جلسه هجدهم

منطق

متن کامل

!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم.

مغالطه بعدی، در ادعای بدون استدلال، «مغالطه تهدید» است. این مغالطه زمانی اتفاق می‌افتد که شخص مغالطه‌کننده سخنی را مطرح می‌کند و تلویحاً یا تصریحاً به مخاطبش می‌فهماند که اگر آن سخن را نپذیرد، باید منتظر آسیب باشد. این‌ها همه، اصلاً همان بحث احساسات و این‌ها می‌شود. دلیل مغالطه این است که همواره شخص نسبت به وضعیت جسمی و روحی مخاطب خود (فرد یا گروه) را تهدید می‌کند. البته واضح است که چنین تهدیدی از نظر منطقی هیچ ربطی به نتیجه‌گیری مورد نظر ندارد. به همین علت، استفاده از تهدید یا توسل به قدرت در مقام استدلال را نوعی مغالطه به حساب می‌آوریم.

مغالطه توسل به قدرت در منازعات و جر و بحث‌های کودکانه زیاد مشاهده می‌شود. مثلاً می‌گوید: «پلنگ صورتی بهترین کارتون تلویزیون نیست، بیخود حرف نزن؛ وگرنه می‌روم به برادرم می‌گویم بیاید حسابت را برسد.» البته ارتکاب مغالطه در میان بزرگ‌سالان نیز به شکل گسترده وجود دارد. مثلاً: «آقای رئیس، از این به بعد باید حقوق بیشتری به تعلق بگیرد. البته شما می‌دانید که من از اختلاس سال گذشته شرکت خبر دارم و مسلماً شما راضی نمی‌شوید که من این جریان را فاش کنم.»

تهدید، مانند مثال اول، تهدید جسمی بود؛ مانند آبرو که خیلی آسیب وارد می‌کند. گاهی تهدیدش با زبان نرم است: «ما خیلی خوشحال می‌شویم که بتوانیم به کمک شما سایه جنگ را از سر ایران برداریم؛ در طول مذاکرات ما به این نتیجه برسیم که دیگر جنگی بعد از این مذاکرات اتفاق نیفتد.» لبخند می‌زند و دست می‌دهد و محبت می‌کند، اما دارد تهدید می‌کند، با همین زبان؛ یعنی اگر آن نتیجه دلخواه حاصل نشود، بعدش جنگ است. مثال اول، نمونه یک تهدید جسمی بود. مثال دوم، نمونه یک تهدید روانی. همان‌طور که ذکر شد، تهدید جسمی و روانی هیچ دلیل منطقی و حقیقی بر صدق ادعای شخص نیست. اما چنین تهدیدهایی تأثیر روانی دارند و دلیل بر این است که در صورت نپذیرفتن مدعا، آسیب به شخص مقابل خواهد رسید. مثلاً می‌گوید: «اگر شما قول مساعدت به ما ندهید، موجبات رسوایی خود را فراهم می‌کنید. شما ما مجبور خواهیم شد که این عکس‌ها را به روزنامه‌ها بفرستیم.»

مغالطه تهدید در مقیاس بین‌المللی و میان کشورهای جهان هم زیاد واقع می‌شود. در این موارد، در صورت مخالفت کشور قدرتمند با یکی از مواضع سیاسی کشور ضعیف، به شکل دیپلماتیک آن کشور هشدار و اعلام خطر داده می‌شود. مثلاً می‌گویند: «اگر آن کشور مواضع خود را تغییر ندهد، ناوگان ما از فلان بندر به حرکت در می‌آید و یا هواپیماهای ما در فلان جا خواهد نشست.» کشور ضعیف هم یک پاسخ دیپلماتیک خواهد داد مبنی بر اینکه: «ما پیام فلان کشور را دریافت کردیم، فهمیدیم که چه می‌خواهد بگوید.»

شخصی می‌گوید: «من تماس گرفتم با وزیر امور خارجه ایران، گفتم که ما دولت آمریکا بر نمی‌تابیم که کشتی دارویی از ایران راه افتاده، دارد می‌رود یمن. بر نمی‌تابیم.» و جواد به من گفتش که: «ما تعهد داریم که نگرانی‌های شما را برطرف کنیم و این کشتی رفته، نمی‌دانم تو کجا، جیبوتی، در جیبوتی پهلو گرفته.»

تهدید کردم. آدم‌های ضعیف‌زبان درباره کوچک‌ترین تهدیدی، درباره کوچک‌ترین تطمیع، واکنش نشان می‌دهند، کرنش نشان می‌دهند، دم تکان می‌دهند. «فلا تُطِعِ الْکَافِرِینَ وَ الْمُنَافِقِینَ»؛ اطاعت نکردن. غلط می‌کنی که می‌گویی زنگ جهاد کبیر نه! یعنی که ما تعهد داریم که تو مذاکرات رفتیم برای برطرف کردن همه نگرانی‌های طرف مقابل، یعنی هر جا که او تهدیدی کرد، هر جا که او احساس نگرانی کرد، ما وظیفه داریم طبق متن مذاکرات، نگرانی را برطرف کنیم. سال ۱۴۰۰.

بله، مردم، آن‌هایی که اهل کارند. مهم این است که آن‌هایی که اهل دیانت و خدا و پیغمبرند، آن‌ها روشن باشند که هستند، الحمدلله. یک عده آدم‌های خلاصه سر در آخورند، برایشان اهمیتی ندارد چیزی غیر از شهوات و الگوهای مادی. اگر بفهمند، اگر نفهمند، خیلی فرق نمی‌کند. برای مؤمن و مشرک و .... دیگر آن‌ها اگر تعلق مادی دارند که خب این تعلقات نمی‌گذارد حق را ببینند، حق را می‌بینند، ولی نمی‌گذارد تو میدان بیایند، هزینه بدهند. اگر هم تعلق ندارند که خب مؤمن حقیقی که خدا ما را از مؤمنین حقیقی قرار دهد. یعنی فهمیدیم که چه می‌خواهد بگوید و ما از مواضع خود دست برداشتیم.

در جنگ جهانی دوم، سران کشورهای مهم، یعنی چرچیل، استالین و روزولت، در تهران برای پایان دادن به جنگ ملاقات کردند. چرچیل رو به آن دو کرد و گفت: «من حامل چند پیشنهاد از سوی پاپ درباره پایان جنگ هستم.» بله، این و «شنئان الفاسقین» خیلی مهم است. تعبیری که حضرت امیر در حکمت ۳۱ نهج‌البلاغه دارند که جهاد چهار تا بنیان دارد: «الصدق فی المواتن»، و «شنئان الفاسقین»، و «الامر بالمعروف»، و «النهی عن المنکر». یکی از ارکانش همین است که انسان نسبت به فاسقین شنئان داشته باشد. حالت بیزاری قلبی، نفرت، بله، حالت نفرت. حالت که انسان از یک کسی بدش می‌آید، اصلاً نمی‌خواهد رویش را ببیند. تا کسی این‌جوری نباشد، مجاهد نمی‌شود. هزار و یکم بیاییم مدال بدهیم، سردار این ارسن و الند و بلند. «الصدق فی المواتن و شنئان الفاسقین و الامر بالمعروف و النهی عن المنکر». حالا این حکمت ۳۱ بحثمان. محل بحث. خدا توفیق بدهد بتوانیم ادامه بدهیم. این حکمتی واقعاً فوق‌العاده است و معارف خیلی نابی دارد. فاسقین، انسان تا بیزار نباشد، هیچی.

