جلسه چهاردهم
متن کامل
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
**بسم الله الرحمن الرحیم**
مغالطه بعدی، مغالطه "تلهگذاری" است که نقطه مقابل "مسموم کردن چاه" محسوب میشود. در مغالطه مسموم کردن چاه، مخالفین را احمق و بیسواد و از این دست، فرض میکردند؛ اما اینجا به موافقین مدال میدهند. این افراد میگویند: «بله، ما راستگو هستیم، ما دکتر هستیم، ما همه تحصیل کردهایم، ما حقوقدانیم، ما فلانیم.» این کار سدّی میشود برای اینکه کسی بتواند اعتراض و انتقاد کند. صفت مثبت و ممدوحی به موافقان یک مدعا نسبت داده میشود. مثلاً میگویند: «اینها معتدلاند، ما معتدلیم، ما زبان دیپلماسی را بلدیم، ما کار بلدیم، ما باتجربهایم، ما کلید داریم، سابقه داریم.» اینها تلهای میشود تا کسی نتواند به این سمت بیاید و در این تله میافتد اگر بخواهد انتقاد کند. مخاطب یا مخاطبان برای اینکه خودشان را مشغول آن صفت معرفی کنند، آن مدعا را میپذیرند.
پیشنهاد من برای نام شرکت «پوپک» است و میدانم که از میان دوستان حاضر در جلسه، اهل ذوق و ادب به این نام رأی مثبت خواهند داد. بله، این مغالطه، چند وقت پیش توسط برخی حضرات انجام شده بود که گفته بودند اینهایی که به این پنجاه درصد (پنج/هفت درصد) به اعتدال رأی دادند، به قانون رأی دادند؛ آن یکیها به بیقانونی و خشونت رأی دادند. این هم مسموم کردن چاه است، هم تلهگذاری. شما که باسوادید! آنهایی که در گوشی به شما میگویند: «بیسواد»، شما که دیگر باید بلد باشید! مثلاً میگوید: «خواندم.» میگوید: «دوباره بخوان.» میگوید: «من در خاطرات شما خواندم که اینطور شده است.» میگوید: «دوباره بخوان، نخواندهای، نفهمیدهای.» اینها میشود فنانیت در مغالطه.
معمولاً مغالطه به صورت ترفندی برای قبولاندن یک طرح یا پیشنهاد درمیآید. به این ترتیب که گوینده یا نویسنده به مخاطب یا مخاطبان خودش میگوید: «شما دارای فلان صفت خوبید، پس این طرح یا پیشنهاد را بپذیرید.» مثلاً: «شما که اینقدر پسر مؤدبی هستید.» گاهی خب آدم از اینها استفاده میکند، یعنی ترفند. «شما که اینقدر پسر خوبی هستید، اینقدر دانایید، تعجب میکنم شما دیگر چرا این حرف را میزنید؟» از حالت مغالطه به خطابه کشیده میشود. برنامههای تلویزیون که حالا دوست عزیز، کارشناس، شرکت کرده بودند، پریشب تحلیل میکردم، من نظرم را دادم. حالا یا اعتنا نکردند یا فرصت نکردند جواب بدهند. گفتم که مطالبی که شما فرمودید برهانی نبود. بعد سریع؛ البته فضای رسانه، فضای خطابه و جدل است و خیلی برهان برنمیتابد. ولی خب یک مرز خیلی باریکی است بین مغالطه و خطابه. حالا به بحث خطابه میرسیم، انشاءالله.
ادعا میکنید که ما شادترین مردم دنیا هستیم. استدلال میآید مثلاً دستشویی، امور جزئی را میگذارد کنار. جزء العله است، ولی خب مخاطب را میخواهی فقط سوق بدهی به این سمت و قصدت هم خیر است و در واقع یک شگردی است برای اینکه تخریب بکنی عملیات روانی دشمن را. «شما همش مشغول گریه هستید، شرکت بکن، رو چه شادی؟» اینهایی که اینجوری میگویند، نیامدند، تا حالا نچشیدهاند. خب این حالت خطابی دارد. این حرف درست هم هست، ولی خب خیلی مرز باریکی با مغالطه دارد. لذا ذهن یکخورده حساس شود. در بحث برهان دیگر یکخورده صحبت کردن با عوام برایش و خب بلد نیستی عوام را تحریک و شور احساسات در عوام را، نبضش را بلد باشی، بتوانی کار بکنی. چون گاهی انسان ناگزیر است در بحث خطابه چیزهایی بگوید که ایراد شرعی پیدا نکند.
در نهجالبلاغه گاهی میبینی، من یک برنامه دیدم، کلیپش حذف شده از یوتیوب، خدا لعنتشان بکند. یک برنامه ماهوارهای، اینها نهجالبلاغه را میخوانند و مغالطات نهجالبلاغه را. مثلاً به امیرالمومنین (ع) میگویند که شما مدیریتت ضعیف است، مدیریت نظامیات ضعیف است. میگوید: «من مدیریت ضعیف است؟ من از دوازده سالگی تو جنگ بودم، چهل سال است دارم میجنگم، تو این چهل سال یک بار شمشیر زمین نگذاشتم. من کسی هستم که تو جنگ اسمم میآید همه فرار میکنند، من مدیریت نظامیم ضعیف است؟» حدیث اگر پیدا شود از نهجالبلاغه، چیز جالبی است. آن قشنگ میآید با فاکتورهای مغالطه اثبات میکنی که مغالطه است.
میگوید: «از شما چه پرسیدند، شما چه داری جواب میدهی؟» این دارد میگوید: «مدیریت ضعیف»، چه ربطی دارد سابقه دارد مدیریتش خوب است؟ اینجا بحث این نیست. بحث این است که حضرت دارد یک عملیات معکوس میکند، عملیات معکوس روانی میکند. دشمن دارد کار میکند روی اینکه علی (ع) بلد نیست، ناپخته است. حضرت دارند یک کدهایی میدهند که برای مردم آن کدها یادآوری میکند یک سری مسائل را و زنده میکند این حس را که خب او مگر میتوانند؟ اگر پس علی (ع) ناپخته باشد، پس کی پخته است؟ یکی از چیزهایی که انسان را پخته میکند، حضور در جنگ است. کی به این اندازه تو جنگ بوده که بخواهد پخته بشود؟ لذا این یک کلام خطابی است، ولی خب در سیاق مغالطه. ولی چون هدف، هدف مثبتی است، هدف به غلط انداختن نیست، هدف ثواب بردن و رضای خداست، مغالطه نمیشود.
گاهی از کسی تعریف میکنی، عنوان خوبی رویش میگذاری. «انک لأنت الحلیم الرشید»، به حضرت شعیب میگفتند. میگفتند: «ما تو را آدم حساب میکردیم، از نظر ما چیزی بودی.» یا «لقد کنت مرجوّا فینا قبل هذا». «یا صالح»، صالح میگفتند که ما قبلاً به تو امید داشتیم. میگفتیم اگر بخواهد یکی تو این قوم ما چیزی بشود، آدم حسابی بشود، سرش به تنش بیارزد، به جایی برسد، صالح! تو هم رفتی دکان و دستگاه زدی، پیغمبری میکنی؟ خب این اصطلاح تلهگذاری از این است که به خود من زیاد شده است. آدم جذب میشود روی این حرف. یعنی آدم ضعیف را قشنگ میشود این طرفی کشید. دو، چهار بار اینجوری بگویند با شما. «ما تو را آدم معتدلی میدانیم، ما فکر میکردیم که شما دیگر مثل آنها نباشی که بخواهی اینجوری حرف بزنی. ما شما را آدم منصفی میدانستیم. تعابیر، ما بین شما و فلانیها تفاوت قائل بودیم.» اینها تلهگذاری است برای اینکه طرف را بیندازند تو دام، ولی وقت برای جذب به سمت مسیر حقیقت، نه حقه بازی، جذب به خود شخص یا حزب. بله، باید حق و باطل را بشناسد. اندیشه شما و روحیه شما را هم. یعنی یک وثاقت و عدالتی در شما سراغ داشته باشد، بداند که شما اگر اینجوری حرف میزنید، نیتتان این نیست که کسی را بخواهیم بیاوریم مطابق با اهداف خودتان وفقش بدهید. میخواهند که او خودش سر به راه بشود.
وقتی آقای بهجت (ره) دست به سر کسی میکشد، میگوید: «جوونم، تو که خوبی، به این پاکی، چرا آخه تیپت این شکلیه؟» یک وقتی هم هستش که فلان کس، این میخواهد آدم را بیاورد، ببرد، معتاد بکند، رقاص بکند، مطرب بکند. «آخه حیف نیست تو جوان به این خوبی، همش غم، همش غصه؟ خود آدم باید شاد باشد، خود فلان باشد، سرزنده، سرحال. آخه چقدر هیئت، چقدر روضه؟ چهار بار هم حالا میروی اشکال ندارد، یک دو بار هم آهنگ گوش بده.» تلهگذاری. خب این، آن وثاقت خیلی مهم است در شخص که انسان سراغ داشته باشد. «خوب قربون هیکل ورزشکاری و مرام پهلوونیت، این اثاثیه را اشتباه آوردم اینجا، کمک کن آنها را برگردانیم سر جای اول.»
از مغالطه تلهگذاری برای پرهیز مخاطبان از عقیده یا گرایشی استفاده میشود. به این ترتیب که شخص میگوید: «چون شما فلان صفت خوب را دارید، پس از شما بعید است که فلان حرف را بزنید یا فلان کار را انجام دهید.» نکته قابل توجه در مورد این مغالطه این است که نسبت دادن یک صفت مثبت به مخاطبان به خودی خود اشکال ندارد. آنی که جنبه مغالطه دارد و باید مراقبش بود، این است که این کار جایگزین استدلال در تأیید یا رد یک مدعا کار استدلال را بکند. همین. «شما استدلالت چیست که حالا حرفش را گوش میدهی؟» به من میگویند: «تو آخه خیلی خوشتیپی.» به من گفتند: «تو خوشتیپی، حیف است از این لباسها بپوشی.» استدلال چیست؟ «چرا شما از این لباسها نمیپوشی؟» میگوید: «آخه به من گفتند تو خوشتیپی.»
یک کلمهای که گفتند اینها، میگوید: «چرا صغرا کبری دارند، جایگزین میسازند، صغرای تقلبی، کبرای تقلبی؟» در قرآن وقتی حضرت شعیب (ع) در بین قوم خودش به تبلیغ پرداخت، آنها را به جای عبادت بتها به عبادت خدا فراخواند. درباره کم گذاشتن پیمانه و ترازو توصیه کرد که آنها را از کمفروشی برحذر داشت. قومش گفتند که «ما فکر میکردیم تو حلیم و رشید باشی.»
مغالطه بعدی، "توسل به جهل" است. سقراط در زمان خودش عاقلترین و دانشمندترین شخص شناخته میشده است. میگوید: «من دانش زیادی ندارم، تنها دانش من این است که میدانم جاهل و نادانم.» آگاهی و احترام به جهل خود، حکایت از تواضع و فروتنی سقراط داشت؛ اما این مسئله در فرایند استدلال اساسی برای یک دلیل ضعیف و در واقع منشأ یک مغالطه است.
مغالطه توسل به جهل، وقتی است که ما بخواهیم از اطلاعات غیر کافی و از جهل خود نسبت به مسئله استفاده کنیم و از این طریق ثابت کنیم که ضد آن سخن صحیح است. میگوید: «حالا ما که نمیدانیم.» میگوید: «آقا رضا شاه خدا لعنتش کند.» «حالا ما که نمیدانیم اینها جایگاهشان پیش خدا چیست؟» «ما که نمیدانیم نیتشان چیست؟» «ما که نمیدانیم یزید برای چه امام حسین (ع) را کشت؟» «مگر جای خدا بنشینیم قضاوت کنیم؟» «نخیر، ما جای خدا نمینشینیم، قضاوت نمیکنیم. خدا به ما گفته که تو بر اساس ظواهر، اگر دیدی کسی ظلم کرد - این هم رتبهبندیاش - ظلم به امام بود، ظلم به معصوم بود، ظلم به ولایت بود، به نیتش نمیخواهد کار داشته باشی، تو لعن کن.»
یکی گفته بود که «ما که نمیدانیم یزید آخرش توبه کرد یا نکرد، شاید آخر توبه کرده باشد، مرده باشد.» بعد آن عالم سنی بود، عالم شیعه گفته بود که «ما که نمیدانیم بابت لعن یزید خدا ما را جهنم ببرد یا نبرد، بلندش میکنی، واگذار میکنیم به خودش که خواست ما را جهنم ببرد یا نبرد.» گفتم خدایی که با یک توبه مخفیانه یزید گناه کشتن امام حسین (ع) را میبخشد، مرا بدون توبه هم اگر یزید را لعن کنم، بدون توبه همه را میبخشی؟
میگوید: «اعتقاد به وجود جن خرافه بیش نیست، چون من حتی یک کتاب علمی هم در این باره ندیدهام.» «من یک نفرم ندیدم آخه این حرفها را بزند، حرفهایت اصلاً خیلی عجیبغریب است حاج آقا، اینها را اصلاً نمیشود قبول کرد.» «من هیچ آخوندی را ندیدهام این حرفها را بزند.» «خیلی طلبه و ارتباط داشتم، من خیلی محضر خیلی علما رفتهام، تا حالا این حدیث را نشنیدهام.» «خیلی از شاگردان آیتالله بهجت (ره) در ارتباط بودم، ندیدم کسی بگوید.» ایشان (ظاهراً منظور آقازاده ایشان) شاگردان آیتالله بهجت بودند. آقای بهجت، آقازادهشان گفته بودند که: «بعد از من اگر آمدند پرسیدند که این حرفها را بهجت زده یا نزده، مواظب باشید تکذیب کنید.» «تو مگر همه حرفها را شنیدی؟ تو بگو من نشنیدهام.» الحمدلله این دایه را دارد و اینها دیگر سنگ روی سنگ بند نمیشود. «ایشان را گفته، نشنیدهام، میگویند از طرف دفترهای بهجت میگوید: ما از این ده نفری که خیلی با بهجت بودند پرسیدیم، ایشان نگفته بودند.»
امام موسی صدر (ره) مثلاً برمیگردد. خب این چه دلیلی میشود؟ تهش این است که این ده نفر نشنیدهاند. پیدا کرد که آنی که دارد میگوید کیست؟ او خودش از حسین (ع) دارد نقل میکند یا او هم از همان متواتراتی است که تهش به جایی بند نیست؟ ولی اگر یک نفر دارد میگوید آقا من خودم از بهجت شنیدهام، بقیه نمیتوانند بگویند که آقا ما توسل به جهل بکنیم، بگویم که ما نشنیدیم؟ نه، من نمیتوانم تأیید بکنم، چون خودم نشنیدهام، از باب خودم تأیید نمیکنم. اگر کسی برایش خلاصه محرز میشود، احراز میشود که این بابا آدم راستگویی است، سه قصر با بچه در ارتباط بوده. خب حالا حسابش، همان که در روایت هم هست که نگو نیست، بگو من نمیدانم. مغالطهای که من چون ندیدم نیست. از امامان و مقامات اولیا خدا مبادا انکار بکنید، صرف اینکه چون نمیدانی، نمیفهمی، گنگ است. نه، نمیتواند. اینجوری نبودند کجا؟ امیرالمومنین (ع) اهل اینجور عرفان و سلوکی بود؟ بودی؟ کجا معصومین (ع) مثلاً فلسفه را قبول داشتند؟ من یک روایت ندیدهام در تأیید فلاسفه. یک روایت در تأیید ارسطو نداریم. شما برای چه میگویی؟ آخه چه دلیلی است؟ شما ندیدی، شما نمیدانی. شما مغالطه از راه جهل. آنجا این بحث مغالطهاش این است که من از راه اینکه چیزی را نمیدانم انکار میکنم، نیست.
