جلسه شانزدهم

منطق

متن کامل

!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. در فصل دوم بحثمان این بود که ادعای بدون استدلال مغالطه است. و به مغالطه "بار ارزشی کلمات" می‌رسیم. این مغالطه ناشی از این حقیقت است که می‌شود قضاوت دیگران را درباره یک موضوع به‌وسیله بیان آن موضوع با تعبیرهای مختلف عوض کرد. وقتی‌که در بیان و توضیح یک موضوع از کلماتی استفاده کنیم که دارای بار ارزشی مثبت یا منفی باشند، بدین‌وسیله بخواهیم آن موضوع را پسندیده‌تر یا ناپسندیده‌تر از حالت عادی نشان بدهیم، به این معنا که بدون بار ارزش کلمات آن جمله را بیان کنیم، مرتکب این مغالطه شده‌ایم.

مثلاً: "میلوشویچ فرماندهان جنگی خود را احضار کرد." "احضار کرد" یعنی آورد؛ ولی "احضار" بار منفی دارد، یعنی طرف را کشاندند. یا: "من، جاتون خالی، رفتم زندان سخنرانی کردم." می‌گویم: "بله، وقتی‌که بردند زندان!" یا مثلاً: "فلانی زندان رفته." "زندان رفته" غیر از این است که: "ایشان زندان برای تبلیغ رفته." یعنی شما یک قیدی که می‌زنید، کلاً بار منفی پیدا می‌کند و آنی که متبادر از معنای جمله است، عوض می‌شود. "کلینتون با مسئولان نیروهای دفاعی به مشورت پرداخت." هر دو جمله فوق یک چیز را بیان می‌کنند: آنکه رؤسای جمهور دو کشور یوگسلاوی و آمریکا با رؤسای نیروهای نظامی ملاقات کردند.

در مورد یوگسلاوی از "فرماندهان جنگی" استفاده شد، اما در مورد آمریکا "مسئولان نیروهای دفاعی". "وزیر جنگ اسرائیل" در مقابل "وزیر دفاع" خودشان. همین شما کلمه را که عوض می‌کنید، این بار معنایی عوض می‌شود. حضرت امام (رضوان‌الله‌علیه) خیلی به این مسائل اعتنا داشتند که کلماتی که با بار ارزشی باشد، در مورد دوست، در مورد دشمن به‌کار رود.

آقای کسی دیروز اصطلاحشان را می‌دیدم. فرمودند که: "اصلاً انقلاب کردیم که منزوی بشویم؟" خیلی جالب است. یکی از دوستان فرستاده بود که شب روی آنتن بخواند. دیشب ندیدم که خواندند یا نه. می‌گویند: "به ما می‌گویند که شما این کارهایی که می‌کنید، شما را منزوی کرده، تحریم اقتصادی کرده، فلان و این‌ها." اما من می‌گویم: "اصلاً من می‌گویم که همه دنیا بیایند به سمت منزوی شدن. ما منزوی شدیم و عزت پیدا کردیم. ما منزوی شدیم، دستمان توی جیب خودمان رفت. ما منزوی شدیم، بیدار شدیم."

امام کلی تعبیر می‌کند، کلاً نگاه را نسبت به منزوی بودن مثبت می‌کند. یعنی آن کاری که امام دارد در این سخنرانی می‌کند، نتیجه‌اش این است که از این به بعد هروقت به شما گفتند که: "منزوی شدی؟" بگویی: "الحمدلله!" خب، کاری که بقیه می‌کنند چیست؟ این‌قدر این "منزوی، منزوی، منزوی..." "ما با دنیا قهریم و منزوی شدیم!" شما این کار را دیگر انجام ندهید. بله، بله، یواش‌یواش این نوع بیان ببرد به سمت بار ارزشی منفی. یعنی این‌ها معادل‌سازی می‌کنند با "تندرو" و "غیرانقلابی‌ها." یعنی میانه‌روها، هروقت شما از کسی حرکت انقلابی دیدی، این سریع تبادل کند به اینکه او یک آدم افراطی، بی‌ترمز، بی‌کله، کله‌شق است که مثلاً چیزی در نمی‌آید؛ فقط عشق جنگ دارد، عشق هیاهو دارد. کار کردن روی مفاهیم، نظام معنایی را شکل دادن، این‌ها خب خود یک سری کلمات است.

این‌جور است که یک سری کلمات را این‌جور می‌کنند؛ بار را بهش می‌دهند. الان توی فارسی ما هم خیلی وقت‌ها کلام همین است. "بفرما، بنشین و به تبرک." که ضرب‌المثل است، یعنی همه حقیقتاً یکی است. یعنی به هم پیوسته است. رشته‌های سنایی وجود خارجی ندارند چون یک چیز تهش به جلوس ختم می‌شود، ولی با بار معانی مختلف. گاهی یک کلمه توی فارسی ما مثلاً این‌جوری است. دیگر مثلاً مصدرش که استعمال بشود، بار منفی ندارد یا بار مثبت دارد، ولی مثلاً فلان ریشه‌اش اگر یا فلان اسم فاعل مثلاً اگر بیاید، مثلاً اسم مفعول و صفت مشبهه‌اش بیاید، این بار منفی خیلی شدیدی دارد که همه پس می‌زند.

ماجرای ریاست هم پیش آمده که خب این هم از شگرد تبلیغاتی است دیگر. او آقا می‌فرماید "دِیاست"، این می‌آید می‌گوید که ایشان گفته "فلان". خب این‌ها هم یک حقه بازی‌هایی است. آن طرف عنایت دارد به اینکه می‌داند کدام کلمات، کلمات ممنوعه است. از این ماده، او سعی می‌کند که آن کلمه را استفاده نکند. می‌گوید: "چه فرقی می‌کند؟ این‌ها همه از یک ماده است." بی‌پروا، این‌قدر بی‌ادبانه صحبت می‌کند. گستاخانه صحبت می‌کند. این از شگردهای تبلیغاتی است.

و مثلاً یادم است ایام انتخابات سال ۸۸ آقای مصباح سخنی داشتند. بحث کلامی و اعتقادی بود. یعنی بحث فلسفه سیاسی بود از نگاه اسلام. قدرت و اطاعت مخصوص خداست. ولایت مخصوص خداست و همه این نظام و چهارچوب ولایی ذیل ولایت خدا تعریف می‌شود. اطاعتی که این‌جا هست، توی سلسله مراتب اطاعت خداست. ولایتی هم که این‌جا هست، توی سلسله مراتب ولایت خداست. همان که آمده، هی تنزل کرده. حالا ببینید این بیان را، ببینید: تنزل کرده از پیغمبر، امام، ولی فقیه و نیروهایی که منتصبین ولی فقیه هستند. این‌ها همه توی دایره ولایت الهی و اطاعت الهی‌اند. خب، حالا تیتر فردا این بود: "مصباح یزدی: اطاعت از احمدی‌نژاد، اطاعت از خداست." روزنامه خب این شارلاتان‌بازی‌ها همین است؛ چون متنی که می‌خوانی، همین را دارد می‌گوید، ولی بار معنایی دارد. این اصلاً "اطاعت" وقتی خالی بگویی، بدون آن توضیحات، یک بار دیگر دارد تا اینکه شما بگویی: "اطاعت در سلسله مراتب این نظام، این طول، این عرض، این فلان."

خلاصه، این از آن‌جایی است که آدم احساس می‌کند که این وسط دارد یک شارلاتان‌بازی می‌شود، ولی به هیچ جایش نمی‌تواند اشکالی وارد بکند. متنی که می‌خوانی می‌گویی: "نه، درست است. این، همین، این تیتر مال همین متن است." ولی آخه آنی که از این چیز فهمیده می‌شود، یک چیز دیگر است. این نمی‌داند از چرا این‌جوری است. این به‌خاطر بار ارزشی است. دست بگذارید روی کلماتی که بار ارزشی خاصی دارد. یک فرهنگ را با "کلت" و "ون" نمی‌شود درست کرد. با "کلت" و "ون"؟ بله، پلیس کلی توضیحات دیگر می‌دهد که پلیس می‌رود تذکر می‌دهد. جلوی خراب شدن جامعه می‌رود. گشت ارشاد دارد. ون دارد. کلت هم توی جیبش هست، ولی این چون کلت توی جیبش است، لزوماً به این معناست که با کلت دل طرف را، که آنی که مثلاً بدحجاب است، را درست می‌کند؟ یا با کلت دارد سوار ون می‌کند؟ یا این چون کسی است که می‌تواند ابزار قاهره داشته باشد، لزوماً دارد با ابزار قاهره این کار را انجام می‌دهد؟ این‌ها شارلاتان‌بازی است دیگر.

یعنی من یک کسی که دستش به یک جایی بند است، صرف اینکه این مال آن‌جاست، هر کاری را انتصاب می‌دهم. من می‌گویم که شمایی که فلان جا هستید، خب شما طبیعی است که این‌جور حرف بزنید. "سردار" را به‌شدت دارند می‌زنند دیگر. از ترس اینکه شد اصلاح‌طلب‌ها "سردار". دارند: "سردار گاو انبربری شد، گاز سردار گاز انبری شورای شهر". "سردار" را توی ذهن‌ها متبادر می‌کنند که فردا ازش استفاده کنند. احسنت! یعنی شما می‌آیی می‌گویی: "ایشان یک نیروی نظامی است." همین! با اینکه طرف آن شخصیت نظامی، که حالا همه به لزوماً نظامی هم اگر هستند، دیکتاتور نیستند. یا طرف الان این‌جا، ساعت نصف شب توی خانه‌اش توی رختخوابش است که طرف نمی‌رود که بگوید: "عجله نظام! پاشید به صف فلان." شما وقتی این را هی تداعی می‌کنی، توی هر چیزی این را کنارش می‌گذاری که: "او نظامی است. تهران پادگان نیست. همین پادگان سردار." این‌ها بار معنایی دارد و می‌خورد به طرف.

این طرف آخرش که نگاه می‌کند، از این‌ها فقط می‌بیند. توی قرآن هم داریم دیگر. آن ماجرای "انَّهُمْ اُناسٌ یَتَطَهَّرونَ" که به حضرت لوط می‌گفتند "یَتَطَهَّرونَ". آیت‌الله جوادی می‌فرمودند که یعنی چیز دیگری. اصطلاح قشنگی داشتند. از اصطلاحات امروزی، به تعبیر ماها، "پاستوریزه". "آدم‌های سوسول، پاستوریزه‌اند." آن‌ها قوم لوط در مورد لوط می‌گفتند: "خیلی آدم‌های خوبی هستند این‌ها! خیلی تمیزند!" شما از تعابیر این شکلی استفاده می‌کنی. حق هم دارد، می‌گوید، ولی با یک فرکانس‌های ویژه‌ای. یعنی تهش آنی که برداشت دارد، از یکی تعریف می‌کند، ولی این تعریف یک‌جوری است که تهش تخریب در می‌آید. آدم نمی‌فهمد چرا! از خیلی هم پیش می‌آید. یعنی نوع تعریف‌هایی که از توش درمی‌آید. "بله، شما خیلی در فن بیان قوی هستید. این هم به‌خاطر این است که آخوند هستید. واسه همین است که هیچ‌وقت در هیچ مناظره‌ای مغلوب نمی‌شوید." آدم نمی‌فهمد این دارد تعریف می‌کند یا دارد می‌زند. این‌ها بار معنایی دارد و تداعی می‌کند.

