جلسه چهارم
متن کامل
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. بحث تبیینهای مغالطی بودیم. نوع اول از مغالطات، «مغالطه اشتراک لفظ» است. نکتهای که هست این است که وقتی از اشتراک صحبت میشود، اشتراک لفظ و اشتراک معنا هر دو مدنظر است. تفاوت اشتراک لفظی و معنوی با یکدیگر چیست؟ اشتراک لفظی، لفظی است که دو معنا دارد، مثل «شیر». در اشتراک معنوی، لفظ یک معنا دارد اما مصادیق متنوعی دارد، مثل «درخت». درخت را میگویند مشترک معنوی؛ چرا مشترک معنوی؟ چون مضافالیههایی که میگیرد متفاوت است: درخت سیب، درخت آلبالو، درخت دانش. حالا آن موارد مجازی است، خود حقیقیهایش درخت، چه میدانم، نارنج، پرتقال، خربزه، درخت گردکان... خلاصه، صدها درخت بر آن بار میشود. پس میشود مشترک معنوی.
مشترک لفظی، لفظی است که دو معنا دارد. اینجا گفته شده «مغالطه اشتراک لفظ»؛ به نظر میآید که اشتراک معنا هم همین است، فرقی نمیکند. ما باید اشتراک معنا را هم به آن اضافه کنیم. مشترک معنوی گاهی باعث مغالطه میشود. شخص میگوید: «اینجا صد درخت است» (صغرا). «درخت میوه میدهد» (کبرا). نتیجه: «اینجا صد میوه است». خب، این مغالطه هست یا نیست؟ «اینجا درخت است. درخت میوه میدهد. اینجا میوه است.» یک مغالطهاش روی اصل میدهد، یک مغالطه دیگرش روی اشتراک درخت. درخت مشترک معنوی است بین درختی که میوه میدهد و درختی که میوه نمیدهد. درخت میوه کجا؟ درخت میوه میدهد، میگوید مثل سیب، گلابی، توت، چیچیچی. صد درخت برای شما اسم ببرم، شما ظاهراً قانع میشوید. این همه درخت، باز هم بشمارم؟ این، این... خب، درخت کاج چی؟ درخت اینها چیست؟ اینها درخت است. اینها که میوه نمیدهد. پس درخت مشترک معنوی است، متنوع و متعدد. برخی اقسام آن میوه میدهند. اینجا از اشتراک دارد استفاده میکند، اشتراک معنوی. پس اشتراک استفاده از خاص در باب جزء و کل، مغالطه جزء و کل هم هست. جزء میگوید، کل اراده میکند.
در قرآن، این اقسام مغالطاتی که میخواهیم بگوییم، استعمال شده است، بیشتر برای کفار؛ گاهی هم در غیرکفار که اشتباهاتی از آنها سر میزند در رفتارشان. حالا ما گفتیم که لزوماً در مقام استدلال هم نیست مغالطه. گاهی در رفتارشان، کارهای مغالطی از آنها سر میزند. رفتار مؤمنین. حالا در مورد کفار در استدلال. فرعون، فرعون در قرآن نماد مغالطه است. مثل «حسن» یعنی مغالطه میکند در حد برج مغلق. آنقدر قوی! قرآن هم مغالطات عجیب و غریبی از او ذکر کرده است که ما در مباحث مغالطه، انشاءالله مثالهای فرعون را میآوریم.
حالا در بحث اشتراک لفظ، یکی از مغالطات، مغالطه «راعِنا» است. اگر بداند طرف مقابل به اشتباه میافتد، این قصد دارد که طرف مقابلش به اشتباه بیفتد و اینطور میگوید، میشود مغالطه. با علم به اینکه این غلطانداز است، دارد استفاده میکند. درست شد؟ اراده هست. به نظر میآید که تابع اراده است. مثلاً به طرف میگویی: «جنسش خراب نیست. داری اشتباه میکنی!» ولی وقتی میدانی جنسش خراب است، فوراً میاندازیاش بیرون. مثال دیگر: من شرطه آنجا هستم. او دارد همان صحبت را میکند، ولی ذاتش را میشناسی. میدانی که الان قصد این را ندارد که شما را اذیت بکند، نمیخواهد ساختار فکر شما را به هم بریزد. اینجا داری اشتباه میکنی! هیچوقت آدم این را استفاده نمیکند که ببیند «داری مغالطه میکنی». یعنی وقتی عمد در آن نیست، مغالطه به کار نمیآید. وقتی عمد مغالطه خوب است.
قرآن در سوره مبارکه نساء، آیه ۴۶ میفرماید: «مِنَ الَّذِينَ هَادُوا يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَةَ عَنْ مَوَاضِعِهِ». حالا اینجا مغالطه یهودیها مطرح است. مؤمنین اشتباهی کرده بودند، مؤمنین غلطی از آنها سر زد. یهودیها مغالطه کردند. مؤمنین به پیغمبر میگفتند: «راعِنا»، «راعِنا» از «رِعْوَه» و «رَعِیَّه»، مشترک لفظی بین «رِعْوَه» و «رَعِیَّه». از «رَعِیَّه» یعنی مراعات ما را بکن. از «رِعْوَه» یعنی ما را تحمیق کن؛ اصطلاح امروزی: خرمان کن! پیغمبر که سخنی میفرمودند، گفته بودند که یادداشت کنید دیگر. خود پیغمبر هم شمرده شمرده صحبت میکردند، اصحاب که یادداشت میکردند، بعضیها کُند مینوشتند. میگفتند: «یا رسول الله، راعِنا، راعِنا! مراعات ما را بکن، آرامتر.» یهودیها گفتند: «ببین! پیغمبرشان سخنرانی میکند. پای سخنرانی مغالطه مشترک لفظی کردند.» البته نکته قشنگش هم اینجاست، این است که میگوید: «شما هم این کار را نکنید! شما غلطی که بخواهد دشمن از آن مغالطه بسازد، انجام ندهید.» یعنی صغرا و کبرا برایش جور نکنید. خیلی مهم است. «وَاْتصِب رَعِیت» بگیریم یا «رَایَه» بود؟ یهودی، پاس گل ندهیم. آنها دنبال یک کبرای چیزی همیشه میگردند از طرف شما. شما که میآیی درست میکنی، دیگر تمام میشود. ببین! فلانیتان هم این را گفته. آره امشب دنبال صغرا فلان آیتالله گفته: «در زندانهای ایران شکنجه میشود.» هر کجا شکنجه بشود، دولت استبداد ایران... معمولاً شما در گزاره جزئیاش دنبال این میگردید. خلاصه، ممکن است که کبرایشان را، حالا بعید نیست که مثلاً تو کبرا، کبرا بهشان بدهیم. در صورت اینجا بحث مثلاً قمهزنی و چه و چه و چه، صد تا مسئله اینجوری پیش میآید که تازه کار، بر فرض هم که درست باشد، نباید به نحوی باشد که بتواند دشمن از این مغالطهسازی کند. این خیلی مهم است. نتواند سوءاستفاده کند.
«راعِنا» در زبان عربی، فعل امر از «مراعات» است؛ یعنی در کار ما بنگر، رعایت حال ما را بکن. در زبان عبری، ریشه «رِئونت» است. معنای توهینآمیز دارد، یا برابر است با «راعینا»، به معنی «چوپان ما». یهودیها کلمه «راعِنا» را خطاب به پیغمبر به کار میبردند که در ظاهر: «يَقُولُونَ سَمِعْنَا وَعَصَيْنَا وَاسْمَعْ غَيْرَ مُسْمَعٍ وَرَاعِنَا لَيًّا بِأَلْسِنَتِهِمْ وَطَعْنًا فِي الدِّينِ.» اینجا میگوید یهودیها میگفتند «راعِنا». سوره بقره، به نظرم در سوره بقره است که نقل میکند. در سوره بقره، آیه ۱۰۴: «لَا تَقُولُوا رَاعِنَا وَقُولُوا انْظُرْنَا وَاسْمَعُوا.» آیه ۱۰۴. آنجا به مؤمنان میگوید: «شما نگویید.» در ظاهر، معنای عربی، و در واقع عبری و توهینآمیزی را در نظر میگرفتند. میبدی در تفسیر خودش میگوید: «سعد بن معاذ که یکی از اصحاب پیغمبر بود و زبان عبری میدانست، دریافت که یهودیان این کلمه را که در ظاهر و به زبان عربی معنای درستی دارد، به قصد توهین در حق رسول خدا به کار میبرند. لذا آنها را تهدید کرد که اگر بار دیگر چنین بگویند، با شمشیر گردنشان را خواهم زد.» در زبان عربی معنای درستی دارد، بله، عبری خواندم.
قرآن کریم در جای دیگر برای جلوگیری از این مغالطه، خطاب به مؤمنان میفرماید: «به جای کلمه «راعِنا» از کلمه «انْظُرْنَا» استفاده کنید.» مشترک لفظی هم نیست. استفاده از کلمه توسعه. بگو «پیشرفت»، «توسعه». مشترک لفظی. یکی از مغالطات سیاسیون همین است. میگوید: «ما به دنبال توسعه هستیم.» استدلال هم نمیخواهد. همین گزاره تکگزاره. توسعه دو تا معنا دارد: توسعه در فرهنگ غرب، توسعه در فرهنگ اسلامی. توسعه در فرهنگ اسلامی مساوی است با استقلال و عزت. توسعه در فرهنگ غربی یعنی جهانیشدن و ذلت؛ دست برداشتن از مرزها، نفوذپذیری، دخالت دشمن، خردهفرهنگ شدن در برابر کلانفرهنگها، سپردن زمام امور به دست قدرتمندان و ثروتمندان و ارباب رسانه و ثروت و زر و زور و تزویر. این معنای توسعه است. میگوید: «ما به دنبال توسعه هستیم، قدرتهای جهانی.» این مشترک لفظی است. قدرت چی؟ قدرت اقتصادی؟ قدرت سیاسی؟ نظامی؟ کدامش؟ «قدرت اقتصادی هستند، ولی قدرت سیاسی نیستند.» فرق میکند یک کشوری. بعد شما اگر منظورت قدرت اقتصادی است، خب ژاپن هم قدرت اقتصادی است. میگوید: «یک عده نمیخواهند ما با قدرتها تعامل کنیم.» کدام قدرتها؟ قدرت اقتصادی ژاپن؟ تعامل چطور؟ ژاپن تحمل نمیکنی؟ اگر منظور قدرت اقتصادی است. اگر منظور قدرت سیاسی است، کی گفته اینها قدرت سیاسیاند؟ اینها اشتراک لفظیهای فراوانی است که در کلام مغالطین محترم به کار میرود. مثلاً مغالطه «حسن». بله. حالا از این واژهها که زیاد است. رهبر انقلاب «تندرو». مشترک لفظی است. تندرو به کدام معنا؟ تندروی در مسیر؟ تندروی از مسیر؟ گفت: «اختلاف کردید در رسول خدا.» «شما اختلافنا فی رسول الله و مخلفنا عن رسول الله.» خیلی نکته است. ما درباره رسول خدا اختلاف نکردیم، در امر رسول خدا اختلاف کردی. نگو اینها اختلاف دارند. اختلاف مشترک لفظی است. اختلاف در چه حد؟ در اصول؟ در فروع؟ لذا شما یکی از کارهایی که همین در همین است، به «افسن خمیر آیین» شما وقتی میآیی یک نظر موضعی میگیری که این مثلاً تفاوت دارد با موضع رهبری، این چی میشود؟ میشود سوءاستفاده. «اختلاف دارند! اختلاف در حاکمیت! اختلاف در چه سطح؟ در سطح اظهارنظر و در مسائل جزئی که اشکالی ندارد، چه اشکالی دارد بین خود رهبر انقلاب؟ حضرت امام هم بوده در این حد از اختلاف.» اختلاف در کلیت. او سوءاستفادهاش را میکند، مغالطهاش را میکند. میگوید: «فلانی گفت مثلاً رهبر گفت بیداری اسلامی، فلانی گفت بیداری انسانی. این اختلاف است. اختلاف هم علامت حاکمیت دوگانه است. حاکمیت دوگانه در این کشور برقرار شد.» حالا این انسانی میگوید که اونی که دارد این حرکت را پیش میبرد، بیشتر از اینکه بخواهد اصلاح بشود، انسانی است؛ یعنی وجدان و خرد جمعی است. در این حد اختلاف که اشکالی ندارد. یکوقت هست اصلاً در مبنا مشکل دارد. میگوید: «من اصلاً اسلام را دستش را الان برتر نمیبینم. تو جهش اسلامی نیست.» جفتش نتیجهشان، اونی که میبینم آخرش یکی درمیآید. اونی یکی میخواهد مدیریت کند، یکی دیگر میگوید اختلاف. کاری که حتی میآمدند اختلافی که بین پیغمبر و امیرالمؤمنین میانداختند، بین مالک و امیرالمؤمنین میانداختند، از این جور مغالطههای سنگین که «مالک این را گفت، علی این را میگوید، ابوذر یک چیز دیگر میگفت. خدا رحمت کند ابوذر را. ما اهل بیت این را میگوییم. منظور ابوذر هم آن بود.» ابوذر را جدا کنند از اینها. با مغالطه میخواهد بگوید: «آها! ببین ابوذر مال ماست.» از اول گفتیم ابوذر، ابوذر یک آدم تندرو، بیکلاس. میخواهد جدا کند. دنبال همین نقطههای اینجوری میگردد برای مغالطه.
خب، قرآن کریم در جای دیگر برای جلوگیری از این مغالطه، خطاب به مؤمنان میفرماید: «به جای کلمه «راعِنا» از «انظُرْنا» استفاده کنید.» در واقع دستور کلی در پرهیز از مقایسه این است که هر وقت استفاده از لفظ مشترک موجب دوپهلوئی و ایهام کلام بشود، به طوری که برخی معانی آن مسلوب و مورد نظر نبوده، یا سبب سوءتفاهم مخاطب بشود، باید از لفظ دیگری استفاده کرد. میپرسند: «آقا، نظر شما نسبت به عاشورای ۸۸ چیست؟» میگوید: «هرکس آدمکشی را مجازات بشود.» مهمترین موضع ضدفتنه بعضی حضرات این بوده. میگوید: «نظر شما چیست؟» حالا البته مغالطه ایهام را بعداً میرسیم. بله.
