جلسه بیستم
متن کامل
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسمالله الرحمن الرحیم
فصل سوم: «مغالطات»، «مغالطات مقام نقد»
وقتی انسان میخواهد مطلبی را رد کند، در ردِ اعتراض، نپذیرفتن چیزی بگوید؛ در این مواقع گاهی مبتلا به مغالطاتی میشود که این مغالطهها در فضای طلبگیِ ماها، متأسفانه، خیلی رایج است و در کتب علمی هم گاهی ابتلا به مغالطه را میبینیم. معروف هم هست که میگویند طلبههای پایههای پایین، یکی توجیهاتشان خوب است، یکی مغالطات. مغالطات برای رد کردن خودشان، خدا میداند، ردشان خیلی سریع است. مطلبی تا مواجه شدن سریع رد میکنند.
یکی از علائم علم و توجه و دقت این است که کسی که انسان فرهیختهای است و دانشمند، این در مواجهه با پدیدهها و مسائل زود نظر نمیدهد، زود رد نمیکند، زود نمیپذیرد. یکی از علائم عوام همین زود پذیرفتن و زود رد کردن است. هنوز نمیگذاری حرف طرف منعقد بشود، اینور یا آنورش. قشنگ گوش میدهد؛ بیهودهترین حرفها را هم، ردترین استدلالها را هم گوش میدهد، دقت میکند؛ چون خودش آدم دقیقی است و بدون دقت حرف نمیزند. نگاهش هم این است که بقیه هم حتماً دقتی کردهاند، تأملی کردهاند که این را گفتهاند. حتی گاهی شما میبینید این رایج است. در این مباحث مرحوم شیخ اعظم زیاد آدم میبیند. یک حرفی که آدم تا با آن مواجه میشود، میگوید: «این که غلط است! لعل ایشان این را خواسته بگوید.» یک وجهش این است، یک وجهش آن است. اینجور توجیه میشود، آنجور توجیه. وجوه توجیه میآورد؛ چون ذهن، ذهن قویای است. احتمالات میتراشد برای اینکه او عالمی که این حرف را زده، او هم شاید ذهن قوی حتماً دارد، ملاحظه کرده و گفته است.
پس در مقام نقد این است که آدم زود رد بکند یا موضع بگیرد. اطراف مسئله را خوب دقت نکند، حرف طرف را متوجه نشود. اینها خیلی زمینه را برای مبتلا شدن به مغالطه فراهم میکند. در نقد هم خیلی مهم این است که انسان یا استدلال بیاورد برای نقد طرف، کاری بکند که بیاستدلالی حرف طرف معلوم بشود. این دو تا خیلی مهم است. ماها معمولاً یکی از مشکلاتی که داریم در این بحث، این است که شخص طرف و انگیزههای طرف و عوامل بیرونی را هی سریع دخالت میدهیم توی حرف. «بابا اینکه معلوم است کداموری است! اینکه خطش معلوم است! اینکه از اول مشکل داشت!» ببین چی گفته؟ منظورش چیست؟ کجا را میگوید؟ بعد شما دلیلت چیست برای رد این؟ اینکه «بابا آقای فلانی در فضای طلبگی ما زیاد اتفاق میافتد. آقای فلانی اینها را قبول ندارد! اینها مخالف با فلانی!» خب چه ربطی دارد؟ طرف این را گفته. گفته: «استاد! مثلاً سیر و سلوک لازم نیست.» «بابا اینها را که آقای حسنزاده زیر آبشان را زده!» نتیجه؟ استدلالی برای حرف چی داری؟ این حرف را شنیدی؟ یا باید استدلال بیایی رد بکنی، یا باید بیاستدلال بودنش را نشان بدهی. «او زده! او با آن آقا مشکل دارد! این را که اصلاً قبلاً معلوم بوده چهکارهاند! اینها که بابا خطشان این است!» اینها همهاش مغالطه است که ماها خیلی مبتلا میشویم.
همانطور که اثبات و نشان دادن درستی گذر محتاج دلیل است، ابطال و نشان دادن نادرستی آن هم به دلیل و برهان نیاز دارد. مغالطاتی که در این فصل در پی توضیحش هستیم، همگی در این جنبه مشترکند که اگر کسی با مدعایی مخالف است و آن را نادرست میداند، اما برای نشان دادن نادرستیاش نه تنها از راه منطقی وارد نمیشود، دلیل برهانی بر ضدش ارائه نمیکند، بلکه متوسل به ترفندی میشود که از آن طریق مدعای مورد بحث را نادرست نشان دهد یا میزان تأثیرگذاری و مقبولیت آن را کاهش دهد.
بعضی از این ترفندها و مغالطات عبارتاند از:
1. **ایجاد وقفه در ارائه یک سخن یا ایجاد مانع در رسیدن آن به مخاطب (مغالطه پارازیت).**
2. **مبهم و نامفهوم شمردن یک سخن.** «حرف شما مبهم است، من که نمیفهمم چی میگویی!»
3. **دروغ و غیرواقعی معرفی کردن یک مدعا (تکذیب).** «اینها که همه دروغ میگویند!»
4. **ساده و پیش پا افتاده جلوه دادن یک سخن.** «بابا اینکه همین را میخواستی بگویی؟!»
5. **بدون دلیل، نادرست و مغالطه آمیز معرفی کردن یک سخن (مغالطه "اینکه مغالطه است").**
6. **به جای نقد گفتار به نقد گوینده پرداختن و نقاط ضعف او را بیان کردن (همان درگیر "من قال" شدن).** این مغالطه انگیزه و انگیخته است.
7. **ناسزا گفتن و نسبت دادن صفات مذموم به گوینده یک سخن (مغالطه توهین).**
8. **اشاره به اینکه سرچشمه و اصل و اساس موضوع مورد نقد گزارش شخصیت مذمومی بوده است.** «این اولین کسی که آقا این حرف را زد، کی بود؟ ابلیس!»
مثالهای بامزه، خاطرات بامزه... یکی از اساتید... کدام سه تا؟ نه، او به انگیزههایش کار دارد. این به انگیزه کار ندارد. این چون جواب ندارد فحش میدهد. این یکی آخری هم که میرود سرمنشأ، میگوید مثلاً با این شخص مخاطب کاری... اولین باری که این حرف را زد، کی گفت؟ فلانی.
یکی از اساتید، خدا حفظشان بکند! الان ایشان دیگر برگشته. ایشان سالهای قبل از نمایندگی که ما شاگردشان بودیم و خدمتشان بودیم، حالا مغالطه نیست، به عنوان منشأ دارم عرض میکنم. خاطره: اینجا ظهرهای ماه مبارک سخنرانی داشتم. خدمتشان میرسیدیم. یک روزی آقای... آمده بود، با ماشین آمده بود از تهران. ماشین آماده بود جلوی در. میخواست حاجآقا را ببرد برای سخنرانی و برگرداند. چه محاسباتی کرده بود! صبح میروم اصرار میکنم. مثلاً «حاجآقا بنشینیم برویم سخنرانی.» «کجا؟ چی؟» «آقا ول کن تو را خدا! سر ظهر من بدون هماهنگی قبلی، بدون هیچی. من کاری ندارم. من را فرستادهاند، باید شما را سوار کنم، ببرم.» «بابا الان نمیشود، من خستهام! الان سخنرانی داشتم، شب سخنرانی دارم، کار دارم، برنامه دارم.» «حاجآقا! من مأمورم و معذور! شرمنده.» اولین بار کسی که گفت: «من مأمورم و معذور»، کی بود؟ بله عزیزم! این حرف دیگر نزن! «من مأمورم و معذور!» استدلالی غیر از این نمیآورند. گفت: «نه برو، اول من قاس ابلیس.» که امام صادق اشاره کردند طرف قیاس... اولین کسی که قیاس کرد، کی بود؟ ابلیس بود. از این قیاسها دیگر. ولی اینجور وقت مغالطه نیست. حالا به توضیحاتش میرسیم.
یک وقتهایی برای رد حرف طرف چیزی نداریم، غیر از اینکه بگردیم به یک جایی بچسبانیم و که از این مغالطات خیلی در فضای سیاسی الان هست. «اینها همه حرفهای احمدینژادی است!» «اینها همه حرفهای...» همه حرفهایشان را از فلانی گرفتهاند.
9. **ترسیم مدعای ضعیف و نقد و رد آن به جای نقد مدعای اصلی (مغالطه پهلوان پنبه).** که اسمش... تمام مغالطات... یکی از رفقایمان گفتش که: «ما همه مغالطات را خواندیم. از مغالطات اسمش هیچی یادم نمانده، غیر از پهلوان پنبه.»
10. **رد همه شقوق موجود در یک بحث با اشاره به نقاط ضعف آنها و یا مقایسه آنها با یک شق بدون نقص اما غیرقابل حصول (مغالطه کامل ناممکن).**
11. **تنها به نقاط ضعف موضوعی اشاره کردن و نادرستی کل آن و نتیجه گرفتن (مغالطه ارزیابی یکطرفه).**
12. **از اینکه دلیل یک مدعا نادرست است، نادرستی خود آن مدعا را نتیجه گرفتن (رد دلیل به جای رد مدعا).**
13. **در مثالها و مصادیق آن تردید کردن (مغالطه مناقشه در مثال).**
14. **رد یک مدعای کلی با اشاره به حالتی خاص و غیرطبیعی که در آن حالت آن مدعا صادق نیست (مغالطه تخصیص).**
15. **رد یک مدعا به دلیل اشکالات جزئی و پیش پا افتاده (بهانه).**
16. **ادغام چند سؤال در یک سؤال واحد به گونهای که بعضی از آنها مبتنی بر پیشفرضهایی باشد که مخاطب قبول ندارد (سؤال مرکب).**
پارازیت، توضیحاتش میآید. تکتکش را میخواهیم انشاءالله. مغالطات نقد امروز بزنیم تو گوشش.
اولینش: «پارازیت». در مقام نقد یک سخن، حالت طبیعی این است که شخصی سخن و مدعای خود را خطاب به مخاطب یا مخاطبان خودش بیان میکند. آنها بعد از شنیدن یا خواندن آن، در صورت وجود اشکال، اعتراض به نقدش بپردازند. حالا اگر فرض کنیم شخصی در فرایند این سخن، به ویژه در حالت شفاهی و گفتاری آن، خللی ایجاد کند، به طوری که سخن گوینده به مخاطب نرسد و یا ناقص، منقطع، نامفهوم و به حالت غیرطبیعی به مخاطب برسد، در چنین حالتی مغالطه پارازیت اتفاق افتاده است. البته روشن است که ارتکاب مغالطه مانند دیگر مغالطات، ممکن است آگاهانه و از روی تعمد و غرضورزی و یا ناآگاهانه و ناخواسته باشد. هی سرفه میکند، یا با پایش به جایی میزند، یا میگوید: «آقا! این صدای چی میآید؟» بله، بله، میفهمم. ولی جوکی هم دارد، درنیامده. نه، آنها که علامه شأنند. آن سران که خب میآیند. آنهایی که میآیند آن تهان، نه. میدانم برای اصل سخنرانی. آقا میآید برای آنکه نمیآید. برای آن تهان هم که هیچ وقت نیستند که. آنها مشکل اصلی این است که یادگاری نوشتهاند روی دیوار. اینها است که آدمها را بدبخت میکند. آدمهای بیاعتقاد.
بعد آدم از این حرص میخورد که این آدمهایی که صبح تا شب در لجن همه اعتقادات، جنبههای معنوی و نورانی و روحانی را همه را به سخره میگیرند. به اینها که میرسند، اینها برایشان مقدس است. مقدسات یعنی ابزار اینها. اگر کار... بله بله. حالا من، آخوند خاک بر سرم، واقعاً اگر این عمامه همان دو متر پارچه روی سر من باشد، به جای اینکه مدافع دین و حقانیت «زاغ به عن ولیالله» و اینها باشم، شدم مدافع لجنکشان و... خدا قوتتان بدهد!
توصیۀ من به شما عزیزان این است که مسئلۀ اخلاق را در زندگی خود بسیار جدی بگیرید. شیطان سوگند خورده که ما انسانها را گمراه کند. شیطان دشمن ماست. ما باید این دشمن را جدی بگیریم. هوا و هوس و وسوسههای درونی نفس، دشمن ما هستند و ما باید مانند یک دشمن از سردخانهها احساس خطر کنیم. ما باید همواره هوشیار باشیم و نگذاریم در این امور غفلت ما را فرا بگیرد. یکی از راههای زدودن چنین غفلتی مسئلۀ موعظه است که... ببخشید، حرفتان را قطع میکنم! اجازه بدهید میخواستم با چای و شیرینی از دوستان پذیرایی کنیم. چای سرد میشود!
پناهیان: منبریا خیلی حساسند نسبت به این پارازیت. خیلی حساسند. مثلاً فیلمبردار اگر زیاد تکان بخورد، اینور آنور برود، صدایی بیاید، مثلاً یک وقتی بغل ایشان مانیتوری روشن باشد، تصویر آنجا باشد. همه را تذکر. «این را خاموش کن! آن را قطع کن! این را جمع کن!» این فیلمبردار بیرون دانشگاه امام صادق چند سال پیش، ایشان رفته بودند تو جمع تو آشپزخانه و اینها. رفقا تعریف کردند. گفتند که توصیه آمده بود اینجا تو آشپزخانه. گفتم خب چی؟ گفت: «ایشان همه توصیهاش این بود که من اگر داشتم بالا منبر خفه میشدم، آب نیاورید به هیچ وجه! کسی نیاید سمت من! از پشت منبر رد نشوید! بغل منبر نیایید! هیچکس تردد نکند!» جلسه تلفن جواب میدهد. بچه را بغل کرده، روی پا نشان... جلو نمیآید.
یکی از این جلسات مناظرهها، آقای دکتر رائفیپور با چپها مناظره میکردند. او جوش میآورد. پا میشود کتش را درمیآورد، میاندازد پشت صندلی. آب هی میخورده. ببین، خودت را اگر جر بدهی، بکشی، اینجا را به هم بریزی، من این حرفها را ادامه میدهم. تا خیلی اثر دارد. آب میخورم. سر میکروفون وَر میرود. از اینجور کارها که بعضی وقتها هم قشنگ مشخص است از سر تکبر و بیاعتنایی و بیمحلی و ارزشی ندارد این حرفها. هی ساعتش را نگاه میکند. «کی تمام میشود؟ تمام نشد؟ بازم مانده؟» خمیازه. بعد رفتن با گوشی. بله، با گوشی دیگر واقعاً فحش است. من خودم نسبت به این حساسیت دارم. در جلسۀ درسی، بحثی، کسی گوشی دستش باشد، توهین است دیگر.
مغالطۀ پارازیت در حالت افراطی خودش موجب میشود که پیام گوینده به مخاطب نرسد. اگر هم به مخاطب برسد، به طور ناقص و نامفهوم. این کار از طرفی تأثیر منفی بر گوینده دارد. به انگیزه ادامه سخن از او سلب میکنم و از طرف دیگر، تأثیر آن سخن و پیام را بر مخاطب به حداقل میرساند. نکتۀ مهمی که باید توجه خاص مبذول شود، این است که در چند سال اخیر مشکل بیکاری دانشآموختگان پزشکی در کشور، برای پزشکی و جامعۀ پزشکی به یک بحران تبدیل شده است. از طرف دیگر میبینیم که پزشکان خارجی اجازه کار و تابعیت داده میشود. در شرایط موجود... ببخشید، لطفاً صدای رادیو را بیشتر کنید! خلاصۀ اخبار را بشنویم.
یکی از زمینههای بارز ارتکاب مغالطۀ پارازیت در مورد سخنان و پیامهای دینی و معنوی است. در تاریخ صدر اسلام میخوانیم که کفار و مشرکان بر مقابله با سخنان الهی، بهترین راه را در این میدیدند که اساساً نگذارند کلام الهی به گوش مردم برسد تا به زعم خود از تأثیر آن مصون بمانند. لذا سعی میکردند با سروصدا یا گفتن سخنان بیهوده و یاوه، در آن اخلال ایجاد کنند. خود قرآن کریم از این ترفند کافران چنین یاد میکند: ﴿وَقَالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لَا تَسْمَعُوا لِهَٰذَا الْقُرْآنِ وَالْغَوْا فِيهِ لَعَلَّكُمْ تَغْلِبُونَ﴾ (سوره فصّلت، آیه 26). لغو بندازید درش، «لعلکم تغلبون». القای لغو انداختن، پارازیت. همان پارازیت.
مغلطۀ بعدی: «حرف شما مبهم است». همانطور که مبهمگویی نوعی مغالطه و زمینهساز مغالطه است، مبهم خواندن سخن غیرمبهم، مغالطه است. «روشن نفهمیدیم منظورش چیست؟» «شما نمیخواهی بفهمی که منظورش.» به ویژه میگوید اگر کسی فهمید... خیلی رایج است. در قرآن هم چند جایی به آن اشاره کرده. «شما چیزی فهمیدید؟ ما که نفهمیدیم!» «چون فهمیدی چی میخواهد بگوید؟ ما که نفهمیدیم!» بله، دقت میکردی، سکوت میکردی، دل میدادی، گوش میدادی، میفهمیدی. به ویژه اگر شخصی در مواجهه با مطلبی که ابهام ندارد، آن را مبهم بخواند و از این طریق بخواهد زمینه را برای اظهارنظر بیشتر خود منتفی کند و یا از پذیرش آن مطلب سر باز زند.
«در مورد طرحی که شما ارائه کردید، واقعیت این است که خیلی مبهم و نارسا بود و من نمیتوانم دربارۀ آن اظهارنظر کنم.» شخص با مبهم معرفی کردن یک سخن، علاوه بر اینکه پاسخ ندادن خود را توجیه میکند، به صورت ضمنی به آن سخن نقدی وارد میکند و در واقع از موضع قدرت آن را ضعیف جلوه میدهد. طرف آب میشود یک دفعه. مثلاً نقدی داری؟ خود او که دارد میگوید، نقد دارد میکند. بعد خوبی، الان توی موضع نابرابر است دیگر. من دارم رئیسجمهور را نقد میکنم. «من که متوجه نشدم شما چی میخواهید.» «خب سؤال بعدی!» خب اینها شگردهای فوقالعاده حرفهای توی این جدل و اینها است. یک وقتهایی خیلی به درد میخورد. وهابیها و ناجوانمردانه است، ولی یک وقتهایی خوب است. از طرف دیگر، این زمینه را فراهم میکند تا وقتی مخاطب به توضیح بیشتر مطلب خود میپردازد، این شخص خود را برای پاسخگویی آماده کند. «این سؤال و اشکال شما را درست متوجه نشدم. ممکن است واضحتر بفرمایید منظورتان چیست؟» درست متوجه نشدم باید نمونهای که قرآن کریم از مغالطه ذکر میکند، مربوط به قوم مدین است که وقتی پیامبر آنها حضرت شعیب سخن زیادی دربارۀ عبادت خداوند، اجتناب از کمفروشی، عبرت گرفتن از سرنوشت اقوام پیشین و طلب آمرزش از خداوند به آنها فرمود، چنین پاسخ دادند: «چی میگویی؟ چی میگویی؟ حرفت چیست؟» اوج تکبر دیگر. موضع تکبر.
یکی از ترفندهای خاص این است که شخص به برخی الفاظ... بله، خب این یک کلمه. گاهی تو طرف یک ده تا جمله آورده، همه ده تا جمله معلوم است. یک کلمهاش مبهم است. مطلب روشن است. «سوادی ندارم، میشود لطف کنید توضیح بدهید؟» طرف میرود تو توضیح این کلمه. دیگر اصلاً از این فضا... «اینکه شما میگویید مطبوعات ما باید از حمایت احزاب برخوردار باشند، ممکن است توضیح بدهید منظور شما از حمایت دقیقاً چیست؟» روشن! منظور حرف چی میخواهد بگوید؟ «حمایت این، منظورتان کدام است؟ این است یا آن است؟»
آیتالله حیدری میفرمود که کسی منطق و اصول و اینها بلد باشد، اولین کلمهای که تو مناظره طرف مقابل بگوید این: «بسماللهی که شما گفتید، این با چه نوعی است؟» «ببخشید، بحث چیست؟ اینکه مبهم است.» «ببخشید، ما نفهمیدیم. با بسمالله این چرا الفش افتاده بود؟» «ببخشید، بسمالله که گفتید، اینکه گفتید، اینجوری تلفظ کرد یا آنجور؟ به قرائت این یا آن؟» کارهای این شکلی. شگردهای مخصوصاً کسی اگر اطلاعاتش اطراف قضیه زیاد باشد، آن طرف اصلاً نمیداند. توی جمعی که این میخواهد اظهار فضل بکند، اظهار لَهْوی بکند، با همین چهار تا سؤال حاشیهای کاملاً یعنی هیچ ربطی هم به موضوع ندارد. طرف دارد یک آیۀ قرآن میخواند یا یکی شنیده مثل عوام و حرفش حرف متقنی است. در مورد ظلم صحبت میکند. «من که نباید ظلم کرد.» یک آیۀ قرآن هم میخواند. حالا این چون آدم حرفهای است، میگوید: «ببخشید، این آیهای که خواندهاید، شما بنا بر تفسیر کدام یک از مفسرین این آیه را اینجور تفسیر کردهاید؟» پنج تا قول در مورد این آیه. «یک قولش این است، اگر این قول باشد، آنجور میشود، اگر آن قول...» اصلاً میبرد فضا. این بدبخت هم نشسته مات و مبهوت، دستش خالی است. اینکه میگویم: «با آخوندها نمیشود بحث کرد»، یک بچهاش این است. بعضی وقتها بعضیها میزنند تو این فضاها؛ چون اطلاعات دارد.
خب با توجه به مثال فوق، میشود این نکته را دریافت که در هر جملهای میشود یک یا چند کلمه را مبهم دانست و از مخاطب خواست که دربارۀ آن توضیح دهد. البته کلمۀ مبهم خود مبهم است و نمیشود معیار و ملاک خاص برای تشخیص مصادیق ارائه کرد. اما ملکۀ تشخیص این مغالطه این است که شخصی نخواهد یا نتواند نسبت به مطلبی اظهارنظر کند و یا نخواهد آن را بپذیرد. برای رسیدن به این هدف، خود آن مطلب را مبهم و غیرمفهوم معرفی میکند. پس یک وقت واقعاً مبهم است. یعنی هر مخاطب و هر مستمع و هر شنوندهای با این جمله که مواجه میشود، میگوید: «والا ما نمیفهمیم!» واقعاً آدم از بقیه میپرسد، به قصد نه به قصد مغالطه، به قصد اینکه بقیه توجیهش کنند، روشنش کنند. میگویم: «شما از این حرف این آقا واقعاً چیزی فهمیدید که چی میخواهد؟ من نفهمیدم، والا! شما بگویید من روشن بشوم.» قصدش این است که روشن بشود. ولی یک وقتی روشن است مطلب، آن هم میداند چی میخواهد بگوید. به ابهام میاندازد. خودش را به نفهمی میزند. همان که میگویند: «آدم خواب را میشود بیدار کرد، کسی که خودش را به خواب زده را نمیشود بیدار کرد.» خودش را زده به خواب. برچسب زدن.
نمونۀ بارز مغالطه را میشود در داستان حضرت موسی و قوم بنیاسرائیل مشاهده کرد. وقتی موسی به قوم خود گفت: «خداوند دستور میدهد که گاوی را بکشیم.» قوم بنیاسرائیل که نمیخواست به این فرمان گردن نهند، متوسل به همین مغالطه شدند و به موسی گفتند: «منظور از گاو چیست؟» اطلاق دارد دیگر. دستور وقتی اطلاق دارد، شما به اطلاقش عمل کن. هی حالا میآید سراغت. همین که تو روایت هم آیۀ قرآن تصریح میکند: «سؤال الکی نپرسید!» طرف شروع کرد از احکام حج با جزئیات پرسیدن. حضرت فرمودند که: «بس است دیگر! چه خبر است؟ تو را خدا گفته که باید قربانی کنیم. حالا من اینجور باشد، آنجور باشد، اینجور نشد چهکار کنیم؟ بس است! اینقدر خودت را به دردسر نینداز!» «آقا ما نفهمیدیم!» میخواست از زیرش در برود. هی میگوید: «نه، نفهمیدم! ببخشید!» هی میخواهی یک راهی پیدا کنی. وسواسی هم هست. بله، ولی معمولاً این شکلی است که طرف میخواهد بزند، یک جاهایی بخورد تو بنبست که بهش نشود. «با ماشین میآیم دم خانهتان.» «یعنی دقیقاً چه ماشینی؟ با تاکسی؟ با آژانس؟ ماشین خودم؟ ماشین خودم که خراب است. خب با چی دقیقاً بیایم؟ آژانس؟ آها! خب بعد مثلاً آژانس از اینور یا آژانس از آنور؟ پولش را شما حساب میکنید؟» تمام میشود. «از خدا بخواه که مشخص کند دقیقاً چه گاوی مورد نظر است؟» موسی برخی صفات گاو را به آنها اعلام کرد. اما دوباره سؤال کردند: «این گاو باید چه رنگی باشد؟» بعد از اینکه رنگ گاو مشخص شد، دوباره بر موضع مغالطه آمیز خود اصرار کردند. «ما دقیقاً نمیدانیم چه گاوی مورد نظر است. از خدا بخواه که چند و چون گاو را بیان کند تا متوجه بشویم.» ﴿قَالُوا ادْعُ لَنَا رَبَّكَ يُبَيِّنْ لَنَا مَا هِيَ إِنَّ الْبَقَرَ تَشَابَهَ عَلَيْنَا﴾ (سوره بقره، آیه 70). جزو متشابهات گاو. «ما نفهمیدیم منظور چیست؟ گاو از گاو و اینها. نفهمیدیم.»
