جلسه نهم
متن کامل
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم
مغالطه بعدی که بحث میکنیم، مغالطه دروغ است. درواقع، در تعریف دینی و روایی، همه مغالطات را میتوانیم ذیل دروغ و کذب تعریف کنیم. اگر بخواهیم یک عنوان جامع برای مغالطات در نظر بگیریم، همان کذب است. تحریف هم نوعی کذب است و عرض کنم که تقطیع هم نوعی کذب. آمارسازی نوعی کذب؛ اینها همه نوعی کذب هستند. این کاذب و کذاب و اینها که گفته میشود و صدقی که ما در قرآن داریم، صدقی که موجب نجات است، یعنی همین؛ یعنی اعم از همه اینها که انسان مبتلا به این مغالطات نشود؛ نه برای خودش، نه برای دیگران. پس درواقع، همه مغالطات ما ذیل دروغ هستند؛ همه اقسام دروغ و کذب. ازاینروست که کذب معصیت است، ازاینروست که موجب انحراف خود و دیگران میشود.
دروغ کلید همه اشرار و بدیهاست؛ چون همه بدیها به نحوی به دروغ برمیگردند و کذب در همه اینها جاری است. مادر همه اینهاست، «امالفساد» است. لذا همه مغالطات را به کذب و دروغ برمیگردانیم. ولی خب، حالا به عنوان «بله دیگه، اون دروغه، ولی مصلحتآمیزه، دروغی است ولی مصلحتآمیز، مصلحتش باعث میشود که حرام نباشه»، در روایتی تازگی میدیدم، دو سه روز پیش، حضرت فرمودند: «ما سه چیز داریم: راست، دروغ، اصلاح. دروغ اصلاح». خیلی جالب بود! یعنی اینجوری نیستش که یک سخن، حرف حقیقت، «هر چیزی مخزنشان اشیا علی ثلاثه». سه چیز، سه حیثیت ما داریم: «راست و دروغ و اصلاح». یعنی اینجوری نیست که دروغ اصلاحی داشته باشیم، راست اصلاحی داشته باشیم. اصلا اصلاح نه راست است نه دروغ. حالا طبق این روایت، در صورت -خدمت شما عرض کنم که- پس افساد و اصلاح که در برابر همه مغالطات است، افساد: فاسد کردن، و اضلال: گمراه کردن دیگران، مبتلا کردن به گمراهی. و خب عنوان جامعی که اینها را در بر بگیرد، همان کذب است و آن طرف هم صدق است. تعبیر صدق هم تعبیر جامعی است. در قرآن هم با همین جامعیتش به کار رفته، در روایات هم به همین نحو. و تعبیر «اولئک همالصادقون» (آنهایی که صادق هستند) دارد، در قرآن صدق دارد، صدقه دارد. اینها همه تکذیب کذب در «کاذبون» دارد. «کذبالعادلونبالله»، «کذبالعادلونبالله». آنهایی که از خدا منحرفند، دچار کذباند. ولو طرف، شما سرتاسر زندگیاش را نگاه کنید، دروغ نمیگوید. خیلی از این کفار، شما صبح تا شب یک بار دروغ از آنها نمیشنوید. او وجودش دروغ است، او اصلاً همه عقایدش دروغ است، او آنچه که اعتقاد دارد، چون مطابقت با حقیقت ندارد، همه عقاید او دروغ است. ولو دروغ نمیگوید. کاذب لزوماً کسی نیست که دروغ بگوید، کسی که دروغ میپندارد هم کاذب است، کذاب است، مکذب است. یعنی در درونش معاد را کذب میداند، معنویت را کذب میداند، تجرد را کذب میداند، او هم کاذب است، دچار کذب است؛ چون از حقیقت فاصله گرفته است.
پس کذب دایره بسیار وسیعی دارد، صدق دایره بسیار وسیعی دارد. حالا به عنوان یک چیز نمادین، خیلی شفاف و ظاهر، ما دروغ را جزو مغالطات به حساب میآوریم و جدایش میکنیم به عنوان اشرف مصادیق؛ وگرنه همه اینها به کذب برمیگردد. بله دیگه، همه اینها به کذب برمیگردد. خب دروغ معمولاً به عنوان یک صفت، یک فعل مذموم اخلاقی، و از مهمترین گناهان زبانی شناخته میشود. قرآن میفرماید: «انما یفتر الکذب الذین لا یومنون»؛ فقط کسانی افترا میبندند، افترا، کذب میبندند که ایمان ندارند. یعنی اصلاح را اصلاً نه راست گرفته، نه دروغ؛ برای اینکه وقتی بین دو نفر اصلاح بکنی، یک حرفی میزنی. این، ولو دروغ هم باشه، اصلاً میفهمند که این دروغ هم نیست، این اصلاح است. نه اینکه دروغ است، اصلاح است. این قسیمش است. داریم که راست اصلاح باشد، نه راستی هم داریم که افساد باشد. بله، آنجا دیگر اصلاح نیست. امیرالمومنین فرمودند که: «بنده طعم ایمان را نمیچشد، مگر اینکه دروغ را ترک کند، چه جدی چه شوخی». علاوه بر جنبه اخلاقی که به شخص دروغگو برمیگردد، دروغ دارای یک جنبه معرفتی هم هست که مربوط به افرادی است که سخن دروغی را میشنوند. به همین دلیل میشود گفت ورزشگاههای اندیشه، دانش. مثلاً یکی از مدیرعاملان این سازمان، «و مدیرعاملان این سازمان حقوقی بیش از ۲۰۰ هزار تومان در ماه دارند، پس باید حقوق بیش از ۲۰۰ هزار تومان در ماه باشد.»
استدلال فوق از نظر صوری جزء چه چیزهایی است؟ صورت چندم است؟ شکل یک است؟ صحیح بدون اشکال هم هست. اما میشود تصور کرد که مقدمه اولش دروغ باشد. گفت که «یالله، سلام علیکم و رحمة الله». چیستانی درست کرده بودند، بچگی ما میگفتند که آقا دست شما درد نکنه، خدا خیرتان بده. گفتند که: سه تا مورچه دارند میروند. از هر کدامشان که میپرسی، جلو چند نفر است؟ میگوید: سه نفر، دو نفر. سه تا مورچه دارند میروند، از هر کدام میپرسی، جلو چند نفر است؟ میگویند: دو نفر. شما آن را چه کسی است؟ اولی، آخری... این را میشود حل کرد دیگر. آن روش وسطی را حالا میگویند که فقط آن آخریه راست گفته، آن دو تا مورچه اولی دروغ گفتهاند. هدیه روز عید، خلاصه وقتی این شکلیه، دروغ است دیگر. طرف دروغ میگوید. اینجا میگوید: آقا، این طرف مدیرعامل است، مدیرعامل حقوق میگیرد، پس اینقدر حقوقش است. در حالی که اصلاً صغرایش دروغ بود، مدیرعامل نیست. بله، تلویزیون گفتش که میگویند که پسر قرائتی پاساژ دارد، آنجا اینقدر چی دارد، آنجا کارخانه فلان را دارد و اینها. گفتند: شما بیا اعلام کن. من همینجا اعلام میکنم که شما گفتید پسر من اینجور و آنجور و اینها. ما خیلی از خدا خواستیم یک پسر بده، ولی نداد خدا. فقط به ما سه تا دختر داده است، پسر ندارم. خلاصه خیلی وقت است اینها دروغ است، اصلاً نیست، حقیقت ندارد.
بله، قصد نباشد، دروغ نیست. مطابقت با حقیقت ندارد؛ چون انگیزش دروغ نیست. مفسده برای خود آن شخص ندارد. اشتباه میشود، خطا است. معصوم هیچ رقم مغالطه ندارد. مغالطه بد را، مغالطه خوب را دارد. درباره دشمن، حضرت فرمودند که: «همه چیزش درست بوده حضرت عیسی، فقط کم عبادت کرده». کم عبادتی که مشترک لفظی است. نسبت به حق خدا کم عبادت کرده. او ازش چه فهمید؟ اهل عبادتش زیاد بوده. خدایی بوده که عبادت میکرده. یکی دیگر را مگر شما نمیگویید عیسی خداست؟ «فبح الذی کفر». خلاصه، یا حضرت ابراهیم مثلاً با مخالفین مغالطات کرد. تو قرآن هم نقل شده. بله، بله. خب اینها مغالطه حق است، مغالطه خوب است. در واقع به یک نحوی مجادله است. این مغالطه، مغالطه هست ولی مجادله است. یعنی از اعتقادات طرف داری استفاده میکنی. چرا اشکال ندارد؟ ما دروغ مثبت داریم، دروغ خوب داریم. تقیه چیست؟ تقیه دروغ است دیگر. تقیه مگر راست است؟ تقیه دروغ است. بله، دیگه همین را عرض کردم. اصلاح اصلاً دروغ نیست، نه اصلاح است. تقیه اصلاح است. به حمل اولی، دروغ است، ولی به حمل شایع، اصلاح است.
به این ترتیب، نادرستی مقدمه موجب نادرستی و عدم اعتبار کل استدلال میشود. بنابراین، کارکرد مغالطه دروغ چنین است که شخص به دروغ مدعی گزاره نادرستی میشود و در فرایند استدلال خودش از آن گزاره استفاده میکند. طبیعت این است که در چنین شرایطی، نتیجهای که از آن استدلال اخذ میشود، هم نادرست خواهد بود. مخاطبانی که به درستی گزاره اول اعتماد کردند، صحت و درستی نتیجه را تهدید نخواهند کرد و همین امر چیزی است که باید به عنوان یک مغالطه و لغزشگاه اندیشه مورد توجه قرار بگیرد. تو قرآن مغالطه دروغ، برادران یوسف: «جاؤوا أباهم عشاءً یبکون». که این گریه شبانهشان احساسات هم بوده. مغالطه احساسات و عواطف هم بعداً میگوییم، انشاءالله. «ذهبنا نستبق و ترکنا یوسف عند متاعنا». ما رفتیم مسابقه بدهیم، کنار وسایلمان. «فأکله الذئب». گرگ خوردش. «و ما أنت بمومنٍ لنا و لو کنا صادقین». اگر راست هم بگوییم، تو قبول نمیکنی. «و جاؤوا علی قمیصه بدمٍ کذب». خون دروغی آوردند برای یوسف. خب خون که دروغ، خون که دروغ ندارد که. خون دروغی داریم مگر؟ ما دروغیش به چه اعتباری است؟ خون گوسفند آوردند، گفتند خون یوسف است. خون دروغی یعنی این. یعنی خونی که به اسم خون یوسف نشان داده میشود ولی خون یوسف نیست. مطابقت با حقیقت ندارد. دروغ یعنی همین. مطابقت با واقع ندارد. وگرنه خون که خون است، خون که دیگر راست و دروغ ندارد. خون یوسف یا خون گوسفند که راست و دروغ دارد. با تعریف و تقریبی که از مغالطه دروغ گفتی، میزان شیوع آن در زندگی روزمره روشن شد. اهمیت خاص این مغالطه از آن قابل تشخیص نیست. نقل میکنم.