مغالطه اشتراک لفظی. سال ۸۸ هاشمی گفته بود که: «آی یزدی! در مورد شما فلان موضع را گرفته.» گفته بود که: «ما همیشه برای سلامتی ایشان دعا میکنیم.» یعنی چی؟ یعنی ما، یک معنایش مشترک لفظی است دیگر. یک معنایش این است که ما آدم خوبی هستیم، از کسی کینه و کدورتی نداریم، همیشه دعا میکنیم. یک معنای دیگرش چیست؟ ایشان مریض است، مریض عقلی است، این حرفها به خاطر مرض. دعا میکنیم انشاءالله خوب بشود، این حرفها را نزنیم.
مغالطه اشتراک لفظ در آیه فوق، به ترکیب برخی معانی و مطلوب مورد نظر نبوده، یا سبب سوءتفاهم مخاطب بشود. باید از لفظ دیگر استفاده کرد که فقط معنای مطلوب و مورد نظر را استفاده کند. قرآن کریم دستور میدهد به اختلافات و ظرایف الفاظ و کلماتی از این قبیل، حساس دقت کنید تا در دام خطاها و مغالطات مشابه نیفتید.
این مغالطه اول. مغالطه دوم: «مغالطه ابهام ساختاری» (انفیبولی). اصطلاح انگلیسیاش «مالتی». ابهام ساختاری هم مانند مغالطه اشتراک لفظی، به دلیل وجود معانی گوناگونی که از جمله فهمیده میشود. این هم دوباره آنجا در لفظ، اینجا در جمله است. «سلامتی ایشان دعا میکنیم.» همین ابهام ساختاری است. با این تفاوت که معانی گوناگون در اینجا ناشی از یک لفظ نیست، بلکه جمله با ترکیب خاص خودش، به گونهای است که بیش از یک معنا استفاده میکند. در اینجا اگر گوینده یا نویسنده به تعدد معانی جمله و یا عبارت توجه داشته باشد و شواهد و قرائنی هم برای منظور خاص وجود داشته باشد، مغالطه صورت نگرفته است. بله، دوپهلو است، ولی معلوم است منظور ایشان چیست. یک حرفی دارد میزند، دو تا برداشت میشود ازش کرد، ولی معلوم است که ایشان در این موقعیت که دارد میگوید، در این فضا که دارد میگوید، منظور ایشان چیست.
یا: «من ورزش نمیکنم ولی ورزشکاران را دوست دارم.» من ورزش نمیکنم یعنی چی؟ دو تا معنا دارد. به معنای این است که هر آنچه که بهش عنوان ورزش گفته بشود، از پیادهروی و هرگونه تحرکی، من انجام نمیدهم. یک معنای دیگر این است که من ورزش حرفهای انجام نمیدهم. خب، کدامش اراده شده؟ دوم. چرا؟ چون میگوید: «ولی ورزشکاران را دوست دارم.» ورزشکاران که دیگر به آنها هر کس هر تحرکی دارد، منظور نیست که. میشود فهمید که حرف یعنی این. این یک ابهام ساختاری دارد ولی قرینه دارد میآید، لذا مغالطه نیست. ولی اگر: «من ورزش...» این ساختاری دارد، میشود مغالطه.
«چون از او گشتی، همه چیز از تو گشت.»
از هر مصرع این بیت میشود چهار معنای مختلف استفاده کرد. اما به نظر میرسد مقصود شاعر تنها یک معناست: «کسی که واقعاً بنده و فرمانبردار خداوند بشود، همه موجودات فرمانبردار او میشوند.» اما اگر کسی از خدا رویگردان شود: «از او گشتی» یعنی همه چیز از تو گشت؛ یعنی برگشت. «از او گشتی» یعنی «از آن شد». یک «گشت» به معنای «شدن»، یک «گشت» به معنای «برگشتن». مصرع اول یعنی: «از او شدی، همه چیز مال توست.» «از او گشتی»، برمیگردد. این شعر مولوی هم همین است:
«کار نیکان را قیاس از خود مگیر
گرچه باشد در نوشتن شیر، شیر»
در مغالطه اشتراک لفظی، ماجرای کچل است دیگر. شنیدید که طوطی کچل، روغن ریخته بود. طوطی. بعد اربابش با چوب زد توی سرش، برای روی سرش و اینها ریخت، کچل شد. بعد توی مغازه نشسته، یک بچه کچلی آمد، شیشه روغن انداخته کچل است. بعد آنجا گفتش که چی؟
«از قیاسش خنده آمد خلق را
کو خود پنداشت صاحب دلق را»
«کار نیکان را قیاس از خود مگیر
گرچه باشد در نوشتن شیر، شیر»
خودش از ظاهر شبیه همه و سریع علتیابی کرد و من به این علت، پسوند من به این علت. میگوید: «شیر، شیر است.» ولی: «کار پاکان را قیاس از خود م...» بعد مثال میزنم، میگوید:
«آن یکی شیر است اندر بادیه
واندگر شیر است اندر بادیه»
یک «بادیه» به معنای «بیابان». شیر بادیه یعنی شیر در بیابان، صحرا. توضیح: یک «بادیه» هم «کاسه» است. به کاسه «بادی» میگویند.
«آن یکی شیر است کا آدم میخورد
واندگر شیر است کا آدم میخورد»
آن آدم را میخورد، این آدم او را میخورد. «اکل الانسان و آکِلَة الانسان».
این دو تا مغالطه ابهام ساختاری وقتی صورت میگیرد که شخصی جملهای به کار ببرد که بیش از یک معنا داشته باشد. آن جمله برای مخاطب مطابق با یک تفسیر صحیح و مقبول باشد، و مطابق با تحویل و تفسیر دیگر خطا و غیرقابل قبول. حال اگر شخص آن جمله را در مقدمات استدلال خود با معنای مطابق با تفسیر اول به کار برد، ولی استنتاج خود را مطابق با تفسیر دوم انجام بدهد، مرتکب مغالطه شده است.
مثال معروف و قدیمی مقایسه در کتابهای لاتین، حکایت زیر است:
«پادشاه لیدیا که در نظر داشت با داریوش، پادشاه ایران، وارد جنگ بشود، برای حصول اطمینان از نتیجه مثبت جنگ، با کاهن معبد دلفی مشورت کرد و این پیشگویی را دریافت نمود: «اگر به جنگ داریوش بروی، یک امپراتور قدرتمند را نابود خواهی ساخت.» خب، یعنی چی؟ پادشاه لیدیا با شادمانی به جنگ داریوش رفت، اما به زودی شکست سختی از او خورد. نزدیک بود خودش هم کشته بشود. وقتی از مرگ نجات یافت و شکوائیه نامه گلایهآمیزی به کاهن معبد نوشت، کاهن پاسخ داد که: «پیشگویی درست بوده است و او در جنگ با داریوش، واقعاً یک امپراتوری قدرتمند، یعنی خودش را نابود کرده است.»
مثل اونی که نامه نوشت به ابوذر: «من را نصیحت کن.» ابوذر در جواب ایشان نوشت که: «به کسی که دوستش میداری ظلم نکن. به کسی که بیشتر از همه دوستش میداری ظلم نکن.» برداشت کرد، جواب داد که: «آقا، ما شما را آدم عاقلی میدانستیم، شما را جزء صحابه میدانستیم، آدم متفکری میدانستیم. چه جوابی داخل به من دادی؟ این هم شد موعظه؟ این هم شد نصیحت؟ آخه کسی میآید به اونی که بیشتر از همه دوستش دارد ظلم کند؟» بهشون جواب داد که: «انسان کسی را به اندازه خودش دوست ندارد. از خودش از همه بیشتر دوست دارد. خودت به خودت ظلم...» ساختاری است دیگر. «به کسی که بیش از همه دوست داری.» کسی که معمولاً زودتر از همه کسی بیرون میآید توی ذهنمان دیگر، منظور خودمان میگوید: «به کسی ظلم نکن.» اطرافیان توی ذهنمان اول از همه منظور: «خودت به خودت ظلم نکن.» خودت هم خودتی دیگر. خودت هم یکی از همان کسی است بالا بالاها، خودشان را بیشتر دوست دارند یا خدا؟ آنجا اصلاً خودی نمیماند که یعنی دیده نمیشود. فانی وقتی میشود دیگر خودی دیده نمیشود. اصلاً خودی متصور نیست. متصور نیست. حالا این دیگر به چه معناست؟ باید رفت و دید، شهود کرد.
بله، علل اصلی وقوع مغالطه ابهام ساختاری و به عبارت دیگر، عللی که باعث میشود یک جمله دارای بیش از یک معنا باشد، بسیار است. در اینجا به مهمترین آنها اشاره میکنیم: چی باعث میشود که ابهام ساختاری پیش بیاید؟ گاهی علت این امر، ابهام در ضمایر است. معلوم نیست ضمیر به کی برمیگردد، ضمیر به کجا برمیگردد. یکی از مغالطاتی که حالا ایشان اینجا نیاورده، مغالطه ایجاد نمیکند، حالا نیست ها، ابهام است. ابهام ساختاری است. دستور «مالکه». یوسف، سوره یوسف، آیه ۴۲: «وَقَالَ لِلَّذِي ظَنَّ أَنَّهُ نَاجٍ مِنْهُمَا». چند جایش ابهام ساختاری دارد. یکی این است، یکی هم آها، یک هم: «لِيَعْلَمَ أَنِّي لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَيْبِ». شماره ۵۲. این دو تا.
«وَقَالَ لِلَّذِي ظَنَّ أَنَّهُ نَاجٍ مِنْهُمَا» قرآن را ملاحظه بفرمایید. ارجاع ضمایر خیلی متفاوت. «قَالَ» فاعلش کیست؟ «لِلَّذِي ظَنَّ» کیست؟ فاعل «ظَنَّ» کیست؟ همین زن. «أَنَّهُ نَاجٍ» سیاق عادی برمیگردد به زن. نفس کیست؟ زن. «أَنَّهُ» کیست؟ «الزَّنَ» به فاعل «قَالَ». «أَنَّهُ» به فاعل «الَّذِي نَاجٍ مِنْهُمَا». «رَبَّكَ» حالا اینجا: «فَأَنْسَاهُ الشَّيْطَانُ ذِكْرَ رَبِّهِ». احتمالات مختلف وجود دارد. میفرمایید: «فَأَنْسَاهُ». اینجا فاعل کیست؟ مشخص است. از شیطان. مفعول کیست؟ «أَنْسَاهُ» یعنی چی؟ فراموش کرد. نه. آها، فراموشاند. او را وادار به فراموشی انداخت. دو تا حالت را میشود در نظر گرفت. «ذِكْرَ رَبِّهِ». کی را؟ اینجا که اصلاً ایهامش کشته. ایهام ساختاری دارد شدید. البته مغالطه نیست ها، این بلاغت است. اینجا بلاغت و جفتش را میخواهد با هم بگوید. یعنی هم شیطان کاری کرد که آن زندانی که آزاد شد، یادش رفت ذکر ربش را. برود به ربش بگوید. بله، هم شیطان کاری کرد که یوسف ذکر ربش یادش برود که بیاید از رب خودش بخواهد. کسی واسطه نکن. عکس از معناست. مثل «قلب» و «بهرام» ما. و اینجا البته مخاطبین به غلط افتادند. به غلط افتادند واقعاً پی یکی است. بعد خدا را هم میتوانیم بگوییم. ذاتش دنبال به غلط انداختن که نیست. نه، اینجا دارد ایهام استفاده میکند که آقا از هر دوتا شما بفهمید. شیطان میتواند در آن واحد بیاید، خلاصه زیر آب چند تا چیز را با هم بزند. این یکی.
یکی هم آیه ۵۲: «لِيَعْلَمَ أَنِّي لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَيْبِ». کی این را گفت؟ «ذَلِكَ» یوسف. «عَنْ نَفْسِهِ» چرا با یوسف مراوده کردید و اینها. بعد زلیخا گفتش که: «نَفْسَهُ وَ إِنَّهُ لَمِنَ الصَّادِقِينَ». من دنبالش بودم. من تقاضای گناه داشتم. او راست میگوید. «ذَلِكَ لِيَعْلَمَ». «لِيَعْلَمَ» کی؟ ۵۲. کی؟ ببینید: «قَالَتِ امْرَأَةُ الْعَزِيزِ». همسر عزیز گفت: «من اینی که دارم میگویم به خاطر اینکه او بداند که من در غیب به او خیانت نکردم.» کی بداند؟ عزیز؟ یا یوسف؟ ببینید اینها همه ابهامش به خاطر چیست؟ به خاطر ضمیر است. پس بخش عمدهای از ابهام ساختاری به خاطر ضمایر. مغالطات، یک بخشش ابهام ساختاری است. اگر تنها این را در نظر بگیریم، هر دو نفرشان میخورد، ولی وقتی «وَ إِنَّ اللَّهَ» را در نظر بگیریم، اینجا دیگر چون اد شده به گوینده قبلی. اختلافی هست که این ادامه کلام زلیخاست یا ادامه کلام یوسف. این یکی سر در گم شده دیگر. با حضرت یوسف شروع شده، ادامه همان بله. این یک نکته.
یک نکته دیگر اینکه حالا زلیخا که دارد میگوید، منظورش این است که من نسبت به کی؟ اگر زلیخا بگوید، اگر یوسف بگوید، یک معنا این. اگر تا اینجا تمام شده بود، زلیخا میماند. لاهادی در درس. ولی معلوم نیست که زلیخا معلوم نیست اینکه دارد توبه میکند و دارد خلاصه بعد سالها و اینها، سالیان سال گذشته. در ادامه بحثم که باز حاکی از این است که اگر ادامه کلام زلیخا باشد، کاملاً دیگر کلاس زلیخا موقع این حرفها نبود. اختلافات بخشش به خاطر چیست؟ به خاطر ابهام در ضمیر است. یعنی اگر ضمیر یا ضمایر در متن به کار برود که مرجع ضمیر مشخص نباشد و دو یا چند مرجع بتواند معنای اصلی آن ضمایر قرار بگیرد، جمله چند پهلو و دارای معانی متعدد خواهد بود. حکایت معروف زیر نمونه بارزی از این نوع ابهام است:
«مردم درباره مذهب ابن جوزی، صاحب کتاب «صیدالخاطر» (تلبیس ابلیس) تردید داشتند که شیعه است یا سنی. خودش هم به علت پرهیز از اختلاف فرقهای، سعی در کتمان مذهب خود داشت. روزی هنگامی که ابن جوزی بر بالای منبر بود، مردم از او میخواهند که با صراحت بگوید بعد از پیامبر اکرم، خلیفه برحق بلافاصل آن حضرت چه کسی بوده است. ابن جوزی در پاسخ میگوید: «مَنْ بِنْتُهُ فِي بَيْتِهِ.» «بِنْتُهُ» کی؟ «فِي بَيْتِهِ» کی؟ دختر ابوبکر در بیت پیغمبر؟ یا دختر پیغمبر در بیت علی؟ ابهام است دیگر. معلوم نیست آخر ابوبکر یا علی؟ امامت کیست؟ میگوید: «همان که دخترش توی خانهاش بود.» دوباره ازش پرسیدند که آقا، روشنتر بگو. اول میگوید که: «أَرْبَع، أَرْبَع، أَرْبَعَة.» چند بار بگویم؟ چهار، چهار.
