جلسه بیست و ششم

منطق

متن کامل

!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. مغالطات مقام دفاع را خواندیم، به تمرین مغالطات رسیدیم؛ ۱۷ تا تمرین که انشاءالله حل می‌کنیم.

* تمرین اول: بله، درک می‌کنم. اشکال شما درباره اینکه سیاست‌گذاری این مجمع در ۵ سال گذشته اشتباه است، کاملاً وارد است و حرف منطقی و درستی می‌زنید؛ اما درخواست من این است که شما اجازه دهید ما یک سال دیگر همین سیاست را دنبال کنیم.
حرف شما درست است، اشکال وارد است، ولی بگذارید ما... البته تمرین دوم.
* قبل از نقد مقاله‌ای که راجع به سنت و تجدد نوشته شده بود، و نویسنده در آن به‌شدت از سنت‌های ایرانی و اسلامی دفاع کرده بود، باید عرض کنم: این بحث‌ها از کسی که در زندگی خودش بویی از فرهنگ ایرانی و اسلامی نبرده است، هیچ ارزشی ندارد. کسی که در تمام ابعاد زندگی خود همرنگ عصر جدید شده، چطور دم از سنت‌های فراموش‌شده می‌زند؟
* خدمات شرکت ما در چند بخش خلاصه می‌شود: یکی تولید بسته‌های نرم‌افزاری، یکی ارائه مشاوره، یکی برگزاری دوره‌های آموزشی. در مورد بسته‌های نرم‌افزاری، تولیدات ما از لحاظ کیفیت و کارایی مشابه تولیدات خارجی است.
جواب: نکند این مشابه بودن از نوع آن است که می‌گویند: روزی کسی نزد بقالی رفت و گفت: «مرگ موش دارید؟» بقال گفت: «مشابهش را داریم.» یک گربه گذاشت روی پیشخوان!
* ممکن است ایشان راضی نباشند که بنده این مطالب را در غیاب ایشان مطرح می‌کنم؛ ولی ایشان حتی یک مقاله صالح هم در نشریات علمی عرضه نکرده است.
* قیمت‌ها نجومی است. البته درست است که ما در اطلاعیه خود نوشته بودیم دانشگاه پرداخت ۵۰ درصد شهریه کلاس‌های ورزشی مستثنا هستند؛ اما شهریه کلاس‌های تئوری بود.
اما جلسات تمرین شهریه خاص خودش را دارد. استثنا قابل جابه‌جایی است. تغییر موضع خیلی نرم و لطیف است. آموزش و پرورش.
* شما چطور می‌گویید که حافظ شاعر عارف و اهل معنا بوده، در حالی که در هر غزل او سخن از می و مطرب و شاهد و غیره است؟
تحقیقات تاریخی ادعای شما در مورد معانی اصطلاحات عرفانی هرچه باشد، من نمی‌توانم این حرف‌ها را قبول کنم. یعنی من چه دارم؟
پیش‌فرض. دست از پیش‌فرض فلان فلان می‌خواست بیاید جلو، آن شد بازی‌های تحت‌اللفظی.
بله، ولی این هرچی که آورده، در واقع دوتاش کرده؛ یعنی هم پیش‌فرض را رها نکرده، هم تحت‌اللفظی را.
* ما وعده داده بودیم که وضعیت اقتصاد کشور را اصلاح کنیم. بر هیچ‌کس پوشیده نیست که سازماندهی اقتصاد آشفته کشور کار عظیمی را می‌طلبد.
شاید بعضی چیزها آشناست، بعضی مغالطات کتاب ۲۰ سال پیش نوشته که در درازمدت جواب می‌دهد. البته این کار نیازمند انجام مقدماتی بود و در این مدت کوتاه زمینه‌های ساماندهی این اقتصاد آشفته را فراهم نموده‌ایم. بنابراین، روشن می‌شود که ما در جهت تحقق وعده‌های خود حرکت کرده‌ایم.
فیلم تماس گرفته: «درست می‌کنم اقتصاد ۱۰۰ روزه.» بعد ۱۰۰ روز آمد چی گفت؟ گفت: «منظورم این بود که موانع را برمی‌دارم. الان با برجام، ما موانع را برداشتیم.» بعداً بعد یک سری مواد اضافه هم شد. دانشمندان دیگر بعد از خونشون بیرون نیامدند.
* نظر من به عنوان یک فیلم‌ساز این است که سینما نباید فدای تبلیغات تجاری بشود.
وزارت اطلاعات نباید زیرمجموعه کسی باشد. یکی از کارهای خوبی که شد این است که اطلاعات سپاه را جدا کردند. اطلاعات سپاه الان وزنش از وزارت اطلاعات بیشتر است. توی مسائل نفوذی گاهی راه باز کند؛ یعنی از عدم آگاهی و غفلت کسی که دانسته دارد حرکت می‌کند تو کادر دشمن.
حرکت‌هایی که دارم می‌کنم مثل قضیه ۱۹۱۹ بعداً معلوم می‌شود که مثلاً ۱۰ سال بعد معلوم می‌شود که وثوق‌الدوله کی بوده؛ دست‌نشانده‌ای هست.
* نظر من به عنوان یک فیلم‌ساز این است که سینما نباید فدای تبلیغات تجاری بشود؛ بلکه باید به عنوان هنری اصیل و پویا به فکر القای مفاهیم انسانی به مردم باشد.
جواب: شما که خودتان برای فیلم‌های قبلی‌تان با شرکت‌ها و مؤسسات تبلیغاتی و تجاری قرارداد بسته بودید، به نظر شما چه علتی داشته؟
* خداوند در قرآن این‌قدر داستان بیان می‌نماید.
جواب: البته داستان‌های قرآن و داستان‌های بشری فرق دارند. اصولاً ما سه سبک داستان داریم: داستان‌های واقعی، خیالی، اصولی. البته هر کدام از این‌ها سبک‌های مختلفی دارند. داستان می‌تواند از قول خود نویسنده باشد یا از قول شخص ثالث. البته نکته مشترک همه این‌ها آن است که سعی دارند وقایع و اتفاقات را در قالب کلمات به تصویر بکشند.
بحث از کجا بود؟ کجا؟ کلاس یکی از اساتید برای خود ایشان بارها و بارها تعریف کردم. امشب می‌خندد. بحث عبدالله افطح شد. روایت را، یک مطلبی بود فقهی. بعد مرحوم شهید، شهید ثانی فرموده بودند که این روایتش ضعیف است؛ چون راوی فطحی بوده. شاگرد ایرادی گرفت، گفت: «ما به ضعف روایت مثلاً کار نداریم، ما دلیل قرآنی داریم.» مثلاً آره. فطحی‌ها تابع عبدالله افطح‌اند. عبدالله افطح کسی بوده که این خیلی پاهای پهنی داشته، مریض بوده. بعد حضرت بعد از خودشان پنج نفر معرفی کردند، یکی عبدالله افطح بوده. این هم چون بیمار بوده، مردم فهمیدند که نمی‌تواند امام باشد. قیافه این‌ها یک‌خورده مثل اینکه مشاعر و این‌ها مشکلات داشته. بعضی‌ها پشت پاشان پهن است، بعضی‌ها پشت گردنشان پهن است. ادیسون جز کسانی بود که پشت گردنش پهن بود. این همیشه هم ننش می‌گفت: «بچه من یک چیزی می‌شود.» و خلاصه این مادر هی تلقین کرد، تلقین کرد، این شد پسر خوبی.
* سؤالی که کرده، خیلی هنرمندانه است. استاد ما گفته بودیم: «با طرح جدید، ضایعات توزیع میوه و تره‌بار کاهش چشمگیری خواهد داشت و مسلماً کاهش بیش از سه درصدی این ضایعات در سال گذشته چشمگیر و قابل توجه است.»
نقطه ثقل حرف طرف یک کلمه است، آن کلمه دارد مانور می‌دهد. چی می‌شود؟ ضایعاتش کم می‌شود. آها! نه، چی می‌شود؟ کاهش چشمگیر است، دیگر. سه درصد! توسل به واژه‌های چشمگیر. سه درصد خوب نیست، دیگر. آن واژه چون مبهم بوده، این می‌گوید: «آن واژه را من می‌گویم، همین سه درصدم چشمگیر است.» چشمگیر مبهم نیست؟ چرا، دیگر. بزرگ، موفقیت بزرگی. بزرگ است. چشمگیر به نظر من، به نظر من؛ یعنی پیش‌فرض من. نه، پیش‌فرض او طرف. بیرون از متن دارد می‌خواهد. هرچه هم شما متن می‌آوری، زیر بار نمی‌رود. اینجا همان متن را دارد مصادره مطلوب می‌کند. من این حرف را زده بودم، الانم همان را می‌گویم. گفته بودم: «چی می‌شود؟ چشمگیر، سه درصد چشمگیر.» خیلی همان را دارد سالوس‌بازی درمی‌آورد. روی همان واژه‌هایی که گفته. مثلاً ۳%.
این می‌شود؟ آخه هزار تومان واقعاً چشمگیر است؟ درصد چشمگیر نیست؟ می‌شد واژه مبهم. مثلاً چشمگیرش. کاهش چشمگیر. نه، کاهش چشمگیر لزوماً معنای کاهش بزرگ نیست؛ یعنی چشمت را بگیرد. من چشم آخه می‌گیرد.
* زن‌ها هیچ وقت نمی‌توانند جلوی حرکت‌های اجتماعی باشند و در حد وسیع در جامعه منشأ اثر باشند.
جواب: پس زن‌هایی مثل تاچر، گاندی و یا بالاتر از آن‌ها حضرت زهرا، حضرت زینب را چه می‌گویید؟
جواب: خب، این‌ها تنها استثنائاتی هستند که خدشه‌ای به حرف ما وارد نمی‌کند.
* آقای شجاعیان به عنوان کارشناس اقتصادی مقاله‌ای در روزنامه نوشتند. خلاصه مقاله این است که در دنیای امروز سیستم بسته محکوم به شکست است و ما باید برای رشد و شکوفایی اقتصاد کشورمان، زمینه‌های سرمایه‌گذاری خارجی را فراهم کنیم. اما جالب است بدانید چند سال پیش در همین روزنامه ایشان مقاله‌ای نوشته بود. در همین روزنامه ایشان مقاله نوشته بود.
نقطه گذاشته. ایرادات گوینده و جواب‌دهنده ادامه دارد. بدرفتاری از نظام اقتصادی بسته و گفته بود سیستم اقتصاد باز، موجبات چپاول ثروت‌های کشورمان را توسط بیگانگان فراهم می‌کند. باید آن مقاله را پیدا کنم و همراه مقاله بیاورم. گفته بودی چند سال پیش خودت هم...
* بنده در سخنرانی‌ام گفتم که حزب ما از دو سال پیش فعالیت‌های خود را آغاز کرده؛ ولی این بدین معنا نیست که رسماً و علناً وارد فعالیت‌های سیاسی شده باشد؛ بلکه ما شروع به فعالیت‌های تحقیقی و جذب نیرو کرده‌ایم. فعالیت‌ها را آغاز کردیم. افتتاح.
* به نظر بنده عملکرد مؤسسه تحقیقاتی در سال گذشته با توجه به بودجه‌ای که در اختیار آن‌ها قرار گرفته، بسیار نامطلوب است.
پاسخ: همه افرادی که ما برای کمیته‌های تحقیقاتی در این مؤسسه به کار گرفته‌ایم، افرادی‌اند که از لحاظ علمی در سطح بالایی قرار دارند. از سوی دیگر، در تعهد و وجدان کاری آن‌ها تردیدی نیست.
بیوگرافی.
* درست است که روان‌شناس‌ها به این مسئله پی برده‌اند که هر قسمت مغز انسان مربوط به دسته خاصی از رفتار و اوصاف رفتاری انسان است؛ اما به اعتقاد من رفتارهای انسان ربطی به مغز انسان ندارد؛ بلکه کاملاً مربوط به روح انسان می‌باشند که امری است غیرمادی.
دست یک چیزی برنمی‌داریم. چیست؟ ولی من نمی‌توانم زیر بار بروم که چیزی به اسم معاد باشد. خیلی باورش بر من سخت است. حرف‌هایت خیلی خوب است حاج آقا. من این‌جور قانع نمی‌شوم.
* کسی من شوخی کردم. گفتم که می‌خواهم تغییر رشته بدهم. در حقیقت چنین قصدی ندارم.
کدام اشکال? تعجب کردم. شوخی بود. آخه من این‌جوری، من که هیچ وقت نمی‌آیم این‌جوری حرف بزنم. من که منظورم این‌جوری نبود که شما فلان جا را گوش نکردید. از مغالطات بسیار است. دلت جابه‌جا می‌شود. تغییر معنا.
* مگر خدا در قرآن نمی‌گوید ما آدم را از خاک و جن را از آتش آفریدیم؟ اگر این‌طور باشد، چرا شیطان که مخلوق از آتش است، دیده نمی‌شود؟
پاسخ: اتفاقاً دیده می‌شود. برو تو آینه نگاه کن، می‌بینی!

