جلسه پانزدهم
متن کامل
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم.
خوب، در فصل «ادعای بدون استدلال» بحث میکردیم و برخی مغالطات این فصل را عرض کردیم. به مغالطه «طرد شقّ دیگر» میرسیم. خب، مثلاً در مورد طول قد شخصی میخواهیم بگوییم که قد او کمتر از ۱۸۰ سانت نیست و ۱۸۰ سانت هم نیست؛ بنابراین قد او باید بیش از ۱۸۰ سانت باشد. این استدلال صحیح است، چون سه حالت مذکور، تمام حالات و شقوق ممکن را تشکیل میدهد. به اصطلاح، ما با یک حصر عقلی روبرو هستیم؛ یا باید بیشتر باشد، یا خودش باشد، یا کمتر. دو تا را که نفی کردهایم، یکیاش میماند. لذا نفی دو حالت، وقوع و تحقق حالت سوم را قطعی میکند.
مغالطه «طرد شقّ دیگر» جایی است که ما نه با یک حصر عقلی، بلکه با یک حصر استقرایی روبرو بشویم. یعنی حالا شقوق مذکور، همه شقوق ممکن نیستند. میگوید که: «آقا، ما دو حالت داریم، یا باید بجنگیم و کشته بشویم، یا... یا باید بایستیم روی پای خودمان و کشته نشویم.» میگوید: «خب، من تن دادم، چرا؟ چون اگر تن نمیدادم، همهتان کشته میشدید.» این طرد شقّ است؛ یعنی اول یک حصر استقرایی درست میکند، حصر استقرایی را بهعنوان حصر عقلی جا میاندازد، بعد میگوید که: «یا آن، یا این؛ مخیّر بین آن و این. آن نه، پس این.» این اثبات میکند که این هم خیلی رایج است.
میگوید: «ما هزار تا ضعف داریم، ولی اگر ما نباشیم، چه کسانی میآیند؟ داعش میآید، مثلاً داعشیها میآیند و خشونتطلبها و جنگطلبها و افراطیها و اینها... قشنگ بیایید به ما رأی بدهید. ما را نمیشناسی؟ نمیدانی ما کی هستیم؟ ما یک لیستی هستیم، کلاً دو تا لیست بیشتر نیست.» همین دوقطبیسازی کارش این است، دیگر. «طرد شقوق» میگوید: «ببینید، یک دستهای هستند که شما اینها را اصلاً نمیشناسید، یک دسته هم هستند که اینها را میشناسید. آنهایی که میشناسید، همه افراطیاند. میخواهی آنها نباشند، بیا به این رأی بده.» درست تلفظ بکنی، نمیتوانی لیست اینها چه کسانی هستند. یعنی الان از ۹۵ درصد اینهایی که رأی آوردهاند، هفت نفرشان را دوباره اگر اسمشان را بیاورید، اسم هفت نفر را نمیتواند بیاورد. آنها هم با «مسموم کردن چاهها» که... یعنی کلی عناوین اول برایشان بار کرده، «جام مسموم» کرده، بعد شقسازی کرده، گفته: «یا آنها، یا اینها.» کدام؟ این رأی فقط معنای سلبی دارد، اصلاً هیچ ایجابی در آن نیست؛ فقط «آنها نه!»
تو این وضعیت، فرض کنید پنج حالت در نظر گرفته شود. با نفی چهار حالت، حالت پنجم اثبات نمیشود، چون ممکن است حالات و شقوق... این همان است که «برهان سبر و تقسیم» میگویند. ما یک برهان داریم، اینجا یک مغالطه است، این دو تا خیلی به هم نزدیکاند. یک برهان «سبر» با «س» و «تقسیم» که آنجا کشف علت میکنیم. در برهان سبر و تقسیم، یعنی ما دسترسی به مناشی داریم. مناشی یک حصر عقلی دارد. یعنی این واکنش، مثلاً یک طبیب میداند که رفلکس معده، مثلاً این پنج تا منشأ دارد، پنج تا مناشی دارد. به حصر عقلی اثبات شده، از این پنج تا نمیتواند خارج بشود. بعد میآید سبر و تقسیم کار میکند، میگوید که: «خب، این الان معده این طرف رفلکس دارد. یا باید این باشد، یا باید این باشد، یا باید این باشد، یا باید این باشد، یا باید این باشد. از این پنج شقّ خارج نیست. چهار تایش را من هی آمدم بررسی کردم، اثبات نشد، پس میماند پنجمی. پنجمی، ولو دلیل ندارم برای اثباتش، ولی از راه طرد آن شقوق دیگر، پنجمی اثبات میشود.» این میشود برهان سبر و تقسیم.
ولی حالا جنبه مغالطیاش چیست؟ تو مغالطیاش اصلاً حصر عقلی نیست، استقرایی است. میگوید: «پنج تا ممکن است ده تا باشد.» میگوید: «آقا، علت اینکه این چیز حرام است، گوشت خوک حرام است، ببینید، یا به خاطر این بوده که صفت خوک این است که گوشتش چی بوده؟ آلوده است.» از این دو تا که چیزی نمیشود دیگر بیشتر فرض کرد. «یا اگر به خاطر بیغیرتیاش بوده، اصلاح نژادی میکنیم. دایی هست برای هر حرمتش. حصری که درست میکنی، یا این بوده، یا آن بوده، این حصر غلط است، مخفی است.» این نکته خیلی مهمی است و در فقه به شدت محل رجوع است.
«کاشت گندم بهترین انتخاب برای زراعت در خاک این منطقه است، چون محصولات دیگر، مثل سیبزمینی، پیاز، هویج، کدو، گوجه و بادمجان تو این خاک آزمایش شده و رشد محصولات آنها به هیچ وجه با محصول گندم قابل مقایسه نیست. چون آنها جواب نداده، پس میماند فقط گندم.»
یکی از استفادههای شایع و متداول این مغالطه در مقام عمل، به این معناست که گاهی برای برگزیدن و ترجیح یک حالت، حالات دیگر نفی میشود و نواقص و عیوب آنها مطرح میشود. حالا اینها را هم داریم. «به یدن جذاع». این هم باز در نهجالبلاغه هست، مثل بحث قبلی در خطبه شقشقیه، خطبه سوم نهجالبلاغه، خطبه سوم، همان اول است. در خطبه دوم: «وتَفَقَّأَرْتَعیٰ... اَرْتعیٰ بینَ اَن اصولَ بِیَدٍ جَذّاءَ اَو اَصْبِرَ عَلَی تَخْیَةٍ عَمْیاءَ.» خیلی ساده است ترجمهاش. چقدر راحت میشود ترجمه کرد. مفردش را هم بداند، باز کار سخت است. «تفقّأ» از آن افعال نزدیک بودم، افعال قرب بود. «تفقّأ ارتَعیٰ». من به این حالت نزدیک بودم، در این حالت قرار داشتم، تو این موقعیت قرار داشتم بین اینکه «اصول»، صولت، حملهور شدن. «اصولُ بِیَدٍ جَذّاءَ» با دست بریده، دستی که انگشت ندارد. با دستی که انگشت ندارد، بروم حمله کنم. «او اَصْبِرَ عَلَی تَخْیَةٍ عَمْیاءَ» یا تو این تاریکی، تو این خفقان غالب، خفقان کور، صبر کنم. از این دو حالت راه دیگری... چی گفته؟ «آیا با دست تنها برای گرفتن حق خود صولت (حملهبردن) این تبرئه کناییاش را گرفته، دیگر، تقویت الاع». یا «ظلمت عمیاء». بله، خلاصه اینجا حضرت دو شقّ میگویند که این دو شقّ، حصر عقلی استقرایی حساب حسن ظنی که به امیرالمؤمنین... خب، نه، حالا واقعاً ببینیم میشود فرض دیگری داشت توی همچین موقعیتی که حق را بگیرند؟ توضیحات قبلش که حضرت به چه نحو این حق گرفته شد و خلافت غصب شد. «من تو این موقعیت غصب خلافت، دو تا راه داشتم: یا باید میآمدم خلافت را برمیگرداندم با دست بریده که نیرویی نداشتم و همه را هم به کشتن میدادم، یا باید میآمدم صبر میکردم تو این خفقان.» خب، شقّ سوم چه میتواند باشد؟ اینجور کردند که در گلو و چشم... «طرد شقوق» میکنند، دیگر. ولی طرد شقوق برهانی، با برهان سبر و تقسیم، مناشی را میدانند و علتیابی میکنند. میگویند که این خلاصه دو تا کار میشود کرد.
تو سیاست خیلی کار حساسی است؛ یعنی این بحث طرد شقوق در تصمیمگیریها، خیلی در تصمیمگیریها و تصمیمسازیها خیلی تأثیر دارد. یعنی هم برای برهانش، هم وقتی آدم برای خودش میخواهد تصمیم بگیرد، باید شقوق را در نظر بگیرد. هر کدام را یک حساب و کتابی بکند. همان که از ساقه وقت میفرمودند که سیاستمدار، شطرنجباز باشد. یعنی بگوید: «من اگر این مهره را جابهجا کردم، بعدش چی میشود؟» این شقوق. یعنی از این ده تا مهرهای که من دارم، هم نتیجه شقوق، یعنی بگویی که: «من این راهها را دارم، این پنج تا مهره را دارم.» آها، آها، آها، همین است. بله، این تو بحث حقوقش است دیگر. یعنی هم محاسبه میکند که من چند تا راه دارم، چند شقه، به حصر عقلی، هر کدامش چه تبعاتی دارد. یکیاش را انتخاب میکند. هم برای تصمیمسازی. حالا وقتی که خودم میخواهم کار خودم را پیش ببرم، میخواهم اینی که من میخواهم بشود، آنجا چکار میکنم؟ شقهسازی میکنم، به مغالطه بعد به خورد میدهم. همان کاری که معاویه کرد و بعضی اصحاب خائن امام حسن. حالا اینها میآیند میگویند که: «امام حسن صلح کرد.» فرایند صلح امام حسن چی بود؟ تصمیمسازی و تحمیلگری به این نحو شقهسازی که شما دو تا راه دارید: یا باید بیایید همه لت و پار، کشته و مرده، خونین و مالین تن بدهید. حالا چهار تا چیز هم او میخواهد، قبول میشود. برد-برد ؟، ما برد-برد داریم. یا برد-باخت، یا باخت-باخت. تازه یک چیزی که باخت-باخت. از این دو حالت، ما برد-باخت که نمیتوانیم تصور کنیم که یک حالتی باشد که یک طرف ببرد، یک طرف ببازد. اینکه میماند دو تا حالت: یا برد-برد، یا باخت-باخت. باخت-باخت هم که خب باختیم. خب، به جای اینکه ما کلاً رأساً ببازیم، یک سرش را میبریم، آن هم ببرند. تهش میشود، بله، دیگر. این حالا خودش هم چه نوع... بله، چه را ببرد؟ در چه حدی ببرد؟ شما ببری، آن هم ببرد، خب این یک امر ذومراتبی تشکیکی است. شما ۵ درصد ببری، آن ۹۵ درصد. یا من ببرم در عالم سیاست، به حسب مخالفین خودم. او به حسب مخالفین خودش، نه، برد-برد است دیگر. حالا مخالفین من، من نسبت به اینها ببرم، این برد واژه مبهمی است. ببرم منافع ملی تأمین میشود؟ نه، آن مهم نیست، من ببرم، ولو منافع ملی از بین برود. اینجوری است، دیگر. این قبیل ما بردیم، مخالفینمان بردند، سردرد میشود.
این بحث مغالطات یادم رفت. یکی از استفادههای شایع و متساوی این مغالطه، مقام عمل است. به این معنا که گاهی برای برگزیدن و ترجیح حالت دیگر، تئوری پیشنهادی از سوی این دانشمند باید پاسخ صحیح به این مسئله باشد، چون تاکنون آزمایشهای مختلف ثابت کرده که همه تئوریها خطا بودهاند. در این موارد، معمولاً ذکر نقاط ضعف شقوق دیگر، باعث تقریب نظریه مورد نظر به ذهن مخاطب میشود و اینطور به نظر میرسد که اگر حالات و شقوق دیگر دارای فلان عیباند و یک حالت، الشق خاص، آن عیب را ندارد، پس آن حالت کلاً صحیح و بیعیب است، در حالی که چنین نیست.
«چهار انتخاب و راهحل پیش روی شماست. اما راهحل اول هزینه مالی زیادی به همراه دارد. به صرف راهحل دوم...» دیدید این مغازهها، این کار را زیاد میکنند. مثلاً چهار نوع جنس از این جنس هست، این یکیاش را فقط دارد. حالا مثلاً کفش هم بیخودترین کفشها است. حالا اگر آن کفش خوبه را داشت، این شقهسازیاش اصلاً یک نوع دیگر میشد. حالا که این کفش بیخود را دارد، میگوید: «ببین، آخرش که همه کفشها سر و تهش شش ماه... تهش که بالاخره چرم هم با چرم فرق دارد، آن هم که نمیدانم اینجوری است، این هم که محصول دست خودمان است، آن هم که تازه معلوم نیست مال کدام کارخانه باشد و زیر چه دوختی باشد، این مال زیر دوخت خودمان بوده.» تشکر. بله. «راهحل دوم از نظر زمانی بسیار طولانی است، دیر نتیجه میدهد. راهحل سوم ضمانت اجرایی ندارد، تاکنون نه در مقام تجربه موفق نشان نداده است. به نظر میرسد که چارهای جز این نیست که راهچهارم را انتخاب کنید.»
انتخابات نمایندگان کاملاً مشهود است. بسیاری از کاندیداهای انتخاباتی برای پیروزی بر رقیبان خود اقدام به تبلیغات منفی علیه آنها میکنند. میکوشند نقاط ضعف، سوابق سوء و خطاهای آنها را علنی کنند. در واقع، از این راه میخواهند برتری خود را ثابت کنند. «شما سرهنگ، شما حمله گازانبری میکنی.» در حالی که الزاماً چنین نیست. لذا قوانین کشورهای مختلف در این زمینه با هم فرق میکند. مثلاً در جمهوری اسلامی هیچ نامزدی حق ندارد به تبلیغات منفی علیه دیگران بپردازد. اما در کشور انگلستان، اگر نامزدی خواست، میتواند تبلیغات منفی بکند، اما اگر از بدیها و نقاط ضعف یک یا چند نامزد ذکری به میان آورد، بعد باید اثبات کند که آن بدیها و نقاط ضعف در خود او وجود ندارد. در کشور آمریکا، یک نامزد انتخاباتی کلاً آزاد است که نواقص و عیوب دیگر نامزدها را بیان بکند و به نظر آنها این کار اشکالی ندارد، چون عدالت برقرار است و اساساً نامزدهای دیگر هم همین معامله را با او خواهند کرد. اما چنانکه توضیح داده شد، مسلماً این کار چیزی جز یک مغالطه نیست که کسی با ذکر عیوب دیگران بخواهد برتری خودش را ثابت کند.
ما در مورد ممیزی کتاب چند تا راه داریم: یا این است که به دست یک قشر خاص بدهیم این را، یک دست عموم. قشر خاص اینها میتوانند زد و بند بکنند، بعد ممکن است دست یک قشر خاص تندرو بیفتد. ما نظرمان این است که به دست عموم مردم باشد، ممیزی کتاب. مردم خودشان انتخاب بکنند چه کتابی را بخوانند، چه کتابی را نخوانند. با همان کتابی که اصلاً نخواندند، دیگر چاپ نشود. ولی اگر بنا هم بر این باشد که دست یک قشر خاص باشد، ما میگوییم که دست اهلش باشد. اهلش کیان؟ همانهایی که ما انتخاب میکنیم. قشنگ دور میزند، آدم نمیفهمد چی شد. فقط میفهمد که یک جوری بازی خورد، ولی هیچ، هیچ چیز نمیتواند بگوید. یعنی خیلی منطقی است، حرف درست است، ولی چیزی گیر من نمیآید. چیزی تو جیب من نمیآید. «گفت من صد تومان ازت طلب دارم، تو هم صد تومان بدهکاری.» بله، حرف درست است، ولی هرچی فکر میکنم چیزی تو جیبم نمیآید.
مغالطه تکرار. این هم که خیلی رایج است. دوباره، دوباره میگوید. در حالت عادی و طبیعی و مقتضای روش معقول و منطقی، انتظار میرود که برای بیان هر مدعایی یک بار آن را بیان و سپس برای اثبات آن دلایل و براهین ارائه شود. اما مغالطهای که در این رابطه امکان وقوع دارد، این است که شخصی باید تأثیرگذاری کاذب بر مخاطب داشته باشد. دلیل آوردن برای اثبات مدت زمان تنها به تکرارش بپردازد.