چرچیل گفت: «از من خواستند که این‌ها را به اطلاع شما برسانم.» گفته شده که اولین جمله‌ای که استالین گفت: «پاپ چند لشکر نیرو دارد؟» یعنی گویا تنها کسی حق حرف زدن دارد که قدرت و نیرو داشته باشد. این سخن از استالین بسیار معروف است، تا آن‌جا که باعث شد به عنوان نمونه‌ای از منطق زور و قدرت از سوی استالین در ذیل مغالطه تهدید ذکر شود. آورده اند: «از طرف پاپ پیام بدهد.» می‌گوید که قدرتش چقدر است؟ نیرو چقدر دارد؟

آمریکایی که با یک بمب اتم انگشتم را این‌جوری می‌کند، آی بمب اتم می‌تونه کل تأسیسات دفاعی ما را نابود بکند تو یک دقیقه، از ما می‌ترسد؟ تور نظامی بگردیم ببینیم چه خبر است، حالیش بشود چی دارد می‌گوید. بعداً هم که حالا به کرات می‌گویند کسی که می‌رود مذاکره می‌کند، کسی که نماینده ماست، نماینده اسلام بداند، نماینده جمهوری اسلامی بداند، نه نماینده چهار تا زالو، چهار تا قدرتمند، چهار تا نکبت گردن کلفت که بیایند تو خیابان برقصند، قر بدهند، نفهمند چی به چی است. و ماجرای «خر برفت و خر برفت و خر برفت» همه کف بزنند، برقصند، بزن، خر برفت و خر برفت و خر برفت، خر برفت. همه چیز را دادیم رفت. مهم نیست، برقص. چیکار داری؟ یک بهانه جور شده دور هم باشیم تو خیابان.

حتی در برخی کتاب‌های مغالطه، این «مغالطه استالین» نامیده شده است. در برخی زبان‌ها ضرب‌المثلی وجود دارد که بیانگر وجود این روحیه و منطق است که در زبان عربی گفته می‌شود: «الحق لِـ مَن غَلَب»، با کسی که برتری دارد. در زبان انگلیسی همین مفهوم چنین بیان می‌شود: «Might is right»، یعنی قدرت بر حق است.

قرآن کریم با این منطق، که در واقع منطق جنگل است، مخالفت کرده و بارها ارتکاب مغالطه تهدید یا توسل به قدرت را از سوی کفار و مشرکین تقبیح نموده است: «وَقَالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِرُسُلِهِمْ لَنُخْرِجَنَّكُمْ مِنْ أَرْضِنَا أَوْ لَتَعُودُنَّ فِي مِلَّتِنَا.» آن کفار به مرسلین، به انبیا می‌گویند که یا بیرونتان می‌کنیم یا اینکه به ملت ما برمی‌گردید. این تهدید است و حق با کسی است که قدرت دارد.

این بحث‌های روانشناسی اثبات شده که توی مجموعه بارها و تست گرفتن، خواه ناخواه افراد نسبت به انسان‌های صاحب اعتبار و صاحب مقام و جایگاه، وقتی که در جمع آرایی مطرح می‌شود، بقیه خواه ناخواه نسبت به آن فرد قدرتمند و ثروتمند کرنش دارند. یعنی یک انفعالی در برابر موضع او دارند. و آن جایگاه و اقتدار و ابهت طرف به نحوی است که دیگر جای استدلال را برای این‌ها پر می‌کند. می‌گویند: «می‌دانی ایشان کیست؟ ایشان با یک نگاه صد تا من و تو را می‌خرد، می‌فروشد.» طرف می‌گوید: «خب نه، کی دارد باهاش صحبت می‌کند؟» این آدم اَلَه. این بله، این هرچی در مملکت می‌شود، فلان می‌شود. این چه فرقی کرد؟ استدلال، استدلال است. برهان، برهان است. نه این جایگاه یک جایگاه قدرتی داشته باشد. وجود و عدم انسان هم دستش باشد. با یک اشاره بتواند آدم را بفرستد آن‌ور. قدرت فرعونی. هیچی دیگر. خواه ناخواه همه کرنش دارند.

مغالطه بعدی، «تطمیع» است. از یک نظر مثل همان تهدید است، با این اختلاف که در تهدید شخص به مخاطب خودش می‌فهماند که اگر سخن من را نپذیری، آسیب یا ضرر و زیانی به تو خواهد رسید. و در تطمیع شخص به مخاطب می‌گوید اگر سخن من را بپذیری، سود و منفعتی عایدت می‌شود. مثلاً: «آیا سعیدی شایسته‌ترین فردی هستند که می‌توانند مدیرعامل شرکت بشوند؟ اگر شما نیز به ایشان رأی بدهید، از یک ماه مرخصی با حقوق بهره‌مند می‌شوید.»

رئیس، سخنگوی محترم دولت، رفته توی مجلس شورای اسلامی، یک دو سال پیش، متن نماینده‌ها را می‌خواند و می‌گوید که: «خب این چیزی که دولت پیشنهاد داده را تصویب بکنیم. اگر تصویب نشود، دوستان ما توقع نداشته باشند اعتباری که مد نظرشان است و از دولت می‌خواهند برای شهرستان‌ها، این تأمین بشود.» فیلم ۶۰ دوستان می‌دانند دیگر. این باید تصویب بشود وگرنه دیگر توقع اینکه اعتبارات آن‌طرف هم .... تهدید هم تطمیع. «اگر شما نیز به ایشان رأی بدهید، از یک ماه مرخصی با حقوق بهره‌مند می‌شوید.»

در مغالطه تطمیع هم شخص مغالطه‌کننده و مخاطبش که در این دام می‌افتد، هر دو شایسته مذمت اند. البته اونی که برای مخاطب اتفاق می‌افتد، طعمه است، نه حتمی. اما او نیز با پذیرش آن سود و منفعت، پا بر روی حق و حقیقت می‌نهد. نمونه بارز مسئله طمع و تطمیع که از جنبه اخلاقی قابل ملاحظه است، مسئله رشوه دادن و رشوه گرفتن است که هر دو طرف راشی و مرتشی به شدت مذمت شده‌اند. مثلاً: «اگر زحمت بکشید و یک مهر تأیید به پای این نامه بزنید، حق‌الزحمه شما فراموش نمی‌شود.» «یک ویلا در شمال شهر، قابل شما را ندارد.» بله دیگر. شما مگر چیتان کمتر از بقیه است؟ بقیه سه ماه طرف کار می‌کند، با ۱۰ سالش را بسته است. شما ۲۰ سال است این‌جا داری کار می‌کنی، یک خانه نداری؟ بهترین دانشگاه. شما فقط این امضا را لطف بفرما. ان‌شاءالله هم بچه به دانشگاه می‌رود، هم فلان می‌شود، هم بد می‌شود. اول و عنوان شیرینی و هدیه و فلان و این‌ها. برای امیرالمؤمنین شیرینی؟ چرا به غیر مسئولین شیرینی نمی‌دهند؟ انداختن بیرون.

