جلسه هفتم

منطق

متن کامل

!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم.

در بحث مغالطات، مغالطه بعدی در تبیین‌های مغالطی، مغالطه "کُنه وجه" است که این هم از مغالطات رایج، به‌خصوص در مباحث علمی است. در گفتگوهای علمی و مناظره‌های علمی، مغالطه "کُنه وجه" خیلی استفاده می‌شود؛ چه در پایان‌نامه‌ها، چه در مقاله‌های علمی، و چه در فضای سیاست که، خب، کلاً مغالطات خوراک فضای سیاست است. در مباحث علمی هم، هم در اعتقادات شخص، به‌خصوص فلسفه غرب و علوم غربی، این‌ها خیلی به این مغالطه مبتلاست. انسان خودش در عقایدش مبتلا به این مغالطه می‌شود، در استدلالش برای دیگران و ایجاد عقیده‌اش برای دیگران. معمولاً در فرهنگ عمومی، این مغالطه خیلی رایج است. مردم در عقاید و خرافات و این‌ها خیلی، خلاصه، مبتلا هستند.

مغالطه "کُنه وجه" حالا چیست؟ فیلسوف انگلیسی قرن نوزدهم، آلفرد نورث وایت‌هِد، ایشان در کتاب "علم و جهان جدید" به عنوان یک مغالطه و خطای علمی به این نکته اشاره کرده که ممکن است دانشمند یکی از پدیده‌های طبیعی را مورد مطالعه قرار دهد و در حین مطالعه و تحقیقات خودش به خصوصیت و صفتی دست یابد که رابطه تنگاتنگی با آن پدیده داشته باشد؛ به این معنا که آن صفت از لوازم آن پدیده به شمار بیاید. در اینجا، خطا و لغزشی که آن دانشمند ممکن است با آن مواجه شود این است که از این مطالعه و تحقیق خود نتیجه بگیرد: "پدیده هیچ نیست جز همان صفت". قوام ذات و کُنه آن پدیده تنها به آن صفت است. یعنی در واقع، عَرَضی را ذاتی بداند، ذاتی بگیرد. آن هم تازه همان عَرَض، آن هم تازه کل ذات، نه بعض الذات. تمام علت، تمام سبب، و صفات دیگر نقشی در ذات و هویت آن پدیده ندارند.

می‌بیند، مثلاً، چهار نفر در انتخابات آمده‌اند در خیابان شعار داده‌اند که ما به خاطر فلان مسئله می‌خواهیم به فلانی رأی بدهیم، می‌گوید: "هر کس به فلانی رأی داده، به خاطر همین بود؛ خودم در خیابان، طرف داشت داد می‌زد می‌گفت ما به خاطر فلان...". شما بعضی از این‌ها را دیدید، همه را که نمی‌بینید. کُنه وجه یعنی ذات علت رأی‌آوری فلانی را یک امری می‌داند، آن هم تازه همه.

وقتی داروین تئوری تکاملی خود را در عالم زیست‌شناسی عرضه کرد و گفت که جانداران ناقص در سیر تکاملی خود به تدریج به مراحل عالی‌تر دست می‌یابند و در نهایت، انسان در این سیر تکاملی جانداران قرار دارد که موجود تکامل‌یافته مرحله قبل از خود، یعنی میمون است، در آن عصر عده زیادی مرتکب مغالطه "کُنه وجه" شدند و گفتند: "از اینکه موهای بدن میمون‌ها ریخته، به شکل انسان درآمده، به این نتیجه می‌رسیم که انسان هیچ چیز نیست به جز میمون برهنه."

در این عصر، توماس هاکسلی، دانشمند معاصر داروین، به این مغالطه توجه داشته و متذکر شده که: "فرضاً اگر تئوری داروین درست باشد و سیر تکاملی را بپذیریم، می‌توانیم بگوییم انسان ابتدا میمون بوده، بعد به انسانیت رسیده، اما نمی‌شود گفت که انسان هیچ نیست جز میمونی که به سطح انسان ارتقا پیدا کرده است." این انحصار، خلاصه، شما یک بخشی را ببینید و آن را انحصار بدهید؛ اصلاً همین است. نمی‌شود مغالطه "کُنه وجه" را "نام کُنه وجه" برای تمام ذات بگیریم. انحصار فقط همین است. نام "کُنه وجه" برای مغالطه از آن که، چنانکه ملاحظه شد، شخص دانشمند یا هر فرد دیگر هنگام مواجهه، یک صفت از اوصاف پدیده مورد نظر را، هرچند که آن صفت بسیار مهم باشد، گمان می‌کند که ذات و کُنه وجود پدیده مورد نظر چیزی نیست جز همان صفت. یعنی وجه را به جای کُنه می‌گیرد.

می‌گوید که: "آقا فلانی! من دیدم فلانی فوتبال می‌رفت." می‌گوید: "نخیر آقا! ایشان نویسنده است." می‌گوید: "من خودم می‌دانم، این فقط نویسنده است، فقط مشهور به نوشتن است." چرا؟ انحصار در همین قائلی. فقط چشم‌خورده. در خرافات مردم، دیگر خیلی... می‌گوید: "آقا مشکلات فقط به خاطر چشم خوردن است." تهش یک چیز دیگر هم باشد، "سحر است". وجه. تازه آن هم، اول از همه باید آدم مراجعاتی که داریم، می‌گوییم قاعده‌ اولیه‌اش مع قرآن می‌فرماید که: "نوبت خود ما شد، سرزنش کردیم." نمی‌شود. بله، حالا قاعده‌ اولیه‌اش "علت" نیست، آن هم همین است. یعنی شما یکی از علل را به عنوان "تمام العله" بگیرید، نه آن اصلاً علت نیست، علت جعلی است، اصلاً علت نیست، در واقع علت نیست.

علت جای علت کلی. پس اینجا اصلاً ما در "کُنه وجه" نباید به سلسله علل برویم. استدلال نیست. قاعده‌ اولی در مصیبت این است که "بما کسبت ایدیکم". یعنی شما اصل بر این است که وقتی به شما مصیبتی می‌رسد، اصل اولیه‌اش به خاطر این است که بابتِ مع... این اصل، ولی این اگر احراز نشد، دنبال چیزهای دیگر باید آدم برود. اصل قرآنی‌اش این است. حالا ما دقیقاً برعکس، اصل بر سحر و چشم زخم و این‌هاست. اگر واقعاً دیگر من دیدم که به هیچ‌کس نمی‌شود، نکند واقعاً خودم یک کاری کرده‌ام که یک چیزی‌ام دارد می‌شود. در توضیح مطلب قبلی دارم می‌گویم، می‌شود درباره همان علت جعلی گفت این را. بنابراین در این مغالطه، خطای اصلی این است که صفت شیء که وجهی از وجوه آن است، به جای ذات و کُنه آن در نظر گرفته شده است. به عبارت دیگر، کُنه یک پدیده در وجهی از آن خلاصه شده است. یعنی شما یک بخشی از حقیقت را، همان که می‌گفت: "این چیزی نیست جز خرطوم." یک بخش از حقیقتش را تمام حقیقت ندانیم. تمام علت، تمام حقیقت را می‌گیریم.

