جلسه ششم

منطق

متن کامل

!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم.

مغالطه بعدی در تمرین‌های مغالطی، مغالطه "گزاره‌های بدون صور" است که از مغالطات بسیار رایج است و نزدیک به مغالطه قبلی (ابهام واژه) است. در مغالطه ابهام واژه، کلام به نحوی است که ابعادش مشخص نیست؛ یعنی صور ندارد، "بعضی" ندارد، "کلیه" ندارد. مثلاً: "فلانی‌ها این‌جوری‌اند"، "رشتی‌ها این شکلی‌اند"، "شمالی‌ها این شکلی‌اند"، "ترک‌ها چی می‌دانم... مردم این‌جوری‌اند"، "کاسب جماعت این شکلی است." این عبارات، همه مغالطه "گزاره‌های بدون صور" هستند.

قواعد منطقی گزاره‌ها:
* اگر گزاره‌ای در مورد یک فرد خاص جزئی باشد، مثل "سعید شاعر است"، این گزاره شخصی است.
* در مورد افراد یک مجموعه، در صورتی که حکم درباره تمام افراد یک مجموعه باشد، کلی می‌شود؛ مثل "هر مسلمانی موحد است"، "هیچ پلیسی نابینا نیست." این‌ها گزاره‌های کلی نام دارند.
* اگر در مورد بعضی از افراد مجموعه باشد، مثل "بعضی از دانشجویان کوشا هستند"، که این گزاره جزئی نامیده می‌شود.
کلماتی مثل "بعضی"، "هیچ"، "هر"، "همه"، "تمام" و غیره، بیانگر میزان شمول حکم بر افراد یک مجموعه هستند که اصطلاحاً به آن‌ها "صور" می‌گویند. این‌ها صور بودند؛ همین "هیچ" و "بعض".

حالا اگر گزاره‌ای درباره یک مجموعه باشد، اما صور آن گزاره بیان نشود، در منطق اصطلاحاً "مهمله" می‌گویند. یعنی نسبت به ذکر صور در آن اهمال صورت گرفته است. "مهمله" یعنی اهمال نسبت به صور؛ مثل "مردم این زمانه بی‌وفا هستند."

بین منطق‌دانان اختلاف نظر وجود دارد مبنی بر اینکه قضیه مهمله در اصل جزئی است یا کلی، که ما به این بحث کاری نداریم. فقط می‌گوییم که همان‌طور که از نظر منطق برمی‌آید، قضیه مهمله به‌خودی‌خود جنبه مغالطی ندارد و گاهی هم بدون بروز خطا می‌شود از آن استفاده کرد.

مغالطه بودن مال کیست؟ این قضایا وقتی مغالطه می‌شود که گوینده با قصد و غرض خاصی قضیه خود را بدون صور بیان کند. بله، همیشه تابع اراده و سابقه است که او قصدش چیست. دارد این را می‌گوید صور را نمی‌آورد تا حرف خود را قالب بکند: "مردم نشان دادند که نظرشان به کی نزدیک‌تر است." بله، کدام مردم؟ مردم قم نشان دادند که نظرشان به کی نزدیک‌تر است؟ نمی‌گوید "مردم تهران"، "بعضی مردم"... "مردم" با لحنی که بعد از انتخابات ۸۸ و مثلاً "نظر فلانی به ما نزدیک‌تر است"، "ایشان، از ایشان نظرش به ما نزدیک‌تر است." "آها، دیدی؟ ایشان مردم بهش رأی دادند، ۲ میلیون رأی آورد. مردم نشان دادند نظرشان به کی نزدیک‌تر است." خوب، مردم حسین، واژه "مردم"؛ "مردم" بدون صور. مردم کجا؟ کدام مردم؟ چقدر از مردم؟ این دیگر ابهام ندارد. واژه "مردم" واژه مبهمی نیست؛ یعنی "مردم" به‌تنهایی حمل بر همه مردم می‌شود. وقتی در این ساختار می‌آید، در این کلام می‌آید، افرادش معلوم نیست تا بتواند از آن استفاده کند.