«ما میگوییم برجام چیز خوبی بود.» از ما دلیل میخواهد، میرویم تو آن یکی شهرستان هم میگوییم برجام چیز خوبی است. میآییم تو تلویزیون هم میگوییم برجام چیز خوبی است. تو نشست خبری میگوییم برجام چیز خوبی است. گفتگو رسانهای میگوییم برجام چیز خوبی است. میرویم با خارجیها صحبت میکنیم، برجام چیز خوبی است. هی بگویند، این وزیر بگوید برجام چیز خوبی است، آن وزیر بگوید چیز خوبی است. هی تکرار بکنیم، آنقدر تکرار بشود که بشود بدیهی. یکی از راههای بدیهیسازی، تکرار است. کسان دیگر، آدم طبیعتاً این شکلی است، دیگر. یک امری که زیاد میشنود، دیگر کمکم برهان نمیخواهد برایش. یعنی یک جوری تواترسازی میشود. این تکرار به نحوی تواترسازی است. این خیلی مهم است، نکته مهم که آخرش طرف داده بود، مجبور شده بده. بله، صد بار که گفت، هر شب گفته بود. آخر طرف گفته بود که: «چرا سنگ زدی؟» میگوید: «من نبودم، آقا.» «اما سنگ از طرف تو پرتاب شد.» «من نبودم، آقا.» «همه دیدند که تو سنگ پرتاب کردی.» «من نبودم، آقا، تقصیر دولت قبل است.» حالا برهان میخواهد؟ «این هم تقصیر دولت قبل است.» دلیل بحث دید؟ طرف یک چیزی میاندازد، بعد شما ازش دلیل میخواهید، شروع میکند همان را تو یک قالب دیگر گفتن. با ده بیان همان را دوباره میگوید. بحث فایده ندارد. میگوید: «این دولت که دولت فاسدی بود، چون این کار را کرد.» دلیلش چیست؟ «آن کار را هم کرده بود، فلانفلانشده سرمایهگذاری کرد.» فلانی میگفت: «فلان جا بودم، از فلان کارخانه خودم دیدم که آمدند اینها را ریختند تو چاه.» رفتند.
تکرار این است. از نظر منطقی شکی نیست که تکرار مدعا هرگز جانشین دلیل و برهان بر آن نمیشود. اما باید اعتراف کرد که تکرار از نظر روانی چند اثر دارد که در روانشناسی تبلیغات و پروپاگاندا از آن سخن میگویند و بسیار مورد استفاده قرار میگیرد. یکی از آثار تکرار تبلیغ یک چیز، این است که وقتی کسی مورد بمباران تبلیغاتی قرار میگیرد، به تدریج این احساس در او پیدا میشود، گویا این دلیل، دلیل این مدعا در جای دیگر عرضه شده و مقبول واقع شده است. آن بابا تو مناظرهها گفته بود که: «روبرو ی رئیسجمهور که مینشینی، توپ مناظره تو فقط صد بار بگو که دروغ میگویی، دروغ میگویی، دروغ.» گفته بود که: «هیچ کاری نداشته باش، تو فقط این را بگو. از همان اول که شروع میکنی، هی بگو دروغگو. فضای دروغ که ایجاد شده، سیاهنمایی. من به خاطر دروغی که میبینم، آمدم. شما آنجا این را دروغ گفتی. این را هی تکرار کن.» این کارکرد روانیاش این است که بعد از صد بار دیگر کسی ازت دلیل نمیخواهد. این دیگر جا افتاد، تو انتخابات جا افتاده. یعنی دیگر به من دروغگو شناخته شده شد. آنقدر این اثر داشت که بعد از انتخابات، ذهن، یعنی گاردی بچهحزباللهیها هم داشتند که این بابا دستش باز بشود تو دروغگویی، زمینه آماده بود که دیگر کوچکترین چیزی بهش میچسبید، میگفتند که دروغ.
خیلی حرف است، آقا. آمد تو نماز جمعه گفت: «این را بهش نسبت دروغ بستهاند. رئیسجمهور مورد اعتماد ما را گفتند دروغگو.» ولی این دیگر اثر نکرد. یعنی آن کارکردی که باید تو ذهن همه بکند، کرد. او کل عمرش دروغگو شناخته شده شد آنجا تو فضای انتخابات. حالا آن دو موردش هیچ، بدم هم تازه... بله، دیگر. راستگوی... بله، همان «طرد شقوق» هم میشود، دیگر. دو تا است: یا آن دولت، یا ما. آنها که دروغگو بودند، پس ما راست. «والله قسم آن دوره دیگر تکرار نمیشود، آن دولت دیگر تکرار...» یعنی همان که آن نیستیم، یعنی ما خوبیم. وقتی یکی شد شر مطلق، دل دیو و دلبری است دیگر. یکی شد دیو، یکی میشود دلبر. فضای دوقطبی خیلی تو سیاست کار میکند.
خوب، اثر دیگر تکرار تبلیغ، تداعی معانی است که به ویژه در تبلیغات کالاهای تجاری به آن توجه میشود. «پودر لباسشویی برفک لباسهای شما را مثل برف سفید میکند.» مثل برف سفید میکند. آره، مثل برف. مقصود از تداعی معانی این است که اگر کالاهای مصرفی مورد تبلیغ واقع بشوند، هنگام خرید، به ویژه در سیستم فروشگاههای بزرگ «سوپرمارکت»ها که کالاهای مشابه تولید کارخانجات مختلف هستند، تو یک مکان قرار میگیرند. ناخودآگاه دست ما به چه کالایی میرود که بیشتر تبلیغش را دیدی. «خیلی شنیدم اسمش را میآورند.» یعنی همین تکرار. یک چیزی تو ذهنش ایجاد کرد. «خب، خیلی خب. چه دلیلی دارد؟» «خیلی شنیدم ازش تعریف میکنند.» «خیلیها میگویند این باسواد است.» این گفت باسواد، آن گفت باسواد، آن گفت باسواد. ده نفر که گفتند، این تکرار دیگر شد امر بدیهی. تواتر.
الان تو بحث حجاب، یک کاری که میکنند، برای اینکه یک منطقه، برای قم مثلاً این برنامه را داشتند. میگوید: «چند نفر پول دادند؟» شنیدهاید دیگر حتماً. میگوید: «شما بیا این خیابان از این سر تا آن سر بیحجاب شو.» ۱۰ نفر، ۲۰ نفر، ۱۰۰ نفر. حالا اینها همه ۱۰۰ نفر از یک مرکز. کمکم دیگر این حس ایجاد میشود که مثل اینکه تو این شهر هم حجاب خیلی چیزی نیست و قانون هم ندارد و چیزی نیست و من هم که میخواهم بیحجابی بکنم، مثل اینکه راحتام. «زیادند آنهایی که بیحجابی میکنند، توی قم هم زیادند، تو این خیابان هم زیادند، تو حرم هم میآیند.» این «زیادسازی» یعنی انبوه یک تصور، انبوه از چیزی آدم را خواه ناخواه به کرنش میکشاند در برابر آن. شما وقتی یک جمعیت زیادی هستند، یک نفر با ۱۰۰ تا اکانت حمله میکند به یک صفحه. یک نفر با ۲۰۰ تا کامنت میگذارد با ۱۰۰ تا اکانت، احساس میکند ۲۰۰ نفر حمله کردهاند، ۲۰۰ تا حمله شده. یک نفر است گاهی. این تکرار یک همچین کارکردی است. «سفر تعطیل میکنم، آن بابا.» بله، دیگر. احساس میکند با یک جمعیت بسیار زیادی دارد مواجه میشود، دیگر میکشد کنار. «ناخودآگاه دستم به سوی کالایی میرود که بیشتر تبلیغش را شنیدهایم.» مثلاً خمیردندان فلان، دندانها سفید، دهان خوشبو. طبعاً در این شرایط روانی، کالایی که هرگز نامش را نشنیدهایم، مورد انتخاب واقع نخواهد شد، گرچه ممکن است آن کالا از کیفیت بهتری برخوردار باشد.
اثر دیگر تکرار این است که مخاطب را خسته میکند، باعث تسلیم شدنش میشود. مثل گدای سمجی که آنقدر تقاضای کمک میکند تا سرانجام پولی بهش بدهیم. هیتلر دستور داده بود نسخههای سخنرانی او را از رادیو و روزنامههای صبح پخش نکنند، چون در آن هنگام مردم سرحالاند و قدرت نقادیشان بالاست. اما بعد از ظهر و شب، به علت خستگی و فرسودگی کار، فرد اونی که راحتتر قبول میکند، اونی که ذکر شد آثار طبیعی تکرار یک مدعا بر روان آدمی است. البته باید به این نکته توجه داشت که ممکن است مدعایی دارای دلایل و براهین زیادی باشد، ولی در عین حال اینها شگردهای جنگ نرماند. اینهایی که ما در مغالطات میخوانیم، یک نکته بسیار مهم است: اکثر اینها، بلکه همه اینها، همه شگردهای جنگ نرم و در قدرت و جهاد اینها بسیار کاربرد دارد. یعنی شما وقتی باید برای مردم قدرت نرم، «پاور» ایجاد بکنی که ضدضربه بشوند در برابر این، یکیاش همین است: مردم تکرارپذیر نباشند. یعنی تکرار در آنها اثر نداشته باشد. این خیلی قدرت میخواهد. خب، این باید عملیات معکوس، مهندسی معکوس را پیدا کنیم. «سامانه گنبد آهنین» مثلاً پیدا میکنیم که آن منطقه را ما میخواهیم ببندیم. این تأسیسات هستهایمان سامانه گنبدی دارد که این نمیخورد، موشک نمیخورد. برای این عملیات سخت، جنگ سخت. تو جنگ نرم کار بکنیم، کار ما هم طراحی بکنیم. ما چه شکلی باید یک سامانه گنبدی طراحی بکنیم که مردم در اثر تکرار متأثر نشوند، منفعل نشوند؟ وقتی صد بار گفتند جمهوری اسلامی حقوق بشر را نقض کرده، کمکم باور نشود. صد بار گفتند شما به حیوانات اهمیت نمیدهید، شما آدم... صد بار گفتند تو زندانتان تجاوز شده، دفعه صد و یکم طرف شل نشده باشد. یعنی دفعه صد و یکم با صد بارش فرقی نکند. مسیری دارد؟ چه شکلی باید ایجاد بشود؟ حالا واقعاً چه شکلی باید ایجاد بشود؟ به نظر میآید که با صرف دانایی حل نمیشود. دانایی اینکه امیرالمؤمنین در نهجالبلاغه میفرماید که: «کثرت مخالفین در من ترس و وحشت لایزیدنی وحشت.» یک همچین تعبیری. «کثرت موافقینم لایزیدنی عزّت.» این ور زیاد جمع بشوند، عزت برای من نمیرود بالا. آن ور زیاد جمع بشوند، وحشت نمیبرم. این چه نفسی است که این حالت را دارد؟ این باید ایجاد بشود، این تربیت است. این صرف تعلیم نیست. «یزکیهم و یعلمهم الکتاب.» این تزکیه است. خیلی وقتها ماها قاطی میکنیم. یکی از مغالطاتی که ماها داریم، فکر میکنیم تعلیم کار تزکیه را میکند. اینجوری نیست. تزکیه اتفاقاً خیلی وقتها تزکیه کار تعلیم را میکند، ولو طرف نداند. یعنی اصلاً نمیداند این مغالطه است، نمیداند کدام یکی از اقسام مغالطه است، ولی نفس یک قدرتی دارد. بیابانی فرد ساده است، بدوی. ۲۰۰ بار هم که میآیند بهش میگویند شیاد فلانفلانشده، چلوکباب میدهند در خانهاش. میگوید: «ای فلانفلانشده، تو یک غلطی میخواهی بکنی.» با لگد زیر چلوکبابش میزند. خب، یک کدوم یک این نفس پاک است که اینجور میشود. کار تزکیه خیلی مهم است و کارش هم از کودکی و نوجوانی و اینهاست. و البته با تعلیم باید باشد. خیلی مهم است ما بچه را از همان اول «لا یخافون» بار بیاوریم. یعنی بگوییم تو حق را تشخیص بده، بگو، برو. یعنی پدر و مادر نترسانند از آن چیزی که بچه رفتهایم تو بحث تربیت کودک. گاهی بچه چیزی را حق تشخیص میدهد، فقط از ترس اینکه پدر انتقاد نکند، مادر دعوا نکند، عمل نمیکند. این میشود همان فضایی که نفس، نفس منفعل بار آمده که بقیه چی میگویند؟ تشویق و تهدید. وقتی این پنج نفر بشوند ده نفر، میکشد عقب. خیلی فراوان میبینیم. طرف یک موضعی میگیرد، یک زن بازیگری میآید، میگوید: «آقا فسادی است تو سینما.» ۵۰ نفر برایش کامنت میگذارند. دیگر نمیگوید غلط کردم آنجا این را گفتم. حریت ندارد دیگر. فالو کرد، آنفالو کرد. خیلی من اینها را دیدهام. لذا حرف خیلی اثر دارد. من همیشه هم میگویم: «میگویم شما به خودتان نگاه نکنید، معمولاً حزباللهیها حرف رویشان اثر ندارد.» غیر شماها. غیر حزباللهیها، مخصوصاً تو این برنامهسازیها با صدا و سیما، یک کلمه اثر دارد. گاهی یک جمله، یک پیامک انتقادی باعث میشود به کرات یک کلمه بگویی: «این چه برنامه آشغالی بود؟ تعطیل شد.» آنقدر اثر دارد. حق که عمل نمیکند که. برو مبنای تبلیغات و نظر مردم، آراء و احوال و آراء محموده مشهورات، بنیان ندارد. تهش به جایی بند نیست. آن همش تهش همین است: کی بیشتر کف بزند؟ الان این را بیشتر کف میزند، این روی آنتن است. کف نزنند، میرود روی زمین. معیار و شاخصی نداری که بگوییم آن را با آن تطبیق میدهیم تا وقتی روی آن مبنا هست.
اونی که ذکر شد آثار طبیعی تکرار یک مدعا بر روان آدمی است. البته باید به این نکته توجه داشت که ممکن است مدعایی دارای دلایل و براهین باشد، ولی در عین حال تکرارش هم مفید باشد. یعنی علاوه بر آنکه آمد مدعا را از نظر عقلی و منطقی پذیرفتیم، تکرار میکنیم تا به خوبی در جان و روان ما تأثیر درس بگذارد و دوباره تکرار میکنیم، سه باره تکرار. این اشکال ندارد. برهان را دوباره تکرار میکنیم، دوباره یادآوری میکنیم، تذکر میشود. این فرق میکند با اینکه به جای... آها، دوباره بگوییم، یعنی ما نداشتن برهانمان را با تکرار پر میکنیم. چنین تکراری هیچ اشکالی ندارد، بلکه میشود از آن بهطور مفیدی هم استفاده کرد، مثل تلقین و تکرار یک اندیشه صحیح، بعد تو تکرار از کار اوراد دینی. اما تکرار بهعنوان مغالطه، همچنانکه ذکر شد، در جایی است که مدعایی بدون دلیل و برهان تکرار بشود و به عبارت دیگر، تکرار مدعا جانشین دلیل بشود. «مگه صد بار به تو نگفتم که این برنامه...» نگفتی. «چرا؟ آخه صد بار گفتی.» ادعا را فقط تکرار. بعضی ادعا را محکمتر میکردند. یکی گفتش: «آقا یک حرفی است، خیلی طرفدارش محکم است.» «این حرف را ایشان گفت محکم حرف میزنند، یا حرف محکم میزنند؟» بعضیها مثل من پیر میشوند، اینها دیگر حرفشان محکم نیست، حرف را محکم میزنند که بنشیند. اینجوری. یعنی میگوید که: «یک بار دیگر ببینم تو بری فلان جا، گوشت را میبرم.» مثلاً. خب، این اصلاً هیچ برهانی ندارد که آنجا رفتنش بد است و فلان. اینها دوست ندارند، بعد حرفش محکم نیست، محکم حرف میزند. «مگه نگفتم دیگر نرو؟» ظاهر آن تهش هیچی ندارد، ظاهر ورم. عدهای عقیده دارند که ضربالمثلها سخنان حکمتآمیزی هستند که به علت پشتوانه تاریخی و اینکه چقدر به شما فرصت بدهیم که ما را انتقاد بکنی، نقد بکنی، خوب نقد کردن وقتی که نقدشان به حق است. حالا صد بار نقد کردن. «من صد بار نقد کردم.» این از آن طرف تکرارها، حرف ناحق میزند. میگوید: «آقا، من یک بار تحمل، دو بار تحمل، صد بار که دیگر تحمل... تحمل بکنی...» آمریکاییها گفته بودند که: «ایران دیگر دارد صبر ما را طاق میکند. ما دیگر چقدر تحمل بکنیم؟ یک بار، دو بار، سه بار، چقدر تحملتان بکنیم؟» هیچی نمیگویند. «در طول تاریخ و تمدن یک ملت باقی ماندند.» اما در مقابل، عده دیگر معتقدند که ضربالمثل چیزی نیستند جز مغالطه. «خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت شو.» خب، این بنیان استدلالیاش به چیست؟ به تکرارش. چون همه میگویند. یعنی علت ماندگاری ضربالمثل در تاریخ، پشتوانه تاریخی یا حکمتآمیز بودن آنها نیست، بلکه علتش این است که هر نسل آن را برای نسل بعدی بارها تکرار میکند. همان که عرض کردم، تواترنمایی. مغالطه تکرار، تواترنماست. اصلاً گفتیم مغالطات برهاننماست. شما در ازای هر مغالطهای میتوانی یک عنوان یقینی برایش بسازی، کنارش معادلسازی بکنی که این دارد آن را مینمایاند. گاهی اولین نماز، گاهی تواترنماست، گاهی فطرینماست، گاهی تجربهنماست. مثلاً صور کلی تجربهنماست. دیگر چیها بود؟ حدسیات، فطریات، مشاهدات. اینها همه هر کدام از اینها یکی از مغالطات است. یکی از اینهاست، مقبولاتنماست. حالا اگر یقین یاد بگیریم، مقبولات، این تواترنماست.