خداوند در قرآن کریم به صورت کلی این قاعده را بیان می‌کند: «قَلِیلًا». این‌جا با اینکه لفظ «اشتریٰ» هم به معنای خریدن است، هم فروختن. پیام اصلی فوق این است که الهی را با بهایی معادله معادل قرار ندهی. نه شما دیگر تطمیع می‌کنی که چنین کاری کنند، نه خود طمع کنی که دست به این کار بدهی.

بعدش «جلب ترحم» است. سکه‌های رابین‌هودیه. رابین‌هودیه دیگر. مال اون سیستم است. الان مثلاً تو داروخانه خودت، اگر بین بچه‌ها تقسیم می‌کنی، مال من است. سیستم مال من است. این هم به خاطر سیستم برای پارسال حساب لیست سکه بهمون داده بودند. عید که شد، تقسیم کردم بین پرسنل. بله. حالا این حتمی. آن‌جایی که من این از مجربات خودم است، نفس خبیث من. از تجربیات که خیلی آدم اذیت می‌شود این‌جاها. خود تطمیع شاید یک وقت‌هایی خیلی اثر نکند روی آدم. «شما این کارو بکن، این‌قدر مثلاً شیرینی داری، این‌قدر چی داری، مزایا داری، فلان.» می‌خواهم بگویم آدم حالا ذره ای تقوایی داشته باشد، مثلاً حالا خودش را نگه می‌دارد. آن‌جای کار سخت می‌شود که می‌گوید که: «خب، اگر انجام نمی‌دهی، بدهم به فلانی.» که مثلاً آدم چشمت که او را ببینی. همان ماجرای عمر سعد که مثلاً خودت می‌روی بکشی؟ «بیا، بدهم به خودم را بیا.» این این تیکه که می‌شود، خیلی حتمی این شکلی. نمی‌دانم دلیل روانشناسی چیست؟ باید گفت بله، یکیش رقابت هم می‌شود. بله. انگار کن‌ها، انسان القش را آن‌جا تازه می‌فهمد. «به او می‌دهم، به آن یکی.» حس. خیلی وقت ها آدم این‌جوری که می‌شود، می‌گوید مثلاً فلان متن را بنویس، برای این‌ها باشد. این‌ها بیفتند جلو. حالا به هر دلیل، انگیزه شخصی یک چیز دیگر است. احساس خطری می‌کند، چیزی است. می‌آید. گاهی برای دفع مفسده است مثلاً. ولی خلاصه زورش زیاد است. این تطمیعی که به اسم یکی دیگر و یکی دیگر پیش کردن، و تو طول تاریخ معمولاً جواب داده است.

«تسمه اوج بدبختی و خسارت مال ابن ملجم حرامی لعنت الله علیه.» اصلاً واقعاً یک بخش عجیب تاریخ است. من خیلی این بخش همیشه مایه تأسف و افسوسم می‌شود. کمتر هم اشاره شده بهش. نقلی که مرحوم مجلسی در بحار دارد از ماجرای ابن ملجم. یک فصلی دارد برای ابن ملجم. خیلی فصل عجیب و زیبایی است که حالا وقتی که وارد کوفه می‌شود، ابن ملجم انگیزه‌های اعتقادی داشته برای مخالفت با امیرالمؤمنین. بله، خب، خوارج بوده. ولی اصل ماجرا آن ورود به شهر و مواجه شدن با قطام است که حالا با جزئیات نقل شده. قطام را به داخل منزل می‌برد و بهش شراب می‌دهد و بعد کنیزها را دستور می‌دهد بیایند. خوب، تحریک می‌کنند و حالا با جزئیات نقل شده که خود قطام می‌آید چه جوری عرضه می‌کند خودش را. همه مقدمات را فراهم می‌کند و دیگر به آن نقطه اوج که می‌رسد، ابن ملجم و قطام خودش را در اختیار او قرار داده و او فکر می‌کند که دیگر مثلاً این کامل صورت گرفته. آن‌جا قطام از فضا پا توی .... او می‌گوید: «من این‌جا می‌خوابم، می‌روی با سر علی برمی‌گردی.» این این قسمت رسانه‌ای نیست. بله. کاه. که او هم می‌رود و شمشیر می‌خرد، می‌آورد. بعد قطام می‌گوید که: «من می‌دانم تو علی را ببینی ....» شمشیر می‌آورد. بعد می‌گوید که: «خب، من بروم بکشم؟» می‌گوید که: «نه، تو که عرضه نداری. می‌روم فلان جا، فلان زهر را می‌خری. می‌دانم ضربه تو اثر نمی‌کند، ولی تو دست و پا چلفتی هستی. می‌روی آن‌جا، شل و ول، یک دانه می‌زنی، همه را به باد می‌دهی. زهر باید اثر کند.» می‌رود با زهر می‌آید. می‌گوید: «حالا بازم نه.» همین الان می‌روی چی می‌کنی. هفت، هشت، ده روز خلاصه تو این خماری می‌ماند و فشار سنگینی. وقتی می‌خواهد برود برای نماز صبح امیرالمؤمنین بستر را پهن می‌کند، به قطام می‌گوید که: «آماده باش. مقدمات را فراهم کن. کار را شروع کن. من برمی‌گردم.» کی نکبت که می‌رود و با چه وضعی همان‌جا دستگیرش می‌کنند. فردایش لای نمدی می‌گذارند و ابن ملجم را زنده زنده می‌سوزانند به دستور امیرالمؤمنین. یعنی مجازات قتل وسیع انبیا این بوده همیشه. بله. توی نمدی می‌گذارند و چرخش می‌دهند و می‌سوزانند و پودر می‌شود و خاکسترش را جمع می‌کنند. بحرین بستری که دنبالش بود، این می‌شود بستر. یک تیکه خاکستر. «ضربه در ازای ضربه» در ازای بحث چیز بوده، قصاص ضربش بوده. قصاص قتلش. سینه. بله. ضربه را می‌زند. بعد آن هم مفهومش این است که شما درگیری طایفه‌ای راه اندازی، جنگ و طایفه‌ای نکن که بشود این‌ور علویون، آن‌ور خوارج. نه، علویون خوارج نیست. یک فردی است، یک ضربه‌ای زده و آن فرد باید جزا ببیند.

خلاصه، این تصمیمات. واقعاً خدا باید انسان را نگه دارد. من که خودم می‌بینم که جایی کوچک‌ترین خلاصه چیزی را اگر کسی بخواهد، آوان، موقعیت ویژه‌ای باشد و این‌ها با کله. خدا ما را حفظ کند.