بریم سراغ مغالطات در استدلال. حالا این را دیگر خیلی فنی می‌شود و سخت می‌شود. عامیانه بود. از الان علمی‌تر. تو بحث علمی اجتهادی و این‌ها هم این مباحث بسیار پرکاربرد است. غلظت فلسفی‌اش این‌ها بیشتر است تا آن‌ها.

**مغالطه در استدلال ۱: مغالطات صوری**

اولین قسمش مغالطات صوری است. سه حالت داشت، آن‌جوری که یادم می‌آید از قبل. یکیش مغالطات صوری و مغالطات ناشی از یک پیش‌فرض نادرست تو استدلال، طرف دست از پیش‌فرضش برنمی‌دارد و یکی از مغالطات ربطی. این سه تا را در استدلال انسان دچار این مغالطات می‌شود. کل مبحث ما تو این مغالطه تمام می‌شود تو این سه قسم.

اول: **مغالطات صوری**
تاکنون با مغالطاتی که در مقام بیان یک مدعا یا در نقد و دفاع از آن رخ می‌دهد آشنا شدیم. تا حالا پس بخش: یکی نقد داشتیم، یکی دفاع. یک حالت دیگر هم داشتیم. پس یکی ادعا بود، فقط استدلال نداشت. یکی هم تبیینی بود، دیگر. تبیین‌های مغالطی. تمرین‌های مغالطی. گاهی توی تک جمله بود، ولی آن‌ور آن طرف مدعا بود، استدلالی نداشت، ادعاست. چه تبیین‌های مغالطی لزوماً ادعا نیست. انسان دارد یک گزارشی می‌دهد، نقل قول ناقص می‌کند، ادعایی ندارد. حالا شاید بشود گفت این هم بالاخره یک ادعایی تویش نهفته است، ادعایش را دارد تبیین می‌کند با مغالطه. اینجا جدا کرده بود. حالا در مجموع باز هم یک‌جور ادعا هست، دیگر. یعنی کسی که دارد گزارش می‌دهد، یک واقعه‌ای را تحریف می‌کند، یک‌جورایی ادعا دارد، دیگر. ادعا اینجا بیشتر محور این است که ادعای پشتش به جای بنده یا نه؟ ادعای بدون استدلال. فرقش با تمرین‌های مغالطه حالا در صورت یکی ادعا بود، یکی نقد بود، یکی دفاع.
بحث کلی را ما داشتیم. این مغالطات به گونه‌ای‌اند که برای اعتراض مورد نظر، استدلال دقیقی مشتمل بر مقدمات و نتیجه ارائه نمی‌کند؛ بلکه حیله یا ترفندی را جایگزین استدلال می‌کند. اما مهم‌تر از این مغالطات، مغالطاتی‌اند که در فرایند خود، خود استدلال لغزش و خطا ایجاد می‌کند. اهمیت مغالطات اخیر به قدری است که در بسیاری از کتب منطقی اصطلاح مغالطه را به عنوان استدلال نامعتبر تعریف کرده‌اند. به نحوی اصلاً اصل مغالطه این است که استدلال باشد. آن‌ها اصلاً مغالطه نیست، یک‌جور شارلاتان‌بازی است. تا حالا هرچه خواندیم، این‌ها شارلاتان‌بازی بود. اصل مغالطات این است که طرف واقعاً می‌آید تو فرایند استدلال، یک جاهایی می‌لنگد یا می‌لنگاند. دو دوتا می‌شود. روشی به کار می‌برد، یک جایش یک کاری انجام می‌دهد. یا خودش واقعاً ضعف تحلیل دارد، که خیلی وقت‌ها واقعاً این‌طوری است.
خطا یا عدم اعتبار یک استدلال ممکن است به یکی از دو دلیل زیر باشد:
یک وقت است که یکی از مقدمات نادرست است.
یک وقت است که مقدمات درست است، نظم و صورت استدلال نادرست است. تک‌تک مقدمات درست است، صورتش غلط. خوب، استدلال از این نظر شبیه ساختمانی است که باید هم مصالح سالم و بی‌عیب باشد، هم شکلش بر اساس اصول باشد. توضیحش را می‌پردازیم. استدلال‌هایی که تویش نظم و صورت صحیح رعایت نشده. صورت مغالطات صوری از لحاظ صورت مشکل دارد. صوری.

**عوامل ارتکاب مغالطه چیست؟**
1. تکرار نشدن حد وسط به طور کامل. دقیق. در باز است. باز پرنده است. مثال: حد وسط تکرار نشد. این حد وسط اینجا یک چیز است، آن‌ور یک چیزی می‌شود.
2. عدم تکرار حد وسط. مغالطه بعدی توی قضیه شرطی با فرض تالی، تحقق مقدم را نتیجه گرفتن، مغالطه وضع تالی.
3. در یک قضیه شرطی با رفع مقدم، رفع تالی را نتیجه گرفتن، رفع مقدم.
4. نتیجه‌گیری از قیاسی که مقدمه سالبه است.
5. فروش مقدمات منفی.
6. استنتاج از قیاسی که مشتمل بر دو مقدمه متناقض است، مقدمات ناسازگار.
7. از قضایای کلی نتیجه جزئی گرفتن. مغالطه افراد غیرموجود.
8. برای موجبه کلی، عکس کلی و برای سالبه جزئی عکس قائل بودن. مغالطه ایهام انعکاس.
این چقدر بحث منطقی شد! دارد مرور می‌شود و باعث می‌شود. این‌جایش دیگر فنی است. تا قبلش ما برای عموم هم بخواهیم برویم مغالطات بگوییم، باید همان‌ها را بگوییم. این‌ها خیلی قابل فهم نیست. این‌ها خیلی فنی‌تر است.
9. تعمیم یافتن حدی؛ یعنی موضوع یا محمول در نتیجه بدون تعمیم آن در مقدمات. همچنین استنتاج از قیاسی که حد وسط در هیچ یک از دو مقدمه تعمیم نیافته. می‌شود مغالطه سوء تألیف.

