جلسه بیست و هفتم
متن کامل
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم.
مغالطهی بعدی که در مغالطات صوری داریم، مغالطهی «افراد غیرموجوده» است. خب، این قاعدهی منطقی ممکن است عجیب به نظر بیاید که گاهی یک جمله و عبارت، یک حکم عام و کلی را بیان میکند؛ اما میتواند حکم کلی را دربارهی بعضی از افراد آن موضوع به کار بَرَد. حکمش این است، خیلی عجیب است! یک حکمی کلی است، ولی در مورد بعضی افراد.
«همهی خطاهای او بخشیده میشود.» این جمله میگوید: اگر او خطایی انجام بدهد، آن خطا بخشیده میشود؛ ولی از این جمله نمیشود نتیجه گرفت که او خطایی انجام داده است که بخشیده شود. جملهای که دربارهی بعضی از افراد یک مجموعه حکمی میدهد، بهطور تلویحی وجود افراد آن مجموعه را فرض گرفته است.
«بعضی از خطاهای او بخشیده میشود.» از این جمله میشود فهمید که او خطاهایی انجام داده است که بعضی از آنها بخشیده میشود. این «بعضی» با «کلی» فرقش این است که در کلی لزوماً همهی افراد موجود نیستند، اما در «بعضی» برخی افراد موجودند.
مغالطهی «افراد غیرموجود» وقتی صورت میگیرد که شخص در استدلال نتیجه بگیرد که دلالت بر وجود افراد موضوع آن دارد؛ یعنی شما بگویید که این لزوماً الان موجود است، در حالی که از مقدمات استدلال چنین چیزی فهمیده نمیشود. در مقدمات بحث از این نیست که این افراد موجودند. «افراد موجودند، چون قرار بوده است که ایشان مثلاً گلی که بزند، آنقدر به او پول بدهند، پس لابد زده است!» یا «چون قرار بوده است که مثلاً هر برگ جریمهای را که بنویسد، آنقدر به او پول بدهند.» به اینها گفتند: «شما هر برگ جریمهای را که تمام بکنید، آنقدر به شما پول میدهند.» افرادش موجودند؛ یعنی کلیاش هست. بله، کلی اینکه تو هر دسته برگ جریمه را که تمام بکنی، ولی از کجا معلوم که اینها همینجور الکی مینویسند که برگ جریمه تمام بشود؟ افرادش از کجا معلوم که موجودند؟ این معلوم نیست افرادش موجود باشد؛ بهویژه اگر مقدمات یک استدلال دربارهی همهی افراد یا یک موضوع سخن بگوید یا دربارهی هیچیک از افراد سخن نگوید و نتیجه دربارهی بعضی از افراد حکم کند. یعنی شما در مقدماتتان در مورد همه یا هیچ باشد و در نتیجه، مقدمات کلی باشد و نتیجه جزئی. این دیگر حتماً استدلال دچار مغالطه است.
«هیچ حیوانی در کرهی مریخ نمیتواند تنفس کند. حیوانی هم که نتواند تنفس کند، از کمبود اکسیژن میمیرد. بنابراین، برخی حیوانات در کرهی مریخ در اثر کمبود اکسیژن بهزودی میمیرند.» از کجا اثبات شد که الان حیوان هست در کرهی مریخ که بعد این قاعده بخواهد روی برخی حیوانات برگردد؟ نه دیگر، مغالطهاش «افراد غیرموجود» است. این «افرادی» دارد. نه، این باید میشد: «همهی حیوانات در کرهی مریخ میمیرند.» خب، این وقتی «برخی» میگوید، یعنی الان هستند دیگر. نه، این «برخی» را بحث این نیست که روی حکمش نیست که زنده میمانند یا نمیمانند. «برخی»اش این است که افرادش هستند. میخواهد توی این «برخی» یکجوری به خورد ما بدهد که این افرادش هستند.
«برخی حیوانات در کرهی مریخ در اثر کمبود اکسیژن بهزودی میمیرند.» «برخی حیوانات در کرهی مریخ» مفهوم ندارد، مفهوم حصولی ندارد؛ چون تهدیدش روی حکم نیست. مفهومگیری وقتی است که تهدید روی حکم باشد؛ یعنی اگر اینجور باشد، حکم هست، اگر اینجوری نباشد، حکم نیست؛ یعنی تهدید به حکم نیست، تهدید روی افراد. افرادی هستند در حالی که در مقدمات هیچ حرفی از اثبات افراد نبود. یک حکم کلی شما گفتید، درست هم هست. اینجا دارد به خورد مخاطب میدهد. این حکم کلی را بگیر. لابلای آن چپاند که افرادی هم دارد، آن حکم کلی برای افرادم بار میشود. حکم کلیات را وسط که آمدی افراد گذاشتی و حکم را روی افراد هم بار کردی، اینش مشکل ایجاد میکند.
مثالی که زدم: «افرادم هستند که دارند این کار را انجام میدهند.» بالاخره یعنی هیچکدام از اینها این کار را نمیکند. وقتی اینها قانون را اینجوری میکنند که هر برگ جریمه را شما پر کنی جایزهات را پر نمیکند. الکی، مقدمهات یکچیز دیگر است. ربطی ندارد. مقدمه یا غلط است یا درست است یا یقینی است. تازه همانش هم بحث یقینیاش چیست.
در اصطلاح علم منطق، به «هر» یا «هیچ» سور عمومی یا سور کلی گفته میشود. «برخی» یا «بعضی» سور وجودی نام دارند. «برخی» سور وجودی؛ یعنی «برخی» را شما وقتی به کار میبری که وجود داشته باشد، آن افرادی که میخواهی شما سور را بیاوری، وجود داشته باشد. سور عمومی آوردن بعدش سور وجودی آوردن دلالت بر این دارد که انگار آن کلیه یکسری افراد دارد. عرضم همین است که روی سور بحث است، روی بحث حکمش نیست.
بعضیها اینجورند. بعضی افرادش هستند. طلبهها هستند اینها وقتی توی سؤالی گیر میافتند جوابش را بلد نیستند، فیلم املاک مسخره چه حکمی دارد؟ برای مثال، اختلاف نماز. آقا زحمت گفت: «بعضی علما اینجوری میگویند.» بعضی علما، وقتی شما میگویی «بعضی علما اینجوری میگویند»، طرف فکر میکند که واقعاً هستند؛ یعنی علما اینطور میگویند.
«علما»، وقتی «همهی علما اینطور میگویند»، «همهی علما» این سور کلی است. لزومی ندارد که همهی افرادش الان موجود باشند. ممکن است بعداً بیایند اصلاً. «همهی مسلمانان اینجوریند.» «همهی متقین این شکلیاند.» آره، افرادش الان نیستند. قرآن یکسری کلیاتی دارد که افرادش اصلاً الان نیستند، موجود نیستند. بله، میگویندشان. احاطه نداریم. یکوقت داری انتزاع میکنی از همان عنوان عالمیت؛ یعنی اگر کسی این را نگوید عالم نیست. «همهی علما میگویند شما باید نماز اول وقت بخوانید.» گفتی که «بعضی علما میگویند نماز اول وقت.» یعنی بعضی هستند که میگویند نماز اول وقت بخوان. حالا اگر مفهوم گیرم بکن؛ یعنی بعضی نیستند که میگویند. آنهایی که میگویند اول وقت نخوان، کیان؟ لطمه میزند به اصطلاح. افرادش هم اصلاً نیستند.
امسال کسی حج نرفته. کل حاجی اینطور. الان شما حاجی نداری. الان معتمر داری. همین الان شما میگویی: «هر حاجی اینطور است.» «بعضی حاجیها برگشتند.» حاجی هم به معنای مشتقی که اعم باشد، نه به معنای صحیحش؛ یعنی همان کسی که همین الان در حج است. مگر ما حاجی را به کسی که بیست سال پیش هم حج رفته. «بعضی حاجیها برگشتند.» یا مثلاً حالا برگشتند، این باز اخباری است. «بعضی حاجیها اینطورند.» «بعضی حاجیها الان در گرما.» مثلاً حاجیها در گرما. حالا باز حاجی معتمر باز یکخرده مشکل دارد. عناوین اینجوری زیاد است دیگر. شما وقتی «بعضی» میگویی، دلالت بر این دارد که انگار وجود دارد در حالی که استاد زندانیان در زندان قرآن میخوانند. حکم کلی است. افرادش هم لزوماً الان. «بعضی زندانیها در زندان قرآن میخوانند.» موجود یعنی هست که.
در جملهی «بعضی الفها ب هستند»، وجود افراد الف قطعی است. «بعضی انسانها دانشمندند.» اما نمیتوانیم بگوییم: «بعضی از انسانهای بالدار دانشمندند.» چون انسان بالداری وجود ندارد تا دربارهاش حکم کنی. اما در جملهی «هر الف ب است»، وجود افراد الف. یعنی میشود گفت: «هر انسان بالداری بال دارد.» هر انسان بالداری بال. فرض در کلیات عمومیت شما میتوانید فرض کنید، ولی وقتی سور وجودی شد دیگر فرضی نیست، باید حتماً وجود داشته باشد. این جمله صادقه؛ چون نمیگوید که هماکنون انسان بالداری وجود دارد که بال داشته باشد.
بیشتر منطقدانان معتقدند در تحلیل دقیق منطقی، جملهی «هر الف ب است» را میشود به یک جملهی شرطی که میگوید: «اگر موجودی الف باشد، آنوقت آن موجود دارای ویژگی ب است» ترجمه کرد. اما این جملهی شرطی به ما نمیگوید که آیا موجودی هست که الف باشد یا نه. لسان حکایت از افراد نیست. با این توضیحات روشن شد که نمیشود از جملهی «الف ب است» به جملهی «بعضی الفها ب است» را نتیجه بگیریم.
«همهی افراد زندهی بالای شصت سال بازنشسته، به افراد بازنشسته برای خانوادهی خود مستمری خواهند گرفت. پس برخی افراد بالای شصت سال برای خانوادهی خود مستمری میگیرند.» همه را آخرش را همش در عالم بحث ثبوت و اثبات. همه وقتی گفتند میشود ثبوتی. بعضی وقتها میشود؛ یعنی هست. چطور ممکن است چنین افرادی وجود نداشته باشند، اما برای خانوادهی خود مستمری بگیرند. بالای شصت سال نداریم. وجود خارجی ندارد. جنگ نیست اصلاً ما همسر شهید نداریم. قانون وضع میکنیم که «هر همسر شهیدی آنقدر ماهیانه از بیتالمال مستمری دارد.» حالا من این قانون را اینجوری وضع کنم: «بعضی خانوادههای شهید از بیتالمال مستمری دارند.» شما میگویید: «بعضی کیان؟» ولی وقتی «هر» میشود، نمیگوید «هر کیان». «هر» کلی است دیگر. افراد موجود نیستند. کیا؟ آماده.
از نظر قواعد منطقی به هیچ وجه نمیشود از جملهی با سور کلی نتیجه گرفت که دارای سور وجودی باشد. در روزمره گاهی چنین استنتاجی صورت میگیرد بدون اینکه جنبهی مغالطی داشته باشد. یکوقت داریم دیگر اینجا بعضی است که تناسب با آن کل دارد. رمز این مطلب، معیاری است که بشود به وسیلهی آن استدلالهای مغالطهآمیز را تشخیص داد. این است که باید به موضوع قضیهی کلی نگاه کرد. موضوع قضیهی کلی سر چه موضوعی آمده است؟ اگر موضوع قضیهی کلی دارد افراد موجودند، میشود از آن قضیه، قضیهی دیگری با سور وجودی استنتاج کرد. در غیر این صورت، استدلال انجام شده مغالطه خواهد بود؛ یعنی هر دو از یک سنخ باشد.
**مغالطهی ایهام انعکاس**
یکی از بحثهای مهم در کتب منطقی، بحث عکس قضایاست. منظور از عکس یک قضیه این است که جای طرفین آن قضیه را عوض کنیم؛ یعنی در قضیهی حملی جای موضوع و محمول و در قضیهی شرطی جای مقدم و تالی را عوض کنیم. مثلاً عکس قضیهی «هر ایرانی مسلمان است»، چی میشود؟ «هر مسلمانی ایرانی است.» یا قضیهی «اگر کسی در ایران به دنیا آمده باشد، زبان فارسی میداند.» عکسش چیست؟ «اگر کسی زبان فارسی بداند، در ایران...»
مغالطهی ایهام انعکاس وقتی صورت میگیرد که کسی گمان کند که چون یک قضیه درست است، پس عکسش هم... البته این مغالطه در مورد قضایای شرطی کمتر اتفاق میافتد و خطاها و مغالطات مربوط به قضایای شرطی بیشتر به شکل اثبات نفی مقدم صورت میگیرد، همان که قبلاً داشت. برای همین اینجا مغالطهی ایهام انعکاس را تنها دربارهی قضایای حملی توضیح میدهیم.
«هر انسان خوشبختی ثروتمند است. بنابراین، شما در راه جمعآوری ثروت نباید از خود کوتاهی و سستی نشان بدهید؛ چون ثروتمندی هر کسی خوشبختیاش است.» یعنی نتیجه آمد دقیقاً عکس مقدمه شد. آن هم چه عکس.
بله، یکی از اینها بود. من همیشه برایم سؤال بود، استادانم پاسخ ندادند. روایت میفرماید که «اخوک دینک فاحتط لدینک بما شئت.» «اخوک دینک»، یعنی چی؟ «دین تو برادر تو.» این ترجمهی تحتاللفظی و عمومی است. در حالی که این نیست. شما در قواعد ادبی میخوانید که باید خبر را بر مبتدا و مبتدا را بر خبر مقدم کرد. امیر مبتدا چیست؟ «اخوک». بعد تازه باید معرف هم باشد دیگر. اگر دو تا معرف، آنی که اعرف است باید مبتدا باشد. الان هم «اخوک» معرف است، هم «دینک». ولی کدامش اعرف است؟ «اخو» قواعد ادبی است. پس مبتدای ما چیست؟ «اخو». خبر چیست؟ «دین». پس جمله باید موضوع و محمولش چی باشد؟ «برادر تو دین توست. پس برای دینت احتیاط کن به هرچیزی که میتوانی.» لطفاً یک دهه روی این روایت اینجوری بحث کردیم. سال ۸۷ اینها، دانشجویی. «برادرت دین توست.» نه «دینت برادر توست.» اینها را به عنوان ادلهی احتیاط گرفتند، این را علما میگویند: «دینت برادر توست.» احتیاط کن برای این برادرت. هوا. هرچی میتوانی. احتیاط در مورد دین، در مورد دین هست. ولی دینی که دارد قبلش تعریف میکند. حالا اصطلاحاً از باب حکومت است. دارد توسعه میدهد دین را. «دین فقط این ظواهر شرع و اینها نیستها. همین برادر توام این هم دین تو. اگر آسیب ببیند، دینت آسیب دیده است. برادرت منحرف بشود، دینت را به انحراف کشیده شده است. فکر نکنی همین دینت فقط نماز و روزه و اینها را من دارم، پس درست است.» برادر دینت است، آن هم هست. آن اگر سر به راه باشد، تو هم راحتتر دینداری میکنی. تمام توسعه در دینداری داری. در اطراف تو هزار نفرند. این هزار نفر اگر سر به راه باشند، شما هزار برابر دیندارتر، چون هزار برابر موانعت کمتر است. هزار برابر تسهیلات داری در این مسیر. این شد تفسیر این روایت با این نگاه. «دین تو برادرت است.» همین. همین که تکالیف جبری. خردهبینهای آدمها اثر دارد دیگر. بله، دینهای پنج میلیون نفر دیندار با هم تازه میآید.