مغلطۀ بعدی: «مغالطه تکذیب». «آقا! اینها همه دروغ میگویند.» «آخوندها همه دروغ!» خویشاوند خیلی نزدیکی داشتیم، خدا رحمت ایشان را. سلطان این مغالطۀ تکذیب. تلویزیونی که روشن میکرد، این اصلاً اولاً که خدا نکند که میرفت روی اخبار. «خب اینکه دروغ است! این هم دروغ است! بعدی این هم دروغ است!» تبلیغات را نگاه میکرد، میگفت: «این فلان فلانشده!» تبلیغات بانک بود. قرعهکشی و جایزه و اینها. «همه دروغ است! همه دروغ است! اینها یک مشت فلاناند که میخواهند اینجوری کنند.» دو ساعت نشده، زنگ زدم بانک. گفتند: «شما برندۀ جایزۀ ماشین.» آن موقع هفت میلیون، چند سال پیش؟ ۱۲ سال پیش بیشتر. خلاصه ماشین بردند از بانک و گفتم: «خب، فلانی! بازم دروغ است؟» گفت: «نه، این یکی دیگر انصافاً تعجب کردم.» خلاصه اینجور آدمها. بله، اینجور آدمها را اصلاً راهی هم برای حرف دیگر. «آقا! همه دروغ!» آن توی بحث مناظرههای سال ۸۸ یکی از شگردهایی که اینها استفاده کردند... بله، حالا برای خود ایشان هم سال ۸۸ اینها استفاده کرده بودند. جواب میدهد معمولاً. که آن تئوریسین اینها گفته بود که یکجوری تو این مناظره با این کَل بیندازیم که اگر گفت: «ماست سفید است»، مردم روی این واژه تأکید کنید که: «دروغ میگویی! دروغ! فضای دروغ کشور را برداشته.» گذاشت دیگر، واقعاً چسبید.
مغالطۀ تکذیب، خطای متداول افرادی است که فکر نارسا و اطلاعات ناقص خود را میزان حق و باطل، معیاری برای تشخیص راست و دروغ قرار میدهند و بر این اساس، هرگونه حقیقتی را که خارج از آگاهی و عقل است... خلاصۀ استدلال این گروه این است که: «ما فلان واقعیت را درک نمیکنیم و با عقل ما جور درنمیآید، پس اساساً چنین چیزی وجود ندارد.» «عجیب است که عدهای هنوز به پدیدههایی مثل طیالارض معتقدند! به نظر من این مطالب با عقل سلیم سازگار نیست، چیزی نیست جز حاصل توهم یا دروغپردازی عدهای.»
خداوند به این مسئله و به این عامل تکذیب اشاره میفرماید و میگوید کسانی که نادرست کتاب آسمانی پیامبر را دروغ میانگارند، به دلیل معرفت اندکشان است. ﴿بَلْ كَذَّبُوا بِمَا لَمْ يُحِيطُوا بِعِلْمِهِ وَلَمَّا يَأْتِهِمْ تَأْوِيلُهُ كَذَٰلِكَ كَذَّبَ الَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ﴾ (سوره یونس، آیه 39). اگر اینها آن تعبیر را میدیدند، حقیقت را میدیدند، احاطۀ علمی داشتند، تکذیب نمیکردند.
عامل و علت دیگر وقوع تکذیب، این است که گاهی شخصی به علل غیرمعرفتی و اغراض و منافع خاص خود سعی میکند تا به لوازم و توابعش ملتزم نشود. «اگر قبول کنی راست است، بگو الف.» گفت: «نمیگویم الف.» تا یا میخواهی ببری. این هم میگوید: «معاد میگوید دروغ است؛ چون میداند اگر راست باشد، دیگر همۀ کارها را باید بگذاری کنار.» در اینجا زبان حال شخص این است که: «من نمیپسندم و نمیخواهم مدعایی درست بشود، پس آن مدعا نادرست است.» یک جورایی آرزو. اما همانطور که در آغاز این فصل اشاره کردیم، هیچ گزارۀ غیربدیهی را بدون دلیل نمیشود تأیید کرد، نمیشود مردود دانست. یعنی تأیید و رد هر مدعایی نیازمند دلیل است و مغالطه بودن تجزیه و... هم به همین سبب است که بدون دلیل مدعا مورد رد و انکار قرار میگیرد.
ارتکاب مغالطۀ تکذیب در عرصۀ مسائل قضایی و دعاوی، موافق و مخالف، مخالف شهود و متهمان در دادگاه و نیز در عرصۀ مسائل خبرگزاری و رسانهها و نیز مسائل سیاسی بسیار شایع و متداول است. «خبرنگار این روزنامه مدعی است که خودشان صحنه را دیدهاند، اما این ادعا یک دروغ است.»
خداوند در قرآن کریم به عامل دوم تکذیب نیز اشاره کرده و میفرماید: اگر عدهای به گناه و انجام عمل معصیت بپردازند، طبیعی است که این عامل نه تنها مانع پذیرش تعالیم دینی و آیات الهی است، بلکه موجب تکذیب، انکار و تمسخر آنهاست. خیلی این آیهها مهم است. ﴿ثُمَّ كَانَ عَاقِبَةَ الَّذِينَ أَسَاءُوا السُّوأَىٰ أَن كَذَّبُوا بِآيَاتِ اللَّهِ وَكَانُوا بِهَا يَسْتَهْزِئُونَ﴾ (سوره روم، آیه 10). استهزاء و تکذیب آیات الهی نتیجۀ گناه زیاد است. وقتی که انسان زیاد دچار سیئات میشود، میانجامد. یعنی شاکله را خراب میکند. قبح فاعلی میآورد و قبح فاعلی به قبح فعلی منجر میشود. یعنی در واقع تبدل ذات ایجاد میکند. بحث خیلی مهمی است. یکی از مباحث مهم تربیتی و اخلاقی بحث تبدل ذات است که اگر بخواهیم منبر برویم، یک منبر مفصل میشود در موردش رفت. چرا؟ احتمالاً امشب به جای شما منبرش را خواهیم رفت، انشاءالله.
بحث ذات انسان سه حوزه دارد: ذات، صفات، افعال. همانجور که خدا حوزه دارد، سه منطقه صحت. حالا حد که تعبیر درست... خدای متعال سه رتبه در نظر گرفته میشود. سه منطقه به قول آیتالله جوادی آملی. یکی ذات، یکی صفات، یکی افعال. فعل به صفات منجر میشود. صفات گاهی صفت فعل، گاهی صفت ذات. و خود ذات هم که مشخص است. در مورد خدا که بحثش مفصل است. در مورد انسان گاهی انسان یک فعل بدی دارد. گاهی صفت فعل است، گاهی صفت ذات. صفت فعل اونی است که مثل خلق، صفت ذات نیست. یعنی گاهی خدا خلق میکند، گاهی هم که گاهی برمیدارد. صفت فعل. صفت ذات دائم. مثل حیات، قدرت. «قد یحیی و قد لا یحی.» گاهی زنده است، گاهی زنده خلق میکند، گاهی خلق. تقسیمبندی که مرحوم کلینی در کافی اشاره کرده است. در مورد انسان هم حالا بحث رفت اینجا اشاره بکن جان از احادیث استنباط از احادیث از دستهبندی کلامی متکلمین تقسیم کردهاند. حالا گاهی انسان افعالش بد است، ولی صفات خوبی دارد یا ذات خوبی دارد. ﴿إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ عَبْدًا وَيُبْغِضُ عَمَلَهُ﴾ (حدیث قدسی). گاهی خدای بندهای را دوست دارد، از عمل او بیزار است. گاهی یک بندهای را بدش میآید، ولی عمل او را دوست دارد. این چهجوری میشود؟ این همان بحث ذات و صفات و افعال است.
یک وقت کسی ذاتش بد است ولی افعال... کسی ذاتش خوب است ولی افعالش بد است. خب این ذات به چیست؟ یک بحث مفصلی است. چی میشود که کسی ذات خوبی دارد؟ کسی ذات بدی دارد؟ چه میشود که آن ذات تغییر پیدا میکند؟ یکی از این آیه فوقالعاده کاربردی و کلیدی است. اینجا افعال ذات را و صفات را تبدل ایجاد میکند. یعنی کثرت گناه ملکات را عوض میکند. ملکات شاکله را عوض میکند. شاکله دیگر این آدم ذاتاً میشود یک انسان بد. ولو ازش کارهای خیر و خوبی هم سر بزند. زیاد هم سر بزند. شما میبینید الان بعضی از این سران کثافتکاری دنیا، طرف میرود انواع و اقسام فیلمهای پورن بازی میکند، میسازد. پولی که دستش میآید، میبرد یتیمخانه نگین؟ کجا؟ آدم کجای دلش بگذارد؟ رفته فیلم مستهجن بازی کرده، چند هزار دلار گرفته، پانصد تا یتیمخانه دارد، عضو یونیسف هم هست و دور تا دور دنیا میچرخد و حمایت از کودکان و حمایت از مستضعفین و فقرا و یتیم. «و یبغض عبد و یحب عمل.» خدا از این عمل خوشش میآید ولی این عمل از آن ذات... این نه خود آن ذات را بالا میبرد. «والعمل الصالح یرفع.» عمل صالح باید باشد. عمل صالح نیست. ثانیاً آن عامل چون صالح نیست، آن بالا نمیرود.
تکذیب در این مغالطات، اونی است که زودتر از همه آدم را زمین میزند. در مغالطات شاید بشود گفت رأس این مغالطات، اونی است که بیشتر از همه آدم را بیچاره میکند: تکذیب. ذات را نابود میکند. نظام. مرحوم امام رضواناللهعلیه به حاج احمد آقا سفارش میکردند که: «پسرم! اگر با مقامات اولیا مواجه شدی و حالات اولیا مواجه شدی و نفهمیدی، مبادا انکار کنی! بگو من نمیدانم. انکار نکن! انکار خیلی آسیب میزند. راه را میبندد. دیگر انسان ابداً منتفع نمیشود از این بهره.»
محتوای تعالیم دینی، عقیدۀ مبدأ و معاد و التزام به اخلاق و احکام الهی، به گونهای که میشود دو عامل تکذیب: نارسایی شناخت و معرفت و نیز تعارض منافع خاص را اصلیترین علت مخالفت کفار و مشرکان با تعالیم الهی دانست. و از میان مغالطات گوناگونی که آنها در مواجهه با پیامبر مرتکب میشدند، یقیناً مغالطۀ تکذیب بیشترین و متداولترین است. به گونهای که قرآن کریم بالغ بر ۲۰۰ بار به این مغالطه اشاره کرده و از جمله از تکذیب قوم نوح... ۲۰۰ بار در قرآن از مقایسۀ تکذیب... سخنرانی خیلی حرفه. قوم نوح، قوم ثمود، اصحاب الحجر، قوم لوط، اصحاب الایکه، قوم مدین خبر داده است. ﴿فَكَذَّبُوا رَسُولَهُمْ﴾ (سوره شعراء، آیه 141). هر وقت رسول میآید، همه تکذیب میکنند.
مغالطۀ بعدی: «مغالطۀ اینکه چیزی نیست». در مواجهه با گفتار یا نوشتار دیگران و برای نقد و انتقاد از آنها که شخص اعتراض داشته باشد و به طور صریح موارد خطا و نقاط ضعف و نکات نادرست در آن گفتار را توضیح بدهد. حالا اگر شخص با اغراض پیشینی بخواهد با گفته و نوشته مخالفت کند، اما از یک سو توان نقادی آن را نداشته و یا اساساً در آن خطایی وجود نداشته باشد و از سوی دیگر، شخص نکات مثبت آن گفتار یا نوشته را نپذیرد و به آنها ملتزم بشود، مرتکب مغالطۀ «طرح شما چیز مهمی نبود» میشود. «مسئله قابل توجهی را مطرح نکردید.» «به نظر من اصلاً لازم نبود وقت جلسه را بگیرید.» «مطلب جدیدی نداشت.» «مطلب به درد بخوری نداشت.» «ما که چیز خاصی ندیدیم.»
مغالطۀ «اینکه چیزی نیست» از طرفی باعث میشود که سخن حریف ساده و پیش پا افتاده جلوه کند و از طرف دیگر موجب میشود که شخص مغالطه کننده بدون اینکه اعتراض داشته باشد، حالت یک منتقد جدی را به خود بگیرد و از قدرت سخن بگوید. مقایسۀ «اینکه چیزی نیست». بله، گفتش که برمیگردم. میگویند: «چرا همه منتقدین انتقاد کردند که چرا شما وزیرت رفته با وزیر آمریکایی قدم زده؟» حالا موضع سلطان مغالطه چیست در برابر این؟ «حالا یک کسی میآید میگوید چرا اینجور راه رفتی؟ چرا گوشی عینکت اینجور است؟ چرا سر کَتت کج است؟» «آخه اینها که نشد انتقاد! خدا عقل سالم بدهد به بدن سالم!» حالا بماند که این عقل سالم، بدن سالم دقیقاً مثلاً تو دورۀ یک رهبر انقلاب تو بیمارستاناند و تو بستر افتادهاند و فرکانسی که این حرف برای دنیا دارد چیست و اینها بماند. ولی خب او دارد این را میگوید که: «خدا...» بله، خب معلوم است که سر کَتت کج است. تهش درمیآید. «خدا عقل سالم بود.» که چیزی نیست. انتقاد درست، انتقاد کنیم ولی درست انتقاد کنیم. «هر بچه مدرسهای میداند.» چون در آنجا شخص مدعی که اصطلاحی برای سخن خود نداشت، به عبارتی شبیه «هر بچه مدرسهای میداند»... «این آفتاب تابان است!»... «یکی که نفهم، یک مسئله دو تا چهار تا است.» و اینها. امری بدیهی و مقبول جلوه بدهد.
در اینجا هم شخص معترض و ناقد که استدلالی برای ضعف و نادرستی سخن حریف ندارد، از طرفی نمیخواهد به نقاط قوت آن اعتراف کند، با عباراتی مثل «اینکه چیزی نیست»، «مطالب را هر بچه مدرسهای هم میداند» و غیره، سعی میکند سخن حریف را پیش پا افتاده و... آنجا برای حرف خودش اثبات میآورد. میگفت: «این را همه میفهمند.» اینجا برای رد کردن حرف مقابل میگوید: «ابطالش را همه میفهمند.» بنابراین، خلاصۀ و اساس هر دو مغالطۀ مذکور، ساده نشان دادن یک سخن است. با این تفاوت که شخص مغالطه کننده میگوید: «سخن من ساده و بدیهی است، پس از من استدلال نخواهید.» «سخن شما ساده و پیش پا افتاده است، پس ما بهش اعتنا نمیکنیم.»
«دربارۀ اهمیت این کتاب تبلیغات زیادی میشود، اما به نظر من این تبلیغات واقعبینانه نیست؛ چون مطالبی که این کتاب مطرح میکند، کلیات و الفبای علم اقتصاد است. دانشجوی سال اول هم آنها را میداند. ضرورتی نمیبینم که بحث دربارۀ محتویات این کتاب بپردازیم. ارزشش را نداریم.» «ما میخواهیم وقت برایش صرف کنیم.» دیدید یک سری مطالب هم فلانی گفته که بنده احساس میکنم ارزشی ندارد بخواهیم وقت... قرآن کریم به ارتکاب مغالطۀ «اینکه چیزی نیست» از سوی کفار اشاره میکند که برای بیاهمیت جلوه دادن سخنان پیامبر اکرم. «بچه من هم هزار تا از این حرفها بیا! این بچه من چه انشایی مینویسد!» کاری ندارد. «کاری ندارد! اینکه چیزی نیست.» این است که «عمۀ من هم بلد است.» اینها همه مغالطۀ «اینکه چیزی نیست». «یکی از هر کسی برمیآید.» «من هم اگر میرفتم آنجا مینشستم، صد تا بهتر از این!» «من هم اگر همین پول را داشتم، همین کار را میکردم!» «من هم اگر بابام پولدار بود، آنجور میکردم!» کاری نکرده. «اینکه چیزی نیست.» هزار تا مغالطه.
«اینکه مغالطه است» تکمیلکنندۀ مغالطۀ قبل است. در مغالطۀ «اینکه چیزی نیست» میگفتیم شخص برای اعتراف نکردن به درستی سخن حریف و ملتزم نبودن به آن، سعی میکند با الفاظ و عباراتی دربارۀ سخنش قضاوت کنید، ساده و پیش پا افتاده جلوه بدهد تا به این ترتیب توجیه کند عدم اعتنا به شهادت. اینکه مغالطه از شخص یک گام جلوتر میرود. برگچهای استدلالی برای ضعف و نادرستی سخن حریف ارائه نمیدهد. اما در مواجهه با سخن او از الفاظ و عباراتی استفاده میکند، خطا و نادرست جلوه میدهد. «شما در مغالطۀ خود مرتکب تناقضگوییهای عجیبی شدهاید.» یعنی میخواهد نمایی از مغالطه بدهد. از حرف طرف میخواهد مغالطه نمایی کند. طرف را مغالطه بیندازد. طرف مغالطه ندارد، حرف طرف تناقضی ندارد. این میخواهد به تناقض بیندازد. میخواهد القای تناقض کند.
القای مغالطه در تقسیمبندی مغالطات، میشود مغالطۀ «اینکه مغالطه است» مغالطۀ بار ارزشی کلمات دانست که در فصل دومش طبیعی است که مغالطۀ بار ارزش کلمات علاوه بر مقام تبیین سخن یا مدعای خود یا گزارش و توصیف وقایع در مقام نقد و اعتراض به سخن دیگران نیز قابل ارتکاب است. اگر به جای نقد منطقی سخن دیگران یا نشان دادن نقاط ضعف و نادرست در مقام نقد و اعتراض، سخن را با استفاده از بار منفی کلمات توصیف کنیم، مرتکب مغالطۀ «اینکه مغالطه است» شدهایم. «شما در حرفهایتان مرتکب چند مغالطه شدهاید. نادرست روانی. یکی اینکه استفاده از بار ارزشی کلمات و توصیف سخن حریف با تعابیری شامل تناقضگویی، خلط مبحث و غیره، موجب میشود آن سخن به طور کلی و یکجا نفی بشود؛ چون عباراتی مثل «حرف شما مغالطه است» دارای ابهام است و معلوم نمیکند که گوینده مرتکب مغالطهای از... از سوی دیگر، شخص مغالطه کننده بدون اینکه توان نقادی سخن حریف خود را داشته باشد، با استفاده از تعابیر توصیفی اینچنین، خود را در موضع یک نقاد جدی مینشاند و از موضع قدرت این امر هم غیرواقعی و بیاساس.» معمولاً اینها این مغالطات مقام نقد به خاطر تکبر است. از تکبر انسانی که اینجوری میشود، نمیخواهد حرف طرف را گوش بدهد. نمیخواهد حرف طرف را قبول بکند. نمیخواهد حرف طرف را چیزی به حساب بیاورد. «هرکی غیر از ما حرف میزند، حرفها همه غلط است، باطل است. هرکی قبول ندارد، مشکل دارد، نمیفهمد. اینها همه عقلشان کم است.» «خدا عقل سالم بدهد به بدن سالم! خدا قلب سالم بدهد به آدم مریض متکبر، انشاءالله.»
«شما در دانشگاه فلسفه تحصیل کردهاید، درست است؟ بله. به همین دلیل است که خوب میدانی در حرفهایتان چطور سفسطه و مغلطه کنیم.» «حاجآقا! خوب بلدی سر ملت را شیره بمالی! خوب بلدی مقایسه کنی! خوب بلدی فلان کنی!» خب اینها همه مغالطه است. قرآن کریم بارها به ارتکاب این مغالطه از کفار اشاره کرده؛ چون آنها که توان نقادی و ایراد اشکال بر تعالیم الهی و محتوای کتب مقدس را نداشتند، از این مغالطه استفاده میکردند تا دعوت پیامبران را خطا و نادرست جلوه بدهند. ﴿وَإِذَا قِيلَ لَهُم مَّاذَا أَنزَلَ رَبُّكُمْ قَالُوا أَسَاطِيرُ الْأَوَّلِينَ﴾ (سوره نحل، آیه 24). اساطیر الاول. «سری اسطورهها و افسانهها! داستان!» ﴿قَالُوا قَدْ سَمِعْنَا لَوْ نَشَاءُ لَقُلْنَا مِثْلَ هَٰذَا إِنْ هَٰذَا إِلَّا أَسَاطِيرُ الْأَوَّلِينَ﴾ (سوره انفال، آیه 31). همانطور که ذکر شد، مغالطۀ «اینکه مغالطه است» تکمیلکنندۀ مغالطۀ «اینکه چیزی نیست» میباشد. قرآن کریم هم به رابطه توجه کرده. آیۀ 31 از سورۀ انفال که در مغالطۀ «اینکه چیزی نیست» ذکر شد، به صورت ﴿قَالُوا قَدْ سَمِعْنَا لَوْ نَشَاءُ لَقُلْنَا مِثْلَ هَٰذَا إِنْ هَذَا إِلَّا أَسَاطِيرُ الْأَوَّلِينَ﴾ (سوره انفال، آیه 31). «شعر بافی است! خرافات است!» «اینها که خرافات است! اینکه مغالطه است!» «اینها هم که خرافات است!» یکی از همینهاست. «اینکه خرافات است! اینها که خرافات است! اینها که شر و وَر است! اینها که بابا همهاش حرف است! اینها که خزعبل است!» اینها همهاش میشود مغالطۀ «اینکه مغالطه است».
آنچه تاکنون ذکر شد مربوط به وقتی است که شخص مغالطه کننده در مقام نقد سخن دیگران تنها به بیان عبارت «اینکه مغالطه است» یا عبارت مشابه آن میپردازد و حرف بیشتری در مقام نقد و اعتراض ندارد و با همین بیان مبهم خود سعی میکند آن سخن را خطا و مخدوش جلوه بدهد. اما ممکن است شخصی در نقد یک سخن به مغالطۀ خاصی اشاره کند. مثلاً بگوید که: «این حرف شما نمونهای از مغالطۀ عدم تکرار حد وسط یا فلان مغالطه دیگر است.» و توجه شما منطقی با استدلال روشن میکنی. طرف مغالطه است. این دیگر مغالطه نیست. ولی یک استدلالی نداری جز اینکه طرف را بگویی که نسبت مغالطه بهش. استدلال روشن بکند. حرف طرف مغالطه است. نیازی ندارد که دیگر بگویی که مغالطه داری. میگویی بقیه میفهمند که این مغالطه است.
اما ممکن است شخص در نقد یک سخن به مغالطۀ خاصی اشاره بکند. مثلاً بگوید که: «این حرف شما مثل همان کاری است که رهبر انقلاب کردند.» فرمودند که: «میگویند ما مذاکره از امام حسین یاد گرفتیم و اینها. مذاکره اینجا، مذاکره آنجا فرق میکند. مذاکرۀ الان به معنای بدهبستان است. امام حسین چه بدهبستانی کردند؟ حضرت نصیحت کردند.» مغالطه اینجا مشترک لفظی بوده دیگر. مذاکره. خب حضرت آقا نمیگویند که شما مغالطه کردی. میگویند شما تاریخ را اینجوری تحلیل میکنید. شما این داستانها را اینجوری میفهمید. «یک مغالطهای... چرا مغالطه میکنی؟ چرا فلان میکنی؟» اسم مغالطه موارد این چنین مجاز و غیرمغالطه خواهد بود. شرط اول اینکه واقعاً در سخن مورد بحث مغالطۀ مورد ادعا وجود داشته باشد و شرط دوم این است که مخاطب و مخاطبان با اصطلاحات منطقی و موارد مغالطات آشنا باشند. تنها در این صورت که گفتن «این حرف شما فلان مغالطه است» میتواند مفید باشد و مقدمهای قرار بگیرد تا مغالطه و خطای موجود در سخن مورد بحث آشکار شود. اما اگر در آن سخن واقعاً مغالطه وجود نداشته باشد یا مخاطبان با نام مغالطات گوناگون آشنا نباشند، باید از استماع لفظ مغالطه یا القا اجتناب کرد؛ چون همان تأثیرات نادرست روانی مذکور در اینجا هم تکرار میشود.