در بحث تبعیت تا به حد علم نرسیدهای در بحث عمل، نه علمیات. از سنخ علمیات نیست، از سنخ عملیات است. علمیات یعنی من چون یک چیزی را نمیدانم، در همان حوزه علمیات هم زیرآبش را میزنم. بقع امکان به تعبیر بوعلی. ولی در حوزه عملیات در حوزه علمیات ممکن است، ولی حالا در عمل من باید بهش ترتیب اثر بدهم؟ نه، تا وقتی که علم برایم حاصل نشده، میخواهم زیرآبش را بزنم، انکار بکنم. حالا من یک وقت میتوانم فیلسوف نباشم، ولی زیرآب فلسفه را باید بزنم روی حساب جعل امکان که ممکن است که معصومی فلسفه را قبول داشته باشد. خب حالا نمیخواهی بروی فیلسوف بشوی، نرو. تا وقتی که علم پیدا نکردی به اینکه فلسفه چیز خوبی است، ممنوع است، نرو دنبال فلسفه. نه، چون خودشان اهل عملش نبودند، زیرآب علمیشم میزنند. چون نخوانده میگوید: «نه، اگر خوب بود که ما خودمان میخواندیم.»
استدلال از راه جهل دو جنبه دارد: جنبه سلبی و جنبه ایجابی. جنبه سلبیش این است که گویا آنچه اثبات نشده یا ما دلیلی بر اثباتش نداریم، مردود است. نمیتواند وجود داشته باشد. مثال جنبه ایجابیش آن هم مغالطه است. فرض شده که گویا آنی که نفی نشده یا ما دلیل بر ضدش نداریم، مقبول است. «یک کسی هنوز نتوانسته دلیل بیاورد که فلانی خائن است، پس خائن نیست.»
توضیح دارد میگوید: «ما به طور جدی مسئله بخت و شانس معتقدیم، چون علیرغم همه مخالفتها تاکنون هیچ دلیلی بر رد این مسئله به ما ارائه نشده است.» یک وقت کسی نتوانسته دلیل بیاورد، یعنی دلیل آورده و دلیل منطقی نبوده و از آن دلیل غیرمنطقی ضدش اثبات شده. گاهی این شکلی است. یعنی انسان یک دلیل. یعنی شما اگر نتوانید اثبات بکنید که الان شب است، از این اثبات نشدن شما استفاده میشود که روز است. یعنی گاهی امر دائر مدار متناقضین است. یکی از این متناقضین که اثبات نشود، آن یکی اثبات میشود. این یک روش معمولی هم هست تو فضای علم. ولی گاهی امر بین متضادین، بین متضایفین است. اینجوری نیست که اگر شما بتوانی هنوز نتوانستهای اثبات بکنی که این طرف مثلاً پدر نیست، یعنی پسر است. مثلاً، حالا اینجا هم همین است.
ما هنوز نتوانسته کسی اثبات بکند. تازه این هم حدود دارد. نتوانسته از نظر منطقی، از نظر شما. من قانع نشدهام. «هنوز کسی نتوانسته من را قانع بکند ها، در مورد این مسئله میخواهی با من صحبت بکنی؟» «کسی نتوانسته من را قانع بکند که فلان چیز درست است.» «کسی نتوانسته من را قانع بکند که ما چیزی به اسم جن داریم.» «کسی نتوانسته من را قانع بکند روح مجرد است.» «کسی نتوانسته من را قانع بکند که برای امام حسین (ع) باید گریه کرد.» بر فرض. خب نتوانسته قانع بکند، یعنی هیچکس دلیل منطقی نداشته که از این دلیل منطقی نداشتن ضدش اثبات بشود؟ یا نه، آنها خودشان جاهل بودند، آنهایی که استدلال آوردند خودش بلد نبوده؟ یا استدلال آوردند شما نخواستی قبول بکنی؟ همه اینها با یک عدهای صحبت. حالا صد نفر توی بازار که آقا از صد تا طلبه پایه یک رفتم پرسیدم اثبات بکنم. «صد تا طلبه شما برو به صد تا امثال آقای مصباح (ره)، شهید مطهری (ره) صحبت بکن، بعد بیا بگو به صد نفر صحبت کردم، صد روز من را قانع کردند.»
علت مغالطه بودن توسل به جهل که نمیشود بدون دلیل به صدق و کذب هیچ قضیهای حکم کرد، بلکه صدق گزاره. یعنی اگر بخواهیم ثابت کنیم که گزاره صادقی است، باید برایش دلیل بیاوریم. چنانکه اگر برای ثابت کردن کذب گزاره نیز باید دلیل بیاوریم. لذا در هیچ یک از این دو حالت نمیشود از جهل به دلایل یک طرف، طرف دیگر به نتیجه گرفت. نمیشود گفت گزاره «پی» صادق است، چون هیچ دلیلی بر کذبش به دست نیاوردهایم. هنوز در واقع امکان است. این هم یک مغالطه است دیگر. ما گفتیم آنور شما در موقع امکان بگذار. وقتی دلیل بر رد نداری، گاهی دلیل بر اثبات نداریم، زیرآبش را میزنیم. گاهی دلیل بر رد نداریم، قبول میکنیم. جفتش مغالطه است. دلیل بر اثبات نداریم، زیرآب میزنیم. دلیل بر رد نداریم، قبول میکنیم. نه، جفتش باید چه وقتی دلیل بر اثبات نداشتیم، چه وقتی که دلیل امکان بگذاریم، نه اینکه جازم بشویم. یعنی میگوید: «چرا قبول کردی؟» میگوید: «چون دلیل بر ردش ندیدم.» خب دلیل بر ردش ندیدی، باید بگویی ممکن است، نه اینکه جازم بشوی که هست. «چرا قبول نکردی؟» میگوید: «چون دلیل بر اثباتش ندیدم.» آن هم باز باید بگویی ممکن است.
«انرژیدرمانی چیست؟» «من دلیل بر اثباتش ندیدم.» «نه، من که قبول…» «من دلیل بر اثباتش ندیدم، دارم بررسی میکنم، فعلاً که نظر خاصی ندارم.» این یا گزاره «کیو» کاذب است، چون هیچ دلیلی بر صدق آن یافت نشده. فهمیدن این مطلب و در صورت نیاز توضیح دادنش به دیگران، بهترین راه برای جلوگیری از مغالطه توسل به جهل است.
یکی از زمینههای مهم ارتکاب مغالطه در جایی است که بخواهیم درباره وجود یا عدم وجود یک چیز اظهار نظر کنیم. اثبات اینکه چیزی وجود دارد، کار مشکلی است، به ویژه در مورد اموری که به صید حواس ما درنمیآیند، یعنی امور نامحسوس و انتزاعی. از او مشکلتر این است که ثابت کنیم چیزی وجود ندارد، چون باید به طور همزمان کل جهان را مورد جستجو قرار داد تا مطمئن شد که آن چیز در هیچ کجا وجود ندارد. از این رو نباید تعجب کرد که بیشتر استدلالها در مورد وجود و عدم وجود برخی امور از راه توسل به جهل صورت میگیرد.
یک پزشک جراح گفته بود که «تا وقتی من خدا را در زیر چاقوی جراحی خودم حس نکنم، بهش ایمان نمیآورم.» دیگری گفته بود: «من مطالعات گسترده درباره جهان هستی داشتهام، اما هرگز چیزی ندیدهام که این باور را در من تقویت کند که یک نیروی عظیم، نظم و کنترل کل جهان را به دست دارد.» ولی یک معلمی داشتیم، معلم منحرفی بود، خدا عاقبتش را به خیر بکند، اگر هنوز تو مسیر خودش است، خدا ورش دارد. این خیلی جفنگیات سر کلاس میگفت، سر درس میگفتش که: «کی گفته که معصومین (ع) مخالف عرقخوری بودند؟ خود امام صادق (ع) یک نوع شراب خاصی داشتند، میخوردند.» (العیاذ بالله) میگفتش که: «بچهها گول نخورید ها! من با فلان استاد جامعهشناسی صحبت کردم، گفته که ما تو این دنیا سراغ نداریم یک نظامی که نه متکی به شرق باشد، نه متکی به غرب. این جمهوری اسلامی هم که میگوید من آمریکایی نیستم، یعنی روسی است.»
نمیشود کسی نه آمریکایی باشد، نه روسی. مسابقه نداریم، یعنی نیست. جهل. یعنی میگوید من هرچی میگردم نمیبینم حکومتی که نه به این من باشد، نه به آن. خب یعنی چی؟ یعنی نمیشود یک حالت سومی باشد. توسل به جهل یعنی من سراغ ندارم، من ندیدهام، پس اینجور هست. اثبات میشود. «چون من ندیدم، پس اینجوری است.» «من چون ندیدم که حکومتی نه روسی، نه آمریکایی، پس این حکومت که آمریکایی نیست، روسی است.» خب سراغ نداریم.
قرآن کریم یکی از زمینههای ارتکاب مغالطه را مسئله قیامت و عالم پس از مرگ میداند. به این ترتیب که کافران ابهام و آگاهی را دلیلی بر غیر واقعی بودن قیامت میدانند. «عواقیل ان وعد الله حق والساعه لاریب فیها قلتم ما ندری مسا.» «من که اصلاً تو کتم نمیرود، من که نمیتوانم قبول بکنم. آخه چیزی که نمیدانیم، چیزی که ندیدیم چه جور قبول بکنیم؟» «چیزی که ندیدیم.» خب مگر قرار است که آدم هرچی که ندیده قبول بکند؟ همان مثال شکستنی متواترات است دیگر، به قول مرحوم علامه: «واشنگتن ندیدیم، قبول نداریم. کسی قبول نداریم.» انسان هرچی که ندیده قبول ندارد.
گاهی تواتر به نحوی است که به حدی میرسد که انسان ندیدهها را باور میکند. تازه اینها که باز چیزهایی است که دیگران دیدهاند. گاهی چیزهای ندیده دیگران را هم آنقدر تواتر میرود بالا که همان هم انسان باور میکند. یعنی پری دریایی را نسل اندر نسل همه گفتند هست، هیشکی هم ندید. هیشکی ندید پری دریایی. با توهمات و ذهنیات. به هرکی شما بگویی پری دریایی، میگوید بله، هستش. غول، غول چراغ جادو. بله، تردید. اینهایی که به تواتر میرسد، چیزهایی که وجود خارجی ندارند، مردم قبول میکنند. مغالطه است. این هم باز مغالطه از سنخ دیگر.
ولی حالا اینجا صرف اینکه ما ندیدیم، ما نمیدانیم، ما یقین نداریم. «من که خودم آخه چیزی که از نزدیک ندیدهام، نمیتوانم.» اینها مغالطه است. نخیر. خیلی وقت آدم چیزی که خودش از نزدیک ندیده، میتواند باور بکند، قبول بکند. صد البته باید این نکته را به خاطر داشت که در برخی موارد میشود از جهل و عدم آگاهی در قضاوت خود استفاده کرد. و آن در حالی است که اگر چیزی حقیقت داشت، انتظار میرفت که اطلاعاتی ازش به ما میرسید. بله، امیرالمومنین (ع) در نهجالبلاغه همین استدلال را میکنند. به امام مجتبی (ع) میفرمایند که در نامه ۳۱ نهجالبلاغه، صفحه ۳۷۴، خط ۴۵، به نهجالبلاغه. «دشت چی میشه؟» نامه ۳۱، خط ۴: «و اعلم یا بنی انه لو کان لربک شریک لأتتک رسله.» ترجمه بفرمایید: «ای پسر عزیزم، حتماً اگر برای خدای تو شریکی بود، پیامبرانش میآمدند.» احسنت!
استدلال حضرت: «چون هیچ پیغمبر دیگری نیامد از یک خدای دیگر بگوید، پس خدای دیگری نیست.» خب این مغالطه توسل به جهل نیست ها، چرا؟ فرق این چیست؟ چرا برهان؟ کبری. خب تو همین کبری بودن خدایی، این بدیهی است یا نظری است؟ این الان غذای بدیه، نظریه. برهان است دیگر. یک تست بریم، برهان یادمان نرود. برهان باید چی باشد؟ مقدمات یقینی. فرق بین یقینیات و بدیهیات چیست؟ یقینیت چی؟ یقینیت یک تفاوتی دارد با بدیه. تفاوت شایعه؟ آها احسنت!
خب یکی از آن نظریاتی که یقینی است بفرمایید. بدیهیها چند تا بود؟ بریم اصل شکل. بقیه مراتب بود، ولی باز ما تو دایره بدیهی یاد میگرفتیم. چند تا بود؟ جدول شش و هشت. ششتایی کدام بود؟ هشتتایی کدام بود؟ خب چیها بود؟ اولی: خاطرات، حسیات، مشاهدات. دو تا بود. اولی: متواترات، حدسیات، محسوسات، فطرت و تجربه. این شش تا چی بود؟ بدیهی. حالا تو جدول هشتتایی ما امری داشتیم، یقینی بود، ولی بدیهی نبود. مثل چی تو هشتتایی؟ تجربه بدیهی. جدول هشتمان: یقینیات، مظنونات، مشهورات، وهمیات، مسلمات، مقبولات. دیگر چی؟ مشبهات، مخیلات که هیچ. مشهورات یقینی است، حتی میتوانست اگر جز اگر استقرائیات بود، میتوانست بشود. خب این دیگر چی؟ مظنونات هم که اسمش رویش است. میآیم هم که باز اسمش رویش است. میماند مسلمات و مقبولات. مسلمات هم که برای جدل به درد میخورد. مسلمات به نسبت خصم بود. مقبولات میدانستی باشد.
یقینیات غیر بدیهی. یعنی من یقین دارم که پیغمبر (ص) دروغ نمیگوید. حرف پیغمبر (ص) برای من میشود یقینی. شش تا نیست. کلام پیغمبر (ص). نه دیگر، بدیهی نیست. یقینی نیست. بعد از اینکه بعد از مراتبی. خب بالاخره بعدش آخرش. نه نه نه. مدیونه که استدلالپذیر استدلال ندارد دیگر. تجربه دارد. یعنی قضیه تجربی صغرا کبری ندارد. تجربه. شما تجربه میکنی میبینی که این بعدش خودش میشود خودش. خودش بعداً ازش استدلال تولید میشود. خودش صغرا و کبرای استدلال میشود. خودش که استدلال. شما میبینید که این را به کرات تجربه کردهایم. این را که میخورد، قند خون میآید پایین. آنی که میخورد، قند دو بار سه بار. استدلال ندارد. فلان چیز قند خون میبرد بالا. «بلیط الاتفاقی لایکون دائماً ولا اکثریاً.» خب آن که در چیزهای خیلی بدیهی هم میشود استدلال این شکلی برایش تولید کرد. استدلال یعنی براتون یکی نمیشد؟ بله.
خب اینجا منظور آن نوع استدلالی نیست. نوع استدلالی که از نظری، از حیطه نظریات باشد، یعنی حد وسط کشف کردنی باشد. نظم و جد به نظر میآید. مقبولات به نظر میآید که جز یقینیات باشد با واسط. خب حالا بیاییم برگردیم تو بحثمان. گفتیم برهان. این کلام امیرالمومنین (ع) برهان است و مغالطه نیست. برهان هم باید شرطش این بود که خاطرتان هست؟ شروط برهان هفت تا شرط ذکر کردیم. بفرمایید. خب یکیاش اقدم باشد زماناً. دیگر مقدمات برای نتیجه. بله، هفت تا شد دیگر. ساعتچی هم که گفتید. به هم سنخ مقدمات با نتیجه کم و ذاتی. اولیش ذاتی باشد و اولی باشد. بحث ذاتی و اولیه گفتیم ذاتی دو نوع ذاتی. ذاتی باب کلیات. ذاتی باب برهان. ذاتی باب کلیات در برابر عرضی. آنجا ذاتی باب برهان سه تا حالت، سه تا، حالا بیشتر بود، چند درجه داشت دیگر. یکیاش این بود که خود اینها در حد و تعریف آن یکی اخذ میشد یا موضوع این محمول یا جنس معروض له. گاهی هم معروض جنس. چهار تا حالت، چهار درجه داشت. خب حالا اینجا جنسش بود. بله، معروض جنس، جنس معروف، غرض جنس، جنس. برعکس.
