جلسه سوم

منطق

متن کامل

!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم
عرض شد که هفت فصل را در کتاب مغالطات بحث خواهیم کرد. فصل اول، "تبیین‌های مغالطه" است. خوب، ابتدا یک توضیحی می‌دهیم، سپس مثال‌هایی می‌آوریم و در ادامه اقسام این فصل را تک‌تک مطرح می‌کنیم. اولی، تبیین‌های مغالطه است؛ دومی، ادعای بدون استدلال؛ سومی، مغالطات مقام نقد؛ چهارمی، مغالطات مقام دفاع؛ پنجمی، مغالطه در «دیانا»؛ شش و هفت، همه مغالطه در استدلال است. در استدلال، قسم اولش مغالطات صوری، دومی ناشی از یک پیش‌فرض نادرست، و سومی ربطی است. این سه، بحث‌های سخت مغالطه‌هاست؛ این سه تای آخر. این چهار تای اول ساده است، چهار تای اول خیلی کلیدی است؛ یعنی معمولاً در همین چهارتا، اقسام مغالطات حل می‌شود.

خوب، تبیین‌های مغالطه چیست؟ گاهی شما در یک گزاره ساده، بدون جنبه استدلالی، یک مغالطه می‌بینید؛ یعنی استدلالی پشتش نیست. طرف یک چیزی را می‌گوید و هیچ استدلالی، اصلاً رویکرد استدلالی ندارد. نمی‌خواهد استدلال بیاورد برای نتیجه‌ای، یک گزاره از تک‌گزاره است. خود این گزاره، توش چیست؟ مغالطه است. ما داریم اعم نگاه می‌کنیم یا صرفاً داریم بحث کلامی برهانی می‌کنیم؟ نه. یعنی می‌خواهیم بگوییم یک وقتی مغالطه این‌جوری نیست که حتماً باید طرف در صدد اثبات باشد. مغالطه را گفتیم که گاهی در صنعت خمس در نظر می‌گیریم، یک وقت کل مغالطات موجود را می‌خواهیم در نظر بگیریم که به نظر می‌آید این دارد چراغ زرد روشن می‌کند، روی این هم می‌شود مغالطه. یعنی همین‌قدر که شما داری می‌گویی که این میوه روشن است، نمی‌خواهی اثبات کنی. یک گزاره دارک برق نمی‌زند، شما نور انداختی. من در صدد اثبات این‌که دارد یا ندارد نبودم؛ در صدد اثبات این‌که برق می‌زند و برق نمی‌زند نبودم. من یک چراغی آنجا گذاشته‌ام. در صدد اثبات بوده باشی یا نبوده باشی، برای ما فرق نمی‌کند. یک گزاره‌ای ما الان داریم که این غلط‌انداز است. شما غلطت این باشد که می‌خواهی با این گزاره چیزی را اثبات کنی، چه غرضت نباشد که چیزی را اثبات کنی، این می‌شود تبیین‌های مغالطی. یعنی یک وقتی شخص می‌خواهد یک مدعایی دارد، دلیلی می‌آورد برایش. خوب، این‌جا مرتکب مغالطه می‌شود. یک وقتی اصلاً در صدد اثبات مدعا نیست، فقط یک گزاره‌ای را بیان می‌کند، نمی‌خواهد چیزی را اثبات بکند. این‌جا هم می‌شود مغالطه صورت بگیرد. همین مغالطه‌های این شکلی را بیان می‌کنیم. ریز است یا خراب؟ بله، بله. یک واژه‌ای را می‌گوییم؛ واژه چند تا معنا دارد، ابهام دارد. این خودش یک نوع مغالطه است؛ یعنی طرف را دارد به غلط می‌اندازد. آن شخص هم نمی‌خواهد با این عبارت چیزی را اثبات بکند. این با خانمش پنج سال اختلاف دارد. حالا مثال‌هایی که همین‌جا داریم: پنج سال اختلاف دارد. اختلاف چی؟ اختلاف سنی؟ اختلاف عقیدتی؟ اختلاف معنای مشاجره؟ پنج سال اختلاف دارد، یعنی پنج سال کوچک‌تر است، هشت سال بزرگ‌تر است، پنج سال درگیرند؟ این به عنوان گزاره نمی‌خواهد چیزی را اثبات بکند ها! یک گزاره فقط دارد به شما می‌دهد، ولی این گزاره غلط‌انداز است. چرا؟ چون یک کلمه‌اش مبهم است. واژه "اختلاف" در آن مبهم است. این همین "اختلاف"، مبهم بودن در اختلاف، این قضیه را مغالطی کرد، نه یک استدلال مغالطی. یک گزاره مغالطی غلط‌انداز؛ یعنی اثبات. خوب، آن شخصی که دارد می‌گوید، در صدد اثبات نیست؛ یعنی استدلال نیست؛ یعنی صغرا و کبرا ندارد. تک‌گزاره است، نمی‌خواهد صغرایی بیاورد و کبرایی و نتیجه‌ای. قضیه تو دل هر گزاره‌ای هست، بحث این‌جا این نیست. این میوه زرد است. میوه زرد خوب است، پس این میوه خوب است. الان شما برای کبرای این «پنج سال با زنش اختلاف دارد»، کبرایش را چی می‌گویی؟ آقا با خانم پنج سال اختلاف دارد. چه کبرایی؟ میوه، بحثش خریدن است. ما آن موقعی که این کلام را گفته، باید ببینیم در چه بحثی هستش. مثلاً این‌ها با هم مشاجره دارند. بابا، این‌ها پنج سال با هم اختلاف سن دارند، ده سال با هم اختلاف سن دارند. این‌ها ده سال اختلاف سن دارند. هر کس اختلاف سنش زیاد باشد، با هم مشاجره می‌کند. این‌ها با هم مشاجره دارند. یعنی تو دل این، یک قیاس برهانی خوابیده. بسته به موضوع بحث. موضوع بحث میوه‌فروش، میوه است دیگر. این‌ها حالا باید ببینیم در چیست. در مثلاً این بحثشان است، در بحث ناباروری‌شان است. حالا هر بحثی. حالا در هر صورت، می‌خواهیم بگوییم که یک ممکن است ما مواجه بشویم با یک مغالطه‌ای که حالا بله می‌شود تهش قیاس برایش در نظر گرفت، ولی یک وقت‌هایی مغالطات این‌جوری است که در یک کلامی، مغالطه دارد می‌آید که این مغالطه در قالب استدلال نیست. این را می‌خواهیم. در قالب استدلال نیست، در قالب یک گزاره است.