اگرچه نام این کتاب، کتاب مغالطات و رایجی است که در تمام صفحات این کتاب بارها و بارها تکرار شده، لفظ مغالطه است و نتیجۀ طبیعی مطالعۀ این کتاب حساسیت به گفتار دیگران برای تشخیص مغالطات گوناگون خواهد بود و طبعاً پس از یافتن هر مغالطه، شخص تمایل خواهد داشت که خودش را به طور سریع و با ذکر نام به اطلاع دیگران برساند. اما علیرغم وجود همۀ این نکات برای ماندن از لغزش در تفکر در این باب، توصیه میشود که در مقام نقد اندیشههای دیگران هرگز از لفظ مغالطه، سفسطه و غیره استفاده نشود. حتی اگر شخصی به طور صریح مرتکب مغالطهای شد، به جای ذکر اینکه «تو فلان مغالطه را مرتکب شدی»، فقط باید سعی کنیم که به صورت منطقی نشان بدهیم که کجای سخن یا استدلال او نادرست است. این باعث میشود که آدم دیگر کانال تلگرامی اینها هم یکخورده سختش بشود که بخواهد بزند. میترسد. مغالطات تکتک بخواهیم بگوییم، فضا فضای لجنبار کثیفی میشود. آن هم ده تا میگوید، حرمتها. بهتر است که شما حرفی بیاورید، استدلال بیاورید. من پاسخ به شبهات و فلان و اینها. ولی با رویکرد سیاسی. یعنی به حمل شایع مغالطات ولی به حمل اولی مغالطات نیست. اسمی از مغالطات نمیآوری، ولی در عمل دارید هی مغالطات مختلف را نشان میدهید، روشن میکنید. حالا باید فکر کرد اگر بخواهیم یک کار این شکلی انجام بدهیم، چه جور باید کاری باشد که ترتمیز باشد، اثرگذار باشد، اخلاقی باشد، برهانی باشد، دهن طرف مقابل را باز نکند به آلودهگویی و نجاستگویی.
از طرفی اگر کسی در نقد سخن مرتکب مغالطۀ «اینکه مغالطه است» شد، شیوۀ درست پاسخگویی این است که باید از او بخواهیم مخصوص خود را توضیح بدهد و نشان بدهد که ما در کجای سخن مغالطهای شدهایم.
مغالطۀ بعدی: «مغالطه انگیزه و انگیخته». خلاصه این همان چیزی است که عرض کردیم. انگیزه طرف را به جای اینکه حرفش را... حالا بعضی مغالطات که فاجعه است. «هشت سال کجا بودی؟ چرا نسبت به اختلاسها چیزی نمیگفتی؟ چرا آن موقعها ساکت بودی؟ چرا آن موقع الان دلواپس شدی؟» چه ربطی دارد؟ «کافر بودم، تازه متدین شدم. من امروز مسلمان شدم. مسلمان شدم، میروم، داری اشتباه میکنی. من دلواپسم، الان دلواپسم.» خب چه ربطی دارد؟ «آن موقعها کجا نسبت به دکلها گم شد؟» «کجا بودیم؟ این کدام دکل را میگوید؟» همان که همه گفتند. یک مغالطه دیگر. خود همان چیزی که اثبات نشده. میگوید: «تو چرا با این دلواپس نیستی؟» چیزی که هنوز اثبات نشده. هیچ امر توهمی. این است که دوگانهسازی و دوقطبی میکند.
کاشفی پریروز تو سخنرانی فرمودند که: «این خیانت بزرگی است که بعضی از داخل میکنند. دوقطبیسازی که راه برای دشمن باز میکند. دشمن میآید دو تکه میکند، شقه میکند، بعد دیگر قشنگ اینها را به جان آنها میاندازد. فضا برای فتنه فراهم است. فضا، فضای آماده است از جهت روانی.» شما اگر گفتی: «تقلب شده»، مردم میآیند همدیگر را بدرند، بشود سوریه. کار میکند که یک جامعه آماده باشد برای این آتش. یک خط جدا میکنی اینها را از هم. اینها دلواپساند، آنها دل آراماند. اینها فلان، اینها دلواپس ایناند، آنها دلواپس آناند. بعد آنها را یک سری چیزها، اینها را یک سری چیزها درگیرند. فضا، فضای متشنجی است. خب اینجاها انگیزهها را شما بخواهی مطرح بکنی، مغالطه است. «شما که مال فلان دستهای! شما که اینها را آقاتون بهتون یاد داده! اینها که حرفهای فلانی!» منشأ و اینها هم میشود. «شما غرضتون این است که شما چیه؟ کسبتان؟ کسبتان تعطیل شده؟ شما نه اینکه کاسب تحریم بودید، جیبهایتان خالی شده؟» یک عده تا میگوییم که ما میخواهیم تحریمها را برداریم، میگویند: «ما در زمان تحریم زندگی خوبی داشتیم!» «چرا میخواهی تحریمها...» کی این را گفته؟ کی این را گفته؟ کجا این را گفته؟ «ما در تحریم زندگی خوبی داشتیم.» یک مصداق لااقل بیاور. نفاق هم حدی دارد. آدم دیگر واقعاً بعضی وقتها کفرش درمیآید از نفاق و اینکه منافق اعتبار پیدا کند، برود بالا. این بیشتر میسوزاند. نه از همه باید دربیاید. بله، نه خب بستگی دارد. بازم درجات. آقا فرمودند، فرمودند: «انقلابیگری امر مقبول به تشکیک است.» انقلابیگری ضد منافق، نفاق است دیگر. چی؟ نه خب، نفاق طرف هم بستگی دارد. نفاق طرف هم بستگی دارد. نه، میزنیم، میزنیم، آنور هم میزنیم. بستگی دارد که چهجور بزنیم. هر کسی متناسب با آن وضعی که دارد باید بزنیم. قشنگ یقینی باشد. من حالا خیلی به نقل قولها تکیه نمیکنم. نه نقل قولی که این آمده میگوید: «من اینجوری گفته و اینها.» معمولاً من چرا نسبت به امور بدیهی میگوییم: «چشم.» همان که میگفتش که: «چی گفتی؟ آقا! اپن بدتر.» بله، یارانهها اگر موفق بوده، امام زمان متولی حسین مغالطه. یعنی چی؟ میگوید: «چون ایشان متولی امر عدالت در دنیاست و این هم عدالت، پس از طرف امام زمان است. اینها مال امام زمان است.» آقا! عدالت داریم تا عدالت! متولی داریم تا متولی! علت قریب داریم، علت بعید داریم. بعد ضمن اینکه شما اینجور که میگویی، این یعنی که اگر تو اجرایش هم نقطه ضعفی بود، به ما ایرادی نگیر. من مال امام زمانم. شما بگویید نقاط ضعفش از من است. «او مبدأ خیرات.» چرا فقط تو عدالت شما این را میگویی؟ تو همه خیرات. کسی هم اگر جایی دارد هدایت، کار امام زمان محصول کار شماست. به عنوان به عنوان شما دیده میشود. به عنوان کار شما دیده میشود. ربطی به امام زمان. شما مثلاً یک حریم تقدسی دور کارتان پیچیده بشود. از اینجور مغالطات و انتقادات. الان چون نقد مرده را خیلی نمیشود. کسی اعتباری خیلی پیش کسی ندارد. نه این طرف نه آن.
انگیزه و انگیخته برای نقد یک عقیده و رأی، به جای اینکه به محتوایش بپردازد، به خاستگاه آن عقیده و رأی و انگیزههایی که پشت آن قرار دارد، میپردازد. به جای اینکه توجه کنیم شخص چی میگوید، ارزش و ادله سخن او چیست؟ به سراغ این مسئله میرویم که تعلقات و انگیزههای گویندۀ آن سخن چیست؟ متعلق به کدام طبقه، حزب و گروه و اهداف او و همفکرانش کدام است؟ «شما انتقاداتی که به من داری میکنی به خاطر این است که آقای هاشمی دارد صحنهآرایی میکند.» خب خوب است آقای دکتر! از این مغالطات اینوری هم بگوییم چند تا. اینها قدیمی است. ما که فرقی برایمان نمیکند. ما مهم برایمان مرد دین است. اونی که اصل است. انشاءالله صحنهآرایی و نمکی شما که داری میروی، پشت صحنه او است و او هم که خب وضع پسرهایش اینجور، خودش آنجور. «به پادشاه کجا این را گفته؟» شما نشستی به طرف مقابلت حرفش را بزند، حرف او را رد... اینکه حالا این پشت صحنه کیست و چیست و بعد آن هم یک دوقطبیسازی این شکلی. آن هم با یک نقارهمایهای فضا را میبرد به سمت بحران. «چه جواب طرفدار هاشمی، طرفدار احمدینژاد!» مردم را دو قسم کنیم. «با کدام هستی؟» وقتی دوقطبیسازی میکنی، بعد شما میروی تو کانال تلگرام. تا وارد میشوی میگویی: «طرفدار من برایت پیش آمده؟» دیدم تا وارد میشوی، میگوید: «روحانی چی؟ یا احمدینژادی؟» «اول بگو خطت را روشن کن. مسلمانی یا کافر؟» ﴿لَكُمْ دِينُكُمْ وَلِيَ دِينِ﴾ (سوره کافرون، آیه 6). نه هیچکدام نداریم. «مگر میشود هیچکدام؟» «آب خدا به پیر به پیغمبر! ما با هیچکدام نیستیم. هیچکدام قبول نداریم.» با درجاتش، با مراتبش. یکی را هیچکدام به نحو سالبه مطلق، یکی به نفع سالبه جزئیه. و بالاخره حالا خطوط این است که یک کسی مورد طمع بیگانه و دشمن باشد و برایش هزینه بدهد برای اینکه روی کار آید و برای یکی هزینه بدهد که روی کار نیاید. این خودش ملاک مهمی است. اینکه به هر حال دشمن کسی را دوست بپندارد یا دشمن بپندارد. علی ای حال، بالاخره یکی از این دو تا را یکی دوست. تو اینش دیگر بالاخره تردیدی نیست. میبیند آدم، میفهمد. موضعگیریهای آنها را دارد میبیند دیگر. انصاف هم بالاخره آدم... بله. ولی ما نباید... بله. به نظرم با ذکر با... نه من خودم گفتم. نه تو آن بچۀ قدرت و نفوذ کلام که واقعاً تو این دوره خیلی کمتر شده. خیلی کمتر. آره، کمیتگرایی خیلی نباید داشت و دقیق ببینیم با چه محاسباتی کجا چهجور.
«فلسفۀ هگل جز پاره مهملات و بیمعنا چیزی نیست. هگل در یک طبقۀ مرفه زندگی میکرد و دائماً در عیش و خوشی و در اوهام خود سیر میکرد و هرگز با متن زندگی و کار دستی و بدنی ارتباط نداشت. نتیجه این شده که وقتی هم در دفتر کارش نشسته و فلسفه مینویسد، این خیالات موهوم و مهمل را سر هم میکند.» «یک سری آدم مرفه بیدردند.» «یک حرف به خاطر اینکه شما چیه؟ به خاطر این است که نفست از جای گرم درمیآید.» بله، «آدمی که نفسش از جای گرم دربیاید، شما چرا میگویی ما با تحریم میسازیم؟ ملتها ملت رمضان و فلان و اینها. نفس در جای گرم درمیآید. شکمت سیر است، نمیفهمی ما چی میکشیم. ما میخواهیم تحریمها برداشته بشود. هر غلطی میخواهد بشود، بشود. انرژی هستهای این برود، موشک را بدهیم برود. ما میخواهیم شکممان سیر بشود. تو نفس جای گرم درمیآید.» کامنت طرف را پاک میکنی. «هیچی دیگر نمیشود جواب داد.» «این مغالطه از انواع جنجالی است.» بعضیها دوست دارند فضا چی چی باشد؟ «مردم بدبخت! این همهاش اینها انگیزه و انگیخته است دیگر. شما دوست دارید مردم بدبخت باشند؟ دوست ندارید شادی مردم را ببینید؟ دوست ندارید رفاه مردم را ببینید؟»
از انواع جنجالی بسیار شایع و متداول مغالطات عدهای به علت استعمال گستردۀ مغالطه از سوی خود و دیگران و در نتیجه انس با آن، چهبسا آن را اصلاً مغالطه ندانند و چنین برخوردی را با آرا و عقاید جایز بشمارند. اما چنان که در موارد دیگر هم تذکر داده شده است، باید همواره هر عقیدهای مستقل از هر عامل بیگانه مورد قضاوت و نقد قرار داد. به تعبیر دیگر، صحت و بطلان یک عقیده را محتوای آن و ادلهای که در تأیید آن اقامه میشود، تعیین میکند، نه شخصیتی که آن عقیده را اظهار کرده است و نه هیچ چیز دیگر. میشود منشأ مغالطه را این تصور خطا دانست که عدهای گمان میکنند که امکان ندارد یک عقیده صحیح و مستدل از سوی شخصی ارائه شود که دارای موقعیت مناسب علمی و اجتماعی و غیره نیست. «انگیزههای غیرمقبولی دارد.» «همچین آدمی چه حرفی میتواند برای گفتن داشته باشد؟» «حرف خوب درست حسابی بزند؟ به درد بخور دارد؟» «این آدم سلامت فکری دارد؟» «این آدم عاقل است؟» «این شعور دارد؟» «این میفهمد؟» «این حالیاش است؟» حالا بعضیهایش توهین است. انگیزه و انگیخته. نمیشود این دو تا را خیلی جدا کرد. یعنی یک مقدار اشکال دارد. انگیزه دخالت دارد تو استدلال طرف.
یک وقت هستش که شما فارغ میشوی از پرداختن به استدلال طرف. میروی فقط به انگیزهها کار داری. این مغالطه است. یک وقت از استدلال را داری ضعفش را نشان میدهی و در خلال نشان دادن ضعف داری میگویی: «این از این انگ... که اینجور ضعفی در استدلال میآورد.» یک اینجای استدلال را ضعیف میگذارد. از عمد. یا آنجا را مغالطه میآورد. این به خاطر آن انگیزه است. میخواهد فریب بدهد. قرآن هم میگوید، میگوید: «اینها ابتغاء الفتنه و ابتغاء تأویل.» دنبال اینها راه میافتند. اینکه میآید این را، اینها دست میگذارد. متشابهها دست میزند به خاطر اینکه دل مریض است. فلان است. این میخواهد فتنه کند. از انگیزهها میگوید. «تأویل کند، میخواهد فلان کند.» انگیزه را میگوید. ولی در ضمن پرداختن به استدلال و زدن استدلال طرف مقابل. «چرا محکمات کاری نداری؟» این استدلال است. وقتی محکم چرا با محکم... آها! نه، این وصف مشعر به علیت است. اینجا ﴿فَيَتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ﴾ (سوره آل عمران، آیه 7). یعنی با علم به تشابه همه و با تفکیک از محکمات همه اینها در این قید لحاظ. سیاق هم قشنگ آن را میرساند. نه. یعنی طرف نمیداند، مواجه شده با یک متشابه. نه، «قلوبهم ضیق.» اولاً که تو دل انحراف بود. بعد تشابه را رفت گرفت. یعنی آن انحرافه باعث شد که او تشابه گرفته. روی محکمات انگشت نمیکند. این یکیها را برمیدارد. چرا؟ انگیزشی که آنها نگاه نمیکند. اینها را میگیرد. «ابتغاء الفتنه و ابتغاء تأویل.» انگیزه را میآورد. مغالطه باشد. اینکه من اصلاً به حرفش کار ندارم. تا میخواهد یک حرفی بزند، میروم سراغ انگیزهها. «اینها که رقابتهای سیاسی. شما که به حرف شما که نمیشود اعتنا کرد. شما سال فلان رقیب این آقا بودی. شما که بالاخره رقیب بودی. شما که با همدیگر چیزی داشتید. شما که سر آن ماجرا اختلافاتی داشتید.» «من که حرف شما...» خب اختلاف داشتم. چرا؟ چون یک وقتی اختلاف داشتم، هرچی بگویم غلط است؟ چون وقتی رقیب سیاسی اینها بودم، هرچی بگویم غلط است؟ کار دوقطبیسازی هم همین است دیگر. میگوید: «تو که رقیبی، حق نداری حرف بزنی! انگیزهات این است.» «آدم رقیب که نمیتواند انگیزه خوب داشته باشد! او که نمیتواند انگیزه سالم داشته باشد!» رقیب، وقتی رقیب، انگیزهاش مشکل. شارلاتان بازیاش اینجاست. حل شد مسئله.
«به تازگی کتابی دربارۀ عوارض سوءاستفاده از داروهای شیمیایی نوشته شده و در آن استفاده از انواع قرص و کپسول مضر تشخیص داده شده است. البته این کتاب را نباید خیلی مهم تلقی کرد؛ چون نویسندۀ آن یک عطار است. کتاب را با اهداف مالی و برای تبلیغ کار خود نوشته است.» اصطلاح درآمیختن انگیزه و انگیخته به همین معناست. یعنی انگیزه، هدف و عقیدۀ گویندۀ یک سخن هرچی باشد، باید به نقد انگیخته، یعنی به نقد سخن و یا عمل او پرداخت. مسلماً در آخرین دو مغالطه و خطا است. «به هیچ وجه پیشنهاد آنها را نخواهم پذیرفت؛ چون میدانم که متأثر از جناح تندرواند.» انگار همین دیروز این کتاب بله، سال ۸۰ نوشته شده. خدا خیلی شد. انگار همین روزنامۀ دیروز را خوانده. کنار باز دوباره حتی دوتاشان با هم رو هم نباید در نظر گرفت. فقط باید سخن و رأی را در نظر گرفت. نه نه اینکه دو تا را در عرض هم در طول هم. ایشان میگوید در عرض هم نباید در نظر گرفت. بله. ما میگوییم در عرض هم نباید باشد. یعنی بالاخره انگیزه طرف دخالت داشته باشد در اینکه من ذهنیت پیدا کنم نسبت به استدلالش. استدلالش را هم نگاه کنم ولی با یک پیشفرض ذهنی. این هم غلط است. شما استدلال را نگاه کن بدون پیشفرض. پشت این استدلال انگیزهها را هم یک نمایی داشته باش. بله، حرف درستی باشد. اول انگیزهشان را میگوید. اول و انگیزه و عمل. انگیزه و استدلال نیست. این هم یک بحثی. عمل. چرا؟ استدلالشان را دارد میآید بیان. عمل اتفاقاً عملی است که خود عمل شارلاتانبازی و فریب است. عمل استدلال. آنجا منظورش عملیات نیست. عمل عملیات. ولی حالا تو این آیه دیگر تو سورۀ قیامت میفرماید که: ﴿وَيَسْأَلُ أَيَّانَ يَوْمُ الْقِيَامَةِ * بَلْ يُرِيدُ الْإِنْسَانُ لِيَفْجُرَ أَمَامَهُ﴾ (سوره قیامت، آیات 6-5). میپرسند: «قیامت کی است؟» اینها دنبال اینها. حرفشان استدلالی و چیز و اینها نیست. اینها میخواهند جلوی آنها باز باشد. به انگیزهها نظر میکند و این حرف را نشئت گرفته از آن انگیزه میداند. در صورت حالا شما اگر استدلال میآورد. خدا تو سورۀ قیامت خیلی جالب است که با همۀ اینکه این حرف فقط از انگیزۀ فاسد است، استدلال را میآورد. بعد دست میگذارد روی انگیزه. ما همه حرفمان این است. میگوییم شما اگر روی مغالطۀ طرف استدلال نیاوری، فقط دست روی انگیزه بگذاری، این مغالطه است. یا حرف طرف را در عرض هم نه در طول. نکتهای که عرض کردیم ما در عرض هم نباید ببینیم. یعنی آن انگیزه نباید دخالت داشته باشد در اینکه حرف طرف را بخواهیم گوش ندهیم. شاید همان عاقل است. شاید آدم فاسد. اینجور نیست. یعنی از سبک و سیاق قرآنی این برنمیآید. مغالطه واقعیت. بله، احسنت. سنگ. انگیزه نبود مغالطه نمیشد. ﴿أَيَحْسَبُ الْإِنْسَانُ أَن لَّن نَّجْمَعَ عِظَامَهُ * بَلَىٰ قَادِرِينَ عَلَىٰ أَن نُّسَوِّيَ بَنَانَهُ * بَلْ يُرِيدُ الْإِنْسَانُ لِيَفْجُرَ أَمَامَهُ * يَسْأَلُ أَيَّانَ يَوْمُ الْقِيَامَةِ﴾ (سوره قیامت، آیات 3-6). اینجا دست... «ما قادریم که این کار را انجام بدهیم.» این استدلال. حالا انگیزهاش چیست که این حرف را زده؟ اگر شبهه علمی دارد، این شبهه علمی برطرف شد. ولی این به قول آیتالله جوادی خیلی وقتها شبهه علمی نیست، شهوت عملی است. میخواهد خودی نشان بدهد. ایشان تو ماجرا... بعدش ﴿يَسْأَلُ أَيَّانَ يَوْمُ الْقِيَامَةِ﴾. سؤال میکند: «قیامت کی است؟» یعنی این انگیزهاش این است که اینجور سؤال میکند. اول انگ... آیتالله جوادی تو ماجرای منتظری سال ۷۶، رجب سخنرانی منتظری. جوادی تحصنی شد. بعدش مسجد اعظم. ایشان سخنرانی کردند. خب سخنرانی دکتر جوادی، سخنان عالمانه و حکیمانه و معمولاً تیتر ازش سخت میشود پیدا کرد برای کارکرد سیاسی و تیتر روزنامه. صد سال یک ریاست سیاسی چیزی پیدا بشود کار بکند. تیتر داشت. ایشان آمدند گفتند که: «خیلیها حرفی که میزنند، موضعی که میگیرید از سر شبهه علمی نیست. از سر شهوت عملی است.» این آیات را خواندند. بعد با اشاره به حرفهای آقا که ایشان هم حرفها از سر شبهه علمی نیست. اینها که اینها که گفته در مورد رهبری و نظام و اینها، نوشابه علمی نیست. نه، شهوت عملی است. حب قدرت و حب اینهاست. انگیزه و انگیخته است دیگر. انگیزه و انگیختهای است که مغالطه نیست. چرا؟ چون انگیزه دخالت ندارد در اینکه ما استدلال طرف را گوش ندهیم و به استدلال کاری نداشته به استدلال کار داریم و میپردازیم و نقد علمی و حکیمانه میکنیم. در عین حال انگیزه پشت این را مد نظر داریم. میبینیم که با غرضی دارد این حرف را میآورد. چی باعث میشود که این را بگوید؟ این همیشه باید باشد. وگرنه انسان بصیرت ندارد که بخواهد همیشه نگاه. شما اگر معیار اینکه او کافر منافق. همان که آن جلسه هم عرض شد که میگوید: «حکمت را از بگیر، ولو از منافق.» یعنی توجه منافق. یعنی آن جنبه فاعلیاش را هم مد نظر داشته باشیم. منافق. هات که نرفته. منافقی را که نرفته. این انگیزهای ندارد برای اصلاح، برای هدایت. این هیچ بهرهای ندارد. این قصدش خیر نیست. ولو هیچ قصد خیری ندارد.
مسئله ارتکاب مغالطه بسیار متداول و بدون یک آفت عمومی برای مسائل علمی و عقلی در نقد آرای دیگران است. این که افراد زیادی به آن دچار هستند. این عده هنگام برخورد با هر عقیده و رای جدیدی، پیشاپیش موضع خود را مشخص کردند و به علت اینکه عقیده متعلق به یک دورۀ خاص تاریخی و یا از آن یک حزب، گروه و سازمان خاص و یا اینکه گویندۀ آن عقیده فلان انگیزه را دارد و پیرو فلان آیین، مکتب و فلسفه است، پس فلان خط فکری متصل و غیره. و به عللی این چنین که همه آنها میشود نقد سخنگو به جای سخن نامید. با آن رأی و عقیده به مخالفت برمیخیزند. حتی حاضر به شنیدن و توجه کردن به محتوا و بررسی ادلۀ آن نمیشوند.