بله، حالا ما دیگر این را نمیتوانیم تشخیص بدهیم. این دیگر از آن مغالطاتی است که تشخیصبردار نیست. تشخیصبردار است. مشکل لفظی. این را دیگر شما نمیفهمی. دیگر دروغ است دیگر. چه کار میخواهی بکنی؟ باید بروی کسی واقعیت را ببیند، حقیقت را بشناسد، او بفهمد. بله، این دیگر از ظاهرش نمیشود تشخیص داد. با اصول عقلی و قوانین منطقی سخن به عدم مطابقتش با واقع پی برد. این مسئله موجب برجسته شدن مانع و زمینهساز ارتکاب بیشتر این مغالطه شده است. در عین حال، برای جلوگیری از ارتکاب مغالطه دستورالعمل و توصیه کلی را در نظر گرفت:
۱. اینکه دقت در محتوای سخن برای یافتن تناقض و ناسازگاری؛ چون دروغگو معمولاً کمحافظه است، تناقض توش دارد. یکی از راههایی که میشود مغالطه دروغ را پیدا کرد، همین تناقضاتش است. تو دادگاه خیلی خوب است. طرف دارد یک ادعایی میکند. مغالطه دروغ هم که خیلی رایج است تو این دادگاهها. چه جور میشود مچش را گرفت؟ «من نکشتم». دارد دروغ میگوید. بعد تو تناقضاتش پیدا میشود که مثلاً میگوید: «من پیراهن آبی تنم بوده». یک تکه نخ آبی از همان پیراهنی که او دارد میگوید، تو دست مقتول پیدا میشود. گلاویز شده بودند. پیراهن این هم تو دستش است. تناقض در میآید دیگر و مشخص میشود که دروغ گفته بوده. به هماهنگی و سبز و ذیل کلام توجه نمیکند. گزاره دروغی میگوید که با اجزای دیگر سخن خود و یا حقیقت مقبول متناقض و ناسازگار است. که با دقت در سخنانش میشود به این تناقض و ناسازگاری پی برد. به عنوان مثال، در ادامه سوره یوسف آمده که تو همین ماجرا، تناقضش چه بود؟ دروغی که برادران یوسف گفتند، تناقضش کجا بود؟ گرگه یوسف را خورده، پیراهنش را نخورده! پیراهن را تف کرده واسه هسته؟ هسته را خورده، پوست تف کرده؟ این خیلی گرگ مهربانی بوده! پیراهن نخورده، پیراهنش را درآورده، یوسف را خورده! خب این تناقض.
یا تو ماجرای یوسف و اصلاً کلاً این صداقت حضرت یوسف همیشه با این پیراهنش اثبات میشد. تو این ماجرا با پیراهنش بوده، تو ماجرای زلیخا هم صداقتش با پیراهن. تو ماجرای اعلام به پدرش هم با پیراهنش فهمیدند که اینها دروغ میگویند. تو دومی، پیراهن را که آوردند، فهمیدند که زلیخا -وقتی پیراهن را نگاه کردند- دروغ میگوید. تو سومی دوباره باز اثبات کرد دروغ بودن حرف برادرها را که اینها میگفتند که یوسف از بین رفته و تو چرا اینقدر اسمش را میآوری و اینها. پیراهنش که آمد، اثبات کرد که یوسف هست. خب، صدیقه دیگر. یوسف صدیق است. «ایها الصدیق»، صدیق. همه وجودش صدق است. این آنقدر وجودش صدق است به متعلقاتش هم سرایت کرده این صدق دیگر. پیراهنش هم پیراهن صدق است. بله. نه اصلاً میخواهم بگویم که این صداقت تو همه نشرات حضرت یوسف انگار پخش شده. تو پیراهنش، توی رفتارش، تو کلامش، تو فعلش، همه اینها صدق پیدا کرد. همه اینها صادق است. خدا ما را هم صادق قرار بده و صدیق بشیم انشاءالله. «و استبقا الباب»، اینها رفتند و پیراهن را کشیدند. دیدند آن خانمه را دم در. بعد او شروع کرد دروغ گفتن. گفت: «ببین، این میخواست به همسرت تجاوز کنه، نفسی این مراوده با من داشته». «شهد شاهد من اهلها». گفت: «پس اگه از جلو پاره شده، زن راست میگوید، یوسف دروغ میگوید. اگه از پشت پاره شده، یوسف راست میگوید، زن دروغ میگوید». «فلما رأی قمیصه قدّ من دبر». از کجا؟ از پشت پاره شده. «قال إنه من کیدکن، إن کیدکن عظیم». شما زنها از این کارها بلدید. که آخر هم دیدیم دیگر. کسی که اهل صدق بود، به نتیجه رسید. کسی که اهل کذب بود، بیچاره شد، آواره شد، بدبخت شد. انشاءالله اهل مغالطه و مغالطین که همان کاذبین هستند، رسوا خواهند شد.
توصیه دیگر برای جلوگیری از ارتکاب مغالطه دروغ، توجه به شخصیت گوینده است. به این معنا که اگر گوینده –خب پس یک راهش این بود که تناقضاتش را پیدا کنیم، مثل همینجا تناقض بود دیگر– یکی دیگر این است که شخصیت گوینده. خیلی وقتها شخصیت، شخصیت دروغ برداری است. یعنی آدم راست و درستی نمیخورد بهش. این اصلاً رفتار و کردارش یک آدم عرقخور و یک آدم بینماز و یک آدم زناکار است. خلاصه این آخر چه داعیهای دارد که راست بگوید؟ برای چه باید راست بگوید؟ چرا باید هزینه پرداخت بکند به خاطر راست گفتن؟ آدمی که کمترین زجری را در مسیر حقیقت نمیخواهد تحمل بکند، چرا باید آخر انگیزهای داشته باشد از اینکه مرارتهای راستگویی را به خودش راه بدهد و قبول بکند و بپذیرد و هزینه بدهد؟ خب اینجا میشود در مورد نگاه میکنیم: «شخصیت اخلاقی مقبولی ندارد». نسبت به صحت و سقط کلامش تحمل میکنیم. ارتکاب مغالطه دروغ به وسیله او را محتمل میدانیم. قرآن کریم درباره این نکته اشارهای دارد. میفرماید: «یا ایها الذین آمنوا، إن جاءکم فاسق بنبأ فتبینوا». «فاسق وقتی خبر میآید، خودتان تبین کنید، کد ها را بررسی کنید. فاسق است بابا. آدم رو به راهی که نیست. آدم سر به راهی که نیست». خب این هم از مغالطه دروغ.
مغالطه بعدی، مغالطه «توریه» است. در مغالطه توریه، هدف کسی که میخواهد توریه کند، همان هدف دروغگو است؛ یعنی ارائه اطلاعات نادرست به منظور فریب دادن مخاطب. اما اختلافش کجاست؟ توریه ظاهر سخن، معنای درستی دارد. یعنی شما وقتی واقعیت برایت کشف شود، میبینی این حرفی هم که این زده، ربط دارد به واقعیت، ولی اینجوری هم نبوده. ولی تو دروغ، وقتی واقعیت ۱۸۰ درجه فرق داشت، این گفته که اصلاً من فلانی را نمیشناسم. بعداً میشناخته. این دروغ گفته. «من نمیشناسم». بعداً بهش میگویم: «تو گفتی من نمیشناسم». گفت: «من خودم را هم نمیشناسم. من هیچکس را نمیشناسم. من اگر خودم را میشناختم که عارف بالله بودم. من مقام ایشان را مگر میشناسم؟ من مگر جایگاه ایشان را میشناسم؟ من مگر میدانم ایشان چه جایگاه بالایی دارد؟ من نمیشناسم ایشان را.»
توریه این است. از جهتی یک جهت خوب اینجا همین است. چه طور تو توریه انگشتش را میزند میگوید: «از وقتی اینجا نشستم، از وقتی آمدم...» بله، میشود که میکنند. حالا جایز نیست. آن یک بحث دیگر است، بحث فقهی است. بحث توریه در فقه یک بحث خیلی مفصلی است و بحث وقتی هم هست، مرحوم شیخ اعظم در مکاسب رویش بحث میکند. بحث سختی است. بحث توریه بحث سنگینی است. جا هم دارد که مفصل، حالا خدا توفیق بده، این بحثها را تمام بکنیم، بیایم برسیم به بحثهای خارج، خورد خورد بشویم اینها را هی مفصل بحث بکنیم. خدایا عمری بده، توانی بده، انگیزهای بده. انشاءالله دورهمی، یک دورهمی بنشینیم، مباحث تا آنجاها بکشد، تک تک این واژهها را بنشینیم رویش کار بکنیم. بحثهای فقهی که خیلیهایشان هم غریب است. مثلاً بحث توریه جا دارد کتابها در موردش نوشته بشود و بحثهای فقهی مفصلی بشود. بله، اینها جایز است؟ جایز نیست؟ حدود شرعیاش کجاست؟ به چه نحو است؟ در هر صورت هدفش فریب دادن است، ولی کلام و نام او فریبدهنده نیست، مخاطب فریب میخورد. آها! پس میگوید: «من از وقتی آمدم کسی را ندیدم». فرض کن ازش میپرسند که: «شما با فلانی رفیقی؟» میگوید: «اصلاً به قیافه من میخورد باهاش رفیق باشم؟» این توریه است. رفیق هستی یا نه؟ پاشنه را برداشته است. میگوید: «به قیافه من میخورد؟» چه توریهای! بعداً که میفهمند رفیقش بوده، میگوید: «تو گفتی به قیافه من...» گفتم: «من سؤال کردم. گفتم به قیافه من میخورد؟» خب میخورد دیگر. مثلاً میخورد. چه توریهای! «من کان»، بله، تقیه است. تقیه هم بله، مشترک لفظی. خیلی وقتها عرض کردم، مغالطات خیلیهایشان میتواند با همدیگر یکی باشد. اشخاص برای اینکه در ظاهر دروغ نگفته باشند، ترفندهای مختلفی استفاده میکنند. یکیاش استفاده از الفاظ مبهم یا الفاظ مشترک است. با الفاظ مشترک، اصلاً یکی از جنبههای توریه همین الفاظ است. واژهای که مشترک لفظی است، واژه مبهم. یک مغالطه ابهامی داشتیم، این هم همان است. هیچ، همه مثل تقریباً.
