جلسه هفدهم
متن کامل
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. در مقایسه توسل به احساسات بودیم. سودجویی و منفعتطلبی را گفتیم، بعدی کبر و غرور است. خب، چون توضیحات در بحث قبلی مفصل در مورد احساسات و اینها داده شد، این چند صفحه را خیلی با سرعت میخوانیم و مطلب را تمام میکنیم.
کبر از آن دسته صفات مذموم نفسانی است که علاوه بر زشتی و قبح اخلاقی، بر نیروی عقلانی انسان تأثیر سوء میگذارد. کسانی که دچار این بیماری و عارضه نفسانی میشوند، برای سایر انسانها، از هر دین و آیین و از هر طبقه و گروه دیگر که باشند، هیچ ارزشی قائل نمیشوند. عملکرد کبر و غرور و شیوه تأثیر آن بر عقل و معرفت انسان به این ترتیب است که شخص متکبر و مغرور، پیشاپیش و قبل از اینکه پای استدلال و منطق در میان باشد، رأی و عقیده خود را برتر از همه آرا و عقاید دیگر نشانده و قبلاً قضاوت و حکم قطعی بر صحت اعتقاد خود و بطلان آرای دیگران داده است. این در مشاورات، پدر آدم را درمیآورد. طرف یک پیشفرض دارد که این را اصلاً دیگر نمیگذارد که حرف پیش برود. «من از همه دکترا بیشتر میفهمم، از همه روانشناسها بیشتر میفهمم، من از همه بهتر بلدم، من کارم را از همه بهتر بلدم، من از همه بهتر خانهداری میکنم، من همه را میشناسم، ممه فلان...» هیچی دیگر، جای استدلال همیشه برایش میگیرد. مواجهه با دیگران و استکبار و خودبزرگبینی این افراد اجازه نمیدهد که به محتوای سخن دیگران گوش فرا دهند و یا درباره آن سؤال کنند، بلکه هر رأی مخالف را با تحقیر و بیارزش خواندن کنار میزنند و مسلماً این آفت و بیماری روحی، آنها را از نیل به معارف و درک حقایق محروم میکند.
امیرالمؤمنین علیه السلام با اشاره به همین ویژگی در شخص مغرور و متکبر میفرماید: «لا یتعلم من یتکبر». کسی که تکبر داشته باشد، تعلیم نخواهد داشت. قرآن کریم بارها به این مسئله اشاره میکند که تکبر و غرور برخی مشرکان، مانع بود که به آنها امکان و اجازه برخورد صحیح و معقول با پیامبران را بدهد. داستان «أرسلنا موسی و أخاه هارون بآیاتنا و سلطان مبین...» با استخاره کردیم دیروز کانال بزنیم توی تلگرام. «ثم أرسلنا موسی و هارون بآیاتنا و سلطان مبین إلی فرعون و ملئه فاستکبروا و کانوا قوماً عالین». مثل «مثلنا و قومنا قوم لنا». یعنی کار خوبی است ولی خیلی مشتری و طرفداری ندارد. جواب استخاره این است. خلاصه استکبار کردند قوم موسی و هارون و گفتند که عالیین، آدمهای کلهشق و بلندپروازی بودند و گفتند که ما دو نفر آدم گمنام... امیرالمؤمنین خطبهای دارد، خطبه قاصعه، خطبه ۱۹۲ نهجالبلاغه. ما یک دو سه بار این خطبه را گفتیم. بلندترین خطبه نهجالبلاغه است. به این نهجالبلاغههای فعلی فکر کنم ۴۰ صفحه، ۳۰-۴۰ صفحه است. فوقالعاده است. از بعضی جهات، بعضی عبارات امیرالمؤمنین در این خطبه بینظیر است. حضرت، تکبر را صحبت از اول تا آخر، فلسفه احکام را به تکبر برمیگرداند، فلسفه تاریخ را به تکبر برمیگرداند، فلسفه سیاست را به تکبر برمیگرداند، شیطان و اول خلقت، فلسفه ابتلائات و امتحانات را به تکبر برمیگرداند. فوقالعاده است؛ یعنی واحد درسی باید باشد. جواب هابیل و قابیل را به تکبر برمیگرداند. ماجرای موسی و فرعون، میفرماید که موسی با یک لباس صوف (لباس مدرسان صوف) بلند شد آمد پیش فرعون، با عصا توی دستش. «فخرت له بقلوب العزه» بهش گفتم میخواهی تختت بماند؟ تصور کنید یکی با یک لباسی بیاید، بعد تو کاخ شما بزرگ شده، تو آب نهر آب بگیری بزرگش بکنی، بعد آدم بکشد فرار بکند، بعد چند سال برگردد. یک نگاه میکند، نه ماشاءالله چه کاخی! میخواهی بماند؟ ایمان بیاور. وسط نگهش دارم آنجا. تکبر فرعون را ... فلسفه این تواضع انبیا و اینجور آمدن انبیا، بدون خدا پردهها را کنار میزد. از جلو چشم فرعون میدید که سپاهی از ملائکه و جن و وحوش و همه اینها با موسی است. خیلی حرف است؛ یعنی کسی که آمده علیالظاهر هیچی ندارد، ولی علیالباطن همهچیز دارد. با موسی بودن، سپاه موسی بودن، جنود موسی بودن ولی نشان نمیداد. خب، در مورد حضرت سلیمانی این اجازه را پیدا کرد بروز بدهد، ولایت تکوینی دارد دیگر بر همه عالم. در مورد موسی نه. ابتلا همین است. خدا پیغمبرها را میآورد برای همین که اینها محک بزنند تکبر را. خدا اگر آنها را نشان بدهد که همه قبول میکنند. آنها را نشان نمیدهد. همین ظاهر ساده بیهیچچیز، لباس پشمی پارهپوره با یک عصا را نشان میدهد. خیلی آدم واقعاً سختش است، بهش فشار میآید. این تکبر خودش جای استدلال را برای انسان پر میکند. «من بهترم.» این استدلال، استدلال شما چیست؟ برای اینکه سجده نمیکند چون بهتر است. الان خودش استدلال خیلیهاست توی خیلی از مسائل. «شما چرا احساس تکلیف کردی آمدی توی عرصه انتخابات؟ چون بهترم. من احساس میکنم که از بقیه چیز کم در توان خودم میبینم. احساس میکنم که آن کاری را که من انجام میدهم هیچکس نمیتواند انجام بدهد.» این تکبر است. استدلالش همین خودبزرگبینی خودش استدلال است. «چون من خوبم.» «چرا شما مشاوره نمیروی؟ چون خودم بیشتر از همه اینها حالم میشود. قبول دارم همه اینها. خودم.» استدلال طرف.