قرآن کریم در چند جمله استفاده از سوی مشرکان اشاره کرده است. از جمله در سورۀ مؤمنون میخوانیم که خداوند میفرماید: «ما موسی و برادرش هارون را به سوی فرعون و اطرافیان او فرستادیم تا آنها را به آیات و نشانهها و معجزات همراه با استدلال و برهان به راه راست هدایت کند. اما آنها استکبار ورزیدند.» ﴿فَقَالُوا أَنُؤْمِنُ لِبَشَرَيْنِ مِثْلِنَا وَقَوْمُهُمَا لَنَا عَابِدُونَ﴾ (سوره مؤمنون، آیه 47). «دو تا آدم گریگوری! دو تا آدم مثل خودمان! دو تا آدم ساده! اینها قومشان نوکر ما است. ما بیاییم حرف اینها را گوش کنیم؟»
انسان پیرو عقل، پیرو عقلی که دارای شناخت صحیح از آفات گوناگون اشتباه میکند، هرگز اینچنین با آرا و عقاید دیگران برخورد نمیکند که مثلاً بگوید: «چون فلان کس انگیزه ناپسندی دارد، بنابراین سخنش مردود و باطل است.» آنچه قرآن و اسلام به ما میآموزد این است که در راه شناخت صحیح این سخن را شعار خود قرار دادیم: «کلمۀ حق یراد به باطل.» اینجا انگیزه انگیخته است یا نیست؟ اینجا در واقع مغالطۀ منشأ مغالطه انگیزه و انگیخته نیست. منشأ باشد ولی «کلمۀ حق یراد به الباطل.» ﴿إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ﴾ (سوره انعام، آیه 57). خوارج میگفتند: «ان الحکم الا لله.» امیرالمؤمنین چه فرمودند؟ «یک حرف حقی است. انگیزه باطل است.» حرفشان درست است. انگیزهای که اینها غرضشان این است که میخواهند زیر آب حکومت اسلامی را بزنند. میخواهند خلع ید از دست ولیالله و ولیالمؤمنین کنند. این کار را میخواهند بکنند. انگیزه این است. حرف درست است. کاملاً حضرت دارند انگیزه و انگیخته میکنند ولی مغالطه نیست. «سخن درست از هرکس، به سخن نادرست از هیچکس.» پس این قید را باز لحاظ بفرمایید. این را ما قبلاً هم در موردش صحبت کردیم: «انظر الی ما قال و لا تنظر الی من قال.» در حد یک پایاننامه توضیح مفصل دادیم که منظور چیست. چه قیودی دارد این اطلاق دارد. مقید میطلبد. تمسک به مطلق قبل از تفحص از مقید جایز نیست. این یک قاعده. شما نمیتوانی تا وقتی که تفحص نکردی که حرف تفحص منطقی و عقلانی به قول مرحوم صاحب کفایه. تا وقتی که شما بررسی نکردید. یعنی وقتی طرف مطلق میگوید، میگوید که جای دیگر هیچ قیدی نزده. طبیعتش این است دیگر. «کافر فتنهگر را باید کشت.» «آقا قیدی، چیزی، جای دیگر، نکتهای، حدی، مرزی، هیچی ندارد؟» «همین الان آقا گفت: بگیر نگاه نکن کیست.» اول آدم میپرسد که: «آقای مغ؟» «هرکی هرچی قیدی، چیزی؟» میگوییم: «نه.» «چرا تو روایت دیگر ما قید زدند. ﴿فَلْيَنظُرِ الْإِنسَانُ إِلَىٰ طَعَامِهِ﴾ (سوره عبس، آیه 24).» دقیقاً تعبیر نظر را هم دارد اینجا. «نظر.» آنجا هم «نظر.» «ای علم الذی یخذ من من یخذ.» آن مقید، این اطلاق.
مغالطۀ توهین را هم بخوانیم و بحثمان تمام. زمانی اتفاق میافتد که شخص در مقام نقد سخن دیگری با دشنام دادن و ناسزا گفتن دربارۀ شخصیت گوینده سعی کند چهرۀ او را مخدوش و منفور جلوه بدهد و از این امر، خطا و باطل بودن استدلالش را نتیجه بگیرد. «فرانسیس بیکن به علت موقعیت تاریخی خود تلاش زیادی کرده تا فلسفۀ جدیدی را پایهریزی کند. البته خود او هم ادعای بزرگی دارد. اما نباید برای این پرنسس بیکن... کسی بود که به دلیل تقلب و اختلاس از مقام و منصب خود برکنار شده بود.» «یک آدم روانی! حالا آمدهای یک چیزی گفته! یک دیوانهای سلامت عقلش را ندارد. عقل سالم بدهد خدا، عقل سالم بدهد.»
جنبۀ مغالطه جملۀ فوق این است که با چنین برخوردی، شخص مغالطهگر اصل سخن و استدلال شخص را... «به جهنم!» «به یک جای گرم پیدا کن که نسوزی! نلرزی! خدا شما را ترسو و لرزان آفریده است.» نوع مغالطۀ توهین است. حرف طرف را جواب... اصل سخن و استدلال شخص را کنار میگذارد و معیار دیگری برای نقد سخن او انتخاب میکند که هیچ ارتباط منطقی با صحت و سقم ندارد؛ چون ممکن است یک انسان فاسدالاخلاق، سخن صحیح و مستدلی بگوید و برای آن دلیل و برهان محکمی هم اقامه کند، چنانکه سلامت اخلاقی یک شخص دلیل صحت و درستی تمام سخنان و عقاید او نیست. بنابراین، به هر حال برای نقد یک سخن به عقیده، باید صرفاً توجه خود را به ارزش منطقی آن معطوف بداریم. از ارزشگذاری و نقد شخصیت سخنگو پرهیز کنیم؛ چون در آن صورت جایی برای بررسی اصل سخن باقی نخواهد ماند. «کاسب تحریم!» «کاسب فتنه!» «افراطی!» «تازهبهدورانرسیده!» «در عصر حجر!» «گویا هنوز عدهای در عصر حجر زندگی میکنند.» «عصر حجری!» «عقبافتاده!» «قلدر!» «زورگو!» اینها همهاش فحش است دیگر. شما یک عنوانی میگذاری به جای اینکه استدلال بیایی طرف. یعنی به جای استدلال مستدل، نابود میشود. «مقاله ارزش خواندن ندارد. نویسنده یک شخص هرزه است. او چندین بار به جرم دزدی و دیگر جرائم دستگیر شده است.»
علاوه بر اینکه مسئلۀ فحش و ناسزا از نظر اخلاقی مذموم و ناپسند است، میشود آن را به عنوان یکی از آفات شناخت هم در نظر گرفت. همین که حضرت امیر در جنگ به عمر بن حمق، آن شخصیت دیگری که کنارشان سالم در آمد، کی بود؟ قبرش را باز کردند تازگی چند سال پیش. حجر بن عدی. حجر بن عدی. این دو تا داشتند به لشکر معاویه توهین میکردند. صبر میکردم که در نهجالبلاغه حضرت امیر آمدند، فرمودند: «و لا تصبوا و لا تسبوا و لاكن انظر مساوی اعمالهم.» تعبیر زیبایی. تعبیر ببینید، خیلی زیباست. مغالطۀ توهین. میفرماید که شما کارهایشان را بگویید. منطق و استدلال و سعی کن که آنها را در خودتان، آن اعمال را از خودتان کنار. «چرا فضا را هیجانی و تحریکی میکنید؟» شما وقتی فضای تحریکی کردید، به آنها فحش دادید. ولو شما حرفت... «در جواب یسبالله بغیر علم.» میشود آنجا واقعاً خداوکیلی منظورش این نبود. اینها را نگفته بود. گفت: «۴۰ میلیون رأی دادن، انقلابند، خط انقلاب، تهران.» نه نه. «۴۰ میلیون رأی دادن. اینها به انقلاب رأی دادن. در خط انقلابم. این گله گوشه خس و خاشاک نباید میگفت.» من مخالفم با این حرف. صد در صد.
تو این فضا مغالطۀ چیزها، آن جلسات مناظره باعث دوقطبی تو کشور. درست است. بله. نه. باعث دوقطبی آن نبود. باعث اشتعال دوقطب. دوقطبی قبلش بود. دوقطبی همیشه هست. اشتعال دوقطبی مشکل دارد. آن هم دوقطبی نکنید. منظورش این است که یک وقت هست دوقطبی هست. شما میآیید این دوقطبی را مرز بهش میدهید و افراد را تحریک میکنید از درون. خیلی وقتها هم حدود و مرزی که میدهی تصنعی است. یعنی واقعاً این افراد از هم جدا نیستند. یعنی شما یک مرزی داری ایجاد میکنی. شکاف دارد. آن شکاف، شکاف اصلی و حقیقی نیست. دو طرفش میکنی. هرکی اینور بود، هرکی آنور. یک وقت هست دو طرف واقعاً هستند. دو طرف یک شکافی هم هست که واقعاً هم هست. یعنی مؤمن و کافر. کفار بندازد، کفار به جان مؤمن بیندازد. ولو دو تا جبهه هستند، دو تا خط. مؤمنین را دوشقه میکنی به اسم اینکه تو با این یا با اونی. طرفدار تحریمی یا ضد تحریمی. دلواپسی یا نیستی. این خود مؤمنین را دوقطبی کردن. عموم مردم را دوقطب کردن. مردمی که دلباخته نظامند، دلباخته انقلابند، به بهانههای واهی عناوین سوری دوقطب میکنیم. نه آن دوقطبی مؤمن و کافر. اشتعال مؤمن کافر. دلیل اینکه مغالطه را میشناختند، میدانستند دوقطبی. من نمیگویم هرکی آن طرف بود، کافر بود. هرکی نبود، مؤمن بود. میگویم یک دوقطبی مؤمن و کافر داریم. انقلاب خط انقلاب و امام با خط غیرانقلاب و غیرامام. با او دارد خط خود انقلاب را دو تکه میکند. آنکه فعال هست. آنکه از ۸۸ فعال بوده و هنوزم هست. مانوری ندارد. چون اینها برگهایشان سوخته. چیزی هم ندارد. نه آدمی دارند، نه حرفی برای گفتن دارند. تهش این بود که آمدند به امام حسین توهین کردند. آنها دیگر چیزی علنی برایشان نمانده. موضوعشان هم روشن است. از آن مغازه هم کوتاه نمیآیند. اینها کار دیگری که دارند میکنند، این است که خط را آوردند. این طنابی که دستشان بوده وسط بوده. آمدند این طرف. من حتی خود موسوی و کروبی را حساب نمیکنم. ولی همهاش اعتباری است. لحظاتش فرق میکند. حالا بحثمان سیاسی میشود. اشکال ندارد. بله.
ببینید، آن راهی که داده میشود، گاهی معنایش معنای عدمی است. گاهی معنایش معنای ایجابی است. اینکه یک توضیحی دارد مفصل و روشن هم هست. و خود موسوی و کروبی نه کارکردی دارند، نه جذابیتی دارند. ولی زنده. بحث من در مورد کارکرد و جذابیت شما. وقتی میآیی دوقطبی را میبری روی یک سری کارکردهای دیگر. یک سری جذابیتهای دیگر. جذابیت برداشته شدن تحریم. یک دروغی میگویی که همۀ تحریمها را برمیدارم. با همین دروغ، یک دوقطبی ایجاد میکنی که هرکی اینور است، یعنی موافق تحریم، هرکی آنور، مخالف تحریم. دو دسته نداریم تو کشور. همه یک دسته. همه دوستان تحریم برداشته بشود. همه هم دوست دارند که عزتشان حفظ بشود. دوقطبی که میکند، میگوید: «یک عده دوست دارند عزت نه، تحریم هم نه. یک عده میگویند عزت آری، تحریم هم ما میگوییم عزت نه، تحریم هم نه. برد برد.» این دوقطبیسازی است. دوقطبیسازی سوری هم هست. واقعیت ندارد. تحریم دوقطب نیست. دوقطب. من میگویم: «اسرائیل نه!» طرف میگوید: «اسرائیل آری!» «غلط میکنی میگویی اسرائیل نه!» من میگویم: «هولوکاست نه!» «آقا! من گفتم هولوکاست، تو چرا ناراحت میشوی؟» بله، این دوقطبی ایجاد میکند. ولی یک وقت این دوقطبی هیچ مشکلی ندارد. هیچ مشکلی. این دوقطبی که شما میگویی هیچ مشکلی ندارد. یک وقتی چیزهایی که آن طرف از این دست میگیرد، مشکل. دوقطبی واقعی هست. او دهنش باز میشود. یک سری حرفها را مظلوم میکند. ضعیف میشود. تهمت به ما. تحقیر کردن، جسارت. این دوقطبی که هست و مشتعل میکند به عنوان که به او هم حق میدهد. این غلط است. با اینش من مشکل دارم. نه اینکه میآید دوقطبی میسازد. دوقطبی هست. مردم هم میفهمند که هست. مردم خطه تو این نظام. یک خط تکنوکراتهاست، یکی خط ولایت. کاملاً مشخص است. بارها و بارها خود آقا روش دست گذاشته. موضعش هم روشن. مردم دیگر دیدند اینها تو مجلس ششم آمدند چه گندی زدند. تو دورههای مختلف چه غلطی کردند. مردم میفهمند. ولی این را فعال کردن و سوتیهایی دادند که بخواهد آنها یک علم حفیفی لابلا دستشان بیاید، بالا ببرند. یک پیراهن عثمانی گیرشان بیاید. چرا امیرالمؤمنین مخالف با قتل عثمان بود؟ خیلی مهم است. خیلی مهم است. یکی از جنبههای تاریخی و طلایی دوران امیرالمؤمنین همین بخش است. چرا امیرالمؤمنین مخالف بود؟ آب فرستاد. حسن و حسین را فرستاد بروند آب بدهند به عثمان. همین طلحه و زبیر پشت در خانه بودند. با منجنیق زدند در را کندند. بعد رفتند گرفتند، کشتند. همینها آمدند پرچم عثمان را دست گرفتند. پیراهن عثمان. اینها کندند، بردند تو جنگ دست گرفتند. بردند بالا. گفتند: «ما به خون خلیفۀ مظلوم قیام کردیم.» برای اینکه او یک علم حفیفی پیدا میکند. فضا وقتی ملتهب شد، بعد معلوم نمیشود که کی بوده، این وسط کی چهکار کرده. یک خونی ریخته میشود، یک پرچم پیراهن خونی میرود بالا. شما نباید بگذارید فضای متشنج اینجوری. بعد فضا را منطقی نگه داشت. کنترل کرد. دوقطبی را نگه دار ولی منطق و استدلال. عثمان را برش دارید ولی با منطق. جمع بشوید. یک شورایی تشکیل بدهید. بزرگان جمع بشوند. همه جمع بشوند. با منطق، با استدلال، با رأیگیری. مثلاً خیلی منظم. آقا چرا میفهمد که هرچی هست، باید پای صندوق مشخص بشود. دوقطبی باشد، اشکال ندارد ولی تا صندوق. تایم سخنرانی روز رحلت امام فرمودند که: «آن درگیری انتخاباتی، رقابتهای انتخاباتی هیچ مشکلی ندارد ولی دوقطبی نشود.» رقابت انتخاباتی خوب. یعنی چی؟ التهاب دارد. انتخاباتی گل و بلبل نیست که شما اینور بنشین. متشکرم. خیلی مخلصیم. این فحش میدهد، آن میزند. این کف خیابان سروصدا میکند. دوقطبند. واقعاً کدورتها گاهی تا چند سال برطرف نمیشود از این مسائل. ولی تا پای صندوق. یعنی آن چارچوب ساختار ارگانیک و نظام مهندسی شده فکری و عقلانی. عقلانیت نظام، عقلانیت امام و عقلانیت نظام. امام انتخابات بود. نظام را عقلانی نگه داشت. کنترل نظام را نگذاشت از عقلانیت خارج. خیلی مهم است. فضا بیاید فرا انتخاباتی بشود. چیزی باشد که بعد انتخابات هم بشود هنوز روش مانور. این غلط است. شما وقتی پای خانوادۀ طرف را میکشی وسط، پای بچۀ طرف. چیزی که اثبات نشده تو دادگاه را میکشی وسط. این فضا فرار انتخاب. رأی بیاوری یا نیاوری، باختی. اینها خیلی مهم است. حرف ما این است. این نیست که شما داری یک دوقطبی کاذب ایجاد میکنی سر چیزهایی که اصلاً اینها قطب نیستند. اینها شاخص نیستند. اینها خط نیستند. تحریم و مذاکره و اینها. شما دوقطبی ایجاد میکنی. این خیانت است. معلوم است که غرض داری. آدم نداری. محبوبیت نداری. داری ایجاد محبوبیت میکنی. یک ایجاد مبغوضیت میکنی. خیلی وقتها آدم محبوبیت هم ندارد. برای همین برای اینکه آنها رأی نیاورند. محبوبیت نیست. وقتی من اصلاً نمیشناسم طرف را، فحش میبندندش. من به موحدی کرمانی رأی میدهم تا مصباح رأی نیاورد. محبوبیت نیست. اثر مبغوضیت است. دوقطبیسازی خیلی وقتها کارکردش کارکرد مبغوضیت است. اصلاً محبوبیت نیست. توضیحاتش مفصل است. بحثمان از اینجا رفت تو آن فضا. البته این بحث خیلی مهمی است.
مغالطۀ توهین. ما الان یک گیری داریم. دعوایی داریم با این اصحاب لعن مفصل با آنها بحث. دانلود. همین آیه. بحثهای شکلی. توهین میکنی، میگوید: «حق روایات ما اجازه داده. ما باب سب اعداءالله داریم. لعن داریم. خود اهل بیت لعن کردند. خودشان صبر کردند.» تعابیر آن رئیسشان، گندشان هم که میگوید: «خود قرآن سب کرده.» بعد «ذالک زنیم.» کلیپش را بزنید تو اینترنت ببینید. «زنیم.» آن در حد خود سلطان مغالطه. سال بعد به وقت ایشان هم پرداخته بشود. الان اینقدر درگیر حضرت سیاسی هستیم که اینها یادمان رفته. قیچیشان. ایران. دوقطبیهایی که ایجاد میکنند تو فضای جامعه بدتر و خطرناکتر هم هست. آن سیاسی، این اعتقادی است. دوقطبی با اسم امام حسین. قمه میزنی یا نمیزنی. دوقطبی با قمه خیلی فاجعه است. امام حسین. امام حسینیها تو کربلا دو طرف بشوند. عباس. قمهزنا. حرم حضرت عباس. سیستانیها و ولایتیها و هشتشعبیها و جنگیها و اینها بروند انقلاب با امام خمینی و اینها. آن حرم دیگر درد از این بدتر. دو تکه بکنند. دوقطب بکنند. تو حرم امام حسین. از عباس تولیت اینور با آن طرف، با این طرف. «Every...» سیستانیها و اینها آنور. انگلیسی. «توهین نکنی فلانی را لعن کرده.» «کسی که لعن نمیکند روی...» یک حدی دارد. ضابطهای دارد. تو وقتی توهین میکنی، این چه زمینهای میآید برای اینکه او هدایت بشود؟ دلش به سمت تو بیاید؟ جذبش کنی؟ «زنیم. زنیم.» میگوید به معنای «بیپدر» است. این فحش نیست. «قرآن فحش داده.» با همان لهجۀ عربیاش سخنرانی میکند ایشان. اینکه من گفتم توهین نبود ها! لهجۀ عربی. لهجۀ عربی میخواند که میچسبد به آدم. گاهی چیزهای فراکلامی اثرش. یعنی طرف با لهجۀ غلیظ عربی میخواند. میفهمیم که حتماً ایشان مثلث به معنای واژه هم هست. در حالی که دارد غلط ترجمه میکند. آیۀ «زنیم» به معنای «بیپدر» نیست. به معنای «حرامزاده» نیست. به معنای «من لا اصل له» طبق قول مصطفوی. «بیریشه.» «بیریشه» فرق میکند با «بیپدر.» بار ارزشی کلمات متفاوت است. «بیپدر» هم فرق میکند با «حرامزاده.» فرق میکند. «بیریشه» فرق میکند با «حرامزاده.» «زنیم» یعنی «حرامزاده.» «فحش بده! ای فلان حرامزاده!» یعنی اینها تو جهنم ول میشوند بدون آدم. «بعد ذالک زنیم.» یعنی «بیریشه» و «وِل» و سورۀ قمر. فکر کنم دیالوگ امروز رفتیم تو این بحثها. اشکالی هم ندارد. استادی داشتیم حاشیه میرفت. ما خیلی خوشمان میآمد. سورۀ قلم، آیۀ ۱۳. ایشان رفت حاشیه از مکاسب خارج میشد. بعد میگفتش که: «نه، حاشیه رفتیم، برگردیم.» میگفت: «البته شما بهتون میخورد که حاشیه خیلی دوست داشته باشید.» حاشیه را بیشتر. «منا للخیر معتد اثیم عتل بعد ذالک زنیم.» البته اینجا ترجمه مال ما هم نوشته: «گذشته از آن زنازاده است.» ترجمۀ غلط است. بعد تازه این هم مربوط به جهنم است. بعد بدون ذکر مصداق است. چندین وجه دارد. دارد از کسی که رفته تو جهنم میگوید. اسم از طرف نمیآورد. تعیین نمیکند. مصداقی بحث نمیکند. کسی است که دیگر امیدی به هدایتش نیست. قلم، آیۀ ۱۳. بعد ضمن اینکه واژۀ واژۀ خنثیای است نسبت به این معنا. «من لا اصل له.» نه «من لا بلا.» فرق میکند. «من لا ابله» یا «من لا اصل.» شما بیا هزار تا استدلال بیاور. قبول. اینکه میخواهی جذبش کنی. شما یک کسی که قائل به ولایت امیرالمؤمنین نیست، تا نشست بگو: «ای حرامزاده!» شما که هرکی قبول ندارد، «حرامزاده.» چه بحثی داریم؟ آن «من لا اصل» هم که حالا در «زنمه.» حالا بر فرض نوزادان باشد. عرض کردم این توضیحات را. اول اینکه با حمل مصداق و ذکر مورد نیست. معنی گفته: «گذشته از آن بیتبار.» «بیتبار» فرق میکند با «حرامزاده.» «زنازاده!» «بیپدر!» این «بیپدر» هم از فحشهای رایجی است که خیلی من... واش بده ها. دهن افتاده. حذف کسی. بگویی به کسی «بیپدر.» حملش عوض شده. نقل پیدا کرده. خب در بحث و گفتگو با مشرکان، کفران بعد از منطق و استدلال استفاده کرد. چون ناسزا و دشنام اولاً تأثیر در هدایت مشرکان برخورد ناپسندی با تعالیم اسلامی داشته باشند. خود این امر مانع توجه آنها به اصل معارف و تعلیم و تعالیم ارائه شده به آنها خواهد بود.
وهابی به من گفتش که: «چرا لعن میکنید همسر پیغمبر را؟» «من کلاً با لعن مخالفم. رفقای خودم همیشه میگویم خمینی را لعن نکنید. خمینی حالا کافر بوده، بیدین بوده، لعنش نکنیم.» از این آخوندهای وهابی بود. تو مکه مناظره میکرد. من عمامهام سرم نبود. به نظرم یا بود یادم نیست. ولی خب خوشمشرب بود. وهابی بود که ما خوشمان آمد. با زن و بچه نشسته بود. سؤال من از من شروع شد. گوشی موبایل. گفتم: «اینها چند است تو مکه و اینها؟» و شروع کرد و آدمی بود که اجازه میداد حرف زده بشود. نه، قشنگ نشستیم ما. مشتی در ادله لعن با کتب خودشان. تاریخ طبری این را گفته، آنجا این را گفته، اینجا اینجور شده. که او هم دست و پایش بسته شده. پا شد رفت. کم آورد. لعن یک چیز کاملاً منطقی و قرآنی است ولی گفتم که ما کسی توهین کند به همسر پیغمبر. «همسر پیغمبر ما محترم است.» خلاصه دهن آدم بسته است. دیگر چی بگوید؟ وقتی ۵۰ تا شبکه شما داری که صبح تا شب دارد لعن میکند، فارسی، ترکی، عربی. خب معلوم است که دیگر جایی برای دفاع نمیماند. خب این هم از این. این جلسه خیلی طولانی شد. یک ساعت و ۴۵ دقیقه تقریباً. الحمدلله رب العالمین.