ابن جوزی. ولی یک مثالی اینجا یادم آمد. مرحوم علامه بحرالعلوم. علامه بحرالعلوم خیلی با اهل سنت حشر و نشر داشته. با اهل سنت. جمعه در مکه بوده یک وقتی. یک وقتی از این داستان ایشان زیاد دارد. یک بار از جا بلند میشدند. علامه بحرالعلوم از تشیع اینها ابراز نمیکرد. خودش. نه بحرالعلوم حلی. نه. از جا بلند میشدند، میگویند: «یا علی یا عظیم یا غفور یا رحیم.» یک جای دیگر این را مذهب حنفیها. حالا ضد وحدت نباشد. داستان با بعضی از آدمهای بد مذهب حنفیها. خوب هم دارند، بد هم دارند. میرفته ایشان. بعد احتیاج به قضای حاجت پیدا میکند. علامه بحرالعلوم. وهابیت هستند یا مالکی؟ آن را هم میگویند که عرض کنم که حنبلیاند. خودشان میگویند ما حنبلیایم. آره، ولی حنبلی هم نیستند. وهابی بله. بحرالعلوم نیاز به قضای حاجت پیدا میکنند و از مرکب پیاده میشوند. باد شدیدی میآمده. در مذهب شیعه در باد ادرار کردن کراهت دارد دیگر. کراهت شدید دارد. در مذهب حنفی اشکال ندارد. سید بحرالعلوم میروند قضای حاجت میکنند، برمیگردند. یکی از این حنفیها میگویند که: «یا سید، بَلَلْتَ عَلَی مَذْهَبِنَا.» «عَلَی مَذْهَبِنَا» یعنی چی؟ یعنی: «طبق مذهبمان.» «بر مذهبتان ادرار کردم. بر مذهبتان.» «علی مذهب ال...» ابهام دارد الان. فلان آها. یا الان خود من. بله.
«کودک تا پدرش را دید، لباسش را مرتب کرد.» حنفیها در اشعار اینها هم زیاد است ها. اشعار حافظ و مولوی. ساخت تلمیحی در آن است. یک نمکی در آن است. یعنی با بلاغت خیلی نزدیک است این ابهام ساختاری. فیلم باید مراقب بود که مغالطه به بلاغت، به مغالطه نینجامد. یک وقتی ابهام ساختاری دارد، همان که عرض کردیم. چند تا معنا دارد، در بر میگیرد با هم، ولی یکیش چند تا معنا دارد در بر میگیرد. به هیچ کدام رهنمون نیست. دارد شما را هم به اشتباه میاندازد. مثل همان که: «بخشش لازم نیست، اعدامش کنید.» چه کار کند؟ چند تا معنا را با هم در بر میگیرد، همه را هم عمل میکند، همه هم درست است.
«کودک تا پدرش را دید، لباسش را مرتب کرد.» لباس خودش را به پدرش رو نشان داد. او گفت: «این کتاب من است.» ماجرای چیز. استاد ما میفرمود که ابهام ساختاری دارد ماجرای مرحوم آقای قاضی. مرحوم آقای قاضی روایتی نقل میکردند برای شاگردانشان از امام صادق علیه السلام. مادر اینجوری نقل شده. علامه طباطبایی از مرحوم قاضی نقل کردند. فرمودند که: «استاد ما، مرحوم آقای قاضی، روایتی میخواندند که امام صادق علیه السلام میفرمایند که امام زمان که ظهور میکنند، اصحابشان را که جمع میکنند، اول اصحاب را میبرند سیر میدهند توی عالم. بروید بچرخید و فلان و اینها. بعد کلمهای را به آنها مینمایند که اصحاب یقین پیدا میکنند به حقانیت حضرت و اینکه خود حضرتاند. تردید دیگر نمیکنند که این خود امام عصر است. من آن کلمه را میدانم.» اینجا آمدند شورا چی گفتند؟ گفتند: «آقای قاضی آخر کار گفتند: «من میدانم آن کلمه را.» روایت است. امام صادق فرمودند: «من آن کلمه را میدانم.» ابهام ساختاری پیدا میکند. اکثرشان چی برداشت کردند؟ گفتند: «آقای قاضی فرمودند: «من آن کلمه را میدانم.» در حالی که شاید این ادامه روایت بوده. حالا گفتار آقای قاضی شنیدند، بله. ولی ماها که با مکتوب مواجه بودیم: «من آن را میدانم.» «من» کیست اینجا؟ ادامه روایت. بسیاری از مشکلاتی که توی روایت پیش میآید. احسنت. «مفهوم صدوق میفرماید.» یعنی فلان. یک سکتهای بینش نمیآید. «فلان کلمه یعنی فلان.» نمیدانی معصوم دارد این را تعریف میکند یا مرحوم صدوق دارد حاشیه میزند. ادامه روایت. این ابهام ساختاری پیدا میکند. حدیث از حجیت میاندازد این تیکه آخرش را. این خیلی مهم است. پس ایهام ساختاری، یک نوعش بابت ضمیر است.
نوع دیگر و بسیار متداول، ابهام ناشی از عدم رعایت دقیق قواعد نقطهگذاری است. ویرگول خوب نگذاشتن. ویرگول، نقطه، اینها جابجا شده. جابجایی باعث میشود معانی مختلفی از جمله: «همان که بخشش لازم نیست، اعدامش کنید.» این با یک ویرگول حل میشود. با جابجایی نقطه پس از کلمه «عفو» یا پس از «لازم نیست»، معنای جمله تغییر میکند. مثالهای دیگرش: «اجناس دزدیده شده توسط مأمورین کشف شد.» حالا بعضی از این ابهامهای ساختاری خیلی بامزه است. قواعد نوشتاری. نوشتاری: «اجناس دزدیده شده توسط مأمورین کشف شد.» «اجناس دزدیده شده، توسط مأمورین کشف شد.» «او برای بازدیدی پنج روزه از اصفهان به تهران آمد.» «او برای بازدیدی پنج روزه، از اصفهان به تهران آمد.» «او برای بازدید پنج روزه از اصفهان به تهران آمد.»
خب، برگردیم به صاحب مغالطه اعظم. ایشان میفرمایند که: «انتخابات مجلس خبرگان آینده، انتخابات بسیار مهمی است؛ چرا که رهبر آینده را آن مجلس انتخاب خواهد کرد.» آن مجلس یعنی چی؟ یعنی آن مجلس، مجلس خبرگان؟ یا نه، آن مجلس یعنی مجلس آینده؟ روشن است. ابهام ساختاری. مجلس. مجلس خبرگان که رهبر آینده را انتخاب میکند. ابهام ساختاری به کسانی که باید کد بدهد، دارد کد میدهد. نکتهاش در این است. آنهایی که باید بفهمند، میفهمند. عوام هم قانون موزه، روشن میشود برای اهلش. خیلی مهم است ها. خیلی مهم است. حالا توی این یک وقتی بشود انشاءالله این فیلمهای مناظرههای سال ۸۸ بود. یک چند تا از این مغالطهها پیش برویم. یکی از آن فیلمها بگذاریم، جمله به جمله. دو طرفه دیگر. مغالطات نوسازی و بازسازی. زمان منظور چیست؟ خیلی رایج است توی فضای بعضی از عوامل دیگر در معنای جمله. یکی اینکه نقش دستوری کلمه معلوم نیست. «أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ». «بِذِکْرِ کُمُ اللَّهَ» یا «بِذِکْرِ اللَّهِ إِيَّاکُمْ»؟ اضافه به فاعل شده یا مفعول؟ ابهام دارد ولی مغالطه نیست. چون جفتش با هم درست است. این نکته است. الان آیه «أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ» ابهام ساختاری دارد. ابهام ساختاریاش مغالطه نیست. چرا؟ چون هم به ذکر خدا، دلها شما را مطمئن میشود، هم به ذکر شما خدا را، دلها مطمئن میشود. جفتش درست است. ولی اینکه بگویی: «من از راهنمایی شما پشیمانم.» این مغالطه است. چرا؟ «من از راهنمایی کم» یا «من از راهنمایی ایاک.» درست شد؟ اضافه فاعل شده یا اضافه مفعول؟ این معلوم نیست. این مغالطه است. هر طرف را میخواهی دست بگذاری، در میرود. میرود آنور. این، این است دیگر. نفاق اصلاً همین است. ببین، نفاق از «نَفَقه» میآید. «نَفَخ» کار موش. سوراخ میزند. از هر جا که گیر بکند، سوراخ میزند در میرود. معنی منافق: خانهمان داریم. هر جا دنبالش میگردیم، یک جای دیگر سوراخ کرده و خورده و برده. منافق این شکلی است. بیشتر استفاده عبارت دوپهلو از هر جایی، مغالطه خاصیت نفاق است. هر جا گیر بیفتد، «منظورم این ورش بود.» «آن یکی منظورم بود.» «این جورش منظورم...»
دوران گفتمان از دوران آینده، دوران موشک نیست. یعنی منظورم این بوده که باید مردم به یک جایی برسند که دیگر با موشک به جایی برسند. نه، این میشود. یعنی یک جور میزند. توجیه حمل. «من تو را از برادرت بیشتر دوست دارم.» این را باید مراقبت بکنیم توی این نکاتی که میگوییم. از الان برای بحث علاقتان توجه داشته باشیم. این جور متون فصاحت و بلاغت ندارد. اینجا ابهام است. توی بلاغت ایهام، نه آن که سر جای خودش درست است. ما توی بلاغت یک فصاحت داریم، یک بلاغت داریم. فصاحت این است که کلام، کلام درست و گیرایی باشد. بلاغت به نسبت مخاطب. فصاحت به نسبت خود کلام. کلام وقتی که میگویند ضعف تألیف، رفع تا، یا همان ابهام ساختاری. ابهام ساختاری از چیز هم میگویند. چی؟ تعبیر عقدی هم دارد. ابهام ساختاری باعث میشود که متن فصاحت نداشته باشد. ایهام غیر از آن است ها. ایهام یک نکته دیگر است. ایهام مطلب یک چیزی است، به یک چیز دیگر هم اشاره دارد. آن ایهام و بلاغت کاملاً میپذیرد، درست است. ولی ابهام مطلب بین یک چیز و یک چیز دیگر مردد میماند. این فصاحت ندارد. درست است. یکیش غلط است. یکیش غلط است و مخاطب نمیتواند درست از غلط تشخیص بدهد. «مَنْ کَانَ مَنْ بِنْتُهُ فِي بَيْتِهِ.» دو نفری که کاملاً در تضاد با هماند. مغالط. آنجور مغالطهای توی فصاحت هم پس زده میشود. توی علم بلاغت قبول ندارد آن ابهام ساختاری را. یعنی اگر کلامی ابهام ساختاری داشته باشد، کلام فصیحی نیست. ایهام درست است. ابهام درست نیست.
خب، یک وقتی تعلق صفت به مضاف یا مضافالیه. این هم نکتهای است. حالا توی ادبیات، یک وقتی انشاءالله به آن اشاره خواهیم کرد. یک وقتی معلوم نیست اضافه صفت، صفت مضاف یا مضافالیه. «وَ عَلَی أَبِیهِ». چیست؟ دعای ندبه: «سید الاصغر، سید الاصغر و عَلَی أَبِیهِ». از «سید الا...». اینجا معلوم نیست از «سید الاصغر» وصف «اب» یا وصف «هو»؟ چرا این جزو همان قواعدی است که زیر آبش خورده. در کتاب «قصص العلماء»، مرحوم تنکابنی یک صفحه در مورد این مطلب صحبت کرده. یک وقتی وصف، وصف صفت مضاف است. یک وقتی وصف مضافالیه است. مثالهای مختلفش را هم از ادعیه و روایات آورده. از ضمیر هم میآید. اگر خواستید، میآورم. یادم باشد. «حامی ایهامی» ؟، ابهامی نیست. یعنی به ایهامی باشد، قاعده را میتوانیم نگه داریم. بگوییم: «نه، به هو برنمیگردد، به آن برمیگردد.» الان توی این فراز دعای ندبه، ایهام است دیگر. ابهام نیست. چون قاعده آن است. برگرد به مضاف، به مضاف. اینجا الان هم بیشتر موافقت به این است که به مضاف برگردد. «اب او» که آن عبد سید اصغر است. سید اصغر یعنی چی؟ امیرالمؤمنین سید اصغر است؟ نه. امام زمان سید اصغر. «ابیه». «ابیه» همین ایشان که خود سید اصغر است. فرمودید مشکل محتوایی. سید اکبر پیغمبرند. اینجا اصغر، اکبر آمده دیگر. سید اکبر به اسم پیغمبر آمده. سید اصغر میشود امیرالمؤمنین. پس یک وقتی معلوم نیست که این وصف است به مضاف یا مضافالیه.
«جانداران مورخ فلسفه یهودی.» یعنی «یهودی» وصف «مورخ» است یا وصف «فلسفه»؟ مورخ یهودی یا مورخ فلسفه یهودی؟ «شیشه عینک شکسته را برداشت.» شیشه شکسته عینک را برداشت یا شیشه عینک شکسته را برداشت؟ یک وقتی «ممثل در مثال مشخص نیست». برای عبارت منفی. یک عبارت منفی میآید. ممثل و مثال از هم نمیشود تفکیکش کرد. «من مثل تو زودباور نیستم.» یعنی من مثل تو زودباور نیستم؟ یعنی تو زودباوری، من نیستم؟ من زودباورم، تو نیستی؟ «من مثل تو زودباور نیستم.» درست است. «من مثل تو زودباور نیستم.» باور هستی من نیستم. این یک وجهش. یک وجه دیگرش چیست؟ «من مثل تو زود نیستی، من هم نیستم.» احسنت. همانطور که تو زودباور نیستی، من هم نیستم. «من هم مثل تو.»