"میلوشویچ" هرچند این برای حمله و تهاجم مطرح شد. آیه می‌گوید: "از مسئولان نیروهای دفاعی." "میلوشویچ، رئیس‌جمهور یوگسلاوی، بدون عنوان و لقب، به‌صورت آمرانه و تحکم‌آمیز، فرماندهان خود را احضار کرده، اما کلینتون، رئیس‌جمهور آمریکا، به‌صورت محترمانه و آزادانه با مسئولان دفاعی به مشورت پرداخته است." اوباما رفته بود مقام کشته‌شدگان هیروشیما، ادای احترام کرد. "ادای احترام" بار معنایی خیلی مثبت دارد. ولی "ادای احترام" چی؟ "ادای احترام بابت کشته شدنشان، بابت مظلوم بودنشان." شما کشتید! شما مظلومشان کردید! "ادای احترام" این واژه اصلاً یک چیز دیگر است. درست است، ظاهر کار بهش احترام می‌خورد، ولی این بار معنایی در واژه احترام باری دارد. شما بگویی که: "در آن محل شرکت کرد." یا "حاضر شد." غیر از این است که: "ادای احترام کرد."

کلمات مترادف دارای فرق‌های جزئی و ظریفی‌اند که استفاده از هر یک از آن‌ها می‌تواند حالت‌های متفاوتی به جمله بدهد. این مبتنی بر این مسئله است که این حالت‌های متفاوت کلمات که به عنوان ارزشی می‌گوییم، در واقع جزء معنای اصلی جمله نیست. آقا خیلی تأکید دارند که مثلاً کلماتی مثل "پیشرفت" استفاده نشود، "توسعه" استفاده نشود، "پیشرفت" استفاده بشود. "خاورمیانه" استفاده نشود، "غرب آسیا" استفاده بشود. و واژه‌های این شکلی، هفت هشت ده تایی که حضرت آقا دارند. "خاورمیانه" را می‌فهمند که چون غربی‌ها تقسیم‌بندی کردند، اصل را غرب گذاشتند، این "میانه" بودنش، "میانه" بودن به‌خاطر نزدیک بودن به غرب است. می‌گوید: "خاور دور" یعنی دورتر از غرب. "خاورمیانه" یعنی میانه نسبت به غرب. این دور و نزدیکش چون مبنا را گذاشته بر اساس این که قطب عالم این‌جاست. آن‌ها دورند. این‌ها نزدیک. ما قطب عالم نداریم. روی آسیا داریم، آفریقا داریم. آسیا غربی دارد، شرقی هم دارد. اما "غرب آسیا" خودش یک بار معنایی تداعی دارد. بدون اینکه شما اصلاً حواست باشد، وقتی می‌گوید "خاورمیانه" و "میانه" نسبت به غرب، آن حس می‌آید که آن قطب است.

یا مثلاً امام خیلی عنایت داشتند که تعبیر "جهان سوم" به کار نرود. خیلی با این مبارزه می‌کرد. "جهان سوم" نداریم. ما دو طبقه داریم: "مستکبرین" و "مستضعفین". این‌ها مستضعفانند به‌خاطر اینکه آن‌ها حقشان را خوردند. "جهان اول و دوم و سوم و چهارم و پنجم در حال توسعه" و این‌ها. مبنا توسعه است دیگر. بحث اینکه کی حق کی را خورده، نیست. بحث این است که کی جلو است، کی تکنولوژی دارد. بار را عوض می‌کند. مفاهیم این‌ها بحث‌های خیلی مهمی است. مخصوصاً توی فرهنگ سیاسی.

"خود اصطلاحات و عبارات." می‌گوید که مثلاً سال ۸۸ که می‌شود، این‌ها می‌شوند "معترضین". در مورد داعش می‌گوید: "پیکارجویان". این واژه بار معنایی دیگری دارد. بعد او می‌گوید که: "حزب‌الله." اصطلاحاتی دارند. حالا "تروریست"م آن اصطلاحی است که خب خیلی از آن می‌گویند. الان بی‌بی‌سی "تروریست" و این‌ها به کار نمی‌برد برای حزب‌الله. "شبه‌نظامیان حزب‌الله". "شبه‌نظامی" یا تعبیر عربی و انگلیسیش "ملیشیا". آن‌ها مثلاً تعبیر "ملیشیا" استفاده می‌کنند. واژه‌ای که بار منفی دارد. یعنی انگار یک گروهی که می‌خواهند شهر را به آشوب بکشند، این‌ها جمع شده‌اند دور هم، آمده‌اند توی خیابان. این بار را دارد. غیر از اینکه مثلاً "مدافع" و "مدافعین حرم" بار مثبت دارد. "مدافعین حرم". حالا این‌ها چند تاشان "مدافعین حرم" توی فلوجه رفتند محاصره کردند. "مدافع حرم" ربطی ندارد. تداعی دارد. یعنی آن کار یک ربط این شکلی دارد. "پاسدار". این‌ها خیلی اصطلاحات و عبارات مهمی است.

خب، استفاده از کلماتی با بار ارزشی در یک استدلال، تلاشی برای تأثیرگذاری بیشتر است. یعنی انگار دارد دوز استدلال را می‌برد بالا یا دوز استدلال طرف را می‌آورد پایین. این خود واژه با باری که دارد، دارد جهت می‌دهد. به‌اصطلاح می‌پوشاند اینکه طرف استدلالی ندارد، برهانی ندارد. خود همین دارد کار این را می‌کند. یک وقتی می‌گوید "پیکارجویان"، داری یک‌خرده حق پشتش می‌آوری. "معترض". وقتی می‌گوید "این‌ها معترضین در خیابان سال ۸۸"، "کشتار معترضین در سال ۸۸". یعنی حق می‌دهی به طرف که کف خیابان باشد، ولی وقتی می‌گوید "اغتشاشگر"، فقط دو تا گزاره است. این می‌گوید: "۲۷ نفر از معترضین در روز ۲۵ خرداد در خیابان شهید مطهری کشته شدند." و بالاتر: "به شهادت رسیدند." این چی می‌گوید؟ خود "کشته شدن" در مقایسه با "شهادت" خیلی کار می‌کند. "این ۲۷ نفر از اغتشاشگران توسط افراد نامعلوم، نامعلوم است." یا: "می‌آید خیابان، حالا مثلاً کشته شدند." حالا "کشته شدن" هرچه. "به قتل رسیدن". این‌جوری می‌گویند. "به قتل رسیدن" باز فرق می‌کند با "کشته شدن". "کشته شدن" یک جور سازماندهی توی آن است. "به قتل رسیدن" انگار یک سری افرادی این وسط از شلوغی‌ها استفاده کردند. خب، این دو تا گزاره است. فقط دو تا خبر. یکی بی‌بی‌سی زده، یکی کیهان زده. جفتش توی دلش یک استدلالی دارد و مخاطب ناخودآگاه آن استدلال را دارد می‌پذیرد. "حقش است!" "نامرد است!" یعنی پشتش با این استدلال تداعی می‌کند. و افزایش دادن مقبولیت استدلال نسبت به وقتی‌که از کلمات عادی و خنثی استفاده می‌شود.

استعمال گوینده و نویسنده از بار ارزشی متصل شدن شنونده و خواننده از این کلمات، ربطی به درستی و نادرستی استدلال از نظر منطقی ندارد. با استفاده از بار ارزشی مثبت یا منفی کلمات، می‌شود مردم را به گونه‌های مختلف وصل کرد. مثلاً: "آرام و متین" یا "گوشه‌گیر و منزوی". "سخاوتمند و بخشنده" یا "ولخرج و اهل ریخت‌وپاش". "دارای اعتمادبه‌نفس" یا "خودخواه و مغرور". "شوخ و خوش‌مشرب" یا "اهل مسخره کردن و دلقک‌بازی". بیشترین این‌ها صفات ذهنی است، نه عینی. یعنی حکایت از دیدگاه کسی می‌کند که مردم را توصیف می‌کند. شخص متناسب با موضع‌گیری نسبت به یک چیز یا یک فرد، از بار ارزش مثبت یا منفی کلمات در توسعه یا تخریب آن فرد استفاده می‌کند. یک استدلال منصفانه و کاملاً عقلی و منطقی نیازمند دقت و زیرکی خاصی است تا بتوانیم بار ارزش کلمات را کنار بگذاریم و تنها از عبارات عادی و خنثی استفاده کنیم. هم توی کلمات خودمان سعی کنیم که بار ارزشی به‌نحوی نشود که طرف را به اشتباه بیندازد. نه اینکه ما کلمات با بار ارزشی نیاوریم، حتماً باید بیاوریم. "انگلیس خبیث" یا مثلاً آن کشوری که دیروز فرمودند دیگر. "کشوری که هواپیما را روی آسمان می‌زند." این برایش جعل سند کاری دارد؟ شما داری یک سری چیزها تداعی‌سازی می‌کنی. این پشتش استدلالی هم لزوماً نیست. این استدلال عوام‌فهم است. استدلال دارد. استدلالی که بخواهد عوام بفهمد. شما بخواهید یک پروتکلی بیاورید از اینکه چه سیری طی می‌شود، خبرسازی می‌شود، اطلاعات‌سازی می‌شود، هوا در آن است. ممکن است نفهمند. وقت شما بگذرد. سریع دو تا تداعی درست می‌کنیم که خب: "آدمی که در این حد شیاد است، این‌جا شیاد است، آن‌جا شیاد نیست." همین! تمام! مغالطه، مغالطه این است که شما تداعی‌سازی بکنی که جای استدلال را بگیرد و حرف بی‌اساس را استدلالی جلوه دهد، به جلوه استدلالی بدهد، منطقی جلوه بکند. به‌غیر از اینکه همان که همیشه گفتیم، طرف به غلط بیفتد.

"من در اعتقادات خود ثابت‌قدم و استوار هستم." لجاجت گاهی تعبیر می‌شود به ثبات قدم. و: "شما نسبت به پیش‌فرض‌های خود لجاجت و تعصب می‌ورزید." حالا هر دو ثابت‌اند. به عقیده برخی این "ثبات قدم" است، آن "لجاجت" و او در موضع‌گیری‌های خود یک‌دنده و کله‌شق است. سه تا چیز از یک حقیقت. الان توی این‌ها کی خوب است؟ کی متوسط است؟ کی بد است؟ اینکه "ثابت‌قدم" است، خوب است. آنی که "لجباز" است، متوسط. آنکه "کله‌شق" است، بد است. هر سه تا یک چیز است، فقط اصطلاح. "اسمشو نیار، خودشو بیار." همین!