مهم‌ترین شکل این مغالطه که نام "گزاره‌های بدون صور" بر آن نهاده‌ایم، وقتی است که کسی یک حکم کلی بدهد، ولی همه افراد مشمول آن حکم نشوند؛ مثل "جوانان امروز لاابالی هستند." این مغالطه گزاره بدون صور است. جوانان امروز چقدرشان؟ چند تایشان؟ کدام شهر؟ تازه "لاابالی" هم یک‌خورده بوی... آره، حدودش خیلی مشخص نیست، مبهم است. "لاابالی" در "مردم الان از مردم قبل انقلاب بدترند." "دنیا" می‌گوید "در این سال‌ها مردم فقط بدتر شدند." "بعد انقلاب مردم فقط بعد انقلاب بدتر شدند." همه مغالطه "گزاره‌های بدون صور" است. دیگر استدلال ندارد. یک لحظه شکسته، لال ندارد، صور ندارد، افرادش مشخص نیست. چقدر؟ چند درصد؟ معیار شما چیست؟ شما می‌گوید: "حجاب. وزن گرفتی؟ اندازه گرفتی که مثلاً بدتر شده؟" یکی، حجاب ملاک نیست برای اینکه برای دینداری ملاک دینداری که حجاب نیست. "بنی الاسلام علی خمس. الحجاب و الفلاح. بنی الاسلام علی الخمس. اصل ولایت." ما نوریه‌ایم به شیء، "کما نودی بالولایه" مبنا داریم یا نداریم؟ بالاخره آدم حرف عالمانه باید بزند دیگر. "هوا، ببین تو خیابان‌ها چه خبر است؟ دادگاه چه خبر است؟" خوب، قبول. "این‌ها دین مردم بدتر شده." سخت است نظر دادن که الان دین مردم بهتر شده یا بدتر شده. کدام مردم؟ کجا؟ با چه معیاری؟ با چه سنجشی؟ بحث‌های کیفی-کمی نیست که من یک نگاه بکنم، گوتری تخمین حضرت ادریس را داشتیم. در رادیو حدیث داریم که عبادت حضرت ادریس معادل تمام دینداران زمان خودش است. این ۹۰ نفر عمقشان عدد است دیگر. آن‌ها مثلاً عمقشان ۱۰ متر بوده، حالا شده ۱۰۰ متر، ۱۵۰ متر. یک متر چه جوری می‌خواهیم تخمین بزنیم؟ اگر هزار نفر داشته باشیم در عمق ۵ متری، یک نفر داشته باشیم در عمق ۱۰۰ متری، واقعاً نمی‌توانیم بگوییم پیشرفتی پیش رفتیم. همین‌قدر که از عمق ۱۰ متری رفتیم ۱۰۰ متری، ولو با افراد کمتر، این خودش یک ملاک است. مهم نیست. رزمنده‌های خودمان را نگاه کنید. در زندگی خوب و خوش و با امکانات و در شرایط صلح پا می‌شود می‌رود سوریه. فقط همین عملیات پریشب پلوش ۳۰ تا جانباز داشت. یک جوان رشیدی که نه صدای ترکش شنیده، ناامنی در منطقه‌اش بود، و از آن مازندرانی که مرکز فساد، لب دریا همه جور خبری هست و همه جور برنامه هست و این‌ها، خودش پا شده رفته آن طرف. در این وضعیتی که به قول شما الان اینجا آب از آب تکان نمی‌خورد دیگر. بله، نسبت به آنی که ما اینجا در زیر توپ و ترکش بودیم، خیلی‌ها نرفتند بجنگند که امام آخر بعد جنگ صدایشان در آمد با مصیبت‌ها برای آن‌هایی که در این فضا نرفتند بجنگند. درآمد. ۲ میلیون نفر چرخیدند و اگر خانواده‌هایشان را هم در نظر بگیریم، کلاً ۵ میلیون درگیر جنگ بودند. تا ۲ میلیون خانوار درگیر جنگ بودند. بقیه اصلاً مردم در انتخابات گفتند که ما راه اعتدال را می‌خواهیم. ۵۰.۷ درصد آمدند رأی دادند. مردم گفتند ما راه اعتدال... تازه اعتدال این آقا بعد انتخابات بود که اسم آورد. قبل انتخابات یک‌بار گفت "اعتدال." ازش پرسیدند "شما کدام وری هستی؟" گفت: "من معتدلم." هیچ حرفی از اعتدال نبود در هیچ کدام مناظره و فلان. و رأی دادن لزوماً به شعار کاری ندارد. خیلی‌ها به خاطر لباس طرف رأی می‌دهند، خیلی‌ها به خاطر قیافه طرف رنگ می‌دهند. از آن‌ها حرف زدنش خوششان می‌آید. چه ربطی ندارد که همه این‌ها را نام مغالطه است دیگر. خوب، لااقل بگو "بعضی‌ها"، بگو "بعضی از این‌هایی که رأی دادند به ما، دنبال... به خاطر این به ما رأی دادند." مشکلی نیست. "در برابر دشمن خاصیت دارد." ها! "همه آن‌هایی که به من در انتخابات رأی دادند، رأی به جمهوری اسلامی داده‌اند." یک مغالطه هست، مغالطه ولی دشمن؛ یعنی با مصالح و مفاسد. همان چیزی که قبلاً عرض شد. یعنی دیگر از کذب که بدتر نداریم. کذب بر اساس مصالح وقتی واجب است، اینجا هم روی حساب مصالح، مصالح عام. شما یک همچین نمایشی برای دشمن می‌آیید قدرت‌نمایی می‌کنید: "مستطعم من قوه." هر چه می‌توانید از قوت... این همه این‌ها را شامل می‌شود دیگر. هرجور می‌توانیم به رخ دشمن قدرت خودتان را بکشید. بکشید. خوب، یکیش همین "به ما رأی دادند"، "به جمهوری اسلامی رأی دادند." خوب، ما خودمان می‌دانیم که خیلی از این‌ها آمدند "نظام را سرنگون می‌کنیم." ولی خوب، قدرت‌نمایی می‌کنیم. در این گزاره، هدف گوینده این است که همه افراد... اما نمی‌تواند سریعاً بگوید "همه"؛ چون در آن صورت، خطا بودن سخنش آشکار می‌شود. بهش اعتراض خواهد شد که "همه افراد این‌طور نیستند." "این شهری‌ها این شکلیند"، "آخوندها این شکلیند"، "دکترها این شکلیند"، "نجارها این شکلیند." "بازیگر و معتاد از کجا داری در می‌آوری؟ همه!" می‌گوید: "نه، من همه را که نمی‌گویم، ولی بازیگران معتادند دیگر." "بازی کل" چیست؟ و به او اعتراض خواهد شد. لذا سخن خود را بدون صور بیان می‌کند.