استدلال گروه دوم این است که اولاً برخی ضربالمثلها با هم متناقضاند، بنابراین هر دو نمیتوانند صدق مطابق با تجربه تاریخی باشند. ثانیاً برخی ضربالمثل ناقص است. همانطور که ذکر شد، باید به خاطر داشت که اولاً تکرار همواره مغالطه نیست و چه بسا وسیلهای قرار بگیرد و پذیرش بهتر و کاملتر یک مطلب. ثانیاً، مثل اینکه مقام معظم رهبری شاید تا حالا تو این سه سال، شاید ۲۰۰ بار گفته باشند که باید ما به خودمان متکی باشیم، برگردیم به قدرت داخلی، قدرت درونزا و اینها. این جای استدلال نیست. این یک امر استدلالی است که چون یک طرفه ناقص است، بعد صد بار گفت، شاید بفهمد. ولی آن طرف که میگوید که باید با دنیا خوب باشیم و برجام و فلان و اینها، او به جای استدلالش هی تکرار میکند. یک چیزی ازش سوتی لو میرود، باز تکرار همان تکرار. ثانیاً، در مثلاً میگوید: «برجام دو و سه و چهار هم باید داشته باشیم.» تکرار برجام، تکرار برجام دلیل بر حقانیت برجام که نمیشود. که برجام، برجام خوب است. بعد میگوید که در مقام استدلال برای اینکه برجام خوب است، میگوید که: «برجام سه هم داشتیم.» دلیل برای آن نیاورده، دوباره همان را تکرار میکند. «برجام ؟».
در مواردی که تکرار جنبه مقایسه و جانشین در ؟ برهان شده باشد، به نظر میرسد که نمیشود از ارتکاب مغالطه تکرار از سوی دیگران، مثلاً بمباران تبلیغاتی، ضربالمثلها، اصرار گدای سمج و غیره، هیچ کدام قابل جلوگیری نیست. اما آشنایی با مغالطه میتواند ما را در جلوگیری از تأثیر آن یاری کند. یعنی همواره در جایی که مدعایی تکرار و تبلیغ میشود، باید نسبت به این نکته هوشیار بود که مبادا این مدعا دلیلی نداشته و تبلیغ و تکرار جایگزین دلیل شده باشد.
مغالطه بعدی، مغالطه «فضلفروشی». این مغالطه وقتی صورت میگیرد که کسی با استفاده از کلمات ثقیل و پیچیده و به اصطلاح با قلمفرسایی سعی میکند مخاطب خود را مرعوب کند و چنین وانمود کند که او دارای مراتب فضل و کمال است. همه این حیلهها را برای پوشاندن خطا و عیب سخن انجام میدهد. مثلاً اگر بخواهد بگوید که هر انسانی خودش را دوست دارد، چنین بگوید: «حب الذات در انسان توأمان است و قاطبه انسانها جبلاً میل به جلب المنفعه و دفع المضره دارند.» تهش اونی که استفاده میشود، این است که این آقا خیلی باسواد است و چون باسواد است، حرف بیخود نمیزند. مفاهیم فراکلامی که یک وقتی اشاره شد، این مغالطات فراکلامی است. یعنی کلامش اصلاً وزن علمی ندارد. یعنی سر و تهش تو وزن نمیآید. یک چیز فراکلامی دارد القاء میکند که او دارد منکوب و منفعل میکند طرفش را که این چقدر باسواد است، چقدر اصطلاحات بلد است. سر و تهش هیچ ربطی به هم ندارد. من دیدم ۵۰ تا اصطلاح از پزشکی میگوید. خب، اونی که با پزشکی هیچ آشنایی ندارد، فکر میکند آقا چقدر میداند. بعد دارد در مورد درد طحال صحبت میکند، اصطلاحاتی که به کار میبرد در مورد مثلاً چیه؟ سردرد. گفته بود: «بگذار من اصطلاح را یاد بگیرم، میروم پدر کدخدای ده را درمیآورم.» حضرت امام میفرماید: «اصطلاحات بلد باشم، از اینها اصطلاحات حقوقی، فقهی اینها، میروم آنجا میبندمش به رگبار.» بقیه هم عواماند. که من بعضی متنها به بعضی دوستانم تذکر دادم، گفتم: «گاهی آن مایه غلظت اصطلاحسازی میرود بالا، مخاطب را شما داری بهش ظلم میکنی.» یعنی مینمایی که من سوادم زیاد است و دانش این مطلب را دارم که دارم ازش مینویسم، نمیگذاری او تحمل بکند در مورد مطلبت. لذا من خودم بدبینم نسبت به کسانی که ثقیل صحبت میکنند. اصفهان هنر این است که مثل شهید مطهری، امام، خود حضرت آقا، یک طلبه را مثلاً طلا کند، روستایی. بله، با اینکه شما وقتی میروید احسن بانک قلم امام را وقتی نگاه میکنید یا مباحث علمیاش را نگاه میکنیم، میبینیم فوران است. یعنی آن تغییرات فلسفه، درس ایشان، یک بسته دیگرشان بحثهای فقهیشان، اصولیشان و اینها، یک وقتهایی واقعاً مغلق هستند، فهمیده نمیشود چی میخواهد بگوید. آنقدر این مرد عمیق است، ولی عمقنمایی ندارد که بخواهد این عمق جای استدلال را پر بکند. «من آنقدر شما را درگیر عمقام و سوادم و فضلم بکنم که دیگر اصلاً از من استدلال نخواهی.» بشود مقبولسازی. مقبولسازیسازیها که میگوییم معادل با یک امر یقینی. یعنی من شما چطور از پیغمبر بشنوید روی هوا قبول میکنید، من میآیم از خودم یک جایگاه کاریزماتیک و شخصیت علمی میسازم، آنقدر بروم بالا که هرچی گفتم، دیگر قبول کنید. ظلم است دیگر.
خب، کسی که واقعاً دارای معلومات باشد و بتواند در موضوع اظهار نظر صحیح بکند، در صدد است که اندیشه خود را هرچه بهتر به مخاطبان خود برساند. به همین دلیل سعی خواهد کرد که سادهترین بیان را برای انتقال مطالب خود انتخاب کند. اما کسی که حرفی برای گفتن نداشته باشد و معلوماتش در موضوعی ناقص و بیاهمیت باشد، کوشش خواهد کرد که ضعف خود را با فضلفروشی جبران کند. چنین شخصی امیدوار است وقتی که از کلمات ثقیل و واژههای طولانی و اصطلاحات علمی استفاده میکند، نزد دیگران باسواد و دانشمند جلوه کند. گاهی متن آدم میخواند، فکر میکند که این متن را یک فیلسوف نوشته است. بسکت ؟ سلاح فلسفی به کار برده است. که شما چند واحد فلسفه خواندید؟ مطالعات دارم در مورد فلسفه ؟، جرئت میدهی آدمی که سوادش در حد یک دانشجوی ترم یک فلسفه نیست. بیایید مثل کسی که مثلاً یک چهار تا کتاب مثل آن بابا که رفته امتحان خبرگان داده بود، گفته بود: «من ۶۰ ساله پای فقه نشستهام.» خیلی جرئت میخواهد. «من امتحان نگرفتم ازت، رد صلاحیت... رد صلاحیت نیست.» «من هنوز هم قبول ندارم یک بابایی یک کتشلواری که یک دوره وزیر بوده، مثلاً وزیر نفت هم بوده و اینها، امتحان خبرگان رفته بود ثبتنام کرده بود.» کسی که یک روز درس طلبگی نخوانده، هفتاد و خردهای. گفته بودند: «خب، شما طلبگی نخواندی.» گفته: «من طلبگی نخواندم ولی ۶۰ ساله پای فقه بودهام.» مخازن مبهم. ۶۰ سال تقلید میکند، شأنیت نداشته. باید اول طلبهای باشد که بیاید ازش امتحان بگیرند. «۵ میلیون آدم امتحان بگیرد.» یک کف امتحانی میخواهد که مدارکی برای شما ارائه بکنیم، بعد ما متناسب با مدارک امتحان میگیریم. گفته بودند: «این قبول نیست.» «من امتحان بدهید. شما از کجا فهمیدی که من مشتری نیستم؟ من امتحانم را میگرفتی، بعد میفهمیدی من مشتری نیستم.» به خودش مطمئن است. و قلمبه سلمبه. یک بنده خدایی بدتر از این. وقتی که اگر مخاطبان خودشان تازه برای مجلس هم کاندید شد، رأی هم نیاورد. خوب، به تدریج این توهم برای خودش هم پیدا میشود، گویا عالم و چیزفهم است. الان تو برخی درسها پیش آمده برایم. طرف یک همچین مشکلی دارد، حرف استاد را نمیفهمد. اشکالی که میکند، اشکال از سر توهم فهم و از سر تلمبار اصطلاحات است. اصطلاحات. «این واژه این است.» توضیح بده. تصویر تلم ؟ اصطلاحات، یعنی ۵۰ تا اصطلاح کنار هم میآورد که اصلاً این اصطلاح جایش اینجا نیست. احساس یک استادی احساس حقارتی بهش دست میدهد که مثلاً من این ۵۰ اصطلاح را در این کیس. «اینتلکچوال بودن ژورنالیستها یک اوکازیون است.»
این ترفندی که افراد فضلفروش به کار میبرند، این است که گاهی از لغات دشوار و دهانپرکن استفاده میکنند. چنین افرادی اگر واژه بیستهجایی بدانند و در آستین داشته باشند، از یک واژه چهار یا پنج هجایی استفاده نمیکنند. مثلاً اگر کلمه «سوپرنچرالیسم» و «فراطبیعتباوری» را بلد باشند، به جای آن از کلمه «ایمان به غیب» استفاده نخواهند کرد. اگر بخواهند بگویند «پر»، ترجیح میدهند از کلمه «مالامال» و «آکنده» استفاده کنند. رمز موفقیت منی که هیچ وقت نگفتم «روند» که «در آن سیر میکنیم» این اصطلاحات، «این روند و ماند» و از اینها. هیچ وقت. همه که داریم میرویم، شایسته است این افراد بزرگ را «شیداییان» بنامیم. یعنی کسانی که شیدا و عاشق نام بزرگاند.
گاهی نیز افراد فضلفروش سعی میکنند به گونه دیگر مراتب فضل و کمال خودشان را به رخ بکشند و یا بهش تظاهر کنند. مثلاً بدون اینکه نیازی باشد، به شعر شاعران معروف یا غیرمعروف یا ذکر نام شاعر استناد میکنند و یا نام دانشمندان و مکاتب علمی و فلسفی را به جا و بیجا بر زبان میآورند. حالا این مطلب شما نمیگفتی این نقل قول از فلانکس است. یک وقت نقل قول برای این است که طرف آن حس امانتش، حس امانتداریاش نمیگذارد، وجدانش اجازه نمیدهد. ولی وقتی نقل قول برای این است که بگوید من اینها همه از تو کتاب درآوردم، حالا فقط همین، مثلاً از شهید مطهری دارد نقل قول میکند، فقط همین یک تکه را خواند از شهید مطهری. شما فکر میکنید که این آثار شهید، کل این کتاب شهید مطهری در کتاب «انسان کامل» اینجور میفرماید. حالا نگویید از سر و ته انسان کامل فقط یک تکه را خوانده، ولی وقتی این را میگویی، دیگر آدم جرئت نمیکند که از آن کتاب به او نقد وارد کند. میگوید: «خب پس همه این کتاب را بلد است.» «شگرد ما شاگرد آقای فلانی بودیم.» همین آدم احساس میکند با همه مبانی آن آقا آشناست. حالا نگو این یک سال سر شاگرد این آقا بوده است.
به نام دانشمندان مکاتب علمی و فلسفی را به جا و بیجا بر زبان میآورد. بدین وسیله میخواهند به مخاطب خود بفهمانند که بله، من کسیام که چنین مطالبی میدانم و خلاصه من باسوادم، پس حرفم را بپذیر. «من کسی هستم که حقوق خواندهام.» مخاطب ناآگاه که معنای لغات دشوار را نمیداند و به استناد به اشعار یا کتابهای دانشمندان، متوجه آن، تحت تأثیر قرار میگیرد و توجه کمتری به مفاد و محتوای سخن خواهد کرد و به همین علت ضعف یا خطای استدلال از او مخفی میماند. به قول ژان پل سارتر، فیلسوفی میزند. دیگر اینها بس معروف، ایگزستانسیالیست. «در مقدمه کتاب ادبیات چیست، باید میخ را کوبید.» حالا حرف یک حرف کاملاً بیخود. یعنی حرفت هیچی ندارد، فقط این همه که این قبلش آمد گذاشت که این را فلانی گفته، در کتاب فلان، در مقدمه فلان. «محو خود جمال یار شدی.» ارسطو سخن بسیار حکیمانهای دارد. وی میگوید: «چنان حرف بزن که مردم عادی و عوام بفهمند و مردم عالم و خواص در آن اشکال نکنند.» البته چنین سخن گفتنی بسیار مشکل است. افراط و تفریط در آن هستیم. یعنی یا سخنان به گونهای است که گرچه مردم عادی میفهمند اما هیچ شخص عالم و باسوادی به علت ضعف آن راغب نیست که وقتی ضایع است. یا آنقدر پیچیده میشود و در لفافه اصطلاحات و تعبیرات تخصصی قرار میگیرد که اگرچه ممکن است محتوای سادهای داشته باشد، اما افراد ناآشنا به آن اصطلاحات و تعابیر، از فهم آن محروم میشوند. این شکل دوم، اگر از روی قصد و تعمد و برای پوشاندن خطا و ضعف سخن باشد، همان است که آن مغالطه فضلفروشی است.
از زمان ویتگنشتاین، فیلسوف معروف اتریشی، گرایش زیادی به این مسائل به وجود آمده که دانشمند مطالب خود را هرچه سادهتر بیان کند. البته من گاهی از این مغالطات استفاده کردهام. تو فضای نوجوانان، مدارس، دانشگاهها، خصوصاً جاهایی که ذهنیت منفی نسبت به آخوند دارند. شما مینشینی همان اول یک هفت هشت ده تا فیلسوف غربی با آرائشان مطرح میکنی، فضا کامل دستت میآید، بعد دیگر حالا روایت «قال صادق...» این هم یک فن در خطابه و جدلفروشی در فضای جدل است. اشکالی ندارد. کاری که مرحوم سلطانالواعظین میکند در «شبهای پیشاور». اسم کتاب را میآورد، میگوید: «صفحه بگویم صفحهاش را؟ من صفحهاش را بگویم یا خودت میگویی؟» این فضلفروشی، این مغالطه نیست، این جدل یا خطابه است.
اثر خود ویتگنشتاین جملهای دارد که میگوید: «اگر کسی سخن را مغلق و پیچیده میکند، باید دانست که خود او آن را نفهمیده، چون انسان اگر مطلبی را خوب فهمیده باشد، میتواند به سادگی بیان کند.» میگویند که ظاهراً انیشتین گفته بود: «مطلبی درس اونی است که بتوانی به مادربزرگت هم درس بدهی.» درس فهمیده نمیشود. «مادربزرگ درس نمیفهمد.» گفتم بعضی چیزها را نمیشود مادربزرگ درس داد. گفته بود که: «اونی که نشود مادربزرگ درس داد، یعنی نفهمیدی، چون فهمیده باشی بالاخره یک جوری حالیاش میکنی.» فیلسوفان تحلیل زبانی که از ویتگنشتاین متأثر شدهاند، این اندیشه را تقویت کرد و همیشه اهتمام متوجه این امر بوده و دیگران را به آن ترغیب میکردند که مطالب خود را هرچه سادهتر بیان کند. خود همین نقل قول از ویتگنشتاین در اینجا جورایی بوی مغالطه دارد. شما در اینکه برای توضیح مغالطه فضلفروشی هی داری از این و آن نقل قول میکنی. خب، ربط دارد، ولی یک بوی این را هم میدهد که انگار شما در این مسئله خیلی واردید، در مغالطه فضلفروشی خیلی حرفهای هستید. حالا ایشان قصدش این نیست، میخواهم بگویم که میتواند این هم، یعنی خود مغالطه سخن گفتن از مغالطه میتواند همراه با مغالطه باشد. رد مغالطه میتواند خودش با مغالطه باشد.