توجه به این نکته جالب که گاهی بار ارزش یک کلمه در شرایط گوناگون فرق می‌کند. مثلاً کلمه "کارگر" در کشورهای مارکسیستی دارای بار ارزشی مثبت است. "بچه کارگر" هم. توی ایران کسی با افتخار نمی‌گوید "کارمند کارگر". این خیلی اصطلاحات با هم تفاوت دارند. و مارکسیست‌هایی که پدرشان کارگر بود، با افتخار اعلام می‌کردند. اما اگر پدرشان تاجر یا فرهنگی بود، سعی می‌کردند آن را مخفی کنند تا کسی نفهمد. این بار ارزش کاملاً مغایر با چیزی است که در بیشتر کشورهای جهان سوم مشاهده می‌کنیم. در این کشورها "کارگر بودن" از بار ارزشی منفی برخوردار است و تاجر یا فرهنگی بودن شخص پدر او مایه افتخار و مباهات تلقی می‌شود.

نکته دیگر در مورد این مغالطه این است که گاهی امکان اجتناب از بار ارزش کلمات وجود ندارد. "من فرهنگیم." خودم گفتم: "باریکلا! کجا؟ مدرسه فلان جا." بفهمیم که آبدارچی مدرسه فرهنگی نیست. نکته دیگر: فرهنگی دیگر مجموعه‌ای از کار فرهنگی است. ایشان هم یک گوشه در آن دخیل است. گاهی امکان اجتناب با ارزش کلمات وجود ندارد. یعنی نباید انتظار داشت که در متون روزنامه و مجلات یا در سخنرانی‌ها یا در محاورات روزمره، هیچ یک از کلمات دارای بار ارزشی نباشد. در چنین مواردی، تنها باید به‌خاطر داشت و دقت کرد که گوینده و نویسنده با توسل به بار ارزشی مثبت یا منفی کلمات، احساسات ناشی از آن را جایگزین استدلال و محتوای خود نکند و در پی تأثیرگذاری کاذب نباشد. اما گاهی نباید اساساً استعمال چنین کلمات را جایز دانست. به‌عنوان مثال، در متون علمی و فلسفی و هر سخنی که درصدد اثبات استدلالی مطلبی است، نباید از چنین کلماتی استفاده کرد. این خیلی مهم است.

این‌ها آن‌چه عرض کردیم، وقتی بحث مبارزه با مغالطه در کلام خود ما مطرح می‌شود، بخش زیادش به انصاف برمی‌گردد. یعنی آدمی که منصف است، در استعمالات خودش مبتلا به مغالطه نمی‌شود. توی بحث‌های علمی خیلی سمی است که یک حرفی هم اگر کسی جای چیزی هم گفته، حالا همین که مثلاً می‌گویند با "قیل" و اصطلاحیه‌ای که می‌گویند: توی بحث‌های فقهی هروقت که آن مصنف می‌گوید که "قیلَ فلان"، این وقتی می‌گوید "قیلَ" برای تضعیف آن قول است. یعنی قولی را که قبول ندارد، با "قیلَ" می‌گوید. نمی‌گوید کی گفته، یک حرفی گفته شده. هروقت که قبول دارد، مثلاً اسم قائل را می‌آورد با احترام. مثلاً "سلطان الواعظین"، "استوانه"، نمی‌دانم "چی‌چی"، "آن بزرگ‌مرد این‌جور می‌فرمود."

یک حرفی هم تازگی شنیدم توی یکی از کتب ما هم آمده. مثلاً ما بحث تحریف را مطرح می‌کنیم. مرحوم حاجی نوری قائلند که تحریف صورت گرفته در قرآن و بخش اعظمی از قرآن، یعنی دو سوم قرآن حذف شده است. که تنها کسی که قائل به این تحریف است و بار سنگین هجمه وهابیت به شیعه از جانب ایشان است. یکی از دلایلی که ما را مرتد می‌دانند و خارج از دین می‌دانند، به‌خاطر کتابی است که توی خانه همه شیعیان هست. حاجی نوری کیست؟ ۹۹ درصد نمی‌دانم کیست. بعد حالا آن کسی که اجماع دارند علما ضدش چقدر کتاب نوشته‌اند، چقدر فلان کرده‌اند. ایشان مثلاً علمای ما وقتی می‌خواهند نقل بکنند ازش، می‌گویند که: "شیعه و علمای شیعه اجماع دارند بر اینکه قرآن تحریف نشده است. البته در برخی کتب ما هم مطالبی غیر از این دیده می‌شود، ولی خب محل اعتنای مهمی نیست."

حالا او وقتی می‌خواهد بگوید چیست؟ می‌گوید که: "نظر شیعه را اگر می‌خواهیم بدانیم، یکی از اعلام و بزرگان و شخصیتی که همه قبولش دارند." راست می‌گوید! همه قبولش دارند! کسی که همه شیعه این را قبول دارند! در مورد وثاقت ایشان هیچ بحثی نیست. کتب ایشان سالیان سال است که دست به دست می‌شود. یکی از شاگردانش فقط شیخ عباس قمی بوده است. نمی‌دانم "چی‌چی" است. بله، قبرش در حرم امیرالمؤمنین، محل زیارت است. یک همچین شخصیتی، ایشان گفته که دو سوم قرآن تحریف شده است.

از این قاطی‌ها زیاد دارد. قرویان وقتی که توی دم و دستگاه‌های مصباح بود، سال ۸۵، یادم نمی‌رود. یک ماهی روزنامه‌های چپ، روزنامه‌های زنجیره‌ای، بند کردند به ایشان سر ماجرای بحث مشروعیت و این‌ها و مقبولیت و این‌ها. بعد روزنامه زنجیره‌ای تیتر هر روزش بود: "شاگرد مصباح یزدی، نمی‌دانم عضو مؤسسه امام خمینی، طرفدار مثلاً دولت احمدی‌نژاد چی‌چی، فلان محسن قرویان یا قریبان: اساس نظام بر مشروعیت است نه مقبولیت." بعد یک ماهی ایشان را زدند. خب، الان که ایشان توی دم و دستگاه آقای هاشمی و آقای روحانی و این‌ها است، وقتی که تیتر می‌زنند: "استاد بزرگ حوزه علمیه قم، استاد سطح عالی، استاد درس خارج، عضو جامعه، نمی‌دانم چی‌چی، ریاست مؤسسه فلان، ریاست پژوهشگاه فلان، آیت‌الله قرویان بزرگ." با عکس، با یک چهره علمی. حالا وقتی که می‌خواهد آن‌ورش را بزند، یک عکس در حال پوست کندن خیار. یک نظر آقا نشسته وسط یک کتابخانه، دور تا دور همه کتاب. زیرش هم همه شاگردها، ۵۰ تا عمامه، صد تا عمامه. این تداعی‌سازی عکس است، کلمه نیست. می‌گوید: "فلانی." بغلش یک عکس گذاشته که: "این همه آخوند پای حرف این بابا." یکی هم عکس می‌اندازد که مثلاً با یک زن بدحجاب لبخند می‌زند. یک آدم شیاد، حقه باز، فاسق چی جلوه می‌کند؟ این‌ور یک آدم عالم، خیلی باکلاس، باسواد، مثلاً فلان، جلویش نماینده می‌شود. پشتش مثلاً کتابخانه. همین کار استدلال طرف را می‌کند. یعنی همین بس است برای اینکه حرفش را قبول کنی تا اینکه مثلاً شما یک عکس از طرف بیاوری که: "این مثلاً فلان جا با فلان کس." همین عکس کفایت می‌کند برای اینکه یک عکسی دارد با کراوات. تفاوت درخت، درخت توی خانه‌اش، توی فضای دیوار، دور درخت را گرفته، دیوار رفته بالای سرشان، یک کولر گازی بزرگ. آقای پناهیان، که ببین این‌ها مثلاً گاهی دقت‌هایی است که از این کسانی که اصلاً آدم تعجب می‌کند. کسی که دارد برایش پر پرسه می‌کند، معلوم نیست می‌خواسته بکوبتش یا کمکش بکند. که شخص توی این منظره وقتی می‌آید می‌نشیند، شروع می‌کند به صحبت کردن. خب، قشر عمده‌ای از مردم، کولر گازی که نشسته و لم داده روی مبل و کنارش درختی توی اتاق، بار منفی دارد دیگر. یا مثبت. یعنی یک عکس از طرف زده با امام، یا مثلاً هر جا که فالو می‌کنی، عکسش را با پدرش فلان شهید بزرگ انقلاب. همین! تمام است برای اینکه رأی می‌آورد. بعد این با این، به ریاست درجات بالای ریاست می‌رسد.

خلاصه، این زور می‌آورد به حرف. یعنی به استدلالش زور می‌دهد. یک استدلال، آن یکی زور می‌گیرد. همین که یک عکس با کیک دارد مثلاً. همین! هروقت می‌خواهد هیچ کاری نمی‌کند، فقط نقل قول می‌کند با این عکس. این خیلی مهم است. این‌ها بحث مغالطات ما، محورش این است که ما با این شگردهای رسانه‌ای و جنگ نرم که بخش اعظم فضای مغالطات در آن است، این‌ها را آشنا بشویم. به عنوان پاتک بدانیم که چه‌کار باید بکنیم. خودمان مبتلا نشویم. یک جاهایی لازم است استفاده بکنیم. بعد یک جاهایی لازم است برای اینکه مخاطبمان نمی‌فهمد. عکس این را می‌آوریم با فلان مفسد اقتصادی. شما که این‌قدر "فساد، فساد" می‌کنی، این عکس. همین عکس! نقل قول می‌کنی. می‌گویی: "فلانی گفتش که ما با فساد مبارزه می‌کنیم." عکسش را می‌گذاریم بغل بابک زنجانی. همین‌قدر کفایت می‌کند. گاهی لازم است برای اینکه طرف روشن بشود که این‌ها حرف شعار است، ولی توی متون علمی نباید این چنین باشد. عرضم این بود. توی متون علمی نباید اصطلاحات و نوع مواجهه و نقل عبارات جوری باشد که خودش در دلش نقد برسد. این خیلی مهم است. یعنی ما پیش‌فرض را اول به مخاطب بدهیم که بعد دیگر اصلاً به اصطلاح طرف فکر نکند. نباید یک‌جوری مثلاً فروید اول تخریب کامل بشود که حرفش را یک کسی اعتنا نکند.

من دیده‌ام که حاج آقای مصباح خیلی این‌جور انصافی دارد، واقعاً فوق‌العاده. خود شهید مطهری هم همین‌طور. علامه هم همین‌طور. یعنی انصافی که دارند با اینکه دارد از ابن تیمیه و علامه مثلاً در المیزان نقل قول می‌کند، که آدم می‌داند که تهش آب علامه چیست. ولی خدا را شاهد می‌گیرم، بارها برای خودم پیش آمده که تا آن دقیقه آخر مردد بودم که علامه آخر با ابن تیمیه این‌جا هم‌نظر می‌شود یا نه. بس که با انصاف، با دقت، با مماشات می‌آید. "ایشان این را گفته. اگر این‌جور باشد، منظورش این باشد، این حملش بشود، این درست است. به ما لاشَکَ فی، مِمّا لاریبَ فی." ولی با آن جهادش جور درنمی‌آید. این‌ورش این‌جوری نمی‌شود. اگر منظور این باشد، با آن‌جا مشکل دارد.