حالا این کلام امیرالمومنین (ع) را بفرمایید که چه شکلی اثبات میشود که برهانی است؟ برهانیاش کنید. چه جور برهانی؟ تقسیمبندی این قضیه شرطی است. قضیه شرطی را ما میخواهیم مقدمات قیاسمان قضیه شرطی باشد. قیاس چی میشود؟ اقترانی میشود. «اگر بود میآمد و لکن نیامده پس نیست.» درست؟ خب آنجا بحث تو قیاس استثنایی ما حد وسط اینها را داشتیم، نداشتیم؟ حد وسط داشتیم. خب شیرین جهت. وسطش نیامد. نیامده. حد وسط میشود. حد وسط یعنی تو یکی محمول باشد تو یکی موضوع. کل. پس این میشود که حد وسط ندارد. موضوع. حد وسط یعنی اینکه در صغرا محمول، در کبری موضوع. «اگر خدا بود، پیامبری میفرستاد.» درست؟ بله. «لکن پیامبری نفرستاد. نیامد. نفرستاد. پس خدای دیگری نیست.» خدای حد وسط کدام است؟ پیامبر تکرار شده. تکرار نشده. «نفرستاده.» «فرستاده شدن پیامبر» میشود حد وسط ما. قضیه حمل کنیم. استثنایی است دیگر. استثنایی یک شرطی داشتیم، یک حملیه داشتیم. خب حالا تو هیچ بحثی نیست.
حالا بحث برهانش را بریم. چرا آن اولی را مقدماتش شک بیندازیم؟ اگر نتوانیم شک بیندازیم، این الان مسیر حرکت برهانی است. مقدماتمان باید بدیهیات باشد. اینها یعنی تو ذات خدا، به ذات خدا بودنش باید پیامبر بفرستد تا ما بفهمیم که هست؟ بدیهی است الان؟ نه. به ذات خدا بودنش نباید کسی را بفرستد. از کجا در میآید؟ چه خدایی است؟ یعنی به چه اقتضایی شما میگویید چه خدایی؟ احسنت. استدلال چیست؟ این استدلال میخواهد بدیهی است؟ اولیه؟ فطریهها؟ یعنی الان ما داریم توی کسانی که خدا را قبول... مشرکین داریم صحبت میکنیم. اصلاً استدلال کاری به مخاطب ندارد که مشرک خاطرتان نیست؟ افتادیم تو دور هی درست کردن براهین مختلف. بعد آخرش متوجه شدیم که اینجا خدا دارد با مشرکین صحبت میکند. مشرکین خدا را قبول دارند. یعنی خدا بودن خدا را قبول دارند. اینکه خدا همه هست، خدا اختیاردار هست را قبول دارند. بعد اصلاً بحثمان دیگر نیاز به هیچ برهان قبلی، نتیجه یک برهان دیگری.
الان اینجا من به نظرم نمیآید اصلاً این مشکلی داشته باشد. یعنی کسی که خدا بودن خدا میشود هیچ خبری به ما ندهد از خودش، مشرکین قبول نمیکند. این مشکل داشته باشد با این. مشکل ندارد با این جمله. خدا میتواند یک چیزی دستش نباشد و خدا باشد. ریاست عمر فطریات میرود عام. این اگر کسی الله را تصور بکند، به صفات الله، از صفات این است که باید خبر بدهد از خودش. اگر الله دو تا الله باشند، باید هر دو بیایند از خودشان خبر بدهند. پیامبر بفرستند با شرایطش. یعنی پیامبری که بیاید ادله و براهین و اینها. و فقط ما اینها را از یک خدا سراغ داریم. پس یک خدا. این بحث را میشود توی این قسمتش حالا بحث کرد. جهل را. لکن پیامبری نفرستاد. آن یکی جزو لبنیا تموم میشود. این یکی را حالا قطب بشود رویش بگذاریم یا نشود رویش. بله. این حالا بحث همین است. مخاطبش کیست؟ پسرش صحبت میکند. بله. البته ادامه دارد ها. «و رایت آثار ملکه و سلطانه.» باز هم این دلیل. ادامه همان دلیل است. خب باز بهترش کن. گیر. و این برای آن دلیل نیست. این یک دلیل دیگر است. بله. خب این صغرا کمک میکند به فهم همان نسبت به قبلی. نسبت به ادعا. دلیل برای صغرای قبلیت نیست. افعال و صفات. «و لاکنه اله واحد کما وصف نفسه فی ملکه اح قبل الاشیا بلا اولیه و آخر بعد الاشیا بنا نهایه قلب ادامه متن.»
خب حالا ما اینجا علی (ع) را میبینیم که حالا اصلاً بیاییم خارج از امام حسن (ع) قرار بگیریم ویندوز مقبولات. تو این چهارچوب نمیتوانیم از چهارچوب خداییبینی خارج بشویم با این مخاطب نیست. ولی همین بیاییم عقبتر، دامنه را گستردهتر هم بکنیم. بعد میآییم علی (ع) را میگذاریم آن بحث وثا. این کیست؟ در حد شأن این قضیه. «لکن پیامبری نفرستاد.» هست یا نیست؟ کلیت صفات علی (ع) را که بررسی میکنیم، کسانی که اجماع دارند رویش، روی صفاتش. آن یعنی وقتی او ادعای جهل کرد، چون عین علم است. وجودی است که عین علم است و دریچههای علم و چنان مدینه علم و باب علم و فلان و اینها. او وقتی میگوید نیست، جهل او یعنی اخبار از واقع. نه جهل ما که ما با تجربه حاصل میکنیم. یعنی ما باید بریم بگردیم پیدا بکنیم و میگوییم نیست. یعنی میگوییم نیست، یعنی هنوز آن مراحل گشتن استقرائیاتمان خوب تکمیل نشده. ولی او کانههو دارد از استقراء تام خبر میدهد. استقراء کرد، محصول استقراء تام نیست. مرحله است. ولی این خیلی باز کار را تمام نمیکند. ذیل مقبولات اگر کسی امیرالمومنین (ع) را با این عنوان قبول نداشته باشد، برهان عمومی ما مطلقاً میخواهیم دلیل بیاوریم برای هر کسی. باید خدا را قبول داشته باشد. برهان ذاتش یقینآور است. کاری ندارد که شما برای کی میآورید. شما یک سری چیزهای یقینیات را برای مسلمان میآوری، برای کافر نیست با آن مقولات. این طرف شما بروید با محاجه بکنید. مخاطب شما خیلی مهم است تو این قضیه برهان. پایه برهان میشود برای مسیحی هم میشود بریم آنورتر. برای یهودی هم میشود بریم آنورتر. برای کافر به خدا هم میشود. مخاطب ما مهم است توی چهارچوببندی، تو برهان. اگر بخواهیم این حرف را به مشرک بزنیم، مشرک بد. توی مدینه و مکه و مدینه دوران پیغمبر (ص)، خدا را قبول، الله را قبول دارد. امیرالمومنین (ع) نیست. اصلاً استدلال من میخواهم، من میخواهم از امیرالمومنین (ع) یاد گرفتهام این را. استدلال میخواهم برم به آن مشرک بگویم که آقا شما الله را که قبول داری؟ شما در کنارش لات و هبل را هم قبول داری یا شریک قبول داری؟ خب آن شریک رسلش کوشن؟ من میخواهم عرضم این است. اگر خواستید از این یک استفادهای بکنیم برای یک کسی سطح پایینتر، یعنی دامنه را بازترش بکنیم، با دو تا سوال به همین نتیجهها رسید.
«من به طرف شما قبول داری که خدا باید پیامبر بفرستد یا نه؟» ادعا را از خودش میگیرم. بعد برهان را بر اساس مقبولات او می. قبول داری؟ «اگر خدا آن دیگر برهان نمیشود ها.» این جدل میشود. استفاده مسلمات. معلوم نیست در واقع همچین چیزی باشد. فقط او تو اعتقادش. برهان در این جدل این کلام برهان نیست. اگر شما با کسی طرف هستی که شما را ثقه میداند، شماره مقبول بودن، از باب مقبولیت دیگر، مقبولات. نه، حرفهایش باید برای شما یقینآور باشد. خود شما راهی ندارید. یعنی بدیهی او برای شما هم یقینی میشود. چون برای او بدیهی است. من قبول دارم. من خودم دسترسی ندارم. میگوید: «آقا من یقین دارم که این دست انگلیسیها تو این ماجراست.» من اطلاعات و اشراف ایشان را ندارم، ولی میدانم که دروغ نمیگوید و یقین دارم که او تبیین کرده که دارد میگوید. این میشود مقبول.
در مورد اینکه مقبولات در برهان کارایی داشته باشد یا نداشته باشد. مقولات را در خطابه میگفتند. یعنی کلام خطابی است. شما از ابتدا تا انتها ندیدی کسی بگوید پیامبر خوبی از طرف متواترات نمیشود. فکر کنم بشود. متواترات هم ایجاب داشته باشد، هم سلب داشته. دو لسان برای متواترات قائل باشیم. متواترین قضیه رخ نداده. یعنی به تواتر پیامبر، یعنی عدم رسل به تواتر هم بتواند ایجاد کند. ما دیدیم هی دوره به دوره، هیچ دورهای نقل نکرد که یک پیامبری بیاید از. یعنی همان گونه که دوره به دوره آمدند گفتند ابراهیمی بود، چون برای مشرکین مکه ابراهیم وجودش تواتری بود دیگر. اینها که برهان چیزی از حدسیات و فطریات اینهاشان که نبود. لذا قرآن آنقدر از رو ابراهیم و موسی و نگذاشت. یعنی همه نسل به نسل به هم منتقل کرد که ابراهیمی بود. نسل به نسل منتقل نشد. پیغمبر دیگری برای خدای دیگری. اینطوری میشود. تقاطعی میشود و برهانی میشود. این دیگر توسل به جهل هم نیست. قائل باشیم. تواتر هم میتواند حکم بکند به بودن چیزی. این دیگر توسل به جهل نیست. اینجا بحث نشده. امروز تولید شد، تولید علم شد. خب بحث خوبی بود.
باید این نکته را هم به خاطر داشت که در برخی موارد از جهل و عدم آگاهی در قضاوت خود استفاده میشود کرد. و آن در حالی است که اگر چیزی حقیقت داشت، انتظار میرفت که اطلاعاتی ازش به ما میرسید. مثلاً کسی ادعا کند که بشقابپرندهای بر پشت بام خانه آنها نشسته، بعد یک ساعت توقف دوباره پرواز کرده است. نپذیریم. مرتکب مغالطه توسل به جهل نشدیم. چون در صورت صدق و صحت آن خبر، انتظار میرود شاهدان عینی و رسانههای عمومی در این زمینه خبر و اطلاعات زیادی منتشر کنند. این در واقع جمله آخر ایشان همین رنگ و بوی همین را دارد که ما گفتیم: عدم تواتر در جایی که شایسته و تواتر باشد. یعنی از سیاق خبر، همسایهاش بگوید، بقیه بگویند، ولی این سر و صدا ایجاد نکرده. از همین سر و صدا ایجاد، از همین عدم تولید تواتر کشف میشود به عدم وجودش. این یعنی در واقع عبارت آخرای مطلبی که ایشان گفت، نتوانسته بود یک فرمول علمی برایش طراحی بکند. در قالب تمثیلی بهش اشاره کرد، ولی فرمول علمیش را ما همینجوری میتوانیم بگذاریم که تواتر دو لسان داشته باشد. هم لسان ایجاب داشته باشد که جیلان بعد جیل میآید چیزی منتقل میشود نسل به یک بخش مهمی است که باید تواتر تواتر برسد. ولی رد الشمس. یک عده در رد رد الشمس یک همچین استدلالی آوردند دیگر. میگویند آخه چه جور بوده که هیشکی نقل نکرده خورشید برگردد عقب؟ این تو دنیا نترکاند؟ تو شهر نترکاند؟ فقط امیرالمومنین (ع) با خبر بشود؟ باشد نمازش را بخواند برگردد؟ از اینی که شأنش بود که تواتر ایجاد بکند که نکرده، ما کشف میکنیم نبودنش را. استدلال باید ببینیم که واقعاً از شأنش بوده که تقاطع ایجاد بکند؟ آن هم قابل اثبات است ها. یعنی این یک امر بدیهی نیست ها. یک امر نظری است. اینی که یک چیزی اثبات بشود که من شأنم باید اثبات بشود. حد داریم برایش. اصل قاعده همین توسل به جهل میشود. یعنی بعضی امور که از شأنش است که متواتر بشود. وگرنه هر امری از شأنش نیست که متواتر بشود. متواتر بشود. بعد چون متواتر نشده، من از همین عدم میگویم که نبوده و من همین را توسل میکنم بهش به همین جهلم و میگویم نیست.
اگر انرژیدرمانی بودیم، باید مثلاً خیلی متواتر میشد. نشده. پس من میگویم چیزی ما به اسم این در طب نداریم. چرا تو بوعلی چیزی نگفته؟ خب ربطی ندارد. از شأنش این نبوده که بوعلی حتماً باید بگوید. از شأنش نبوده که در همه ادو. خود روانشناسی خیلی از اموری که الان جزو بدیهیاتش است، این اصلاً نه در کلام بوعلی بوده، نه در کلام غیر بوعلی. پس اینجوری نیستش که همه امور طب باید مثلاً گزارههایی باید پیدا بکنیم تو طب کهن یا هر مسئله باید یک شأن تواتری داشته باشد. بعضی امور شأن تواتری دارد، مثل رد الشمس. مثل ولی بعضی امور شأن تواتری ندارد. آنجایی که شأن تواتری ندارد، بحث توسل به جهل میشود جز مغالطات. آنجایی که شأن تواتری دارد، توسل به جهل میشود برهان. خیلی نکته مهم و خوبی بود. خب الحمدلله. بحث قبلی هر چقدر که مرور میشود، یک شخمی که آدم میزند، چند تا دستش برای همین است که عرض میکنیم که تمرین خیلی مهم است. این همه تند تند میخواندیم میرفت. ده دقیقه نشستیم تمرین کردیم. یک شخمی زدیم. مغالطات یک جهش ایجاد شد. یعنی الان احساس میکنیم که این کتاب باید الان وارد. خب مغالطه بعدی، مغالطه "طلب برهان از مخالفین" است.
من ادعایی میآورم، میگویم استدلال من این است که شما دلیل. استدلال من نوع خاصی از مغالطه توسل به جهل است. این مغالطه اینجوری است که کسی مدعا یا عقیدهای را بدون استدلال مطرح میکند. بعد ازش دفاع میکند. از ابطال کند که چند بار عرض کردیم. طرف میگفتش که: «آیتالله بهجت (ره) گفتند که فلان کس دیوانه است.» حرفی زدند. گفتم: «من نشنیدهام. بعید میدانم از آقای بهجت یک همچین عبارتی.» گفتش که: «دلیل بیاور که نه راست است.» گاهی نسبت دادن این شکلی است. یعنی من دارم میگویم: «آقا فلان آقا این را گفته.» میگویم: «خب من که نمیتوانم قبول بکنم.» میگوید: «اگر نمیخواهی قبول بکنی، باید دلیل بیاوری.» منی که نمیخواهم قبول بکنم که نباید دلیل بیاورم. شما که میخواهی من را بقبولانی و دلیل بیاوری که ایشان گفته. در حالی که حق این است که اگر هر مدعای جدیدی دلایل و شواهد مؤیدی برای خود داشته باشد، بر عهده طرفدار مدعاست که آنها را. حالا اگر کسی به جای ارائه دلایل و شواهد از دیگران بخواهد مدعایش را رد کند، مرتکب مغالطه شده.