«من میروم تو حیاط میایستم، اگر تلفن با من کار داشت، بگو تو خونه نیست». این توریه است. «تو خونه نیست». خانه حالا مبهم است دیگر. خانه فقط حالش گفته میشود. تو عربی اینها فرق میکند. تو عربی ما یک «دار» داریم، یک «بیت». ویلا را شما فرض کنید. این ویلا یک دری دارد. شما وارد میشوی، حیاط وسیعی دارد، باغ دارد. «دار» آن محدودهای است که توش میخوابند، غذا میخورند، مینشینند، استراحت میکنند. آن را میگویند «بیت». حالا طرف تو فارسی جفتش یکی است. به جفتش میگوییم خانه. هم به دار، هم به بیت. این از این مشترک لفظی استفاده میکند. میگوید: «بگو خونه نیست». این میشود مغالطه این و توریه است. اصطلاح توریه تو انگلیسی جالب است. میگویند: «اکونومی تراس»؛ یعنی صرفهجویی در حقیقت. طرف صرفهجویی میکند. خیلی آدم صرفهجوئی میکند تو حقیقت. صرفهجویی. نصفش را میگوید، یک خوردهاش را میگوید. کلش را. حسن، یکی از اقسام توریه، بخشش همین است. شما همه را نمیگویی، یک جاییاش را میگویی، یک تکهاش را. باز فرق میکند با نقل قول ناقص که بعداً میخوانیم. این نصف و نیمه میگوید. بعداً که طرف میفهمد حرفش درست است، ولی من از این نصف و نیمه خودم، نصف و نیمه فهمیدم. حالا مثالش را ببینیم.
ترفند دیگر اینکه جملهای که صادق است، ولی مخاطب از آن جمله نادرستی که درواقع همان مورد نظر گوینده است، استنباط میکند. «من یک چیزی میگویم، منظورم یک چیز دیگر است. از حرف من هم شما همانی میفهمی که منظورم است، ولی بعداً نمیتوانی خر من را بگیری». مثل این که: «پولهایت را بگذار تو جیبت، اگر از تو پول خواست، بگو متأسفانه کیف پولم را همراه نیاوردم». کیف پول نیاورده دیگر. پول تو جیبش است. «دستم خالی است». «دستگاه شور». قرآن گفته بود: «به قرآن قسم میخورم». بعداً که قسم دروغ خورده، گفته بود: «چرا قسم دروغ خوردی؟» گفت: «من به این قسم میخورم». بهش نشان داده بودم فقط جلد قرآن. توش هیچی نداشته. خوشگل حضرت عباس. بله، همانطور که ملاحظه میشود. یا آنی که گفته بود که تربت اعلا مال کربلاست. مال کربلا، مال جایی است که نتیجه توریه با دروغ یکی است. موجب فریب مخاطب میشود. البته با این تفاوت که چون در توریه ظاهر سخن دروغ نیست، بعدها وقتی حقیقت روشن میشود، میشود ازش توجیه کرد، دفاع کرد. ولی تو دروغ دیگر امکان توجیه و دفاع ندارد. «شما از من پرسیدی، میدانی مختاریان در بانک چقدر پول دارد؟» من حدوداً میدانستم و گفتم: «خدا میداند». حالا میگویی: «من دروغ گفتم». «خدا میداند». «خدا میداند» یعنی من نمیدانم. ظاهرش، شما از حرف من چه میفهمی؟ «خدا میداند». من نمیدانم. بعداً میتوانی خر من را بگیری. «خدا میداند، خدا میداند». گفتم: «من نمیدانم». در توریه ظاهر کلام دروغ نیست. بله، دروغ جای توجیه ندارد، ولی توریه جای توجیه دارد.
یکی از دوستان خوب توریه میکند. همیشه میگوید که: «هر چه میخواهد بشود، میگوید جور نیست» یا «مانع دارم». یکی از اساتید، هر وقت کاری چیزی مثلاً دعوت میکردیم جایی برویم، «مانع دارم، مانع دارم». شما ازش چه میفهمی؟ یعنی یک مانعی که مثلاً خیلی جدی است. میگوید: «بخواهم چرا کلاس نیامدی؟» «مانع داشتم». مانع داشته دیگر، مانع داشته. ولی شما فکر میکنید که یک عذر موجهی است. این توریه است. توریه خیلی در زبان اهل علم رایج است. طلبهها خیلیهایشان خوب است. مغالطه است، ولی در هر صورت یک جاهایی خوب است. وقتی طرف جاسوس است و تجسس زیاد میکند، کسی که تجسس زیاد میکند، جاسوس است دیگر. مادهاش یکی است: «جسسه»، تجسس زیاد میکند. «میپرسه: اینجا رفتین؟ شما خونه فلانی رفتین؟ فلانی زنگ زد؟ چی گفت؟» اینجا توریه با این آدمها خوب است. تو زندگی آدم هی سؤال میکند: «فلانی چی شد؟ فلانی چهکار کرد؟ فلانی چیست؟ فلانی با کی بودی؟ چقدر پول گرفتی؟ چقدر پول دادی؟ این هدیه را برای فلانی چقدر خریدی؟ برای من اینقدر خریدی، برای آن یکی چقدر خریدی؟» ولی میگوید: «من ازت پرسیدم تو گفتی که مثلاً، مثلاً میگوید که: هدیهای که برای من خریدی» حالا مثلاً مادرزن دارد سؤال میکند از عروس. «هدیهای که برای من خریدی، گرانتر بود یا هدیهای که برای مادرت خریدی؟» میگوید: «هدیهای که برای شما خریدم». بعداً کشف میشود که مثلاً این را خریده ۵۱۵۰۰، و دیگری را خریده ۵۱۴۰۰. مثلاً ۵۰ تومان کم کرده که این مثلاً ۵۰ تومان. «تو گفتی گرانتر است، که گرانتر چی میفهمد؟» خیلی بیشتر. ولی توریه خوب است. مخصوصاً اگر مفسده داشته باشد که طرف بفهمد. خانوادگی که خیلی از اطلاعاتی که از زندگیها کسب میشود، موجب فساد و موجب درگیری و اختلاف و اینهاست. اینجور جاها به شرط اینکه توریه باشد دیگر، دروغ نباشد. تا جایی که میشود توریه هم واجب هم نیست.
یا مثلاً بعضی زن و شوهرها هی با هم دعوا میکنند. اینها خوب نیست. اصل بر صداقت است و شفاف بودن، روراست بودن. یک جاهایی حالا میگوید: «فلانی بهت زنگ زد؟» میگوید: «زنگ نزد». تلفن اینها توریه است دیگر. «بیرون بودم». یا مثلاً ده جا را رفته یا مثلاً این هم زیاد دیده میشود. میرود خانه مادرش، میخواهد خانمش نفهمد. بعد سر راه یک مسجد هم میرود. یک دقیقه هم سخنرانی مسجد را مینشیند. بعد میآید خانه، میپرسد: «کجا بودی؟» «یک مسجد بودم، پای سخنرانی». «پای سخنرانی». صدق میکند دیگر. یک دقیقه، مشکل هم ندارد. زندگی باید استفاده کنم.
مغالطه بعدی، مغالطه نقل قول ناقص است که این هم خیلی مهم است. از جلسه بیاییم بیرون، میگویند: «آقا تو این جلسه، حالا مثلاً من منزلم شما را دعوت کردم. شما میآیی هیئت، سخنرانی هست، روضه هست، چایی میدهیم، قند هم میدهیم، خرما هم میدهیم، شام هم میدهیم، کیسه پلاستیکی هم میدهیم برای کفشهایت». شما میپرسید که: «تمام میشود». شما میآیید بیرون که: «خونه فلانی رفتین؟ چی دادن؟» «خونه فلانی کیسه دادن برای کفش». نقل قول ناقص. یک تکهاش را فقط میگویی که آن طرف یک چیز دیگر میفهمد. قشنگ از این، توهین الان میفهمد. از این کارها.
