جلسه بیست و سوم
متن کامل
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم.
بحث مغالطه خلط علت و دلیل در این قسمت بود. عرض شد که وضعیت فلسفی، خلط مقام ثبوت و اثبات است. در واقع، این خلط مقام ثبوت، همان جنبه وجود پدیدهها در عالم خارج و رابطه علّی و معلولی پدیدههاست. مقام اثبات، جنبه ذهنی و رابطه میان مفاهیم و گزارههاست. برعکس اصطلاح مشهوری که به کار رفته؛ یعنی مقام ثبوت و اثباتی که ما در بحث برهان داشتیم را اینجا به همان تقدیر و تعریف بیان کرده است. مقام ثبوت، عالم ذهن است و مقام اثبات، عالم خارج. ایشان اینجا جابهجا، در همان حسابی که در بحث برهان بود، مانند رابطه مقدمات و نتیجه یک استدلال را بیان کرده است. اینجا به دلیل پیچیدگی موضوعات فلسفی، از ذکر مثال در این باب خودداری میکنیم. اما نکتهای را درباره تحلیل رفتار انسانی یادآور میشویم:
اگر رفتار انسان بر پایه دلیلگرایی باشد، ملازم با نظریه اختیار و آزادی است و اگر بر پایه علتگرایی باشد، ملازم با نظریه جبر میشود. اگر بر اساس دلیل کسی بخواهد پیش برود، رفتار مبتنی بر دلیلگرایی باشد، میشود اختیار. اگر بر اساس علتگرایی باشیم، میشود جبر.
خیام میگوید:
«من میخورم و هرکه چو من اهل بود
می خوردن من به نزد او سهل بود
می خوردن من حق ز ازل میدانست
گر مینخورم، علم خدا جهل بود»
خلط بین علت و دلیل کرد. یا ماجرای "لواشاالله" این خلط دلیل و علت است. علت فقر این است که خدا اینها را سیر نکرده است، ولی دلیلش چیست؟ دلیلش این است که شما اینها را سیر کنید. علت اینکه شما می میخوری، این است که خدا میداند، ولی دلیلش چیست؟ میداند و میداند که شما اختیار دارید، واگذار کرده به اختیار شما. به قول حضرت استاد آیتالله جوادی: هم «می خوردن تو حق ز ازل میدانست»، هم اینکه «میتوانی می نخوری» را حق ز ازل میدانست. جفتش را عقل ازل میدانست. گفت: خب، این خودش میتواند و بهش میگوییم نخورد و نباید بخورد.
خلط علت و دلیل: شاعر در صدد توجیه میخوردن خود و استدلال برای صحت و درستیاش است. اما در بیت دوم، به جای استدلال و ارائه دلیل برای مدعای مورد نظر، به بیان علت میخوردن میپردازد. مغالطه یا غلط دیگر در اینجا نهفته است که در بیان علت هم علت موهوم و نادرست ذکر شده است. باید دو تا علت دلیل میآورد. علت را میگوید و تازه در همان علت هم علت تامه را نمیگوید. دست گرفته بودم. تازه علت موهوم. میخوردن معلول علم خدا نیست؛ یعنی نه تنها علت تامه نیست، جزء العله هم نیست. اگر هم نباشد، جزئی از یک علت است، نه اینکه خودش علتی است از کل. اینکه بالاخره خدا اراده تکوینی خدا را که دارد. علم خدا جزئی از یک علت است. علم جزئی از اراده خداست. جزئی از یک اراده، علت است؛ ولی علت تامه نیست. اراده او هست، ولی همان اراده به این تعلق گرفته که انسان با اراده خودش آن را نخورد. با این فرض که علم پیشینی خداوند به افعال ما موجب جبر و سلب اختیار از ما میشود، در حالی که در هر دو مورد خطا کرده است و لذا بهترین پاسخ به او همان پاسخی است که آن شاعر گفته است که: «علم ازلی علت عصیان کردن / نزد عقلا ز غایت جهل» پاسخ شاعر خیام در پایان.
تذکر نکته لازم است که مغالطه خلط علت و دلیل منحصر به مقام نقد نیست. اما به دلیل ارتباط بعدی در این فصل: مغالطه بعدی رد دلیل به جای رد متهم. خب، به جای اینکه شما دلیل را رد کنید، یعنی به جای اینکه دلیل رد بشود، مدعا رد میشود. متهم به چه دلیل رد میشود؟ مثالی میآورد از مثالهایی که قبل آورده بود در اثبات اینکه عراق در جنگ تحمیلی علیه ایران از انواع کمکهای نظامی، صنعتی و اطلاعاتی کشورهای مختلف استفاده میکرد. توجه به چند نکته کفایت میکند:
اول اینکه جمهوری اسلامی پس از انقلاب در آغاز رشد و بالندگی خود بود. استکبار جهانی برای نابودی آن دست به هر کاری میزد. دوم، مسئله نقش ایران و عراق در تولید نفت خام بود و نکته سوم که با توضیحات قبلی روشن شد که استدلال فوق مقبول نیست. چون گوینده برای اثبات مدعای خود در واقع دلیلی را ذکر نکرده، بلکه صرفاً به تبیین بیشتر مدعای خود و جنبه علّی و معلولی آن به عنوان یک پدیده و حادثه خارجی پرداخت. ضعف و مغالطه بودن استدلال فوق روشن شد. چه نتیجهای میگیریم؟ آیا میشود نتیجه گرفت که به دلیل نارَسایی بیانات فوق، مدعای مذکور نادرست است؟ یعنی یک کسی دلیل غلطی دارد میآورد. برای مدعا، شما آن دلیل را که بزنی لزوماً مدعا از بین میرود؟ نه، یعنی این دلیل درست نیست. خیلی وقتها در مباحث پیش میآید و بعد دچار مغالطه میشود. مثلاً در مکاسب مرحوم شیخ، خودش نظرش به یک مسئله است. پنجاه نفر پنجاه تا دلیل آوردهاند. ایشان زیر آب تمام پنجاه دلیل را میزند. حق هم همین است. این حرف درست است، ولی با این پنجاه دلیل اثبات نمیشود. چون ایشان دارد زیر آب این پنجاه دلیل را میزند، پس قبول ندارد. این نیست؛ یعنی وقتی دلیل دارد رد میشود، لزوم این نیست که مدعا هم رد بشود. مگر بین دلیل و مدعا رابطه علیت تامه باشد؛ یعنی لزوماً همین فقط میتواند دلیل باشد و چون این هم نارَس است و مطلب را نمیرساند، مدعا را نمیرساند، پس دیگر مدعا اثبات نمیشود. مثل بحث مثلاً شما برای شرک، فقط همین دلیل را میتوانی داشته باشی که خدا اینها را شریک قرار داده است، بر فرض و این هم که خدا قرار نداده است. چون شما هیچ دلیلی ندارید. باز برای همین نظرات قرآن، دین، هیچ پیغمبری این را خبر نداده است. نه، خود شما آمدهاید شهود کردهاید و هیچی ندارید. این فقط «ظن» است. خب، من هم که شریک قرار ندادهام. یا مثلاً من که ملائکه را به عنوان «بنات» اختیار نکردم. خوب وقتی که این دلیل رد شد، مدعا هم رد میشود. این دلیل رد شد؟ خب، الان سر جایش مانده است. نه، علت علّت تام. یعنی این فقط از این راه میتواند اثبات بشود. خب، این هم که من البته پاسخ منفی است و نمیشود. چه نتیجهای گرفت؟ چون حداکثر چیزی که میشود نتیجه گرفت این است که گوینده در اثبات مدعای خود ناموفق بوده است. اما اینکه اصل مدعا درست است یا نادرست، به دلایل مستقلی نیاز دارد. پس، شما به جای اینکه مدعا را رد کنی، دلیل را رد میکنی؛ یعنی کجا؟ وقتی که بین دلیل و مدعا لزومی نیست. اگر لزوم باشد و علیت تامه باشد، شما به جای دلیل رد، مثال: «سرانجام معلوم شد که کسی که به نام جنگیر نزد او میرفتی، شیادی بیش نبوده است، نه به نام جنگیر و هیچ یک از حرفهای او پایه و اساسی نداشته است. با این اتفاق، تو باید از اعتقاد خودت نسبت به وجود جن دست برداری.» چه ربطی دارد؟ دلیل زد. اثبات شد که فلانی خائن است. پس دیگر باید قبول کنی که به هیچ حزباللهی نباید در انتخابات رأی داد. یک بچه حزبالله رئیسجمهور بشود. دیدی فلانی چه کار کرد؟ مغالطات ما در ایام انتخابات گذشته داشتیم. با همین بچهحزباللهیهای خودمان. آنهایی که ادعای سادهزیستی داشتند، چه شدند؟ کارشان به کجا رسید؟ پس دیگر اصلاً سادهزیستی نباید باشد. مزخرفاتی اینها. این مغالطه رد دلیل است. بنده هم آنجا عرض کردم که چند نفر به اسم اهل بیت آدم کشتند. بنیعباس به اسم اهل بیت آمدند قیام کردند. پس دیگر شعار اهل بیت چی شد؟
نکتهای که تشخیص مغالطه رد دلیل به جای رد مدعا را در برخی موارد دشوارتر میکند، این است که گاهی دلیل علاوه بر اینکه از اثبات مدعای مورد نظر ناتوان است، خود آن دلیل هم فی نفسه سخن نادرستی است؛ یعنی دیگر دو تا گیر دارد. یکی اینکه اصلاً مدعا را اثبات نمیکند. یکی اینکه اصلاً خودش اثبات نشده است. خودش هم اثبات نشده است. یعنی شما داری میگویی که آقا هر کی از امام زمان میگوید، حُجَتی است. اصلاً این اثبات نشده است که بعد داری میآیی میگویی که خب، شما از امام زمان گفتی، پس باید یک ربطی به حُجَتیه داشته باشی. این مدعا میگوید شما از کی خط میگیرید؟ کدام یک از لیدرهای حُجَتیه هستی؟ مگر میشود؟ خود این هم اثبات نشده است. در چنین مواردی باید سه نکته را از یکدیگر تفکیک کرد:
یکی اینکه باید مقدمات استدلال، خطایش را جدا کرد. یکی باید نشان داد که این مقدمات نمیتواند آن مدعا را اثبات کند. یکی دیگر اینکه اصلاً اصل مدعا خطاست. سه تا گیر دارد اینجا که معمولاً از دو نکته اول، نکته سوم فهمیده میشود و اصل مغالطه رد دلیل به جای رد مدعا هم در همین امر است.
مثال: «من میخواهم سندی ارائه کنم که برای حضار محترم در دادگاه ثابت شود که مجرم واقعی همین فرد است. من اسناد واقعی در اختیار دارم که نشان میدهد افرادی که برای بیگناهی این فرد شهادت دادند، هیچ کدام در محل وقوع جرم حضور نداشتهاند.» خب، اینها حضور نداشتند یعنی آدم نکشته است؟ اینهایی که شهادت میدهند، شهادتشان اصلاً دروغ است. مجرم هست یا مجرم نیست؟ مجرم نیست. چون شما دلیلت این است که اینها شهادت میدهند. من این را رد میکنم. میگویم شهود هیچ کدام نبودند. اینجا برعکس است. میگوید که اینهایی که دارند برای بیگناهی شهادت میدهند، هیچ کدام نبودند. مجرم است دیگر. در پایان، لازم است نکتهای تذکر داده شود. او مغالطات را برایتان نفرستادم. در آن مکالمه که با آن آقا ما داشتیم، او میگوید که رهبر انقلاب فرمودند که خیلی لَجَن است میگیرم وقتی حرفهایش میافتد. «هیچ کس از محتوای برجام خبر ندارد.» تو طلبهای، تو روحانیای، تو ادعای شهادت میشود، ادعای استاد اخلاقیات میشود. چه بگویم؟ آدم! پس اینجوری نگفتند. اینجوری نبوده است. هیچ کس واقعاً خبر ندارد؟ این صغرای کبری. من نسبت به چیزی که خبر ندارم... آقا، این را به عنوان «ظن» گفتهاند یا به عنوان آقا، چیز دیگری فرمودهاند؟ آقا فرمودند که شما اگر مثل من از محتوای برجام خبر داشتید، تصدیق میکردید که چقدر آمریکاییها خبیثاند. میبرد به سمت دیگر. اصلاً خیلی شیّادی است این. خیلی میماند. چرا یک کسی این قدر شارلاتان میشود؟ قرآن از دستش نمیافتد. یعنی آدم واقعاً باورش میشود که وقتی امام زمان ظهور میکنند، یک عده با قرآن روبروی حضرت میایستند. به تعبیر پیامبر اکرم همینجوری است. این مدلی است. صغرای کبری همین مدلی است. فرموده: قرآن و چیزی که نمیدانم، نباید دنبال آن باشیم. دیگر قرآنی شد. دیگر برجام، نقد برجام، مخالفت با قرآن. تا حالا فتوا داشتیم فقط به عنوان یک معصوم نیست. نقدش جایز است. استناد میکنند به آقا. بله، شما طرفدار آقا نیستی. آقا این حرفها را زده است. پس با این حرف میرسیم به این آیه قرآن. با این آیه قرآن هم میرسیم به اینکه دیگر نباید راجع به این قضیه صحبت کنیم. اینجا استدلال کامل است. این هم وحی مُنزل است. بعد میگویی آقا خدا! آقا در جاهای مختلف خود آقا گفته است: این برجام خسارت بود. این برجام باید به عنوان یک تجربه استفاده شود. این برجام اصلاً هیچ حُسنی نداشت. در این قضایا، فقط به عنوان تجربه برای آیندگان است که دوباره ضربه نخوریم. نظر، از دید خودش نگاه میکند.
در پایان لازم است نکتهای تذکر داده شود و آن اینکه در یک مورد خاص رد دلیل نه تنها موجب ارتکاب مغالطه نمیشود، بلکه کاملاً نقش منطقی ایفا میکند و آن مورد مسئله استقراست. از آنجا که در استقرا احکام جزئی به عنوان مقدمات و در واقع دلیل اثبات حکم کلی در نظر گرفته میشوند، با این فرض که احکام جزئی بتوانند حکم کلی را اثبات کنند، لذا خدشه در مقدمات و رد دلیل موجب میشود که مدعا از کلیت ساقط شود. توضیح بیشترین نکته در مغالطه بعدی خواهد آمد که مغالطه مناقشه در مثال. یک جا کاربرد دارد: رد دلیل، رد مدعا بکند. در بحث استقرا. طرف میگوید که ما هرکی را دیدیم اینجوری بود. فلانی منظورته؟ آخوندهای این مدلاند. اینجوری نیست. این هم که اینجوری نیست. این هم که خودش گفته من اینجوری نیستم. آن هم که همه میگویند اینجوری نیست. بر فرض چون چهار نفری که ایشان آورد. حالا بماند که مثلاً کلیتی که دارد میتراشد، تعمیم دارد میکند. بله، تام. حالا برای یک مسئله که مثلاً افرادش محدود است. هیئت دولت، همه پولدار. مدعای دولت ثروتمندان، دولت مرفه. اثبات میکنی دولت پاکدستان، دولت دزدان است. کی میگوید فلانی دولت... یک ثانیه. این مثلاً قبل از این دولت اصلاً خورده بُرده داشته. ثالثاً خود رئیس این دولت از این آقا تبری کرده. رابعاً مناقشه در مثال از آن مغالطات خیلی چسبنده است. مراجع خیلی هم در گفتگوها و مناظرات و اینها الی ماشاءالله پیدا میشود. معمولاً پس از استدلال و اثبات یک عقیده و نظر، مثالهایی به عنوان شاهد و مؤید اضافه میشود. بنده استدلالی دارم. میگویم که فداکارتر از روحانیت این انقلاب ما نداشت. مثال، شاهدش چیست؟ شاهدش اینکه بیشترین تعداد شهید در دفاع مقدس را چه کسی داشته؟ روحانیت. حالا اگر کسی در مقام مخالفت با آن عقیده و نظریه، به جای نقد دلیل، نقد دلایل و یا نقد اصل آن عقیده، ذهن خود را متوجه مثالها و به نقد و بررسی یا رد آنها بپردازد، مرتکب مغالطه مناقشه در مثال شده است. «اینها را که آقا تا میرفتند جبهه که اینها از حوزه اخراج میکردند. اینها که حوزه میگفت که کسی جبهه برود و اینها دیگر طلبه نیست. شهریهها را قطع میکردند. اینها را چه کار میکردند؟ اینها روحانی محسوب نمیشود.» خب، این رد کرد حرف من را. من دارم میگویم فداکارترینشان روحانیت است. چه ربطی داشت؟ مثلاً چی که چی؟ مناقشه در مثال میآید در مثال گیر میکند. اینقدر هم درگیر میکند، مخصوصاً در فضای عمومی که عوام مخاطباند، خیلی اثر میگذارد. ذهنها کلاً فارغ میشود از آن اصل مدعا. میروند درگیر جزئیات و مصادیق و افراد. کاری که میکنیم: یک نفر را بگردد پیدا کند. برای یک مجموعه، کل آن را تخریب میکند. مثلاً پایداری. یعنی فلانی بانک رد صلاحیت شد. دیگر مناقشه در مثال. تحقیقات جامعهشناسی نشان میدهد که نسبت به نسل گذشته، نوجوانان این دور و زمانه خیلی بیادب شدهاند. اتفاقاً دیروز پسر همین همسایه بغلی در خیابان به من تنه زد و حتی نایستاد تا عذرخواهی کند. مادرم شاهد است. پاسخ مؤید ردش چیست؟ همسایه که پسر کوچک ندارد. کی؟ کدام را میگویی؟ کدام همسایه؟ آن فلانی؟ آن که بچه سرباز است. وقتی که مثال برای استشهاد و نمونه آوردن در تأیید و تقویت یک اصطلاح آورده میشود، رد و ابطال آن مثال، رد و ابطال اصل مدعا و دلایل آن نیست. ثانیاً مثالهای بسیار زیاد دیگری وجود دارد که میشود به آنها استشهاد کرد.
«آقای قاضی، مأموران مرا به عنوان شکارچی حرفهای و به جرم تیراندازی و کشتن یک روباه در منطقه حفاظت شده دستگیر کردند. اما من مجرم نیستم، چون دلایل قاطعی وجود دارد که آن روباه قبل از تیراندازی من مرده بود.» یک شاهد این است که روباه را شما کشتی. یک شاهد است بر اینکه شما اینجا شکار کردی. حالا این شاهد وقتی که نبود، مثال وقتی که نبود، به جایی نرسیدیم. مثال، اصل مدعا هنوز سر جایش است. اصل استدلال هم سر منطقه حفاظت شده با تفنگ اینجاست. این دلیل اصلی این است. شلیک هم کرده است.