این ۲، ۴، ۶، ۸، ۹ تا. ۹ تا مغالطه. سر اولیش: **مغالطه عدم تکرار حد وسط**.

مغالطه اول ماست: **عدم تکرار حد وسط**.
پس بحث در مغالطه در استدلال، حالت اولش وقتی است که مغالطات صوری است. ۹ قسم است. قسم اول عدم تکرار حد.
قبل از بیان این مغالطه لازم است به تعریف اصطلاح «حد وسط» بپردازیم.
به قیاس زیر توجه کنید:
«هوا جسم است. هر جسمی دارای وزن است. پس هوا دارای وزن است.»
هر یک از الفاظ «هوا»، «جسم»، «دارای وزن» در قیاس فوق یک «حد» نامیده می‌شود. حد اصغر، حد اکبر، حد وسط.
آن که باعث به دست آمدن نتیجه، یعنی «هوا دارای وزن است»، می‌شود، «جسم بودن» است، که از «جسم است» و «هر جسمی دارای وزن است» به دست می‌آید، که اسمش چیست؟ حد وسط. نتیجه حامل؛ یعنی واسطه حمل اکبر بر اصغر چیست؟ حد.
بحث برهانم به این علت به کلمه «جسم» و آن چه در نقشه می‌باشد، «حد وسط» گفته می‌شود؛ چون باعث ارتباط دو حد دیگر می‌شود. اما نکته مهم در قیاس این است که به علت تکرار حد وسط در مقدمه اول و دوم، تعداد حدود در یک قیاس سه عدد است، نه کمتر و نه بیشتر. منطق‌دانان گفته‌اند که در یک قیاس محور و مدار اصلی همان حد وسط است و کوچک‌ترین اخلال در آن موجب اخلال در کل قیاس خواهد شد.
حد وسط دارای دو شرط اساسی است که عدم توجه به هر کدام از این شروط باعث ارتکاب نوع مغالطه می‌شود.
شرط اول این است که حد وسط باید تو دو تا مقدمه یک معنا داشته باشد. بله، کجا؟ تازگی همین چند روز پیش یک بحثی بود. یک کسی برای ما مغالطات سنگین می‌کرد. بعد گفتم: «شما این حد وسط تکرار نمی‌شود. دو تا معنا از حد وسط داری می‌گیری.» در مورد روحانیت بود که مثلاً یک مغالطه سنگینی می‌کرد. تمام افتضاحات و مفاسد و این‌ها برمی‌گردد به روحانیت که مثلاً روحانیون سردمداران کار فرهنگی هستند. کار فرهنگی اگر باشد فساد نیست. مثلاً همچین چیزی. روحانیون اگر کار می‌کردند فساد نبود. فرق می‌کند. دو تاست. در ذهن این، در خارج یعنی در تئوری این، در عمل و در اجرا و در فلان، اثبات آدم‌های دیگر هم نقش‌آفرین است.
بله، عدم رعایت شرط اول موجب ارتکاب مغالطه اشتراک لفظی است که در مغالطات زبانی بهش اشاره کردیم.
عدم رعایت شرط دوم: شرط دوم این بود که حد وسط تو هر دو مقدمه به طور کامل تکرار بشود. پس یکی اینکه به یک معنا باشد، هر دو هم کامل تکرار بشود. یک وقت به یک معنا هست، یک‌خرده یک ورش را می‌زند. خب، اگر به یک معنا نباشد، می‌شود مغالطه اشتراک لفظی که قبلاً در موردش صحبت کردم، جزو اولین مغالطات است.
وقتی دومی‌اش نباشد، به طور کامل تکرار نشود، می‌شود این مغالطه: **عدم تکرار حد وسط**.