بسمالله الرحمن الرحیم
فصل سوم: «مغالطات»، «مغالطات مقام نقد»
وقتی انسان میخواهد مطلبی را رد کند، در ردِ اعتراض، نپذیرفتن چیزی بگوید؛ در این مواقع گاهی مبتلا به مغالطاتی میشود که این مغالطهها در فضای طلبگیِ ماها، متأسفانه، خیلی رایج است و در کتب علمی هم گاهی ابتلا به مغالطه را میبینیم. معروف هم هست که میگویند طلبههای پایههای پایین، یکی توجیهاتشان خوب است، یکی مغالطات. مغالطات برای رد کردن خودشان، خدا میداند، ردشان خیلی سریع است. مطلبی تا مواجه شدن سریع رد میکنند.
یکی از علائم علم و توجه و دقت این است که کسی که انسان فرهیختهای است و دانشمند، این در مواجهه با پدیدهها و مسائل زود نظر نمیدهد، زود رد نمیکند، زود نمیپذیرد. یکی از علائم عوام همین زود پذیرفتن و زود رد کردن است. هنوز نمیگذاری حرف طرف منعقد بشود، اینور یا آنورش. قشنگ گوش میدهد؛ بیهودهترین حرفها را هم، ردترین استدلالها را هم گوش میدهد، دقت میکند؛ چون خودش آدم دقیقی است و بدون دقت حرف نمیزند. نگاهش هم این است که بقیه هم حتماً دقتی کردهاند، تأملی کردهاند که این را گفتهاند. حتی گاهی شما میبینید این رایج است. در این مباحث مرحوم شیخ اعظم زیاد آدم میبیند. یک حرفی که آدم تا با آن مواجه میشود، میگوید: «این که غلط است! لعل ایشان این را خواسته بگوید.» یک وجهش این است، یک وجهش آن است. اینجور توجیه میشود، آنجور توجیه. وجوه توجیه میآورد؛ چون ذهن، ذهن قویای است. احتمالات میتراشد برای اینکه او عالمی که این حرف را زده، او هم شاید ذهن قوی حتماً دارد، ملاحظه کرده و گفته است.
پس در مقام نقد این است که آدم زود رد بکند یا موضع بگیرد. اطراف مسئله را خوب دقت نکند، حرف طرف را متوجه نشود. اینها خیلی زمینه را برای مبتلا شدن به مغالطه فراهم میکند. در نقد هم خیلی مهم این است که انسان یا استدلال بیاورد برای نقد طرف، کاری بکند که بیاستدلالی حرف طرف معلوم بشود. این دو تا خیلی مهم است. ماها معمولاً یکی از مشکلاتی که داریم در این بحث، این است که شخص طرف و انگیزههای طرف و عوامل بیرونی را هی سریع دخالت میدهیم توی حرف. «بابا اینکه معلوم است کداموری است! اینکه خطش معلوم است! اینکه از اول مشکل داشت!» ببین چی گفته؟ منظورش چیست؟ کجا را میگوید؟ بعد شما دلیلت چیست برای رد این؟ اینکه «بابا آقای فلانی در فضای طلبگی ما زیاد اتفاق میافتد. آقای فلانی اینها را قبول ندارد! اینها مخالف با فلانی!» خب چه ربطی دارد؟ طرف این را گفته. گفته: «استاد! مثلاً سیر و سلوک لازم نیست.» «بابا اینها را که آقای حسنزاده زیر آبشان را زده!» نتیجه؟ استدلالی برای حرف چی داری؟ این حرف را شنیدی؟ یا باید استدلال بیایی رد بکنی، یا باید بیاستدلال بودنش را نشان بدهی. «او زده! او با آن آقا مشکل دارد! این را که اصلاً قبلاً معلوم بوده چهکارهاند! اینها که بابا خطشان این است!» اینها همهاش مغالطه است که ماها خیلی مبتلا میشویم.
همانطور که اثبات و نشان دادن درستی گذر محتاج دلیل است، ابطال و نشان دادن نادرستی آن هم به دلیل و برهان نیاز دارد. مغالطاتی که در این فصل در پی توضیحش هستیم، همگی در این جنبه مشترکند که اگر کسی با مدعایی مخالف است و آن را نادرست میداند، اما برای نشان دادن نادرستیاش نه تنها از راه منطقی وارد نمیشود، دلیل برهانی بر ضدش ارائه نمیکند، بلکه متوسل به ترفندی میشود که از آن طریق مدعای مورد بحث را نادرست نشان دهد یا میزان تأثیرگذاری و مقبولیت آن را کاهش دهد.
بعضی از این ترفندها و مغالطات عبارتاند از:
1. **ایجاد وقفه در ارائه یک سخن یا ایجاد مانع در رسیدن آن به مخاطب (مغالطه پارازیت).**
2. **مبهم و نامفهوم شمردن یک سخن.** «حرف شما مبهم است، من که نمیفهمم چی میگویی!»
3. **دروغ و غیرواقعی معرفی کردن یک مدعا (تکذیب).** «اینها که همه دروغ میگویند!»
4. **ساده و پیش پا افتاده جلوه دادن یک سخن.** «بابا اینکه همین را میخواستی بگویی؟!»
5. **بدون دلیل، نادرست و مغالطه آمیز معرفی کردن یک سخن (مغالطه "اینکه مغالطه است").**
6. **به جای نقد گفتار به نقد گوینده پرداختن و نقاط ضعف او را بیان کردن (همان درگیر "من قال" شدن).** این مغالطه انگیزه و انگیخته است.
7. **ناسزا گفتن و نسبت دادن صفات مذموم به گوینده یک سخن (مغالطه توهین).**
8. **اشاره به اینکه سرچشمه و اصل و اساس موضوع مورد نقد گزارش شخصیت مذمومی بوده است.** «این اولین کسی که آقا این حرف را زد، کی بود؟ ابلیس!»
مثالهای بامزه، خاطرات بامزه... یکی از اساتید... کدام سه تا؟ نه، او به انگیزههایش کار دارد. این به انگیزه کار ندارد. این چون جواب ندارد فحش میدهد. این یکی آخری هم که میرود سرمنشأ، میگوید مثلاً با این شخص مخاطب کاری... اولین باری که این حرف را زد، کی گفت؟ فلانی.
یکی از اساتید، خدا حفظشان بکند! الان ایشان دیگر برگشته. ایشان سالهای قبل از نمایندگی که ما شاگردشان بودیم و خدمتشان بودیم، حالا مغالطه نیست، به عنوان منشأ دارم عرض میکنم. خاطره: اینجا ظهرهای ماه مبارک سخنرانی داشتم. خدمتشان میرسیدیم. یک روزی آقای... آمده بود، با ماشین آمده بود از تهران. ماشین آماده بود جلوی در. میخواست حاجآقا را ببرد برای سخنرانی و برگرداند. چه محاسباتی کرده بود! صبح میروم اصرار میکنم. مثلاً «حاجآقا بنشینیم برویم سخنرانی.» «کجا؟ چی؟» «آقا ول کن تو را خدا! سر ظهر من بدون هماهنگی قبلی، بدون هیچی. من کاری ندارم. من را فرستادهاند، باید شما را سوار کنم، ببرم.» «بابا الان نمیشود، من خستهام! الان سخنرانی داشتم، شب سخنرانی دارم، کار دارم، برنامه دارم.» «حاجآقا! من مأمورم و معذور! شرمنده.» اولین بار کسی که گفت: «من مأمورم و معذور»، کی بود؟ بله عزیزم! این حرف دیگر نزن! «من مأمورم و معذور!» استدلالی غیر از این نمیآورند. گفت: «نه برو، اول من قاس ابلیس.» که امام صادق اشاره کردند طرف قیاس... اولین کسی که قیاس کرد، کی بود؟ ابلیس بود. از این قیاسها دیگر. ولی اینجور وقت مغالطه نیست. حالا به توضیحاتش میرسیم.
یک وقتهایی برای رد حرف طرف چیزی نداریم، غیر از اینکه بگردیم به یک جایی بچسبانیم و که از این مغالطات خیلی در فضای سیاسی الان هست. «اینها همه حرفهای احمدینژادی است!» «اینها همه حرفهای...» همه حرفهایشان را از فلانی گرفتهاند.
9. **ترسیم مدعای ضعیف و نقد و رد آن به جای نقد مدعای اصلی (مغالطه پهلوان پنبه).** که اسمش... تمام مغالطات... یکی از رفقایمان گفتش که: «ما همه مغالطات را خواندیم. از مغالطات اسمش هیچی یادم نمانده، غیر از پهلوان پنبه.»
10. **رد همه شقوق موجود در یک بحث با اشاره به نقاط ضعف آنها و یا مقایسه آنها با یک شق بدون نقص اما غیرقابل حصول (مغالطه کامل ناممکن).**
11. **تنها به نقاط ضعف موضوعی اشاره کردن و نادرستی کل آن و نتیجه گرفتن (مغالطه ارزیابی یکطرفه).**
12. **از اینکه دلیل یک مدعا نادرست است، نادرستی خود آن مدعا را نتیجه گرفتن (رد دلیل به جای رد مدعا).**
13. **در مثالها و مصادیق آن تردید کردن (مغالطه مناقشه در مثال).**
14. **رد یک مدعای کلی با اشاره به حالتی خاص و غیرطبیعی که در آن حالت آن مدعا صادق نیست (مغالطه تخصیص).**
15. **رد یک مدعا به دلیل اشکالات جزئی و پیش پا افتاده (بهانه).**
16. **ادغام چند سؤال در یک سؤال واحد به گونهای که بعضی از آنها مبتنی بر پیشفرضهایی باشد که مخاطب قبول ندارد (سؤال مرکب).**
پارازیت، توضیحاتش میآید. تکتکش را میخواهیم انشاءالله. مغالطات نقد امروز بزنیم تو گوشش.
اولینش: «پارازیت». در مقام نقد یک سخن، حالت طبیعی این است که شخصی سخن و مدعای خود را خطاب به مخاطب یا مخاطبان خودش بیان میکند. آنها بعد از شنیدن یا خواندن آن، در صورت وجود اشکال، اعتراض به نقدش بپردازند. حالا اگر فرض کنیم شخصی در فرایند این سخن، به ویژه در حالت شفاهی و گفتاری آن، خللی ایجاد کند، به طوری که سخن گوینده به مخاطب نرسد و یا ناقص، منقطع، نامفهوم و به حالت غیرطبیعی به مخاطب برسد، در چنین حالتی مغالطه پارازیت اتفاق افتاده است. البته روشن است که ارتکاب مغالطه مانند دیگر مغالطات، ممکن است آگاهانه و از روی تعمد و غرضورزی و یا ناآگاهانه و ناخواسته باشد. هی سرفه میکند، یا با پایش به جایی میزند، یا میگوید: «آقا! این صدای چی میآید؟» بله، بله، میفهمم. ولی جوکی هم دارد، درنیامده. نه، آنها که علامه شأنند. آن سران که خب میآیند. آنهایی که میآیند آن تهان، نه. میدانم برای اصل سخنرانی. آقا میآید برای آنکه نمیآید. برای آن تهان هم که هیچ وقت نیستند که. آنها مشکل اصلی این است که یادگاری نوشتهاند روی دیوار. اینها است که آدمها را بدبخت میکند. آدمهای بیاعتقاد.
بعد آدم از این حرص میخورد که این آدمهایی که صبح تا شب در لجن همه اعتقادات، جنبههای معنوی و نورانی و روحانی را همه را به سخره میگیرند. به اینها که میرسند، اینها برایشان مقدس است. مقدسات یعنی ابزار اینها. اگر کار... بله بله. حالا من، آخوند خاک بر سرم، واقعاً اگر این عمامه همان دو متر پارچه روی سر من باشد، به جای اینکه مدافع دین و حقانیت «زاغ به عن ولیالله» و اینها باشم، شدم مدافع لجنکشان و... خدا قوتتان بدهد!
توصیۀ من به شما عزیزان این است که مسئلۀ اخلاق را در زندگی خود بسیار جدی بگیرید. شیطان سوگند خورده که ما انسانها را گمراه کند. شیطان دشمن ماست. ما باید این دشمن را جدی بگیریم. هوا و هوس و وسوسههای درونی نفس، دشمن ما هستند و ما باید مانند یک دشمن از سردخانهها احساس خطر کنیم. ما باید همواره هوشیار باشیم و نگذاریم در این امور غفلت ما را فرا بگیرد. یکی از راههای زدودن چنین غفلتی مسئلۀ موعظه است که... ببخشید، حرفتان را قطع میکنم! اجازه بدهید میخواستم با چای و شیرینی از دوستان پذیرایی کنیم. چای سرد میشود!
پناهیان: منبریا خیلی حساسند نسبت به این پارازیت. خیلی حساسند. مثلاً فیلمبردار اگر زیاد تکان بخورد، اینور آنور برود، صدایی بیاید، مثلاً یک وقتی بغل ایشان مانیتوری روشن باشد، تصویر آنجا باشد. همه را تذکر. «این را خاموش کن! آن را قطع کن! این را جمع کن!» این فیلمبردار بیرون دانشگاه امام صادق چند سال پیش، ایشان رفته بودند تو جمع تو آشپزخانه و اینها. رفقا تعریف کردند. گفتند که توصیه آمده بود اینجا تو آشپزخانه. گفتم خب چی؟ گفت: «ایشان همه توصیهاش این بود که من اگر داشتم بالا منبر خفه میشدم، آب نیاورید به هیچ وجه! کسی نیاید سمت من! از پشت منبر رد نشوید! بغل منبر نیایید! هیچکس تردد نکند!» جلسه تلفن جواب میدهد. بچه را بغل کرده، روی پا نشان... جلو نمیآید.
یکی از این جلسات مناظرهها، آقای دکتر رائفیپور با چپها مناظره میکردند. او جوش میآورد. پا میشود کتش را درمیآورد، میاندازد پشت صندلی. آب هی میخورده. ببین، خودت را اگر جر بدهی، بکشی، اینجا را به هم بریزی، من این حرفها را ادامه میدهم. تا خیلی اثر دارد. آب میخورم. سر میکروفون وَر میرود. از اینجور کارها که بعضی وقتها هم قشنگ مشخص است از سر تکبر و بیاعتنایی و بیمحلی و ارزشی ندارد این حرفها. هی ساعتش را نگاه میکند. «کی تمام میشود؟ تمام نشد؟ بازم مانده؟» خمیازه. بعد رفتن با گوشی. بله، با گوشی دیگر واقعاً فحش است. من خودم نسبت به این حساسیت دارم. در جلسۀ درسی، بحثی، کسی گوشی دستش باشد، توهین است دیگر.
مغالطۀ پارازیت در حالت افراطی خودش موجب میشود که پیام گوینده به مخاطب نرسد. اگر هم به مخاطب برسد، به طور ناقص و نامفهوم. این کار از طرفی تأثیر منفی بر گوینده دارد. به انگیزه ادامه سخن از او سلب میکنم و از طرف دیگر، تأثیر آن سخن و پیام را بر مخاطب به حداقل میرساند. نکتۀ مهمی که باید توجه خاص مبذول شود، این است که در چند سال اخیر مشکل بیکاری دانشآموختگان پزشکی در کشور، برای پزشکی و جامعۀ پزشکی به یک بحران تبدیل شده است. از طرف دیگر میبینیم که پزشکان خارجی اجازه کار و تابعیت داده میشود. در شرایط موجود... ببخشید، لطفاً صدای رادیو را بیشتر کنید! خلاصۀ اخبار را بشنویم.
یکی از زمینههای بارز ارتکاب مغالطۀ پارازیت در مورد سخنان و پیامهای دینی و معنوی است. در تاریخ صدر اسلام میخوانیم که کفار و مشرکان بر مقابله با سخنان الهی، بهترین راه را در این میدیدند که اساساً نگذارند کلام الهی به گوش مردم برسد تا به زعم خود از تأثیر آن مصون بمانند. لذا سعی میکردند با سروصدا یا گفتن سخنان بیهوده و یاوه، در آن اخلال ایجاد کنند. خود قرآن کریم از این ترفند کافران چنین یاد میکند: ﴿وَقَالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لَا تَسْمَعُوا لِهَٰذَا الْقُرْآنِ وَالْغَوْا فِيهِ لَعَلَّكُمْ تَغْلِبُونَ﴾ (سوره فصّلت، آیه 26). لغو بندازید درش، «لعلکم تغلبون». القای لغو انداختن، پارازیت. همان پارازیت.
مغلطۀ بعدی: «حرف شما مبهم است». همانطور که مبهمگویی نوعی مغالطه و زمینهساز مغالطه است، مبهم خواندن سخن غیرمبهم، مغالطه است. «روشن نفهمیدیم منظورش چیست؟» «شما نمیخواهی بفهمی که منظورش.» به ویژه میگوید اگر کسی فهمید... خیلی رایج است. در قرآن هم چند جایی به آن اشاره کرده. «شما چیزی فهمیدید؟ ما که نفهمیدیم!» «چون فهمیدی چی میخواهد بگوید؟ ما که نفهمیدیم!» بله، دقت میکردی، سکوت میکردی، دل میدادی، گوش میدادی، میفهمیدی. به ویژه اگر شخصی در مواجهه با مطلبی که ابهام ندارد، آن را مبهم بخواند و از این طریق بخواهد زمینه را برای اظهارنظر بیشتر خود منتفی کند و یا از پذیرش آن مطلب سر باز زند.
«در مورد طرحی که شما ارائه کردید، واقعیت این است که خیلی مبهم و نارسا بود و من نمیتوانم دربارۀ آن اظهارنظر کنم.» شخص با مبهم معرفی کردن یک سخن، علاوه بر اینکه پاسخ ندادن خود را توجیه میکند، به صورت ضمنی به آن سخن نقدی وارد میکند و در واقع از موضع قدرت آن را ضعیف جلوه میدهد. طرف آب میشود یک دفعه. مثلاً نقدی داری؟ خود او که دارد میگوید، نقد دارد میکند. بعد خوبی، الان توی موضع نابرابر است دیگر. من دارم رئیسجمهور را نقد میکنم. «من که متوجه نشدم شما چی میخواهید.» «خب سؤال بعدی!» خب اینها شگردهای فوقالعاده حرفهای توی این جدل و اینها است. یک وقتهایی خیلی به درد میخورد. وهابیها و ناجوانمردانه است، ولی یک وقتهایی خوب است. از طرف دیگر، این زمینه را فراهم میکند تا وقتی مخاطب به توضیح بیشتر مطلب خود میپردازد، این شخص خود را برای پاسخگویی آماده کند. «این سؤال و اشکال شما را درست متوجه نشدم. ممکن است واضحتر بفرمایید منظورتان چیست؟» درست متوجه نشدم باید نمونهای که قرآن کریم از مغالطه ذکر میکند، مربوط به قوم مدین است که وقتی پیامبر آنها حضرت شعیب سخن زیادی دربارۀ عبادت خداوند، اجتناب از کمفروشی، عبرت گرفتن از سرنوشت اقوام پیشین و طلب آمرزش از خداوند به آنها فرمود، چنین پاسخ دادند: «چی میگویی؟ چی میگویی؟ حرفت چیست؟» اوج تکبر دیگر. موضع تکبر.
یکی از ترفندهای خاص این است که شخص به برخی الفاظ... بله، خب این یک کلمه. گاهی تو طرف یک ده تا جمله آورده، همه ده تا جمله معلوم است. یک کلمهاش مبهم است. مطلب روشن است. «سوادی ندارم، میشود لطف کنید توضیح بدهید؟» طرف میرود تو توضیح این کلمه. دیگر اصلاً از این فضا... «اینکه شما میگویید مطبوعات ما باید از حمایت احزاب برخوردار باشند، ممکن است توضیح بدهید منظور شما از حمایت دقیقاً چیست؟» روشن! منظور حرف چی میخواهد بگوید؟ «حمایت این، منظورتان کدام است؟ این است یا آن است؟»
آیتالله حیدری میفرمود که کسی منطق و اصول و اینها بلد باشد، اولین کلمهای که تو مناظره طرف مقابل بگوید این: «بسماللهی که شما گفتید، این با چه نوعی است؟» «ببخشید، بحث چیست؟ اینکه مبهم است.» «ببخشید، ما نفهمیدیم. با بسمالله این چرا الفش افتاده بود؟» «ببخشید، بسمالله که گفتید، اینکه گفتید، اینجوری تلفظ کرد یا آنجور؟ به قرائت این یا آن؟» کارهای این شکلی. شگردهای مخصوصاً کسی اگر اطلاعاتش اطراف قضیه زیاد باشد، آن طرف اصلاً نمیداند. توی جمعی که این میخواهد اظهار فضل بکند، اظهار لَهْوی بکند، با همین چهار تا سؤال حاشیهای کاملاً یعنی هیچ ربطی هم به موضوع ندارد. طرف دارد یک آیۀ قرآن میخواند یا یکی شنیده مثل عوام و حرفش حرف متقنی است. در مورد ظلم صحبت میکند. «من که نباید ظلم کرد.» یک آیۀ قرآن هم میخواند. حالا این چون آدم حرفهای است، میگوید: «ببخشید، این آیهای که خواندهاید، شما بنا بر تفسیر کدام یک از مفسرین این آیه را اینجور تفسیر کردهاید؟» پنج تا قول در مورد این آیه. «یک قولش این است، اگر این قول باشد، آنجور میشود، اگر آن قول...» اصلاً میبرد فضا. این بدبخت هم نشسته مات و مبهوت، دستش خالی است. اینکه میگویم: «با آخوندها نمیشود بحث کرد»، یک بچهاش این است. بعضی وقتها بعضیها میزنند تو این فضاها؛ چون اطلاعات دارد.
خب با توجه به مثال فوق، میشود این نکته را دریافت که در هر جملهای میشود یک یا چند کلمه را مبهم دانست و از مخاطب خواست که دربارۀ آن توضیح دهد. البته کلمۀ مبهم خود مبهم است و نمیشود معیار و ملاک خاص برای تشخیص مصادیق ارائه کرد. اما ملکۀ تشخیص این مغالطه این است که شخصی نخواهد یا نتواند نسبت به مطلبی اظهارنظر کند و یا نخواهد آن را بپذیرد. برای رسیدن به این هدف، خود آن مطلب را مبهم و غیرمفهوم معرفی میکند. پس یک وقت واقعاً مبهم است. یعنی هر مخاطب و هر مستمع و هر شنوندهای با این جمله که مواجه میشود، میگوید: «والا ما نمیفهمیم!» واقعاً آدم از بقیه میپرسد، به قصد نه به قصد مغالطه، به قصد اینکه بقیه توجیهش کنند، روشنش کنند. میگویم: «شما از این حرف این آقا واقعاً چیزی فهمیدید که چی میخواهد؟ من نفهمیدم، والا! شما بگویید من روشن بشوم.» قصدش این است که روشن بشود. ولی یک وقتی روشن است مطلب، آن هم میداند چی میخواهد بگوید. به ابهام میاندازد. خودش را به نفهمی میزند. همان که میگویند: «آدم خواب را میشود بیدار کرد، کسی که خودش را به خواب زده را نمیشود بیدار کرد.» خودش را زده به خواب. برچسب زدن.
نمونۀ بارز مغالطه را میشود در داستان حضرت موسی و قوم بنیاسرائیل مشاهده کرد. وقتی موسی به قوم خود گفت: «خداوند دستور میدهد که گاوی را بکشیم.» قوم بنیاسرائیل که نمیخواست به این فرمان گردن نهند، متوسل به همین مغالطه شدند و به موسی گفتند: «منظور از گاو چیست؟» اطلاق دارد دیگر. دستور وقتی اطلاق دارد، شما به اطلاقش عمل کن. هی حالا میآید سراغت. همین که تو روایت هم آیۀ قرآن تصریح میکند: «سؤال الکی نپرسید!» طرف شروع کرد از احکام حج با جزئیات پرسیدن. حضرت فرمودند که: «بس است دیگر! چه خبر است؟ تو را خدا گفته که باید قربانی کنیم. حالا من اینجور باشد، آنجور باشد، اینجور نشد چهکار کنیم؟ بس است! اینقدر خودت را به دردسر نینداز!» «آقا ما نفهمیدیم!» میخواست از زیرش در برود. هی میگوید: «نه، نفهمیدم! ببخشید!» هی میخواهی یک راهی پیدا کنی. وسواسی هم هست. بله، ولی معمولاً این شکلی است که طرف میخواهد بزند، یک جاهایی بخورد تو بنبست که بهش نشود. «با ماشین میآیم دم خانهتان.» «یعنی دقیقاً چه ماشینی؟ با تاکسی؟ با آژانس؟ ماشین خودم؟ ماشین خودم که خراب است. خب با چی دقیقاً بیایم؟ آژانس؟ آها! خب بعد مثلاً آژانس از اینور یا آژانس از آنور؟ پولش را شما حساب میکنید؟» تمام میشود. «از خدا بخواه که مشخص کند دقیقاً چه گاوی مورد نظر است؟» موسی برخی صفات گاو را به آنها اعلام کرد. اما دوباره سؤال کردند: «این گاو باید چه رنگی باشد؟» بعد از اینکه رنگ گاو مشخص شد، دوباره بر موضع مغالطه آمیز خود اصرار کردند. «ما دقیقاً نمیدانیم چه گاوی مورد نظر است. از خدا بخواه که چند و چون گاو را بیان کند تا متوجه بشویم.» ﴿قَالُوا ادْعُ لَنَا رَبَّكَ يُبَيِّنْ لَنَا مَا هِيَ إِنَّ الْبَقَرَ تَشَابَهَ عَلَيْنَا﴾ (سوره بقره، آیه 70). جزو متشابهات گاو. «ما نفهمیدیم منظور چیست؟ گاو از گاو و اینها. نفهمیدیم.»