نکته قابل توجه این است که باید میان دو مسئله تفکیک قائل شد. در جزئیات مسائل، در جزئیات، در خود مثال روباه. ببین، تو کشتی. تیر که تو زدی. تو این منطقه هم که هستی، نباید باشی. این هم که مرده... چقدر من میبینم در این دعواهای خانوادگی. دعوای خانوادگی. این یک استدلالاتی دارد. طرف یک سری جرایمی مثلاً مرتکب شده است، نسبت به او همسر، نسبت به خانواده، نسبت به دیگری. این مثلاً نسبت به مثلاً مادرشوهر، آن نسبت به مثلاً برادر همسر. این فحش داده، تهمت زده، توهین کرده، تهدید کرده. آن کلی ماجرا. بعد آن میآید میگوید که اینها همش به ما فحش میدهند. حتی برگشته به من میگوید مادر فلان. میگوید من این را نگفتم. بعد عجیب این است که اینی که این حرف را زده بود، داد و قال و مغالطه کلاً این را خفه میکند. میگوید: تو که همش تهمت میزنی. من خداوکیلی شاهدش را بیاور. من کجای این کلمه را گفتم؟ باید بین دو مسئله تفکیک و تمایز قائل بشویم. یکی ایراد شک و شبهه در اصل مدعا و دیگری تمرکز بر روی مثالی که به عنوان شاهد بر یک عده ذکر شده است. اگر کسی بر بطلان یک عقیده و یا یک ادعا اصرار بورزد، به این دلیل که مثال غلطی شاهد آن قرار گرفته، مرتکب مغالطه رد مثال شده است. مثال دیگر میآورم برایت. مثال قبول نداری. مثال چه کار است؟ شما استدلال را رد کن. مدعا را رد کن. گاهی ارتکاب مغالطه تأثیر بیشتری بر جای میگذارد. به این ترتیب که وقتی کسی برای مدعای خودش استدلالی کرد، ازش میخواهیم که برای مدعای خود، نمونه یا شاهد ذکر کند. استدلال دارد. یک مثال بیاور. کجا؟ چی؟ چه جور؟ استدلال یک وقت استقرایی است. آنجا مثال میخواهد. شاهد امر عقلی مشخص. دو دو تا چهارتاست. کل حکم کل ما فلان فلان و کل فلان فلان. این هم نتیجه. هرکی دروغ بگوید، خائن است. هرکَس خائن است، نباید بهش مسئولیت داد. یک مثال بیاور. مثالی نیست. مثال نمیخواد. حرفهای بودنش به همین است. شما مثال میگویی. بعد میبرد مثلاً رو مثال. پدر آدم را در میآورد. بعد کلاً شما را از آن مدعا میآورد پایین. دیگر این حرفها را نزن. خودت دیدی چقدر حرفت غلط بود. با این ضد انقلاب. خیلی آدم در این بحثها که وارد میشود، یعنی میخواهد کلیت نظام را زیر سؤال ببرد، روی مثالها، روی افراد، روی جزئیات تمرکز میکند. شگرد اینهاست. در حالی که اصلاً ما در مورد نظام طاغوت و نظام ولایت حق نیاز به مثال نداریم. نیاز به شاهد نداریم. اصلش یک بحث عقلی و منطقی و وحیانی است. هیچ تردیدی هم در مثالها نیست. «ببین فلان کَس در دربار شاه چه کارها میکرد.» خود شاه چه کار میکرد؟ اصلاً ما به اینها اصلاً توجه نمیکنیم. «شاه علیهالسلام طاغوت، مجوزش را از کی گرفته است؟ به چه دلیل ولایت ندارد؟ فقیه است. عادل است. فقیه عادل امضا کرده است.» از کجاست؟ خیلی منطق عقلی. میگوید: «نه. ببین، آن طرف قاچاقچی چه کار کرده بود. خب، بچه فلان مسئول هم قاچاقچی چه کار کرده است؟» تازه اینکه بدترین حالت است. بچه فلان مسئول میآید میگوید که حکومت دینی به دین مردم ضربه بیشتری هم زده است. «خود شما از دل حکومت خودتان یکی دارید این حرف را میزند.» دین مردم ضربه میزنیم. این خودش استفاده میکنند به شدت. یعنی همین یک کلمه برای اینکه کلیت نظام را بزنند و نابود کنند. بعد ما در رد اینها هم بزرگترین مشکل را داریم. رد نمیکنیم که برگردد به استدلال. مثالها را دامنش را گسترش میدهیم. یک مثال دیگر میآوریم. در حالی که در مناقشه در مثال، وقتی مثال باشد، پیروز ماجرا ندارد. کلیاتی به یک اصولی. وقتی آن شخص به بیان مثال و شاهد برای مدعای خودش میپردازد، معمولاً این جو حاکم میشود، گویا این مثال یا مثالها دلیل کافی است. لذا در این موقعیت، اگر کسی مرتکب مغالطه بشود، تأثیر بیشتری در خدشه وارد کردن بر استدلال و محتوای شخص مقابل بر جای خواهد گذاشت.
در سوره شعرا میخوانیم که موسی علیهالسلام درباره فرعون آمد. در یک گفتگوی مفصل، او را به سوی خداوند دعوت کرد و برای او استدلالهای زیادی انجام داد و به سؤالاتش هم پاسخ داد. در اینجا موسی برای تأیید بیشتر بر اینکه او فرستاده خداست، چند معجزه را هم به فرعون نشان داد. پس معجزه مؤید است. دلیل نیست. یعنی دلیل که نیست، علت شاید باشد. کاشف از علت شاید باشد. شاهد بر علت شاید. دلیل نیست. دلیل منطقی بودن حرف من معجزه نیست. چون دلیل من باید برهانی بودنش باشد. دلیل در عالم ذهن بود دیگر و معجزه در عالم ذهن نیست. معجزه عالم خارج است. اگر شما بگویی معجزهای در عالم ذهن میخواهد صورت بگیرد، که آن هم باز به درد نمیخورد. طرف هیچ چیزی در ذهنش احساس نمیکند که مطلب دارد برمیگردد. تکویناً در ذهن او تصرفی صورت میگیرد و قبول این هم که میشود سحر. سحر این مدلی است دیگر. در عالم خیال تصرف میکند. "یُخَیَّلُ إِلَیْهِمْ أَنَّهَا" خیلی اینها دقیق است. عبارات دقیق و خیلی هم به همدیگر نزدیک است. خیلی هم گول زننده است. فاصله حق و باطل را هم که میگوید: تصرف تکوینی به معنای آن تصرف ولایی نیست. چه کسی از جایگاه ولایتی که دارد، تصرف بکند؟ تکوینی است. وقتی رخ بدهد، خودمان باشیم یا نباشیم، تأثیرش هست. ولی ساحرش نباشد، سحرش باطل میشود. چون تصرفی که او میکند در عالم ذهن و خیال، وقتی خودش نیست، نیست. اعمال میکند مقداری که هست. تکوینی نیست. همان مقداری که هست و دارد اعمال میکند، تکوینی نیست. گیر دیگری که میشود بهش داد، این است که در عالم تکوینی، یعنی تصرف تکوینی قابلیت دیگری دارد. شرط نیست. یعنی تکوین وقتی در تکوین اتفاق میافتد، اتفاق میافتد. پذیرش دیگر نیست. پذیرش لازم ندارد. ولی در سحر پذیرش لازم دارد؛ یعنی سحر روی بعضی اثر نمیکند. اگر نفس، نفس قوی باشد، از عالم خیال گذر کرده است، بساط درش اثر ندارد. قشنگ نگاه میکند. او اصلاً مار و اژدها نمیبیند. از این که او دارد طناب دارد تکان میخورد. آن خلیفه و در مورد نگرانی که در جریان شد. امیرالمؤمنین در نهج البلاغه فرمودند: فرمودند از گول نخوردن مردم بود. اینها گول نخورند. خودمان که حقیقت را میبیند، اصلاً سحر او اثری ندارد. به این معنا اثر تکوینی نیست. ولی روی همین نفوسی که اثر دارد، در قوه خیالشان یک اثر تکوینی است و در قوه خیال اثر میکند. معجزه در عالم ماده است. عالم حقیقت است. در خارج است. این اصلاً در خارج چیزی نیست. توی سر همانی که میبیند. یعنی این تناوب فقط پاشده دارد راه میرود. تکان میخورد. رئال مادرید. هیچ تغییری صورت نمیگیرد. هیچ تمدنی نیست در عالم خیال. در شعبده هم اینجوری است دیگر. شعبدهبازی. شعبدهباز شما میبینید دستمال پرنده شد. دستمال پرنده نشد. در عالم تکوین اتفاقی نیفتاد که یک دستمال تبدیل به پرنده بشود. این دستمال سریع رفت. پرنده سریع آمد. خیال تصور کرد که دستمال تبدیل به پرنده شد. این تصرف قوه خیال بود. خیلی بحث دقیقی است. بعد حالا اینها خیلی شفاف است. یک جاهایی کرامتها ملحق میشود به سحر. یعنی از آن حد کرامت و اعجاز و اینها خارج میشود. همش لزوماً در مسیر اعجاز نیست. اعجاز هم طولی و عرضی داریم. یعنی این کرامات اولیای خدا نوعی اعجاز است. ولی طولاً اعجاز بدون ادعاست و ادعایش بر حقانیت خود دین است. اگر ادعایی باشد برای حقانیت خود شخص، دیگر بحثهای کلامی است. ان شاء الله در کلام، اگر ادعا باشد بر حقانیت خود شخص، این دیگر میشود سحر. جالب است. یعنی طرف یک وقت کرد این کار را و گرفت به اسم دین و خدا و پیغمبر اینها گذاشت. بعد کم کم خوشش آمد. هنوز قوه را دارد. حالا انجام میدهد و به اسم حقانیت خودش. مثل بلعم باعورا. دعا میکند. میگیرد. این میشود در مسیر ولایت و اعجاز. حالا میآید دعا میکند علیه موسی و دعا میگیرد. بر فرض نتوانست اصلاً دعا بکند. اینجا دیگر این دعا میشود سحر. اثر تکوینی دارد. ولی در عالم خیال. یعنی فکر کرد که این دعا روی موسی اثر میکند. این دیگر اثر این نبود. آن وقت واقعاً اثر این بود. بحث خیلی مفصل و عمیق است. در مجموع، حضرت موسی - علی نبینا و آله و علیه السلام - معجزه را به عنوان شاهد آوردند. معجزه انبیا به عنوان شاهدشان است. دلیل و علت نیست. معجزه رادیو صحبت میکرد. اسم فاعل. بله، به عجز درآمدن بوده ولی مبالغه. اصلش معجز. صفت پیامبران است و ما "نحن به معجزین". قرآن میفرماید خداوند که ما معجز نیستیم. ما به عجز درنمیآییم. معجزه نمیآورند؛ یعنی ما را به عجز درنمیآورند و ماییم که به عجز درمیآوریم. اعجاز یعنی به عجز درآوردن. خود همین هم باز علامت این است که در عالم تکوین است. مگر سحر باشد. در خیال باشد. باز به عجز درنمیآید. نه دلیل، نه علت. اینها شاهد است و مثال. فرعون آمد. همه گیر آورد روی مثال. حرفی دارد؟ به حرفش دلیلی دارد و دلیلش منطقی است و برهانی است. کاملاً یقینی است. از حقایقی خبر میدهد. علم طبیعی ندارد. قرآن پیغمبر اکرم معجزه است. حق است. چرا حرفهای خودم؟ اگر سحر است، چرا آن موقع نیاوردم؟ دیگری هم اگر به من یاد داده است، شما میگویید سلمان یاد داده است. آن هم که فارس است. چه جور عربی یاد بدهد؟ یعنی همش برهانی است. اینها میآیند در یک مثالی مناقشه میکنند. یک مثالی، یک جزئی، یک شاهدی پیدا میکنند. در آن مناقشه میکنند. اینجا فرعون آمد روی همین معجزه گیر داد که شاهد کار حضرت موسی بود. «إنَّ هَذَا لَسَاحِرٌ عَلِيمٌ» این سحر.
جمله مشهوری وجود دارد که معمولاً مفید واقع میشود: اگر شما عقیده و نظری را همراه با استدلال ثابت کردی و سپس برای آن به ذکر مثال پرداختی، ولی کسی به جای توجه به اصل آن عقیده و نظر یا به جای نقد و بررسی دلایل آن، به نقد مثالهای شما پرداخت، کافی است که بگویید: «در مثال مناقشه نکنید.» به این ترتیب، به او تذکر خواهید داد که به جای توجه به مثال، نظر خود را محدود به اصل مدعا کند و میگوید آقا مثلاً نظام پهلوی فاسد بوده است. شاهدش هم اینکه اشرف پهلوی مثلاً قاچاقچی بوده است، این نمیدانم بدکاره بوده است، فلان بوده است. او بیاید در مقام دفاع از اشرف. «نه، اتفاقاً من خبر دارم اینقدر دست به خیر داشته، انفاق کرده. تو میدانستی این چقدر یتیمخانه داشته است؟ تو میدانی چقدر بچه صفر درآورده است. آنها را به آسمان رسانده است. بیایم ببرمت فلان جا یتیمخانههایش را بهت نشان بدهم در تهران.» شما مثال را رد کردی. خودش هست با استدلالش. در اینجا توجه به یک نکته لازم است که مناقشه در مثال، وقتی مغالطه به حساب میآید که مدعای ما جنبه قیاسی و عقلی داشته باشد. ولی در بحث استقرایی نه. یعنی ما با برهان و استدلال قیاسی مطلبی را اثبات کرده باشیم. در این صورت، پس از ذکر مثال، رد آن مثال یا مثالها کاملاً جنبه مغالطی دارد. اما گاهی ما جنبه استقرایی داریم. بله، در جنبه استقرایی مناقشه در مثال داریم. چون وقتی مثال رد بشود، دیگر اصلاً شما روی این افراد استدلال کردی. «چون فلانی و فلانی و فلانی، پس فلان. فلانی، فلانی، فلانی نه.» برهانی منطقی. یعنی ما با مشاهده چند امر جزئی، به یک ادعای کلی میرسیم. مثلاً با مشاهده چندین کلاغ به رنگ سیاه، ادعا میکنیم که تمام کلاغها سیاهند. حال باید توجه داشت که در استدلالهایی که جنبه استقرایی دارد، چون ذکر هر نمونه و مثال در واقع بخشی از استدلال است، لذا کسی که مثال یا مثال ارائه شده را رد کند، مرتکب مغالطه نشده است. اگر کسی بتواند تمام مثالهای یک استدلال را رد کند، کل آن استدلال را رد کرده است. اگر بتواند حتی یک مثالش را رد کند، به همان اندازه، همان یک مثال از قوت استدلال کاسته شده است. چون این استدلال خود مثالها استدلال است. در مباحث برهانی ما یک استدلال داریم، یک مثال. در مباحث استقرایی، استدلال همان استقراست و مثال است. لذا اینجا نقد مثال، نقد استدلال است و مناقشه در مثال داریم.
مغالطه بعدی، مغالطه تخصیص. مغالطه تخصیص این است که شخصی بخواهد یک قاعده یا قانون کلی را با توجه به یک حالت خاص و استثنایی رد و نقض کند. مثال: «اینطور نیست که هر کار انسان نتیجه خاصی برایش در پی داشته باشد. چون ممکن است قبل از تحقق نتایج عمل، یک سنگ آسمانی فرود بیاید و با آن شخص اصابت کند.» دارد قانون کلی را تخصیص میزند. اینکه یک وقتی ممکن است اینجور نشود. یک جایی هم هست. یک وقتی یک فرضی داریم برای اینکه اینجوری هم نشود. تخصیصات مانع از کلیت نیست؛ یعنی استثنائات مانع از کلیت قواعد و قوانین نمیشود. ممکن است ما میگوییم آقا انسانها دو چشم دارند. «آقا، من یک چشمی هم دیدم. دیگر نگویید انسان دو چشم دارد.» انسان دو چشم دارد. «أَلَمْ نَجْعَلْ لَهُ عَيْنَيْنِ وَ لِسَانًا وَ شَفَتَيْنِ» آقا، این همه آدم زبان ندارد. حالا زبان ندارند باز فرق میکند با اینکه لال است. لالند. زبان که دارند. نه، اصلاً من که دیدم زبان نداشت. چرا قرآن میگوید «أَلَمْ نَجْعَلْ لَهُ عَيْنَيْنِ»؟ دو چشمی هم دیدم. تخصیصات. در این مغالطه، استثنایی انجام شده که صحیح است؛ یعنی واقعاً آن قاعده و حکم کلی در مورد خاص صادق و جاری نیست. اما جنبه مغالطه این است که برای نقض آن حکم کلی نمیشود به آن حالت خاص و اتفاقی استناد کرد. اصل قاعده را بگذار کنار. چون اینجوری نیست. اصل قاعده که هست و این استثنا را قبول داریم. زیرمجموعه قبلی. یعنی مثال که شما آوردی، یک وقت مثال را رد میکنی، یک وقت مثال نقض میآوری. مثالی که طرف آورده را رد میکنی. این میشود مراق. یک وقت برای نقضش مثال میآوری. این برای نقض مثال میآوری، کلیت را از بین نمیبرد. تخصیص میزند. استثنا. چون در غیر این صورت، هیچ قاعده و قانون کلی قابل بیان نخواهد بود. «علم آمن إلا و ق» یکی میگفت: خود همین هم پس تخصیص بخورد. دیگر قاعده میگوید هیچ قاعدهای نیست برای اینکه تخصیص بخورد. خود همین هم قاعده است. باید تخصیص بخورد. در مورد خودش دیگر جاری نیست. چون به هر حال میشود برای هر حکم کلی به برخی موقعیتهای خاص و حالات اتفاقی و استثنایی اشاره کرد که در آن حالت و موقعیت، آن حکم کلی صادق نباشد. مشکلی دارد. به خودش اگر بخورد، مشکلی ندارد. ولی جزئیه. وقتی بشود مفید آن معنا، دیگر نیست. شما اصلش را قبول داریم که همه قواعد تخصیص میخورد. قاعدهای تخصیص نمیخورد. روی راستگویی. صداقت صفت خوب و پسندیدهای است. باید بگوییم که البته که راستگویی صفت خوبی است، اما شخص مغالطه کننده برای توجیه دروغگویی میگوید که چنین نیست که راستگویی همیشه صفت خوبی باشد. چون ممکن است در شرایطی قرار بگیریم که شخص ظالمی دنبال مظلومی باشد. جایش را از ما بپرسد. اینجا راستگویی دیگر صفت خوبی نیست. توی بحثهای فلسفه اخلاق خیلی مغالطه زیاد است. حالا یک وقتی فرصت بشود، مباحث حضرت اخلاق. یک چهار پنج جلسهای. چون بحثهای روزه، بحث دانشگاهی روز، خیلی کاربردی است. آنجا از آن مغالطهها الی ماشاءالله.
ان شاء الله در بیان احکام و قوانین کلی، باید در نظر داشت که بسیاری از آنها را باید جمله به عنوان یک قانون کلی پذیرفت. یعنی نباید به آنها چنان برخورد کنیم که گویا آن قانون در جهانی اتفاق میافتد که در آن هیچ استثنایی وجود ندارد. این مسئله و مشکل در بحثهای مختلف علوم دقیقی مثل فلسفه پیش میآید که وقتی یک دانشمند بخواهد تعریفی از برخی مفاهیم مثل عدالت، حقیقت، دلالت، زندگی و غیره بدهد، معمولاً با چنین اشکالاتی مواجه میشود. در تعریف هم میگفتیم که باید جامع و مانع باشد. خود همین که تخصیص بخورد، دیگر از جامعیت دور میشود. توی لُمْعَه هم مفصل است. همیشه اینجوری هستیم. در مباحث فقهی، خصوصاً در لُمْعَه، مخصوصاً در اول لُمْعَه. روز اولی که اول لُمْعَه را باز میکنید، کتاب طهارت را شروع میکنید. یک بحث منطقی و فلسفی دارد. اول لُمْعَه کتاب فقهی است در تعریف خود طهارت و مرحوم شهید ثانی مناقشاتی میکند که این تعریف شهید اول جامع و مانع نیست. میگوید اینها را در بر میگیرد، آنها را در بر نمیگیرد. این تعریف مشکل دارد. خوب، پس این را دیگر اینجا نمیآیند. در مباحث تعریفی و تبیینی اینجا اگر تخصیص بخورد، علامت نقص میشود. نباید تخصیص بخورد. تعریف شما باید جامع باشد. باید یک جوری تعریف بکنی که اگر میخواهد تخصیص بخورد، آن را از همان اول در تعریف بیرونش کند. تعریف تو را باید درست کنی. در بحث یادم است که در مباحث خارج هم مطرح میشد. یادم است یک وقتی استاد یک چیزی گفتند. من یک قولی از شهید صدر گفتم. ایشان یک نقدی به این قول شهید صدر وارد کرد. بعد من گفتم: خب، این را تخصیص بزنیم. تخصیص بخورد. تعریف مشکل دارد. معمولاً با چنین اشکالاتی مواجه میشود که برای تعریف قانون کلی او موارد نقض و حالات استثنایی را پیش میکشند. البته، همانطور که ذکر شد، استثنا موارد خاص در واقع صحیح است و نشان میدهد که آن حکم کلی در مورد آنها صادق نیست. اما نباید آن استثناها را به عنوان نقض تام و تمام آن حکم کلی دانست. به تعبیر دیگر، با فرض قبول آن استثناها، باید کماکان حکم کلی را جمله پذیرفت.