حالا ببینیم موضوع و محمول جابهجا شده. ایهام انعکاس دارد اینجا. چون انحصار را میرساند. جابهجا. انحصار از کجا درآوردید؟ شما روی یعنی فقط یک برادر داری؟ آن هم دینت. «انما اخوک دین.» یک برادر داریم، آن هم فقط. انحصار از کجا در آمد؟ چطور جاهای دیگر این انحصار در نمیآید؟ «علیٌ عالم.» نه، یعنی «انما علیٌ عالم.» یعنی «عالمٌ علی.» عالم فقط. از کجا دارد در میآید؟ آخه سیاق و قرینه چیست؟ هیچی نداریم.
«اگر بپذیریم که هر انسان خوشبختی ثروتمند است، آیا میشود نتیجه گرفت که هر ثروتمندی خوشبخت است؟» در پاسخ به این سؤال خوب است در بحثهای روانشناسی آنقدر این مغالطه. کتب روانشناسی غربی را دستم میگیرم، چیز مطالعاتی خوبی است. میشود روی آن محور مطالعاتی خوبی رویش میشود قشنگ کار کرد. بحث مغالطات عجیب و غریب در مورد تغییر. مثلاً بحث میکند «چه کسی پنیر مرا جابهجا کرد؟» میآید در مورد آن چیز میآید، در مورد اصالت تغییر صحبت. موضوع و محمول هی دارد جابهجا میشود. حالا جاهای مغالطات مختلفی تویش میشود. میگوید: «با هر وضعیت بحرانی که مواجه شدی، تغییرش بده.» بعد نتیجه: «تغییر کلاً باعث میشود با بحران مواجه نشویم.» مواجه نشدی هم نه، از اول هی تغییر بده. کلاً با بحران مواجه نمیشوی. تعریف شما از بحران چیست؟ تعریف شما از تغییر چیست؟ در نتیجه کاملاً برعکس میشود.
برای پاسخ به این سؤال خوب است به چند قاعدهی کوچک منطقی اشاره کنیم. این بخش شاید یکخرده پیچیده باشد، اما ارزش یادگرفتن دارد. بهطور کلی چهار نوع قضیهی حملی وجود دارد:
۱. «هر الفی ب است.»
۲. «بعضی الفها باند.» (یعنی موجبه کلیه و موجبه جزئیه)
۳. «هیچ الفی ب نیست.» (سالبه کلیه)
۴. «بعضی الفها ب نیستند.» (سالبه جزئیه)
قواعد منطق میگوید که تنها نوع دوم و سوم دارای عکس مقبوله هستند؛ یعنی فقط موجبه جزئیه با سالبه کلیه عکس دارد. اگر کسی از قضایای نوع اول و چهارم بخواهد عکس آنها را نتیجه بگیرد، مرتکب مغالطهی ایهام انعکاس شده است. عکسش یعنی موضوع و محمول جابهجا.
«بعضی دانشجوها معلمند، پس بعضی از معلمها دانشجواند.» در اثبات درست است، ولی چون موجبه جزئیه شد، عکس هم دارد. مشکلی تویش نیست.
«هیچ دانشجویی دانشآموز دبیرستانی نیست، پس هیچ دانشآموز دبیرستانی دانشجو نیست.» درست بود. سالبه کلیه. سالبه کلیه عکس دارد. عکس موجبه جزئیه و کلیه دارد. موجبه کلیه و سالبه جزئیه عکس ندارد. این دو استدلال که مبتنی بر استفاده از عکس قضایای نوع دوم و سوم هستند، هر دو معتبر و صحیحاند.
اما کسی بخواهد از اینکه «هر دانشجویی دیپلم است» استفاده کند که «هر دیپلمی دانشجو است»، مرتکب خطا شده است. البته میتواند بگوید: «برخی دیپلمها دانشجواند.» همینطور در شکل چهارم سالبه جزئیه بود. میگوییم: «بعضی از انسانها ورزشکار نیستند.» نمیشود نتیجه گرفت که «بعضی از ورزشکارها انسان نیستند.» کلاً ما اینجا کلاً عکس موجبه کلیه را میگفتیم عکس دارد، ولی عکسش موجبه جزئیه میشود. سالبه جزئیه اصلاً عکس ندارد.
بنابراین توضیحات فوق، نتیجه میگیریم که میخواستم با ما عکس بیندازند، گفتم سالبه جزئیه عکس ندارد. بعد میگفتند که سالبه کلیه که عکس دارد. کلاً نابود شدیم.
با این توضیحات که دادیم، وقتی شما پذیرفتی که «هر انسان خوشبختی ثروتمند است»، با پذیرش این، این نتیجه که «هر ثروتمندی خوشبخت است»، میشود مغالطه. ذکر این نکته... چرا مغالطه بود؟ «هر انسان خوشبختی ثروتمند است.» اگر بخواهی عکس بگیری، «هر ثروتمندی خوشبخت است.» هر آن، موجبه کلیه باید عکسش موجبه جزئیه باشد. موضوع و محمول را جابهجا میکنیم. «هر الان ثروتمند.»
ذکر این نکته لازم است که این مغالطه در قضایای نوع اول کمتر اتفاق میافتد؛ چون اگر کسی بگوید: «همهی گربهها حیوانند، پس همهی حیوانها گربهاند.» خطا و مغالطه بودنش آشکار است. مخاطبها به آن اعتراض میکنند. مغالطهی ایهام انعکاس بیشتر از هر شکل دیگری در قضایای نوع چهارم اتفاق میافتد؛ یعنی در سالبه جزئیه، فریبندگی بیشتری برخوردار است. تشخیص مغالطهها بیشتر است.
«بعضی از مسلمانها طرفدار انقلاب نیستند. بعضی از انقلابیون در دوران مبارزات حضور نداشتند. لذا به این نتیجه میرسیم که بعضی از طرفداران انقلاب مسلمان نیستند.» نتیجه: «بعضی از مسلمانان انقلاب را قبول ندارند.» «بعضی از مسلمانان انقلاب را قبول ندارند.» نتیجه: «بعضی از طرفداران انقلاب مسلمان نیستند.» عکس گرفته. موضوع و محمول را جابهجا کرده است. و سالبه جزئیه هم هست که اصلاً عکس نباید بگیری. عکس طرفدارهای انقلاب. همین دیگر. «بعضی مسلمانان انقلابی نیستند، پس بعضی انقلابیها مسلمان نیستند.» این حرف. این مغالطه اینور میگویند که مثلاً بعضی انقلابیون اینها در عصر مبارزه حضور نداشتند. باید مغالطهاش البته آنها مغالطهی اینوریاش را نمیکنند. «پس بعضی کسانی که در مبارزات حضور نداشتند، انقلابی نیستند.» «بعضی انقلابیون در عصر مبارزات حضور نداشتند. بعضی کسانی که در عصر مبارزه حضور نداشتند، انقلابی نیستند.» از سالبه جزئیه دارد. مشکل دارد. چرا؟ انقلابش در این با آن فرق دارد. انقلابی بودن در انقلاب یعنی زمان انقلاب. انقلاب خاص منظور وقوع انقلاب است. این در...
**مغالطهی سوءتألیف**
یکی از مغالطههای مشهور و شناختهشده از قدیم، که به وسیلهی ارسطو مطرح شده است و همواره در کتب منطق کلاسیک به آن اشاره میشود. منطقدانان قدیم شکلهای مختلف قیاس را توضیح میدادند و شرایط صحت هر کدام را بیان میکردند. پس در بحث صناعت مغالطه میگفتند: «اگر در استدلال یکی از قواعد و شرایط تألیف قیاس رعایت نشود، در آن استدلال مغالطهی سوءتألیف صورت گرفته است.»
فقدان شرایط در تألیف قیاس ممکن است کاملاً آشکار باشد و تشخیصش برای همگان امکانپذیر باشد؛ مثل این مثال: «بعضی از دانشجوها کارگرند. بعضی کارگرها کوشااند. همهی دانشجوها کوشااند.» (مقدمات جزئیاند، نتیجه کلی است.) در برخورد با استدلال فوق، هر کسی متوجه اشکال میشود. میگوید که از مقدمات جزئی. چنانکه برخی مثالهایش را اشاره خواهیم کرد. گاهی سوءتألیف در قیاس بسیار مبهم و مخفی است و استدلال در ظاهر. تشخیص اینجور مغالطات آسان نیست. گاهی ظرافت مطلب به حدی است که فقط اهل فن و افراد آشنا به همهی قواعد و شرایط قیاسها میتوانند از عهدهی تشخیص مغالطه برآیند.
در کتب منطقی قدیم، توضیح بیشتری دربارهی مغالطهی سوءتألیف وجود ندارد. در واقع برای اجتناب از مغالطه، آموزش منطق به کلیهی قواعد و قیاسها ارجاع داده میشود. در اینجا قاعدهی مفیدی را معرفی میکنیم که به وسیلهاش میشود مغالطات زیادی را که ناشی از سوءتألیفاند، کشف کرد. این قاعده ما را نسبت به بسیاری از قواعد و شرایط انواع قیاسها بینیاز میکند.
قبل از بیان این قاعده، لازم است به توضیح اصطلاح «حد فراگیر» بپردازیم. حد فراگیر کلمهای است که در دو جا قرار میگیرد:
۱. در موضوع قضایای کلی.
۲. در موضوع قضایای منفی.
قضایای کلی یعنی چه مثبت چه منفی؛ مثل: «هر الف ب است.» «هیچ الف ب نیست.» این الف. «هر الف ب است.» این الف موضوعش بود دیگر. موضوع قضایای کلی. «هر الف ب است.» «هیچ الف ب نیست.» این حد فراگیر اینجا قرار میگیرد در این موضوع قضیهی کلی. یا در موضوع قضیهی منفی. منفی فرق نمیکند جزئی باشد یا کلی. کلاً قضایای منفی و قضایای کلی بیشتر در معرض مغالطه است. این طبیعی است. «بعضی الفها ب نیستند.» «هیچ الف ب نیست.» پس این الفها اینجا حد فراگیر میشود. کدام الفها؟ موضوع چین.
یک: موضوع قضایای کلی.
دو: موضوع قضایای منفی.
قضایای کلی، چه موجبه چه سالبه. قضایای منفی، چه جزئیه چه کلیه. منظور از حد فراگیر این است که در جمله به کار برده شده، حکمی که بیان میکنیم دربارهی همهی افراد است. مثلاً در این جمله: «هر ایرانی آسیایی است.» کلمهی «ایرانی» موضوع قضیهی کلی مثبت است. برای همین هم یک حد فراگیر است.
حالا با تعریف این اصطلاح، به بیان آن قاعده میپردازیم. اگر کلمهای در نتیجهی یک استدلال حد فراگیر باشد، باید در مقدمات چند حد فراگیر باشد. پس خیلی وقتها اینجور تابلو نیست که مقدمات جزئیه، نتیجه کلیه. یکوقت در مقدمات حد فراگیر نیست، ولی در نتیجه حد فراگیر است.
با دانستن این قاعده، به مثالهایی از مغالطات گوناگونی که ناشی از سوءتألیفاند، اشاره میکنیم. پس سوءتألیف یعنی همین مقدمات و نتیجه حد فراگیریاش با هم فرق میکند.
«همهی دوچرخهسوارها فکر اقتصادی دارند. هیچ کشاورزی دوچرخهسوار نیست. پس هیچ کشاورزی فکر اقتصادی ندارد.» شاید به نظر میرسد که این استدلال درست است، اما از دو راه میشود مغالطه بودنش را... یکی اینکه اگر بهجای «فکر اقتصادی داشتن» از کلمهی دیگری مثل «مردن» استفاده کنیم. استدلال فوق: «هیچ کشاورزی نمیمیرد.» راه دیگر این است که یعنی اینجا واژه را عوض میکنم. «همه فکر من میگویم همه میمیرند. همهی دوچرخهسوارها میمیرند. هیچ کشاورزی هم دوچرخهسوار نیست. کشاورزی نمیجان.» روی محلولهایی که میخواهند توی چیزی بگذاریم. قاعدهای را وقتی سوار. نه، درست است. میخواهیم بگوییم که این ایراد کار را نشان میدهد. خیلی برای یک آدم منطقدان شدنی است. موجبه جزئیه بودن یا موجبه کلیه بودنش را نگه. شکل تعریف نمیتوانی این نسبتش را برداری. یک نسبت دیگر برایش تعلق بدهی. چون هر نسبت خاص، تابلو میشود که این دارد الکی حد فراگیر استفاده میکند.
«همهی دوچرخهسوارها فکر اقتصادی دارند.» راه دیگرش استفاده از این قاعده است. کلمهی «دارای فکر اقتصادی» در نتیجهی قیاس، محمول یک قضیهی منفی است. «هیچ کشاورزی دارای فکر اقتصادی نیست.» در قضیهی منفی آمده است و محمولش واقع شده است. بنابراین این کلمه در نتیجهی استدلال یک حد فراگیر است. اما در مقدمهی اول، محمول قضیهی کلی مثبت، موضوع باید باشد. «دارای فکر اقتصادی» این چی بود؟ یک حد فراگیر بود و محمول در قضیهی کلی مثبت. بنابراین در مقدمه فراگیر نیست. در نتیجه حد فراگیر است. چرا در مقدمات فراگیر نیست؟ چون شده محمول یک قضیهی کلی مثبت. محمول قضیه شده است. البته اینجا در نتیجه هم محمول است. اصلاً کلاً نمیتواند فراگیر باشد. چرا چون محمول قضیه شد. چون در مقدمه نمیتواند فراگیر باشد. در نتیجه هم نمیتواند فراگیر باشد. اینجوری باید. چرا در مقدمه نمیتواند حد فراگیر باشد؟ چون رفته محمول قضیه واقع شده است. اگر میخواهد حد فراگیر بشود، باید موضوع قضیهی کلی یا قضیهی منفی قرار بگیرد. وقتی چیزی محمول بشود دیگر. وقتی هم در مقدمه...