بله، کرم افکار فروید و این‌ها همین‌طور است دیگر. می‌گوید: "انسان چیزی نیست جز شهوت." مبانی انسان‌شناسی غربی، این‌ها مشکلاتش همین‌هاست. هر کس از یک زاویه دارد نگاه می‌کند. یکی می‌گوید: "جامعه چیزی نیست جز طبقات، طبقات اجتماعی." یکی دیگر می‌گوید که: "چه می‌دانم، سیاست چیزی نیست جز فلان دروغ." "سیاست هیچی نیست غیر از دروغ." دروغ و یک بخشی از سیاست. از آنجا که این مغالطه معمولاً به عبارت "پدیده الف چیزی نیست جز صفت ب" بیان می‌شود، نام دیگری که برای مغالطه در نظر گرفته شده و در برخی کتاب‌های منطق کاربردی شاهد آن هستیم، عبارت است از "مغالطه هیچ نیست به جز" که اشاره به همان مطلب مذکور است.

"جهان چیزی نیست به جز انرژی و همه چیزهایی که می‌بینیم صورت‌ها و جلوه‌های مختلف انرژی‌اند." این ادعا مبتنی بر نظریه اینشتین است که می‌گوید: "ماده قابل تبدیل به انرژی است و از روی فرمول E=mc² می‌شود معادل هر جرمی را به سهولت به دست آورد." هر جرمی قابل تبدیل شدن به انرژی هست. آری، جهان چیزی نیست به جز انرژی. خیر. "جهان چیزی نیست به جز انرژی." هیچی غیر از این نیست. این "هیچی غیر از این نیست" از کجا؟ انحصار خلاصه مشکل دارد. انحصارش. درست است. وایت‌هِد مغالطه "کُنه هویت" را تنها در عرصه علوم تجربی و طبیعی مطرح می‌کند. علوم انسانی مراتب بیشتر است، چون برخلاف علوم تجربی، در علوم انسانی، ارائه یک تعریف از پدیده انسانی تأثیر عمیقی دارد. حتی برخی می‌گویند در علوم انسانی ما اصلاً تعریف نمی‌توانیم بکنیم. یعنی بحث تعریف منطقی را می‌گویند مال علوم تجربی است که شما احاطه پیدا می‌کنی بر یک شیء، جنس و فصلش را پیدا می‌کنی. ما در علوم انسانی اصلاً تعریفی نداریم. حتی خود انسان را خیلی‌ها می‌گویند که انسان تعریف ندارد. حتی "انسان حیوان ناطق است" گفتن این خودش مغالطه "کُنه وجه" است. انسان بخشی‌اش حیوان ناطق است، همه حقیقت انسان نیست.

حالا مثلاً شما می‌خواهی بگویی که "وحی یعنی چه" در تعریف؟ خب این در تعریف گفتن، هرچیزی که شما بگویی، این وجه کُنهش نیست. لذا باید ما اصلاً این‌جوری تعریف نکنیم. نه، تعریف وجهی می‌کنیم، انحصاری. بله، این‌جور جاها که تعریف یک چیزی یعنی این‌قدر بالاست، از دسترس ما دور است، تعریفمان باید همان تعریف وجهی باشد. "وجه وحی چیزی است که وجهی از آن این است." مثلاً "به صورت مرموز است و فلان است و این‌ها." حقیقتش را خدا، "ما یعلم تأویله الا الله." این تعبیری که بزرگان هم خیلی دارند: "والله اعلم." مثلاً بحث "تجرد نفس" را که از بحث‌های سنگین است. مرحوم مجلسی وقتی می‌آید می‌گوید که: "به نظر می‌آید تجرد این‌جور باشد." "والله اعلم." باز مغالطه نمی‌شود دیگر.

ایشان می‌گوید که: "به نظر می‌آید تجرد فقط مال خداست و انسان نمی‌تواند که مجرد باشد." "الله اعلم." "انسان هیچ چیزی نیست جز ماده." این تعریف غلطی از انسان است. انسان ماده است و تجرد از ماده. ولی آن کسانی که قائل به تجرد نیستند، مثل مرحوم مجلسی، اگر بخواهند بگویند که: "انسان چیزی نیست جز ماده." مغالطه "کُنه وجه" اینجاست. بگویید که: "ما چیزی نمی‌دانیم." "ما چیزی غیر از ماده از انسان..." این دیگر کُنهش نمی‌شود. این انحصار نمی‌شود. "تا مقداری که ما پیشرفت کردیم، تا مقداری که به دست ما رسیده، این است."

در بحث تاریخی همین، خیلی مغالطه. "امام حسین هیچ دختری نداشتند غیر از فاطمه کبری." بعداً کشف می‌شود یک دختر دیگر هم داشتند. چی؟ "آن مقداری که دست ما رسیده، مقداری که ما بررسی کردیم، تحقیقات نشان می‌دهد این یک نفر ثبت شده و فرزند دیگری اسمش نیامده." مثلاً این‌ها خیلی مهم است. بعد از این مغالطه‌ها خیلی سوءاستفاده می‌شود. آن‌قدر که ما اطلاعاتت کم باشد، بررسی نکرده باشی، این مال کسی است که تحقیق کرده است، شأنش این است که بخواهد این حرف را بزند. "کتاب هیچ جمله‌ای نیست جز اینکه نیت..." "هیچ جمله‌ای نیست که..." یعنی من دیشب سر، خنده خانوادگی می‌کردیم. از بس دیدم این دارد یک جمله می‌گوید، این یکی مغالطه یا اینکه نه، جمله عادی است. تابع انگیزه است دیگر. وقتی کسی انگیزه‌اش این است که شما را تحویل آمریکا بدهد، این دیگر قرآن خواندنش هم مشکلی دارد. "یبتغون ابتغاء الفتنه و ابتغاء تعبیر." این قرآن می‌خواند، چی می‌خواهی بگویی از این آیه؟ قرآن خواندنش هم مغالطه است.

خیلی عجیب: "ترسم کفران نعمت برجام بشه و آن هم عذابی لاش..." یعنی بعداً اگر مملکت مشکلاتی پیدا کردیم، "کفران نعمت برجام" است که عذاب الهی است. "که عذابی لاش." چون برخلاف علوم تجربی، در علوم انسانی، ارائه یک تعریف از پدیده‌های انسانی تأثیر عمیق در نگرش انسان به پدیده و ترسیم موضع‌گیری مقابل او، انعکاس این همه در برنامه عملی زندگی به دنبال خواهد داشت. و لذا حساسیت نسبت به این مغالطه باید در عرصه علوم انسانی هرچه بیشتر باشد. این مغالطه را داشته باشید در کتب علمی، بحث‌های علمی، مخصوصاً دوباره عرض می‌کنم، فلسفه غرب و علوم انسانی غرب. شاید بشود گفت در هر صفحه‌ای یک بار این مغالطه به کار رفته.