مثال معروف مغالطه که در بیشتر کتابهای مغالطهها ذکر شده است، سخن افلاطون در کتاب جمهوری است که به نقل از سقراط درباره اینکه لازم نیست همیشه امانت دیگران را باز پس داد، میگوید: «فرض کن شخصی در حال سلامت نفس، شمشیری نزد من به امانت سپرده تا هر وقت آن را مطالبه کرد پس بدهم. بعد در حالت جنون و دیوانگی چنین شخصی مراجعه کند، شمشیر خودش را مطالبه کند تا کسی را به قتل برساند. آیا من باید شمشیر را بهش برگردانم؟» خیر. خب، چه ربطی دارد؟ یعنی امانتداری. امانت را نباید برگرداند به خاطر اینکه یک جاهایی استثنائاتی، نقیضهایی دارد. این مغالطه گاه مورد استفاده افراد هرج و مرج طلب واقع میشود و به این وسیله سعی میکند هر قانون کلی را نقض کند. وقتی چنین افرادی به جرم نقض قانون بازداشت میشوند، عجیبترین حالات استثنایی نقض قانون را مطرح میکنند. «قانون در این حالات انجام نمیشود. چرا در حالت ما اجرا بشود؟» کدام شعار در این مملکت محقق شده که این محقق میشود؟ کلمهبهکلمه. بزرگوار! مغالطه بود. حفظه الله. هر کدامشان. یعنی اصلاً یک تحقیق میدانی، مطالعه میدانی بود. ده خط برای ما نوشت. هر خطی دو سه تا مغالطه. فایده ندارد. بله. «چراغ قرمز رد نکن.» میگوید: «که آره. اینجا اگر چراغ قرمز را رد کنم، جریمهات میکنند. اگر بروی سه هزار میلیارد اختلاس کنی، کسی کارت ندارد.» زن لاجون بدبخت، پنج هزار تومان دارو برایش بنویس. بانک ملت و بانک صادرات، بابک زنجانی و نمیدانم آنها که میبرند، مهم نیست. چون بلدند. چون پول دارند.
ماجرای یک مغالطه خوشگل دیگری که من چند وقت پیش شنیدم، خیلی برایم شیرین بود. مغالطه. به طرف گفتیم که آقا چراغ قرمز را رد نکن. «چراغ قرمز را رد نکن! کی گفته؟ کی تصویب کرده؟ مجلس شورای اسلامی. مجلس شورای اسلامی کیان؟ دویست و نود تا نماینده. این دویست و نود نماینده، کی توشون نماینده از زرتشتی داریم؟ یهودی داریم؟ مسیحی داریم؟ قانونی که یهودی و مسیحی و زرتشتی برای من بنویسند، حجت نیست.» خیلی شیرین! گفتم که: «مجلس شورای اسلامی را کی تنفیذ کرده است؟» یک خورده فکر کرد. گفتم: «ولایت فقیه.» «ولایت فقیه را کی تنفیذ کرده است؟» «امام زمان.» «امام زمان را کی تنفیذ کرده است؟» مخالفت با خدا. راست میگویی. روح قضیه را داشته میبرده به سمت یک چیزی که بتواند زیر آبش را بزند. چه ربطی دارد؟ وقتی چنین افرادی به جرم نقض قانون بازداشت میشوند، عجیبترین حالات استثنایی نقض آن قانون را مطرح میکنند و میگویند قانون در این حالات انجام نمیشود. چرا در حالت ما اجرا بشود؟ مثلاً کسی که اداره مالیات را آتش زده، برای خودش میگوید: «فرض کن عدهای پیرزن فقیر و طفل یتیم به جرم ندادن مالیات بازداشت شده باشند و تنها راه آزاد کردن آنها این باشد که اداره مالیات را آتش بزنیم. همه قبول داریم که این کار کار خوبی است. بنابراین کاری هم که من انجام دادم، به خودی خود کار بدی نیست.»
مغالطه بعدی بهانه است. اینها دیگر ساده است و تمامش کنیم و برویم در مثالها تمرین کنیم امروز. مغالطه بهانه. ارتکاب این مغالطه هنگام مخالفت با یک پیشنهاد و یا نقد و رد یک سخن و یا خالی کردن از زیر بار یک دستور یا تقاضاست. توجیه، بهانه. گفت که ملا نصرالدین گفت که: «خرت را امروز به من قرض میدهی؟ من باهاش جایی بروم.» گفت که: «دادم به کسی. باهاش رفته بیرون.» همان موقع صدای خر بلند شد. «اینکه در خانه است!» گفت: «تو حرف من را قبول نمیکنی، حرف خر را قبول میکنی؟» بعد یکی دیگر هم دارد. حالا آن قشنگش این است. «طناب داری. من میخواهم بروم.» گفت: «روی طنابم ارزن ریختم.» ارزن که کاری به طناب ندارد. «تنور برق، ارزنش میریزد.» من گشتم یک توجیه پیدا کردم. تو چرا اینقدر گیر میدهی؟ یعنی آدم یک بهانهای پیدا میکند که شانه خالی کند.
مثالی که برای مقایسه در برخی کتابهای انگلیسی داده میشود، این است که کسی با طرح جدید شهرسازی مخالفت میکرد به این دلیل که میگفت: «اگر ما این طرح را اجرا کنیم، در آن صورت نقشههای قدیمی که از این شهر چاپ کردیم، بدون مصرف باقی میماند.» ما یک تحقیق داده بودیم به چند تا طلبه، ناول طلبه. در مورد آزادی. آزادی مفهومش چیست؟ آزادی لیبرال چیست؟ آزادی در فرهنگ اسلامی چیست؟ واژههای معادل آزادی، مبانی رفتاری. بعد یک طلبه، چه به طلبه چی، خیلی به ما پرید. «برای چی به اینها تحقیق میدهی؟ برای چی اینها بروند مطالعه کنند؟ درسشان را بخوانند. فلان. تو خودم درس بدهم. مطالعه کنند. تو این بحث فلان.» آن موقع هم به نظرم یا دولت خاتمی بود یا اولین سال احمدینژاد. اول احمدینژاد. ماه اول. خیلی حرف آزادی و اینها داغ بود. این آخر بهانه را ببین. خیلی تو تهران، در یکی از مدارس تهران نشسته بودیم که نزدیک مترو بود. گفت که: «اگر اینها که دارند تحقیق میکنند، خوب سواد نام مجتهد که نیست. ولی فقیه معصوم که نیست.» بهانه است دیگر. «یک نوع مجتهد که نیست. مطالبشان هم توش غلط است.» «قبول داری که توش ممکن است غلط باشد؟» بهش گفتم: «بله. اگر این دارد از در مترو، در کاغذی که دستش است، از دستش بیفتد، یکی دیگر بیاید وردارد بخواند. این هم که شما گفتی که لزوماً حرفهایش همش درست نیست. آن شخص منحرف بشود، شما جوابش را میدهی در قیامت؟» برای اینکه مخالفت با یکی بکند، چه کارها که نمیکند. فقط میخواهد بگوید حرفت غلط است. از یک نظر میشود این مغالطه را با مغالطه پهلوان پنبه مقایسه کرد. وجه مشترک این دو مغالطه در این است که هیچ کدام با چهره اصلی برخورد نمیکنند؛ یعنی به جای نقد و بررسی و مخالفت با اصل، از طریق دیگری وارد میشود. دیگر بهانه میآورد. همین که تقصیر دولت قبل است، بهانه است. «شما که اینقدر من را تشویق میکنید که نماز خود را در مسجد بخوانم، هیچ فکر نمیکنید که شاید وقتی در مسجد هستم، خانهام آتش بگیرد؟ در این صورت چه کسی میتواند به من خبر بدهد یا برای رفع خطر کاری کند؟» به یکی گفتم: «آقا، نماز بخوان.» رفیق. مستند بسازیم. سامرا. حالا در آن بحبوحه سامرا، ناامنی. یعنی طرف جانش را کف دست گذاشته است. «نماز نمیخوانم. نماز بخوان که برای کار، کار اثر معنوی داشته باشد.» مردم گفتند: «من یک بار نماز خواندم، کفشم را دزدیدند.»
نکته مهم در این است که بهانهها و اعتراضات مطرح شده همیشه صحیح است و به خودی خود حکایت از حقیقت دارد. اما علیرغم این صحت و واقعیت مسئله این است که در مقایسه با اصل مدعا و اصل بحث، چنین مخالفتها و اشکالاتی ناچیز است. «چه ربطی دارد؟» جواب «چه ربطی دارد؟» و شایستگی طرح و بحث را ندارند. به بیان دیگر، هرگاه اصل یک سخن و مدعا دارای قوت و استدلال باشد، در این حال مخالفان برای نقد و مخالفت با آن، متوسل به بهانهها و اعتراضات پیشپاافتاده میشوند. از آنجا که هر برنامه و پیشنهادی دارای آثار و تبعاتی است که به گونهای میشود به آن اشکال و اعتراض کرد، بنابراین باید میان اشکالات اصلی خود و یک برنامه و پیشنهاد، میانه اشکالات پیشپاافتاده که به طور تصادفی مطرح میشود، تفکیک قائل شد. یک وقت هست اشکال جدی است؛ یعنی به استدلال لطمه میزند؛ یعنی خود این اشکال استدلال است. «ربطی ندارد. حال شما بخوان. اینجوری نشود. نماز بخوانم، عرق کردم. برو زیر کولر گازی. نمیدانم مغازهام را باید ببندم.» و در واقع مغالطه بهانه با عدم این تفکیک، آنها را یکسان فرض کرده و یا یکسان جلوه میدهد.
قرآن کریم صراحتاً به مغالطه اشاره کرده است. اصطلاح «بهانههای بنیاسرائیل» اقتباس از بیان قرآن درباره بهانهجوییهای قوم بنیاسرائیل نسبت به موسی علیهالسلام برای فرار از انجام فرامین الهی است. همچنین قرآن به عدهای از افراد سستایمان اشاره میکند که وقتی فرمان جهاد نازل شد، اینها میگفتند: «شب دزد میآید، من نباشم. آخه خانه و زن و بچه را به کی بسپارم؟ آن فلانی هم رفته سفر.» نشد. این بهانهها در انتخابات هم مواجه بودیم. بعضی حضرات: «نه، من طلبهام. آخه بیایم برویم درس بخوانیم. نمره کم میشود. بابام راضی نیست.» بهانههای همچون گرمای هوا را برای ترک جهاد مستمسک خود قرار میدهند. «من با پدرت صحبت کنم.» چی؟ خودت را خراب میکنی. دوست دارد. این وضعیت. خیلی راضی است که باباش ناراضی است. شکل قویترین مغالطه وقتی است که به ذکر یک بهانه اکتفا نشود. چون همانطور که ذکر شد، اولاً اعتراضات و بهانهها بیانگر امور واقعی است. ثانیاً نسبت به هر پیشنهاد و برنامه میشود تعداد بیش از اشکال و اعتراض جزئی وارد کرد. بنابراین همواره ذکر چند بهانه و اعتراض هرچند پیشپاافتاده، تأثیر بیشتری خواهد داشت. دو تا، سه تا، ده تا و در ظاهر خدشه زیادی به اصل مدعا وارد خواهد کرد. «حرف شما عملی نیست. چون اگر این کار را بکنیم، آن فلانی این را میگوید. برخورد میکند.» استدلال نیست. برهانی ندارد. «من با اینکه در این فعالیت همکاری داشته باشم، مخالفتی ندارم. اما مشکلات زیادی وجود دارد که مانع است.» «لکنت زبان پیدا میکنم. به دلیل این مسئله نمیخواهم در جمع دیگران حرف بزنم. ثانیاً زمان جلسات شما اصلاً مناسب نیست. ثالثاً، رابعاً...» خب، آن را حالا درست میکنیم. شما حالا حرف نزن. «بیا. حرف من که از اول عرض کردم خدمتتان. گفتم من نمیتوانم شرکت کنم.» شرکت نکن.
عجیب انسان واقعاً موجود عجیبی است. «أكثر شيء جدلاً» این خیلی تعبیر عجیبی است. در قرآن. خیلی این موجود جدالش زیاد است. همه پتانسیل، ظرفیتش، انرژی دارد صرف این میشود که همش درگیر جدال بیخاصیت، بیهدف، جر و بحث با این، با آن. بیشترش هم جنبه خودنمایی دارد. «من بگویم من هستم. من بهترم. من فائقم.» برای مقابله با این مغالطه، دو راه وجود دارد:
یکی اینکه بهانهها و اعتراضات پیشپاافتادهای را که مطرح میشود، بشنویم و پاسخ بدهیم. مثل اینکه قرآن نقل میکند که وقتی قوم بنیاسرائیل برای طفره رفتن و لوث کردن فرمان کشتن یک گاو، چندین بار درباره شکل و سن و رنگ و غیره گاو سؤال کردند، خداوند سؤالات آنها را پاسخ داد. «قالُوا ادْعُ لَنَا رَبَّكَ يُبَيِّنْ لَنَا مَا لَوْنُهَا قَالَ إِنَّهُ يَقُولُ إِنَّهَا بَقَرَةٌ صَفْرَاءُ فَاقِعٌ» چه رنگی باشد. پیر باشد. لحن مشخص است. از قرآن. این مدلی است. حال، چه رنگی.
راه دیگر این است که پیشپاافتاده بودن و عدم ارتباط آن بهانهها را متذکر بشویم و به عبارت دیگر اهمیت بحث اصلی و غیرقابل خدشه بودن آن را نسبت به بهانههای مطرح شده یادآور شویم. «قَالُوا لَا تَنفِرُوا فِي الْحَرِّ قُلْ نَارُ جَهَنَّمَ أَشَدُّ حَرًّا» شما اذیت نمیشوی در این گرما؟ چادر سرت کردی؟ «نَارُ جَهَنَّمَ أَشَدُّ حَرًّا» مرحوم سید احمد کربلایی، یک چشمشان نابینا بود از شدت گریه، از خوف و خشیت الهی. چشمش نابینا. این آیه را وقتی ایشان کسی به مناسبتی در گرمای نجف بودند. چقدر هوا گرم بود. «نَارُ جَهَنَّمَ أَشَدُّ حَرًّا» ایشان اینقدر گریه کرد که بیهوش شد. «لَوْ كَانُوا يَفْقَهُونَ» اگر بفهمید، میفهمید که آتش جهنم گرمتر است. برای رفع بهانه است دیگر. در بهانه جویی. در بهانه جویی. من در فضای سیاسی هم که مغالطات، مغالطات بهانه جویی الی ماشاءالله بود. «نذاشتند کار کنیم. دست ما بسته است. فلان کَس، فلان جا، فلان موضع را گرفت، چیز شد. خراب شد. ما در مذاکرات کار پیش رفتیم. آنجا فلان امام جمعه صحبت کرد.» چه ربطی دارد؟ تو قوی بودی. خیلی قوی بودی. میرفتی میگفتی: «من با ما حرف این امام جمعه، حرف ما نیست. ما حرف ما حرف نظام است.» چه دلیل؟ چه توجیه؟ امام جمعه آمد یک چیزی گفت. «کارها خراب شد.» «همه چی را درست کلاً درستش کردی. فلانی که زد، همه را خراب کرد.» «ما رفتیم درست کردیم.» خب، امام جمعه یک چیزی گفت خراب شد.
بالاترین تهیات الهی بر روح امام صادق علیهالسلام. امروز شهادتین است. صلواتی هدیه بکن به امام صادق علیهالسلام. اللهم صل علی محمد و آل محمد. یک جمعی آمدند خدمت حضرت. ماجراهای بسیار زیبای تاریخ، در تاریخ امام صادق علیهالسلام. بعد یکی از اینها در مسیر با کنیز او رابطه مواقعه میکند. خدمت حضرت و حضرت میگوید. ماجرای سیاسی بود که مثلاً برای فلان کار هزینه بدهید و اعلام بکنید. «من خیلی اهل احتیاطم. نمیتوانم. احتیاطاتم زیاد است. به ممکن است اطرافش یک چیزهایی بشود. دل کسی بشکند. برنج.» «خیلی اهل احتیاطی؟ اگر خیلی اهل احتیاط بودی، کنیز فلانی را در خیمه خبر نمیکردی. چرا در دل شب؟ چرا در دل شب فلان جا کنیز را از این خیمه درآوردی رفتی در آن خیمه با فلان؟» شما خیلی اهل احتیاطی. اگر اهل احتیاطی، آن وقت مراعات کن اینجاها. نمیخواهد خیلی احتیاط بکنی. اینجا خیلی طرف کی بوده؟ بله. خلاصه، اینجور مغالطات بهانهای را باید همینجوری جواب داد. آدمهای قالتاقی هم هستند. اینها که بهانه میآورند، معمولاً آدم قالتاق اند.