حالت خاص مغالطه فخرفروشی، به ویژه در کشورهای غربی، مسئله علمزدگی و تمایل به تشبه به دانشمندان علوم تجربی است. روپوش سفید یک دانشمند در آزمایشگاه، نزد بسیاری از مردم نشانه و مظهر دقت و صحت است. این امر باعث شده اصلاً عینک هم. گاهی طرف عینک که دارد... ما یک دانشگاهی رفتیم، سخنرانی، جلسه پرسش و پاسخ بود. سه ساعت هم طول کشید جلسه، خیلی خوب و خیلی شلوغ، سالن کنفرانس. بعد آمدیم بیرون، یکی از رفقا گفتش که: «بعضیها آمدند به من گفتند که ما نمیخواستیم اینجا بنشینیم، فقط آمدیم ببینیم آخونده کیست؟» تا نشستیم، دیدیم که لپتاپش را باز کرد. نشسته، با لپتاپم هیچ کاری نمیکردم. من تو آن جلسه خاموش بود، فقط درش باز بود. تمام سه ساعت نشستند گوش کردند. «این با لپتاپ آمده، نکته دارد، مطلب دارد.» برنامه مجری یک نگاهی کرد، گفتش که: «حاج آقا با کلی مطلب آمدند امروز.» یک آیه را لپتاپ خواندم. آن هم حال نداشتم قرآن را وا کنم. حالا این هم باعث شده که بسیاری از مردم با علمی جلوه دادن سخنان خود، روپوش سفیدی بر تن الفاظ بپوشانند تا به این وسیله تأثیر کلمات و سخن خود را افزایش بدهند.
در این شکل مغالطه هم، شخص از اصطلاحات و عبارات تخصصی و علمی استفاده میکند و به این ترتیب موجب فریب مخاطب و سعی میکند که دیگران چنین گمان کنند که او در آن موضوع دارای تحقیقات و مطالعات عمیق علمی است و آزمایشها و تجربیات علمی سخنان او را تأیید میکنند. «مطابق با یک اصل مهم در اقتصاد پوزیتیو، به راحتی میتوان نشان داد که کالای این کارخانه که اقتصاد پوزیتیو است، کالای این کارخانه در میان مصرفکنندگان از کشش قیمتی تقاضای بیش از عدد یک برخوردار است. اگر منحنی تقاضای محصول این کارخانه را رسم کنیم، شیب آن منفی خواهد بود.» وای، من چقدر از این آدمها دیدهام. میخواهند بیایند مثلاً پیش ما. حالا ما که هیچی نیستیم. مثلاً یک تصوری دارد، میخواهد کم نیاورد، شروع میکند به این قلمبه سلمبه حرف زدن. میگویم: «درست حرف بزن، ببینم چی میگویی.» یکی همین که میگویم: «ساختارش نمیدانم چیچی است.» نهاد فلان، گوینده میخواهد بگوید که: «اگر این کارخانه مقدار کمی قیمت محصولات خودش را کاهش بدهد، فروش چند برابر میشود.» این سخن، این پیشنهاد به نوبه خود میتواند درست یا نادرست باشد، اما نکته مهم اینجاست که چنین سخن گفتنی موجب میشود که مخاطب به محتوای سخن گوینده کمتر توجه کند. روپوش سفید، سفید کلمات و اصطلاحات علمی به قدری سفید و تمیز است که هیچ چیز نمیتواند لکهدار کند. برق این کلمات چنان چشمها را خیره میکند که از دیدن شکل واقعی حقیقت محروم میشوند، چون به جای نقد و بررسی عقلی و واقعبینانه درباره آن سخنان شبهعلمی، شخص در برابر آن اصطلاحات و تعبیرات احساس حقارت میکند. مثل تعظیم فرود میآورد، اما هرگز تسلیم شدن مخاطب در برابر سخن را نباید نشانه درست بودن آن دانست. تو تبلیغات میآید یک عکس میگذارد با روپوش دکتری و مشغول کار تحقیق دارد، با میکروسکوپ کار میکند. تو تبلیغات انتخابات هیچی. «رأی این آقا اصلاً، ببین اینها باید بروند تو مجلس. برای چی؟ ببین دانشش را دارد.» از کجا آوردی؟ همین بدبخت عکس مثلاً کارگری گذاشته، دست پینهبسته، به درد نمیخورد، نه سواد دارد نه هیچی.
مغالطه کمیتگرایی را هم بخوانیم. بحث ما اینجا تمام میشود. ذکر عدد و بیان کمیت یک چیز، معمولاً نشاندهنده دقت اظهار نظر درباره آن موضوع است. میگوید: «ما ۳۴۵۷ واحد ساختمانی را در فلان جا افتتاح کردیم.» همین که میگوید، تمام. حالا این در قیاس با چقدر بوده؟ یا اصلاً همین که میآید میگوید: «میگوید آقا ما رشد ناخالصمان، ناخالص ملیمان از ۱۲.۲ درصد به ۱۳.۴ درصد رسیده است در این دو سال.» عدد با این دقت نشان میدهد که این آقا خیلی دقیق است، این اطلاعاتش درست است. یعنی اصلاً دروغش لو نمیرود. یا این ور هم فهمیده نمیشود که خب، این نسبت به آن تو سه سال، این مثلاً رشدش باید ۱۰ درصد باشد، این یک درصد رشد کرده است. ولی این بس که دقیق میگوید، اصلاً این چیزهایش را رعایت نمیکند. همه ماشالله. یکی گفته بود: «گفته بود که ما سال ۸۸ یکی آوردیم، اشتباه کردیم. بعد اونی که ۹۲ آوردیم و ۸۸ میآوردیم.» یکی از این عدد حفظ میکند. خوب عدد حفظ میکند، خیلی محاسنش چند تا گفته بود، یک مقاله است. اگر خیلی ضعیف است، الان که خیلی چیزی دیده نمیشود. توی جمعبندی مطالب کولاک شروع کرد. اطلاعات گروه مشاور دارد، مطلب راجع به سد بهش میدهند. نوع فوندا شروع میکرد به صحبت کردن راجع به بحث. آدم فکر میکرد یک متخصص امر فولاد دارد راجع به فولاد صحبت میکند. میرفت سر سد، راجع به ب صحبت میکند. مشاور داشت، تو مسیر حرکت جمع میکرد. احمدینژاد مثلاً تو آمار خیلی قوی بود. مدیریت فکری. خب، اینها خیلی مؤثر است. سریع میشود روبروی طرف. یعنی دست و پایمان را گم میکردیم. فلان غلط کسر اعشار فلان عدد کاری ما را میگیرد. یعنی ذهنش خیلی جمع است. حالت حکیمی که میگویند این حالت را داشت. روحانی اصلاً به قدرت آنها نیست ولی موسوی خیلی پرت بود. موسوی مثلاً دستی را اینها میخواستند علم بکنند برای الان. بدون هیچ پیشرفتی که داشته، موسوی رشد نکرده بود تو این دوره، همان جا مانده بود. برای هاشمی تازه آن موقع هم به خاطر وضعیت بحرانی بود که او یک جلوهای برایش دیده میشد، وگرنه همان موقعاش هم هیچی نداشت، چیزی نداشت برای ؟.
احمدینژاد، ذکر عدد و بیان کمیت یک چیز، معمولاً نشان میدهد که این خیلی دقت دارد، اطلاعات داشت، اطلاعات جمع میکرد. بر خلاف نظر کارشناسی روی نظر غلبه. در مغالطه کمیتگرایی از این حقیقت سوءاستفاده میشود و در جایی که ذکر اعداد و ارقام جایز نیست، از اعداد و ارقام استفاده شده و چنین وانمود میشود که این امر نشانه دقت و درستی مطلب است. بهعنوان مثال، یکی از موارد ارتکاب این مغالطه، بیان عدد درباره مفاهیم کیفی و غیرقابل اندازهگیری است. از جمله درباره احساسات و عواطف درونی انسانی. «این مطلب را جدی عرض میکنم: سه برابر اعتمادی که به برادرم دارم، به شما دارم.» چه ربطی دارد؟ در چنین موارد ذکر عدد جایز نیست. مثلاً در سخن فوق اگر از صداقت یا عدم صداقت گوینده صرف نظر کنیم، باید به این مسئله توجه داشته باشیم و این سؤال را مطرح کنیم که آیا اصلاً اعتماد داشتن قابل اندازهگیری است که کسی اعتماد من به شما چند برابر اعتمادم به دیگری است؟ «۹۰ درصد محبوبیت او در مردم به دلیل بیان قوی و سخنرانی زیبا است.» این مغالطه انواع دیگر هم دارد، اما همه آنها در این امر مشترکاند که ذکر اعداد و ارقام در آنها تأکید بیجایی است و اطمینان کاذبی درباره صحت مدعا در مخاطب ایجاد میکند. «از هر ۵ نفر ۴ نفر نمیتوانند این از انواع مشابه خارجیمان را تشخیص بدهند.» بله، چی گفته بود؟ گفتگو ناخوانا. ایرانی خیلی جالبی از آماری نبود. کمیتگرایی.
در مثال فوق، اگر گفته میشد این دستگاه به قدری شبیه مشابه خارجی است که بیشتر مردم یا بعضی از مردم نمیتوانند آن را از هم تشخیص بدهند. اما با این بیان که از هر ۵ نفر ۴ نفر نمیتوانند، مدعای گوینده تأثیر بیشتر، اما کاذبی پیدا کرده است. همانطور که ملاحظه میکنید، گفته بود: «از هر سه ایرانی یکیشان اطلاعاتی است.» همانطور که ملاحظه میشود، در مثال فوق ذکر عدد به خودی خود جایز است. هیچ ایرادی هم نمیتوانید شما به این حرف بگیرید، چون اصلاً قابلیت اثبات نیست، فقط شما را میترساند. تو خیابان که راه میروی، خاصیتش این است. اما گوینده بدون اینکه واقعاً در مورد خودش اندازهگیری و تحقیقی داشته باشد، برای افزایش تأثیر سخن خود بر مخاطب از عدد استفاده میکند. در این نوع مغالطه معمولاً از اعداد و ارقامی استفاده میشود که دقت بیش از حد آن، شنونده و خواننده را به این توهم بیندازد که حتماً در جایی تحقیق علمی و آماری صورت گرفته و این شخص به استناد آن تحقیق سخن میگوید. «۶۳ و نیم درصد مردم از کمبود فضای سبز رنج میبرند.» اگر میگفت ۹۰ درصد، آنقدر اثر ندارد که میگوید ۶۳ و نیم درصد.
یکی میگفتش که طرف میگوید: «سه میلیارد، سه میلیارد و ۲۵۶ میلیون و ۳۲۲ هزار تومان از پول بیتالمال بابا خورده.» که آن ۳۲۲ هزار تومان من را میسوزاند، آن ۳ میلیارد تومان نه. شکل دیگر مغالطه آن است که ذکر اعداد و ارقام درباره امور قابل اندازهگیری و همچنین مبتنی بر تحقیق و بررسی و کاملاً متفاوت است. این عدد و ارقام درباره برخی امور کمی است که کیفیت آنها بسیار مهم است. پس جایی که باید کیفی باشد، کمی حرف بزند. جایی که امر کمی است که کیفیتش مهم است، آمار کمی بدهد. این کمیتگرایی، در حالی که گوینده تنها به کمیت آنها میپردازد. میگوید: «آقا ما میلیون ها ؟ صابون تولید کردیم.» مثلاً ۵۰۰ کارخانه ما برای فلان چیز خوب. ۵۰۰ تا کارخانه در چه حد؟ در حد تولید؟ در حد ساخت؟ در حد زمین؟ این کیفیت مهم است. با چه کیفیتی میخرند؟ نمیخرند؟ راکد است؟ چقدر کارمند داری؟ کارآفرینی کرده؟ فقط یک آماری. «ما ۵۰۰ تا کردیم.» «چقدر راه ساختیم؟ چقدر سد ساختیم؟» ۲۰۰ تایش در حد افتتاح بوده. همه مشترک در تحقیقات آماری گستردهای که به عمل آمده، محققان به این نتیجه رسیدهاند که بیش از ۷۹ درصد از زن و شوهران این شهر با هم اختلاف دارند. اختلاف در چه حد؟ اختلاف که برو بالاتر بگو ۹۵ درصد مردم اختلاف دارند. در اینجا ذکر این نکته لازم است که استفاده از اعداد و ارقام در علوم ریاضی تجربی اصلی اساسی است و تلاش برای کمی کردن امور اندازهگیری پدیدههای مختلف در علوم تجربی به قدری مهم است که مانند یک انقلاب و جهش بزرگ در رشد این علوم مؤثر است. در این حقیقت نباید تردید کرد.
اما حتی دانشگاهها را رتبهبندی میکنند. یک فاکتورهایی دارد که این یک خرده جابهجا میشود، سریع سقوط میکنند. از رشد علمی همین الان شما سرعت رشد علمی یک چیز است، خود رتبه علمی یک چیز است. اینها همش اینها بحث مهمی است. در این حقیقت نباید تهدید کرد. اما به نظر میرسد استفاده از اعداد و ارقام در علوم تجربی اگرچه موجب رشد میشود و نشاندهنده دقت است، ولی خود زمینهساز ارتکاب مغالطه کمیتگرایی در علوم دیگر شده است. بهعنوان مثال، یک اقتصاددان ۱.۴ درصد افزایش معاملات در یک ماه را نشانه افزایش نقدینگی معرفی میکند، بدون اینکه شرایط خاص آن ماه را در نظر بگیرد و به ما بگوید که این چنین تغییرات جزئی اصلاً قابل تحلیل و ارزیابی برای مسئله نقدینگی است.
یک روانشناس ممکن است توانایی کودکان را در پاسخگویی به یک سلسله سؤال و معما اندازهگیری کند و پاسخ آنها را نشاندهنده میزان هوش آنها بداند. همچنین در علوم اجتماعی وجود ۷۵ درصد لباسهای تیره نسبت به ۲۵ درصد لباسهای روشن در افراد یک مجموعه آماری، مثل دانشجویان یک دانشگاه، ممکن است نشانه افسردگی روانی آن افراد تلقی بشود. در همه موارد شخص محقق سعی میکند که سخن خود را حتماً با آمار و ارقام بیان کند تا ادعای او دقیق، علمی و مقبول جلوه کند، در حالی که این دقت و علمی بودن کاذب و غیرواقعی است. لذا حساسیت و توجه به موارد استفاده از آمار و ارقام تنها ملاکی است که میتواند ما را در تشخیص موقعیت کمیت یاری کند. میگوید: «ما از اول انقلاب ۵ تا پست به ایشان دادیم. ایشان از اول انقلاب ۱۰ مسئولیت داشت، همزمان در همه ده مسئولیت موفق.» حالا ده مسئولیت در حد چقدر؟ ۱۰ تا حد وزارت یا ده تا در حد اینکه ده تا کتابخانه آیتالله محقق تهرانی دستش بوده؟ ده تا مسئولیت است دیگر. کمیت. «ایشان از اول انقلاب ۸۵ پست دولتی داشته در جاهای مختلف. ایشان امتحانشان خوب است.» پس عدد میگیرد آدم را. «ایشان کتابخانهاش، ایشان بیش از ۱۵ هزار جلد کتاب دارد.» بوی بزرگنمایی هم میدهد، یعنی استفاده از یک چیزی است برای تو بزرگنمایی. واقعیت هست، یعنی یک تلرانس، یک چیزی دارد، میزان سنی دارد. چند تا چیز، بعضیها را برجسته میکند، بعضیها را برجسته نمیکند. یا بعضیها را کوچک. اینجا چند تا چیز نیست، اینجا همین است فقط تفاوتش این است که جایش نیست آنجا. اینی که این مثلاً کمک، مثلاً از شیک دانشگاه فلان بوده، مثلاً تحصیلکرده دانشگاه فلان است. این را میآید برجسته میکند، ولی نمیگوید که مثلاً این یک ترم آنجا خوانده، بعد اخراجش کردهاند. میگوید: «ورودی دانشگاه امیرکبیر.» «ورودی دانشگاه شریف.» مثلاً ورودی سال ۷۰ دانشگاه امیرکبیر. میگوید: «ورودی.» این را برجسته میکند، دیگر نمیگوید که بعد ورودی چی شد؟ اینجا اصلاً جایش نیست که بخواهد این را بگوید. یعنی یک امر کیفی است، دارد کمی گزارش میدهد. یا اینکه کمی است که کیفیتش مهم است، ولی کمیت را دارد برجسته میکند. در واقع این اصلاً برجسته کردن اینجوری نیستش که بخشی از حقیقت باشد، اصلاً کلاً دارد گم میکند از آن چیزی که باید بگوید. جابهجا میشود. لذا تفاوتش به نظر میآید که این شکلی باشد.
این هم از این بحث و مغالطه ناخوانا. ان شاء الله جلسه بعد بحث «الحمدلله».
بسم الله الرحمن الرحیم.