این مقالات علمی هم که این قالتاق‌های سیاسی می‌نویسند، همین الان اگر در بیاورم برای شما بخواهم بخوانم، یک کانالی من عضوم. این را فقط عضوم برای شنیدن حرف‌های پرت. شبانه‌روز برایتان بخوانم ازش، یک کار عملی هم کرده باشیم. می‌گوید که: "اینجا ایران است، جایی که برای احیا و دفاع از حقوق خود باید به زندان بروید." همین پیامی که الان آمد، مغالطه "کُنه وجه" است. ایران چیست؟ "جایی که برای دفاع از حقوق باید به زندان بروید." دیگر هم یکی. تازه آن‌ور هم ادعا و گزاف و چی و هزار تا مسئله. در همان اساساً دلیل عمق و پیچیدگی فوق‌العاده زیاد پدیده‌های مربوط به عوالم انسانی، می‌شود گفت که قالب "پدیده الف چیزی نیست جز صفت ب" درباره هیچ یک از پدیده‌های علوم انسانی صادق نیست. انحصار. خیلی سخت. "ایران فلان است." صحبت کردن. "فرهنگ فلان است." "اقتصاد این است." "فلانی‌ها فقط این‌اند." "دلواپسان فقط این‌جورند." "نمی‌دانم یک عده فقط این‌هایی که مخالفت می‌کنند، فقط کاسب تحریم‌اند." این‌ها اصلاً بیان آن در مورد هر پدیده و هر صفتی یک مغالطه خواهد بود.

"پدیده دین و اعتقاد به خدا در میان جواب انسان چیزی نیست به جز برنامه تنظیم شده از سوی اغویا و ثروتمندان برای عقب نگه داشتن طبقات ضعیف." "دین چیزی نیست جز افیون توده‌ها برای کنترل فشارهای اجتماعی." کارکرد دین. "دین فقط همین است. دین آمده شما را در برابر مشکلات، آرامش بهت بدهد." اگر شما از راه "دانس"، خیلی عذر می‌خواهم، "دانس" و... سه‌گانه‌ای دارند این‌ها با عرق، خمر و زن و رقص. با این سه تا این آرامش حاصل. دیگر دین. حالا این مفصل این‌ها چه‌جوری این‌ها را برهانی می‌کنند، خیلی جالب است. وقتی شما می‌آیی می‌بینی که این را اصلاً برهانی کرده، خیلی. آن‌هایش خیلی خنده‌دار. "پدیده دین و اعتقاد به خدا" این را "اغویا" درآورده‌اند برای اینکه طبقات ضعیف را عقب نگه دارند. پولدارم این‌ها. حرف‌های کیست؟ آخوند.

مغالطات تاکسی. آقا، تاکسی اصلاً محشر است. یعنی کسی صبح بنشیند در تاکسی، همین‌جور بچرخد، مغالطات جمع بکنیم. چی گفت؟ پسر به راننده. راننده برگشت گفت: "ببین، من خودم حج هم رفتم، مکه هم رفتم. من بهت می‌گویم معاد نیست. این‌ها را فقط آخوندها درآورده‌اند برای اینکه جیب من و تو را خالی کنند." یعنی مکه هم رفتم دیگر. یعنی اصلاً هیچی دیگر. "من خودم دین دارم، دارم بهت می‌گویم معاد."

**مغالطه علت جعلی**
این مغالطه دو شکل اصلی دارد. نوع اولین مغالطه، وقتی که در یک استدلال، آره، یعنی شما وقتی که "قطر سقوط" داری... آن آن چیست؟ آن حس دینداری که انسان یک تعلقی به ملکوت و ماورا دارد، آن الان چه ثروتمندی دارد یک ضعیف را کنترل می‌کند که پیشرفت نکند؟ شما وقتی هواپیما شدی، احساس می‌کنی که با ملکوتی انسی و یک تعلقی داری پیدا می‌کنی. یعنی حس ملکوتی و یک حس دیندارانه دارد بهت دست می‌دهد. این الان کجا... گمراه‌کننده‌ترین تعریفی که شما کردی؟ بله، بله. در پرانتزش نقضش است، نقدش را در پرانتز.

نوع اولین مغالطه وقتی که در یک چیزی به عنوان علت وانمود می‌شود که در واقع علت، علت جعلی است. شما می‌گویی که: "علت اینکه سایه سنگ، سایه جنگ از سر ایران برداشته شد، رأی آوردن دولت ما و برجام و مذاکرات و این‌هاست." علت جعلی. چیزی که اصلاً علت نیست، به عنوان علت داری معرفی می‌کنی. "علت فتنه، عملکرد غلط صدا و سیماست." علت جعلی. این در فتنه آقای... مغالطه علت جعلی.

آن‌قدر رایج است اولین حالت اولش. نوع اولش. چیزی که علت نیست، علت باشد. یا چیزی که جزو علت است، خب، حالا یک کسی از یک کسی اسم آورده در مناظره. این علت ناراحتی آن آقا هست، قبول. ولی علت فتنه نیست آخه. یک چیزی داری، علت یک چیز دیگر می‌دانی؟ پاش جمله اینکه شما گفتی این فتنه را انداخت. اینی که به آن آقا تهمت زدی، مردم آمدند در خیابان. یعنی این بعد تازه بشود علت تامه. "مقصر که این است." "سران فتنه فلانی است." این‌ها نیست؟ یعنی در تحلیل عقلی و منطقی، آن چیز نمی‌تواند جنبه علّی و تأثیرگذاری داشته باشد. اما گوینده یا نویسنده در استدلال خود، آن را به عنوان و سبب یک امر خاص به حساب می‌آورد.

"چرا مردم در خیابان بودند؟ چون شما در زندان تجاوز کردی." خب قبل اینکه تجاوز کنند، چرا در خیابان بود؟ نه. "چون در انتخابات تقلب کردید." "چرا شما ادعای تقلب دارید؟ چون کاندیدایم رأی نیاورد." "چرا باید کاندیدای شما رأی بیاورد؟ مردم به داماد خودشان رأی ندهند؟" امور بدیهیاتش که این‌ها بدیهیات اولیه‌ای است که همه مبانی روی آن چیده می‌شود. اصلاً آن آدم نگاه می‌کند، همان به هر بچه‌مدرسه‌ای می‌شود. "آخه این چیست؟ آخه این چه حرفی است؟" می‌گوید: "ما می‌آییم در خیابان چون تقلب شده." "چرا تقلب شده؟ چون کاندیدایم رأی نیاورده." "چرا رأی نیاورده؟ چون دامادشان را مردم تنها نمی‌گذارند." حالا "چون تقلب شده، در خیابانی، ولو دشمن خوشش بیاید و چی بشود، ما از حق کوتاه نمی‌آییم." عنوان گذاشته می‌شد. بعد یک تجاوزی می‌شود و یک جایی آدمی کشته می‌شود و هیچی دیگر. همین‌جوری.