پیشنهاد خوبی است. «ما برنامه خود را طبق آن تنظیم میکنیم. آقایان و خانمها در صورت مخالفت میتوانند انتقادهای خودشان را به ما منتقل کنند.» یعنی اصل بر همین است که ما میگوییم خوب است. یعنی خوب است دیگر. «اگر میگویی خوب نیست، دلیل بیاور.» اول باید همان اول دلیل بیاوری برای شما. بعد دلیل بیاوری که خوب است. من این اصل را بگذارم بر خوب بودن. اصل بر نظر من است و آن میشود فرعش. و تو باید دلیل بیاوری بر آن. چون شما همیشه دلیل میآوری بر آنچه خلاف اصل است دیگر. وقتی یک چیزی اصل باشد که دلیل نمیخواهد. مثلاً اصل بر این است که یک اسم وقتی شما میگویی فلانی را میشناسی، اصل بر این است که وقتی یک انسانی اسمش میآید که زنده است یا مرده است؟ زنده است. مثلاً بر فرض. حالا مردنش دلیل میخواهد دیگر. زندهبودنش که دلیل نمیخواهد. مثال. حالا مثلاً تو بحثهای اصل مثلاً میگوییم که اصل بر این است که هر جا شک کردیم که وضویی که قبلاً گرفتیم مثلاً باطل شده یا نشده، اصل بر این است که باطل نشده. استصحاب. خب حالا یعنی باطل شدنش دلیل میخواهد. خب حالا من بگویم باطل شده، شما دلیل بیاور که باطل نشده. دقیقاً اصل را برعکس میکنم. چون همیشه از خلاف اصل دلیل میخواهیم. اینجا من به جای اینکه اثبات بکنم این مطلب حق است و اصل است، اصل بعد میگویم: «حالا شما دلیل بیاور برای اینکه اصل نیست.»
«اصل برای اینکه این برنامه خوب است.» خودش اصلیتش مشکل است. از کجای اصل شما آوردی؟ از کجای اصل تراشیدهاش؟ اثبات بشود که در این اصل است. بعد میگوید: «خب اگر این را قبول ندارید، وقت دلیل بیاورید که نو.» برای خود مدعا بد دلیل آورد، نه برای نقیضش. من چه موقعیتی این پیشفرض غلط است که هر چیزی میشود پذیرفت و قبول کرد، مگر اینکه مخالفش ثابت بشود. خودش اصل بر پذیرفتن هر چیز. خود این اصل غلط است. مثل اینکه هرکی هر نسبتی به دیگری بدهد. من برگردم به یکی بگویم که «شما زنازادهای.» بگویم: «خب نیستی، دلیل بیاور که نیستی.» «شما من گفتم. اگر اگر نیستی، خب دلیل تو را بیاور.» «یک مشکلی داری که دلیل نمیآوری.» مشکل دارم تو دلیل آوردن.
شما ادعا کردی تا الان که داشتیم زندگی میکردیم، تا الان که با همین مبنا بودیم. یکی دارد یک چیز جدید. مسئولیت بار هر مدعا به دوش. و همانطور که قبلاً ذکر شد، قبول یا رد هر گزاره خبری مثل «پی» نیاز به دلیل دارد و این دو از هم مستقل. بنابراین نمیشود ادعا کرد که گزاره «پی» درست است. هرکی که درستش را قبول ندارد، باید ثابت کنیم که گزاره «پی» نادرست است. همچنین نمیشود ادعا کرد که گزاره «پی» نادرست است و هرکس قبول ندارد، باید ثابت کنیم که گزاره «پی» درست است. معنای مغالطه طلب برهان از مخالفان هم همین است که ما ادعا بکنیم از دیگران که با ما مخالفند، بخواهیم که سخن خودشان را اثبات کنند، بر ضد مدعای ما دلیل و برهان بیاورند.
تحلیل و پیشبینی من از وضعیت و مسائل جاری این است. گفتم: «اگر کوچکترین شاهد مخالفی پیدا کردید که دلیل خطا بودن این تحلیل و پیشبینی باشد، من حرفم را پس میگیرم.» یک نفر پیدا نمیکنی که بگوید ایران در این مذاکرات شکست خورد. یک نفر هم پیدا نمیکنیم که بگوید ایران در مذاکرات پیروز شد. دلیل نمیشود. شما نمیتوانی بگویی که: «اگر میگویی ما شکست خوردیم، دلیل بیاور که شکست.» نه اینکه اصل برای اینکه با مذاکره رفتیم پیروز شدیم، چون ما ایرانی هستیم، مسلمان. «کو غیرت و تعصب ۴۹/۳ درصد؟» نمیبینی؟ مثل آفتاب انسان دلیل نمیخواهد. میگوید که بعد میگوید که: «شما باید دلیل بیاوری.» من دلیل بیاورم اینکه مثل آفتاب است؟
این مغالطه بسیار شایع و متداول است و تصور عمومی مردم این است که جمله «ثابت کن که اینطور است» با جمله «ثابت کن که اینطور نیست» یکسان است. هر دو در یک ساعت قرارداد. که این تصور خطاست. چون کسی که میگوید «ثابت کن که اینطور است»، در واقع حرفش این است که هر ادعایی را باید به اندازهای پذیرفت که دلیل و برهان آن را ثابت کرده باشد. اما کسی که میگوید «ثابت کن که اینطور نیست»، در واقع انتظار دارد که مدعای او پیش از آنکه پشتوانهای از دلیل و برهان داشته باشد، پذیرفته بشود. میگوید: «اول قبول کن، بعد دلیل بیاور بر اینکه نمیشود قبولش کرد.» همان که منافقین میگفتند اول انقلاب. گفتند: «ببین، اصل بر این است که ما توی این ساختار تشکیلاتی و سازمانی، هرچی که تو باید دلیل بیاوری که نیست.» «من میگویم باید بمب بگذاری. باید بمب بگذاری.» بمب نگذاشتن دلیل میخواهد. بعداً حالا معلوم میشود که چی بود. تبعیت کرد به چه عنوانی؟ او به عنوان کار تشکیلاتی که ما مسلمانیم، دیپلم مجتهدین، فقیهی مراجع ما را قبول دارند. تو سیستمیم. یار امامیم. هزار تا عنوان مقدس دارد. «ما دیکتاتوریم.» بله، آن یک دیکتاتوری بود. هیچ. میگوید که: «ما امینیم. قبول نداری؟ میکشیمت.» «شما قبول نداشته باشی که در دیانت کو غیرت دینی، تعصب دینی؟» یعنی یعنی آمریکا برد. من نبودم. آمریکا برد.
روز ملا نصرالدین در نقطه ایستاد و گفت که «این نقطه مرکز زمین است.» مردم بهش گفتند: «چرا؟ به چه حسابی؟» گفت: «اگر میتوانی ثابت کن اگر نبود.» برای جلوگیری از این مغالطه به ویژه اگر شخص از روی عدم آگاهی مرتکبش بشود، باید متوجه خطایش کرد. گفت: «بر مخالفت شما نداشته باشیم، اما دلیل شما در سطح ادعای خودت چیست؟» «قبول کردی؟ حالا من دلیل ندارم بر قبول نکردن. من نمیتوانم دلیل بیاورم چرا قبول ندارم.» «قبول داری بدیهی است؟ ما قبول داریم که برجام جنگ را برداشت.» میگویند: «خب دلیل بیاور. دلیل بیاور برای اینکه بگویی جنگ را برنداشت.» چه جوری حرف بزنید توی دادگاه و چطوری قاضی را چطوری؟ دکتر اینها را باید خودت بروی یاد بگیری. یکی میآید به شما میگوید که تو دادگاه میگوید که: «من آنقدر ازشان میخواستم.» بعد شما اگر ناشی باشی یا وکیلت. بعد حالا چون شما ادعا کردی، ادعای روی ادعا آمده که «ما پول دادیم بهش.» شما باید دست و پا بزنی اثبات بکنی که این پول را دادی بهش. در صورتی که اگر بلد باشی سیر جلسه را یک جوری پیش میبری که این ادعایش را برگردانی به خودش. بگویی آقا و اثبات کن که پول را بهت ندادیم. آره تو دادگاه سیستم اینطوری است که وقتی او میگوید پول را نداده، دست و پا میزند. دو جلسه. «پول ند، پول.» یعنی هم قبول کردی پول از شما میخواسته و هم قبول کردی که پول را بهش دادی. بعد با یک ناشیگری کوچولو، حالا شما باید بیمدرک داده باشی، گرفته باشی از طرف یا نگرفته باشی. در صورتی که آن قسمت به آن مربوط میشود. باید اثبات بکند که شما پول را ندادی.
خب حالا این هم دوباره مثل همان توسل به جهل هم ایجابی هم سلبی. نوع ایجابیش مغالطه این است که مطرح میکند که دلیل و برهان آن را تأیید نمیکند. فکر خوبی است. یعنی چی؟ چه جوری فکر خوبی است؟ شخص برای پوشاندن این ضعف استدلالی به حریف خودش میگوید که «ثابت کن اینطور نیست.» اما در نوع سلبی مغالطه، شخص بدون دلیل و برهان خاصی را مردود و نادرست میشمارد و برای جبران ناتوانی خود و نقد آن مدعا به مخاطب خودش میگوید: «ثابت کن اینطور است.» پس مشخص است. یک وقت دارد اثبات میکند، میگوید: «ثابت کن اینطور نیست.» یک وقت دارد رد میکند، میگوید: «ثابت کن اینطور است.» شما که داری رد میکنی، باید دلیل بیاوری برای رد کردن، نه اینکه من نظر شما را قبول ندارم. برای قبول نداشتنم از خود شما برهان میخواهم که تو بگو چرا قبول داری. ادعا دارم که قبول ندارم. برای اینکه قبول ندارم به استدلال بیاورم. یعنی هرجا استدلال تابع ادعا است. این قاعده کلی همیشه استدلال تابع ادعا است. هرکی که ادعا دارد و استدلالی، چه ادعا بر ایجاب، چه ادعا بر سلب. ادعای ایجاب دارد، استدلال بر ایجاب باید بیاورد. ادعای سلب دارد، استدلال بر سلب. اگر برعکس شد، من ادعای ایجاب دارم و میگویم شما اثبات کن سلب را. یک ادعای سلب دارم، میگویم شما اثبات کن ایجاب را. این جفتش میشود طلب برهان. است.
البته همانطور که قبلاً ذکر شد، گفتن این جمله اخیر فی نفسه اشکال ندارد، اما آنی که مغالطهآمیزش میکند، این است که گمان کنیم اگر مخاطب ثابت کند آن چیز مردود و نادرست است، مغالطه نباشیم. یعنی میگویم که شما میتوانی اثبات کنی که اینطوری نیست؟ من میگویم که فلان کس خائن است. میگویم: «خب من آنی که از ایشان دیدهام، جز خدمت چیزی ندیدهام. شما میتوانید اثبات بکنید که خائن نیست؟ شما میتوانید اثبات بکنید که این خیرخواه نیست؟» این میتوانی اثبات بکنی برهان من نیست ها. میخواهم یک ولولهای تو ذهن طرف بیندازم. یک خورده از مواضعش عقبنشینی بکند. یعنی یک خورده جنبههای جدل دارد. جدل گاهی خطابه است. این فرق میکند. خیلی مرز باریکی است. اگر بخواهد کار استدلال را. یکی سوءاستفاده بود، یکی تنبه بود. تنبه یعنی کار استدلال را نباید بکند. مغالطه وقتی کار استدلال را بخواهد بکند.
«من مطمئنم که همه مسائلی که به عنوان پدیدههای فراطبیعی شناخته میشود، مثل تلهپاتی یا دورآگاهی، هیپنوتیزم، پیشانیخوانی و غیره، همه دروغ و مدعیان این مسائل عدهای شیادند. تو چطور میتوانی ثابت کنی که این افراد اهل مکر و حیله نیستند؟ اگر تو یک دلیل بر واقعی بودن این امور ارائه کردی، من از حرف خودم برمیگردم.»
قرآن کریم بارها به اتکای مغالطه از سوی کفار اشاره میکند. میگوید که برای انکار و رد مسئله قیامت و معاد، اگرچه خود دلیل و برهانی ندارند، اثبات آن را از پیامبران تقاضا میکردند. آن هم به طور نامعقول که مثلاً میگفتند: «اگر راست است، پس پدران و گذشتگان ما را زنده کن.» «بگو بابام کجاست؟» فرعون میگفت به موسی (ع): «فما بال القرون الاولا؟» یک همچین تعابیری بود. گفت: «بگو بابای من الان کجاست؟ بابای من را بردار بیاور من ببینمش.» بال یعنی چه وضعی؟ مثلاً «ما بال» و چه وضعی دارند؟ در چه حالندش؟ در چه موقعیتم؟ «تاریخ و موعدش را مشخص کن الا موتتنا الاولا و ما نحن من.» میگویم نیست، تو میگویی هست. «بابا بردار بیاور.» نیست و دلیل بیاورید، نه اینکه میگوید: «من میگویم نیست و از شما دلیل میخواهم که بگویی بله.» یک وقت هستش که ما میگوییم که شما دلایل خود را بیاور. تا دلیل نیاوردی، من نمیتوانم قبول بکنم. یک وقت میگویم: «من قبول نکردنم دلیلش این است که تو و دلیل بیاوری.» این مغالطه است.
شما یک ادعایی داری. من نمیتوانم قبولش بکنم. شما دلیل بیاور. این طلب برهان از مخالفین است. اصلاً هم مغالطه نیست. نه تنبهی، نه. یعنی این عین برهان است. من میگویم که خب شما یک ادعایی داری، برهانت را بیاور. فقط تو برهانات هم همان که قرآن میفرماید. ولی یک وقت هستش که شما ادعا و استدلالی دارید. من این استدلال شما را قبول ندارم. در رد این طلب میکنم چیز دیگری. یک نوع استدلال ویژهای مخصوص نشانههایش هم نشان. «من میگویم نیست.» یک نوع استدلال خاص میخواهم. آن استدلال خاص. «یقولون متی ان کنتم صادقین.» خاصی از مغالطه طلب برهان از مخاطب. چون کفار و مشرکین علاوه بر اینکه خود دلیل بر نفی و انکار معاد نداشتند و اثبات میخواستند، در این تله برهان بر نکته خاصی انگشت میگذاشتند. همین که عرض کردم اثبات مدعا مشروط به ارائه آن امر از سوی پیامبران است. میآید استدلال خاص میکند، طلب برهان خاص میکند از مخالف. یعنی اصلش برهان دارد روبروی من. من میآیم برهان را میبرم توی گوشهای. یعنی که برهان آنهایی که گفتی نیست، این است. اگر بابام را آوردی، این برهان است. بقیهاش دیگر برهان نیست. دو تا مغالطه میشود در واقع. مغالطه کنهو هم توش هست.
نام مغالطه را «طلب برهان خاص» میشود گذاشت که قرآن کریم بارها به ارتکابش از سوی کفار اشاره کرده. از جمله در سوره شعراء میخواهیم که وقتی حضرت شعیب (ع) قوم خود و اصحاب را به سوی خداوند، تقوا و رعایت حدود الهی دعوت کرد، آنها که در نقد و رد این سخن حرفی برای گفتن نداشتند، اینجور گفتند: «فأسقط علینا کسفاً من السماء ان کنت من الصادقین.» «برای ما یک پاره ابر بنداز اگر راست میگویی.» نقل میکند که وقتی حضرت لوط (ع) نسبت به عمل زشت قوم خودش اعتراض کرد و آنها را سرزنش کرد، آنها متوسل به این مغالطه شدند: «الا ان قالوا ائتنا بعذاب الله ان کنت من الصادقین.» یک نوع برهان ویژه در واقع. یک چیز ویژهای برای استدلال. یعنی کانههو چیزهای دیگر هم استدلال نیست. فقط این استدلال. «ما ملائکه را ببینیم، ما قیامت را ببینیم، ما بریم ببینیم پدرانمان کجایند. آنها بیایند، ما بریم ببینیم.» اینها میشود. یعنی یک نوع ویژه قرآن فقط این است. آنهایی که گفتی برهان نیست، این اگر بود برهان است. هم تله برهان، هم کنهو. دو تا. خب این هم از این مسئله. حالا انشاءالله بقیه مباحث جلسه بعد بحث خواهیم کرد.