**مثال:** «دیوار موش دارد. موش هم گوش دارد. پس دیوار گوش دارد.»
هرچند داشتیم درباره این مسئله سخن می‌گفتیم که حد وسط در دو مقدمه باید یکسان و به طور کامل تکرار بشود، ممکن است هنوز هم تشخیص این مغالطه برای مبتدیان آسان نباشد. برای سهولت بیشتر به شکل منطقی‌تر استدلال فوق توجه می‌کنیم:
«دیوار دارای موش است. موش دارای گوش است. پس دیوار دارای گوش است.»
حد وسط یا آن که در ظاهر نقشه حد وسط دارد، در مقدمه اول «دارای موش» است. در مقدمه دوم «موش» است. حد وسط چه شد؟ «دیوار موش دارد.» یعنی «دیوار دارای موش است.» حد وسط چه شد؟ «دارای موش». حد وسط در صغرا اکبر است، در کبرا اصغر است. اینجا شما در صغرای اکبرتان چیست؟ «دارای موش». در کبرای اصغرتان چیست؟ «موش». پس موش خودش تکرار نشده. «دارای موش» کاملاً تکرار نشده. همان است و ناقص. نه اینکه تو یکی یک معنا دارد، تو یکی یک معنای دیگر. مثل آن نیست که اصلاً مذاکره. این مذاکره با مذاکره. این همان است، فقط نصفش. بنابراین، شرط لازم حد وسط؛ یعنی تکرار به طور کاملش رعایت نشده است.
«من بهش بدهکارم. او هم به شما بدهکار است. پس من به شما بدهکارم.»
اگر مغالطه بودن این استدلال کاملاً آشکار نیست، می‌شود به جای وصف «بدهکار» از وصف «بدبین» استفاده کنیم. حالا:
«من به شما بدبینم. چون من به سعید بدبینم و سعید به شما بدبین.»
در مورد این مغالطه یک تبصره یا نکته قابل تذکر و قابل ذکر آن است که ممکن است کسی اعتراض کند و بگوید: «مطابق بیان فوق آیا استدلال‌های زیر را باید مغالطه به حساب آورد؟
الف: الف از ب بزرگ‌تر است. ب از جیم بزرگ‌تر است. پس الف از جیم بزرگ‌تر است. (مغالطه است.)
ب: الف با ب مساوی است. ب با جیم مساوی است. پس الف با جیم مساوی است.»
و ده‌ها استدلال دیگر که از این وجود دارد که اگرچه حد وسط در آن‌ها به طور کامل تکرار نشده، اما در عین حال صحیح و معتبر است.
در پاسخ به سؤال و اعتراض فوق لازم است اصطلاح «مفاهیم تعدی‌پذیر» را تعریف کنیم.
چنان چیز شده است. کجا تکرار نشده؟ «الف با ب مساوی است.» تکرار شده. اینجا به طور کامل تکرارش مشکل دارد. به نظر می‌آید تکرار شده.
مفاهیم تعدی‌پذیر چیست؟ برای این کار یکی از استدلال‌های فوق را به شکل منطقی با تکرار کامل حد وسط می‌نویسیم:
«الف بزرگ‌تر از ب است. ب بزرگ‌تر از جیم است. پس الف بزرگ‌تر از جیم است.»
همان‌طور که ملاحظه می‌شود، در مورد بزرگ‌تر بودن، تنظیم یک قیاس بدون اشکال و می‌شود از آن نتیجه صحیح را اخذ کرد. همچنین مفاهیم «مساوی بودن»، «بهتر بودن»، «بلندتر بودن»، «کوچک‌تر بودن» اصطلاحاً چنین مفاهیمی را «مفاهیم تعدی‌پذیر» می‌نامند.
این‌هایی که جابه‌جا می‌شود، یعنی انعطافی دارد. استفاده از این مفاهیم در قیاس و به عنوان حد وسط اشکال ندارد؛ حتی اگر چنین مفاهیمی در مقدمه قیاس به طور کامل تکرار نشود. چون:
«این بزرگ‌تر از این است.» فرق می‌کند با «آن بزرگ‌تر از آن است.»
مثلاً «الف از ب بزرگ‌تر است.» «ب از جیم بزرگ‌تر است.» این بزرگ‌تر غیر از آن بزرگ‌تر است. این بزرگ‌تر مثلاً ۵ سانت بزرگ‌تر، ۱۰ سانت. تو یکی‌اش بزرگ‌تر معنای ۵ سانت، بزرگ‌تر. ببینید، خود چیز را باید لحاظ کرد. اینجا شما فقط داری نسبت را می‌گویی.
«یک کیلو بزرگ‌تر از نیم کیلو. یک کیلو بزرگ‌تر از نیم. یک کیلو از نیم کیلو بزرگ‌تر است.»
بزرگ‌تر در یک نیم متر بزرگ‌تر است. اینجا تکرار نشده. تکرار نمی‌شود. تکرار نشده. شما الان اینجا در بزرگ‌ترتان یک مقیاس مگر نهفته نیست؟ ندید بگیریم. بزرگ‌تر از چقدر؟ بزرگ‌تر؟ الان ب از این بزرگ‌تر دقیقاً ۵ سانت، ۱۰ سانت. مشکل پیدا می‌کند.
بحثم این است که اگر یکی‌اش بزرگ‌تر از ۵ سانت، یکی بزرگ‌تر از ۱۰ سانت باشد. اینجا بزرگ‌ترها حد وسط تکرار نشد. برای قیاس مشکلی پیدا نکرد. چرا؟ چون مفاهیم تعدی‌پذیر. توی مفاهیم تعدی‌پذیر ولو تکرار هم نشود، حد وسط دقیق ۵ سال بزرگ‌تر است. ب از جیم بزرگ‌تر است، الف از ب مثلاً ۱۱. درست نسبت‌ها را نگوییم چقدر، ولی همین قدر بزرگ‌تر از بزرگ‌تر است. این حد وسط کامل تکرار نشده. ایشان به این اعتبار می‌گوید تکرار نشود، ولی به اعتبار آن فهم عرفی ما. فهم عرفی مهم است. بزرگ‌تر در بزرگ‌تر فرقی نمی‌کند. بزرگ‌تر، بزرگ‌تر است، دیگر. حالا دقیقش چقدر مهم نیست.
اما مفاهیم مثل «بدهکار بودن»، «بدبین بودن»، «دوست و دشمن بودن» این‌ها مفاهیم تعدی‌پذیر نیستند. از اینکه «الف و ب دارای یکی از این روابط هستند. ب و جیم دارای همان رابطه هستند.» از اینکه «الف و ب دارای یکی از این روابط، ب و جیم هم دارای همان رابطه است.» نمی‌شود نتیجه گرفت که «الف و جیم دارای آن رابطه هستند.» من روابط زین شده. بله، تعدی‌پذیر. بدبین، تعدی می‌کند، تفضیلی بشود. تبدیل‌پذیر بودن تَر آمده. حالا هر جا که بدبین‌تر کنیم، حل می‌شود. «من از شما بدبین‌ترم. شما از آن بدترید. پس من از آن بدبین‌تر.» تَر که آمد تویش، تعدی را پذیرفت؛ یعنی وقتی تفضیل را پذیرفت، توی قیاس به کار می‌آید. تا نپذیرفته، یعنی صرف بدبین بودن. «من بدبین هستم. علی هم بدبین است. حسن هم بدبین است.» اینجا نمی‌شود ترتیب تویش بگذاری که نتیجه قیاسی بدهد. ولی به محض اینکه «تَر» را آوردیم روش، یعنی تبدیل را پذیرفت، دیگر می‌شود باهاش بازی کرد. تعدی‌پذیر. تبدیل پذیرفته باشد، نه. هم بزرگ، هم بدبین. جفتش تعدی‌پذیر است. پذیرفته است. اینجا دیگر بزرگ‌تر شده.
به علت مأنوس بودن ذهن با مفاهیم تعدی‌پذیر، معمولاً حکم آن‌ها را مفاهیم دیگر هم شامل می‌شود و موجب ارتکاب مغالطه است. چون بزرگ‌تر تو ذهن سریع می‌چسبد. بدبین هم همین‌طور. بدبین، دوست، دشمن. این‌ها هم یعنی واژه‌های جامد. نه، مشتق هم تازه تفصیلی‌اش این جا، جوامد هم می‌چسبد. ذهن مأنوس است، سریع این را هم می‌گیرد.
شکل پیچیده مغالطه وقتی است که مفاهیم تعدی‌پذیر و تعدی‌ناپذیر با هم تو مقدمات قیاس استفاده شوند.
«شما که از من کوچک‌ترید، به من احترام می‌گذارید. من هم که از پدرتان کوچک‌ترم، به او احترام می‌گذارم. پس از شما که پدرتان احترام بگذارید، شما که از من کوچک‌تری.»
من که از شما کوچک‌ترم. من هم که از پدرت کوچک‌ترم. از شما که اینجا مغالطه‌ای تویش نیست. شماره توقمی را که پدرتان احترام می‌گذارد. تعدی‌پذیر و تعدی‌ناپذیر کدام؟ من که از شما کم‌علم‌ترم، به شما احترام می‌گذارم. پدرتان هم که از من چند میلیون‌تره، به من احترام می‌گذارد. پس پدرتان که از شما کم‌علم‌تره، به شما احترام می‌گذارد. احترام را بر اساس دین، باید پسر به پدر بگذارد، تو هر شرایط که باشد. بحث نه روی بحث حد وسطش مشکل دارد. حد وسط. حد وسط تکرار نشده به طور کامل. «من که از شما، شما که از من کوچک‌تری.» این حد وسطش می‌شود «از من کوچک‌تر». فقط کوچک‌تره نیست. از کوچک‌ترین. از من تدبیرناپذیر. کوچک‌ترش تدبیرپذیر. احسنت. این، لذا تکرار نشده.
«شما که از من هستید، این از من حسن از علی کوچک‌تر است. علی از حسین از فلانی.» لزوماً نباید تو وسط تکرار. این حرف اضافه، یک کار اضافه است. به من بدبین هستید. کار خراب می‌کرد. اینجا «از من» باز دوباره کار خراب می‌کند. حرف اضافه، آن جای حد وسط خیلی بازیگری. هنوز ذهن من نیامده بود که الان اینجا، الان باز دوباره تأثیرپذیر هستند و نیست. خودش حل شد. مثال به نظر نمی‌آید مشکلی داشته باشد. مغالطه توی مثال دیده نمی‌شود. «از شما توقع می‌رود.» یعنی آخرش باید آره. آخه تو نتیجه مشکلش تو اصغر و اکبر است، نه حد وسط. «توقع می‌رود کوچک‌ترین.» مگر اینکه ما جمله را انشایی کنیم.
«شما از من کوچک‌تر هستید، پس به من احترام بگذارید. من از پدر شما کوچک‌تر هستم، پس به او احترام بگذارم.» این الان «شما از من کوچک‌تر هستید»، «به من احترام می‌گذارید». «من کوچک‌تر احترام می‌گذارم.» «توقع می‌رودش از کجا؟» یعنی پس، پس شما به چه درد احترام می‌گذاری؟ حالا الان این حد وسط است که علت سقوط ناپذیر خیر. شاید مثال مشکل داشته باشد واقعاً. کتاب هم که معصوم نیست. وسط خیلی تو بحث‌های علمی هم بیشتر همین است. یک گوشش را که بزند، آن سد بشود. ۹۵. کبرا. آن دیگر اصلاً یک چیزی.