مغالطه «جلب ترحم» وقتی صورت می‌گیرد که شخصی ادعایی مطرح می‌کند و سپس با بیان اوضاع رقت‌بار خود در شرایط موجود، یا در صورت رد شدن آن مدعا، سعی می‌کند به گوش دیگران برساند سخن خود را از طریق جلب دلسوزی و ترحم به مخاطب خود قبولاند. مثلاً: «علمی و فرهنگی ایشان در دانشکده تدریس می‌کند. مردم و دانشجویان همیشه ایشان را در کلاس درس یا در کتابخانه یا در مراکز تحقیقاتی ملاقات کردند. واقعاً خود شما تصور کنید که اگر ایشان محکوم بشود و به زندان بیفتد، چه فاجعه‌ای رخ می‌دهد؟»

کسی می‌گوید: «عکس همسر من را تو مناظرات آوردن نشان دادن. حالا طرف صبح تا شب دست زنش تو دست بوده، همه جا رفته، همه دنیا دیدن این زن را. یک عکس سه در چهار سیاه سفید، ولی ۳۰ سال پیش یک گوشه یک کاغذ تصویر ۵۰۰ بار هم زوم بکنی روش هیچی دیده نمی‌شود.» و می‌گوید: «این می‌شود عکس زن من. عکس زن من را آوردند پخش کردند. بی‌ناموس اند، بی‌غیرت اند، پای زن می‌کشند وسط.» جلب ترحم.

بعد طرف خودش صبح تا شب آن هم زنش با چه وضعی، با چه خلاصه ماجرایی، قبلش چه، بعدش چه، حالا تو این دوره‌های مختلف این چندین و چند ساله که همیشه اسم این زن سر زبان‌ها بوده، خودش همیشه جلو چشم بوده، ریاست داشته، مسئولیت داشته، رفت و آمد داشته. زن عفیفه‌ای که مثلاً آفتاب مهتاب تا حالا بهش نیفتاده، دست گرفته. کار غلط، ولی این جلب ترحم است دیگر. «عکس زن ما را ...». هر کس حق می‌دهد.

در این مغالطه، به جای اینکه مقدمات استدلالی و برهانی نتیجه‌ای را ثابت کند، سعی می‌شود که از مقدمات مبتنی بر احساسات و عواطف استفاده شود. البته واضح است که شرایط رقت‌آوری که وسیله استدلال‌کننده مطرح می‌شود، هیچ تناسب منطقی با نتیجه مورد نظرش ندارد. اما معمولاً چنین فردی موفق می‌شود که برای مخاطبش تأثیر بگذارد، به دلیل یک حالت روانی ایجاد بکند تا پذیرش سخن او تمایل نشان بدهد. این مغالطه بیشتر وسیله دانش‌آموزها در برخورد با اولیای مدرسه، ویژه از سوی متهمان یا وکلای آن‌ها در برابر قضات دادگاه استفاده می‌شود. مثلاً که بچه گریه می‌کند، می‌گوید: «من دیگر چیزی نمانده برایم. هرچه می‌خواستم بگویم این‌ها گفتند.»

مثال معروف‌ترین زمینه مربوط به زندگی سقراط. اینکه سقراط جام مسموم شوکران را نوشید، در جای خود درست و از مفاخر سقراط است. اما از طریق تأسف‌بار بودن وضعیت سقراط و از طریق آن صحنه حزن‌آور می‌خواهیم اثبات کنیم که آرا و عقاید سقراط درست بوده است. سخنان سقراط در دفاعیه‌اش که افلاطون آن‌ها را در رساله دفاعیه نقل می‌کند، مثال خوبی برای این مغالطه است. سقراط اگرچه تصریح می‌کند که نمی‌خواهد دلسوزی و ترحم مخاطبان را برانگیزد، در عین حال می‌گوید: «شاید در میان شما کسانی باشند که به یاد بیاورند وقتی خود به محاکمه کشیده شده اند و در معرض خطری جزئی قرار گرفته‌اند، در برابر دادرسان زاری نموده‌اند و اشکال و کودکان خود را به دادگاه آورده‌اند. در حالی که من با اینکه در معرض بزرگ‌ترین خطرها هستم، چنان نمی‌کنم. من نیز خویشانی دارم. چون به قول هومر، از درخت بلوط نزاده‌ام و از سنگ بیرون نجسته‌ام، بلکه از میان آدمیان آمده‌ام.» بعد: «تو سه پسر دارم که یکی بزرگ شده و دو پسر دیگر هنوز کودک‌اند، ولی هرگز آنان را برای جلب شفقت شما به دادگاه نیاورده‌ام.»

آن طرف جعل مدرک کرده بود. آوردنش استیضاح. شروع کرد گفتم خب شما چرا جعل مدرک کردید؟ «اگر بدانی تو این چند وقت چقدر بچه‌های من اذیت و آزار قرار گرفتن. چقدر این بچه‌ها تو مدرسه فلان شدن، تو خیابان فلان شدن. چقدر به این‌ها توهین شد. بچه‌های من نمی‌توانند از تو خانه بیرون بیایند. آخه چه ظلمی است؟ چرا این؟ چه اسلامی؟ چه دینی؟ شما بخواهی این‌جوری برخورد بکنی؟ فلان و این‌ها.» دفاعیه ایشان این بود: جلب ترحم. خانم‌ها خیلی اثر مغالطه‌ای که آدم درباره همسرش خیلی می‌تواند استفاده بکند. جواب هم می‌دهد. انسان یک‌جایی خطی، خطای چیزی کرده. شما می‌دانی من چه موقعیتی بودم؟ چه شرایطی بودم؟ من این‌قدر تحت فشارم. من این‌قدر فلان. این‌جا طرف این‌جوری کرده. آن‌جا این را به ما گفتن. این‌جوری دارند به ما ظلم می‌کنند. هیچی دیگر. حق با شماست. همه پول‌ها را هم که به باد دادی، ولی اشکال ندارد. حق حق داشتی.

گاهی مغالطه جلب ترحم به شکل مضحکی مطرح می‌شود. چونکه نقل شده جوانی در دادگاه متهم قتل پدر شده بود. اسناد و مدارک موجود جرم را کاملاً اثبات می‌کرد. جوان در دادگاه تقاضا می‌کرد در مجازاتش تخفیف اعمال بکنند چون او یتیم است. اما چنانکه معمولاً جلب ترحم و دلسوزی و ترسیم یک صحنه حزن و رقت‌بار نوعی تأثیر روانی بر مخاطب دارد و باعث می‌شود که او بدون مقدماتی که مدعای آن سخن و مدعا را نیز بپذیرد. مثلاً: «اگر ما تصمیم بگیریم که این کارگر را اخراج کنیم، همسر بیمار او از دنیا خواهد رفت و کودکانش در کوچه و خیابان آواره خواهند شد.»