استعمال شایع و متداول این مغالطه، وقتی است که کسی بخواهد گروهی را به دلیل خطای برخی اعضای آن، محکوم کند. بله، در ماجرایی که طرف از دنیا رفت. خوابش را دیده بودند. پرسیده بودند که: "وضع چطور است؟" گفت: "خوب است. فقط یک گیری ما اینجا داریم که برایش گیر کرده‌ایم." گفت: "چیست؟" گفت: "که من یک خطایی از فلان دیدم. گفتم این‌ها خانوادتاً این شکلیند. حالا ما را نگه داشته‌اند، گفتند تک‌تک اعضای خانواده از دنیا بروند، بیایند اینجا حلالیت بطلبند." همین یک کلمه: "این‌ها خانوادتاً..." "این غذاخوری‌های بین راه بهداشتی نیستند." "عرب‌ها این‌جوری‌اند." "عرب‌ها، حالا دیگر بحث مغالطات داریم می‌گوییم دیگر." "عرب شهوت‌پرست است." از کجا؟ تهمت. اگر دو طرف قرینه قاطع داشته باشند، اشکالی ندارد. قرینه در سیاق رفتار شما هست برای مخاطب. مخاطب متوجه می‌شود که وقتی شما می‌گویید "جوان"، منظورتان آن دسته جوان‌های لاابالی شده است که مثلاً زیادند. بله، ما در روایات همین‌جوری مثلاً حضرت خطا بیندازد یا نه. اگر ما دو طرف می‌دانیم منظور چیست: "بی‌وفایی و فلان و فلان، توجه نکردی و ضرر کردی. ضرر بر خودت است." اینجا "مردم" می‌گوید، نمی‌گوید که "عمده مردم کفورند." خوب، آقا، این الان صورش چیست؟ "انا کل الانسان"؟ "انا بعض الانسان"؟ حالا اینجا غرض به غلط انداختن نیست. این یکی دارد اقتضا را می‌گوید. اقتضای ظلم و کفران در همه هست. آن هم یک بحث دیگر است. قدر متیقن در تخصیصش هست؛ یعنی شما برایت متیقن است که معصومین و انبیا منظور این کلام نیستند. این از؛ یعنی دو طرف که دارند با هم صحبت می‌کنند، آشنایند. نسبت به هم ادبیات هم را می‌فهمند. منظورت چیست؟ تازگی ماجرای عراق که پیش آمد: "نریختند تو خیابان و شاهراه کذایی که دادند. عراقی‌ها هم که شورش را درآوردند." "من حالم به هم می‌خورد از این بی‌بصیرتی." خوب، ما دو طرف می‌دانیم من منظورمان چیست. عراقی، منظور آنی که می‌آید اربعین کمک می‌کند و پای زائر را می‌شوید. مقتدا راه انداخت این‌ها را. بعد دیگر خودش در این‌ها ماند دیگر. این‌ها بعثی‌های بسیار جوان‌هایشان هم که خوب، غرب‌زده در عراق و مخصوصاً بغداد زیاد است. دانشگاه کذایی، دانشگاه حجاب و این‌ها را دیگر در بغداد دیدید دیگر. می‌شنویم که باشند. بر فرض اربعین می‌آید، خیلی‌هایشان بدون صور نباشد. "بعضی‌هایشان بی‌نمازند طی مسیر." با این‌ها باشد. "در کل مسیر نماز." بله. "ایرانی‌ها که خیلی..." "سامرا مستند بسازیم." "مستند." "من در عمرم نماز نخواندم. آمدی؟ بیا تو حرم. آمدی؟ داری مستند می‌سازی." "ببین کسی اینجا راه نمی‌دهند. اینجا خلوت است. فلان است." "من دروغ ولی نمی‌گویم. نماز نمی‌خوانم، ولی دروغ هم نمی‌گویم." از مغالطات خیلی سنگین. می‌گوید: "آدم حجاب داشته باشد، دزدی کند، خوب است." "حجاب. من گیر." گفتش که: "آره، من یک مستند متفاوت برای اربعین ساختم. پیاده‌روی رفتیم و جمعی بودیم و همه مثل خودمان متفاوت." گفتم: "متفاوتید، یعنی از بی‌نمازان دیگر؟" "همه این‌جوری نیستند که. می‌آید معتدل هم داریم، افراطی هم داریم." این‌ها. خوب، عراق منظورم چیست؟ در نهج‌البلاغه فراوان که "مردم بصره که فلان..." امام مجتبی: "مردم شام که..." نسبت به دشمنان ما تعابیر خیلی داریم. خوب، در شام هم مرید اهل بیت پیدا می‌شود، علاقه‌مند پیدا می‌شود. بله، در بصره، در کوفه ما می‌گوییم: "آقا، کوفی‌ها که فلان. کوفی‌های بی‌مروت، فلان." روایاتی که در مورد اقوام است، در مورد شهرهاست: "اکراد، طایفه‌ای از جنه‌اند." از این قبیل روایت خیلی داریم. "این طایفه اون‌جورند، این فلان شهری‌ها این شکلیند." خوب، این‌ها را چکار باید کرد؟ این‌ها گزاره بدون صور است. برای آن‌ها نیکی ما نیاوردند، هرچند حالا در آن هم باز باید واقعاً آدم به کنه آن برسد که معصوم چی می‌خواهد بگوید. غلطش اولیه این تایپ. بله.