خوب، این‌ها تبیین‌های مغالطه سه دسته کلی دارد. دسته اول: مغالطاتی که در آن مطلب به صورت مبهم بیان می‌شود؛ یعنی ابهام. همین ابهام، زمینه‌ساز خطاها و لغزش‌ها می‌شود. حالا این ابهام دلایل مختلفی می‌تواند داشته باشد. گاهی بی‌دقتی و غفلت گوینده یا نویسنده است، یا ممکن است آگاهانه دارد می‌گوید، از روی تعمد دارد می‌گوید. مثلاً توریه این شکلی است دیگر. توریه ابهامی دارد، عامدانه است، به عمد من دارم مبهم می‌گویم. می‌خواهد با هدف سوء از عوامل ابهام در سخن استفاده کند که حالا بعضی از این اقسام را با آن مواجه می‌شویم. دسته دیگر تبیین‌های مغالطی، چرا اثر بگوییم؟ بعد بیاییم نحوه اثبات مدعاست بدون قیافه خوابیده. منظور این‌جا از اثبات مدعا، همان نتیجه و استدلال است. منظور نتیجه‌ای برای استدلالی نیست. خوب، دسته دیگر جایی که از یک حقیقت خارجی، خبری غیر دقیق داده بشود. به این صورت که در این خبر دادن، شخص گوینده یا نویسنده متناسب با علایق و دیدگاه‌های خاص خود، بخش‌های خاصی از آن حقیقت را بیان می‌کند. آخ آخ، من تک‌تک این‌ها را که می‌گویم، آدم‌های این مدلی که می‌آیند، از جلو چشمم رژه می‌روند؛ یعنی روی مخ من است، روی مخ من رفته. از فلان آقا یک چیزهایی پرسیده، آن آقا صد تا ایراد بهش گرفته، یک کلمه برایش دعا کرده، به طوری که حاصل سخن به صورت گمراه‌کننده‌ای در می‌آید. این هم دسته دوم. دسته سوم تبیین‌های مغالطه که می‌شود آن‌ها را حالت خاصی از دسته قبل دانست، مغالطات نقل اسمش را گذاشت. جایی که شخص حادثه یا سخنی را نقل و بازگو می‌کند، حالا در حین این نقل، دچار مغالطات می‌شود. این سه دسته ما. حالا برای تک‌تکش اقسامی را بگوییم. تبیین‌های مغالطه‌ای دسته اول. کریمی بفرمایید من بنویسم: "ابهام در بیان مطلب"، "خبر غیر دقیق از یک حقیقت خارجی". این‌جا در واقع بنده اگر بودم، می‌خواستم این را بنویسم، دسته دو و سه را یکی می‌کردم، یکی می‌نوشتم. الان این‌جا دسته دو، قسیم دسته سوم نیست. یکی از وسایل قسمت در تقسیم که در منطق می‌خواندیم، این بود که باید چی هم باشند؟ اقسام مباین هم باشد. الان وقتی قسم سوم داخل در قسم دوم است، اصل تقسیم غلط است. دسته سوم، مغالطات نقل. خودمان برای خودمان دو تا را یکی می‌کنیم. سه، نه. سه را تعریفی که ازش کرده، زیرمجموعه دو است. عنوانی که گذاشته، اعم از دو است. عنوانش اعم، تعریف اخص است. بازی مشکل دیگرش. حالا خیلی در صدد نقد کتاب نیستیم. اگر بخواهیم کتاب نقد کنیم، البته بد نیست. با حقیقت بیرونی تصور می‌کنی نمی‌خواند. شروعش مغالطه است. بفهمد اثبات کند به شما. دیگر گوشه‌ای از یک خبر را می‌دهد. یعنی چی می‌خواهد اثبات بکند؟ من آدم خوبی هستم دیگر. یک خوبی را می‌گوید.

دسته اول خودش چند نوع درش هست. من اول می‌خوانم بعد عنوان‌ها را جلویش می‌نویسم. یکی این‌که استفاده از کلماتی که دارای دو یا چند معنا هستند بدون وجود قرینه دال بر معنای مورد نظر. آفرین! مغالطه اشتراک لفظ. دو. جمله‌ای که می‌تواند به دو یا چند صورت بیان و فهمیده بشود. مغالطه ابهام ساختاری. سه. ترکیب دو جمله به صورت مجزا صادق‌اند در یک جمله مرکب، به طوری که جمله حاصل نادرست باشد. مغالطه ترکیب مفصل. چهار. استفاده از کلمات مبهمی که قابلیت تفسیرهای متعدد دارند. مغالطه واژه‌های مبهم. پنج. عدم ذکر سور گزاره و تلقی آن به عنوان گزاره کلی. مغالطه اهمال سور. شش. استفاده از سورهایی شبیه سورهای کلی. مغالطه سورهای کلی‌نما. خیلی این‌ها رایج است ها! تک‌تکش رایج است. شناساندن لفظ یا شیء مبهم (الف با ب)، در حالی که برای شناخت ب، محتاج شناخت الف است. این چی بود؟ مغالطه تعریف دوری. دو، چهار، شش، هفت تا شد. فقط اسمش را می‌نویسم دسته اول هفت. دکتر بفرمایید من بنویسم: اشتراک لفظ، ابهام ساختاری، ترکیب مفصل، واژه‌های مبهم، اهمال سور، سور کلی‌نما، تعریف دوری. چیزی را ان‌شاءالله هر چقدر که ما در مباحث نمودارش پیش می‌رود، نمودار تهیه کنیم، دم دست داشته باشیم. نمودار خیلی مهم است. در بحث‌های اصول، ان‌شاءالله هر چقدر که پیش می‌رویم، نمودارش را دم دست داشته باشیم.

دسته دوم، کشاله شد: "خبر غیر دقیق از یک خبر خارجی". این هم دوباره چند نوع است. چند نمونه از آن‌ها را می‌خواهیم اشاره کنیم. یک. معرفی یک صفت یا یک جنبه خاص پدیده‌ای به عنوان ذات و اساس آن. کی؟ خیلی دولت. بله، دولت. می‌افتم من. هی تک‌تک مغالطه، برخی‌اش اصلاً تخصص بعضی افراد دولت است. دولت خودشان دسته‌بندی دارد. مغالطات مثلاً وظیفه بعضی یک نوع مغالطات در قورمه‌سبزی. معنی یک صفت. ما را یک صفت را گرفته، هوم. ذات صنعت ما را خلاصه کردید. احسنت! مغالطه کوه یخ. دومین. معرفی امری که یا علت نیست یا بخش کوچکی از علت است به عنوان علت اصلی. ما با برجام سایه جنگ را از سر کشور. مغالطه علت جعلی. سه. جلوه دادن جنبه چقدر مثال می‌خواهیم بیاوریم برایش! سه. جلوه دادن جنبه یا جنبه‌های خاصی از یک واقعیت به صورت بزرگ‌تر و مهم‌تر از آن‌چه هست. مغالطه بزرگ‌نمایی. چهار. جلوه دادن جنبه و جنبه‌های خاصی از یک واقعیت به صورت کوچک‌تر و بی‌اهمیت‌تر از آن‌چه هست. مغالطه کوچک‌نمایی. پنج. استفاده از اصطلاح آماری "متوسط" برای بیان اطلاعات خاص مورد نظر. مغالطه متوسط. شش. استفاده از نمودارها برای بیان اطلاعات آماری مطابق با اغراض خاص. مغالطه نمودارهای گمراه‌کننده. هفت. استفاده نادرست از اندازه تصاویری که به عنوان نشانه و سمبل داده‌های آماری به کار می‌رود. مغالطه تصاویر یک‌بعدی. خوب، این هم هفت تا. این هفت تا آقای دکتر بفرمایید من بنویسم: یک. بله، علت جعلی، بزرگ‌نمایی، کوچک‌نمایی، متوسط، نمودار، تصاویر. این هم از این هفت تا.