«نمازت را آخر وقت نخوان مثل دیگران.» این واژههایی که «مثل» دارد، اینها خیلی مغالطه. خودش خوب خورند مغالطه است. یک عده مثل یک عده و مثله و اینها که دیگر اصلاً طرف سلطان مغالطه میآورد. همه یک عده مثل عصرحجریها برنگردند بگویند فلان. یک چیزی میتراشند، یکی جرئت نکند حرف بزند. «نمازت را آخر وقت نخوان مثل دیگران.» همانطور که دیگران نمیخوانند، آخر وقت هم نخوان. یا نه، دیگران میخوانند ولی تو نخوان. یک وقتی عبارت محذوف مشخص نیست. یعنی تقدیر معلوم نیست. «میل دارید با ما غذا بخورید؟» «نه، میل ندارم.» «نه، میل ندارم» چی؟ نه، میل ندارم غذا بخورم؟ یا نه، میل ندارم با شما غذا بخورم؟ مغالطه است دیگر. «میل ندارم.» مغالطه است. معلوم نیست محذوفش چیست. مقدرش چیست.
«هندوانهای مثل قند.» چقدر بعضی قلتاقها مهر تربت میفروختند. روی مهرها نوشته بود که: «مهر تربت اعلی، مال کربلا.» تربت است دیگر. گفته بود: «نه.» گفته: «رویش نوشته تربت اعلی مال کربلا.» تربت اعلی مال کربلا؟ مال کربلا گیرت میآید؟ ساختاری و مغالطه. «هندوانه مثل قند.» مثل قند سفید، مثل قند شیرین. ابهام و چندپهلوئی جمله، عوامل دیگری هم دارد که برای اختصار از ذکر آنها خودداری میکنیم. چون به نظر میرسد موارد مذکور به خوبی اهمیت مغالطه ابهام ساختاری به عنوان یکی از مغالطات تبیین نادرست و امکان اینکه معانی گوناگون جمله موجب خطایی در استدلال و تفکر بشود، روشن کرده باشد.
مغالطه سوم: «مغالطه ترکیب مفصل». چرا میگوییم ترکیب مفصل؟ چون برخی جملات به صورت تفصیلی و غیرمرکب صحیحاند، ولی اگر ترکیب و در یک جمله بیان بشوند، مغالطهآمیز میشوند. یعنی: «جزءجزءت خوبه، مردهشور کلت را ببرد». ترکیب مفصل. همین تازگی یک چیزی شبیه همین: «جزءت خوبه» میدیدم. یکی میآید به بهلول یک چیزی میگوید. بهلول بود که آن هم خورد خورد یک چیزی میگوید، همهاش درست است. بهلول یک چیزی جواب داد. خیلی قشنگ بود. یادم رفت.
انواع مشهور و شناخته شده از قدیم است که در کتابهای قدیمی منطق، پرشوی هم از آن یاد شده. مغالطه ترکیب مفصل ناشی از این امر است که گاهی دو جمله به صورت مجزا و یا غیرتعلیفی صادقاند. این مثالهایی از سیاسیون میزنیم. دارید دیگر اینها را. توی حاشیه از دست نرود. آن مثالی که از بحث قبلی زدیم، همان بحث بود که: «مجلس خبرگان آینده. این مجلس رهبر آینده را اعلام خواهد کرد.» «این مجلس» ابهام ساختاری دارد. «این مجلس» یعنی همین مجلسی که دارد میآید؟ مجلس آینده؟ یا نه، «این مجلس» یعنی همان مجلس خبرگان؟ نه. ابهام ساختاری شکل لفظی. یکیش واژه است، یکیش ترکیبی. اینجا خود واژه ابهام ندارد. نه. «واژه مریض خبرگان تعیین میکند.» ولی میگوید که: «شما بیایید انتخاب میکنید.» مریض خبرگان. مجلس. منظورتان بین مجلس خبرگان و مجلس شورای اسلامی است؟ «این مجلس» منظورتان این مجلس خبرگان و مجلس خبرگان قبلی؟ یا اصل این مجلس؟ اصل این نهاد؟ نه. آخه خود مجلس خبرگان وصل شده برای یک چیز. یک معنا لفظی وضعش برای چند تومان است؟ نه، نه. میگوید: «انتخابات مجلس، انتخابات مجلس خبرگان، انتخابات مهمی است چون این مجلس، چون این مجلس رهبر آینده را انتخاب خواهد کرد.» مدرسه دقیقاً مثل درخت است؟ نه، نه. «این مجلس» شد ها. نه، مجلس. «این مجلس.» «این مجلس» ابهام ساختاری دارد. مجلس اشتراک. خود مجلس. ولی «این مجلس» توی سیاق، یعنی سیاق دارد ما را به اشتباه میاندازد. خود واژه اشتباه نمیاندازد. «مجلس خبرگان رهبر آینده را انتخاب خواهد کرد.» هیچ مشکلی. «بیایید رأی بدهید که این مجلس است که انتخاب میکند ها.» این سیاق دارد به اشتباه میاندازد. ما رأی میدهیم. رهبر انتخاب، وزیر انتخاب میکنند؟ یا اصلاً این نهاد میخواهد انتخاب بکند؟ اشکال مال سیاق است. یعنی مشترک معنوی نیست این. خود سیاق ابهامش هم به خاطر همین ضمیرش است. «این مجلس» یعنی این مجلسی که قرار است تشکیل بشود؟ همان ابهام در ضمیر دارد. این معلوم نیست به چی برمیگردد. «این مجلس» یعنی آن نهاد که کاری به دورههایش نداریم؟ یا نه، «این مجلس» یعنی همینی که میخواهد شکل بگیرد، این دوره، دوره پنجم خبرگان. حالا اگر بتوانیم کنارش مغالطههای دیگری که شده یا میشود را در هر موضوعی بیاوریم. انتخابات سال بعد. انشاءالله یک کتابی بدهیم، مستندی بسازیم، کاری بکنیم. خیلی خوب میشود. اقسام مغالطات را تکتک یک تعریف بکنیم. تعریف مختصر، یک جمله، یک مثال هم از بیرون میزنید. اینها در کلمات این حضرات هتل پر بودند. حالا بحثمان هم در مورد یک فرد نیست ها. اصل این. هر کی بیاید، نفر بعدی هم که بیاید، آن هم یک سیاسی. یاد بگیرند مغالطاتی که خودشان مغالطه میکنند. فضای سیاسی، فضایی است که کمکم آدم یاد میگیرد مغالطه کردن، بدون اینکه بخواهد ها. حواسش نیست. خواه ناخواه یک سری ادبیاتی است. میآید اینجا.
یک ترکیب مفصل داریم، یک تفصیل مرکب داریم. دو ترکیب مفصل امروز میخوانیم. تفصیل مرکب میرود انشاءالله برای جلسه بعد. ترکیب مفصل ناشی از این است که گاهی دو جمله به صورت مجزای غیرتعلیفی صادقاند، اما اگر آن دو جمله به صورت ترکیب و تألیفی در یک جمله بیان بشوند، جمله حاصل کاذب خواهد بود. به عنوان مثال، اگر کسی هم نویسنده باشد، هم ورزشکار. در نویسندگی بدون مهارت، در ورزش ماهر است. درباره این فرد میشود گفت: «نویسنده است.» میشود گفت: «ماهر است.» «نویسنده ماهری» ببینید. نویسنده است و ماهر است. مشکلی ندارد. «نویسنده و ماهر است.» این مغالطه است. چرا؟ «نویسنده و ورزشکار ماهری است.» باز هم مغالطه است. معلوم نیست ماهر جدا ماهر است ها. مثل که میآید مثلاً میگوید که از این مغالطهها که زیاد دیدیم ما، مثلاً یک روز میرود درس یک آقا. میگوید: «من شاگرد آقای فلان.» مثلاً. البته این ابهام ساختاری هم میشود ها. میگوید: «من درسهای فلانی میرفتم.» میرفتم چه سالی؟ یک جلسه، شش ماهی یک جلسه. میگوید: «ما وقتی که درسهای بهجت میرفتیم.» حالا طرف سالی یک جلسه میآمد میرفته. تمام ساختاری دارد. بعد میگوید که: «ما درس آقای بهجت میرفتیم و او استاد حاذقی بود.» جزءجزءش درست است. البته جزء اولش هم یک خورده مشکل دارد. «ما گاهی درسهای وحشت میرفتیم.» حالا باز این بهتر. «ما گاهی درسهای بهجت میرفتیم و او را استاد حاذق یافتیم.» بله. بعد این ورش هم: «او را استاد حاذقی یافتیم.» نه توی درس، بیرون از درس. ولی این دو تا که کنار هم میآید، شما احساس میکنید که آن درس که میرفت، از زد و خورد علمی و اینها این را کسب کرد و فهمید. این هم نکتهای است.
میگوید: «ما انتخابات سال ۹۲ سایه جنگ را از سر ایران برداشت.» مغالطه داغ داغ دیروز. «سایه جنگ را از سر ایران برداشت.» خب، سایه جنگ از سر ایران برداشته شده. درست است. این قضیه اینجا یک مشکل دیگر هم دارد. مشکلش این است که اصلاً توی تحلیل یعنی قضیه اتفاقی است. قضیه اتفاقی یعنی اتفاقاً اینها رأی آوردند، اتفاقاً جنگ هم نشده. علت اینکه اینها رأی آوردند امری است، علت اینکه جنگ نشده امر دیگری است. شما دو تا امر اتفاقی در بیرون نشان میدهی. مغالطه است دیگر. مغالطه نسبت میشود. یعنی شما میگویی که این که اینجوری. حالا یک شمایی که میگویی: «پس فلانی رأی بیاورد، شما دوست داری جنگ بشود؟» غیرت و تعصب دینیتان کجاست؟ اینجا دارد نسبت میدهد. عدم پذیرش آن را، یعنی هر کسی که آن را بپذیرد، بیغیرت و بیدین است. مغالطه نسبت است ها. پس یک وقتی یک چیزی جدا جدا درست است. این آقا نویسنده است. این آقا ماهر ورزشکار. ماهر. بعد شما میآیی این دو تا را کنار هم میگذاری: «نویسنده و ورزشکار ماهری است.» نویسنده ماهری نیست ها. آها، این یک خورده هم به ابهام ساختاری. بعضی جاهایش نزدیک است. این وصف برای هر دو یا برای یکی ابهام ساختاری. وصف هم خیلی به آن نزدیک.
و مغالطه تفصیل مرکب را هم بخوانیم. سریع دیگر تمامش کنیم تا یک جای خوبی رسانده. عکس مغالطه قبلی است. وقتی میآید که در جملهای به موضوع، مبتدای جمله، یک صفت یا محمول مرکب داده بشود. حکم این جمله در این حالت این است که جمله را از حالت ترکیبی در بیاوریم، جدا جدا کنیم، غلط میشود. در قبلی جدا جدا درست بود، ترکیب غلط بود. در این یکی ترکیب درست است، جدا جدا غلط. مثلاً درباره اسب کوتاه قد میشود گفت: «این حیوان یک اسب کوچک است.» محموله این جمله عبارت «اسب کوچک» است که به صورت مرکب و با هم بر موضوع خود صادق است. گمان کنیم که ما دو محمول به دو موضوع، به موضوع نسبت داریم. یکی اینکه این حیوان اسب است، دیگر اینکه کوچک است. بگوییم: «این حیوان حیوان کوچکی است.» بابا، اسب کوچک است. «اسب کوچک.» شترمرغ را بهش گفتند که: «تو هم شتری، هم مرغی.» «هم باید بار ببری، هم باید خلاصه چی کنی؟ باید بپری.» شترمرغ خودش یک چیز بسیط است، مرکب نیست. حیوان کوچک مرکب نیست. شما بیایی تیکهتیکهاش کنی. جفتش را بر محمول، بر موضوع حمل کنی. نکته خیلی مهمی است. یک وقت یک چیزی مرکباً حمل شده، همان ترکیبیش درست است. شترمرغ، حمل ترکیبیش درست است. «این حیوان شترمرغ است.» این شترمرغ مرکبات. ببخشید، شترمرغ مرکباً نیست، بسیط است. یک واژه است. شترمرغ یعنی نه شتر جدا، مرغ جدا. با همدیگر ترکیب بشود. حالا اگر کسی بخواهد مغالطه بکند، چی میگوید؟ «مگر تو نگفتی این شتر است؟» گفتی: «شترمرغ است.» مگر نگفتی: «شترمرغ است.» شتر گفتی یا نگفتی؟ شترمرغ، شترمرغ بسیط است، یک واژه است. نه اینکه هم شتر است، هم مرغ است. نه اینکه هم حیوان، هم اسب، هم کوچک است. «اسب کوچک است.» «اسب کوچک.» اسب کوچک است. شما نمیتوانی کوچکش را فقط برداری بیایی جای دیگر حمل کنی. «او یک ژاپنی بلندقد است.» پس او بلندقد است. ژاپنی بلندقد است. پس او یک کمی فرق دارد. چیز هست. دو تا چیز هست که یک یعنی به آن بساطت شترمرغ نیست. شترمرغ آنقدر بسته است که هیچ نمیتواند ازش جدا بشود و آن ذات بماند. ولی اینجا یک جزء میتواند ازش جدا بشود. ذات یکیش بماند. نصب بودنش میماند. ژاپنی بودن.
گاهی مغالطه تفسیر مرکب به سادگی قابل تشخیص نیست. مثل: «او آدم خوبی است.» چون در تحقیقی که در کارخانه انجام دادیم، همه کارگران کارفرمایان برای عقیده بودند که او کارگر خوب و کوشایی است. شاید او کارگر خوبی باشد، اما در اینکه آدم خوبی هم باشد، باید تردید کرد. اینجا کارگر و آدم و کارگر خوبی غیر از اینکه آدم خوبی. آدم خوبی است تا آنها از دید خودشان دیدند. باید بروی بگردی خوبیهایی که در زندگی لازم است. از آنجا آدم خوبی است. یعنی کارگر خوبی است. یعنی کارمند خوبی است. یعنی شاگرد خوبی است. بله، راننده خوبی است. اینها مغالطهاش. یعنی منفردنش غلط. ترکیبش. یعنی آدم کارگر خوب. اطلاق خاص بر عام است. انشاءالله که از این مغالطات در امان باشیم. والحمدلله رب العالمین.