خواهرم، این‌جا مرد می‌خواهد. یعنی یک جاهایی آدم باید از جنس سنگ باشد قلبش. شما بدانی که این چقدر آدم را یتیم می‌کنند با کشته شدن این. چقدر آدم از نان خوردن می‌افتند. بالاخره سرپرست خانواده، از نان‌آور خانواده. حکم خدا را بکشی، مثل امیرالمؤمنین باید بروی به همان یتیم‌ها سر بزنی، همان خانه سرکشی کنی، ارزاق ببری، کار بکنی، صورتت را بگیری روی آتش. بگی بکش. مثل ندارد دیگر. «امیرالمؤمنین لم یکن له کفواً.»

اما چنانکه ذکر شد، معمولاً جلب ترحم و دلسوزی و ترسیم .... خب، ذکر جلب ترحم به عنوان یک مغالطه، به معنای نفی و مذمت ترحم و دلسوزی در انسان نیست. مسلماً دلسوزی و ترحم صفت پسندیده‌ای در انسان است و جایگاه مهمی در سوق دادن انسان به انجام برخی افعال دارد. اما سخن اصلی در این‌جا این است که ترحم و دلسوزی تأثیری در کذب یک سخن ندارد، بلکه صحت و اعتبار هر سخنی را باید با توجه به دلیل و برهان اقامه شده برای آن بپذیریم. و در صورتی که استدلال درستی برای یک مسئله وجود داشت، هرگز نباید دستخوش احساسات بشویم. بروز دلسوزی و ترحم نباید ما را از التزام به آن سخن منع کند.

بله، به یکی ما گفته بودیم که پول را خوردی، بردار بهش برگردان. برخوردار. یک سری کارها و این‌ها. بعد با ما تماس گرفت. گفتم که خب، شما آن‌جا چرا مثلاً این‌جوری کردی؟ آن‌جوری؟ نه، «می‌دانی که بابای من دارد از دنیا می‌رود. می‌دانی من چقدر تو فشارم. می‌دانی من این چند وقت چقدر اذیت شدم.» یک جوری هم هستش که آدم نامردی این‌جا وقتی طرف اشک‌گذاری می‌کند، آدم بخواهد دوباره حرف قبلی‌اش را بزند. حداقل آدم یک سکوتی می‌کند این‌جور جاها. یعنی آدم ساکت می‌کند، یک خاصیت این شکلی در دهن طرف حداقل می‌بندد.

قرآن کریم در این زمینه می‌فرماید: «زن و مردی که از دایره عفت خارج شده و مرتکب فاحشه می‌شوند، مجازاتشان را جاری کنید و مجازات مسلمانان در ایمان به دستورات الهی نباید در اجرای این فرمان خدا دلسوزی و ترحم به خود راه بدهند.» «وَلاَ تَأْخُذْکُمْ بِهِمَا رَأْفَةٌ فِی دِینِ اللَّهِ.»

مغالطه بعدی، «مغالطه آرزواندیشی» است. بیشتر انسان‌ها تا حد زیادی از آرزوهای خود لذت می‌برند و با خیال‌بافی و توهم وضعیت مطلوب را به جای عالم واقع در ذهن خود ایجاد می‌کنند. حالا ممکن است تأثیر این خیال‌ها و آرزوها بر فرد به حدی باشد که حتی در تفکر و استدلالشان مؤثر واقع شود. یک نوع چیزهایی که باید باشد را به عنوان چیزهایی که هست می‌پذیرند. این حالت را «مغالطه آرزواندیشی» می‌نامیم.

ارتکاب مغالطه وقتی صورت می‌گیرد که کسی مطلبی را صحیح بداند، نه به این دلیل که استدلال و منطق آن را تأیید می‌کند، بلکه به این دلیل که دوست دارد آن مطلب درست باشد. همین‌طور کسی که مطلبی را نادرست بداند، به این دلیل که آرزو می‌کند آن مطلب نادرست باشد. مثلاً استدلال می‌آورد که فلانی آدم .... «خبر داری فلانی فلان جرم مرتکب شده؟» بعد این آدمی است که مثلاً مشهور و مورد علاقه‌اش است. می‌گوید: «نه، این‌جوری نیست.» هرچی آن طرف ادله می‌آورد، هی می‌گوید: «نه، این‌جوری نیست. این حسن آقا این چهره‌اش، این نمی‌خورد. این اصلاً اخلاصی که من دیدم، آن نمی‌دانم معنویاتی که من دیدم، اینکه نیست.» یعنی نباید باشد. یعنی آرزویم این است که نباشد. اگر باشد، من نمی‌توانم به این حقیقت تن بدهم. من سختم است بخواهم بپذیرم که هست.

«سر کار رفتن در چنین هوای نامناسبی هیچ خیری به کسی نمی‌رساند. من که امروز در خانه استراحت می‌کنم.» یعنی: «من نمی‌خواهم این‌طور باشد، پس این‌طور نیست.» آمال و آرزوهای ما به ندرت مبتنی بر عقل و منطق اند. یعنی چیزی را آرزو داریم که به درست یا نادرست بودن آن بی‌توجهیم. حالا کسی آرزوهای خودش را به نفع یک عقیده و بر ضد آن در یک استدلال به کار ببرد، فرض کنید که عالم واقع چنان است که او دوست دارد، مرتکب مغالطه آرزواندیشی شده است. مثلاً: «مسلماً گفتگوها و مذاکرات مربوط به خلع سلاح اتمی به نتایج موفقیت‌آمیزی خواهد انجامید. چرا که در غیر این صورت، به این معنا خواهد بود که بشر به سوی نیستی و نابودی می‌رود.» همین حرفی که آمریکایی‌ها تو مذاکرات به ما می‌زنند، این‌ها آرزوهاست دیگر.

مغالطه آرزواندیشی بیشتر در مواردی اتفاق می‌افتد که نتیجه یک مسئله از اختیار ما خارج است و ما نمی‌توانیم در آن دخل و تصرفی تأثیر داشته باشیم. در چنین مواردی وقتی شخص درباره نتیجه یک مسئله اظهار نظر می‌کند که مثلاً فلان چهار سال خواهد شد، به این معناست که من دوست دارم که چه حاصل بشود. از جمله موارد می‌شود مذاکرات و به نتیجه برسد که مشکل آب خوردن مردم حل بشود. مشکل محیط زیست حل بشود. نام آرزو ست. خیالات و وهمی است. لیتی. از جمله موارد می‌شود مسئله گذشت زمان، اعمال و رفتار دیگر انسان‌ها نیز حوادث و آمال طبیعی را اشاره کرد. «امسال بارندگی خوبی خواهیم داشت و خشکسالی سال گذشته جبران خواهد شد.» یک «می‌بی» هم دارد. شاید. ممکن است.