بریم سراغ هفت‌تای دسته سوم. دسته سوم هم گفتیم شخص یک حادثه یا سخنی را نقل می‌کند که این‌جا مرتکب مغالطه می‌شود. اولی‌اش: عدم مطابقت خبر نقل شده با واقع. مغالطه دروغ. بیان سخنی که ظاهر معنای آن درست است، اما آن‌چه مخاطب از آن درک می‌کند، نادرست و دروغین است. توریه. سه. نقل گزینشی بخشی از سخنان دیگران به قصد فریب دادن مخاطب. مغالطه نقل قول ناقص. چهار. کاستن و افزودن محتوای یک متن. مغالطه تحریف. پنج. تفسیر یک سخن به گونه‌ای مغایر با اغراض گوینده آن. مغالطه تفسیر نادرست. شش. تکیه و تاکید بر برخی الفاظ یک گزاره و استنباط معانی خاصی که مورد نظر گوینده آن نبود. مغالطه تاکید لفظی. یعنی ایشان منظورش یک چیز دیگر است. ببینید، یک چیز دیگر منظور است. «میزان رأی ملت است.» تفسیر نادرست بحث تلگرام. اگر بخواهید بگذارید، به چه صورت می‌خواهید بگذارید؟ ما اول یک تعریف، یک عنوان مغالطه می‌گوییم. مثلاً مغالطه بزرگ‌نمایی. یک تعریف کوچکی ازش می‌گوییم با چهار تا مثال، دو تا مثال، سه تا مثال. به نظر می‌آید که جدول کلی اول بدهید. همین جدول کلی را بدهید. همین تعریف‌های خیلی خرده که الان در همین یک صفحه هست، برای تک‌تک این بیاور. بعد وقتی که بریم در مسجد، مقدار، به قول خودتان، نیمه‌استدلالی بشود، مخاطب پس می‌زند. هر کسی که خواندن و نوشتن خاص خودش را برگرداند، کنفد چی بود؟ یک رفرنسی داشته باشد که برگردد بگوید کنفد این یک خط تعریفش بود که کنه قضیه این نبود، ایشان این‌طوری قالب کرد. همین را یک دانه نمودار کنیم به صورت عکس. بندازیم به صورت عکس، نه متن. عکس باشد بهتر است که کل مغالطات این بخش تمرین‌های مغالطه که این‌هاست، یک چهره ازش داشته باشد. آره، یک نموداری از این داشته باشیم به این صورت مختصر توضیح. سه تا عکس می‌شود. هر کدامش با هفت‌تایش یک عکس. این‌جوری کار این دیگر کمک دوستان و حضرات و عزیزانم بر می‌تابد. ان‌شاءالله. روغن‌کاری کار فرهنگی و جهادی است دیگر. همراه آغاز مغالطات. خوب، بریم سراغ تک‌تکش. بیست‌ویک، بیست‌وچند تا شد؟ چهارده، بیست، بیست تا مغالطه داریم در تبیین‌های کتاب. پدر، مادر. چشم. حالا یک نمایشگاه کتاب بریم، من کتابش را سفارش داده بودم، تمام کرده بودند. سفارش دادم برایم بفرستند، کتاب نبود. حالا بریم نمایشگاه کتاب ببینیم پیدا بکنیم.

بریم سراغ این اقسام مغالطات تبیین. تبیین‌های مغالطی. قسم اول، قسم بسیار رایج، مغالطه اشتراک لفظ. زمینه وقوع مغالطه اشتراک لفظ این حقیقت که در تمام زبان‌ها بیشتر الفاظ و کلمات بیش از یک معنا دارند. این یکی "شیر" است اندر بادیه، و آن یکی "شیر" است اندر بادیه. این یکی شیر است که آدم می‌خورد، آن یکی شیر است که آدم می‌خورد. این حالا کدامش کدام است؟ کدام آدم؟ کدام شیر؟ کدام خوردن؟ این می‌خورد یا آن می‌خورد؟ حالا اشتراک لفظی از این قبیل ما زیاد داریم که این خودش زمینه مغالطات. بله، ابهام ساختاری می‌شود. هر کلمه را به معانی گوناگونی به کار برد. البته این حقیقت فی‌نفسه موجب بروز هیچ اشکالی نمی‌شود. ببینید، خیلی از به خودی خود مشکلی ندارد، وقتی که غرض این باشد که شما دیگری را به اشتباه بیندازی، حالا به قول شما همان اثبات مدعا می‌شود. وقتی غرض این است که دیگری را به اشتباه بیندازی، این می‌شود مغالطه. من کلمه خودم را گفتم، شما چه برداشتی دیگری کردی؟ یعنی من همان را که همه می‌فهمند، گفتم. شما برایت این اشتراک لفظی داشته و دو تا معنا با همدیگر یک‌جا آمده. برای کسی که در یک سری مشاغل خاص است، یک سری واژه‌ها برای یک سری مشاغل. مثلاً "ترمینال" برای کسی که برق‌کار است. از واژه "ترمینال" برایش اشتراک لفظی دارد. می‌گوید شما ماجرای ترمینال را حل نکردی‌ها! من دارم با یکی دیگر صحبت می‌کنم، می‌گوید که ترمینال چیست؟ مثلاً می‌گویم: بابا، ترمینال، ترمینال جنوب، ترمینال بخر، نرفتی؟ این می‌شود اشتراک لفظی. یعنی ترمینال برای یکی، ترمینال جنوب و پایانه و این‌ها معنا دارد. خوب، برای عموم ما هم همین‌طور است. برای آنی که برق‌کار است، دو تا معنا دارد؛ هم ترمینال برق، هم ترمینال جنوب. کی پس مشکل کار پیش می‌آید؟ آن وقتی که من غرضم این است که او به غلط بیفتد. درست شد؟ وگرنه به خودی خود واژه‌ای که ازش چند معنا برداشت می‌شود، من غرضم این نیست. این آقا غرض شما نباشد، غلط رخ داد. نه، غلطی که این لامپ روشن باشد، این‌جا بالا سر میوه‌هایم، میوه‌هایم پیدا باشد، ولی ثانویه به این میوه‌ها زردتر نشان داده شد، شفاف‌تر، درشت. یعنی حتی اگر غرض هم نباشد، مغالطه رخ داد. حالا این‌جا در واقع باید گفتش که غرض منظور این است که یعنی طرف علم به این دارد که طرف مقابلش به اشتباه می‌افتد. یعنی من می‌دانم، ولو غرضم هم غرض بدی نباشد، می‌دانم طرف مقابلم به این اشتباه می‌افتد. باران آمد، من آب نپاشیدم رویش. می‌گوید عیبی ندارد، خشکش کن. یعنی جلوی غلط افتادن بقیه را بگیر. مغرض نیستی، ولی کار انجام می‌گیرد. من علم به این دارم که او به غلط می‌افتد. با این علم و با این حال این واژه را می‌گویم، ولو غرضی هم ندارم. گزاره را استفاده می‌کنم. ذهن شما دو تا معنا دارد. من از کجا می‌دانستم شما ترمینال به این چوب، غلط افتاد که ترمینال کدام ترمینال؟ مگر چند تا ترمینال دارد؟ مغالطه کردم من. وقتی که من می‌دانم که اگر بگویم ترمینال، شما دو تا ترمینال در ذهنت می‌آید، با این حال می‌گویم ترمینال. وگرنه در مقام رخ غلط، مغالطه نیست. غلط، مغالطه نیست. یک مغالطه داریم به غلط انداختن. داریم مغالطه در آن قسمتی است که ارادی است. مغالطه به غلط انداختن است. غلط. خوب، شما نسبت به آیات قرآن ممکن است غلط برای شما فهم غلط حاصل شود. نسبت به روایات، فهم غلط. چقدر اینی که فهمیدی نیست ها! «لیس العمل کذالک» عمل غیر صالح در سوره مبارکه هود. حضرت فرمودند که شما در مورد این آیه چی می‌گویید؟ گفت که فرزند نوح، «عمل غیر صالح». ما می‌گوییم «انه ولد الزنا». حضرت فرمودند: حاشا و کلا! مگر می‌شود فرزند پیغمبر، فرزند زنا باشد؟ همسر انبیا، ساعت انبیا بری از این است که همسر انبیا دچار همچین مع عمل غیر صالح؛ یعنی این‌که خودش اهل کار غلط بود و فلان. نه این‌که محصول کار غیر صالح است. خودش با ذاتش عجین شده بود. خودش شده بود عمل غیر صالح. بدل از خود اوست، نه این‌که عمل غیر صالح مادر بوده. مغالطه قرآن بوده. غلط می‌فهمیدند عوام از این آیه. یعنی این بچه کار بد است ها! دلی که این‌قدر این عمل در او رخنه کرده که با ذات او یکی شده، یکی‌اش ملکه شده. فعل با ذاتش. خوب، پس این‌جا غلط از خود آیات قرآن هم پیش می‌آید، ولی مغالطه نیست. یعنی خدای متعال غرضش، قصدش این نیست که شما را به غلط بیندازد. ترکیب کلام هم ترکیب غلط‌اندازی نیست. شما فهمت نسبت به این آیه غلط است به خاطر نارسایی فهم شماست، نه به خاطر این‌که این کلام، کلامی است که در خودش دچار خطایی است. بله، من می‌دانم که شما نگاه کنید، به چشم ترگل‌مرگل می‌آید. این مغالطه روشن کرده، مثل همان رستورانی است که غذا را آن پشت درست می‌کند، لازم نیست تو ببینی، شیشه قاطی‌پاتی می‌کند، به خوردت می‌دهد. سه تا لامپ روشن می‌کند، می‌گوید فضا خیلی برایت نمی‌دانم رمانتیک. میوه‌فروشی رمانتیک، رمانتیک باشد. کم لامپ‌های پانصد را روشن می‌کند، از این چیزها هم که می‌زند بهش، زیرا که خیس می‌کند، می‌زند، تق‌تق‌تقی می‌زند. آره، خیلی مغالطه‌های عملی.