خوب. مغالطه سؤال مرکب. سؤال مرکب را میشود همان مغالطه دانست که قُدَما از آن تعبیر «جمع مسائل در مسئله واحد» میکردند. سؤال مرکب در مقابل سؤال ساده یا سؤال واحد مطرح میشود. این هم توی این گفتگو با ضد انقلاب که خیلی کتابخواندهای او ممکن است پاسخ مثبت یا منفی به سؤال ما بدهد. این سؤال، سؤال واحد است. اما اگر پیشاپیش پاسخ آن سؤال را منفی فرض کنیم، سؤال دومی بهش بیفزاییم و بگوییم: «چرا هنوز این کتاب را نخواندی؟» در واقع با یک پیشداوری سؤال کردهایم و به عبارت دیگر، دو سؤال در یک سؤال گنجاندهایم. «چرا جمهوری اسلامی هیچ سایهای بر سرش حاکم نمیشود؟» جواب آن را. یکی از من یک سؤالی پرسید در جمع دانشجویی خیلی سال پیش. سال ۸۶، ۸۷. «چرا شما آخوندها همیشه نمیدانم فلان میکنید؟» از اینها که دو تا سؤال توی سؤال، چند تا سؤال توی سؤال. با پیشفرض، پیشداوری. «خوابت میآید؟» گفت که: پیشداوری دارد دیگر. یعنی من دارم در شما احساس میکنم که خوابت میآید و دارم سؤال میکنم چرا خوابت میآید. آن هم دارد میگوید من در روحانیت دارم میبینم که اینها فاسدند و سؤال میکنم چرا روحانیت هیچ وقت با همیشه فاسد؟ یعنی این مصاحبههایی که در فضای سیاسی میکنند، شما ببینید. حالا رسانههای همسو میآیند سؤال مرکب میپرسند برای اینکه آن طرف جواب اینوری بدهد. «مسئله آزادی سران فتنه به کجا رسید؟» سؤال. «جواب آی نوبخت. یا رئیسجمهور. کارهای انجام شده در حال پیگیری است.» سؤال بعدی. «پاسکاری آزاد بشوند. مراحلش طی بشود.» سؤال وقتی هدفمند است، جواب میآید. یعنی پازل را تکمیل میکند. ما یک وقتی بازی میخواهیم بکنیم. مخصوصاً در جمعهای دانشجویی. خیلی حرفهای. بابل. یکی از مسئول حوزه علمیه بابل یک چیزی گفت، مخم سوت کشید. در جمع طلبهها توپیدم بهشان و گفتم که: «این مسئول شما میگوید که ما هر چی طلبه میفرستیم دانشگاه نوشیروانی بابل، دانشگاه دولتی و معروف است.» گفت که: «حالا به ما گفتند ما برنامه ماهیانه میخواهیم بگذاریم برای شما. بیا آنجا.» اول گفتند هفتگی. گفتم: «هفتگی نمیآیند.» گفتند: «محرم.» گفتند: «محرم نیست.» مسئول چیز است. گفتش که: «مسئول حوزه علمیه مازندران.» ایشان گفت که: «یا مازندران یا بابل.» ایشان گفت که: «ما هر چی طلبه فرستادیم، طلبهها دو روز دوام آوردند. ساز دانشگاه بیرونشان کرد.» خجالت بکشید شما. شما باید الان برای دانشگاه آکسفورد تربیت بشوید. بحث مغالطات ما را گوش بدهید. دست و بالتان باز میشود. یکی از مغالطاتی که خیلی بازی میدهد، همین سؤال مرکب. اصلاً یک جوری سؤال کرده است. هی هر چی فکر میکنی من بگویم آری یا بگویم خیر. فرض اول و اثبات را هر چی بگویی، آن فرض اثبات شده است. شما میگویی: «شما خوابتان میآید؟» میگوید: «خیر. خدایا! خیرم باز تأیید میکند. چرا تو در من خواب میبینی؟» یعنی خیر هم که میگویی، یعنی من یک جوری هستم که برداشت میشود که خوابم میآید. ولی الان خوابم نمیآید. اصل جواب به این سؤال غلط است. بعد شما سؤال از هم باز کنی. اول دو تاش کنی. یکیش بله، یکی خیر. اینجوری. اصلاً چرا این را پرسیدی؟ بر فرضم که اینجور باشد. خواب یک ظرافتی میخواهد. ذکاوتی میخواهد. انداخت آن را در مصاحبهها. حزباللهیه میآید سؤال میکند با یک پیشداوری. آنوری هم میآید سؤال میکند با مثلاً «قانون امر به معروف و نهی از منکر که میخواهد اسیدپاشها را باز بگذارد. به نظر شما تصویبش کار خوبی است؟» سؤال. «به نظر شما بردن آبروی یک خانم و رد صلاحیت ایشان بعد از اینکه رأی آورده است، این وجاهت قانونی دارد؟» حالا رئیس محترم مجلس. این کار شورای نگهبان. کار اصلاً جالبی نبود به نظرم. «قبول داشتی؟» پس یعنی ظرافت و ذکاوت اگر باشد. خدا بیامرزد آن رئیسجمهور قبلی را. قبلی، یعنی دوره اول. رئیس مثلاً طرف پرسید که: «آقای مصباح یزدی که گفته...» دقیقاً یادم است. در یکی از مصاحبهها. «نظر شما در مورد این حرف چیست؟ آیا مصباح که گفتند مردم هیچ حقی ندارند نسبت به انتخاب حکومت، نظر شما در مورد این حرف چیست؟» تحریف کردی. بعد داری میگویی نظرت را بگو. فلسفه ببافی که جواب بدهی. «نظر من این است که حرفهایی که بزرگان شما در مورد آزادی بیان میگویند و اینها، این را باید ما بیشتر بهش بها بدهیم. اجازه بدهیم همه حرفهایشان را بزنند.» این دقیقاً همان عملیات معکوس. کار روانی که او دارد میکند. خاصیتش همین است؛ یعنی مخصوصاً سؤال مرکب روی سؤال مرکب معمولاً سؤالی که باید با سؤال، در واقع با یک پیشداوری سؤال کردیم. خب، جنبه مغالطه سؤال مرکب این است که چنین سؤالاتی در واقع مستلزم یک استدلال ضمنی است. این استدلال در صدد است که شخص پاسخگو را برای تصدیق و اعتراف به امری دچار آشفتگی کند؛ زیرا در چنین سؤالهایی به سختی میشود از اعتراف به مطلب فرار کند و پاسخهای مختلف او میتواند به طور تدریجی ثابتکننده آن مطلب ضمنی در سؤال باشد. «آیا از تنبلی خود دست برداشتهای؟» یکی از رفقا، مدلش کلاً اینجوری است. همیشه سؤال مرکب میپرسد: «حاج آقا، چرا خودت را درست نمیکنی در این مسئله؟ تو چرا مخالفی با فلانی؟» «مخالفتی ندارم.» «نکنه وقتی من یک چیزی گفتم، یک جایی مخالفتی هست؟» اینجا اینجوری میپرسد. «کسانی را که به آنها نیرنگ زدهای، راضی میکنی؟» فرزند کسی به پرسش اول پاسخ مثبت بدهد، «از تنبلی خود دست برداشتهای؟» میگوید: «بله.» «از تنبلی خودم دست برنداشتهام.» «آنهایی را که بهشان تهمت زده بودی، راضی کردی؟» «بله؟ خیر؟» جالب این است که این سؤالها همه بله-خیریه. معمولاً بله-خیریه. تفسیری نیست. «چه کار میکنی با آنهایی که این کار را باهاشان کردی؟» حالا طرف چی میخواهد؟ «با آنهایی که بهشان تهمت زدی، میخواهی چه کار کنی؟» تا ببینیم تهمت از طنز ندارد. شما یعنی چی؟ حالا این حالا باز یک ظرافت است. اثبات میشود. مخاطب که نشسته است احساس میکند شما میخواهی رفع اتهام کنی. «اتهام ثابت شد. میخواهی رفع کنی؟» بازی ظرافت بیشتری میخواهد. شما باید توپ را بیندازی در زمین او که اصلاً مخاطب باشد. «آها! این مشکل از او است که دارد سؤال میپرسد.» حالا تهمت. یعنی یک جورایی انگار من یک چیزهایی بهم میچسبدها! ولی خب، بعضیهایش نمیچسبد. بعضی را تبرئه کنی. ولی خیلی ظرافت میخوری. همانجور که سؤالش خیلی شیطانی است و با حیله است، جواب هم خیلی شما دوباره داری اینجوری میپرسی. احسنت. «سؤالاتت را با تهمت میپرسی؟» یکی به من میگفت: «خدا ریشتان را بکند!» نشد من به شما چیزی بگویم.
اما هر یک از این دو پاسخ در واقع پاسخ به دو سؤالی است که به صورت مرکب بیان شدهاند. سؤال اول در واقع چنین بوده: «آیا قبلاً تنبل بودهای؟» «اگر تنبل بودهای، آیا از تنبلی خود دست برداشتهای؟» «شما هنوز ضدانقلابی؟» «شما هنوز همان سیستم متحجرانه خودت را داری؟» «همان جوری افراطی؟» سؤالها. پاسخ مثبت به سؤال در واقع اعتراف به این مطلب است که آن شخص در گذشته هم تنبل بوده است. همچنین صورت واقعی سؤال دوم به این شکل بوده است: «آیا به کسانی نیرنگ زدهای؟» «اگر به کسانی نیرنگ زدهای، چطور آنها را راضی خواهی کرد؟» در اینجا همین پاسخ که «عذرخواهی میکنم.» «چه کار کردی؟» «عذرخواهی میکنم.» این «عذرخواهی میکنم» اعتراف ضمنی به این است که شخص قبلاً عدهای را فریب داده است. حتی اگر به سؤال اول پاسخ منفی داده باشد، باز هم به معنای این است که قبلاً تنبل بوده، هنوزم تنبل است. «از تنبلی خوش...» خیرم. جواب: «نباید دست بر نداشتم.» همچنین اگر کسی در پاسخ سؤال دوم بگوید: «هیچی برای من مهم نیست. برای این امر کاری انجام نمیدهم.» پس همواره پاسخ به سؤال مرکب، اعتراف به پیشفرض ضمنی سؤال هم هست. تنها راه جلوگیری از مغالطه سؤال مرکب این است که به جای پاسخ به آن سؤال، آن را به سؤالات جزئی تقسیم کنیم؛ یعنی ابتدا به تفکیک سؤال، پیشفرض ضمنی آن را روشن کنیم. مثلاً اگر کسی پیشفرضهای دو سؤال فوق را قبول نداشته باشد، باید بگوید: «من در گذشته تنبل نبودهام. من به کسی نیرنگ نزدم.» خیلی چیز سادهترین کاری است که میشود کرد وگرنه آن طرف با یک شگرد روانی دارد این کار را میکند.
نوع دیگر سؤال مرکب که فریبندگی کمتری دارد، مبتنی بر پیشفرض نیست. بله. طرف گفت که: «چرا در جمهوری اسلامی به آقا گفت: "چرا در این جمهوری اسلامی نقد رهبری جرم است؟ چرا من هر روز روزنامه را باز میکنم، توش نقد رهبری نمیبینم؟"» واسه سؤال با پیشفرض. جواب رندانه است. شما بروید بگویید یعنی چی؟ یعنی از جرم بودنش در میآید ولی آزادی. خیلی رندانه. نوع دیگر سؤال مرکب که فریبندگی کمتری دارد، مبتنی بر پیشفرض نیست. نقد رهبری که نه، یعنی اهانت. او منظورش این بود که نقدی که توش اهانت هم باشد و اینها. جواب آقا هم خیلی رندانه است. یعنی با اهانت. مبتنی بر پیشفرض نیست، بلکه به طور واضح دو سؤال با هم ترکیب میشوند. اما نحوه ترکیب دو سؤال طوری است که پاسخ واحدی میطلبد. معمولاً شخص پاسخگو از این ترکیب غفلت میکند و با یک پاسخ به دو سؤال جواب میدهد. مثالی که در کتابهای مغالطه برای این نوع از سؤال مرکب ذکر میشود، این است که مثلاً والدین به کودک خودشان میگویند: «آیا میخواهی بچه خوبی باشی و کمتر شیرینی بخوری؟» میخواهی بابا بچه خوبی باشی، شیرینی کمتر بخوری. مثالهای جدیدترین مثال که غالباً پاسخ مثبت یا منفی میطلبد، در عرصههای گوناگون زندگی مشاهده میشود. «آیا شما با افزایش کمیت و میزان تولید و کاهش کیفیت موافقید؟» «آیا شما موافق هستید که یارانه بدهند و ملت همچنان فقیر باشند و تورم بیشتر شود؟» شما موافق همین که یارانه بدهند و تورم بیشتر بشود، درسته؟ «نه. من موافقم که یارانه بدهند و تورم بیشتر نشود.» «چرا در این کارخانه امکانات بهداشتی و رفاهی وجود ندارد؟» ذکر این نکته لازم است که مغالطه سؤال مرکب به صورت کاملاً صریح یک مغالطه شفاهی است و در مکالمات صورت میگیرد. شفاهی، غلط. شفاهی درست است. یعنی برای ارتکاب این مغالطه لازم است که یک متکلم سؤال مرکبی را مطرح کند و متکلم بدون رعایت احتیاط مثلاً با گفتن پاسخ مثبت یا منفی به آن سؤال پاسخ بدهد. به این ترتیب، پیشفرض ضمنی سؤال را هم مورد تأیید و اعتراف قرار بدهد.
مهمترین موارد ارتکاب مغالطه در دو جاست:
یکی در دادگاهها که بازپرسهای حرفهای با طراحی سؤالهای سعی میکنند تا متهمان را به اعتراف برخی جرایم مجبور کنند. «باقیمانده اجناس و پولهای سرقتی را کجا مخفی کردی؟» طرف هرچی بخواهد بگوید، تأیید این است که سرقت کرده. سؤالها حرفهای است. من در بحث خواستگاری میگفتم سؤالات مرکب بپرسید. سؤالهای بسیط در خواستگاری به درد نمیخورد. سؤال مرکب معمولاً اگر افراد قوی نیستند، ذهنهایشان بازی میخورند. در جواب سؤال مرکب خیلی حرفهای است. کلاً یعنی خیلی درون طرف را میشود بیرون کشید. «کریم؟» خود این سؤال مرکب است دیگر. «خدا به این خوبی! تو چه مرگت است؟» سؤال این است. «تو چرا مغروری به نسبت به خدای کریم؟» یعنی سؤال سؤال بسیط نیست که دنبال یک جوابی باشد. یک استفهامی است که در خود این استفهام غرضی نهفته است و خود استفهام مخاطب را به چالش میکشد. در پی آن نیست که استفهام انکاری و اینها. اینجوری است دیگر. در پی نیستم که من سؤال بکنم، جواب بدهی. من جواب نمیخواهم. با سوالم دارم یک آسیبی بهت میزنم. خود سؤال من یک چیزی است. در خواستگاری دنبال سؤال بسیط نباید بود. چون فضای دروغ زیاد است. فضا، فضای دروغ است. طرف ادعا میکند. سؤال مرکب باید پرسید. سؤال مرکب هم من مثلاً به دوستان بعضی بارها اینها را گفتیم. قرار نبوده که مکتوب بشود. خیلی هم گفتند. گفتند: «آقا، اینها را شما سیدی کن. مکتوب کن. بیست سی تا سؤال از این سؤالات مرکب.» که مثلاً اینجوری. «آخرین باری که با رفیقت رفتی بیرون و خرج آبمیوه اینها را دادی، کی بود؟» برای کسی خرج هم میکنی؟ اهل سخاوت هم هست. مثال بسیط است. به درد نمیخورد. سؤال مرکب: «آخرین بار کی بود؟» «فکر میکنم نمیدانم.» پس هیچی. پس اهل خرج کردن نیست. طرف قشنگ. یعنی من ده تا سؤال از این، ده تا سؤال از او. همدیگر را نگاه میکنند. یک دانشجو. یک وقت یکی از دانشگاه مشهد ما درس میداد. دختر و پسر هر دو پای منبر ما بودند. درس و من بعد. پسره آمد گفت که: «من عاشق این دختره شدم. هیچ راهی ندارم برای اینکه ازش خواستگاری کنم و هیچی هم بلد نیستم. حاج آقا، شما واسطه میشوید؟» گفتم: «آره.» اتاق ما اتاق بسیج بود. گفتم: «بیایید.» جفت آنها. دختر آمد نشست و گفتم: «ایشان به شما علاقهمند شدهاند. از شما خواستگاری بکند.» ظاهراً خود دختر هم باخبر شده بودند. بعد یک وقت سه ساعته آنجا بهشان دادم و در مجموع در آن دوره ده ساعتی مشاوره کردیم. هنوز که هنوز است اینها. حالا اینها چند نفر باز آوردند خودشان را برای چیز و اینها. خداوکیلی ما که کاری نکردیم. لطفاً امام رضا بود آنجا. چون در حرم هم میرفت. خداوکیلی ما هیچ راهی برای شناخت همدیگر نداشتیم. هیچ قدر هم شناخت. اینقدر. یعنی ما بعد از زندگی شناخت جدیدی نسبت به هم پیدا نکردیم. سؤالهایی که فلانی پرسید، کاملاً شخصیت طرف را مشخص کرد. خانم این آقا این مدلی است. میخواهی موفق باشی، باید باهاش این کار را بکنی. الحمدلله خیلی هم راضی هستند. خانم ببین. اگر دنبال این هستی که آقا مثلاً حرم ببرتت سال به سال، نمیبرد. باید ورش داری ببریش. فکر این چیزها نیست. اختلاف همان اول با ده تا سؤال روشن کردم. این آدم آدمیه که باید به کار بگیریش. فکر نکنی محبتت به این است که بنشینی تا برایت کاری بکند. محبتش این مدلی است که باید کاری ازش بخواهی برایت انجام بدهد. سؤال مرکب خیلی به درد میخورد. یعنی برای شخصیت طرف. خوب.
مورد دوم. مورد دوم استفاده از سؤال مرکب. آخرین باری که شما مثلاً سوسک دیدی کسی را صدا زدی، کی بود؟ اینجوری. خیلی چیزها را میشود با سؤال مرکب فهمید. طرف تا بخواهد بفهمد شما چه بازی سرش درآوردی، اصلاً مسئله تمام شده رفته است. فکر کند. یعنی قبل اینکه این سؤال بکند، نیم ساعت، یک ساعت فکر میکند چه جور این را بپرسم. اولین سؤالی که از خانمم توی خواستگاری پرسیدم که بنده خدا همیشه میگوید: «میگوید تو من شب اول قبرم بود. خواستگاریام داشتم اصول دین پاسخ میدادم.» من پرسیدم که: «شما چرا خودکشی نکردی تا حالا؟» خواستگار آمده. یک کسی است. حالا خود فضای استرس خواستگاری و اینها. یکی از سؤالهای مرکبی که اول توی این خواستگار همیشه داریم این است: شما چرا حالا خودکشی نکردی؟ چرا مرکب؟ یعنی من فرض را دارم بر این میگذارم که شما خودکشی را قبول ندارید. طرف اگر خودکشی کرده باشد، میگوید: «من چرا خودکشی کردم؟» یک بار خودکشی کردم. خودکشی کردم. یعنی آدم مأیوسی است. مأیوسی نیستی. پیشفرض دارم. پیشداوری دارم. شما از زندگی نیستی. امیدواری و امید به یک چیزی داری. میخواهم ببینم امیدت به چیست که تا حالا زنده ماندی. خیلی این سؤال کاربردی است. بعد قشنگ روحیات دو طرف را نشان میدهد. «یک سؤال. شما هدفتان از زندگی چیست؟ تعالی. کمال. فلان.» میبافد. سؤال بسیط اینجوری است. بافتنی. «خودکشی نکردی؟» گفت که: «من مثلاً پسره برگشت. قرارداد بستم. خیلی دوست دارم تا وقتی این قرارداد تمام بشود، زنده باشم.» کمال و تعالی همه اینها رفت روی هوا. درسم تمام شد. کاسبی کند.
مورد دومی که از این مغالطه میشود استفاده کرد. مغالطه آخرم هم هست. بله. از سوی خبرنگاران قوی و باتجربه صورت میگیرد. این خبرنگاران در مصاحبههای خود با مسئولان مهم، به ویژه در مصاحبههای مطبوعاتی و بینالمللی، سؤال خودشان را طوری تنظیم میکنند که از پاسخ به آن بشود نکات زیادی را استنباط کرد. «آقای وزیر، لطفاً بفرمایید چرا کشور شما هنوز با ورود توریست و جهانگرد مخالفت میکند و بودجهای برای گسترش صنعت توریست اختصاص نمیدهد؟» «چرا ایران همجنسبازها را محدود میکند؟» همجنسباز نداریم. جواب. جواب دقیقی نبود و جواب بهتری میداد. شاید روش فکر نکرده بود. حال و پاسخ آرام. چهار تا سؤال به ترتیب مطرح و پاسخ داده بشود. در پایان بحث مربوط به مغالطه سؤالهای مرکب، توجه به این نکته مفید است که برخی متفکران اعتقاد دارند که همه سؤالها، سؤالهای مرکباند؛ یعنی سؤال ساده و واحد وجود ندارد. به تعبیر دیگر، در هر سؤال چند پیشفرض وجود دارد که پاسخ به آنها تأیید آن پیشفرضها هم هست. مثلاً در سؤال: «آیا این کتاب را خواندهای؟» شما یک پیشفرض دارید که این کتاب خواندنی است. پیشفرض شما این است چون حرم میآیید. شما پیشفرض دارید اینکه حرم رفتنی است. باید حرم رفت. یعنی بالاخره ما عقایدمان در سؤالاتمان نهفته است. هر کسی سؤال متناسب با عقیدهاش میکند و چیزهایی که قبول دارد، مقبولاتش به عنوان یک سؤال ساده و واحد است. میشود این پیشفرض را تصور کرد. تو سواد خواندن داری. پیشفرض را گرفته که شما اصلاً سواد داری که بتوانی بخوانی. تو این کتاب را دیده بودی. میدانستی این کتاب چاپ شده است. میتونستی بخوانی. وقت خواندنش را داشتی. همه اینها را من پیشفرض داشتم که دارم سؤال میکنم. این کتاب در اختیار تو بوده است. این کتاب برای شما مفید است. احتمال خواندن آن از سوی شما وجود دارد و با قبول دیدگاه متفکران که میگویند هر سؤالی دارای پیشفرضهایی است که پاسخ به آن سؤال، تأیید پیشفرضهاست، باید در تعریف مغالطه سؤال مرکب بگوییم مغالطهای که سؤال مطرح شده در آن مبتنی بر پیشفرضهایی است که مخاطب آنها را قبول ندارد. چرا؟ چون ما سؤال بدون پیشفرض نداریم. مغالطه سؤال مرکب چیست؟ لزوماً این نیست که پیشفرض داشته باشد. خود پیشفرض داشتن باعث مغالطه بودنش نمیشود. پیشفرض نادرست داشتنش مشکل است. پیشفرضی که مخاطب آن را قبول ندارد. حالا ان شاء الله اینها یک مروری بشود. تمریناتش را ان شاء الله فردا قالب میکنیم. یعنی میخواهیم تحمیل بکنیم، تلقین بکنیم. تو این را قبول داری پیشفرض.
الحمدلله رب العالمین.
بسم الله الرحمن الرحیم.