علت جعلی است دیگر. "علت اینکه ما تقلب شده، این است که مردم دامادشان را تنها نمی‌گذارند." علت جعلی. یکی از با این همه سنگ‌اندازی، تبلیغات و ناامید کردن مردم گشایش مشکلات کشور که باعث آن دولت است. "علت حمله دولت احمدی‌نژاد چی شد؟" علت جعلی. نه، علت جعلی می‌گوید: "با این همه سنگ‌اندازی و تبلیغات مسموم و ناامید کردن مردم که حالا این را باید بیاید اصلاً به گشایش در مشکلات کشور که باعث آن دولت است." "دولت چه جور شما خودتان را بسیجی روحانی، یک بچه‌روحانی؟" بچه‌روحانی منظور مغالطه "آب جغد" ایستاده. یعنی معمولاً در این‌جور جاها از طرف، یک دست آن‌وری هستن، طرف نمی‌ماند آنجا، می‌زند می‌رود بیرون. ولی ایستاده: "شما چه جور خودتان را بسیجی می‌دانید؟ یکم به فکر مردم بدبخت باشید." یعنی شما که بسیجی هستید، به فکر مردم بدبخت. البته بر کسی پوشیده نیست که همه این حجم‌ها فقط مقصود این است که روحانی بار دوم رئیس‌جمهور نشود. اما بنده این شیخ را باهوش‌تر از این حرف‌ها می‌بینم.

بعد ادامه‌اش گفته: "هر نوع پیشرفت در کشور و هر نوع ناکامی آینده در تاریخ به نام، به هوش باشید، به دولت و مسئولین کمک کنید تا مملکت آباد بشود، تا جمهوری اسلامی بدرخشد، نه اینکه آیندگان به عنوان دوره تاریخ، یک دوره تاریک تاریخ ایران استفاده کنند." بله. آقا می‌گوید که: "علت امضای برجام، خود رهبری. ما خودمان. ما اصلاً به امر رهبری رفتیم مذاکره کردیم. این برجام محصول رهبری است." علت جعلی. در بحث‌های معاویه از مغالطات خیلی می‌کرد. می‌گفتش که: "علت بدبختی شما قضا و قدر است." علت جعلی. "خدا خدا خواسته شما بدبخت باشید." "خدا خواسته شما فلان." "همین برجام، مگر ما آوردیم؟ خدا آورد." "بعد برجام باید گشایش باشد." "مگر برجام ما آوردیم؟ خدا." علت جعلی. یعنی اصلاً "من کاره‌ای نیستم." "اگر بد است، خدا آورده. خوب است؟" آن دیگر خوبش را کار ندارد که. می‌گوید: "خوب را من آوردم، بد را خدا."

همین. این یکی از شگردهای خیلی رایج منافقین است توی مراوده با رهبر که هرجا کار خوب بشود، وقتی جنگ‌ها پیروز می‌شدند، می‌گفتند: "ما به شما راه دادیم، ما خط دادیم، ما گفتیم آنجا این... ما گفتیم آنجا این کار را نکن." وقتی که شکست می‌خوردند: "من از اولش هم بهتان گفته بودم این‌جوری نمی‌شود، شما اصرار داشتید." "این نظر شما." شما می‌آیید... آها، دیدید؟ علت جعلی. علت جعلی در پیروزی‌ها، "ما". علت جعلی در شکست، "شما". تخیلی که به پیغمبرها می‌زدند، همین است دیگر. علت جعلی خیلی رایج و "غریب العهد جن" در تحلیل عقلی و منطقی، آن چیست؟ خب، اما گوینده یا نویسنده در استدلال خود، آن را به عنوان و سبب یک امر خاص به حساب می‌آورد.

امروزه تجربه نشان داده که مجلس و قوه قانون‌گذاری در کشورهای مختلف، هرچه قوانین پیچیده و دست و پاگیر بیشتری وضع کنند، آمار جرم و جنایت و نقض قانون بیشتر می‌شود. می‌گوید: "هرچه دانشگاه را بیشتر کردیم، جنایت بیشتر شد." یک از حضر گفتگویی از حضرت خودمانی است دیگر، این دیگر نمی‌شود اسم. گفته بود که: "اگر دانش، آره، ایشان این‌وری می‌خواست بگوید، می‌خواست بگوید که اگر دانش مانع می‌شد که هرچه دانشگاه‌ها بردیم، تقویت فساد بیشتر شده." این حرف درستی هم هست. ولی اینکه بگوییم: "دانشگاه‌ها علت فساد است." این غلط است دیگر. علت جعلی است. "بهترین راه اداره کشور و جلوگیری از تخلفات قانونی این است که این نظام قضایی دست و پاگیر را کنار بگذاریم."

می‌گوید که: "بله، با یکی صحبت می‌کردم، مشروح مناظرات خودم اگر بخواهم بگویم، یک چیزی می‌شود." مناظره‌های جالب ما داشتیم. بعضاً بحث‌های خوبی هم مطرح می‌شود در این مناظرات. من چون خودم یک روحیه‌ای دارم که از مناظره استقبال می‌کنم، خیلی خوشم از بحث و درگیری و این‌ها. و دیگران هم چون می‌بینند که راحت برخورد می‌کنند، آن‌ها هم خوششان می‌آید. واسه همین مبلغ رزقم خوب است در این‌ها. گفتم. گفتم: "تنها کسی هستی که می‌توانی باهات بحث کنی." "تنها آخوندی که می‌نشیند گوش می‌دهد حرف." خیلی از دوستان هستند که حرف این‌ها را یک آخوند گوش بدهد، اصلاً احساس می‌کنند آخوند گوش نکرده.

می‌گوید: "تو این عقایدی که خیلی مهم است." نمایشگاهی که بودیم، یک آقایی آمد به یکی از این دوستان: "فلان کتابم را بخوان. این کتاب را که بخوانی، دیگر این‌قدر مطلق نظر نمی‌دهی." یعنی احساس می‌کنی که من اگر مطلق نظر نمی‌دهم، به خاطر فلان کتاب است. بقیه هم که مطلق نظر این کتاب را نخوانده‌اند. حالا بقیه بخوانم، من اشتباه کردم. حالا تو از این مناظر، بستن نظام ولایی شد. اینکه بازدارندگی در نظام باید چی باشد، خیلی بحث خوبی است. می‌رفتم در دانشگاه فردوسی این را بحث کردم، چند جلسه‌ای فایلش هم هست. این‌ها نظام غربی لیبرال، می‌گوید که بازدارندگی با رسانه است. عامل کنترل و نظارت و بازدارنده لسان. در نظام‌های دیکتاتوری، قوه قهریه است، پلیس. حالا آن‌ها عجیب این است که سخت است. آن‌ها عجیب این است که هر دوتا را هم‌زمان استفاده می‌کنند ها. ولی به اسم رسانه.