چنان‌که استعمال جداگانه و مستقل هر یک از معانی در متون مختلف کاملاً طبیعی است. اما وقتی که در یک متن به تعدد معانی کلاس توجه نشود و در یک جمله آن لفظ به معنایی و در جمله دیگر معنای دیگر به کار برده بشود و شواهد و قرائنی وجود نداشته باشد که ما را از اختلاف معنای یک لفظ آگاه کند، خواه ناخواه مرتکب مغالطه قید وجود شواهد و قرائن را از آن رو اضافه کردیم تا اگر ما به اختلاف معنای یک لفظ در موارد گوناگون استعمال آن آگاه باشیم، مرتکب مغالطه نشده‌ایم. مثلاً وقتی از دوست خود می‌پرسیم: «ساعت چند است؟» او می‌گوید: «من ساعت ندارم.» شواهد و دلالت می‌کند لفظ "ساعت" در جمله اول معنای زمان چند است؟ یعنی زمانش یعنی ساعت، نه قیمتش چند است؟ زمانش چند است؟ در جمله دوم به معنای وسیله‌ای که زمان را نشان می‌دهد. در واقع پرسیدیم ساعت شما چه چه زمانی را نشان می‌دهد؟ حالا اگر این سوال در مغازه ساعت‌فروشی بپرسیم، این قرائن مهم است دیگر. موشک چند؟ موشک لفظی است، ولی در این شرایط این دیگر اشتراک لفظی ندارد. چند است؟ در ساعت‌فروشی با چند است؟ به رفیق بغلش نشستی، انگشت هم اشاره می‌کنی. چند؟ مغالطه است. داری می‌گویی چند است؟ مغالطه نیست. شواهد دارد مشخص می‌کند منظور چیست. آن‌جا می‌شود که قیمتش چند است. بنابراین تعریف دقیق مغالطه اشتراک لفظ این است: استعمال یک لفظ در یک متن. این را در نمودار بعداً خواستیم بنویسیم، باید این را بنویسیم. استعمال یک لفظ در یک متن با معانی گوناگون بدون توجه به تعدد معانی آن. بدون توجه اگر مغالطه را گفتیم عمدی و ارادی، دیگر نمی‌شود. این‌جا دیگر مغالطه صورت نگرفته. در مورد توریه هم همین بحث را داریم ها! فقها بحث می‌کنند. حالا بحث توریه برسیم، عرض می‌کنم که خوب، توریه‌ای که غرض این است که به غلط بیندازی، مشکل دارد. او اشتباه می‌فهمد. مشکل، نه. آن دیگر حالا بحث این است که مصلحت دیگری اینترنت به غلط بیندازند، بالاتر از خود این قضیه باشد. مغالطه مصلحتی به طوری که این امر موجب یک استنتاج خطا بشود.

مثال معروف و قدیمی‌اش: «سعادت غایت زندگی انسان است. غایت زندگی انسان مرگ است. بنابراین سعادت انسان همان مرگ اوست.» این‌جا غایت دو تا معنا دارد. غایت زمانی، غایت کمی، غایت کیفی. سعادت غایت کیفی است. مرگ غایت کمی نیست، غایت زمانی است. این‌جا خلط بین غایت. اگر مذاکره بد بود، امام حسین مذاکره نمی‌کردند. امام حسین مذاکره کردند، ما هم درس مذاکره ازشان گرفتیم. مذاکره اشتراک لفظی است. جان. سعادت غایت زندگی انسان است. غایت زندگی انسان مرگ است. بنابراین سعادت انسان همان مرگ اوست. بله، مذاکره دو تا معنا دارد. هم به معنای گفت‌وگوست. در عرف رایج مردم یک معنا دارد. در عرف سیاسی یک معنای دیگر دارد. شما بیایی به مردم مذاکره‌ای را بگویی که در عرف سیاسی غرضت آن است که معنای عرف سیاسی‌اش را، و می‌دانی که این‌ها این را می‌فهمند. نمی‌شود شارلاتان‌بازی. بگویم ما درس مذاکره گرفتیم. در تواریخ ذکر شده امام حسین مذاکره کرده. اشتراک لفظی. نمی‌دانم، یک معنا ازش می‌دانم، همین است. من حقوق. آیا سعادت یعنی مردن؟ مسلماً نه. اما از استدلال فوق این استفاده می‌شود. به نظر می‌رسد در میان اشکال وجود دارد. این اشکال ناشی از دو مغالطه اشتراک لفظ. در استدلال فوق کلمه "غایت" در مقدمه اول به معنای هدف، در مقدمه دوم به معنای آخرین رویداد است. عرض کردم در یکیش کیفی مدنظر است، در یکیش زمانی. کلمه "زندگی" هم در مقدمه دوم به معنای زندگی این جهانی است. در مقدمه اول اعم از آن است. پس دو تا اشتراک لفظی این‌جا داریم. غایت یکی، زندگی. زندگی کبرا به معنای زندگی دنیایی است. در صغرا یعنی حیات، یعنی زنده‌بودن، حیا. در دوم می‌شود حیات دنیا. حیات دنیا در واقع از مقدمات استدلال فوق فهمیده می‌شود. هر انسانی سعی می‌کند در زندگی خود به سعادت برسد و دیگر این‌که آخرین رویدادی که برای هر کس در زندگی جهانی به وقوع می‌پیوندد، مرگش است. از این دو مقدمه پس از تفکیک معانی الفاظ، آن هرگز نتیجه فوق حاصل نمی‌شود. به جرأت می‌شود گفت که مغالطه اشتراک لفظ، مغالطه‌ای است که بیش از هر یک از انواع دیگر مغالطه شایع و متداول است و به علت محدودیت زبانی، مردم خواه ناخواه گرفتار این مغالطه می‌شوند. به قول مولوی: «اشتراک لفظ دائم رهزن است.»