بسم الله الرحمن الرحیم. بحث تبیینهای مغالطی بودیم. نوع اول از مغالطات، «مغالطه اشتراک لفظ» است. نکتهای که هست این است که وقتی از اشتراک صحبت میشود، اشتراک لفظ و اشتراک معنا هر دو مدنظر است. تفاوت اشتراک لفظی و معنوی با یکدیگر چیست؟ اشتراک لفظی، لفظی است که دو معنا دارد، مثل «شیر». در اشتراک معنوی، لفظ یک معنا دارد اما مصادیق متنوعی دارد، مثل «درخت». درخت را میگویند مشترک معنوی؛ چرا مشترک معنوی؟ چون مضافالیههایی که میگیرد متفاوت است: درخت سیب، درخت آلبالو، درخت دانش. حالا آن موارد مجازی است، خود حقیقیهایش درخت، چه میدانم، نارنج، پرتقال، خربزه، درخت گردکان... خلاصه، صدها درخت بر آن بار میشود. پس میشود مشترک معنوی.
مشترک لفظی، لفظی است که دو معنا دارد. اینجا گفته شده «مغالطه اشتراک لفظ»؛ به نظر میآید که اشتراک معنا هم همین است، فرقی نمیکند. ما باید اشتراک معنا را هم به آن اضافه کنیم. مشترک معنوی گاهی باعث مغالطه میشود. شخص میگوید: «اینجا صد درخت است» (صغرا). «درخت میوه میدهد» (کبرا). نتیجه: «اینجا صد میوه است». خب، این مغالطه هست یا نیست؟ «اینجا درخت است. درخت میوه میدهد. اینجا میوه است.» یک مغالطهاش روی اصل میدهد، یک مغالطه دیگرش روی اشتراک درخت. درخت مشترک معنوی است بین درختی که میوه میدهد و درختی که میوه نمیدهد. درخت میوه کجا؟ درخت میوه میدهد، میگوید مثل سیب، گلابی، توت، چیچیچی. صد درخت برای شما اسم ببرم، شما ظاهراً قانع میشوید. این همه درخت، باز هم بشمارم؟ این، این... خب، درخت کاج چی؟ درخت اینها چیست؟ اینها درخت است. اینها که میوه نمیدهد. پس درخت مشترک معنوی است، متنوع و متعدد. برخی اقسام آن میوه میدهند. اینجا از اشتراک دارد استفاده میکند، اشتراک معنوی. پس اشتراک استفاده از خاص در باب جزء و کل، مغالطه جزء و کل هم هست. جزء میگوید، کل اراده میکند.
در قرآن، این اقسام مغالطاتی که میخواهیم بگوییم، استعمال شده است، بیشتر برای کفار؛ گاهی هم در غیرکفار که اشتباهاتی از آنها سر میزند در رفتارشان. حالا ما گفتیم که لزوماً در مقام استدلال هم نیست مغالطه. گاهی در رفتارشان، کارهای مغالطی از آنها سر میزند. رفتار مؤمنین. حالا در مورد کفار در استدلال. فرعون، فرعون در قرآن نماد مغالطه است. مثل «حسن» یعنی مغالطه میکند در حد برج مغلق. آنقدر قوی! قرآن هم مغالطات عجیب و غریبی از او ذکر کرده است که ما در مباحث مغالطه، انشاءالله مثالهای فرعون را میآوریم.
حالا در بحث اشتراک لفظ، یکی از مغالطات، مغالطه «راعِنا» است. اگر بداند طرف مقابل به اشتباه میافتد، این قصد دارد که طرف مقابلش به اشتباه بیفتد و اینطور میگوید، میشود مغالطه. با علم به اینکه این غلطانداز است، دارد استفاده میکند. درست شد؟ اراده هست. به نظر میآید که تابع اراده است. مثلاً به طرف میگویی: «جنسش خراب نیست. داری اشتباه میکنی!» ولی وقتی میدانی جنسش خراب است، فوراً میاندازیاش بیرون. مثال دیگر: من شرطه آنجا هستم. او دارد همان صحبت را میکند، ولی ذاتش را میشناسی. میدانی که الان قصد این را ندارد که شما را اذیت بکند، نمیخواهد ساختار فکر شما را به هم بریزد. اینجا داری اشتباه میکنی! هیچوقت آدم این را استفاده نمیکند که ببیند «داری مغالطه میکنی». یعنی وقتی عمد در آن نیست، مغالطه به کار نمیآید. وقتی عمد مغالطه خوب است.
قرآن در سوره مبارکه نساء، آیه ۴۶ میفرماید: «مِنَ الَّذِينَ هَادُوا يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَةَ عَنْ مَوَاضِعِهِ». حالا اینجا مغالطه یهودیها مطرح است. مؤمنین اشتباهی کرده بودند، مؤمنین غلطی از آنها سر زد. یهودیها مغالطه کردند. مؤمنین به پیغمبر میگفتند: «راعِنا»، «راعِنا» از «رِعْوَه» و «رَعِیَّه»، مشترک لفظی بین «رِعْوَه» و «رَعِیَّه». از «رَعِیَّه» یعنی مراعات ما را بکن. از «رِعْوَه» یعنی ما را تحمیق کن؛ اصطلاح امروزی: خرمان کن! پیغمبر که سخنی میفرمودند، گفته بودند که یادداشت کنید دیگر. خود پیغمبر هم شمرده شمرده صحبت میکردند، اصحاب که یادداشت میکردند، بعضیها کُند مینوشتند. میگفتند: «یا رسول الله، راعِنا، راعِنا! مراعات ما را بکن، آرامتر.» یهودیها گفتند: «ببین! پیغمبرشان سخنرانی میکند. پای سخنرانی مغالطه مشترک لفظی کردند.» البته نکته قشنگش هم اینجاست، این است که میگوید: «شما هم این کار را نکنید! شما غلطی که بخواهد دشمن از آن مغالطه بسازد، انجام ندهید.» یعنی صغرا و کبرا برایش جور نکنید. خیلی مهم است. «وَاْتصِب رَعِیت» بگیریم یا «رَایَه» بود؟ یهودی، پاس گل ندهیم. آنها دنبال یک کبرای چیزی همیشه میگردند از طرف شما. شما که میآیی درست میکنی، دیگر تمام میشود. ببین! فلانیتان هم این را گفته. آره امشب دنبال صغرا فلان آیتالله گفته: «در زندانهای ایران شکنجه میشود.» هر کجا شکنجه بشود، دولت استبداد ایران... معمولاً شما در گزاره جزئیاش دنبال این میگردید. خلاصه، ممکن است که کبرایشان را، حالا بعید نیست که مثلاً تو کبرا، کبرا بهشان بدهیم. در صورت اینجا بحث مثلاً قمهزنی و چه و چه و چه، صد تا مسئله اینجوری پیش میآید که تازه کار، بر فرض هم که درست باشد، نباید به نحوی باشد که بتواند دشمن از این مغالطهسازی کند. این خیلی مهم است. نتواند سوءاستفاده کند.
«راعِنا» در زبان عربی، فعل امر از «مراعات» است؛ یعنی در کار ما بنگر، رعایت حال ما را بکن. در زبان عبری، ریشه «رِئونت» است. معنای توهینآمیز دارد، یا برابر است با «راعینا»، به معنی «چوپان ما». یهودیها کلمه «راعِنا» را خطاب به پیغمبر به کار میبردند که در ظاهر: «يَقُولُونَ سَمِعْنَا وَعَصَيْنَا وَاسْمَعْ غَيْرَ مُسْمَعٍ وَرَاعِنَا لَيًّا بِأَلْسِنَتِهِمْ وَطَعْنًا فِي الدِّينِ.» اینجا میگوید یهودیها میگفتند «راعِنا». سوره بقره، به نظرم در سوره بقره است که نقل میکند. در سوره بقره، آیه ۱۰۴: «لَا تَقُولُوا رَاعِنَا وَقُولُوا انْظُرْنَا وَاسْمَعُوا.» آیه ۱۰۴. آنجا به مؤمنان میگوید: «شما نگویید.» در ظاهر، معنای عربی، و در واقع عبری و توهینآمیزی را در نظر میگرفتند. میبدی در تفسیر خودش میگوید: «سعد بن معاذ که یکی از اصحاب پیغمبر بود و زبان عبری میدانست، دریافت که یهودیان این کلمه را که در ظاهر و به زبان عربی معنای درستی دارد، به قصد توهین در حق رسول خدا به کار میبرند. لذا آنها را تهدید کرد که اگر بار دیگر چنین بگویند، با شمشیر گردنشان را خواهم زد.» در زبان عربی معنای درستی دارد، بله، عبری خواندم.
قرآن کریم در جای دیگر برای جلوگیری از این مغالطه، خطاب به مؤمنان میفرماید: «به جای کلمه «راعِنا» از کلمه «انْظُرْنَا» استفاده کنید.» مشترک لفظی هم نیست. استفاده از کلمه توسعه. بگو «پیشرفت»، «توسعه». مشترک لفظی. یکی از مغالطات سیاسیون همین است. میگوید: «ما به دنبال توسعه هستیم.» استدلال هم نمیخواهد. همین گزاره تکگزاره. توسعه دو تا معنا دارد: توسعه در فرهنگ غرب، توسعه در فرهنگ اسلامی. توسعه در فرهنگ اسلامی مساوی است با استقلال و عزت. توسعه در فرهنگ غربی یعنی جهانیشدن و ذلت؛ دست برداشتن از مرزها، نفوذپذیری، دخالت دشمن، خردهفرهنگ شدن در برابر کلانفرهنگها، سپردن زمام امور به دست قدرتمندان و ثروتمندان و ارباب رسانه و ثروت و زر و زور و تزویر. این معنای توسعه است. میگوید: «ما به دنبال توسعه هستیم، قدرتهای جهانی.» این مشترک لفظی است. قدرت چی؟ قدرت اقتصادی؟ قدرت سیاسی؟ نظامی؟ کدامش؟ «قدرت اقتصادی هستند، ولی قدرت سیاسی نیستند.» فرق میکند یک کشوری. بعد شما اگر منظورت قدرت اقتصادی است، خب ژاپن هم قدرت اقتصادی است. میگوید: «یک عده نمیخواهند ما با قدرتها تعامل کنیم.» کدام قدرتها؟ قدرت اقتصادی ژاپن؟ تعامل چطور؟ ژاپن تحمل نمیکنی؟ اگر منظور قدرت اقتصادی است. اگر منظور قدرت سیاسی است، کی گفته اینها قدرت سیاسیاند؟ اینها اشتراک لفظیهای فراوانی است که در کلام مغالطین محترم به کار میرود. مثلاً مغالطه «حسن». بله. حالا از این واژهها که زیاد است. رهبر انقلاب «تندرو». مشترک لفظی است. تندرو به کدام معنا؟ تندروی در مسیر؟ تندروی از مسیر؟ گفت: «اختلاف کردید در رسول خدا.» «شما اختلافنا فی رسول الله و مخلفنا عن رسول الله.» خیلی نکته است. ما درباره رسول خدا اختلاف نکردیم، در امر رسول خدا اختلاف کردی. نگو اینها اختلاف دارند. اختلاف مشترک لفظی است. اختلاف در چه حد؟ در اصول؟ در فروع؟ لذا شما یکی از کارهایی که همین در همین است، به «افسن خمیر آیین» شما وقتی میآیی یک نظر موضعی میگیری که این مثلاً تفاوت دارد با موضع رهبری، این چی میشود؟ میشود سوءاستفاده. «اختلاف دارند! اختلاف در حاکمیت! اختلاف در چه سطح؟ در سطح اظهارنظر و در مسائل جزئی که اشکالی ندارد، چه اشکالی دارد بین خود رهبر انقلاب؟ حضرت امام هم بوده در این حد از اختلاف.» اختلاف در کلیت. او سوءاستفادهاش را میکند، مغالطهاش را میکند. میگوید: «فلانی گفت مثلاً رهبر گفت بیداری اسلامی، فلانی گفت بیداری انسانی. این اختلاف است. اختلاف هم علامت حاکمیت دوگانه است. حاکمیت دوگانه در این کشور برقرار شد.» حالا این انسانی میگوید که اونی که دارد این حرکت را پیش میبرد، بیشتر از اینکه بخواهد اصلاح بشود، انسانی است؛ یعنی وجدان و خرد جمعی است. در این حد اختلاف که اشکالی ندارد. یکوقت هست اصلاً در مبنا مشکل دارد. میگوید: «من اصلاً اسلام را دستش را الان برتر نمیبینم. تو جهش اسلامی نیست.» جفتش نتیجهشان، اونی که میبینم آخرش یکی درمیآید. اونی یکی میخواهد مدیریت کند، یکی دیگر میگوید اختلاف. کاری که حتی میآمدند اختلافی که بین پیغمبر و امیرالمؤمنین میانداختند، بین مالک و امیرالمؤمنین میانداختند، از این جور مغالطههای سنگین که «مالک این را گفت، علی این را میگوید، ابوذر یک چیز دیگر میگفت. خدا رحمت کند ابوذر را. ما اهل بیت این را میگوییم. منظور ابوذر هم آن بود.» ابوذر را جدا کنند از اینها. با مغالطه میخواهد بگوید: «آها! ببین ابوذر مال ماست.» از اول گفتیم ابوذر، ابوذر یک آدم تندرو، بیکلاس. میخواهد جدا کند. دنبال همین نقطههای اینجوری میگردد برای مغالطه.
خب، قرآن کریم در جای دیگر برای جلوگیری از این مغالطه، خطاب به مؤمنان میفرماید: «به جای کلمه «راعِنا» از «انظُرْنا» استفاده کنید.» در واقع دستور کلی در پرهیز از مقایسه این است که هر وقت استفاده از لفظ مشترک موجب دوپهلوئی و ایهام کلام بشود، به طوری که برخی معانی آن مسلوب و مورد نظر نبوده، یا سبب سوءتفاهم مخاطب بشود، باید از لفظ دیگری استفاده کرد. میپرسند: «آقا، نظر شما نسبت به عاشورای ۸۸ چیست؟» میگوید: «هرکس آدمکشی را مجازات بشود.» مهمترین موضع ضدفتنه بعضی حضرات این بوده. میگوید: «نظر شما چیست؟» حالا البته مغالطه ایهام را بعداً میرسیم. بله.