مثال دیگر: «بعضی دانشجوها کارگرند. بعضی دیپلمهها کارگر نیستند. بنابراین بعضی دانشجوها دیپلمه نیستند.» درست است، اما نتیجهاش نامقبول است. با توجه به قاعده میشود به اشکالش پی برد. آن هم که کلمهی «دیپلمه» در نتیجهی قیاس... ببخشید اشتباه. حد فراگیر از اول یک بار دیگر بگویم. یا موضوع قضیهی کلی باشد، یا محمول قضیهی منفی. اشتباه خود. خلط برای من اتفاق افتاد. موضوع قضیهی کلی، محمول قضیهی منفی. آنجا در مقدمه شده و محمول قضیهی کلی. واسه همین در مقدمه حد فراگیر نبود. پس چی شد؟ موضوع قضیهی کلی، محمول قضیهی منفی. با کلی مثبت بودنش برایمان شرط نیست. فرق نمیکند کلی و جزئی. پس موضوع کلی باشد، محمول منفی باشد.
خب، حالا من خودم یک لحظه توجه نکردم. اینجا همین که گفتم آنور گفته موضوع، اینور میگوید محمول. محمول قضیهی منفی.
«بعضی دانشجوها کارگرند. بعضی دیپلمهها کارگر نیستند. بنابراین بعضی از دانشجوها دیپلمه نیستند.» اینجا «دیپلمه» در نتیجه چیست؟ محمول است. خب، محمول یک قضیهی چیست؟ منفی. محمول قضیهی منفی حد فراگیر است. اما در مقدمه «دیپلمه» کجاست؟ «بعضی از دیپلمهها کارگر نیستند.» اینجا موضوع قضیهی منفی قرار گرفته است. در حالی که باید محمول.
جواب: «همهی پلیسها ورزشکارند. همهی پلیسها قد بلندند. پس همهی ورزشکارها قد بلندند.» اینجا حد وسط در هر دو تایش موضوع قیاس. شکل دوم یا سوم. شکل اول این بود که حد فراگیر قد بلند ورزشکار است. «ورزشکارها قد بلندند.» اینجا موضوع نتیجه کجاست؟ این حد فراگیر ورزشکار قد بلند است. در نتیجه موضوع قضیهی کلی است و درست است موضوع قضیهی کلی باشد. درست است دیگر. حد فراگیر موضوع. حالا در مقدمات چی؟ مقدمات در هر دو تایش موضوع. چرا؟ چون هر دو تا قضایای کلی است، مثبت هم است. حالا در یکیش محمول. احسنت.
همانطور که مشاهده میشود، مغالطات مربوط به سوءتألیف دارای اشکال و مثالهای گوناگونی است که تعداد زیادی از آنها با قاعدهی مذکور قابل تشخیص است. در اینجا مناسب است به قاعدهی مشابه دیگری اشاره کنیم تا برخی از مغالطات ناشی از سوءتألیف قیاس را بتوانیم تشخیص دهیم. طبق این قاعده، در یک قیاس باید حد وسط دستکم در یکی از دو مقدمه، حد فراگیر باشد. به عنوان مثال، اگر در قیاس زیر، مثلاً: «همهی عکاسها هنرمندند. همهی نقاشها خردمندند. پس همهی عکاسها نقاشند.»
«همهی عکاسها هنرمندند. همهی نقاشها خردمندند.» اینجا نه این باید هم هنرمند باشد. کلمهی «هنرمند» حد وسط ندارد. هنرمند را حد وسط بگیریم. «هنرمند» در هر دو تایش کجا آمده است؟ «همهی نقاشها هنرمند. همهی عکاسها هنرمند.» عکاسها نقاش. در هر دو تا حد وسط محمول است. هیچ موردی حد فراگیر هم نمیشود. چرا؟ چون محمول قضایای کلیهی مثبت قرار گرفت. اگر منفی بود، میتوانستیم کلی منفی بود مشکلی نداشت. چون کلیهی مثبته باید حتماً دیگر موضوع باشد. برای همین نتیجهی قیاس هم که الان عکاس و نقاش است، این چون اصلاً حد وسط فراگیر نیست، اصلاً نتیجه حاصل نمیشود.
خب، قاعدهی مذکور ما را در تشخیص مغالطات مخفیتر یاری میکند. دارد مخفیتر میشود. مغالطهی «یوغ» مثلاً. «همهی دروازهبانها فوتبالیستند. بعضی فوتبالیستها گلزناند. بنابراین بعضی دروازهبانها گلزناند.» «همهی دروازهبانها فوتبالیستند.» فراگیر دارد. الان اینجا حد فراگیر. بسته. اینجا آن فوتبالیست میشود حد وسط، ولی هیچکدامش حد فراگیر نیست. چرا؟ چون مقدمهی اول، این فوتبالیست محمول است. در مقدمهی دوم، فوتبالیست موضوع است. در هیچکدامش هم حد فراگیر نیست. چرا؟ چون که اولی قضیهی کلی است، دومین قضیهی جزئیه. جزئی مثبت اصلاً به درد ما نمیخورد. کلاً وجود مثبت، کار نداریم. یا باید کلی باشد یا باید منفی باشد.
«همهی گربهها حیوانند. بعضی حیوانات سگند. پس بعضی گربهها سگند.» کلیت کبری هم درش رعایت نشده است.
نکتهی قابل توجه این است که مثالهایی که تا حالا گفتیم، همه به شکل ساده و بدون زوائد بود. گاهی همین مثالها اگر از حالت خود در شکل منطقی خارج بشود و با عبارتپردازیهای مختلف در یک متن بیان بشود، تشخیص مغالطی بودنش بسیار مشکلتر خواهد شد.
«شغل معلمی، شغل محترم و شریفی است و میدانیم که در کشور ما افرادی که بیشترین فایده را برای محیط علمی و فرهنگی کشور دارند، آموزگاران مدارساند. اعضای این مجتمع علمی افرادیاند که سالهای زیادی از عمر خودشان را در این شریف صرف کردهاند. بنابراین فایدهی زیادی به جامعهی علمی و فرهنگی کشور رساندهاند.» در واقع باید این را اینجوری کرد: «بعضی آموزگاران فایدهی زیادی به کشور رساندند. اعضای این مجتمع علمی آموزگارند، پس اعضای این مجتمع علمی فایدهی زیادی به کشور رساندهاند.» مشکلش کجا بود؟ «بعضی آموزگاران فایدهی زیادی به کشور رساندند. اعضای این مجتمع علمی آموزگارند، پس اعضای این مجتمع علمی فایدهی زیادی به کشور.» به خودش. موجبه جزئیه بود. دلمان قرار بگیرد. مشکلش چی میشود؟ الان حد وسط مشکلش چیست؟ حد وسط، حد فراگیر نیست. چرا حد فراگیر نیست؟ کمک رساندن آموزگاران. آموزگار، آموزگاران. «بعضی آموزگاران فایدهی زیادی به کشور رساندند. بعضی آموزگاران اعضای مجتمع علمی، پس اعضای مجتمع علمی فایدهی زیادی به کشور.» پردازشی. موضوع باشد. موضوع فقط مسئله این است که باید حد وسط، حد فراگیر باشد. حد فراگیر هم اگر بخواهد بشود، در صغری، «بعضی آموزگاران فایدهی زیادی به کشور» میشود. موجبه جزئیه. موضوع موجبه جزئیه. حد فراگیر نمیشود. موضوع موجبه کلیه یا سالبه کلیه و کلی باشد، میشود حد فرا. در کبری هم «اعضای این مجتمع علمی آموزگارند.» محمول یک قضیهی موجبه جزئی است. «بعضی آموزگاران اعضای این مجتمع علم.» همهشان چون مثبته منفی. مثبت. موضوع یک موجبه جزئیه. دوباره فراگیر نیست. واسه همین نتیجه غلط است.
بریم سراغ مغالطات صوری. تمرینهاش:
۱. «این شرکت دارای مشکلات مالی فراوانی است؛ چون چهل کارگر و کارمند دارد و همهی آنها در مسائل مالی دارای مشکلاند.» اینها دیگر اینها دیگر آنها نیست. اسامی را بگوییم. عدم تکرار حد وسط، وضع تالی، رفع مقدم، وضع تالی با چی؟ وضع تالی دن، وضع تالی، وضع مقدم، تالی با وضع، رفع مقدم با رفع تالی. مقدمات منفی، مقدمات ناسازگار، مقدمات ناسازگار. مغالطهی افراد غیرموجود، مغالطهی ایهام انعکاس، مغالطهی سوءتألیف.
«این شرکت مشکلات مالی فراوان دارد؛ چون چهل کارگر و کارمند دارد و همهی آنها در مسائل مالی دارای مشکلاند.» مقدمات. چرا یک قسمت دارد راجع به شرکت صحبت میکند. یک قسمت دارد راجع به برای کارمندان. ناسازگار. خود مقدمات زیر آب همدیگر را میزند. نه، از این باب که دو تا موضوع. از این باب که تناقض داشت. اینجا با همدیگر سازگار نیست. چرا؟ درست است. مقدمات با هم سازگار نیست. علت چه چیزی است؟ میهن میشود این است. احسنت. حد وسط چیست اینجا؟ مشکلات. قیاس اینجوری است: «این شرکت دارای چهل کارگر و کارمند. چهل کارگر و کارمند این شرکت دارای مشکلات مالی هستند. نتیجه: این شرکت دارای مشکلات مالی است.»
مغالطهی ترکیب البته هست. ترکیب قبلاً نداشتیم. نه، ترکیب مفصل. آره. ترکیب. کلیتش را در بر در نظر میگرفتیم. الان اینجا کارگر دارد. کلیت این کارگران را در نظر میگیریم که آن بالا یعنی موجود بودن خودشان. در یکی ذاتشان را کار داریم.
۲. «عرضهی مالت بعدی از همان باب دیگر. بله، حد وسط آنجا. اینجا جزئی است. دقیقاً تکرارش با همهی قیودش نیامده است.» در یکی با بعضی قیودش. «اگر کامپیوترهایی در دورهی رضاخان در ایران منتشر شده باشند، سرعت و حافظهی پایینی دارند. با این حال خوب است برخی از این کامپیوترها نه از جهت استفادهی کاری، بلکه از جهت قدمت تاریخی نگه داشته بشوند.» خیلی فنی شده بود. قبلی ساده بود. سریع روی هوا میگفتیم کامپیوتر صورتشان پایین است. استدلال نیست که. علمدار. دو تا گزاره مقدمات دارد. مقدمات دارد، ولی سورش چه جوری است؟ یکی عمومی، یکی وجودی. کدامش عمومی است؟ اولش عمومی است. همچین کامپیوترهایی باشد. هست یا نیست. تاریخ نگه. اگر باشد.
۳. «بعضی از اروپاییها صهیونیست نیستند. هیچ صهیونیستی مسلمان نیست. پس بعضی از اروپاییها مسلمان نیستند.» اولی که حد فراگیر محمول. دومین حد وسط. خب، محمول اینجا موضوع. باز دوباره باید محمول باشد. مشکل خیلی ساده دارد. موجب بودن. احد. اهل مقدمات. مونتاژ شدن قیاس. روی مقدمات منفی. جفتش منفی. آقای مسعودی مهر اینها را چهجوری میشود به زبان عام آورد؟ دیگر هنر میخواهد. دیگر آدم یک معادلی سریع بسازد از بدیهیاتی که عوام میفهمند. اگر این مثل آن است، خیلی فرق میکند. صحبت کرد. استدلال شخص. استفاده. اینها تمرین میخواهد. مقایسهی استدلالی که آدم خودش در بحث علمی میکند، یا گاهی کلاه سر خودش هم میگذارد. یعنی تو اینها آنقدر آدم باید دستش باز بشود که خودش هم بفهمد دارد چهکار میکند. یکی هم به عام کردنش. این دومی خیلی سختتر است. اول باید مسلط بشوی. مسلط هم که بشوی، حالا یکطوری که عوام بفهمند. الان من دقت کردم یکطوری دارد عام توضیح میدهد. خیلی مخاطبش را در نظر نمیگیرد. کسی که منطق خوانده، همچون کتاب عامه. کتاب. کتاب منطقی نیست. البته نتوانسته این کار را کامل بکند. خیلی زور زده که اصطلاحات اینها را عام کردنش خیلی سخت است. یک شخصی استفاده بکند. میخواهی برای عام بگویی، خیلی کار سختی است. آهنگ برای کسی که منطق خوانده است، حل است. حالا بیا مثلاً در یک جلسه یک نفر از این استفاده کرد. آقا دست درد. شما چه حرفی میزنی؟ اصل قضیه را درست کن. سیصد نفر هم نشستند پای درس شما. مناظره و اینها. خیلی سالبه و حد فراگیر. در فکر این بودم که بچهها بگوییم فلسفهی کودک. انشاءالله در مدرسه بدترین پیش برویم. برای بچهها اینها را چهجوری میتوانیم جا بیندازیم؟ چه معادلات کودکانه داریم؟ آن ها که راحت است. فصل قبلی خوراک بچه است. مسموم کردن چاه خوراک بچه است. بچه دماغی. بچه دماغو رویت میگذارد دیگر. هرچی بگویی میشود بچه دماغو دارد این حرفها را میزند. اینی که مثلاً طرف صغری و کبری دارد. یخ مادری خیلی سال پیش، دوازده سال پیش. موتور ماشین نشسته بودیم. چمران را داشتیم میرفتیم بالا. تاکسی. مادر برگشت گفتش که یک بچه من یک حرفهایی میزند، من نمیتوانم جوابش را بدهم. گفتند که این خلاصه ببینید ما همهچیز هستیم. حیوانها همه به خاک برمیگردند. خاک دوباره موجودات جدید میدهد. ما همان موجودات جدیدی هستیم که در خاک رفتند. از خاک در آمدند. بچه مثلاً شش ساله کنیم. بعد تازه این قیاس مشکل ندارد. یعنی مغالطات صوری بود دیگر. مثلاً حد فراگیر نداشت مشکلش. بعد تازه مثلاً حد وسط هم تکرار نمیشد. حیوانات جسمشان به خاک میرود. جسمشان را از خاک در میآید. در تو نتیجه ما این نیستیم. ما روح. اصلاً روح نه در خاک میرود نه از خاک در میآید. بله، ممکن است جسم من محصول جسم هزاران موجود دیگری بوده که در زمین رفته و از زمین در آمده و چی شده؟ و شده نطفه و فلان و این جسم محصول آن حتماً هم هست. آخرین نطفه از چی شکل گرفته است؟ از سیب. آن سیب از چه شکل گرفته است؟ از پشکل. آن پشکل از چی شکل گرفته است؟ گوسفند. آن گوسفند پیش میرود دیگر. میرود به عقب. خلاصه گاهی اینجوری است. یعنی شما میبینید که چی میخواهید الان بهش بگویید؟ مثلاً میخواهی حد وسط تکرار نشده. چهجوری به این بگوییم بچه؟ واقعاً سخت است. یک فکری کرد. چه اصطلاحاتی ما میتوانیم برایش بزنیم؟ اینها را سادهترش بکنیم. با سیب و گلابی مثال بزنیم. حل بشود. مقدمات مسابقات مقدماتی فوتبال.