"مستشرقین حول القرآن الکریم." دیروز می‌دیدم "نظرات مستشرقین در مورد قرآن." مؤلف کتاب از اساتید الازهر است. کتاب خیلی خوبی هم است: "قرآن‌شناسی"، "علوم قرآنی". بعد آرای آن دانشمندان غرب نسبت به قرآن که نکات خیلی خوبی هم از توش درمی‌آید. بعد آمده گفته که خب، "تفسیر نزد اسلام و مسلمان‌ها چه جایگاهی دارد؟" "مستشرقین کدام زاویه را بیشتر گرفتند؟" بعد می‌آید می‌گوید که: "نزد تصوف، نزد اهل سنت، نزد شیعه، تفسیر نزد این‌ها." بعد حالا بگو آخه مرد حسابی! تو می‌خواهی بحث تفسیر را بیاوری و بگیر! بحث علمی باید بیاوری. رفرنس باید بیاوری. اول صوفیا را که می‌زند، با خاک یکسان می‌کند. بعد چیست؟ "کسانی که اعتقاد به امامت علی بن ابی‌طالب دارند و اعتقاد به اینکه علی بن ابی‌طالب افضل الصحابه است و هو فلان و اعتقاد دارند بعضهم أنَّه الله." البته این بعضیشان قلیلند، ولی آن یکی‌هایشان هم که قائل به الوهیت نیستند، حرفشان دست کمی از این‌ها ندارد. بعد این‌ها قائل به رجم و طعن سایر صحابه هستند. "تفسیر می‌خواهی صحبت بکنی؟" بعد شروع می‌کند خورد خورد، مدل بی‌بی‌سی، خیلی نرم. نه سیخ بسوزد نه کباب. هیچ‌کس چیزی آخ نگوید. شیعه را با خاک یکسان می‌کند. بعد اصلاً نمی‌پردازد به اینکه تفسیر در نگاه این‌ها چیست. هرچه خواست اثبات بشود، فقط دارد تلقین می‌کند. یک سری بار دارد می‌دهد. فقط در مورد شیعه بحث می‌کند. بحث علمی اصلاً. تو باید یک‌جوری بگویی که طرف آخرش بگوید که: "خب، این‌ها کدوم‌وری هستند؟" نقل منصفانه. این را شما بگویید: "این را گفته. این اصطلاحش این است." بعد طرف کدوم‌وری است؟ "آن مسلمان است. این کافر است. این خطش این است، آن خطش آن است." "این که خطش این است، خطش آن است."

نام وزیر نفت را می‌برند. دعوت کرده یکی از برنامه‌های تلویزیون. بعد آنلاین سؤال می‌آمد. بعد مجری گفتش که: "خبرگزاری نسیم یک سؤالی پرسیده: 'فساد کرسنت مثلاً کی قرار است که ایمیل شود؟' و 'چه‌برسد؟'" آیا وزیر محترم برگشته گفتند که: "خبرگزاری نسیم که وضعش معلوم است. از این آدم‌های افراطی دلواپس. من دیگر همین‌قدر بس است دیگر." در جواب که: "این‌ها خطشان مشخص است." مسموم کردن، چاقو و همه چی توی آن است، ولی یک باری که یعنی به جای اینکه حرفی داشته باشد. همه‌اش بار روی آن شخص، روی خلاصه چیزهای فراکلامی و فرااستدلالی. خب، خیلی حاشیه رفتیم. این‌جا خلاصه نکته خیلی مهم که باز برای بار چندم تأکید می‌کنم، توی بحث‌های علمی نباید این‌ها حاشیه درست کنند. یک‌جوری که حجابی بشود برای تعمق در حرف طرف، در فهمیدن استدلال او، زاویه دید او. نگذارد یا خواه ناخواه انسان را به‌صورت از پیش تعیین شده، مفروض، مقبول برایش بکند. حرف این را. یعنی اول من از علامه طباطبایی این‌قدر تعریف بکنم که دیگر ایشان هرچه گفت، سمعاً و طاعتاً، روی هوا قبول بکنیم. یا از این کتاب خیلی تعریف بکنم به‌نحوی که جای استدلال را بگیرد که یعنی منظورم این است که کسی حق ندارد این را نقد بکند. نه، آدم تعریف هم می‌کند از این کتاب. محاسنش را هم می‌گوید. در عین حال می‌گوید که: "مطلب این‌جا تام نیست." این تعبیر "تام نیست" هم از آن تعابیر خیلی لطیف طلبگی و علمی است که علما معمولاً می‌گویند: "و فلان غیرتامه." نمی‌گویند: "این حرف غلط است." "این حرف مشکل تمام نیست." بخشی از مسئله را اشاره کرده، به تمام وجود اشاره نکرده. واسه همین مطلب رسا نیست. این خیلی انصاف می‌خواهد. یعنی نمی‌گذارد که کار یک‌جوری بشود که این مطلب دیگر در نطفه خفه بشود. من نفهمیدم، دیگران می‌آیند می‌فهمند. من نباید یک کاری بکنم که دیگر در آیندگان، هرکه خواست بیاید از پیش متهم بشود به اینکه این آدم آدم بی‌سو است.

مرحوم شیخ اعظم در مکاسب به‌تعدد و به‌کرات: "من من لا تحصیلَ له أسَاغَ." از این تعابیر کوچک. بعضی "أسَاغَ" هم آمده‌اند این حرف را زده‌اند. بعضی از بی‌سوادها، درس‌نخوانده‌ها این را گفته‌اند. از این تعابیر هم گاهی دیگر فضای علمی در آن جوش می‌آید. شیخ اعظم هم این‌چنین بود. علاوه بر متون علمی و فلسفی، یکی از دانش‌آموزان که بلکه دانشمندان معتقدند نباید از کلمات با بار ارزشی استفاده کرد، مسئله تاریخ، تاریخ‌نویسی. این هم خیلی در این زمینه گفته شده که یک مورخ نباید از وقایع تاریخی چنان خبر بدهد که در قضاوت خوانندگان و کسانی که در آینده این تاریخ را خواهند خواند، تأثیر مثبت یا منفی بگذارد. مخصوصاً توی بحث تاریخی خیلی. یعنی کمتر آدم دلش قرص می‌شود به یک نقل تاریخی. مثلاً آدم خب، متون ما، ابن حجر عسقلانی مثلاً، بزرگان اهل سنت و توی بحث علم تراجم و رجال و بحث‌های این شکلی، خب از آن رده اولی‌ها است. یا طبری. خب، بد آدم می‌بیند آن کینه‌ها و آن کدورت‌ها را. دلش گرم نمی‌شود به اینکه این نقل واقعاً منصفانه باشد. جاهای دیگر هم آدم یک سوءظنی دارد که خب، تو آن‌جا وقتی این‌جوری زدی با خاک یکسان کردی، "امام حسن مُتِلاق بودند." مثلاً برخی نقل‌های این‌هاست دیگر. خب شما می‌بینی جای دیگر "مُتِلاق" یعنی "کثیرالطلاق"، یعنی دائماً زن می‌گرفتند، طلاق می‌دادند. خب این‌ها نقل این‌هاست. خب آدم احساس می‌کند که این‌ها یک‌خرده توی بار معنایی دارد. یعنی یک چیز دیگر بوده است. این دارد می‌گوید: "مُتِلاق" به نحوی بوده که مثلاً برده داشتند، برده‌های زن کنیز بودند. کنیز فرق می‌کند. کنیز همسر محسوب می‌شود. کنیز دو چند مدتی بوده، آزاد می‌کرده. این را نمی‌شود گفت: "طلاق، مُتِلاق بوده." خب این آدم وقتی می‌بیند جاهای دیگر این شارلاتان‌بازی‌ها را انجام می‌دهند، این‌جاها دلش گرم نمی‌شود که این اصطلاح بدون بار است. این خیلی بحث مهمی است. رجال، توی تراجم، توی بحث تاریخ، توی این علوم. این فردی که دارد می‌گوید، انصافش و دقتش و ضبطش لزوماً در ضابطیت و جزء شروط اصلی ضابط بودن است. یعنی بدانیم که این بارهای معنایی روی ذهن این تأثیر ندارد که بخواهد چیزی را مثبت یا منفی جلوه دهد.

فضای خبررسانی را نگاه بکنید. چند تا خبرگزاری منصف داریم که فقط واقعه را نقل کند بدون رویکرد؟ تقریباً نیست. یعنی طرف یک زاویه‌ای دارد. از یک طیفی خوشش می‌آید، یک‌جوری نقل می‌کند که اگر این‌ها کار بدی کرده‌اند، این ضربه‌گیر داشته باشد. از یک طیفی بدش می‌آید، یک‌جوری نقل می‌کند که این پیشاپیش هجمه‌ای دارد توی دل مطلب. خب این‌ها وقتی این بخواهد برسد به ۲۰۰ سال بعد، خبرهای یک سایت، آرشیو یک سایت، ۲۰۰ سال بعد می‌خواهد روی این‌ها نظر بدهد، مسلماً خیلی کار سخت می‌شود. حالا همین را ما مواجهه داریم با قبلی‌ها. مقتل شیعه نداریم. مقتل در مورد حضرت اباعبدالله مال ابی مخنف و مال کیست و مال کیست و مقتل ابی مخنف هم که مقتل اصلی کربلاست. اصل مقتل مفقود شده و آن مقداری که در طبری مانده، به دست ما رسیده است. حالا آن خود طبری که یک کسی است که آن عداوتش با شیعه و با حضرات دیگر از چیزهایی است که توش هیچ بحثی نیست. به‌کرات ایشان این را نشان می‌دهد. خب آدم حالا می‌ماند توی این مقتل. حقانیت ماست که با همه این عداوت‌ها، این‌ها جزء مظلومیتی که از امام حسین است نمی‌گوید. خیلی خیلی حرف زیادی است. یعنی یک‌جا این‌ها حرفی نمی‌زنند که یک سر سوزن از ظالمیت حضرت بگوید. پس حتماً این‌ها دوز مظلومیت خیلی بالا بوده که این‌ها این‌قدر آورده‌اند پایین، این شده. هزار مرتبه باید این را تشدیدش کرد که این‌ها دیگر خواستند کفش را بگیرند که این شده که آدم جگرش کباب می‌شود وقتی می‌خواند. این‌ها خیلی مهم است توی بحث مراجعه به متون. این نکات بحث‌های خیلی مهمی است. این‌ها خیلی وقت‌ها گفته نمی‌شود. منطقی است، این‌جا باید حل بشود.