بعدش هوا و هوس است. خواهشها و هوای نفس به معنای لذتجویی نفسانی در درون انسانها گاهی آنقدر قوی است که شخص را همچون بازیچهای بیاراده در اختیار میگیرد. سلسلهجنبان همه اعمال و کردارش میشود. در دام نفسانی اسیر میشود و یگانه هدفش لذت بردن هرچه بیشتر از لذات زندگی است. هرگز نخواهد توانست عقل و برهان را در زندگی خودش و برای انتخاب راه و روش صحیح، داور و قاضی کند. همه استدلالش این است که بیشتر «حال میدهد». «چرا شما یک ...» تهران، بالای منبر این را گفتم غلط است. «هوا لذت، همان اپیکوریسم». یک جایی بالای منبر گفتم که بعضیها بیعقلند. طرف میرود خودش را خیلی مؤدبانه و خیلی غرب تهران، بالاخره آدم صحبت میکند، بعد حالیش باشد چی گفتم. بیاور مثلاً بعضیها هم هیچ برهانی ندارند برای اینکه میروند بالا خودشان را میاندازند پایین، آویزان میشوند، برمیگردند بالا. فرض، همه خیلی کار خوبی است. آیات خدا را در آن حالتی که آویزونی میبینی از آن بالا. استدلال حالا. ولی استدلالش این است که لذت بیشتری دارد. «چرا شما اینجا این بازی را میروی؟ چرا عرق میخوری؟ چون ...» چرا اینجور لذت بیشتری؟ «چرا بین این و آن را انتخاب کردی؟ چون رضا.» آدمهای عاقل میگویند: «بین این و آن هر کدام که منفعتش بیشتر است.» منفعت نه نفسانی، منفعت روحی، منفعت معنوی. لذا بین دو تا چیز که گیر میکنند، آن سختتر را انتخاب میکنند. آنی که بیشتر مبارزه با نفس است، اشد بر حواس سختتر به حواس یک دقیقه برعکسند با حواس آدمهای نادان. آدمهای عاقل نگاه میکنند کدامش بیشتر اشد بر حواس، بیشتر مخالفت دارد با هوا. چنین شخصی که همه چیز در زندگی را از دیدگاه هوای نفسانی مینگرد، درباره همه چیز مطابق هوسهای مادی قضاوت میکند. از میان تمام حقایق، در انتخاب روشها و آرا و عقاید گوناگون، تنها دنبال مواردی میرود که حیوانیت خود را تأمین کند و با خواهشهای نفسانیاش مطابقت کند. ازاینرو، قرآن کریم پیروی از هوا و هوس نفسانی را یکی از عوامل لغزش و انحطاط عقل میشمارد و در نکوهش کسانی که علت پیروی هوای نفسانی خود را از هدایت خداوند و پیروان محروم کردهاند، میفرماید: «إنما یتبعون أهوائهم و من أضل ممن اتبع هواه بغیر هدى من الله». این را بارها عرض کردم، یک دوگانهای است بین هدی و هوا. دو راه. یکی راه هدی است، یکی راه هوا. هر چقدر انسان برود به سمت هوا، از هدی دور میشود. هر چقدر برود به سمت هدی، از هوا دور میشود. قبلاً گفتیم، بارها گفتیم. بله. «یعتف الهدی علی الهوا کم یعتف...» بله، تعبیر امیرالمؤمنین در نهجالبلاغه دارند در مورد عصر ظهور امام زمان میفرمایند که این را هم بخوانیم از نهجالبلاغه، میفرماید خطبه ۱۳۸: «یعتف الهوا علی الهدی اذا اتف الهدی علی اله...» امام زمان وقتی تشریف میآورند، حوادث بلند آینده است و منظور دوران امام زمان، ایشان هواها را به هدی برمیگرداند، همانطور که قبلاً هدیها طبق هوا بوده است. الان همه چیز تابع هوای مردم چی میگویند، مردم چی میخواهند. هدی آنی که مردم، هوا، حالا گاهی هوای اکثریت، گاهی هوای شخصی. و حضرت میآید هوا را تابع هدی میکند. همه آنی را میخواهند که مانع عقل است. همین هوا باعث میشود که عقل کار نکند. دستور مالک اشتر است که مفصل در مورد این بحث صحبت شده است: «إن کثیراً لیذلون بأهوائهم بغیر...» امیرالمؤمنین درباره نقش منفی و مخرب هوا و هوس و پیروی از لذتهای نفسانی سخنان زیادی فرمودند، از جمله اینکه میفرماید: «فساد العقل الهوا». «العدو العدو» به معنای مزاحم. این نکته خیلی مهمی است. عدو به معنای مزاحمت. وقتی کسی مانع بشود که دیگری تو راه رفتن خوب راه برود، درست راه برود، سد راهش بکنیم، اخلال ایجاد بکنیم تو راه رفتنش، این میشود عدو. واژه ضدش چیست؟ عدو. ضد ولی. نه ضد صدیق. البته صدیق هم گاهی میآید درباره «صدیقک من یحزنک و عدوک من یسرک». دوستت کسی است که ناراحتت کند، دشمنت کسی است که اولین ولی کسی که ایجاد مزاحمت ندارد، مطابقت کسی که مزاحمت دارد، عدو است. کسی که مطابقت دارد، ولی. «ولی لمن والاکم و عدو لمن آداکم». خوب، نکته خیلی مهم در مورد عدو حالا «الناس أعداء ما جهلوا». یعنی چه؟ «مردم دشمن آن چیزی هستند که نمیدانند.» نمیدانند. «الناس أعداء ما جهلوا» یعنی چه؟ مردم نسبت به چیزی که نمیدانند، مطابقت باهاش ندارند. بحث تطبیق داشتن. عداوت یعنی تطبیق نداشتن. دو نفر وقتی با همدیگر تطبیق ندارند، میشود عداوت. اوه، اینها به هم جفت نمیشوند، با هم مزاحمت دارند، عدم همخوانی. خب، حالا تعبیر عدو از واژههای لطیف قرآنی است که بخواهیم رویش بحث بکنیم. بله، شیطان برای شما عدو است. «فاتخذوه عدواً». عدو بگیرید. به تعبیر عدو جاهای مختلفی هم به کار... حالا هوا، عدو عقل است؛ یعنی مطابقت با عقل ندارد، همخوانی با عقل ندارد. اگر چیزی را هوا دارد میگوید، حتماً نکته از دشمنی فقط صرف این نیست که این شمشیر کشید این دارد او را میزند، نخیر. یعنی انسان به خودش رجوع بکند. لزومی ندارد که ما همیشه تطبیق بدهیم ببینیم که یک چیز درست است یا نه. همینقدر که فهمیدیم هوا در آن است، یعنی غلط. فتنهها از کجا شروع میشود؟ از هوا. «إنما بدع وقوع الفتن أهواء تتبع و أحکام تبدع». فتنهها با هوا شروع میشود. هوا میبرد به فتنهها. تاریکی، گم کردن راه، فریب خوردن، توی منجلاب افتادن، این از هوا شروع میشود ولی مسیر هدی این است. لذا قرآن که در فتنهها نجات میدهد، چرا؟ چون همهاش هدی است. هیچی هوا درش نیست. خیلی بحث مهمی است. بحث یک ماه رمضان میشود در موردش بحث کرد. دوگانه هوا و هدی. لذا کسی... انگیزش وقتی من یک وقتی این را عرض کردم، نکتهای به نظرم میآید مهم. ما یک اشتباهی که توی بحث سیاسی داریم این است که میخواهیم طرف را یک جوری برگردانیم به ام آی سیکس و عرض کنم که موساد، سیا. این آقا پشت پرده جاسوسی کسی رویش نفوذی، تصرفی، چیزی هست؟ نیست. خب، بعضی وقتها آدم هرچی اطراف یک نفر نگاه میکند، میبیند واقعاً آدمی است که اطرافش سالم است. خب، نمیتواند این را به جایی وصل بکند، در حالی که ملاک این نیست که یک کسی بند سرویسهای جاسوسی بشود. ملاک بطلان حرف طرف این نیست که زد و بند پشت پردهای با اعداء و صهیونیست و فلان نداشته باشد. ملاک فساد یک رأی، ملاک فساد یک عقیده این است که بند به هوا باشد. بند به ... خیلی مهم است. لذا ممکن است یک کسی در تمام طول عمر، یک بار با کفار حشر و نشر نداشته باشد. یک بار با اینها سر سفره ننشسته باشد. یک بار لقمه حرام نخورده باشد. یک بار لقمه چرب و نرم از اینها نگرفته باشد. هوای او نمیگذارد. هوای او نمیگذارد او توی کتش نرود که «من باید تابع این آقا باشم»، «من باید مراد این آقا باشم»، «رهبرم باید این باشد.» باید این هوا نمیگذارد کار پیش برود. لذا اینها حواس است که زمینهاش را میزند و ملاک برای ما این است که کی درست میگوید، کی غلط میگوید. این است که کی... همان که بحث قبلی مطرح شد. حضرات میفرمایند که شما فقیهی را که مخالف هوا، مخالفت با هوا موضوعیت دارد برای اینکه طرف حق میگوید باطل میگوید وقتی مطابقاً لهوا، ولو افقه الناس، ولو فقیه افتح الفقه، این موضوع ملاک نیست. چرا؟ چون هوا ذاتش با بطلان است. ذاتش با باطل کجروی و ضلالت. خیلی نکته مهمی است. «لا یشم العقل و الهوا». عقل و هوا هم با همدیگر جمع نمیشود.