۴. «آقای مسعودیمهر که دیروز در این دادگاه محاکمه شد، متهم به اختلاس است؛ چون شنیدم که افراد متهم به اختلاس در این دادگاه محاکمه میشوند.» وضع تالی با وضع مقدم. احسنت. چرا؟ از این معکوسش را زد. آن نتیجه گرفت دیگر. یعنی اصلش این بود که کسانی که اختلاس. یعنی فلانی را در این دادگاه محاکمه کردند. در این دادگاه متهمان اختلاس. تازه شنیدم که بعضی شنیدم که افراد متهم به اختلاس در این دادگاه محاکمه. خب، این پس شد ایهام انعکاس. نمیشود هرکی در این دادگاه محاکمه بشود متهم اختلاس. را اینجا محاکمه میکند، ولی هرکی اینجا محاکمه میشود، متهم اختلاس نیست. من که شما بگویید دادگاهی. بله، یعنی مخصوص اینها است. موتور بشود متهم به اختلال. فلانی اینجا. یعنی فقط متهمان اختلاس اینجا. فقط متهمان اختلاس آنجا محاکمه میشوند. در وقتی که جابهجا میشود و فقط ندارد. مثلاً فقتی. فلزها و چوبها از این مغالطات زیاد داشتیم که فقط در فقطش گیر داشتیم.
«فلزها و چوبها دو نوع مادهی مجزایند. هیچ فلزی چوب نیست. از طرفی میدانیم که ساختمان مولکولی چوبها به گونهای است که هیچ چوبی نمیتواند به شکل مایع باشد. به طریق اولی میشود نتیجه گرفت که هیچ فلزی به شکل مایع نیست.» فلزها و چوبها دو مادهی مجزا. هیچ فلزی چوب نیست. از طرفی میدانیم که ساختمان مولکول چوبها به گونهای است که هیچ چوبی نمیتواند به شکل مایع باشد. به طریق اولی میشود نتیجه گرفت که هیچ فلزی به شکل مایع نیست. هیچ فلزی چوب نیست. هیچ چوبی نمیتواند مایع باشد. فلزی مایع نیست. احسنت. مقدمات برف.
۵. «این کتاب طوری نوشته شده است که به تمام سؤالات خواننده در مورد روشهای زنبورداری و تولید عسل پاسخ بدهد. البته اگر شما جواب چند سؤالتان را درش نیافتید، به خاطر این است که نویسنده نیازی برای مطرح کردن برخی موضوعها احساس نکرده است.» چنین کتابهای جامعی در همه رشتهها مورد نیاز. احسنت. چرا؟ در خود مقدمات. این دارد زیر آب کلیت مقدمهی دوم. کلیت مقدمهی اول را میزند.
۶. «هر زن معدنکار در ایران از وضعیت سخت کاری و دستمزد کم خودش ناراضی است. بهتر است تلاش کرد تا حد ممکن ساعات کاری بخشی از این معدنکارها را کاهش و دستمزدشان را افزایش داد.» اینجا حرف بود. اینجا بخشی که میشود مغالطه. احسنت.
۷. «اگر کشوری از حالت تکمحصولی بودن اقتصاد خارج بشود، این دردها.» یعنی مثلاً مدل که مثلاً مدلمان تفهیمیه. مثلاً مثلاً خیلی سرم. گاهی در فضای دانشجویی ارتباط بچههای دانشگاه برقرار کنیم سر اینکه فضای تفهیمی نیست. بعضیها اکثریت که ارتباط برقرار میشود، بعضیها یعنی مدلشان این است که شما بیا یک پروژهای بدهی، یک کلی کلیات. فقط کلیات. روی تخته چند تا. آره، شعر و چند تا عنوان کلی. نمودار را روی تخته بکشی برود. همین مطلب. دنبال اینکه بفهمد نیست. دنبال این است که شکل جزوه را داشته باشد. وقتی تفهیم میگوید، میگوید: «این جزوهاش چی شد؟ جزوه چی بنویسم؟ درس امروز.» یک کلیپ بود دیشب یک خیابان تهران. بیست و سوم تیر پار. بیست و سوم تیر پارسال، روزی که برجام چیز شد، را نشان میداد. بعد امسال هم میرفت با هم همانجا با یک عده صحبت میکرد. بعد مثلاً همان موقع: «چرا آنقدر خوشحالی؟ شبی که شده بود، توافق شد.» گفت: «خب، حالا توافق شد چی شده؟» گفت: «ولش کن، فقط توافق شد.» نمیفهمند قرار بود. حالا آن هم آن تی کلاههای اسپرت. تیپ اسپورتی بود. بعد گفت: «نمیفهمم. همهی چیزهایی که گفتند نمیدهیم، دادند. اینکه فایده ندارد. این امضا کردن. تازه آنها چیزهایی که معلوم نیست چی چی دادند، نمیدهند. اینها الکی خوشند.» چی شد؟ ویسم. ببینیم اصلاً چیزی میشود؟ اگر چیزی شد خوب عیب ندارد. سه ماه دیگر بیایند همین برداشتند. همهی چیزهایی که نباید میدادند که دادند. آنهایی هم که دادند و سریع اجرا کردند. فکر کردند آن طرف یک آدم علیه اسلامی است. فوری اجرا. چهجوری است؟ چقدر فرق. آنها فقط حس کلشان رفته بود. باید این بشود. اصلاً فهمی. مذاکره چیست؟ الان یک موقعیت شده برقصیم. ایام انتخابات ۸۸. ایشان پلاکارد دست گرفته بود. گفته بود که: «میشود انتخابات را دو هفته عقب بیندازی؟ خیلی دارد حال میدهد. ما هر شب میآییم در خیابان میرقصیم. کجا برویم؟ و بعد انتخابات برویم برقصیم.» تصور این است. هیچ تصوری از مملکت سیاست. هیچ.
«اگر کشوری از حالت تکمحصولی بودن اقتصاد خارج بشود، درآمد ارزی آن بالا خواهد رفت. اقتصاد کشور عربستان هم از حالت تکمحصولی خارج شده است؛ چون درآمد ارزی این کشور بالاست.» بسیار بالاست. جملهی شرطی. «اگر کشوری از حالت تکمحصولی بودن خارج بشود، اقتصاد خارج بشود، این وضع مقدم با وضع تالی است.» این وضع تالی. نتیجهاش میشود وضع مقدم. وضع تالی. وضع تالی را کردیم در مغالطه. میآییم وضع مقدم را ازش نتیجه میگیریم. مگر اینکه علت یعنی مقدم و تالی با هم برابر باشد که اینجا نیست. چون درآمد ارزی لزوماً محصول خروج کشور از حالت تکمحصولی نیست. این خیلی. این وضع مقدم. مقدم. خیلی چشمی است. کلاً خیلی مهم است، ولی این مثلاً عرفیتر است. عوام بیشتر مبتلا بهش.
۸. «در مسیر حرکت خود دقت کنید که اگر به جنگلی با درختان سرسبز و انبوه رسیدید، بدانید که در شمال دریاچه هستید؛ چون طبق اطلاعاتی که در مورد جغرافیای این منطقه به دست آوردیم، شمال دریاچه و جنگل انبوه از درختان سرسبز پوشانده است.» وضع مقدم. وضع مقدم. وضع تالی. رخداد. نه، اینجا جملهی حملی است. شرطیه نیست. معیشت بخشی از جملهی همدیگر بود. «در مسیر دقت کنید. درخت دیدن مساوی است با شمارهی دریاچه بودن.» چرا؟ چون با اطلاعات جغرافیایی ما پیدا کردیم که دریاچه. «شمال دریاچه دو جنگل انبوه درختان سرسبز.» این بخش دومش دیگر شرطیه نیست. این موضوع و محمول دارد. جابهجا میشود. موضوع و محمول با هم دارد جابهجا میشود. ایهام انعکاس میشود. فقط شمارهی دریاچه درخت دارد. ضمن اینکه قضیه هم چی بود؟ ریاضی. اول مقدمهی اول باید جزئی است. عکس دارد؟ ندارد؟ عکسش به چه نحوی است؟ قضیه چیست؟ مقدمهی اول چیست؟ منطقه جزئی میشود. این چه جزئیه دیگر؟ شخصیت. شخصیه. حد پایین پایین جزئی است. در این منطقه درختان در شمال دریاچه است. بعضی درختان دریاچه است. شخصیت. کلاً شخصیت در چیز هم داشتیم که قضیهی شخصیه عکس ندارد. در ذهنم که در منطق داشتیم. قضیهی طبیعی و مهمله و کلیه و شخصیه. گفتیم شخصیه اصلاً عکس ندارد. مال قضایای کلیه است. آن هم با شروط. قضایای طبیعیهها کلیه. نه، طبیعیه.
۹. «خب، او شخصیت مرموز و پیچیدهای دارد.» الان گفتیم چقدر این قضیه برایش حل است. هر شب اسوار دارد میگوید. سی ساله. خیلیها هستند که در این سطح هستند، ولی به اینجا که میرسم به تپه تپه میافتند. دو تا چیز بهش بگویی: «ببخشید آقا این الان قضیهی مهمله فلان فلانه.» میگردد که حالا این تعریفهاش چی بود؟ این به این میخورد؟ نمیخورد؟ واقعاً پیداست که شیخ عبدالله جوادی آملی ایشان میآید در مورد مسئله نظر میدهد. آن را باید سفت چسباند. آهنگ. در سطح آقای جوادی کار کنید. به صدا و سیما در سطح جوادی تأیید بکنید. خیلی حرف.
«او شخصیت مرموز و پیچیدهای دارد؛ چون میدانید که دارای فعالیتهای سیاسی گستردهای است و طبعاً مرموز و پیچیده بودن، صفت اجتنابناپذیر فعالیتهای سیاسی است.» خیلی نزدیک است. ایهام انعکاس با یک مغالطهی دیگر که عبارت است از عدم حد وسط. چرا؟ چون دارد میگوید: «او دارای فعالیتهای سیاسی است.» «فعالیتهای سیاسی مرموز و پیچیده است، پس او انسان مرموز و پوشیده است.» در یکی دارای فعالیتهای سیاسی. یکی خود فعالیتهای سیاسی. یعنی در یکی اشتقاق ذوحی. در تویی که خودش. یعنی در یکی کسی که این را دارد. خب، کسی که این را دارد فرق میکند با خود این. «من لپتاپ خراب دارم. لپتاپم خراب است.» یعنی من خودم خرابم. «من صاحب لپتاپ خرابم.» «صاحب قلب سلیم.» گفت: «صاحب گناهان کبیر.» مجلس: «صاحب کتاب گناهان کبیر است.» نه، خودش صاحب گناهان کبیر است. مغالطهی صاحب فعالیتهای سیاسی است که خودمان فعالیتهای سیاسی مرموز است، نه خود این آدم مرموز است. خیلی مصباح.
طلبانی که حالا مداح روضهخواناند، ولی خب اقبالی بهش شده است. مثلاً بین مردم. یکی از رفقا میگفت بهش. گفتم که: «مصباح چیست؟» گفت: «سیاست عالم کثیفی است.» فهمیدم که نظرش این است که آدمهایی که در سیاست هم هستند، کثیفاند. ایشان هم در سیاست. سیاست کثیفی است. امیرالمؤمنین سالمه. از این سیاست کثیف بهرهبرداری سالم. کمترین حد بصیرت است. ها، کمترین حد فهم میفهمد.
۱۰. «ولی اگر همسرتان دارای تحصیلات دانشگاهی باشد، در مسائل علمی تفاهمی.» اگر شما برگردی بگویی همین قضیه را از آقای روحانی. چهجوری است؟ خوب بازی میکند با قضیهی برای پیشرفت کار کشور. خوب بازی میکند.
«اگر همسرتان دارای تحصیلات دانشگاهی باشد، در مسائل علمی تفاهم خوبی خواهید داشت. اما متأسفانه همسرتان تحصیلات دانشگاهی ندارد. لذا انتظار نداشته باشید در مسائل علمی به تفاهم برسید.» اگر این آن رفع مقدم نبود. نه، اگر تحصیلات دانشگاهی ندارد، پس تفاهم نداشت. نخواهید داشت. اگر مقدم رفت، تالی هم خواهد رفت. رفع مقدم. رفع مقدم باعث رفع تالی میشود. آنور وضع ابطالی مغالطهاش این بود که وضع تالی، وضع مقدم میآورد. اینور رفع مقدم. اگر مقدم نباشد، تالی هم نیست. نه، مقدم نیست، ولی تالی از یک راه دیگر هست.
۱۱. «برخی از عشایر اهل زراعت هم هستند؛ چون میدانیم اگرچه همهی عشایر دامدارند، اما بعضی از دامداران زراعت هم میکنند.» نه، اینجا سوءتألیف است. «برخی عشایر اهل زراعت هم هستند؛ چون میدانیم اگرچه همهی عشایر دامدارند.» جهت وسط. هیچکدامش حد فراگیر نیست دیگر. حد وسط چیست؟ دامداران. مقدمات: «همهی عشایر دامدارند. بعضی از دامداران زراعت هم میکنند. پس برخی از عشایر اهل زراعت هم هستند.» خب، دامدار در صغری محمول بود. محمول قضیهی کلیه که درست. نه، درست نیست. و موضوع قضیه توی کبری شد. موضوع قضیهی جزئیهی مثبت. در هیچکدامش حد فرا نیست. پس نتیجه هم حاصل نمیشود. در کلیهی مثبت یا کلیهی منفی بود، یا موضوع کلیه باشد، چه مثبت چه منفی. یا محمول منفی باشد. کلیهی منفی هم باید محمول باشد. موضوع قضایای کلی، محمول قضایای منفی. در قضایای کلی، چه مثبت چه منفی. قضایای چه مثبت چه منفی و موضوع باشد. در قضایای منفی، چه جزئی چه کلی. تلاقی کجا؟ تلاقی میکند در کلیهی منفی. در کلیهی منفی، چه موضوع باشد چه محمول باشد، درست. ولی برعکسش در جزئی مثبت هر جا باشم، قبول نیست. چه موضوع چه. خیلی خب. این هم از این بحث و مغالطات صوری را الحمدلله تمام کردیم.
الحمدلله رب العالمین.
بسم الله الرحمن الرحیم.