**الحمدلله رب العالمین**
**بسم الله الرحمن الرحیم**
مغالطه بعدی، مغالطه "تلهگذاری" است که نقطه مقابل "مسموم کردن چاه" محسوب میشود. در مغالطه مسموم کردن چاه، مخالفین را احمق و بیسواد و از این دست، فرض میکردند؛ اما اینجا به موافقین مدال میدهند. این افراد میگویند: «بله، ما راستگو هستیم، ما دکتر هستیم، ما همه تحصیل کردهایم، ما حقوقدانیم، ما فلانیم.» این کار سدّی میشود برای اینکه کسی بتواند اعتراض و انتقاد کند. صفت مثبت و ممدوحی به موافقان یک مدعا نسبت داده میشود. مثلاً میگویند: «اینها معتدلاند، ما معتدلیم، ما زبان دیپلماسی را بلدیم، ما کار بلدیم، ما باتجربهایم، ما کلید داریم، سابقه داریم.» اینها تلهای میشود تا کسی نتواند به این سمت بیاید و در این تله میافتد اگر بخواهد انتقاد کند. مخاطب یا مخاطبان برای اینکه خودشان را مشغول آن صفت معرفی کنند، آن مدعا را میپذیرند.
پیشنهاد من برای نام شرکت «پوپک» است و میدانم که از میان دوستان حاضر در جلسه، اهل ذوق و ادب به این نام رأی مثبت خواهند داد. بله، این مغالطه، چند وقت پیش توسط برخی حضرات انجام شده بود که گفته بودند اینهایی که به این پنجاه درصد (پنج/هفت درصد) به اعتدال رأی دادند، به قانون رأی دادند؛ آن یکیها به بیقانونی و خشونت رأی دادند. این هم مسموم کردن چاه است، هم تلهگذاری. شما که باسوادید! آنهایی که در گوشی به شما میگویند: «بیسواد»، شما که دیگر باید بلد باشید! مثلاً میگوید: «خواندم.» میگوید: «دوباره بخوان.» میگوید: «من در خاطرات شما خواندم که اینطور شده است.» میگوید: «دوباره بخوان، نخواندهای، نفهمیدهای.» اینها میشود فنانیت در مغالطه.
معمولاً مغالطه به صورت ترفندی برای قبولاندن یک طرح یا پیشنهاد درمیآید. به این ترتیب که گوینده یا نویسنده به مخاطب یا مخاطبان خودش میگوید: «شما دارای فلان صفت خوبید، پس این طرح یا پیشنهاد را بپذیرید.» مثلاً: «شما که اینقدر پسر مؤدبی هستید.» گاهی خب آدم از اینها استفاده میکند، یعنی ترفند. «شما که اینقدر پسر خوبی هستید، اینقدر دانایید، تعجب میکنم شما دیگر چرا این حرف را میزنید؟» از حالت مغالطه به خطابه کشیده میشود. برنامههای تلویزیون که حالا دوست عزیز، کارشناس، شرکت کرده بودند، پریشب تحلیل میکردم، من نظرم را دادم. حالا یا اعتنا نکردند یا فرصت نکردند جواب بدهند. گفتم که مطالبی که شما فرمودید برهانی نبود. بعد سریع؛ البته فضای رسانه، فضای خطابه و جدل است و خیلی برهان برنمیتابد. ولی خب یک مرز خیلی باریکی است بین مغالطه و خطابه. حالا به بحث خطابه میرسیم، انشاءالله.
ادعا میکنید که ما شادترین مردم دنیا هستیم. استدلال میآید مثلاً دستشویی، امور جزئی را میگذارد کنار. جزء العله است، ولی خب مخاطب را میخواهی فقط سوق بدهی به این سمت و قصدت هم خیر است و در واقع یک شگردی است برای اینکه تخریب بکنی عملیات روانی دشمن را. «شما همش مشغول گریه هستید، شرکت بکن، رو چه شادی؟» اینهایی که اینجوری میگویند، نیامدند، تا حالا نچشیدهاند. خب این حالت خطابی دارد. این حرف درست هم هست، ولی خب خیلی مرز باریکی با مغالطه دارد. لذا ذهن یکخورده حساس شود. در بحث برهان دیگر یکخورده صحبت کردن با عوام برایش و خب بلد نیستی عوام را تحریک و شور احساسات در عوام را، نبضش را بلد باشی، بتوانی کار بکنی. چون گاهی انسان ناگزیر است در بحث خطابه چیزهایی بگوید که ایراد شرعی پیدا نکند.
در نهجالبلاغه گاهی میبینی، من یک برنامه دیدم، کلیپش حذف شده از یوتیوب، خدا لعنتشان بکند. یک برنامه ماهوارهای، اینها نهجالبلاغه را میخوانند و مغالطات نهجالبلاغه را. مثلاً به امیرالمومنین (ع) میگویند که شما مدیریتت ضعیف است، مدیریت نظامیات ضعیف است. میگوید: «من مدیریت ضعیف است؟ من از دوازده سالگی تو جنگ بودم، چهل سال است دارم میجنگم، تو این چهل سال یک بار شمشیر زمین نگذاشتم. من کسی هستم که تو جنگ اسمم میآید همه فرار میکنند، من مدیریت نظامیم ضعیف است؟» حدیث اگر پیدا شود از نهجالبلاغه، چیز جالبی است. آن قشنگ میآید با فاکتورهای مغالطه اثبات میکنی که مغالطه است.
میگوید: «از شما چه پرسیدند، شما چه داری جواب میدهی؟» این دارد میگوید: «مدیریت ضعیف»، چه ربطی دارد سابقه دارد مدیریتش خوب است؟ اینجا بحث این نیست. بحث این است که حضرت دارد یک عملیات معکوس میکند، عملیات معکوس روانی میکند. دشمن دارد کار میکند روی اینکه علی (ع) بلد نیست، ناپخته است. حضرت دارند یک کدهایی میدهند که برای مردم آن کدها یادآوری میکند یک سری مسائل را و زنده میکند این حس را که خب او مگر میتوانند؟ اگر پس علی (ع) ناپخته باشد، پس کی پخته است؟ یکی از چیزهایی که انسان را پخته میکند، حضور در جنگ است. کی به این اندازه تو جنگ بوده که بخواهد پخته بشود؟ لذا این یک کلام خطابی است، ولی خب در سیاق مغالطه. ولی چون هدف، هدف مثبتی است، هدف به غلط انداختن نیست، هدف ثواب بردن و رضای خداست، مغالطه نمیشود.
گاهی از کسی تعریف میکنی، عنوان خوبی رویش میگذاری. «انک لأنت الحلیم الرشید»، به حضرت شعیب میگفتند. میگفتند: «ما تو را آدم حساب میکردیم، از نظر ما چیزی بودی.» یا «لقد کنت مرجوّا فینا قبل هذا». «یا صالح»، صالح میگفتند که ما قبلاً به تو امید داشتیم. میگفتیم اگر بخواهد یکی تو این قوم ما چیزی بشود، آدم حسابی بشود، سرش به تنش بیارزد، به جایی برسد، صالح! تو هم رفتی دکان و دستگاه زدی، پیغمبری میکنی؟ خب این اصطلاح تلهگذاری از این است که به خود من زیاد شده است. آدم جذب میشود روی این حرف. یعنی آدم ضعیف را قشنگ میشود این طرفی کشید. دو، چهار بار اینجوری بگویند با شما. «ما تو را آدم معتدلی میدانیم، ما فکر میکردیم که شما دیگر مثل آنها نباشی که بخواهی اینجوری حرف بزنی. ما شما را آدم منصفی میدانستیم. تعابیر، ما بین شما و فلانیها تفاوت قائل بودیم.» اینها تلهگذاری است برای اینکه طرف را بیندازند تو دام، ولی وقت برای جذب به سمت مسیر حقیقت، نه حقه بازی، جذب به خود شخص یا حزب. بله، باید حق و باطل را بشناسد. اندیشه شما و روحیه شما را هم. یعنی یک وثاقت و عدالتی در شما سراغ داشته باشد، بداند که شما اگر اینجوری حرف میزنید، نیتتان این نیست که کسی را بخواهیم بیاوریم مطابق با اهداف خودتان وفقش بدهید. میخواهند که او خودش سر به راه بشود.
وقتی آقای بهجت (ره) دست به سر کسی میکشد، میگوید: «جوونم، تو که خوبی، به این پاکی، چرا آخه تیپت این شکلیه؟» یک وقتی هم هستش که فلان کس، این میخواهد آدم را بیاورد، ببرد، معتاد بکند، رقاص بکند، مطرب بکند. «آخه حیف نیست تو جوان به این خوبی، همش غم، همش غصه؟ خود آدم باید شاد باشد، خود فلان باشد، سرزنده، سرحال. آخه چقدر هیئت، چقدر روضه؟ چهار بار هم حالا میروی اشکال ندارد، یک دو بار هم آهنگ گوش بده.» تلهگذاری. خب این، آن وثاقت خیلی مهم است در شخص که انسان سراغ داشته باشد. «خوب قربون هیکل ورزشکاری و مرام پهلوونیت، این اثاثیه را اشتباه آوردم اینجا، کمک کن آنها را برگردانیم سر جای اول.»
از مغالطه تلهگذاری برای پرهیز مخاطبان از عقیده یا گرایشی استفاده میشود. به این ترتیب که شخص میگوید: «چون شما فلان صفت خوب را دارید، پس از شما بعید است که فلان حرف را بزنید یا فلان کار را انجام دهید.» نکته قابل توجه در مورد این مغالطه این است که نسبت دادن یک صفت مثبت به مخاطبان به خودی خود اشکال ندارد. آنی که جنبه مغالطه دارد و باید مراقبش بود، این است که این کار جایگزین استدلال در تأیید یا رد یک مدعا کار استدلال را بکند. همین. «شما استدلالت چیست که حالا حرفش را گوش میدهی؟» به من میگویند: «تو آخه خیلی خوشتیپی.» به من گفتند: «تو خوشتیپی، حیف است از این لباسها بپوشی.» استدلال چیست؟ «چرا شما از این لباسها نمیپوشی؟» میگوید: «آخه به من گفتند تو خوشتیپی.»
یک کلمهای که گفتند اینها، میگوید: «چرا صغرا کبری دارند، جایگزین میسازند، صغرای تقلبی، کبرای تقلبی؟» در قرآن وقتی حضرت شعیب (ع) در بین قوم خودش به تبلیغ پرداخت، آنها را به جای عبادت بتها به عبادت خدا فراخواند. درباره کم گذاشتن پیمانه و ترازو توصیه کرد که آنها را از کمفروشی برحذر داشت. قومش گفتند که «ما فکر میکردیم تو حلیم و رشید باشی.»
مغالطه بعدی، "توسل به جهل" است. سقراط در زمان خودش عاقلترین و دانشمندترین شخص شناخته میشده است. میگوید: «من دانش زیادی ندارم، تنها دانش من این است که میدانم جاهل و نادانم.» آگاهی و احترام به جهل خود، حکایت از تواضع و فروتنی سقراط داشت؛ اما این مسئله در فرایند استدلال اساسی برای یک دلیل ضعیف و در واقع منشأ یک مغالطه است.
مغالطه توسل به جهل، وقتی است که ما بخواهیم از اطلاعات غیر کافی و از جهل خود نسبت به مسئله استفاده کنیم و از این طریق ثابت کنیم که ضد آن سخن صحیح است. میگوید: «حالا ما که نمیدانیم.» میگوید: «آقا رضا شاه خدا لعنتش کند.» «حالا ما که نمیدانیم اینها جایگاهشان پیش خدا چیست؟» «ما که نمیدانیم نیتشان چیست؟» «ما که نمیدانیم یزید برای چه امام حسین (ع) را کشت؟» «مگر جای خدا بنشینیم قضاوت کنیم؟» «نخیر، ما جای خدا نمینشینیم، قضاوت نمیکنیم. خدا به ما گفته که تو بر اساس ظواهر، اگر دیدی کسی ظلم کرد - این هم رتبهبندیاش - ظلم به امام بود، ظلم به معصوم بود، ظلم به ولایت بود، به نیتش نمیخواهد کار داشته باشی، تو لعن کن.»
یکی گفته بود که «ما که نمیدانیم یزید آخرش توبه کرد یا نکرد، شاید آخر توبه کرده باشد، مرده باشد.» بعد آن عالم سنی بود، عالم شیعه گفته بود که «ما که نمیدانیم بابت لعن یزید خدا ما را جهنم ببرد یا نبرد، بلندش میکنی، واگذار میکنیم به خودش که خواست ما را جهنم ببرد یا نبرد.» گفتم خدایی که با یک توبه مخفیانه یزید گناه کشتن امام حسین (ع) را میبخشد، مرا بدون توبه هم اگر یزید را لعن کنم، بدون توبه همه را میبخشی؟
میگوید: «اعتقاد به وجود جن خرافه بیش نیست، چون من حتی یک کتاب علمی هم در این باره ندیدهام.» «من یک نفرم ندیدم آخه این حرفها را بزند، حرفهایت اصلاً خیلی عجیبغریب است حاج آقا، اینها را اصلاً نمیشود قبول کرد.» «من هیچ آخوندی را ندیدهام این حرفها را بزند.» «خیلی طلبه و ارتباط داشتم، من خیلی محضر خیلی علما رفتهام، تا حالا این حدیث را نشنیدهام.» «خیلی از شاگردان آیتالله بهجت (ره) در ارتباط بودم، ندیدم کسی بگوید.» ایشان (ظاهراً منظور آقازاده ایشان) شاگردان آیتالله بهجت بودند. آقای بهجت، آقازادهشان گفته بودند که: «بعد از من اگر آمدند پرسیدند که این حرفها را بهجت زده یا نزده، مواظب باشید تکذیب کنید.» «تو مگر همه حرفها را شنیدی؟ تو بگو من نشنیدهام.» الحمدلله این دایه را دارد و اینها دیگر سنگ روی سنگ بند نمیشود. «ایشان را گفته، نشنیدهام، میگویند از طرف دفترهای بهجت میگوید: ما از این ده نفری که خیلی با بهجت بودند پرسیدیم، ایشان نگفته بودند.»
امام موسی صدر (ره) مثلاً برمیگردد. خب این چه دلیلی میشود؟ تهش این است که این ده نفر نشنیدهاند. پیدا کرد که آنی که دارد میگوید کیست؟ او خودش از حسین (ع) دارد نقل میکند یا او هم از همان متواتراتی است که تهش به جایی بند نیست؟ ولی اگر یک نفر دارد میگوید آقا من خودم از بهجت شنیدهام، بقیه نمیتوانند بگویند که آقا ما توسل به جهل بکنیم، بگویم که ما نشنیدیم؟ نه، من نمیتوانم تأیید بکنم، چون خودم نشنیدهام، از باب خودم تأیید نمیکنم. اگر کسی برایش خلاصه محرز میشود، احراز میشود که این بابا آدم راستگویی است، سه قصر با بچه در ارتباط بوده. خب حالا حسابش، همان که در روایت هم هست که نگو نیست، بگو من نمیدانم. مغالطهای که من چون ندیدم نیست. از امامان و مقامات اولیا خدا مبادا انکار بکنید، صرف اینکه چون نمیدانی، نمیفهمی، گنگ است. نه، نمیتواند. اینجوری نبودند کجا؟ امیرالمومنین (ع) اهل اینجور عرفان و سلوکی بود؟ بودی؟ کجا معصومین (ع) مثلاً فلسفه را قبول داشتند؟ من یک روایت ندیدهام در تأیید فلاسفه. یک روایت در تأیید ارسطو نداریم. شما برای چه میگویی؟ آخه چه دلیلی است؟ شما ندیدی، شما نمیدانی. شما مغالطه از راه جهل. آنجا این بحث مغالطهاش این است که من از راه اینکه چیزی را نمیدانم انکار میکنم، نیست.