خوب، در فصل «ادعای بدون استدلال» بحث میکردیم و برخی مغالطات این فصل را عرض کردیم. به مغالطه «طرد شقّ دیگر» میرسیم. خب، مثلاً در مورد طول قد شخصی میخواهیم بگوییم که قد او کمتر از ۱۸۰ سانت نیست و ۱۸۰ سانت هم نیست؛ بنابراین قد او باید بیش از ۱۸۰ سانت باشد. این استدلال صحیح است، چون سه حالت مذکور، تمام حالات و شقوق ممکن را تشکیل میدهد. به اصطلاح، ما با یک حصر عقلی روبرو هستیم؛ یا باید بیشتر باشد، یا خودش باشد، یا کمتر. دو تا را که نفی کردهایم، یکیاش میماند. لذا نفی دو حالت، وقوع و تحقق حالت سوم را قطعی میکند.
مغالطه «طرد شقّ دیگر» جایی است که ما نه با یک حصر عقلی، بلکه با یک حصر استقرایی روبرو بشویم. یعنی حالا شقوق مذکور، همه شقوق ممکن نیستند. میگوید که: «آقا، ما دو حالت داریم، یا باید بجنگیم و کشته بشویم، یا... یا باید بایستیم روی پای خودمان و کشته نشویم.» میگوید: «خب، من تن دادم، چرا؟ چون اگر تن نمیدادم، همهتان کشته میشدید.» این طرد شقّ است؛ یعنی اول یک حصر استقرایی درست میکند، حصر استقرایی را بهعنوان حصر عقلی جا میاندازد، بعد میگوید که: «یا آن، یا این؛ مخیّر بین آن و این. آن نه، پس این.» این اثبات میکند که این هم خیلی رایج است.
میگوید: «ما هزار تا ضعف داریم، ولی اگر ما نباشیم، چه کسانی میآیند؟ داعش میآید، مثلاً داعشیها میآیند و خشونتطلبها و جنگطلبها و افراطیها و اینها... قشنگ بیایید به ما رأی بدهید. ما را نمیشناسی؟ نمیدانی ما کی هستیم؟ ما یک لیستی هستیم، کلاً دو تا لیست بیشتر نیست.» همین دوقطبیسازی کارش این است، دیگر. «طرد شقوق» میگوید: «ببینید، یک دستهای هستند که شما اینها را اصلاً نمیشناسید، یک دسته هم هستند که اینها را میشناسید. آنهایی که میشناسید، همه افراطیاند. میخواهی آنها نباشند، بیا به این رأی بده.» درست تلفظ بکنی، نمیتوانی لیست اینها چه کسانی هستند. یعنی الان از ۹۵ درصد اینهایی که رأی آوردهاند، هفت نفرشان را دوباره اگر اسمشان را بیاورید، اسم هفت نفر را نمیتواند بیاورد. آنها هم با «مسموم کردن چاهها» که... یعنی کلی عناوین اول برایشان بار کرده، «جام مسموم» کرده، بعد شقسازی کرده، گفته: «یا آنها، یا اینها.» کدام؟ این رأی فقط معنای سلبی دارد، اصلاً هیچ ایجابی در آن نیست؛ فقط «آنها نه!»
تو این وضعیت، فرض کنید پنج حالت در نظر گرفته شود. با نفی چهار حالت، حالت پنجم اثبات نمیشود، چون ممکن است حالات و شقوق... این همان است که «برهان سبر و تقسیم» میگویند. ما یک برهان داریم، اینجا یک مغالطه است، این دو تا خیلی به هم نزدیکاند. یک برهان «سبر» با «س» و «تقسیم» که آنجا کشف علت میکنیم. در برهان سبر و تقسیم، یعنی ما دسترسی به مناشی داریم. مناشی یک حصر عقلی دارد. یعنی این واکنش، مثلاً یک طبیب میداند که رفلکس معده، مثلاً این پنج تا منشأ دارد، پنج تا مناشی دارد. به حصر عقلی اثبات شده، از این پنج تا نمیتواند خارج بشود. بعد میآید سبر و تقسیم کار میکند، میگوید که: «خب، این الان معده این طرف رفلکس دارد. یا باید این باشد، یا باید این باشد، یا باید این باشد، یا باید این باشد، یا باید این باشد. از این پنج شقّ خارج نیست. چهار تایش را من هی آمدم بررسی کردم، اثبات نشد، پس میماند پنجمی. پنجمی، ولو دلیل ندارم برای اثباتش، ولی از راه طرد آن شقوق دیگر، پنجمی اثبات میشود.» این میشود برهان سبر و تقسیم.
ولی حالا جنبه مغالطیاش چیست؟ تو مغالطیاش اصلاً حصر عقلی نیست، استقرایی است. میگوید: «پنج تا ممکن است ده تا باشد.» میگوید: «آقا، علت اینکه این چیز حرام است، گوشت خوک حرام است، ببینید، یا به خاطر این بوده که صفت خوک این است که گوشتش چی بوده؟ آلوده است.» از این دو تا که چیزی نمیشود دیگر بیشتر فرض کرد. «یا اگر به خاطر بیغیرتیاش بوده، اصلاح نژادی میکنیم. دایی هست برای هر حرمتش. حصری که درست میکنی، یا این بوده، یا آن بوده، این حصر غلط است، مخفی است.» این نکته خیلی مهمی است و در فقه به شدت محل رجوع است.
«کاشت گندم بهترین انتخاب برای زراعت در خاک این منطقه است، چون محصولات دیگر، مثل سیبزمینی، پیاز، هویج، کدو، گوجه و بادمجان تو این خاک آزمایش شده و رشد محصولات آنها به هیچ وجه با محصول گندم قابل مقایسه نیست. چون آنها جواب نداده، پس میماند فقط گندم.»
یکی از استفادههای شایع و متداول این مغالطه در مقام عمل، به این معناست که گاهی برای برگزیدن و ترجیح یک حالت، حالات دیگر نفی میشود و نواقص و عیوب آنها مطرح میشود. حالا اینها را هم داریم. «به یدن جذاع». این هم باز در نهجالبلاغه هست، مثل بحث قبلی در خطبه شقشقیه، خطبه سوم نهجالبلاغه، خطبه سوم، همان اول است. در خطبه دوم: «وتَفَقَّأَرْتَعیٰ... اَرْتعیٰ بینَ اَن اصولَ بِیَدٍ جَذّاءَ اَو اَصْبِرَ عَلَی تَخْیَةٍ عَمْیاءَ.» خیلی ساده است ترجمهاش. چقدر راحت میشود ترجمه کرد. مفردش را هم بداند، باز کار سخت است. «تفقّأ» از آن افعال نزدیک بودم، افعال قرب بود. «تفقّأ ارتَعیٰ». من به این حالت نزدیک بودم، در این حالت قرار داشتم، تو این موقعیت قرار داشتم بین اینکه «اصول»، صولت، حملهور شدن. «اصولُ بِیَدٍ جَذّاءَ» با دست بریده، دستی که انگشت ندارد. با دستی که انگشت ندارد، بروم حمله کنم. «او اَصْبِرَ عَلَی تَخْیَةٍ عَمْیاءَ» یا تو این تاریکی، تو این خفقان غالب، خفقان کور، صبر کنم. از این دو حالت راه دیگری... چی گفته؟ «آیا با دست تنها برای گرفتن حق خود صولت (حملهبردن) این تبرئه کناییاش را گرفته، دیگر، تقویت الاع». یا «ظلمت عمیاء». بله، خلاصه اینجا حضرت دو شقّ میگویند که این دو شقّ، حصر عقلی استقرایی حساب حسن ظنی که به امیرالمؤمنین... خب، نه، حالا واقعاً ببینیم میشود فرض دیگری داشت توی همچین موقعیتی که حق را بگیرند؟ توضیحات قبلش که حضرت به چه نحو این حق گرفته شد و خلافت غصب شد. «من تو این موقعیت غصب خلافت، دو تا راه داشتم: یا باید میآمدم خلافت را برمیگرداندم با دست بریده که نیرویی نداشتم و همه را هم به کشتن میدادم، یا باید میآمدم صبر میکردم تو این خفقان.» خب، شقّ سوم چه میتواند باشد؟ اینجور کردند که در گلو و چشم... «طرد شقوق» میکنند، دیگر. ولی طرد شقوق برهانی، با برهان سبر و تقسیم، مناشی را میدانند و علتیابی میکنند. میگویند که این خلاصه دو تا کار میشود کرد.
تو سیاست خیلی کار حساسی است؛ یعنی این بحث طرد شقوق در تصمیمگیریها، خیلی در تصمیمگیریها و تصمیمسازیها خیلی تأثیر دارد. یعنی هم برای برهانش، هم وقتی آدم برای خودش میخواهد تصمیم بگیرد، باید شقوق را در نظر بگیرد. هر کدام را یک حساب و کتابی بکند. همان که از ساقه وقت میفرمودند که سیاستمدار، شطرنجباز باشد. یعنی بگوید: «من اگر این مهره را جابهجا کردم، بعدش چی میشود؟» این شقوق. یعنی از این ده تا مهرهای که من دارم، هم نتیجه شقوق، یعنی بگویی که: «من این راهها را دارم، این پنج تا مهره را دارم.» آها، آها، آها، همین است. بله، این تو بحث حقوقش است دیگر. یعنی هم محاسبه میکند که من چند تا راه دارم، چند شقه، به حصر عقلی، هر کدامش چه تبعاتی دارد. یکیاش را انتخاب میکند. هم برای تصمیمسازی. حالا وقتی که خودم میخواهم کار خودم را پیش ببرم، میخواهم اینی که من میخواهم بشود، آنجا چکار میکنم؟ شقهسازی میکنم، به مغالطه بعد به خورد میدهم. همان کاری که معاویه کرد و بعضی اصحاب خائن امام حسن. حالا اینها میآیند میگویند که: «امام حسن صلح کرد.» فرایند صلح امام حسن چی بود؟ تصمیمسازی و تحمیلگری به این نحو شقهسازی که شما دو تا راه دارید: یا باید بیایید همه لت و پار، کشته و مرده، خونین و مالین تن بدهید. حالا چهار تا چیز هم او میخواهد، قبول میشود. برد-برد ؟، ما برد-برد داریم. یا برد-باخت، یا باخت-باخت. تازه یک چیزی که باخت-باخت. از این دو حالت، ما برد-باخت که نمیتوانیم تصور کنیم که یک حالتی باشد که یک طرف ببرد، یک طرف ببازد. اینکه میماند دو تا حالت: یا برد-برد، یا باخت-باخت. باخت-باخت هم که خب باختیم. خب، به جای اینکه ما کلاً رأساً ببازیم، یک سرش را میبریم، آن هم ببرند. تهش میشود، بله، دیگر. این حالا خودش هم چه نوع... بله، چه را ببرد؟ در چه حدی ببرد؟ شما ببری، آن هم ببرد، خب این یک امر ذومراتبی تشکیکی است. شما ۵ درصد ببری، آن ۹۵ درصد. یا من ببرم در عالم سیاست، به حسب مخالفین خودم. او به حسب مخالفین خودش، نه، برد-برد است دیگر. حالا مخالفین من، من نسبت به اینها ببرم، این برد واژه مبهمی است. ببرم منافع ملی تأمین میشود؟ نه، آن مهم نیست، من ببرم، ولو منافع ملی از بین برود. اینجوری است، دیگر. این قبیل ما بردیم، مخالفینمان بردند، سردرد میشود.
این بحث مغالطات یادم رفت. یکی از استفادههای شایع و متساوی این مغالطه، مقام عمل است. به این معنا که گاهی برای برگزیدن و ترجیح حالت دیگر، تئوری پیشنهادی از سوی این دانشمند باید پاسخ صحیح به این مسئله باشد، چون تاکنون آزمایشهای مختلف ثابت کرده که همه تئوریها خطا بودهاند. در این موارد، معمولاً ذکر نقاط ضعف شقوق دیگر، باعث تقریب نظریه مورد نظر به ذهن مخاطب میشود و اینطور به نظر میرسد که اگر حالات و شقوق دیگر دارای فلان عیباند و یک حالت، الشق خاص، آن عیب را ندارد، پس آن حالت کلاً صحیح و بیعیب است، در حالی که چنین نیست.
«چهار انتخاب و راهحل پیش روی شماست. اما راهحل اول هزینه مالی زیادی به همراه دارد. به صرف راهحل دوم...» دیدید این مغازهها، این کار را زیاد میکنند. مثلاً چهار نوع جنس از این جنس هست، این یکیاش را فقط دارد. حالا مثلاً کفش هم بیخودترین کفشها است. حالا اگر آن کفش خوبه را داشت، این شقهسازیاش اصلاً یک نوع دیگر میشد. حالا که این کفش بیخود را دارد، میگوید: «ببین، آخرش که همه کفشها سر و تهش شش ماه... تهش که بالاخره چرم هم با چرم فرق دارد، آن هم که نمیدانم اینجوری است، این هم که محصول دست خودمان است، آن هم که تازه معلوم نیست مال کدام کارخانه باشد و زیر چه دوختی باشد، این مال زیر دوخت خودمان بوده.» تشکر. بله. «راهحل دوم از نظر زمانی بسیار طولانی است، دیر نتیجه میدهد. راهحل سوم ضمانت اجرایی ندارد، تاکنون نه در مقام تجربه موفق نشان نداده است. به نظر میرسد که چارهای جز این نیست که راهچهارم را انتخاب کنید.»
انتخابات نمایندگان کاملاً مشهود است. بسیاری از کاندیداهای انتخاباتی برای پیروزی بر رقیبان خود اقدام به تبلیغات منفی علیه آنها میکنند. میکوشند نقاط ضعف، سوابق سوء و خطاهای آنها را علنی کنند. در واقع، از این راه میخواهند برتری خود را ثابت کنند. «شما سرهنگ، شما حمله گازانبری میکنی.» در حالی که الزاماً چنین نیست. لذا قوانین کشورهای مختلف در این زمینه با هم فرق میکند. مثلاً در جمهوری اسلامی هیچ نامزدی حق ندارد به تبلیغات منفی علیه دیگران بپردازد. اما در کشور انگلستان، اگر نامزدی خواست، میتواند تبلیغات منفی بکند، اما اگر از بدیها و نقاط ضعف یک یا چند نامزد ذکری به میان آورد، بعد باید اثبات کند که آن بدیها و نقاط ضعف در خود او وجود ندارد. در کشور آمریکا، یک نامزد انتخاباتی کلاً آزاد است که نواقص و عیوب دیگر نامزدها را بیان بکند و به نظر آنها این کار اشکالی ندارد، چون عدالت برقرار است و اساساً نامزدهای دیگر هم همین معامله را با او خواهند کرد. اما چنانکه توضیح داده شد، مسلماً این کار چیزی جز یک مغالطه نیست که کسی با ذکر عیوب دیگران بخواهد برتری خودش را ثابت کند.
ما در مورد ممیزی کتاب چند تا راه داریم: یا این است که به دست یک قشر خاص بدهیم این را، یک دست عموم. قشر خاص اینها میتوانند زد و بند بکنند، بعد ممکن است دست یک قشر خاص تندرو بیفتد. ما نظرمان این است که به دست عموم مردم باشد، ممیزی کتاب. مردم خودشان انتخاب بکنند چه کتابی را بخوانند، چه کتابی را نخوانند. با همان کتابی که اصلاً نخواندند، دیگر چاپ نشود. ولی اگر بنا هم بر این باشد که دست یک قشر خاص باشد، ما میگوییم که دست اهلش باشد. اهلش کیان؟ همانهایی که ما انتخاب میکنیم. قشنگ دور میزند، آدم نمیفهمد چی شد. فقط میفهمد که یک جوری بازی خورد، ولی هیچ، هیچ چیز نمیتواند بگوید. یعنی خیلی منطقی است، حرف درست است، ولی چیزی گیر من نمیآید. چیزی تو جیب من نمیآید. «گفت من صد تومان ازت طلب دارم، تو هم صد تومان بدهکاری.» بله، حرف درست است، ولی هرچی فکر میکنم چیزی تو جیبم نمیآید.
مغالطه تکرار. این هم که خیلی رایج است. دوباره، دوباره میگوید. در حالت عادی و طبیعی و مقتضای روش معقول و منطقی، انتظار میرود که برای بیان هر مدعایی یک بار آن را بیان و سپس برای اثبات آن دلایل و براهین ارائه شود. اما مغالطهای که در این رابطه امکان وقوع دارد، این است که شخصی باید تأثیرگذاری کاذب بر مخاطب داشته باشد. دلیل آوردن برای اثبات مدت زمان تنها به تکرارش بپردازد.