انگیزه بعدی در احساسات: تعصب و لجاجت. منظور از تعصب و لجاجت این است که کسی بر رأی و عقیده خاصی پافشاری کند صرفاً به دلیل وابستگی به آن رأی و عقیده. برهانی در برابر آرا و عقاید دیگر پافشاری و مقاومت میکند. خورد زمین برای اینکه کم نیاورد. تا خانه سینهخیز. پس این شکلی تا ته میرود. وقتی این را گفته است، استدلالش هم این است که «ما این را گفتیم، حرف مرد این است. حرف مردی است که مغالطه است.» مغالطه تعصب و لجاجت. خوب، حرف مرد دو تا، سه تا است. گاهی صد تا است. گاهی هزار تا است. آشکار است که انسان متعصب و لجوج به دلیل این صفت ناپسند خود از راهیابی به حق و حقیقت محروم است. چون چنین شخصی در هر بحث و گفتگو، تمام توان خود را صرف دفاع از عقاید خودش میکند و حتی حاضر به شنیدن انتقادهای دیگران برای پی بردن به نادرستیهای افکار و عقاید خودش نیست. همین باعث میشود که نه خطای خود را بشناسد، نه به حقیقت جدیدی دست پیدا کند. «أکثرهم فهم لا یسمعون و قالوا قلوبنا فی أکنة مما تدعوننا إلیه و فی آذاننا وقر و من بیننا و بینک حجاب». فعل انا ابلیس امام المتعصبین. لس... به خاطر ریشه خودش، تعصب به ریشش، به جنسش. «ما از این جن... ما این شهرها بریم زیر کدوم اون شهرها؟ نماینده مجلس استانمان از این شهر باشد. ما میرویم به فلانی رأی میدهیم فقط به خاطر اینکه مال شهر ماست.» «شما از شریعتمداری تقلید میکنید؟» «توی تبریزی؟» «چرا از آیه منتظری؟» «چون نجفآبادی.» «چرا فلانی؟» «چون این شهر.» حالا عجیب این است که آقا تو مشهد خیلی من ندیدم تا حالا کسی بگوید چون آقا مشهدی است ما طرفدار آقاییم. بلکه برعکس. از عجایب آدم گاهی میبیند. خلاصه تعصبات جبهه باطل، تعصبات بیشتر است دیگر. معمولاً کسی وقتی رو به حق اهل حق میآورد، کمتر به خاطر تعصب. رو به طایفه باطل این است که اینجور که یک آدم به خاطر اینکه همشهریمان است، به خاطر اینکه از خانوادهمان است. «چرا به این رأی میدهی؟» «چون رفیقم است، بچهمحلمان است، بچه این منطقه، شما نیروگاه شمال فلان.» این میشود علت. استدلال هم همین است: «همدانشگاهیمان است.» تعصب و لجاجت هم گاهی به خاطر اینکه قبلاً گفتیم: «من قبلاً این مسیر را رفتم، تا حالا اینجوری رفتم، هر سال من همین کار را میکنم، همیشه مؤسسه همین است.» «چرا شما صبحانه نمیخوری؟» «حالت دارد؟» یا «کلاً بیزار میشود.» دیگر معمولاً بهشان برنمیخورد. یک سگی میشود این. آیات یکی از مواردی که قرآن کریم به تعصب و لجاجت کفار و مشرکان درباره سخن حق پیامبر اشاره میکند و ما را از خطر آفت و بیماری روحی که در واقع نوعی مانع و حجاب برای شناخت و معرفت صحیح است، آگاه میکند. مسلم چنین روحیهای اجازه هیچ نوع ارزیابی منطقی و معقولی درباره سخنان مخاطب فرد متعصب و لجوج نخواهد داد. چون این آقا تعصب دارد نسبت به فلان خلیفه. دیدید دیگر. حرف نسبت به فلان بازیگر، نسبت به فلان شخصیت سیاسی. بله، بله.
بعدش حسادت. اینها همه بحث این است که جای استدلال مینشیند دیگر. از لحاظ اخلاقی، معنای حسادت این است که کسی چشم دیدن این را نداشته باشد، کسی به نعمتی برسد، بلکه آرزو کند نعمتهایی که به دیگران رسید گرفتن نابود... حسادت هم به نوبه خود میتواند حجاب دانش و آفت عقل باشد، چون یکی از نعمتهایی که به انسان داده شده عقل و دانش است و شخص حسود تاب و تحمل ندارد که برتری دیگران را بر خود... بروجردی (رضوان الله علیه) خیلی حسودی میکرد با... بروجردی روزهای... بروجردی واقعاً از شخصیتهای کمنظیر در تاریخ شیعه است. از جهات فقهی، اصولی، زعامت شیعه و نوآوریهایی که در فضای مدیریت شیعه و فضای مدیریت حوزه، لطافتهای خاصی، یک عنایتها و هدایتهای خاص ایشان از طرف خدا داشته. میگوید از نوجوانی یکی در گوشم، ملکی داشتم، بهم میگفت این کار را بکن، این کار را نکن. هدایتها مجرد. توی حرم کاظمین نامهای آورده ایران، الهامی بهش میشود که «یا ولدی» از طرف موسی بن جعفر. این نامه را پاره... نامه خیلی مهم. از مرز که خارج میشود، دستگیر سرباز رضا شاه. میگویند که نامه را بده. به نامه چی میگویند که ما اطلاعات دقیق داریم شما یک نامهای داری میآوری حاملی برای فلان که این نامه خاصیتش آن است، کارکردش این است که مثلاً تو فلان سیستم امنیتی اقدام و حکمش هم اعدام. تابع هدی بوده. سید حسین، اگر از آسمان پالون بباره یکیش به تو نمیرسد. هیچی نمیشود. «همه این مردم یک چیزی بشوند تو یکی هیچی نمیشود.» بارون پالون نیامد، یک پالون از آن بالا افتاد آن هم صاف آمد برای بروجردی. ایشان وقتی وارد میشود، وارد حرم میشود، این همون توی حرم میبیند که تشکیلات، کالسکه، کسی نداشته باشد با کالسکه، جمعیتی و عظمتی و سلام و صلوات و چی و اینها. یک نگاهی میکند. عصبانیت میکشد روی صورتش را برمیگردد میرود توی حجرهاش مینشیند. خب، این دیگر کار استدلال تولید استدلال میکند. وقتی کسی از کسی بدش میآید، حسودی میکند، مینشیند برای... برای اینکه این موفق نمیشود استدلال میآورد. برای اینکه یک آدم بیخودی است. برای اینکه این استعداد ندارد. برای اینکه این فلانی. اصلاً استدلال تولید میشود. میآید همینجور الهامات هم سرازیر میشود. بعضیها واقعاً اینجور هستند؛ یعنی وقتی یک کسی با یک کسی خرده حسابی دارد، اصلاً میآید حرف توی دهنش میآید. بله دیگر، همه انگیزههایم همین حسادت است. گوش نمیدهد اصلاً. فقط بفهمی که الان ما یک همچین مشکلاتی ما داریم. دیشب یکی از دوستانم میگوید برای فلان واقعه من دخالت بکنم؟ گفتم شما اگر دخالت بکنی چون ارتباطی با ما داری، پیشاپیش میگوید حتماً این، این را فرستاده و آن هم تمام منصوبین و مرتبطینش فلان هستند. پیشاپیش فحش را خوردی، روی هوا زده رفتی کنار. شخص حسود تاب تحمل ندارد که برتری دیگران را بر خود ببیند، حتی اگر آنها واقعاً برتر از او باشند. شخص حسود به انواع توجیهات دست میدهد. در حقیقت به انواع خطاهای اندیشه گرفتار میشود تا برتری دیگران را بر خود غیرواقعی جلوه دهد. لذا برای از بین بردن برتری ممکن است دست به هر کاری بزند. «اذ قال یوسف لأخوه أحبنا منا و نحن لفی ضلال مبین». «بابایمان اشتباه میکند.» استدلال شما چیست؟ «خوبی چون آخه آدم میرود او را دوست داشته باشد؟ آخه کسی میرود از فلانی خوشش بیاید؟ آدم عاقل از فلانی خوشش میآید؟» «خوش استد»