استفاده دیگر مغالطه، جایی که برای محکوم کردن یک فرد به این مسئله توجه می‌شود که او عضو کدام گروه است. آخ آخ آخ آخ! می‌گوید: "هرکی می‌خواهد انتقاد بکند، شناسنامه‌اش را نشان بدهد. تو بگو مال کدام صنفی؟ مال کدام گروه هستی؟" آی! "تو اون گروه شما کاسبان تحریم فلان، مسموم کردن چاه بیشتر." ولی خدا نکند این مال یک مجموعه‌ای باشد که یک نفر از آن مجموعه خراب باشد، تمام شد. سپس با نسبت دادن یک صفت مذموم که احتمالاً در بعضی از اعضای آن گروه یا صنف وجود دارد، به کل فرد مورد نظر نیز دارای آن صفت مذموم است. "دولت قبل دولت اختلاس بود." "یک نفری یک جایی اون وریه." "این از این پایداری‌ها، پایداری چی نیستم." "چرا؟ چون فلان ببین فلانی، ببین فلانی مگر پایداری چی نیست؟ ببین چقدر تند است." "فلان، این مسلمان نیست." می‌گوید: "مسلمان که نیست، چه فرقی کرد." "داماد جدیدشان فارغ‌التحصیل رشته اقتصاد است. فارغ‌التحصیلان رشته، افراد بی‌سوادی هستند." مجموعه‌ای. بعد آن مجموعه را به خاطر یک نفر این را که دیدم فهمیدم که این‌ها هم این‌جوری‌اند. این‌جوری. در این صورت به‌راحتی می‌شود هر کسی را مورد نقد قرار داد و چهره او را خدشه‌دار کرد؛ چون به هر حال هرکس تعلق به مجموعه‌ای دارد، عضو گروهی به حساب می‌آید. برای هر گروه و مجموعه می‌شود اوصاف مذموم در نظر گرفت. با سرایت دادن آن اوصاف مذموم به شخص مورد نظر، او را هم مشمول آن صفت مذموم جلوه‌گر مغالطه‌های یهودیان. بحث خوبی است. اگر بتوانیم در تاریخ از مغالطه‌ها خیلی می‌کردند. در فضای رسانه، مغالطه حرف اول را می‌زند. خیلی مهم است. در جنگ رسانه‌ای، یهود از اول ابرقدرت فضای رسانه بود. از اول. الان که دیگر امپراطور. بله. بعد از این کارها، از این شگردها که "دیگر مسلمان‌ها این‌جورند، مسلمان‌ها اون‌جورند." "تایم ماجرای قبله چقدر مثلاً بامبول درآوردند؟" "دینتان به سمت ما نماز می‌خوانید شما؟" "تو این فضاهای مغالطه و این‌ها واقعاً پیامبر را اذیت می‌کردند." "ساده‌لوح این طرف بودند، قبول می‌کردند یا تکرار می‌کردم." "مغالطه‌های یهود به نظرم بحث خیلی خوبی است." از آن صدر، در ماجرای حضرت موسی، مغالطه‌های سنگینی که با موسی می‌کردند، تا پایین و تا الان. می‌گوید که چی؟ "جمهوری اسلامی حکومت دیکتاتوری است؛ چون موسیقی گوش دادن در آن جایز نیست." "شلوار جین. خدا لعنتش کند." خوب، البته باید توجه داشت که آنی که ذکر شد، استفاده متداول از گزاره‌های بدون صور در جهت منفی است؛ یعنی برای نقد و محکوم کردن یک گروه، فرد که عضو آن گروه است. عیناً همین مغالطه بر مدح و ستایش، نسبت دادن یک صفت خوب به یک گروه یا یک فرد عضو آن نیز استفاده می‌شود. "این آدم، شما می‌گویید این آدم بدی است. عضو حزب جمهوری بوده." "حزب جمهوری می‌دانی یعنی کی؟ یعنی شهید بهشتی." مغالطه را داشتید دیگر. چکار کرد؟ عضو یک مجموعه‌ای بدون مجموعه هدی دارد که نسبت به آن هیچ‌کس نمی‌تواند هیچی بگوید. "همه این‌ها انگار دیگر علیه‌السلام. ما آن را قبول داریم. نسبت به توانایی‌اش تردید نمی‌کنیم." "می‌دانی که او یک اصفهانی است. اصفهانی‌ها آدم‌های خیلی زرنگیند." "انتخابات‌های دیگر این‌ها که دیگر غوغا می‌کند." یکی از رفقایم گفتش که بعد خاتمی: "بابای من دیگر به هیچ یزدی رأی نداده." گفتم: "آیت‌الله یزدی چی؟" گفت: "برای او فرقی نمی‌کند." می‌گوید: "از تو مغالطه بدون گزاره بدون صور در نمی‌آید." "این یزدی‌ها که فلان‌اند." "پشت مسجد کوفه، پیرمردی ایستاده." "یا الله! یکی از این همشهری‌های شما مملکت را نابود کرد." که "همشهری شما مملکت را نابود کرده." گفتم: "اهل کجاست؟" برای پرویز از این مغالطه به دو نکته توجه کرد.

نکته اول اینکه اگرچه استفاده از گزاره‌های مهمل بدون صور به‌خودی‌خود جنبه مغالطی ندارد، بهتر است که نسبت به استعمال این گزاره‌ها حساس بوده و به‌عنوان مثال وقتی آدم یک متن را مطالعه می‌کند، استفاده از گزاره بدون صور را با علامت مشخص کند. حساس باشد نسبت به این گزاره‌های بدون صور که این الان گفت: "اینکه برجام خواسته‌های ملت را تأمین..." چقدرش را؟ همه‌اش را؟ بعضی‌هایش را؟ حالا بماند که "ملت" هم ابهام دارد. مشکلات دیگرش را دارد. گزاره ندارد. این گزاره صور ندارد. معلوم نیست چقدرش را. اگر بگویی "همه را" یا "نه، حالا همه، ولی خواسته‌های ملت را تأمین کرد." دوباره همان را تکرار می‌کند. از این مغالطه خیلی استفاده می‌کنند.