مغالطه اشتراک لفظی. سال ۸۸ هاشمی گفته بود که: «آی یزدی! در مورد شما فلان موضع را گرفته.» گفته بود که: «ما همیشه برای سلامتی ایشان دعا میکنیم.» یعنی چی؟ یعنی ما، یک معنایش مشترک لفظی است دیگر. یک معنایش این است که ما آدم خوبی هستیم، از کسی کینه و کدورتی نداریم، همیشه دعا میکنیم. یک معنای دیگرش چیست؟ ایشان مریض است، مریض عقلی است، این حرفها به خاطر مرض. دعا میکنیم انشاءالله خوب بشود، این حرفها را نزنیم.
مغالطه اشتراک لفظ در آیه فوق، به ترکیب برخی معانی و مطلوب مورد نظر نبوده، یا سبب سوءتفاهم مخاطب بشود. باید از لفظ دیگر استفاده کرد که فقط معنای مطلوب و مورد نظر را استفاده کند. قرآن کریم دستور میدهد به اختلافات و ظرایف الفاظ و کلماتی از این قبیل، حساس دقت کنید تا در دام خطاها و مغالطات مشابه نیفتید.
این مغالطه اول. مغالطه دوم: «مغالطه ابهام ساختاری» (انفیبولی). اصطلاح انگلیسیاش «مالتی». ابهام ساختاری هم مانند مغالطه اشتراک لفظی، به دلیل وجود معانی گوناگونی که از جمله فهمیده میشود. این هم دوباره آنجا در لفظ، اینجا در جمله است. «سلامتی ایشان دعا میکنیم.» همین ابهام ساختاری است. با این تفاوت که معانی گوناگون در اینجا ناشی از یک لفظ نیست، بلکه جمله با ترکیب خاص خودش، به گونهای است که بیش از یک معنا استفاده میکند. در اینجا اگر گوینده یا نویسنده به تعدد معانی جمله و یا عبارت توجه داشته باشد و شواهد و قرائنی هم برای منظور خاص وجود داشته باشد، مغالطه صورت نگرفته است. بله، دوپهلو است، ولی معلوم است منظور ایشان چیست. یک حرفی دارد میزند، دو تا برداشت میشود ازش کرد، ولی معلوم است که ایشان در این موقعیت که دارد میگوید، در این فضا که دارد میگوید، منظور ایشان چیست.
یا: «من ورزش نمیکنم ولی ورزشکاران را دوست دارم.» من ورزش نمیکنم یعنی چی؟ دو تا معنا دارد. به معنای این است که هر آنچه که بهش عنوان ورزش گفته بشود، از پیادهروی و هرگونه تحرکی، من انجام نمیدهم. یک معنای دیگر این است که من ورزش حرفهای انجام نمیدهم. خب، کدامش اراده شده؟ دوم. چرا؟ چون میگوید: «ولی ورزشکاران را دوست دارم.» ورزشکاران که دیگر به آنها هر کس هر تحرکی دارد، منظور نیست که. میشود فهمید که حرف یعنی این. این یک ابهام ساختاری دارد ولی قرینه دارد میآید، لذا مغالطه نیست. ولی اگر: «من ورزش...» این ساختاری دارد، میشود مغالطه.
«چون از او گشتی، همه چیز از تو گشت.»
از هر مصرع این بیت میشود چهار معنای مختلف استفاده کرد. اما به نظر میرسد مقصود شاعر تنها یک معناست: «کسی که واقعاً بنده و فرمانبردار خداوند بشود، همه موجودات فرمانبردار او میشوند.» اما اگر کسی از خدا رویگردان شود: «از او گشتی» یعنی همه چیز از تو گشت؛ یعنی برگشت. «از او گشتی» یعنی «از آن شد». یک «گشت» به معنای «شدن»، یک «گشت» به معنای «برگشتن». مصرع اول یعنی: «از او شدی، همه چیز مال توست.» «از او گشتی»، برمیگردد. این شعر مولوی هم همین است:
«کار نیکان را قیاس از خود مگیر
گرچه باشد در نوشتن شیر، شیر»
در مغالطه اشتراک لفظی، ماجرای کچل است دیگر. شنیدید که طوطی کچل، روغن ریخته بود. طوطی. بعد اربابش با چوب زد توی سرش، برای روی سرش و اینها ریخت، کچل شد. بعد توی مغازه نشسته، یک بچه کچلی آمد، شیشه روغن انداخته کچل است. بعد آنجا گفتش که چی؟
«از قیاسش خنده آمد خلق را
کو خود پنداشت صاحب دلق را»
«کار نیکان را قیاس از خود مگیر
گرچه باشد در نوشتن شیر، شیر»
خودش از ظاهر شبیه همه و سریع علتیابی کرد و من به این علت، پسوند من به این علت. میگوید: «شیر، شیر است.» ولی: «کار پاکان را قیاس از خود م...» بعد مثال میزنم، میگوید:
«آن یکی شیر است اندر بادیه
واندگر شیر است اندر بادیه»
یک «بادیه» به معنای «بیابان». شیر بادیه یعنی شیر در بیابان، صحرا. توضیح: یک «بادیه» هم «کاسه» است. به کاسه «بادی» میگویند.
«آن یکی شیر است کا آدم میخورد
واندگر شیر است کا آدم میخورد»
آن آدم را میخورد، این آدم او را میخورد. «اکل الانسان و آکِلَة الانسان».
این دو تا مغالطه ابهام ساختاری وقتی صورت میگیرد که شخصی جملهای به کار ببرد که بیش از یک معنا داشته باشد. آن جمله برای مخاطب مطابق با یک تفسیر صحیح و مقبول باشد، و مطابق با تحویل و تفسیر دیگر خطا و غیرقابل قبول. حال اگر شخص آن جمله را در مقدمات استدلال خود با معنای مطابق با تفسیر اول به کار برد، ولی استنتاج خود را مطابق با تفسیر دوم انجام بدهد، مرتکب مغالطه شده است.
مثال معروف و قدیمی مقایسه در کتابهای لاتین، حکایت زیر است:
«پادشاه لیدیا که در نظر داشت با داریوش، پادشاه ایران، وارد جنگ بشود، برای حصول اطمینان از نتیجه مثبت جنگ، با کاهن معبد دلفی مشورت کرد و این پیشگویی را دریافت نمود: «اگر به جنگ داریوش بروی، یک امپراتور قدرتمند را نابود خواهی ساخت.» خب، یعنی چی؟ پادشاه لیدیا با شادمانی به جنگ داریوش رفت، اما به زودی شکست سختی از او خورد. نزدیک بود خودش هم کشته بشود. وقتی از مرگ نجات یافت و شکوائیه نامه گلایهآمیزی به کاهن معبد نوشت، کاهن پاسخ داد که: «پیشگویی درست بوده است و او در جنگ با داریوش، واقعاً یک امپراتوری قدرتمند، یعنی خودش را نابود کرده است.»
مثل اونی که نامه نوشت به ابوذر: «من را نصیحت کن.» ابوذر در جواب ایشان نوشت که: «به کسی که دوستش میداری ظلم نکن. به کسی که بیشتر از همه دوستش میداری ظلم نکن.» برداشت کرد، جواب داد که: «آقا، ما شما را آدم عاقلی میدانستیم، شما را جزء صحابه میدانستیم، آدم متفکری میدانستیم. چه جوابی داخل به من دادی؟ این هم شد موعظه؟ این هم شد نصیحت؟ آخه کسی میآید به اونی که بیشتر از همه دوستش دارد ظلم کند؟» بهشون جواب داد که: «انسان کسی را به اندازه خودش دوست ندارد. از خودش از همه بیشتر دوست دارد. خودت به خودت ظلم...» ساختاری است دیگر. «به کسی که بیش از همه دوست داری.» کسی که معمولاً زودتر از همه کسی بیرون میآید توی ذهنمان دیگر، منظور خودمان میگوید: «به کسی ظلم نکن.» اطرافیان توی ذهنمان اول از همه منظور: «خودت به خودت ظلم نکن.» خودت هم خودتی دیگر. خودت هم یکی از همان کسی است بالا بالاها، خودشان را بیشتر دوست دارند یا خدا؟ آنجا اصلاً خودی نمیماند که یعنی دیده نمیشود. فانی وقتی میشود دیگر خودی دیده نمیشود. اصلاً خودی متصور نیست. متصور نیست. حالا این دیگر به چه معناست؟ باید رفت و دید، شهود کرد.
بله، علل اصلی وقوع مغالطه ابهام ساختاری و به عبارت دیگر، عللی که باعث میشود یک جمله دارای بیش از یک معنا باشد، بسیار است. در اینجا به مهمترین آنها اشاره میکنیم: چی باعث میشود که ابهام ساختاری پیش بیاید؟ گاهی علت این امر، ابهام در ضمایر است. معلوم نیست ضمیر به کی برمیگردد، ضمیر به کجا برمیگردد. یکی از مغالطاتی که حالا ایشان اینجا نیاورده، مغالطه ایجاد نمیکند، حالا نیست ها، ابهام است. ابهام ساختاری است. دستور «مالکه». یوسف، سوره یوسف، آیه ۴۲: «وَقَالَ لِلَّذِي ظَنَّ أَنَّهُ نَاجٍ مِنْهُمَا». چند جایش ابهام ساختاری دارد. یکی این است، یکی هم آها، یک هم: «لِيَعْلَمَ أَنِّي لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَيْبِ». شماره ۵۲. این دو تا.
«وَقَالَ لِلَّذِي ظَنَّ أَنَّهُ نَاجٍ مِنْهُمَا» قرآن را ملاحظه بفرمایید. ارجاع ضمایر خیلی متفاوت. «قَالَ» فاعلش کیست؟ «لِلَّذِي ظَنَّ» کیست؟ فاعل «ظَنَّ» کیست؟ همین زن. «أَنَّهُ نَاجٍ» سیاق عادی برمیگردد به زن. نفس کیست؟ زن. «أَنَّهُ» کیست؟ «الزَّنَ» به فاعل «قَالَ». «أَنَّهُ» به فاعل «الَّذِي نَاجٍ مِنْهُمَا». «رَبَّكَ» حالا اینجا: «فَأَنْسَاهُ الشَّيْطَانُ ذِكْرَ رَبِّهِ». احتمالات مختلف وجود دارد. میفرمایید: «فَأَنْسَاهُ». اینجا فاعل کیست؟ مشخص است. از شیطان. مفعول کیست؟ «أَنْسَاهُ» یعنی چی؟ فراموش کرد. نه. آها، فراموشاند. او را وادار به فراموشی انداخت. دو تا حالت را میشود در نظر گرفت. «ذِكْرَ رَبِّهِ». کی را؟ اینجا که اصلاً ایهامش کشته. ایهام ساختاری دارد شدید. البته مغالطه نیست ها، این بلاغت است. اینجا بلاغت و جفتش را میخواهد با هم بگوید. یعنی هم شیطان کاری کرد که آن زندانی که آزاد شد، یادش رفت ذکر ربش را. برود به ربش بگوید. بله، هم شیطان کاری کرد که یوسف ذکر ربش یادش برود که بیاید از رب خودش بخواهد. کسی واسطه نکن. عکس از معناست. مثل «قلب» و «بهرام» ما. و اینجا البته مخاطبین به غلط افتادند. به غلط افتادند واقعاً پی یکی است. بعد خدا را هم میتوانیم بگوییم. ذاتش دنبال به غلط انداختن که نیست. نه، اینجا دارد ایهام استفاده میکند که آقا از هر دوتا شما بفهمید. شیطان میتواند در آن واحد بیاید، خلاصه زیر آب چند تا چیز را با هم بزند. این یکی.
یکی هم آیه ۵۲: «لِيَعْلَمَ أَنِّي لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَيْبِ». کی این را گفت؟ «ذَلِكَ» یوسف. «عَنْ نَفْسِهِ» چرا با یوسف مراوده کردید و اینها. بعد زلیخا گفتش که: «نَفْسَهُ وَ إِنَّهُ لَمِنَ الصَّادِقِينَ». من دنبالش بودم. من تقاضای گناه داشتم. او راست میگوید. «ذَلِكَ لِيَعْلَمَ». «لِيَعْلَمَ» کی؟ ۵۲. کی؟ ببینید: «قَالَتِ امْرَأَةُ الْعَزِيزِ». همسر عزیز گفت: «من اینی که دارم میگویم به خاطر اینکه او بداند که من در غیب به او خیانت نکردم.» کی بداند؟ عزیز؟ یا یوسف؟ ببینید اینها همه ابهامش به خاطر چیست؟ به خاطر ضمیر است. پس بخش عمدهای از ابهام ساختاری به خاطر ضمایر. مغالطات، یک بخشش ابهام ساختاری است. اگر تنها این را در نظر بگیریم، هر دو نفرشان میخورد، ولی وقتی «وَ إِنَّ اللَّهَ» را در نظر بگیریم، اینجا دیگر چون اد شده به گوینده قبلی. اختلافی هست که این ادامه کلام زلیخاست یا ادامه کلام یوسف. این یکی سر در گم شده دیگر. با حضرت یوسف شروع شده، ادامه همان بله. این یک نکته.
یک نکته دیگر اینکه حالا زلیخا که دارد میگوید، منظورش این است که من نسبت به کی؟ اگر زلیخا بگوید، اگر یوسف بگوید، یک معنا این. اگر تا اینجا تمام شده بود، زلیخا میماند. لاهادی در درس. ولی معلوم نیست که زلیخا معلوم نیست اینکه دارد توبه میکند و دارد خلاصه بعد سالها و اینها، سالیان سال گذشته. در ادامه بحثم که باز حاکی از این است که اگر ادامه کلام زلیخا باشد، کاملاً دیگر کلاس زلیخا موقع این حرفها نبود. اختلافات بخشش به خاطر چیست؟ به خاطر ابهام در ضمیر است. یعنی اگر ضمیر یا ضمایر در متن به کار برود که مرجع ضمیر مشخص نباشد و دو یا چند مرجع بتواند معنای اصلی آن ضمایر قرار بگیرد، جمله چند پهلو و دارای معانی متعدد خواهد بود. حکایت معروف زیر نمونه بارزی از این نوع ابهام است:
«مردم درباره مذهب ابن جوزی، صاحب کتاب «صیدالخاطر» (تلبیس ابلیس) تردید داشتند که شیعه است یا سنی. خودش هم به علت پرهیز از اختلاف فرقهای، سعی در کتمان مذهب خود داشت. روزی هنگامی که ابن جوزی بر بالای منبر بود، مردم از او میخواهند که با صراحت بگوید بعد از پیامبر اکرم، خلیفه برحق بلافاصل آن حضرت چه کسی بوده است. ابن جوزی در پاسخ میگوید: «مَنْ بِنْتُهُ فِي بَيْتِهِ.» «بِنْتُهُ» کی؟ «فِي بَيْتِهِ» کی؟ دختر ابوبکر در بیت پیغمبر؟ یا دختر پیغمبر در بیت علی؟ ابهام است دیگر. معلوم نیست آخر ابوبکر یا علی؟ امامت کیست؟ میگوید: «همان که دخترش توی خانهاش بود.» دوباره ازش پرسیدند که آقا، روشنتر بگو. اول میگوید که: «أَرْبَع، أَرْبَع، أَرْبَعَة.» چند بار بگویم؟ چهار، چهار.