مثال، توضیح بیشتر در مورد انواع احساسات به دلیل اختصار و به این علت که این بحث بیشتر صبغه اخلاقی دارد، در اینجا متوقف کرده و با ذکر چند نکته درباره علوم به پایان میرسانیم. جنبه شخصی و درونی احساسات گرچه تأثیر سوئی بر نیروی عقل و استدلال برجای میگذارد، خود این احساسات نوعی استدلال یا مقدمات استدلال است. لذا اطلاق نام مغالطه بر آنها نوعی مجاز است؛ یعنی همان که عرض کردم، عقل را تحت کنترل قرار میدهد، تحتالشعاع قرار میدهد. به تعبیر دقیقی نیست. بنابراین بهترین جنبه از احساسات را نه به نام مغالطه، بلکه تحت عناوینی مثل آفات شناخت، حجابهای دانش یا موانع تعقل و لغزش و اندیشه بشناسیم. اما همانطور که اشاره شد، احساسات علاوه بر جنبه شخصی و درونی، دارای جنبه بیرونی و کاربردی در مورد دیگر افراد هم هستند. علاوه بر اینکه برای هر شخص بهتنهایی نقش آفات و حجابهای شناخت را دارند، شخص میتواند با استفاده از وجود این احساسات در دیگران، در مقام استدلال و قضاوت آنها را مخدوش... طرف را نسبت به دیگری تحریک بکند، تهییج بکند. همین دیگر، هر استدلالی را میچسباند، میخوراند. حساس بشود نسبت به کسی. شخص میتواند چقدر ما دیدیم، شهر ما بقال میخواهد بدهد، شروع میکند اول هزار تا ازت چیز و میز میگوید که طرف را بیزار میکند ازت، بعد دیگر همهچیز میچسبد. شخص میتواند با استفاده از وجود احساس دیگران در مقام مخدوش (از صحیح منحرف کند). مثلاً گاهی شخص مخاطبش مطلب خاصی استدلال میکند، مخاطب سخنش را نمیپذیرد. در اینجا ممکن است شخص متوسل به ضرب و زور بشود، مخاطب خود را تهدید کند که اگر نپذیرد فلان آسیب به تو میرسد، فلان منفعت عایدت میشود. معنای واقعی کلمه با یک مغالطه مواجهیم، چون شکل واقعی استدلالی انجام شده این است که در واقع شخص میگوید: اگر من موفق به تهدید شما... مطلب درست است یا آن مطلب درست است چون علاوه بر دلایلی که قبل از ذکر شد، دلیل مهمتری وجود دارد و آن که فلان منفعت عاید تو میشود. بنابراین شکل کلی مغالطه توسل به احساسات این است که شخص مغالطه کننده تشخیص میدهد که مخاطب او در چه وضعیت روحی و روانی قرار دارد؛ یعنی تشخیص میدهد که کدام یک از احساسات مؤثر (به تعبیر دیگر نقطه ضعف مخاطب) خودش این نقطه ضعف شناسی خیلی مهم است و مثلاً با برانگیختن یکی از احساسات سودجویی و منفعتطلبی، تکبر و غرور، ترحم و دلسوزی، حسادت و غیره، باعث میشود در فضای تیر و تار ایجاد شده (گرد و غبار احساسات تمایلات نفسانی همچون پردهای جلوی چراغ را... چرا عقل را میگیرد) مخاطب تحت تأثیر قرار گرفته و از قضاوت صحیح و معقول درباره مطلب اصلی بازماند. «میگوید تو دلت میآید من پیرمرد را اعدام کنی؟» خب، تو پیرمرد آدم زنا کردی، فلان کردی. «خودت بابا نداری؟» «من پیرمرد را دستبند بهم زدی داری میبری فلان میکنی؟ بابای خودت باشد.» کار خوبی است اینها. دلش واسه ول میکند احساسات. کسانی که هنوز از خلع سلاح یکجانبه دفاع و طرفداری میکنند، باید مقداری درباره انفجارهای مهیب اتمی مطالعه کنند. چنین انفجارهایی میتوانند از فاصله دور گوشت انسان را آب کنند و هیچ جنبندهای را بر روی زمین باقی نگذارند. چنین فشاری میتواند فلان، انفجاری میتواند چنین ترسی در مخاطب ایجاد کند که مسئله خلع سلاح یکجانبه را فراموش کنید. در اینجا مغالطه از طریق توسل به ترس باعث میشود که مخاطب سؤال نکند که خلع سلاح یکجانبه چه نقشی در انفجارهای اتمی دارد و ما چرا باید با او مخالفت کنیم. میگوید که آنهایی که با برجام مخالفند، آنهایی که میگویند: «چرا شما انرژی هستهای را تعطیل کردی؟» «مگر شما دنبال ساختن بمب اتم بودید؟» «خوب چه ربطی الان مقداری که داریم باهاش بمب اتم نمیشود ساخت؟ بیشتر بخواهیم داشته باشیم دیگر میرود به همان سمت بمب اتم و اینها. بمب اتم میدانی چیست؟ بزنی جماعتی را منفجر کنی. دنبال بمب اتمی؟» دستاورد داشته. بهترین نکتهای که برای شناور از این مغالطات میشود گفت، همان دستور اسلام درباره مبارزه با اوصاف و اخلاق ناپسند نفسانی است. در مورد هر یک از موارد مذکور در قرآن و احادیث معصومین (علیهم السلام) بحث زیادی وجود دارد که از این بحث تفصیل صرفنظر کرده و آن را به کتاب اخلاقی جامعترین سخن درباره مبارزه با نقش احساسات منفی بر عقل و استدلال قرآن کریم در آیه ۲۹ سوره لکم فرقان... «فرقان» یعنی آن چیزی که «ما یفرق به» باشد، انسان فرق بگذارد بین حق و باطل، بین صحیح و غلط. انسان تحت تأثیر تقوا و پرهیزکاری میتواند اعمال نیک و بد را بهتر و عمیقتر بشناسد، به اصطلاح عقل عملیاش تقویت بشود. اما با توضیحات ارائه شده در این باره میشود بهخوبی دریافت که فرقان معنای عامی دارد که هم شامل عقل عملی و هم عقل نظری میشود. البته در مقام انتخاب و گزینش نقل عملی در مقام فهم. یعنی ایشان بحث خیلی خوبی دارد. میفرماید که عقل عملی هیچ فرقان تقوا به شما نمیگوید که سه سه تا چند تا میشود. فرقانی نمیدهد که بتوانی تشخیص بدهی سه سه تا چند تا میشود. فرقان این را میدهد تو جنبه مسیر سلوک، تناسب حکم موضوع؛ یعنی به شما نمیگوید که کولرت را چطور درست کن. نمیگوید که مثلاً گوشت در دمای چند درجه خراب میشود. کسی تقوا داشته باشد، فرقان پیدا میکند، همه اینها را پیدا میکند. نه تقوا و فرقان. پس معلوم میشود که فرقان یک ربطی به تقوا دارد؛ یعنی آنچه که آسیب به تقوای شما میزند، آسیب به این سلوک شما میزند، مسیر شما را تهدید میکند، تقوا فرقانی میدهد که آنها را میشناسی. هم در عقل عملی، در عملیات هم در عقل نظری؛ یعنی میفهمی که چه حرفی غلط است و اخلال وارد میکند به آن سلوک فکری شما، سلوک اعتقادی شما. «مگر تقوا فرقان نمیآورد؟ پس چرا این عارف به فلانی رأی داده، آن عارف به فلانی رأی داده؟ فرقان بالاخره هست یا نیست؟ پس چرا دو نفر ضد هم دارند میگویند؟» این سال ۸۴ یادم است که خیلی بحث بود. «چرا فلان آقا طرفدار این یکی شده؟ پس فرقان ندارد، تقوا باشد فرقان هم میآید.» خب، چه ربطی دارد؟ فرقان نیست. بله، ممکن است بگوییم که مثلاً این آدم منافق است. «ایشان طرفداری منافق را کرده.» خب، کسی که فرقان داشته باشد منافق را تشخیص میدهد. تشخیص نداده. پس فرقان ندارد. پس تقوا ندارد. ولی نه اینکه یک آدم سیاسی که بالاخره ایشان همه اسب بر صحت هم است. ایشان از پشت پردهها خبر ندارد. ظاهر را نگاه میکند. خب، حرفش خوب است، فلان است، موفقتر خواهد بود. اشتباه خواهد کرد.
ذکر این نکته لازم است البته این خودش بهصورت عامش مغالطه است. این قید میخواهد. همین قیدی که عرض کردم در برهان کاملاً عقلی، کدام به کدام رویکرد؟ رویکرد تقوا در مسیر عبودیت، نه هرجا. چون طرف تقوا دارد همه جا دیگر دست برتر با این است. دلیل ندارد. ذکر این نکته لازم است که تعداد احساساتی که میتواند موجب مغالطه بشود، بسیار زیاد است که در اینجا تنها چند مورد اشاره شد. بعضی از این احساسات روحی و روانی انسان از اهمیت بیشتری برخوردارند و غالب کتابهای مربوط به مغالطات، کتابهای تفکر نقدی هر یک از آنها را تحت عنوان مغالطه مستقل ذکر میکند. مثل مغالطه توسل به قدرت یا تهدیدهایی که میگوییم، آنها هم همه ذیل همین است. تهدید حتمی اینها هم ذیل احساسات. برنامه جلب ترحم یا توسل به دلسوزی که ما در این مجموعه مطرح کرده و توضیح خواهیم داد. و الحمدلله رب العالمین.