نکته دومی که همواره باید بر گزاره‌های بدون صور را مورد آزمایش قرار داد تا مطمئن شد که جنبه مغالطه ندارند. آزمون گزاره چیست؟ چه جور تست کنیم که چیزی مغالطه بدون صور است؟ باید دید گوینده یا نویسنده آیا قصد تعمیم حکم را دارد یا نه. اگر قصد تعمیم نداشت، مغالطه صورت نگرفته است. یکی از علائم چنین احتمالی این است که همواره با گزاره مهمل، استثنا بیان شده باشد. به این ترتیب کلیت آن گزاره نفی شده باشد. مثلاً وقتی حکم می‌کنیم که "کتاب‌های نویسنده هیچ فایده‌ای ندارد." "البته به جز آن‌هایی که رشته تخصصی خودش نوشته." "این‌هایی که اهل انصافند، معمولاً خیلی با دقت صحبت می‌کنند." "خیلی جوانب را در نظر می‌گیرند." "احتیاط دارند." باز در کلمات معصومین هم این خیلی دیده می‌شود که مثلاً همه این‌ها را یک‌کاسه نمی‌کنند. یک آدم بالاخره یک‌خورده سفر بنی‌امیه "دشمنان ما هستند، ولی نجیبشان غیر از عمر بن عبدالعزیز." نجیب بنی‌امیه. خوب، آن یک دانه هم چیزی نیست که این همه طایفه سنگین یک نفر، دو نفر هم که هستند. مجموعه‌ای که اصل بر این است که همه خرابند. یعنی یک نفر بودیم. اصل بر اینکه همه یک نفرش مشکل داشت. "زنجانی‌ها خیلی خوبند." "چطور؟" گفت: "ما یک همکار داشتیم زنجانی بود." "آقا، این آن‌قدر آدم خوبی بود، من خواستگاری دختر زنجانی باشد، من بهش می‌دهم." چه استدلالی آخه؟ این چی تویش است؟ اینجا دقیقاً برعکس. یک مجموعه همه خوبند، بعد یک نفر سوا می‌کند یا مشخص نیستند. قشنگ افرادش را سوا می‌کند. این با این زبان صحبت کردنی که حالا همش یعنی هی یک جنبه احتیاطی می‌گذارد، سفت صحبت نمی‌کند. "سپاهی‌ها همه فلان، لباس شخصی و فلان است." یک استثنایی. حالا یک چیزی بغلش بگذاریم. یک چیزی. "حالا بعضی‌هایشان هم خوبند. من در آن‌ها دیدم نماز شب‌خوان هم پیدا می‌شود." غیبت و این‌ها هست. بله. غیبت، تمسخر، تهمت. حکم اول، حکم اول کلی نیست. "ان الانسان لفی خسر الا الذین آمنوا و عملوا الصالحات." استثنا. هوای گوینده و نویسنده از گزاره بدون صور قصد عموم و کلیت داشت. مثل اینکه با نسبت یک صفت به یک گروه می‌خواست بگوید تمام افراد آن گروه و از جمله فرد مورد نظر دارای آن صفت است. به طرف می‌گویند که: "آقا، دلیل شما برای تقلب در انتخابات چیست؟" "جای فلان امروز باید پیش من." گفتش که: "چهار روز قبل انتخابات یکی را دیدم." "نه، انگشتش جوهریه." پرسیدم: "انگشت چرا جوهریه؟" گفت: "ما را بردند به زور انگشتمان را بردند زدند در استان. نوشته بودند احمدی‌نژاد. بغلشان انگشت ندیم." "آن نشان می‌دهد آنجا تقلب شده و این دلیل بر این است که کلاً تقلب شد." مریم از حمید صنف. حالا دیگر "داماد لرستان، عروس آذربایجان." نمی‌دانم چی چی است. آن که دیگر اصلاً دیگر فاجعه است. جوکیه دیگر. "هیچ وقت لرستانی‌ها نمی‌آیند داماد خودشان را تنها بگذارند بروند به یک فرد دیگر رأی بدهند." بله، باید دید که آن آیا می‌شود به آن کلیت ملتزم بود یا نه. "فوتبالیست‌ها این‌جورند." خیلی مثال زدیم دیگر. در صورت پذیرفتن آن کلیت، باز مغالطه صورت نگرفته است. اما در صورت عدم کلیت، باید آن گزاره بدون صور را یک مغالطه به حساب آورد. مثل: "من ایشان را به‌عنوان استاد خود انتخاب کردم؛ چون شاگردان ایشان بسیار موفق بودند." همه شاگردان؟ چند تایشان؟ از مغالطه‌ها بعضی دبیرستان‌ها می‌کنند: "بیایید بچه‌هایتان را در این مدرسه ما ثبت‌نام کنید. رتبه چند کنکور مدرسه ما بوده. مدرسه قبول. محصول مدرسه شما هم هست یا در مدرسه شما بوده؟" این هم که آنجا در کنکور رتبه‌اش این شده، آن هم به خاطر اینکه در مدرسه شما بوده. رسانه‌ای، فضاهای این شکلی است دیگر. یعنی نسبت دادن‌ها خیلی مهم است. این اسنادها در فضای رسانه خیلی کار می‌کند. شما بتوانی یک نفر را منتسب کنی به یک جریان، اول جریان را کلاً نابود می‌کنی. بعد دیگر هرکی خواست سر دربیاورد: "این پایداری‌ها فلان. این الهه ها، این." بله. "تهران دیگر. انتخابات تهران. تندروها چهار سال زدند." تندروها. یک کلمه می‌خواهید تندروها رأی بیاورید؟

