جلسه بیست و دوم
متن کامل
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم.
مغالطات مقام نقل.
بحث میکردیم به مغالطه «کامل نامیسر». وقتی چند راهحل پیشِ روی ما باشد، باید به خاطر داشت که انتخاب یکی از آنها باید از میان حالات ممکن و دستیافتنی صورت گیرد. مغالطه به این صورت است که میآید یک راهی را که نامیسر نیست، به شما میگوید؛ میگوید: «اگر این نباشد، آن دیگری باشد.» آن هم که معلوم است نمیشود، پس همین راه اول را باید انتخاب کرد.
مثلاً اگر بخواهیم اتومبیلی بخریم و پنج نوع اتومبیل پیشِ روی ما باشد، در این شرایط انتخاب ما ممکن است از دو راه صورت بگیرد: یکی اینکه مزیت را در نظر بگیریم؛ مثلاً ارزانی بسیار زیاد یکی از اتومبیلها را، و آن را بر موارد دیگر ترجیح دهیم. راه دیگر این است که عیب و نقص اتومبیلهای دیگر را مدنظر قرار دهیم و مثلاً بگوییم: «چون این چهار اتومبیل هر کدام دارای عیوب و نقاط ضعف زیادی هستند، پس این اتومبیل پنجم را انتخاب میکنیم که بیعیب یا دارای عیب کمتری است.» آنی که ذکر شد، راهحل طبیعی و صحیح برای انتخاب یکی از «شقوق» در هر چارهاندیشی و گزینش است.
اما اگر کسی همۀ راهحلهای ارائه شده را رد کند؛ یعنی عیوب و نقایص آنها را نشان دهد، اما یک راهحل و انتخاب بدون عیب و نقص به ما نشان ندهد، یا راهحلی را ارائه کند که امکان دست یافتن به آن وجود نداشته باشد، مرتکب مغالطۀ «کامل نامیسر» شده است. مثل کسی که در مثال بالا با برشمردن عیوب پنج اتومبیل موجود و یا با توصیف مزایای یک اتومبیل ششم که اصلاً در دسترس ما نیست، بخواهد ما را از خریدن اتومبیل منصرف کند.
مثل این مثال: میگوید: «من انگیزهای برای شرکت در انتخابات ندارم، چون هیچ یک از نامزدها تمام شرایط مطلوب را ندارند.» خوب است؛ یک وقتی سال ۸۴ جمعی بودند کار سلوکی و عرفانی و اینها، به قول خودشان، داشتند. آن آقایشان، رئیسشان، که الان هم تشکیلاتی دارد، کتابهایش چاپ میشود، سیدی هم دارد، رئیسشان گفته بود که در انتخابات به هیچ کسی رأی ندهید، چون هیچکدام از اینها فانی و فیالله نیستند!
این استدلال است! بعد با بچههای مؤمن و حزباللهی صحبت میکردیم، میگفتند که شما میگویی اینها فانی و فیالله هستند؟ گفتم: «در شرایط رئیسجمهور، فانی و فیالله این شهر؟» میگوید: «عرفان!» میگویم: «عرفان؟ عرفان در شرایط رئیسجمهور، افغانی شده عرفانی! عرفان از کجا آمده؟» بعد یک چیزهایی: «مرجع تقلیدی که احتیاط داشته باشد...» خود این احتیاط دادن علامت بر این است که دسترسی به واقع ندارد و دسترسی نداشتن به واقع کاشف از این است که او سیر الیالله نداشته. مغالطات عجیبوغریب.
میگوید: «اول رساله نوشتید، عمل به این رساله مجزی است، بریالذمه است.» این به چه دردی میخورد؟ ما بریالذمه نمیخواهیم، تو باید بگویی این مصیب واقع است. «مجزیه است» یعنی چه؟ اصلاً حرفهای استدلال آمیز کلی. آدم دور خودشون جمع کرده بودند. فانی و فیالله باید تقلید کنیم. تهرانی.
بعد این یکی از شاگردهای آن آقا بوده که حالا یعنی بیشتر خودش را میچسباند به آن بزرگوار. نان میخورد. خودمان، بزرگوار، سیستمش، سیستم انقلاب و نظام. اینها مغالطات بسیار عجیبوغریب «کامل نامیسر» است. فقیهی که دسترسی واقعی داشته باشد، نیست، پس تقلید از هیچکس! «کامل نامیسر.»
در فلسفۀ سیاسی بحثی تحت عنوان «تئوری انقلاب» مطرح است که در آنجا دلیل به وجود آمدن انقلاب را در هر کشوری از بین بردن وضع موجود میداند و معمولاً از آن به عنوان بزرگترین محرک یاد میکند. اما بحث در اینجاست که همواره نمیشود با وضع موجود انقلابی برخورد کرد، بلکه تنها وقتی میشود با وضع موجود به طور انقلابی برخورد کرد که بشود به جای آن یک وضع کامل و دستیافتنی ارائه کرد.
«من به عنوان یک پزشک بر خود لازم میدانم اعلام کنم که این داروی جدید قلب عوارض بسیار بدی بر روی سیستم اعصاب باقی میگذارد. به نظر من باید تولید و مصرف آن به کلی قدغن شود.» خب، حالا این به نظر حرف صحیحی است، اما اگر بدون این دارو سالانه هزاران بیمار قلبی از دنیا بروند چه؟ یعنی یک شرایط ایدهآل آرمانی را لحاظ میکند. وقتی او نیست، دیگر هیچ، یا آن یا همه، یا هیچ یا صد یا صفر.
که خدا را شکر اینجوری زیاد بینم پیدا میشود. بین عوام وقتی صحبت میشود، جنبش ضد واکسیناسیون راه افتاده است که سه چهار تا ماده موثر آلو ؟، این کارها را میتواند با دوزهای بالایی که مثلاً تو استفاده میکنی. بعد نمیآید محاسن واکسیناسیون را هم در نظر بگیرد. میآید با همانها کل واکسیناسیون را میزند و میگذارد کنار. جایش چی میگوید؟ هیچی! دقیقاً از اینها باید باشد تا مفید باشد. بد ؟، هیچ واکنشی نداشته باشد. مثلاً طالبی هم که میخوریم، ما مریض داریم که فقط با طالبی دچار مشکل میشود. یکی از نکات بد واکسیناسیون، عوارض آلرژی است. پس نباید در طول عمر دچار عارضه نشوی. کل عمرت نباید غذا مصرف کنی، احتمال دارد. تازه این مال شخص است، او دارد حرفش نوعی است. میگوید: «دچار این چیز شدم، کلاً هیچکس نباید بخورد.»
الان مجموعههایی که نقد تمدن غرب هم میکنند، برخی همه «قوم» هستند و اینها که افکارشان، افکارشان یک خرده به سمت جمود و تحجر و اینها متمایل است. یک خرده که چه عرض کنم، خیلی بیشتر از یک خرده. اینها حرفشان این است. میآید یک سری از معایب تکنولوژی را نگاه میکند، میگوید: «شما اگر بری مثلاً ۴۰ درصد احتمال کشته شدنت بالاتر از تلف شدن ولی با هواپیما درصد تلف شدنش چقدر است؟ ۷۰، ۸۰ درصد. این پس معلوم میشود که هواپیما به درد ما نمیخورد و تکنولوژی و مدرنیتهای که محصولش این باشد، به درد نمیخورد.» حالا چیکار بکنیم؟ فعلاً از باب تحلیل، خیلی بامزه! فعلاً از باب «اکل میته» ازش استفاده کن. تلگرام هست. خود همین که داری حرف میزنی، تلگرام. همه چی هستی. از باب اضطرار از همه چی هم داری استفاده میکنی.
مغالطۀ «کامل نامیسر» همانطور که ذکر شد، این مغالطه در جایی صورت میگیرد که مسئلۀ انتخاب و گزینش میان دو یا چند راهحل و پیشنهاد مطرح باشد. لذا میشود دو شکل کلی برایش در نظر گرفت:
اول آنکه عدهای به عیوب و نقایص وضع موجود اشاره میکنند و همین دلایل را برای کنار گذاشتن وضع موجود و رفتن به دنبال طرح و برنامۀ جدید، هرچند نامعلوم، مانند مثالهایی که در بالا زده شد، کافی میدانند. یعنی چون این یک سری عیوب دارد، نباید باشد. حالا چی جایش باشد؟ من نمیدانم.
شکل دیگر استفاده از این مغالطه این است که با راهحل و پیشنهاد جدید، به این بهانه که ایدهآل نیست و میشود بهتر از آن را فرض کرد، مخالفت میشود. یعنی این مدلش این است که یک کسی یک حرفی میزند، میگوید: «حرف خوبیهها، ولی باز بهتر از این هم میشود.» خب، چیست؟ من نمیدانم. حالا الان نمیدانم، ولی بهتر از این هم میشود. گفت: «بهتر از این هم هست.» حالا شما فعلاً این را اجرا نکن، بهتر از این هم هست؛ ثبوتاً یا اثباتاً برای وضع ما، برای این موقعیت جغرافیایی، اقلیمی، اقتصادی و فلان، فلان. مثلاً اقتصاد مقاومتی. یعنی شما میخواهی بگویی بهتر از اقتصاد مقاومتی نیست؟ کی گفته این بهترین راهحل است؟ از کجا درآمده؟ هزار تا راهحل دیگر هم میشود داشت، بهتر از اقتصاد مقاومتی. خب شما بفرمایید.
من که متخصص نیستم حرف بزنم. نه در نقدش، نه در اثباتش، هیچی. به قول آیتالله جوادی آملی فرمود که این سلسلۀ جبال البرز را به یک باسکول اگر بدهی، او هیچی نمیتواند بگوید. نمیتواند بگوید انقدر هست. نمیتواند بگوید انقدر نیست. بگوید شک دارم. کلاً باید سکوت کند. نسبت عقل و حواس و عقل در برابر کلاً باید سکوت کند. نه بگوید قبول دارم، نه بگوید قبول ندارم، نه بگوید شک دارم، هیچی. حالا وقتی کسی در حوزۀ تخصصش نیست، در توانش نیست، وضع موجود بهتر است، بدتر است، خوب است، قبول داشتن در اینکه این مطلب، یعنی در تصدیقش بحث نیست. در اینکه این مطلب، من با عقل خودم رسیدم که صدقه باید باشد، تصدیق میکنی. وحی گفته که صدقه بدهید، دفع بلا میکند، من تصدیق کردم. ولی وقتی میگوید: «آها، راستی، آره. من خودم فکر کردم یک وقتی دیدم که صدقه بلا را دفع نمیکند.» علتیابی خیلی قشنگ و تر و تمیز.
صفحاتی از روزنامهها و مجلاتی که مربوط به مسائل عمومی مردم است، نمونۀ خوبی برای این نوع مغالطه است. تقریباً تمام پیشنهادها و برنامههای جدید دولت میتواند با استفاده از این مغالطه رد شود. معمولاً عدهای چنین برنامههای جدیدی را به دقت مورد نقادی قرار میدهند.
مذاکره. من دیشب داشتم. حالا بخوانم برایتان. در یکی از مباحث مغالطه خیلی جالب است. با یکی از مشاهیر مملکت، یعنی هفتاد، هشتاد تا مغالطه را در یک مکالمۀ سهدقیقهای به کار برد. خب، معمولاً عدهای چنین برنامههای جدیدی را به دقت مورد نقادی قرار میدهند و تمام نقاط ضعف آن را برجسته میکنند. مثلاً در یک برنامۀ اقتصادی جدید، به سراغ افراد ضعیف و ناتوان میروند و مثلاً با پیرزنان فرتوت یا افراد بیکار و درمانده یا بیمارانی که بر روی تخت بیمارستان هستند، مصاحبه کرده، مشقات و مشکلات آنها را بیان میکنند و نارساییهای برنامۀ جدید را نشان میدهند. در فیلم انتخاباتی آن یارو سال ۸۸ ماجراها را به بار آورد. یک زنی را، بازیگر بود، آورده بوده، از وضع موجود گله میکند. این خودش نماد این است که همه ملت بدبخت شدند، در این چهار سال بیچاره شدند. سرانجام مخاطب به این نتیجه میرسد که دولت در برنامۀ جدید خود از روی عجله و ندانمکاری عمل کرده است.
یعنی شما یک مورد وقتی نشان دهی که این مثلاً آسیب دیده است، یک نفر بدبخت است. این طرح، طرح بدی است. هر طرحی، هر بهترین طرحهای عالم هم که باشد، چهار تا مفاسد دورش دارد. چون یک باند قاچاق وقتی دستگیر میکنی، بچههای این خانواده بدبخت میشوند. خانواده متلاشی میشود. زنه ممکن است طلاق بگیرد. از نان خوردن میافتند. بعد بزهکاریهایی صورت بگیرد و بعد چه میدانم چه کاری بکند، فلان بشود. حتی مجموعهای خرده ؟، این بحث قاچاق. نه افراد بالایش که خانوادهشان مشکل دارند. طرف کامیون دارد، حسین قاچاق میبرد. چند ده نفر را ؟ میدهد. خب، حالا من دارم مبارزه میکنم با قاچاق. شما بیا یک فیلم بسازی از این بچهای که آسیب دیده از طرح مبارزه. بیا این هم محصول است. از این کارها شرکتهای تبلیغاتی بسیار دارند، غربیها. در مورد حجاب، مثلاً میآید میرود کار میکند کجا، چه خللی وارد کرده حجاب به کی و کجا. یا مثلاً یک مورد پیدا کرده بود. گنهکاری در مکه. مستند «بیبیسی» ساخته. طرف همجنسباز است. میرود مکه. بعد نشان میدهد که اینها مکه مال این طیف آدمهاست. دقیقاً وقتی که ماجرای تجاوز دو تا مأمور سعودی گل کرده بود، کار تداعیسازی است دیگر. تو کار رسانه، همه هنر و سیستم در اختیار این است که شما بتوانی یک سری واژهها را به یک سری واژهها «مچ» کنی. مکه که شنیدی، یاد تجاوز بیفتی. بعد یک عده احمق هم بین ما قشنگ تو این پازل فعالیت میکنند. از باب نقدش. از باب اینکه ما بلد نیستیم دیگر. رسانهشناس نیستیم. نمیدانیم طراحی دشمن اینطوری است. یعنی میآید یک عیب و ضعفی را پیدا میکند، انقدر رویش تکرار میکند، تکرار میکند، تکرار میکند، تأکید میکند، تأکید میکند، تأکید میکند که این تداعی بشود با آن. یعنی شما میگویی یارانه، یاد این بیفتی. شما میگویی حج، یاد این بیفتی. شما میگویی مثلاً حجاب، یاد این! حجاب یاد گشت ارشاد. میگوید با چی؟ با مغالطۀ «کامل نامیسر». میگوید: «با ون و کلت نمیشود مردم را چیکار کرد.» حضرت والا فرموده بود: «با ون و کلت نمیشود فرهنگ را اداره کرد.» کچی ؟ یک همچین چیزی. خب این میآید، یعنی شما حجاب را دیگر یاد کلت میافتی. کلت با حجاب تداعی میکند، با گشت ارشاد، با تذکر به یا اسیدپاش. میآید تداعیسازی میکند. امر به معروف یعنی اسیدپاش. بعد این باعث میشود که طرح امر به معروف مدتها تو مجلس گیر کند. یک کار رسانهای قشنگ و تر و تمیز میکند. دست اسیدپاشها باز باشد. بدون ؟، جلوی در مجلس داد و بیداد میکنند که ما نمیگذاریم اسیدپاشها را شما آزاد بگذارید و فلان. این میشود کار رسانه.
گاهی برای رد یک پیشنهاد جدید از این ترفند استفاده میشود که آن را با یک پیشنهاد بهتر، اما نامیسر و دستنیافتنی مقایسه میکند. مثلاً میگویند: «این پیشنهاد خوبیه، اما ما به دنبال پیشنهادی هستیم که چنین و چنان باشد.» حالا مثال: «برنامههای مذهبی رادیو اصلاً به درد نمیخورد. خیلی زحمت میکشند، برنامه متنوع تولید میکنند، اما فایده ندارد، مردم اصلاح نمیشوند. تا وقتی که برنامههای مذهبی نتواند یک انقلاب روحی در مردم ایجاد کند و افکار و احساسات آنها را تغییر دهد، راه به جایی نمیبریم.» کاملی که نامیسر است. «ولی فقیه معصوم است.» رهبری اینجور گفتند؟ خب، یعنی چی؟ ممکن است معصوم باشی. یعنی چون معصوم نیست، یعنی هیچی. هیچی قبول نیست. کاملی که نامیسر است. شما میتوانید معصوم پیدا کنی؟ بعد بر فرض اصلاً معصوم پیدا کردیم، مگر از ما معصوم خواستند برای ولایت فقیه؟ اصلاً خودش. آره، تو از معصوم دیگر کاتولیکتری. حزباللهیتری. پیغمبر، مسلمانترین. امام عسکری، امام زمان فرمودند که کسی باشد که دین را بشناسد، مخالفت با هوا داشته باشد. نه آقا، شما نمیدانی. من معصوم باشم.