بسم الله الرحمن الرحیم. در مقایسه توسل به احساسات بودیم. سودجویی و منفعتطلبی را گفتیم، بعدی کبر و غرور است. خب، چون توضیحات در بحث قبلی مفصل در مورد احساسات و اینها داده شد، این چند صفحه را خیلی با سرعت میخوانیم و مطلب را تمام میکنیم.
کبر از آن دسته صفات مذموم نفسانی است که علاوه بر زشتی و قبح اخلاقی، بر نیروی عقلانی انسان تأثیر سوء میگذارد. کسانی که دچار این بیماری و عارضه نفسانی میشوند، برای سایر انسانها، از هر دین و آیین و از هر طبقه و گروه دیگر که باشند، هیچ ارزشی قائل نمیشوند. عملکرد کبر و غرور و شیوه تأثیر آن بر عقل و معرفت انسان به این ترتیب است که شخص متکبر و مغرور، پیشاپیش و قبل از اینکه پای استدلال و منطق در میان باشد، رأی و عقیده خود را برتر از همه آرا و عقاید دیگر نشانده و قبلاً قضاوت و حکم قطعی بر صحت اعتقاد خود و بطلان آرای دیگران داده است. این در مشاورات، پدر آدم را درمیآورد. طرف یک پیشفرض دارد که این را اصلاً دیگر نمیگذارد که حرف پیش برود. «من از همه دکترا بیشتر میفهمم، از همه روانشناسها بیشتر میفهمم، من از همه بهتر بلدم، من کارم را از همه بهتر بلدم، من از همه بهتر خانهداری میکنم، من همه را میشناسم، ممه فلان...» هیچی دیگر، جای استدلال همیشه برایش میگیرد. مواجهه با دیگران و استکبار و خودبزرگبینی این افراد اجازه نمیدهد که به محتوای سخن دیگران گوش فرا دهند و یا درباره آن سؤال کنند، بلکه هر رأی مخالف را با تحقیر و بیارزش خواندن کنار میزنند و مسلماً این آفت و بیماری روحی، آنها را از نیل به معارف و درک حقایق محروم میکند.
امیرالمؤمنین علیه السلام با اشاره به همین ویژگی در شخص مغرور و متکبر میفرماید: «لا یتعلم من یتکبر». کسی که تکبر داشته باشد، تعلیم نخواهد داشت. قرآن کریم بارها به این مسئله اشاره میکند که تکبر و غرور برخی مشرکان، مانع بود که به آنها امکان و اجازه برخورد صحیح و معقول با پیامبران را بدهد. داستان «أرسلنا موسی و أخاه هارون بآیاتنا و سلطان مبین...» با استخاره کردیم دیروز کانال بزنیم توی تلگرام. «ثم أرسلنا موسی و هارون بآیاتنا و سلطان مبین إلی فرعون و ملئه فاستکبروا و کانوا قوماً عالین». مثل «مثلنا و قومنا قوم لنا». یعنی کار خوبی است ولی خیلی مشتری و طرفداری ندارد. جواب استخاره این است. خلاصه استکبار کردند قوم موسی و هارون و گفتند که عالیین، آدمهای کلهشق و بلندپروازی بودند و گفتند که ما دو نفر آدم گمنام... امیرالمؤمنین خطبهای دارد، خطبه قاصعه، خطبه ۱۹۲ نهجالبلاغه. ما یک دو سه بار این خطبه را گفتیم. بلندترین خطبه نهجالبلاغه است. به این نهجالبلاغههای فعلی فکر کنم ۴۰ صفحه، ۳۰-۴۰ صفحه است. فوقالعاده است. از بعضی جهات، بعضی عبارات امیرالمؤمنین در این خطبه بینظیر است. حضرت، تکبر را صحبت از اول تا آخر، فلسفه احکام را به تکبر برمیگرداند، فلسفه تاریخ را به تکبر برمیگرداند، فلسفه سیاست را به تکبر برمیگرداند، شیطان و اول خلقت، فلسفه ابتلائات و امتحانات را به تکبر برمیگرداند. فوقالعاده است؛ یعنی واحد درسی باید باشد. جواب هابیل و قابیل را به تکبر برمیگرداند. ماجرای موسی و فرعون، میفرماید که موسی با یک لباس صوف (لباس مدرسان صوف) بلند شد آمد پیش فرعون، با عصا توی دستش. «فخرت له بقلوب العزه» بهش گفتم میخواهی تختت بماند؟ تصور کنید یکی با یک لباسی بیاید، بعد تو کاخ شما بزرگ شده، تو آب نهر آب بگیری بزرگش بکنی، بعد آدم بکشد فرار بکند، بعد چند سال برگردد. یک نگاه میکند، نه ماشاءالله چه کاخی! میخواهی بماند؟ ایمان بیاور. وسط نگهش دارم آنجا. تکبر فرعون را ... فلسفه این تواضع انبیا و اینجور آمدن انبیا، بدون خدا پردهها را کنار میزد. از جلو چشم فرعون میدید که سپاهی از ملائکه و جن و وحوش و همه اینها با موسی است. خیلی حرف است؛ یعنی کسی که آمده علیالظاهر هیچی ندارد، ولی علیالباطن همهچیز دارد. با موسی بودن، سپاه موسی بودن، جنود موسی بودن ولی نشان نمیداد. خب، در مورد حضرت سلیمانی این اجازه را پیدا کرد بروز بدهد، ولایت تکوینی دارد دیگر بر همه عالم. در مورد موسی نه. ابتلا همین است. خدا پیغمبرها را میآورد برای همین که اینها محک بزنند تکبر را. خدا اگر آنها را نشان بدهد که همه قبول میکنند. آنها را نشان نمیدهد. همین ظاهر ساده بیهیچچیز، لباس پشمی پارهپوره با یک عصا را نشان میدهد. خیلی آدم واقعاً سختش است، بهش فشار میآید. این تکبر خودش جای استدلال را برای انسان پر میکند. «من بهترم.» این استدلال، استدلال شما چیست؟ برای اینکه سجده نمیکند چون بهتر است. الان خودش استدلال خیلیهاست توی خیلی از مسائل. «شما چرا احساس تکلیف کردی آمدی توی عرصه انتخابات؟ چون بهترم. من احساس میکنم که از بقیه چیز کم در توان خودم میبینم. احساس میکنم که آن کاری را که من انجام میدهم هیچکس نمیتواند انجام بدهد.» این تکبر است. استدلالش همین خودبزرگبینی خودش استدلال است. «چون من خوبم.» «چرا شما مشاوره نمیروی؟ چون خودم بیشتر از همه اینها حالم میشود. قبول دارم همه اینها. خودم.» استدلال طرف.