مغالطه "صورهای کلی‌نما": در قبلی ما صور نداشتیم. اینجا صور داریم، ولی مبهم است. ابهامش هم به این معناست که یک حالت محدود و غیرکلی را بیان می‌کند، اما طرز بیان و ساخت، حالت کلی و ادعای فراگیر را به ذهن متبادر می‌کند. می‌گوید: "تقریباً در همه موارد افزایش تقاضا باعث افزایش قیمت کالا می‌شود." "تقریباً در همه موارد." کل دیگر. چه فرقی کرد؟ ولی "کل" نمی‌خواهد بگویی. مثل آنی که در مغالطه بدون صور ذکر شده. استفاده از صورهای مبهم مثل: "بیشتر"، "اکثر"، "غالباً"، "نوعاً." این‌ها می‌گویند این‌ها بیشتر صورهای کلی‌نماست. فی‌نفسه مغالطه نیست، بلکه چنین گزاره‌هایی وقتی مغالطه خواهند بود که بخواهیم به‌عنوان گزاره‌های کلی استفاده کنیم. مثلاً بگوییم: "سر قریب به اتفاق افراد، فلان صفت است." "پس این فرد خاص دارای فلان صفت است." "شاه میلاد، امیرالمؤمنین تهران." منبری داشتیم. آمدم پایین نشستم. میانسال نشسته بود. با یکی دیگر صحبت می‌کرد. حرف زدن عوام هم با همدیگر حکایتی است. آدم وقتی می‌نشیند پای حرف‌هایشان، یعنی این کتاب مغالطات، آدم دستش بگیرد، جمله به جمله این‌ها را فقط سریع هی از تو فهرست نگاه بکن، ببین الان کدام اسمش. برگشت گفتش که: "خیلی استدلال در نوع خودش بی‌نظیر بود برای من." بحث پول و این‌ها بود. بحث رایج دیگر. گفت: "پول نداریم. خانه هرجا رفتیم این قیمت بود و این‌ها. فلان وقت فلان خانه را می‌دادند فلان قیمت، نخریدم. الان این‌جور شد و این‌ها. سرکار ما می‌خورد و پولمان چی نیست و این‌ها." "یک چیز بهت بگویم خیالت راحت." "هر کاری که تویش پول باشد، دولت... آنی که پول تویش نیست به من و تو می‌رسد." گفت: "نفت تویش پول است، دولت ۵ دولت می‌رود. پنچرگیری پک گیری بزند." "چرا؟ چون پول تویش نیست." جابه‌جا می‌شد. یعنی آخر نفهمیدیم دولت می‌رود کاری که پول تویش است یا کاری که پول تویش است را دولت برمی‌دارد؟ دولت آن کار را انجام می‌دهد؟ یک موضوع معمولاً هی جابه‌جا می‌شد که حالا آن که اصلاً بماند. اصل استدلال. یعنی واقعاً آدم شیفته خودش می‌کرد. "هرجا که پول باشد این‌ها می‌روند." "هرجا، حالا اکثرش را دیگر قبول داری؟" "اکثر تقریباً این شکلی است دیگر." "اکثراً این شکلی است دیگر." آقا، دیگر در این که دیگر بحث. خوب. "اکثر قریب به اتفاق افراد دارای فلان صفت است." صورهایی که جنبه نفی و سلب همین‌طور مثل: "به‌ندرت"، "خیلی کم"، "نادرند." حالا یکی هم یک جایی پیدا می‌شود. حالا شانسی هم یکی این‌جوری می‌شود. اگر چقدر هستند این‌جوری؟ آخوند خوب چقدر داریم؟ این‌جوری تک و توک هم بالاخره پیدا می‌شود دیگر. آن که دیگر همه جا دیگر هست دیگر. در دیگر آن‌جور که آقا بین کفار در سپاه مغالطه‌های سنگینی می‌کند، حرف‌های گاهی می‌زند. اصلاً سال ۸۸ من بحث می‌کردیم ایشان. خوب، اون وری شدید. آمده در مسجد برای معتکفین صحبت می‌کرد. از غزه، نه لبنان. می‌گفت ادله قرآنی. "نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران." رگباری دارد می‌زند. بعد گفتم: "اخوی، شما که مثلاً این‌جوری..." گفت: "نه، یک‌بارو که همه می‌گویند. یک‌بارو که همه حمایت می‌کنند." "یک‌بار خیلی کم و به‌ندرت." این‌ها یعنی این‌ها همه این ور مخالفین ما. همه به‌ندرت و خیلی کم و تک و توک و این‌ها. طرف ما همه اکثراً، غالباً، تقریباً. خیلی عجیب است. "به‌ندرت یک کار خوب هم یک خدمتی هم اون وری‌ها می‌کنند به انقلاب، ولی تقریباً همه خدماتی که شده در دوره ما بوده." "درخت سرو به‌ندرت در این منطقه رشد می‌کند، پس این جنگل که در این نقطه از نقشه وجود دارد، باید از درختان دیگری باشد." خوب، "به‌ندرت" را از کجا آوردی؟ سؤال اینجا این است. از تو دیگر.

وقتی کسی از قضایای با صور مبهم استفاده می‌کند. مثلاً: "بیشتر گدایانی که در شهرهای بزرگ به تکدی می‌پردازند، از ثروت کلانی برخوردارند." معمولاً موارد و مصادیق مؤید قول اوست. به ذهن خطور می‌کند. دیگران هم گوینده را تأیید می‌کنند. این هم چهار تا در ذهن از این‌جور آدم‌ها. استدلال غوغا. اما اگر کسی ذهن خود را متوجه موارد نقض کند و برشمردن آن موارد و آن استثنا، به گوینده اعتراض کند، گوینده پاسخ می‌دهد: "ما که نگفتیم همه، گفتیم بیشتر." حالا ممکن است این موارد نقض به حدی برسد که دیگر از شکل استثنا خارج شود. تخصیص اکثر بشود؛ یعنی بیشتری که می‌گوید، تهش دو تا دربیاید. گفتی: "آقا، در زندان‌های ایران تجاوز می‌شود." "کجاها؟ همه‌اش؟" گفت: "نه، همه‌اش که نه." یاد ماجرای حاج آقا افتادم. همشهری شما. عدالت ندارد. طرف آمده گفته که: "حاج آقا، من ماه را دیدم، فردا عید است. پسرم را هم آوردم. دوتایی با هم شهادت بدهیم و شما فردا نماز عید را بیاور بخوان." صد در صد. گفت: "خوب، من الان بیایم اعلام بکنم؛ چون دو تا عادل بگویند دیگر." "فردا قرآن بی زحمت از آن بالا بده." "کجا قرآن می‌خواهی چکار؟ قسم که نه، ولی خوب فردا عید است. قسم بخور." "مگر نگفتی یقین دارم؟" "یقین که دارم حاج آقا، ولی خوب شک هم دارم. بیشتر می‌خواهم بیشتر که این الان ده نفرند، ۵ تایشان جور نیستند." می‌گوید: "خوب، نه، بالاخره که هستند." یکی توهم این بابا بوده. این هم خیلی وقت‌ها تهش می‌رسد به اینکه اکثر خارج می‌شود. "بیشتر این‌جوری است." می‌گوید: "غالب افراد بزهکار متعلق به طبقات پایین جامعه، خانواده‌های فقیر." "شما مثلاً یک کمکی بکن. وضعت خوب است. این‌ها می‌دانی، این‌ها قاچاقچی‌اند." بعد حالا استدلال بعدی. استدلال اول از کجا؟ شما می‌گویید: "هیچ بدبختی بی‌علت نیست. هیچ آدم بدبختی بی‌علت بدبخت نیست." "یک کاری کرده که بدبخت." از این سورهای کلی‌نما. "هیچ آدم بدبختی چرا آدم بدبخت بی‌ بی علت؟" یعنی علت خوب؟ "خدا خواست امتحانش کند." "خدا خواست کلامی هم دارد." آره. شرور در عالم اصلاً. آلت.