آیا تاکنون توجه کردهاید چرا گاهی گفتار دیگران را بازگو و به اصطلاح نقل قول میکنیم؟ انگیزهها و اهداف نقل قول تو نقل قولها خیلی پیش میآید. من میخواهم یکی را خراب بکنم، از تو حرفهایش یک چیزهایی پیدا میکنم. یک کلمهاش، یک فایلی در میآورند، کلیپ میسازند. «اینو گفته فلانی، فلانی». بابا قبلش، بعدش، با چه سیاقی بوده؟ به چه نحوی بوده؟ زمانش؟ با کی بوده؟ کجا؟ بله، یک وقت طرف روبروی وهابیها نشسته، دارد اینجور میگوید. یک وقت روبروی شیعه نشسته. یک وقت در جمع علماست، مخاطبینش بچهاند. یک وقت مخاطبینش استاد دانشگاه هستند. مهم است. شما نقل قول ناقص، یک تکه را در بیاوری و هیچی اطرافش را نشان ندهی که این با کی بوده، چی بوده، این میشود مغالطه. گاهی شخص، شخص ناقل صرفاً نقش پیامرسان دارد. یک وقت میآید همان را که بوده، منتقل میکند. خدا خیرش بده. فیلمبرداری میکند یا مینویسد: «الان فلانی بالا منبر است، اینها را دارد میگوید». چهار تا جمله حساسیتبرانگیز که ازش میشود چیزهای دیگر فهمید و طرف فکر میکند که این اصلاً در مورد این موضوع یک چیز دیگر بوده. گفتند که: «این فیلم اوشین را وقتی ایرانیها پخش کردند، بس که تکههای بدش را سانسور کرده بودند، این شخصیت اوشین مثلاً یک شخصیت منفی بوده. بس که اینها را سانسور کردیم، تبدیل به شخصیت مثبت میشود». خود ژاپنیها دوباره این فیلم را از ایرانیها خریده بودند. تقطیع میکنی، اینور آنور میزنی. نقل قول ناقص، بله. سانسور باعث میشود عوض کنیم. اگر بخواهی یک چیز خوب را تبدیل به یک چیز رذالت آمیز، زیادی میخواهد که شما یک نقل قولی بکنی که طرف کاملاً داشته مثبت صحبت میکرده، بعد شما میآیی کاملاً تبدیل میکنی به یک جنبه یک هیولا ازش میسازی. از کارهایی که این بابا کرده مثل معاویه، کاری که با امیرالمومنین میکرد. شگردها را تو روایات، آدم میخواهد وارد بشود بحث مغالطه را همهجانبه تو روایت نگاه بکند. چیزهای عجیب غریبی دستش میآید. شگردهای رسانهای عمرو عاص. چه کارهایی عمرو عاص واقعاً اعجوبهای، لعنت الله علیه. پادشاه حبشه، خداوند من حکومتش را از من گرفت. رشوه. خدا رحمت کند. کار به کجا میرسد که آدم باید یک مسلمان را لعن کند، یک غیرمسلمان را خدا رحمتش کند. مسلمانی که دلش با پیغمبر است و مسلمانی که جز ضرر و شرارت و آسیب به دین پیغمبر و خود پیغمبر و اهل پیغمبر چیزی ندارد. خدا لعنت کند. راست این مغالطات توی حرفهای اینها، تو رفتارهای اینها خیلی رایج بود. گفت: «برو بالا منبر بگو همینجور که انگشتر عمرو عاص به اشعری انگشتر دست در میآورم، علی را از حکومت خلع کرد». اول اعلام کرد. گفت: «من و تو به یک نتیجه مشترک رسیدیم. اول تو برو اعلام کن، بعد من اعلام میکنم». همان نقل قول ناقص. گفت که: «خب من بروم چی بگویم؟» گفت: «برو بالا منبر، انگشتر را در بیاور، معاویه را». بعد گفت: «من و حرف همراه ابوموسی را تکرار میکنم. انگشتر در میآورم، ولی همانجور که انگشتر تو دست میکنم، معاویه را هم به خلافت منصوب میکنم». رذل فوقالعاده.
بیا از حرفهای حضرت امام. میآید یک کلمه را در میآورد. بقیه اش را نه. امام فرمودند که: «هر کس را که مردم نخواستند، باید برود». خب، ما همین را تو ایام انتخابات داشتیم. بعد من کل متن را پیدا کردم. کل متن چه میگوید؟ «کل متن این است که مردم آمدند به قانون رأی دادند. قانون هم افراد را معین میکند. بعد دیگر طبق این قانون کسی رأی نیاورد و نخواستند، این و آن باید برود». خب، این دقیقاً ضد حرف اینها میشد. توضیحات دارد. در مجموع نقل قول، یک جمله از قرآن، یک تکه از قرآن. آیه بله، چهار تا یا مثلاً قرآن میگوید که: «اگر قرآن میفرماید که اگر کسی مثل شما بر شما حاکم باشد، انکم اذن لخاصرون». قرآن میگوید این را. قرآن دارد از قول کفار میگوید. کفار این حرفها را به همدیگر میزنند برای اینکه روبروی پیغمبر بایستند. خب این نقل قول ناقص است دیگر. قرآن نگفته است. میگوییم: «چرا قرآن گفته؟» قرآن از قول کفار گفته. خیلی فرق میکند. میگوید: «قرآن میگوید إن کیدکن عظیم». قرآن را از قول کی میگوید؟ از قول شوهر زلیخا دارد به زلیخا میگوید. قرآن دارد میگوید و انداختی تبدیل آدمهای سیاسی بودن، آدمهای متفکر و عالمی که نبودند، شخصیتهای سیاسی بودن، برجستگیهای سیاسی بین مردم، شخصیتهای خودمان است. یعنی سواد ندارند. خیلی از این مسئولین و سیاسیون ما سوادشان را جلو بز ببری نمیخورد. پس میزند یک صفحه کتاب سواد، ولی دیگر عنوان تا دلتان بخواهد.
اما گاهی شخص نقل قولکننده، گرایشهای شخصی و اهداف خاصی دارد که برای رسیدن به آنها، گفتار دیگران را وسیله و ابزار قرار میدهد و آن را نقل میکند. تو هر یک از این حالات، اگر شخص ناقل از سخنان مرجع مورد استناد خود عباراتی را برگزیند که محتوای آنها مغایر با نظر اصلی و واقعی و علوم مرجع باشد، مرتکب مغالطه نقل قول ناقص شده است. به عنوان مثال، فرض کنید یکی از موارد بیانصافی هم واقعاً همین است دیگر. انصاف حکم میکند آدم همه حرف طرف را نقل کند. منتقدین درباره یک دیوان شعر که تازه سروده شده، چنین اظهار نظر کنند: «این دیوان خوب بوده. مجموعه اشعار لذتبخشی هم دارد. البته هرگز با اشعار قوی برابری نمیکند، اما به هر حال اگر در جایی به دیوان شعر برتر دسترسی نداشته باشیم، توصیه میکنم که در تنهایی به مطالعه این اشعار بپردازید». حالا اگر این ناشر این کتاب شعر برای تبلیغ و افزایش فروش آن، سخن منتقد مذکور را چنین نقل کرد و مثلاً آن را در پشت جلد کتابش چاپ کند، مرتکب مغالطه نقل قول ناقص شده است. بگوید: «این دیوان خوب بوده و مجموعه اشعار لذتبخشی دارد». خب، «توصیه میکنم که در تنهایی به مطالعه این اشعار بپردازید». فقط جایی که تعریف بود را گرفت و کتابفروش رفت. دیگر فقط دو جملهاش را میگیرد. حالا ده تا انتقاد هم کرده، فقط دو تا حسنی که گفته.
مثل ایام انتخابات بود. فیلم تبلیغاتی رئیسجمهور محترم. دیدار آقا بوده با ایشان سال ۸۲، بعد از مذاکرات آن دوره. آقا میفرمایند که: «ما از این شخصیت خیلی راضی هستیم. ایشان آدم خوبی است. میدانی مورد تأیید نظام است، ولی این مذاکرات ال بود، بل بود، بل بود، بل بود». ده تا انتقاد. حالا تو فیلم تبلیغاتی ما: «ایشان شخصیت خیلی مورد اعتماد بودیم و ازشان راضی هستیم». نقل قول ناقص که از این کارها خیلی میکنند با رهبری. این تست روزنامهها را نگاه کنید، سراسرش اکثراً نقل قول ناقص است. فیلم تبلیغاتی بده پخش کنیم، کاری نمیتواند بکند که. اگر این مغالطات فرهنگ بشود بین ما، ببینید این کاری که الان ما اینجا میکنیم، بحث مغالطه. این را تبدیل کن به فرهنگ مردم. همه آگاه بشوند. آن وقت یک چیزی اینجوری که میخواهد پخش بشود، سمشناسی است دیگر. آن مسئول صدا و سیما میگوید: «تو میخواهی سم بگذاری تو این فیلم؟» اگر بخواهد یک تصویر مستهجن بخواهد بگذارد، نمیگذارد پخش بشود. این هم میشود تصویر مستهجن. چه فرقی میکند؟ آن مایه فساد و اضلال، این هم مایه فساد و اضلال است. نقل قول ناقص فرقی نمیکند. چه شما مردم را دعوت به عرقخوری بکنی، چه دعوت بکنی به یک حقیقت ناقص. نقل قول ناقص از پیغمبر. یک نقل قول از آیه قرآن میفرماید که: «اینها یک حسن، یک خوبی هم توشان هست». ولی اسمشان اسم و «هما اکبر من نفعهما». درست. «فیهما نفع»، چی؟ «منافع للناس». چیزی است. تعبیر. یک منافعی هم دارد. شما همین تکه را فقط نقل میکنی. این چه فرقی میکند؟ من مردم را دعوت به عرقخوری کنم یا فقط همین یک تکه از آیه قرآن را بخوانم؟ عکس عرق رایگان بیایم مردم را بدهم یا بیایم بگویم: «قرآن گفته که فیهما منافع للناس»؟ چه فرقی میکند؟ این باید فرهنگ بشود. فقط آن فرهنگ شده، همه حساساند، نمیگذارند. این فرهنگ نشده، اشکال ندارد تکثیر بشود، ترویج بشود. این باید این حرفها بعد کلاسهایی باشد، دورههایی باشد. دانشجوها، دانشآموزان، مردم جمع بکنند، چند تا رأس کار و اصلی را به همه بگویند، یاد بدهند، بحث بکنند.
همانطور که در مثال فوق ملاحظه میشود، گاهی انتخاب و نقل جمله یا عبارتی از میان یک متن، حذف برخی کلمات و عبارات، موجب ارتکاب مغالطه نقل قول ناقص میشود. البته به این شرط که عبارت یا عبارات برگزیده و جدا شده از متن، معنایی غیر از آنچه مقصود گوینده یا نویسنده اصلی آن بوده و مخاطب آن را کند فهمیده باشد، بوده و به مخاطب القا کند. یعنی یک چیز دیگر فهمیده بشود. این آقا یک چیزی گفته، شما یک جور دیگری داری این را نشان میدهی. آقا محاسن و معایبی گفته. شما فقط محاسنش را داری، محاسنی که ایشان گفته را داری نشان میدهی. یا فقط معایبی که ایشان گفته را دارد نشان میدهد. برای خودمان محاسن را فقط نشان میدهیم. برای طرف مقابل فقط معایبش را نشان میدهیم. مثلاً از شخصیت سیاسی «الف» ایشان دو تا حسن گفته، دو تا عیب. و من که شخصیت «ب» هستم، دو تا حسن و دو تا عیب. حالا من میآیم دو تا حسنی که برای من گفته را میگویم با دو تا عیبی که برای او گفته. این میشود نقل قول ناقص. این هم تحریف به نحوی میشود و هم نقل قول ناقص و مغالطه هم هست. خب، و دروغ است دیگر. این را چهکارش کنیم؟ خب، گاهی انتخاب... همینجا بماند. امروز حرف از بیرون زیاد زدیم. بحثمان اینجوری ماند. خب، صفحه ۹۴، آخر صفحه، خاطرتان باشد. الحمدلله رب العالمین.