در بحث تبعیت تا به حد علم نرسیدهای در بحث عمل، نه علمیات. از سنخ علمیات نیست، از سنخ عملیات است. علمیات یعنی من چون یک چیزی را نمیدانم، در همان حوزه علمیات هم زیرآبش را میزنم. بقع امکان به تعبیر بوعلی. ولی در حوزه عملیات در حوزه علمیات ممکن است، ولی حالا در عمل من باید بهش ترتیب اثر بدهم؟ نه، تا وقتی که علم برایم حاصل نشده، میخواهم زیرآبش را بزنم، انکار بکنم. حالا من یک وقت میتوانم فیلسوف نباشم، ولی زیرآب فلسفه را باید بزنم روی حساب جعل امکان که ممکن است که معصومی فلسفه را قبول داشته باشد. خب حالا نمیخواهی بروی فیلسوف بشوی، نرو. تا وقتی که علم پیدا نکردی به اینکه فلسفه چیز خوبی است، ممنوع است، نرو دنبال فلسفه. نه، چون خودشان اهل عملش نبودند، زیرآب علمیشم میزنند. چون نخوانده میگوید: «نه، اگر خوب بود که ما خودمان میخواندیم.»
استدلال از راه جهل دو جنبه دارد: جنبه سلبی و جنبه ایجابی. جنبه سلبیش این است که گویا آنچه اثبات نشده یا ما دلیلی بر اثباتش نداریم، مردود است. نمیتواند وجود داشته باشد. مثال جنبه ایجابیش آن هم مغالطه است. فرض شده که گویا آنی که نفی نشده یا ما دلیل بر ضدش نداریم، مقبول است. «یک کسی هنوز نتوانسته دلیل بیاورد که فلانی خائن است، پس خائن نیست.»
توضیح دارد میگوید: «ما به طور جدی مسئله بخت و شانس معتقدیم، چون علیرغم همه مخالفتها تاکنون هیچ دلیلی بر رد این مسئله به ما ارائه نشده است.» یک وقت کسی نتوانسته دلیل بیاورد، یعنی دلیل آورده و دلیل منطقی نبوده و از آن دلیل غیرمنطقی ضدش اثبات شده. گاهی این شکلی است. یعنی انسان یک دلیل. یعنی شما اگر نتوانید اثبات بکنید که الان شب است، از این اثبات نشدن شما استفاده میشود که روز است. یعنی گاهی امر دائر مدار متناقضین است. یکی از این متناقضین که اثبات نشود، آن یکی اثبات میشود. این یک روش معمولی هم هست تو فضای علم. ولی گاهی امر بین متضادین، بین متضایفین است. اینجوری نیست که اگر شما بتوانی هنوز نتوانستهای اثبات بکنی که این طرف مثلاً پدر نیست، یعنی پسر است. مثلاً، حالا اینجا هم همین است.
ما هنوز نتوانسته کسی اثبات بکند. تازه این هم حدود دارد. نتوانسته از نظر منطقی، از نظر شما. من قانع نشدهام. «هنوز کسی نتوانسته من را قانع بکند ها، در مورد این مسئله میخواهی با من صحبت بکنی؟» «کسی نتوانسته من را قانع بکند که فلان چیز درست است.» «کسی نتوانسته من را قانع بکند که ما چیزی به اسم جن داریم.» «کسی نتوانسته من را قانع بکند روح مجرد است.» «کسی نتوانسته من را قانع بکند که برای امام حسین (ع) باید گریه کرد.» بر فرض. خب نتوانسته قانع بکند، یعنی هیچکس دلیل منطقی نداشته که از این دلیل منطقی نداشتن ضدش اثبات بشود؟ یا نه، آنها خودشان جاهل بودند، آنهایی که استدلال آوردند خودش بلد نبوده؟ یا استدلال آوردند شما نخواستی قبول بکنی؟ همه اینها با یک عدهای صحبت. حالا صد نفر توی بازار که آقا از صد تا طلبه پایه یک رفتم پرسیدم اثبات بکنم. «صد تا طلبه شما برو به صد تا امثال آقای مصباح (ره)، شهید مطهری (ره) صحبت بکن، بعد بیا بگو به صد نفر صحبت کردم، صد روز من را قانع کردند.»
علت مغالطه بودن توسل به جهل که نمیشود بدون دلیل به صدق و کذب هیچ قضیهای حکم کرد، بلکه صدق گزاره. یعنی اگر بخواهیم ثابت کنیم که گزاره صادقی است، باید برایش دلیل بیاوریم. چنانکه اگر برای ثابت کردن کذب گزاره نیز باید دلیل بیاوریم. لذا در هیچ یک از این دو حالت نمیشود از جهل به دلایل یک طرف، طرف دیگر به نتیجه گرفت. نمیشود گفت گزاره «پی» صادق است، چون هیچ دلیلی بر کذبش به دست نیاوردهایم. هنوز در واقع امکان است. این هم یک مغالطه است دیگر. ما گفتیم آنور شما در موقع امکان بگذار. وقتی دلیل بر رد نداری، گاهی دلیل بر اثبات نداریم، زیرآبش را میزنیم. گاهی دلیل بر رد نداریم، قبول میکنیم. جفتش مغالطه است. دلیل بر اثبات نداریم، زیرآب میزنیم. دلیل بر رد نداریم، قبول میکنیم. نه، جفتش باید چه وقتی دلیل بر اثبات نداشتیم، چه وقتی که دلیل امکان بگذاریم، نه اینکه جازم بشویم. یعنی میگوید: «چرا قبول کردی؟» میگوید: «چون دلیل بر ردش ندیدم.» خب دلیل بر ردش ندیدی، باید بگویی ممکن است، نه اینکه جازم بشوی که هست. «چرا قبول نکردی؟» میگوید: «چون دلیل بر اثباتش ندیدم.» آن هم باز باید بگویی ممکن است.
«انرژیدرمانی چیست؟» «من دلیل بر اثباتش ندیدم.» «نه، من که قبول…» «من دلیل بر اثباتش ندیدم، دارم بررسی میکنم، فعلاً که نظر خاصی ندارم.» این یا گزاره «کیو» کاذب است، چون هیچ دلیلی بر صدق آن یافت نشده. فهمیدن این مطلب و در صورت نیاز توضیح دادنش به دیگران، بهترین راه برای جلوگیری از مغالطه توسل به جهل است.
یکی از زمینههای مهم ارتکاب مغالطه در جایی است که بخواهیم درباره وجود یا عدم وجود یک چیز اظهار نظر کنیم. اثبات اینکه چیزی وجود دارد، کار مشکلی است، به ویژه در مورد اموری که به صید حواس ما درنمیآیند، یعنی امور نامحسوس و انتزاعی. از او مشکلتر این است که ثابت کنیم چیزی وجود ندارد، چون باید به طور همزمان کل جهان را مورد جستجو قرار داد تا مطمئن شد که آن چیز در هیچ کجا وجود ندارد. از این رو نباید تعجب کرد که بیشتر استدلالها در مورد وجود و عدم وجود برخی امور از راه توسل به جهل صورت میگیرد.
یک پزشک جراح گفته بود که «تا وقتی من خدا را در زیر چاقوی جراحی خودم حس نکنم، بهش ایمان نمیآورم.» دیگری گفته بود: «من مطالعات گسترده درباره جهان هستی داشتهام، اما هرگز چیزی ندیدهام که این باور را در من تقویت کند که یک نیروی عظیم، نظم و کنترل کل جهان را به دست دارد.» ولی یک معلمی داشتیم، معلم منحرفی بود، خدا عاقبتش را به خیر بکند، اگر هنوز تو مسیر خودش است، خدا ورش دارد. این خیلی جفنگیات سر کلاس میگفت، سر درس میگفتش که: «کی گفته که معصومین (ع) مخالف عرقخوری بودند؟ خود امام صادق (ع) یک نوع شراب خاصی داشتند، میخوردند.» (العیاذ بالله) میگفتش که: «بچهها گول نخورید ها! من با فلان استاد جامعهشناسی صحبت کردم، گفته که ما تو این دنیا سراغ نداریم یک نظامی که نه متکی به شرق باشد، نه متکی به غرب. این جمهوری اسلامی هم که میگوید من آمریکایی نیستم، یعنی روسی است.»
نمیشود کسی نه آمریکایی باشد، نه روسی. مسابقه نداریم، یعنی نیست. جهل. یعنی میگوید من هرچی میگردم نمیبینم حکومتی که نه به این من باشد، نه به آن. خب یعنی چی؟ یعنی نمیشود یک حالت سومی باشد. توسل به جهل یعنی من سراغ ندارم، من ندیدهام، پس اینجور هست. اثبات میشود. «چون من ندیدم، پس اینجوری است.» «من چون ندیدم که حکومتی نه روسی، نه آمریکایی، پس این حکومت که آمریکایی نیست، روسی است.» خب سراغ نداریم.
قرآن کریم یکی از زمینههای ارتکاب مغالطه را مسئله قیامت و عالم پس از مرگ میداند. به این ترتیب که کافران ابهام و آگاهی را دلیلی بر غیر واقعی بودن قیامت میدانند. «عواقیل ان وعد الله حق والساعه لاریب فیها قلتم ما ندری مسا.» «من که اصلاً تو کتم نمیرود، من که نمیتوانم قبول بکنم. آخه چیزی که نمیدانیم، چیزی که ندیدیم چه جور قبول بکنیم؟» «چیزی که ندیدیم.» خب مگر قرار است که آدم هرچی که ندیده قبول بکند؟ همان مثال شکستنی متواترات است دیگر، به قول مرحوم علامه: «واشنگتن ندیدیم، قبول نداریم. کسی قبول نداریم.» انسان هرچی که ندیده قبول ندارد.
گاهی تواتر به نحوی است که به حدی میرسد که انسان ندیدهها را باور میکند. تازه اینها که باز چیزهایی است که دیگران دیدهاند. گاهی چیزهای ندیده دیگران را هم آنقدر تواتر میرود بالا که همان هم انسان باور میکند. یعنی پری دریایی را نسل اندر نسل همه گفتند هست، هیشکی هم ندید. هیشکی ندید پری دریایی. با توهمات و ذهنیات. به هرکی شما بگویی پری دریایی، میگوید بله، هستش. غول، غول چراغ جادو. بله، تردید. اینهایی که به تواتر میرسد، چیزهایی که وجود خارجی ندارند، مردم قبول میکنند. مغالطه است. این هم باز مغالطه از سنخ دیگر.
ولی حالا اینجا صرف اینکه ما ندیدیم، ما نمیدانیم، ما یقین نداریم. «من که خودم آخه چیزی که از نزدیک ندیدهام، نمیتوانم.» اینها مغالطه است. نخیر. خیلی وقت آدم چیزی که خودش از نزدیک ندیده، میتواند باور بکند، قبول بکند. صد البته باید این نکته را به خاطر داشت که در برخی موارد میشود از جهل و عدم آگاهی در قضاوت خود استفاده کرد. و آن در حالی است که اگر چیزی حقیقت داشت، انتظار میرفت که اطلاعاتی ازش به ما میرسید. بله، امیرالمومنین (ع) در نهجالبلاغه همین استدلال را میکنند. به امام مجتبی (ع) میفرمایند که در نامه ۳۱ نهجالبلاغه، صفحه ۳۷۴، خط ۴۵، به نهجالبلاغه. «دشت چی میشه؟» نامه ۳۱، خط ۴: «و اعلم یا بنی انه لو کان لربک شریک لأتتک رسله.» ترجمه بفرمایید: «ای پسر عزیزم، حتماً اگر برای خدای تو شریکی بود، پیامبرانش میآمدند.» احسنت!
استدلال حضرت: «چون هیچ پیغمبر دیگری نیامد از یک خدای دیگر بگوید، پس خدای دیگری نیست.» خب این مغالطه توسل به جهل نیست ها، چرا؟ فرق این چیست؟ چرا برهان؟ کبری. خب تو همین کبری بودن خدایی، این بدیهی است یا نظری است؟ این الان غذای بدیه، نظریه. برهان است دیگر. یک تست بریم، برهان یادمان نرود. برهان باید چی باشد؟ مقدمات یقینی. فرق بین یقینیات و بدیهیات چیست؟ یقینیت چی؟ یقینیت یک تفاوتی دارد با بدیه. تفاوت شایعه؟ آها احسنت!
خب یکی از آن نظریاتی که یقینی است بفرمایید. بدیهیها چند تا بود؟ بریم اصل شکل. بقیه مراتب بود، ولی باز ما تو دایره بدیهی یاد میگرفتیم. چند تا بود؟ جدول شش و هشت. ششتایی کدام بود؟ هشتتایی کدام بود؟ خب چیها بود؟ اولی: خاطرات، حسیات، مشاهدات. دو تا بود. اولی: متواترات، حدسیات، محسوسات، فطرت و تجربه. این شش تا چی بود؟ بدیهی. حالا تو جدول هشتتایی ما امری داشتیم، یقینی بود، ولی بدیهی نبود. مثل چی تو هشتتایی؟ تجربه بدیهی. جدول هشتمان: یقینیات، مظنونات، مشهورات، وهمیات، مسلمات، مقبولات. دیگر چی؟ مشبهات، مخیلات که هیچ. مشهورات یقینی است، حتی میتوانست اگر جز اگر استقرائیات بود، میتوانست بشود. خب این دیگر چی؟ مظنونات هم که اسمش رویش است. میآیم هم که باز اسمش رویش است. میماند مسلمات و مقبولات. مسلمات هم که برای جدل به درد میخورد. مسلمات به نسبت خصم بود. مقبولات میدانستی باشد.
یقینیات غیر بدیهی. یعنی من یقین دارم که پیغمبر (ص) دروغ نمیگوید. حرف پیغمبر (ص) برای من میشود یقینی. شش تا نیست. کلام پیغمبر (ص). نه دیگر، بدیهی نیست. یقینی نیست. بعد از اینکه بعد از مراتبی. خب بالاخره بعدش آخرش. نه نه نه. مدیونه که استدلالپذیر استدلال ندارد دیگر. تجربه دارد. یعنی قضیه تجربی صغرا کبری ندارد. تجربه. شما تجربه میکنی میبینی که این بعدش خودش میشود خودش. خودش بعداً ازش استدلال تولید میشود. خودش صغرا و کبرای استدلال میشود. خودش که استدلال. شما میبینید که این را به کرات تجربه کردهایم. این را که میخورد، قند خون میآید پایین. آنی که میخورد، قند دو بار سه بار. استدلال ندارد. فلان چیز قند خون میبرد بالا. «بلیط الاتفاقی لایکون دائماً ولا اکثریاً.» خب آن که در چیزهای خیلی بدیهی هم میشود استدلال این شکلی برایش تولید کرد. استدلال یعنی براتون یکی نمیشد؟ بله.
خب اینجا منظور آن نوع استدلالی نیست. نوع استدلالی که از نظری، از حیطه نظریات باشد، یعنی حد وسط کشف کردنی باشد. نظم و جد به نظر میآید. مقبولات به نظر میآید که جز یقینیات باشد با واسط. خب حالا بیاییم برگردیم تو بحثمان. گفتیم برهان. این کلام امیرالمومنین (ع) برهان است و مغالطه نیست. برهان هم باید شرطش این بود که خاطرتان هست؟ شروط برهان هفت تا شرط ذکر کردیم. بفرمایید. خب یکیاش اقدم باشد زماناً. دیگر مقدمات برای نتیجه. بله، هفت تا شد دیگر. ساعتچی هم که گفتید. به هم سنخ مقدمات با نتیجه کم و ذاتی. اولیش ذاتی باشد و اولی باشد. بحث ذاتی و اولیه گفتیم ذاتی دو نوع ذاتی. ذاتی باب کلیات. ذاتی باب برهان. ذاتی باب کلیات در برابر عرضی. آنجا ذاتی باب برهان سه تا حالت، سه تا، حالا بیشتر بود، چند درجه داشت دیگر. یکیاش این بود که خود اینها در حد و تعریف آن یکی اخذ میشد یا موضوع این محمول یا جنس معروض له. گاهی هم معروض جنس. چهار تا حالت، چهار درجه داشت. خب حالا اینجا جنسش بود. بله، معروض جنس، جنس معروف، غرض جنس، جنس. برعکس.