**مغالطه وضع تالی**
قبل توضیح مغالطه بهتر است به توضیح چند تعریف و قاعده منطقی بپردازیم.
در یک جمله شرطی به صورت «اگه الف آنگاه ب»، قسمت «اگر الف» می‌شود «مقدم». «آنگاه ب» می‌شود «تالی».
یک جمله شرطی مثل «اگه بارون بیاد زمین خیس می‌شه.» این را در نظر بگیریم. اینجا یک قاعده منطقی وجود دارد که بر مبنای آن یک نوع قیاس و استدلال ساخته می‌شود. آن هم این است که هر وقت با داشتن یک جمله شرطی، قسمت مقدمش اثبات یا محقق بشود، می‌شود اثبات و تحقق قسمت تالی. مثلاً با داشتن جمله شرطی فوق می‌شود چنین قیاسی تشکیل داد:
«اگه بارون بباره زمین خیس می‌شه. الان هم داره بارون می‌آد. پس زمین خیسه.»
این استدلال صحیح و معتبر است. قاعده بالا بهش می‌گویند «وضع مقدم». این قیاس مذکور تو منطق کلاسیک بهش می‌گویند «قیاس استثنایی متصل».
حالا ممکن است به علت آشنایی و پذیرش قاعده وضع مقدم، گاهی به خطا بیفتد و بخواهد در یک جمله شرطی تالی را اثبات کند، مقدم را.
ببینید، اگر توی جمله شرطی ما اگر مقدم آمد، تالی هم می‌آید. می‌گوید: «آقا، اگه فلانی روبروی رهبری وایسه، رأی نمی‌آورد.» مثلاً. خوب، الانم که روبروی رهبری وایستاده، پس رأی مثلاً نمی‌آورد. خیلی یقینی نیست.
شما حدیثی ازت سر بزند، وجود باطل. خوب، حالا الان که هدف سر زده، خوابیدی! این ذهن چون مأنوس است. حالا مغالطه کجا می‌آید؟ می‌آید از وضع تالی استفاده می‌کند. می‌گوید: «وجودم که باطل شده. اگه حدس بود، انقدر باطل شده. پس حدس است.»
«اگه بارون بباره زمین‌ها خیس می‌شن. زمین‌ها خیس شدن. پس بارون باریده.»
خیلی هم رایج است. این استدلال یک مغالطه است. اسمش را می‌گذارند «وضع تالی».
علت مغالطه بودن این است که یک پدیده از علل و عوامل گوناگون دیگری ناشی می‌شود. بنابراین، با تحقق واقعه نمی‌شود مطمئن بود که حتماً همان علت خاص باعث آن بوده است.
«اگه کشور همسایه به دنبال صلح باشه، به ارتباط فرهنگی و ورزشی توجه خاصی خواهد کرد. شواهد بسیاری نشون می‌ده که اون‌ها پشتیبانی و حمایت زیادی از ارتباطات این‌چنینی به عمل می‌آرن. به این نتیجه می‌رسیم که اون‌ها به دنبال صلح و همزیستی مسالمت‌آمیز هستن.»
«اگر روحانیت به مسئولیتش عمل می‌کرد، وضع حجاب در مملکت این نبود. وضع حجاب این است، پس معلوم می‌شود روحانیت به وظیفه‌اش عمل نکرده است.»
مغالطه وضع تالی شماره است.
اگر از «روحانیت به وظیفه‌اش عمل کرده است» مقدمه باید بگویی، تالی علل مختلف دارد. این‌ها آمدند پشتیبانی کردند، پس آن‌ها دنبال صلح‌اند. اگر سود دنبال صلح بودن، پشتیبانی می‌کردند. پشتیبانی کردند، پس دنبال صلح‌اند.
مقدم اثبات بشود، تالی اثبات می‌شود. نتیجه این جملات شرطیه که حضرت والا گفته بود. بعد بدن رئیس قوه قضائیه صدایش درآمد: «اگر بنا به جملات شرطی باشد، من هم این‌جوری می‌گویم: اگر قاضی فاسد شد، نمی‌دانم چی چی.» چند تا چیز در مورد قوه قضائیه مفصل گفته بود. چند تا جمله شرطی آورده بود. بعد گفته بود که: «خب، وقتی وضع فساد در مملکت این است، قوه قضائیه نظارت ندارد.» وقتی که این همه اختلاس می‌شود، همه را با وضعی بیان کرده بود. مقدم، نتیجه. خیلی هنر می‌خواهد آدم همه مغالطات را بتواند همه جا استفاده کند. مثلاً بعضی‌ها یک مغالطه را همیشه استفاده می‌کنند. مل. تو هر زاویه شما قشنگ داشته باشی مغالطه کم بیاری، شاید استدلال فوق ظاهری موجه و مقبول داشته باشد؛ اما احتمال دارد علل و اهداف شوم دیگری در ذهن کشور همسایه باشد.
یکی از موارد ارتکاب مغالطه تو دادگاه‌هاست. آن وقت که شخص مدعی شاهد عینی برای اثبات مدعای خودش نداشته باشد، به قضایای شرطی متوسل می‌شود که از طریق اثبات تالی مدعای خودش را اثبات کند.
«در اینکه این شخص قاتل است، نباید تردید داشت. چون اگه قصد کشتن مقتول را داشت، مسموم می‌کرد. او را مسموم می‌کرد. می‌دونیم که این شخص هفته قبل از جنایت مقداری سم خرید کرد و به خونه آورده.»
آدم وقتی قصد کشتن کسی دارد، چکار می‌کند؟
«اگر کسی خواست دیگری را بکشد، سم تهیه می‌کند. و لکن او سم تهیه کرده است، پس قصد کشتن دارد.»
وضع. خیلی حرفه‌ای هم هستا. یعنی یک جاهایی عبارت هیچی نمی‌رساند. جمله شرطیه را خیلی با دقت آدم باید این را بشکافد. ببین دقیقاً مقدمات، تالی، گیری، موز و محمول.
تعریف قیاس شرطی استثنایی متصل. استثنایی متصل. «اگر فلان بشود، فلان می‌شود.» اگر مقدم ثابت شد، تالی هم ثابت می‌شود. اینجا چون ذهن مأنوس است، می‌آید طرف تالی را ثابت می‌کند، می‌گوید: «پس مقدم ثابت شده است.»
«اگه چراغ روشن بشود، او را پیدا می‌کنم. چراغ روشن شد، الان پیدا می‌شود.»
در واقع اینجا شرط ما یکی از دلایل رسیدن به هدف ما به هدف که می‌رسیم برمی‌گردیم روی یک نه، شرط؛ یعنی نسبتش این‌جوری است. آره، نسبت این است که مقدم باید جزو شرط باشد، به ما از وضع تالی، مقدم، مقدم مجاز و شرط. بعد ما از معکوس که برمی‌گردیم، این جزء و شرط را می‌پذیریم. در صورتی که می‌تواند درست باشد، می‌تواند درست نباشد.
مثال بعدش مثلاً این است:
«اگر نزدیکی کرده باشد، بچه‌دار شده است. بچه‌دار شده است، پس نزدیکی کرده است.»
تازه همینم در مورد حضرت مریم. اگر این، اگر این هیچ راه دیگری ندارد. کردن با این مرد. مردم معلوم نبود که کدام مرد. کلی گفتند. کلی‌اش هم درست بود. انقدر درست بود که دیگر بچه به صدا درآمد، به قول معروف صدای حضرت. انقدر قضیه سنگین. ایشان اگر با این آقا نزدیک کرده باشد، باردار می‌شود. الان ایشان باردار شده، پس با این آقا نزدیک کرده است. نه، ایشان باردار شده، پس با یک آقایی که شاید یک جزوش این آقا باشد نزدیک کرده است. تمام شرط باشد هیچ مشکلی ندارد. تمام شرط می‌شود دیگر. یعنی این نه کلیش. اگر کلی نزدیکی کلی‌اش درست است. از وضع تالی، وضع مقدم درست است. یعنی این مغالطه رخ نمی‌دهد اصلاً این. ولی وقتی تمام نباشد، مثلاً همان بحث روحانیت حجاب فلان. تمام شرط حجاب که روحانیت نیست. فرهنگ هم هست، صدا و سیما هم هست، اثرات ماهواره‌ای بیرون هم هست. مؤثر است، دیگر. این روحانیت تمام شرط که نیست. چون تمام شرط نیست، وقتی معکوسش را می‌خواهی برگردانی، مغالطه است.
«اگه روحانیت وظیفه‌شون را خوب ادا می‌کرد، مردمم این‌ها را دوست داشتند. مردم این‌ها را دوست ندارند، پس معلوم می‌شود که روحانیت وظیفه‌اش را خوب ادا نکرده است.»
گفتم که: «اگر امیرالمؤمنین کار شخم انجام داد، مردم او را دوست نداشتند. مردم علی را دوست نداشتند، پس معلوم شد که علی کاش شخم نمی‌زد.» کاملاً درست است.
حالا تو این ماجرای قاتل و مسموم، این مقدمات درست است؛ اما چه دلیلی وجود دارد که مقتول خودکشی نکرده یا اشتباهاً از سم استفاده نکرده یا اینکه کس دیگری آن سم را بهش نداده باشد؟ برای رد مغالطه بهترین کار این است که در پاسخ یک وضع تالی دیگر انجام بشود؛ یعنی اگر شخص مغالطه کننده با اثبات تالی، اثبات مقدمه و هدف خاص را دنبال می‌کنیم، می‌شود با یک جمله شرطی دیگر نشان داد که علل و عوامل دیگری می‌تواند سبب تحقق این تالی بشود.
«او در بحث فعالیت‌های گروهی شرکت نمی‌کنه. هرکی در کودکی دچار سرخوردگی روانی و عقده حقارت باشه، این‌چنین رفتاری دارد.»
اتفاقاً انسان‌های وارسته و دانشمند هم در بحث و فعالیت‌های گروهی شرکت نمی‌کنند. یک مقدمه دیگر. این تالی لزوماً مال این مقدم همیشه نیست. مال یک مقدمه دیگر هم می‌تواند باشد. به معلول علت دیگر هم می‌تواند باشد.
«اگه حصبه گرفته باشد، تب دارد. او تب دارد، پس حصبه گرفته است.»
در حالی که «او تب دارد، اگر غذا زیاد خورده باشد، تب دارد.» حذف انحصاریت.
بحث‌هایی که در مورد علت و این‌ها عرض می‌کردم، خیلی مهم است. این‌ها همش مال آن‌جا. آن‌جا اگر انجام نمی‌شد، همه چی برمی‌گردد به علیت. یک چیزی علت تامه باشد برای. حالا عرض کردم بعداً این خدا بیامرزی‌هایش چند وقت دیگر می‌آید. الانم ما تو همین دیروز تو کفایه بحث علت و دلیل مطرح کردیم. حالا این دوستمان آمده، بله، دو روزه، یک روز. این دوستمان حالا خودش طلبه؛ یعنی الان ارتقایی می‌خواند، کفایت. خیلی باهوش و درس‌خوانده و این‌ها. مغالطات داریم می‌گوییم تو منطق. اینجا الان بحث علت و دلیل می‌شود که مثلاً این مدل گفتنی می‌شود علت، آن مدل گفتن می‌شود دلیل. ایشان الان مثلاً از این فاز که خلاصه توی مکاسب هم یک بحث پیش آمد، گفتم: «ایشان دارد خلط علت و دلیل می‌کند. اینجا باید دلیل بیاورد، دارد علت می‌آورد.» مثلاً این‌جور بحث‌های خیلی رایج که پایش خوب خوانده نمی‌شود، بعداً همش طلایی می‌لنگد. دو سه سال بخوانیم این‌جوری. نه، دو سه سال مثل حوزه صمدیه با سیوطی. باز آن به درد نمی‌خورد. همه ادبیات یک‌کاسه بشود. آنی که یک‌کاسه شده، طول بکشد. نه اینکه هی مرحله به مرحله یک دور همه این‌ها را بخوانم، دوباره باید بیایم همه این‌ها را بخوانم، دوباره باز همه این‌ها فقط بخوانم. الان خواستم بیشتر بسط بدهم اقوال را. همه اقوال یک‌کاسه کن.