مشکل‌ترین مغالطه وقتی است که صور "هر" در قضایای منفی استفاده شود؛ مثل قضیه "هر حزبی سیاسی است." حالا اینجا خیلی متشابه هم می‌شود. "هر حزبی سیاسی نیست" یا "هر حزبی..." این قضیه معادل با این قضیه است که "برخی احزاب سیاسی و برخی سیاسی نیستند." اما به دلیل استعمال سور "هر"، حل کلی‌نمایی قضیه اول بیشتر است. مثل: "من می‌خواهم برای فرزندانم معلم انتخاب کنم، ولی او یک دانشجو است." "هر دانشجویی که نمی‌تواند معلم بشود." "هر نماز شب‌خوانی که به درد ریاست جمهوری نمی‌خورد." چرا؟ قضیه نه. قضیه دوم: "برخی سیاسی نیستند." من فکر کردم خود این قضیه چون از دو تا قضیه. خوب، "این هر دانشجویی که نمی‌تواند معلم بشود." یعنی این توی نحوم این مشکل را داریم. توی فقه الحدیث همین مشکل را داریم. مثلاً "لیس کل متعلم به عالم." "هر متعلمی عالم نیست." یعنی چی؟ یعنی هیچ متعلمی عالم نیست؟ یعنی این‌گونه نیست که هر متعلمی عالم باشد. پس این سور کلی‌نما یک وقت‌های دیگر خیلی شدت پیدا می‌کند. آن هم این‌جوری است که اصلاً بین دو تا مردد می‌شود. یک وقتی که اصلاً کلاً مردد از این جهت که افراد نمی‌خواند با افرادش در خارج. یک وقت هم با افراد در خارج نمی‌خواند، هم اصلاً تو ظاهرش هم معلوم نیست چی می‌خواهد بگوید این بابا که حالا هرچی از این مغالطه‌های سیاسی چند تا بگوییم آخه. "هر دانشجوی الهیاتی که نمی‌تواند بیاید در مورد دیپلماسی نظر." الهیات.

نکته قابل توجه درباره سوره‌های مبهم این است که استفاده از آن‌ها در علم و فلسفه جایز نیست؛ چون دانش قطعیش استفاده این گزاره‌های مبهم نخواهد برد. مثلاً قانون جاذبه عمومی فایده‌ای نداشت اگر این‌طور بیان می‌شد که: "معمولاً اجسام متناسب با جرم خود، بعضی از اجسام را با نیروی خاصی به سوی خود جذب می‌کند." ما توی علوم قاعده می‌خواهیم. قاعد هم کلیت دارد. شما حرفی که هنوز برایت کلیتش اثبات نشده، نمی‌توانی بزنی. "بعضی" و "فلان" و این‌ها که به درد علوم نمی‌خورد که. ما در علوم بلجمله با بلجمله‌ها کار داریم. با فعل جمله کار نداریم. چرا؟ جمله نداریم. جمله را می‌گویند با استثنا، ولی وقتی چیزی اصلاً معلوم نیست حدودش. ما رفتیم بررسی کردیم در این کتاب‌های این کتابخانه هزار تا کتاب، ۹۹۹ سالم، یکیشان موریانه درست است. هیچ مشکلی. درست است. استثنا شد، ولی استثنای شما در یک سور مشخص. "این کتابخانه ببین که چند تا کتاب دارد. بعضی‌هایش هم موریانه خورده است." این دیگر هیچ خاصیت علمی این حرف را ندارد. هیچ کارایی ندارد. قاعده چون نیست. "بعضی از اجسام را با نیروی خاصی به سوی خود جذب می‌کند." به همین دلیل که "بیشتر اشیا تحت نیروی جاذبه زمین به پایین سقوط." بیشتر، بیشتر و بعضی.

امروزه در علوم تنها قضایای کلی مقبول و مورد اعتنا است و اگر نشود از قضیه تعبیر کلی ارائه کرد، باید با استفاده از قانون آماری راه را بر روی هر مغالطه‌ای بست. به این ترتیب مثلاً به جای اینکه بگوییم "بیشتر افراد این‌جوری‌اند"، بگوییم "۵۵ درصد." چند درصد؟ این بیشتر که فرمودید. می‌گوید: "بیشتر دانشجوهای این کلاس نظرشان با من یکی است." "حزب‌اللهی‌های فلان شهرستان که با ما." "هیئتی‌ها با ما." "هیئتی‌ها همین را می‌گویند." "بچه، بچه هیئتی‌ها با فلانی، با شهید مطهری، لجند." نه، جملات جدید. می‌گوید: "بچه هیئتی که با شهید مطهری می‌شود تعریف فرمایید، منظور چقدر است؟ چند درصد؟" "یک درصد بفرمایید." "درصد که نمی‌توانم بدهم، ولی خوب بیشتر این‌جوری است." برای جلوگیری از مغالطه‌های سورهای کلی‌نما و مبهم، باید اولاً انواع آن‌ها و اشکال استفاده از آن‌ها را شناخت و ثانیاً همان‌طور که در مورد گزاره‌های بدون صور بیان شد، در هر گزاره‌ای به کیفیت استفاده از آن‌ها توجه کرد. اگر آن گزاره بیانگر حقیقتی بود که بالجمله می‌توانست به‌صورت اکثر، اغلب، و از بیان آن سور مبهم قصد القای معنای کلی وجود نداشت، می‌شود آن گزاره را پذیرفت. "بیشتر روزهای سال هوای تهران آفتابی است." اما اگر این استعمال این سور مبهم به قصد کلی باشد و متوجه مغالطه باشیم و عدم کلیت را با مثال‌های نقض به گوینده و دست‌کم به خود متذکر شویم.