بحث مغالطه خلط علت و دلیل در این قسمت بود. عرض شد که وضعیت فلسفی، خلط مقام ثبوت و اثبات است. در واقع، این خلط مقام ثبوت، همان جنبه وجود پدیدهها در عالم خارج و رابطه علّی و معلولی پدیدههاست. مقام اثبات، جنبه ذهنی و رابطه میان مفاهیم و گزارههاست. برعکس اصطلاح مشهوری که به کار رفته؛ یعنی مقام ثبوت و اثباتی که ما در بحث برهان داشتیم را اینجا به همان تقدیر و تعریف بیان کرده است. مقام ثبوت، عالم ذهن است و مقام اثبات، عالم خارج. ایشان اینجا جابهجا، در همان حسابی که در بحث برهان بود، مانند رابطه مقدمات و نتیجه یک استدلال را بیان کرده است. اینجا به دلیل پیچیدگی موضوعات فلسفی، از ذکر مثال در این باب خودداری میکنیم. اما نکتهای را درباره تحلیل رفتار انسانی یادآور میشویم:
اگر رفتار انسان بر پایه دلیلگرایی باشد، ملازم با نظریه اختیار و آزادی است و اگر بر پایه علتگرایی باشد، ملازم با نظریه جبر میشود. اگر بر اساس دلیل کسی بخواهد پیش برود، رفتار مبتنی بر دلیلگرایی باشد، میشود اختیار. اگر بر اساس علتگرایی باشیم، میشود جبر.
خیام میگوید:
«من میخورم و هرکه چو من اهل بود
می خوردن من به نزد او سهل بود
می خوردن من حق ز ازل میدانست
گر مینخورم، علم خدا جهل بود»
خلط بین علت و دلیل کرد. یا ماجرای "لواشاالله" این خلط دلیل و علت است. علت فقر این است که خدا اینها را سیر نکرده است، ولی دلیلش چیست؟ دلیلش این است که شما اینها را سیر کنید. علت اینکه شما می میخوری، این است که خدا میداند، ولی دلیلش چیست؟ میداند و میداند که شما اختیار دارید، واگذار کرده به اختیار شما. به قول حضرت استاد آیتالله جوادی: هم «می خوردن تو حق ز ازل میدانست»، هم اینکه «میتوانی می نخوری» را حق ز ازل میدانست. جفتش را عقل ازل میدانست. گفت: خب، این خودش میتواند و بهش میگوییم نخورد و نباید بخورد.
خلط علت و دلیل: شاعر در صدد توجیه میخوردن خود و استدلال برای صحت و درستیاش است. اما در بیت دوم، به جای استدلال و ارائه دلیل برای مدعای مورد نظر، به بیان علت میخوردن میپردازد. مغالطه یا غلط دیگر در اینجا نهفته است که در بیان علت هم علت موهوم و نادرست ذکر شده است. باید دو تا علت دلیل میآورد. علت را میگوید و تازه در همان علت هم علت تامه را نمیگوید. دست گرفته بودم. تازه علت موهوم. میخوردن معلول علم خدا نیست؛ یعنی نه تنها علت تامه نیست، جزء العله هم نیست. اگر هم نباشد، جزئی از یک علت است، نه اینکه خودش علتی است از کل. اینکه بالاخره خدا اراده تکوینی خدا را که دارد. علم خدا جزئی از یک علت است. علم جزئی از اراده خداست. جزئی از یک اراده، علت است؛ ولی علت تامه نیست. اراده او هست، ولی همان اراده به این تعلق گرفته که انسان با اراده خودش آن را نخورد. با این فرض که علم پیشینی خداوند به افعال ما موجب جبر و سلب اختیار از ما میشود، در حالی که در هر دو مورد خطا کرده است و لذا بهترین پاسخ به او همان پاسخی است که آن شاعر گفته است که: «علم ازلی علت عصیان کردن / نزد عقلا ز غایت جهل» پاسخ شاعر خیام در پایان.
تذکر نکته لازم است که مغالطه خلط علت و دلیل منحصر به مقام نقد نیست. اما به دلیل ارتباط بعدی در این فصل: مغالطه بعدی رد دلیل به جای رد متهم. خب، به جای اینکه شما دلیل را رد کنید، یعنی به جای اینکه دلیل رد بشود، مدعا رد میشود. متهم به چه دلیل رد میشود؟ مثالی میآورد از مثالهایی که قبل آورده بود در اثبات اینکه عراق در جنگ تحمیلی علیه ایران از انواع کمکهای نظامی، صنعتی و اطلاعاتی کشورهای مختلف استفاده میکرد. توجه به چند نکته کفایت میکند:
اول اینکه جمهوری اسلامی پس از انقلاب در آغاز رشد و بالندگی خود بود. استکبار جهانی برای نابودی آن دست به هر کاری میزد. دوم، مسئله نقش ایران و عراق در تولید نفت خام بود و نکته سوم که با توضیحات قبلی روشن شد که استدلال فوق مقبول نیست. چون گوینده برای اثبات مدعای خود در واقع دلیلی را ذکر نکرده، بلکه صرفاً به تبیین بیشتر مدعای خود و جنبه علّی و معلولی آن به عنوان یک پدیده و حادثه خارجی پرداخت. ضعف و مغالطه بودن استدلال فوق روشن شد. چه نتیجهای میگیریم؟ آیا میشود نتیجه گرفت که به دلیل نارَسایی بیانات فوق، مدعای مذکور نادرست است؟ یعنی یک کسی دلیل غلطی دارد میآورد. برای مدعا، شما آن دلیل را که بزنی لزوماً مدعا از بین میرود؟ نه، یعنی این دلیل درست نیست. خیلی وقتها در مباحث پیش میآید و بعد دچار مغالطه میشود. مثلاً در مکاسب مرحوم شیخ، خودش نظرش به یک مسئله است. پنجاه نفر پنجاه تا دلیل آوردهاند. ایشان زیر آب تمام پنجاه دلیل را میزند. حق هم همین است. این حرف درست است، ولی با این پنجاه دلیل اثبات نمیشود. چون ایشان دارد زیر آب این پنجاه دلیل را میزند، پس قبول ندارد. این نیست؛ یعنی وقتی دلیل دارد رد میشود، لزوم این نیست که مدعا هم رد بشود. مگر بین دلیل و مدعا رابطه علیت تامه باشد؛ یعنی لزوماً همین فقط میتواند دلیل باشد و چون این هم نارَس است و مطلب را نمیرساند، مدعا را نمیرساند، پس دیگر مدعا اثبات نمیشود. مثل بحث مثلاً شما برای شرک، فقط همین دلیل را میتوانی داشته باشی که خدا اینها را شریک قرار داده است، بر فرض و این هم که خدا قرار نداده است. چون شما هیچ دلیلی ندارید. باز برای همین نظرات قرآن، دین، هیچ پیغمبری این را خبر نداده است. نه، خود شما آمدهاید شهود کردهاید و هیچی ندارید. این فقط «ظن» است. خب، من هم که شریک قرار ندادهام. یا مثلاً من که ملائکه را به عنوان «بنات» اختیار نکردم. خوب وقتی که این دلیل رد شد، مدعا هم رد میشود. این دلیل رد شد؟ خب، الان سر جایش مانده است. نه، علت علّت تام. یعنی این فقط از این راه میتواند اثبات بشود. خب، این هم که من البته پاسخ منفی است و نمیشود. چه نتیجهای گرفت؟ چون حداکثر چیزی که میشود نتیجه گرفت این است که گوینده در اثبات مدعای خود ناموفق بوده است. اما اینکه اصل مدعا درست است یا نادرست، به دلایل مستقلی نیاز دارد. پس، شما به جای اینکه مدعا را رد کنی، دلیل را رد میکنی؛ یعنی کجا؟ وقتی که بین دلیل و مدعا لزومی نیست. اگر لزوم باشد و علیت تامه باشد، شما به جای دلیل رد، مثال: «سرانجام معلوم شد که کسی که به نام جنگیر نزد او میرفتی، شیادی بیش نبوده است، نه به نام جنگیر و هیچ یک از حرفهای او پایه و اساسی نداشته است. با این اتفاق، تو باید از اعتقاد خودت نسبت به وجود جن دست برداری.» چه ربطی دارد؟ دلیل زد. اثبات شد که فلانی خائن است. پس دیگر باید قبول کنی که به هیچ حزباللهی نباید در انتخابات رأی داد. یک بچه حزبالله رئیسجمهور بشود. دیدی فلانی چه کار کرد؟ مغالطات ما در ایام انتخابات گذشته داشتیم. با همین بچهحزباللهیهای خودمان. آنهایی که ادعای سادهزیستی داشتند، چه شدند؟ کارشان به کجا رسید؟ پس دیگر اصلاً سادهزیستی نباید باشد. مزخرفاتی اینها. این مغالطه رد دلیل است. بنده هم آنجا عرض کردم که چند نفر به اسم اهل بیت آدم کشتند. بنیعباس به اسم اهل بیت آمدند قیام کردند. پس دیگر شعار اهل بیت چی شد؟
نکتهای که تشخیص مغالطه رد دلیل به جای رد مدعا را در برخی موارد دشوارتر میکند، این است که گاهی دلیل علاوه بر اینکه از اثبات مدعای مورد نظر ناتوان است، خود آن دلیل هم فی نفسه سخن نادرستی است؛ یعنی دیگر دو تا گیر دارد. یکی اینکه اصلاً مدعا را اثبات نمیکند. یکی اینکه اصلاً خودش اثبات نشده است. خودش هم اثبات نشده است. یعنی شما داری میگویی که آقا هر کی از امام زمان میگوید، حُجَتی است. اصلاً این اثبات نشده است که بعد داری میآیی میگویی که خب، شما از امام زمان گفتی، پس باید یک ربطی به حُجَتیه داشته باشی. این مدعا میگوید شما از کی خط میگیرید؟ کدام یک از لیدرهای حُجَتیه هستی؟ مگر میشود؟ خود این هم اثبات نشده است. در چنین مواردی باید سه نکته را از یکدیگر تفکیک کرد:
یکی اینکه باید مقدمات استدلال، خطایش را جدا کرد. یکی باید نشان داد که این مقدمات نمیتواند آن مدعا را اثبات کند. یکی دیگر اینکه اصلاً اصل مدعا خطاست. سه تا گیر دارد اینجا که معمولاً از دو نکته اول، نکته سوم فهمیده میشود و اصل مغالطه رد دلیل به جای رد مدعا هم در همین امر است.
مثال: «من میخواهم سندی ارائه کنم که برای حضار محترم در دادگاه ثابت شود که مجرم واقعی همین فرد است. من اسناد واقعی در اختیار دارم که نشان میدهد افرادی که برای بیگناهی این فرد شهادت دادند، هیچ کدام در محل وقوع جرم حضور نداشتهاند.» خب، اینها حضور نداشتند یعنی آدم نکشته است؟ اینهایی که شهادت میدهند، شهادتشان اصلاً دروغ است. مجرم هست یا مجرم نیست؟ مجرم نیست. چون شما دلیلت این است که اینها شهادت میدهند. من این را رد میکنم. میگویم شهود هیچ کدام نبودند. اینجا برعکس است. میگوید که اینهایی که دارند برای بیگناهی شهادت میدهند، هیچ کدام نبودند. مجرم است دیگر. در پایان، لازم است نکتهای تذکر داده شود. او مغالطات را برایتان نفرستادم. در آن مکالمه که با آن آقا ما داشتیم، او میگوید که رهبر انقلاب فرمودند که خیلی لَجَن است میگیرم وقتی حرفهایش میافتد. «هیچ کس از محتوای برجام خبر ندارد.» تو طلبهای، تو روحانیای، تو ادعای شهادت میشود، ادعای استاد اخلاقیات میشود. چه بگویم؟ آدم! پس اینجوری نگفتند. اینجوری نبوده است. هیچ کس واقعاً خبر ندارد؟ این صغرای کبری. من نسبت به چیزی که خبر ندارم... آقا، این را به عنوان «ظن» گفتهاند یا به عنوان آقا، چیز دیگری فرمودهاند؟ آقا فرمودند که شما اگر مثل من از محتوای برجام خبر داشتید، تصدیق میکردید که چقدر آمریکاییها خبیثاند. میبرد به سمت دیگر. اصلاً خیلی شیّادی است این. خیلی میماند. چرا یک کسی این قدر شارلاتان میشود؟ قرآن از دستش نمیافتد. یعنی آدم واقعاً باورش میشود که وقتی امام زمان ظهور میکنند، یک عده با قرآن روبروی حضرت میایستند. به تعبیر پیامبر اکرم همینجوری است. این مدلی است. صغرای کبری همین مدلی است. فرموده: قرآن و چیزی که نمیدانم، نباید دنبال آن باشیم. دیگر قرآنی شد. دیگر برجام، نقد برجام، مخالفت با قرآن. تا حالا فتوا داشتیم فقط به عنوان یک معصوم نیست. نقدش جایز است. استناد میکنند به آقا. بله، شما طرفدار آقا نیستی. آقا این حرفها را زده است. پس با این حرف میرسیم به این آیه قرآن. با این آیه قرآن هم میرسیم به اینکه دیگر نباید راجع به این قضیه صحبت کنیم. اینجا استدلال کامل است. این هم وحی مُنزل است. بعد میگویی آقا خدا! آقا در جاهای مختلف خود آقا گفته است: این برجام خسارت بود. این برجام باید به عنوان یک تجربه استفاده شود. این برجام اصلاً هیچ حُسنی نداشت. در این قضایا، فقط به عنوان تجربه برای آیندگان است که دوباره ضربه نخوریم. نظر، از دید خودش نگاه میکند.
در پایان لازم است نکتهای تذکر داده شود و آن اینکه در یک مورد خاص رد دلیل نه تنها موجب ارتکاب مغالطه نمیشود، بلکه کاملاً نقش منطقی ایفا میکند و آن مورد مسئله استقراست. از آنجا که در استقرا احکام جزئی به عنوان مقدمات و در واقع دلیل اثبات حکم کلی در نظر گرفته میشوند، با این فرض که احکام جزئی بتوانند حکم کلی را اثبات کنند، لذا خدشه در مقدمات و رد دلیل موجب میشود که مدعا از کلیت ساقط شود. توضیح بیشترین نکته در مغالطه بعدی خواهد آمد که مغالطه مناقشه در مثال. یک جا کاربرد دارد: رد دلیل، رد مدعا بکند. در بحث استقرا. طرف میگوید که ما هرکی را دیدیم اینجوری بود. فلانی منظورته؟ آخوندهای این مدلاند. اینجوری نیست. این هم که اینجوری نیست. این هم که خودش گفته من اینجوری نیستم. آن هم که همه میگویند اینجوری نیست. بر فرض چون چهار نفری که ایشان آورد. حالا بماند که مثلاً کلیتی که دارد میتراشد، تعمیم دارد میکند. بله، تام. حالا برای یک مسئله که مثلاً افرادش محدود است. هیئت دولت، همه پولدار. مدعای دولت ثروتمندان، دولت مرفه. اثبات میکنی دولت پاکدستان، دولت دزدان است. کی میگوید فلانی دولت... یک ثانیه. این مثلاً قبل از این دولت اصلاً خورده بُرده داشته. ثالثاً خود رئیس این دولت از این آقا تبری کرده. رابعاً مناقشه در مثال از آن مغالطات خیلی چسبنده است. مراجع خیلی هم در گفتگوها و مناظرات و اینها الی ماشاءالله پیدا میشود. معمولاً پس از استدلال و اثبات یک عقیده و نظر، مثالهایی به عنوان شاهد و مؤید اضافه میشود. بنده استدلالی دارم. میگویم که فداکارتر از روحانیت این انقلاب ما نداشت. مثال، شاهدش چیست؟ شاهدش اینکه بیشترین تعداد شهید در دفاع مقدس را چه کسی داشته؟ روحانیت. حالا اگر کسی در مقام مخالفت با آن عقیده و نظریه، به جای نقد دلیل، نقد دلایل و یا نقد اصل آن عقیده، ذهن خود را متوجه مثالها و به نقد و بررسی یا رد آنها بپردازد، مرتکب مغالطه مناقشه در مثال شده است. «اینها را که آقا تا میرفتند جبهه که اینها از حوزه اخراج میکردند. اینها که حوزه میگفت که کسی جبهه برود و اینها دیگر طلبه نیست. شهریهها را قطع میکردند. اینها را چه کار میکردند؟ اینها روحانی محسوب نمیشود.» خب، این رد کرد حرف من را. من دارم میگویم فداکارترینشان روحانیت است. چه ربطی داشت؟ مثلاً چی که چی؟ مناقشه در مثال میآید در مثال گیر میکند. اینقدر هم درگیر میکند، مخصوصاً در فضای عمومی که عوام مخاطباند، خیلی اثر میگذارد. ذهنها کلاً فارغ میشود از آن اصل مدعا. میروند درگیر جزئیات و مصادیق و افراد. کاری که میکنیم: یک نفر را بگردد پیدا کند. برای یک مجموعه، کل آن را تخریب میکند. مثلاً پایداری. یعنی فلانی بانک رد صلاحیت شد. دیگر مناقشه در مثال. تحقیقات جامعهشناسی نشان میدهد که نسبت به نسل گذشته، نوجوانان این دور و زمانه خیلی بیادب شدهاند. اتفاقاً دیروز پسر همین همسایه بغلی در خیابان به من تنه زد و حتی نایستاد تا عذرخواهی کند. مادرم شاهد است. پاسخ مؤید ردش چیست؟ همسایه که پسر کوچک ندارد. کی؟ کدام را میگویی؟ کدام همسایه؟ آن فلانی؟ آن که بچه سرباز است. وقتی که مثال برای استشهاد و نمونه آوردن در تأیید و تقویت یک اصطلاح آورده میشود، رد و ابطال آن مثال، رد و ابطال اصل مدعا و دلایل آن نیست. ثانیاً مثالهای بسیار زیاد دیگری وجود دارد که میشود به آنها استشهاد کرد.
«آقای قاضی، مأموران مرا به عنوان شکارچی حرفهای و به جرم تیراندازی و کشتن یک روباه در منطقه حفاظت شده دستگیر کردند. اما من مجرم نیستم، چون دلایل قاطعی وجود دارد که آن روباه قبل از تیراندازی من مرده بود.» یک شاهد این است که روباه را شما کشتی. یک شاهد است بر اینکه شما اینجا شکار کردی. حالا این شاهد وقتی که نبود، مثال وقتی که نبود، به جایی نرسیدیم. مثال، اصل مدعا هنوز سر جایش است. اصل استدلال هم سر منطقه حفاظت شده با تفنگ اینجاست. این دلیل اصلی این است. شلیک هم کرده است.