**مغالطه رفع مقدم**
خب، از آن‌ور وضع تالی داشتیم، اینجا رفع مقدم داریم. رفع مقدم همان‌طور که در مغالطه وضع تالی ذکر شد، در جمله شرطی قسمت «اگه الف» که می‌شود مقدم و آن وقت «ب» که می‌شود تالی. مقدمات، چنان که ذکر شده، از اثبات و وضع مقدم در یک جمله شرطی می‌شود تالی را نتیجه گرفت و یک قیاس استثنایی متصل تشکیل داد. شکل دیگر این قیاس از یک قاعده دیگر منطقی به نام «رفع تالی» استفاده می‌کند. طبق این قاعده، اگر قسمت تالی از یک جمله شرطی نفی بشود، می‌شود نفی مقدم آن جمله شرطی را نتیجه گرفت.
«اگه بارون بیاد زمین‌ها خیس می‌شن. زمین‌ها خیس نشدند، پس بارون نیومده.»
این درست است. «زمین‌ها خیس نشدند، پس بارون نیومده.» چون حتماً اگه بارون می‌آمد، خیس می‌شد. ولی حالا از رفع مقدم چی؟
«بارون نیامده، پس خیس نشده.» خیس باشد. شما خیس است. می‌گوید: «اگه بارون بیاد، خیس می‌شه.» «بارونم که نیومده.» نه، خیس نیست. «بارون نیومده، ولی ممکنه افزایش لنگ دریچه کولرت خراب بوده، چیزش خراب بوده، از زیر آب خراب شده باشد.»
رفع مقدم. آن‌جا وضع تالی را داشتیم. «اگر مقدم باشد، تالی هم هست.» «اگر مقدم نباشد، تالی هم نیست.» حالا برعکس این‌ها می‌شود مغالطه. «اگر تالی باشد، مقدم هم هست.» «اگر تالی نه. درستش را اول عرض کردم. درستش اول چیست؟ مقدم باشد، تالی هست. مقدم نباشد، تالی نیست. این درستش. مغالطه‌اش چیست؟ تالی باشد، مقدم هم هست. مقدم نباشد، تالی هم نیست. این دو تا مغالطه است.
«تالی باشد، مقدم هم هست.» این می‌شود مغالطه وضع تالی.
«مقدم نباشد، تالی هم نیست.» این می‌شود مغالطه رفع مقدم.
نگاه کنید:
«اگه بارون بیاد، زمین خیس می‌شه.» نه، الان این درستش. «اگه بارون بیاد، زمین خیس می‌شود.» «اگه بارون نیاد، زمین خیس نمی‌شه.» مغالطه است.
«اگه زمین خیس شد، پس بارون اومد.» اگه تالی هست، پس مقدم مثبت. مقدم مثبت، تالی منفی، تالی منفی، مقدم. این درست. حالا مثبت تالی، مثبت مقدم. وضع تالی. این مغالطه است. منفی مقدم، منفی تالی. این هم مغالطه است.
تو مثبت چی می‌گفتیم؟ مثبت مقدم، مثبت مقدم. این مغالطه است. از این‌ور منفی تالی، منفی مقدم. این درست. حالا اگه بخواهیم بگوییم منفی مقدم، منفی تالی.
«اگه خیس نشده، پس بارون نیومده.» این درست.
«اگه بارون نیومده، پس خیس نشده.»
قیاس معتبر در اینجا ذهنم چون قاعده رفع تالی را قبول دارد، به خطا می‌افتد. گمان می‌کند که با رفع مقدم می‌شود رفع تالی را اثبات کرد.
«اگه بارون بیاد، زمین خیس می‌شن. بارون نیومده، پس زمین خیس نیست.»
این استدلال نمونه رفع مقدم. در این مغالطه هم باید تذکر داد که یک واقعه ممکن است دارای علل گوناگونی باشد. بنابراین، با نفی یک علت نمی‌شود مطمئن بود که آن واقعه منتفی شده است.
«اگه کسی پرخوری کنه، مبتلا به بیماری‌های مختلفی خواهد شد. و من با اجتناب از پرخوری، خود را از انواع بیماری‌ها بیمه کرده‌ام.»
پرخوری کند مریض می‌شود. نکند مریض پرخوری نکند، مریض نمی‌شود. اینجاست که توی وسایل توی مکاسب مفصل مرحوم شیخ با همین یک عبارت کلاً ورق را تو قاعده حجت خبر واحد برمی‌گرداند. تو استدلال به آیات عرض کردم. استدلال به آیاتشون را اصول می‌گفتم. استدلال به آیاتشون تام نمی‌داند. یکیش همین است.
«إن جائکم فاسق بنبأ فتبینوا.» جمله شرطیه. حالا اینجا اگر مقدم ثابت شد، تالی ثابت. اگر تالی رفع شد، مقدم رفع می‌شود. برعکسش مغالطه.
«اگر تالی ثابت شد، اگر تبین حاصل شد، پس معلوم می‌شود که اگه کسی تبیان کرد، فاسق خبر آورده.» نه. «اگه فاسق خبر آورد، باید تبیان کرد.» لگه تبین کردی، یعنی فاسق خبر آورده. امر یک چیزی رخ نداده. مثلاً باید بگوییم: «اگر فاسق خبر آورد، قبول نکن.» حالا اگر قبول نکردیم، فاسق و آورده. «اگر فاسق خبر آورد، ابتدا قبول نکن.» خب، حالا ابتدا قبول نکردیم، فاسق است. اگر ابتدا رفع تالی باشد، مفاثق نیست، می‌تواند صادق باشد، ولی ما هنوز ابتدا قبول نمی‌کنیم تو تبین. حالا اینجا چون انشایی است، یک‌خرده مشکل پیش می‌آید. چون می‌گوید: «اگه این‌جور شد، این کار را بکن.» «اگه این‌جور شد، این‌جور می‌شود.» باید بگویم همین جابه‌جایی مقدمه، تالی. خیلی بحث. نه دیگر، آن‌ها استدلالشون همین است. قبول نمی‌کند. بعد حالا اینجا بگوییم: «اگه از ف خبر را می‌پذیرند.» نه دیگر. نه. با تبیان می‌پذیرد. ماه تولدش چی می‌شود؟ بررسی کنیم. راست گفته، دروغ گفته. پاسخ نباید باشد، دیگر. نه، حالا غیر ف نه قرائن. یک وقت‌هایی یعنی امارات. مثلاً حالا اینجا مثلاً طرف خبری آورده، فاسق هم هست. شما بررسی می‌کنی اوضاع منطقه را، می‌بینی حرف تحلیل می‌کنیم. این درست است. حالا در صورت اینجا مقدم، تالی گفت که:
«المعدة بیت الداء.» معده خانه مریضی است. «کل بیت کل دار خن کولدا.» فرق. «اگر معده کنترل شود، انسان مریض نمی‌شود.» قیاس. قبول دارید؟ اگر در نظر بگیریم. حالا این شخص اگر مریض نشود، یعنی معده کنترل شده است. «اگر معده کنترل نشود، مریض می‌شود.» که خودم بحثی نیست. «اگر مریض شد، یعنی معده کنترل نشده است.» اگر کل دادن در نظر بگیریم، آره دیگر. یعنی معده کنترل نشد. سرماخوردگی همیشه معده در نظر بگیریم، جواب می‌دهد. کل گاو باید بررسی بشود. ولی داء چیست؟ اصلاً مغالطه چی بود؟ تغییر تعریف سلام جرح را نیاورده. یعنی جرح ربطی به معده ندارد. تصادف می‌کند. حالا مریضی این مریضی یعنی چی؟ چه تیپی از این چیزهایی که ما بهش می‌گوییم، این بیماری را در بر می‌گیرد؟ شاید سرماخوردگی را در بر نگیرد. شایدم بگیرد. اگر بگیرد، خب پس باید برویم تو علت بودن این قضیه بر آن تحقیق کنیم. اگر نگیرد، این بامزه گفته.
«اگه من پرخوری نمی‌کنم.» یک بیمه از طرفی نوشته که: «اصلاً مسواک نزنید. مقداری خرده‌شیشه هم بخورید. شب‌ها با لباس‌تر بیرون از اتاق بخوابید.» طعم پرخوری. شیشه هم بخورید. آره، چرا میکروب حذف کردن مهم‌تر از دندان است.
«یک بار خواستید مسواک بزنید، صبح اول وقت بزنید که این میکروب‌ها که شب تا صبح تو دهن شما هستند، با صبحونه نره پایین. مهم‌تر از مسواک زدن یک راه برای دندون‌هاست.»
خیلی جالب است. چون پیغمبر هم قبلاً دیوار قبل نماز شب مسواک می‌زند. یک بار بعد نماز شب. قبلاً و صبح حضرت تو از خواب بیدار می‌شدم، مسواک می‌زدم. همان شب گهگاهی دو بار سه بار مسواک می‌زنم. ببین من این‌جا مسواک دارم. تا یک چیزی بخورم، قبول ندارم. خالی اثر دارد. ذکر می‌کنم که مواد شوفلورایدش و فلانش و این‌ها که قورت داده می‌شود، اصل نسبت مسواک زدن و خراب کردن. مسواک دینی ما نمی‌دانم. کنارش خلال. خلال که فراتر از مسواک است. خیلی از کارها را حل نمی‌کند. درست است یک ماده‌ای دارد، آن پرزهایش هست. خلال خیلی مهم است. لای دندان‌ها خوب. تکه‌های مواد غذایی و این‌ها می‌ماند. فاسدکننده نفوذ تلگرام. بعد هزار تا دیگر هم باز شد. این‌ها دست هم که می‌خورد، چی می‌شود؟ دست علم که می‌خورد، خیلی می‌ترکاند. خود ای ای علم خیلی مهم نیست. تو هم ضرب که می‌شود، کولاک.
جعفری تقسیم نهج‌البلاغه می‌گفت: «بعد یکهو آدم توی بهشت بشیند، خود آقا بیاید این نهج‌البلاغه را خودش می‌داند چی گفته تو این استدلال.» ما می‌توانیم مقدمه جمله شرطی را اثبات کنیم. بگوییم: «فلان کس پرخوری می‌کنه.» نتیجه بگیریم که: «حتماً مبتلا به بیماری‌های مختلفی می‌شود.» می‌توانیم تالی را هم نفی کنیم. بگوییم: «فلان کس سال‌هاست که بیماری می‌کنه.» این دو نوع استدلال که اصطلاحاً «وضع مقدم» و «رفع تالی» باشد، هر دو معتبر و صحیح است؛ اما غیر از این دو حالت، استفاده دیگر از جمله شرط مذکور مثل استدلال نخست، مغالطه می‌شود.
ممکن است این اشکال و اعتراض در اینجا مطرح بشود که گاهی نفی مقدم نه تنها مغالطه نیست، بلکه استنتاج کاملاً معتبر است.
«اگه خورشید در آسمان باشد، الان روز است. خورشید در آسمان نیست، پس الان روز نیست.»
یعنی با نفی مقدم، با رفع مقدم و رفع تالی را اثبات. علاوه بر رفع مقدم، وضع تالی هم که به عنوان یک مغالطه ذکر شد، درباره استدلال فوق بدون اتکا بر مغالطه قابل اجرا است.
«الان روز است، پس خورشید در آسمان است.»
اصل همان است که عرض کردم. وقتی که تمام علت. شما فرمودید تمام شرط کامل نباشد.
در پاسخ این اشکال باید گفت: علت اینکه در مواردی مثل این استدلال، وضع تالی و رفع مقدم مغالطه به حساب نمی‌آید، این است که جمله شرطی نه یک جمله، بلکه در واقع دو جمله است. مثلاً صورت واقعی جمله شرطی فوق این‌جوری است: «اگر و تنها اگر خورشید در آسمان باشد، الان روز است.» یک «تنها اگر» دارد. انحصار دارد. خیلی راحت. همچنین می‌شود این جمله را چنین نشان داد: «اگه خورشید در آسمان باشه، الان روزه. اگه الان روزه، خورشید در آسمانه.» چنین جملاتی اصطلاحاً «دو شرطی» نامیده می‌شوند. علتش هم این است که مقدمه، که مقدم علت منحصر برای تالی به حساب می‌آید. یا به عبارت دیگر، مقدم و تالی لازم و ملزوم هم‌اند. نتیجه امر این است که می‌شود جای را عوض کرد؛ یعنی «اگر خورشید در آسمان باشد، الان روز است.» می‌شود گفت: «اگر الان روز است، خورشید در آسمان است.» جمله شرطی شما می‌توانی عوض کنی. بنابراین، رفع مقدم چنین جمله شرطی در حکم رفع تالی و وضع تالی در حکم وضع مقدم. می‌دانیم که وضع مقدم دو قاعده معتبر منطقین است.