مغلطۀ بعدی: «مغالطه تکذیب». «آقا! اینها همه دروغ میگویند.» «آخوندها همه دروغ!» خویشاوند خیلی نزدیکی داشتیم، خدا رحمت ایشان را. سلطان این مغالطۀ تکذیب. تلویزیونی که روشن میکرد، این اصلاً اولاً که خدا نکند که میرفت روی اخبار. «خب اینکه دروغ است! این هم دروغ است! بعدی این هم دروغ است!» تبلیغات را نگاه میکرد، میگفت: «این فلان فلانشده!» تبلیغات بانک بود. قرعهکشی و جایزه و اینها. «همه دروغ است! همه دروغ است! اینها یک مشت فلاناند که میخواهند اینجوری کنند.» دو ساعت نشده، زنگ زدم بانک. گفتند: «شما برندۀ جایزۀ ماشین.» آن موقع هفت میلیون، چند سال پیش؟ ۱۲ سال پیش بیشتر. خلاصه ماشین بردند از بانک و گفتم: «خب، فلانی! بازم دروغ است؟» گفت: «نه، این یکی دیگر انصافاً تعجب کردم.» خلاصه اینجور آدمها. بله، اینجور آدمها را اصلاً راهی هم برای حرف دیگر. «آقا! همه دروغ!» آن توی بحث مناظرههای سال ۸۸ یکی از شگردهایی که اینها استفاده کردند... بله، حالا برای خود ایشان هم سال ۸۸ اینها استفاده کرده بودند. جواب میدهد معمولاً. که آن تئوریسین اینها گفته بود که یکجوری تو این مناظره با این کَل بیندازیم که اگر گفت: «ماست سفید است»، مردم روی این واژه تأکید کنید که: «دروغ میگویی! دروغ! فضای دروغ کشور را برداشته.» گذاشت دیگر، واقعاً چسبید.
مغالطۀ تکذیب، خطای متداول افرادی است که فکر نارسا و اطلاعات ناقص خود را میزان حق و باطل، معیاری برای تشخیص راست و دروغ قرار میدهند و بر این اساس، هرگونه حقیقتی را که خارج از آگاهی و عقل است... خلاصۀ استدلال این گروه این است که: «ما فلان واقعیت را درک نمیکنیم و با عقل ما جور درنمیآید، پس اساساً چنین چیزی وجود ندارد.» «عجیب است که عدهای هنوز به پدیدههایی مثل طیالارض معتقدند! به نظر من این مطالب با عقل سلیم سازگار نیست، چیزی نیست جز حاصل توهم یا دروغپردازی عدهای.»
خداوند به این مسئله و به این عامل تکذیب اشاره میفرماید و میگوید کسانی که نادرست کتاب آسمانی پیامبر را دروغ میانگارند، به دلیل معرفت اندکشان است. ﴿بَلْ كَذَّبُوا بِمَا لَمْ يُحِيطُوا بِعِلْمِهِ وَلَمَّا يَأْتِهِمْ تَأْوِيلُهُ كَذَٰلِكَ كَذَّبَ الَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ﴾ (سوره یونس، آیه 39). اگر اینها آن تعبیر را میدیدند، حقیقت را میدیدند، احاطۀ علمی داشتند، تکذیب نمیکردند.
عامل و علت دیگر وقوع تکذیب، این است که گاهی شخصی به علل غیرمعرفتی و اغراض و منافع خاص خود سعی میکند تا به لوازم و توابعش ملتزم نشود. «اگر قبول کنی راست است، بگو الف.» گفت: «نمیگویم الف.» تا یا میخواهی ببری. این هم میگوید: «معاد میگوید دروغ است؛ چون میداند اگر راست باشد، دیگر همۀ کارها را باید بگذاری کنار.» در اینجا زبان حال شخص این است که: «من نمیپسندم و نمیخواهم مدعایی درست بشود، پس آن مدعا نادرست است.» یک جورایی آرزو. اما همانطور که در آغاز این فصل اشاره کردیم، هیچ گزارۀ غیربدیهی را بدون دلیل نمیشود تأیید کرد، نمیشود مردود دانست. یعنی تأیید و رد هر مدعایی نیازمند دلیل است و مغالطه بودن تجزیه و... هم به همین سبب است که بدون دلیل مدعا مورد رد و انکار قرار میگیرد.
ارتکاب مغالطۀ تکذیب در عرصۀ مسائل قضایی و دعاوی، موافق و مخالف، مخالف شهود و متهمان در دادگاه و نیز در عرصۀ مسائل خبرگزاری و رسانهها و نیز مسائل سیاسی بسیار شایع و متداول است. «خبرنگار این روزنامه مدعی است که خودشان صحنه را دیدهاند، اما این ادعا یک دروغ است.»
خداوند در قرآن کریم به عامل دوم تکذیب نیز اشاره کرده و میفرماید: اگر عدهای به گناه و انجام عمل معصیت بپردازند، طبیعی است که این عامل نه تنها مانع پذیرش تعالیم دینی و آیات الهی است، بلکه موجب تکذیب، انکار و تمسخر آنهاست. خیلی این آیهها مهم است. ﴿ثُمَّ كَانَ عَاقِبَةَ الَّذِينَ أَسَاءُوا السُّوأَىٰ أَن كَذَّبُوا بِآيَاتِ اللَّهِ وَكَانُوا بِهَا يَسْتَهْزِئُونَ﴾ (سوره روم، آیه 10). استهزاء و تکذیب آیات الهی نتیجۀ گناه زیاد است. وقتی که انسان زیاد دچار سیئات میشود، میانجامد. یعنی شاکله را خراب میکند. قبح فاعلی میآورد و قبح فاعلی به قبح فعلی منجر میشود. یعنی در واقع تبدل ذات ایجاد میکند. بحث خیلی مهمی است. یکی از مباحث مهم تربیتی و اخلاقی بحث تبدل ذات است که اگر بخواهیم منبر برویم، یک منبر مفصل میشود در موردش رفت. چرا؟ احتمالاً امشب به جای شما منبرش را خواهیم رفت، انشاءالله.
بحث ذات انسان سه حوزه دارد: ذات، صفات، افعال. همانجور که خدا حوزه دارد، سه منطقه صحت. حالا حد که تعبیر درست... خدای متعال سه رتبه در نظر گرفته میشود. سه منطقه به قول آیتالله جوادی آملی. یکی ذات، یکی صفات، یکی افعال. فعل به صفات منجر میشود. صفات گاهی صفت فعل، گاهی صفت ذات. و خود ذات هم که مشخص است. در مورد خدا که بحثش مفصل است. در مورد انسان گاهی انسان یک فعل بدی دارد. گاهی صفت فعل است، گاهی صفت ذات. صفت فعل اونی است که مثل خلق، صفت ذات نیست. یعنی گاهی خدا خلق میکند، گاهی هم که گاهی برمیدارد. صفت فعل. صفت ذات دائم. مثل حیات، قدرت. «قد یحیی و قد لا یحی.» گاهی زنده است، گاهی زنده خلق میکند، گاهی خلق. تقسیمبندی که مرحوم کلینی در کافی اشاره کرده است. در مورد انسان هم حالا بحث رفت اینجا اشاره بکن جان از احادیث استنباط از احادیث از دستهبندی کلامی متکلمین تقسیم کردهاند. حالا گاهی انسان افعالش بد است، ولی صفات خوبی دارد یا ذات خوبی دارد. ﴿إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ عَبْدًا وَيُبْغِضُ عَمَلَهُ﴾ (حدیث قدسی). گاهی خدای بندهای را دوست دارد، از عمل او بیزار است. گاهی یک بندهای را بدش میآید، ولی عمل او را دوست دارد. این چهجوری میشود؟ این همان بحث ذات و صفات و افعال است.
یک وقت کسی ذاتش بد است ولی افعال... کسی ذاتش خوب است ولی افعالش بد است. خب این ذات به چیست؟ یک بحث مفصلی است. چی میشود که کسی ذات خوبی دارد؟ کسی ذات بدی دارد؟ چه میشود که آن ذات تغییر پیدا میکند؟ یکی از این آیه فوقالعاده کاربردی و کلیدی است. اینجا افعال ذات را و صفات را تبدل ایجاد میکند. یعنی کثرت گناه ملکات را عوض میکند. ملکات شاکله را عوض میکند. شاکله دیگر این آدم ذاتاً میشود یک انسان بد. ولو ازش کارهای خیر و خوبی هم سر بزند. زیاد هم سر بزند. شما میبینید الان بعضی از این سران کثافتکاری دنیا، طرف میرود انواع و اقسام فیلمهای پورن بازی میکند، میسازد. پولی که دستش میآید، میبرد یتیمخانه نگین؟ کجا؟ آدم کجای دلش بگذارد؟ رفته فیلم مستهجن بازی کرده، چند هزار دلار گرفته، پانصد تا یتیمخانه دارد، عضو یونیسف هم هست و دور تا دور دنیا میچرخد و حمایت از کودکان و حمایت از مستضعفین و فقرا و یتیم. «و یبغض عبد و یحب عمل.» خدا از این عمل خوشش میآید ولی این عمل از آن ذات... این نه خود آن ذات را بالا میبرد. «والعمل الصالح یرفع.» عمل صالح باید باشد. عمل صالح نیست. ثانیاً آن عامل چون صالح نیست، آن بالا نمیرود.
تکذیب در این مغالطات، اونی است که زودتر از همه آدم را زمین میزند. در مغالطات شاید بشود گفت رأس این مغالطات، اونی است که بیشتر از همه آدم را بیچاره میکند: تکذیب. ذات را نابود میکند. نظام. مرحوم امام رضواناللهعلیه به حاج احمد آقا سفارش میکردند که: «پسرم! اگر با مقامات اولیا مواجه شدی و حالات اولیا مواجه شدی و نفهمیدی، مبادا انکار کنی! بگو من نمیدانم. انکار نکن! انکار خیلی آسیب میزند. راه را میبندد. دیگر انسان ابداً منتفع نمیشود از این بهره.»
محتوای تعالیم دینی، عقیدۀ مبدأ و معاد و التزام به اخلاق و احکام الهی، به گونهای که میشود دو عامل تکذیب: نارسایی شناخت و معرفت و نیز تعارض منافع خاص را اصلیترین علت مخالفت کفار و مشرکان با تعالیم الهی دانست. و از میان مغالطات گوناگونی که آنها در مواجهه با پیامبر مرتکب میشدند، یقیناً مغالطۀ تکذیب بیشترین و متداولترین است. به گونهای که قرآن کریم بالغ بر ۲۰۰ بار به این مغالطه اشاره کرده و از جمله از تکذیب قوم نوح... ۲۰۰ بار در قرآن از مقایسۀ تکذیب... سخنرانی خیلی حرفه. قوم نوح، قوم ثمود، اصحاب الحجر، قوم لوط، اصحاب الایکه، قوم مدین خبر داده است. ﴿فَكَذَّبُوا رَسُولَهُمْ﴾ (سوره شعراء، آیه 141). هر وقت رسول میآید، همه تکذیب میکنند.
مغالطۀ بعدی: «مغالطۀ اینکه چیزی نیست». در مواجهه با گفتار یا نوشتار دیگران و برای نقد و انتقاد از آنها که شخص اعتراض داشته باشد و به طور صریح موارد خطا و نقاط ضعف و نکات نادرست در آن گفتار را توضیح بدهد. حالا اگر شخص با اغراض پیشینی بخواهد با گفته و نوشته مخالفت کند، اما از یک سو توان نقادی آن را نداشته و یا اساساً در آن خطایی وجود نداشته باشد و از سوی دیگر، شخص نکات مثبت آن گفتار یا نوشته را نپذیرد و به آنها ملتزم بشود، مرتکب مغالطۀ «طرح شما چیز مهمی نبود» میشود. «مسئله قابل توجهی را مطرح نکردید.» «به نظر من اصلاً لازم نبود وقت جلسه را بگیرید.» «مطلب جدیدی نداشت.» «مطلب به درد بخوری نداشت.» «ما که چیز خاصی ندیدیم.»
مغالطۀ «اینکه چیزی نیست» از طرفی باعث میشود که سخن حریف ساده و پیش پا افتاده جلوه کند و از طرف دیگر موجب میشود که شخص مغالطه کننده بدون اینکه اعتراض داشته باشد، حالت یک منتقد جدی را به خود بگیرد و از قدرت سخن بگوید. مقایسۀ «اینکه چیزی نیست». بله، گفتش که برمیگردم. میگویند: «چرا همه منتقدین انتقاد کردند که چرا شما وزیرت رفته با وزیر آمریکایی قدم زده؟» حالا موضع سلطان مغالطه چیست در برابر این؟ «حالا یک کسی میآید میگوید چرا اینجور راه رفتی؟ چرا گوشی عینکت اینجور است؟ چرا سر کَتت کج است؟» «آخه اینها که نشد انتقاد! خدا عقل سالم بدهد به بدن سالم!» حالا بماند که این عقل سالم، بدن سالم دقیقاً مثلاً تو دورۀ یک رهبر انقلاب تو بیمارستاناند و تو بستر افتادهاند و فرکانسی که این حرف برای دنیا دارد چیست و اینها بماند. ولی خب او دارد این را میگوید که: «خدا...» بله، خب معلوم است که سر کَتت کج است. تهش درمیآید. «خدا عقل سالم بود.» که چیزی نیست. انتقاد درست، انتقاد کنیم ولی درست انتقاد کنیم. «هر بچه مدرسهای میداند.» چون در آنجا شخص مدعی که اصطلاحی برای سخن خود نداشت، به عبارتی شبیه «هر بچه مدرسهای میداند»... «این آفتاب تابان است!»... «یکی که نفهم، یک مسئله دو تا چهار تا است.» و اینها. امری بدیهی و مقبول جلوه بدهد.
در اینجا هم شخص معترض و ناقد که استدلالی برای ضعف و نادرستی سخن حریف ندارد، از طرفی نمیخواهد به نقاط قوت آن اعتراف کند، با عباراتی مثل «اینکه چیزی نیست»، «مطالب را هر بچه مدرسهای هم میداند» و غیره، سعی میکند سخن حریف را پیش پا افتاده و... آنجا برای حرف خودش اثبات میآورد. میگفت: «این را همه میفهمند.» اینجا برای رد کردن حرف مقابل میگوید: «ابطالش را همه میفهمند.» بنابراین، خلاصۀ و اساس هر دو مغالطۀ مذکور، ساده نشان دادن یک سخن است. با این تفاوت که شخص مغالطه کننده میگوید: «سخن من ساده و بدیهی است، پس از من استدلال نخواهید.» «سخن شما ساده و پیش پا افتاده است، پس ما بهش اعتنا نمیکنیم.»
«دربارۀ اهمیت این کتاب تبلیغات زیادی میشود، اما به نظر من این تبلیغات واقعبینانه نیست؛ چون مطالبی که این کتاب مطرح میکند، کلیات و الفبای علم اقتصاد است. دانشجوی سال اول هم آنها را میداند. ضرورتی نمیبینم که بحث دربارۀ محتویات این کتاب بپردازیم. ارزشش را نداریم.» «ما میخواهیم وقت برایش صرف کنیم.» دیدید یک سری مطالب هم فلانی گفته که بنده احساس میکنم ارزشی ندارد بخواهیم وقت... قرآن کریم به ارتکاب مغالطۀ «اینکه چیزی نیست» از سوی کفار اشاره میکند که برای بیاهمیت جلوه دادن سخنان پیامبر اکرم. «بچه من هم هزار تا از این حرفها بیا! این بچه من چه انشایی مینویسد!» کاری ندارد. «کاری ندارد! اینکه چیزی نیست.» این است که «عمۀ من هم بلد است.» اینها همه مغالطۀ «اینکه چیزی نیست». «یکی از هر کسی برمیآید.» «من هم اگر میرفتم آنجا مینشستم، صد تا بهتر از این!» «من هم اگر همین پول را داشتم، همین کار را میکردم!» «من هم اگر بابام پولدار بود، آنجور میکردم!» کاری نکرده. «اینکه چیزی نیست.» هزار تا مغالطه.
«اینکه مغالطه است» تکمیلکنندۀ مغالطۀ قبل است. در مغالطۀ «اینکه چیزی نیست» میگفتیم شخص برای اعتراف نکردن به درستی سخن حریف و ملتزم نبودن به آن، سعی میکند با الفاظ و عباراتی دربارۀ سخنش قضاوت کنید، ساده و پیش پا افتاده جلوه بدهد تا به این ترتیب توجیه کند عدم اعتنا به شهادت. اینکه مغالطه از شخص یک گام جلوتر میرود. برگچهای استدلالی برای ضعف و نادرستی سخن حریف ارائه نمیدهد. اما در مواجهه با سخن او از الفاظ و عباراتی استفاده میکند، خطا و نادرست جلوه میدهد. «شما در مغالطۀ خود مرتکب تناقضگوییهای عجیبی شدهاید.» یعنی میخواهد نمایی از مغالطه بدهد. از حرف طرف میخواهد مغالطه نمایی کند. طرف را مغالطه بیندازد. طرف مغالطه ندارد، حرف طرف تناقضی ندارد. این میخواهد به تناقض بیندازد. میخواهد القای تناقض کند.
القای مغالطه در تقسیمبندی مغالطات، میشود مغالطۀ «اینکه مغالطه است» مغالطۀ بار ارزشی کلمات دانست که در فصل دومش طبیعی است که مغالطۀ بار ارزش کلمات علاوه بر مقام تبیین سخن یا مدعای خود یا گزارش و توصیف وقایع در مقام نقد و اعتراض به سخن دیگران نیز قابل ارتکاب است. اگر به جای نقد منطقی سخن دیگران یا نشان دادن نقاط ضعف و نادرست در مقام نقد و اعتراض، سخن را با استفاده از بار منفی کلمات توصیف کنیم، مرتکب مغالطۀ «اینکه مغالطه است» شدهایم. «شما در حرفهایتان مرتکب چند مغالطه شدهاید. نادرست روانی. یکی اینکه استفاده از بار ارزشی کلمات و توصیف سخن حریف با تعابیری شامل تناقضگویی، خلط مبحث و غیره، موجب میشود آن سخن به طور کلی و یکجا نفی بشود؛ چون عباراتی مثل «حرف شما مغالطه است» دارای ابهام است و معلوم نمیکند که گوینده مرتکب مغالطهای از... از سوی دیگر، شخص مغالطه کننده بدون اینکه توان نقادی سخن حریف خود را داشته باشد، با استفاده از تعابیر توصیفی اینچنین، خود را در موضع یک نقاد جدی مینشاند و از موضع قدرت این امر هم غیرواقعی و بیاساس.» معمولاً اینها این مغالطات مقام نقد به خاطر تکبر است. از تکبر انسانی که اینجوری میشود، نمیخواهد حرف طرف را گوش بدهد. نمیخواهد حرف طرف را قبول بکند. نمیخواهد حرف طرف را چیزی به حساب بیاورد. «هرکی غیر از ما حرف میزند، حرفها همه غلط است، باطل است. هرکی قبول ندارد، مشکل دارد، نمیفهمد. اینها همه عقلشان کم است.» «خدا عقل سالم بدهد به بدن سالم! خدا قلب سالم بدهد به آدم مریض متکبر، انشاءالله.»
«شما در دانشگاه فلسفه تحصیل کردهاید، درست است؟ بله. به همین دلیل است که خوب میدانی در حرفهایتان چطور سفسطه و مغلطه کنیم.» «حاجآقا! خوب بلدی سر ملت را شیره بمالی! خوب بلدی مقایسه کنی! خوب بلدی فلان کنی!» خب اینها همه مغالطه است. قرآن کریم بارها به ارتکاب این مغالطه از کفار اشاره کرده؛ چون آنها که توان نقادی و ایراد اشکال بر تعالیم الهی و محتوای کتب مقدس را نداشتند، از این مغالطه استفاده میکردند تا دعوت پیامبران را خطا و نادرست جلوه بدهند. ﴿وَإِذَا قِيلَ لَهُم مَّاذَا أَنزَلَ رَبُّكُمْ قَالُوا أَسَاطِيرُ الْأَوَّلِينَ﴾ (سوره نحل، آیه 24). اساطیر الاول. «سری اسطورهها و افسانهها! داستان!» ﴿قَالُوا قَدْ سَمِعْنَا لَوْ نَشَاءُ لَقُلْنَا مِثْلَ هَٰذَا إِنْ هَٰذَا إِلَّا أَسَاطِيرُ الْأَوَّلِينَ﴾ (سوره انفال، آیه 31). همانطور که ذکر شد، مغالطۀ «اینکه مغالطه است» تکمیلکنندۀ مغالطۀ «اینکه چیزی نیست» میباشد. قرآن کریم هم به رابطه توجه کرده. آیۀ 31 از سورۀ انفال که در مغالطۀ «اینکه چیزی نیست» ذکر شد، به صورت ﴿قَالُوا قَدْ سَمِعْنَا لَوْ نَشَاءُ لَقُلْنَا مِثْلَ هَٰذَا إِنْ هَذَا إِلَّا أَسَاطِيرُ الْأَوَّلِينَ﴾ (سوره انفال، آیه 31). «شعر بافی است! خرافات است!» «اینها که خرافات است! اینکه مغالطه است!» «اینها هم که خرافات است!» یکی از همینهاست. «اینکه خرافات است! اینها که خرافات است! اینها که شر و وَر است! اینها که بابا همهاش حرف است! اینها که خزعبل است!» اینها همهاش میشود مغالطۀ «اینکه مغالطه است».
آنچه تاکنون ذکر شد مربوط به وقتی است که شخص مغالطه کننده در مقام نقد سخن دیگران تنها به بیان عبارت «اینکه مغالطه است» یا عبارت مشابه آن میپردازد و حرف بیشتری در مقام نقد و اعتراض ندارد و با همین بیان مبهم خود سعی میکند آن سخن را خطا و مخدوش جلوه بدهد. اما ممکن است شخصی در نقد یک سخن به مغالطۀ خاصی اشاره کند. مثلاً بگوید که: «این حرف شما نمونهای از مغالطۀ عدم تکرار حد وسط یا فلان مغالطه دیگر است.» و توجه شما منطقی با استدلال روشن میکنی. طرف مغالطه است. این دیگر مغالطه نیست. ولی یک استدلالی نداری جز اینکه طرف را بگویی که نسبت مغالطه بهش. استدلال روشن بکند. حرف طرف مغالطه است. نیازی ندارد که دیگر بگویی که مغالطه داری. میگویی بقیه میفهمند که این مغالطه است.
اما ممکن است شخص در نقد یک سخن به مغالطۀ خاصی اشاره بکند. مثلاً بگوید که: «این حرف شما مثل همان کاری است که رهبر انقلاب کردند.» فرمودند که: «میگویند ما مذاکره از امام حسین یاد گرفتیم و اینها. مذاکره اینجا، مذاکره آنجا فرق میکند. مذاکرۀ الان به معنای بدهبستان است. امام حسین چه بدهبستانی کردند؟ حضرت نصیحت کردند.» مغالطه اینجا مشترک لفظی بوده دیگر. مذاکره. خب حضرت آقا نمیگویند که شما مغالطه کردی. میگویند شما تاریخ را اینجوری تحلیل میکنید. شما این داستانها را اینجوری میفهمید. «یک مغالطهای... چرا مغالطه میکنی؟ چرا فلان میکنی؟» اسم مغالطه موارد این چنین مجاز و غیرمغالطه خواهد بود. شرط اول اینکه واقعاً در سخن مورد بحث مغالطۀ مورد ادعا وجود داشته باشد و شرط دوم این است که مخاطب و مخاطبان با اصطلاحات منطقی و موارد مغالطات آشنا باشند. تنها در این صورت که گفتن «این حرف شما فلان مغالطه است» میتواند مفید باشد و مقدمهای قرار بگیرد تا مغالطه و خطای موجود در سخن مورد بحث آشکار شود. اما اگر در آن سخن واقعاً مغالطه وجود نداشته باشد یا مخاطبان با نام مغالطات گوناگون آشنا نباشند، باید از استماع لفظ مغالطه یا القا اجتناب کرد؛ چون همان تأثیرات نادرست روانی مذکور در اینجا هم تکرار میشود.