بسم الله الرحمن الرحیم
مغالطه بعدی که بحث میکنیم، مغالطه دروغ است. درواقع، در تعریف دینی و روایی، همه مغالطات را میتوانیم ذیل دروغ و کذب تعریف کنیم. اگر بخواهیم یک عنوان جامع برای مغالطات در نظر بگیریم، همان کذب است. تحریف هم نوعی کذب است و عرض کنم که تقطیع هم نوعی کذب. آمارسازی نوعی کذب؛ اینها همه نوعی کذب هستند. این کاذب و کذاب و اینها که گفته میشود و صدقی که ما در قرآن داریم، صدقی که موجب نجات است، یعنی همین؛ یعنی اعم از همه اینها که انسان مبتلا به این مغالطات نشود؛ نه برای خودش، نه برای دیگران. پس درواقع، همه مغالطات ما ذیل دروغ هستند؛ همه اقسام دروغ و کذب. ازاینروست که کذب معصیت است، ازاینروست که موجب انحراف خود و دیگران میشود.
دروغ کلید همه اشرار و بدیهاست؛ چون همه بدیها به نحوی به دروغ برمیگردند و کذب در همه اینها جاری است. مادر همه اینهاست، «امالفساد» است. لذا همه مغالطات را به کذب و دروغ برمیگردانیم. ولی خب، حالا به عنوان «بله دیگه، اون دروغه، ولی مصلحتآمیزه، دروغی است ولی مصلحتآمیز، مصلحتش باعث میشود که حرام نباشه»، در روایتی تازگی میدیدم، دو سه روز پیش، حضرت فرمودند: «ما سه چیز داریم: راست، دروغ، اصلاح. دروغ اصلاح». خیلی جالب بود! یعنی اینجوری نیستش که یک سخن، حرف حقیقت، «هر چیزی مخزنشان اشیا علی ثلاثه». سه چیز، سه حیثیت ما داریم: «راست و دروغ و اصلاح». یعنی اینجوری نیست که دروغ اصلاحی داشته باشیم، راست اصلاحی داشته باشیم. اصلا اصلاح نه راست است نه دروغ. حالا طبق این روایت، در صورت -خدمت شما عرض کنم که- پس افساد و اصلاح که در برابر همه مغالطات است، افساد: فاسد کردن، و اضلال: گمراه کردن دیگران، مبتلا کردن به گمراهی. و خب عنوان جامعی که اینها را در بر بگیرد، همان کذب است و آن طرف هم صدق است. تعبیر صدق هم تعبیر جامعی است. در قرآن هم با همین جامعیتش به کار رفته، در روایات هم به همین نحو. و تعبیر «اولئک همالصادقون» (آنهایی که صادق هستند) دارد، در قرآن صدق دارد، صدقه دارد. اینها همه تکذیب کذب در «کاذبون» دارد. «کذبالعادلونبالله»، «کذبالعادلونبالله». آنهایی که از خدا منحرفند، دچار کذباند. ولو طرف، شما سرتاسر زندگیاش را نگاه کنید، دروغ نمیگوید. خیلی از این کفار، شما صبح تا شب یک بار دروغ از آنها نمیشنوید. او وجودش دروغ است، او اصلاً همه عقایدش دروغ است، او آنچه که اعتقاد دارد، چون مطابقت با حقیقت ندارد، همه عقاید او دروغ است. ولو دروغ نمیگوید. کاذب لزوماً کسی نیست که دروغ بگوید، کسی که دروغ میپندارد هم کاذب است، کذاب است، مکذب است. یعنی در درونش معاد را کذب میداند، معنویت را کذب میداند، تجرد را کذب میداند، او هم کاذب است، دچار کذب است؛ چون از حقیقت فاصله گرفته است.
پس کذب دایره بسیار وسیعی دارد، صدق دایره بسیار وسیعی دارد. حالا به عنوان یک چیز نمادین، خیلی شفاف و ظاهر، ما دروغ را جزو مغالطات به حساب میآوریم و جدایش میکنیم به عنوان اشرف مصادیق؛ وگرنه همه اینها به کذب برمیگردد. بله دیگه، همه اینها به کذب برمیگردد. خب دروغ معمولاً به عنوان یک صفت، یک فعل مذموم اخلاقی، و از مهمترین گناهان زبانی شناخته میشود. قرآن میفرماید: «انما یفتر الکذب الذین لا یومنون»؛ فقط کسانی افترا میبندند، افترا، کذب میبندند که ایمان ندارند. یعنی اصلاح را اصلاً نه راست گرفته، نه دروغ؛ برای اینکه وقتی بین دو نفر اصلاح بکنی، یک حرفی میزنی. این، ولو دروغ هم باشه، اصلاً میفهمند که این دروغ هم نیست، این اصلاح است. نه اینکه دروغ است، اصلاح است. این قسیمش است. داریم که راست اصلاح باشد، نه راستی هم داریم که افساد باشد. بله، آنجا دیگر اصلاح نیست. امیرالمومنین فرمودند که: «بنده طعم ایمان را نمیچشد، مگر اینکه دروغ را ترک کند، چه جدی چه شوخی». علاوه بر جنبه اخلاقی که به شخص دروغگو برمیگردد، دروغ دارای یک جنبه معرفتی هم هست که مربوط به افرادی است که سخن دروغی را میشنوند. به همین دلیل میشود گفت ورزشگاههای اندیشه، دانش. مثلاً یکی از مدیرعاملان این سازمان، «و مدیرعاملان این سازمان حقوقی بیش از ۲۰۰ هزار تومان در ماه دارند، پس باید حقوق بیش از ۲۰۰ هزار تومان در ماه باشد.»
استدلال فوق از نظر صوری جزء چه چیزهایی است؟ صورت چندم است؟ شکل یک است؟ صحیح بدون اشکال هم هست. اما میشود تصور کرد که مقدمه اولش دروغ باشد. گفت که «یالله، سلام علیکم و رحمة الله». چیستانی درست کرده بودند، بچگی ما میگفتند که آقا دست شما درد نکنه، خدا خیرتان بده. گفتند که: سه تا مورچه دارند میروند. از هر کدامشان که میپرسی، جلو چند نفر است؟ میگوید: سه نفر، دو نفر. سه تا مورچه دارند میروند، از هر کدام میپرسی، جلو چند نفر است؟ میگویند: دو نفر. شما آن را چه کسی است؟ اولی، آخری... این را میشود حل کرد دیگر. آن روش وسطی را حالا میگویند که فقط آن آخریه راست گفته، آن دو تا مورچه اولی دروغ گفتهاند. هدیه روز عید، خلاصه وقتی این شکلیه، دروغ است دیگر. طرف دروغ میگوید. اینجا میگوید: آقا، این طرف مدیرعامل است، مدیرعامل حقوق میگیرد، پس اینقدر حقوقش است. در حالی که اصلاً صغرایش دروغ بود، مدیرعامل نیست. بله، تلویزیون گفتش که میگویند که پسر قرائتی پاساژ دارد، آنجا اینقدر چی دارد، آنجا کارخانه فلان را دارد و اینها. گفتند: شما بیا اعلام کن. من همینجا اعلام میکنم که شما گفتید پسر من اینجور و آنجور و اینها. ما خیلی از خدا خواستیم یک پسر بده، ولی نداد خدا. فقط به ما سه تا دختر داده است، پسر ندارم. خلاصه خیلی وقت است اینها دروغ است، اصلاً نیست، حقیقت ندارد.
بله، قصد نباشد، دروغ نیست. مطابقت با حقیقت ندارد؛ چون انگیزش دروغ نیست. مفسده برای خود آن شخص ندارد. اشتباه میشود، خطا است. معصوم هیچ رقم مغالطه ندارد. مغالطه بد را، مغالطه خوب را دارد. درباره دشمن، حضرت فرمودند که: «همه چیزش درست بوده حضرت عیسی، فقط کم عبادت کرده». کم عبادتی که مشترک لفظی است. نسبت به حق خدا کم عبادت کرده. او ازش چه فهمید؟ اهل عبادتش زیاد بوده. خدایی بوده که عبادت میکرده. یکی دیگر را مگر شما نمیگویید عیسی خداست؟ «فبح الذی کفر». خلاصه، یا حضرت ابراهیم مثلاً با مخالفین مغالطات کرد. تو قرآن هم نقل شده. بله، بله. خب اینها مغالطه حق است، مغالطه خوب است. در واقع به یک نحوی مجادله است. این مغالطه، مغالطه هست ولی مجادله است. یعنی از اعتقادات طرف داری استفاده میکنی. چرا اشکال ندارد؟ ما دروغ مثبت داریم، دروغ خوب داریم. تقیه چیست؟ تقیه دروغ است دیگر. تقیه مگر راست است؟ تقیه دروغ است. بله، دیگه همین را عرض کردم. اصلاح اصلاً دروغ نیست، نه اصلاح است. تقیه اصلاح است. به حمل اولی، دروغ است، ولی به حمل شایع، اصلاح است.
به این ترتیب، نادرستی مقدمه موجب نادرستی و عدم اعتبار کل استدلال میشود. بنابراین، کارکرد مغالطه دروغ چنین است که شخص به دروغ مدعی گزاره نادرستی میشود و در فرایند استدلال خودش از آن گزاره استفاده میکند. طبیعت این است که در چنین شرایطی، نتیجهای که از آن استدلال اخذ میشود، هم نادرست خواهد بود. مخاطبانی که به درستی گزاره اول اعتماد کردند، صحت و درستی نتیجه را تهدید نخواهند کرد و همین امر چیزی است که باید به عنوان یک مغالطه و لغزشگاه اندیشه مورد توجه قرار بگیرد. تو قرآن مغالطه دروغ، برادران یوسف: «جاؤوا أباهم عشاءً یبکون». که این گریه شبانهشان احساسات هم بوده. مغالطه احساسات و عواطف هم بعداً میگوییم، انشاءالله. «ذهبنا نستبق و ترکنا یوسف عند متاعنا». ما رفتیم مسابقه بدهیم، کنار وسایلمان. «فأکله الذئب». گرگ خوردش. «و ما أنت بمومنٍ لنا و لو کنا صادقین». اگر راست هم بگوییم، تو قبول نمیکنی. «و جاؤوا علی قمیصه بدمٍ کذب». خون دروغی آوردند برای یوسف. خب خون که دروغ، خون که دروغ ندارد که. خون دروغی داریم مگر؟ ما دروغیش به چه اعتباری است؟ خون گوسفند آوردند، گفتند خون یوسف است. خون دروغی یعنی این. یعنی خونی که به اسم خون یوسف نشان داده میشود ولی خون یوسف نیست. مطابقت با حقیقت ندارد. دروغ یعنی همین. مطابقت با واقع ندارد. وگرنه خون که خون است، خون که دیگر راست و دروغ ندارد. خون یوسف یا خون گوسفند که راست و دروغ دارد. با تعریف و تقریبی که از مغالطه دروغ گفتی، میزان شیوع آن در زندگی روزمره روشن شد. اهمیت خاص این مغالطه از آن قابل تشخیص نیست. نقل میکنم.