برای مقابله با این مغالطه، بعد از توجه صرف به یک راهحل و انتخاب، جلوگیری کنید و هرگز مقایسه را از یاد نبرید. از مخاطب و از خود بپرسیم: «وضع موجود بهتر است یا پیشنهاد جدید؟» یکی از شقوق غیرکامل ولی ممکن بهتر است یا کامل نامیسر؟ اینکه ما معصوم بگردیم پیدا کنیم که نیست، بهتر است یا کسی که معصوم نیست ولی میتواند اداره بکند؟
«من انگیزهای برای شرکت در انتخابات ندارم، چون هیچ یک از کاندیداها تمام شرایط مطلوب را ندارند.» خب، اگه شما غذایی دارای شرایط مطلوب به دست نیاوردی، چه میکنی؟ میروی تو یک رستوران مینشینی، تنها رستوران یک شهر هم است. تو مسیرم داری میروی توی نمازخانه میخواهی نماز بخوانی، نمازت هم دارد غذا میشود. حالا اینجا شما میآیی میبینی که مثلاً لامپش خراب است. «نه، من اینجا نماز نمیخوانم، لامپش خراب است.» یعنی هم دائر است بین اینکه شما بدون لامپ نماز بخوانی و اصلاً نماز نخوانی. این آدمهایی که اهل مغالطه هستند میگویند: «من اصلاً نماز نمیخوانم.» نظامی داشته باشیم که تمام مدیرانش معصوم باشند و نظامی که اصلاً اسلامی نباشد. گین ؟ از قلب به اسم اسلام تموم نمیشود. مغالطۀ «کامل نامیسر». سرم به دیوار بکوبم. یک طرف انبانهای از آیات و روایات، ولی ذرهای شعور ندارد. نمیفهمد. یعنی هیچ کدام از این آیات را «ذوق» نکرده، مذاق شارع را نفهمید. «روحانیت نمیتواند همهچیز را کامل نشان دهد.» بله، خراب. حالا اگه نبود، چی میشد؟ یعنی اینها راضی بودند به اینکه دیسکوها سر جایشان باشند، عرقخوریها باشند. مسجدشان. کسی کاری به کارشان نداشت. مسجد میرفتند، سخنرانی میکرد. خاصیتی هم نداشت سخنرانی. رضاً نفتی و اثباتاً کسی کاری به اینها نداشت. نه کسی اضافه میشد، نه کسی کم میشد. مخاطب خودش را داشت و نسل به نسل منتقل میشد و چهار تا پیرمرد بودند میرفتند. بچه میآید بیرون نگاه میکند، چهار تا متلک هم میشنود. هرچند آن موقع باز بیشتر بوده. عمدهاش جالبش این است که تو پیرمردها اشکال کمتر است. یعنی من کمتر دیدم تو طلبههایی که دوران طاغوت را دیدند و الان را دیدند، کمتر گیر میدهند که الان وضع بدتر است. بیشتر طلبههایی که ندیدهاند دارند گیر میدهند.
«نقل کرده، معلومه دیگه کجا معلومه، بودی مگه؟ دیدی مگه؟ خودت دیدی؟ یا کسی بهت گفت؟» از اون دولت که خارجی. تحلیل کنم برای خودم. بعضی از مغالطات را میخوانم. ببینید، خیلی بامزه است. قرآن کریم اشاره میکند در چند مورد در جریان دعوت پیامبران برای ایمان به خدا، کافران و مشرکان مرتکب مغالطه شدند. به این ترتیب که اگرچه اصل دعوت پیامبران مسئلهای معقول و منطقی و مطابق فطرت انسانهاست، اما مخالفان در هر شرایطی ایمان آوردن خود را به یک امر ایدهآل ولی دستنیافتنی مشروط میکردند و به همین علت از ایمان آوردن سر باز میزدند. «و اذا جائتهم آیة قالوا لن نؤمن حتی نؤتی مثل ما اوتی رسول الله.» نه، آنی که، آنی که پیغمبران خودشان دریافت میکردند، اندازه حرفهای معمولی به ما نزن. خودمان باید ببینیم ملائکه را. باید ببینیم ملائکه. ما پیغمبر فرشته باشد، آدم میخواهیم چیکار؟ «وقالوا لن نؤمن لك حتى تفجر لنا من الارض ينبوعا.» یک سنگ بزرگی میاندازد که کسی نتواند بلند کند. یک باغهایی خرما و انگور داشته باشی. «فتفجر الانهار خلالها تفجيرا.» وسط چشمههایی باشد. سقف آسمان بیاید پایین. آسمان و یک چیزی بری بالا، از آسمان یک چیزی جلوی چشم ما بری بالا پایین. تازه به آن هم ایمان نمیآورند. «حتى تنزل علینا کتاب نقرأه.» یک کتابی بیاور که ما خودمان بخوانیم. نگویی من رفتم بالا یک چیزی همین الان آوردم. یک کتابی که، یعنی شعبدهبازی و اینها نداریم مستقیم. حالا شعبدهبازی هم نیست، اینها میگویند میچسبند. خودمان باید با چشممان ببینیم که رفتی گرفتی برداشتی آوردی. چی برداشتی آوردی؟ چیزی را میگیرند که میدانند که این را طرف زیر بار نمیرود. به آن میگیرند بگویند: «اگه این نباشه، آن نیست.» «تمام گزینهها روی میز است.» این است دیگر. به مرگ میگیرد که به تب راضی کند. میگوید: «شما بین این دو تا، آن را که نمیخواهی؟ که نمیخواهیم همونجوری برخورد کنم. پس خود خدا را خودمان درستحسابی نبینیم، بالجهر.»
مغالطۀ بعدی: ارزیابی یکطرفه. بیشتر منازعات و اختلافات وقتی درگیر است که دو گروه به طرفداری و مخالفت از امری در مقابل هم قرار میگیرند. البته مسلم است که آن امر هم دارای مزایا و محاسن است و هم دارای نواقص و عیوب. چون امری که هیچ نقص و عیبی نداشته باشد، هرگز مورد مخالفت واقع نمیشود. و امری هم که هیچ بهرهای از صحت و حسن و مزیت نبرده باشد. بنابراین همۀ اشخاص، اشیاء، افعال و عقاید دارای نقاط قوت و ضعف هستند. مغالطۀ ارزیابی یکطرفه این است که کسی در مقام بحث و جدل یا در مقام مشورت و یا در مقام معرفی چیزی، تنها به نکات مثبت اشاره کند برای خودیها، مال دولت خودشان را فقط خوبیهایش را میگوید. مال دولت رقیب را فقط بدیهایش را میگوید. ارزیابی یکطرفه. یعنی اگر بخواهد از آن چیز دفاع کند، به ذکر مزایا و محاسنش بپردازد. اگر در صدد رد کردن شود، عیوب و نقایصش را پیشنهاد میکند.
«ازدواج نکنی، چون تحمل سختیهای آن را نخواهی داشت. محدود شدن آزادی شخصی، مسئولیت سنگین همسر و فرزندان، بار کمرشکن هزینههای روزافزون و غیره. فکر اینها را کردی؟» فقط معایبش را میگوید. مثل جدایی نادر از سیمین. یک ذره شما خوبی تو این مملکت نمیبینی. کوچکترین حسنی تو مملکت نیست. بعد به اسم چی؟ «واقعیتهاست.» خیلی جالب است. «نبود تا حالا؟ ندیدی از اینها؟» میخواهی بگویی از اینها نیست. دوربین دست گرفته بودم فقط تو محلۀ کویر. ماشین کارت خواب لازم. خیلی چشمشان پر کرده غرب. اینها را هم باید ببینم. ذلت فرهنگی. نمیآید، میرود از تو کارتخوابها و «باران بود»، «باران بود»، چه بود سریال گدا سوسک توله سوسوله زندان. یعنی یک وضعی نشان میدهد از مملکت. آدمهایش وضعیت همه بدبخت، همه قاچاقچی، همه دزد. همه خوب هم نمیخواست نشان بدهد. یک بچه این وسط دارد له میشود، ولی آخر به باباش. کسی هم خوب است، اصلاً آدم خوبی نداشت، چهرۀ مثبتی نداشته. از بابایی که حالا مثلاً یک خرده، ولی حالا مثلاً میخواهد از یک روحانی خوب فیلم بسازد. شاگردهای رسانهای. حاشیه نوشتم تو یکی از این کتابهای فیلمنامهنویسی. یکی از مبانی فیلمنامهنویسی، مبانی فکری و تئوریک. اینها توی کارهای رسانهای و اینها این است که شما باید یک جنگ خیر و شرّی راه بیندازی. یک سیاهی دور این سفیدی را بگیر که این سفیدی معلوم شود. سفیدی خالی معلوم نیست که سفید است تا دور سیاهی نباشد، معلوم نیست. منطق قرآن نیست، غلط است. اصل نگاه غلط است. میخواهد بگوید یک طلبه خوب است، ده تا طلبه را نشان میدهد هر کدام از اینها یک جور قاچاقچی. وسط این همه قاچاقچی این خوب است. فیلم «طلا» و آن لحظۀ آخرش که نشسته پشت در درس اخلاق. این نشسته، این خوبشان بیرون نشسته. این دارد عمل میکند. کفش را جفت میکند تو درس هم. این خوب است. خب، حالا چه اشکال دارد؟ بقیه خیلی مؤدب. هیچکس به این هم سلام هم نمیکند. میآیند همه میدانند با بچه. همه سیاه بشوند که این سفیدیش خودش را نشان بدهد. تازه سفید الیماشاءالله در مورد رزمندهها میخواهم فیلم بسازم. در مورد جبهه میخواهم بسازم. هرچی، هرجا یک سیاهی درست میکند تا این سفید بشود. حالا این بخش از مغالطۀ ارزیابی یکطرفه همین است. یعنی میآید یک طرف را کامل سیاه میکند. کلید چهار تا حسنی که این دارد دیده بشود وگرنه دیده نمیشود. اگر قرار باشد من چهار تا حسن بگویم، چهار تا حسن شما اینها دیده نمیشوند.
مغالطۀ ارزیابی یکطرفه وقتی است که مزایا و محاسن یا نقایص و عیوب طوری مطرح میشود که دیگر جایی برای ذکر نقاط مقابل آن باقی نماند. اما هر کسی محاسن چیزی را ذکر کرد، ولی راه را برای ذکر معایب نبندد، مرتکب مغالطه نشده است. نکتۀ اصلی در مغالطه جنبه فریبندگیاش است. یعنی شخص چنان وانمود کند که گویا آن شیء مورد نظر هیچ صفت دیگری جز آنچه او بیان میکند، ندارد. «فقال الملء الذین کفروا من قومه ما نراک الا بشر مثلنا و ما نراک اتبعک الا الذین ارادنا بادی الر ؟» طرفدار تو فقط یک مشت اراذلاند که هیچی سر در نمیآورند. «علیکم من ف ؟ ما هیچ فضیلتی از شما بر خودمان نمیبینیم.» یک جنبه را فقط پررنگ میکند. جنبههای دیگر دیده نشود. همانطور که ذکر شد، چیز بدون عیب و نقص و یا بدون مزیت و حسن وجود ندارد. لذا مغالطه بودن کلام کسی که تنها به ذکر عیوب یا مزایا و محاسن بپردازد، آشکار خواهد شد. به همین علت این مغالطه به شکل ظریفتر و مؤثرتر آن مورد استفاده قرار میگیرد. به این شکل که اگر بخواهیم چیزی را رد کنند، ابتدا یکی دو جنبۀ مثبت و جزئی آن را اشاره میکنند و سپس تا جایی که میتوانند به فهرست کردن عیوب و نقایص میپردازند. از آن طرف اگر بخواهند از چیزی دفاع و طرفداری کنند، ابتدا چند عیب کوچک و غیرقابل اعتنا را ذکر کرده، سپس در محاسن و جنبههای مثبت آن چیز به تفصیل داد سخن خواهند داد.
گفتم تو مناظره سال ۹۲ قرار شد که هر کدام از ما که نماینده کاندیداها بودیم، یک نقدی از کاندیدای مورد نظرمان بگوییم. اولم از من شروع کردم. فکر کنم نه، آخر. من اول نماینده همدانشگاهی بودیم باهاش. شروع کرد. گفتش که: «بچهها، آقای دکتر فلانی عیبشان این است که اهل شعار دادن نیست، فقط مرد عمل است.» شعار بده. بلد است نفر دوم. «آقای دکتر فلانی عیبشان این است که اهل پول خرج کردن برای خودشان نیست.» هم ستاد امام. الان پول. «آن آقای دکتر فلانی رسانهباز نیست.» نشان بده. «این عیب ایشان است.» درستحسابی از آن کاندیدای خودم گفتم که بعد بدنم همون باعث شد که ما منطق داریم پیش میرویم، چشمبندی نداریم. برای کسی که بخواهیم فریب بدهیم. پس فردا از اول گفتیم اینها به عنوان ضعف گل مالید. ولی اینها حقهبازی و شارلاتانبازی است.
«البته اگرچه نظافت خانه بزرگتر سختتر خواهد بود، اما فضای بیشتری برای بازی بچهها وجود خواهد داشت. همچنین میتوانیم مهمانیهای آبرومندانهتری برگزار کنیم. همچنین میتوانیم یک اتاق را به انباری اختصاص دهیم و از شر وسایل دست و پاگیر خلاص شویم. خلاصه خیلی راحتتر خواهیم بود.» زیر بار قرض سنگین هم میرویم. به پول درشت میخواهم فقط محاسن را بگویم. یک عیب کوچکی که اصلاً بهش توجه نمیشود: «نظافتش سختتر است.» بعد شروع میکند یک لیستی از محاسن. آن عیوب اصلی کاری که این وزنش را میآورد پایین، اصلاً مد نظر ندارد. کسی را دوست دارد، برایش تولید فلسفه میکند. میرباقری فرمود که: «استدلال بعد از حب و بغض است.» خیلی قشنگ فرمود که بعضی میگویند ما از راه استدلال به حب و بغض میرسیم. نخیر، استدلال خودش تحتالشعاع حب و بغض است. شما برای چیزی استدلال میآوری که بهش علاقه داری. برای رد چیزی استدلال میآوری که نسبت بهش بغض داری. طبعش اینطوری است. حالا ممکن است یک وقتی آدم نسبت به یک چیزی حسی ندارد، با استدلال قبول میکند. ولی اولاً و بالذات شما اول دل میرود، بعد عقل را جهت میدهد. واقعش هم همین است دیگر. یعنی ما وقتی کسی را دوست داریم، آن طرف را بزنیم. میشود اینطوری است دیگر. معمولاً آن چطور؟ خیلی از پیامبر. نه اول حب و بغض بر اساس ایمان و «زینة فی قلوب ؟» مخاطبین برای مؤمن. استدلال رفتن به خدا، به وجودش، به اینکه باید. یعنی این محبوبیت ایمان بعد استدلال است. اصلاً سیاه قشنگ دارد داد میزند. شما که قبول کردید اشکال ندارد. اشکال ندارد. بر پایۀ اینکه محبوبتان بود. ابتدای امر خدا قرآن قرآن نیست اینجا. نه اینکه استدلالی نیست، استدلالی نیست. اول حب و بغض بعد استدلال. شاید آدمهای بزرگ اینجوری باشند. و همونجور که امام حسین میگوید: «کجا بودی که نبینمت؟» نمیدانم فلان فلان فلان. همهاش عشقبازی میکند. اول استبداد میآید بهمون اثبات میکند. این دیوار هست، دیوار سفید است. سفید. الان آنی که، آنی که دنیا را دوست دارد، به نظرتون استدلال را قبول میکند که مرگ حق است؟ معادی هست؟ معاد میآید ما میمیریم؟ استدلالها را میپذیرد؟ دوست دارد زنده باشی؟ بحث شدت است دیگر. بحث شدت است. یعنی بنده من دوست دارم آقا مثلاً کربلا زندگی کنم. عقل باشد اینطوری نیست. آدم عاقل بیطرف ابتدا بنشیند سر یک قضیه بخواهد فکر بکند. ابتدا فکر میکند، استدلال میکند. به یا نبود آن قضیه میرسد. خصوصیتهای آن را درمییابد. ولی به نظر میآید که از آیات و روایات جمعبندیش این است که عقل تابع قلب است. یعنی قلبی که انتخاب میکنی. ایمان هم کار قلب است، کار عقل نیست. و آیات فراوانی هشدار میدهد. دلها را بیدار میکند. «لهم قلوب لا یعقلون بها.» اصلاً تعقل هم به قلب برمیگردد. بالاخره تعقل هست ولی محورش قلب است. یعنی قلب بیدار میشود، دائرۀ حب و بغض رویش تحول صورت میگیرد. سر جایش است. این الان تو فکر فقط چهار تا استدلال میشکند. با آن استدلاله. نه اول حب و بغض تکان میخورد. بعد استدلال میآید. استدلال میپذیرد. یعنی تا وقتی که این دل نرم نشود. چرا تعبیر دل نرم شدن؟ «لله یتذکر او یخشی ؟» لینا برید با فرعون قول لین داشته باشی. «لعله یتذکر.» تذکر کار کجاست؟ خودش استدلال هست. توش استدلال هست. ولی استدلال دارد روی کجا کار میکند؟ قبول استدلال نباید داشت. نه باشد نه. اصلاً ما شعر بگوییم، همه را دلها را چسوندن ؟. استدلال و برهان. ولی برهان روی عقل اثر اولیه ندارد. اثر ثانویه دارد. برهان روی دل اثر اولیه دارد. یعنی دل اول میپذیرد بعد عقل را قانع میکند. همیشه عقل توسط دل قانع میشود. قانع نمیشود وقتی دل تو این مسیر نیست. من دلم نیست که پاشم بیایم قم. من دلم نیست که طلبه بشوم. برایش هزار تا استدلال دارم. شما ببینید یکی با یک نفر هست، فضای سیاسی. آدم فراوان میبیند دیگر. فلان شخصیتی که الان مثلاً نایبرئیس است. اینکه وقتی سال ۸۴ با فلان کاندیدا، فلان رئیسجمهور بود، برایش هزار تا استدلال میآورد که این بر حق است، این خوب است، این اله، این بله. چند سال بعد مسیر عوض میشود. حالا هزار تا استدلال میآورد برای اینکه این بد است. در پیدا کردن استدلال، استدلال دارند.