اگرچه نام این کتاب، کتاب مغالطات و رایجی است که در تمام صفحات این کتاب بارها و بارها تکرار شده، لفظ مغالطه است و نتیجۀ طبیعی مطالعۀ این کتاب حساسیت به گفتار دیگران برای تشخیص مغالطات گوناگون خواهد بود و طبعاً پس از یافتن هر مغالطه، شخص تمایل خواهد داشت که خودش را به طور سریع و با ذکر نام به اطلاع دیگران برساند. اما علیرغم وجود همۀ این نکات برای ماندن از لغزش در تفکر در این باب، توصیه میشود که در مقام نقد اندیشههای دیگران هرگز از لفظ مغالطه، سفسطه و غیره استفاده نشود. حتی اگر شخصی به طور صریح مرتکب مغالطهای شد، به جای ذکر اینکه «تو فلان مغالطه را مرتکب شدی»، فقط باید سعی کنیم که به صورت منطقی نشان بدهیم که کجای سخن یا استدلال او نادرست است. این باعث میشود که آدم دیگر کانال تلگرامی اینها هم یکخورده سختش بشود که بخواهد بزند. میترسد. مغالطات تکتک بخواهیم بگوییم، فضا فضای لجنبار کثیفی میشود. آن هم ده تا میگوید، حرمتها. بهتر است که شما حرفی بیاورید، استدلال بیاورید. من پاسخ به شبهات و فلان و اینها. ولی با رویکرد سیاسی. یعنی به حمل شایع مغالطات ولی به حمل اولی مغالطات نیست. اسمی از مغالطات نمیآوری، ولی در عمل دارید هی مغالطات مختلف را نشان میدهید، روشن میکنید. حالا باید فکر کرد اگر بخواهیم یک کار این شکلی انجام بدهیم، چه جور باید کاری باشد که ترتمیز باشد، اثرگذار باشد، اخلاقی باشد، برهانی باشد، دهن طرف مقابل را باز نکند به آلودهگویی و نجاستگویی.
از طرفی اگر کسی در نقد سخن مرتکب مغالطۀ «اینکه مغالطه است» شد، شیوۀ درست پاسخگویی این است که باید از او بخواهیم مخصوص خود را توضیح بدهد و نشان بدهد که ما در کجای سخن مغالطهای شدهایم.
مغالطۀ بعدی: «مغالطه انگیزه و انگیخته». خلاصه این همان چیزی است که عرض کردیم. انگیزه طرف را به جای اینکه حرفش را... حالا بعضی مغالطات که فاجعه است. «هشت سال کجا بودی؟ چرا نسبت به اختلاسها چیزی نمیگفتی؟ چرا آن موقعها ساکت بودی؟ چرا آن موقع الان دلواپس شدی؟» چه ربطی دارد؟ «کافر بودم، تازه متدین شدم. من امروز مسلمان شدم. مسلمان شدم، میروم، داری اشتباه میکنی. من دلواپسم، الان دلواپسم.» خب چه ربطی دارد؟ «آن موقعها کجا نسبت به دکلها گم شد؟» «کجا بودیم؟ این کدام دکل را میگوید؟» همان که همه گفتند. یک مغالطه دیگر. خود همان چیزی که اثبات نشده. میگوید: «تو چرا با این دلواپس نیستی؟» چیزی که هنوز اثبات نشده. هیچ امر توهمی. این است که دوگانهسازی و دوقطبی میکند.
کاشفی پریروز تو سخنرانی فرمودند که: «این خیانت بزرگی است که بعضی از داخل میکنند. دوقطبیسازی که راه برای دشمن باز میکند. دشمن میآید دو تکه میکند، شقه میکند، بعد دیگر قشنگ اینها را به جان آنها میاندازد. فضا برای فتنه فراهم است. فضا، فضای آماده است از جهت روانی.» شما اگر گفتی: «تقلب شده»، مردم میآیند همدیگر را بدرند، بشود سوریه. کار میکند که یک جامعه آماده باشد برای این آتش. یک خط جدا میکنی اینها را از هم. اینها دلواپساند، آنها دل آراماند. اینها فلان، اینها دلواپس ایناند، آنها دلواپس آناند. بعد آنها را یک سری چیزها، اینها را یک سری چیزها درگیرند. فضا، فضای متشنجی است. خب اینجاها انگیزهها را شما بخواهی مطرح بکنی، مغالطه است. «شما که مال فلان دستهای! شما که اینها را آقاتون بهتون یاد داده! اینها که حرفهای فلانی!» منشأ و اینها هم میشود. «شما غرضتون این است که شما چیه؟ کسبتان؟ کسبتان تعطیل شده؟ شما نه اینکه کاسب تحریم بودید، جیبهایتان خالی شده؟» یک عده تا میگوییم که ما میخواهیم تحریمها را برداریم، میگویند: «ما در زمان تحریم زندگی خوبی داشتیم!» «چرا میخواهی تحریمها...» کی این را گفته؟ کی این را گفته؟ کجا این را گفته؟ «ما در تحریم زندگی خوبی داشتیم.» یک مصداق لااقل بیاور. نفاق هم حدی دارد. آدم دیگر واقعاً بعضی وقتها کفرش درمیآید از نفاق و اینکه منافق اعتبار پیدا کند، برود بالا. این بیشتر میسوزاند. نه از همه باید دربیاید. بله، نه خب بستگی دارد. بازم درجات. آقا فرمودند، فرمودند: «انقلابیگری امر مقبول به تشکیک است.» انقلابیگری ضد منافق، نفاق است دیگر. چی؟ نه خب، نفاق طرف هم بستگی دارد. نفاق طرف هم بستگی دارد. نه، میزنیم، میزنیم، آنور هم میزنیم. بستگی دارد که چهجور بزنیم. هر کسی متناسب با آن وضعی که دارد باید بزنیم. قشنگ یقینی باشد. من حالا خیلی به نقل قولها تکیه نمیکنم. نه نقل قولی که این آمده میگوید: «من اینجوری گفته و اینها.» معمولاً من چرا نسبت به امور بدیهی میگوییم: «چشم.» همان که میگفتش که: «چی گفتی؟ آقا! اپن بدتر.» بله، یارانهها اگر موفق بوده، امام زمان متولی حسین مغالطه. یعنی چی؟ میگوید: «چون ایشان متولی امر عدالت در دنیاست و این هم عدالت، پس از طرف امام زمان است. اینها مال امام زمان است.» آقا! عدالت داریم تا عدالت! متولی داریم تا متولی! علت قریب داریم، علت بعید داریم. بعد ضمن اینکه شما اینجور که میگویی، این یعنی که اگر تو اجرایش هم نقطه ضعفی بود، به ما ایرادی نگیر. من مال امام زمانم. شما بگویید نقاط ضعفش از من است. «او مبدأ خیرات.» چرا فقط تو عدالت شما این را میگویی؟ تو همه خیرات. کسی هم اگر جایی دارد هدایت، کار امام زمان محصول کار شماست. به عنوان به عنوان شما دیده میشود. به عنوان کار شما دیده میشود. ربطی به امام زمان. شما مثلاً یک حریم تقدسی دور کارتان پیچیده بشود. از اینجور مغالطات و انتقادات. الان چون نقد مرده را خیلی نمیشود. کسی اعتباری خیلی پیش کسی ندارد. نه این طرف نه آن.
انگیزه و انگیخته برای نقد یک عقیده و رأی، به جای اینکه به محتوایش بپردازد، به خاستگاه آن عقیده و رأی و انگیزههایی که پشت آن قرار دارد، میپردازد. به جای اینکه توجه کنیم شخص چی میگوید، ارزش و ادله سخن او چیست؟ به سراغ این مسئله میرویم که تعلقات و انگیزههای گویندۀ آن سخن چیست؟ متعلق به کدام طبقه، حزب و گروه و اهداف او و همفکرانش کدام است؟ «شما انتقاداتی که به من داری میکنی به خاطر این است که آقای هاشمی دارد صحنهآرایی میکند.» خب خوب است آقای دکتر! از این مغالطات اینوری هم بگوییم چند تا. اینها قدیمی است. ما که فرقی برایمان نمیکند. ما مهم برایمان مرد دین است. اونی که اصل است. انشاءالله صحنهآرایی و نمکی شما که داری میروی، پشت صحنه او است و او هم که خب وضع پسرهایش اینجور، خودش آنجور. «به پادشاه کجا این را گفته؟» شما نشستی به طرف مقابلت حرفش را بزند، حرف او را رد... اینکه حالا این پشت صحنه کیست و چیست و بعد آن هم یک دوقطبیسازی این شکلی. آن هم با یک نقارهمایهای فضا را میبرد به سمت بحران. «چه جواب طرفدار هاشمی، طرفدار احمدینژاد!» مردم را دو قسم کنیم. «با کدام هستی؟» وقتی دوقطبیسازی میکنی، بعد شما میروی تو کانال تلگرام. تا وارد میشوی میگویی: «طرفدار من برایت پیش آمده؟» دیدم تا وارد میشوی، میگوید: «روحانی چی؟ یا احمدینژادی؟» «اول بگو خطت را روشن کن. مسلمانی یا کافر؟» ﴿لَكُمْ دِينُكُمْ وَلِيَ دِينِ﴾ (سوره کافرون، آیه 6). نه هیچکدام نداریم. «مگر میشود هیچکدام؟» «آب خدا به پیر به پیغمبر! ما با هیچکدام نیستیم. هیچکدام قبول نداریم.» با درجاتش، با مراتبش. یکی را هیچکدام به نحو سالبه مطلق، یکی به نفع سالبه جزئیه. و بالاخره حالا خطوط این است که یک کسی مورد طمع بیگانه و دشمن باشد و برایش هزینه بدهد برای اینکه روی کار آید و برای یکی هزینه بدهد که روی کار نیاید. این خودش ملاک مهمی است. اینکه به هر حال دشمن کسی را دوست بپندارد یا دشمن بپندارد. علی ای حال، بالاخره یکی از این دو تا را یکی دوست. تو اینش دیگر بالاخره تردیدی نیست. میبیند آدم، میفهمد. موضعگیریهای آنها را دارد میبیند دیگر. انصاف هم بالاخره آدم... بله. ولی ما نباید... بله. به نظرم با ذکر با... نه من خودم گفتم. نه تو آن بچۀ قدرت و نفوذ کلام که واقعاً تو این دوره خیلی کمتر شده. خیلی کمتر. آره، کمیتگرایی خیلی نباید داشت و دقیق ببینیم با چه محاسباتی کجا چهجور.
«فلسفۀ هگل جز پاره مهملات و بیمعنا چیزی نیست. هگل در یک طبقۀ مرفه زندگی میکرد و دائماً در عیش و خوشی و در اوهام خود سیر میکرد و هرگز با متن زندگی و کار دستی و بدنی ارتباط نداشت. نتیجه این شده که وقتی هم در دفتر کارش نشسته و فلسفه مینویسد، این خیالات موهوم و مهمل را سر هم میکند.» «یک سری آدم مرفه بیدردند.» «یک حرف به خاطر اینکه شما چیه؟ به خاطر این است که نفست از جای گرم درمیآید.» بله، «آدمی که نفسش از جای گرم دربیاید، شما چرا میگویی ما با تحریم میسازیم؟ ملتها ملت رمضان و فلان و اینها. نفس در جای گرم درمیآید. شکمت سیر است، نمیفهمی ما چی میکشیم. ما میخواهیم تحریمها برداشته بشود. هر غلطی میخواهد بشود، بشود. انرژی هستهای این برود، موشک را بدهیم برود. ما میخواهیم شکممان سیر بشود. تو نفس جای گرم درمیآید.» کامنت طرف را پاک میکنی. «هیچی دیگر نمیشود جواب داد.» «این مغالطه از انواع جنجالی است.» بعضیها دوست دارند فضا چی چی باشد؟ «مردم بدبخت! این همهاش اینها انگیزه و انگیخته است دیگر. شما دوست دارید مردم بدبخت باشند؟ دوست ندارید شادی مردم را ببینید؟ دوست ندارید رفاه مردم را ببینید؟»
از انواع جنجالی بسیار شایع و متداول مغالطات عدهای به علت استعمال گستردۀ مغالطه از سوی خود و دیگران و در نتیجه انس با آن، چهبسا آن را اصلاً مغالطه ندانند و چنین برخوردی را با آرا و عقاید جایز بشمارند. اما چنان که در موارد دیگر هم تذکر داده شده است، باید همواره هر عقیدهای مستقل از هر عامل بیگانه مورد قضاوت و نقد قرار داد. به تعبیر دیگر، صحت و بطلان یک عقیده را محتوای آن و ادلهای که در تأیید آن اقامه میشود، تعیین میکند، نه شخصیتی که آن عقیده را اظهار کرده است و نه هیچ چیز دیگر. میشود منشأ مغالطه را این تصور خطا دانست که عدهای گمان میکنند که امکان ندارد یک عقیده صحیح و مستدل از سوی شخصی ارائه شود که دارای موقعیت مناسب علمی و اجتماعی و غیره نیست. «انگیزههای غیرمقبولی دارد.» «همچین آدمی چه حرفی میتواند برای گفتن داشته باشد؟» «حرف خوب درست حسابی بزند؟ به درد بخور دارد؟» «این آدم سلامت فکری دارد؟» «این آدم عاقل است؟» «این شعور دارد؟» «این میفهمد؟» «این حالیاش است؟» حالا بعضیهایش توهین است. انگیزه و انگیخته. نمیشود این دو تا را خیلی جدا کرد. یعنی یک مقدار اشکال دارد. انگیزه دخالت دارد تو استدلال طرف.
یک وقت هستش که شما فارغ میشوی از پرداختن به استدلال طرف. میروی فقط به انگیزهها کار داری. این مغالطه است. یک وقت از استدلال را داری ضعفش را نشان میدهی و در خلال نشان دادن ضعف داری میگویی: «این از این انگ... که اینجور ضعفی در استدلال میآورد.» یک اینجای استدلال را ضعیف میگذارد. از عمد. یا آنجا را مغالطه میآورد. این به خاطر آن انگیزه است. میخواهد فریب بدهد. قرآن هم میگوید، میگوید: «اینها ابتغاء الفتنه و ابتغاء تأویل.» دنبال اینها راه میافتند. اینکه میآید این را، اینها دست میگذارد. متشابهها دست میزند به خاطر اینکه دل مریض است. فلان است. این میخواهد فتنه کند. از انگیزهها میگوید. «تأویل کند، میخواهد فلان کند.» انگیزه را میگوید. ولی در ضمن پرداختن به استدلال و زدن استدلال طرف مقابل. «چرا محکمات کاری نداری؟» این استدلال است. وقتی محکم چرا با محکم... آها! نه، این وصف مشعر به علیت است. اینجا ﴿فَيَتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ﴾ (سوره آل عمران، آیه 7). یعنی با علم به تشابه همه و با تفکیک از محکمات همه اینها در این قید لحاظ. سیاق هم قشنگ آن را میرساند. نه. یعنی طرف نمیداند، مواجه شده با یک متشابه. نه، «قلوبهم ضیق.» اولاً که تو دل انحراف بود. بعد تشابه را رفت گرفت. یعنی آن انحرافه باعث شد که او تشابه گرفته. روی محکمات انگشت نمیکند. این یکیها را برمیدارد. چرا؟ انگیزشی که آنها نگاه نمیکند. اینها را میگیرد. «ابتغاء الفتنه و ابتغاء تأویل.» انگیزه را میآورد. مغالطه باشد. اینکه من اصلاً به حرفش کار ندارم. تا میخواهد یک حرفی بزند، میروم سراغ انگیزهها. «اینها که رقابتهای سیاسی. شما که به حرف شما که نمیشود اعتنا کرد. شما سال فلان رقیب این آقا بودی. شما که بالاخره رقیب بودی. شما که با همدیگر چیزی داشتید. شما که سر آن ماجرا اختلافاتی داشتید.» «من که حرف شما...» خب اختلاف داشتم. چرا؟ چون یک وقتی اختلاف داشتم، هرچی بگویم غلط است؟ چون وقتی رقیب سیاسی اینها بودم، هرچی بگویم غلط است؟ کار دوقطبیسازی هم همین است دیگر. میگوید: «تو که رقیبی، حق نداری حرف بزنی! انگیزهات این است.» «آدم رقیب که نمیتواند انگیزه خوب داشته باشد! او که نمیتواند انگیزه سالم داشته باشد!» رقیب، وقتی رقیب، انگیزهاش مشکل. شارلاتان بازیاش اینجاست. حل شد مسئله.
«به تازگی کتابی دربارۀ عوارض سوءاستفاده از داروهای شیمیایی نوشته شده و در آن استفاده از انواع قرص و کپسول مضر تشخیص داده شده است. البته این کتاب را نباید خیلی مهم تلقی کرد؛ چون نویسندۀ آن یک عطار است. کتاب را با اهداف مالی و برای تبلیغ کار خود نوشته است.» اصطلاح درآمیختن انگیزه و انگیخته به همین معناست. یعنی انگیزه، هدف و عقیدۀ گویندۀ یک سخن هرچی باشد، باید به نقد انگیخته، یعنی به نقد سخن و یا عمل او پرداخت. مسلماً در آخرین دو مغالطه و خطا است. «به هیچ وجه پیشنهاد آنها را نخواهم پذیرفت؛ چون میدانم که متأثر از جناح تندرواند.» انگار همین دیروز این کتاب بله، سال ۸۰ نوشته شده. خدا خیلی شد. انگار همین روزنامۀ دیروز را خوانده. کنار باز دوباره حتی دوتاشان با هم رو هم نباید در نظر گرفت. فقط باید سخن و رأی را در نظر گرفت. نه نه اینکه دو تا را در عرض هم در طول هم. ایشان میگوید در عرض هم نباید در نظر گرفت. بله. ما میگوییم در عرض هم نباید باشد. یعنی بالاخره انگیزه طرف دخالت داشته باشد در اینکه من ذهنیت پیدا کنم نسبت به استدلالش. استدلالش را هم نگاه کنم ولی با یک پیشفرض ذهنی. این هم غلط است. شما استدلال را نگاه کن بدون پیشفرض. پشت این استدلال انگیزهها را هم یک نمایی داشته باش. بله، حرف درستی باشد. اول انگیزهشان را میگوید. اول و انگیزه و عمل. انگیزه و استدلال نیست. این هم یک بحثی. عمل. چرا؟ استدلالشان را دارد میآید بیان. عمل اتفاقاً عملی است که خود عمل شارلاتانبازی و فریب است. عمل استدلال. آنجا منظورش عملیات نیست. عمل عملیات. ولی حالا تو این آیه دیگر تو سورۀ قیامت میفرماید که: ﴿وَيَسْأَلُ أَيَّانَ يَوْمُ الْقِيَامَةِ * بَلْ يُرِيدُ الْإِنْسَانُ لِيَفْجُرَ أَمَامَهُ﴾ (سوره قیامت، آیات 6-5). میپرسند: «قیامت کی است؟» اینها دنبال اینها. حرفشان استدلالی و چیز و اینها نیست. اینها میخواهند جلوی آنها باز باشد. به انگیزهها نظر میکند و این حرف را نشئت گرفته از آن انگیزه میداند. در صورت حالا شما اگر استدلال میآورد. خدا تو سورۀ قیامت خیلی جالب است که با همۀ اینکه این حرف فقط از انگیزۀ فاسد است، استدلال را میآورد. بعد دست میگذارد روی انگیزه. ما همه حرفمان این است. میگوییم شما اگر روی مغالطۀ طرف استدلال نیاوری، فقط دست روی انگیزه بگذاری، این مغالطه است. یا حرف طرف را در عرض هم نه در طول. نکتهای که عرض کردیم ما در عرض هم نباید ببینیم. یعنی آن انگیزه نباید دخالت داشته باشد در اینکه حرف طرف را بخواهیم گوش ندهیم. شاید همان عاقل است. شاید آدم فاسد. اینجور نیست. یعنی از سبک و سیاق قرآنی این برنمیآید. مغالطه واقعیت. بله، احسنت. سنگ. انگیزه نبود مغالطه نمیشد. ﴿أَيَحْسَبُ الْإِنْسَانُ أَن لَّن نَّجْمَعَ عِظَامَهُ * بَلَىٰ قَادِرِينَ عَلَىٰ أَن نُّسَوِّيَ بَنَانَهُ * بَلْ يُرِيدُ الْإِنْسَانُ لِيَفْجُرَ أَمَامَهُ * يَسْأَلُ أَيَّانَ يَوْمُ الْقِيَامَةِ﴾ (سوره قیامت، آیات 3-6). اینجا دست... «ما قادریم که این کار را انجام بدهیم.» این استدلال. حالا انگیزهاش چیست که این حرف را زده؟ اگر شبهه علمی دارد، این شبهه علمی برطرف شد. ولی این به قول آیتالله جوادی خیلی وقتها شبهه علمی نیست، شهوت عملی است. میخواهد خودی نشان بدهد. ایشان تو ماجرا... بعدش ﴿يَسْأَلُ أَيَّانَ يَوْمُ الْقِيَامَةِ﴾. سؤال میکند: «قیامت کی است؟» یعنی این انگیزهاش این است که اینجور سؤال میکند. اول انگ... آیتالله جوادی تو ماجرای منتظری سال ۷۶، رجب سخنرانی منتظری. جوادی تحصنی شد. بعدش مسجد اعظم. ایشان سخنرانی کردند. خب سخنرانی دکتر جوادی، سخنان عالمانه و حکیمانه و معمولاً تیتر ازش سخت میشود پیدا کرد برای کارکرد سیاسی و تیتر روزنامه. صد سال یک ریاست سیاسی چیزی پیدا بشود کار بکند. تیتر داشت. ایشان آمدند گفتند که: «خیلیها حرفی که میزنند، موضعی که میگیرید از سر شبهه علمی نیست. از سر شهوت عملی است.» این آیات را خواندند. بعد با اشاره به حرفهای آقا که ایشان هم حرفها از سر شبهه علمی نیست. اینها که اینها که گفته در مورد رهبری و نظام و اینها، نوشابه علمی نیست. نه، شهوت عملی است. حب قدرت و حب اینهاست. انگیزه و انگیخته است دیگر. انگیزه و انگیختهای است که مغالطه نیست. چرا؟ چون انگیزه دخالت ندارد در اینکه ما استدلال طرف را گوش ندهیم و به استدلال کاری نداشته به استدلال کار داریم و میپردازیم و نقد علمی و حکیمانه میکنیم. در عین حال انگیزه پشت این را مد نظر داریم. میبینیم که با غرضی دارد این حرف را میآورد. چی باعث میشود که این را بگوید؟ این همیشه باید باشد. وگرنه انسان بصیرت ندارد که بخواهد همیشه نگاه. شما اگر معیار اینکه او کافر منافق. همان که آن جلسه هم عرض شد که میگوید: «حکمت را از بگیر، ولو از منافق.» یعنی توجه منافق. یعنی آن جنبه فاعلیاش را هم مد نظر داشته باشیم. منافق. هات که نرفته. منافقی را که نرفته. این انگیزهای ندارد برای اصلاح، برای هدایت. این هیچ بهرهای ندارد. این قصدش خیر نیست. ولو هیچ قصد خیری ندارد.
مسئله ارتکاب مغالطه بسیار متداول و بدون یک آفت عمومی برای مسائل علمی و عقلی در نقد آرای دیگران است. این که افراد زیادی به آن دچار هستند. این عده هنگام برخورد با هر عقیده و رای جدیدی، پیشاپیش موضع خود را مشخص کردند و به علت اینکه عقیده متعلق به یک دورۀ خاص تاریخی و یا از آن یک حزب، گروه و سازمان خاص و یا اینکه گویندۀ آن عقیده فلان انگیزه را دارد و پیرو فلان آیین، مکتب و فلسفه است، پس فلان خط فکری متصل و غیره. و به عللی این چنین که همه آنها میشود نقد سخنگو به جای سخن نامید. با آن رأی و عقیده به مخالفت برمیخیزند. حتی حاضر به شنیدن و توجه کردن به محتوا و بررسی ادلۀ آن نمیشوند.