نکته قابل توجه این است که باید میان دو مسئله تفکیک قائل شد. در جزئیات مسائل، در جزئیات، در خود مثال روباه. ببین، تو کشتی. تیر که تو زدی. تو این منطقه هم که هستی، نباید باشی. این هم که مرده... چقدر من میبینم در این دعواهای خانوادگی. دعوای خانوادگی. این یک استدلالاتی دارد. طرف یک سری جرایمی مثلاً مرتکب شده است، نسبت به او همسر، نسبت به خانواده، نسبت به دیگری. این مثلاً نسبت به مثلاً مادرشوهر، آن نسبت به مثلاً برادر همسر. این فحش داده، تهمت زده، توهین کرده، تهدید کرده. آن کلی ماجرا. بعد آن میآید میگوید که اینها همش به ما فحش میدهند. حتی برگشته به من میگوید مادر فلان. میگوید من این را نگفتم. بعد عجیب این است که اینی که این حرف را زده بود، داد و قال و مغالطه کلاً این را خفه میکند. میگوید: تو که همش تهمت میزنی. من خداوکیلی شاهدش را بیاور. من کجای این کلمه را گفتم؟ باید بین دو مسئله تفکیک و تمایز قائل بشویم. یکی ایراد شک و شبهه در اصل مدعا و دیگری تمرکز بر روی مثالی که به عنوان شاهد بر یک عده ذکر شده است. اگر کسی بر بطلان یک عقیده و یا یک ادعا اصرار بورزد، به این دلیل که مثال غلطی شاهد آن قرار گرفته، مرتکب مغالطه رد مثال شده است. مثال دیگر میآورم برایت. مثال قبول نداری. مثال چه کار است؟ شما استدلال را رد کن. مدعا را رد کن. گاهی ارتکاب مغالطه تأثیر بیشتری بر جای میگذارد. به این ترتیب که وقتی کسی برای مدعای خودش استدلالی کرد، ازش میخواهیم که برای مدعای خود، نمونه یا شاهد ذکر کند. استدلال دارد. یک مثال بیاور. کجا؟ چی؟ چه جور؟ استدلال یک وقت استقرایی است. آنجا مثال میخواهد. شاهد امر عقلی مشخص. دو دو تا چهارتاست. کل حکم کل ما فلان فلان و کل فلان فلان. این هم نتیجه. هرکی دروغ بگوید، خائن است. هرکَس خائن است، نباید بهش مسئولیت داد. یک مثال بیاور. مثالی نیست. مثال نمیخواد. حرفهای بودنش به همین است. شما مثال میگویی. بعد میبرد مثلاً رو مثال. پدر آدم را در میآورد. بعد کلاً شما را از آن مدعا میآورد پایین. دیگر این حرفها را نزن. خودت دیدی چقدر حرفت غلط بود. با این ضد انقلاب. خیلی آدم در این بحثها که وارد میشود، یعنی میخواهد کلیت نظام را زیر سؤال ببرد، روی مثالها، روی افراد، روی جزئیات تمرکز میکند. شگرد اینهاست. در حالی که اصلاً ما در مورد نظام طاغوت و نظام ولایت حق نیاز به مثال نداریم. نیاز به شاهد نداریم. اصلش یک بحث عقلی و منطقی و وحیانی است. هیچ تردیدی هم در مثالها نیست. «ببین فلان کَس در دربار شاه چه کارها میکرد.» خود شاه چه کار میکرد؟ اصلاً ما به اینها اصلاً توجه نمیکنیم. «شاه علیهالسلام طاغوت، مجوزش را از کی گرفته است؟ به چه دلیل ولایت ندارد؟ فقیه است. عادل است. فقیه عادل امضا کرده است.» از کجاست؟ خیلی منطق عقلی. میگوید: «نه. ببین، آن طرف قاچاقچی چه کار کرده بود. خب، بچه فلان مسئول هم قاچاقچی چه کار کرده است؟» تازه اینکه بدترین حالت است. بچه فلان مسئول میآید میگوید که حکومت دینی به دین مردم ضربه بیشتری هم زده است. «خود شما از دل حکومت خودتان یکی دارید این حرف را میزند.» دین مردم ضربه میزنیم. این خودش استفاده میکنند به شدت. یعنی همین یک کلمه برای اینکه کلیت نظام را بزنند و نابود کنند. بعد ما در رد اینها هم بزرگترین مشکل را داریم. رد نمیکنیم که برگردد به استدلال. مثالها را دامنش را گسترش میدهیم. یک مثال دیگر میآوریم. در حالی که در مناقشه در مثال، وقتی مثال باشد، پیروز ماجرا ندارد. کلیاتی به یک اصولی. وقتی آن شخص به بیان مثال و شاهد برای مدعای خودش میپردازد، معمولاً این جو حاکم میشود، گویا این مثال یا مثالها دلیل کافی است. لذا در این موقعیت، اگر کسی مرتکب مغالطه بشود، تأثیر بیشتری در خدشه وارد کردن بر استدلال و محتوای شخص مقابل بر جای خواهد گذاشت.
در سوره شعرا میخوانیم که موسی علیهالسلام درباره فرعون آمد. در یک گفتگوی مفصل، او را به سوی خداوند دعوت کرد و برای او استدلالهای زیادی انجام داد و به سؤالاتش هم پاسخ داد. در اینجا موسی برای تأیید بیشتر بر اینکه او فرستاده خداست، چند معجزه را هم به فرعون نشان داد. پس معجزه مؤید است. دلیل نیست. یعنی دلیل که نیست، علت شاید باشد. کاشف از علت شاید باشد. شاهد بر علت شاید. دلیل نیست. دلیل منطقی بودن حرف من معجزه نیست. چون دلیل من باید برهانی بودنش باشد. دلیل در عالم ذهن بود دیگر و معجزه در عالم ذهن نیست. معجزه عالم خارج است. اگر شما بگویی معجزهای در عالم ذهن میخواهد صورت بگیرد، که آن هم باز به درد نمیخورد. طرف هیچ چیزی در ذهنش احساس نمیکند که مطلب دارد برمیگردد. تکویناً در ذهن او تصرفی صورت میگیرد و قبول این هم که میشود سحر. سحر این مدلی است دیگر. در عالم خیال تصرف میکند. "یُخَیَّلُ إِلَیْهِمْ أَنَّهَا" خیلی اینها دقیق است. عبارات دقیق و خیلی هم به همدیگر نزدیک است. خیلی هم گول زننده است. فاصله حق و باطل را هم که میگوید: تصرف تکوینی به معنای آن تصرف ولایی نیست. چه کسی از جایگاه ولایتی که دارد، تصرف بکند؟ تکوینی است. وقتی رخ بدهد، خودمان باشیم یا نباشیم، تأثیرش هست. ولی ساحرش نباشد، سحرش باطل میشود. چون تصرفی که او میکند در عالم ذهن و خیال، وقتی خودش نیست، نیست. اعمال میکند مقداری که هست. تکوینی نیست. همان مقداری که هست و دارد اعمال میکند، تکوینی نیست. گیر دیگری که میشود بهش داد، این است که در عالم تکوینی، یعنی تصرف تکوینی قابلیت دیگری دارد. شرط نیست. یعنی تکوین وقتی در تکوین اتفاق میافتد، اتفاق میافتد. پذیرش دیگر نیست. پذیرش لازم ندارد. ولی در سحر پذیرش لازم دارد؛ یعنی سحر روی بعضی اثر نمیکند. اگر نفس، نفس قوی باشد، از عالم خیال گذر کرده است، بساط درش اثر ندارد. قشنگ نگاه میکند. او اصلاً مار و اژدها نمیبیند. از این که او دارد طناب دارد تکان میخورد. آن خلیفه و در مورد نگرانی که در جریان شد. امیرالمؤمنین در نهج البلاغه فرمودند: فرمودند از گول نخوردن مردم بود. اینها گول نخورند. خودمان که حقیقت را میبیند، اصلاً سحر او اثری ندارد. به این معنا اثر تکوینی نیست. ولی روی همین نفوسی که اثر دارد، در قوه خیالشان یک اثر تکوینی است و در قوه خیال اثر میکند. معجزه در عالم ماده است. عالم حقیقت است. در خارج است. این اصلاً در خارج چیزی نیست. توی سر همانی که میبیند. یعنی این تناوب فقط پاشده دارد راه میرود. تکان میخورد. رئال مادرید. هیچ تغییری صورت نمیگیرد. هیچ تمدنی نیست در عالم خیال. در شعبده هم اینجوری است دیگر. شعبدهبازی. شعبدهباز شما میبینید دستمال پرنده شد. دستمال پرنده نشد. در عالم تکوین اتفاقی نیفتاد که یک دستمال تبدیل به پرنده بشود. این دستمال سریع رفت. پرنده سریع آمد. خیال تصور کرد که دستمال تبدیل به پرنده شد. این تصرف قوه خیال بود. خیلی بحث دقیقی است. بعد حالا اینها خیلی شفاف است. یک جاهایی کرامتها ملحق میشود به سحر. یعنی از آن حد کرامت و اعجاز و اینها خارج میشود. همش لزوماً در مسیر اعجاز نیست. اعجاز هم طولی و عرضی داریم. یعنی این کرامات اولیای خدا نوعی اعجاز است. ولی طولاً اعجاز بدون ادعاست و ادعایش بر حقانیت خود دین است. اگر ادعایی باشد برای حقانیت خود شخص، دیگر بحثهای کلامی است. ان شاء الله در کلام، اگر ادعا باشد بر حقانیت خود شخص، این دیگر میشود سحر. جالب است. یعنی طرف یک وقت کرد این کار را و گرفت به اسم دین و خدا و پیغمبر اینها گذاشت. بعد کم کم خوشش آمد. هنوز قوه را دارد. حالا انجام میدهد و به اسم حقانیت خودش. مثل بلعم باعورا. دعا میکند. میگیرد. این میشود در مسیر ولایت و اعجاز. حالا میآید دعا میکند علیه موسی و دعا میگیرد. بر فرض نتوانست اصلاً دعا بکند. اینجا دیگر این دعا میشود سحر. اثر تکوینی دارد. ولی در عالم خیال. یعنی فکر کرد که این دعا روی موسی اثر میکند. این دیگر اثر این نبود. آن وقت واقعاً اثر این بود. بحث خیلی مفصل و عمیق است. در مجموع، حضرت موسی - علی نبینا و آله و علیه السلام - معجزه را به عنوان شاهد آوردند. معجزه انبیا به عنوان شاهدشان است. دلیل و علت نیست. معجزه رادیو صحبت میکرد. اسم فاعل. بله، به عجز درآمدن بوده ولی مبالغه. اصلش معجز. صفت پیامبران است و ما "نحن به معجزین". قرآن میفرماید خداوند که ما معجز نیستیم. ما به عجز درنمیآییم. معجزه نمیآورند؛ یعنی ما را به عجز درنمیآورند و ماییم که به عجز درمیآوریم. اعجاز یعنی به عجز درآوردن. خود همین هم باز علامت این است که در عالم تکوین است. مگر سحر باشد. در خیال باشد. باز به عجز درنمیآید. نه دلیل، نه علت. اینها شاهد است و مثال. فرعون آمد. همه گیر آورد روی مثال. حرفی دارد؟ به حرفش دلیلی دارد و دلیلش منطقی است و برهانی است. کاملاً یقینی است. از حقایقی خبر میدهد. علم طبیعی ندارد. قرآن پیغمبر اکرم معجزه است. حق است. چرا حرفهای خودم؟ اگر سحر است، چرا آن موقع نیاوردم؟ دیگری هم اگر به من یاد داده است، شما میگویید سلمان یاد داده است. آن هم که فارس است. چه جور عربی یاد بدهد؟ یعنی همش برهانی است. اینها میآیند در یک مثالی مناقشه میکنند. یک مثالی، یک جزئی، یک شاهدی پیدا میکنند. در آن مناقشه میکنند. اینجا فرعون آمد روی همین معجزه گیر داد که شاهد کار حضرت موسی بود. «إنَّ هَذَا لَسَاحِرٌ عَلِيمٌ» این سحر.
جمله مشهوری وجود دارد که معمولاً مفید واقع میشود: اگر شما عقیده و نظری را همراه با استدلال ثابت کردی و سپس برای آن به ذکر مثال پرداختی، ولی کسی به جای توجه به اصل آن عقیده و نظر یا به جای نقد و بررسی دلایل آن، به نقد مثالهای شما پرداخت، کافی است که بگویید: «در مثال مناقشه نکنید.» به این ترتیب، به او تذکر خواهید داد که به جای توجه به مثال، نظر خود را محدود به اصل مدعا کند و میگوید آقا مثلاً نظام پهلوی فاسد بوده است. شاهدش هم اینکه اشرف پهلوی مثلاً قاچاقچی بوده است، این نمیدانم بدکاره بوده است، فلان بوده است. او بیاید در مقام دفاع از اشرف. «نه، اتفاقاً من خبر دارم اینقدر دست به خیر داشته، انفاق کرده. تو میدانستی این چقدر یتیمخانه داشته است؟ تو میدانی چقدر بچه صفر درآورده است. آنها را به آسمان رسانده است. بیایم ببرمت فلان جا یتیمخانههایش را بهت نشان بدهم در تهران.» شما مثال را رد کردی. خودش هست با استدلالش. در اینجا توجه به یک نکته لازم است که مناقشه در مثال، وقتی مغالطه به حساب میآید که مدعای ما جنبه قیاسی و عقلی داشته باشد. ولی در بحث استقرایی نه. یعنی ما با برهان و استدلال قیاسی مطلبی را اثبات کرده باشیم. در این صورت، پس از ذکر مثال، رد آن مثال یا مثالها کاملاً جنبه مغالطی دارد. اما گاهی ما جنبه استقرایی داریم. بله، در جنبه استقرایی مناقشه در مثال داریم. چون وقتی مثال رد بشود، دیگر اصلاً شما روی این افراد استدلال کردی. «چون فلانی و فلانی و فلانی، پس فلان. فلانی، فلانی، فلانی نه.» برهانی منطقی. یعنی ما با مشاهده چند امر جزئی، به یک ادعای کلی میرسیم. مثلاً با مشاهده چندین کلاغ به رنگ سیاه، ادعا میکنیم که تمام کلاغها سیاهند. حال باید توجه داشت که در استدلالهایی که جنبه استقرایی دارد، چون ذکر هر نمونه و مثال در واقع بخشی از استدلال است، لذا کسی که مثال یا مثال ارائه شده را رد کند، مرتکب مغالطه نشده است. اگر کسی بتواند تمام مثالهای یک استدلال را رد کند، کل آن استدلال را رد کرده است. اگر بتواند حتی یک مثالش را رد کند، به همان اندازه، همان یک مثال از قوت استدلال کاسته شده است. چون این استدلال خود مثالها استدلال است. در مباحث برهانی ما یک استدلال داریم، یک مثال. در مباحث استقرایی، استدلال همان استقراست و مثال است. لذا اینجا نقد مثال، نقد استدلال است و مناقشه در مثال داریم.
مغالطه بعدی، مغالطه تخصیص. مغالطه تخصیص این است که شخصی بخواهد یک قاعده یا قانون کلی را با توجه به یک حالت خاص و استثنایی رد و نقض کند. مثال: «اینطور نیست که هر کار انسان نتیجه خاصی برایش در پی داشته باشد. چون ممکن است قبل از تحقق نتایج عمل، یک سنگ آسمانی فرود بیاید و با آن شخص اصابت کند.» دارد قانون کلی را تخصیص میزند. اینکه یک وقتی ممکن است اینجور نشود. یک جایی هم هست. یک وقتی یک فرضی داریم برای اینکه اینجوری هم نشود. تخصیصات مانع از کلیت نیست؛ یعنی استثنائات مانع از کلیت قواعد و قوانین نمیشود. ممکن است ما میگوییم آقا انسانها دو چشم دارند. «آقا، من یک چشمی هم دیدم. دیگر نگویید انسان دو چشم دارد.» انسان دو چشم دارد. «أَلَمْ نَجْعَلْ لَهُ عَيْنَيْنِ وَ لِسَانًا وَ شَفَتَيْنِ» آقا، این همه آدم زبان ندارد. حالا زبان ندارند باز فرق میکند با اینکه لال است. لالند. زبان که دارند. نه، اصلاً من که دیدم زبان نداشت. چرا قرآن میگوید «أَلَمْ نَجْعَلْ لَهُ عَيْنَيْنِ»؟ دو چشمی هم دیدم. تخصیصات. در این مغالطه، استثنایی انجام شده که صحیح است؛ یعنی واقعاً آن قاعده و حکم کلی در مورد خاص صادق و جاری نیست. اما جنبه مغالطه این است که برای نقض آن حکم کلی نمیشود به آن حالت خاص و اتفاقی استناد کرد. اصل قاعده را بگذار کنار. چون اینجوری نیست. اصل قاعده که هست و این استثنا را قبول داریم. زیرمجموعه قبلی. یعنی مثال که شما آوردی، یک وقت مثال را رد میکنی، یک وقت مثال نقض میآوری. مثالی که طرف آورده را رد میکنی. این میشود مراق. یک وقت برای نقضش مثال میآوری. این برای نقض مثال میآوری، کلیت را از بین نمیبرد. تخصیص میزند. استثنا. چون در غیر این صورت، هیچ قاعده و قانون کلی قابل بیان نخواهد بود. «علم آمن إلا و ق» یکی میگفت: خود همین هم پس تخصیص بخورد. دیگر قاعده میگوید هیچ قاعدهای نیست برای اینکه تخصیص بخورد. خود همین هم قاعده است. باید تخصیص بخورد. در مورد خودش دیگر جاری نیست. چون به هر حال میشود برای هر حکم کلی به برخی موقعیتهای خاص و حالات اتفاقی و استثنایی اشاره کرد که در آن حالت و موقعیت، آن حکم کلی صادق نباشد. مشکلی دارد. به خودش اگر بخورد، مشکلی ندارد. ولی جزئیه. وقتی بشود مفید آن معنا، دیگر نیست. شما اصلش را قبول داریم که همه قواعد تخصیص میخورد. قاعدهای تخصیص نمیخورد. روی راستگویی. صداقت صفت خوب و پسندیدهای است. باید بگوییم که البته که راستگویی صفت خوبی است، اما شخص مغالطه کننده برای توجیه دروغگویی میگوید که چنین نیست که راستگویی همیشه صفت خوبی باشد. چون ممکن است در شرایطی قرار بگیریم که شخص ظالمی دنبال مظلومی باشد. جایش را از ما بپرسد. اینجا راستگویی دیگر صفت خوبی نیست. توی بحثهای فلسفه اخلاق خیلی مغالطه زیاد است. حالا یک وقتی فرصت بشود، مباحث حضرت اخلاق. یک چهار پنج جلسهای. چون بحثهای روزه، بحث دانشگاهی روز، خیلی کاربردی است. آنجا از آن مغالطهها الی ماشاءالله.
ان شاء الله در بیان احکام و قوانین کلی، باید در نظر داشت که بسیاری از آنها را باید جمله به عنوان یک قانون کلی پذیرفت. یعنی نباید به آنها چنان برخورد کنیم که گویا آن قانون در جهانی اتفاق میافتد که در آن هیچ استثنایی وجود ندارد. این مسئله و مشکل در بحثهای مختلف علوم دقیقی مثل فلسفه پیش میآید که وقتی یک دانشمند بخواهد تعریفی از برخی مفاهیم مثل عدالت، حقیقت، دلالت، زندگی و غیره بدهد، معمولاً با چنین اشکالاتی مواجه میشود. در تعریف هم میگفتیم که باید جامع و مانع باشد. خود همین که تخصیص بخورد، دیگر از جامعیت دور میشود. توی لُمْعَه هم مفصل است. همیشه اینجوری هستیم. در مباحث فقهی، خصوصاً در لُمْعَه، مخصوصاً در اول لُمْعَه. روز اولی که اول لُمْعَه را باز میکنید، کتاب طهارت را شروع میکنید. یک بحث منطقی و فلسفی دارد. اول لُمْعَه کتاب فقهی است در تعریف خود طهارت و مرحوم شهید ثانی مناقشاتی میکند که این تعریف شهید اول جامع و مانع نیست. میگوید اینها را در بر میگیرد، آنها را در بر نمیگیرد. این تعریف مشکل دارد. خوب، پس این را دیگر اینجا نمیآیند. در مباحث تعریفی و تبیینی اینجا اگر تخصیص بخورد، علامت نقص میشود. نباید تخصیص بخورد. تعریف شما باید جامع باشد. باید یک جوری تعریف بکنی که اگر میخواهد تخصیص بخورد، آن را از همان اول در تعریف بیرونش کند. تعریف تو را باید درست کنی. در بحث یادم است که در مباحث خارج هم مطرح میشد. یادم است یک وقتی استاد یک چیزی گفتند. من یک قولی از شهید صدر گفتم. ایشان یک نقدی به این قول شهید صدر وارد کرد. بعد من گفتم: خب، این را تخصیص بزنیم. تخصیص بخورد. تعریف مشکل دارد. معمولاً با چنین اشکالاتی مواجه میشود که برای تعریف قانون کلی او موارد نقض و حالات استثنایی را پیش میکشند. البته، همانطور که ذکر شد، استثنا موارد خاص در واقع صحیح است و نشان میدهد که آن حکم کلی در مورد آنها صادق نیست. اما نباید آن استثناها را به عنوان نقض تام و تمام آن حکم کلی دانست. به تعبیر دیگر، با فرض قبول آن استثناها، باید کماکان حکم کلی را جمله پذیرفت.