این‌جا تذکر این نکته هم لازم است که در کتاب‌های قدیمی منطق، نام و تعریف و مثال‌هایی ارائه شده برای مغالطه به گونه‌ای که معمولاً خواننده به اهمیت مغالطه پی نمی‌برد. منحصر به قیاس می‌کرد. آن‌ها فقط در اشتراک لفظی حد وسط یک قیاس را در نظر می‌گرفتند. مثالی که زدیم در ضمن مثال‌هایی ارائه شد در کتاب قدما یا تکراری. آن‌قدر بدیهی و آشکار است که دیگر شبیه شوخی است. شبیه لطیفه. «انگور شیرین شیرین معشوق فرهاد است، پس انگور معشوق فرهاد است.» او سیر سیر بو می‌دهد، پس او بو می‌دهد. گفت سیر به پیاز: «گفت که حیف که سیرم، وگرنه می‌خوردمت.» مغالطه اشتراک لفظی. مثال‌های جدی‌تر برای مغالطه اشتراک لفظ، چه در شکل قیاسی و چه غیر آن، وجود دارد که می‌شود ما را به ظرافت و اهمیت فوق‌العاده این مغالطه آگاه کند. «خانه ارزان کمیاب است. هر چیزی کمیاب گران است. پس خانه ارزان گران است.» خوب، این تناقض‌گویی که «ارزان گران است» چگونه قابل توجیه به نظر می‌رسد؟ مقدمات از صحت و استحکام کامل برخوردار است؛ یعنی هر کبرا به تنهایی درست است، صغرا به تنهایی درست است. مشکل در کجاست؟ هیچ اشکالی به استدلال وارد نیست. نتیجه‌اش تناقض‌آمیز است. علی‌رغم این‌که این اصطلاح در این‌جا صراحتاً به عنوان نمونه و مثالی برای مغالطه اشتراکی لفظ مطرح شده، در عین حال بسیاری از افراد نمی‌توانند اختلاف بسیار دقیق بین دو معنای "کمیاب" در مقدمه اول و دوم را تشخیص بدهند. این‌جا مشترک لفظی در کدام واژه است؟ کمیاب. کمیاب داریم تا کمیاب. جواب این‌جور مغالطات این‌جوری است: «حد وسطی که در اشتراک لفظی می‌شود. مذاکره داریم تا مذاکره. کمیاب داریم تا کمیاب. قهرمان داریم تا قهرمان.» هر کسی که شخصیت شناخته شده ملی است، قهرمان ملی است. قهرمان ملی، رعایت اکرام کرد، احترام کرد. ملیس قصه‌های ظریف. حالا قهرمان ملی در یکیش به چه معناست؟ در صغرا به معنای این است که یک شخصی است که ما برایش کف زدیم. ما بهش مدال دادیم. قهرمان ملی یعنی رئیس جمهورهایی که شیرین از دید من این است. قهرمان‌بازی یک تعریفی دارد که یک کار برای ملت انجام داده باشد یا یک کار منفی برای کل ملت. من الان می‌گویم کار ایشان مثبت است، برای ملت بوده. من، من آن منو بنده می‌گویم که ایشان یک کار منفی برای ملت انجام داده. ایشان دیدگاهش این است که مثبت است، پس می‌شود قهرمان ملی. من می‌گویم که نخیر، ایشان لطمه‌زننده ملی است. مثلاً، یعنی خاله شکل نیست این‌جا به کی نسبت داده بشود. این نسبت مشکل مبارزه در استدلال رفت. خیلی خوب، این‌جا حالا کمیاب در یکیش به چه معناست؟ یکی به چه معنای دیگر؟ کمیاب در صغرا یعنی این‌که کمتر پیدا می‌شود. یعنی مثلاً از جهت تعدادی کم است. «هر چیز کمیاب گران است»؛ یعنی هر چیزی که از جهت چی؟ کم تعدادی. نه، از جهت تفاوتش. خیلی باریک است این دو تا کمیاب. یک مرز بسیار باریکی با همدیگر دارد. یکیش منظور این است که شما دنبالش بگردی، کمتر پیدا می‌کنی. آنی که هر چیزی کمیاب گران است، منظور این نیست که کمتر پیدا می‌شود. منظور این است که یک چیز آنتیک، کمیاب به معنای آنتیک. آنتیک حالا چطور بگوییم؟ یک معنای دیگرش بگوییم یعنی کبریت احمر. این‌جوری. یک چیز کمیابی که عتیقه مثلاً، یک چیز خیلی تاپ، خیلی ناب. کمیاب به این معنا. آن‌جا به ناب‌بودن خیلی توجه ندارد. یک چیزی که تعدادش کم است. خانه ارزان، تعدادش کم است، کمتر پیدا می‌شود. در دومی منظور این نیست که کمتر پیدا می‌شود. منظور این است که چیزی که خیلی ویژه است، استثنایی است. درست است. کمیاب دو تا معنا دارد. یکی کمتر شما می‌یابی. یکی این‌که کمتر همه می‌یابند. کمیاب. کدام کمیابی که شما کمتر می‌یابی یا آنی که همه کمتر می‌یابند؟ کمیاب اول کمیاب است که شما کمتر می‌یابی. کمیاب دوم آنی که کلاً کم است برای همگان، کم است برای همگان. یک چیز ویژه‌ای است. اشاره کرده، آینه صفحه پاورقی. به نظر می‌آید که این خیلی اشتراک لفظی مشکل نداشته باشد، اما کبرایش بیشتر یعنی کلیت کبرا مشکل است. هر. آره، خیلی از کبرا مشکل دارد. نسبتشم باز دوباره خودش گفته «از تو می‌شود» را گذاشته درست‌تر باشد. این است که تاسیس که کمیاب باشد، گران می‌شود. خانه ارزان به نظر می‌آید کبرا میل به سمتش که حرکت می‌کنی، پیدا کردنش سخت است. و گفتیم که منحصر به شکل قیاسی هم نیست. مثال‌های زیادی می‌شود در اشکال دیگر برای مغالطه به وجود آورد. یک شکارچی به دنبال یک سنجاب است. با تفنگ هدف قرار بدهد و شکار کند. سنجاب پشت درخت قطوری پنهان می‌شود. شکارچی آهسته آهسته از فاصله دور به دور درخت می‌چرخد تا سنجاب را در تیررس خود قرار بدهد. اما سنجاب که هنوز گیر پشت درخت پنهان شده، با چرخش شکارچی می‌چرخد، به طوری که شکارچی موفق نمی‌شود سنجاب را بیابد. حالا سوال این است که شکارچی که به دور درخت می‌چرخد، آیا به دور سنجاب هم می‌چرخد یا نه؟ معلوم است این شکارچی دارد می‌چرخد، تو سنجاب پیدا. سنجاب هم دارد می‌چرخد که شکارچی پیدایش نکند. سنجاب چسبیده به درخت، شکارچی هم دارد دور درخت می‌چرخد، پس شکارچی باید دور سنجاب هم بچرخد. پاسخ به سوال فوق می‌تواند برای افراد ناآگاه بحث طولانی بی‌فایده بدون داشته باشد، اما شخص آگاه هم می‌تواند ثابت کند شکارچی به دور سنجاب می‌چرخد. شکارچی درست انجام نمی‌چرخد. رمز این مطلب همان اشتراک لفظ و وجود دو معنا برای «به دور چیزی چرخیدن» است. دور چیزی چرخیدن داریم تا دور چیزی چرخیدن. به کدام معنا؟ دور چرخ. سنجاب روی درخت است. شکارچی دور درخت می‌چرخد. پس شکارچی دور سنجاب می‌چرخد. دائم به روی سنجاب نگاه می‌کند. نه، دور سنجاب دارد می‌چرخد. سنجاب کوچک است دیگر. این سنجاب چهار طرف، چهار جهت دارد. این‌که دارد می‌چرخد، چهار جهت سنجاب یا دور چرخ؟ یعنی دور یک سنجاب چرخید. چرا سنجاب رد بشود؟ دور خانه خدا می‌چرخید. درست. شما دست چپ. بله، من از آن طرف که دارم می‌چرخم، فقط دارم دست چپ شما را می‌بینم. نقطه این‌جا سایز هر دو یکی است ها! تفاوت سایزش کوچک است. دارد در یک جهت فرار یا چسبیده به درخت، دارد شکمش را شما داری از توی درخت می‌بینی. یعنی فرض کنیم درخت نیست. الان بیاوریم عکسش را. شما این‌جا این‌که دارد می‌چرخد، دور این درخت، خوب، سنجاب هم این‌جاست دیگر. سنجاب دارد حرکت می‌کند. چون در شعاع بزرگ‌تری دارد می‌چرخد، دور سنجاب هم چرخیده دیگر. یعنی این‌که این هم روی سنجاب دیده باشد، هم دست راستش را، هم پشتش را، هم دست چپش را. نه، دیدن نه. دورش چرخیده باشد. خوب، دیگر تمام این‌ها را دور زده. ولی در این حالت نمی‌تواند رخ بدهد. چرا؟ چون سنجاب در یک جهت دارد حرکت می‌کند. دائم یک قسمتی از بدنش به سمت این است و هیچ موقع این بقیه شعاع سنجاب را دور نمی‌زند. آن فرض مال این است که سنجاب یک‌جا سر جای خودش بایستد. حالا این‌جا اشتراک لفظی. دو. دور به چه معناست؟ دور چیز چرخیدن؟ گلچین چرخیدن چی؟ مثلاً از این اشتراک لفظی این‌جوری استفاده می‌کنند. در مطب طرف می‌آید می‌گوید: «دکتر، سرگیجه دارم. همه‌چی دارد دور سرم می‌چرخد.» عجب آدم مهمی هستی! خیلی عظمت پیدا کردی. آدم‌های مهم. الهی دورت بگردم. ببین، عالم دارد به دورت می‌گردد. آها، دورت بگردم به آن معنا. دورت بگردم. من می‌آیم در عالم پخش. عالم دارد دورت می‌گردد. یعنی شکارچی دارد دورت می‌گردد. دورش می‌گردد. یعنی دورش می‌گردد، دنبالش می‌گردد. لفظی است دیگر. قیمت. دورش می‌گردد که می‌خواهد بکشدش.