تو مسیر ارزیابی یکطرفه بیشتر. یک آدم سالمی که اصلاً حب و بغضی ندارد. هرچند آخر باز هم تابع حب و بغض. یعنی این آدم نمیتواند بگوید من خنثی هستم. بالاخره یا حبش غلبه دارد یا بغضش. بالاخره هر کسی نسبت به یک کسی دیگر یا حبش غلبه دارد یا بغضش. به همین غلبه هم بالاخره تولید استدلال خواه و ناخواه این طبیعت آدم است. دوری ؟ معلوم است دل است. با شورش برمیگردد به عالم ذر. اینجا کار سخت میشود. میآید یا نمیآید. میگوید اول از ابتدای امر قبول نکردن استد ؟. تعابیری که در روایات ما هست، بزرگان میچینند، برمیگردم به عالم طینت. تو روایت امام حسن میفرماید که شما خیلی اصرار نکن. منی که اینها را جذب بکنیم. تعبیر در روایت فراوان هم هست. میفرماید که اگر اینها دلشان بدون چرک و کدورتی باشد قبول میکنند. آن هم برمیگردد به نطفه و طینت. کسی ؟ «لا یحبک الا مؤمن و لا یبغضک الا کافر.» «ازک الا ولد اول ؟.» یعنی کفر و حب و بغض. نه استدلال عسل بکنم تو دهنت، کافر بگذارم باز قبول نمیکند. بینی مؤمن خیشون ؟. مؤمن با شمشیر بزنم از من رنجیده نمیشود. به خاطر اینکه دلها، دلهای بعضی هست، بعضی نیست. دلها را هم حضرت برگرداند به عالم طینت. فرمود از اضافه گِل ما. با مشکل ندارند. آنها طینت از طینت کافرین. با ما هیچ وقت دلشان صاف نمیشود. بحث طینت که از مباحث بسیار مهم است. این دیگر استدلالی فراوان روایت داریم. یعنی به حد تواتر اجمالی میرسد. طینت بحار مطالعه بفرمایید. چرا استدلالی نیست؟ استدلالی به چه معنا؟ صحبت کنیم. بعد استدلال بعد از ایمان است. این هم خودش.
برای اجتناب از این مغالطه، چنانکه ذکر شد، باید به خاطر داشت که هیچ امری یافت نمیشود که یکسره حسن و مزیت و یکپارچه عیب و نقص باشد. انصاف شیخ انصاری تو مباحث وقتی که اقوال مختلف را میآورد، آخرش با «والانصاف» تموم میکند. فلانی این را گفته، فلانی آن را گفته. «انصاف اینه که اینو بگه.» یکی از اصول دین انصاف. حالا اینجا هم بحث انصاف. یعنی نگاه منصفانه باعث میشود که آدم دچار این مغالطه نشود. بعضی از اول مشخص است که این طرفه کین ؟. بعد بعداً میتواند بگوید که کدام انصاف، منصف نیست. بله. نه انصاف به معنای اینکه واقعاً دو طرف را میسنجم. بعد ولو ممکن است همین هم که من به عنوان نظر منصفانه نگاه میکنم، غلط باشد. «خلص من مزاج الحق لم يخفعل المرتادين.» اگر باطل از قاطی شدن با حق خلاص بشود، هیچ کسی شک نمیکند. «ولو ان الحق خلاص من لبس الباطل انقطعت عنها السن معاند.» اگر حق هم از پوشش باطل در بیاید، سایهای که باطل انداخته روی حق، این سایه باطل در بیاید، این لباس باطل در بیاید، زبان معاندین از او قطع میشود. حق هم روشن میشود، هم باطل. اینها با هم قاطی شده. کار سخت. یک تکه از این، یک تکه از آن. اینها با همدیگر قاطی شده. «فما لك يستر الشیطان علی اولیا.» اینجا شیطان بر اولیایش مستولی میشود. فضایی که شیطان توش کار میکند، فضای قاطی شدن حق و باطل است. «و ینجو الذین سبقت لهم من الله الحسنی.» کیا نجات پیدا میکنند؟ کسانی که «سبقت لهم من الله الحسنی». اینها از روز اول خدا برای اینها یک ویژگیهای خاصی قرار داده است. «سبقت لهم من الله الحسنی.» اینها «حسنا» را خدا از روز اول سابقه دارد برای آنها. از حسن از طرف خدا. یعنی از ابتدای امر خدا اینها را مسیرشان را جدا کرده. کار سخت. خیلی جالب است. نمیفهمد که آنهایی که استدلال میکنند اهل استدلالاند، اهل منطقاند. نه آنهایی که از اول امر خدا جداشون کرده برای ایمان. حالا این یعنی چی؟ این خیلی سخت است. این از مباحث بسیار سنگین در المیزان هم است. که خدا به اعتبار آینده کار میکند یا به اعتبار گذشته. یعنی الان مؤمنین مؤمن. اینکه خدا قبلاً اینها را مؤمن کرده یا خدا قبلاً اینها را مؤمن کرده به اعتبار اینکه الان مؤمن میشوند. دومی درست است. اصالت را با اختیار میدهد. ولی بعضی از عرفا و متکلمین ما رفتند آخرش به سمت جبر. یک خرده همچین میگویند نه. از اول اینجور خواسته است دیگر. چیکار کنیم؟ یاران سیدالشهدا از اول ممتاز بودند. به خدا اینها را از اول اختیار کرد که شدند یاران سیدالشهدا. نه اینها چون بعداً خدا میدانست که به اختیار میشوند یاران سیدالشهدا. از اولینها را اختیار کرد و ممتاز. دو تا مبنای کاملاً متفاوت و دو تا مسیری که کلاً فرق میکند دیگر. خیلی هم تو مباحث از جاهای خود امیرالمؤمنین در بحث جبر و اختیار.
قرآن کریم در این زمینه میفرماید که: «قالوا یا شعیب ما نفقه کثیرا لنراک فینا ضعیفا.» آدم ضعیف. موجود ضعیفی بین ما هستی و «لولا رهطک لرجم» اگر خانواده و قبیلهات نبودند، تیکه تیکهات میکردیم. سنگسارت میکردیم. و «ما انت علینا بعزیز.» جایگاه پیش ما قدرتی نداری. عزتی در برابر ما نداری. عزت به معنای نفوذناپذیری. تعابیر خیلی قشنگ در فضای سیاست. نفوذ وقتی مطرح میشود یعنی ذلت.
بنابراین برای قضاوت درباره چیزی باید کاملترین ارزیابی را از آن به دست آورد. حتیالمقدور تمام نکات مثبت و منفی و نقاط قوت و ضعف آن را پیدا کرد و در نهایت با در نظر گرفتن تمام نکات مثبت و منفی، حکم و قضاوت نهایی خود را صادر کنیم. اما در پاسخ به کسی که مثلاً تنها به ذکر مزایا و محاسن چیزی میپردازد. مشاوران یکطرفه. ماجرای حضرت داوود علیه السلام که خدا فتنهای که میگوید ما داوود را دچار کردند در سوره مبارکه صاد این بود که از روی دیوار پریدند و اینها. نفر اول برگشت گفت که این «ان هذا اخ لهو تسع و تسعون نعجة ولی نعجة واحدة.» این ۹۹ تا بز دارد، ما یکی داریم. میگوید یکی هم بده به من. با اینکه با حق هم قضاوت کرد. حکم داوودی است. حکم داوودی اصلاً خطا نمیرود. ولی حرف طرف مقابل را گوش نداد. استدلال شما. استدلال چیست؟ یعنی فقط شاکی حرف زد. متهم هیچ دفاع نکرد. اینجا جایی است که حضرت داوود خر راکع و «ان افتاد» و به گریه و چی و انابه کرد. ندیدم، نمیدانم، یادم نیست الان داوود کرده این. روی استدلال درستی است. یک مسیر درست قاعده عام سنت بین مردم. ولی راجع به آن که این گوسفند حالا یک سنت واقعی هم هست که بین مردم شنیدم که گوسفند هم برای چیزی از تفسیر سوره یادم نیست مراجعه کنم دوباره. ولی در مجموع حضرت داوود علیه السلام این گریههای طولانی و ماجراها «یا جبال اوّبی معه» گفتیم کوهها با او نماز جماعت بخوانند و سجده کنند، رکوع و گریه و زاری و تسبیح که در بیابانها و جنگلها میکرد. پرندهها از گریه او گریه میکردند. و تعابیری که هست همه به خاطر همین بود. ارزیابی یکطرفه بود. حالا اگر ما بخواهیم توبه کنیم و چه کنیم. چقدر باید بنشینیم سالیان سال تو سرمان بزنیم که چه تهمتهایی به این زدیم، چه دفاع ناحقی از او کردیم. کوتاه نمیآییم. یعنی حق روشن میشود، باز هم کوتاه نمیآید. یعنی توجیه کردن. میگویم دوباره یک چیزی پیدا کنیم. همه تمرکز این بوده. خودم عرض میکنم. خبیثی هستیم که روی خیر و شر ؟ نداریم. طرف میآید مینشیند مشاوره. خیلی برای من تجربه شده. کلاً در مسائل مختلفی که برایم پیش آمده. تا طرف شروع میکند میگویم: «طرف مقابلم را بردار آقا.» یک کسی باشد که زن برخورد کرده باشد. این را گفته باشد. بعد من هم اینجوری گفته باشم، او برود اینجوری بگوید: «طلاقش بده.» میگوید ما از یک منبع معتبر بهمان گفته شده با گفتگو حل بشود. چون یک عاقلی نیست پشت مجموعه.
در پاسخ به کسی که مثلاً تنها به ذکر مزایا و محاسن چیزی میپردازد، باید گفت که: «بله، سخنان شما کاملاً منطقی است، اما به نظر شما اگر با دید نقادانه به این چیز نگاه کنیم، در کنار این مزایا و محاسن آیا هیچ عیب و نقصی متوجه آن نیست؟» همواره باید این سؤال را از طرف مقابل یا حداقل از خود کرد که آیا با جستجو و دقت بیشتر میشود به نکات بیشتری پی برد؟ اگر جواب مثبت است، نباید تحت تأثیر ارزیابی یکطرفه درباره آن چیز قرار گرفت.
جالب است یکی از مشاهیر، میشناسید شما ایشان را. همه میشن ؟، همه ایران میشن ؟. چه پیام دادم؟ «سلام حاج آقا، حال شما خوبه؟ یک سؤال از محضرتون برای چند دقیقه؟» یک ساعت و نیم. «سلام و شب بخیر. بفرمایید. خسته نباشید. میخواستم ازتون بپرسم موضع شما الان در برابر برجام چیست؟» حالا اسم نمیآورم. ایشان از منبریهای معروف کشور و سینهچاکان این طرف. ایشان در جواب گفتند: «حضرت آقا در سخنرانی سال گذشته با مسئولان فرمودند: هیچکس از متن و محتوای برجام خبر ندارد. دهنم تحریف و هزار و یک مسئله دیگر، تقطیع. چیزی که من از آن خبر ندارم، طبق فرموده قرآن نباید موضعی در برابر آن بگیرم. ضمن اینکه رهبری بیدار و هوشیار و شجاع داریم که اگر این توافق بر ضد عزت و استقلال این کشور باشد، حتماً با قدرت مطلقهای که دارند، آن را نمیگذارند تصویب شود. پس بهتر است من و شما که طلبه کوچکی هستیم کار طلبگی خود کنیم و اجازه بدهیم در این کشور هر کس به وظیفه خود پاسخ بدهد.»
«زبان احمدینژاد ؟. از خیلی چیزها بیخبر بودیم، ولی از انتقادات حضرتعالی بهرهمند میشدیم.» ضمن اینکه بنده نظر شما را نسبت به چیزهایی که میدانیم پرسیدم. آن زمان احمدینژاد مثل چی گفتم. شعارهایی که درباره برجام من ادامه. آنهایی که میدانیم پرسیدم. شعارهایی که درباره برجام داده شد و محقق نشد. مثل چی؟ زمان احمدی ؟ امتحان میکردیم، نمیدانستیم. الان گفتم مثل عزل وزرا. رهبر شجاع و فلان. همهچی هم که بود. قدرت مطلق هم که داشت. پاسخ ایشان: «در کشور کدام شعار محقق شده که این بشود؟» آن کسی که ادعای اجتهاد هم دارد ها! «آقای فلانی عزیز ظاهراً بندر اشتباه گرفتید.» به عکس پروفایل بنده نگاه کنید. من بهش گفتم: «به بنده استاد دانشگاه به دنبال جوابی منطقی و موضع شفاف.» حالا در مورد عزل وزرا. «عزل وزرا را هم با خبر میشدیم. به هم کاملاً معلوم بود که روی هوا و هوس انجام شده، نه روی حکمت و عزت. لذا همه باید انتقاد میکردند به این خودسری.» و بعد در پاسخ گفتم: «اون که ظاهراً اشتباه گرفته من جسارتی به مقام شامخ شما نکردم.» خوب، حالا در مورد این عزل وزرا را همه باخبر میشدیم. اینها پاسخ بنده. «خوب بنده هم عرض میکنم. برجام هم بر اساس هوا و هوس تصویب شده. هم باخبر شدیم، هم کاملاً معلوم بود، همه هم باید انتقاد کنند به این فضاحت.» «برای من معلوم نشده. اگر برای شما معلوم است و در برابر خداوند حجت دارید، باید آن را انتقاد کنید.» پاسخ بنده: «شیخنا، مسیر هر دو مورد یکی است. چطور یکی منتج است و یکی غیرمنتج؟» با اوکتجر وبائی لاتجر کالا ؟. پاسخ ایشان: «وقتی حضرت آقا نامه مجدد به احمدینژاد نوشتند و از او خواستند که آقای مشایی را از معاون اولی بردارد و او با لجبازی پست بهتری به وی داد. آقای قرائتی میگفت به حضرت آقا گفتم چرا در این مورد چیزی نمیفرمایید و آقا گفتند: دیگر حجت ندارم. بنده هم عرض میکنم طبق فرموده رهبر در این مورد حجت ندارم.» یعنی ماست دروازه ؟. پاسخ بنده: «ممنون از اینکه وقت گذاشتید و پاسخ دادید. شب بخیر. التماس دعا.» پاسخ ایشان: «شب شما هم بخیر. خدا حفظتان کند. سلامت و سربلند باشید.» استدلال نداشته باشد. هرچی میگویم گوش بده. گوش نمیکنی دیگر. میگفت گوش نمیکند. گوش بده. هرچی بیشتر گوش بدهی بهتر. خیلی. حالا تا رد نشدیم. الان مروری کردم تفسیر را درباره آیه حضرت داوود. خواندیم. آنجا حضرت داوود حکم میدهد. میگوید: «لقد ظلمک بسوال نعجتک الی نعاجه.» این ظلم کرده که گفته تو نعجهات را، نعجم یعنی گوسفند ماده. این نعجه را بده به آن «اج» و اینها. و حکم میکند که اینها قانع شدند و رفتند. «ازنی فی الخط.» آنی که ۹۹ گوسفند داشته خیلی خطیب بوده است. «ازنی الخط.» آن یک نفر، آن که یک دانه گوسفند داشت گفت این تو خیلی زور تو حرف زدن. من نمیتوانم قانعش کنم. مال من را خطاب سوارم از تو حرف زدن با زور بود. هیچی نگفت. معلوم بود که حق همین بود که دارد ظلم میکند که میگوید یکی هم به من بده. ولی در عین حال با اینکه قضاوت درست بود، حکم هم درست بود. با همۀ اینها کانهو انگار حضرت داوود یک خرده متکی به خودش شد. آره. بعد گوش میداد. یعنی انگار متکی خورده. متکی به این شد که من دیگر خودم احکام بلدم و قاضی قضاوت میکنم و گوش نداد که حالا آن هم بگوید حرفش را بزند. یک توجهی. آداب قضاوت حالا در مجموع رعایت نشد. ارزیابی یکطرفه کرد ایشان. با اینکه ارزیابیش مصیب واقع هم بود. یعنی هیچ خللی نبود. نه در قضاوت، نه در حکم. در عین حال باید باز هم حرف طرف مقابل را گوش میداد.