بله، حالا ما دیگر این را نمیتوانیم تشخیص بدهیم. این دیگر از آن مغالطاتی است که تشخیصبردار نیست. تشخیصبردار است. مشکل لفظی. این را دیگر شما نمیفهمی. دیگر دروغ است دیگر. چه کار میخواهی بکنی؟ باید بروی کسی واقعیت را ببیند، حقیقت را بشناسد، او بفهمد. بله، این دیگر از ظاهرش نمیشود تشخیص داد. با اصول عقلی و قوانین منطقی سخن به عدم مطابقتش با واقع پی برد. این مسئله موجب برجسته شدن مانع و زمینهساز ارتکاب بیشتر این مغالطه شده است. در عین حال، برای جلوگیری از ارتکاب مغالطه دستورالعمل و توصیه کلی را در نظر گرفت:
۱. اینکه دقت در محتوای سخن برای یافتن تناقض و ناسازگاری؛ چون دروغگو معمولاً کمحافظه است، تناقض توش دارد. یکی از راههایی که میشود مغالطه دروغ را پیدا کرد، همین تناقضاتش است. تو دادگاه خیلی خوب است. طرف دارد یک ادعایی میکند. مغالطه دروغ هم که خیلی رایج است تو این دادگاهها. چه جور میشود مچش را گرفت؟ «من نکشتم». دارد دروغ میگوید. بعد تو تناقضاتش پیدا میشود که مثلاً میگوید: «من پیراهن آبی تنم بوده». یک تکه نخ آبی از همان پیراهنی که او دارد میگوید، تو دست مقتول پیدا میشود. گلاویز شده بودند. پیراهن این هم تو دستش است. تناقض در میآید دیگر و مشخص میشود که دروغ گفته بوده. به هماهنگی و سبز و ذیل کلام توجه نمیکند. گزاره دروغی میگوید که با اجزای دیگر سخن خود و یا حقیقت مقبول متناقض و ناسازگار است. که با دقت در سخنانش میشود به این تناقض و ناسازگاری پی برد. به عنوان مثال، در ادامه سوره یوسف آمده که تو همین ماجرا، تناقضش چه بود؟ دروغی که برادران یوسف گفتند، تناقضش کجا بود؟ گرگه یوسف را خورده، پیراهنش را نخورده! پیراهن را تف کرده واسه هسته؟ هسته را خورده، پوست تف کرده؟ این خیلی گرگ مهربانی بوده! پیراهن نخورده، پیراهنش را درآورده، یوسف را خورده! خب این تناقض.
یا تو ماجرای یوسف و اصلاً کلاً این صداقت حضرت یوسف همیشه با این پیراهنش اثبات میشد. تو این ماجرا با پیراهنش بوده، تو ماجرای زلیخا هم صداقتش با پیراهن. تو ماجرای اعلام به پدرش هم با پیراهنش فهمیدند که اینها دروغ میگویند. تو دومی، پیراهن را که آوردند، فهمیدند که زلیخا -وقتی پیراهن را نگاه کردند- دروغ میگوید. تو سومی دوباره باز اثبات کرد دروغ بودن حرف برادرها را که اینها میگفتند که یوسف از بین رفته و تو چرا اینقدر اسمش را میآوری و اینها. پیراهنش که آمد، اثبات کرد که یوسف هست. خب، صدیقه دیگر. یوسف صدیق است. «ایها الصدیق»، صدیق. همه وجودش صدق است. این آنقدر وجودش صدق است به متعلقاتش هم سرایت کرده این صدق دیگر. پیراهنش هم پیراهن صدق است. بله. نه اصلاً میخواهم بگویم که این صداقت تو همه نشرات حضرت یوسف انگار پخش شده. تو پیراهنش، توی رفتارش، تو کلامش، تو فعلش، همه اینها صدق پیدا کرد. همه اینها صادق است. خدا ما را هم صادق قرار بده و صدیق بشیم انشاءالله. «و استبقا الباب»، اینها رفتند و پیراهن را کشیدند. دیدند آن خانمه را دم در. بعد او شروع کرد دروغ گفتن. گفت: «ببین، این میخواست به همسرت تجاوز کنه، نفسی این مراوده با من داشته». «شهد شاهد من اهلها». گفت: «پس اگه از جلو پاره شده، زن راست میگوید، یوسف دروغ میگوید. اگه از پشت پاره شده، یوسف راست میگوید، زن دروغ میگوید». «فلما رأی قمیصه قدّ من دبر». از کجا؟ از پشت پاره شده. «قال إنه من کیدکن، إن کیدکن عظیم». شما زنها از این کارها بلدید. که آخر هم دیدیم دیگر. کسی که اهل صدق بود، به نتیجه رسید. کسی که اهل کذب بود، بیچاره شد، آواره شد، بدبخت شد. انشاءالله اهل مغالطه و مغالطین که همان کاذبین هستند، رسوا خواهند شد.
توصیه دیگر برای جلوگیری از ارتکاب مغالطه دروغ، توجه به شخصیت گوینده است. به این معنا که اگر گوینده –خب پس یک راهش این بود که تناقضاتش را پیدا کنیم، مثل همینجا تناقض بود دیگر– یکی دیگر این است که شخصیت گوینده. خیلی وقتها شخصیت، شخصیت دروغ برداری است. یعنی آدم راست و درستی نمیخورد بهش. این اصلاً رفتار و کردارش یک آدم عرقخور و یک آدم بینماز و یک آدم زناکار است. خلاصه این آخر چه داعیهای دارد که راست بگوید؟ برای چه باید راست بگوید؟ چرا باید هزینه پرداخت بکند به خاطر راست گفتن؟ آدمی که کمترین زجری را در مسیر حقیقت نمیخواهد تحمل بکند، چرا باید آخر انگیزهای داشته باشد از اینکه مرارتهای راستگویی را به خودش راه بدهد و قبول بکند و بپذیرد و هزینه بدهد؟ خب اینجا میشود در مورد نگاه میکنیم: «شخصیت اخلاقی مقبولی ندارد». نسبت به صحت و سقط کلامش تحمل میکنیم. ارتکاب مغالطه دروغ به وسیله او را محتمل میدانیم. قرآن کریم درباره این نکته اشارهای دارد. میفرماید: «یا ایها الذین آمنوا، إن جاءکم فاسق بنبأ فتبینوا». «فاسق وقتی خبر میآید، خودتان تبین کنید، کد ها را بررسی کنید. فاسق است بابا. آدم رو به راهی که نیست. آدم سر به راهی که نیست». خب این هم از مغالطه دروغ.
مغالطه بعدی، مغالطه «توریه» است. در مغالطه توریه، هدف کسی که میخواهد توریه کند، همان هدف دروغگو است؛ یعنی ارائه اطلاعات نادرست به منظور فریب دادن مخاطب. اما اختلافش کجاست؟ توریه ظاهر سخن، معنای درستی دارد. یعنی شما وقتی واقعیت برایت کشف شود، میبینی این حرفی هم که این زده، ربط دارد به واقعیت، ولی اینجوری هم نبوده. ولی تو دروغ، وقتی واقعیت ۱۸۰ درجه فرق داشت، این گفته که اصلاً من فلانی را نمیشناسم. بعداً میشناخته. این دروغ گفته. «من نمیشناسم». بعداً بهش میگویم: «تو گفتی من نمیشناسم». گفت: «من خودم را هم نمیشناسم. من هیچکس را نمیشناسم. من اگر خودم را میشناختم که عارف بالله بودم. من مقام ایشان را مگر میشناسم؟ من مگر جایگاه ایشان را میشناسم؟ من مگر میدانم ایشان چه جایگاه بالایی دارد؟ من نمیشناسم ایشان را.»
توریه این است. از جهتی یک جهت خوب اینجا همین است. چه طور تو توریه انگشتش را میزند میگوید: «از وقتی اینجا نشستم، از وقتی آمدم...» بله، میشود که میکنند. حالا جایز نیست. آن یک بحث دیگر است، بحث فقهی است. بحث توریه در فقه یک بحث خیلی مفصلی است و بحث وقتی هم هست، مرحوم شیخ اعظم در مکاسب رویش بحث میکند. بحث سختی است. بحث توریه بحث سنگینی است. جا هم دارد که مفصل، حالا خدا توفیق بده، این بحثها را تمام بکنیم، بیایم برسیم به بحثهای خارج، خورد خورد بشویم اینها را هی مفصل بحث بکنیم. خدایا عمری بده، توانی بده، انگیزهای بده. انشاءالله دورهمی، یک دورهمی بنشینیم، مباحث تا آنجاها بکشد، تک تک این واژهها را بنشینیم رویش کار بکنیم. بحثهای فقهی که خیلیهایشان هم غریب است. مثلاً بحث توریه جا دارد کتابها در موردش نوشته بشود و بحثهای فقهی مفصلی بشود. بله، اینها جایز است؟ جایز نیست؟ حدود شرعیاش کجاست؟ به چه نحو است؟ در هر صورت هدفش فریب دادن است، ولی کلام و نام او فریبدهنده نیست، مخاطب فریب میخورد. آها! پس میگوید: «من از وقتی آمدم کسی را ندیدم». فرض کن ازش میپرسند که: «شما با فلانی رفیقی؟» میگوید: «اصلاً به قیافه من میخورد باهاش رفیق باشم؟» این توریه است. رفیق هستی یا نه؟ پاشنه را برداشته است. میگوید: «به قیافه من میخورد؟» چه توریهای! بعداً که میفهمند رفیقش بوده، میگوید: «تو گفتی به قیافه من...» گفتم: «من سؤال کردم. گفتم به قیافه من میخورد؟» خب میخورد دیگر. مثلاً میخورد. چه توریهای! «من کان»، بله، تقیه است. تقیه هم بله، مشترک لفظی. خیلی وقتها عرض کردم، مغالطات خیلیهایشان میتواند با همدیگر یکی باشد. اشخاص برای اینکه در ظاهر دروغ نگفته باشند، ترفندهای مختلفی استفاده میکنند. یکیاش استفاده از الفاظ مبهم یا الفاظ مشترک است. با الفاظ مشترک، اصلاً یکی از جنبههای توریه همین الفاظ است. واژهای که مشترک لفظی است، واژه مبهم. یک مغالطه ابهامی داشتیم، این هم همان است. هیچ، همه مثل تقریباً.