گفت: "خب شما می‌خواهی چه کار بکنی؟ شما طرحتان چیست؟ شما مثلاً مملکتی که نظارت ندارد، فلان نیست. شما وقتی حزب نداری، رسانه‌ها را هم دولتی کردی، همه فساد مال همین است." "علت فساد چیست؟" "چون حزب نداری که حزبی به حزب دیگر نظارت بکند. رسانه هم نداری که نظارت بکند." گفتم: "ما یک چیزی داریم که این عملی نشده. این اگر عملی بشود، فسادی نمی‌ماند." گفت: "چیست؟" گفتم: "امر به معروف، نهی از منکر." "حجاب و گشت ارشاد مشکلم این است." "ساختار حکومت." یعنی امر به معروف یکی از مبانی حکومت است، از ادله تشکیل حکومت است، از ادله فقهی‌مان هم. "ادله امر به معروف و نهی از منکر واجب است." امر به معروف، "نداره ولایت، حج و صلاة و زکات و سوم ولایت." ولی در بحث‌های چیز دارد. در کلمات امیرالمومنین و امیرالمومنین که "تمام بر..." در برابر امر به نهی از منکر "مثل چی هست در برابر بحر." تعبیر لفظ نفسش، آب دهن، لعاب دهان در برابر دریا. بر همین مبنا روی بحث امر به معروف و نهی از منکر، آن هم ساختارش.

ساختارش چیست؟ "ولایت عمومی." دو تا ولایت داریم. یک "ولایت خاص" که فرد خاصی بر عوام ولایت دارد. یک "ولایت عوام بر عوام" داریم. "المؤمنون والمؤمنات بعضهم أولیاء بعد یأمرون بالمعروف." کرم، مفصل چند جلسه بحث کرد. که فعال دانشجو اصلاً به وجد آمده بودند. یکی از بچه‌های دانشگاه فردوسی نگفت: "شما هر جا سخنرانی داری، فقط به من پیامک بزن من بیایم." که هرجا هم زدیم، نیامد. بماند. جوگیر می‌شویم بعضی. خلاصه، ساختار این است. بعد گفتم که: "خب، شما مگر احزاب را نمی‌توانید کنترل بکنید با قدرت؟" خب چرا؟ گفتم: "مگر رسانه را نمی‌توانی کنترل بکنی؟" گفت: "خب چرا؟" گفتم: "خب، این به چه ابزاری؟ بله، تبانی بکنند." شما اصلاً قدرت داری، با پول احزاب می‌خری. احزاب زیر دست الان آمریکا همین. احزاب دسته کارتل‌های صهیونیست است. حالا این با آن دارد می‌جنگد. این با آن دعوا دارد. می‌گوید: "من زودتر نابود می‌کنم ایران را." چه دعوایی راه انداختی؟ "ما با برجام." "جمهوری‌خواه‌ها به جان دموکرات‌ها افتادند." دعوا سر این است که گفتند: "اسرائیلی‌ها یکم مغالطات بده." این‌ها همین برجام، علت، "علت عصبانیت اسرائیلی‌ها." بعد تازه علت جعلی‌اش این چی بود؟ علت جعلی این است که: "ما بس که امتیاز گرفتیم، اسرائیل عصبانی شده." نخیر. از چه عصبانی شده؟ من مقاله نوشتم، گفتم: "اسرائیل از این ناراحت شده که می‌گوید: 'من این کشور را در این کشور واداده نابود کنم. تو چرا یک کاری می‌کنی که تا چهار سال طول بکشد؟' " می‌گوید: "خب این‌ها که تا اینجا آمدند، یک خورده فشار بیشتر کن، همین امسال زمین‌گیر بشوند. من دارم اینجا نابود می‌شوم." این می‌خواهد "تو حیات نفس." ببین چه عصبانی شده. "ما امتیاز." علت جعلی است دیگر.

عصبانی دو تا نظام هستند که این‌ها عصبانی‌اند. بله، سعودی‌ها و صهیونیست‌ها. عصبانیتشان به خاطر چیست؟ به خاطر امتیاز؟ نه. به خاطر اینکه نابود می‌شود. نابودی آن هم به خاطر اینکه این نظام هست. نظام جمهوری اسلامی. هرچقدر که باشد و ضعیف، فلج. همین بودنش باعث می‌شود آن‌ها بروند به سمت نابودی. "اصل نظام را حفظ می‌کنی؟ می‌خواهی خورد خورد بیاری تا انتخابات بکشانی، سرش را ببری." دعوا سر این است. امتیاز گرفتن نیستیم دیگر. نه، ببینید. امتیاز گرفتن یعنی من یک سودی دارم می‌گیرم. نه اینجا درست است که سود می‌شود در آخرش ولی آن سود نمی‌دهد. او می‌خواهد که عمیق‌تر نابود بکند. می‌خواهد ریشه‌ای‌تر بکند. "به ظاهر امتیاز." ظاهر مراوده از یک حمله بدوی افتاد. چی افتاد؟ همین که ایشان می‌گوید دیگر. می‌گوید: "من کشور را از جنگ نجات دادم." "برجام این‌طوری می‌توانیم بگوییم." می‌توانیم بگوییم. این می‌گوید: "برجام باعث عقب افتادن جنگ." علت این قضیه نمی‌تواند باشد. علت این قضیه یک چیز دیگری است. علت اصلی‌اش شاید برجام. همین‌ها می‌خواستند یک کاری بکنند. "برنامه مان جلو افتادن این کار." کی می‌شود امتیاز؟ ولی ته خط ما خیالمان راحت است که این‌ها اگر بتوانند بکنند. امتیاز گرفتن می‌شود. خیلی کم است. تو خیلی دستت پایین. افراطی آن طرفی است. برمی‌گردد می‌گوید: "توی سیستم خودش پابرجاست دیگر. اسرائیل پابر... پابرجا هستند. چهار سال که در ذهن ما این است که این هیچ موقع قرار نبوده که این قضیه رخ بدهد." تو ترسیدی از این قضیه، رفتی یک باختی را دادی به خاطر اینکه این یکی نبود. آن یکی می‌گوید: "نه آقا، این بوده." یعنی ما می‌توانستیم این‌ها را از بین ببریم. "یکی را کردی چهار." موشکی امام شاکی است. بله.

خلاصه، علت فساد را می‌آورد، می‌گوید که: "این‌ها نیست." می‌گوید: "احزاب آزاد نیستند، رسانا آزاد نیست." علت، علت جعلی است. "علت از منکر نیست." یعنی عوام حساسیت ندارند. اگر هر فردی هر جایی نسبت به هر منکری که می‌بیند حساسیت داشته باشد، فساد دیگر شکل نمی‌گیرد. توقع همین است که دیگری، یک فردی، یک بالاتری هست، او باید همه چیز را درست بکند. "منم که اشتباه می‌کنم، اصلاً کسی حق ندارد به من چیزی بگوید." خب در مثال فوق، شخص مغالطه‌کننده می‌خواهد افزایش جرم و جنایت در جامعه را ناشی از این علت بداند که قانون‌گذاران کشورها وضع قوانین زیادی مبادرت می‌کنند. در حالی که در تحلیل واقع‌بینانه و منطقی، هرگز نمی‌شود قوانین زیاد را به عنوان علت افزایش جرم در جامعه دانست. بله.

علت وقوع مغالطه یا جهل یا غرض‌ورزی است. منظور از جهل این است که افراد جاهل و کم‌اطلاع از مسائل مختلف، برای تحلیل تله واقع، بدون در نظر گرفتن استدلال منطقی، به اظهارنظر می‌پردازند. بدن واقع‌نگری آن‌ها باعث می‌شود که واقعه مورد نظر منسوب به علل موهوم و غیرواقعی نمایند. مثل همان خرافاتی که به خاطر چشم خوردن است و به خاطر سحر و این‌ها. حالا البته اصلش خرافات نیست ها، اصلش درست است، ولی او وقتی علت تامه گرفتنش مشکل.