مغالطۀ بعدی: خلط علت و دلیل. بین عامه مردم دو تا کلمه علت و دلیل معمولاً مترادف و هممعناست. توده مردم آنها را به جای یکدیگر به کار میبرند. این امر علاوه بر خطا بودن، موجب برخی خطاها و مغالطات دیگر هم میشود. در صدد توضیحش هستم. عمو بهتر است قبل از بیان مغالطه مورد نظر ابتدا تفاوت علت و دلیل را توضیح دهیم.
علت همواره در برابر معلول است. به این معنا که مثلاً میگوییم آتش علت و حرارت معلول آن است. یا نیروی جاذبه علت و سقوط اجسام معلولش است. بنابراین کلمه علت را درباره پدیدههای عالم خارج به کار میبریم که در آنجا سخن از ایجاد سببیت و تأثیر و تأثر موجودات بر یکدیگر است. اما کلمه دلیل درباره مفاهیم ذهنی انسان استعمال میشود. مثلاً میگوییم برای اثبات فلان مدعا باید دلیل آورد. پس علت درباره امور خارجی، دلیل درباره امور ذهنی.
مغالطۀ «خلط علت و دلیل» هنگامی رخ میدهد که هر یک از این دو به جای دیگری به کار گرفته بشود. در این مغالطه منظور این نیست که چیزی را که علت است دلیل بنامیم یا برعکس. بلکه منظور این است که اگر در جایی در مقام بحث از پدیدههای خارجی هستیم و در واقع باید به تبیین روابط علی و معلولی آنها بپردازیم، در عوض به جنبه ذهنی و بحث از چگونگی حصول عقیده خاص مشغول بشویم. در مقام بحث از دلیل و استدلال برای یک مدعا هستیم. یعنی میخواهیم تبیین کنیم که اعتقاد به گزاره خاص چگونه و با چه مقدماتی برای ما حاصل شده است. در اینجا نیز پرداختن به جنبه خارجی و بیان رابطه علی و معلولی بسیار رایج است. در مباحث علمی طرف میخواهد همین مثلاً نقد تکنولوژی را نقد بکند. میآید میرود روی مبانی تکنولوژی. محصول فلان عید است. اینها از افکار اومانیستی درآمده است. آقا جان شما داری خلط بین علت و دلیل میکنی. تکنولوژی یک محصولی است در عالم واقع، در عالم خارج. شما باید بیایی در نظام علیت آن، نه در نظام دلالت. در نظام علیتش بگویی این چون معلول فلان علت است، برای همین چنین است. فلان علت است. این را میبرد تو نظام دلالی. یعنی میآید دلیلش را میگوید. دلیل اینکه این تکنولوژی حاصل شد، یک سری مفاهیم ذهنی بشر میخواست بگوید من خدا هستم. برای همین آمد عالم را برد به سمت تکنولوژی. خب، این دلیل نمیشود برای نقد تکنولوژی. این دلیل، دلیل میشود. علت نیست. ما علت میخواهیم. شما داری در فضای خارجی صحبت میکنی. بله، آنجا میتوانی بیایی بگویی که تفکر غرب، مبانی اندیشه غربی خروجیهایش فاسد است. خروجیهای فکری چرا؟ چون مبانی غلط. در نظام دلالی دلیل استفاده سوء بکند. آن هم باز میشود بحث دلالی. ولی تو بحث علی ؟ باید تو عالم خارج باشد. نظامی که در عالم خارج روابطی که در عالم مصداق داریم نگاه کنیم. آها، این محصول چیزی است. با موجود دیگری که در همان عالم واقع، نه عالم ذهن. آنی که در خارج مفاهیم ذهنی ارتباط با آن دارد. برای نقد آن میآییم به این مفاهیم ذهنی پاسخهای خیلی خوب. الان هم مجموعههایی فعالاند. اینجوری دارند نقد تکنولوژی میکنند و همایش برگزار میکنند. پول درمیآورند. پول خرج میکنند. مجله چاپ میکنند. فحش میدهند. اثبات میکنند. نفی کلی فعالیت دارد. همه بر مبنای یک مغالطه. اصل مغالطه و اینها را قبول ندارند. چون اینها برادران عزیزی از ما هستند که اصلاً فلسفه و اینها را کلاً قبول ندارند. «نام همه از یونان آمده است.» این حرفها و «کل ما خرج من غیر هذا البیت»، از غیر خانه اهل بیت هم هست. «و هو باطل.» باطل هم هست. کلاً اینها باطل هستند. مغالطات اینها را نداریم. کدام روایت اینها را تأیید کرده است؟ فکر اینطوری است دیگر. یک جا وقتی پیچ شل است، کلاً میلنگد. هرجا دست تو سیاست هم یک جایی دارد میلنگد. فکرها اینجوری است. وقتی سفت است میبینی همهجا سفت است. وقتی شل است میبینی همهجا شل است. خاصیت. وقتی طرف مهندسی میکند با آن مبانی تو جزئیات هم نظام. حتی نسبت به اینهایی که مثلاً یک گوشههای حرفهای غلط دارند تو فقه و اصول هم دلم صاف نیست. این وقتی تو این مسئله سیاسی انقدر روشن برجام جلو چشم ماست، نه، نه، دلم صاف نمیشود. غیر از این است که قبول ندارم. نه، دلم صاف نمیشود. تعبیر دقیقه ؟. مشخصات تقلید هم بکنیم. بعد نمیچسبد روی این حساب. روی این حساب که چشم من است. میبینم مسئله را. انقدر روشن است. اطرافش روشن است. این آقا تحلیل نمیکند. غلط تحلیل میکند. نمیفهمد ماجرا چیست. خب، این چه ضمانتی هست که تو فقه و اصول مبتلا به این آفات نشود؟ اصول اینجور اشتباهات، اینجور خلطهایی نکند؟ خطر را آدم احساس میکند. حالا ما چون کارشناس آن فن نیستیم یا تو آن مسئله درگیر با این آقا نیستیم یا مبانی را نمیدانیم. جلو چشممان نیست و اینها. فعلاً تسلیم تابع تعبداً فعلاً هیچی. آلارم یک چیزی میگذاریم که خب، بالاخره همچین خیلی انگار نمیخورد. ایشان خیلی متقن حرف بزند. واقعاً دو دوتا چهارتا انگار پیش نمیرود. خیلی وقت است تحت تأثیر. تحت تأثیر نباشد. یک قولی را چون استادش گفته، چون مرادش گفته، دلش میرود. طبیعی است. خوب. طرف یک جورهایی آخر میخواهد حرف استاد را همیشه اثبات کند. همان که عرض کردم آدم تابع حب و بغض است. از یکی هم بدش که میآید تو فضای فقهی هرجور شده میخواهد زیرآب حرفش را بزند. دیروز میخواندم یک آقایی از علمای مازندران گفتش که قوانین درس میداده. بعد شاگرد گفته بوده که آقا اینجا حرف میرزا غلط است. ایشان گفته بود که فیلم. هر وقت اشکال میکنی توی علتیابیش تهدید، تهدید. آن خود آن کسی که ادعا دارد تهدید میکند. علتیابیش مشکل دارد دیگر. یعنی لزوماً علت تامه نیست. یعنی از کجا معلوم که این علت است؟ یعنی انتقاد بر میرزا علت تب شماست؟ ده بار هم کنار هم پیش آمده است. امر اتفاقی است. دلیل ندارد. بله دیگر.
همچنین اگر در جایی در مقام بحث از دلیل و استدلال برای یک مدعا هستیم، یعنی میخواهیم تبیین کنیم که اعتقاد به گزاره چگونه و با چه مقدماتی برای ما حاصل شده است. در اینجا پرداختن به جنبه خارجی به بیان روابط علی و معلولی مغالطه خواهد بود. مثال اینکه ما انسانها چرا میل به خودنمایی و تظاهر و تفاخر داریم؟ واضح است. هم معلوم است. هم گفتی. هم میدانستی. استدلالش تو حلقم. چون اولاً همه ما این امر را به عنوان گرایش ذاتی در درون خود میبینیم و ثانیاً تحلیل بیشتر رفتارهای انسانی جز با این فرض ممکن نیست. خوب، حالا ما میگوییم که آقا انسانها میل به خودنمایی دارند. اما چرا میل به خودنمایی؟ در نظام علت یا دلالت؟ در نظام امیال. امیال باید تو همان نظام امیال علتش پیدا بشود. نه اینکه امیال را بیاییم تو عالم واقع برایش پیدا کنیم. بعد تازه دلیلی هم که این دارد میآورد میگوید همه ما این امر را به عنوان گرایش ذاتی در درون خود میبینیم. به جای اینکه دلیل بیاورد علت میآورد. بله. یا برعکس. یک امر خارجی را دارد درونی میآورد. تحلیل بیشتر رفتارهای انسانی جز با این فرض ممکن نیست. حالا این دومیش که کلاً غلط است. اصلاً حرف دومش که کلاً یک چیز مسخره است. حرف اولش میگوید همه در درون خود میبینیم. چرا انسان میل به خودنمایی دارد؟ چون در درون خود میبینیم. خوب چراش را باید پیدا کرد؟ علتش چیست؟ دلیلش چیست؟ حالا هر کدام تو بحث دلیل و علت جای خودش را دارد. این در واقع میآید اصلاً یعنی به جای اینکه علت خودنمایی را بگوید، علت این استدلال. ولی این دارد علت دیگری یعنی محت ؟ نظام بحث ندارد. محت ؟ نظام محل نزاع کجاست؟ چرا انسان خودنمایی دارد؟ علت را میآورد برای اینکه انسان خودنمایی دارد. آماری میخواهد بگوید انسان دارد. یعنی جوابش این است که همه دارند. در حالی که این سؤال ما نبود که جواب میدهی. چراییش نیست. چرا همه دارند؟ چرا همه میآیند؟ چون همه میآیند.
برای درک دقیقتر مغالطه، گزاره زیر را در نظر میگیریم: «آهن در اثر حرارت منبسط میشود.» درباره این گزاره دو نوع برخورد و سؤال وجود دارد. گاهی ممکن است کسی بپرسد که تو از کجا میدانی که آهن در اثر حرارت منبسط میشود و دلیل تو برای این مدعا چیست؟ آن شخص در پاسخ میتواند بگوید که من شخصاً آزمایش کردم. دیدم که آهن در اثر حرارت منبسط میشود. همچنین ممکن است به عنوان دلیل مدافع فوق بگوید من از فیزیکدانها شنیدم که همه فلزات در اثر حرارت منبسط میشوند و چون میدانم که آهن هم یک فلز است، نتیجه میگیرم که آهن در اثر حرارت منبسط میشود.
اما برخورد دیگر با گزاره فوق این است که بپرسیم: «آهن چرا و به چه علتی در اثر حرارت منبسط میشود؟» یعنی بحث روی این نیستش که آهن منبسط میشود. شما علت بیاور برای این گزاره. ما میگوییم علت بیاور برای علیت این گزاره. دو تا حرف. یعنی چه فعل و انفعالاتی ایجاد میشود که طی آن حرارت دادن آهن به انبساط آن منجر میشود؟ در پاسخ به این سؤال که پرسشی درباره جهان خارج است، مثلاً میشود گفت که حرارت موجب افزایش حرکت مولکولهای آهن میشود و این دیگر نمیتواند بگوید من چون از فیزیک ؟. این دلیل است. دلیل ما نمیخواهیم. مفهوم ذهنی نمیخواهیم. علت میخواهیم. معلول این علت است. نه اینکه چرا من در مفهوم ذهنی این را. ببینید، آهن منبسط میشود. این یک گزاره ذهنی است. چرا شما این را میگویی؟ چون از دیگران شنیدم. در مقام گزارههای ذهنی مفهومی. چرا آهن منبسط میشود؟ نه به عنوان یک مفهوم ذهنی که شما از دیگران شنیدی. کارشناسان میگویند تو مقام علیتش. یعنی علت اینکه آهن منبسط میشود چیست؟ من دلیل نمیخواهم. علت میخواهم. دلیل نمیخواهم که شما بگویید من از فیزیکدان شنیدم. میشود دلیل. علت میخواهم. یعنی علیتش را به من بگو. این معلول چیست؟ فیزیکدانها انبساط دادند در اثر حرارت. این بین علت و معلول. مثلاً میشود گفت که حرارت موجب افزایش حرکت مولکولهای آهن میشود و این افزایش حرکت فضای بیشتری میطلبد که در نهایت به افزایش حجم یعنی انبساط آهن منجر میشود.
چنانکه ذکر شد مغالطه «خلط علت و دلیل» وقتی اتفاق میافتد که هر یک از این دو به جای دیگری به کار گرفته بشود. مثال این تکه را هم بخوانیم. برگشت انشاءالله فردا.
در اثبات اینکه عراق در جنگ تحمیلی علیه ایران از انواع کمکهای نظامی، صنعتی و اطلاعاتی کشورهای مختلف استفاده کرده است، توجه به چند نکته کفایت میکند:
اول اینکه جمهوری اسلامی پس از انقلاب در آغاز رشد و بالندگی خود بود، بسکتبال جهانی برای نابودی آن دست به هر کاری میزد.
دوم مسئله نقش ایران و عراق در تولید نفت خام بود.
و نکته سوم فلان.
ما میخواهیم اثبات بکنیم که عراق در جنگ تحمیلی از کشورهای مختلف اطلاعات میگرفته است. خب، این الان اثبات الیس یا دلالی؟ یک مفهوم ذهنی است دیگر. دلیل میخواهیم ما برایش. علت نمیخواهیم. در عالم واقع این دارد برای چی میآورد؟ علت میآورد. دلیل شما باید اینجا مستند باشد به فلان گزارش، به فلان آمار، به فلان اخبار محرمانه. اینها میشود دلیل ما. یعنی در مفاهیم ذهنی علت میگویی داری میگویی که چون انقلاب داشت رشد میکرد. خب، این علت است. بله، عراق با ما میجنگید به این علت. ولی چرا اطلاعات گرفت؟ فیلم امر خارجی است. مدرک امر خارجی است. آن هم نه خود مدرک امر خارجی است. استناد بهش در عالم مفاهیم، در عالم ذهنیات. یعنی شما یک امر ذهنی را محصول امور دیگر ذهنی میدانید. چرا به این برآورد رسیدید؟ به دلیل یک سری مفاهیم ذهنی که شما به این برآورد رساند. نه به دلیل یک سری وقایع خارجی که شما را به این برآورد رساند. بقای خارجی هم اگر الان دوباره میگوید مسئله نقش ایران و عراق در تولید نفت خام بود، واقعی است. این علت است. علت درگیری است. تو اینجا درگیرند با هم. علت است. یعنی تو عالم خارج درگیرند. این دلیل نمیشود. یعنی شما علت اینکه فلانی این کار را کرد، دلیل اینکه فلانی این کار را کرد. فلانی در را شکست به چه علت؟ به چه دلیل؟ به چه علت؟ به علت عصبانیت. به چه دلیل؟ چون فلانی چون دیدم. به چه دلیل میگویی فلانی در را شکست؟ چون دیدم. چون دیدم میگویم. دلیلم این است که میگویم. به چه علت میگویی فلانی در را شکست؟ چون عصبانی بود. یعنی علت و دلالت. من از برآورد ذهنی خودم. یعنی این یک مفهوم ذهنی است که من میگویم یک گزاره ذهنی. این گزاره ذهنی برآورد یک مفاهیم ذهنی است. یک عملیات ذهنی است. من دیدم یا بررسی کردم یا تجربه کردم یا گزارش دارم. اینها، اینها همیشه مفاهیم از سنخ ذهنی هستند. تو علت و نظام علت و معلول آن را میبینی. کسی کاری میکند. معلول است برای عللی. حالا عراق اینی که دارد با ایران دشمنی میکند علتهایی دارد. چرا شما میگویی دشمنی میکند؟ من دلیل میخواهم. علت نمیخواهم. چرا میگویی کمک اطلاعاتی گرفت؟ خوب، بگویم چرا کمک اطلاعاتی میگرفت؟ چون دشمن است. نه، من علت نپرسیدم. من تو دلیل پرسیدم. میگویم دلیلت چیست که میگویی کمک اطلاعاتی گرفت؟ دیدم. شما بگویید من خودم دیدم. من بودم. از استخبارات گفتند گزارش گرفتیم. مرکزی اعلام کردند. یک جایی که مستند و معتبر باشد. خیلی بحث مهمی است. سال انشاءالله فردا رویش بیشتر بحث خواهیم کرد که ایشان میگوید همان بحث خلط مقام ثبوت و اثبات فلسفی و اصولی آموزش بحث. الحمدلله رب العالمین.
بسم الله الرحمن الرحیم.