بعدش هوا و هوس است. خواهشها و هوای نفس به معنای لذتجویی نفسانی در درون انسانها گاهی آنقدر قوی است که شخص را همچون بازیچهای بیاراده در اختیار میگیرد. سلسلهجنبان همه اعمال و کردارش میشود. در دام نفسانی اسیر میشود و یگانه هدفش لذت بردن هرچه بیشتر از لذات زندگی است. هرگز نخواهد توانست عقل و برهان را در زندگی خودش و برای انتخاب راه و روش صحیح، داور و قاضی کند. همه استدلالش این است که بیشتر «حال میدهد». «چرا شما یک ...» تهران، بالای منبر این را گفتم غلط است. «هوا لذت، همان اپیکوریسم». یک جایی بالای منبر گفتم که بعضیها بیعقلند. طرف میرود خودش را خیلی مؤدبانه و خیلی غرب تهران، بالاخره آدم صحبت میکند، بعد حالیش باشد چی گفتم. بیاور مثلاً بعضیها هم هیچ برهانی ندارند برای اینکه میروند بالا خودشان را میاندازند پایین، آویزان میشوند، برمیگردند بالا. فرض، همه خیلی کار خوبی است. آیات خدا را در آن حالتی که آویزونی میبینی از آن بالا. استدلال حالا. ولی استدلالش این است که لذت بیشتری دارد. «چرا شما اینجا این بازی را میروی؟ چرا عرق میخوری؟ چون ...» چرا اینجور لذت بیشتری؟ «چرا بین این و آن را انتخاب کردی؟ چون رضا.» آدمهای عاقل میگویند: «بین این و آن هر کدام که منفعتش بیشتر است.» منفعت نه نفسانی، منفعت روحی، منفعت معنوی. لذا بین دو تا چیز که گیر میکنند، آن سختتر را انتخاب میکنند. آنی که بیشتر مبارزه با نفس است، اشد بر حواس سختتر به حواس یک دقیقه برعکسند با حواس آدمهای نادان. آدمهای عاقل نگاه میکنند کدامش بیشتر اشد بر حواس، بیشتر مخالفت دارد با هوا. چنین شخصی که همه چیز در زندگی را از دیدگاه هوای نفسانی مینگرد، درباره همه چیز مطابق هوسهای مادی قضاوت میکند. از میان تمام حقایق، در انتخاب روشها و آرا و عقاید گوناگون، تنها دنبال مواردی میرود که حیوانیت خود را تأمین کند و با خواهشهای نفسانیاش مطابقت کند. ازاینرو، قرآن کریم پیروی از هوا و هوس نفسانی را یکی از عوامل لغزش و انحطاط عقل میشمارد و در نکوهش کسانی که علت پیروی هوای نفسانی خود را از هدایت خداوند و پیروان محروم کردهاند، میفرماید: «إنما یتبعون أهوائهم و من أضل ممن اتبع هواه بغیر هدى من الله». این را بارها عرض کردم، یک دوگانهای است بین هدی و هوا. دو راه. یکی راه هدی است، یکی راه هوا. هر چقدر انسان برود به سمت هوا، از هدی دور میشود. هر چقدر برود به سمت هدی، از هوا دور میشود. قبلاً گفتیم، بارها گفتیم. بله. «یعتف الهدی علی الهوا کم یعتف...» بله، تعبیر امیرالمؤمنین در نهجالبلاغه دارند در مورد عصر ظهور امام زمان میفرمایند که این را هم بخوانیم از نهجالبلاغه، میفرماید خطبه ۱۳۸: «یعتف الهوا علی الهدی اذا اتف الهدی علی اله...» امام زمان وقتی تشریف میآورند، حوادث بلند آینده است و منظور دوران امام زمان، ایشان هواها را به هدی برمیگرداند، همانطور که قبلاً هدیها طبق هوا بوده است. الان همه چیز تابع هوای مردم چی میگویند، مردم چی میخواهند. هدی آنی که مردم، هوا، حالا گاهی هوای اکثریت، گاهی هوای شخصی. و حضرت میآید هوا را تابع هدی میکند. همه آنی را میخواهند که مانع عقل است. همین هوا باعث میشود که عقل کار نکند. دستور مالک اشتر است که مفصل در مورد این بحث صحبت شده است: «إن کثیراً لیذلون بأهوائهم بغیر...» امیرالمؤمنین درباره نقش منفی و مخرب هوا و هوس و پیروی از لذتهای نفسانی سخنان زیادی فرمودند، از جمله اینکه میفرماید: «فساد العقل الهوا». «العدو العدو» به معنای مزاحم. این نکته خیلی مهمی است. عدو به معنای مزاحمت. وقتی کسی مانع بشود که دیگری تو راه رفتن خوب راه برود، درست راه برود، سد راهش بکنیم، اخلال ایجاد بکنیم تو راه رفتنش، این میشود عدو. واژه ضدش چیست؟ عدو. ضد ولی. نه ضد صدیق. البته صدیق هم گاهی میآید درباره «صدیقک من یحزنک و عدوک من یسرک». دوستت کسی است که ناراحتت کند، دشمنت کسی است که اولین ولی کسی که ایجاد مزاحمت ندارد، مطابقت کسی که مزاحمت دارد، عدو است. کسی که مطابقت دارد، ولی. «ولی لمن والاکم و عدو لمن آداکم». خوب، نکته خیلی مهم در مورد عدو حالا «الناس أعداء ما جهلوا». یعنی چه؟ «مردم دشمن آن چیزی هستند که نمیدانند.» نمیدانند. «الناس أعداء ما جهلوا» یعنی چه؟ مردم نسبت به چیزی که نمیدانند، مطابقت باهاش ندارند. بحث تطبیق داشتن. عداوت یعنی تطبیق نداشتن. دو نفر وقتی با همدیگر تطبیق ندارند، میشود عداوت. اوه، اینها به هم جفت نمیشوند، با هم مزاحمت دارند، عدم همخوانی. خب، حالا تعبیر عدو از واژههای لطیف قرآنی است که بخواهیم رویش بحث بکنیم. بله، شیطان برای شما عدو است. «فاتخذوه عدواً». عدو بگیرید. به تعبیر عدو جاهای مختلفی هم به کار... حالا هوا، عدو عقل است؛ یعنی مطابقت با عقل ندارد، همخوانی با عقل ندارد. اگر چیزی را هوا دارد میگوید، حتماً نکته از دشمنی فقط صرف این نیست که این شمشیر کشید این دارد او را میزند، نخیر. یعنی انسان به خودش رجوع بکند. لزومی ندارد که ما همیشه تطبیق بدهیم ببینیم که یک چیز درست است یا نه. همینقدر که فهمیدیم هوا در آن است، یعنی غلط. فتنهها از کجا شروع میشود؟ از هوا. «إنما بدع وقوع الفتن أهواء تتبع و أحکام تبدع». فتنهها با هوا شروع میشود. هوا میبرد به فتنهها. تاریکی، گم کردن راه، فریب خوردن، توی منجلاب افتادن، این از هوا شروع میشود ولی مسیر هدی این است. لذا قرآن که در فتنهها نجات میدهد، چرا؟ چون همهاش هدی است. هیچی هوا درش نیست. خیلی بحث مهمی است. بحث یک ماه رمضان میشود در موردش بحث کرد. دوگانه هوا و هدی. لذا کسی... انگیزش وقتی من یک وقتی این را عرض کردم، نکتهای به نظرم میآید مهم. ما یک اشتباهی که توی بحث سیاسی داریم این است که میخواهیم طرف را یک جوری برگردانیم به ام آی سیکس و عرض کنم که موساد، سیا. این آقا پشت پرده جاسوسی کسی رویش نفوذی، تصرفی، چیزی هست؟ نیست. خب، بعضی وقتها آدم هرچی اطراف یک نفر نگاه میکند، میبیند واقعاً آدمی است که اطرافش سالم است. خب، نمیتواند این را به جایی وصل بکند، در حالی که ملاک این نیست که یک کسی بند سرویسهای جاسوسی بشود. ملاک بطلان حرف طرف این نیست که زد و بند پشت پردهای با اعداء و صهیونیست و فلان نداشته باشد. ملاک فساد یک رأی، ملاک فساد یک عقیده این است که بند به هوا باشد. بند به ... خیلی مهم است. لذا ممکن است یک کسی در تمام طول عمر، یک بار با کفار حشر و نشر نداشته باشد. یک بار با اینها سر سفره ننشسته باشد. یک بار لقمه حرام نخورده باشد. یک بار لقمه چرب و نرم از اینها نگرفته باشد. هوای او نمیگذارد. هوای او نمیگذارد او توی کتش نرود که «من باید تابع این آقا باشم»، «من باید مراد این آقا باشم»، «رهبرم باید این باشد.» باید این هوا نمیگذارد کار پیش برود. لذا اینها حواس است که زمینهاش را میزند و ملاک برای ما این است که کی درست میگوید، کی غلط میگوید. این است که کی... همان که بحث قبلی مطرح شد. حضرات میفرمایند که شما فقیهی را که مخالف هوا، مخالفت با هوا موضوعیت دارد برای اینکه طرف حق میگوید باطل میگوید وقتی مطابقاً لهوا، ولو افقه الناس، ولو فقیه افتح الفقه، این موضوع ملاک نیست. چرا؟ چون هوا ذاتش با بطلان است. ذاتش با باطل کجروی و ضلالت. خیلی نکته مهمی است. «لا یشم العقل و الهوا». عقل و هوا هم با همدیگر جمع نمیشود.