مغالطهی بعدی که در مغالطات صوری داریم، مغالطهی «افراد غیرموجوده» است. خب، این قاعدهی منطقی ممکن است عجیب به نظر بیاید که گاهی یک جمله و عبارت، یک حکم عام و کلی را بیان میکند؛ اما میتواند حکم کلی را دربارهی بعضی از افراد آن موضوع به کار بَرَد. حکمش این است، خیلی عجیب است! یک حکمی کلی است، ولی در مورد بعضی افراد.
«همهی خطاهای او بخشیده میشود.» این جمله میگوید: اگر او خطایی انجام بدهد، آن خطا بخشیده میشود؛ ولی از این جمله نمیشود نتیجه گرفت که او خطایی انجام داده است که بخشیده شود. جملهای که دربارهی بعضی از افراد یک مجموعه حکمی میدهد، بهطور تلویحی وجود افراد آن مجموعه را فرض گرفته است.
«بعضی از خطاهای او بخشیده میشود.» از این جمله میشود فهمید که او خطاهایی انجام داده است که بعضی از آنها بخشیده میشود. این «بعضی» با «کلی» فرقش این است که در کلی لزوماً همهی افراد موجود نیستند، اما در «بعضی» برخی افراد موجودند.
مغالطهی «افراد غیرموجود» وقتی صورت میگیرد که شخص در استدلال نتیجه بگیرد که دلالت بر وجود افراد موضوع آن دارد؛ یعنی شما بگویید که این لزوماً الان موجود است، در حالی که از مقدمات استدلال چنین چیزی فهمیده نمیشود. در مقدمات بحث از این نیست که این افراد موجودند. «افراد موجودند، چون قرار بوده است که ایشان مثلاً گلی که بزند، آنقدر به او پول بدهند، پس لابد زده است!» یا «چون قرار بوده است که مثلاً هر برگ جریمهای را که بنویسد، آنقدر به او پول بدهند.» به اینها گفتند: «شما هر برگ جریمهای را که تمام بکنید، آنقدر به شما پول میدهند.» افرادش موجودند؛ یعنی کلیاش هست. بله، کلی اینکه تو هر دسته برگ جریمه را که تمام بکنی، ولی از کجا معلوم که اینها همینجور الکی مینویسند که برگ جریمه تمام بشود؟ افرادش از کجا معلوم که موجودند؟ این معلوم نیست افرادش موجود باشد؛ بهویژه اگر مقدمات یک استدلال دربارهی همهی افراد یا یک موضوع سخن بگوید یا دربارهی هیچیک از افراد سخن نگوید و نتیجه دربارهی بعضی از افراد حکم کند. یعنی شما در مقدماتتان در مورد همه یا هیچ باشد و در نتیجه، مقدمات کلی باشد و نتیجه جزئی. این دیگر حتماً استدلال دچار مغالطه است.
«هیچ حیوانی در کرهی مریخ نمیتواند تنفس کند. حیوانی هم که نتواند تنفس کند، از کمبود اکسیژن میمیرد. بنابراین، برخی حیوانات در کرهی مریخ در اثر کمبود اکسیژن بهزودی میمیرند.» از کجا اثبات شد که الان حیوان هست در کرهی مریخ که بعد این قاعده بخواهد روی برخی حیوانات برگردد؟ نه دیگر، مغالطهاش «افراد غیرموجود» است. این «افرادی» دارد. نه، این باید میشد: «همهی حیوانات در کرهی مریخ میمیرند.» خب، این وقتی «برخی» میگوید، یعنی الان هستند دیگر. نه، این «برخی» را بحث این نیست که روی حکمش نیست که زنده میمانند یا نمیمانند. «برخی»اش این است که افرادش هستند. میخواهد توی این «برخی» یکجوری به خورد ما بدهد که این افرادش هستند.
«برخی حیوانات در کرهی مریخ در اثر کمبود اکسیژن بهزودی میمیرند.» «برخی حیوانات در کرهی مریخ» مفهوم ندارد، مفهوم حصولی ندارد؛ چون تهدیدش روی حکم نیست. مفهومگیری وقتی است که تهدید روی حکم باشد؛ یعنی اگر اینجور باشد، حکم هست، اگر اینجوری نباشد، حکم نیست؛ یعنی تهدید به حکم نیست، تهدید روی افراد. افرادی هستند در حالی که در مقدمات هیچ حرفی از اثبات افراد نبود. یک حکم کلی شما گفتید، درست هم هست. اینجا دارد به خورد مخاطب میدهد. این حکم کلی را بگیر. لابلای آن چپاند که افرادی هم دارد، آن حکم کلی برای افرادم بار میشود. حکم کلیات را وسط که آمدی افراد گذاشتی و حکم را روی افراد هم بار کردی، اینش مشکل ایجاد میکند.
مثالی که زدم: «افرادم هستند که دارند این کار را انجام میدهند.» بالاخره یعنی هیچکدام از اینها این کار را نمیکند. وقتی اینها قانون را اینجوری میکنند که هر برگ جریمه را شما پر کنی جایزهات را پر نمیکند. الکی، مقدمهات یکچیز دیگر است. ربطی ندارد. مقدمه یا غلط است یا درست است یا یقینی است. تازه همانش هم بحث یقینیاش چیست.
در اصطلاح علم منطق، به «هر» یا «هیچ» سور عمومی یا سور کلی گفته میشود. «برخی» یا «بعضی» سور وجودی نام دارند. «برخی» سور وجودی؛ یعنی «برخی» را شما وقتی به کار میبری که وجود داشته باشد، آن افرادی که میخواهی شما سور را بیاوری، وجود داشته باشد. سور عمومی آوردن بعدش سور وجودی آوردن دلالت بر این دارد که انگار آن کلیه یکسری افراد دارد. عرضم همین است که روی سور بحث است، روی بحث حکمش نیست.
بعضیها اینجورند. بعضی افرادش هستند. طلبهها هستند اینها وقتی توی سؤالی گیر میافتند جوابش را بلد نیستند، فیلم املاک مسخره چه حکمی دارد؟ برای مثال، اختلاف نماز. آقا زحمت گفت: «بعضی علما اینجوری میگویند.» بعضی علما، وقتی شما میگویی «بعضی علما اینجوری میگویند»، طرف فکر میکند که واقعاً هستند؛ یعنی علما اینطور میگویند.
«علما»، وقتی «همهی علما اینطور میگویند»، «همهی علما» این سور کلی است. لزومی ندارد که همهی افرادش الان موجود باشند. ممکن است بعداً بیایند اصلاً. «همهی مسلمانان اینجوریند.» «همهی متقین این شکلیاند.» آره، افرادش الان نیستند. قرآن یکسری کلیاتی دارد که افرادش اصلاً الان نیستند، موجود نیستند. بله، میگویندشان. احاطه نداریم. یکوقت داری انتزاع میکنی از همان عنوان عالمیت؛ یعنی اگر کسی این را نگوید عالم نیست. «همهی علما میگویند شما باید نماز اول وقت بخوانید.» گفتی که «بعضی علما میگویند نماز اول وقت.» یعنی بعضی هستند که میگویند نماز اول وقت بخوان. حالا اگر مفهوم گیرم بکن؛ یعنی بعضی نیستند که میگویند. آنهایی که میگویند اول وقت نخوان، کیان؟ لطمه میزند به اصطلاح. افرادش هم اصلاً نیستند.
امسال کسی حج نرفته. کل حاجی اینطور. الان شما حاجی نداری. الان معتمر داری. همین الان شما میگویی: «هر حاجی اینطور است.» «بعضی حاجیها برگشتند.» حاجی هم به معنای مشتقی که اعم باشد، نه به معنای صحیحش؛ یعنی همان کسی که همین الان در حج است. مگر ما حاجی را به کسی که بیست سال پیش هم حج رفته. «بعضی حاجیها برگشتند.» یا مثلاً حالا برگشتند، این باز اخباری است. «بعضی حاجیها اینطورند.» «بعضی حاجیها الان در گرما.» مثلاً حاجیها در گرما. حالا باز حاجی معتمر باز یکخرده مشکل دارد. عناوین اینجوری زیاد است دیگر. شما وقتی «بعضی» میگویی، دلالت بر این دارد که انگار وجود دارد در حالی که استاد زندانیان در زندان قرآن میخوانند. حکم کلی است. افرادش هم لزوماً الان. «بعضی زندانیها در زندان قرآن میخوانند.» موجود یعنی هست که.
در جملهی «بعضی الفها ب هستند»، وجود افراد الف قطعی است. «بعضی انسانها دانشمندند.» اما نمیتوانیم بگوییم: «بعضی از انسانهای بالدار دانشمندند.» چون انسان بالداری وجود ندارد تا دربارهاش حکم کنی. اما در جملهی «هر الف ب است»، وجود افراد الف. یعنی میشود گفت: «هر انسان بالداری بال دارد.» هر انسان بالداری بال. فرض در کلیات عمومیت شما میتوانید فرض کنید، ولی وقتی سور وجودی شد دیگر فرضی نیست، باید حتماً وجود داشته باشد. این جمله صادقه؛ چون نمیگوید که هماکنون انسان بالداری وجود دارد که بال داشته باشد.
بیشتر منطقدانان معتقدند در تحلیل دقیق منطقی، جملهی «هر الف ب است» را میشود به یک جملهی شرطی که میگوید: «اگر موجودی الف باشد، آنوقت آن موجود دارای ویژگی ب است» ترجمه کرد. اما این جملهی شرطی به ما نمیگوید که آیا موجودی هست که الف باشد یا نه. لسان حکایت از افراد نیست. با این توضیحات روشن شد که نمیشود از جملهی «الف ب است» به جملهی «بعضی الفها ب است» را نتیجه بگیریم.
«همهی افراد زندهی بالای شصت سال بازنشسته، به افراد بازنشسته برای خانوادهی خود مستمری خواهند گرفت. پس برخی افراد بالای شصت سال برای خانوادهی خود مستمری میگیرند.» همه را آخرش را همش در عالم بحث ثبوت و اثبات. همه وقتی گفتند میشود ثبوتی. بعضی وقتها میشود؛ یعنی هست. چطور ممکن است چنین افرادی وجود نداشته باشند، اما برای خانوادهی خود مستمری بگیرند. بالای شصت سال نداریم. وجود خارجی ندارد. جنگ نیست اصلاً ما همسر شهید نداریم. قانون وضع میکنیم که «هر همسر شهیدی آنقدر ماهیانه از بیتالمال مستمری دارد.» حالا من این قانون را اینجوری وضع کنم: «بعضی خانوادههای شهید از بیتالمال مستمری دارند.» شما میگویید: «بعضی کیان؟» ولی وقتی «هر» میشود، نمیگوید «هر کیان». «هر» کلی است دیگر. افراد موجود نیستند. کیا؟ آماده.
از نظر قواعد منطقی به هیچ وجه نمیشود از جملهی با سور کلی نتیجه گرفت که دارای سور وجودی باشد. در روزمره گاهی چنین استنتاجی صورت میگیرد بدون اینکه جنبهی مغالطی داشته باشد. یکوقت داریم دیگر اینجا بعضی است که تناسب با آن کل دارد. رمز این مطلب، معیاری است که بشود به وسیلهی آن استدلالهای مغالطهآمیز را تشخیص داد. این است که باید به موضوع قضیهی کلی نگاه کرد. موضوع قضیهی کلی سر چه موضوعی آمده است؟ اگر موضوع قضیهی کلی دارد افراد موجودند، میشود از آن قضیه، قضیهی دیگری با سور وجودی استنتاج کرد. در غیر این صورت، استدلال انجام شده مغالطه خواهد بود؛ یعنی هر دو از یک سنخ باشد.
**مغالطهی ایهام انعکاس**
یکی از بحثهای مهم در کتب منطقی، بحث عکس قضایاست. منظور از عکس یک قضیه این است که جای طرفین آن قضیه را عوض کنیم؛ یعنی در قضیهی حملی جای موضوع و محمول و در قضیهی شرطی جای مقدم و تالی را عوض کنیم. مثلاً عکس قضیهی «هر ایرانی مسلمان است»، چی میشود؟ «هر مسلمانی ایرانی است.» یا قضیهی «اگر کسی در ایران به دنیا آمده باشد، زبان فارسی میداند.» عکسش چیست؟ «اگر کسی زبان فارسی بداند، در ایران...»
مغالطهی ایهام انعکاس وقتی صورت میگیرد که کسی گمان کند که چون یک قضیه درست است، پس عکسش هم... البته این مغالطه در مورد قضایای شرطی کمتر اتفاق میافتد و خطاها و مغالطات مربوط به قضایای شرطی بیشتر به شکل اثبات نفی مقدم صورت میگیرد، همان که قبلاً داشت. برای همین اینجا مغالطهی ایهام انعکاس را تنها دربارهی قضایای حملی توضیح میدهیم.
«هر انسان خوشبختی ثروتمند است. بنابراین، شما در راه جمعآوری ثروت نباید از خود کوتاهی و سستی نشان بدهید؛ چون ثروتمندی هر کسی خوشبختیاش است.» یعنی نتیجه آمد دقیقاً عکس مقدمه شد. آن هم چه عکس.
بله، یکی از اینها بود. من همیشه برایم سؤال بود، استادانم پاسخ ندادند. روایت میفرماید که «اخوک دینک فاحتط لدینک بما شئت.» «اخوک دینک»، یعنی چی؟ «دین تو برادر تو.» این ترجمهی تحتاللفظی و عمومی است. در حالی که این نیست. شما در قواعد ادبی میخوانید که باید خبر را بر مبتدا و مبتدا را بر خبر مقدم کرد. امیر مبتدا چیست؟ «اخوک». بعد تازه باید معرف هم باشد دیگر. اگر دو تا معرف، آنی که اعرف است باید مبتدا باشد. الان هم «اخوک» معرف است، هم «دینک». ولی کدامش اعرف است؟ «اخو» قواعد ادبی است. پس مبتدای ما چیست؟ «اخو». خبر چیست؟ «دین». پس جمله باید موضوع و محمولش چی باشد؟ «برادر تو دین توست. پس برای دینت احتیاط کن به هرچیزی که میتوانی.» لطفاً یک دهه روی این روایت اینجوری بحث کردیم. سال ۸۷ اینها، دانشجویی. «برادرت دین توست.» نه «دینت برادر توست.» اینها را به عنوان ادلهی احتیاط گرفتند، این را علما میگویند: «دینت برادر توست.» احتیاط کن برای این برادرت. هوا. هرچی میتوانی. احتیاط در مورد دین، در مورد دین هست. ولی دینی که دارد قبلش تعریف میکند. حالا اصطلاحاً از باب حکومت است. دارد توسعه میدهد دین را. «دین فقط این ظواهر شرع و اینها نیستها. همین برادر توام این هم دین تو. اگر آسیب ببیند، دینت آسیب دیده است. برادرت منحرف بشود، دینت را به انحراف کشیده شده است. فکر نکنی همین دینت فقط نماز و روزه و اینها را من دارم، پس درست است.» برادر دینت است، آن هم هست. آن اگر سر به راه باشد، تو هم راحتتر دینداری میکنی. تمام توسعه در دینداری داری. در اطراف تو هزار نفرند. این هزار نفر اگر سر به راه باشند، شما هزار برابر دیندارتر، چون هزار برابر موانعت کمتر است. هزار برابر تسهیلات داری در این مسیر. این شد تفسیر این روایت با این نگاه. «دین تو برادرت است.» همین. همین که تکالیف جبری. خردهبینهای آدمها اثر دارد دیگر. بله، دینهای پنج میلیون نفر دیندار با هم تازه میآید.