مغالطات مقام نقل.
بحث میکردیم به مغالطه «کامل نامیسر». وقتی چند راهحل پیشِ روی ما باشد، باید به خاطر داشت که انتخاب یکی از آنها باید از میان حالات ممکن و دستیافتنی صورت گیرد. مغالطه به این صورت است که میآید یک راهی را که نامیسر نیست، به شما میگوید؛ میگوید: «اگر این نباشد، آن دیگری باشد.» آن هم که معلوم است نمیشود، پس همین راه اول را باید انتخاب کرد.
مثلاً اگر بخواهیم اتومبیلی بخریم و پنج نوع اتومبیل پیشِ روی ما باشد، در این شرایط انتخاب ما ممکن است از دو راه صورت بگیرد: یکی اینکه مزیت را در نظر بگیریم؛ مثلاً ارزانی بسیار زیاد یکی از اتومبیلها را، و آن را بر موارد دیگر ترجیح دهیم. راه دیگر این است که عیب و نقص اتومبیلهای دیگر را مدنظر قرار دهیم و مثلاً بگوییم: «چون این چهار اتومبیل هر کدام دارای عیوب و نقاط ضعف زیادی هستند، پس این اتومبیل پنجم را انتخاب میکنیم که بیعیب یا دارای عیب کمتری است.» آنی که ذکر شد، راهحل طبیعی و صحیح برای انتخاب یکی از «شقوق» در هر چارهاندیشی و گزینش است.
اما اگر کسی همۀ راهحلهای ارائه شده را رد کند؛ یعنی عیوب و نقایص آنها را نشان دهد، اما یک راهحل و انتخاب بدون عیب و نقص به ما نشان ندهد، یا راهحلی را ارائه کند که امکان دست یافتن به آن وجود نداشته باشد، مرتکب مغالطۀ «کامل نامیسر» شده است. مثل کسی که در مثال بالا با برشمردن عیوب پنج اتومبیل موجود و یا با توصیف مزایای یک اتومبیل ششم که اصلاً در دسترس ما نیست، بخواهد ما را از خریدن اتومبیل منصرف کند.
مثل این مثال: میگوید: «من انگیزهای برای شرکت در انتخابات ندارم، چون هیچ یک از نامزدها تمام شرایط مطلوب را ندارند.» خوب است؛ یک وقتی سال ۸۴ جمعی بودند کار سلوکی و عرفانی و اینها، به قول خودشان، داشتند. آن آقایشان، رئیسشان، که الان هم تشکیلاتی دارد، کتابهایش چاپ میشود، سیدی هم دارد، رئیسشان گفته بود که در انتخابات به هیچ کسی رأی ندهید، چون هیچکدام از اینها فانی و فیالله نیستند!
این استدلال است! بعد با بچههای مؤمن و حزباللهی صحبت میکردیم، میگفتند که شما میگویی اینها فانی و فیالله هستند؟ گفتم: «در شرایط رئیسجمهور، فانی و فیالله این شهر؟» میگوید: «عرفان!» میگویم: «عرفان؟ عرفان در شرایط رئیسجمهور، افغانی شده عرفانی! عرفان از کجا آمده؟» بعد یک چیزهایی: «مرجع تقلیدی که احتیاط داشته باشد...» خود این احتیاط دادن علامت بر این است که دسترسی به واقع ندارد و دسترسی نداشتن به واقع کاشف از این است که او سیر الیالله نداشته. مغالطات عجیبوغریب.
میگوید: «اول رساله نوشتید، عمل به این رساله مجزی است، بریالذمه است.» این به چه دردی میخورد؟ ما بریالذمه نمیخواهیم، تو باید بگویی این مصیب واقع است. «مجزیه است» یعنی چه؟ اصلاً حرفهای استدلال آمیز کلی. آدم دور خودشون جمع کرده بودند. فانی و فیالله باید تقلید کنیم. تهرانی.
بعد این یکی از شاگردهای آن آقا بوده که حالا یعنی بیشتر خودش را میچسباند به آن بزرگوار. نان میخورد. خودمان، بزرگوار، سیستمش، سیستم انقلاب و نظام. اینها مغالطات بسیار عجیبوغریب «کامل نامیسر» است. فقیهی که دسترسی واقعی داشته باشد، نیست، پس تقلید از هیچکس! «کامل نامیسر.»
در فلسفۀ سیاسی بحثی تحت عنوان «تئوری انقلاب» مطرح است که در آنجا دلیل به وجود آمدن انقلاب را در هر کشوری از بین بردن وضع موجود میداند و معمولاً از آن به عنوان بزرگترین محرک یاد میکند. اما بحث در اینجاست که همواره نمیشود با وضع موجود انقلابی برخورد کرد، بلکه تنها وقتی میشود با وضع موجود به طور انقلابی برخورد کرد که بشود به جای آن یک وضع کامل و دستیافتنی ارائه کرد.
«من به عنوان یک پزشک بر خود لازم میدانم اعلام کنم که این داروی جدید قلب عوارض بسیار بدی بر روی سیستم اعصاب باقی میگذارد. به نظر من باید تولید و مصرف آن به کلی قدغن شود.» خب، حالا این به نظر حرف صحیحی است، اما اگر بدون این دارو سالانه هزاران بیمار قلبی از دنیا بروند چه؟ یعنی یک شرایط ایدهآل آرمانی را لحاظ میکند. وقتی او نیست، دیگر هیچ، یا آن یا همه، یا هیچ یا صد یا صفر.
که خدا را شکر اینجوری زیاد بینم پیدا میشود. بین عوام وقتی صحبت میشود، جنبش ضد واکسیناسیون راه افتاده است که سه چهار تا ماده موثر آلو ؟، این کارها را میتواند با دوزهای بالایی که مثلاً تو استفاده میکنی. بعد نمیآید محاسن واکسیناسیون را هم در نظر بگیرد. میآید با همانها کل واکسیناسیون را میزند و میگذارد کنار. جایش چی میگوید؟ هیچی! دقیقاً از اینها باید باشد تا مفید باشد. بد ؟، هیچ واکنشی نداشته باشد. مثلاً طالبی هم که میخوریم، ما مریض داریم که فقط با طالبی دچار مشکل میشود. یکی از نکات بد واکسیناسیون، عوارض آلرژی است. پس نباید در طول عمر دچار عارضه نشوی. کل عمرت نباید غذا مصرف کنی، احتمال دارد. تازه این مال شخص است، او دارد حرفش نوعی است. میگوید: «دچار این چیز شدم، کلاً هیچکس نباید بخورد.»
الان مجموعههایی که نقد تمدن غرب هم میکنند، برخی همه «قوم» هستند و اینها که افکارشان، افکارشان یک خرده به سمت جمود و تحجر و اینها متمایل است. یک خرده که چه عرض کنم، خیلی بیشتر از یک خرده. اینها حرفشان این است. میآید یک سری از معایب تکنولوژی را نگاه میکند، میگوید: «شما اگر بری مثلاً ۴۰ درصد احتمال کشته شدنت بالاتر از تلف شدن ولی با هواپیما درصد تلف شدنش چقدر است؟ ۷۰، ۸۰ درصد. این پس معلوم میشود که هواپیما به درد ما نمیخورد و تکنولوژی و مدرنیتهای که محصولش این باشد، به درد نمیخورد.» حالا چیکار بکنیم؟ فعلاً از باب تحلیل، خیلی بامزه! فعلاً از باب «اکل میته» ازش استفاده کن. تلگرام هست. خود همین که داری حرف میزنی، تلگرام. همه چی هستی. از باب اضطرار از همه چی هم داری استفاده میکنی.
مغالطۀ «کامل نامیسر» همانطور که ذکر شد، این مغالطه در جایی صورت میگیرد که مسئلۀ انتخاب و گزینش میان دو یا چند راهحل و پیشنهاد مطرح باشد. لذا میشود دو شکل کلی برایش در نظر گرفت:
اول آنکه عدهای به عیوب و نقایص وضع موجود اشاره میکنند و همین دلایل را برای کنار گذاشتن وضع موجود و رفتن به دنبال طرح و برنامۀ جدید، هرچند نامعلوم، مانند مثالهایی که در بالا زده شد، کافی میدانند. یعنی چون این یک سری عیوب دارد، نباید باشد. حالا چی جایش باشد؟ من نمیدانم.
شکل دیگر استفاده از این مغالطه این است که با راهحل و پیشنهاد جدید، به این بهانه که ایدهآل نیست و میشود بهتر از آن را فرض کرد، مخالفت میشود. یعنی این مدلش این است که یک کسی یک حرفی میزند، میگوید: «حرف خوبیهها، ولی باز بهتر از این هم میشود.» خب، چیست؟ من نمیدانم. حالا الان نمیدانم، ولی بهتر از این هم میشود. گفت: «بهتر از این هم هست.» حالا شما فعلاً این را اجرا نکن، بهتر از این هم هست؛ ثبوتاً یا اثباتاً برای وضع ما، برای این موقعیت جغرافیایی، اقلیمی، اقتصادی و فلان، فلان. مثلاً اقتصاد مقاومتی. یعنی شما میخواهی بگویی بهتر از اقتصاد مقاومتی نیست؟ کی گفته این بهترین راهحل است؟ از کجا درآمده؟ هزار تا راهحل دیگر هم میشود داشت، بهتر از اقتصاد مقاومتی. خب شما بفرمایید.
من که متخصص نیستم حرف بزنم. نه در نقدش، نه در اثباتش، هیچی. به قول آیتالله جوادی آملی فرمود که این سلسلۀ جبال البرز را به یک باسکول اگر بدهی، او هیچی نمیتواند بگوید. نمیتواند بگوید انقدر هست. نمیتواند بگوید انقدر نیست. بگوید شک دارم. کلاً باید سکوت کند. نسبت عقل و حواس و عقل در برابر کلاً باید سکوت کند. نه بگوید قبول دارم، نه بگوید قبول ندارم، نه بگوید شک دارم، هیچی. حالا وقتی کسی در حوزۀ تخصصش نیست، در توانش نیست، وضع موجود بهتر است، بدتر است، خوب است، قبول داشتن در اینکه این مطلب، یعنی در تصدیقش بحث نیست. در اینکه این مطلب، من با عقل خودم رسیدم که صدقه باید باشد، تصدیق میکنی. وحی گفته که صدقه بدهید، دفع بلا میکند، من تصدیق کردم. ولی وقتی میگوید: «آها، راستی، آره. من خودم فکر کردم یک وقتی دیدم که صدقه بلا را دفع نمیکند.» علتیابی خیلی قشنگ و تر و تمیز.
صفحاتی از روزنامهها و مجلاتی که مربوط به مسائل عمومی مردم است، نمونۀ خوبی برای این نوع مغالطه است. تقریباً تمام پیشنهادها و برنامههای جدید دولت میتواند با استفاده از این مغالطه رد شود. معمولاً عدهای چنین برنامههای جدیدی را به دقت مورد نقادی قرار میدهند.
مذاکره. من دیشب داشتم. حالا بخوانم برایتان. در یکی از مباحث مغالطه خیلی جالب است. با یکی از مشاهیر مملکت، یعنی هفتاد، هشتاد تا مغالطه را در یک مکالمۀ سهدقیقهای به کار برد. خب، معمولاً عدهای چنین برنامههای جدیدی را به دقت مورد نقادی قرار میدهند و تمام نقاط ضعف آن را برجسته میکنند. مثلاً در یک برنامۀ اقتصادی جدید، به سراغ افراد ضعیف و ناتوان میروند و مثلاً با پیرزنان فرتوت یا افراد بیکار و درمانده یا بیمارانی که بر روی تخت بیمارستان هستند، مصاحبه کرده، مشقات و مشکلات آنها را بیان میکنند و نارساییهای برنامۀ جدید را نشان میدهند. در فیلم انتخاباتی آن یارو سال ۸۸ ماجراها را به بار آورد. یک زنی را، بازیگر بود، آورده بوده، از وضع موجود گله میکند. این خودش نماد این است که همه ملت بدبخت شدند، در این چهار سال بیچاره شدند. سرانجام مخاطب به این نتیجه میرسد که دولت در برنامۀ جدید خود از روی عجله و ندانمکاری عمل کرده است.
یعنی شما یک مورد وقتی نشان دهی که این مثلاً آسیب دیده است، یک نفر بدبخت است. این طرح، طرح بدی است. هر طرحی، هر بهترین طرحهای عالم هم که باشد، چهار تا مفاسد دورش دارد. چون یک باند قاچاق وقتی دستگیر میکنی، بچههای این خانواده بدبخت میشوند. خانواده متلاشی میشود. زنه ممکن است طلاق بگیرد. از نان خوردن میافتند. بعد بزهکاریهایی صورت بگیرد و بعد چه میدانم چه کاری بکند، فلان بشود. حتی مجموعهای خرده ؟، این بحث قاچاق. نه افراد بالایش که خانوادهشان مشکل دارند. طرف کامیون دارد، حسین قاچاق میبرد. چند ده نفر را ؟ میدهد. خب، حالا من دارم مبارزه میکنم با قاچاق. شما بیا یک فیلم بسازی از این بچهای که آسیب دیده از طرح مبارزه. بیا این هم محصول است. از این کارها شرکتهای تبلیغاتی بسیار دارند، غربیها. در مورد حجاب، مثلاً میآید میرود کار میکند کجا، چه خللی وارد کرده حجاب به کی و کجا. یا مثلاً یک مورد پیدا کرده بود. گنهکاری در مکه. مستند «بیبیسی» ساخته. طرف همجنسباز است. میرود مکه. بعد نشان میدهد که اینها مکه مال این طیف آدمهاست. دقیقاً وقتی که ماجرای تجاوز دو تا مأمور سعودی گل کرده بود، کار تداعیسازی است دیگر. تو کار رسانه، همه هنر و سیستم در اختیار این است که شما بتوانی یک سری واژهها را به یک سری واژهها «مچ» کنی. مکه که شنیدی، یاد تجاوز بیفتی. بعد یک عده احمق هم بین ما قشنگ تو این پازل فعالیت میکنند. از باب نقدش. از باب اینکه ما بلد نیستیم دیگر. رسانهشناس نیستیم. نمیدانیم طراحی دشمن اینطوری است. یعنی میآید یک عیب و ضعفی را پیدا میکند، انقدر رویش تکرار میکند، تکرار میکند، تکرار میکند، تأکید میکند، تأکید میکند، تأکید میکند که این تداعی بشود با آن. یعنی شما میگویی یارانه، یاد این بیفتی. شما میگویی حج، یاد این بیفتی. شما میگویی مثلاً حجاب، یاد این! حجاب یاد گشت ارشاد. میگوید با چی؟ با مغالطۀ «کامل نامیسر». میگوید: «با ون و کلت نمیشود مردم را چیکار کرد.» حضرت والا فرموده بود: «با ون و کلت نمیشود فرهنگ را اداره کرد.» کچی ؟ یک همچین چیزی. خب این میآید، یعنی شما حجاب را دیگر یاد کلت میافتی. کلت با حجاب تداعی میکند، با گشت ارشاد، با تذکر به یا اسیدپاش. میآید تداعیسازی میکند. امر به معروف یعنی اسیدپاش. بعد این باعث میشود که طرح امر به معروف مدتها تو مجلس گیر کند. یک کار رسانهای قشنگ و تر و تمیز میکند. دست اسیدپاشها باز باشد. بدون ؟، جلوی در مجلس داد و بیداد میکنند که ما نمیگذاریم اسیدپاشها را شما آزاد بگذارید و فلان. این میشود کار رسانه.
گاهی برای رد یک پیشنهاد جدید از این ترفند استفاده میشود که آن را با یک پیشنهاد بهتر، اما نامیسر و دستنیافتنی مقایسه میکند. مثلاً میگویند: «این پیشنهاد خوبیه، اما ما به دنبال پیشنهادی هستیم که چنین و چنان باشد.» حالا مثال: «برنامههای مذهبی رادیو اصلاً به درد نمیخورد. خیلی زحمت میکشند، برنامه متنوع تولید میکنند، اما فایده ندارد، مردم اصلاح نمیشوند. تا وقتی که برنامههای مذهبی نتواند یک انقلاب روحی در مردم ایجاد کند و افکار و احساسات آنها را تغییر دهد، راه به جایی نمیبریم.» کاملی که نامیسر است. «ولی فقیه معصوم است.» رهبری اینجور گفتند؟ خب، یعنی چی؟ ممکن است معصوم باشی. یعنی چون معصوم نیست، یعنی هیچی. هیچی قبول نیست. کاملی که نامیسر است. شما میتوانید معصوم پیدا کنی؟ بعد بر فرض اصلاً معصوم پیدا کردیم، مگر از ما معصوم خواستند برای ولایت فقیه؟ اصلاً خودش. آره، تو از معصوم دیگر کاتولیکتری. حزباللهیتری. پیغمبر، مسلمانترین. امام عسکری، امام زمان فرمودند که کسی باشد که دین را بشناسد، مخالفت با هوا داشته باشد. نه آقا، شما نمیدانی. من معصوم باشم.