انگیزه بعدی در احساسات: تعصب و لجاجت. منظور از تعصب و لجاجت این است که کسی بر رأی و عقیده خاصی پافشاری کند صرفاً به دلیل وابستگی به آن رأی و عقیده. برهانی در برابر آرا و عقاید دیگر پافشاری و مقاومت میکند. خورد زمین برای اینکه کم نیاورد. تا خانه سینهخیز. پس این شکلی تا ته میرود. وقتی این را گفته است، استدلالش هم این است که «ما این را گفتیم، حرف مرد این است. حرف مردی است که مغالطه است.» مغالطه تعصب و لجاجت. خوب، حرف مرد دو تا، سه تا است. گاهی صد تا است. گاهی هزار تا است. آشکار است که انسان متعصب و لجوج به دلیل این صفت ناپسند خود از راهیابی به حق و حقیقت محروم است. چون چنین شخصی در هر بحث و گفتگو، تمام توان خود را صرف دفاع از عقاید خودش میکند و حتی حاضر به شنیدن انتقادهای دیگران برای پی بردن به نادرستیهای افکار و عقاید خودش نیست. همین باعث میشود که نه خطای خود را بشناسد، نه به حقیقت جدیدی دست پیدا کند. «أکثرهم فهم لا یسمعون و قالوا قلوبنا فی أکنة مما تدعوننا إلیه و فی آذاننا وقر و من بیننا و بینک حجاب». فعل انا ابلیس امام المتعصبین. لس... به خاطر ریشه خودش، تعصب به ریشش، به جنسش. «ما از این جن... ما این شهرها بریم زیر کدوم اون شهرها؟ نماینده مجلس استانمان از این شهر باشد. ما میرویم به فلانی رأی میدهیم فقط به خاطر اینکه مال شهر ماست.» «شما از شریعتمداری تقلید میکنید؟» «توی تبریزی؟» «چرا از آیه منتظری؟» «چون نجفآبادی.» «چرا فلانی؟» «چون این شهر.» حالا عجیب این است که آقا تو مشهد خیلی من ندیدم تا حالا کسی بگوید چون آقا مشهدی است ما طرفدار آقاییم. بلکه برعکس. از عجایب آدم گاهی میبیند. خلاصه تعصبات جبهه باطل، تعصبات بیشتر است دیگر. معمولاً کسی وقتی رو به حق اهل حق میآورد، کمتر به خاطر تعصب. رو به طایفه باطل این است که اینجور که یک آدم به خاطر اینکه همشهریمان است، به خاطر اینکه از خانوادهمان است. «چرا به این رأی میدهی؟» «چون رفیقم است، بچهمحلمان است، بچه این منطقه، شما نیروگاه شمال فلان.» این میشود علت. استدلال هم همین است: «همدانشگاهیمان است.» تعصب و لجاجت هم گاهی به خاطر اینکه قبلاً گفتیم: «من قبلاً این مسیر را رفتم، تا حالا اینجوری رفتم، هر سال من همین کار را میکنم، همیشه مؤسسه همین است.» «چرا شما صبحانه نمیخوری؟» «حالت دارد؟» یا «کلاً بیزار میشود.» دیگر معمولاً بهشان برنمیخورد. یک سگی میشود این. آیات یکی از مواردی که قرآن کریم به تعصب و لجاجت کفار و مشرکان درباره سخن حق پیامبر اشاره میکند و ما را از خطر آفت و بیماری روحی که در واقع نوعی مانع و حجاب برای شناخت و معرفت صحیح است، آگاه میکند. مسلم چنین روحیهای اجازه هیچ نوع ارزیابی منطقی و معقولی درباره سخنان مخاطب فرد متعصب و لجوج نخواهد داد. چون این آقا تعصب دارد نسبت به فلان خلیفه. دیدید دیگر. حرف نسبت به فلان بازیگر، نسبت به فلان شخصیت سیاسی. بله، بله.
بعدش حسادت. اینها همه بحث این است که جای استدلال مینشیند دیگر. از لحاظ اخلاقی، معنای حسادت این است که کسی چشم دیدن این را نداشته باشد، کسی به نعمتی برسد، بلکه آرزو کند نعمتهایی که به دیگران رسید گرفتن نابود... حسادت هم به نوبه خود میتواند حجاب دانش و آفت عقل باشد، چون یکی از نعمتهایی که به انسان داده شده عقل و دانش است و شخص حسود تاب و تحمل ندارد که برتری دیگران را بر خود... بروجردی (رضوان الله علیه) خیلی حسودی میکرد با... بروجردی روزهای... بروجردی واقعاً از شخصیتهای کمنظیر در تاریخ شیعه است. از جهات فقهی، اصولی، زعامت شیعه و نوآوریهایی که در فضای مدیریت شیعه و فضای مدیریت حوزه، لطافتهای خاصی، یک عنایتها و هدایتهای خاص ایشان از طرف خدا داشته. میگوید از نوجوانی یکی در گوشم، ملکی داشتم، بهم میگفت این کار را بکن، این کار را نکن. هدایتها مجرد. توی حرم کاظمین نامهای آورده ایران، الهامی بهش میشود که «یا ولدی» از طرف موسی بن جعفر. این نامه را پاره... نامه خیلی مهم. از مرز که خارج میشود، دستگیر سرباز رضا شاه. میگویند که نامه را بده. به نامه چی میگویند که ما اطلاعات دقیق داریم شما یک نامهای داری میآوری حاملی برای فلان که این نامه خاصیتش آن است، کارکردش این است که مثلاً تو فلان سیستم امنیتی اقدام و حکمش هم اعدام. تابع هدی بوده. سید حسین، اگر از آسمان پالون بباره یکیش به تو نمیرسد. هیچی نمیشود. «همه این مردم یک چیزی بشوند تو یکی هیچی نمیشود.» بارون پالون نیامد، یک پالون از آن بالا افتاد آن هم صاف آمد برای بروجردی. ایشان وقتی وارد میشود، وارد حرم میشود، این همون توی حرم میبیند که تشکیلات، کالسکه، کسی نداشته باشد با کالسکه، جمعیتی و عظمتی و سلام و صلوات و چی و اینها. یک نگاهی میکند. عصبانیت میکشد روی صورتش را برمیگردد میرود توی حجرهاش مینشیند. خب، این دیگر کار استدلال تولید استدلال میکند. وقتی کسی از کسی بدش میآید، حسودی میکند، مینشیند برای... برای اینکه این موفق نمیشود استدلال میآورد. برای اینکه یک آدم بیخودی است. برای اینکه این استعداد ندارد. برای اینکه این فلانی. اصلاً استدلال تولید میشود. میآید همینجور الهامات هم سرازیر میشود. بعضیها واقعاً اینجور هستند؛ یعنی وقتی یک کسی با یک کسی خرده حسابی دارد، اصلاً میآید حرف توی دهنش میآید. بله دیگر، همه انگیزههایم همین حسادت است. گوش نمیدهد اصلاً. فقط بفهمی که الان ما یک همچین مشکلاتی ما داریم. دیشب یکی از دوستانم میگوید برای فلان واقعه من دخالت بکنم؟ گفتم شما اگر دخالت بکنی چون ارتباطی با ما داری، پیشاپیش میگوید حتماً این، این را فرستاده و آن هم تمام منصوبین و مرتبطینش فلان هستند. پیشاپیش فحش را خوردی، روی هوا زده رفتی کنار. شخص حسود تاب تحمل ندارد که برتری دیگران را بر خود ببیند، حتی اگر آنها واقعاً برتر از او باشند. شخص حسود به انواع توجیهات دست میدهد. در حقیقت به انواع خطاهای اندیشه گرفتار میشود تا برتری دیگران را بر خود غیرواقعی جلوه دهد. لذا برای از بین بردن برتری ممکن است دست به هر کاری بزند. «اذ قال یوسف لأخوه أحبنا منا و نحن لفی ضلال مبین». «بابایمان اشتباه میکند.» استدلال شما چیست؟ «خوبی چون آخه آدم میرود او را دوست داشته باشد؟ آخه کسی میرود از فلانی خوشش بیاید؟ آدم عاقل از فلانی خوشش میآید؟» «خوش استد»