نکته دیگر درباره مغالطه این است که بسیاری از منطق‌دانان آن را مغالطه اشتراک اسم نامیده‌اند. اما فقط چرا که در اسم نیست، اشتراک در فعل، اشتراک در حرف. این‌ها هم می‌تواند باشد و تعدد معانی هر کدام می‌تواند موجب ارتکاب مغالطه بشود. برای هر کدام می‌خواهیم مثال بیاوریم. برای اشتراک اسم، اشتراک فعل، اشتراک حرف. اول اشتراک اسم: او و همسرش پنج سال اختلاف داشتند. "اختلاف" را گفتیم مشترک لفظی است. هم به معنای تفاوت، هم به معنای مشاجره است. پس اشتراک لفظ سه تا حالت دارد. این ما اشتراک اسم و صفت، اشتراک فعل، اشتراک حرف. بسیار خوب. پس این‌جا پنج سال اختلاف داشتند. منظور از کدام اختلاف؟ کدام اختلاف؟ چه اختلافی؟ منظور چه اختلافی؟ اختلاف دارند. ببینید، در نوشته کسره نیست. این قضیه رخ می‌دهد. در گفتار می‌گویم آن‌ها پنج سال اختلاف دارند، پنج سال. پنج سال با پنج سال اختلاف دارند. با قرائن خاص نه ها! در دادگاه ازدواج کرده می‌گوید: «فلانی با فلانی ازدواج کرده، پنج سال اختلاف دارد.» این دیگر شرکت لفظی نیست. رفته در دادگاه آقای قاضی ما پنج سال اختلاف. این هم باز معنایش مشخص است. ولی مرحوم دکتر فلانی با همسرشان پنج سال اختلاف داشتند در زندگی‌شان. این چیست؟ مغالطه است. درست شد. مغالطه اشتراک لفظ در فارسی. کتاب‌های امثال قرآن زیاد نیست. کتاب‌های امثال قرآن. امثال کدام است؟ واقعاً بدیهیات استفاده. به این اختلاف تفاوت مشاجره نمی‌شود. این باید بگوید اختلاف، بعد داخل پرانتز بگوید سن یا عقیده یا فلان. چون اختلاف، اختلاف است. اختلاف عقیده می‌شود مشاجره. نه، خود واژه اختلاف چند تا معنا دارد. واژه اختلاف. اختلاف، اختلاف. واژه اقتدار. یعنی در دلالت تصوری چند تا معنا می‌آید. واژه اختلاف نه لزوماً در عقیده نیست. مشاجره، درگیری، دعوا. در یک چیزی. خوب، در چیزی. حالا عقیده لزوماً عقیده نیست. باشد. آن دیگر درگیری نیست. تفاوت در ذهن من می‌آید. بعد اختلاف را معنی می‌کند. یعنی خودش ذاتاً. ببینید، شیر که تا شما شیر را می‌گویی، همین به تنهایی خود شیر بدون هیچ کلمه. خاطرتان هست این اختلاف یک در دلش یک قرینه دارد. مختلف فیه دارد. ذهنم می‌چرخد. شیر، شیر. سه تا شیر می‌آید. می‌آید شیر. یعنی چی؟ می‌گویم که آن، آن. ولی به دلیل کثرت استعمال دیگر بین شما و من قرینه‌خواهی نمی‌شود. ولی تا شما به من بگویی اختلاف، یعنی چی؟ می‌گویم در چی؟ در سن، یعنی تفاوت. در عقیده یا در تربیت می‌شود مشاجره. اختلاف دو معنایی که گفته تفاوت و مشاجره، خوب است. اینش ذکر نشده. اختلاف خالی. واژه "اختلاف" دو تا معنا دارد.