مثال معروف مغالطه که در بیشتر کتابهای مغالطهها ذکر شده است، سخن افلاطون در کتاب جمهوری است که به نقل از سقراط درباره اینکه لازم نیست همیشه امانت دیگران را باز پس داد، میگوید: «فرض کن شخصی در حال سلامت نفس، شمشیری نزد من به امانت سپرده تا هر وقت آن را مطالبه کرد پس بدهم. بعد در حالت جنون و دیوانگی چنین شخصی مراجعه کند، شمشیر خودش را مطالبه کند تا کسی را به قتل برساند. آیا من باید شمشیر را بهش برگردانم؟» خیر. خب، چه ربطی دارد؟ یعنی امانتداری. امانت را نباید برگرداند به خاطر اینکه یک جاهایی استثنائاتی، نقیضهایی دارد. این مغالطه گاه مورد استفاده افراد هرج و مرج طلب واقع میشود و به این وسیله سعی میکند هر قانون کلی را نقض کند. وقتی چنین افرادی به جرم نقض قانون بازداشت میشوند، عجیبترین حالات استثنایی نقض قانون را مطرح میکنند. «قانون در این حالات انجام نمیشود. چرا در حالت ما اجرا بشود؟» کدام شعار در این مملکت محقق شده که این محقق میشود؟ کلمهبهکلمه. بزرگوار! مغالطه بود. حفظه الله. هر کدامشان. یعنی اصلاً یک تحقیق میدانی، مطالعه میدانی بود. ده خط برای ما نوشت. هر خطی دو سه تا مغالطه. فایده ندارد. بله. «چراغ قرمز رد نکن.» میگوید: «که آره. اینجا اگر چراغ قرمز را رد کنم، جریمهات میکنند. اگر بروی سه هزار میلیارد اختلاس کنی، کسی کارت ندارد.» زن لاجون بدبخت، پنج هزار تومان دارو برایش بنویس. بانک ملت و بانک صادرات، بابک زنجانی و نمیدانم آنها که میبرند، مهم نیست. چون بلدند. چون پول دارند.
ماجرای یک مغالطه خوشگل دیگری که من چند وقت پیش شنیدم، خیلی برایم شیرین بود. مغالطه. به طرف گفتیم که آقا چراغ قرمز را رد نکن. «چراغ قرمز را رد نکن! کی گفته؟ کی تصویب کرده؟ مجلس شورای اسلامی. مجلس شورای اسلامی کیان؟ دویست و نود تا نماینده. این دویست و نود نماینده، کی توشون نماینده از زرتشتی داریم؟ یهودی داریم؟ مسیحی داریم؟ قانونی که یهودی و مسیحی و زرتشتی برای من بنویسند، حجت نیست.» خیلی شیرین! گفتم که: «مجلس شورای اسلامی را کی تنفیذ کرده است؟» یک خورده فکر کرد. گفتم: «ولایت فقیه.» «ولایت فقیه را کی تنفیذ کرده است؟» «امام زمان.» «امام زمان را کی تنفیذ کرده است؟» مخالفت با خدا. راست میگویی. روح قضیه را داشته میبرده به سمت یک چیزی که بتواند زیر آبش را بزند. چه ربطی دارد؟ وقتی چنین افرادی به جرم نقض قانون بازداشت میشوند، عجیبترین حالات استثنایی نقض آن قانون را مطرح میکنند و میگویند قانون در این حالات انجام نمیشود. چرا در حالت ما اجرا بشود؟ مثلاً کسی که اداره مالیات را آتش زده، برای خودش میگوید: «فرض کن عدهای پیرزن فقیر و طفل یتیم به جرم ندادن مالیات بازداشت شده باشند و تنها راه آزاد کردن آنها این باشد که اداره مالیات را آتش بزنیم. همه قبول داریم که این کار کار خوبی است. بنابراین کاری هم که من انجام دادم، به خودی خود کار بدی نیست.»
مغالطه بعدی بهانه است. اینها دیگر ساده است و تمامش کنیم و برویم در مثالها تمرین کنیم امروز. مغالطه بهانه. ارتکاب این مغالطه هنگام مخالفت با یک پیشنهاد و یا نقد و رد یک سخن و یا خالی کردن از زیر بار یک دستور یا تقاضاست. توجیه، بهانه. گفت که ملا نصرالدین گفت که: «خرت را امروز به من قرض میدهی؟ من باهاش جایی بروم.» گفت که: «دادم به کسی. باهاش رفته بیرون.» همان موقع صدای خر بلند شد. «اینکه در خانه است!» گفت: «تو حرف من را قبول نمیکنی، حرف خر را قبول میکنی؟» بعد یکی دیگر هم دارد. حالا آن قشنگش این است. «طناب داری. من میخواهم بروم.» گفت: «روی طنابم ارزن ریختم.» ارزن که کاری به طناب ندارد. «تنور برق، ارزنش میریزد.» من گشتم یک توجیه پیدا کردم. تو چرا اینقدر گیر میدهی؟ یعنی آدم یک بهانهای پیدا میکند که شانه خالی کند.
مثالی که برای مقایسه در برخی کتابهای انگلیسی داده میشود، این است که کسی با طرح جدید شهرسازی مخالفت میکرد به این دلیل که میگفت: «اگر ما این طرح را اجرا کنیم، در آن صورت نقشههای قدیمی که از این شهر چاپ کردیم، بدون مصرف باقی میماند.» ما یک تحقیق داده بودیم به چند تا طلبه، ناول طلبه. در مورد آزادی. آزادی مفهومش چیست؟ آزادی لیبرال چیست؟ آزادی در فرهنگ اسلامی چیست؟ واژههای معادل آزادی، مبانی رفتاری. بعد یک طلبه، چه به طلبه چی، خیلی به ما پرید. «برای چی به اینها تحقیق میدهی؟ برای چی اینها بروند مطالعه کنند؟ درسشان را بخوانند. فلان. تو خودم درس بدهم. مطالعه کنند. تو این بحث فلان.» آن موقع هم به نظرم یا دولت خاتمی بود یا اولین سال احمدینژاد. اول احمدینژاد. ماه اول. خیلی حرف آزادی و اینها داغ بود. این آخر بهانه را ببین. خیلی تو تهران، در یکی از مدارس تهران نشسته بودیم که نزدیک مترو بود. گفت که: «اگر اینها که دارند تحقیق میکنند، خوب سواد نام مجتهد که نیست. ولی فقیه معصوم که نیست.» بهانه است دیگر. «یک نوع مجتهد که نیست. مطالبشان هم توش غلط است.» «قبول داری که توش ممکن است غلط باشد؟» بهش گفتم: «بله. اگر این دارد از در مترو، در کاغذی که دستش است، از دستش بیفتد، یکی دیگر بیاید وردارد بخواند. این هم که شما گفتی که لزوماً حرفهایش همش درست نیست. آن شخص منحرف بشود، شما جوابش را میدهی در قیامت؟» برای اینکه مخالفت با یکی بکند، چه کارها که نمیکند. فقط میخواهد بگوید حرفت غلط است. از یک نظر میشود این مغالطه را با مغالطه پهلوان پنبه مقایسه کرد. وجه مشترک این دو مغالطه در این است که هیچ کدام با چهره اصلی برخورد نمیکنند؛ یعنی به جای نقد و بررسی و مخالفت با اصل، از طریق دیگری وارد میشود. دیگر بهانه میآورد. همین که تقصیر دولت قبل است، بهانه است. «شما که اینقدر من را تشویق میکنید که نماز خود را در مسجد بخوانم، هیچ فکر نمیکنید که شاید وقتی در مسجد هستم، خانهام آتش بگیرد؟ در این صورت چه کسی میتواند به من خبر بدهد یا برای رفع خطر کاری کند؟» به یکی گفتم: «آقا، نماز بخوان.» رفیق. مستند بسازیم. سامرا. حالا در آن بحبوحه سامرا، ناامنی. یعنی طرف جانش را کف دست گذاشته است. «نماز نمیخوانم. نماز بخوان که برای کار، کار اثر معنوی داشته باشد.» مردم گفتند: «من یک بار نماز خواندم، کفشم را دزدیدند.»
نکته مهم در این است که بهانهها و اعتراضات مطرح شده همیشه صحیح است و به خودی خود حکایت از حقیقت دارد. اما علیرغم این صحت و واقعیت مسئله این است که در مقایسه با اصل مدعا و اصل بحث، چنین مخالفتها و اشکالاتی ناچیز است. «چه ربطی دارد؟» جواب «چه ربطی دارد؟» و شایستگی طرح و بحث را ندارند. به بیان دیگر، هرگاه اصل یک سخن و مدعا دارای قوت و استدلال باشد، در این حال مخالفان برای نقد و مخالفت با آن، متوسل به بهانهها و اعتراضات پیشپاافتاده میشوند. از آنجا که هر برنامه و پیشنهادی دارای آثار و تبعاتی است که به گونهای میشود به آن اشکال و اعتراض کرد، بنابراین باید میان اشکالات اصلی خود و یک برنامه و پیشنهاد، میانه اشکالات پیشپاافتاده که به طور تصادفی مطرح میشود، تفکیک قائل شد. یک وقت هست اشکال جدی است؛ یعنی به استدلال لطمه میزند؛ یعنی خود این اشکال استدلال است. «ربطی ندارد. حال شما بخوان. اینجوری نشود. نماز بخوانم، عرق کردم. برو زیر کولر گازی. نمیدانم مغازهام را باید ببندم.» و در واقع مغالطه بهانه با عدم این تفکیک، آنها را یکسان فرض کرده و یا یکسان جلوه میدهد.
قرآن کریم صراحتاً به مغالطه اشاره کرده است. اصطلاح «بهانههای بنیاسرائیل» اقتباس از بیان قرآن درباره بهانهجوییهای قوم بنیاسرائیل نسبت به موسی علیهالسلام برای فرار از انجام فرامین الهی است. همچنین قرآن به عدهای از افراد سستایمان اشاره میکند که وقتی فرمان جهاد نازل شد، اینها میگفتند: «شب دزد میآید، من نباشم. آخه خانه و زن و بچه را به کی بسپارم؟ آن فلانی هم رفته سفر.» نشد. این بهانهها در انتخابات هم مواجه بودیم. بعضی حضرات: «نه، من طلبهام. آخه بیایم برویم درس بخوانیم. نمره کم میشود. بابام راضی نیست.» بهانههای همچون گرمای هوا را برای ترک جهاد مستمسک خود قرار میدهند. «من با پدرت صحبت کنم.» چی؟ خودت را خراب میکنی. دوست دارد. این وضعیت. خیلی راضی است که باباش ناراضی است. شکل قویترین مغالطه وقتی است که به ذکر یک بهانه اکتفا نشود. چون همانطور که ذکر شد، اولاً اعتراضات و بهانهها بیانگر امور واقعی است. ثانیاً نسبت به هر پیشنهاد و برنامه میشود تعداد بیش از اشکال و اعتراض جزئی وارد کرد. بنابراین همواره ذکر چند بهانه و اعتراض هرچند پیشپاافتاده، تأثیر بیشتری خواهد داشت. دو تا، سه تا، ده تا و در ظاهر خدشه زیادی به اصل مدعا وارد خواهد کرد. «حرف شما عملی نیست. چون اگر این کار را بکنیم، آن فلانی این را میگوید. برخورد میکند.» استدلال نیست. برهانی ندارد. «من با اینکه در این فعالیت همکاری داشته باشم، مخالفتی ندارم. اما مشکلات زیادی وجود دارد که مانع است.» «لکنت زبان پیدا میکنم. به دلیل این مسئله نمیخواهم در جمع دیگران حرف بزنم. ثانیاً زمان جلسات شما اصلاً مناسب نیست. ثالثاً، رابعاً...» خب، آن را حالا درست میکنیم. شما حالا حرف نزن. «بیا. حرف من که از اول عرض کردم خدمتتان. گفتم من نمیتوانم شرکت کنم.» شرکت نکن.
عجیب انسان واقعاً موجود عجیبی است. «أكثر شيء جدلاً» این خیلی تعبیر عجیبی است. در قرآن. خیلی این موجود جدالش زیاد است. همه پتانسیل، ظرفیتش، انرژی دارد صرف این میشود که همش درگیر جدال بیخاصیت، بیهدف، جر و بحث با این، با آن. بیشترش هم جنبه خودنمایی دارد. «من بگویم من هستم. من بهترم. من فائقم.» برای مقابله با این مغالطه، دو راه وجود دارد:
یکی اینکه بهانهها و اعتراضات پیشپاافتادهای را که مطرح میشود، بشنویم و پاسخ بدهیم. مثل اینکه قرآن نقل میکند که وقتی قوم بنیاسرائیل برای طفره رفتن و لوث کردن فرمان کشتن یک گاو، چندین بار درباره شکل و سن و رنگ و غیره گاو سؤال کردند، خداوند سؤالات آنها را پاسخ داد. «قالُوا ادْعُ لَنَا رَبَّكَ يُبَيِّنْ لَنَا مَا لَوْنُهَا قَالَ إِنَّهُ يَقُولُ إِنَّهَا بَقَرَةٌ صَفْرَاءُ فَاقِعٌ» چه رنگی باشد. پیر باشد. لحن مشخص است. از قرآن. این مدلی است. حال، چه رنگی.
راه دیگر این است که پیشپاافتاده بودن و عدم ارتباط آن بهانهها را متذکر بشویم و به عبارت دیگر اهمیت بحث اصلی و غیرقابل خدشه بودن آن را نسبت به بهانههای مطرح شده یادآور شویم. «قَالُوا لَا تَنفِرُوا فِي الْحَرِّ قُلْ نَارُ جَهَنَّمَ أَشَدُّ حَرًّا» شما اذیت نمیشوی در این گرما؟ چادر سرت کردی؟ «نَارُ جَهَنَّمَ أَشَدُّ حَرًّا» مرحوم سید احمد کربلایی، یک چشمشان نابینا بود از شدت گریه، از خوف و خشیت الهی. چشمش نابینا. این آیه را وقتی ایشان کسی به مناسبتی در گرمای نجف بودند. چقدر هوا گرم بود. «نَارُ جَهَنَّمَ أَشَدُّ حَرًّا» ایشان اینقدر گریه کرد که بیهوش شد. «لَوْ كَانُوا يَفْقَهُونَ» اگر بفهمید، میفهمید که آتش جهنم گرمتر است. برای رفع بهانه است دیگر. در بهانه جویی. در بهانه جویی. من در فضای سیاسی هم که مغالطات، مغالطات بهانه جویی الی ماشاءالله بود. «نذاشتند کار کنیم. دست ما بسته است. فلان کَس، فلان جا، فلان موضع را گرفت، چیز شد. خراب شد. ما در مذاکرات کار پیش رفتیم. آنجا فلان امام جمعه صحبت کرد.» چه ربطی دارد؟ تو قوی بودی. خیلی قوی بودی. میرفتی میگفتی: «من با ما حرف این امام جمعه، حرف ما نیست. ما حرف ما حرف نظام است.» چه دلیل؟ چه توجیه؟ امام جمعه آمد یک چیزی گفت. «کارها خراب شد.» «همه چی را درست کلاً درستش کردی. فلانی که زد، همه را خراب کرد.» «ما رفتیم درست کردیم.» خب، امام جمعه یک چیزی گفت خراب شد.
بالاترین تهیات الهی بر روح امام صادق علیهالسلام. امروز شهادتین است. صلواتی هدیه بکن به امام صادق علیهالسلام. اللهم صل علی محمد و آل محمد. یک جمعی آمدند خدمت حضرت. ماجراهای بسیار زیبای تاریخ، در تاریخ امام صادق علیهالسلام. بعد یکی از اینها در مسیر با کنیز او رابطه مواقعه میکند. خدمت حضرت و حضرت میگوید. ماجرای سیاسی بود که مثلاً برای فلان کار هزینه بدهید و اعلام بکنید. «من خیلی اهل احتیاطم. نمیتوانم. احتیاطاتم زیاد است. به ممکن است اطرافش یک چیزهایی بشود. دل کسی بشکند. برنج.» «خیلی اهل احتیاطی؟ اگر خیلی اهل احتیاط بودی، کنیز فلانی را در خیمه خبر نمیکردی. چرا در دل شب؟ چرا در دل شب فلان جا کنیز را از این خیمه درآوردی رفتی در آن خیمه با فلان؟» شما خیلی اهل احتیاطی. اگر اهل احتیاطی، آن وقت مراعات کن اینجاها. نمیخواهد خیلی احتیاط بکنی. اینجا خیلی طرف کی بوده؟ بله. خلاصه، اینجور مغالطات بهانهای را باید همینجوری جواب داد. آدمهای قالتاقی هم هستند. اینها که بهانه میآورند، معمولاً آدم قالتاق اند.