قرآن کریم در چند جمله استفاده از سوی مشرکان اشاره کرده است. از جمله در سورۀ مؤمنون میخوانیم که خداوند میفرماید: «ما موسی و برادرش هارون را به سوی فرعون و اطرافیان او فرستادیم تا آنها را به آیات و نشانهها و معجزات همراه با استدلال و برهان به راه راست هدایت کند. اما آنها استکبار ورزیدند.» ﴿فَقَالُوا أَنُؤْمِنُ لِبَشَرَيْنِ مِثْلِنَا وَقَوْمُهُمَا لَنَا عَابِدُونَ﴾ (سوره مؤمنون، آیه 47). «دو تا آدم گریگوری! دو تا آدم مثل خودمان! دو تا آدم ساده! اینها قومشان نوکر ما است. ما بیاییم حرف اینها را گوش کنیم؟»
انسان پیرو عقل، پیرو عقلی که دارای شناخت صحیح از آفات گوناگون اشتباه میکند، هرگز اینچنین با آرا و عقاید دیگران برخورد نمیکند که مثلاً بگوید: «چون فلان کس انگیزه ناپسندی دارد، بنابراین سخنش مردود و باطل است.» آنچه قرآن و اسلام به ما میآموزد این است که در راه شناخت صحیح این سخن را شعار خود قرار دادیم: «کلمۀ حق یراد به باطل.» اینجا انگیزه انگیخته است یا نیست؟ اینجا در واقع مغالطۀ منشأ مغالطه انگیزه و انگیخته نیست. منشأ باشد ولی «کلمۀ حق یراد به الباطل.» ﴿إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ﴾ (سوره انعام، آیه 57). خوارج میگفتند: «ان الحکم الا لله.» امیرالمؤمنین چه فرمودند؟ «یک حرف حقی است. انگیزه باطل است.» حرفشان درست است. انگیزهای که اینها غرضشان این است که میخواهند زیر آب حکومت اسلامی را بزنند. میخواهند خلع ید از دست ولیالله و ولیالمؤمنین کنند. این کار را میخواهند بکنند. انگیزه این است. حرف درست است. کاملاً حضرت دارند انگیزه و انگیخته میکنند ولی مغالطه نیست. «سخن درست از هرکس، به سخن نادرست از هیچکس.» پس این قید را باز لحاظ بفرمایید. این را ما قبلاً هم در موردش صحبت کردیم: «انظر الی ما قال و لا تنظر الی من قال.» در حد یک پایاننامه توضیح مفصل دادیم که منظور چیست. چه قیودی دارد این اطلاق دارد. مقید میطلبد. تمسک به مطلق قبل از تفحص از مقید جایز نیست. این یک قاعده. شما نمیتوانی تا وقتی که تفحص نکردی که حرف تفحص منطقی و عقلانی به قول مرحوم صاحب کفایه. تا وقتی که شما بررسی نکردید. یعنی وقتی طرف مطلق میگوید، میگوید که جای دیگر هیچ قیدی نزده. طبیعتش این است دیگر. «کافر فتنهگر را باید کشت.» «آقا قیدی، چیزی، جای دیگر، نکتهای، حدی، مرزی، هیچی ندارد؟» «همین الان آقا گفت: بگیر نگاه نکن کیست.» اول آدم میپرسد که: «آقای مغ؟» «هرکی هرچی قیدی، چیزی؟» میگوییم: «نه.» «چرا تو روایت دیگر ما قید زدند. ﴿فَلْيَنظُرِ الْإِنسَانُ إِلَىٰ طَعَامِهِ﴾ (سوره عبس، آیه 24).» دقیقاً تعبیر نظر را هم دارد اینجا. «نظر.» آنجا هم «نظر.» «ای علم الذی یخذ من من یخذ.» آن مقید، این اطلاق.
مغالطۀ توهین را هم بخوانیم و بحثمان تمام. زمانی اتفاق میافتد که شخص در مقام نقد سخن دیگری با دشنام دادن و ناسزا گفتن دربارۀ شخصیت گوینده سعی کند چهرۀ او را مخدوش و منفور جلوه بدهد و از این امر، خطا و باطل بودن استدلالش را نتیجه بگیرد. «فرانسیس بیکن به علت موقعیت تاریخی خود تلاش زیادی کرده تا فلسفۀ جدیدی را پایهریزی کند. البته خود او هم ادعای بزرگی دارد. اما نباید برای این پرنسس بیکن... کسی بود که به دلیل تقلب و اختلاس از مقام و منصب خود برکنار شده بود.» «یک آدم روانی! حالا آمدهای یک چیزی گفته! یک دیوانهای سلامت عقلش را ندارد. عقل سالم بدهد خدا، عقل سالم بدهد.»
جنبۀ مغالطه جملۀ فوق این است که با چنین برخوردی، شخص مغالطهگر اصل سخن و استدلال شخص را... «به جهنم!» «به یک جای گرم پیدا کن که نسوزی! نلرزی! خدا شما را ترسو و لرزان آفریده است.» نوع مغالطۀ توهین است. حرف طرف را جواب... اصل سخن و استدلال شخص را کنار میگذارد و معیار دیگری برای نقد سخن او انتخاب میکند که هیچ ارتباط منطقی با صحت و سقم ندارد؛ چون ممکن است یک انسان فاسدالاخلاق، سخن صحیح و مستدلی بگوید و برای آن دلیل و برهان محکمی هم اقامه کند، چنانکه سلامت اخلاقی یک شخص دلیل صحت و درستی تمام سخنان و عقاید او نیست. بنابراین، به هر حال برای نقد یک سخن به عقیده، باید صرفاً توجه خود را به ارزش منطقی آن معطوف بداریم. از ارزشگذاری و نقد شخصیت سخنگو پرهیز کنیم؛ چون در آن صورت جایی برای بررسی اصل سخن باقی نخواهد ماند. «کاسب تحریم!» «کاسب فتنه!» «افراطی!» «تازهبهدورانرسیده!» «در عصر حجر!» «گویا هنوز عدهای در عصر حجر زندگی میکنند.» «عصر حجری!» «عقبافتاده!» «قلدر!» «زورگو!» اینها همهاش فحش است دیگر. شما یک عنوانی میگذاری به جای اینکه استدلال بیایی طرف. یعنی به جای استدلال مستدل، نابود میشود. «مقاله ارزش خواندن ندارد. نویسنده یک شخص هرزه است. او چندین بار به جرم دزدی و دیگر جرائم دستگیر شده است.»
علاوه بر اینکه مسئلۀ فحش و ناسزا از نظر اخلاقی مذموم و ناپسند است، میشود آن را به عنوان یکی از آفات شناخت هم در نظر گرفت. همین که حضرت امیر در جنگ به عمر بن حمق، آن شخصیت دیگری که کنارشان سالم در آمد، کی بود؟ قبرش را باز کردند تازگی چند سال پیش. حجر بن عدی. حجر بن عدی. این دو تا داشتند به لشکر معاویه توهین میکردند. صبر میکردم که در نهجالبلاغه حضرت امیر آمدند، فرمودند: «و لا تصبوا و لا تسبوا و لاكن انظر مساوی اعمالهم.» تعبیر زیبایی. تعبیر ببینید، خیلی زیباست. مغالطۀ توهین. میفرماید که شما کارهایشان را بگویید. منطق و استدلال و سعی کن که آنها را در خودتان، آن اعمال را از خودتان کنار. «چرا فضا را هیجانی و تحریکی میکنید؟» شما وقتی فضای تحریکی کردید، به آنها فحش دادید. ولو شما حرفت... «در جواب یسبالله بغیر علم.» میشود آنجا واقعاً خداوکیلی منظورش این نبود. اینها را نگفته بود. گفت: «۴۰ میلیون رأی دادن، انقلابند، خط انقلاب، تهران.» نه نه. «۴۰ میلیون رأی دادن. اینها به انقلاب رأی دادن. در خط انقلابم. این گله گوشه خس و خاشاک نباید میگفت.» من مخالفم با این حرف. صد در صد.
تو این فضا مغالطۀ چیزها، آن جلسات مناظره باعث دوقطبی تو کشور. درست است. بله. نه. باعث دوقطبی آن نبود. باعث اشتعال دوقطب. دوقطبی قبلش بود. دوقطبی همیشه هست. اشتعال دوقطبی مشکل دارد. آن هم دوقطبی نکنید. منظورش این است که یک وقت هست دوقطبی هست. شما میآیید این دوقطبی را مرز بهش میدهید و افراد را تحریک میکنید از درون. خیلی وقتها هم حدود و مرزی که میدهی تصنعی است. یعنی واقعاً این افراد از هم جدا نیستند. یعنی شما یک مرزی داری ایجاد میکنی. شکاف دارد. آن شکاف، شکاف اصلی و حقیقی نیست. دو طرفش میکنی. هرکی اینور بود، هرکی آنور. یک وقت هست دو طرف واقعاً هستند. دو طرف یک شکافی هم هست که واقعاً هم هست. یعنی مؤمن و کافر. کفار بندازد، کفار به جان مؤمن بیندازد. ولو دو تا جبهه هستند، دو تا خط. مؤمنین را دوشقه میکنی به اسم اینکه تو با این یا با اونی. طرفدار تحریمی یا ضد تحریمی. دلواپسی یا نیستی. این خود مؤمنین را دوقطبی کردن. عموم مردم را دوقطب کردن. مردمی که دلباخته نظامند، دلباخته انقلابند، به بهانههای واهی عناوین سوری دوقطب میکنیم. نه آن دوقطبی مؤمن و کافر. اشتعال مؤمن کافر. دلیل اینکه مغالطه را میشناختند، میدانستند دوقطبی. من نمیگویم هرکی آن طرف بود، کافر بود. هرکی نبود، مؤمن بود. میگویم یک دوقطبی مؤمن و کافر داریم. انقلاب خط انقلاب و امام با خط غیرانقلاب و غیرامام. با او دارد خط خود انقلاب را دو تکه میکند. آنکه فعال هست. آنکه از ۸۸ فعال بوده و هنوزم هست. مانوری ندارد. چون اینها برگهایشان سوخته. چیزی هم ندارد. نه آدمی دارند، نه حرفی برای گفتن دارند. تهش این بود که آمدند به امام حسین توهین کردند. آنها دیگر چیزی علنی برایشان نمانده. موضوعشان هم روشن است. از آن مغازه هم کوتاه نمیآیند. اینها کار دیگری که دارند میکنند، این است که خط را آوردند. این طنابی که دستشان بوده وسط بوده. آمدند این طرف. من حتی خود موسوی و کروبی را حساب نمیکنم. ولی همهاش اعتباری است. لحظاتش فرق میکند. حالا بحثمان سیاسی میشود. اشکال ندارد. بله.
ببینید، آن راهی که داده میشود، گاهی معنایش معنای عدمی است. گاهی معنایش معنای ایجابی است. اینکه یک توضیحی دارد مفصل و روشن هم هست. و خود موسوی و کروبی نه کارکردی دارند، نه جذابیتی دارند. ولی زنده. بحث من در مورد کارکرد و جذابیت شما. وقتی میآیی دوقطبی را میبری روی یک سری کارکردهای دیگر. یک سری جذابیتهای دیگر. جذابیت برداشته شدن تحریم. یک دروغی میگویی که همۀ تحریمها را برمیدارم. با همین دروغ، یک دوقطبی ایجاد میکنی که هرکی اینور است، یعنی موافق تحریم، هرکی آنور، مخالف تحریم. دو دسته نداریم تو کشور. همه یک دسته. همه دوستان تحریم برداشته بشود. همه هم دوست دارند که عزتشان حفظ بشود. دوقطبی که میکند، میگوید: «یک عده دوست دارند عزت نه، تحریم هم نه. یک عده میگویند عزت آری، تحریم هم ما میگوییم عزت نه، تحریم هم نه. برد برد.» این دوقطبیسازی است. دوقطبیسازی سوری هم هست. واقعیت ندارد. تحریم دوقطب نیست. دوقطب. من میگویم: «اسرائیل نه!» طرف میگوید: «اسرائیل آری!» «غلط میکنی میگویی اسرائیل نه!» من میگویم: «هولوکاست نه!» «آقا! من گفتم هولوکاست، تو چرا ناراحت میشوی؟» بله، این دوقطبی ایجاد میکند. ولی یک وقت این دوقطبی هیچ مشکلی ندارد. هیچ مشکلی. این دوقطبی که شما میگویی هیچ مشکلی ندارد. یک وقتی چیزهایی که آن طرف از این دست میگیرد، مشکل. دوقطبی واقعی هست. او دهنش باز میشود. یک سری حرفها را مظلوم میکند. ضعیف میشود. تهمت به ما. تحقیر کردن، جسارت. این دوقطبی که هست و مشتعل میکند به عنوان که به او هم حق میدهد. این غلط است. با اینش من مشکل دارم. نه اینکه میآید دوقطبی میسازد. دوقطبی هست. مردم هم میفهمند که هست. مردم خطه تو این نظام. یک خط تکنوکراتهاست، یکی خط ولایت. کاملاً مشخص است. بارها و بارها خود آقا روش دست گذاشته. موضعش هم روشن. مردم دیگر دیدند اینها تو مجلس ششم آمدند چه گندی زدند. تو دورههای مختلف چه غلطی کردند. مردم میفهمند. ولی این را فعال کردن و سوتیهایی دادند که بخواهد آنها یک علم حفیفی لابلا دستشان بیاید، بالا ببرند. یک پیراهن عثمانی گیرشان بیاید. چرا امیرالمؤمنین مخالف با قتل عثمان بود؟ خیلی مهم است. خیلی مهم است. یکی از جنبههای تاریخی و طلایی دوران امیرالمؤمنین همین بخش است. چرا امیرالمؤمنین مخالف بود؟ آب فرستاد. حسن و حسین را فرستاد بروند آب بدهند به عثمان. همین طلحه و زبیر پشت در خانه بودند. با منجنیق زدند در را کندند. بعد رفتند گرفتند، کشتند. همینها آمدند پرچم عثمان را دست گرفتند. پیراهن عثمان. اینها کندند، بردند تو جنگ دست گرفتند. بردند بالا. گفتند: «ما به خون خلیفۀ مظلوم قیام کردیم.» برای اینکه او یک علم حفیفی پیدا میکند. فضا وقتی ملتهب شد، بعد معلوم نمیشود که کی بوده، این وسط کی چهکار کرده. یک خونی ریخته میشود، یک پرچم پیراهن خونی میرود بالا. شما نباید بگذارید فضای متشنج اینجوری. بعد فضا را منطقی نگه داشت. کنترل کرد. دوقطبی را نگه دار ولی منطق و استدلال. عثمان را برش دارید ولی با منطق. جمع بشوید. یک شورایی تشکیل بدهید. بزرگان جمع بشوند. همه جمع بشوند. با منطق، با استدلال، با رأیگیری. مثلاً خیلی منظم. آقا چرا میفهمد که هرچی هست، باید پای صندوق مشخص بشود. دوقطبی باشد، اشکال ندارد ولی تا صندوق. تایم سخنرانی روز رحلت امام فرمودند که: «آن درگیری انتخاباتی، رقابتهای انتخاباتی هیچ مشکلی ندارد ولی دوقطبی نشود.» رقابت انتخاباتی خوب. یعنی چی؟ التهاب دارد. انتخاباتی گل و بلبل نیست که شما اینور بنشین. متشکرم. خیلی مخلصیم. این فحش میدهد، آن میزند. این کف خیابان سروصدا میکند. دوقطبند. واقعاً کدورتها گاهی تا چند سال برطرف نمیشود از این مسائل. ولی تا پای صندوق. یعنی آن چارچوب ساختار ارگانیک و نظام مهندسی شده فکری و عقلانی. عقلانیت نظام، عقلانیت امام و عقلانیت نظام. امام انتخابات بود. نظام را عقلانی نگه داشت. کنترل نظام را نگذاشت از عقلانیت خارج. خیلی مهم است. فضا بیاید فرا انتخاباتی بشود. چیزی باشد که بعد انتخابات هم بشود هنوز روش مانور. این غلط است. شما وقتی پای خانوادۀ طرف را میکشی وسط، پای بچۀ طرف. چیزی که اثبات نشده تو دادگاه را میکشی وسط. این فضا فرار انتخاب. رأی بیاوری یا نیاوری، باختی. اینها خیلی مهم است. حرف ما این است. این نیست که شما داری یک دوقطبی کاذب ایجاد میکنی سر چیزهایی که اصلاً اینها قطب نیستند. اینها شاخص نیستند. اینها خط نیستند. تحریم و مذاکره و اینها. شما دوقطبی ایجاد میکنی. این خیانت است. معلوم است که غرض داری. آدم نداری. محبوبیت نداری. داری ایجاد محبوبیت میکنی. یک ایجاد مبغوضیت میکنی. خیلی وقتها آدم محبوبیت هم ندارد. برای همین برای اینکه آنها رأی نیاورند. محبوبیت نیست. وقتی من اصلاً نمیشناسم طرف را، فحش میبندندش. من به موحدی کرمانی رأی میدهم تا مصباح رأی نیاورد. محبوبیت نیست. اثر مبغوضیت است. دوقطبیسازی خیلی وقتها کارکردش کارکرد مبغوضیت است. اصلاً محبوبیت نیست. توضیحاتش مفصل است. بحثمان از اینجا رفت تو آن فضا. البته این بحث خیلی مهمی است.
مغالطۀ توهین. ما الان یک گیری داریم. دعوایی داریم با این اصحاب لعن مفصل با آنها بحث. دانلود. همین آیه. بحثهای شکلی. توهین میکنی، میگوید: «حق روایات ما اجازه داده. ما باب سب اعداءالله داریم. لعن داریم. خود اهل بیت لعن کردند. خودشان صبر کردند.» تعابیر آن رئیسشان، گندشان هم که میگوید: «خود قرآن سب کرده.» بعد «ذالک زنیم.» کلیپش را بزنید تو اینترنت ببینید. «زنیم.» آن در حد خود سلطان مغالطه. سال بعد به وقت ایشان هم پرداخته بشود. الان اینقدر درگیر حضرت سیاسی هستیم که اینها یادمان رفته. قیچیشان. ایران. دوقطبیهایی که ایجاد میکنند تو فضای جامعه بدتر و خطرناکتر هم هست. آن سیاسی، این اعتقادی است. دوقطبی با اسم امام حسین. قمه میزنی یا نمیزنی. دوقطبی با قمه خیلی فاجعه است. امام حسین. امام حسینیها تو کربلا دو طرف بشوند. عباس. قمهزنا. حرم حضرت عباس. سیستانیها و ولایتیها و هشتشعبیها و جنگیها و اینها بروند انقلاب با امام خمینی و اینها. آن حرم دیگر درد از این بدتر. دو تکه بکنند. دوقطب بکنند. تو حرم امام حسین. از عباس تولیت اینور با آن طرف، با این طرف. «Every...» سیستانیها و اینها آنور. انگلیسی. «توهین نکنی فلانی را لعن کرده.» «کسی که لعن نمیکند روی...» یک حدی دارد. ضابطهای دارد. تو وقتی توهین میکنی، این چه زمینهای میآید برای اینکه او هدایت بشود؟ دلش به سمت تو بیاید؟ جذبش کنی؟ «زنیم. زنیم.» میگوید به معنای «بیپدر» است. این فحش نیست. «قرآن فحش داده.» با همان لهجۀ عربیاش سخنرانی میکند ایشان. اینکه من گفتم توهین نبود ها! لهجۀ عربی. لهجۀ عربی میخواند که میچسبد به آدم. گاهی چیزهای فراکلامی اثرش. یعنی طرف با لهجۀ غلیظ عربی میخواند. میفهمیم که حتماً ایشان مثلث به معنای واژه هم هست. در حالی که دارد غلط ترجمه میکند. آیۀ «زنیم» به معنای «بیپدر» نیست. به معنای «حرامزاده» نیست. به معنای «من لا اصل له» طبق قول مصطفوی. «بیریشه.» «بیریشه» فرق میکند با «بیپدر.» بار ارزشی کلمات متفاوت است. «بیپدر» هم فرق میکند با «حرامزاده.» فرق میکند. «بیریشه» فرق میکند با «حرامزاده.» «زنیم» یعنی «حرامزاده.» «فحش بده! ای فلان حرامزاده!» یعنی اینها تو جهنم ول میشوند بدون آدم. «بعد ذالک زنیم.» یعنی «بیریشه» و «وِل» و سورۀ قمر. فکر کنم دیالوگ امروز رفتیم تو این بحثها. اشکالی هم ندارد. استادی داشتیم حاشیه میرفت. ما خیلی خوشمان میآمد. سورۀ قلم، آیۀ ۱۳. ایشان رفت حاشیه از مکاسب خارج میشد. بعد میگفتش که: «نه، حاشیه رفتیم، برگردیم.» میگفت: «البته شما بهتون میخورد که حاشیه خیلی دوست داشته باشید.» حاشیه را بیشتر. «منا للخیر معتد اثیم عتل بعد ذالک زنیم.» البته اینجا ترجمه مال ما هم نوشته: «گذشته از آن زنازاده است.» ترجمۀ غلط است. بعد تازه این هم مربوط به جهنم است. بعد بدون ذکر مصداق است. چندین وجه دارد. دارد از کسی که رفته تو جهنم میگوید. اسم از طرف نمیآورد. تعیین نمیکند. مصداقی بحث نمیکند. کسی است که دیگر امیدی به هدایتش نیست. قلم، آیۀ ۱۳. بعد ضمن اینکه واژۀ واژۀ خنثیای است نسبت به این معنا. «من لا اصل له.» نه «من لا بلا.» فرق میکند. «من لا ابله» یا «من لا اصل.» شما بیا هزار تا استدلال بیاور. قبول. اینکه میخواهی جذبش کنی. شما یک کسی که قائل به ولایت امیرالمؤمنین نیست، تا نشست بگو: «ای حرامزاده!» شما که هرکی قبول ندارد، «حرامزاده.» چه بحثی داریم؟ آن «من لا اصل» هم که حالا در «زنمه.» حالا بر فرض نوزادان باشد. عرض کردم این توضیحات را. اول اینکه با حمل مصداق و ذکر مورد نیست. معنی گفته: «گذشته از آن بیتبار.» «بیتبار» فرق میکند با «حرامزاده.» «زنازاده!» «بیپدر!» این «بیپدر» هم از فحشهای رایجی است که خیلی من... واش بده ها. دهن افتاده. حذف کسی. بگویی به کسی «بیپدر.» حملش عوض شده. نقل پیدا کرده. خب در بحث و گفتگو با مشرکان، کفران بعد از منطق و استدلال استفاده کرد. چون ناسزا و دشنام اولاً تأثیر در هدایت مشرکان برخورد ناپسندی با تعالیم اسلامی داشته باشند. خود این امر مانع توجه آنها به اصل معارف و تعلیم و تعالیم ارائه شده به آنها خواهد بود.
وهابی به من گفتش که: «چرا لعن میکنید همسر پیغمبر را؟» «من کلاً با لعن مخالفم. رفقای خودم همیشه میگویم خمینی را لعن نکنید. خمینی حالا کافر بوده، بیدین بوده، لعنش نکنیم.» از این آخوندهای وهابی بود. تو مکه مناظره میکرد. من عمامهام سرم نبود. به نظرم یا بود یادم نیست. ولی خب خوشمشرب بود. وهابی بود که ما خوشمان آمد. با زن و بچه نشسته بود. سؤال من از من شروع شد. گوشی موبایل. گفتم: «اینها چند است تو مکه و اینها؟» و شروع کرد و آدمی بود که اجازه میداد حرف زده بشود. نه، قشنگ نشستیم ما. مشتی در ادله لعن با کتب خودشان. تاریخ طبری این را گفته، آنجا این را گفته، اینجا اینجور شده. که او هم دست و پایش بسته شده. پا شد رفت. کم آورد. لعن یک چیز کاملاً منطقی و قرآنی است ولی گفتم که ما کسی توهین کند به همسر پیغمبر. «همسر پیغمبر ما محترم است.» خلاصه دهن آدم بسته است. دیگر چی بگوید؟ وقتی ۵۰ تا شبکه شما داری که صبح تا شب دارد لعن میکند، فارسی، ترکی، عربی. خب معلوم است که دیگر جایی برای دفاع نمیماند. خب این هم از این. این جلسه خیلی طولانی شد. یک ساعت و ۴۵ دقیقه تقریباً. الحمدلله رب العالمین.
نظرات کاربران
هنوز نظری ثبت نشده است.