ذهنیت دارد. با ذهنیت دارد به مسئله می‌پردازد نسبت به فلان واقعه تاریخی. "جنگ صفین" را دارد نقل می‌کند. مخصوصاً توی این فضاها. "جنگ جمل" را دارد نقل می‌کند. زاویه چون دارد می‌خواهد از فلان زن حمایت بکند. همه‌اش تعابیر یک‌جوری است که این از توش قداست می‌بارد و اینکه این مثلاً خیلی آدم مؤدب و با آداب و خیلی مرتب باشی و این‌ها. این‌ور از طرف امیرالمؤمنین افراطی‌گری صورت گرفته و بی‌بندوباری صحابه. آدم‌هایی که مثلاً هتک حرمت کرده‌اند، خاندان پیغمبر و این‌جور کرده‌اند، برخورد در مورد زبیر و طلحه و این‌ها شده. طرف کشت و حضرت ناراضی بودند. حضرت به قاتل زبیر فرمودند که: "توبیخش به چه حقی؟ کشتی؟ به من واگذار می‌کردی! تو دستگیرش کرده بودی. به من." خودم سلام می‌کنم. حالا با دو تا زاویه این‌ور و آن طرف. یعنی شیعه و سنی وقتی این را نقل می‌کنند، چی می‌گویند؟ خیلی از اهل سنت می‌آیند می‌گویند که: "بابا! ما هی می‌گوییم این صحابه با هم خوب بودند، شما می‌گویید نه. بیا نگاه کن. یک مشت افراطی این وسط بودند که این‌ها همیشه کاتولیک‌تر از پاپ. این‌ها وضعیت را می‌ریختند به‌هم." "خوب بودند. این وسط‌ها یک عده داشتند." طرف ما می‌گوید که: "حضرت نمی‌گویند که تو قصاص باید بشوی! حضرت نمی‌گویند که اشتباه کردی! تو به من واگذار می‌کردی. کار خوبی کردی." دو نفر چون دو تا هستند. این خیلی مهم است. نکته خیلی مهم. حالا امروز یک‌خرده توی این بحث ماندیم. اشکال ندارد چون بحث فوق‌العاده مهمی است.

انسان اول تابع استدلال نیست. بلکه تابع انگیزه‌های درونی است. گرایش‌های درونی است که استدلال‌زایی و تولید استدلال می‌کند. این خیلی مهم است. یعنی ما فکر می‌کنیم که باید مسیر علمی و مسیر استدلالی را برویم. ما گیرمان توی استدلال است. کتاب بخوانم که استدلال توش داشته باشد. این مسئله را حل می‌کند. حالا که این نیست. آدم باید اول پالایش بکند این انگیزه‌ها را. لذا قرآن دست به استدلال نمی‌گذارد. هیچ‌جا استدلال برای اثبات خداوند نیاورده است. در مورد اثبات معاد هم استدلالش به انگشت‌های دست نمی‌شود. قرآن تذکر می‌دهد. می‌خواهد این نفوس را اول تعلقات را بگیرد. تعلق گرفت، بعد دیگر می‌چسبد. اصلاً از خود طرف تولید استدلال می‌کند. کسی وقتی تعلقش رفت به سمت آخرت، می‌نشیند فکر می‌کند، برایش استدلال می‌آورد که اثبات بکند برای بقیه آخرت را. کسی تعلقش رفت به دنیا، می‌نشیند فکر می‌کند برای بقیه اثبات بکند که آخرت نیست. این است که تولید استدلال می‌کند. این انگیزه‌ها و این گرایش‌هاست که تولید استدلال می‌کند. خیلی مهم است. مراقب بود که آن طرف هیچ‌وقت گرایشش را به خورد ما ندهد در قالب این اصطلاحات. یک‌جوری که نفهمیم رویکرد مثبتی به یک واقعه دارد. اصطلاحات مثبت در ظاهر. دوباره متن را می‌خواند: "در این زمینه گفته شده، مورخ نباید از وقایع تاریخی چنان خبر بدهد که در قضاوت خوانندگان، یعنی کسانی که در آینده این تاریخ را خواهند خواند، تأثیر بگذارد. از تلفات یک جنگ گزارش می‌دهد، نباید 'چند هزار نفر از یک جناح شهید شدند' یا 'جان باختند' یا برعکس، 'چند هزار نفر به هلاکت رسیدند' بگوید. جنگ این‌قدر مهم است. مورخ در این مورد نباید چنین کلماتی استفاده کند، بلکه باید از یک کلمه خنثی استفاده کند. مثلاً بگوید: 'فلان تعداد کشته شدند.'"

در این‌جا ممکن است این سؤال مطرح بشود که چگونه می‌شود فهمید کلمه دارای بار ارزش مثبت است یا نه؟ در پاسخ به این سؤال، اولاً باید به‌یاد داشت آنکه ذکر شد، ممکن است بار ارزش یک کلمه در شرایط مختلف عوض بشود. یعنی کلمه در یک شرایط یا در یک سیاق کلام دارای بار ارزش مثبت و همان کلمه در شرایط یا در سیاق دیگر دارای بار ارزش منفی باشد. اما به‌عنوان یک ملاک و معیار برای تشخیص بار ارزش کلمات، بهترین راه این است که توجه کنیم کلمات و عبارات گوینده آیا توصیف‌کننده امور عینی و واقعی است یا در واقع ذهنیت و موضع‌گیری خود او را بیان می‌کند. صرف واقعیت. یک وقت جهت دارد. جهت دارد. اگر کسی کلمات دارای بار ارزشی استفاده کند، قبل از استدلال می‌شود موافقت یا مخالفت او را با موضوع مورد بحث تشخیص داد. مثال: "حرف چه کسی را باور کنم؟ فرمایشات متین ایشان را که آرامش‌بخش و روح‌افزاست یا اراجیف کسی را که موجب تیرگی و آشفتگی روح انسان است؟" دیگر از قلب شما داری می‌گویی تو کدام انتخاب کردی.

مغالطه بعدی "توسل به احساسات". آقا! شما می‌دانی اصلاً من زنم مریض است، من بچه‌ام بیمار است. اگر انسان تحت تأثیر احساسات قرار نمی‌گرفت، زندگی غیرطبیعی و عجیبی بود. انسان تصور کن که زیبایی‌های زندگی او را برنمی‌انگیزد. هیچ‌کس و هیچ چیز عشق و علاقه یا کینه و نفرتی در دلش نیست. امید و آرزویی ندارد برای نیل به هیچ چیز. در دل او خوف و هراس ایجاد نمی‌کند. نسبت به یک چیز مهر و شفقتی در ضمیرش نیست. تمام صحنه‌های زندگی، صحنه‌های حزن‌آور، رقت‌انگیز یا مضحک و خنده‌دار، زشت و زیبا برایش یکسان است و همه چیز را خیره خیره نگاه می‌کند. احساس عاطفه مثبت یا منفی در او برانگیخته نمی‌شود. او فقط فکر می‌کند. یقیناً بر چنین موجودی نمی‌شود نام انسان گذاشت. موجودی که فقط از جهان خارج اطلاعات و محفوظاتی دریافت کند و تنها به استدلال منطقی بر روی آن‌ها بپردازد، بیشتر شبیه ماشین یا دستگاه کامپیوتر است تا یک انسان. بنابراین نقش و اهمیت احساسات در زندگی انسان امری است که نباید تردید روا داشت.

اما ارتباط احساسات با مسئله مغالطات از دو جنبه است. یکی اینکه احساسات گاهی چنان بر انسان غلبه می‌کند که همه جوانب شخصیت او را تحت‌الشعاع خود قرار می‌دهد و از جمله اینکه با غلبه بر عقل و استدلال او را از درک صحیح حقایق بازمی‌دارد. لذا گاهی هم منظور از عقل و نقص عقل همین‌ها است. به معنای غلبه و غلیان احساسات. یکی از مشکلاتی هم که ما داریم، متون همین گونه می‌فرماید که: "اِنَّ النِّسا اِنَّهُ هُنَّ." در نهج‌البلاغه: "نواقص عبادات و نواقص چی و نواقص العقول." این "نواقص العقول" خیلی صدای خیلی‌ها را درآورد که: "حضرت به او توهین کرده‌اند و چی شد و چه سلاحی و این چه تعبیری؟ این اصلاً از امیرالمؤمنین نیست و منظور حسین این بود." منظور چون توی جنگ بوده، بعد جنگ جمل بوده، حضرت منظورش یک زن بوده. "این قضیه شخصی است، قضیه کلی نیست." ولی نه، قضیه کلی است. سیاق کاملاً ظهور در قضیه کلیه دارد. بحث ظهور و سیاق و این‌ها را توی اصول خواندیم. "ظهور حجت است. کلام ظهور در مدلولش دارد." افراد زیادی‌اند، یک نفر نیست. خب این‌جا باید چی گفت؟ می‌گوییم بحث "نقص عقل" چند معنا دارد. نقص عقل یک معنایش غلبه احساسات است. یعنی احساسات به‌قدری غلبه دارد، نمی‌گذارد عقل کارکرد خودش را داشته باشد. این هم یک معنای نقص به معنای کم داشتن و کم بودن لزوماً نیست. گاهی به معنای اینکه پس افتادن است. یعنی یک چیزی پیش بیفتد، یک چیزی پس بیفتد، این هم می‌شود. یا نقص به معنای کنترل شدن، "تحت کنترل من، کمال عقل است". نقص کلام روایت: "کسی عقلش کامل بشود، کلامش ناقص." چرت و پرت می‌گوید؟ یعنی بی‌ربط حرف می‌زند؟ حرف‌های بی‌سر و ته می‌زند؟ نه معیب نیست. نه به معنای معیوب نیست. یعنی پس افتادن. یعنی کنترل شدن. عقل دارد کنترل می‌کند کلام را. کلام ناقص است وقتی یک چیزی تحت کنترل چیز دیگری است. این می‌شود ناقص در فرهنگ عرب.

خب، زنی که "نواقص العقول" است، جزء "نواقص العقول" است، این یعنی چی؟ این عقلش در تحت کنترل است. تحت کنترل چیست؟ تحت کنترل احساسات. خب این آن وقت توی مواجهاتش هم استدلال برایش محوریت و اولویت ندارد. احساسات برایش اقوا است. با هر پدیده اول با جنبه احساسیش مواجه می‌شود، بعد جنبه عقلی‌اش. لذا برای همین قضاوت ما برای زنان جایز نمی‌دانیم. خب این هم به‌طبع دیگر. بله، ما ممکن است افراد زیادی داشته باشیم که این‌جور نیستند. کاری نداریم. یک سؤالی هم که معمولاً ما توی این درس در پرسش و پاسخ به این‌ها مواجهیم، خیلی زیاد است که همین بحث "نواقص العقول" است. توی جلسه خانم‌ها با این بحث قضاوت، یادم است توی یک دانشگاهی پرسیدند که چرا زنان نمی‌توانند قاضی بشوند؟ گفتم که: "چرا مردها نمی‌توانند قاضی بشوند؟" "هر مردی نمی‌تواند قاضی بشود." "مردهایی که قاضی نمی‌شوند، آن‌ها به‌خاطر چیست؟" پس معلوم می‌شود که بحث جنسیت نیست، بحث ملاک است. بچه‌ها دیده‌اند که این ملاکات در طبیعت مردانه هست، در طبیعت زنانه نیست. به افراد کاری ندارد. اگر افراد بود، یعنی به قول اصطلاح طلبگی‌اش "عموم مجموعی" نیست، "عموم استغراقی" است. آن مجموع است، یعنی هر فردی را جدا جدا در نظر می‌گیریم. در "عموم استغراقی" یعنی مجموعه را در بر می‌گیرد. به افراد نظری ندارد، به مجموعه نظر دارد. این‌جا بحث احساسات در مجموعه، در طبیعت زنانه غلبه دارد. لذا او دو نفر بیایند توی دادگاه، یکی بیشتر گریه بکند یا قیافه یکی جوری باشد بخورد که این آدم قاچاق‌چی باشد، آن قیافه‌اش مظلوم بخورد. این سریع اول توی دلش می‌آید حکم صادر می‌کند. بعد حالا مثلاً خیلی منصف باشد، دیگر می‌شنود حرف دو طرف را. ولی پیشاپیش قضاوت کرده و صلاحیت ندارد. خب بعضی‌ها که اصلاً کلاً با هر پدیده‌ای با جنبه احساسی‌اش هم در پذیرش هم در انتقال مواجه می‌شوند. وقتی می‌خواهد بپذیرد، با هر چیزی آن جنبه احساسی سریع برای این خلاصه غلبه می‌کند و هر واقعه‌ای همین‌قدر که بفهمد طرف آدم دزد و قاچاق‌چی است. طرف رفته دزدی کرده، آدم هم کشته. داشتم می‌آمدم بیرون، پایش گیر کرده، خراش افتاده. الان هم هی نشسته گریه می‌کند. "من چقدر آدم کشتم!" می‌گوید: "محکمه صورت!" از جمله اینکه با غلبه بر عقل و استدلال، او را از درک صحیح حقایق بازمی‌دارد.