مثال، توضیح بیشتر در مورد انواع احساسات به دلیل اختصار و به این علت که این بحث بیشتر صبغه اخلاقی دارد، در اینجا متوقف کرده و با ذکر چند نکته درباره علوم به پایان میرسانیم. جنبه شخصی و درونی احساسات گرچه تأثیر سوئی بر نیروی عقل و استدلال برجای میگذارد، خود این احساسات نوعی استدلال یا مقدمات استدلال است. لذا اطلاق نام مغالطه بر آنها نوعی مجاز است؛ یعنی همان که عرض کردم، عقل را تحت کنترل قرار میدهد، تحتالشعاع قرار میدهد. به تعبیر دقیقی نیست. بنابراین بهترین جنبه از احساسات را نه به نام مغالطه، بلکه تحت عناوینی مثل آفات شناخت، حجابهای دانش یا موانع تعقل و لغزش و اندیشه بشناسیم. اما همانطور که اشاره شد، احساسات علاوه بر جنبه شخصی و درونی، دارای جنبه بیرونی و کاربردی در مورد دیگر افراد هم هستند. علاوه بر اینکه برای هر شخص بهتنهایی نقش آفات و حجابهای شناخت را دارند، شخص میتواند با استفاده از وجود این احساسات در دیگران، در مقام استدلال و قضاوت آنها را مخدوش... طرف را نسبت به دیگری تحریک بکند، تهییج بکند. همین دیگر، هر استدلالی را میچسباند، میخوراند. حساس بشود نسبت به کسی. شخص میتواند چقدر ما دیدیم، شهر ما بقال میخواهد بدهد، شروع میکند اول هزار تا ازت چیز و میز میگوید که طرف را بیزار میکند ازت، بعد دیگر همهچیز میچسبد. شخص میتواند با استفاده از وجود احساس دیگران در مقام مخدوش (از صحیح منحرف کند). مثلاً گاهی شخص مخاطبش مطلب خاصی استدلال میکند، مخاطب سخنش را نمیپذیرد. در اینجا ممکن است شخص متوسل به ضرب و زور بشود، مخاطب خود را تهدید کند که اگر نپذیرد فلان آسیب به تو میرسد، فلان منفعت عایدت میشود. معنای واقعی کلمه با یک مغالطه مواجهیم، چون شکل واقعی استدلالی انجام شده این است که در واقع شخص میگوید: اگر من موفق به تهدید شما... مطلب درست است یا آن مطلب درست است چون علاوه بر دلایلی که قبل از ذکر شد، دلیل مهمتری وجود دارد و آن که فلان منفعت عاید تو میشود. بنابراین شکل کلی مغالطه توسل به احساسات این است که شخص مغالطه کننده تشخیص میدهد که مخاطب او در چه وضعیت روحی و روانی قرار دارد؛ یعنی تشخیص میدهد که کدام یک از احساسات مؤثر (به تعبیر دیگر نقطه ضعف مخاطب) خودش این نقطه ضعف شناسی خیلی مهم است و مثلاً با برانگیختن یکی از احساسات سودجویی و منفعتطلبی، تکبر و غرور، ترحم و دلسوزی، حسادت و غیره، باعث میشود در فضای تیر و تار ایجاد شده (گرد و غبار احساسات تمایلات نفسانی همچون پردهای جلوی چراغ را... چرا عقل را میگیرد) مخاطب تحت تأثیر قرار گرفته و از قضاوت صحیح و معقول درباره مطلب اصلی بازماند. «میگوید تو دلت میآید من پیرمرد را اعدام کنی؟» خب، تو پیرمرد آدم زنا کردی، فلان کردی. «خودت بابا نداری؟» «من پیرمرد را دستبند بهم زدی داری میبری فلان میکنی؟ بابای خودت باشد.» کار خوبی است اینها. دلش واسه ول میکند احساسات. کسانی که هنوز از خلع سلاح یکجانبه دفاع و طرفداری میکنند، باید مقداری درباره انفجارهای مهیب اتمی مطالعه کنند. چنین انفجارهایی میتوانند از فاصله دور گوشت انسان را آب کنند و هیچ جنبندهای را بر روی زمین باقی نگذارند. چنین فشاری میتواند فلان، انفجاری میتواند چنین ترسی در مخاطب ایجاد کند که مسئله خلع سلاح یکجانبه را فراموش کنید. در اینجا مغالطه از طریق توسل به ترس باعث میشود که مخاطب سؤال نکند که خلع سلاح یکجانبه چه نقشی در انفجارهای اتمی دارد و ما چرا باید با او مخالفت کنیم. میگوید که آنهایی که با برجام مخالفند، آنهایی که میگویند: «چرا شما انرژی هستهای را تعطیل کردی؟» «مگر شما دنبال ساختن بمب اتم بودید؟» «خوب چه ربطی الان مقداری که داریم باهاش بمب اتم نمیشود ساخت؟ بیشتر بخواهیم داشته باشیم دیگر میرود به همان سمت بمب اتم و اینها. بمب اتم میدانی چیست؟ بزنی جماعتی را منفجر کنی. دنبال بمب اتمی؟» دستاورد داشته. بهترین نکتهای که برای شناور از این مغالطات میشود گفت، همان دستور اسلام درباره مبارزه با اوصاف و اخلاق ناپسند نفسانی است. در مورد هر یک از موارد مذکور در قرآن و احادیث معصومین (علیهم السلام) بحث زیادی وجود دارد که از این بحث تفصیل صرفنظر کرده و آن را به کتاب اخلاقی جامعترین سخن درباره مبارزه با نقش احساسات منفی بر عقل و استدلال قرآن کریم در آیه ۲۹ سوره لکم فرقان... «فرقان» یعنی آن چیزی که «ما یفرق به» باشد، انسان فرق بگذارد بین حق و باطل، بین صحیح و غلط. انسان تحت تأثیر تقوا و پرهیزکاری میتواند اعمال نیک و بد را بهتر و عمیقتر بشناسد، به اصطلاح عقل عملیاش تقویت بشود. اما با توضیحات ارائه شده در این باره میشود بهخوبی دریافت که فرقان معنای عامی دارد که هم شامل عقل عملی و هم عقل نظری میشود. البته در مقام انتخاب و گزینش نقل عملی در مقام فهم. یعنی ایشان بحث خیلی خوبی دارد. میفرماید که عقل عملی هیچ فرقان تقوا به شما نمیگوید که سه سه تا چند تا میشود. فرقانی نمیدهد که بتوانی تشخیص بدهی سه سه تا چند تا میشود. فرقان این را میدهد تو جنبه مسیر سلوک، تناسب حکم موضوع؛ یعنی به شما نمیگوید که کولرت را چطور درست کن. نمیگوید که مثلاً گوشت در دمای چند درجه خراب میشود. کسی تقوا داشته باشد، فرقان پیدا میکند، همه اینها را پیدا میکند. نه تقوا و فرقان. پس معلوم میشود که فرقان یک ربطی به تقوا دارد؛ یعنی آنچه که آسیب به تقوای شما میزند، آسیب به این سلوک شما میزند، مسیر شما را تهدید میکند، تقوا فرقانی میدهد که آنها را میشناسی. هم در عقل عملی، در عملیات هم در عقل نظری؛ یعنی میفهمی که چه حرفی غلط است و اخلال وارد میکند به آن سلوک فکری شما، سلوک اعتقادی شما. «مگر تقوا فرقان نمیآورد؟ پس چرا این عارف به فلانی رأی داده، آن عارف به فلانی رأی داده؟ فرقان بالاخره هست یا نیست؟ پس چرا دو نفر ضد هم دارند میگویند؟» این سال ۸۴ یادم است که خیلی بحث بود. «چرا فلان آقا طرفدار این یکی شده؟ پس فرقان ندارد، تقوا باشد فرقان هم میآید.» خب، چه ربطی دارد؟ فرقان نیست. بله، ممکن است بگوییم که مثلاً این آدم منافق است. «ایشان طرفداری منافق را کرده.» خب، کسی که فرقان داشته باشد منافق را تشخیص میدهد. تشخیص نداده. پس فرقان ندارد. پس تقوا ندارد. ولی نه اینکه یک آدم سیاسی که بالاخره ایشان همه اسب بر صحت هم است. ایشان از پشت پردهها خبر ندارد. ظاهر را نگاه میکند. خب، حرفش خوب است، فلان است، موفقتر خواهد بود. اشتباه خواهد کرد.
ذکر این نکته لازم است البته این خودش بهصورت عامش مغالطه است. این قید میخواهد. همین قیدی که عرض کردم در برهان کاملاً عقلی، کدام به کدام رویکرد؟ رویکرد تقوا در مسیر عبودیت، نه هرجا. چون طرف تقوا دارد همه جا دیگر دست برتر با این است. دلیل ندارد. ذکر این نکته لازم است که تعداد احساساتی که میتواند موجب مغالطه بشود، بسیار زیاد است که در اینجا تنها چند مورد اشاره شد. بعضی از این احساسات روحی و روانی انسان از اهمیت بیشتری برخوردارند و غالب کتابهای مربوط به مغالطات، کتابهای تفکر نقدی هر یک از آنها را تحت عنوان مغالطه مستقل ذکر میکند. مثل مغالطه توسل به قدرت یا تهدیدهایی که میگوییم، آنها هم همه ذیل همین است. تهدید حتمی اینها هم ذیل احساسات. برنامه جلب ترحم یا توسل به دلسوزی که ما در این مجموعه مطرح کرده و توضیح خواهیم داد. و الحمدلله رب العالمین.
نظرات کاربران
هنوز نظری ثبت نشده است.