خوب. مغالطه سؤال مرکب. سؤال مرکب را میشود همان مغالطه دانست که قُدَما از آن تعبیر «جمع مسائل در مسئله واحد» میکردند. سؤال مرکب در مقابل سؤال ساده یا سؤال واحد مطرح میشود. این هم توی این گفتگو با ضد انقلاب که خیلی کتابخواندهای او ممکن است پاسخ مثبت یا منفی به سؤال ما بدهد. این سؤال، سؤال واحد است. اما اگر پیشاپیش پاسخ آن سؤال را منفی فرض کنیم، سؤال دومی بهش بیفزاییم و بگوییم: «چرا هنوز این کتاب را نخواندی؟» در واقع با یک پیشداوری سؤال کردهایم و به عبارت دیگر، دو سؤال در یک سؤال گنجاندهایم. «چرا جمهوری اسلامی هیچ سایهای بر سرش حاکم نمیشود؟» جواب آن را. یکی از من یک سؤالی پرسید در جمع دانشجویی خیلی سال پیش. سال ۸۶، ۸۷. «چرا شما آخوندها همیشه نمیدانم فلان میکنید؟» از اینها که دو تا سؤال توی سؤال، چند تا سؤال توی سؤال. با پیشفرض، پیشداوری. «خوابت میآید؟» گفت که: پیشداوری دارد دیگر. یعنی من دارم در شما احساس میکنم که خوابت میآید و دارم سؤال میکنم چرا خوابت میآید. آن هم دارد میگوید من در روحانیت دارم میبینم که اینها فاسدند و سؤال میکنم چرا روحانیت هیچ وقت با همیشه فاسد؟ یعنی این مصاحبههایی که در فضای سیاسی میکنند، شما ببینید. حالا رسانههای همسو میآیند سؤال مرکب میپرسند برای اینکه آن طرف جواب اینوری بدهد. «مسئله آزادی سران فتنه به کجا رسید؟» سؤال. «جواب آی نوبخت. یا رئیسجمهور. کارهای انجام شده در حال پیگیری است.» سؤال بعدی. «پاسکاری آزاد بشوند. مراحلش طی بشود.» سؤال وقتی هدفمند است، جواب میآید. یعنی پازل را تکمیل میکند. ما یک وقتی بازی میخواهیم بکنیم. مخصوصاً در جمعهای دانشجویی. خیلی حرفهای. بابل. یکی از مسئول حوزه علمیه بابل یک چیزی گفت، مخم سوت کشید. در جمع طلبهها توپیدم بهشان و گفتم که: «این مسئول شما میگوید که ما هر چی طلبه میفرستیم دانشگاه نوشیروانی بابل، دانشگاه دولتی و معروف است.» گفت که: «حالا به ما گفتند ما برنامه ماهیانه میخواهیم بگذاریم برای شما. بیا آنجا.» اول گفتند هفتگی. گفتم: «هفتگی نمیآیند.» گفتند: «محرم.» گفتند: «محرم نیست.» مسئول چیز است. گفتش که: «مسئول حوزه علمیه مازندران.» ایشان گفت که: «یا مازندران یا بابل.» ایشان گفت که: «ما هر چی طلبه فرستادیم، طلبهها دو روز دوام آوردند. ساز دانشگاه بیرونشان کرد.» خجالت بکشید شما. شما باید الان برای دانشگاه آکسفورد تربیت بشوید. بحث مغالطات ما را گوش بدهید. دست و بالتان باز میشود. یکی از مغالطاتی که خیلی بازی میدهد، همین سؤال مرکب. اصلاً یک جوری سؤال کرده است. هی هر چی فکر میکنی من بگویم آری یا بگویم خیر. فرض اول و اثبات را هر چی بگویی، آن فرض اثبات شده است. شما میگویی: «شما خوابتان میآید؟» میگوید: «خیر. خدایا! خیرم باز تأیید میکند. چرا تو در من خواب میبینی؟» یعنی خیر هم که میگویی، یعنی من یک جوری هستم که برداشت میشود که خوابم میآید. ولی الان خوابم نمیآید. اصل جواب به این سؤال غلط است. بعد شما سؤال از هم باز کنی. اول دو تاش کنی. یکیش بله، یکی خیر. اینجوری. اصلاً چرا این را پرسیدی؟ بر فرضم که اینجور باشد. خواب یک ظرافتی میخواهد. ذکاوتی میخواهد. انداخت آن را در مصاحبهها. حزباللهیه میآید سؤال میکند با یک پیشداوری. آنوری هم میآید سؤال میکند با مثلاً «قانون امر به معروف و نهی از منکر که میخواهد اسیدپاشها را باز بگذارد. به نظر شما تصویبش کار خوبی است؟» سؤال. «به نظر شما بردن آبروی یک خانم و رد صلاحیت ایشان بعد از اینکه رأی آورده است، این وجاهت قانونی دارد؟» حالا رئیس محترم مجلس. این کار شورای نگهبان. کار اصلاً جالبی نبود به نظرم. «قبول داشتی؟» پس یعنی ظرافت و ذکاوت اگر باشد. خدا بیامرزد آن رئیسجمهور قبلی را. قبلی، یعنی دوره اول. رئیس مثلاً طرف پرسید که: «آقای مصباح یزدی که گفته...» دقیقاً یادم است. در یکی از مصاحبهها. «نظر شما در مورد این حرف چیست؟ آیا مصباح که گفتند مردم هیچ حقی ندارند نسبت به انتخاب حکومت، نظر شما در مورد این حرف چیست؟» تحریف کردی. بعد داری میگویی نظرت را بگو. فلسفه ببافی که جواب بدهی. «نظر من این است که حرفهایی که بزرگان شما در مورد آزادی بیان میگویند و اینها، این را باید ما بیشتر بهش بها بدهیم. اجازه بدهیم همه حرفهایشان را بزنند.» این دقیقاً همان عملیات معکوس. کار روانی که او دارد میکند. خاصیتش همین است؛ یعنی مخصوصاً سؤال مرکب روی سؤال مرکب معمولاً سؤالی که باید با سؤال، در واقع با یک پیشداوری سؤال کردیم. خب، جنبه مغالطه سؤال مرکب این است که چنین سؤالاتی در واقع مستلزم یک استدلال ضمنی است. این استدلال در صدد است که شخص پاسخگو را برای تصدیق و اعتراف به امری دچار آشفتگی کند؛ زیرا در چنین سؤالهایی به سختی میشود از اعتراف به مطلب فرار کند و پاسخهای مختلف او میتواند به طور تدریجی ثابتکننده آن مطلب ضمنی در سؤال باشد. «آیا از تنبلی خود دست برداشتهای؟» یکی از رفقا، مدلش کلاً اینجوری است. همیشه سؤال مرکب میپرسد: «حاج آقا، چرا خودت را درست نمیکنی در این مسئله؟ تو چرا مخالفی با فلانی؟» «مخالفتی ندارم.» «نکنه وقتی من یک چیزی گفتم، یک جایی مخالفتی هست؟» اینجا اینجوری میپرسد. «کسانی را که به آنها نیرنگ زدهای، راضی میکنی؟» فرزند کسی به پرسش اول پاسخ مثبت بدهد، «از تنبلی خود دست برداشتهای؟» میگوید: «بله.» «از تنبلی خودم دست برنداشتهام.» «آنهایی را که بهشان تهمت زده بودی، راضی کردی؟» «بله؟ خیر؟» جالب این است که این سؤالها همه بله-خیریه. معمولاً بله-خیریه. تفسیری نیست. «چه کار میکنی با آنهایی که این کار را باهاشان کردی؟» حالا طرف چی میخواهد؟ «با آنهایی که بهشان تهمت زدی، میخواهی چه کار کنی؟» تا ببینیم تهمت از طنز ندارد. شما یعنی چی؟ حالا این حالا باز یک ظرافت است. اثبات میشود. مخاطب که نشسته است احساس میکند شما میخواهی رفع اتهام کنی. «اتهام ثابت شد. میخواهی رفع کنی؟» بازی ظرافت بیشتری میخواهد. شما باید توپ را بیندازی در زمین او که اصلاً مخاطب باشد. «آها! این مشکل از او است که دارد سؤال میپرسد.» حالا تهمت. یعنی یک جورایی انگار من یک چیزهایی بهم میچسبدها! ولی خب، بعضیهایش نمیچسبد. بعضی را تبرئه کنی. ولی خیلی ظرافت میخوری. همانجور که سؤالش خیلی شیطانی است و با حیله است، جواب هم خیلی شما دوباره داری اینجوری میپرسی. احسنت. «سؤالاتت را با تهمت میپرسی؟» یکی به من میگفت: «خدا ریشتان را بکند!» نشد من به شما چیزی بگویم.
اما هر یک از این دو پاسخ در واقع پاسخ به دو سؤالی است که به صورت مرکب بیان شدهاند. سؤال اول در واقع چنین بوده: «آیا قبلاً تنبل بودهای؟» «اگر تنبل بودهای، آیا از تنبلی خود دست برداشتهای؟» «شما هنوز ضدانقلابی؟» «شما هنوز همان سیستم متحجرانه خودت را داری؟» «همان جوری افراطی؟» سؤالها. پاسخ مثبت به سؤال در واقع اعتراف به این مطلب است که آن شخص در گذشته هم تنبل بوده است. همچنین صورت واقعی سؤال دوم به این شکل بوده است: «آیا به کسانی نیرنگ زدهای؟» «اگر به کسانی نیرنگ زدهای، چطور آنها را راضی خواهی کرد؟» در اینجا همین پاسخ که «عذرخواهی میکنم.» «چه کار کردی؟» «عذرخواهی میکنم.» این «عذرخواهی میکنم» اعتراف ضمنی به این است که شخص قبلاً عدهای را فریب داده است. حتی اگر به سؤال اول پاسخ منفی داده باشد، باز هم به معنای این است که قبلاً تنبل بوده، هنوزم تنبل است. «از تنبلی خوش...» خیرم. جواب: «نباید دست بر نداشتم.» همچنین اگر کسی در پاسخ سؤال دوم بگوید: «هیچی برای من مهم نیست. برای این امر کاری انجام نمیدهم.» پس همواره پاسخ به سؤال مرکب، اعتراف به پیشفرض ضمنی سؤال هم هست. تنها راه جلوگیری از مغالطه سؤال مرکب این است که به جای پاسخ به آن سؤال، آن را به سؤالات جزئی تقسیم کنیم؛ یعنی ابتدا به تفکیک سؤال، پیشفرض ضمنی آن را روشن کنیم. مثلاً اگر کسی پیشفرضهای دو سؤال فوق را قبول نداشته باشد، باید بگوید: «من در گذشته تنبل نبودهام. من به کسی نیرنگ نزدم.» خیلی چیز سادهترین کاری است که میشود کرد وگرنه آن طرف با یک شگرد روانی دارد این کار را میکند.
نوع دیگر سؤال مرکب که فریبندگی کمتری دارد، مبتنی بر پیشفرض نیست. بله. طرف گفت که: «چرا در جمهوری اسلامی به آقا گفت: "چرا در این جمهوری اسلامی نقد رهبری جرم است؟ چرا من هر روز روزنامه را باز میکنم، توش نقد رهبری نمیبینم؟"» واسه سؤال با پیشفرض. جواب رندانه است. شما بروید بگویید یعنی چی؟ یعنی از جرم بودنش در میآید ولی آزادی. خیلی رندانه. نوع دیگر سؤال مرکب که فریبندگی کمتری دارد، مبتنی بر پیشفرض نیست. نقد رهبری که نه، یعنی اهانت. او منظورش این بود که نقدی که توش اهانت هم باشد و اینها. جواب آقا هم خیلی رندانه است. یعنی با اهانت. مبتنی بر پیشفرض نیست، بلکه به طور واضح دو سؤال با هم ترکیب میشوند. اما نحوه ترکیب دو سؤال طوری است که پاسخ واحدی میطلبد. معمولاً شخص پاسخگو از این ترکیب غفلت میکند و با یک پاسخ به دو سؤال جواب میدهد. مثالی که در کتابهای مغالطه برای این نوع از سؤال مرکب ذکر میشود، این است که مثلاً والدین به کودک خودشان میگویند: «آیا میخواهی بچه خوبی باشی و کمتر شیرینی بخوری؟» میخواهی بابا بچه خوبی باشی، شیرینی کمتر بخوری. مثالهای جدیدترین مثال که غالباً پاسخ مثبت یا منفی میطلبد، در عرصههای گوناگون زندگی مشاهده میشود. «آیا شما با افزایش کمیت و میزان تولید و کاهش کیفیت موافقید؟» «آیا شما موافق هستید که یارانه بدهند و ملت همچنان فقیر باشند و تورم بیشتر شود؟» شما موافق همین که یارانه بدهند و تورم بیشتر بشود، درسته؟ «نه. من موافقم که یارانه بدهند و تورم بیشتر نشود.» «چرا در این کارخانه امکانات بهداشتی و رفاهی وجود ندارد؟» ذکر این نکته لازم است که مغالطه سؤال مرکب به صورت کاملاً صریح یک مغالطه شفاهی است و در مکالمات صورت میگیرد. شفاهی، غلط. شفاهی درست است. یعنی برای ارتکاب این مغالطه لازم است که یک متکلم سؤال مرکبی را مطرح کند و متکلم بدون رعایت احتیاط مثلاً با گفتن پاسخ مثبت یا منفی به آن سؤال پاسخ بدهد. به این ترتیب، پیشفرض ضمنی سؤال را هم مورد تأیید و اعتراف قرار بدهد.
مهمترین موارد ارتکاب مغالطه در دو جاست:
یکی در دادگاهها که بازپرسهای حرفهای با طراحی سؤالهای سعی میکنند تا متهمان را به اعتراف برخی جرایم مجبور کنند. «باقیمانده اجناس و پولهای سرقتی را کجا مخفی کردی؟» طرف هرچی بخواهد بگوید، تأیید این است که سرقت کرده. سؤالها حرفهای است. من در بحث خواستگاری میگفتم سؤالات مرکب بپرسید. سؤالهای بسیط در خواستگاری به درد نمیخورد. سؤال مرکب معمولاً اگر افراد قوی نیستند، ذهنهایشان بازی میخورند. در جواب سؤال مرکب خیلی حرفهای است. کلاً یعنی خیلی درون طرف را میشود بیرون کشید. «کریم؟» خود این سؤال مرکب است دیگر. «خدا به این خوبی! تو چه مرگت است؟» سؤال این است. «تو چرا مغروری به نسبت به خدای کریم؟» یعنی سؤال سؤال بسیط نیست که دنبال یک جوابی باشد. یک استفهامی است که در خود این استفهام غرضی نهفته است و خود استفهام مخاطب را به چالش میکشد. در پی آن نیست که استفهام انکاری و اینها. اینجوری است دیگر. در پی نیستم که من سؤال بکنم، جواب بدهی. من جواب نمیخواهم. با سوالم دارم یک آسیبی بهت میزنم. خود سؤال من یک چیزی است. در خواستگاری دنبال سؤال بسیط نباید بود. چون فضای دروغ زیاد است. فضا، فضای دروغ است. طرف ادعا میکند. سؤال مرکب باید پرسید. سؤال مرکب هم من مثلاً به دوستان بعضی بارها اینها را گفتیم. قرار نبوده که مکتوب بشود. خیلی هم گفتند. گفتند: «آقا، اینها را شما سیدی کن. مکتوب کن. بیست سی تا سؤال از این سؤالات مرکب.» که مثلاً اینجوری. «آخرین باری که با رفیقت رفتی بیرون و خرج آبمیوه اینها را دادی، کی بود؟» برای کسی خرج هم میکنی؟ اهل سخاوت هم هست. مثال بسیط است. به درد نمیخورد. سؤال مرکب: «آخرین بار کی بود؟» «فکر میکنم نمیدانم.» پس هیچی. پس اهل خرج کردن نیست. طرف قشنگ. یعنی من ده تا سؤال از این، ده تا سؤال از او. همدیگر را نگاه میکنند. یک دانشجو. یک وقت یکی از دانشگاه مشهد ما درس میداد. دختر و پسر هر دو پای منبر ما بودند. درس و من بعد. پسره آمد گفت که: «من عاشق این دختره شدم. هیچ راهی ندارم برای اینکه ازش خواستگاری کنم و هیچی هم بلد نیستم. حاج آقا، شما واسطه میشوید؟» گفتم: «آره.» اتاق ما اتاق بسیج بود. گفتم: «بیایید.» جفت آنها. دختر آمد نشست و گفتم: «ایشان به شما علاقهمند شدهاند. از شما خواستگاری بکند.» ظاهراً خود دختر هم باخبر شده بودند. بعد یک وقت سه ساعته آنجا بهشان دادم و در مجموع در آن دوره ده ساعتی مشاوره کردیم. هنوز که هنوز است اینها. حالا اینها چند نفر باز آوردند خودشان را برای چیز و اینها. خداوکیلی ما که کاری نکردیم. لطفاً امام رضا بود آنجا. چون در حرم هم میرفت. خداوکیلی ما هیچ راهی برای شناخت همدیگر نداشتیم. هیچ قدر هم شناخت. اینقدر. یعنی ما بعد از زندگی شناخت جدیدی نسبت به هم پیدا نکردیم. سؤالهایی که فلانی پرسید، کاملاً شخصیت طرف را مشخص کرد. خانم این آقا این مدلی است. میخواهی موفق باشی، باید باهاش این کار را بکنی. الحمدلله خیلی هم راضی هستند. خانم ببین. اگر دنبال این هستی که آقا مثلاً حرم ببرتت سال به سال، نمیبرد. باید ورش داری ببریش. فکر این چیزها نیست. اختلاف همان اول با ده تا سؤال روشن کردم. این آدم آدمیه که باید به کار بگیریش. فکر نکنی محبتت به این است که بنشینی تا برایت کاری بکند. محبتش این مدلی است که باید کاری ازش بخواهی برایت انجام بدهد. سؤال مرکب خیلی به درد میخورد. یعنی برای شخصیت طرف. خوب.
مورد دوم. مورد دوم استفاده از سؤال مرکب. آخرین باری که شما مثلاً سوسک دیدی کسی را صدا زدی، کی بود؟ اینجوری. خیلی چیزها را میشود با سؤال مرکب فهمید. طرف تا بخواهد بفهمد شما چه بازی سرش درآوردی، اصلاً مسئله تمام شده رفته است. فکر کند. یعنی قبل اینکه این سؤال بکند، نیم ساعت، یک ساعت فکر میکند چه جور این را بپرسم. اولین سؤالی که از خانمم توی خواستگاری پرسیدم که بنده خدا همیشه میگوید: «میگوید تو من شب اول قبرم بود. خواستگاریام داشتم اصول دین پاسخ میدادم.» من پرسیدم که: «شما چرا خودکشی نکردی تا حالا؟» خواستگار آمده. یک کسی است. حالا خود فضای استرس خواستگاری و اینها. یکی از سؤالهای مرکبی که اول توی این خواستگار همیشه داریم این است: شما چرا حالا خودکشی نکردی؟ چرا مرکب؟ یعنی من فرض را دارم بر این میگذارم که شما خودکشی را قبول ندارید. طرف اگر خودکشی کرده باشد، میگوید: «من چرا خودکشی کردم؟» یک بار خودکشی کردم. خودکشی کردم. یعنی آدم مأیوسی است. مأیوسی نیستی. پیشفرض دارم. پیشداوری دارم. شما از زندگی نیستی. امیدواری و امید به یک چیزی داری. میخواهم ببینم امیدت به چیست که تا حالا زنده ماندی. خیلی این سؤال کاربردی است. بعد قشنگ روحیات دو طرف را نشان میدهد. «یک سؤال. شما هدفتان از زندگی چیست؟ تعالی. کمال. فلان.» میبافد. سؤال بسیط اینجوری است. بافتنی. «خودکشی نکردی؟» گفت که: «من مثلاً پسره برگشت. قرارداد بستم. خیلی دوست دارم تا وقتی این قرارداد تمام بشود، زنده باشم.» کمال و تعالی همه اینها رفت روی هوا. درسم تمام شد. کاسبی کند.
مورد دومی که از این مغالطه میشود استفاده کرد. مغالطه آخرم هم هست. بله. از سوی خبرنگاران قوی و باتجربه صورت میگیرد. این خبرنگاران در مصاحبههای خود با مسئولان مهم، به ویژه در مصاحبههای مطبوعاتی و بینالمللی، سؤال خودشان را طوری تنظیم میکنند که از پاسخ به آن بشود نکات زیادی را استنباط کرد. «آقای وزیر، لطفاً بفرمایید چرا کشور شما هنوز با ورود توریست و جهانگرد مخالفت میکند و بودجهای برای گسترش صنعت توریست اختصاص نمیدهد؟» «چرا ایران همجنسبازها را محدود میکند؟» همجنسباز نداریم. جواب. جواب دقیقی نبود و جواب بهتری میداد. شاید روش فکر نکرده بود. حال و پاسخ آرام. چهار تا سؤال به ترتیب مطرح و پاسخ داده بشود. در پایان بحث مربوط به مغالطه سؤالهای مرکب، توجه به این نکته مفید است که برخی متفکران اعتقاد دارند که همه سؤالها، سؤالهای مرکباند؛ یعنی سؤال ساده و واحد وجود ندارد. به تعبیر دیگر، در هر سؤال چند پیشفرض وجود دارد که پاسخ به آنها تأیید آن پیشفرضها هم هست. مثلاً در سؤال: «آیا این کتاب را خواندهای؟» شما یک پیشفرض دارید که این کتاب خواندنی است. پیشفرض شما این است چون حرم میآیید. شما پیشفرض دارید اینکه حرم رفتنی است. باید حرم رفت. یعنی بالاخره ما عقایدمان در سؤالاتمان نهفته است. هر کسی سؤال متناسب با عقیدهاش میکند و چیزهایی که قبول دارد، مقبولاتش به عنوان یک سؤال ساده و واحد است. میشود این پیشفرض را تصور کرد. تو سواد خواندن داری. پیشفرض را گرفته که شما اصلاً سواد داری که بتوانی بخوانی. تو این کتاب را دیده بودی. میدانستی این کتاب چاپ شده است. میتونستی بخوانی. وقت خواندنش را داشتی. همه اینها را من پیشفرض داشتم که دارم سؤال میکنم. این کتاب در اختیار تو بوده است. این کتاب برای شما مفید است. احتمال خواندن آن از سوی شما وجود دارد و با قبول دیدگاه متفکران که میگویند هر سؤالی دارای پیشفرضهایی است که پاسخ به آن سؤال، تأیید پیشفرضهاست، باید در تعریف مغالطه سؤال مرکب بگوییم مغالطهای که سؤال مطرح شده در آن مبتنی بر پیشفرضهایی است که مخاطب آنها را قبول ندارد. چرا؟ چون ما سؤال بدون پیشفرض نداریم. مغالطه سؤال مرکب چیست؟ لزوماً این نیست که پیشفرض داشته باشد. خود پیشفرض داشتن باعث مغالطه بودنش نمیشود. پیشفرض نادرست داشتنش مشکل است. پیشفرضی که مخاطب آن را قبول ندارد. حالا ان شاء الله اینها یک مروری بشود. تمریناتش را ان شاء الله فردا قالب میکنیم. یعنی میخواهیم تحمیل بکنیم، تلقین بکنیم. تو این را قبول داری پیشفرض.
الحمدلله رب العالمین.
نظرات کاربران
هنوز نظری ثبت نشده است.