«ما میگوییم برجام چیز خوبی بود.» از ما دلیل میخواهد، میرویم تو آن یکی شهرستان هم میگوییم برجام چیز خوبی است. میآییم تو تلویزیون هم میگوییم برجام چیز خوبی است. تو نشست خبری میگوییم برجام چیز خوبی است. گفتگو رسانهای میگوییم برجام چیز خوبی است. میرویم با خارجیها صحبت میکنیم، برجام چیز خوبی است. هی بگویند، این وزیر بگوید برجام چیز خوبی است، آن وزیر بگوید چیز خوبی است. هی تکرار بکنیم، آنقدر تکرار بشود که بشود بدیهی. یکی از راههای بدیهیسازی، تکرار است. کسان دیگر، آدم طبیعتاً این شکلی است، دیگر. یک امری که زیاد میشنود، دیگر کمکم برهان نمیخواهد برایش. یعنی یک جوری تواترسازی میشود. این تکرار به نحوی تواترسازی است. این خیلی مهم است، نکته مهم که آخرش طرف داده بود، مجبور شده بده. بله، صد بار که گفت، هر شب گفته بود. آخر طرف گفته بود که: «چرا سنگ زدی؟» میگوید: «من نبودم، آقا.» «اما سنگ از طرف تو پرتاب شد.» «من نبودم، آقا.» «همه دیدند که تو سنگ پرتاب کردی.» «من نبودم، آقا، تقصیر دولت قبل است.» حالا برهان میخواهد؟ «این هم تقصیر دولت قبل است.» دلیل بحث دید؟ طرف یک چیزی میاندازد، بعد شما ازش دلیل میخواهید، شروع میکند همان را تو یک قالب دیگر گفتن. با ده بیان همان را دوباره میگوید. بحث فایده ندارد. میگوید: «این دولت که دولت فاسدی بود، چون این کار را کرد.» دلیلش چیست؟ «آن کار را هم کرده بود، فلانفلانشده سرمایهگذاری کرد.» فلانی میگفت: «فلان جا بودم، از فلان کارخانه خودم دیدم که آمدند اینها را ریختند تو چاه.» رفتند.
تکرار این است. از نظر منطقی شکی نیست که تکرار مدعا هرگز جانشین دلیل و برهان بر آن نمیشود. اما باید اعتراف کرد که تکرار از نظر روانی چند اثر دارد که در روانشناسی تبلیغات و پروپاگاندا از آن سخن میگویند و بسیار مورد استفاده قرار میگیرد. یکی از آثار تکرار تبلیغ یک چیز، این است که وقتی کسی مورد بمباران تبلیغاتی قرار میگیرد، به تدریج این احساس در او پیدا میشود، گویا این دلیل، دلیل این مدعا در جای دیگر عرضه شده و مقبول واقع شده است. آن بابا تو مناظرهها گفته بود که: «روبرو ی رئیسجمهور که مینشینی، توپ مناظره تو فقط صد بار بگو که دروغ میگویی، دروغ میگویی، دروغ.» گفته بود که: «هیچ کاری نداشته باش، تو فقط این را بگو. از همان اول که شروع میکنی، هی بگو دروغگو. فضای دروغ که ایجاد شده، سیاهنمایی. من به خاطر دروغی که میبینم، آمدم. شما آنجا این را دروغ گفتی. این را هی تکرار کن.» این کارکرد روانیاش این است که بعد از صد بار دیگر کسی ازت دلیل نمیخواهد. این دیگر جا افتاد، تو انتخابات جا افتاده. یعنی دیگر به من دروغگو شناخته شده شد. آنقدر این اثر داشت که بعد از انتخابات، ذهن، یعنی گاردی بچهحزباللهیها هم داشتند که این بابا دستش باز بشود تو دروغگویی، زمینه آماده بود که دیگر کوچکترین چیزی بهش میچسبید، میگفتند که دروغ.
خیلی حرف است، آقا. آمد تو نماز جمعه گفت: «این را بهش نسبت دروغ بستهاند. رئیسجمهور مورد اعتماد ما را گفتند دروغگو.» ولی این دیگر اثر نکرد. یعنی آن کارکردی که باید تو ذهن همه بکند، کرد. او کل عمرش دروغگو شناخته شده شد آنجا تو فضای انتخابات. حالا آن دو موردش هیچ، بدم هم تازه... بله، دیگر. راستگوی... بله، همان «طرد شقوق» هم میشود، دیگر. دو تا است: یا آن دولت، یا ما. آنها که دروغگو بودند، پس ما راست. «والله قسم آن دوره دیگر تکرار نمیشود، آن دولت دیگر تکرار...» یعنی همان که آن نیستیم، یعنی ما خوبیم. وقتی یکی شد شر مطلق، دل دیو و دلبری است دیگر. یکی شد دیو، یکی میشود دلبر. فضای دوقطبی خیلی تو سیاست کار میکند.
خوب، اثر دیگر تکرار تبلیغ، تداعی معانی است که به ویژه در تبلیغات کالاهای تجاری به آن توجه میشود. «پودر لباسشویی برفک لباسهای شما را مثل برف سفید میکند.» مثل برف سفید میکند. آره، مثل برف. مقصود از تداعی معانی این است که اگر کالاهای مصرفی مورد تبلیغ واقع بشوند، هنگام خرید، به ویژه در سیستم فروشگاههای بزرگ «سوپرمارکت»ها که کالاهای مشابه تولید کارخانجات مختلف هستند، تو یک مکان قرار میگیرند. ناخودآگاه دست ما به چه کالایی میرود که بیشتر تبلیغش را دیدی. «خیلی شنیدم اسمش را میآورند.» یعنی همین تکرار. یک چیزی تو ذهنش ایجاد کرد. «خب، خیلی خب. چه دلیلی دارد؟» «خیلی شنیدم ازش تعریف میکنند.» «خیلیها میگویند این باسواد است.» این گفت باسواد، آن گفت باسواد، آن گفت باسواد. ده نفر که گفتند، این تکرار دیگر شد امر بدیهی. تواتر.
الان تو بحث حجاب، یک کاری که میکنند، برای اینکه یک منطقه، برای قم مثلاً این برنامه را داشتند. میگوید: «چند نفر پول دادند؟» شنیدهاید دیگر حتماً. میگوید: «شما بیا این خیابان از این سر تا آن سر بیحجاب شو.» ۱۰ نفر، ۲۰ نفر، ۱۰۰ نفر. حالا اینها همه ۱۰۰ نفر از یک مرکز. کمکم دیگر این حس ایجاد میشود که مثل اینکه تو این شهر هم حجاب خیلی چیزی نیست و قانون هم ندارد و چیزی نیست و من هم که میخواهم بیحجابی بکنم، مثل اینکه راحتام. «زیادند آنهایی که بیحجابی میکنند، توی قم هم زیادند، تو این خیابان هم زیادند، تو حرم هم میآیند.» این «زیادسازی» یعنی انبوه یک تصور، انبوه از چیزی آدم را خواه ناخواه به کرنش میکشاند در برابر آن. شما وقتی یک جمعیت زیادی هستند، یک نفر با ۱۰۰ تا اکانت حمله میکند به یک صفحه. یک نفر با ۲۰۰ تا کامنت میگذارد با ۱۰۰ تا اکانت، احساس میکند ۲۰۰ نفر حمله کردهاند، ۲۰۰ تا حمله شده. یک نفر است گاهی. این تکرار یک همچین کارکردی است. «سفر تعطیل میکنم، آن بابا.» بله، دیگر. احساس میکند با یک جمعیت بسیار زیادی دارد مواجه میشود، دیگر میکشد کنار. «ناخودآگاه دستم به سوی کالایی میرود که بیشتر تبلیغش را شنیدهایم.» مثلاً خمیردندان فلان، دندانها سفید، دهان خوشبو. طبعاً در این شرایط روانی، کالایی که هرگز نامش را نشنیدهایم، مورد انتخاب واقع نخواهد شد، گرچه ممکن است آن کالا از کیفیت بهتری برخوردار باشد.
اثر دیگر تکرار این است که مخاطب را خسته میکند، باعث تسلیم شدنش میشود. مثل گدای سمجی که آنقدر تقاضای کمک میکند تا سرانجام پولی بهش بدهیم. هیتلر دستور داده بود نسخههای سخنرانی او را از رادیو و روزنامههای صبح پخش نکنند، چون در آن هنگام مردم سرحالاند و قدرت نقادیشان بالاست. اما بعد از ظهر و شب، به علت خستگی و فرسودگی کار، فرد اونی که راحتتر قبول میکند، اونی که ذکر شد آثار طبیعی تکرار یک مدعا بر روان آدمی است. البته باید به این نکته توجه داشت که ممکن است مدعایی دارای دلایل و براهین زیادی باشد، ولی در عین حال اینها شگردهای جنگ نرماند. اینهایی که ما در مغالطات میخوانیم، یک نکته بسیار مهم است: اکثر اینها، بلکه همه اینها، همه شگردهای جنگ نرم و در قدرت و جهاد اینها بسیار کاربرد دارد. یعنی شما وقتی باید برای مردم قدرت نرم، «پاور» ایجاد بکنی که ضدضربه بشوند در برابر این، یکیاش همین است: مردم تکرارپذیر نباشند. یعنی تکرار در آنها اثر نداشته باشد. این خیلی قدرت میخواهد. خب، این باید عملیات معکوس، مهندسی معکوس را پیدا کنیم. «سامانه گنبد آهنین» مثلاً پیدا میکنیم که آن منطقه را ما میخواهیم ببندیم. این تأسیسات هستهایمان سامانه گنبدی دارد که این نمیخورد، موشک نمیخورد. برای این عملیات سخت، جنگ سخت. تو جنگ نرم کار بکنیم، کار ما هم طراحی بکنیم. ما چه شکلی باید یک سامانه گنبدی طراحی بکنیم که مردم در اثر تکرار متأثر نشوند، منفعل نشوند؟ وقتی صد بار گفتند جمهوری اسلامی حقوق بشر را نقض کرده، کمکم باور نشود. صد بار گفتند شما به حیوانات اهمیت نمیدهید، شما آدم... صد بار گفتند تو زندانتان تجاوز شده، دفعه صد و یکم طرف شل نشده باشد. یعنی دفعه صد و یکم با صد بارش فرقی نکند. مسیری دارد؟ چه شکلی باید ایجاد بشود؟ حالا واقعاً چه شکلی باید ایجاد بشود؟ به نظر میآید که با صرف دانایی حل نمیشود. دانایی اینکه امیرالمؤمنین در نهجالبلاغه میفرماید که: «کثرت مخالفین در من ترس و وحشت لایزیدنی وحشت.» یک همچین تعبیری. «کثرت موافقینم لایزیدنی عزّت.» این ور زیاد جمع بشوند، عزت برای من نمیرود بالا. آن ور زیاد جمع بشوند، وحشت نمیبرم. این چه نفسی است که این حالت را دارد؟ این باید ایجاد بشود، این تربیت است. این صرف تعلیم نیست. «یزکیهم و یعلمهم الکتاب.» این تزکیه است. خیلی وقتها ماها قاطی میکنیم. یکی از مغالطاتی که ماها داریم، فکر میکنیم تعلیم کار تزکیه را میکند. اینجوری نیست. تزکیه اتفاقاً خیلی وقتها تزکیه کار تعلیم را میکند، ولو طرف نداند. یعنی اصلاً نمیداند این مغالطه است، نمیداند کدام یکی از اقسام مغالطه است، ولی نفس یک قدرتی دارد. بیابانی فرد ساده است، بدوی. ۲۰۰ بار هم که میآیند بهش میگویند شیاد فلانفلانشده، چلوکباب میدهند در خانهاش. میگوید: «ای فلانفلانشده، تو یک غلطی میخواهی بکنی.» با لگد زیر چلوکبابش میزند. خب، یک کدوم یک این نفس پاک است که اینجور میشود. کار تزکیه خیلی مهم است و کارش هم از کودکی و نوجوانی و اینهاست. و البته با تعلیم باید باشد. خیلی مهم است ما بچه را از همان اول «لا یخافون» بار بیاوریم. یعنی بگوییم تو حق را تشخیص بده، بگو، برو. یعنی پدر و مادر نترسانند از آن چیزی که بچه رفتهایم تو بحث تربیت کودک. گاهی بچه چیزی را حق تشخیص میدهد، فقط از ترس اینکه پدر انتقاد نکند، مادر دعوا نکند، عمل نمیکند. این میشود همان فضایی که نفس، نفس منفعل بار آمده که بقیه چی میگویند؟ تشویق و تهدید. وقتی این پنج نفر بشوند ده نفر، میکشد عقب. خیلی فراوان میبینیم. طرف یک موضعی میگیرد، یک زن بازیگری میآید، میگوید: «آقا فسادی است تو سینما.» ۵۰ نفر برایش کامنت میگذارند. دیگر نمیگوید غلط کردم آنجا این را گفتم. حریت ندارد دیگر. فالو کرد، آنفالو کرد. خیلی من اینها را دیدهام. لذا حرف خیلی اثر دارد. من همیشه هم میگویم: «میگویم شما به خودتان نگاه نکنید، معمولاً حزباللهیها حرف رویشان اثر ندارد.» غیر شماها. غیر حزباللهیها، مخصوصاً تو این برنامهسازیها با صدا و سیما، یک کلمه اثر دارد. گاهی یک جمله، یک پیامک انتقادی باعث میشود به کرات یک کلمه بگویی: «این چه برنامه آشغالی بود؟ تعطیل شد.» آنقدر اثر دارد. حق که عمل نمیکند که. برو مبنای تبلیغات و نظر مردم، آراء و احوال و آراء محموده مشهورات، بنیان ندارد. تهش به جایی بند نیست. آن همش تهش همین است: کی بیشتر کف بزند؟ الان این را بیشتر کف میزند، این روی آنتن است. کف نزنند، میرود روی زمین. معیار و شاخصی نداری که بگوییم آن را با آن تطبیق میدهیم تا وقتی روی آن مبنا هست.
اونی که ذکر شد آثار طبیعی تکرار یک مدعا بر روان آدمی است. البته باید به این نکته توجه داشت که ممکن است مدعایی دارای دلایل و براهین باشد، ولی در عین حال تکرارش هم مفید باشد. یعنی علاوه بر آنکه آمد مدعا را از نظر عقلی و منطقی پذیرفتیم، تکرار میکنیم تا به خوبی در جان و روان ما تأثیر درس بگذارد و دوباره تکرار میکنیم، سه باره تکرار. این اشکال ندارد. برهان را دوباره تکرار میکنیم، دوباره یادآوری میکنیم، تذکر میشود. این فرق میکند با اینکه به جای... آها، دوباره بگوییم، یعنی ما نداشتن برهانمان را با تکرار پر میکنیم. چنین تکراری هیچ اشکالی ندارد، بلکه میشود از آن بهطور مفیدی هم استفاده کرد، مثل تلقین و تکرار یک اندیشه صحیح، بعد تو تکرار از کار اوراد دینی. اما تکرار بهعنوان مغالطه، همچنانکه ذکر شد، در جایی است که مدعایی بدون دلیل و برهان تکرار بشود و به عبارت دیگر، تکرار مدعا جانشین دلیل بشود. «مگه صد بار به تو نگفتم که این برنامه...» نگفتی. «چرا؟ آخه صد بار گفتی.» ادعا را فقط تکرار. بعضی ادعا را محکمتر میکردند. یکی گفتش: «آقا یک حرفی است، خیلی طرفدارش محکم است.» «این حرف را ایشان گفت محکم حرف میزنند، یا حرف محکم میزنند؟» بعضیها مثل من پیر میشوند، اینها دیگر حرفشان محکم نیست، حرف را محکم میزنند که بنشیند. اینجوری. یعنی میگوید که: «یک بار دیگر ببینم تو بری فلان جا، گوشت را میبرم.» مثلاً. خب، این اصلاً هیچ برهانی ندارد که آنجا رفتنش بد است و فلان. اینها دوست ندارند، بعد حرفش محکم نیست، محکم حرف میزند. «مگه نگفتم دیگر نرو؟» ظاهر آن تهش هیچی ندارد، ظاهر ورم. عدهای عقیده دارند که ضربالمثلها سخنان حکمتآمیزی هستند که به علت پشتوانه تاریخی و اینکه چقدر به شما فرصت بدهیم که ما را انتقاد بکنی، نقد بکنی، خوب نقد کردن وقتی که نقدشان به حق است. حالا صد بار نقد کردن. «من صد بار نقد کردم.» این از آن طرف تکرارها، حرف ناحق میزند. میگوید: «آقا، من یک بار تحمل، دو بار تحمل، صد بار که دیگر تحمل... تحمل بکنی...» آمریکاییها گفته بودند که: «ایران دیگر دارد صبر ما را طاق میکند. ما دیگر چقدر تحمل بکنیم؟ یک بار، دو بار، سه بار، چقدر تحملتان بکنیم؟» هیچی نمیگویند. «در طول تاریخ و تمدن یک ملت باقی ماندند.» اما در مقابل، عده دیگر معتقدند که ضربالمثل چیزی نیستند جز مغالطه. «خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت شو.» خب، این بنیان استدلالیاش به چیست؟ به تکرارش. چون همه میگویند. یعنی علت ماندگاری ضربالمثل در تاریخ، پشتوانه تاریخی یا حکمتآمیز بودن آنها نیست، بلکه علتش این است که هر نسل آن را برای نسل بعدی بارها تکرار میکند. همان که عرض کردم، تواترنمایی. مغالطه تکرار، تواترنماست. اصلاً گفتیم مغالطات برهاننماست. شما در ازای هر مغالطهای میتوانی یک عنوان یقینی برایش بسازی، کنارش معادلسازی بکنی که این دارد آن را مینمایاند. گاهی اولین نماز، گاهی تواترنماست، گاهی فطرینماست، گاهی تجربهنماست. مثلاً صور کلی تجربهنماست. دیگر چیها بود؟ حدسیات، فطریات، مشاهدات. اینها همه هر کدام از اینها یکی از مغالطات است. یکی از اینهاست، مقبولاتنماست. حالا اگر یقین یاد بگیریم، مقبولات، این تواترنماست.