ابن جوزی. ولی یک مثالی اینجا یادم آمد. مرحوم علامه بحرالعلوم. علامه بحرالعلوم خیلی با اهل سنت حشر و نشر داشته. با اهل سنت. جمعه در مکه بوده یک وقتی. یک وقتی از این داستان ایشان زیاد دارد. یک بار از جا بلند میشدند. علامه بحرالعلوم از تشیع اینها ابراز نمیکرد. خودش. نه بحرالعلوم حلی. نه. از جا بلند میشدند، میگویند: «یا علی یا عظیم یا غفور یا رحیم.» یک جای دیگر این را مذهب حنفیها. حالا ضد وحدت نباشد. داستان با بعضی از آدمهای بد مذهب حنفیها. خوب هم دارند، بد هم دارند. میرفته ایشان. بعد احتیاج به قضای حاجت پیدا میکند. علامه بحرالعلوم. وهابیت هستند یا مالکی؟ آن را هم میگویند که عرض کنم که حنبلیاند. خودشان میگویند ما حنبلیایم. آره، ولی حنبلی هم نیستند. وهابی بله. بحرالعلوم نیاز به قضای حاجت پیدا میکنند و از مرکب پیاده میشوند. باد شدیدی میآمده. در مذهب شیعه در باد ادرار کردن کراهت دارد دیگر. کراهت شدید دارد. در مذهب حنفی اشکال ندارد. سید بحرالعلوم میروند قضای حاجت میکنند، برمیگردند. یکی از این حنفیها میگویند که: «یا سید، بَلَلْتَ عَلَی مَذْهَبِنَا.» «عَلَی مَذْهَبِنَا» یعنی چی؟ یعنی: «طبق مذهبمان.» «بر مذهبتان ادرار کردم. بر مذهبتان.» «علی مذهب ال...» ابهام دارد الان. فلان آها. یا الان خود من. بله.
«کودک تا پدرش را دید، لباسش را مرتب کرد.» حنفیها در اشعار اینها هم زیاد است ها. اشعار حافظ و مولوی. ساخت تلمیحی در آن است. یک نمکی در آن است. یعنی با بلاغت خیلی نزدیک است این ابهام ساختاری. فیلم باید مراقب بود که مغالطه به بلاغت، به مغالطه نینجامد. یک وقتی ابهام ساختاری دارد، همان که عرض کردیم. چند تا معنا دارد، در بر میگیرد با هم، ولی یکیش چند تا معنا دارد در بر میگیرد. به هیچ کدام رهنمون نیست. دارد شما را هم به اشتباه میاندازد. مثل همان که: «بخشش لازم نیست، اعدامش کنید.» چه کار کند؟ چند تا معنا را با هم در بر میگیرد، همه را هم عمل میکند، همه هم درست است.
«کودک تا پدرش را دید، لباسش را مرتب کرد.» لباس خودش را به پدرش رو نشان داد. او گفت: «این کتاب من است.» ماجرای چیز. استاد ما میفرمود که ابهام ساختاری دارد ماجرای مرحوم آقای قاضی. مرحوم آقای قاضی روایتی نقل میکردند برای شاگردانشان از امام صادق علیه السلام. مادر اینجوری نقل شده. علامه طباطبایی از مرحوم قاضی نقل کردند. فرمودند که: «استاد ما، مرحوم آقای قاضی، روایتی میخواندند که امام صادق علیه السلام میفرمایند که امام زمان که ظهور میکنند، اصحابشان را که جمع میکنند، اول اصحاب را میبرند سیر میدهند توی عالم. بروید بچرخید و فلان و اینها. بعد کلمهای را به آنها مینمایند که اصحاب یقین پیدا میکنند به حقانیت حضرت و اینکه خود حضرتاند. تردید دیگر نمیکنند که این خود امام عصر است. من آن کلمه را میدانم.» اینجا آمدند شورا چی گفتند؟ گفتند: «آقای قاضی آخر کار گفتند: «من میدانم آن کلمه را.» روایت است. امام صادق فرمودند: «من آن کلمه را میدانم.» ابهام ساختاری پیدا میکند. اکثرشان چی برداشت کردند؟ گفتند: «آقای قاضی فرمودند: «من آن کلمه را میدانم.» در حالی که شاید این ادامه روایت بوده. حالا گفتار آقای قاضی شنیدند، بله. ولی ماها که با مکتوب مواجه بودیم: «من آن را میدانم.» «من» کیست اینجا؟ ادامه روایت. بسیاری از مشکلاتی که توی روایت پیش میآید. احسنت. «مفهوم صدوق میفرماید.» یعنی فلان. یک سکتهای بینش نمیآید. «فلان کلمه یعنی فلان.» نمیدانی معصوم دارد این را تعریف میکند یا مرحوم صدوق دارد حاشیه میزند. ادامه روایت. این ابهام ساختاری پیدا میکند. حدیث از حجیت میاندازد این تیکه آخرش را. این خیلی مهم است. پس ایهام ساختاری، یک نوعش بابت ضمیر است.
نوع دیگر و بسیار متداول، ابهام ناشی از عدم رعایت دقیق قواعد نقطهگذاری است. ویرگول خوب نگذاشتن. ویرگول، نقطه، اینها جابجا شده. جابجایی باعث میشود معانی مختلفی از جمله: «همان که بخشش لازم نیست، اعدامش کنید.» این با یک ویرگول حل میشود. با جابجایی نقطه پس از کلمه «عفو» یا پس از «لازم نیست»، معنای جمله تغییر میکند. مثالهای دیگرش: «اجناس دزدیده شده توسط مأمورین کشف شد.» حالا بعضی از این ابهامهای ساختاری خیلی بامزه است. قواعد نوشتاری. نوشتاری: «اجناس دزدیده شده توسط مأمورین کشف شد.» «اجناس دزدیده شده، توسط مأمورین کشف شد.» «او برای بازدیدی پنج روزه از اصفهان به تهران آمد.» «او برای بازدیدی پنج روزه، از اصفهان به تهران آمد.» «او برای بازدید پنج روزه از اصفهان به تهران آمد.»
خب، برگردیم به صاحب مغالطه اعظم. ایشان میفرمایند که: «انتخابات مجلس خبرگان آینده، انتخابات بسیار مهمی است؛ چرا که رهبر آینده را آن مجلس انتخاب خواهد کرد.» آن مجلس یعنی چی؟ یعنی آن مجلس، مجلس خبرگان؟ یا نه، آن مجلس یعنی مجلس آینده؟ روشن است. ابهام ساختاری. مجلس. مجلس خبرگان که رهبر آینده را انتخاب میکند. ابهام ساختاری به کسانی که باید کد بدهد، دارد کد میدهد. نکتهاش در این است. آنهایی که باید بفهمند، میفهمند. عوام هم قانون موزه، روشن میشود برای اهلش. خیلی مهم است ها. خیلی مهم است. حالا توی این یک وقتی بشود انشاءالله این فیلمهای مناظرههای سال ۸۸ بود. یک چند تا از این مغالطهها پیش برویم. یکی از آن فیلمها بگذاریم، جمله به جمله. دو طرفه دیگر. مغالطات نوسازی و بازسازی. زمان منظور چیست؟ خیلی رایج است توی فضای بعضی از عوامل دیگر در معنای جمله. یکی اینکه نقش دستوری کلمه معلوم نیست. «أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ». «بِذِکْرِ کُمُ اللَّهَ» یا «بِذِکْرِ اللَّهِ إِيَّاکُمْ»؟ اضافه به فاعل شده یا مفعول؟ ابهام دارد ولی مغالطه نیست. چون جفتش با هم درست است. این نکته است. الان آیه «أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ» ابهام ساختاری دارد. ابهام ساختاریاش مغالطه نیست. چرا؟ چون هم به ذکر خدا، دلها شما را مطمئن میشود، هم به ذکر شما خدا را، دلها مطمئن میشود. جفتش درست است. ولی اینکه بگویی: «من از راهنمایی شما پشیمانم.» این مغالطه است. چرا؟ «من از راهنمایی کم» یا «من از راهنمایی ایاک.» درست شد؟ اضافه فاعل شده یا اضافه مفعول؟ این معلوم نیست. این مغالطه است. هر طرف را میخواهی دست بگذاری، در میرود. میرود آنور. این، این است دیگر. نفاق اصلاً همین است. ببین، نفاق از «نَفَقه» میآید. «نَفَخ» کار موش. سوراخ میزند. از هر جا که گیر بکند، سوراخ میزند در میرود. معنی منافق: خانهمان داریم. هر جا دنبالش میگردیم، یک جای دیگر سوراخ کرده و خورده و برده. منافق این شکلی است. بیشتر استفاده عبارت دوپهلو از هر جایی، مغالطه خاصیت نفاق است. هر جا گیر بیفتد، «منظورم این ورش بود.» «آن یکی منظورم بود.» «این جورش منظورم...»
دوران گفتمان از دوران آینده، دوران موشک نیست. یعنی منظورم این بوده که باید مردم به یک جایی برسند که دیگر با موشک به جایی برسند. نه، این میشود. یعنی یک جور میزند. توجیه حمل. «من تو را از برادرت بیشتر دوست دارم.» این را باید مراقبت بکنیم توی این نکاتی که میگوییم. از الان برای بحث علاقتان توجه داشته باشیم. این جور متون فصاحت و بلاغت ندارد. اینجا ابهام است. توی بلاغت ایهام، نه آن که سر جای خودش درست است. ما توی بلاغت یک فصاحت داریم، یک بلاغت داریم. فصاحت این است که کلام، کلام درست و گیرایی باشد. بلاغت به نسبت مخاطب. فصاحت به نسبت خود کلام. کلام وقتی که میگویند ضعف تألیف، رفع تا، یا همان ابهام ساختاری. ابهام ساختاری از چیز هم میگویند. چی؟ تعبیر عقدی هم دارد. ابهام ساختاری باعث میشود که متن فصاحت نداشته باشد. ایهام غیر از آن است ها. ایهام یک نکته دیگر است. ایهام مطلب یک چیزی است، به یک چیز دیگر هم اشاره دارد. آن ایهام و بلاغت کاملاً میپذیرد، درست است. ولی ابهام مطلب بین یک چیز و یک چیز دیگر مردد میماند. این فصاحت ندارد. درست است. یکیش غلط است. یکیش غلط است و مخاطب نمیتواند درست از غلط تشخیص بدهد. «مَنْ کَانَ مَنْ بِنْتُهُ فِي بَيْتِهِ.» دو نفری که کاملاً در تضاد با هماند. مغالط. آنجور مغالطهای توی فصاحت هم پس زده میشود. توی علم بلاغت قبول ندارد آن ابهام ساختاری را. یعنی اگر کلامی ابهام ساختاری داشته باشد، کلام فصیحی نیست. ایهام درست است. ابهام درست نیست.
خب، یک وقتی تعلق صفت به مضاف یا مضافالیه. این هم نکتهای است. حالا توی ادبیات، یک وقتی انشاءالله به آن اشاره خواهیم کرد. یک وقتی معلوم نیست اضافه صفت، صفت مضاف یا مضافالیه. «وَ عَلَی أَبِیهِ». چیست؟ دعای ندبه: «سید الاصغر، سید الاصغر و عَلَی أَبِیهِ». از «سید الا...». اینجا معلوم نیست از «سید الاصغر» وصف «اب» یا وصف «هو»؟ چرا این جزو همان قواعدی است که زیر آبش خورده. در کتاب «قصص العلماء»، مرحوم تنکابنی یک صفحه در مورد این مطلب صحبت کرده. یک وقتی وصف، وصف صفت مضاف است. یک وقتی وصف مضافالیه است. مثالهای مختلفش را هم از ادعیه و روایات آورده. از ضمیر هم میآید. اگر خواستید، میآورم. یادم باشد. «حامی ایهامی» ؟، ابهامی نیست. یعنی به ایهامی باشد، قاعده را میتوانیم نگه داریم. بگوییم: «نه، به هو برنمیگردد، به آن برمیگردد.» الان توی این فراز دعای ندبه، ایهام است دیگر. ابهام نیست. چون قاعده آن است. برگرد به مضاف، به مضاف. اینجا الان هم بیشتر موافقت به این است که به مضاف برگردد. «اب او» که آن عبد سید اصغر است. سید اصغر یعنی چی؟ امیرالمؤمنین سید اصغر است؟ نه. امام زمان سید اصغر. «ابیه». «ابیه» همین ایشان که خود سید اصغر است. فرمودید مشکل محتوایی. سید اکبر پیغمبرند. اینجا اصغر، اکبر آمده دیگر. سید اکبر به اسم پیغمبر آمده. سید اصغر میشود امیرالمؤمنین. پس یک وقتی معلوم نیست که این وصف است به مضاف یا مضافالیه.
«جانداران مورخ فلسفه یهودی.» یعنی «یهودی» وصف «مورخ» است یا وصف «فلسفه»؟ مورخ یهودی یا مورخ فلسفه یهودی؟ «شیشه عینک شکسته را برداشت.» شیشه شکسته عینک را برداشت یا شیشه عینک شکسته را برداشت؟ یک وقتی «ممثل در مثال مشخص نیست». برای عبارت منفی. یک عبارت منفی میآید. ممثل و مثال از هم نمیشود تفکیکش کرد. «من مثل تو زودباور نیستم.» یعنی من مثل تو زودباور نیستم؟ یعنی تو زودباوری، من نیستم؟ من زودباورم، تو نیستی؟ «من مثل تو زودباور نیستم.» درست است. «من مثل تو زودباور نیستم.» باور هستی من نیستم. این یک وجهش. یک وجه دیگرش چیست؟ «من مثل تو زود نیستی، من هم نیستم.» احسنت. همانطور که تو زودباور نیستی، من هم نیستم. «من هم مثل تو.»