یکی دیگر از موارد ارتکاب مغالطه آرزواندیشی، طول عمر و مرگ است. ترس انسان‌ها از مرگ و آرزوی طول بیشتر برای خود و نزدیکان از یک سو، و حقیقت پیچیده مرگ از سوی دیگر، زمینه‌ای را ایجاد کرده که مغالطه بسیار زیاد در آن رخ می‌دهد. «دوست ما به زودی سلامت خود را باز خواهد یافت. غیرممکن است این بیماری برای او خطرآفرین باشد. زندگی بدون او برای ما ممکن نیست.» «امیدواریم که خطر نداشته باشد.» خیلی وقت‌ها طرف صفر می‌گوید که: «آقا هیچی نمی‌شود.» نه، برو. «هیچی اسد چارتا ....» «هیچی نمی‌شود.» که می‌گوید یک بعضی‌ها هم یک «ان‌شاءالله»ای هم دارد. نه آقا، «هیچی نمی‌شود.» نه، «تو برو، هیچی نمی‌شود.» نه، «برو، ان‌شاءالله هیچی نمی‌شود.» آرزو است. این دوست داری که ....

برخی دانشمندان غربی درباره مسئله مرگ و معاد اشکال جدی‌تری گرفته و گفته‌اند اثبات معاد و جهان پس از مرگ نوعی مغالطه آرزواندیشی است. ما بعد از مرگ نیست و نابود نمی‌شویم. ما بعد از مرگ نیست و نابود نمی‌شویم. این عرفان ساخته حیدری. ما بعد از مرگ نیست و نابود نمی‌شویم، بلکه دوباره زنده خواهیم شد و یک زندگانی ابدی و جاوید خواهیم داشت. اگر این شخص در مقام استدلال بگوید جهان پس از مرگ این است که همه انسان‌ها جاودانگی و بقا را دوست داریم و آرزو می‌کنیم یک زندگانی ابدی داشته باشیم، چنین استدلال ی یک نوع مغالطه آرزواندیشی است. چون دوست داشتن و آرزوی ما دلیل بر وجود جهان جاوید، دلیل بر وجود هیچ چیز نیست.

در پاسخ به اشکال باید گفت: بله، اثبات معاد تنها به دلیل فوق، جز یک مغالطه نخواهد بود. باید توجه داشت که اولاً استدلال فوق تنها دلیل وجود جهان آخرت نیست. مسئله معاد دارای دلایل یقینی زیادی است. ثانیاً، با توجه به اینکه مسئله معاد در جهان‌بینی دینی پس از اثبات وجود خدا مطرح می‌شود، می‌شود استدلال مذکور را هم قابل ترمیم و تقویت دانست. به این ترتیب که بگوییم همه انسان‌ها جاودانگی را دوست دارند و نسبت به آن احساس نیاز می‌کنند. و اگر همه انسان‌ها چیزی را دوست داشته باشند و نسبت به آن احساس نیاز کنند، خداوند چیزی در عالم خلق کرده که آن نیاز را برآورده می‌کند. و در مورد گرایش به جاودانگی، آن چه جز زنده شدن دوباره انسان‌ها در جهان آخرت نیست.

هر کدام از ما با مراجعه به درون خود می‌تواند بفهمد که در طول زندگی و در سلول‌های مختلف خود چه مقدار خیالات و آرزوها را جایگزین اندیشه و تفکر کرده است. بیشتر ما به گونه‌ای هستیم که گذاشتن عقل و منطق و تکیه بر آمال و آرزوها را در زندگی خود تجربه کردیم. توجه به مغالطه آرزواندیشی از این جهت برای هر کس در جلوگیری از خطاهای فکری‌اش مفید است. باید توجه داشت که مغالطه در یک استدلال نادرست برای به خطا انداختن دیگران هم استفاده می‌شود. در این حالت، شخص مغالطه‌کننده نه از احساسات و آرزوهای خود، بلکه از آرزوهای مخاطب خودش برای صحیح نشان دادن موضوع مورد گفتگو استفاده می‌کند. مثلاً: «شما در این شغل موفقیت زیادی کسب خواهید کرد. به چند برابر سرمایه اولیه عاید شما خواهد شد.»

در معارف و تعالیم اسلامی مسئله آمال و آرزو به شدت مذمت شده و حتی به عنوان یک گناه اخلاقی معرفی شده است. از بیان قرآن کریم و احادیث معصومین می‌شود مسئله تأثیر منفی آرزو بر اندیشه و تفکر انسان را هم به خوبی فهمید. در این مورد به یک آیه از قرآن و حدیث از امیرالمؤمنین اشاره می‌کنیم: «أَلْهَاهُمُ الْعَمَلُ سَوْفَ یَعْلَمُونَ.» این‌ها همه وجودشان را عمل گرفته. «اَلْهاء» دارد برای این‌ها. «الهاء» به نحو انداختن. گاهی تکثر انسان را به لهو می‌اندازد. گاهی عمل. «أَلْهَاکُمُ التَّکَاثُرُ.» یکی یکم یُلْهِمُ الْعَمَل. «رِجَالٌ لَا تُلْهِیهِمْ تِجَارَةٌ وَلَا بَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ اللَّهِ.» ملاک «اَلْهاء» و به لهو افتادن مقابلش با ذکر خداست. انسان کجا بازی می‌خورد؟ وقتی که از ذکر خدا غافل می‌شود. گاهی با تکثر بازی می‌خورد. گاهی با آرزو بازی می‌کند. گاهی با تجارت و بیع بازی می‌خورد و از ذکر غافل می‌شود. از توجه غافل می‌شود. این‌جا هم عمل آرزو انسان را می‌برد تو خیالات، از ذکر غافل می‌کند. دنبال چیزهایی هستش که یعنی برایش یقینی است هزار سال زندگی می‌کند، برایش یقینی است که همیشه سالم است، برایش یقینی است که همیشه خوب و خوش است. یقیناتش یقین از سر تذکر و توجه و عقلانیت نیست. یقین اثر عمل، اثر آرزوست. آن یقینی که ملاک است و مهم است، یقینی است که انسان از نظر تذکر و توجه بهش رسیده باشد.

نکته مهم: اکثر مردم دارند با یقین زندگی می‌کنند. با یقین نسبت به اینکه امشب همه زنده اند، فردا همه زنده‌اند. یقین به اینکه حالا حالا ما می‌خواهیم زندگی بکنیم. حالا حالا سرحالیم. حالا حالا سالمیم. این همه آرزو. «الامانیُّ تَخْدَعُکَ وَ عِنْدَ الْحَقَائِقِ تَدَعُکَ.» این آرزوها، امانی، امنیه. انسان را فریب می‌دهد. موقع حقایق آدم را ول می‌کند.

اشاره صریح قرآن به ارتکاب مغالطه آرزواندیشی مربوط به مسئله معاد است که کفار و منکران معاد از یک سو دلیلی بر انکار آن ندارند. از سوی دیگر آرزو می‌کنند چنین واقعه عظیمی اتفاق نیفتد. لذا می‌گویند قیامتی وجود ندارد. دوباره زنده نخواهیم شد و عذابی نخواهیم دید. «إِنْ هِيَ إِلَّا حَيَاتُنَا الدُّنْيَا نَمُوتُ وَنَحْيَا وَمَا نَحْنُ بِمَبْعُوثِينَ.» این‌ها همه توهمات، خیالات و آرزوهاست.