برای مقابله با این مغالطه، بعد از توجه صرف به یک راهحل و انتخاب، جلوگیری کنید و هرگز مقایسه را از یاد نبرید. از مخاطب و از خود بپرسیم: «وضع موجود بهتر است یا پیشنهاد جدید؟» یکی از شقوق غیرکامل ولی ممکن بهتر است یا کامل نامیسر؟ اینکه ما معصوم بگردیم پیدا کنیم که نیست، بهتر است یا کسی که معصوم نیست ولی میتواند اداره بکند؟
«من انگیزهای برای شرکت در انتخابات ندارم، چون هیچ یک از کاندیداها تمام شرایط مطلوب را ندارند.» خب، اگه شما غذایی دارای شرایط مطلوب به دست نیاوردی، چه میکنی؟ میروی تو یک رستوران مینشینی، تنها رستوران یک شهر هم است. تو مسیرم داری میروی توی نمازخانه میخواهی نماز بخوانی، نمازت هم دارد غذا میشود. حالا اینجا شما میآیی میبینی که مثلاً لامپش خراب است. «نه، من اینجا نماز نمیخوانم، لامپش خراب است.» یعنی هم دائر است بین اینکه شما بدون لامپ نماز بخوانی و اصلاً نماز نخوانی. این آدمهایی که اهل مغالطه هستند میگویند: «من اصلاً نماز نمیخوانم.» نظامی داشته باشیم که تمام مدیرانش معصوم باشند و نظامی که اصلاً اسلامی نباشد. گین ؟ از قلب به اسم اسلام تموم نمیشود. مغالطۀ «کامل نامیسر». سرم به دیوار بکوبم. یک طرف انبانهای از آیات و روایات، ولی ذرهای شعور ندارد. نمیفهمد. یعنی هیچ کدام از این آیات را «ذوق» نکرده، مذاق شارع را نفهمید. «روحانیت نمیتواند همهچیز را کامل نشان دهد.» بله، خراب. حالا اگه نبود، چی میشد؟ یعنی اینها راضی بودند به اینکه دیسکوها سر جایشان باشند، عرقخوریها باشند. مسجدشان. کسی کاری به کارشان نداشت. مسجد میرفتند، سخنرانی میکرد. خاصیتی هم نداشت سخنرانی. رضاً نفتی و اثباتاً کسی کاری به اینها نداشت. نه کسی اضافه میشد، نه کسی کم میشد. مخاطب خودش را داشت و نسل به نسل منتقل میشد و چهار تا پیرمرد بودند میرفتند. بچه میآید بیرون نگاه میکند، چهار تا متلک هم میشنود. هرچند آن موقع باز بیشتر بوده. عمدهاش جالبش این است که تو پیرمردها اشکال کمتر است. یعنی من کمتر دیدم تو طلبههایی که دوران طاغوت را دیدند و الان را دیدند، کمتر گیر میدهند که الان وضع بدتر است. بیشتر طلبههایی که ندیدهاند دارند گیر میدهند.
«نقل کرده، معلومه دیگه کجا معلومه، بودی مگه؟ دیدی مگه؟ خودت دیدی؟ یا کسی بهت گفت؟» از اون دولت که خارجی. تحلیل کنم برای خودم. بعضی از مغالطات را میخوانم. ببینید، خیلی بامزه است. قرآن کریم اشاره میکند در چند مورد در جریان دعوت پیامبران برای ایمان به خدا، کافران و مشرکان مرتکب مغالطه شدند. به این ترتیب که اگرچه اصل دعوت پیامبران مسئلهای معقول و منطقی و مطابق فطرت انسانهاست، اما مخالفان در هر شرایطی ایمان آوردن خود را به یک امر ایدهآل ولی دستنیافتنی مشروط میکردند و به همین علت از ایمان آوردن سر باز میزدند. «و اذا جائتهم آیة قالوا لن نؤمن حتی نؤتی مثل ما اوتی رسول الله.» نه، آنی که، آنی که پیغمبران خودشان دریافت میکردند، اندازه حرفهای معمولی به ما نزن. خودمان باید ببینیم ملائکه را. باید ببینیم ملائکه. ما پیغمبر فرشته باشد، آدم میخواهیم چیکار؟ «وقالوا لن نؤمن لك حتى تفجر لنا من الارض ينبوعا.» یک سنگ بزرگی میاندازد که کسی نتواند بلند کند. یک باغهایی خرما و انگور داشته باشی. «فتفجر الانهار خلالها تفجيرا.» وسط چشمههایی باشد. سقف آسمان بیاید پایین. آسمان و یک چیزی بری بالا، از آسمان یک چیزی جلوی چشم ما بری بالا پایین. تازه به آن هم ایمان نمیآورند. «حتى تنزل علینا کتاب نقرأه.» یک کتابی بیاور که ما خودمان بخوانیم. نگویی من رفتم بالا یک چیزی همین الان آوردم. یک کتابی که، یعنی شعبدهبازی و اینها نداریم مستقیم. حالا شعبدهبازی هم نیست، اینها میگویند میچسبند. خودمان باید با چشممان ببینیم که رفتی گرفتی برداشتی آوردی. چی برداشتی آوردی؟ چیزی را میگیرند که میدانند که این را طرف زیر بار نمیرود. به آن میگیرند بگویند: «اگه این نباشه، آن نیست.» «تمام گزینهها روی میز است.» این است دیگر. به مرگ میگیرد که به تب راضی کند. میگوید: «شما بین این دو تا، آن را که نمیخواهی؟ که نمیخواهیم همونجوری برخورد کنم. پس خود خدا را خودمان درستحسابی نبینیم، بالجهر.»
مغالطۀ بعدی: ارزیابی یکطرفه. بیشتر منازعات و اختلافات وقتی درگیر است که دو گروه به طرفداری و مخالفت از امری در مقابل هم قرار میگیرند. البته مسلم است که آن امر هم دارای مزایا و محاسن است و هم دارای نواقص و عیوب. چون امری که هیچ نقص و عیبی نداشته باشد، هرگز مورد مخالفت واقع نمیشود. و امری هم که هیچ بهرهای از صحت و حسن و مزیت نبرده باشد. بنابراین همۀ اشخاص، اشیاء، افعال و عقاید دارای نقاط قوت و ضعف هستند. مغالطۀ ارزیابی یکطرفه این است که کسی در مقام بحث و جدل یا در مقام مشورت و یا در مقام معرفی چیزی، تنها به نکات مثبت اشاره کند برای خودیها، مال دولت خودشان را فقط خوبیهایش را میگوید. مال دولت رقیب را فقط بدیهایش را میگوید. ارزیابی یکطرفه. یعنی اگر بخواهد از آن چیز دفاع کند، به ذکر مزایا و محاسنش بپردازد. اگر در صدد رد کردن شود، عیوب و نقایصش را پیشنهاد میکند.
«ازدواج نکنی، چون تحمل سختیهای آن را نخواهی داشت. محدود شدن آزادی شخصی، مسئولیت سنگین همسر و فرزندان، بار کمرشکن هزینههای روزافزون و غیره. فکر اینها را کردی؟» فقط معایبش را میگوید. مثل جدایی نادر از سیمین. یک ذره شما خوبی تو این مملکت نمیبینی. کوچکترین حسنی تو مملکت نیست. بعد به اسم چی؟ «واقعیتهاست.» خیلی جالب است. «نبود تا حالا؟ ندیدی از اینها؟» میخواهی بگویی از اینها نیست. دوربین دست گرفته بودم فقط تو محلۀ کویر. ماشین کارت خواب لازم. خیلی چشمشان پر کرده غرب. اینها را هم باید ببینم. ذلت فرهنگی. نمیآید، میرود از تو کارتخوابها و «باران بود»، «باران بود»، چه بود سریال گدا سوسک توله سوسوله زندان. یعنی یک وضعی نشان میدهد از مملکت. آدمهایش وضعیت همه بدبخت، همه قاچاقچی، همه دزد. همه خوب هم نمیخواست نشان بدهد. یک بچه این وسط دارد له میشود، ولی آخر به باباش. کسی هم خوب است، اصلاً آدم خوبی نداشت، چهرۀ مثبتی نداشته. از بابایی که حالا مثلاً یک خرده، ولی حالا مثلاً میخواهد از یک روحانی خوب فیلم بسازد. شاگردهای رسانهای. حاشیه نوشتم تو یکی از این کتابهای فیلمنامهنویسی. یکی از مبانی فیلمنامهنویسی، مبانی فکری و تئوریک. اینها توی کارهای رسانهای و اینها این است که شما باید یک جنگ خیر و شرّی راه بیندازی. یک سیاهی دور این سفیدی را بگیر که این سفیدی معلوم شود. سفیدی خالی معلوم نیست که سفید است تا دور سیاهی نباشد، معلوم نیست. منطق قرآن نیست، غلط است. اصل نگاه غلط است. میخواهد بگوید یک طلبه خوب است، ده تا طلبه را نشان میدهد هر کدام از اینها یک جور قاچاقچی. وسط این همه قاچاقچی این خوب است. فیلم «طلا» و آن لحظۀ آخرش که نشسته پشت در درس اخلاق. این نشسته، این خوبشان بیرون نشسته. این دارد عمل میکند. کفش را جفت میکند تو درس هم. این خوب است. خب، حالا چه اشکال دارد؟ بقیه خیلی مؤدب. هیچکس به این هم سلام هم نمیکند. میآیند همه میدانند با بچه. همه سیاه بشوند که این سفیدیش خودش را نشان بدهد. تازه سفید الیماشاءالله در مورد رزمندهها میخواهم فیلم بسازم. در مورد جبهه میخواهم بسازم. هرچی، هرجا یک سیاهی درست میکند تا این سفید بشود. حالا این بخش از مغالطۀ ارزیابی یکطرفه همین است. یعنی میآید یک طرف را کامل سیاه میکند. کلید چهار تا حسنی که این دارد دیده بشود وگرنه دیده نمیشود. اگر قرار باشد من چهار تا حسن بگویم، چهار تا حسن شما اینها دیده نمیشوند.
مغالطۀ ارزیابی یکطرفه وقتی است که مزایا و محاسن یا نقایص و عیوب طوری مطرح میشود که دیگر جایی برای ذکر نقاط مقابل آن باقی نماند. اما هر کسی محاسن چیزی را ذکر کرد، ولی راه را برای ذکر معایب نبندد، مرتکب مغالطه نشده است. نکتۀ اصلی در مغالطه جنبه فریبندگیاش است. یعنی شخص چنان وانمود کند که گویا آن شیء مورد نظر هیچ صفت دیگری جز آنچه او بیان میکند، ندارد. «فقال الملء الذین کفروا من قومه ما نراک الا بشر مثلنا و ما نراک اتبعک الا الذین ارادنا بادی الر ؟» طرفدار تو فقط یک مشت اراذلاند که هیچی سر در نمیآورند. «علیکم من ف ؟ ما هیچ فضیلتی از شما بر خودمان نمیبینیم.» یک جنبه را فقط پررنگ میکند. جنبههای دیگر دیده نشود. همانطور که ذکر شد، چیز بدون عیب و نقص و یا بدون مزیت و حسن وجود ندارد. لذا مغالطه بودن کلام کسی که تنها به ذکر عیوب یا مزایا و محاسن بپردازد، آشکار خواهد شد. به همین علت این مغالطه به شکل ظریفتر و مؤثرتر آن مورد استفاده قرار میگیرد. به این شکل که اگر بخواهیم چیزی را رد کنند، ابتدا یکی دو جنبۀ مثبت و جزئی آن را اشاره میکنند و سپس تا جایی که میتوانند به فهرست کردن عیوب و نقایص میپردازند. از آن طرف اگر بخواهند از چیزی دفاع و طرفداری کنند، ابتدا چند عیب کوچک و غیرقابل اعتنا را ذکر کرده، سپس در محاسن و جنبههای مثبت آن چیز به تفصیل داد سخن خواهند داد.
گفتم تو مناظره سال ۹۲ قرار شد که هر کدام از ما که نماینده کاندیداها بودیم، یک نقدی از کاندیدای مورد نظرمان بگوییم. اولم از من شروع کردم. فکر کنم نه، آخر. من اول نماینده همدانشگاهی بودیم باهاش. شروع کرد. گفتش که: «بچهها، آقای دکتر فلانی عیبشان این است که اهل شعار دادن نیست، فقط مرد عمل است.» شعار بده. بلد است نفر دوم. «آقای دکتر فلانی عیبشان این است که اهل پول خرج کردن برای خودشان نیست.» هم ستاد امام. الان پول. «آن آقای دکتر فلانی رسانهباز نیست.» نشان بده. «این عیب ایشان است.» درستحسابی از آن کاندیدای خودم گفتم که بعد بدنم همون باعث شد که ما منطق داریم پیش میرویم، چشمبندی نداریم. برای کسی که بخواهیم فریب بدهیم. پس فردا از اول گفتیم اینها به عنوان ضعف گل مالید. ولی اینها حقهبازی و شارلاتانبازی است.
«البته اگرچه نظافت خانه بزرگتر سختتر خواهد بود، اما فضای بیشتری برای بازی بچهها وجود خواهد داشت. همچنین میتوانیم مهمانیهای آبرومندانهتری برگزار کنیم. همچنین میتوانیم یک اتاق را به انباری اختصاص دهیم و از شر وسایل دست و پاگیر خلاص شویم. خلاصه خیلی راحتتر خواهیم بود.» زیر بار قرض سنگین هم میرویم. به پول درشت میخواهم فقط محاسن را بگویم. یک عیب کوچکی که اصلاً بهش توجه نمیشود: «نظافتش سختتر است.» بعد شروع میکند یک لیستی از محاسن. آن عیوب اصلی کاری که این وزنش را میآورد پایین، اصلاً مد نظر ندارد. کسی را دوست دارد، برایش تولید فلسفه میکند. میرباقری فرمود که: «استدلال بعد از حب و بغض است.» خیلی قشنگ فرمود که بعضی میگویند ما از راه استدلال به حب و بغض میرسیم. نخیر، استدلال خودش تحتالشعاع حب و بغض است. شما برای چیزی استدلال میآوری که بهش علاقه داری. برای رد چیزی استدلال میآوری که نسبت بهش بغض داری. طبعش اینطوری است. حالا ممکن است یک وقتی آدم نسبت به یک چیزی حسی ندارد، با استدلال قبول میکند. ولی اولاً و بالذات شما اول دل میرود، بعد عقل را جهت میدهد. واقعش هم همین است دیگر. یعنی ما وقتی کسی را دوست داریم، آن طرف را بزنیم. میشود اینطوری است دیگر. معمولاً آن چطور؟ خیلی از پیامبر. نه اول حب و بغض بر اساس ایمان و «زینة فی قلوب ؟» مخاطبین برای مؤمن. استدلال رفتن به خدا، به وجودش، به اینکه باید. یعنی این محبوبیت ایمان بعد استدلال است. اصلاً سیاه قشنگ دارد داد میزند. شما که قبول کردید اشکال ندارد. اشکال ندارد. بر پایۀ اینکه محبوبتان بود. ابتدای امر خدا قرآن قرآن نیست اینجا. نه اینکه استدلالی نیست، استدلالی نیست. اول حب و بغض بعد استدلال. شاید آدمهای بزرگ اینجوری باشند. و همونجور که امام حسین میگوید: «کجا بودی که نبینمت؟» نمیدانم فلان فلان فلان. همهاش عشقبازی میکند. اول استبداد میآید بهمون اثبات میکند. این دیوار هست، دیوار سفید است. سفید. الان آنی که، آنی که دنیا را دوست دارد، به نظرتون استدلال را قبول میکند که مرگ حق است؟ معادی هست؟ معاد میآید ما میمیریم؟ استدلالها را میپذیرد؟ دوست دارد زنده باشی؟ بحث شدت است دیگر. بحث شدت است. یعنی بنده من دوست دارم آقا مثلاً کربلا زندگی کنم. عقل باشد اینطوری نیست. آدم عاقل بیطرف ابتدا بنشیند سر یک قضیه بخواهد فکر بکند. ابتدا فکر میکند، استدلال میکند. به یا نبود آن قضیه میرسد. خصوصیتهای آن را درمییابد. ولی به نظر میآید که از آیات و روایات جمعبندیش این است که عقل تابع قلب است. یعنی قلبی که انتخاب میکنی. ایمان هم کار قلب است، کار عقل نیست. و آیات فراوانی هشدار میدهد. دلها را بیدار میکند. «لهم قلوب لا یعقلون بها.» اصلاً تعقل هم به قلب برمیگردد. بالاخره تعقل هست ولی محورش قلب است. یعنی قلب بیدار میشود، دائرۀ حب و بغض رویش تحول صورت میگیرد. سر جایش است. این الان تو فکر فقط چهار تا استدلال میشکند. با آن استدلاله. نه اول حب و بغض تکان میخورد. بعد استدلال میآید. استدلال میپذیرد. یعنی تا وقتی که این دل نرم نشود. چرا تعبیر دل نرم شدن؟ «لله یتذکر او یخشی ؟» لینا برید با فرعون قول لین داشته باشی. «لعله یتذکر.» تذکر کار کجاست؟ خودش استدلال هست. توش استدلال هست. ولی استدلال دارد روی کجا کار میکند؟ قبول استدلال نباید داشت. نه باشد نه. اصلاً ما شعر بگوییم، همه را دلها را چسوندن ؟. استدلال و برهان. ولی برهان روی عقل اثر اولیه ندارد. اثر ثانویه دارد. برهان روی دل اثر اولیه دارد. یعنی دل اول میپذیرد بعد عقل را قانع میکند. همیشه عقل توسط دل قانع میشود. قانع نمیشود وقتی دل تو این مسیر نیست. من دلم نیست که پاشم بیایم قم. من دلم نیست که طلبه بشوم. برایش هزار تا استدلال دارم. شما ببینید یکی با یک نفر هست، فضای سیاسی. آدم فراوان میبیند دیگر. فلان شخصیتی که الان مثلاً نایبرئیس است. اینکه وقتی سال ۸۴ با فلان کاندیدا، فلان رئیسجمهور بود، برایش هزار تا استدلال میآورد که این بر حق است، این خوب است، این اله، این بله. چند سال بعد مسیر عوض میشود. حالا هزار تا استدلال میآورد برای اینکه این بد است. در پیدا کردن استدلال، استدلال دارند.