حکایت طنزگونه زیر نمونه‌ای از چنین جهلی است. نقلی که در دوران قدیم فرزند ساده‌لوحی... این همان ماجرای پالان است دیگر. هرجا رفتی دیدی بغل مریض هرچی افتاده، بگو این را خورده. شنیدید دیگر. "فرزند ساده‌لوح یکی از طیبان از پدر خود شنیده بود که هر وقت حال یکی از مریض‌هایت بد شد، بر بالینش حاضر شو، اطرافش را نگاه کن، ببین چی می‌بینی. اگر مثلاً پوست خربزه دیدی، بگو شلتوک، اگر هسته آلو دیدی، بگو آلو خورده. جوان ساده‌لوح روزی با خبر شد که حال یکی از بیمارها وخیم است. لذا بیمار ناپرهیزی کرد و برای اثبات مدعای خویش به اطراف نگاهی کرد. چیزی جز یک پالان. لذا خطاب به اطرافیان بیمار کرد، گفت: 'بیمار خر خورده.'" حال بسیاری از شخصیت‌های سیاسی ماست. یعنی این اطراف چیزی نیست جز احمدی‌نژاد و دولت احمدی‌نژاد. این‌ها همه را احمدی‌...

منظور از غرض‌ورزی به عنوان علت وقوع مغالطه علت جعلی این است که گاهی شخص از علت واقعی امری خبر دارد، حقیقت را سرپوش نهد. "مذاکره‌کننده ما واداده، پول ما را خوردند." می‌گوید: "تو چرا رفتی آنجا پول گذاشتی؟ خانم پول گذاشتم. تو چرا رفتی مذاکره کردی؟ می‌دانستی که نمی‌دهد. بازم مذاکره کردی؟ روی همین هم شرط بستی؟ تقصیر تو بود دیگر." حالا "ما رفتیم نتوانستیم پول بگیریم. تو چرا رفتی پول آنجا گذاشتی؟" این اصلاً همه تقصیر را گردن این. درست است در حد خودش، ولی علت، یعنی پول‌های دیگری هم داریم. بعد علت بلوکه این نیست که او رفته پول گذاشته. علت بلوکه این است که تو جدی نیستی. در نمی‌آید. علت جعلی می‌خواهی واسش درست بکنیم و تحلیل دیگری از مسئله ارائه بدهد. سعی می‌کند علت دیگری برای امر بتراشد و آن را به عنوان علت حقیقی معرفی کند.

دختر من فوق تخصص این علت جعلی است. مغالطه می‌کند در حد تیم ملی. چیزهایی می‌تراشد. مثلاً حالا ماجرا دارد تحلیل بکنم. "تیپولوژی حکایتی" مثلاً دیگر کاری نمی‌خواهد بکند. آقا علت می‌تراشد. علت می‌تراشد. "نمی‌دانم آن‌جایش کج است، اینجا اگر بروم من پایم گیر می‌کند، آنجا این‌جور می‌شود." آبادی، جلسه درس داشته در خانه‌اش، یک تعداد شاگرد در، میخ داشته. تعریف کردم فکر کنم برایتان. در، میخ داشته. من و شهابادی به پسرشان یکی از این حضرات می‌گویند که: "بابا جان! این میخ را از روی در بکن. این آقایونی که می‌آیند، عبایشان گیر نکند پاره بشود." می‌گوید: "فلانی، مگر بهت نگفتم این میخ را بکن؟ بابا جان، اگر قضا و قدر این باشد که این عبا پاره بشود، چه من بکنم چه نکنم پاره می‌شود. اگر هم قضا و قدر این نباشد، نمی‌گیرد، پاره هم نمی‌شود." عجب گشادی موحدت کرده از زیر یک کاری می‌گوید: "کاری که نمی‌خواهی انجام بدهی، پانصد تا توجیه برایش پیدا می‌کنی. کاری که می‌خواهی انجام بدهی، پانصد تا راه‌حل." حکایت ماست دیگر. کاری نمی‌خواهیم انجام بدهیم، آن‌قدر توجیه و علت جعلی و اینجا این‌جوری شد. "خانه‌مان خانه الان اگر فلان و این‌ها، این است که نمی‌توانم بیایم." "آقا اجازه، علت اینکه در این امتحان نمره کمی گرفتم، این است که در شب امتحان و مهمان‌های زیادی داشتیم و نتوانستیم برای امتحان درس بخوانیم." گفت: "چند تا بچه دیر رسیده بودند." معلم به صف کرد، گفتش که: "شما چرا دیر آمدی؟" گفت: "آقا اجازه، ما راهمان دور است." "شما چرا دیر آمدی؟" "آقا اجازه، تاکسی نیامد." گفت: "شما چرا دیر آمدی؟" گفتش که: "نمی‌دانم، مثلاً ساعت خراب بود، خواب..." گریه می‌کند. "تو چرا گریه می‌کنی؟" گفت: "آقا اجازه، من هرچی فکر کردم، دلیل دیگری نتوانستم بتراشم."

همه این‌ها را گفتند. بخشی از علت به عنوان کل علت معرفی بشود. پس نوع اول این است که چیزی که علت نیست، "ما لیس به علت"، علت معرفی بشود. نوع دوم این است که "علت الجز" علت الکل معرفی بشود. "ما هو علت الجز" می‌شود "علت الکل". بخشی از علت به عنوان کل علت معرفی. مثلاً لازم است پنج عامل دست به دست هم بدهند تا محقق بشود. شخص مغالطه‌کننده آن معلول را تنها به یکی از آن علل استناد می‌دهد. مثل آقا، "من آن‌قدر دوست دارم کلاس مغالطه برای بچه‌ها، بچه‌های کوچک دیدم کار کردند، کتاب هم نوشتند. در اینترنت کتابش را دیدم. پنج شش تا مغالطه خیلی گل را برای بچه‌ها با زبان خودشان در قالب داستان به بچه‌ها یاد دادند. این مغالطه است. این را این‌جوری است، مواظب باش." بحث‌های فلسفه کودکان. دیدم یک کتابی که مغالطه فلسفه کودک. ولی در فلسفه کودک یک بخشش مغالطه کودک. من آن‌قدر دوست دارم این‌ها را بتوانم در مدارس به بچه‌ها تفهیم بکنم آدم. حالا در قالب برنامه، هرچیزی خیلی خوب است. یعنی اصلاً بچه روشن می‌شود، توجیه می‌شود. هم گول نمی‌خورد. چون از این‌ها مخصوصاً در علت جعلی که فراوان فریب می‌دهند.