«من میروم تو حیاط میایستم، اگر تلفن با من کار داشت، بگو تو خونه نیست». این توریه است. «تو خونه نیست». خانه حالا مبهم است دیگر. خانه فقط حالش گفته میشود. تو عربی اینها فرق میکند. تو عربی ما یک «دار» داریم، یک «بیت». ویلا را شما فرض کنید. این ویلا یک دری دارد. شما وارد میشوی، حیاط وسیعی دارد، باغ دارد. «دار» آن محدودهای است که توش میخوابند، غذا میخورند، مینشینند، استراحت میکنند. آن را میگویند «بیت». حالا طرف تو فارسی جفتش یکی است. به جفتش میگوییم خانه. هم به دار، هم به بیت. این از این مشترک لفظی استفاده میکند. میگوید: «بگو خونه نیست». این میشود مغالطه این و توریه است. اصطلاح توریه تو انگلیسی جالب است. میگویند: «اکونومی تراس»؛ یعنی صرفهجویی در حقیقت. طرف صرفهجویی میکند. خیلی آدم صرفهجوئی میکند تو حقیقت. صرفهجویی. نصفش را میگوید، یک خوردهاش را میگوید. کلش را. حسن، یکی از اقسام توریه، بخشش همین است. شما همه را نمیگویی، یک جاییاش را میگویی، یک تکهاش را. باز فرق میکند با نقل قول ناقص که بعداً میخوانیم. این نصف و نیمه میگوید. بعداً که طرف میفهمد حرفش درست است، ولی من از این نصف و نیمه خودم، نصف و نیمه فهمیدم. حالا مثالش را ببینیم.
ترفند دیگر اینکه جملهای که صادق است، ولی مخاطب از آن جمله نادرستی که درواقع همان مورد نظر گوینده است، استنباط میکند. «من یک چیزی میگویم، منظورم یک چیز دیگر است. از حرف من هم شما همانی میفهمی که منظورم است، ولی بعداً نمیتوانی خر من را بگیری». مثل این که: «پولهایت را بگذار تو جیبت، اگر از تو پول خواست، بگو متأسفانه کیف پولم را همراه نیاوردم». کیف پول نیاورده دیگر. پول تو جیبش است. «دستم خالی است». «دستگاه شور». قرآن گفته بود: «به قرآن قسم میخورم». بعداً که قسم دروغ خورده، گفته بود: «چرا قسم دروغ خوردی؟» گفت: «من به این قسم میخورم». بهش نشان داده بودم فقط جلد قرآن. توش هیچی نداشته. خوشگل حضرت عباس. بله، همانطور که ملاحظه میشود. یا آنی که گفته بود که تربت اعلا مال کربلاست. مال کربلا، مال جایی است که نتیجه توریه با دروغ یکی است. موجب فریب مخاطب میشود. البته با این تفاوت که چون در توریه ظاهر سخن دروغ نیست، بعدها وقتی حقیقت روشن میشود، میشود ازش توجیه کرد، دفاع کرد. ولی تو دروغ دیگر امکان توجیه و دفاع ندارد. «شما از من پرسیدی، میدانی مختاریان در بانک چقدر پول دارد؟» من حدوداً میدانستم و گفتم: «خدا میداند». حالا میگویی: «من دروغ گفتم». «خدا میداند». «خدا میداند» یعنی من نمیدانم. ظاهرش، شما از حرف من چه میفهمی؟ «خدا میداند». من نمیدانم. بعداً میتوانی خر من را بگیری. «خدا میداند، خدا میداند». گفتم: «من نمیدانم». در توریه ظاهر کلام دروغ نیست. بله، دروغ جای توجیه ندارد، ولی توریه جای توجیه دارد.
یکی از دوستان خوب توریه میکند. همیشه میگوید که: «هر چه میخواهد بشود، میگوید جور نیست» یا «مانع دارم». یکی از اساتید، هر وقت کاری چیزی مثلاً دعوت میکردیم جایی برویم، «مانع دارم، مانع دارم». شما ازش چه میفهمی؟ یعنی یک مانعی که مثلاً خیلی جدی است. میگوید: «بخواهم چرا کلاس نیامدی؟» «مانع داشتم». مانع داشته دیگر، مانع داشته. ولی شما فکر میکنید که یک عذر موجهی است. این توریه است. توریه خیلی در زبان اهل علم رایج است. طلبهها خیلیهایشان خوب است. مغالطه است، ولی در هر صورت یک جاهایی خوب است. وقتی طرف جاسوس است و تجسس زیاد میکند، کسی که تجسس زیاد میکند، جاسوس است دیگر. مادهاش یکی است: «جسسه»، تجسس زیاد میکند. «میپرسه: اینجا رفتین؟ شما خونه فلانی رفتین؟ فلانی زنگ زد؟ چی گفت؟» اینجا توریه با این آدمها خوب است. تو زندگی آدم هی سؤال میکند: «فلانی چی شد؟ فلانی چهکار کرد؟ فلانی چیست؟ فلانی با کی بودی؟ چقدر پول گرفتی؟ چقدر پول دادی؟ این هدیه را برای فلانی چقدر خریدی؟ برای من اینقدر خریدی، برای آن یکی چقدر خریدی؟» ولی میگوید: «من ازت پرسیدم تو گفتی که مثلاً، مثلاً میگوید که: هدیهای که برای من خریدی» حالا مثلاً مادرزن دارد سؤال میکند از عروس. «هدیهای که برای من خریدی، گرانتر بود یا هدیهای که برای مادرت خریدی؟» میگوید: «هدیهای که برای شما خریدم». بعداً کشف میشود که مثلاً این را خریده ۵۱۵۰۰، و دیگری را خریده ۵۱۴۰۰. مثلاً ۵۰ تومان کم کرده که این مثلاً ۵۰ تومان. «تو گفتی گرانتر است، که گرانتر چی میفهمد؟» خیلی بیشتر. ولی توریه خوب است. مخصوصاً اگر مفسده داشته باشد که طرف بفهمد. خانوادگی که خیلی از اطلاعاتی که از زندگیها کسب میشود، موجب فساد و موجب درگیری و اختلاف و اینهاست. اینجور جاها به شرط اینکه توریه باشد دیگر، دروغ نباشد. تا جایی که میشود توریه هم واجب هم نیست.
یا مثلاً بعضی زن و شوهرها هی با هم دعوا میکنند. اینها خوب نیست. اصل بر صداقت است و شفاف بودن، روراست بودن. یک جاهایی حالا میگوید: «فلانی بهت زنگ زد؟» میگوید: «زنگ نزد». تلفن اینها توریه است دیگر. «بیرون بودم». یا مثلاً ده جا را رفته یا مثلاً این هم زیاد دیده میشود. میرود خانه مادرش، میخواهد خانمش نفهمد. بعد سر راه یک مسجد هم میرود. یک دقیقه هم سخنرانی مسجد را مینشیند. بعد میآید خانه، میپرسد: «کجا بودی؟» «یک مسجد بودم، پای سخنرانی». «پای سخنرانی». صدق میکند دیگر. یک دقیقه، مشکل هم ندارد. زندگی باید استفاده کنم.
مغالطه بعدی، مغالطه نقل قول ناقص است که این هم خیلی مهم است. از جلسه بیاییم بیرون، میگویند: «آقا تو این جلسه، حالا مثلاً من منزلم شما را دعوت کردم. شما میآیی هیئت، سخنرانی هست، روضه هست، چایی میدهیم، قند هم میدهیم، خرما هم میدهیم، شام هم میدهیم، کیسه پلاستیکی هم میدهیم برای کفشهایت». شما میپرسید که: «تمام میشود». شما میآیید بیرون که: «خونه فلانی رفتین؟ چی دادن؟» «خونه فلانی کیسه دادن برای کفش». نقل قول ناقص. یک تکهاش را فقط میگویی که آن طرف یک چیز دیگر میفهمد. قشنگ از این، توهین الان میفهمد. از این کارها.