جنبه دیگر این است که کسی وجود برخی احساسات را در مخاطب خودش تشخیص می‌دهد و به عنوان وسیله‌ای برای القای سخن غیرمستدل خود استفاده می‌کند. سودجویی و منفعت‌طلبی، کبر و غرور، هوا و هوس نفسانی، تعصب، لجاجت، حسادت، کینه و دشمنی، ترس، منفی‌بافی، خیال‌پردازی و غیره. بابایی بود که دور دوم ریاست جمهوری گریه کرد. توی فیلم تبلیغاتی: "من فشار تحت فشار بودم، سختی، فلان." رأی آورد. مردم دلشان سوخت. گریه کردن. و همچنین اوصافی مثل عشق و محبت، نمونه‌ای از احساساتی‌اند که می‌توانند زمینه‌ساز و عامل ارتکاب مغالطه بشوند. در بازیگران جمع کرده بود دور تا دورش. بعد به این‌ها دیالوگ دادند که چی‌چی بگویند. او دارد می‌گوید، بعد این هم نشسته، اشکش هم نمی‌آید. خب، قساوت قلب در این چشمه ور می‌رود. در این‌جا، ان‌شاءالله که مخاطبینم نمی‌فهمند ما چه می‌گوییم. آشکار شدن جنبه مغالطه، تأثیر سوء احساسات بر سیر صحیح و منطقی عقل و استدلال، به توضیح چند مثال. این‌ها انگیزه‌ها هستند. انگیزه‌هایی برای توسل به مغالطه احساسات. چند تاست. بحث مفصلی است. ۵-۶ تا مورد را اشاره می‌کند.

اول: سودجویی و منفعت‌طلبی. انسان سودجو و منفعت‌طلب، همه چیز را برای خود می‌خواهد. در هر موضوعی با حرص و طمع تنها به خود و منافع و مطامع خودش می‌اندیشد. اگرچه این احساس، این هم پس احساسات لزوماً به معنای عواطف ترحمی نیست. احساسات تمام ابعادش حرص، حسادت است. حسادت هم یک حس است. اگرچه این احساس در درون، یعنی گاهی حسادت آدم مانع استدلال او می‌شود. یعنی با پدیده وقتی مواجه می‌شود، اول حسادتش دارد تصمیم می‌گیرد، بعد عقلش. اول حرصش دارد تصمیم می‌گیرد، طمع، بعد عقل. عقل محجوب می‌شود. در روایاتم هست چی؟ "تحت بلوغ المطام." حرم امیرالمؤمنین، یک گوشه‌ای روی کاشی‌ها کار کرده‌اند. هم توی غرر الحکم داریم هم توی نهج‌البلاغه، به نظرم نهج‌البلاغه خیلی تعبیر زیبایی دارد. چیست؟ "اکثر حکمت ۲۱۹ نهج‌البلاغه: اکثر مصارع العقول تحت بلوغ المطام." مصارع، مصرع است. جایی که کشتی می‌گیرند. مصرع هم به معنای غش. چون توی کشتی طرف زمین می‌خورد. به "صَرع" هم می‌گویند: "زمین می‌افتد." مصارعه می‌گویند کشتی را. می‌گویند: "مصرع." یعنی زمین کشتی. زمین کشتی که توش زمین بخورد. خب، "مصرع عقول" بیشتر کجاست؟ کجاها عقل را زمین می‌خورند؟ "تحت بلوغ المطام." جایی که مطامع، مطمع‌ها برق می‌زند، رعد و برق می‌زند، همه می‌خوابند یا چیزی را می‌گیرد. مثلاً درختی ساقط می‌شود، یک آدمی بهش برق می‌خورد، می‌افتد زمین. آن برقی که یکی اگر بهش بخورد، می‌زندش زمین، عقلش را می‌زند زمین چیست؟ مطامع. خیلی روایت روان‌شناسی فوق‌العاده‌ای است. چه توی پذیرش استدلال، چه توی نقل استدلال. برای کسی استدلال می‌خواهد، همین که طمع طرف را تحریک بکند. عقلی و منطقی نیست. چیست؟ طمع تحریک شده. شما اگر جای دیگر بروی نیم ساعت کار بکنی هزار تومان بهت می‌دهند. "ما این‌جا توی نیم چه بکنیم که در عرض یک روز فالوورهای خودمان را از ۵۰۰۰ نفر به ۵۰۰ هزار نفر برسانیم." شاگردان تبلیغات این‌گونه‌اند. یعنی دیگر طرف نمی‌رود سراغ اینکه: "مگر می‌شود اصلاً؟ موردی بوده این‌جوری بشود؟" این این‌قدر درگیر آن طمع می‌شود که این اتفاق برایش بیفتد. اصلاً نگاه نمی‌کند که: "بابا! هرکی رفته، زمین خورده، شکست خورده. اصلاً این مسیر، مسیر به نتیجه نمی‌رسد. نمی‌شود اصلاً این عقلی و منطقی نیست. کسی این‌جوری بشود."

اگرچه این احساس در درون همه انسان‌ها وجود دارد و حد معقولی از آن لازمه حیات و زندگی است، اما در صورتی که این نیرو و احساس بیش از اندازه در شخص در همه مسائل هستی، در جایی که پای علوم و معارفه روایت در میان است، در صورتی که این نیرو و احساس بیش از اندازه تقویت بشود، همه مسائل هستی در جایی که پای علوم و معارف در میان و باید عقل و چراغ دل انسان قرار بگیریم، مسائل را با دیدگاه سودجویانه دنبال می‌کند. یعنی در هر مسئله به‌جای آنکه ببیند حق و حقیقت کدام است و دلیل و برهان کدام را تأیید می‌کند، بیش از هر چیز به‌دنبال رأی و عقیده‌ای می‌رود که هرچه بیشتر منافع او را تأمین کند. دین اسلام و تعالیم قرآن کریم و احادیث معصومین، علاوه بر اینکه صفات ناپسند نفسانی مثل سودجویی و منفعت‌طلبی را از لحاظ اخلاقی تقبیح کرده‌اند، قائلند که چنین صفاتی بر روی عقل انسان تأثیر منفی می‌گذارد. امیرالمؤمنین در کلام صریحاً به این امر اشاره دارد: "اکثر مصارع العقول تحت بلوغ المطام."

نقلی که این خیلی ماجرای قشنگی است: علامه حلی، فقیه و متکلم بزرگ قرن هفتم و هشتم، در مورد یکی از احکام آب چاه به تردید افتاد. وی پس از مدتی تفکر، دستور داد که چاه آب موجود در خانه خود او را با خاک پر کنند و بعد به بررسی آن حکم خاص در باب آب چاه ادامه داد. ایشان در مورد علت کار خود فرمود: "ترسیدم به منافع شخصی خودم در مورد چاه آب خانه متأثر بشوم و این امر باعث بشود در این مسئله حکم حقیقی را کنار بزنم و حکم دیگری اظهار کنم." خیلی اثر دارد. من به دوستانم می‌گفتم، می‌گفتم گاهی شخصیت فقیه توی نحوه استدلال او و استنتاج او اثر می‌گذارد. مثال، مثلاً به این آقا می‌گویند که حالا مثال‌های خیلی روشنش این است که من یک حرفی زده‌ام، ازم می‌پرسند که: "آقا! این‌جور حرفی مثلاً دروغ محسوب می‌شود؟" من هزار تا توجیه و هزار تا دلیل می‌گویم و پیدا می‌کنم که این مورد را از بحث دروغ خارج کنیم. احسنت. نگارش به حجاب. احسنت. فرق می‌کند. احسنت. یا مثلاً من آدمی‌ام که ذاتاً محافظه‌کار هستم. این مسئله ذاتش با تنافی و تنازع و این‌هاست. اگر بخواهم فتوا بدهم، خودم مبتلا می‌شوم به اینکه بخواهم آن‌جور برخوردی را بکنم. صراحت می‌طلبد. لذا من اصلاً نه اینکه می‌دانم حق این است و به‌خاطر انگیزه خودم حق را جابه‌جا می‌کنم. اصلاً من از اول می‌روم به اینکه این را بپندارم. یعنی احساس من غلبه می‌کند در فهم من. خواه ناخواه احساس می‌کنم همین درست است؛ چون من معمولاً همین‌جوری رفتار می‌کنم. پس اصلاً قاعدتاً همه باید درست باشد. حالت استصحابی این شکلی نسبت به خودمان داریم که توی امور وقتی شک می‌کنیم، اول برمی‌گردیم به سیره خودمان مراجعه می‌کنیم. ما معمولاً این‌جوری برخورد می‌کنیم، قاعدتاً هم باید همین درست باشد. توی بحث تغذیه هم همین است. توی بحث نظام درمانی هم همین است. مردم معمولاً همانی را که انجام می‌دهند. "من معمولاً مریض می‌شوم، این را می‌خورم، خوب می‌شوم." یعنی طرف یک حس این شکلی دارد. بعد حالا اگر بخواهد می‌آید توی بحث علمی، خواه ناخواه ذهنش به این سمت است که آنتی‌بیوتیک یک همچین خاصیتی دارد. اصلاً می‌رود. معمولاً پیدا می‌کنند این‌جور آدم‌ها. خیلی جالب است.