حالا این کلام امیرالمومنین (ع) را بفرمایید که چه شکلی اثبات میشود که برهانی است؟ برهانیاش کنید. چه جور برهانی؟ تقسیمبندی این قضیه شرطی است. قضیه شرطی را ما میخواهیم مقدمات قیاسمان قضیه شرطی باشد. قیاس چی میشود؟ اقترانی میشود. «اگر بود میآمد و لکن نیامده پس نیست.» درست؟ خب آنجا بحث تو قیاس استثنایی ما حد وسط اینها را داشتیم، نداشتیم؟ حد وسط داشتیم. خب شیرین جهت. وسطش نیامد. نیامده. حد وسط میشود. حد وسط یعنی تو یکی محمول باشد تو یکی موضوع. کل. پس این میشود که حد وسط ندارد. موضوع. حد وسط یعنی اینکه در صغرا محمول، در کبری موضوع. «اگر خدا بود، پیامبری میفرستاد.» درست؟ بله. «لکن پیامبری نفرستاد. نیامد. نفرستاد. پس خدای دیگری نیست.» خدای حد وسط کدام است؟ پیامبر تکرار شده. تکرار نشده. «نفرستاده.» «فرستاده شدن پیامبر» میشود حد وسط ما. قضیه حمل کنیم. استثنایی است دیگر. استثنایی یک شرطی داشتیم، یک حملیه داشتیم. خب حالا تو هیچ بحثی نیست.
حالا بحث برهانش را بریم. چرا آن اولی را مقدماتش شک بیندازیم؟ اگر نتوانیم شک بیندازیم، این الان مسیر حرکت برهانی است. مقدماتمان باید بدیهیات باشد. اینها یعنی تو ذات خدا، به ذات خدا بودنش باید پیامبر بفرستد تا ما بفهمیم که هست؟ بدیهی است الان؟ نه. به ذات خدا بودنش نباید کسی را بفرستد. از کجا در میآید؟ چه خدایی است؟ یعنی به چه اقتضایی شما میگویید چه خدایی؟ احسنت. استدلال چیست؟ این استدلال میخواهد بدیهی است؟ اولیه؟ فطریهها؟ یعنی الان ما داریم توی کسانی که خدا را قبول... مشرکین داریم صحبت میکنیم. اصلاً استدلال کاری به مخاطب ندارد که مشرک خاطرتان نیست؟ افتادیم تو دور هی درست کردن براهین مختلف. بعد آخرش متوجه شدیم که اینجا خدا دارد با مشرکین صحبت میکند. مشرکین خدا را قبول دارند. یعنی خدا بودن خدا را قبول دارند. اینکه خدا همه هست، خدا اختیاردار هست را قبول دارند. بعد اصلاً بحثمان دیگر نیاز به هیچ برهان قبلی، نتیجه یک برهان دیگری.
الان اینجا من به نظرم نمیآید اصلاً این مشکلی داشته باشد. یعنی کسی که خدا بودن خدا میشود هیچ خبری به ما ندهد از خودش، مشرکین قبول نمیکند. این مشکل داشته باشد با این. مشکل ندارد با این جمله. خدا میتواند یک چیزی دستش نباشد و خدا باشد. ریاست عمر فطریات میرود عام. این اگر کسی الله را تصور بکند، به صفات الله، از صفات این است که باید خبر بدهد از خودش. اگر الله دو تا الله باشند، باید هر دو بیایند از خودشان خبر بدهند. پیامبر بفرستند با شرایطش. یعنی پیامبری که بیاید ادله و براهین و اینها. و فقط ما اینها را از یک خدا سراغ داریم. پس یک خدا. این بحث را میشود توی این قسمتش حالا بحث کرد. جهل را. لکن پیامبری نفرستاد. آن یکی جزو لبنیا تموم میشود. این یکی را حالا قطب بشود رویش بگذاریم یا نشود رویش. بله. این حالا بحث همین است. مخاطبش کیست؟ پسرش صحبت میکند. بله. البته ادامه دارد ها. «و رایت آثار ملکه و سلطانه.» باز هم این دلیل. ادامه همان دلیل است. خب باز بهترش کن. گیر. و این برای آن دلیل نیست. این یک دلیل دیگر است. بله. خب این صغرا کمک میکند به فهم همان نسبت به قبلی. نسبت به ادعا. دلیل برای صغرای قبلیت نیست. افعال و صفات. «و لاکنه اله واحد کما وصف نفسه فی ملکه اح قبل الاشیا بلا اولیه و آخر بعد الاشیا بنا نهایه قلب ادامه متن.»
خب حالا ما اینجا علی (ع) را میبینیم که حالا اصلاً بیاییم خارج از امام حسن (ع) قرار بگیریم ویندوز مقبولات. تو این چهارچوب نمیتوانیم از چهارچوب خداییبینی خارج بشویم با این مخاطب نیست. ولی همین بیاییم عقبتر، دامنه را گستردهتر هم بکنیم. بعد میآییم علی (ع) را میگذاریم آن بحث وثا. این کیست؟ در حد شأن این قضیه. «لکن پیامبری نفرستاد.» هست یا نیست؟ کلیت صفات علی (ع) را که بررسی میکنیم، کسانی که اجماع دارند رویش، روی صفاتش. آن یعنی وقتی او ادعای جهل کرد، چون عین علم است. وجودی است که عین علم است و دریچههای علم و چنان مدینه علم و باب علم و فلان و اینها. او وقتی میگوید نیست، جهل او یعنی اخبار از واقع. نه جهل ما که ما با تجربه حاصل میکنیم. یعنی ما باید بریم بگردیم پیدا بکنیم و میگوییم نیست. یعنی میگوییم نیست، یعنی هنوز آن مراحل گشتن استقرائیاتمان خوب تکمیل نشده. ولی او کانههو دارد از استقراء تام خبر میدهد. استقراء کرد، محصول استقراء تام نیست. مرحله است. ولی این خیلی باز کار را تمام نمیکند. ذیل مقبولات اگر کسی امیرالمومنین (ع) را با این عنوان قبول نداشته باشد، برهان عمومی ما مطلقاً میخواهیم دلیل بیاوریم برای هر کسی. باید خدا را قبول داشته باشد. برهان ذاتش یقینآور است. کاری ندارد که شما برای کی میآورید. شما یک سری چیزهای یقینیات را برای مسلمان میآوری، برای کافر نیست با آن مقولات. این طرف شما بروید با محاجه بکنید. مخاطب شما خیلی مهم است تو این قضیه برهان. پایه برهان میشود برای مسیحی هم میشود بریم آنورتر. برای یهودی هم میشود بریم آنورتر. برای کافر به خدا هم میشود. مخاطب ما مهم است توی چهارچوببندی، تو برهان. اگر بخواهیم این حرف را به مشرک بزنیم، مشرک بد. توی مدینه و مکه و مدینه دوران پیغمبر (ص)، خدا را قبول، الله را قبول دارد. امیرالمومنین (ع) نیست. اصلاً استدلال من میخواهم، من میخواهم از امیرالمومنین (ع) یاد گرفتهام این را. استدلال میخواهم برم به آن مشرک بگویم که آقا شما الله را که قبول داری؟ شما در کنارش لات و هبل را هم قبول داری یا شریک قبول داری؟ خب آن شریک رسلش کوشن؟ من میخواهم عرضم این است. اگر خواستید از این یک استفادهای بکنیم برای یک کسی سطح پایینتر، یعنی دامنه را بازترش بکنیم، با دو تا سوال به همین نتیجهها رسید.
«من به طرف شما قبول داری که خدا باید پیامبر بفرستد یا نه؟» ادعا را از خودش میگیرم. بعد برهان را بر اساس مقبولات او می. قبول داری؟ «اگر خدا آن دیگر برهان نمیشود ها.» این جدل میشود. استفاده مسلمات. معلوم نیست در واقع همچین چیزی باشد. فقط او تو اعتقادش. برهان در این جدل این کلام برهان نیست. اگر شما با کسی طرف هستی که شما را ثقه میداند، شماره مقبول بودن، از باب مقبولیت دیگر، مقبولات. نه، حرفهایش باید برای شما یقینآور باشد. خود شما راهی ندارید. یعنی بدیهی او برای شما هم یقینی میشود. چون برای او بدیهی است. من قبول دارم. من خودم دسترسی ندارم. میگوید: «آقا من یقین دارم که این دست انگلیسیها تو این ماجراست.» من اطلاعات و اشراف ایشان را ندارم، ولی میدانم که دروغ نمیگوید و یقین دارم که او تبیین کرده که دارد میگوید. این میشود مقبول.
در مورد اینکه مقبولات در برهان کارایی داشته باشد یا نداشته باشد. مقولات را در خطابه میگفتند. یعنی کلام خطابی است. شما از ابتدا تا انتها ندیدی کسی بگوید پیامبر خوبی از طرف متواترات نمیشود. فکر کنم بشود. متواترات هم ایجاب داشته باشد، هم سلب داشته. دو لسان برای متواترات قائل باشیم. متواترین قضیه رخ نداده. یعنی به تواتر پیامبر، یعنی عدم رسل به تواتر هم بتواند ایجاد کند. ما دیدیم هی دوره به دوره، هیچ دورهای نقل نکرد که یک پیامبری بیاید از. یعنی همان گونه که دوره به دوره آمدند گفتند ابراهیمی بود، چون برای مشرکین مکه ابراهیم وجودش تواتری بود دیگر. اینها که برهان چیزی از حدسیات و فطریات اینهاشان که نبود. لذا قرآن آنقدر از رو ابراهیم و موسی و نگذاشت. یعنی همه نسل به نسل به هم منتقل کرد که ابراهیمی بود. نسل به نسل منتقل نشد. پیغمبر دیگری برای خدای دیگری. اینطوری میشود. تقاطعی میشود و برهانی میشود. این دیگر توسل به جهل هم نیست. قائل باشیم. تواتر هم میتواند حکم بکند به بودن چیزی. این دیگر توسل به جهل نیست. اینجا بحث نشده. امروز تولید شد، تولید علم شد. خب بحث خوبی بود.
باید این نکته را هم به خاطر داشت که در برخی موارد از جهل و عدم آگاهی در قضاوت خود استفاده میشود کرد. و آن در حالی است که اگر چیزی حقیقت داشت، انتظار میرفت که اطلاعاتی ازش به ما میرسید. مثلاً کسی ادعا کند که بشقابپرندهای بر پشت بام خانه آنها نشسته، بعد یک ساعت توقف دوباره پرواز کرده است. نپذیریم. مرتکب مغالطه توسل به جهل نشدیم. چون در صورت صدق و صحت آن خبر، انتظار میرود شاهدان عینی و رسانههای عمومی در این زمینه خبر و اطلاعات زیادی منتشر کنند. این در واقع جمله آخر ایشان همین رنگ و بوی همین را دارد که ما گفتیم: عدم تواتر در جایی که شایسته و تواتر باشد. یعنی از سیاق خبر، همسایهاش بگوید، بقیه بگویند، ولی این سر و صدا ایجاد نکرده. از همین سر و صدا ایجاد، از همین عدم تولید تواتر کشف میشود به عدم وجودش. این یعنی در واقع عبارت آخرای مطلبی که ایشان گفت، نتوانسته بود یک فرمول علمی برایش طراحی بکند. در قالب تمثیلی بهش اشاره کرد، ولی فرمول علمیش را ما همینجوری میتوانیم بگذاریم که تواتر دو لسان داشته باشد. هم لسان ایجاب داشته باشد که جیلان بعد جیل میآید چیزی منتقل میشود نسل به یک بخش مهمی است که باید تواتر تواتر برسد. ولی رد الشمس. یک عده در رد رد الشمس یک همچین استدلالی آوردند دیگر. میگویند آخه چه جور بوده که هیشکی نقل نکرده خورشید برگردد عقب؟ این تو دنیا نترکاند؟ تو شهر نترکاند؟ فقط امیرالمومنین (ع) با خبر بشود؟ باشد نمازش را بخواند برگردد؟ از اینی که شأنش بود که تواتر ایجاد بکند که نکرده، ما کشف میکنیم نبودنش را. استدلال باید ببینیم که واقعاً از شأنش بوده که تقاطع ایجاد بکند؟ آن هم قابل اثبات است ها. یعنی این یک امر بدیهی نیست ها. یک امر نظری است. اینی که یک چیزی اثبات بشود که من شأنم باید اثبات بشود. حد داریم برایش. اصل قاعده همین توسل به جهل میشود. یعنی بعضی امور که از شأنش است که متواتر بشود. وگرنه هر امری از شأنش نیست که متواتر بشود. متواتر بشود. بعد چون متواتر نشده، من از همین عدم میگویم که نبوده و من همین را توسل میکنم بهش به همین جهلم و میگویم نیست.
اگر انرژیدرمانی بودیم، باید مثلاً خیلی متواتر میشد. نشده. پس من میگویم چیزی ما به اسم این در طب نداریم. چرا تو بوعلی چیزی نگفته؟ خب ربطی ندارد. از شأنش این نبوده که بوعلی حتماً باید بگوید. از شأنش نبوده که در همه ادو. خود روانشناسی خیلی از اموری که الان جزو بدیهیاتش است، این اصلاً نه در کلام بوعلی بوده، نه در کلام غیر بوعلی. پس اینجوری نیستش که همه امور طب باید مثلاً گزارههایی باید پیدا بکنیم تو طب کهن یا هر مسئله باید یک شأن تواتری داشته باشد. بعضی امور شأن تواتری دارد، مثل رد الشمس. مثل ولی بعضی امور شأن تواتری ندارد. آنجایی که شأن تواتری ندارد، بحث توسل به جهل میشود جز مغالطات. آنجایی که شأن تواتری دارد، توسل به جهل میشود برهان. خیلی نکته مهم و خوبی بود. خب الحمدلله. بحث قبلی هر چقدر که مرور میشود، یک شخمی که آدم میزند، چند تا دستش برای همین است که عرض میکنیم که تمرین خیلی مهم است. این همه تند تند میخواندیم میرفت. ده دقیقه نشستیم تمرین کردیم. یک شخمی زدیم. مغالطات یک جهش ایجاد شد. یعنی الان احساس میکنیم که این کتاب باید الان وارد. خب مغالطه بعدی، مغالطه "طلب برهان از مخالفین" است.
من ادعایی میآورم، میگویم استدلال من این است که شما دلیل. استدلال من نوع خاصی از مغالطه توسل به جهل است. این مغالطه اینجوری است که کسی مدعا یا عقیدهای را بدون استدلال مطرح میکند. بعد ازش دفاع میکند. از ابطال کند که چند بار عرض کردیم. طرف میگفتش که: «آیتالله بهجت (ره) گفتند که فلان کس دیوانه است.» حرفی زدند. گفتم: «من نشنیدهام. بعید میدانم از آقای بهجت یک همچین عبارتی.» گفتش که: «دلیل بیاور که نه راست است.» گاهی نسبت دادن این شکلی است. یعنی من دارم میگویم: «آقا فلان آقا این را گفته.» میگویم: «خب من که نمیتوانم قبول بکنم.» میگوید: «اگر نمیخواهی قبول بکنی، باید دلیل بیاوری.» منی که نمیخواهم قبول بکنم که نباید دلیل بیاورم. شما که میخواهی من را بقبولانی و دلیل بیاوری که ایشان گفته. در حالی که حق این است که اگر هر مدعای جدیدی دلایل و شواهد مؤیدی برای خود داشته باشد، بر عهده طرفدار مدعاست که آنها را. حالا اگر کسی به جای ارائه دلایل و شواهد از دیگران بخواهد مدعایش را رد کند، مرتکب مغالطه شده.