حالا ببینیم موضوع و محمول جابهجا شده. ایهام انعکاس دارد اینجا. چون انحصار را میرساند. جابهجا. انحصار از کجا درآوردید؟ شما روی یعنی فقط یک برادر داری؟ آن هم دینت. «انما اخوک دین.» یک برادر داریم، آن هم فقط. انحصار از کجا در آمد؟ چطور جاهای دیگر این انحصار در نمیآید؟ «علیٌ عالم.» نه، یعنی «انما علیٌ عالم.» یعنی «عالمٌ علی.» عالم فقط. از کجا دارد در میآید؟ آخه سیاق و قرینه چیست؟ هیچی نداریم.
«اگر بپذیریم که هر انسان خوشبختی ثروتمند است، آیا میشود نتیجه گرفت که هر ثروتمندی خوشبخت است؟» در پاسخ به این سؤال خوب است در بحثهای روانشناسی آنقدر این مغالطه. کتب روانشناسی غربی را دستم میگیرم، چیز مطالعاتی خوبی است. میشود روی آن محور مطالعاتی خوبی رویش میشود قشنگ کار کرد. بحث مغالطات عجیب و غریب در مورد تغییر. مثلاً بحث میکند «چه کسی پنیر مرا جابهجا کرد؟» میآید در مورد آن چیز میآید، در مورد اصالت تغییر صحبت. موضوع و محمول هی دارد جابهجا میشود. حالا جاهای مغالطات مختلفی تویش میشود. میگوید: «با هر وضعیت بحرانی که مواجه شدی، تغییرش بده.» بعد نتیجه: «تغییر کلاً باعث میشود با بحران مواجه نشویم.» مواجه نشدی هم نه، از اول هی تغییر بده. کلاً با بحران مواجه نمیشوی. تعریف شما از بحران چیست؟ تعریف شما از تغییر چیست؟ در نتیجه کاملاً برعکس میشود.
برای پاسخ به این سؤال خوب است به چند قاعدهی کوچک منطقی اشاره کنیم. این بخش شاید یکخرده پیچیده باشد، اما ارزش یادگرفتن دارد. بهطور کلی چهار نوع قضیهی حملی وجود دارد:
۱. «هر الفی ب است.»
۲. «بعضی الفها باند.» (یعنی موجبه کلیه و موجبه جزئیه)
۳. «هیچ الفی ب نیست.» (سالبه کلیه)
۴. «بعضی الفها ب نیستند.» (سالبه جزئیه)
قواعد منطق میگوید که تنها نوع دوم و سوم دارای عکس مقبوله هستند؛ یعنی فقط موجبه جزئیه با سالبه کلیه عکس دارد. اگر کسی از قضایای نوع اول و چهارم بخواهد عکس آنها را نتیجه بگیرد، مرتکب مغالطهی ایهام انعکاس شده است. عکسش یعنی موضوع و محمول جابهجا.
«بعضی دانشجوها معلمند، پس بعضی از معلمها دانشجواند.» در اثبات درست است، ولی چون موجبه جزئیه شد، عکس هم دارد. مشکلی تویش نیست.
«هیچ دانشجویی دانشآموز دبیرستانی نیست، پس هیچ دانشآموز دبیرستانی دانشجو نیست.» درست بود. سالبه کلیه. سالبه کلیه عکس دارد. عکس موجبه جزئیه و کلیه دارد. موجبه کلیه و سالبه جزئیه عکس ندارد. این دو استدلال که مبتنی بر استفاده از عکس قضایای نوع دوم و سوم هستند، هر دو معتبر و صحیحاند.
اما کسی بخواهد از اینکه «هر دانشجویی دیپلم است» استفاده کند که «هر دیپلمی دانشجو است»، مرتکب خطا شده است. البته میتواند بگوید: «برخی دیپلمها دانشجواند.» همینطور در شکل چهارم سالبه جزئیه بود. میگوییم: «بعضی از انسانها ورزشکار نیستند.» نمیشود نتیجه گرفت که «بعضی از ورزشکارها انسان نیستند.» کلاً ما اینجا کلاً عکس موجبه کلیه را میگفتیم عکس دارد، ولی عکسش موجبه جزئیه میشود. سالبه جزئیه اصلاً عکس ندارد.
بنابراین توضیحات فوق، نتیجه میگیریم که میخواستم با ما عکس بیندازند، گفتم سالبه جزئیه عکس ندارد. بعد میگفتند که سالبه کلیه که عکس دارد. کلاً نابود شدیم.
با این توضیحات که دادیم، وقتی شما پذیرفتی که «هر انسان خوشبختی ثروتمند است»، با پذیرش این، این نتیجه که «هر ثروتمندی خوشبخت است»، میشود مغالطه. ذکر این نکته... چرا مغالطه بود؟ «هر انسان خوشبختی ثروتمند است.» اگر بخواهی عکس بگیری، «هر ثروتمندی خوشبخت است.» هر آن، موجبه کلیه باید عکسش موجبه جزئیه باشد. موضوع و محمول را جابهجا میکنیم. «هر الان ثروتمند.»
ذکر این نکته لازم است که این مغالطه در قضایای نوع اول کمتر اتفاق میافتد؛ چون اگر کسی بگوید: «همهی گربهها حیوانند، پس همهی حیوانها گربهاند.» خطا و مغالطه بودنش آشکار است. مخاطبها به آن اعتراض میکنند. مغالطهی ایهام انعکاس بیشتر از هر شکل دیگری در قضایای نوع چهارم اتفاق میافتد؛ یعنی در سالبه جزئیه، فریبندگی بیشتری برخوردار است. تشخیص مغالطهها بیشتر است.
«بعضی از مسلمانها طرفدار انقلاب نیستند. بعضی از انقلابیون در دوران مبارزات حضور نداشتند. لذا به این نتیجه میرسیم که بعضی از طرفداران انقلاب مسلمان نیستند.» نتیجه: «بعضی از مسلمانان انقلاب را قبول ندارند.» «بعضی از مسلمانان انقلاب را قبول ندارند.» نتیجه: «بعضی از طرفداران انقلاب مسلمان نیستند.» عکس گرفته. موضوع و محمول را جابهجا کرده است. و سالبه جزئیه هم هست که اصلاً عکس نباید بگیری. عکس طرفدارهای انقلاب. همین دیگر. «بعضی مسلمانان انقلابی نیستند، پس بعضی انقلابیها مسلمان نیستند.» این حرف. این مغالطه اینور میگویند که مثلاً بعضی انقلابیون اینها در عصر مبارزه حضور نداشتند. باید مغالطهاش البته آنها مغالطهی اینوریاش را نمیکنند. «پس بعضی کسانی که در مبارزات حضور نداشتند، انقلابی نیستند.» «بعضی انقلابیون در عصر مبارزات حضور نداشتند. بعضی کسانی که در عصر مبارزه حضور نداشتند، انقلابی نیستند.» از سالبه جزئیه دارد. مشکل دارد. چرا؟ انقلابش در این با آن فرق دارد. انقلابی بودن در انقلاب یعنی زمان انقلاب. انقلاب خاص منظور وقوع انقلاب است. این در...
**مغالطهی سوءتألیف**
یکی از مغالطههای مشهور و شناختهشده از قدیم، که به وسیلهی ارسطو مطرح شده است و همواره در کتب منطق کلاسیک به آن اشاره میشود. منطقدانان قدیم شکلهای مختلف قیاس را توضیح میدادند و شرایط صحت هر کدام را بیان میکردند. پس در بحث صناعت مغالطه میگفتند: «اگر در استدلال یکی از قواعد و شرایط تألیف قیاس رعایت نشود، در آن استدلال مغالطهی سوءتألیف صورت گرفته است.»
فقدان شرایط در تألیف قیاس ممکن است کاملاً آشکار باشد و تشخیصش برای همگان امکانپذیر باشد؛ مثل این مثال: «بعضی از دانشجوها کارگرند. بعضی کارگرها کوشااند. همهی دانشجوها کوشااند.» (مقدمات جزئیاند، نتیجه کلی است.) در برخورد با استدلال فوق، هر کسی متوجه اشکال میشود. میگوید که از مقدمات جزئی. چنانکه برخی مثالهایش را اشاره خواهیم کرد. گاهی سوءتألیف در قیاس بسیار مبهم و مخفی است و استدلال در ظاهر. تشخیص اینجور مغالطات آسان نیست. گاهی ظرافت مطلب به حدی است که فقط اهل فن و افراد آشنا به همهی قواعد و شرایط قیاسها میتوانند از عهدهی تشخیص مغالطه برآیند.
در کتب منطقی قدیم، توضیح بیشتری دربارهی مغالطهی سوءتألیف وجود ندارد. در واقع برای اجتناب از مغالطه، آموزش منطق به کلیهی قواعد و قیاسها ارجاع داده میشود. در اینجا قاعدهی مفیدی را معرفی میکنیم که به وسیلهاش میشود مغالطات زیادی را که ناشی از سوءتألیفاند، کشف کرد. این قاعده ما را نسبت به بسیاری از قواعد و شرایط انواع قیاسها بینیاز میکند.
قبل از بیان این قاعده، لازم است به توضیح اصطلاح «حد فراگیر» بپردازیم. حد فراگیر کلمهای است که در دو جا قرار میگیرد:
۱. در موضوع قضایای کلی.
۲. در موضوع قضایای منفی.
قضایای کلی یعنی چه مثبت چه منفی؛ مثل: «هر الف ب است.» «هیچ الف ب نیست.» این الف. «هر الف ب است.» این الف موضوعش بود دیگر. موضوع قضایای کلی. «هر الف ب است.» «هیچ الف ب نیست.» این حد فراگیر اینجا قرار میگیرد در این موضوع قضیهی کلی. یا در موضوع قضیهی منفی. منفی فرق نمیکند جزئی باشد یا کلی. کلاً قضایای منفی و قضایای کلی بیشتر در معرض مغالطه است. این طبیعی است. «بعضی الفها ب نیستند.» «هیچ الف ب نیست.» پس این الفها اینجا حد فراگیر میشود. کدام الفها؟ موضوع چین.
یک: موضوع قضایای کلی.
دو: موضوع قضایای منفی.
قضایای کلی، چه موجبه چه سالبه. قضایای منفی، چه جزئیه چه کلیه. منظور از حد فراگیر این است که در جمله به کار برده شده، حکمی که بیان میکنیم دربارهی همهی افراد است. مثلاً در این جمله: «هر ایرانی آسیایی است.» کلمهی «ایرانی» موضوع قضیهی کلی مثبت است. برای همین هم یک حد فراگیر است.
حالا با تعریف این اصطلاح، به بیان آن قاعده میپردازیم. اگر کلمهای در نتیجهی یک استدلال حد فراگیر باشد، باید در مقدمات چند حد فراگیر باشد. پس خیلی وقتها اینجور تابلو نیست که مقدمات جزئیه، نتیجه کلیه. یکوقت در مقدمات حد فراگیر نیست، ولی در نتیجه حد فراگیر است.
با دانستن این قاعده، به مثالهایی از مغالطات گوناگونی که ناشی از سوءتألیفاند، اشاره میکنیم. پس سوءتألیف یعنی همین مقدمات و نتیجه حد فراگیریاش با هم فرق میکند.
«همهی دوچرخهسوارها فکر اقتصادی دارند. هیچ کشاورزی دوچرخهسوار نیست. پس هیچ کشاورزی فکر اقتصادی ندارد.» شاید به نظر میرسد که این استدلال درست است، اما از دو راه میشود مغالطه بودنش را... یکی اینکه اگر بهجای «فکر اقتصادی داشتن» از کلمهی دیگری مثل «مردن» استفاده کنیم. استدلال فوق: «هیچ کشاورزی نمیمیرد.» راه دیگر این است که یعنی اینجا واژه را عوض میکنم. «همه فکر من میگویم همه میمیرند. همهی دوچرخهسوارها میمیرند. هیچ کشاورزی هم دوچرخهسوار نیست. کشاورزی نمیجان.» روی محلولهایی که میخواهند توی چیزی بگذاریم. قاعدهای را وقتی سوار. نه، درست است. میخواهیم بگوییم که این ایراد کار را نشان میدهد. خیلی برای یک آدم منطقدان شدنی است. موجبه جزئیه بودن یا موجبه کلیه بودنش را نگه. شکل تعریف نمیتوانی این نسبتش را برداری. یک نسبت دیگر برایش تعلق بدهی. چون هر نسبت خاص، تابلو میشود که این دارد الکی حد فراگیر استفاده میکند.
«همهی دوچرخهسوارها فکر اقتصادی دارند.» راه دیگرش استفاده از این قاعده است. کلمهی «دارای فکر اقتصادی» در نتیجهی قیاس، محمول یک قضیهی منفی است. «هیچ کشاورزی دارای فکر اقتصادی نیست.» در قضیهی منفی آمده است و محمولش واقع شده است. بنابراین این کلمه در نتیجهی استدلال یک حد فراگیر است. اما در مقدمهی اول، محمول قضیهی کلی مثبت، موضوع باید باشد. «دارای فکر اقتصادی» این چی بود؟ یک حد فراگیر بود و محمول در قضیهی کلی مثبت. بنابراین در مقدمه فراگیر نیست. در نتیجه حد فراگیر است. چرا در مقدمات فراگیر نیست؟ چون شده محمول یک قضیهی کلی مثبت. محمول قضیه شده است. البته اینجا در نتیجه هم محمول است. اصلاً کلاً نمیتواند فراگیر باشد. چرا چون محمول قضیه شد. چون در مقدمه نمیتواند فراگیر باشد. در نتیجه هم نمیتواند فراگیر باشد. اینجوری باید. چرا در مقدمه نمیتواند حد فراگیر باشد؟ چون رفته محمول قضیه واقع شده است. اگر میخواهد حد فراگیر بشود، باید موضوع قضیهی کلی یا قضیهی منفی قرار بگیرد. وقتی چیزی محمول بشود دیگر. وقتی هم در مقدمه...