"مخالف له هوا." احسنت. باشد. مخالفت با هوا خاصیتش این است. چون هوا جهت می‌دهد. طرف را توی یک سیر علمی می‌رود به این سمت، تهش می‌گوید که: "دست با نامحرم اشکال ندارد. رابطه با مستکبرین اشکال ندارد. دستم با دشمن اشکال ندارد." طرف یعنی چون یک حالت محافظه‌کاری دارد، روحیه‌اش روحیه‌ای نیستش که بخواهد مثلاً جنجال به پا بکند. خواه ناخواه از پیش ذهنش رفته به این سمت که: "خب، چه اشکال؟" این توی استعدادش اثر داشت. خواه ناخواه حالا بحث طمع که مثلاً من یک طمعی دارم، این می‌آید اثر می‌گذارد روی فکر من. بعد من می‌گویم که: "پولدارها این انقلاب." این حرفی که پریشب توی تلویزیون زده شد: "انقلاب به برکت پول بازاری‌ها بوده." خب من چون بچه پولداریم که توی بیت مرفهی، ولو مثلاً بیت فلان شخصیت عظیم‌القدر، بیت مرفهی که نخستین نون و داشتم، نه غصه ناامنی داشتم. هزار تا نوکر بوده، خادم بوده. آوردند و بردند، عزت و احترام. از بچگی "الو، بلو" چی به ما بستند و این‌ها. و من نه طعم فقر کشیدم، نه طعم محرومیت کشیدم، نه مشکلی داشتم. چاق و چله و سر و گنده و لپ‌های گل‌انداخته و طبیعت من به این سمت است که من نسبت به پولدارها نگاه مثبتی دارم. بعد این طبیعت روی استدلال من اثر دارد. روایات همیشه من پیدا می‌کنم چهار تا روایت که: "حضرت پولدارها را تعریف کرده است." "از فضیلت پول." "حضرت خدیجه را ببین." حالا اگر کسی توی فقر و فشار این‌ها بزرگ شده، او معمولاً وقتی می‌آید مواجه می‌شود با متون، برایش نقاط برجسته آن فقرا و یتیمانند که به یک جایی رسیده‌اند. این یکی برجسته آن پولدارهایی‌اند که منشأ اثر بوده‌اند، منشأ خدمات بوده‌اند. "أمَّنِ الَّذینَ فی قُلُوبِهِمْ ضِیقٌ فَیتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ." انتقال فتنه و انتقال. این دل اثر دارد توی اینکه شما چی برداشت بکنی، چی بفهمی. آن طمع اثر دارد. چون تهش می‌خواهم آن موقعیت ایجاد بشود. لذا یک‌جوری حرف می‌زنم، یک‌جوری استدلال می‌کنم که این طیف را به سمت خودم بکشانم. ته استدلال‌های من همیشه این‌ها را خوشحال می‌کند. چه خودآگاه چه ناخودآگاه. ایمان در ضمیر ناخودآگاهم است. استدلالم یک‌جوری است که همیشه پولدارها خوششان می‌آید. همیشه لیبرال‌ها خوششان می‌آید. همیشه ضدانقلاب‌ها خوششان می‌آید. فکر بکنید آن جناح تقویت می‌شود. مالک خودش بنشیند فکر بکند. حرفی می‌زند که من می‌خواستم بهش بگویم این توی آن نظام انگیزشی، یعنی آن نفس وقتی که هم‌افق شده با معصوم، به تعبیر حضرت صادق (علیه‌السلام) در مورد جناب سلمان فرمودند که: "جعل هواه هوا علی بن ابی‌طالب." او هوای خودش را برداشت به جایش هوای علی را گذاشت. "مخالفاً لهواه مطیعاً امر مولا." همین است. خواه ناخواه توی مقام، توی مسیر استدلالی خودش هم می‌رود به همان می‌رسد که مولا می‌خواهد. به ذائقه اشاره می‌کند، زیر زبان که به نظر من اصل تفقه است. تفقه یعنی شما اول باید آن ذائقه را چشیده باشی. ارتکاز، یعنی شما می‌دانی که توی این مسئله امام صادق باشند این‌جور برداشت می‌کنند. حالا ماها معمولاً این‌گونه نیستیم، ولی اصلش این است که انسان در نفسش هم‌افق باشد. وگرنه برگشت می‌کند که ادعا است. یک کسی در نفس خودش آن ریاضت‌ها، آن زهد عینیونی، به ورع و اجتهادند و عفت و کمک کنید. چون این شاکله وقتی شکل گرفت، توی مقام استدلالش هم همان استدلالی را می‌آورد که علی می‌خواهد بزند. توی افعال خودش هم همان کاری را انجام می‌دهد که علی می‌خواهد انجام بدهد. این خیلی رسم مغالطات ما خیلی رویکرد روان‌شناسی داشت. واقعاً همین‌طور. بحثی که درهم‌تنیده است با بحث روان‌شناختی. خلاصه این طمع یا هوا یا کبر، این اثر دارد توی استدلال او، توی رویکرد او، توی زاویه دید او. از این زاویه می‌بیند مسئله را. اصلاً یک زاویه دیگری دارد می‌بیند. مثلاً این طرف توی فاز دیگر است، یک حال و هوای دیگری دارد، تهش افق دیگری است. این نفس او هم‌افق است. این بحث ولایت هم بر همین مبنا است. این ولایت یهود و نصارا دارد. او هم‌افق. "یسارعون الی الکفر." لذا وقتی کفر را می‌بیند، شتاب دارد بهش، می‌پرد روی هوا، می‌قاپد کفر و استدلال کفر را. "لَتُسْقَونَ اِلَیْهِ اَفْئِدَةَ الَّذینَ لا یُؤْمِنُونَ." بالاخره این‌هایی که ایمان به آخرت ندارند، روی هوا می‌قاپند حرف‌های کفار و استدلالاتشان را. غیر استدلال، همه را می‌قاپد و تولید می‌کنند. "یُوحِی بَعْضُهُمْ اِلی بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُوراً." وحی دارند، استدلال به خورد هم می‌دهند. چون هم‌افقند. این‌ها وقتی که از همدیگر جدا هم که هستند، هرکدامشان فکر می‌کنیم به همان حرف آن یکی رسیده. کانکت بشوند. از زاویه‌ای از هم زاویه نگاه می‌کند. حرف‌هایشان یکی است. عرفای ما از هم دورند، ولی همه حرف‌ها یکی است. همه زاویه‌ها یکی است. استدلال یکی است. پرداختشان به مباحث، زاویه‌شان به مباحث یکی است. چون افق و نفوس که این خیلی بحث مهمی است. همین که امروز چندین بار شد، نفوس که تأثیر می‌گذارد توی استدلال. نفوس که تأثیر می‌گذارد اینکه مخاطب را به کدام سمت ببرم. با کسی همنشینی کن که نفسش به سمت خداست. مقصدش خداست. "مَن یُذَکِّرُکُم اللهَ رُؤْیَتُه." کسی که "رَغْبَتَهُ عَمَلَکُمْ مِنَ الدُّنْیا اِلَی الْآخِرَةِ." ترغیب بکند عمل شما را از دنیا به آخرت. رغبت او، وجهه نظر او به آن سمت است. این حرفش حتماً ارتکازاتش و استدلالاتش همه به سمت آخرت است. آن یکی که دلش به این سمت است، همه دو تا چهار تا در نهایت به دنیا ختم می‌شود. چه‌کار کنم بیشتر بخورم؟ بیشتر گیرم بیاید؟ موقعیت اوکازیون‌تری پیدا بکنم؟ موقعیت ویژه. این تهش است. لذا توی بحث معاشرت روی نفوس دست می‌گذارد. نه روی علم.

"مغالطه است." "چی می‌گوید؟" "نخیر، اتفاقاً آدم اول ببیند که کیست تا بفهمد." خیلی وقت‌ها این است. آن وقتی که انسان یک مواجهه دفعی دارد با مسئله، آن‌جا نگاه نکند که کی می‌گوید، نگاه کند چیست. ولی یک وقت مواجهه، مواجهه انس است در مقام تعلیم. "یخ" در مقام اخذ. انسان حرف را می‌گیرد. کاری ندارد کیست. توی خیابان، توی اتوبوس، توی چهارراه، بزند بگیر. نگاه نکن کیست. انسان در مقام تعلم است. آن‌جا: "فَلْیَنْظُرِ الْإِنْسانُ اِلی طَعامِهِ." ای "عِلْمَهُ الَّذی یَأْخُذُ مِنْ یَدِ." امام جواد (علیه‌السلام) فرمودند. یعنی علمی که داری می‌گیری، از کی دارد می‌گیرد؟ شما از هر دست کثیفی فلافل نمی‌گیری. می‌روی نگاه می‌کنی. طرف دستش توی دماغش باشد، فلافل نمی‌خری. بعد هر آدم کثیف، بی‌نماز، پلید، بدسرشت، یادم نیست. هر حرفی را قبول می‌کند؟ "چه‌کار داریم؟ خوبی‌هایش را می‌گیریم." نخیر. نفس طرف اتفاقاً خوبی‌ها هم همان نفس اوست. نفس او مشکل دارد. روش نفس، شاکله نفس، مبدأ شرور. خوبی‌هایش هم شر است. اگر مؤمن است، شرور بودنش هم خیر است. اگر رو به سمت خداست، اشتباهی هم نمی‌کند، آن هم خیر است. تعمدی درش نیست. اضلالی نیست. چرا؟ مجموعه روایات بسیاری است تا بخواهیم روایاتش را بیاوریم. خیلی زیاد است.