خوب، شما برای تعریف یک واژه، یک واژه دیگری را به کار می‌بری که آن واژه خودش وابسته به همین واژه قبلی است. می‌خواهی بگویی "پدر کیست؟" می‌گوید: "کسی که آها، کسی که پسر دارد." "پسر، پسر کیست؟" "همان که پدر دارد." واژه، واژه دیگر استفاده می‌کنیم، در حالی که در معنای واژه دوم، نیازمند دانستن معنا و مفهوم واژه اولیم. "خورشید چیست؟" می‌گوید: "ستاره‌ای که در روز طلوع می‌کند." "ویروس چیست؟" "گروز" یعنی "مدت زمان معین بین طلوع و غروب خورشید." "فاصله دو شب." "این شب که تمام می‌شود تا شب بعد که شروع می‌شود، این فاصله را می‌گویند روز." "خدا خیرت بده. شب چه؟" "فاصله دو روزه." اگر تعریف یک واژه با چند واسطه به تعریف خودش برگردد، مثل این چریدن چیست؟ "غذا خوردن حیوان از مرتع." "مرتع چیست؟" "یک بخشی از دشت و صحرا که در آن علف فراوان." تعریف‌های دوری. بابا، این چیست؟ می‌گویم: "فلان چیز چیست؟" می‌گویم: "فلان اولی بود که پرسیدی." "صلاحیت بخشی از دشت صحرا که در آن علف فراوان." "علف چیست؟" "گیاه در حال رشد که حیوان از او می‌چرد." یکی از نکات مهم در تدوین واژه‌نامه رعایت همین نکته است که تعاریف موجود در واژه‌نامه نباید دوری باشد. البته ممکن است کسی گمان کند که تعریف دوری امری عادی و حتی اجتناب‌ناپذیر است. مثلاً تعاریفی مثل تعاریف زیر طبیعی و آشکار است. "سیاه یعنی مشکی." "مشکی یعنی سیاه." "مملکت یعنی کشور." "کشور یعنی این‌ها." "شرح الاسماءها." این گمان خطا. اشکال این تعاریف وقتی آشکار می‌شود که شخص معنای هیچ یک از دو واژه مترادف در تعریف را نداند. یک واژه‌ای آشناتر است بزن. شما یک واژه را می‌گویی "این به معنای آن است." مترادف است؛ یعنی با یک واژه که به ذهن نزدیک‌تر است، دارد آن یکی را می‌گویند: "دوری." اشتباه نکن. می‌گوید مثلاً "تکدیگری یعنی چی؟" می‌گوییم: "گدایی." "گدایی" روشن‌تر از "تکدیگری" است. معنایش در ذهن بهتر می‌آید. عربی-فارسی بیشتر است. در این صورت تعریف بی‌فایده و اشکال دوری بودن آشکار می‌شود. مثل تعاریف زیر با فرض عدم آشنایی با الفاظ به‌کار رفته: "خاخ یعنی حبر." "حبر یعنی خاخام." "ضخیم یعنی حجب." "حجب یعنی ذخیر." "جوهر یعنی آنچه عرض نیست." "عرض یعنی آنچه جوهر نیست." عارفی مدعی را پرسیدند: "جوانمردی چیست؟" گفت: "هرکه کامجویی." گفتند: "کامجویی کدام است؟" پاسخ داد: "ترک جوانمردی." تعریف دوری نوعی بیان مبهمی است. از این رو جزء تمرین‌های مغالطه طبقه‌بندی شده است. جنبه مغالطه‌آمیز تعریف دوری، مخاطب در فهم یک امر مبهم به امر مبهم دیگری احاله داده می‌شود. می‌گویم: "آمریکایی‌ها در مورد برجام این را می‌گویند." می‌گوید که: "شما آمریکایی‌ها بیشتر قبول داری از دیپلمات‌های خودمان؟" "دیپلمات‌های خودمان چی می‌گویند؟" می‌گوید که: "ما نمی‌توانیم بگوییم چی می‌گویند. این‌ها جای دیگر می‌آیند می‌گویند که ما همانی بودیم که طرف مقابل دارد می‌گوید." آمریکایی این را می‌گویند. این‌ها هم حرفی ندارند. تعریفش را به چیز دیگری که می‌گوید: "شما بیا از دیپلمات ما بپرس برجام چیست." از دیپلمات خودمان می‌پرسیم، اول اینکه جواب نمی‌دهد. می‌گوید: "این جزء اسرار کشور است." در عمل دیپلمات خودمان کاری را می‌کنیم که آن‌ها دارند می‌گویند، در حالی که برای فهم امر دوم نیازمند شناخت همراه اولیم. این نکته در این ابیات مولایی به‌خوبی ترسیم شد:
"محتسب در نیمه‌شب جایی رسید / در بن دیوار مردی خفته دید
گفت: هی مستی، چه خوردی؟ بگو / گفت: از این خوردم که هستند در
گفت: آخر در صبو واگو که چیست / گفت: آن‌که خورده‌ام، گفت این خفی است
گفت: آن‌چه خورده‌ای آن چیست آن / گفت: آن‌که در صبو مخفی است"
برجام دور می‌شد. "این سؤال و این جواب / ماند چون خر محتسب اندر خلاب."
می‌گوید که چی؟ می‌گوید: "چی خوردی؟" می‌گوید: "اونی که در صبو است." "مگر در صبو چیست؟" می‌گوید: "اونی که مخفی است." "آن‌که خوردم، گفت این خفی است." خوردن گفته این قضیه در صبو. بگو که چی؟ "آن‌که خوردم." آن گفته مخفی است. مایع به من گفت: "نگ خوردم." این چند تا مغالطه امروز.

الحمدلله رب العالمین.

نظرات کاربران

هنوز نظری ثبت نشده است.