مثال دیگر: «بعضی دانشجوها کارگرند. بعضی دیپلمهها کارگر نیستند. بنابراین بعضی دانشجوها دیپلمه نیستند.» درست است، اما نتیجهاش نامقبول است. با توجه به قاعده میشود به اشکالش پی برد. آن هم که کلمهی «دیپلمه» در نتیجهی قیاس... ببخشید اشتباه. حد فراگیر از اول یک بار دیگر بگویم. یا موضوع قضیهی کلی باشد، یا محمول قضیهی منفی. اشتباه خود. خلط برای من اتفاق افتاد. موضوع قضیهی کلی، محمول قضیهی منفی. آنجا در مقدمه شده و محمول قضیهی کلی. واسه همین در مقدمه حد فراگیر نبود. پس چی شد؟ موضوع قضیهی کلی، محمول قضیهی منفی. با کلی مثبت بودنش برایمان شرط نیست. فرق نمیکند کلی و جزئی. پس موضوع کلی باشد، محمول منفی باشد.
خب، حالا من خودم یک لحظه توجه نکردم. اینجا همین که گفتم آنور گفته موضوع، اینور میگوید محمول. محمول قضیهی منفی.
«بعضی دانشجوها کارگرند. بعضی دیپلمهها کارگر نیستند. بنابراین بعضی از دانشجوها دیپلمه نیستند.» اینجا «دیپلمه» در نتیجه چیست؟ محمول است. خب، محمول یک قضیهی چیست؟ منفی. محمول قضیهی منفی حد فراگیر است. اما در مقدمه «دیپلمه» کجاست؟ «بعضی از دیپلمهها کارگر نیستند.» اینجا موضوع قضیهی منفی قرار گرفته است. در حالی که باید محمول.
جواب: «همهی پلیسها ورزشکارند. همهی پلیسها قد بلندند. پس همهی ورزشکارها قد بلندند.» اینجا حد وسط در هر دو تایش موضوع قیاس. شکل دوم یا سوم. شکل اول این بود که حد فراگیر قد بلند ورزشکار است. «ورزشکارها قد بلندند.» اینجا موضوع نتیجه کجاست؟ این حد فراگیر ورزشکار قد بلند است. در نتیجه موضوع قضیهی کلی است و درست است موضوع قضیهی کلی باشد. درست است دیگر. حد فراگیر موضوع. حالا در مقدمات چی؟ مقدمات در هر دو تایش موضوع. چرا؟ چون هر دو تا قضایای کلی است، مثبت هم است. حالا در یکیش محمول. احسنت.
همانطور که مشاهده میشود، مغالطات مربوط به سوءتألیف دارای اشکال و مثالهای گوناگونی است که تعداد زیادی از آنها با قاعدهی مذکور قابل تشخیص است. در اینجا مناسب است به قاعدهی مشابه دیگری اشاره کنیم تا برخی از مغالطات ناشی از سوءتألیف قیاس را بتوانیم تشخیص دهیم. طبق این قاعده، در یک قیاس باید حد وسط دستکم در یکی از دو مقدمه، حد فراگیر باشد. به عنوان مثال، اگر در قیاس زیر، مثلاً: «همهی عکاسها هنرمندند. همهی نقاشها خردمندند. پس همهی عکاسها نقاشند.»
«همهی عکاسها هنرمندند. همهی نقاشها خردمندند.» اینجا نه این باید هم هنرمند باشد. کلمهی «هنرمند» حد وسط ندارد. هنرمند را حد وسط بگیریم. «هنرمند» در هر دو تایش کجا آمده است؟ «همهی نقاشها هنرمند. همهی عکاسها هنرمند.» عکاسها نقاش. در هر دو تا حد وسط محمول است. هیچ موردی حد فراگیر هم نمیشود. چرا؟ چون محمول قضایای کلیهی مثبت قرار گرفت. اگر منفی بود، میتوانستیم کلی منفی بود مشکلی نداشت. چون کلیهی مثبته باید حتماً دیگر موضوع باشد. برای همین نتیجهی قیاس هم که الان عکاس و نقاش است، این چون اصلاً حد وسط فراگیر نیست، اصلاً نتیجه حاصل نمیشود.
خب، قاعدهی مذکور ما را در تشخیص مغالطات مخفیتر یاری میکند. دارد مخفیتر میشود. مغالطهی «یوغ» مثلاً. «همهی دروازهبانها فوتبالیستند. بعضی فوتبالیستها گلزناند. بنابراین بعضی دروازهبانها گلزناند.» «همهی دروازهبانها فوتبالیستند.» فراگیر دارد. الان اینجا حد فراگیر. بسته. اینجا آن فوتبالیست میشود حد وسط، ولی هیچکدامش حد فراگیر نیست. چرا؟ چون مقدمهی اول، این فوتبالیست محمول است. در مقدمهی دوم، فوتبالیست موضوع است. در هیچکدامش هم حد فراگیر نیست. چرا؟ چون که اولی قضیهی کلی است، دومین قضیهی جزئیه. جزئی مثبت اصلاً به درد ما نمیخورد. کلاً وجود مثبت، کار نداریم. یا باید کلی باشد یا باید منفی باشد.
«همهی گربهها حیوانند. بعضی حیوانات سگند. پس بعضی گربهها سگند.» کلیت کبری هم درش رعایت نشده است.
نکتهی قابل توجه این است که مثالهایی که تا حالا گفتیم، همه به شکل ساده و بدون زوائد بود. گاهی همین مثالها اگر از حالت خود در شکل منطقی خارج بشود و با عبارتپردازیهای مختلف در یک متن بیان بشود، تشخیص مغالطی بودنش بسیار مشکلتر خواهد شد.
«شغل معلمی، شغل محترم و شریفی است و میدانیم که در کشور ما افرادی که بیشترین فایده را برای محیط علمی و فرهنگی کشور دارند، آموزگاران مدارساند. اعضای این مجتمع علمی افرادیاند که سالهای زیادی از عمر خودشان را در این شریف صرف کردهاند. بنابراین فایدهی زیادی به جامعهی علمی و فرهنگی کشور رساندهاند.» در واقع باید این را اینجوری کرد: «بعضی آموزگاران فایدهی زیادی به کشور رساندند. اعضای این مجتمع علمی آموزگارند، پس اعضای این مجتمع علمی فایدهی زیادی به کشور رساندهاند.» مشکلش کجا بود؟ «بعضی آموزگاران فایدهی زیادی به کشور رساندند. اعضای این مجتمع علمی آموزگارند، پس اعضای این مجتمع علمی فایدهی زیادی به کشور.» به خودش. موجبه جزئیه بود. دلمان قرار بگیرد. مشکلش چی میشود؟ الان حد وسط مشکلش چیست؟ حد وسط، حد فراگیر نیست. چرا حد فراگیر نیست؟ کمک رساندن آموزگاران. آموزگار، آموزگاران. «بعضی آموزگاران فایدهی زیادی به کشور رساندند. بعضی آموزگاران اعضای مجتمع علمی، پس اعضای مجتمع علمی فایدهی زیادی به کشور.» پردازشی. موضوع باشد. موضوع فقط مسئله این است که باید حد وسط، حد فراگیر باشد. حد فراگیر هم اگر بخواهد بشود، در صغری، «بعضی آموزگاران فایدهی زیادی به کشور» میشود. موجبه جزئیه. موضوع موجبه جزئیه. حد فراگیر نمیشود. موضوع موجبه کلیه یا سالبه کلیه و کلی باشد، میشود حد فرا. در کبری هم «اعضای این مجتمع علمی آموزگارند.» محمول یک قضیهی موجبه جزئی است. «بعضی آموزگاران اعضای این مجتمع علم.» همهشان چون مثبته منفی. مثبت. موضوع یک موجبه جزئیه. دوباره فراگیر نیست. واسه همین نتیجه غلط است.
بریم سراغ مغالطات صوری. تمرینهاش:
۱. «این شرکت دارای مشکلات مالی فراوانی است؛ چون چهل کارگر و کارمند دارد و همهی آنها در مسائل مالی دارای مشکلاند.» اینها دیگر اینها دیگر آنها نیست. اسامی را بگوییم. عدم تکرار حد وسط، وضع تالی، رفع مقدم، وضع تالی با چی؟ وضع تالی دن، وضع تالی، وضع مقدم، تالی با وضع، رفع مقدم با رفع تالی. مقدمات منفی، مقدمات ناسازگار، مقدمات ناسازگار. مغالطهی افراد غیرموجود، مغالطهی ایهام انعکاس، مغالطهی سوءتألیف.
«این شرکت مشکلات مالی فراوان دارد؛ چون چهل کارگر و کارمند دارد و همهی آنها در مسائل مالی دارای مشکلاند.» مقدمات. چرا یک قسمت دارد راجع به شرکت صحبت میکند. یک قسمت دارد راجع به برای کارمندان. ناسازگار. خود مقدمات زیر آب همدیگر را میزند. نه، از این باب که دو تا موضوع. از این باب که تناقض داشت. اینجا با همدیگر سازگار نیست. چرا؟ درست است. مقدمات با هم سازگار نیست. علت چه چیزی است؟ میهن میشود این است. احسنت. حد وسط چیست اینجا؟ مشکلات. قیاس اینجوری است: «این شرکت دارای چهل کارگر و کارمند. چهل کارگر و کارمند این شرکت دارای مشکلات مالی هستند. نتیجه: این شرکت دارای مشکلات مالی است.»
مغالطهی ترکیب البته هست. ترکیب قبلاً نداشتیم. نه، ترکیب مفصل. آره. ترکیب. کلیتش را در بر در نظر میگرفتیم. الان اینجا کارگر دارد. کلیت این کارگران را در نظر میگیریم که آن بالا یعنی موجود بودن خودشان. در یکی ذاتشان را کار داریم.
۲. «عرضهی مالت بعدی از همان باب دیگر. بله، حد وسط آنجا. اینجا جزئی است. دقیقاً تکرارش با همهی قیودش نیامده است.» در یکی با بعضی قیودش. «اگر کامپیوترهایی در دورهی رضاخان در ایران منتشر شده باشند، سرعت و حافظهی پایینی دارند. با این حال خوب است برخی از این کامپیوترها نه از جهت استفادهی کاری، بلکه از جهت قدمت تاریخی نگه داشته بشوند.» خیلی فنی شده بود. قبلی ساده بود. سریع روی هوا میگفتیم کامپیوتر صورتشان پایین است. استدلال نیست که. علمدار. دو تا گزاره مقدمات دارد. مقدمات دارد، ولی سورش چه جوری است؟ یکی عمومی، یکی وجودی. کدامش عمومی است؟ اولش عمومی است. همچین کامپیوترهایی باشد. هست یا نیست. تاریخ نگه. اگر باشد.
۳. «بعضی از اروپاییها صهیونیست نیستند. هیچ صهیونیستی مسلمان نیست. پس بعضی از اروپاییها مسلمان نیستند.» اولی که حد فراگیر محمول. دومین حد وسط. خب، محمول اینجا موضوع. باز دوباره باید محمول باشد. مشکل خیلی ساده دارد. موجب بودن. احد. اهل مقدمات. مونتاژ شدن قیاس. روی مقدمات منفی. جفتش منفی. آقای مسعودی مهر اینها را چهجوری میشود به زبان عام آورد؟ دیگر هنر میخواهد. دیگر آدم یک معادلی سریع بسازد از بدیهیاتی که عوام میفهمند. اگر این مثل آن است، خیلی فرق میکند. صحبت کرد. استدلال شخص. استفاده. اینها تمرین میخواهد. مقایسهی استدلالی که آدم خودش در بحث علمی میکند، یا گاهی کلاه سر خودش هم میگذارد. یعنی تو اینها آنقدر آدم باید دستش باز بشود که خودش هم بفهمد دارد چهکار میکند. یکی هم به عام کردنش. این دومی خیلی سختتر است. اول باید مسلط بشوی. مسلط هم که بشوی، حالا یکطوری که عوام بفهمند. الان من دقت کردم یکطوری دارد عام توضیح میدهد. خیلی مخاطبش را در نظر نمیگیرد. کسی که منطق خوانده، همچون کتاب عامه. کتاب. کتاب منطقی نیست. البته نتوانسته این کار را کامل بکند. خیلی زور زده که اصطلاحات اینها را عام کردنش خیلی سخت است. یک شخصی استفاده بکند. میخواهی برای عام بگویی، خیلی کار سختی است. آهنگ برای کسی که منطق خوانده است، حل است. حالا بیا مثلاً در یک جلسه یک نفر از این استفاده کرد. آقا دست درد. شما چه حرفی میزنی؟ اصل قضیه را درست کن. سیصد نفر هم نشستند پای درس شما. مناظره و اینها. خیلی سالبه و حد فراگیر. در فکر این بودم که بچهها بگوییم فلسفهی کودک. انشاءالله در مدرسه بدترین پیش برویم. برای بچهها اینها را چهجوری میتوانیم جا بیندازیم؟ چه معادلات کودکانه داریم؟ آن ها که راحت است. فصل قبلی خوراک بچه است. مسموم کردن چاه خوراک بچه است. بچه دماغی. بچه دماغو رویت میگذارد دیگر. هرچی بگویی میشود بچه دماغو دارد این حرفها را میزند. اینی که مثلاً طرف صغری و کبری دارد. یخ مادری خیلی سال پیش، دوازده سال پیش. موتور ماشین نشسته بودیم. چمران را داشتیم میرفتیم بالا. تاکسی. مادر برگشت گفتش که یک بچه من یک حرفهایی میزند، من نمیتوانم جوابش را بدهم. گفتند که این خلاصه ببینید ما همهچیز هستیم. حیوانها همه به خاک برمیگردند. خاک دوباره موجودات جدید میدهد. ما همان موجودات جدیدی هستیم که در خاک رفتند. از خاک در آمدند. بچه مثلاً شش ساله کنیم. بعد تازه این قیاس مشکل ندارد. یعنی مغالطات صوری بود دیگر. مثلاً حد فراگیر نداشت مشکلش. بعد تازه مثلاً حد وسط هم تکرار نمیشد. حیوانات جسمشان به خاک میرود. جسمشان را از خاک در میآید. در تو نتیجه ما این نیستیم. ما روح. اصلاً روح نه در خاک میرود نه از خاک در میآید. بله، ممکن است جسم من محصول جسم هزاران موجود دیگری بوده که در زمین رفته و از زمین در آمده و چی شده؟ و شده نطفه و فلان و این جسم محصول آن حتماً هم هست. آخرین نطفه از چی شکل گرفته است؟ از سیب. آن سیب از چه شکل گرفته است؟ از پشکل. آن پشکل از چی شکل گرفته است؟ گوسفند. آن گوسفند پیش میرود دیگر. میرود به عقب. خلاصه گاهی اینجوری است. یعنی شما میبینید که چی میخواهید الان بهش بگویید؟ مثلاً میخواهی حد وسط تکرار نشده. چهجوری به این بگوییم بچه؟ واقعاً سخت است. یک فکری کرد. چه اصطلاحاتی ما میتوانیم برایش بزنیم؟ اینها را سادهترش بکنیم. با سیب و گلابی مثال بزنیم. حل بشود. مقدمات مسابقات مقدماتی فوتبال.