استدلال گروه دوم این است که اولاً برخی ضربالمثلها با هم متناقضاند، بنابراین هر دو نمیتوانند صدق مطابق با تجربه تاریخی باشند. ثانیاً برخی ضربالمثل ناقص است. همانطور که ذکر شد، باید به خاطر داشت که اولاً تکرار همواره مغالطه نیست و چه بسا وسیلهای قرار بگیرد و پذیرش بهتر و کاملتر یک مطلب. ثانیاً، مثل اینکه مقام معظم رهبری شاید تا حالا تو این سه سال، شاید ۲۰۰ بار گفته باشند که باید ما به خودمان متکی باشیم، برگردیم به قدرت داخلی، قدرت درونزا و اینها. این جای استدلال نیست. این یک امر استدلالی است که چون یک طرفه ناقص است، بعد صد بار گفت، شاید بفهمد. ولی آن طرف که میگوید که باید با دنیا خوب باشیم و برجام و فلان و اینها، او به جای استدلالش هی تکرار میکند. یک چیزی ازش سوتی لو میرود، باز تکرار همان تکرار. ثانیاً، در مثلاً میگوید: «برجام دو و سه و چهار هم باید داشته باشیم.» تکرار برجام، تکرار برجام دلیل بر حقانیت برجام که نمیشود. که برجام، برجام خوب است. بعد میگوید که در مقام استدلال برای اینکه برجام خوب است، میگوید که: «برجام سه هم داشتیم.» دلیل برای آن نیاورده، دوباره همان را تکرار میکند. «برجام ؟».
در مواردی که تکرار جنبه مقایسه و جانشین در ؟ برهان شده باشد، به نظر میرسد که نمیشود از ارتکاب مغالطه تکرار از سوی دیگران، مثلاً بمباران تبلیغاتی، ضربالمثلها، اصرار گدای سمج و غیره، هیچ کدام قابل جلوگیری نیست. اما آشنایی با مغالطه میتواند ما را در جلوگیری از تأثیر آن یاری کند. یعنی همواره در جایی که مدعایی تکرار و تبلیغ میشود، باید نسبت به این نکته هوشیار بود که مبادا این مدعا دلیلی نداشته و تبلیغ و تکرار جایگزین دلیل شده باشد.
مغالطه بعدی، مغالطه «فضلفروشی». این مغالطه وقتی صورت میگیرد که کسی با استفاده از کلمات ثقیل و پیچیده و به اصطلاح با قلمفرسایی سعی میکند مخاطب خود را مرعوب کند و چنین وانمود کند که او دارای مراتب فضل و کمال است. همه این حیلهها را برای پوشاندن خطا و عیب سخن انجام میدهد. مثلاً اگر بخواهد بگوید که هر انسانی خودش را دوست دارد، چنین بگوید: «حب الذات در انسان توأمان است و قاطبه انسانها جبلاً میل به جلب المنفعه و دفع المضره دارند.» تهش اونی که استفاده میشود، این است که این آقا خیلی باسواد است و چون باسواد است، حرف بیخود نمیزند. مفاهیم فراکلامی که یک وقتی اشاره شد، این مغالطات فراکلامی است. یعنی کلامش اصلاً وزن علمی ندارد. یعنی سر و تهش تو وزن نمیآید. یک چیز فراکلامی دارد القاء میکند که او دارد منکوب و منفعل میکند طرفش را که این چقدر باسواد است، چقدر اصطلاحات بلد است. سر و تهش هیچ ربطی به هم ندارد. من دیدم ۵۰ تا اصطلاح از پزشکی میگوید. خب، اونی که با پزشکی هیچ آشنایی ندارد، فکر میکند آقا چقدر میداند. بعد دارد در مورد درد طحال صحبت میکند، اصطلاحاتی که به کار میبرد در مورد مثلاً چیه؟ سردرد. گفته بود: «بگذار من اصطلاح را یاد بگیرم، میروم پدر کدخدای ده را درمیآورم.» حضرت امام میفرماید: «اصطلاحات بلد باشم، از اینها اصطلاحات حقوقی، فقهی اینها، میروم آنجا میبندمش به رگبار.» بقیه هم عواماند. که من بعضی متنها به بعضی دوستانم تذکر دادم، گفتم: «گاهی آن مایه غلظت اصطلاحسازی میرود بالا، مخاطب را شما داری بهش ظلم میکنی.» یعنی مینمایی که من سوادم زیاد است و دانش این مطلب را دارم که دارم ازش مینویسم، نمیگذاری او تحمل بکند در مورد مطلبت. لذا من خودم بدبینم نسبت به کسانی که ثقیل صحبت میکنند. اصفهان هنر این است که مثل شهید مطهری، امام، خود حضرت آقا، یک طلبه را مثلاً طلا کند، روستایی. بله، با اینکه شما وقتی میروید احسن بانک قلم امام را وقتی نگاه میکنید یا مباحث علمیاش را نگاه میکنیم، میبینیم فوران است. یعنی آن تغییرات فلسفه، درس ایشان، یک بسته دیگرشان بحثهای فقهیشان، اصولیشان و اینها، یک وقتهایی واقعاً مغلق هستند، فهمیده نمیشود چی میخواهد بگوید. آنقدر این مرد عمیق است، ولی عمقنمایی ندارد که بخواهد این عمق جای استدلال را پر بکند. «من آنقدر شما را درگیر عمقام و سوادم و فضلم بکنم که دیگر اصلاً از من استدلال نخواهی.» بشود مقبولسازی. مقبولسازیسازیها که میگوییم معادل با یک امر یقینی. یعنی من شما چطور از پیغمبر بشنوید روی هوا قبول میکنید، من میآیم از خودم یک جایگاه کاریزماتیک و شخصیت علمی میسازم، آنقدر بروم بالا که هرچی گفتم، دیگر قبول کنید. ظلم است دیگر.
خب، کسی که واقعاً دارای معلومات باشد و بتواند در موضوع اظهار نظر صحیح بکند، در صدد است که اندیشه خود را هرچه بهتر به مخاطبان خود برساند. به همین دلیل سعی خواهد کرد که سادهترین بیان را برای انتقال مطالب خود انتخاب کند. اما کسی که حرفی برای گفتن نداشته باشد و معلوماتش در موضوعی ناقص و بیاهمیت باشد، کوشش خواهد کرد که ضعف خود را با فضلفروشی جبران کند. چنین شخصی امیدوار است وقتی که از کلمات ثقیل و واژههای طولانی و اصطلاحات علمی استفاده میکند، نزد دیگران باسواد و دانشمند جلوه کند. گاهی متن آدم میخواند، فکر میکند که این متن را یک فیلسوف نوشته است. بسکت ؟ سلاح فلسفی به کار برده است. که شما چند واحد فلسفه خواندید؟ مطالعات دارم در مورد فلسفه ؟، جرئت میدهی آدمی که سوادش در حد یک دانشجوی ترم یک فلسفه نیست. بیایید مثل کسی که مثلاً یک چهار تا کتاب مثل آن بابا که رفته امتحان خبرگان داده بود، گفته بود: «من ۶۰ ساله پای فقه نشستهام.» خیلی جرئت میخواهد. «من امتحان نگرفتم ازت، رد صلاحیت... رد صلاحیت نیست.» «من هنوز هم قبول ندارم یک بابایی یک کتشلواری که یک دوره وزیر بوده، مثلاً وزیر نفت هم بوده و اینها، امتحان خبرگان رفته بود ثبتنام کرده بود.» کسی که یک روز درس طلبگی نخوانده، هفتاد و خردهای. گفته بودند: «خب، شما طلبگی نخواندی.» گفته: «من طلبگی نخواندم ولی ۶۰ ساله پای فقه بودهام.» مخازن مبهم. ۶۰ سال تقلید میکند، شأنیت نداشته. باید اول طلبهای باشد که بیاید ازش امتحان بگیرند. «۵ میلیون آدم امتحان بگیرد.» یک کف امتحانی میخواهد که مدارکی برای شما ارائه بکنیم، بعد ما متناسب با مدارک امتحان میگیریم. گفته بودند: «این قبول نیست.» «من امتحان بدهید. شما از کجا فهمیدی که من مشتری نیستم؟ من امتحانم را میگرفتی، بعد میفهمیدی من مشتری نیستم.» به خودش مطمئن است. و قلمبه سلمبه. یک بنده خدایی بدتر از این. وقتی که اگر مخاطبان خودشان تازه برای مجلس هم کاندید شد، رأی هم نیاورد. خوب، به تدریج این توهم برای خودش هم پیدا میشود، گویا عالم و چیزفهم است. الان تو برخی درسها پیش آمده برایم. طرف یک همچین مشکلی دارد، حرف استاد را نمیفهمد. اشکالی که میکند، اشکال از سر توهم فهم و از سر تلمبار اصطلاحات است. اصطلاحات. «این واژه این است.» توضیح بده. تصویر تلم ؟ اصطلاحات، یعنی ۵۰ تا اصطلاح کنار هم میآورد که اصلاً این اصطلاح جایش اینجا نیست. احساس یک استادی احساس حقارتی بهش دست میدهد که مثلاً من این ۵۰ اصطلاح را در این کیس. «اینتلکچوال بودن ژورنالیستها یک اوکازیون است.»
این ترفندی که افراد فضلفروش به کار میبرند، این است که گاهی از لغات دشوار و دهانپرکن استفاده میکنند. چنین افرادی اگر واژه بیستهجایی بدانند و در آستین داشته باشند، از یک واژه چهار یا پنج هجایی استفاده نمیکنند. مثلاً اگر کلمه «سوپرنچرالیسم» و «فراطبیعتباوری» را بلد باشند، به جای آن از کلمه «ایمان به غیب» استفاده نخواهند کرد. اگر بخواهند بگویند «پر»، ترجیح میدهند از کلمه «مالامال» و «آکنده» استفاده کنند. رمز موفقیت منی که هیچ وقت نگفتم «روند» که «در آن سیر میکنیم» این اصطلاحات، «این روند و ماند» و از اینها. هیچ وقت. همه که داریم میرویم، شایسته است این افراد بزرگ را «شیداییان» بنامیم. یعنی کسانی که شیدا و عاشق نام بزرگاند.
گاهی نیز افراد فضلفروش سعی میکنند به گونه دیگر مراتب فضل و کمال خودشان را به رخ بکشند و یا بهش تظاهر کنند. مثلاً بدون اینکه نیازی باشد، به شعر شاعران معروف یا غیرمعروف یا ذکر نام شاعر استناد میکنند و یا نام دانشمندان و مکاتب علمی و فلسفی را به جا و بیجا بر زبان میآورند. حالا این مطلب شما نمیگفتی این نقل قول از فلانکس است. یک وقت نقل قول برای این است که طرف آن حس امانتش، حس امانتداریاش نمیگذارد، وجدانش اجازه نمیدهد. ولی وقتی نقل قول برای این است که بگوید من اینها همه از تو کتاب درآوردم، حالا فقط همین، مثلاً از شهید مطهری دارد نقل قول میکند، فقط همین یک تکه را خواند از شهید مطهری. شما فکر میکنید که این آثار شهید، کل این کتاب شهید مطهری در کتاب «انسان کامل» اینجور میفرماید. حالا نگویید از سر و ته انسان کامل فقط یک تکه را خوانده، ولی وقتی این را میگویی، دیگر آدم جرئت نمیکند که از آن کتاب به او نقد وارد کند. میگوید: «خب پس همه این کتاب را بلد است.» «شگرد ما شاگرد آقای فلانی بودیم.» همین آدم احساس میکند با همه مبانی آن آقا آشناست. حالا نگو این یک سال سر شاگرد این آقا بوده است.
به نام دانشمندان مکاتب علمی و فلسفی را به جا و بیجا بر زبان میآورد. بدین وسیله میخواهند به مخاطب خود بفهمانند که بله، من کسیام که چنین مطالبی میدانم و خلاصه من باسوادم، پس حرفم را بپذیر. «من کسی هستم که حقوق خواندهام.» مخاطب ناآگاه که معنای لغات دشوار را نمیداند و به استناد به اشعار یا کتابهای دانشمندان، متوجه آن، تحت تأثیر قرار میگیرد و توجه کمتری به مفاد و محتوای سخن خواهد کرد و به همین علت ضعف یا خطای استدلال از او مخفی میماند. به قول ژان پل سارتر، فیلسوفی میزند. دیگر اینها بس معروف، ایگزستانسیالیست. «در مقدمه کتاب ادبیات چیست، باید میخ را کوبید.» حالا حرف یک حرف کاملاً بیخود. یعنی حرفت هیچی ندارد، فقط این همه که این قبلش آمد گذاشت که این را فلانی گفته، در کتاب فلان، در مقدمه فلان. «محو خود جمال یار شدی.» ارسطو سخن بسیار حکیمانهای دارد. وی میگوید: «چنان حرف بزن که مردم عادی و عوام بفهمند و مردم عالم و خواص در آن اشکال نکنند.» البته چنین سخن گفتنی بسیار مشکل است. افراط و تفریط در آن هستیم. یعنی یا سخنان به گونهای است که گرچه مردم عادی میفهمند اما هیچ شخص عالم و باسوادی به علت ضعف آن راغب نیست که وقتی ضایع است. یا آنقدر پیچیده میشود و در لفافه اصطلاحات و تعبیرات تخصصی قرار میگیرد که اگرچه ممکن است محتوای سادهای داشته باشد، اما افراد ناآشنا به آن اصطلاحات و تعابیر، از فهم آن محروم میشوند. این شکل دوم، اگر از روی قصد و تعمد و برای پوشاندن خطا و ضعف سخن باشد، همان است که آن مغالطه فضلفروشی است.
از زمان ویتگنشتاین، فیلسوف معروف اتریشی، گرایش زیادی به این مسائل به وجود آمده که دانشمند مطالب خود را هرچه سادهتر بیان کند. البته من گاهی از این مغالطات استفاده کردهام. تو فضای نوجوانان، مدارس، دانشگاهها، خصوصاً جاهایی که ذهنیت منفی نسبت به آخوند دارند. شما مینشینی همان اول یک هفت هشت ده تا فیلسوف غربی با آرائشان مطرح میکنی، فضا کامل دستت میآید، بعد دیگر حالا روایت «قال صادق...» این هم یک فن در خطابه و جدلفروشی در فضای جدل است. اشکالی ندارد. کاری که مرحوم سلطانالواعظین میکند در «شبهای پیشاور». اسم کتاب را میآورد، میگوید: «صفحه بگویم صفحهاش را؟ من صفحهاش را بگویم یا خودت میگویی؟» این فضلفروشی، این مغالطه نیست، این جدل یا خطابه است.
اثر خود ویتگنشتاین جملهای دارد که میگوید: «اگر کسی سخن را مغلق و پیچیده میکند، باید دانست که خود او آن را نفهمیده، چون انسان اگر مطلبی را خوب فهمیده باشد، میتواند به سادگی بیان کند.» میگویند که ظاهراً انیشتین گفته بود: «مطلبی درس اونی است که بتوانی به مادربزرگت هم درس بدهی.» درس فهمیده نمیشود. «مادربزرگ درس نمیفهمد.» گفتم بعضی چیزها را نمیشود مادربزرگ درس داد. گفته بود که: «اونی که نشود مادربزرگ درس داد، یعنی نفهمیدی، چون فهمیده باشی بالاخره یک جوری حالیاش میکنی.» فیلسوفان تحلیل زبانی که از ویتگنشتاین متأثر شدهاند، این اندیشه را تقویت کرد و همیشه اهتمام متوجه این امر بوده و دیگران را به آن ترغیب میکردند که مطالب خود را هرچه سادهتر بیان کند. خود همین نقل قول از ویتگنشتاین در اینجا جورایی بوی مغالطه دارد. شما در اینکه برای توضیح مغالطه فضلفروشی هی داری از این و آن نقل قول میکنی. خب، ربط دارد، ولی یک بوی این را هم میدهد که انگار شما در این مسئله خیلی واردید، در مغالطه فضلفروشی خیلی حرفهای هستید. حالا ایشان قصدش این نیست، میخواهم بگویم که میتواند این هم، یعنی خود مغالطه سخن گفتن از مغالطه میتواند همراه با مغالطه باشد. رد مغالطه میتواند خودش با مغالطه باشد.