مغالطه بعدی، «مغالطه عوام‌فریبی» است. برای این جلسه‌مان، آخرین مغالطه: عوام‌فریبی. آنی که شخص به جای استدلال و اقامه برهان و دلیل عقلی برای اثبات یک عقیده، سعی می‌کند از طریق تحریک احساسات و هیجان‌های جمعی و توسل به عواطف و جو حاکم، نوعی تصدیق جمعی نسبت به نتیجه مطلوب خود را به دست بیاورد. مغالطه عوام‌فریبی به دو شکل مستقیم و غیرمستقیم صورت می‌گیرد.

شیوه مستقیم مغالطه عوام‌فریبی وقتی انجام می‌شود که شخص گروه زیادی از مردم را مثلاً در یک سخنرانی مخاطب خود قرار بدهد و بیان سخنان مهیج، شور و اشتیاق و هیجان مردم را برانگیزد و تحت تأثیر احساسات و عواطف به وجود آمده، آن‌ها را نسبت به نتیجه مطلوب خود متقاعد سازد. شال سبز بیندازد گردنش. بعد از اینکه رأی آورده: «من البته خودم سیدم، مادرم سید.» عوام‌فریبی.

شیوه مستقیم مغالطه عوام‌فریبی که می‌شود آن را «توسل به هیجان» نامید، همواره وسیله مبلغان و افراد عوام‌فریب مورد استفاده قرار می‌گیرد. مثلاً تأسیسات هسته‌ای را می‌دهی می‌رود. جشنی می‌گیری، از خانواده شهدای هسته‌ای دعوت می‌کنی که بیایند و دختر شهید را می‌بری بالا. به دنیا اعلام می‌کنی که: «با هسته‌ای بودیم، دادیم رفت.» میهن خودت می‌گویی که: «ما دستاوردیم، خون‌ها را به ثمر نشاندیم.» بغل کردن این بچه و نشان دادن و این‌ها را دعوت کردن، عوام‌فریبی پوپولیست است. «توسل به هیجان» می‌شود اسمش را گذاشت.

سخنرانان حماسی که معمولاً الحمدلله در رؤسای جمهور ما کم و بیش رایج بوده. این دیگر عوام‌فریبی است تو سخنرانی‌ها. «ما از رکود عبور کردیم.» بماند که دروغ است یا هرچی هست. بوی لحن عیدی با هیجان و که آن‌جا شما مثلاً بگویی که: «ملت ما بدبخت شدیم.» همه کف می‌زنند با این لحن که می‌گویی. با این سر و صدا و این شور و این هیجان ملت تا صد سال آب نداریم بخوریم. فرقی نمی‌کند شما چی بگویی. لعنت .... چی بگویی ملت. سخنان حماسی مثل آدولف هیتلر از اساتید این فن است.

در شیوه مستقیم برای افزایش تأثیر بر روی تک تک افراد از هر وسیله ممکن استفاده می‌شود؛ مثل اهتزاز پرچم‌ها و نواختن موسیقی خاصی که به نوعی با موضوع مورد نظر ارتباط دارد. نکته اساسی در مغالطه این است که تنها دلیل حقانیت آن عقیده، همان احساس و هیجان جمعی است که به یک گروه دست می‌دهد. به افراد آن گروه تحت تأثیر مغالطه در خود نوعی یگانگی با گروه احساس می‌کنند. مسعود رجبی ملعون این شکلی بود. این یگانگی به آن‌ها احساس امنیت و قدرت می‌دهد. لذا به شخص این‌طور تلقین می‌شود که اگر از عقیده این گروه پیروی نکند، از این امنیت و قدرت محروم خواهد شد. احساس ایجاد می‌کند که فرد احساس می‌کند آدم همه با این مخالف باشد، تو آن فضا احساس می‌کند که فقط انگار منم. شور و حماسه و سر و صدا و همهمه و این‌ها را که می‌بیند، آدم دیگر ساکت می‌شود.

شیوه غیرمستقیم مغالطه عوام‌فریبی منحصر به بیانات شفاهی نیست و در آن شخص مغالطه‌کننده می‌تواند با گفتار یا نوشتار خود مردم را مخاطب قرار بدهد. البته در این‌جا مخاطبان او تک تک افرادند، نه توده مردم. در شیوه غیرمستقیم از شیوه‌های مختلفی برای برانگیختن روحیه جمعی افراد استفاده می‌شود و هنگامی که مطلب مورد نظر به گونه‌ای به مخاطب القا می‌شود که احساس می‌کند همه کسانی که در مسیر رشد و تکامل پیشرفت هستند، آن مطلب را پذیرفته‌اند و کسی با آن مخالفت کند، از قافله فرهنگ و تمدن عقب مانده است.

در شکل نوشتاری مغالطه، نویسنده دست به عبارت‌پردازی می‌زند و ادعای خودش را مطابق با دین، حقوق بشر، حقوق کارگران و مستمندان و خلاصه مطابق با اعتقاد مقبول همه جلوه می‌دهد. نویسنده به این ترتیب می‌تواند همان‌طور احساسات درونی مخاطبان را برانگیزد که به وسیله خطابه و سخنرانی انجام می‌دهد.

هر بیتی .... این خیلی مهم است. در مغالطه عوام‌فریبی این احساس درونی که هر کس دوست دارد مورد تحسین و تقدیر دیگران قرار بگیرد. انسان‌ها جهت دستگیری‌های مختلف خودشان را به سمت هرچه بیشتر به ارزش و احترام و شهرت آن‌ها بیفزاید. در این راه گاه مردم سعی می‌کنند خودشان را به افراد مشهور یا ثروتمند شبیه کنند. عکس با یک بازیگری دارد. عکس فوتبالیستی دارد. یک امضایی از این‌ها دارد. این انتصاب است. این اضافه شدن است. مضاف‌الیه. این خیلی فضا را عوض می‌کند. دیگر شما یک حرفی می‌زنی، اول کسی خیلی اعتنا نمی‌کند. بعد می‌گوید: «بنده فرزند آقای فلانی هستم.» حرف شما نشست. به کرسی نشست. «من رفیق‌های فلانی هستم. می‌خواهی زنگ بزنم به فلانی بگویم بیاید؟» انتصابی. یک وجهه‌ای، یک چهره‌ای. وقتی نشان می‌دهد به یکی از این‌هایی که شناخته شده‌اند، فضا عوض می‌شود. گاهی توی انتخابات رأی می‌آورد سر همین است که به یک کسی منسوب است، با یک کسی عکس دارد، به کسی ارتباط دارد. این اگر بیاید، فلان طیف حاکم می‌شود.