آیا تاکنون توجه کردهاید چرا گاهی گفتار دیگران را بازگو و به اصطلاح نقل قول میکنیم؟ انگیزهها و اهداف نقل قول تو نقل قولها خیلی پیش میآید. من میخواهم یکی را خراب بکنم، از تو حرفهایش یک چیزهایی پیدا میکنم. یک کلمهاش، یک فایلی در میآورند، کلیپ میسازند. «اینو گفته فلانی، فلانی». بابا قبلش، بعدش، با چه سیاقی بوده؟ به چه نحوی بوده؟ زمانش؟ با کی بوده؟ کجا؟ بله، یک وقت طرف روبروی وهابیها نشسته، دارد اینجور میگوید. یک وقت روبروی شیعه نشسته. یک وقت در جمع علماست، مخاطبینش بچهاند. یک وقت مخاطبینش استاد دانشگاه هستند. مهم است. شما نقل قول ناقص، یک تکه را در بیاوری و هیچی اطرافش را نشان ندهی که این با کی بوده، چی بوده، این میشود مغالطه. گاهی شخص، شخص ناقل صرفاً نقش پیامرسان دارد. یک وقت میآید همان را که بوده، منتقل میکند. خدا خیرش بده. فیلمبرداری میکند یا مینویسد: «الان فلانی بالا منبر است، اینها را دارد میگوید». چهار تا جمله حساسیتبرانگیز که ازش میشود چیزهای دیگر فهمید و طرف فکر میکند که این اصلاً در مورد این موضوع یک چیز دیگر بوده. گفتند که: «این فیلم اوشین را وقتی ایرانیها پخش کردند، بس که تکههای بدش را سانسور کرده بودند، این شخصیت اوشین مثلاً یک شخصیت منفی بوده. بس که اینها را سانسور کردیم، تبدیل به شخصیت مثبت میشود». خود ژاپنیها دوباره این فیلم را از ایرانیها خریده بودند. تقطیع میکنی، اینور آنور میزنی. نقل قول ناقص، بله. سانسور باعث میشود عوض کنیم. اگر بخواهی یک چیز خوب را تبدیل به یک چیز رذالت آمیز، زیادی میخواهد که شما یک نقل قولی بکنی که طرف کاملاً داشته مثبت صحبت میکرده، بعد شما میآیی کاملاً تبدیل میکنی به یک جنبه یک هیولا ازش میسازی. از کارهایی که این بابا کرده مثل معاویه، کاری که با امیرالمومنین میکرد. شگردها را تو روایات، آدم میخواهد وارد بشود بحث مغالطه را همهجانبه تو روایت نگاه بکند. چیزهای عجیب غریبی دستش میآید. شگردهای رسانهای عمرو عاص. چه کارهایی عمرو عاص واقعاً اعجوبهای، لعنت الله علیه. پادشاه حبشه، خداوند من حکومتش را از من گرفت. رشوه. خدا رحمت کند. کار به کجا میرسد که آدم باید یک مسلمان را لعن کند، یک غیرمسلمان را خدا رحمتش کند. مسلمانی که دلش با پیغمبر است و مسلمانی که جز ضرر و شرارت و آسیب به دین پیغمبر و خود پیغمبر و اهل پیغمبر چیزی ندارد. خدا لعنت کند. راست این مغالطات توی حرفهای اینها، تو رفتارهای اینها خیلی رایج بود. گفت: «برو بالا منبر بگو همینجور که انگشتر عمرو عاص به اشعری انگشتر دست در میآورم، علی را از حکومت خلع کرد». اول اعلام کرد. گفت: «من و تو به یک نتیجه مشترک رسیدیم. اول تو برو اعلام کن، بعد من اعلام میکنم». همان نقل قول ناقص. گفت که: «خب من بروم چی بگویم؟» گفت: «برو بالا منبر، انگشتر را در بیاور، معاویه را». بعد گفت: «من و حرف همراه ابوموسی را تکرار میکنم. انگشتر در میآورم، ولی همانجور که انگشتر تو دست میکنم، معاویه را هم به خلافت منصوب میکنم». رذل فوقالعاده.
بیا از حرفهای حضرت امام. میآید یک کلمه را در میآورد. بقیه اش را نه. امام فرمودند که: «هر کس را که مردم نخواستند، باید برود». خب، ما همین را تو ایام انتخابات داشتیم. بعد من کل متن را پیدا کردم. کل متن چه میگوید؟ «کل متن این است که مردم آمدند به قانون رأی دادند. قانون هم افراد را معین میکند. بعد دیگر طبق این قانون کسی رأی نیاورد و نخواستند، این و آن باید برود». خب، این دقیقاً ضد حرف اینها میشد. توضیحات دارد. در مجموع نقل قول، یک جمله از قرآن، یک تکه از قرآن. آیه بله، چهار تا یا مثلاً قرآن میگوید که: «اگر قرآن میفرماید که اگر کسی مثل شما بر شما حاکم باشد، انکم اذن لخاصرون». قرآن میگوید این را. قرآن دارد از قول کفار میگوید. کفار این حرفها را به همدیگر میزنند برای اینکه روبروی پیغمبر بایستند. خب این نقل قول ناقص است دیگر. قرآن نگفته است. میگوییم: «چرا قرآن گفته؟» قرآن از قول کفار گفته. خیلی فرق میکند. میگوید: «قرآن میگوید إن کیدکن عظیم». قرآن را از قول کی میگوید؟ از قول شوهر زلیخا دارد به زلیخا میگوید. قرآن دارد میگوید و انداختی تبدیل آدمهای سیاسی بودن، آدمهای متفکر و عالمی که نبودند، شخصیتهای سیاسی بودن، برجستگیهای سیاسی بین مردم، شخصیتهای خودمان است. یعنی سواد ندارند. خیلی از این مسئولین و سیاسیون ما سوادشان را جلو بز ببری نمیخورد. پس میزند یک صفحه کتاب سواد، ولی دیگر عنوان تا دلتان بخواهد.
اما گاهی شخص نقل قولکننده، گرایشهای شخصی و اهداف خاصی دارد که برای رسیدن به آنها، گفتار دیگران را وسیله و ابزار قرار میدهد و آن را نقل میکند. تو هر یک از این حالات، اگر شخص ناقل از سخنان مرجع مورد استناد خود عباراتی را برگزیند که محتوای آنها مغایر با نظر اصلی و واقعی و علوم مرجع باشد، مرتکب مغالطه نقل قول ناقص شده است. به عنوان مثال، فرض کنید یکی از موارد بیانصافی هم واقعاً همین است دیگر. انصاف حکم میکند آدم همه حرف طرف را نقل کند. منتقدین درباره یک دیوان شعر که تازه سروده شده، چنین اظهار نظر کنند: «این دیوان خوب بوده. مجموعه اشعار لذتبخشی هم دارد. البته هرگز با اشعار قوی برابری نمیکند، اما به هر حال اگر در جایی به دیوان شعر برتر دسترسی نداشته باشیم، توصیه میکنم که در تنهایی به مطالعه این اشعار بپردازید». حالا اگر این ناشر این کتاب شعر برای تبلیغ و افزایش فروش آن، سخن منتقد مذکور را چنین نقل کرد و مثلاً آن را در پشت جلد کتابش چاپ کند، مرتکب مغالطه نقل قول ناقص شده است. بگوید: «این دیوان خوب بوده و مجموعه اشعار لذتبخشی دارد». خب، «توصیه میکنم که در تنهایی به مطالعه این اشعار بپردازید». فقط جایی که تعریف بود را گرفت و کتابفروش رفت. دیگر فقط دو جملهاش را میگیرد. حالا ده تا انتقاد هم کرده، فقط دو تا حسنی که گفته.
مثل ایام انتخابات بود. فیلم تبلیغاتی رئیسجمهور محترم. دیدار آقا بوده با ایشان سال ۸۲، بعد از مذاکرات آن دوره. آقا میفرمایند که: «ما از این شخصیت خیلی راضی هستیم. ایشان آدم خوبی است. میدانی مورد تأیید نظام است، ولی این مذاکرات ال بود، بل بود، بل بود، بل بود». ده تا انتقاد. حالا تو فیلم تبلیغاتی ما: «ایشان شخصیت خیلی مورد اعتماد بودیم و ازشان راضی هستیم». نقل قول ناقص که از این کارها خیلی میکنند با رهبری. این تست روزنامهها را نگاه کنید، سراسرش اکثراً نقل قول ناقص است. فیلم تبلیغاتی بده پخش کنیم، کاری نمیتواند بکند که. اگر این مغالطات فرهنگ بشود بین ما، ببینید این کاری که الان ما اینجا میکنیم، بحث مغالطه. این را تبدیل کن به فرهنگ مردم. همه آگاه بشوند. آن وقت یک چیزی اینجوری که میخواهد پخش بشود، سمشناسی است دیگر. آن مسئول صدا و سیما میگوید: «تو میخواهی سم بگذاری تو این فیلم؟» اگر بخواهد یک تصویر مستهجن بخواهد بگذارد، نمیگذارد پخش بشود. این هم میشود تصویر مستهجن. چه فرقی میکند؟ آن مایه فساد و اضلال، این هم مایه فساد و اضلال است. نقل قول ناقص فرقی نمیکند. چه شما مردم را دعوت به عرقخوری بکنی، چه دعوت بکنی به یک حقیقت ناقص. نقل قول ناقص از پیغمبر. یک نقل قول از آیه قرآن میفرماید که: «اینها یک حسن، یک خوبی هم توشان هست». ولی اسمشان اسم و «هما اکبر من نفعهما». درست. «فیهما نفع»، چی؟ «منافع للناس». چیزی است. تعبیر. یک منافعی هم دارد. شما همین تکه را فقط نقل میکنی. این چه فرقی میکند؟ من مردم را دعوت به عرقخوری کنم یا فقط همین یک تکه از آیه قرآن را بخوانم؟ عکس عرق رایگان بیایم مردم را بدهم یا بیایم بگویم: «قرآن گفته که فیهما منافع للناس»؟ چه فرقی میکند؟ این باید فرهنگ بشود. فقط آن فرهنگ شده، همه حساساند، نمیگذارند. این فرهنگ نشده، اشکال ندارد تکثیر بشود، ترویج بشود. این باید این حرفها بعد کلاسهایی باشد، دورههایی باشد. دانشجوها، دانشآموزان، مردم جمع بکنند، چند تا رأس کار و اصلی را به همه بگویند، یاد بدهند، بحث بکنند.
همانطور که در مثال فوق ملاحظه میشود، گاهی انتخاب و نقل جمله یا عبارتی از میان یک متن، حذف برخی کلمات و عبارات، موجب ارتکاب مغالطه نقل قول ناقص میشود. البته به این شرط که عبارت یا عبارات برگزیده و جدا شده از متن، معنایی غیر از آنچه مقصود گوینده یا نویسنده اصلی آن بوده و مخاطب آن را کند فهمیده باشد، بوده و به مخاطب القا کند. یعنی یک چیز دیگر فهمیده بشود. این آقا یک چیزی گفته، شما یک جور دیگری داری این را نشان میدهی. آقا محاسن و معایبی گفته. شما فقط محاسنش را داری، محاسنی که ایشان گفته را داری نشان میدهی. یا فقط معایبی که ایشان گفته را دارد نشان میدهد. برای خودمان محاسن را فقط نشان میدهیم. برای طرف مقابل فقط معایبش را نشان میدهیم. مثلاً از شخصیت سیاسی «الف» ایشان دو تا حسن گفته، دو تا عیب. و من که شخصیت «ب» هستم، دو تا حسن و دو تا عیب. حالا من میآیم دو تا حسنی که برای من گفته را میگویم با دو تا عیبی که برای او گفته. این میشود نقل قول ناقص. این هم تحریف به نحوی میشود و هم نقل قول ناقص و مغالطه هم هست. خب، و دروغ است دیگر. این را چهکارش کنیم؟ خب، گاهی انتخاب... همینجا بماند. امروز حرف از بیرون زیاد زدیم. بحثمان اینجوری ماند. خب، صفحه ۹۴، آخر صفحه، خاطرتان باشد. الحمدلله رب العالمین.
نظرات کاربران
هنوز نظری ثبت نشده است.