، نمونههایی از این رسالههای مستقل در باب مغالطات و معماهای منطقی هستند.
با توجه به مطالب مذکور، به خوبی میشود فهمید جایگاه و اهمیت بحث مغالطات نزد منطقدانان مسلمان چقدر زیاد بود. اما نکتهی مهم این است که هرچند منطقدانان مسلمان به اهمیت مسئلهی مغالطات در مباحث منطقی متوجه بودند و رسالههای مستقیم نوشتند، خیلی شوقش را زیاد کردند، تعداد مغالطات بیشتری نسبت به آنی که ارسطو گفته بود، پرداختند، اما متاسفانه میبینیم که رویکرد آنها بهوسیلهی مغالطات هرگز سابقهی کاربردی نداشت. معرفتی بوده، مهارتی نبوده و جایگاه شایستهی خودش در کتابهای آموزش منطق سنتی پیدا نکرد. این امر را میشود با مسئلهی تلاش دانشمندان مسلمان در طول تاریخ تمدن اسلامی در علوم تجربی مقایسه کرد. حالا در علوم تجربی مقایسه کنید، آنی که معرفت است، میآید بعد، بعداً در مهارت چهکار میکند؟ از شیمی و فیزیک و اینها بگیرید. صرف معرفت نمانده. یک سری قواعدی را بگویند و برآمده کاربردی شده، پیاده شده. با آن توجه به لحاظ کاربردیاش مطلب را نوشتند، نگاشتند. علوم محض در مقابل علوم کاربردی. آها. ولی اینها بحث مغالطات، علوم محض مانده. صرف یک سری آشنایی با اصطلاحات است. «مشاقبه» و چه میدانم «سوء حمل». فقط اصطلاح است. کاربردی بخواهد بشود، بیاید متون را بگیرد، این مهم است.
مثل فیزیک، شیمی، پزشکی، نجوم، مکانیک و غیره. کسب کرده و رسالههای فراوانی حتی با رویکرد کاربردی و سازی تالیف کردهاند، اما گام نهایی بر استفادهی عملی و کاربردی از علوم تجربی را برنداشتند و به عرصهی فناوری وارد نشدند. مسلمانان هرگز فناوری را جدی نگرفتند. در صدد برنیامدند که بهوسیلهی آن، زندگی اقتصادی و وسایل تولید خودشان را تغییر بدهند. همچون چینیان که باروت داشتند ولی هرگز توپ و تفنگ نساختند. تمدن اسلامی هم اگرچه وسایل آن را داشت که ماشینهای پیچیده بسازد، آنها را در زندگی روزانهی امت اسلامی به کار نگرفت، اما هرگز گام نهایی را برای پیدایش صنعت و فناوری برنداشت. همین که میگوییم دانشگاه و صنعت. یعنی دانشگاه بوده، دارد خوب کار میکند. قواعد را بلد است، میشناسد. هیچ ربطی به صنعت ندارد. در معماری، همه متخصص. همه فول. آنی که در بازار کار دستش است، آنی که این مسجد را پروژه دستش است، آدم بیسوادی است که تجربی کار کرده، خودش آمده بالا. «زحمت خودتان را هم اذیت نکنید.» «خدا آنها را غلام ما قرار داده.» زور میزنند. ماشین لباسشویی، وزناش تجربی. فراوان خود استفادهی علمی نبرد.
یک اشارهی خیلی سریعی هم به آثار بکنیم در چند دقیقه تا بیایم سر کتاب فعلی خودمان برسیم، بفهمیم این کتاب از کجا شکل گرفته. آن موقعاش بامزه میشود. در ادامهی بحث تاریخچهی مغالطهها، شایسته است اشارهای هم به آثار تالیف شده در این باب در مغربزمین داشته باشیم، چون منطقدانان در قرون وسطا و پس از رنسانس هم به شرح و بسط مباحث مربوط به مغالطات پرداختند و بیشتر کتابهای منطقی مشتمل بر بخشی تحت عنوان مغالطه بوده. جرم بنتام، یکی از فلاسفهی غرب، ایشان در خلال نوشتههایش توجه بیشتری به استنتاجهای مغالطهآمیز کرد و به بسیاری از مغالطات در کتاب «مغالطات» جمعآوری کرد. پس از او، ریچارد واتلی در فصل سوم از کتاب خود «مبانی مبادی منطق» طبقهبندی و تحلیل بسیار پیشرفتهای را از مقالات ارائه کرد. بعدش جان استوارت میل جلد پنجم از کتاب «نظام منطق» را به گزارشی از مغالطات اختصاص داده و طبقهبندی و نگاه جدیدی نسبت به مغالطات پیشین و خطاهای مرتبط با مشاهده و استقرا ارائه کرده. آگوست د مورگان در فصل سوم از کتاب «منطق صوری» تلاش برای ارائهی فهرستی از تمام لغزشهای فکری را بیهوده میداند، اما خود تحلیلی دقیق و روشمند از بسیاری مغالطات سنتی ارائه میکند.
در قرن اخیر هم ام. آر. کوهن و ارنست نیگل -نگل البته درست است در انگلیسیاش- در فصل ۱۹ از کتاب «درآمدی به منطق و روش علمی»، آر. اچ. تولز در کتاب «تفکر صحیح و سقیم»، سوزان استپینگ در کتاب «تفکر برای هدف خاص» و همچنین دبلیو. دبلیو. فرزیت و دبلیو. بی. هالتر در کتاب «مغالطه نقطهی مقابل استدلال» گزارشهای جالب و خواندنی و مستند با مثالهای فراوان ارائه کردهاند. در سیرش در غرب خیلی کاربردیتر بوده تا اینور. آنها نگاهشان همیشه کاربردی است. تهش ما چهجور دنیا را اداره کنیم با این حرفها؟ اینجوری تربیت شدیم. به من میگویی من قرار است با این حرفها دنیا را چهجوری اداره کنم؟ ما نگاهمان این نیست. چی میدهند بهمان؟ بعدش میگوید: «من این را خواندم، چی میدهند؟» دکترای منطق و فلسفه داشته باشم. بعد میروم مثلاً فلانجا پشت دفتر مینشینم، وکیل فلانجا میشوم، ناظر پخش صداوسیما. خیلی مهم نیست. بعد میخواهد چهکار بکند؟ فقط یک چیزی دستش بیاید. وای وای وای. من یک چیزهایی اصلاً میبینم. پریروز بگذرد، طلبه مثلاً دنبال این است برود در صداوسیما فلانجا مشغول بشود. یک حقوق ثابت داشته باشد. «شهریه گرفتی. نان امام زمان خوردی.» ای خدا!
در چند دههی اخیر که رویکرد کاربردی در همهی شاخههای علوم و از جمله آموزش منطق افزایش یافته، انبوهی از کتابهای مختلف هستند که تحت عناوین مستقل «مغالطه» یا «مغالطات» یا با عناوینی چون «منطق کاربردی»، «منطق غیرصوری»، «استدلال نقدی»، «تفکر نقدی» و غیره به بحث مغالطات پرداختند. در پایان این کتاب و در بخش کتابشناسی منابع و ماخذ اثر حاضر، به نمونههایی از این دست کتب اشاره خواهیم کرد که فردا انشاءالله در مورد کتاب حاضر بحث میکنیم و دستهبندی مغالطات که به چه نحو مغالطات را اینجا مطرح کردهاند.
نظرات کاربران
هنوز نظری ثبت نشده است.