دومیش: «امثال قرآن.» "امثال" جمع هم جمع "مثل" می‌تواند باشد، هم جمع "مثل" می‌تواند باشد. «امثال قرآن زیاد است، زیاد نیست.» یعنی مثل‌های قرآن زیاد نیست. یعنی مثل‌هایی که قرآن می‌زند، این‌ها در کتاب فارسی زیاد نیست. «امثال قرآن زیاد نیست.» یعنی مثل قرآن زیاد نیست در بین کتاب‌های فارسی ما مثل قرآن. پس یکی امثال در یعنی "فی" کتاب‌های فارسی. یکی امثال قرآن با کتاب‌های فارسی. پس یکیش امثال با می‌آید. یکی امثال در می‌آید. امثال، امثال فلانی. امثال با فلانی، یعنی مثل فلانی، مثل با فلانی، شبیه با فلانی. درست. «مثل و مثل حمید دوست بیست ساله من است.» بیست ساله یعنی چی؟ دوست بیست ساله یعنی سنش بیست سال است یا بیست سال است دوستید؟ برای مدت بیست سال یا دارای سن بیست سال؟ این‌ها پس اشتراک لفظ، اشتراک اسم. خوب. چند مثال برای اشتراک فعل. «پو چند غزل سعدی را خوب و بی‌اشکال خواند.» "خواند" این فعل. فعل موشک. خواندن مشترک بین این‌که با صدا خوب، با ترجیع خواند. الان بیست ساله صفت است. نه، صفت که لزوماً تفسیر برنمی‌دارد. بند هر صفت نتیجه عربی عکس فارسی بگوییم. صفت فارسی نه، صفت فارسی نیست. صدیق و عشرین سنه. مضاف، مضاف‌الیه. مضاف‌الیه امثال کتاب. امثال کتب امثال قرآن. صفت عربی کنیم این عبارت را چی می‌گوییم؟ کتب امثال قرآن. امثال چیست؟ کتبه امثال. مش جمع مثل. مثل چیست؟ جمع مشتقه. مفردش مشتکه. صفت مشبهه اگر باشد کس حسن. پس "خواند". جایت خالی دیشب فلانی این‌جا برنامه نیم ساعت می‌خواند ها! می‌خواند مشترک است دیگر. خواندن منی که داشت از روی می‌خواند، از روی متنی می‌خواند، قرائت می‌کرد، داشت می‌خواند. خواندن. خواند. این دیگر اسم نیست، فعل است. مشترک. «آن‌ها از ما چند عکس گرفتند.» این "گرفتن" یعنی عکس انداختن یا چند عکس گرفتم؟ برده. «این کتاب قیمت ندارد.» "ندارد" یعنی کسی قیمت‌گذاری نکرده. بس که گران است یا بس که ارزان است؟ «اگر دادگاه هم بگذارد، من پا روی حق نخواهم گذاشت.» من پای روی حق نمی‌گذارم. نمی‌گذارم یعنی اجازه نمی‌دهم یا قرار نمی‌دهم؟ «اگر دادگاه هم بگذارد، من نخواهم گذاشت.» عینک دادگاه اجازه بدهد، من نخواهم گذاشت. اگر دادگاه پا بگذارد، من خواهم گذاشت. "گذاشتن" دو تا برنامه. گذاشتن یعنی پا بگذاری. گذاشتن یعنی اجازه بدهی. دادگاه هم بگذارد، من اجازه نمی‌دهم. دادگاه اجازه بدهد، من اجازه نمی‌دهم. یا دادگاه پا بگذارد، من اجازه. چند تن برای حرف. «دهمین و آخرین فصل کتاب درباره عبادت است.» این "و" دو تا معنا دارد. "و" به معنای "مع" یا "واو تفسیری". درست شد. خیر. این از دیگر از آن مغالطات خیلی رایج است در بحث‌های حرف واو تفسیری یا واو معیت. باب کتاب دهمین و آخرین فصل کتاب. اگر واو معیت باشد یعنی چی؟ یعنی یک باب دهم داریم، یک باب آخر داریم. باب آخر، باب دهم نیست. حلوا تفسیری چی؟ دهمین که همان آخرین است، می‌شود. «با وجود امثال شما، وضع دانشگاه اصلاح نمی‌شود.» با وجود امثال شما. یک با داریم یعنی تا وقتی تو باشی. یک با داریم یعنی حتی اگر تو باشی. بای به معنای "الا" یا بای به معنای "حتی". یعنی «الا وجود امثالک» یا «حتی وجود امثالک». «با وجود شما» یعنی حتی اگر شما باشی. «با وجود شما هم درست نمی‌شود.» یا نه، «با وجود شما درست نمی‌شود.» یعنی الان شما هستی، نمی‌گذاریم. یا حتی اگر تو هم باشی. «او عمری با ریا و خودخواهی مبارزه کرد.» "با ریا" یعنی مبارزه‌اش با ریا بود، یک مبارزه می‌کرد یا هم داشت؟ یا نه، مبارزه در برابر ریا بود؟ «مصاحبه گناهان کبیره وارد جلسه شد.» سلامتی صاحب گناهان کبیره صلوات بفرست. صاحب گناهان کبیر مشترک است دیگر. لینک صاحب یعنی کتاب یا صاحب خودت گناه کبیره. این دیگر مغالطه است. واقعاً مغالطه دیگر در شکی نیست که این بابا غلط داشته یا نداشته، مغالطه کرده، مردم را انداخته. آقای هاشمی در جمع چیزها گفته بود، جمع مسئولین بازنشسته نظام در مجلس گفته بود که ما در جمع عتیقه‌های نظام هستیم. "عتیقه" مشترک است دیگر. مشترک بین این‌که یک چیز خیلی خوب که مثلاً با یک چیز خیلی بی‌خودی که اصلاً هیچ مفت نمی‌ارزد. عتیق. نظامی. «بعضی شرکت‌ها نظیر آرامکو یا کمپانی نفت خلیج باعث تضعیف مواضع اوپک می‌شود.» آرامکو یا کمپانی. "یا" به معنای شرکت است. یعنی آرامکو یا همان کمپانی. تفسیری یا برای عبارت دیگر است؟ یا تقسیم؟ یعنی این و آن. تقسیم و تردید. یعنی این، این و آن، دو تا است؟ یا این و آن یکی است؟ آرامکو یا کمپانی؟ یعنی دو تا یا یکی؟