**مغالطه مقدمات منفی**
اینجا آهنگ دو تا سال داریم. بله، دکتر سال. شکل طبیعی و کامل یک استدلال که بهش می‌گویند قیاس از دو مقدمه و یک نتیجه است. مقدمات در واقع شواهد و دلایل استدلال، نتیجه قضیه. یکی از این‌ها استنباط می‌شود. یکی از شرایط قیاس این است که نباید هر دو مقدمه منفی باشد. یکیش باید کل بودن احدامین. چون در غیر این صورت، نتیجه درست و مقبول نمی‌شود از آن به دست آورد. مغالطه‌ای که این قاعده منطقی را زیر پا بگذارد، اصطلاحاً بهش می‌گویند «مغالطه مقدمات منفی».
«هیچ دستفروشی نانوا نیست. هیچ نانوایی ماهیگیر نیست. پس هیچ دستفروشی ماهیگیر نیست.»
ممکن است استدلال فوق صحیح و بدون اشکال به نظر برسد؛ اما علم منطق پیشاپیش به ما کمک می‌کند تا قبل از بررسی خسته‌کننده درباره تک‌تک قیاس‌ها بتوانیم استدلال‌های مغالطه‌آمیز را کشف کنیم. اگر در استدلال فوق به جای «ماهیگیر» وصف دیگری قرار بدهیم، مغالطه بودنش بیشتر آشکار می‌شود.
«هیچ دستفروشی نانوا نیست. هیچ نانوایی کور نیست. پس هیچ دستفروش کور نیست.»
منظور از این مقدمات مشکلی نبود. حد وسط تکرار شده بود. قشنگ.
منظور از مقدمات منفی در مقابل مقدمات مثبت، همان است که در علم منطق، قضایای سلبی در برابر قضایای ایجابی نامیده می‌شوند. گاهی در یک قضیه خبر از نوعی رابطه یا حمل میان موضوع الف و ب است. گاهی چنین رابطه و حملی را نفی می‌کنیم، مثل «الف ب نیست». نوع اول قضایا را ایجابی یا مثبت، نوع دوم را سلبی یا منفی می‌نامیم. علت وقوع مغالطه در یک استدلال به مقدمات منفی روشن است. به زبان ساده، در چنین مقدماتی گفته می‌شود که موضوع اول موضوع دوم رابطه ای ندارد. همچنین موضوع دوم با موضوع سوم رابطه ندارد. اما آیا از چنین مقدماتی می‌شود نتیجه گرفت که موضوع اول با موضوع سوم بدون رابطه است؟ این جواب منفی است.
«بعضی از کتابفروش‌ها ثروتمند نیستند. بعضی ثروتمندان باسواد نیستند.» مثل «بعضی از کتابفروش‌ها باسواد نیستند.»
شنیده اید کتابفروشی بی‌سواد بشود؟ اصلاً نباید به نتیجه استدلال توجه کرد. چون ثروتمندانی که کتابفروش نیستند، الزاماً همان‌هایی نیستند که بی‌سواد هستند. اگر این توضیحات کمی گیج‌کننده به نظر می‌رسد، باید آن دستورالعمل و قاعده منطقی را به خاطر سپرد که: «از دو مقدمه منفی هیچ نتیجه حاصل نمی‌شود.»
پس نمی‌پذیریم که بعضی از کتابفروش‌ها باسواد نباشند و می‌دانیم همه کتابفروش‌ها باسواد هستند. این رابطه وجود دارد که: «اگه عدد اول از عدد دوم کوچک‌تر باشه، عدد دوم از عدد سوم کوچک‌تر باشه، می‌شه نتیجه گرفت که عدد اول از عدد سوم کوچک‌تره.» اما یک تصور خطایی وجود دارد که گمان کنیم: «اگه مجموعه اول شامل مجموعه دوم نیست، مجموعه دوم شامل مجموعه سوم نیست، پس مجموعه اول شامل مجموعه سوم نیست.»
«شما هیچ امیدی ندارین که عضو یکی از احزاب سیاسی بشین. چون شرایط عضویت در گروه ما را ندارید. تازه گروه امام هنوز به عنوان یک حزب سیاسی تأیید نشده است.» اصفهان.
برعکس باید گفت: «این شخص امید بیشتری دارد. چون این گروه باید به عنوان حزب سیاسی تأیید بشود که کار دشواری است. همان شخص می‌تواند به راحتی در گروه‌های دیگری که به عنوان حزب سیاسی فعالیت می‌کنند، عضو بشود.»
«شرایط عضویت در گروه ما را ندارید. گروه ما هم تأیید نشده. پس هیچ امیدی برای عضویت نیست.» همش سلبی سلبی است.