این روحیه زمینه‌ساز ارتکاب مغالطه است. در این نوع مغالطه که می‌شود آن را «توسل به تفاخر» نامید، ادعا می‌شود که یک عقیده یا یک عمل یا استفاده از یک کالای خاص، از ویژگی‌های فلان فرد مشهور و محبوب است. «فلان شامپو را کریس رونالدو استفاده می‌کند.» «فلان روغن موتور را دیوید بکهام استفاده می‌کند.» دیدید دیگر دم تعویض‌روغنی‌ها عکسش را می‌زنند. «فلان مبل را فلان بازیگر تو خانه‌اش دارد.» و قس علی هذا تو همه افراد. حالا دیگر تو انتخابات هم که الان دیگر مد شده دیگر. بازیگرها همه با این‌اند. خواننده‌ها، هنرمندان، کد هنرمندان، چهره‌ها. خیلی اثر دارد. عوام‌فریبی است دیگر.

افرادی هم که عقیده را داشته باشند یا آن عمل را انجام بدهند و یا از آن کالا استفاده کنند، از شهرت یا محبوبیت مشابه برخوردار می‌شوند. نمونه بارز مغالطه، آگهی‌های تبلیغاتی است که شخص مشهوری، ورزشکار جهانی، یک بازیگر سینما را در حال استفاده از یک کالای خاص نشان می‌دهد. مثلاً می‌گوید: «مارادونا هم کوکاکولا می‌نوشید.» دیگر انسان فکر نمی‌کند که این کار خوب است یا نه. محبوبیت و شهرت طرف حجابی می‌شود برای دلیل بخواهد، استدلال بخواهد، فکر بکند اصلاً خوب است، بد است. دیگر به این چیزها فکر نمی‌کند. مهم این است که یک انسان مشهوری در آن سطح یک همچین کاری دارد انجام می‌دهد. این وجهه می‌دهد به انجام این کار.

حالت دیگر مغالطه عوام‌فریبی که «توسل به افاده» نامیده می‌شود، استفاده از تمایل توده مردم در تشبه به افراد ثروتمند و متمول است. این شکل مغالطه بیش از همه وسیله تهیه‌کنندگان تبلیغات آگهی‌های تجاری صورت می‌گیرد. ارتباطی میان کالای مورد تبلیغ و اموری که به شدت مورد علاقه مخاطبان است، برقرار می‌شود. تبلیغ یخچال. خوب، وقتی آن را می‌کند توی یک زیرزمین نمور، قم، زیرزمین ۲۰ متری، مثلاً این را ساخته باشم. می‌گویند: «این یخ تو این خانه خیلی یخچال خوبی است.» می‌رود کجا؟ می‌رود خانه ۴۰۰ متری تو سعادت‌آباد. آن هم برج نوار. از بیرون نشان می‌دهد خانه را. از بیرون نشان می‌دهد فضای خانه را. ببین، خواننده مرفهین چه. خواننده متمولین. این‌ها از این یخچال‌ها دارند. یعنی کأنه این دخالتی دارد تو مرفه بودن این‌ها. تو این زندگی لوکس و زندگی خوش و این ظاهر. این دخالت این تصویر توی خانه که مثلاً همه معتادند، همه بدبختند. یخچال، یخچال است دیگر. تو هر خانه‌ای باشد یخچال خوب، خوب است. بد هم بد است. نه، «این تو خانه آدم‌های خوب است.» خوبم یعنی همان پولدارهای الوب. این دیگر تمام است دیگر. یعنی چیز خوبی است.

تو تبلیغات، توی کار رسانه این‌ها خیلی پیش می‌آید. ارتباط میان کالای مورد تبلیغ و اموری که به شدت مورد علاقه مخاطب است، برقرار بشود. مثلاً در برنامه‌های رادیو تلویزیون همراه با ذکر نام آن کالا، قطعات بسیار زیبای موسیقی پخش می‌شود. توی مثلاً این را می‌دهند لباس را می‌گویند اسپانسر فلان تیم است. نه، لباس فلان تیم ورزشی. مثلاً یا مثلاً فلان برنامه محبوب تلویزیون، قبلش این را می‌گویند، بعدش این را می‌گویند. اسمش را می‌آورند، آرمش را می‌زنند. خود این دیگر کار اینکه من بخواهم استدلال بیاورم از روی دوش من برمی‌دارد. من می‌خواهم بگویم فلان شرکت مخابراتی، این مثلاً ایرانسل مثلاً بهتر از همراه اول است. بر فرض. خب من باید دلیل بیاورم برای شما که بهتر است. دلیل نمی‌آورم. می‌دهم خندوانه. پول می‌دهم خندوانه. لابلای آن، «از ایرانسل بگیر.» تمام. آن مخاطب می‌رود می‌خرد. چرا؟ بابا، این همه رامبد می‌گوید دیگر. دلیل نداری که اگر آن فلانی است، این آنتن‌دهی‌اش بهتر است. این نمی‌دانم مکالماتش ارزان‌تر است. هیچ دلیل دیگری نیست. صرف اینکه او می‌گوید. بابا، فلانی ایرانسل دارد. اصلاً هر کی از رفقای ما دیدیم ایرانسل خرید. تشبه اطرافیان و افراد و این‌ها که طرف همه دارند یک چیزی انتخاب می‌کنند که همه می‌دانند که به درد مود این شکلی است دیگر.

به هر کسی که می‌گویی بابا این شلوار جروا جری که پایینش جر خورده، بالایش جر خورده. بیا برو بالا شهر باکلاس‌ها را ببین، همه همین مدل را می‌پوشند. در تبلیغات تصویری از زیباترین مناظر طبیعی و یا صحنه‌های هیجان‌آور ورزشی به عنوان زمینه و تصاویر جانبی استفاده می‌شود. افرادی که آن کالای خاص را مورد استفاده قرار می‌دهند، دارای لباس، خانه، اتومبیل و دیگر وسایل و شرایطی هستند که تحصیل مصرف‌کنندگان را برانگیزد. این افراد با اشتیاق و شادی از آن کالای خاص مصرف می‌کنند. خلاصه، همه این عوامل دست به دست هم می‌دهند تا به غلط این احساس را در مخاطب القا کنند که همه این نعمت‌ها و لذت‌ها در اثر استفاده از آن کالای خاص به دست می‌آید. چنانکه زندگی افراد ثروتمند همین را نشان می‌دهد. «این همه دور هم جمع اند، شاد اند، خوشحال اند، همش به خاطر روغن لادن است.» خوشحال و سرحال و خندان و خوشگل و پولدار و خوش‌چهره. «خانه خوبی دارند، آدم‌های شیکی هستند.» همش به برکت روغن لادن است. خوش‌تیپ و خوشگل و خوش‌هیکل و همه رقمی می‌شود. چطور عربستان ۷۰ درصد روغن‌های نباتی ایران دست عربستان است؟ چرا آن‌جا؟ شیر نعمت‌ها و لذت بهره‌مند بشوید و مانند افراد ثروتمند زندگی کنید، باید از آن کالا مصرف کنیم.

خب، این تا این‌جا بحث مغالطه‌مان تمام. الحمدلله رب العالمین.

نظرات کاربران

هنوز نظری ثبت نشده است.