تو مسیر ارزیابی یکطرفه بیشتر. یک آدم سالمی که اصلاً حب و بغضی ندارد. هرچند آخر باز هم تابع حب و بغض. یعنی این آدم نمیتواند بگوید من خنثی هستم. بالاخره یا حبش غلبه دارد یا بغضش. بالاخره هر کسی نسبت به یک کسی دیگر یا حبش غلبه دارد یا بغضش. به همین غلبه هم بالاخره تولید استدلال خواه و ناخواه این طبیعت آدم است. دوری ؟ معلوم است دل است. با شورش برمیگردد به عالم ذر. اینجا کار سخت میشود. میآید یا نمیآید. میگوید اول از ابتدای امر قبول نکردن استد ؟. تعابیری که در روایات ما هست، بزرگان میچینند، برمیگردم به عالم طینت. تو روایت امام حسن میفرماید که شما خیلی اصرار نکن. منی که اینها را جذب بکنیم. تعبیر در روایت فراوان هم هست. میفرماید که اگر اینها دلشان بدون چرک و کدورتی باشد قبول میکنند. آن هم برمیگردد به نطفه و طینت. کسی ؟ «لا یحبک الا مؤمن و لا یبغضک الا کافر.» «ازک الا ولد اول ؟.» یعنی کفر و حب و بغض. نه استدلال عسل بکنم تو دهنت، کافر بگذارم باز قبول نمیکند. بینی مؤمن خیشون ؟. مؤمن با شمشیر بزنم از من رنجیده نمیشود. به خاطر اینکه دلها، دلهای بعضی هست، بعضی نیست. دلها را هم حضرت برگرداند به عالم طینت. فرمود از اضافه گِل ما. با مشکل ندارند. آنها طینت از طینت کافرین. با ما هیچ وقت دلشان صاف نمیشود. بحث طینت که از مباحث بسیار مهم است. این دیگر استدلالی فراوان روایت داریم. یعنی به حد تواتر اجمالی میرسد. طینت بحار مطالعه بفرمایید. چرا استدلالی نیست؟ استدلالی به چه معنا؟ صحبت کنیم. بعد استدلال بعد از ایمان است. این هم خودش.
برای اجتناب از این مغالطه، چنانکه ذکر شد، باید به خاطر داشت که هیچ امری یافت نمیشود که یکسره حسن و مزیت و یکپارچه عیب و نقص باشد. انصاف شیخ انصاری تو مباحث وقتی که اقوال مختلف را میآورد، آخرش با «والانصاف» تموم میکند. فلانی این را گفته، فلانی آن را گفته. «انصاف اینه که اینو بگه.» یکی از اصول دین انصاف. حالا اینجا هم بحث انصاف. یعنی نگاه منصفانه باعث میشود که آدم دچار این مغالطه نشود. بعضی از اول مشخص است که این طرفه کین ؟. بعد بعداً میتواند بگوید که کدام انصاف، منصف نیست. بله. نه انصاف به معنای اینکه واقعاً دو طرف را میسنجم. بعد ولو ممکن است همین هم که من به عنوان نظر منصفانه نگاه میکنم، غلط باشد. «خلص من مزاج الحق لم يخفعل المرتادين.» اگر باطل از قاطی شدن با حق خلاص بشود، هیچ کسی شک نمیکند. «ولو ان الحق خلاص من لبس الباطل انقطعت عنها السن معاند.» اگر حق هم از پوشش باطل در بیاید، سایهای که باطل انداخته روی حق، این سایه باطل در بیاید، این لباس باطل در بیاید، زبان معاندین از او قطع میشود. حق هم روشن میشود، هم باطل. اینها با هم قاطی شده. کار سخت. یک تکه از این، یک تکه از آن. اینها با همدیگر قاطی شده. «فما لك يستر الشیطان علی اولیا.» اینجا شیطان بر اولیایش مستولی میشود. فضایی که شیطان توش کار میکند، فضای قاطی شدن حق و باطل است. «و ینجو الذین سبقت لهم من الله الحسنی.» کیا نجات پیدا میکنند؟ کسانی که «سبقت لهم من الله الحسنی». اینها از روز اول خدا برای اینها یک ویژگیهای خاصی قرار داده است. «سبقت لهم من الله الحسنی.» اینها «حسنا» را خدا از روز اول سابقه دارد برای آنها. از حسن از طرف خدا. یعنی از ابتدای امر خدا اینها را مسیرشان را جدا کرده. کار سخت. خیلی جالب است. نمیفهمد که آنهایی که استدلال میکنند اهل استدلالاند، اهل منطقاند. نه آنهایی که از اول امر خدا جداشون کرده برای ایمان. حالا این یعنی چی؟ این خیلی سخت است. این از مباحث بسیار سنگین در المیزان هم است. که خدا به اعتبار آینده کار میکند یا به اعتبار گذشته. یعنی الان مؤمنین مؤمن. اینکه خدا قبلاً اینها را مؤمن کرده یا خدا قبلاً اینها را مؤمن کرده به اعتبار اینکه الان مؤمن میشوند. دومی درست است. اصالت را با اختیار میدهد. ولی بعضی از عرفا و متکلمین ما رفتند آخرش به سمت جبر. یک خرده همچین میگویند نه. از اول اینجور خواسته است دیگر. چیکار کنیم؟ یاران سیدالشهدا از اول ممتاز بودند. به خدا اینها را از اول اختیار کرد که شدند یاران سیدالشهدا. نه اینها چون بعداً خدا میدانست که به اختیار میشوند یاران سیدالشهدا. از اولینها را اختیار کرد و ممتاز. دو تا مبنای کاملاً متفاوت و دو تا مسیری که کلاً فرق میکند دیگر. خیلی هم تو مباحث از جاهای خود امیرالمؤمنین در بحث جبر و اختیار.
قرآن کریم در این زمینه میفرماید که: «قالوا یا شعیب ما نفقه کثیرا لنراک فینا ضعیفا.» آدم ضعیف. موجود ضعیفی بین ما هستی و «لولا رهطک لرجم» اگر خانواده و قبیلهات نبودند، تیکه تیکهات میکردیم. سنگسارت میکردیم. و «ما انت علینا بعزیز.» جایگاه پیش ما قدرتی نداری. عزتی در برابر ما نداری. عزت به معنای نفوذناپذیری. تعابیر خیلی قشنگ در فضای سیاست. نفوذ وقتی مطرح میشود یعنی ذلت.
بنابراین برای قضاوت درباره چیزی باید کاملترین ارزیابی را از آن به دست آورد. حتیالمقدور تمام نکات مثبت و منفی و نقاط قوت و ضعف آن را پیدا کرد و در نهایت با در نظر گرفتن تمام نکات مثبت و منفی، حکم و قضاوت نهایی خود را صادر کنیم. اما در پاسخ به کسی که مثلاً تنها به ذکر مزایا و محاسن چیزی میپردازد. مشاوران یکطرفه. ماجرای حضرت داوود علیه السلام که خدا فتنهای که میگوید ما داوود را دچار کردند در سوره مبارکه صاد این بود که از روی دیوار پریدند و اینها. نفر اول برگشت گفت که این «ان هذا اخ لهو تسع و تسعون نعجة ولی نعجة واحدة.» این ۹۹ تا بز دارد، ما یکی داریم. میگوید یکی هم بده به من. با اینکه با حق هم قضاوت کرد. حکم داوودی است. حکم داوودی اصلاً خطا نمیرود. ولی حرف طرف مقابل را گوش نداد. استدلال شما. استدلال چیست؟ یعنی فقط شاکی حرف زد. متهم هیچ دفاع نکرد. اینجا جایی است که حضرت داوود خر راکع و «ان افتاد» و به گریه و چی و انابه کرد. ندیدم، نمیدانم، یادم نیست الان داوود کرده این. روی استدلال درستی است. یک مسیر درست قاعده عام سنت بین مردم. ولی راجع به آن که این گوسفند حالا یک سنت واقعی هم هست که بین مردم شنیدم که گوسفند هم برای چیزی از تفسیر سوره یادم نیست مراجعه کنم دوباره. ولی در مجموع حضرت داوود علیه السلام این گریههای طولانی و ماجراها «یا جبال اوّبی معه» گفتیم کوهها با او نماز جماعت بخوانند و سجده کنند، رکوع و گریه و زاری و تسبیح که در بیابانها و جنگلها میکرد. پرندهها از گریه او گریه میکردند. و تعابیری که هست همه به خاطر همین بود. ارزیابی یکطرفه بود. حالا اگر ما بخواهیم توبه کنیم و چه کنیم. چقدر باید بنشینیم سالیان سال تو سرمان بزنیم که چه تهمتهایی به این زدیم، چه دفاع ناحقی از او کردیم. کوتاه نمیآییم. یعنی حق روشن میشود، باز هم کوتاه نمیآید. یعنی توجیه کردن. میگویم دوباره یک چیزی پیدا کنیم. همه تمرکز این بوده. خودم عرض میکنم. خبیثی هستیم که روی خیر و شر ؟ نداریم. طرف میآید مینشیند مشاوره. خیلی برای من تجربه شده. کلاً در مسائل مختلفی که برایم پیش آمده. تا طرف شروع میکند میگویم: «طرف مقابلم را بردار آقا.» یک کسی باشد که زن برخورد کرده باشد. این را گفته باشد. بعد من هم اینجوری گفته باشم، او برود اینجوری بگوید: «طلاقش بده.» میگوید ما از یک منبع معتبر بهمان گفته شده با گفتگو حل بشود. چون یک عاقلی نیست پشت مجموعه.
در پاسخ به کسی که مثلاً تنها به ذکر مزایا و محاسن چیزی میپردازد، باید گفت که: «بله، سخنان شما کاملاً منطقی است، اما به نظر شما اگر با دید نقادانه به این چیز نگاه کنیم، در کنار این مزایا و محاسن آیا هیچ عیب و نقصی متوجه آن نیست؟» همواره باید این سؤال را از طرف مقابل یا حداقل از خود کرد که آیا با جستجو و دقت بیشتر میشود به نکات بیشتری پی برد؟ اگر جواب مثبت است، نباید تحت تأثیر ارزیابی یکطرفه درباره آن چیز قرار گرفت.
جالب است یکی از مشاهیر، میشناسید شما ایشان را. همه میشن ؟، همه ایران میشن ؟. چه پیام دادم؟ «سلام حاج آقا، حال شما خوبه؟ یک سؤال از محضرتون برای چند دقیقه؟» یک ساعت و نیم. «سلام و شب بخیر. بفرمایید. خسته نباشید. میخواستم ازتون بپرسم موضع شما الان در برابر برجام چیست؟» حالا اسم نمیآورم. ایشان از منبریهای معروف کشور و سینهچاکان این طرف. ایشان در جواب گفتند: «حضرت آقا در سخنرانی سال گذشته با مسئولان فرمودند: هیچکس از متن و محتوای برجام خبر ندارد. دهنم تحریف و هزار و یک مسئله دیگر، تقطیع. چیزی که من از آن خبر ندارم، طبق فرموده قرآن نباید موضعی در برابر آن بگیرم. ضمن اینکه رهبری بیدار و هوشیار و شجاع داریم که اگر این توافق بر ضد عزت و استقلال این کشور باشد، حتماً با قدرت مطلقهای که دارند، آن را نمیگذارند تصویب شود. پس بهتر است من و شما که طلبه کوچکی هستیم کار طلبگی خود کنیم و اجازه بدهیم در این کشور هر کس به وظیفه خود پاسخ بدهد.»
«زبان احمدینژاد ؟. از خیلی چیزها بیخبر بودیم، ولی از انتقادات حضرتعالی بهرهمند میشدیم.» ضمن اینکه بنده نظر شما را نسبت به چیزهایی که میدانیم پرسیدم. آن زمان احمدینژاد مثل چی گفتم. شعارهایی که درباره برجام من ادامه. آنهایی که میدانیم پرسیدم. شعارهایی که درباره برجام داده شد و محقق نشد. مثل چی؟ زمان احمدی ؟ امتحان میکردیم، نمیدانستیم. الان گفتم مثل عزل وزرا. رهبر شجاع و فلان. همهچی هم که بود. قدرت مطلق هم که داشت. پاسخ ایشان: «در کشور کدام شعار محقق شده که این بشود؟» آن کسی که ادعای اجتهاد هم دارد ها! «آقای فلانی عزیز ظاهراً بندر اشتباه گرفتید.» به عکس پروفایل بنده نگاه کنید. من بهش گفتم: «به بنده استاد دانشگاه به دنبال جوابی منطقی و موضع شفاف.» حالا در مورد عزل وزرا. «عزل وزرا را هم با خبر میشدیم. به هم کاملاً معلوم بود که روی هوا و هوس انجام شده، نه روی حکمت و عزت. لذا همه باید انتقاد میکردند به این خودسری.» و بعد در پاسخ گفتم: «اون که ظاهراً اشتباه گرفته من جسارتی به مقام شامخ شما نکردم.» خوب، حالا در مورد این عزل وزرا را همه باخبر میشدیم. اینها پاسخ بنده. «خوب بنده هم عرض میکنم. برجام هم بر اساس هوا و هوس تصویب شده. هم باخبر شدیم، هم کاملاً معلوم بود، همه هم باید انتقاد کنند به این فضاحت.» «برای من معلوم نشده. اگر برای شما معلوم است و در برابر خداوند حجت دارید، باید آن را انتقاد کنید.» پاسخ بنده: «شیخنا، مسیر هر دو مورد یکی است. چطور یکی منتج است و یکی غیرمنتج؟» با اوکتجر وبائی لاتجر کالا ؟. پاسخ ایشان: «وقتی حضرت آقا نامه مجدد به احمدینژاد نوشتند و از او خواستند که آقای مشایی را از معاون اولی بردارد و او با لجبازی پست بهتری به وی داد. آقای قرائتی میگفت به حضرت آقا گفتم چرا در این مورد چیزی نمیفرمایید و آقا گفتند: دیگر حجت ندارم. بنده هم عرض میکنم طبق فرموده رهبر در این مورد حجت ندارم.» یعنی ماست دروازه ؟. پاسخ بنده: «ممنون از اینکه وقت گذاشتید و پاسخ دادید. شب بخیر. التماس دعا.» پاسخ ایشان: «شب شما هم بخیر. خدا حفظتان کند. سلامت و سربلند باشید.» استدلال نداشته باشد. هرچی میگویم گوش بده. گوش نمیکنی دیگر. میگفت گوش نمیکند. گوش بده. هرچی بیشتر گوش بدهی بهتر. خیلی. حالا تا رد نشدیم. الان مروری کردم تفسیر را درباره آیه حضرت داوود. خواندیم. آنجا حضرت داوود حکم میدهد. میگوید: «لقد ظلمک بسوال نعجتک الی نعاجه.» این ظلم کرده که گفته تو نعجهات را، نعجم یعنی گوسفند ماده. این نعجه را بده به آن «اج» و اینها. و حکم میکند که اینها قانع شدند و رفتند. «ازنی فی الخط.» آنی که ۹۹ گوسفند داشته خیلی خطیب بوده است. «ازنی الخط.» آن یک نفر، آن که یک دانه گوسفند داشت گفت این تو خیلی زور تو حرف زدن. من نمیتوانم قانعش کنم. مال من را خطاب سوارم از تو حرف زدن با زور بود. هیچی نگفت. معلوم بود که حق همین بود که دارد ظلم میکند که میگوید یکی هم به من بده. ولی در عین حال با اینکه قضاوت درست بود، حکم هم درست بود. با همۀ اینها کانهو انگار حضرت داوود یک خرده متکی به خودش شد. آره. بعد گوش میداد. یعنی انگار متکی خورده. متکی به این شد که من دیگر خودم احکام بلدم و قاضی قضاوت میکنم و گوش نداد که حالا آن هم بگوید حرفش را بزند. یک توجهی. آداب قضاوت حالا در مجموع رعایت نشد. ارزیابی یکطرفه کرد ایشان. با اینکه ارزیابیش مصیب واقع هم بود. یعنی هیچ خللی نبود. نه در قضاوت، نه در حکم. در عین حال باید باز هم حرف طرف مقابل را گوش میداد.