«نمازت را آخر وقت نخوان مثل دیگران.» این واژههایی که «مثل» دارد، اینها خیلی مغالطه. خودش خوب خورند مغالطه است. یک عده مثل یک عده و مثله و اینها که دیگر اصلاً طرف سلطان مغالطه میآورد. همه یک عده مثل عصرحجریها برنگردند بگویند فلان. یک چیزی میتراشند، یکی جرئت نکند حرف بزند. «نمازت را آخر وقت نخوان مثل دیگران.» همانطور که دیگران نمیخوانند، آخر وقت هم نخوان. یا نه، دیگران میخوانند ولی تو نخوان. یک وقتی عبارت محذوف مشخص نیست. یعنی تقدیر معلوم نیست. «میل دارید با ما غذا بخورید؟» «نه، میل ندارم.» «نه، میل ندارم» چی؟ نه، میل ندارم غذا بخورم؟ یا نه، میل ندارم با شما غذا بخورم؟ مغالطه است دیگر. «میل ندارم.» مغالطه است. معلوم نیست محذوفش چیست. مقدرش چیست.
«هندوانهای مثل قند.» چقدر بعضی قلتاقها مهر تربت میفروختند. روی مهرها نوشته بود که: «مهر تربت اعلی، مال کربلا.» تربت است دیگر. گفته بود: «نه.» گفته: «رویش نوشته تربت اعلی مال کربلا.» تربت اعلی مال کربلا؟ مال کربلا گیرت میآید؟ ساختاری و مغالطه. «هندوانه مثل قند.» مثل قند سفید، مثل قند شیرین. ابهام و چندپهلوئی جمله، عوامل دیگری هم دارد که برای اختصار از ذکر آنها خودداری میکنیم. چون به نظر میرسد موارد مذکور به خوبی اهمیت مغالطه ابهام ساختاری به عنوان یکی از مغالطات تبیین نادرست و امکان اینکه معانی گوناگون جمله موجب خطایی در استدلال و تفکر بشود، روشن کرده باشد.
مغالطه سوم: «مغالطه ترکیب مفصل». چرا میگوییم ترکیب مفصل؟ چون برخی جملات به صورت تفصیلی و غیرمرکب صحیحاند، ولی اگر ترکیب و در یک جمله بیان بشوند، مغالطهآمیز میشوند. یعنی: «جزءجزءت خوبه، مردهشور کلت را ببرد». ترکیب مفصل. همین تازگی یک چیزی شبیه همین: «جزءت خوبه» میدیدم. یکی میآید به بهلول یک چیزی میگوید. بهلول بود که آن هم خورد خورد یک چیزی میگوید، همهاش درست است. بهلول یک چیزی جواب داد. خیلی قشنگ بود. یادم رفت.
انواع مشهور و شناخته شده از قدیم است که در کتابهای قدیمی منطق، پرشوی هم از آن یاد شده. مغالطه ترکیب مفصل ناشی از این امر است که گاهی دو جمله به صورت مجزا و یا غیرتعلیفی صادقاند. این مثالهایی از سیاسیون میزنیم. دارید دیگر اینها را. توی حاشیه از دست نرود. آن مثالی که از بحث قبلی زدیم، همان بحث بود که: «مجلس خبرگان آینده. این مجلس رهبر آینده را اعلام خواهد کرد.» «این مجلس» ابهام ساختاری دارد. «این مجلس» یعنی همین مجلسی که دارد میآید؟ مجلس آینده؟ یا نه، «این مجلس» یعنی همان مجلس خبرگان؟ نه. ابهام ساختاری شکل لفظی. یکیش واژه است، یکیش ترکیبی. اینجا خود واژه ابهام ندارد. نه. «واژه مریض خبرگان تعیین میکند.» ولی میگوید که: «شما بیایید انتخاب میکنید.» مریض خبرگان. مجلس. منظورتان بین مجلس خبرگان و مجلس شورای اسلامی است؟ «این مجلس» منظورتان این مجلس خبرگان و مجلس خبرگان قبلی؟ یا اصل این مجلس؟ اصل این نهاد؟ نه. آخه خود مجلس خبرگان وصل شده برای یک چیز. یک معنا لفظی وضعش برای چند تومان است؟ نه، نه. میگوید: «انتخابات مجلس، انتخابات مجلس خبرگان، انتخابات مهمی است چون این مجلس، چون این مجلس رهبر آینده را انتخاب خواهد کرد.» مدرسه دقیقاً مثل درخت است؟ نه، نه. «این مجلس» شد ها. نه، مجلس. «این مجلس.» «این مجلس» ابهام ساختاری دارد. مجلس اشتراک. خود مجلس. ولی «این مجلس» توی سیاق، یعنی سیاق دارد ما را به اشتباه میاندازد. خود واژه اشتباه نمیاندازد. «مجلس خبرگان رهبر آینده را انتخاب خواهد کرد.» هیچ مشکلی. «بیایید رأی بدهید که این مجلس است که انتخاب میکند ها.» این سیاق دارد به اشتباه میاندازد. ما رأی میدهیم. رهبر انتخاب، وزیر انتخاب میکنند؟ یا اصلاً این نهاد میخواهد انتخاب بکند؟ اشکال مال سیاق است. یعنی مشترک معنوی نیست این. خود سیاق ابهامش هم به خاطر همین ضمیرش است. «این مجلس» یعنی این مجلسی که قرار است تشکیل بشود؟ همان ابهام در ضمیر دارد. این معلوم نیست به چی برمیگردد. «این مجلس» یعنی آن نهاد که کاری به دورههایش نداریم؟ یا نه، «این مجلس» یعنی همینی که میخواهد شکل بگیرد، این دوره، دوره پنجم خبرگان. حالا اگر بتوانیم کنارش مغالطههای دیگری که شده یا میشود را در هر موضوعی بیاوریم. انتخابات سال بعد. انشاءالله یک کتابی بدهیم، مستندی بسازیم، کاری بکنیم. خیلی خوب میشود. اقسام مغالطات را تکتک یک تعریف بکنیم. تعریف مختصر، یک جمله، یک مثال هم از بیرون میزنید. اینها در کلمات این حضرات هتل پر بودند. حالا بحثمان هم در مورد یک فرد نیست ها. اصل این. هر کی بیاید، نفر بعدی هم که بیاید، آن هم یک سیاسی. یاد بگیرند مغالطاتی که خودشان مغالطه میکنند. فضای سیاسی، فضایی است که کمکم آدم یاد میگیرد مغالطه کردن، بدون اینکه بخواهد ها. حواسش نیست. خواه ناخواه یک سری ادبیاتی است. میآید اینجا.
یک ترکیب مفصل داریم، یک تفصیل مرکب داریم. دو ترکیب مفصل امروز میخوانیم. تفصیل مرکب میرود انشاءالله برای جلسه بعد. ترکیب مفصل ناشی از این است که گاهی دو جمله به صورت مجزای غیرتعلیفی صادقاند، اما اگر آن دو جمله به صورت ترکیب و تألیفی در یک جمله بیان بشوند، جمله حاصل کاذب خواهد بود. به عنوان مثال، اگر کسی هم نویسنده باشد، هم ورزشکار. در نویسندگی بدون مهارت، در ورزش ماهر است. درباره این فرد میشود گفت: «نویسنده است.» میشود گفت: «ماهر است.» «نویسنده ماهری» ببینید. نویسنده است و ماهر است. مشکلی ندارد. «نویسنده و ماهر است.» این مغالطه است. چرا؟ «نویسنده و ورزشکار ماهری است.» باز هم مغالطه است. معلوم نیست ماهر جدا ماهر است ها. مثل که میآید مثلاً میگوید که از این مغالطهها که زیاد دیدیم ما، مثلاً یک روز میرود درس یک آقا. میگوید: «من شاگرد آقای فلان.» مثلاً. البته این ابهام ساختاری هم میشود ها. میگوید: «من درسهای فلانی میرفتم.» میرفتم چه سالی؟ یک جلسه، شش ماهی یک جلسه. میگوید: «ما وقتی که درسهای بهجت میرفتیم.» حالا طرف سالی یک جلسه میآمد میرفته. تمام ساختاری دارد. بعد میگوید که: «ما درس آقای بهجت میرفتیم و او استاد حاذقی بود.» جزءجزءش درست است. البته جزء اولش هم یک خورده مشکل دارد. «ما گاهی درسهای وحشت میرفتیم.» حالا باز این بهتر. «ما گاهی درسهای بهجت میرفتیم و او را استاد حاذق یافتیم.» بله. بعد این ورش هم: «او را استاد حاذقی یافتیم.» نه توی درس، بیرون از درس. ولی این دو تا که کنار هم میآید، شما احساس میکنید که آن درس که میرفت، از زد و خورد علمی و اینها این را کسب کرد و فهمید. این هم نکتهای است.
میگوید: «ما انتخابات سال ۹۲ سایه جنگ را از سر ایران برداشت.» مغالطه داغ داغ دیروز. «سایه جنگ را از سر ایران برداشت.» خب، سایه جنگ از سر ایران برداشته شده. درست است. این قضیه اینجا یک مشکل دیگر هم دارد. مشکلش این است که اصلاً توی تحلیل یعنی قضیه اتفاقی است. قضیه اتفاقی یعنی اتفاقاً اینها رأی آوردند، اتفاقاً جنگ هم نشده. علت اینکه اینها رأی آوردند امری است، علت اینکه جنگ نشده امر دیگری است. شما دو تا امر اتفاقی در بیرون نشان میدهی. مغالطه است دیگر. مغالطه نسبت میشود. یعنی شما میگویی که این که اینجوری. حالا یک شمایی که میگویی: «پس فلانی رأی بیاورد، شما دوست داری جنگ بشود؟» غیرت و تعصب دینیتان کجاست؟ اینجا دارد نسبت میدهد. عدم پذیرش آن را، یعنی هر کسی که آن را بپذیرد، بیغیرت و بیدین است. مغالطه نسبت است ها. پس یک وقتی یک چیزی جدا جدا درست است. این آقا نویسنده است. این آقا ماهر ورزشکار. ماهر. بعد شما میآیی این دو تا را کنار هم میگذاری: «نویسنده و ورزشکار ماهری است.» نویسنده ماهری نیست ها. آها، این یک خورده هم به ابهام ساختاری. بعضی جاهایش نزدیک است. این وصف برای هر دو یا برای یکی ابهام ساختاری. وصف هم خیلی به آن نزدیک.
و مغالطه تفصیل مرکب را هم بخوانیم. سریع دیگر تمامش کنیم تا یک جای خوبی رسانده. عکس مغالطه قبلی است. وقتی میآید که در جملهای به موضوع، مبتدای جمله، یک صفت یا محمول مرکب داده بشود. حکم این جمله در این حالت این است که جمله را از حالت ترکیبی در بیاوریم، جدا جدا کنیم، غلط میشود. در قبلی جدا جدا درست بود، ترکیب غلط بود. در این یکی ترکیب درست است، جدا جدا غلط. مثلاً درباره اسب کوتاه قد میشود گفت: «این حیوان یک اسب کوچک است.» محموله این جمله عبارت «اسب کوچک» است که به صورت مرکب و با هم بر موضوع خود صادق است. گمان کنیم که ما دو محمول به دو موضوع، به موضوع نسبت داریم. یکی اینکه این حیوان اسب است، دیگر اینکه کوچک است. بگوییم: «این حیوان حیوان کوچکی است.» بابا، اسب کوچک است. «اسب کوچک.» شترمرغ را بهش گفتند که: «تو هم شتری، هم مرغی.» «هم باید بار ببری، هم باید خلاصه چی کنی؟ باید بپری.» شترمرغ خودش یک چیز بسیط است، مرکب نیست. حیوان کوچک مرکب نیست. شما بیایی تیکهتیکهاش کنی. جفتش را بر محمول، بر موضوع حمل کنی. نکته خیلی مهمی است. یک وقت یک چیزی مرکباً حمل شده، همان ترکیبیش درست است. شترمرغ، حمل ترکیبیش درست است. «این حیوان شترمرغ است.» این شترمرغ مرکبات. ببخشید، شترمرغ مرکباً نیست، بسیط است. یک واژه است. شترمرغ یعنی نه شتر جدا، مرغ جدا. با همدیگر ترکیب بشود. حالا اگر کسی بخواهد مغالطه بکند، چی میگوید؟ «مگر تو نگفتی این شتر است؟» گفتی: «شترمرغ است.» مگر نگفتی: «شترمرغ است.» شتر گفتی یا نگفتی؟ شترمرغ، شترمرغ بسیط است، یک واژه است. نه اینکه هم شتر است، هم مرغ است. نه اینکه هم حیوان، هم اسب، هم کوچک است. «اسب کوچک است.» «اسب کوچک.» اسب کوچک است. شما نمیتوانی کوچکش را فقط برداری بیایی جای دیگر حمل کنی. «او یک ژاپنی بلندقد است.» پس او بلندقد است. ژاپنی بلندقد است. پس او یک کمی فرق دارد. چیز هست. دو تا چیز هست که یک یعنی به آن بساطت شترمرغ نیست. شترمرغ آنقدر بسته است که هیچ نمیتواند ازش جدا بشود و آن ذات بماند. ولی اینجا یک جزء میتواند ازش جدا بشود. ذات یکیش بماند. نصب بودنش میماند. ژاپنی بودن.
گاهی مغالطه تفسیر مرکب به سادگی قابل تشخیص نیست. مثل: «او آدم خوبی است.» چون در تحقیقی که در کارخانه انجام دادیم، همه کارگران کارفرمایان برای عقیده بودند که او کارگر خوب و کوشایی است. شاید او کارگر خوبی باشد، اما در اینکه آدم خوبی هم باشد، باید تردید کرد. اینجا کارگر و آدم و کارگر خوبی غیر از اینکه آدم خوبی. آدم خوبی است تا آنها از دید خودشان دیدند. باید بروی بگردی خوبیهایی که در زندگی لازم است. از آنجا آدم خوبی است. یعنی کارگر خوبی است. یعنی کارمند خوبی است. یعنی شاگرد خوبی است. بله، راننده خوبی است. اینها مغالطهاش. یعنی منفردنش غلط. ترکیبش. یعنی آدم کارگر خوب. اطلاق خاص بر عام است. انشاءالله که از این مغالطات در امان باشیم. والحمدلله رب العالمین.
نظرات کاربران
هنوز نظری ثبت نشده است.