حالت خاص مغالطه فخرفروشی، به ویژه در کشورهای غربی، مسئله علمزدگی و تمایل به تشبه به دانشمندان علوم تجربی است. روپوش سفید یک دانشمند در آزمایشگاه، نزد بسیاری از مردم نشانه و مظهر دقت و صحت است. این امر باعث شده اصلاً عینک هم. گاهی طرف عینک که دارد... ما یک دانشگاهی رفتیم، سخنرانی، جلسه پرسش و پاسخ بود. سه ساعت هم طول کشید جلسه، خیلی خوب و خیلی شلوغ، سالن کنفرانس. بعد آمدیم بیرون، یکی از رفقا گفتش که: «بعضیها آمدند به من گفتند که ما نمیخواستیم اینجا بنشینیم، فقط آمدیم ببینیم آخونده کیست؟» تا نشستیم، دیدیم که لپتاپش را باز کرد. نشسته، با لپتاپم هیچ کاری نمیکردم. من تو آن جلسه خاموش بود، فقط درش باز بود. تمام سه ساعت نشستند گوش کردند. «این با لپتاپ آمده، نکته دارد، مطلب دارد.» برنامه مجری یک نگاهی کرد، گفتش که: «حاج آقا با کلی مطلب آمدند امروز.» یک آیه را لپتاپ خواندم. آن هم حال نداشتم قرآن را وا کنم. حالا این هم باعث شده که بسیاری از مردم با علمی جلوه دادن سخنان خود، روپوش سفیدی بر تن الفاظ بپوشانند تا به این وسیله تأثیر کلمات و سخن خود را افزایش بدهند.
در این شکل مغالطه هم، شخص از اصطلاحات و عبارات تخصصی و علمی استفاده میکند و به این ترتیب موجب فریب مخاطب و سعی میکند که دیگران چنین گمان کنند که او در آن موضوع دارای تحقیقات و مطالعات عمیق علمی است و آزمایشها و تجربیات علمی سخنان او را تأیید میکنند. «مطابق با یک اصل مهم در اقتصاد پوزیتیو، به راحتی میتوان نشان داد که کالای این کارخانه که اقتصاد پوزیتیو است، کالای این کارخانه در میان مصرفکنندگان از کشش قیمتی تقاضای بیش از عدد یک برخوردار است. اگر منحنی تقاضای محصول این کارخانه را رسم کنیم، شیب آن منفی خواهد بود.» وای، من چقدر از این آدمها دیدهام. میخواهند بیایند مثلاً پیش ما. حالا ما که هیچی نیستیم. مثلاً یک تصوری دارد، میخواهد کم نیاورد، شروع میکند به این قلمبه سلمبه حرف زدن. میگویم: «درست حرف بزن، ببینم چی میگویی.» یکی همین که میگویم: «ساختارش نمیدانم چیچی است.» نهاد فلان، گوینده میخواهد بگوید که: «اگر این کارخانه مقدار کمی قیمت محصولات خودش را کاهش بدهد، فروش چند برابر میشود.» این سخن، این پیشنهاد به نوبه خود میتواند درست یا نادرست باشد، اما نکته مهم اینجاست که چنین سخن گفتنی موجب میشود که مخاطب به محتوای سخن گوینده کمتر توجه کند. روپوش سفید، سفید کلمات و اصطلاحات علمی به قدری سفید و تمیز است که هیچ چیز نمیتواند لکهدار کند. برق این کلمات چنان چشمها را خیره میکند که از دیدن شکل واقعی حقیقت محروم میشوند، چون به جای نقد و بررسی عقلی و واقعبینانه درباره آن سخنان شبهعلمی، شخص در برابر آن اصطلاحات و تعبیرات احساس حقارت میکند. مثل تعظیم فرود میآورد، اما هرگز تسلیم شدن مخاطب در برابر سخن را نباید نشانه درست بودن آن دانست. تو تبلیغات میآید یک عکس میگذارد با روپوش دکتری و مشغول کار تحقیق دارد، با میکروسکوپ کار میکند. تو تبلیغات انتخابات هیچی. «رأی این آقا اصلاً، ببین اینها باید بروند تو مجلس. برای چی؟ ببین دانشش را دارد.» از کجا آوردی؟ همین بدبخت عکس مثلاً کارگری گذاشته، دست پینهبسته، به درد نمیخورد، نه سواد دارد نه هیچی.
مغالطه کمیتگرایی را هم بخوانیم. بحث ما اینجا تمام میشود. ذکر عدد و بیان کمیت یک چیز، معمولاً نشاندهنده دقت اظهار نظر درباره آن موضوع است. میگوید: «ما ۳۴۵۷ واحد ساختمانی را در فلان جا افتتاح کردیم.» همین که میگوید، تمام. حالا این در قیاس با چقدر بوده؟ یا اصلاً همین که میآید میگوید: «میگوید آقا ما رشد ناخالصمان، ناخالص ملیمان از ۱۲.۲ درصد به ۱۳.۴ درصد رسیده است در این دو سال.» عدد با این دقت نشان میدهد که این آقا خیلی دقیق است، این اطلاعاتش درست است. یعنی اصلاً دروغش لو نمیرود. یا این ور هم فهمیده نمیشود که خب، این نسبت به آن تو سه سال، این مثلاً رشدش باید ۱۰ درصد باشد، این یک درصد رشد کرده است. ولی این بس که دقیق میگوید، اصلاً این چیزهایش را رعایت نمیکند. همه ماشالله. یکی گفته بود: «گفته بود که ما سال ۸۸ یکی آوردیم، اشتباه کردیم. بعد اونی که ۹۲ آوردیم و ۸۸ میآوردیم.» یکی از این عدد حفظ میکند. خوب عدد حفظ میکند، خیلی محاسنش چند تا گفته بود، یک مقاله است. اگر خیلی ضعیف است، الان که خیلی چیزی دیده نمیشود. توی جمعبندی مطالب کولاک شروع کرد. اطلاعات گروه مشاور دارد، مطلب راجع به سد بهش میدهند. نوع فوندا شروع میکرد به صحبت کردن راجع به بحث. آدم فکر میکرد یک متخصص امر فولاد دارد راجع به فولاد صحبت میکند. میرفت سر سد، راجع به ب صحبت میکند. مشاور داشت، تو مسیر حرکت جمع میکرد. احمدینژاد مثلاً تو آمار خیلی قوی بود. مدیریت فکری. خب، اینها خیلی مؤثر است. سریع میشود روبروی طرف. یعنی دست و پایمان را گم میکردیم. فلان غلط کسر اعشار فلان عدد کاری ما را میگیرد. یعنی ذهنش خیلی جمع است. حالت حکیمی که میگویند این حالت را داشت. روحانی اصلاً به قدرت آنها نیست ولی موسوی خیلی پرت بود. موسوی مثلاً دستی را اینها میخواستند علم بکنند برای الان. بدون هیچ پیشرفتی که داشته، موسوی رشد نکرده بود تو این دوره، همان جا مانده بود. برای هاشمی تازه آن موقع هم به خاطر وضعیت بحرانی بود که او یک جلوهای برایش دیده میشد، وگرنه همان موقعاش هم هیچی نداشت، چیزی نداشت برای ؟.
احمدینژاد، ذکر عدد و بیان کمیت یک چیز، معمولاً نشان میدهد که این خیلی دقت دارد، اطلاعات داشت، اطلاعات جمع میکرد. بر خلاف نظر کارشناسی روی نظر غلبه. در مغالطه کمیتگرایی از این حقیقت سوءاستفاده میشود و در جایی که ذکر اعداد و ارقام جایز نیست، از اعداد و ارقام استفاده شده و چنین وانمود میشود که این امر نشانه دقت و درستی مطلب است. بهعنوان مثال، یکی از موارد ارتکاب این مغالطه، بیان عدد درباره مفاهیم کیفی و غیرقابل اندازهگیری است. از جمله درباره احساسات و عواطف درونی انسانی. «این مطلب را جدی عرض میکنم: سه برابر اعتمادی که به برادرم دارم، به شما دارم.» چه ربطی دارد؟ در چنین موارد ذکر عدد جایز نیست. مثلاً در سخن فوق اگر از صداقت یا عدم صداقت گوینده صرف نظر کنیم، باید به این مسئله توجه داشته باشیم و این سؤال را مطرح کنیم که آیا اصلاً اعتماد داشتن قابل اندازهگیری است که کسی اعتماد من به شما چند برابر اعتمادم به دیگری است؟ «۹۰ درصد محبوبیت او در مردم به دلیل بیان قوی و سخنرانی زیبا است.» این مغالطه انواع دیگر هم دارد، اما همه آنها در این امر مشترکاند که ذکر اعداد و ارقام در آنها تأکید بیجایی است و اطمینان کاذبی درباره صحت مدعا در مخاطب ایجاد میکند. «از هر ۵ نفر ۴ نفر نمیتوانند این از انواع مشابه خارجیمان را تشخیص بدهند.» بله، چی گفته بود؟ گفتگو ناخوانا. ایرانی خیلی جالبی از آماری نبود. کمیتگرایی.
در مثال فوق، اگر گفته میشد این دستگاه به قدری شبیه مشابه خارجی است که بیشتر مردم یا بعضی از مردم نمیتوانند آن را از هم تشخیص بدهند. اما با این بیان که از هر ۵ نفر ۴ نفر نمیتوانند، مدعای گوینده تأثیر بیشتر، اما کاذبی پیدا کرده است. همانطور که ملاحظه میکنید، گفته بود: «از هر سه ایرانی یکیشان اطلاعاتی است.» همانطور که ملاحظه میشود، در مثال فوق ذکر عدد به خودی خود جایز است. هیچ ایرادی هم نمیتوانید شما به این حرف بگیرید، چون اصلاً قابلیت اثبات نیست، فقط شما را میترساند. تو خیابان که راه میروی، خاصیتش این است. اما گوینده بدون اینکه واقعاً در مورد خودش اندازهگیری و تحقیقی داشته باشد، برای افزایش تأثیر سخن خود بر مخاطب از عدد استفاده میکند. در این نوع مغالطه معمولاً از اعداد و ارقامی استفاده میشود که دقت بیش از حد آن، شنونده و خواننده را به این توهم بیندازد که حتماً در جایی تحقیق علمی و آماری صورت گرفته و این شخص به استناد آن تحقیق سخن میگوید. «۶۳ و نیم درصد مردم از کمبود فضای سبز رنج میبرند.» اگر میگفت ۹۰ درصد، آنقدر اثر ندارد که میگوید ۶۳ و نیم درصد.
یکی میگفتش که طرف میگوید: «سه میلیارد، سه میلیارد و ۲۵۶ میلیون و ۳۲۲ هزار تومان از پول بیتالمال بابا خورده.» که آن ۳۲۲ هزار تومان من را میسوزاند، آن ۳ میلیارد تومان نه. شکل دیگر مغالطه آن است که ذکر اعداد و ارقام درباره امور قابل اندازهگیری و همچنین مبتنی بر تحقیق و بررسی و کاملاً متفاوت است. این عدد و ارقام درباره برخی امور کمی است که کیفیت آنها بسیار مهم است. پس جایی که باید کیفی باشد، کمی حرف بزند. جایی که امر کمی است که کیفیتش مهم است، آمار کمی بدهد. این کمیتگرایی، در حالی که گوینده تنها به کمیت آنها میپردازد. میگوید: «آقا ما میلیون ها ؟ صابون تولید کردیم.» مثلاً ۵۰۰ کارخانه ما برای فلان چیز خوب. ۵۰۰ تا کارخانه در چه حد؟ در حد تولید؟ در حد ساخت؟ در حد زمین؟ این کیفیت مهم است. با چه کیفیتی میخرند؟ نمیخرند؟ راکد است؟ چقدر کارمند داری؟ کارآفرینی کرده؟ فقط یک آماری. «ما ۵۰۰ تا کردیم.» «چقدر راه ساختیم؟ چقدر سد ساختیم؟» ۲۰۰ تایش در حد افتتاح بوده. همه مشترک در تحقیقات آماری گستردهای که به عمل آمده، محققان به این نتیجه رسیدهاند که بیش از ۷۹ درصد از زن و شوهران این شهر با هم اختلاف دارند. اختلاف در چه حد؟ اختلاف که برو بالاتر بگو ۹۵ درصد مردم اختلاف دارند. در اینجا ذکر این نکته لازم است که استفاده از اعداد و ارقام در علوم ریاضی تجربی اصلی اساسی است و تلاش برای کمی کردن امور اندازهگیری پدیدههای مختلف در علوم تجربی به قدری مهم است که مانند یک انقلاب و جهش بزرگ در رشد این علوم مؤثر است. در این حقیقت نباید تردید کرد.
اما حتی دانشگاهها را رتبهبندی میکنند. یک فاکتورهایی دارد که این یک خرده جابهجا میشود، سریع سقوط میکنند. از رشد علمی همین الان شما سرعت رشد علمی یک چیز است، خود رتبه علمی یک چیز است. اینها همش اینها بحث مهمی است. در این حقیقت نباید تهدید کرد. اما به نظر میرسد استفاده از اعداد و ارقام در علوم تجربی اگرچه موجب رشد میشود و نشاندهنده دقت است، ولی خود زمینهساز ارتکاب مغالطه کمیتگرایی در علوم دیگر شده است. بهعنوان مثال، یک اقتصاددان ۱.۴ درصد افزایش معاملات در یک ماه را نشانه افزایش نقدینگی معرفی میکند، بدون اینکه شرایط خاص آن ماه را در نظر بگیرد و به ما بگوید که این چنین تغییرات جزئی اصلاً قابل تحلیل و ارزیابی برای مسئله نقدینگی است.
یک روانشناس ممکن است توانایی کودکان را در پاسخگویی به یک سلسله سؤال و معما اندازهگیری کند و پاسخ آنها را نشاندهنده میزان هوش آنها بداند. همچنین در علوم اجتماعی وجود ۷۵ درصد لباسهای تیره نسبت به ۲۵ درصد لباسهای روشن در افراد یک مجموعه آماری، مثل دانشجویان یک دانشگاه، ممکن است نشانه افسردگی روانی آن افراد تلقی بشود. در همه موارد شخص محقق سعی میکند که سخن خود را حتماً با آمار و ارقام بیان کند تا ادعای او دقیق، علمی و مقبول جلوه کند، در حالی که این دقت و علمی بودن کاذب و غیرواقعی است. لذا حساسیت و توجه به موارد استفاده از آمار و ارقام تنها ملاکی است که میتواند ما را در تشخیص موقعیت کمیت یاری کند. میگوید: «ما از اول انقلاب ۵ تا پست به ایشان دادیم. ایشان از اول انقلاب ۱۰ مسئولیت داشت، همزمان در همه ده مسئولیت موفق.» حالا ده مسئولیت در حد چقدر؟ ۱۰ تا حد وزارت یا ده تا در حد اینکه ده تا کتابخانه آیتالله محقق تهرانی دستش بوده؟ ده تا مسئولیت است دیگر. کمیت. «ایشان از اول انقلاب ۸۵ پست دولتی داشته در جاهای مختلف. ایشان امتحانشان خوب است.» پس عدد میگیرد آدم را. «ایشان کتابخانهاش، ایشان بیش از ۱۵ هزار جلد کتاب دارد.» بوی بزرگنمایی هم میدهد، یعنی استفاده از یک چیزی است برای تو بزرگنمایی. واقعیت هست، یعنی یک تلرانس، یک چیزی دارد، میزان سنی دارد. چند تا چیز، بعضیها را برجسته میکند، بعضیها را برجسته نمیکند. یا بعضیها را کوچک. اینجا چند تا چیز نیست، اینجا همین است فقط تفاوتش این است که جایش نیست آنجا. اینی که این مثلاً کمک، مثلاً از شیک دانشگاه فلان بوده، مثلاً تحصیلکرده دانشگاه فلان است. این را میآید برجسته میکند، ولی نمیگوید که مثلاً این یک ترم آنجا خوانده، بعد اخراجش کردهاند. میگوید: «ورودی دانشگاه امیرکبیر.» «ورودی دانشگاه شریف.» مثلاً ورودی سال ۷۰ دانشگاه امیرکبیر. میگوید: «ورودی.» این را برجسته میکند، دیگر نمیگوید که بعد ورودی چی شد؟ اینجا اصلاً جایش نیست که بخواهد این را بگوید. یعنی یک امر کیفی است، دارد کمی گزارش میدهد. یا اینکه کمی است که کیفیتش مهم است، ولی کمیت را دارد برجسته میکند. در واقع این اصلاً برجسته کردن اینجوری نیستش که بخشی از حقیقت باشد، اصلاً کلاً دارد گم میکند از آن چیزی که باید بگوید. جابهجا میشود. لذا تفاوتش به نظر میآید که این شکلی باشد.
این هم از این بحث و مغالطه ناخوانا. ان شاء الله جلسه بعد بحث «الحمدلله».
نظرات کاربران
هنوز نظری ثبت نشده است.