پیشنهاد خوبی است. «ما برنامه خود را طبق آن تنظیم میکنیم. آقایان و خانمها در صورت مخالفت میتوانند انتقادهای خودشان را به ما منتقل کنند.» یعنی اصل بر همین است که ما میگوییم خوب است. یعنی خوب است دیگر. «اگر میگویی خوب نیست، دلیل بیاور.» اول باید همان اول دلیل بیاوری برای شما. بعد دلیل بیاوری که خوب است. من این اصل را بگذارم بر خوب بودن. اصل بر نظر من است و آن میشود فرعش. و تو باید دلیل بیاوری بر آن. چون شما همیشه دلیل میآوری بر آنچه خلاف اصل است دیگر. وقتی یک چیزی اصل باشد که دلیل نمیخواهد. مثلاً اصل بر این است که یک اسم وقتی شما میگویی فلانی را میشناسی، اصل بر این است که وقتی یک انسانی اسمش میآید که زنده است یا مرده است؟ زنده است. مثلاً بر فرض. حالا مردنش دلیل میخواهد دیگر. زندهبودنش که دلیل نمیخواهد. مثال. حالا مثلاً تو بحثهای اصل مثلاً میگوییم که اصل بر این است که هر جا شک کردیم که وضویی که قبلاً گرفتیم مثلاً باطل شده یا نشده، اصل بر این است که باطل نشده. استصحاب. خب حالا یعنی باطل شدنش دلیل میخواهد. خب حالا من بگویم باطل شده، شما دلیل بیاور که باطل نشده. دقیقاً اصل را برعکس میکنم. چون همیشه از خلاف اصل دلیل میخواهیم. اینجا من به جای اینکه اثبات بکنم این مطلب حق است و اصل است، اصل بعد میگویم: «حالا شما دلیل بیاور برای اینکه اصل نیست.»
«اصل برای اینکه این برنامه خوب است.» خودش اصلیتش مشکل است. از کجای اصل شما آوردی؟ از کجای اصل تراشیدهاش؟ اثبات بشود که در این اصل است. بعد میگوید: «خب اگر این را قبول ندارید، وقت دلیل بیاورید که نو.» برای خود مدعا بد دلیل آورد، نه برای نقیضش. من چه موقعیتی این پیشفرض غلط است که هر چیزی میشود پذیرفت و قبول کرد، مگر اینکه مخالفش ثابت بشود. خودش اصل بر پذیرفتن هر چیز. خود این اصل غلط است. مثل اینکه هرکی هر نسبتی به دیگری بدهد. من برگردم به یکی بگویم که «شما زنازادهای.» بگویم: «خب نیستی، دلیل بیاور که نیستی.» «شما من گفتم. اگر اگر نیستی، خب دلیل تو را بیاور.» «یک مشکلی داری که دلیل نمیآوری.» مشکل دارم تو دلیل آوردن.
شما ادعا کردی تا الان که داشتیم زندگی میکردیم، تا الان که با همین مبنا بودیم. یکی دارد یک چیز جدید. مسئولیت بار هر مدعا به دوش. و همانطور که قبلاً ذکر شد، قبول یا رد هر گزاره خبری مثل «پی» نیاز به دلیل دارد و این دو از هم مستقل. بنابراین نمیشود ادعا کرد که گزاره «پی» درست است. هرکی که درستش را قبول ندارد، باید ثابت کنیم که گزاره «پی» نادرست است. همچنین نمیشود ادعا کرد که گزاره «پی» نادرست است و هرکس قبول ندارد، باید ثابت کنیم که گزاره «پی» درست است. معنای مغالطه طلب برهان از مخالفان هم همین است که ما ادعا بکنیم از دیگران که با ما مخالفند، بخواهیم که سخن خودشان را اثبات کنند، بر ضد مدعای ما دلیل و برهان بیاورند.
تحلیل و پیشبینی من از وضعیت و مسائل جاری این است. گفتم: «اگر کوچکترین شاهد مخالفی پیدا کردید که دلیل خطا بودن این تحلیل و پیشبینی باشد، من حرفم را پس میگیرم.» یک نفر پیدا نمیکنی که بگوید ایران در این مذاکرات شکست خورد. یک نفر هم پیدا نمیکنیم که بگوید ایران در مذاکرات پیروز شد. دلیل نمیشود. شما نمیتوانی بگویی که: «اگر میگویی ما شکست خوردیم، دلیل بیاور که شکست.» نه اینکه اصل برای اینکه با مذاکره رفتیم پیروز شدیم، چون ما ایرانی هستیم، مسلمان. «کو غیرت و تعصب ۴۹/۳ درصد؟» نمیبینی؟ مثل آفتاب انسان دلیل نمیخواهد. میگوید که بعد میگوید که: «شما باید دلیل بیاوری.» من دلیل بیاورم اینکه مثل آفتاب است؟
این مغالطه بسیار شایع و متداول است و تصور عمومی مردم این است که جمله «ثابت کن که اینطور است» با جمله «ثابت کن که اینطور نیست» یکسان است. هر دو در یک ساعت قرارداد. که این تصور خطاست. چون کسی که میگوید «ثابت کن که اینطور است»، در واقع حرفش این است که هر ادعایی را باید به اندازهای پذیرفت که دلیل و برهان آن را ثابت کرده باشد. اما کسی که میگوید «ثابت کن که اینطور نیست»، در واقع انتظار دارد که مدعای او پیش از آنکه پشتوانهای از دلیل و برهان داشته باشد، پذیرفته بشود. میگوید: «اول قبول کن، بعد دلیل بیاور بر اینکه نمیشود قبولش کرد.» همان که منافقین میگفتند اول انقلاب. گفتند: «ببین، اصل بر این است که ما توی این ساختار تشکیلاتی و سازمانی، هرچی که تو باید دلیل بیاوری که نیست.» «من میگویم باید بمب بگذاری. باید بمب بگذاری.» بمب نگذاشتن دلیل میخواهد. بعداً حالا معلوم میشود که چی بود. تبعیت کرد به چه عنوانی؟ او به عنوان کار تشکیلاتی که ما مسلمانیم، دیپلم مجتهدین، فقیهی مراجع ما را قبول دارند. تو سیستمیم. یار امامیم. هزار تا عنوان مقدس دارد. «ما دیکتاتوریم.» بله، آن یک دیکتاتوری بود. هیچ. میگوید که: «ما امینیم. قبول نداری؟ میکشیمت.» «شما قبول نداشته باشی که در دیانت کو غیرت دینی، تعصب دینی؟» یعنی یعنی آمریکا برد. من نبودم. آمریکا برد.
روز ملا نصرالدین در نقطه ایستاد و گفت که «این نقطه مرکز زمین است.» مردم بهش گفتند: «چرا؟ به چه حسابی؟» گفت: «اگر میتوانی ثابت کن اگر نبود.» برای جلوگیری از این مغالطه به ویژه اگر شخص از روی عدم آگاهی مرتکبش بشود، باید متوجه خطایش کرد. گفت: «بر مخالفت شما نداشته باشیم، اما دلیل شما در سطح ادعای خودت چیست؟» «قبول کردی؟ حالا من دلیل ندارم بر قبول نکردن. من نمیتوانم دلیل بیاورم چرا قبول ندارم.» «قبول داری بدیهی است؟ ما قبول داریم که برجام جنگ را برداشت.» میگویند: «خب دلیل بیاور. دلیل بیاور برای اینکه بگویی جنگ را برنداشت.» چه جوری حرف بزنید توی دادگاه و چطوری قاضی را چطوری؟ دکتر اینها را باید خودت بروی یاد بگیری. یکی میآید به شما میگوید که تو دادگاه میگوید که: «من آنقدر ازشان میخواستم.» بعد شما اگر ناشی باشی یا وکیلت. بعد حالا چون شما ادعا کردی، ادعای روی ادعا آمده که «ما پول دادیم بهش.» شما باید دست و پا بزنی اثبات بکنی که این پول را دادی بهش. در صورتی که اگر بلد باشی سیر جلسه را یک جوری پیش میبری که این ادعایش را برگردانی به خودش. بگویی آقا و اثبات کن که پول را بهت ندادیم. آره تو دادگاه سیستم اینطوری است که وقتی او میگوید پول را نداده، دست و پا میزند. دو جلسه. «پول ند، پول.» یعنی هم قبول کردی پول از شما میخواسته و هم قبول کردی که پول را بهش دادی. بعد با یک ناشیگری کوچولو، حالا شما باید بیمدرک داده باشی، گرفته باشی از طرف یا نگرفته باشی. در صورتی که آن قسمت به آن مربوط میشود. باید اثبات بکند که شما پول را ندادی.
خب حالا این هم دوباره مثل همان توسل به جهل هم ایجابی هم سلبی. نوع ایجابیش مغالطه این است که مطرح میکند که دلیل و برهان آن را تأیید نمیکند. فکر خوبی است. یعنی چی؟ چه جوری فکر خوبی است؟ شخص برای پوشاندن این ضعف استدلالی به حریف خودش میگوید که «ثابت کن اینطور نیست.» اما در نوع سلبی مغالطه، شخص بدون دلیل و برهان خاصی را مردود و نادرست میشمارد و برای جبران ناتوانی خود و نقد آن مدعا به مخاطب خودش میگوید: «ثابت کن اینطور است.» پس مشخص است. یک وقت دارد اثبات میکند، میگوید: «ثابت کن اینطور نیست.» یک وقت دارد رد میکند، میگوید: «ثابت کن اینطور است.» شما که داری رد میکنی، باید دلیل بیاوری برای رد کردن، نه اینکه من نظر شما را قبول ندارم. برای قبول نداشتنم از خود شما برهان میخواهم که تو بگو چرا قبول داری. ادعا دارم که قبول ندارم. برای اینکه قبول ندارم به استدلال بیاورم. یعنی هرجا استدلال تابع ادعا است. این قاعده کلی همیشه استدلال تابع ادعا است. هرکی که ادعا دارد و استدلالی، چه ادعا بر ایجاب، چه ادعا بر سلب. ادعای ایجاب دارد، استدلال بر ایجاب باید بیاورد. ادعای سلب دارد، استدلال بر سلب. اگر برعکس شد، من ادعای ایجاب دارم و میگویم شما اثبات کن سلب را. یک ادعای سلب دارم، میگویم شما اثبات کن ایجاب را. این جفتش میشود طلب برهان. است.
البته همانطور که قبلاً ذکر شد، گفتن این جمله اخیر فی نفسه اشکال ندارد، اما آنی که مغالطهآمیزش میکند، این است که گمان کنیم اگر مخاطب ثابت کند آن چیز مردود و نادرست است، مغالطه نباشیم. یعنی میگویم که شما میتوانی اثبات کنی که اینطوری نیست؟ من میگویم که فلان کس خائن است. میگویم: «خب من آنی که از ایشان دیدهام، جز خدمت چیزی ندیدهام. شما میتوانید اثبات بکنید که خائن نیست؟ شما میتوانید اثبات بکنید که این خیرخواه نیست؟» این میتوانی اثبات بکنی برهان من نیست ها. میخواهم یک ولولهای تو ذهن طرف بیندازم. یک خورده از مواضعش عقبنشینی بکند. یعنی یک خورده جنبههای جدل دارد. جدل گاهی خطابه است. این فرق میکند. خیلی مرز باریکی است. اگر بخواهد کار استدلال را. یکی سوءاستفاده بود، یکی تنبه بود. تنبه یعنی کار استدلال را نباید بکند. مغالطه وقتی کار استدلال را بخواهد بکند.
«من مطمئنم که همه مسائلی که به عنوان پدیدههای فراطبیعی شناخته میشود، مثل تلهپاتی یا دورآگاهی، هیپنوتیزم، پیشانیخوانی و غیره، همه دروغ و مدعیان این مسائل عدهای شیادند. تو چطور میتوانی ثابت کنی که این افراد اهل مکر و حیله نیستند؟ اگر تو یک دلیل بر واقعی بودن این امور ارائه کردی، من از حرف خودم برمیگردم.»
قرآن کریم بارها به اتکای مغالطه از سوی کفار اشاره میکند. میگوید که برای انکار و رد مسئله قیامت و معاد، اگرچه خود دلیل و برهانی ندارند، اثبات آن را از پیامبران تقاضا میکردند. آن هم به طور نامعقول که مثلاً میگفتند: «اگر راست است، پس پدران و گذشتگان ما را زنده کن.» «بگو بابام کجاست؟» فرعون میگفت به موسی (ع): «فما بال القرون الاولا؟» یک همچین تعابیری بود. گفت: «بگو بابای من الان کجاست؟ بابای من را بردار بیاور من ببینمش.» بال یعنی چه وضعی؟ مثلاً «ما بال» و چه وضعی دارند؟ در چه حالندش؟ در چه موقعیتم؟ «تاریخ و موعدش را مشخص کن الا موتتنا الاولا و ما نحن من.» میگویم نیست، تو میگویی هست. «بابا بردار بیاور.» نیست و دلیل بیاورید، نه اینکه میگوید: «من میگویم نیست و از شما دلیل میخواهم که بگویی بله.» یک وقت هستش که ما میگوییم که شما دلایل خود را بیاور. تا دلیل نیاوردی، من نمیتوانم قبول بکنم. یک وقت میگویم: «من قبول نکردنم دلیلش این است که تو و دلیل بیاوری.» این مغالطه است.
شما یک ادعایی داری. من نمیتوانم قبولش بکنم. شما دلیل بیاور. این طلب برهان از مخالفین است. اصلاً هم مغالطه نیست. نه تنبهی، نه. یعنی این عین برهان است. من میگویم که خب شما یک ادعایی داری، برهانت را بیاور. فقط تو برهانات هم همان که قرآن میفرماید. ولی یک وقت هستش که شما ادعا و استدلالی دارید. من این استدلال شما را قبول ندارم. در رد این طلب میکنم چیز دیگری. یک نوع استدلال ویژهای مخصوص نشانههایش هم نشان. «من میگویم نیست.» یک نوع استدلال خاص میخواهم. آن استدلال خاص. «یقولون متی ان کنتم صادقین.» خاصی از مغالطه طلب برهان از مخاطب. چون کفار و مشرکین علاوه بر اینکه خود دلیل بر نفی و انکار معاد نداشتند و اثبات میخواستند، در این تله برهان بر نکته خاصی انگشت میگذاشتند. همین که عرض کردم اثبات مدعا مشروط به ارائه آن امر از سوی پیامبران است. میآید استدلال خاص میکند، طلب برهان خاص میکند از مخالف. یعنی اصلش برهان دارد روبروی من. من میآیم برهان را میبرم توی گوشهای. یعنی که برهان آنهایی که گفتی نیست، این است. اگر بابام را آوردی، این برهان است. بقیهاش دیگر برهان نیست. دو تا مغالطه میشود در واقع. مغالطه کنهو هم توش هست.
نام مغالطه را «طلب برهان خاص» میشود گذاشت که قرآن کریم بارها به ارتکابش از سوی کفار اشاره کرده. از جمله در سوره شعراء میخواهیم که وقتی حضرت شعیب (ع) قوم خود و اصحاب را به سوی خداوند، تقوا و رعایت حدود الهی دعوت کرد، آنها که در نقد و رد این سخن حرفی برای گفتن نداشتند، اینجور گفتند: «فأسقط علینا کسفاً من السماء ان کنت من الصادقین.» «برای ما یک پاره ابر بنداز اگر راست میگویی.» نقل میکند که وقتی حضرت لوط (ع) نسبت به عمل زشت قوم خودش اعتراض کرد و آنها را سرزنش کرد، آنها متوسل به این مغالطه شدند: «الا ان قالوا ائتنا بعذاب الله ان کنت من الصادقین.» یک نوع برهان ویژه در واقع. یک چیز ویژهای برای استدلال. یعنی کانههو چیزهای دیگر هم استدلال نیست. فقط این استدلال. «ما ملائکه را ببینیم، ما قیامت را ببینیم، ما بریم ببینیم پدرانمان کجایند. آنها بیایند، ما بریم ببینیم.» اینها میشود. یعنی یک نوع ویژه قرآن فقط این است. آنهایی که گفتی برهان نیست، این اگر بود برهان است. هم تله برهان، هم کنهو. دو تا. خب این هم از این مسئله. حالا انشاءالله بقیه مباحث جلسه بعد بحث خواهیم کرد.
**الحمدلله رب العالمین**
نظرات کاربران
هنوز نظری ثبت نشده است.