**مغالطه مقدمات ناسازگار**
این را هم بخوانیم. و مقدمات ناسازگار. تو یک استدلال و قیاس معتبر و صحیح، همان‌طور که نیاز به رعایت قوانین استنتاج داریم، نیازمند وجود مقدمات صحیح هم هستیم. اصلاً خود مقدمه گاهی مشکل دارد. خود ماده نه. صورت مقدمه؛ یعنی مقدمه. حالا عرض می‌کنم. اشکالی که در مغالطه مقدمات متناقض وجود دارد، این است که مقدمات آن نمی‌توانند با هم درست باشند. با هم درست؛ یعنی اگر استدلال دارای دو مقدمه است، اگر یکی از مقدمات درست باشد، مقدمه دیگر نادرست است و برعکس. اگر آن نادرست باشد، این درست است. این نادرست.
به عبارت دیگر، یعنی مشکل بین مقدمات با نتیجه نیست. مقدمات با هم مشکل دارند. تو این‌ها که تا حالا می‌گفتی مشکل مقدمات با نتیجه بود. الان خود مقدمات با هم جور درنمی‌آید. مطمئن باشیم که یکی از مقدمات نادرست است و مسلماً چنین اصطلاحی نمی‌تواند باشد.
«همه انسان‌ها صلح‌جو و مهربون‌اند. اما این آدم ذاتاً شروره و به دنبال مردم‌آزاریه. بنابراین اصلاً نباید او را انسان به حساب آورد.»
اگه آدم باشه که مهربان است. مهربان وقتی نیست، یعنی این اصلاً کلاً ذاتاً مشکل دارد. انسان نیست. صورت. چرا؟ دیگر این دو تا مقدمه جور درنمی‌آید.
«هر انسانی مهربان است. این ذاتاً شرور است.» نه، ماده صغرای ماده کبرا.
«انسان‌ها ذاتاً.» حالا بگوییم: «ذاتاً مهربان، فطرتاً مهربان.» کدام انسان‌ها؟ انسان‌ها تو سن بچگی دارید می‌گویید یا تو سن ۵۰ سالگی که هر بلایی سر خودشان خواستند آوردند؟ شما تو کلیتش مشکل. کلیت مال صورت.
نکته جالب تو این مغالطه این است که در ظاهر همه قواعد منطقی رعایت می‌شود. برای افرادی که با علم منطق آشنایی ندارند، این مسئله عجیب است که بشنوند با مقدمات متناقض و ناسازگار می‌شود هر نتیجه ای را اثبات کرد. اگرچه او نتیجه نسبت به مقدمات کاملاً بی‌ربط باشد. اگر در مقدمات نوعی ناسازگاری وجود داشته باشد، با رعایت قواعد منطقی می‌شود هر نتیجه عجیبی را استنتاج کرد.
آقا این مغالطات که آدم دستش می‌آید، بعد بعداً یک جاهایی منفجر می‌خواهی بشوی. بعد یکهو هم نمی‌توانی. آره. یعنی آدم می‌بیند قشنگ اگر فلان مغالطه را الان پیاده کنی، قشنگ می‌نشیند. طرف را ساکت می‌کنی. اصلاً خفه خون می‌شود. کلاً فضا را دست می‌گیری. رقیب را می‌زنی. ولی خود همین از آن‌هاست که خیلی می‌شود ازش استفاده کرد. دو تا مقدمه بی‌ربط.
«انسان کلاً ذاتاً مهربان است. این ذاتش مشکل دارد، شرور است. این شرور. نه، این ذاتاً شرور است، پس این اصلاً انسان نیست.»
صغرا که مشکل خود صغرا، خود کبرا به تنهایی مشکل ندارد. این دو تا با هم می‌آید. اصلاً این دو تا کنار هم جور درنمی‌آید. اصلاً نمی‌توانند بنشینند بغل هم. بلد نیستی. تخصیص می‌خواهیم بزنیم. به شکل قیاس استثنایی بگوییم. شکل دو تا مقدمه استثنایی.
«انسان‌ها ذاتاً مهربانند، مگر کسانی که ذات خودشان تبادل در ذات پیدا کرده.»
انسان هست، انسانی که تبدل در فرق می‌کند. انسان‌ها منظور کسانی که همان به طور کامل نیست. همان؛ یعنی انسان در نتیجه دقیقاً نه فرق کند، دقیقاً انسان در مقدمه نیست. انسانیت اگر بیاوریم، پس انسانیت فرق می‌کند. یا بگوییم که انسانی که انسان به طبع اولی مثلاً و طبع این دست‌نخورده باشد. «کل انسان مولود علی فطره.» را آن حساب. انسان به حسب فطرت. انسان دست‌نخورده.
مغالطه مقدمات ناسازگار، مغالطه‌ای که می‌تواند در یک قیاس کاملاً منطقی صحبت کنیم که ماست سیاه ملاصدرا فخرال .... اثبات می‌کنم. دلایل تو هست. نیروگاهی. انقدر دلیلش سفت می‌گوید، آدم تو همین که می‌بیند شک می‌کند. واقعاً من دیدم این‌جور آدم. گفتم: «فلان چیز را گفتی، من فلان کار را کردم.» انقدر خرده‌ریز از آن ملاقاتمان تعریف می‌کند، من کلی فکر می‌کنم این ملاقاتی داشتیم یا نداشتیم. آن موقع که آن شب فلان جا وایستاده بودی، فلان فلان فلان فلان فلان فلان. ملاقاتمان نداشتیم، ولی این کلاً تو ذهنش یک پردازش قوی دارد. یک صحنه‌ای را قشنگ برات مجسم می‌کند که درست درمی‌آید. شماره بسته به روحیات و خصوصیت شما. یک شما گفتی فلان.
«ما می‌تونیم بگیم الان روزه و الان روز نیست.»
حالا می‌تونیم بگیم: «اگه درست باشه که الان روزه، همچنین درسته که یا الان روزه یا ماست سیاهه.» اما در مقدمه گفتیم که: «الان روزه. بنابراین ماست سیاه است.»
«الان روز نیست، پس ماست سیاه است.» آدم یاد آن بنده خدا. این هم می‌تواند ناقض برجام باشد، هم می‌تواند نباشد. دکترای صف‌زده. بنده خدا. وزارت خارجه قوی می‌کند. کار دیپلماتیک آدم تو مغالطات. فضا بالاخره یک مقداری از مغالطات در بیایی. من دیپلمات نیستم. دیپلمات چیزی می‌گوید و چیز دیگر اراده می‌کند. من انقلابی. خیلی حرف معنا داشت. دقیقاً سال بعدش یکی آمد گفت: «من انقلابی نیستم، من دیپلماتم.» الان هم من که وقتی گفتم تحلیل کلی من از فضای کشور، فضای مدیریت انقلابیون و دیپلمات‌هاست. مردم بین این دو تا تو کشاکش‌اند. این هم که احمدی‌نژاد را می‌زنم به خاطر این است که تو این دوگانه انقلابی دیپلمات بگویند آره، بگویند انقلابی این است، دیپلمات آن.
مقدم فضای دیپلماتیک. آقا گفتند که مردم همین دولت قبل فرمودند. فرمودند: «مردم توقعشون از دیپلمات‌هایی است که انقلابی باشند.» دولتی که مشهور بود به فضای انقلابی تو فضای دیپلماسی. این‌ها آمد آخر کارش به اینجا رسید که همین حضرت والایی که الان قسم جلال و فلان و این‌ها، ایشان بود، دیگر. وزیر خارجه تناسب و سنخیتی داشت. آوردنش تو دولت خودش.
هیچ خطای منطقی در استدلال فوق وجود ندارد؛ ولی توجه به تناقض و ناسازگاری موجود در مقدمه اول باعث می‌شود که عدم اعتبار استدلال فوق آشکار بشود. چون «الان روز است و الان روز نیست.» دو جمله متناقض و غیرقابل قبول است که نباید با هم وارد مقدمات قیاس بشوند. و الّا همان‌طور که مشاهده می‌شود، می‌توانند مدعایی را اثبات کنند. منطق‌دانان در کتاب‌های منطقی بحث مفصلی را درباره تناقض، انواع قضایای متناقض آن هم عرض کردم. تناقض در تناقض. ۸ وحدت شرط وحدتش و شرایط برقراری تناقض میان دو قضیه مطرح می‌کند که از بیان آن بحث در اینجا صرف نظر می‌کنیم و تنها این نکته را یادآور می‌شویم که تعریف تناقض، تعریف دقیقی است که به وسیله آن می‌شود انواع قضایای متناقض را به راحتی شناخت. منطق‌دانان تناقض را چنین تعریف می‌کنند: «اختلاف دو قضیه به طوری که اگر یکی از آن دو درست باشد، دیگری حتماً نادرست خواهد بود.»
به عنوان مثال، دو قضیه زیر نمونه‌ای از شکل منطقی قضایای متناقض‌اند: «هر الف ب است.» «بعضی الف‌ها ب نیستند.» از این دو قضیه تنها یکی می‌تواند درست باشد. مثلاً در مثال اول داشتیم: «هر انسان صلح‌جو مهربان است.» و «بعضی از انسان‌ها صلح‌جو و مهربان نیستند.» بنابراین، دو قضیه متناقض نمی‌توانند هر دو صحیح باشند و استفاده از آن‌ها در یک استدلال باعث نتیجه‌گیری نادرست است.
دو تا متناقض. دو تا مقدمه آمده باشد. «این آدم ذاتاً شرور است.» یعنی «بعضی انسان‌ها مهربان صلح‌جو نیستند.»
معمولاً استفاده از دو قضیه متناقض در مقدمات استدلال باعث اعتراض مخاطب می‌شود؛ اما شخص مغالطه‌کننده با سهولت بیشتر از این، از دو مقدمه ناسازگار استفاده می‌کند. منظور از مقدمات ناسازگار این است که چه‌بسا دو مقدمه شکل منطقی قضایای متناقض را نداشته باشند؛ اما تعریف تناقض به آن‌ها صدق کند.
«او در رشته خودش کاملاً ماهر و کارکشته است. افراد مبتدی مرتکب اشتباه بزرگ هم می‌شوند.» آخه کارکشته است یا مبتدی شد؟
شخص گوینده یا نویسنده طرف خیلی داناست. حماقتش هم به خاطر حماقت احمق هم هستا. ولی حماقتش هم به خاطر این است که تو خیلی حالیش می‌شود. من نتیجه‌ام معمولاً این را ندارد؛ یعنی تو همان حد مقدمات می‌ماند. از جمع خودت پیدا کن آخر چی می‌خواهد بگوید. حرفش چیست. ته حرف. نتیجه چیست؟ چکار کنیم؟
شخص گوینده یا نویسنده از مقدمات ناسازگار به گونه‌ای استفاده می‌کند که مخاطب هر دو را بپذیرد و با تسامح آن‌ها را درست بپندارد؛ اما چنان‌که ذکر شد، وارد کردن چنین مقدماتی مسلماً موجب ارتکاب مغالطه خواهد شد. یکی از علائم مغالطه این است که نتیجه استدلال ممکن است کاملاً به نقیضش تبدیل بشود. مثلاً در مثال اخیر از مقدمات:
«او شایستگی سرپرستی گروه را دارد.» هنوز «در کنار افراد مبتدی کار کند.» آخه نفهمید دیگر.
بقیه‌اش بماند برای جلسه بعد، ان‌شاءالله.
الحمدلله رب العالمین.

نظرات کاربران

هنوز نظری ثبت نشده است.