"محتسب". بله. "حق دست هم در واقع دارد می‌گوید که خودت اگر آدمی باشی، مقاله دیگر نمی‌تواند که لازم باشد که حالا منقالش برات مهم باشد." خیلی سیاقش به این است که شما می‌فرمایند که یعنی اینکه خودت تحلیل داری، کد تحلیل داری، خودت پردازش داری. این سیاق این عبارت خیلی این را، یعنی "بگیر". "اخذ کن." حرفی که گفته می‌شود را بگیر. یعنی آن سه حالت، آن تحلیلم توش هست. اگر خوب است بگیر، اگر بد است نگیر. یک تحلیلی دارد. یعنی سیاق این‌جا تناسب حکم و موضوع، اصطلاحاً به این سمت است که "ما قال" در برابر "مَن قال". یعنی مهم‌تر از اینکه کی می‌گوید، این است که چی می‌گوید. این وجه اولیه و اولویتت باشد. ما خیلی وقت‌ها اولویتمان توی این است که کی می‌گوید. خواه ناخواه بدون گارد. برای بعضی‌ها از پیش گارد داریم که همین که این دارد می‌گوید، من یک جایش را بزنم. برای بعضی‌ها هم که پیشاپیش قبول داریم. این‌جوری نباش. گاردت نسبت به "ما قال" باشد. آن‌جا دیگر حق را آدم می‌شناسد. تابع حق، اهلش را تطبیق می‌دهد. اهل را پیدا می‌کند. "تَعْرِفُ أَهْلَهُ." حق را می‌شناسد. "این هم دارد حق می‌گوید، این هم پس اهل حق است." "او دارد باطل می‌گوید." نه اینکه "این می‌گوید پس حق است، آن می‌گوید پس باطل است." نه، این حق است پس این هم دارد حق می‌گوید. این باطل است پس این هم دارد باطل می‌گوید. ولی این در مقام تعلیم و تعلم نیست. مخصص این می‌شود. مقیدی اطلاق دارد. اصطلاحاً به بحث اصولیش اطلاق دارد به اینکه من در مقام تعلیم باشم، در مقام تعلم باشم، در مقام اخذ باشم. اخذ دفعی باشم. حرفی مواجه شده‌ام دارم می‌گیرم یا رفته‌ام که بگیرم. وقتی انسان می‌رود که بگیرد، یک وقت می‌گیرد ولو نرفته. خب این اطلاق دارد. این کلام "انْظُرْ اِلی ما قالَ وَ لا تَنْظُرْ اِلی مَنْ قالَ." هر دو تا را در بر می‌گیرد. باید ببینیم مقیدی هم دارد یا ندارد. مقید دارد. مقید کجاست؟ آن در مقام اخذ. چرا؟ چون این‌جا این‌ور دارد قید می‌زند: "اِلی طَعامِهِ اِیْ عِلْمَهُ الَّذی یُؤْخَذُ مِنْ مَنْ یُؤْخَذُ." آن اخذ به معنای اینکه دفعی است. علمی که می‌خواهد بگیرد. علمی که دارد می‌گیرد. وقتی می‌رود در مقام تعلم، در مقام شاگردی، آن‌جا نگاه می‌کند از کی می‌گیرد. "مَنْ یَأْخُذُ." نگاه کن از کی دارد می‌گیرد. "یَنْظُرُ." "اُنْظُرْ اِلی طَعامِهِ." "یَنْظُرُ." نگاه می‌کند به آن چیست. خب این دارد قید می‌زند آن اصلاح را. پس آن هم که از منافق می‌گیرد، منظور چیست؟ منظور همان بحث دفعی است. یعنی نرفته در مقام شاگردی، مواجهه‌اش با حکمت. چرا رفیع باشد؟ مواجهه با حکمت که این توی این ماجرا حکمتی دارد. روی متر است. این می‌دانی که الان این منافق مشخص است. شما ذهنیت و پردازش ذهنی داری که منافق است. یک مقدار مراقب. بله دیگر. اصلاً خود این و به علی است. "از منافق." "نه، از هر کسی حکمت را از هرکی شد بگیر." می‌گوید: "ولو منافق." می‌دانی منافق است. فیلم بدتر از منافق داریم؟ نه دیگر نداریم. وصل بشود. اینکه همه را می‌گوید، کاری نداریم به وصف. کار داریم به منطقه الخارج. سیاق روایت چیست؟ یک جایی طرف دارد حرف خوب می‌زند، یک وقت نگو چون منافق است حرفش را گوش نمی‌دهم. "منافق"ی بالاخره یا منافقی یا "منافق موافقی" یا نه. می‌گوید: "نه، من قبول داری." پس می‌زند. نفسش که ازش بگیری. "نه." پس نزند. بگیر. "حکم تو چه‌کار داری که منافق است." زاویه روایت یک چیز دیگر است. غیر از اینکه ما فکر می‌کنیم هرکی هرجا هرچی دارد می‌گوید بگیر دیگر. "از منافق بدتر که نداریم که منافقی یا دون منافق." این مشکلش این است که حضرت اصلاً سیاق نوع مواجهه حضرت این نیست. می‌فهمد که حتی اگر منافق است، حتی اگر منافقین. این "حتی" این است که شما وقتی "حتی" می‌گویی، یک مرتبه اعلایی را داری نظر می‌کنی. دیگر این‌جا این رتبه علوش چیست که شما داری منافق را لحاظ می‌کنی؟ رتبه علوش این است که شما در مورد منافق حتماً نفست پس می‌زند. یعنی آن‌جایی که نفس قطعاً پس می‌زند، نمی‌خواهد اصلاً برود سمتش. نفس مؤمن: "بابا! اینکه منافق است." آن‌جا هم حتی اگر شده حکمت را بگیر. باشه. عموم با توجه به اینکه طرف چه وضعیتی دارد: منافق، مؤمن، خط شیعه. او حتماً "مَن قال" را این‌جا اشراف کرده است. نکته این است. این‌جور نیست که بگوییم دارد می‌گوید: "هرکی هستم، به 'مَن قال' چه‌کار داری؟ برو بگیر." اتفاقاً "مَن قالش" هم می‌دانی کیست. "مَن قال" را می‌شناسی. "لا تَنظُرْ اِلی مَن قالَ." نه، یعنی اصلاً چه‌کار داری طرف کیست؟ نه، بدان کیست. نگاه کن از کی داری می‌گیری، ولی آن "ما قالَ" برایت اهمیت و اولویت داشته باشد. اگر احساس می‌کنی که "مَن قال" تأثیر دارد، نگیر. "حکمت" و "مَن قال" و "ما قال" جفتش مشخص است. "ما قال" حکمت، "مَن قال" منافق. چه اشکالی دارد؟ در وقتی که او منافق بودن طرف هیچ دخالتی ندارد در اخذ حکمت من از او. مرزها را قاطی بکند. من نمی‌دانم این حکمت است یا نیست. نمی‌دانم این منافق است یا نه. هرچی هست، هرکی گرفتم قطعاً نقص غرض. خیلی نکته مهمی است. یک بحث اجتهادی استدلالی روی این روایت صورت گرفت که عموم مردم می‌گوید: "آقا! من کتاب فلاسفه غربی را می‌خوانم." بچه‌های حزب‌اللهی خودمان می‌گوید: "حضرت گفت نکبت، منافقم بگیر." می‌گویم: "اولاً که گفت حکمت. می‌دانی حکم، یعنی شما حکمت را می‌شناسی، بعد اخذ می‌کنی حکمت توی این فلسفه مثلاً. بعد با زاویه نفاق، زاویه دلدادگی نه. با زاویه تسلیم. حرف خوبی با این زاویه این‌ها زدند." منافق نیست. به این طرف نگاه مؤمن کند. "عالم است. اصلاً این امام من است. اصلاً امامت دارد می‌شود." تبعیت می‌کنی از این کلام. یعنی شما حکمت را می‌شناسی، منافق را می‌شناسی. "ما قال" را می‌دانی، "مَن قال" را می‌دانی. همه را از هم تفکیک کردی، حالا بگیر. "مِمَّن یُؤْخَذُ." دقیقاً اتفاقاً این‌جا جمع می‌شود. اصلاً هیچ مشکلی نیست.

نکته مهم پس توی همه این است که احساسات اصل است و جهت می‌دهد. من اگر کسی را خوشم بیاید یا در مقام استدلال، احساسات طرف را جهت بدهم. طمع طرف را تحریک بکنم. حسادت طرف را تحریک بکنم. حسادت او را تحریک بکنم. دیگر به استدلال کار نداشته باشم. کینه او را تحریک بکنم. دیگر به استدلال کار نداشته باشم. دیگر دنبال تبیین نمی‌رود. کفرش درمی‌آید. کاری که می‌کردند. خیلی کاربرد دارد. حالا توی مغالطه که اصلاً همین الانش که به‌شدت دارد کار می‌کند. کارتجای برهان طرف. همین‌قدر که می‌گوید که: "منشأ همه تحریم‌ها این بود. این تیم این‌ها. تحریم‌ها همه زیر سر این‌هاست." کینه را وقتی تحریک می‌کند، دیگر مخاطب نمی‌نشیند استدلال بخواهد که کدامشان بودند؟ چقدر بود؟ این چند درصد بود؟ آن چند درصد؟ می‌گوید: "همه این‌ها یک‌کاسه. این‌ها مال بدبخت کردن." کینه احساس است. وقتی تحریک شده، بعد ملت‌های احساسی را این شکلی می‌شود آورد جلو. تحلیل داشتیم در مورد مردم کوفه که مشکل اصلی مردم کوفه احساساتی بودن بود. کوفه جامع، نماد جامعه احساسی. جز زینب (سلام‌الله‌علیها)، همین احساسی بودن این‌ها را منکوب می‌کنند. امام سجاد (علیه‌السلام)، همین احساسی بودن این‌ها را منکوب می‌کنند. امام سجاد (علیه‌السلام) دو روز بعد از عاشورا کوفه بودند. می‌نشینند. این‌ها شمشیر می‌کشند. می‌گویند: "آقا! بریم بجنگیم. همین الان می‌ریم سر یزید را می‌گذاریم جلو." مردهایشان خبر نداشتند که چی می‌شود. کربلا چه خبر. "این دمل ما هنوز خوب نشده. جراحاتی که ما وارد کردیم هنوز خوب نشده. من به شماها دیگر اعتماد بکنم؟ شمایی که ملت احساسی هستید که الان یک چیزی می‌گویید، نیم ساعت بعد یک کسی بیاید احساسات شما را جهت‌دهی می‌کند، خط را عوض می‌کند. به شما تکیه بکنم؟ اَبی تَخْتَرُونَ؟ شما می‌خواهید من را فریب بدهید؟ من را فلان بکنید؟ بابایمان را گرفتار کردیم. پدربزرگم را گرفتار کردیم. عمویم را گرفتار کردیم. هفت پشت ما بس است." ملت احساسی که تحریک‌پذیری‌شان بالاست. به استدلال کاری ندارند.

"علوم اطفال". این بحث، یک بحث یک وقتی داشتیم که آن بحث جامعه‌شناختی امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) نسبت به کوفه که بعداً تفاوتش را توی عاشورا خودش را نشان می‌دهد. حضرت یک سری ویژگی‌های مردم کوفه را دست می‌گذارد. بعداً همان‌هاست که واقعه عاشورا را رقم می‌زند. خیلی بحث مهمی هم هست. چند جلس، سه جلسه بحث شد. فایلش هم هست. "علوم اطفال". یکی بحث تفرقه و تفرقه‌شان است. از دست می‌دهند. تشددشان است. "فَمَنْ کَأنَّ یُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ." ای کاش من ۱۰ تا از یاران معاویه را می‌گرفتم. این‌ها خیلی سفتند. جامعه احساسی تشدد دارد. چون طرف ثباتی ندارد. به جای بند نیست. صبح پا می‌شود، هرکی هر جا گفت، توی صف نانوایی یک کسی تعریف کرد از آقا، از رهبر. این دلش می‌رود. غروب صف بنگاهی بد گفت، این حالش بد می‌شود. طرف توی یک هفته دو تا حالت. نمی‌فهمی این طرف چه‌کاره است. ولی آن می‌دانی هرچی هست، با معاویه است. مشخص است نوساناتش توی مسیر ولایت معاویه است، نه توی مسیر دو تا ولایت. از این‌ور آمریکایی‌ها گرم آمدند. من یادم است اولی که مرز عراق باز شده بود، این‌ها که می‌رفتند آمریکایی ها می‌گفتند: "دست شما درد نکند. اگر نبودی، ما تا ۱۰۰ سال می‌توانستیم زیارت امام حسین را برویم." بعد دو سال بعد که آمریکایی آن‌جا حمام خون راه انداختند، "آمریکایی‌ها فلان، فلان." چه‌خبر؟ جهت‌دهی نظام سخت است دیگر. این مردم هی باید شما یک ظلم آشکاری را هی بهش نشان بدهی که بیاید جلو. در مقام استدلال و تبعیت و این‌ها. "علوم اطفال" می‌گوید: "شما فکراتون فکرای بچه‌گانه است. فکرهای زنانه است. احساسات غلبه دارد. هرکی بیاید یک عروسک بهتان بدهد جذبش می‌شوید. هرکی بیاید یک‌خرده بهتان اخم بکند و ترشرویی بکند، دورش را خالی می‌کنید. هرکی یک جذابیتی داشته باشد. هرکی سر کیسه را شل بکند." این‌ها احساسات است دیگر. غلیان احساسات. احساسات هم جلوه‌های مختلف دارد. یکیش کبر و غرور است. تایم بکنیم تا بحث بعدی. الحمدلله.

نظرات کاربران

هنوز نظری ثبت نشده است.