۴. «آقای مسعودیمهر که دیروز در این دادگاه محاکمه شد، متهم به اختلاس است؛ چون شنیدم که افراد متهم به اختلاس در این دادگاه محاکمه میشوند.» وضع تالی با وضع مقدم. احسنت. چرا؟ از این معکوسش را زد. آن نتیجه گرفت دیگر. یعنی اصلش این بود که کسانی که اختلاس. یعنی فلانی را در این دادگاه محاکمه کردند. در این دادگاه متهمان اختلاس. تازه شنیدم که بعضی شنیدم که افراد متهم به اختلاس در این دادگاه محاکمه. خب، این پس شد ایهام انعکاس. نمیشود هرکی در این دادگاه محاکمه بشود متهم اختلاس. را اینجا محاکمه میکند، ولی هرکی اینجا محاکمه میشود، متهم اختلاس نیست. من که شما بگویید دادگاهی. بله، یعنی مخصوص اینها است. موتور بشود متهم به اختلال. فلانی اینجا. یعنی فقط متهمان اختلاس اینجا. فقط متهمان اختلاس آنجا محاکمه میشوند. در وقتی که جابهجا میشود و فقط ندارد. مثلاً فقتی. فلزها و چوبها از این مغالطات زیاد داشتیم که فقط در فقطش گیر داشتیم.
«فلزها و چوبها دو نوع مادهی مجزایند. هیچ فلزی چوب نیست. از طرفی میدانیم که ساختمان مولکولی چوبها به گونهای است که هیچ چوبی نمیتواند به شکل مایع باشد. به طریق اولی میشود نتیجه گرفت که هیچ فلزی به شکل مایع نیست.» فلزها و چوبها دو مادهی مجزا. هیچ فلزی چوب نیست. از طرفی میدانیم که ساختمان مولکول چوبها به گونهای است که هیچ چوبی نمیتواند به شکل مایع باشد. به طریق اولی میشود نتیجه گرفت که هیچ فلزی به شکل مایع نیست. هیچ فلزی چوب نیست. هیچ چوبی نمیتواند مایع باشد. فلزی مایع نیست. احسنت. مقدمات برف.
۵. «این کتاب طوری نوشته شده است که به تمام سؤالات خواننده در مورد روشهای زنبورداری و تولید عسل پاسخ بدهد. البته اگر شما جواب چند سؤالتان را درش نیافتید، به خاطر این است که نویسنده نیازی برای مطرح کردن برخی موضوعها احساس نکرده است.» چنین کتابهای جامعی در همه رشتهها مورد نیاز. احسنت. چرا؟ در خود مقدمات. این دارد زیر آب کلیت مقدمهی دوم. کلیت مقدمهی اول را میزند.
۶. «هر زن معدنکار در ایران از وضعیت سخت کاری و دستمزد کم خودش ناراضی است. بهتر است تلاش کرد تا حد ممکن ساعات کاری بخشی از این معدنکارها را کاهش و دستمزدشان را افزایش داد.» اینجا حرف بود. اینجا بخشی که میشود مغالطه. احسنت.
۷. «اگر کشوری از حالت تکمحصولی بودن اقتصاد خارج بشود، این دردها.» یعنی مثلاً مدل که مثلاً مدلمان تفهیمیه. مثلاً مثلاً خیلی سرم. گاهی در فضای دانشجویی ارتباط بچههای دانشگاه برقرار کنیم سر اینکه فضای تفهیمی نیست. بعضیها اکثریت که ارتباط برقرار میشود، بعضیها یعنی مدلشان این است که شما بیا یک پروژهای بدهی، یک کلی کلیات. فقط کلیات. روی تخته چند تا. آره، شعر و چند تا عنوان کلی. نمودار را روی تخته بکشی برود. همین مطلب. دنبال اینکه بفهمد نیست. دنبال این است که شکل جزوه را داشته باشد. وقتی تفهیم میگوید، میگوید: «این جزوهاش چی شد؟ جزوه چی بنویسم؟ درس امروز.» یک کلیپ بود دیشب یک خیابان تهران. بیست و سوم تیر پار. بیست و سوم تیر پارسال، روزی که برجام چیز شد، را نشان میداد. بعد امسال هم میرفت با هم همانجا با یک عده صحبت میکرد. بعد مثلاً همان موقع: «چرا آنقدر خوشحالی؟ شبی که شده بود، توافق شد.» گفت: «خب، حالا توافق شد چی شده؟» گفت: «ولش کن، فقط توافق شد.» نمیفهمند قرار بود. حالا آن هم آن تی کلاههای اسپرت. تیپ اسپورتی بود. بعد گفت: «نمیفهمم. همهی چیزهایی که گفتند نمیدهیم، دادند. اینکه فایده ندارد. این امضا کردن. تازه آنها چیزهایی که معلوم نیست چی چی دادند، نمیدهند. اینها الکی خوشند.» چی شد؟ ویسم. ببینیم اصلاً چیزی میشود؟ اگر چیزی شد خوب عیب ندارد. سه ماه دیگر بیایند همین برداشتند. همهی چیزهایی که نباید میدادند که دادند. آنهایی هم که دادند و سریع اجرا کردند. فکر کردند آن طرف یک آدم علیه اسلامی است. فوری اجرا. چهجوری است؟ چقدر فرق. آنها فقط حس کلشان رفته بود. باید این بشود. اصلاً فهمی. مذاکره چیست؟ الان یک موقعیت شده برقصیم. ایام انتخابات ۸۸. ایشان پلاکارد دست گرفته بود. گفته بود که: «میشود انتخابات را دو هفته عقب بیندازی؟ خیلی دارد حال میدهد. ما هر شب میآییم در خیابان میرقصیم. کجا برویم؟ و بعد انتخابات برویم برقصیم.» تصور این است. هیچ تصوری از مملکت سیاست. هیچ.
«اگر کشوری از حالت تکمحصولی بودن اقتصاد خارج بشود، درآمد ارزی آن بالا خواهد رفت. اقتصاد کشور عربستان هم از حالت تکمحصولی خارج شده است؛ چون درآمد ارزی این کشور بالاست.» بسیار بالاست. جملهی شرطی. «اگر کشوری از حالت تکمحصولی بودن خارج بشود، اقتصاد خارج بشود، این وضع مقدم با وضع تالی است.» این وضع تالی. نتیجهاش میشود وضع مقدم. وضع تالی. وضع تالی را کردیم در مغالطه. میآییم وضع مقدم را ازش نتیجه میگیریم. مگر اینکه علت یعنی مقدم و تالی با هم برابر باشد که اینجا نیست. چون درآمد ارزی لزوماً محصول خروج کشور از حالت تکمحصولی نیست. این خیلی. این وضع مقدم. مقدم. خیلی چشمی است. کلاً خیلی مهم است، ولی این مثلاً عرفیتر است. عوام بیشتر مبتلا بهش.
۸. «در مسیر حرکت خود دقت کنید که اگر به جنگلی با درختان سرسبز و انبوه رسیدید، بدانید که در شمال دریاچه هستید؛ چون طبق اطلاعاتی که در مورد جغرافیای این منطقه به دست آوردیم، شمال دریاچه و جنگل انبوه از درختان سرسبز پوشانده است.» وضع مقدم. وضع مقدم. وضع تالی. رخداد. نه، اینجا جملهی حملی است. شرطیه نیست. معیشت بخشی از جملهی همدیگر بود. «در مسیر دقت کنید. درخت دیدن مساوی است با شمارهی دریاچه بودن.» چرا؟ چون با اطلاعات جغرافیایی ما پیدا کردیم که دریاچه. «شمال دریاچه دو جنگل انبوه درختان سرسبز.» این بخش دومش دیگر شرطیه نیست. این موضوع و محمول دارد. جابهجا میشود. موضوع و محمول با هم دارد جابهجا میشود. ایهام انعکاس میشود. فقط شمارهی دریاچه درخت دارد. ضمن اینکه قضیه هم چی بود؟ ریاضی. اول مقدمهی اول باید جزئی است. عکس دارد؟ ندارد؟ عکسش به چه نحوی است؟ قضیه چیست؟ مقدمهی اول چیست؟ منطقه جزئی میشود. این چه جزئیه دیگر؟ شخصیت. شخصیه. حد پایین پایین جزئی است. در این منطقه درختان در شمال دریاچه است. بعضی درختان دریاچه است. شخصیت. کلاً شخصیت در چیز هم داشتیم که قضیهی شخصیه عکس ندارد. در ذهنم که در منطق داشتیم. قضیهی طبیعی و مهمله و کلیه و شخصیه. گفتیم شخصیه اصلاً عکس ندارد. مال قضایای کلیه است. آن هم با شروط. قضایای طبیعیهها کلیه. نه، طبیعیه.
۹. «خب، او شخصیت مرموز و پیچیدهای دارد.» الان گفتیم چقدر این قضیه برایش حل است. هر شب اسوار دارد میگوید. سی ساله. خیلیها هستند که در این سطح هستند، ولی به اینجا که میرسم به تپه تپه میافتند. دو تا چیز بهش بگویی: «ببخشید آقا این الان قضیهی مهمله فلان فلانه.» میگردد که حالا این تعریفهاش چی بود؟ این به این میخورد؟ نمیخورد؟ واقعاً پیداست که شیخ عبدالله جوادی آملی ایشان میآید در مورد مسئله نظر میدهد. آن را باید سفت چسباند. آهنگ. در سطح آقای جوادی کار کنید. به صدا و سیما در سطح جوادی تأیید بکنید. خیلی حرف.
«او شخصیت مرموز و پیچیدهای دارد؛ چون میدانید که دارای فعالیتهای سیاسی گستردهای است و طبعاً مرموز و پیچیده بودن، صفت اجتنابناپذیر فعالیتهای سیاسی است.» خیلی نزدیک است. ایهام انعکاس با یک مغالطهی دیگر که عبارت است از عدم حد وسط. چرا؟ چون دارد میگوید: «او دارای فعالیتهای سیاسی است.» «فعالیتهای سیاسی مرموز و پیچیده است، پس او انسان مرموز و پوشیده است.» در یکی دارای فعالیتهای سیاسی. یکی خود فعالیتهای سیاسی. یعنی در یکی اشتقاق ذوحی. در تویی که خودش. یعنی در یکی کسی که این را دارد. خب، کسی که این را دارد فرق میکند با خود این. «من لپتاپ خراب دارم. لپتاپم خراب است.» یعنی من خودم خرابم. «من صاحب لپتاپ خرابم.» «صاحب قلب سلیم.» گفت: «صاحب گناهان کبیر.» مجلس: «صاحب کتاب گناهان کبیر است.» نه، خودش صاحب گناهان کبیر است. مغالطهی صاحب فعالیتهای سیاسی است که خودمان فعالیتهای سیاسی مرموز است، نه خود این آدم مرموز است. خیلی مصباح.
طلبانی که حالا مداح روضهخواناند، ولی خب اقبالی بهش شده است. مثلاً بین مردم. یکی از رفقا میگفت بهش. گفتم که: «مصباح چیست؟» گفت: «سیاست عالم کثیفی است.» فهمیدم که نظرش این است که آدمهایی که در سیاست هم هستند، کثیفاند. ایشان هم در سیاست. سیاست کثیفی است. امیرالمؤمنین سالمه. از این سیاست کثیف بهرهبرداری سالم. کمترین حد بصیرت است. ها، کمترین حد فهم میفهمد.
۱۰. «ولی اگر همسرتان دارای تحصیلات دانشگاهی باشد، در مسائل علمی تفاهمی.» اگر شما برگردی بگویی همین قضیه را از آقای روحانی. چهجوری است؟ خوب بازی میکند با قضیهی برای پیشرفت کار کشور. خوب بازی میکند.
«اگر همسرتان دارای تحصیلات دانشگاهی باشد، در مسائل علمی تفاهم خوبی خواهید داشت. اما متأسفانه همسرتان تحصیلات دانشگاهی ندارد. لذا انتظار نداشته باشید در مسائل علمی به تفاهم برسید.» اگر این آن رفع مقدم نبود. نه، اگر تحصیلات دانشگاهی ندارد، پس تفاهم نداشت. نخواهید داشت. اگر مقدم رفت، تالی هم خواهد رفت. رفع مقدم. رفع مقدم باعث رفع تالی میشود. آنور وضع ابطالی مغالطهاش این بود که وضع تالی، وضع مقدم میآورد. اینور رفع مقدم. اگر مقدم نباشد، تالی هم نیست. نه، مقدم نیست، ولی تالی از یک راه دیگر هست.
۱۱. «برخی از عشایر اهل زراعت هم هستند؛ چون میدانیم اگرچه همهی عشایر دامدارند، اما بعضی از دامداران زراعت هم میکنند.» نه، اینجا سوءتألیف است. «برخی عشایر اهل زراعت هم هستند؛ چون میدانیم اگرچه همهی عشایر دامدارند.» جهت وسط. هیچکدامش حد فراگیر نیست دیگر. حد وسط چیست؟ دامداران. مقدمات: «همهی عشایر دامدارند. بعضی از دامداران زراعت هم میکنند. پس برخی از عشایر اهل زراعت هم هستند.» خب، دامدار در صغری محمول بود. محمول قضیهی کلیه که درست. نه، درست نیست. و موضوع قضیه توی کبری شد. موضوع قضیهی جزئیهی مثبت. در هیچکدامش حد فرا نیست. پس نتیجه هم حاصل نمیشود. در کلیهی مثبت یا کلیهی منفی بود، یا موضوع کلیه باشد، چه مثبت چه منفی. یا محمول منفی باشد. کلیهی منفی هم باید محمول باشد. موضوع قضایای کلی، محمول قضایای منفی. در قضایای کلی، چه مثبت چه منفی. قضایای چه مثبت چه منفی و موضوع باشد. در قضایای منفی، چه جزئی چه کلی. تلاقی کجا؟ تلاقی میکند در کلیهی منفی. در کلیهی منفی، چه موضوع باشد چه محمول باشد، درست. ولی برعکسش در جزئی مثبت هر جا باشم، قبول نیست. چه موضوع چه. خیلی خب. این هم از این بحث و مغالطات صوری را الحمدلله تمام کردیم.
الحمدلله رب العالمین.
نظرات کاربران
هنوز نظری ثبت نشده است.