"ما در دهه اخیر شاهد افت تحصیلی شدید در مدارس راهنمایی و دبیرستان‌های کشور هستیم. واضح است که آموزگاران و دبیران در انجام وظایف خود بسیار کوتاهی می‌کنند." آقا، حالا یکی از علل می‌تواند کم‌کاری معلم باشد. هر کلاسی که موفق است، تبلیغات کار می‌کند، می‌گوید: "فلانی کنکور اول شده و مدرسه امام درس خوانده. بیا ثبت نام کنیم." چه ربطی دارد به شما؟ علتش بودید. علت تامه که خودش زحمت کشیده، درس خوانده، کار کرده. فلانی مغالطاتی که آدم می‌شنود از این نامردی‌ها. "فلانی اگر درس خوانده به خاطر این است که بابای پولداری داشته. ما مگر بابای پولدار داشتیم؟ همین می‌شد." خب مرد حسابی، تو که حالا همان مقدار کتابی که داری که اصلاً نمی‌خوانی. همان مقدار وقتی هم که داری، مطالعه نمی‌کنی. درس خوانده، زحمت کشیده، وقت گذاشته، خون جگر خورده، بی‌خوابی کشیده. بابایت با اینکه فقیر است. بله. بعد تازه اونی که بابای پولدار دارد، بیشتر در معرض خطر است. چون پول بیشتر، اصلاً پول فسادخیز است. یعنی آن کسی که پول کمتر دارد، بیشتر روی می‌آورد به درس. "کی درسی بخواند پولدار بشود؟" پول برسد. از این مغالطه افت تحصیلی. "دانش‌آموزان یکی رفته بود مرجع سبز، اینجا گفته: 'می‌خواهم طلایی بشوم.' گفته: 'بابای پولدار داری.'" حضرت آیت الله العظمی.

افت تحصیلی دانش‌آموزان راهنمایی و دبیرستان می‌تواند ناشی از علل بسیار زیادی باشد. مثل تغییر متون درسی، سطح پایین آموزش در دوره ابتدایی، افزایش چشمگیر برنامه‌های تلویزیون و دیگر تفریحات، کوتاهی آموزگاران. این بحث علت که قبلاً هی می‌گفتیم آقا علت خیلی بحث مهم نیست. یکیش همین‌جاست دیگر که انسان خب جوانب را بررسی بکند. ببیند در دایره علل، علل، همه علل را شناسایی بکند. بعد نظر بدهد که "این علت رأی آوردنش این بود." "علت رأی نیا..." "علت رأی دادن تهرانی‌ها به لیست امید، این آقا فقط..." نخیر، صد تا علت داشته باشد. "علت رأی ندادن پایین‌شهری‌ها در انتخابات، این است." تحلیل‌هایی که بعد انتخابات می‌کردند و می‌گفتند: "یکی از علل این است." خب اشکال ندارد. "یکی از علل مهم این است." "من بررسی کردم دیدم این را. آدم می‌بیند یک علت مهمی است." نه آقا، این همه اگر درست بکنیم، این هم درست کردیم، حل.

اما در استدلال فوق، شخص مغالطه‌کننده با چشم‌پوشی نسبت به علل و عوامل دیگر، تنها علت افت تحصیلی در دهه اخیر را کم... شکل اخیر مغالطه علت جعلی بیش از شکل دیگر صورت می‌گیرد. علت جستجو کرد که در اینجا علت مذکور به عنوان علت، "من امر بیگانه نسبت به معلول به حساب نمی‌آید." مخاطب به سادگی فریب خورده و مغالطه را می‌پذیرد. چون یک نسبتی دارد، چون یک... چه ربطی دارد؟ ولی اینجا یک ربطی دارد، واسه همین گول می‌خورد طرف. معمولاً هدف این مغالطه این است که بار مثبت یا منفی استدلال را متوجه یک سو و یک علت کنید. یعنی اگر در پی تحلیل یک امر نامطلوب، شخص مغالطه‌کننده سعی می‌کند که آن امر نامطلوب تنها به یک علت مربوط کند و لذا نامی از علل دیگر میدان نمی‌آورد. چنان‌که استدلال فوق چنین بود. همچنین ممکن است که شخص در پی تحلیل امری مطلوب و مثبت باشد. در اینجا هم سوق دادن بحث به یک سو و نسبت دادن آن امر به یک علت و فراموش کردن علل دیگر منجر به مغالطه ناخواسته خواهد شد.

مثال: "در پنجاه سال گذشته، معدل و میانگین عمر انسان‌ها افزایش چشمگیری داشته. هر یک از ما حدود ده سال بیش از والدین و پدربزرگ و مادربزرگان خود زندگی می‌کنیم." ما واقعاً مدیون هزاران پزشکی هستیم که برای تأمین سلامتی ما عمر خود را در بیمارستان‌ها و مطب‌ها برای این کار اختصاص دادند. "درباره مسائل دیگر نظری ندارید؟" مثل کاهش جنگ‌ها، تصادفات، افزایش بهداشت، غذا و آب همگانی، همگانی‌تر شدن ورزش. فقط علتش همین است، پزشکان.

**مغالطه بزرگ‌نمایی**
آخ، آخ، این بزرگ‌نمایی و کوچک‌نمایی هم که دیگر خوراک این دولت محترم است. خسته که نشدیم، به قول "انرژیاتون که نیفتاده." مثال خارجی خیلی، خیلی کشش داریم از بیرون. ده دقیقه دیگر خوب است. وقتی بدون قصد و غرض خاصی بخواهیم خبری را بازگو کنیم و مطلبی را با اطلاع دیگران برسانیم، طبیعی است که بر هیچ یک از الفاظ و کلمات یا ابعاد بازگو کردن آن خبر، قصد و غرض خاصی داشته باشیم. هدف خاصی را دنبال کنیم. سعی می‌کنیم که آن مطلب به گونه‌ای بیان کنیم که آن قصد و غرض و هدف خاص هرچه بیشتر و بهتر تأمین بشود. زمینه ارتکاب مغالطه بزرگ‌نمایی هم در همین‌جاست. چون تلاش برای برجسته کردن بعضی از ابعاد یک خبر یا پیام، آن را از حالت طبیعی خارج می‌کند و احتمالاً باعث می‌شود که مستمع، معانی غیرواقعی و نادرستی را برداشت کند.

فرض کن می‌خواهیم درباره فعالیت‌های علمی شخصی گزارش بدهیم. فرض کنید شخص مورد نظر تاکنون سه کتاب و حدود نود و هشت مقاله نوشته است. می‌توانیم این اطلاعات را دقیق‌تر گزارش کنیم و درباره محتوای کتاب‌ها و مقالات و ناشر و مطبوعات چاپ‌کننده مطلبی اضافه کنیم. آقا، برای مقدار بسنده می‌کنیم. طرف صد تا کتاب بیست صفحه‌ای نوشته. طرف صد جلد کتاب نوشته. حالا بزرگ‌نمایی در جنبه کوچک‌نمایی‌اش می‌گوید: "طرف صد تا کتاب نوشته، ولی همه بیست صفحه." هر طرفش را که بخواهد. حالا فرض کن که شخص مورد نظر نامزد انتخاباتی باشد و خود و اطرافیانش بخواهند برایش تبلیغ کنند و بخواهند فعالیت‌های علمی را بزرگ‌تر و مهم‌تر جلوه بدهند. از این رو احتمالاً در آگهی تبلیغاتی او شاهد چنین عبارتی خواهیم بود: "محقق و نویسنده بیش از صد کتاب و مقاله." خب، صد کتاب مثل اخبار ما هست. می‌گوید: "کشته و مجروح." خب بابا، درس این اندازه کشته با اندازه چیز خیلی فرق می‌کند. یک کشته چهارصد مجروح، اهمیتش بیشتر است. "پانصد کشته و مجروح." "پنج کشته، نود و پنج مجروح."