مغالطۀ بعدی: خلط علت و دلیل. بین عامه مردم دو تا کلمه علت و دلیل معمولاً مترادف و هممعناست. توده مردم آنها را به جای یکدیگر به کار میبرند. این امر علاوه بر خطا بودن، موجب برخی خطاها و مغالطات دیگر هم میشود. در صدد توضیحش هستم. عمو بهتر است قبل از بیان مغالطه مورد نظر ابتدا تفاوت علت و دلیل را توضیح دهیم.
علت همواره در برابر معلول است. به این معنا که مثلاً میگوییم آتش علت و حرارت معلول آن است. یا نیروی جاذبه علت و سقوط اجسام معلولش است. بنابراین کلمه علت را درباره پدیدههای عالم خارج به کار میبریم که در آنجا سخن از ایجاد سببیت و تأثیر و تأثر موجودات بر یکدیگر است. اما کلمه دلیل درباره مفاهیم ذهنی انسان استعمال میشود. مثلاً میگوییم برای اثبات فلان مدعا باید دلیل آورد. پس علت درباره امور خارجی، دلیل درباره امور ذهنی.
مغالطۀ «خلط علت و دلیل» هنگامی رخ میدهد که هر یک از این دو به جای دیگری به کار گرفته بشود. در این مغالطه منظور این نیست که چیزی را که علت است دلیل بنامیم یا برعکس. بلکه منظور این است که اگر در جایی در مقام بحث از پدیدههای خارجی هستیم و در واقع باید به تبیین روابط علی و معلولی آنها بپردازیم، در عوض به جنبه ذهنی و بحث از چگونگی حصول عقیده خاص مشغول بشویم. در مقام بحث از دلیل و استدلال برای یک مدعا هستیم. یعنی میخواهیم تبیین کنیم که اعتقاد به گزاره خاص چگونه و با چه مقدماتی برای ما حاصل شده است. در اینجا نیز پرداختن به جنبه خارجی و بیان رابطه علی و معلولی بسیار رایج است. در مباحث علمی طرف میخواهد همین مثلاً نقد تکنولوژی را نقد بکند. میآید میرود روی مبانی تکنولوژی. محصول فلان عید است. اینها از افکار اومانیستی درآمده است. آقا جان شما داری خلط بین علت و دلیل میکنی. تکنولوژی یک محصولی است در عالم واقع، در عالم خارج. شما باید بیایی در نظام علیت آن، نه در نظام دلالت. در نظام علیتش بگویی این چون معلول فلان علت است، برای همین چنین است. فلان علت است. این را میبرد تو نظام دلالی. یعنی میآید دلیلش را میگوید. دلیل اینکه این تکنولوژی حاصل شد، یک سری مفاهیم ذهنی بشر میخواست بگوید من خدا هستم. برای همین آمد عالم را برد به سمت تکنولوژی. خب، این دلیل نمیشود برای نقد تکنولوژی. این دلیل، دلیل میشود. علت نیست. ما علت میخواهیم. شما داری در فضای خارجی صحبت میکنی. بله، آنجا میتوانی بیایی بگویی که تفکر غرب، مبانی اندیشه غربی خروجیهایش فاسد است. خروجیهای فکری چرا؟ چون مبانی غلط. در نظام دلالی دلیل استفاده سوء بکند. آن هم باز میشود بحث دلالی. ولی تو بحث علی ؟ باید تو عالم خارج باشد. نظامی که در عالم خارج روابطی که در عالم مصداق داریم نگاه کنیم. آها، این محصول چیزی است. با موجود دیگری که در همان عالم واقع، نه عالم ذهن. آنی که در خارج مفاهیم ذهنی ارتباط با آن دارد. برای نقد آن میآییم به این مفاهیم ذهنی پاسخهای خیلی خوب. الان هم مجموعههایی فعالاند. اینجوری دارند نقد تکنولوژی میکنند و همایش برگزار میکنند. پول درمیآورند. پول خرج میکنند. مجله چاپ میکنند. فحش میدهند. اثبات میکنند. نفی کلی فعالیت دارد. همه بر مبنای یک مغالطه. اصل مغالطه و اینها را قبول ندارند. چون اینها برادران عزیزی از ما هستند که اصلاً فلسفه و اینها را کلاً قبول ندارند. «نام همه از یونان آمده است.» این حرفها و «کل ما خرج من غیر هذا البیت»، از غیر خانه اهل بیت هم هست. «و هو باطل.» باطل هم هست. کلاً اینها باطل هستند. مغالطات اینها را نداریم. کدام روایت اینها را تأیید کرده است؟ فکر اینطوری است دیگر. یک جا وقتی پیچ شل است، کلاً میلنگد. هرجا دست تو سیاست هم یک جایی دارد میلنگد. فکرها اینجوری است. وقتی سفت است میبینی همهجا سفت است. وقتی شل است میبینی همهجا شل است. خاصیت. وقتی طرف مهندسی میکند با آن مبانی تو جزئیات هم نظام. حتی نسبت به اینهایی که مثلاً یک گوشههای حرفهای غلط دارند تو فقه و اصول هم دلم صاف نیست. این وقتی تو این مسئله سیاسی انقدر روشن برجام جلو چشم ماست، نه، نه، دلم صاف نمیشود. غیر از این است که قبول ندارم. نه، دلم صاف نمیشود. تعبیر دقیقه ؟. مشخصات تقلید هم بکنیم. بعد نمیچسبد روی این حساب. روی این حساب که چشم من است. میبینم مسئله را. انقدر روشن است. اطرافش روشن است. این آقا تحلیل نمیکند. غلط تحلیل میکند. نمیفهمد ماجرا چیست. خب، این چه ضمانتی هست که تو فقه و اصول مبتلا به این آفات نشود؟ اصول اینجور اشتباهات، اینجور خلطهایی نکند؟ خطر را آدم احساس میکند. حالا ما چون کارشناس آن فن نیستیم یا تو آن مسئله درگیر با این آقا نیستیم یا مبانی را نمیدانیم. جلو چشممان نیست و اینها. فعلاً تسلیم تابع تعبداً فعلاً هیچی. آلارم یک چیزی میگذاریم که خب، بالاخره همچین خیلی انگار نمیخورد. ایشان خیلی متقن حرف بزند. واقعاً دو دوتا چهارتا انگار پیش نمیرود. خیلی وقت است تحت تأثیر. تحت تأثیر نباشد. یک قولی را چون استادش گفته، چون مرادش گفته، دلش میرود. طبیعی است. خوب. طرف یک جورهایی آخر میخواهد حرف استاد را همیشه اثبات کند. همان که عرض کردم آدم تابع حب و بغض است. از یکی هم بدش که میآید تو فضای فقهی هرجور شده میخواهد زیرآب حرفش را بزند. دیروز میخواندم یک آقایی از علمای مازندران گفتش که قوانین درس میداده. بعد شاگرد گفته بوده که آقا اینجا حرف میرزا غلط است. ایشان گفته بود که فیلم. هر وقت اشکال میکنی توی علتیابیش تهدید، تهدید. آن خود آن کسی که ادعا دارد تهدید میکند. علتیابیش مشکل دارد دیگر. یعنی لزوماً علت تامه نیست. یعنی از کجا معلوم که این علت است؟ یعنی انتقاد بر میرزا علت تب شماست؟ ده بار هم کنار هم پیش آمده است. امر اتفاقی است. دلیل ندارد. بله دیگر.
همچنین اگر در جایی در مقام بحث از دلیل و استدلال برای یک مدعا هستیم، یعنی میخواهیم تبیین کنیم که اعتقاد به گزاره چگونه و با چه مقدماتی برای ما حاصل شده است. در اینجا پرداختن به جنبه خارجی به بیان روابط علی و معلولی مغالطه خواهد بود. مثال اینکه ما انسانها چرا میل به خودنمایی و تظاهر و تفاخر داریم؟ واضح است. هم معلوم است. هم گفتی. هم میدانستی. استدلالش تو حلقم. چون اولاً همه ما این امر را به عنوان گرایش ذاتی در درون خود میبینیم و ثانیاً تحلیل بیشتر رفتارهای انسانی جز با این فرض ممکن نیست. خوب، حالا ما میگوییم که آقا انسانها میل به خودنمایی دارند. اما چرا میل به خودنمایی؟ در نظام علت یا دلالت؟ در نظام امیال. امیال باید تو همان نظام امیال علتش پیدا بشود. نه اینکه امیال را بیاییم تو عالم واقع برایش پیدا کنیم. بعد تازه دلیلی هم که این دارد میآورد میگوید همه ما این امر را به عنوان گرایش ذاتی در درون خود میبینیم. به جای اینکه دلیل بیاورد علت میآورد. بله. یا برعکس. یک امر خارجی را دارد درونی میآورد. تحلیل بیشتر رفتارهای انسانی جز با این فرض ممکن نیست. حالا این دومیش که کلاً غلط است. اصلاً حرف دومش که کلاً یک چیز مسخره است. حرف اولش میگوید همه در درون خود میبینیم. چرا انسان میل به خودنمایی دارد؟ چون در درون خود میبینیم. خوب چراش را باید پیدا کرد؟ علتش چیست؟ دلیلش چیست؟ حالا هر کدام تو بحث دلیل و علت جای خودش را دارد. این در واقع میآید اصلاً یعنی به جای اینکه علت خودنمایی را بگوید، علت این استدلال. ولی این دارد علت دیگری یعنی محت ؟ نظام بحث ندارد. محت ؟ نظام محل نزاع کجاست؟ چرا انسان خودنمایی دارد؟ علت را میآورد برای اینکه انسان خودنمایی دارد. آماری میخواهد بگوید انسان دارد. یعنی جوابش این است که همه دارند. در حالی که این سؤال ما نبود که جواب میدهی. چراییش نیست. چرا همه دارند؟ چرا همه میآیند؟ چون همه میآیند.
برای درک دقیقتر مغالطه، گزاره زیر را در نظر میگیریم: «آهن در اثر حرارت منبسط میشود.» درباره این گزاره دو نوع برخورد و سؤال وجود دارد. گاهی ممکن است کسی بپرسد که تو از کجا میدانی که آهن در اثر حرارت منبسط میشود و دلیل تو برای این مدعا چیست؟ آن شخص در پاسخ میتواند بگوید که من شخصاً آزمایش کردم. دیدم که آهن در اثر حرارت منبسط میشود. همچنین ممکن است به عنوان دلیل مدافع فوق بگوید من از فیزیکدانها شنیدم که همه فلزات در اثر حرارت منبسط میشوند و چون میدانم که آهن هم یک فلز است، نتیجه میگیرم که آهن در اثر حرارت منبسط میشود.
اما برخورد دیگر با گزاره فوق این است که بپرسیم: «آهن چرا و به چه علتی در اثر حرارت منبسط میشود؟» یعنی بحث روی این نیستش که آهن منبسط میشود. شما علت بیاور برای این گزاره. ما میگوییم علت بیاور برای علیت این گزاره. دو تا حرف. یعنی چه فعل و انفعالاتی ایجاد میشود که طی آن حرارت دادن آهن به انبساط آن منجر میشود؟ در پاسخ به این سؤال که پرسشی درباره جهان خارج است، مثلاً میشود گفت که حرارت موجب افزایش حرکت مولکولهای آهن میشود و این دیگر نمیتواند بگوید من چون از فیزیک ؟. این دلیل است. دلیل ما نمیخواهیم. مفهوم ذهنی نمیخواهیم. علت میخواهیم. معلول این علت است. نه اینکه چرا من در مفهوم ذهنی این را. ببینید، آهن منبسط میشود. این یک گزاره ذهنی است. چرا شما این را میگویی؟ چون از دیگران شنیدم. در مقام گزارههای ذهنی مفهومی. چرا آهن منبسط میشود؟ نه به عنوان یک مفهوم ذهنی که شما از دیگران شنیدی. کارشناسان میگویند تو مقام علیتش. یعنی علت اینکه آهن منبسط میشود چیست؟ من دلیل نمیخواهم. علت میخواهم. دلیل نمیخواهم که شما بگویید من از فیزیکدان شنیدم. میشود دلیل. علت میخواهم. یعنی علیتش را به من بگو. این معلول چیست؟ فیزیکدانها انبساط دادند در اثر حرارت. این بین علت و معلول. مثلاً میشود گفت که حرارت موجب افزایش حرکت مولکولهای آهن میشود و این افزایش حرکت فضای بیشتری میطلبد که در نهایت به افزایش حجم یعنی انبساط آهن منجر میشود.
چنانکه ذکر شد مغالطه «خلط علت و دلیل» وقتی اتفاق میافتد که هر یک از این دو به جای دیگری به کار گرفته بشود. مثال این تکه را هم بخوانیم. برگشت انشاءالله فردا.
در اثبات اینکه عراق در جنگ تحمیلی علیه ایران از انواع کمکهای نظامی، صنعتی و اطلاعاتی کشورهای مختلف استفاده کرده است، توجه به چند نکته کفایت میکند:
اول اینکه جمهوری اسلامی پس از انقلاب در آغاز رشد و بالندگی خود بود، بسکتبال جهانی برای نابودی آن دست به هر کاری میزد.
دوم مسئله نقش ایران و عراق در تولید نفت خام بود.
و نکته سوم فلان.
ما میخواهیم اثبات بکنیم که عراق در جنگ تحمیلی از کشورهای مختلف اطلاعات میگرفته است. خب، این الان اثبات الیس یا دلالی؟ یک مفهوم ذهنی است دیگر. دلیل میخواهیم ما برایش. علت نمیخواهیم. در عالم واقع این دارد برای چی میآورد؟ علت میآورد. دلیل شما باید اینجا مستند باشد به فلان گزارش، به فلان آمار، به فلان اخبار محرمانه. اینها میشود دلیل ما. یعنی در مفاهیم ذهنی علت میگویی داری میگویی که چون انقلاب داشت رشد میکرد. خب، این علت است. بله، عراق با ما میجنگید به این علت. ولی چرا اطلاعات گرفت؟ فیلم امر خارجی است. مدرک امر خارجی است. آن هم نه خود مدرک امر خارجی است. استناد بهش در عالم مفاهیم، در عالم ذهنیات. یعنی شما یک امر ذهنی را محصول امور دیگر ذهنی میدانید. چرا به این برآورد رسیدید؟ به دلیل یک سری مفاهیم ذهنی که شما به این برآورد رساند. نه به دلیل یک سری وقایع خارجی که شما را به این برآورد رساند. بقای خارجی هم اگر الان دوباره میگوید مسئله نقش ایران و عراق در تولید نفت خام بود، واقعی است. این علت است. علت درگیری است. تو اینجا درگیرند با هم. علت است. یعنی تو عالم خارج درگیرند. این دلیل نمیشود. یعنی شما علت اینکه فلانی این کار را کرد، دلیل اینکه فلانی این کار را کرد. فلانی در را شکست به چه علت؟ به چه دلیل؟ به چه علت؟ به علت عصبانیت. به چه دلیل؟ چون فلانی چون دیدم. به چه دلیل میگویی فلانی در را شکست؟ چون دیدم. چون دیدم میگویم. دلیلم این است که میگویم. به چه علت میگویی فلانی در را شکست؟ چون عصبانی بود. یعنی علت و دلالت. من از برآورد ذهنی خودم. یعنی این یک مفهوم ذهنی است که من میگویم یک گزاره ذهنی. این گزاره ذهنی برآورد یک مفاهیم ذهنی است. یک عملیات ذهنی است. من دیدم یا بررسی کردم یا تجربه کردم یا گزارش دارم. اینها، اینها همیشه مفاهیم از سنخ ذهنی هستند. تو علت و نظام علت و معلول آن را میبینی. کسی کاری میکند. معلول است برای عللی. حالا عراق اینی که دارد با ایران دشمنی میکند علتهایی دارد. چرا شما میگویی دشمنی میکند؟ من دلیل میخواهم. علت نمیخواهم. چرا میگویی کمک اطلاعاتی گرفت؟ خوب، بگویم چرا کمک اطلاعاتی میگرفت؟ چون دشمن است. نه، من علت نپرسیدم. من تو دلیل پرسیدم. میگویم دلیلت چیست که میگویی کمک اطلاعاتی گرفت؟ دیدم. شما بگویید من خودم دیدم. من بودم. از استخبارات گفتند گزارش گرفتیم. مرکزی اعلام کردند. یک جایی که مستند و معتبر باشد. خیلی بحث مهمی است. سال انشاءالله فردا رویش بیشتر بحث خواهیم کرد که ایشان میگوید همان بحث خلط مقام ثبوت و اثبات فلسفی و اصولی آموزش بحث. الحمدلله رب العالمین.
نظرات کاربران
هنوز نظری ثبت نشده است.