این مغالطه، مغالطه اشتراک لفظ را چنین تعریف کردیم: «استعمال یک لفظ در یک متن با گوناگون بدون توجه به تعدد معانی آن.» دو صفحه را سریع می‌خواهم بخوانم بحث. به طوری که این امر موجب استنتاج خطا بشود. مثل: «سعادت غایت زندگی انسان است و این‌ها.» با توجه به مثال‌هایی که اخیراً ذکر شد، باید این نکته را اضافه کنیم که گاهی تعریف قبل بر مغالطه اشتراک لفظ صدق نمی‌کند. چون اولاً لفظ مشترک تنها یک بار استعمال می‌شود. ثانیاً قید "بدون توجه به تعدد معانی" لازم نیست و چه بسا شخصی با علم و آگاهی از تعدد معانی لفظ مشترک، جمله مشتمل بر آن لفظ را بیان می‌کند و در شرایط گوناگون مدعی می‌شود که معنای خاصی از آن در نظر داشته. ثالثاً مغالطه اشتراک لفظ در جملاتی از قبیل مثال‌های مذکور به طور بالفعل موجب استنتاج خطا نمی‌شود. چون اساساً استنتاجی صورت نگرفته. بنابراین با لحاظ مثال‌های اخیر، می‌شود مغالطه اشتراک لفظ را این‌طور تعریف کرد: «استفاده از یک لفظ مشترک در جمله به طوری که شنونده یا خواننده معنایی مغایر با معنای مورد نظر گوینده یا شنونده را از آن درک کند.» ملاک درک طرف مقابل و یا این‌که اساساً گوینده یا شنونده در مورد تعدد معانی تعمد داشته یا خود او. دو قسم. یکی این‌که طرف یعنی غلط و مغالطه را جفتش با هم دربر گرفتیم. تعریف طرف مقابل غلط درک کند یا شما بخواهی او غلط درک کند. جفتش را می‌شود همین مغالطه اشتراک لفظ ایشان تعریف کرده و بخواهد در شرایط مختلف مدعی یکی از آن معانی بشود. نظر شما چیست؟ مغالطه را ما باید تعریف وایسیم سرش. اگر مغالطه تعمدی. اگر مغالطه را هر چیزی بدون حتی نیت هم در نظر بگیریم، اصل تعریف این بابایی که اخطار داریم، یک غرض داریم. اخطار یعنی یک چیزی را در ذهن داری ایجاد می‌کنی. غرض یعنی می‌خواهم همان دلالت چیز. علم اصول بهش می‌گویند دلالت تصور و دلالت تصدیقی. خواب هم باشی معنای کلمه را نمی‌دانی. یک بچه منو نمی‌داند. وایسا، داری یک حرفی را می‌زنی. آن معنایش در ذهن من می‌آید. بچه غرضی ندارد که این منو بیاید در ذهن. طبق تعریف ایشان دلالت تصوری هم می‌شود. گیاهی که زده جفتش را گرفته. مغالطه را عمد را توش دخیل بدانیم با توجه به اسم اسم فصل باید دخیل بدانیم. فقط آن قسمت عامدانه بودنش را، عامدانه به معنای این‌که طرف اراده غلط‌اندازی. اراده غلط‌اندازی. یا ممکن اصلاً طرف غلط نمی‌داند. این را می‌خواهیم بگوییم این مغالطه است. این‌جا فقط تفاوت بیاوریم روی این‌جا که طرف می‌خواهد قصد اخطار دارد یا ندارد؟ می‌خواهد این معنایی که در ذهن اوست، همین معنا به ذهن شما منتقل بشود. دیگر حق و باطل، غلط و درستش را کار نداریم. غلط یعنی من یک معنای درستی در ذهنم هست، می‌خواهم معنای غلط بیاید در ذهن شما. این را نمی‌خواهیم بگوییم مغالطه است. مغالطه است. آنی که در ذهنش است را می‌خواهد منتقل کند. لذا مال امثال بچه را در بر نمی‌گیرد. چون در ذهن او چیزی نیست از. ولی در مورد یک آدمی که تصور می‌کند سر کبرا با شما بحث داشت، صغرا را غلط کند با این قضیه. آن‌جا که می‌گوید شما گفتی گازمبری، آن حق دستور دادن بدون بالاتر دارد یا دارد غلط می‌اندازد ذهن من که این همه‌کاره بود ها! منی که آن بالا نشسته بودم به این دستور دادم. یزید مغالطه کرد گفت من که نگفته بودم. گفته بود چی؟ گفته بود یا یا این یا آن. بعد گفت که نه، این‌ها رفتند کشتنش. من آن‌جا بودم. یعنی مرتکب دارد مغالطه. از نظر ریشه، ریشه لغتش چیست؟ "مفاعله" است. مشارکت معانی. بعدیش چی بود؟ "تعدیه". این‌جا معنی تعدیه. اَغْلَطَ، به غلط انداختن. جَعَلَ الشَّیْءُ، غلط. جَعَلَ اصل تیکه بحث این‌جاست. من غلط بدانم و غلط منتقل کنم. یعنی آن‌چه را که غلط می‌دانم را دارم با علم به غلط بودنش منتقل می‌کنم. یا آن‌چه را که درست می‌دانم را با علم درست بودن منتقل می‌کنم و غلط است. کدامش است؟ ببینید، من یک چیزی در ذهنم است، به نظرم این درست است. قصدم این است که همین که درست است را به شما بگویم. درست می‌دانم و به غرض غرض انتقال درست، انتقال، انتقال درست. منتقل می‌کند. مغالطه می‌شود؟ یعنی من نکردم. آها. غلط می‌دانم و به غرض انتقال آن مغالطه. درست می‌دانم و به غرض درست مغالطه می‌کنم. چهار. غلط می‌دانم این غیر از انتقال آن غلط مغالطه می‌کنم. درست. این دیگر تصور. الان مغالطه هر سه تای مغالطه به ذهن نمی‌آید. مغالطه، مغالطه نیتش مهم است. الان «ان الحکم الا لله» مغالطه است یا نیست؟ طرف خودش درست می‌داند یا غلط؟ مغالطه این است که علی بر حق نیست. مغالطه این است که حکم با علی نیست. اصلاً مغالطه این جمله نیست. از این جمله می‌خواهد آن را به شما بدهد. «قل لله». مغالطه «قل لله» تفکیک الله از علی است. فضا شرایط به ما می‌گوید که این گفت: «ان الحکم» در مقابل کی گفت؟ در مقابل علی. یعنی چی؟ یعنی حکم با تو. مغالطه آن‌جا از یک جمله‌ای دارد یک استعمال دیگر، یک استعمالی می‌کند برای به غلط انداختن حق دیگری. یک درست دیگری اراده دارد. من فکر نمی‌کنم دو، سه. به غرض انتقال آن دروس مغالطه می‌کنم. غلط می‌دانم در ذهن خواننده، در ذهن مقابل. یعنی می‌خواهم ذهن با مخاطب دارم صحبت می‌کنم. با خودم که صحبت نمی‌کنم. این را من در ذهن مخاطبم می‌دانم غلط است. درست و برای خودم چیست؟ برای خودمان چیست؟ درست است. در نظر بگیریم. چون اصلاً بده‌بستان هم هست دیگر. مغالطه مشارکت است. رم یک جوری بیاوریم توش. یعنی باید طرف مقابلم را در نظر بگیریم. درست می‌دانم برای خودم و غلط می‌دانم در ذهن مخاطب. این‌طوری باید. قسم سوم. فقط سوم. قاطی شد، وقتم گذشت. برای مخاطبم غلط می‌دانم. مخاطبم را به غلط می‌اندازم تا این درست من را بپذیرد. الان «رائنا» مثال ایشان آورده، مثال بحث می‌کنیم. مثال «رائنا». مذاکره را ایشان قطعاً درست می‌داند دیگر. می‌گوید آن مذاکره امام حسین، مذاکره با دشمن، آن مذاکره را ما غلط می‌دانیم. برای مخاطبش چی می‌گوید؟ می‌گوید مگر امام حسین مذاکره نکرد؟ من می‌گویم که یا صلح، صلح اشتراک لفظی. صلح امام حسن. صلح نکرد، قبول ندارم دیگر. مخاطب آن را غلط می‌داند. می‌گوید اگر صلح چیز بدی بود، امام حسن صلح نمی‌کرد. یعنی با یک صلح دیگر که من درست می‌دانم. حالا چطوری می‌توانم آن صلح، صلح من که من را قانع بکند، مغالطه بکند؟ این دو تا صلح را روی هم بیندازد. چطوری می‌تواند بیندازد روی هم؟ استفاده از اشتراک لفظی‌اش است. یعنی با ترفند مغالطی. پس چی می‌شود؟ می‌شود آن درست می‌داند. من درست نمی‌دانم. آن که می‌خواهد من را قانع بکند، از اشتراک لفظی استفاده می‌کند. غلط خودش را می‌اندازد روی درست من، بپذیر. پس می‌شود همین که درست می‌دانم منی که می‌خواهم مغالطه بکنم. طرف مقابلم درست نمی‌داند. با فن مغالطه من می‌آیم این را بهش قالب می‌کنم. یعنی بدون غرض نمی‌شود. خودتان هم چی برداشت می‌کنید؟ شما مدل مغالطه نمی‌گویید دیگر. اشتباه کردی نباشد. اگر تعدیه باشد صد در صد عمد می‌خواهد. یعنی اراده در این قضیه. اگر هم بکنی حکمش فرق می‌کند. نادانسته، نادانسته یک هو دیوار خانه‌ات را برمی‌داری می‌گذاری در زمین همسایه. در مقام مغالطه عامدانه، در مقام اشتباه نه، عامدانه. فردا با مثال قرآنی کار بکنیم. الحمدلله رب العالمین.

نظرات کاربران

هنوز نظری ثبت نشده است.