اما عبارت فوق مغالطه‌آمیز است. مغالطه بزرگ‌نمایی. چون خواننده گمان می‌کند که مثلاً نیمی از این تعداد، کتاب او تشکیل می‌شود. فقط سه کتاب تألیف کرده. به ویژه اینکه در عبارت فوق، لفظ کتاب قبل از مقاله ذکر شده. اگر گفته می‌شد: "بیش از صد مقاله و کتاب"، باز خیلی وزن جنبه مغالطی‌اش کمتر می‌شد. از سوی دیگر، عبارت "بیش از صد" عددی بالغ بر صد و ده کاغذ. اگر زحمتش را بکشید، بیاورید. من مغالطه را بهش بگویم. جلوی در، یک کاغذ تبلیغاتی از یکی از این نماینده‌های محترم هست، دست راستتان. آها. همان‌جا مغالطه بزرگ‌نمایی‌اش را خواندید. این طرفش را. "فکر، کاندیدای مورد حمایت مراجع عظام و جامعه مدرسین." حالا مثلاً یک مرجع، آن هم در بیت خودش از این آقا حمایت کرده. "عظام و جامعه مدرسین و مراجع عظام" همه هستند. دروغ. بزرگ‌نمایی. و از شگردهای اصلی از آن پروپاگانداهای معروف تبلیغاتی. "بیش از صد" عددی بالغ... حالا این‌ها دیگر در این رز فراوان است. این بزرگ‌نمایی‌اش می‌گوید که حالا از بزرگ‌نمایی شما گفتیم. "از خارج چیزی نگو که رد بشویم."

می‌گوید: "با جلسات متعدد در سال‌های اخیر که بالغ بر سی جلسه گردید، در تدوین چارچوب‌های لازم و هدایت مذاکرات نقش جدی داشت." "درباره فلسطین سه کنفرانس مهم را در تهران سازماندهی کرد." نمایش کار بکنیم. "بیش از در محضر رهبر انقلاب تشکیل فعالانه حضور داشت که تعداد این جلسات بیش از پنجاه جلسه بود." بیش از پنجاه جلسه نشسته. پنجاه تا جلسه. چند تایش مورد حمایت بوده، مورد نظر بوده؟ محتوایش چی بوده؟ این مغالطه. "پنجاه تا استاد اخلاق امسال اینجا درس اخلاق داد." چهل و چهار تایش در دانشگاه‌ها قبول. "دو تایش در دانشگاه دولتی قبول شده بودند." دانشگاه آزاد پیام نور قبول شده. از سوی دیگر، عبارت "بیش از صد" عددی بالغ بر صد و ده، صد و بیست یا بیشتر به ذهن متبادر می‌کند. در حالی که فقط صد و یک. با توجه به مثال مذکور و درک بهترین تلاش برای برجسته کردن بعضی از ابعاد محتوای یک خبر، به طوری که بیان آن خبر از حالت طبیعی خارج کرده و آن را متضمن معانی نادرست و واقعی کند.

بله، ایشان داشت صحبت می‌کرد. مثلاً "فلان مرجع مغالطه." حالا این دیگر وقت... برایتان دو تا عکس گذاشته. رئیس‌جمهور فعلی، رئیس‌جمهور قبلی. عیادت حضرت آقا. رئیس‌جمهور قبلی که آمده، آقا چهره‌شان مثلاً تازه مثلاً چی شده؟ بعد عمل بوده. چهره درهم. آن یکی آقا نشسته. کدامش می‌شود مورد حمایت؟ وای، بعد عمل بوده، خسته و کوفته بنده خدا. زار و نحیف. و آن دو روز گذشته آمده. خداحافظ صدا. بله خوشگل. خلاصه بحث انگیزه است دیگر. یکی بخواهد آدم انگیزه‌اش این باشد که نه، "ریخت بیندازد همه چیز را و آن را متضمن معانی نادرست و غیرواقعی کند." مثلاً آن‌ور یک کاری کرده، می‌آید این را کوچک می‌کند. از این‌وری کسی یک کاری کرده، می‌برد بزرگش می‌کند.

والت، بزرگ‌نمایی از راه‌های گوناگونی انجام می‌شود. یکی از این راه‌ها، نسبت دادن خانوادگی. آقا، این‌ها "غوغ". بابای آن مثلاً یک بار جواب سلام این را دیر داده. همین را بزرگ می‌کند. بعد مادر این زده در گوش آن خاله مادره، دیگر ناراحت شده. دستش در رفته. بابا، یک عدد به یک ترکیب عطف، یا ترکیب عطفی بیشتر از آنچه که هست جلوه کند. نمونه مطلب در مثال فوق را ملاحظه کردید.

راه دیگر مقایسه بزرگ‌نمایی این است که مطلب، پس یک تک عطف. شما یک مجموعه‌ای را عدد و می‌آیی می‌گویی: "معدود بغل هم می‌چینی." "پانصد کشته و مجروح و اسیر و مفقودی." یک دانه. حالا تو شهید بوده، صد تا مجروح بوده، سیصد تا مفقودی بوده. "پانصد شهید و فلان و فلان." خب، یک راه دیگرش این است که مطلب مورد نظر چنان بیان می‌شود که ابعاد مطلوب کاملاً برجسته و مورد توجه قرار گیرد و ابعاد نامطلوبش نادیده گرفته شود. "گز هفت نفر اول قهرمان دو میدانی در مسابقات المپیک، چهار نفر کفش پوما به پا داشتند." آها. در حالی که هیچ یک از سه نفر اول کفش پوما نپوشیده بودند، بلکه کفش آدیداس به پا داشتند. چهار نفری که داشتند، چهار تای آخر بودند.

شیوه دیگر ارتکاب مغالطه بزرگ‌نمایی این است که مورد نظر با عبارات مختلف از جوانب گوناگون چنان بیان می‌شود که آن هرچه مهم‌تر و بزرگ‌تر جلوه کند. "با شرکت هواپیمایی مسافر کنید. هواپیماهای این شرکت مسافربری در هر دویست ثانیه یک پرواز، در هر ساعت هجده پرواز، روزانه چهارصد و سی و دو پرواز به تمام نقاط جهان، در دویست و هجده فرودگاه، در نود و چهار کشور و پنج قاره جهان دارد." مخصوصاً در مطبوعات و همچنین تبلیغات بسیار چشمی که در ارائه اطلاعات برای تکیه بر بخش مورد نظر و جلوه دادن آن، آن بخش بزرگ‌تر نوشته می‌شود. می‌گوید که: "پرتقال کیلو... پرتقال هزار تومان. سبدی کل سبد." الحمدلله رب العالمین.

نظرات کاربران

هنوز نظری ثبت نشده است.