جلسه بیست و هشتم
متن کامل
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. فصل ششم از مغالطات، باز هم در مغالطه در استدلال: مغالطات ناشی از یک پیشفرض نادرست.
در فصل قبل با مغالطات صوری بهعنوان دستهای از استدلالهای مغالطهآمیز آشنا شدیم. اما همانطور که گفته شد، نادرستی استدلال علاوه بر شکل و صورت ظاهری، ممکن است ناشی از نادرستی مقدماتش باشد. به این استدلال توجه کنید: «حمید انسان است. هر انسانی شاعر است. پس حمید شاعر است.» این استدلال از نظر صورت و رعایت قوانین استدلال اشکالی ندارد؛ اما درعینحال استدلال نادرستی است؛ چون مقدمۀ دوم که کبرای قیاس نامیده میشود، بهصورت کلی میگوید: «هر انسانی شاعر است»؛ اما این فرض، فرض درستی نیست.
خب، با توجه به این مثالی که گفتیم، میتوان این نکته را دریافت که با جایگزین شدن پیشفرضهای خطای دیگر بهجای مقدمۀ دوم (یعنی کبرای قیاس)، بینهایت استدلال نادرست قابلتصور است که معنای هرکدام از آنها مغالطه و خطایی در اندیشه است. اما در میان انواع گزارههای نادرست، موارد خاصی وجود دارد که از شیوع و رواج بیشتری برخوردارند و معمولاً شاهدیم که این گزارهها بهعنوان پیشفرض بیاننشده، در یک استدلال مورد استفاده قرار میگیرند و موجب عدم اعتبار آن استدلال میشوند.
بعضی از این پیشفرضها عبارتند از:
۱. نه همه پیشفرض دیگر، پیشفرضهایی است که در کبری قرار میگیرد و کار را...
* هر پدیده یا عقیدهای که یادگار مانده از گذشته، مقبول و درست است. (مغالطۀ سنتیگرایی)
* هر پدیده یا عقیدهای که در گذشته سابقه نداشته باشد، مردود و نادرست است. هرچه قدیمیها... هرچه که کهنه باشد... سنتی باشد... غلط است. جدید، علم جدید چی میگوید؟ تحقیقات روز چی میگوید؟ برعکس اولی است. (مغالطۀ عدم سابقه)
این تا حالا کسی این را نگفته. تا حالا سابقه نداشته. نه، این برای اثباتش است. بله، هرچه که سابقه ندارد، غلط است. جدید، جدید است، یعنی غلط. هرچه قدیمیها میگفتند، این میگوید قدیمیها نگفتند. این مغالطۀ جدیدی است.
* بعدی: تجدّد. هر پدیده یا عقیدۀ نو و جدید، مقبول و درست است. هر پدیده یا عقیدهای که یادگار مانده از گذشته، مردود و نادرست است. (مغالطۀ سنتگریزی)
* افراد فقیر و تهیدست دارای شخصیت مثبت و افکار درستند. (برتری فقر)
درواقع، طرف چون پول دارد، نباید به حرفش اعتنا کرد. افراد ثروتمند و متمول دارای شخصیت مثبت و افکار درستند؛ چون فقیر است.
* هر موضوعی که اکثریت مردم نسبت به آن نظر مساعد داشته باشند، درست است. (توسل به اکثریت)
* در هر دو حادثۀ متوالی، حادثۀ اول علت حادثۀ دوم است. (علت شمردن امر مقدم)
اول کی آمد، بعد کی؟ خب، پس این دلیلش بود دیگر. اول این اتفاق افتاد، بعد آن شد. اول یارانه دادی، بعد تورم رفت بالا. پس یارانه علت این بود که تورم رفت بالا.
* در هر دو حادثۀ همزمان، یک حادثه علت حادثۀ دیگر است. (علت شمردن امر مقارن)
یکی باشد.
* اگر اجزای مجموعهای دارای وصفی باشند، کل آن مجموعه هم دارای آن وصف خواهد بود. (مغالطۀ ترکیب)
* اگر کل مجموعهای دارای وصفی باشد، اجزای آن مجموعه هم دارای وصف خواهد بود. (مغالطۀ تقسیم)
* در هر بحثی که با دو نظریۀ طرح مخالف روبرو هستیم، همواره باید نظریۀ میانه و بینابین را بهعنوان نظریۀ طرح صحیح انتخاب کنیم. (مغالطۀ میانهروی)
۱۰۰ تومان من از این میخواهم. آن یکی میگوید نه، هیچی نمیخواهم. ۵۰ تومان.
* در وقوع یک امر محتمل، نتیجۀ مراتب قبلی در مراتب بعدی مؤثر است. (مغالطۀ قماربازان)
اولین مغالطه، پس چند تا شد؟ ۴، ۶، ۸، ۱۲، ۱۳. این بخش خیلی مطلب خاصی ندارد.
مغالطۀ «سنتیگرایی» وقتی صورت میگیرد که کسی کهنه و قدیمی بودن مطلبی را دلیل درستی یا خوبیاش بداند. «اعتقاد قدیمی است، پس درست است.» «چون این کار از قدیم انجام میشده، پس خوب است.» «مطمئناً این کار ضرری برای شما ندارد. این شیوهای است که همیشه انجام میشد و ما هم همان را ادامه خواهیم داد.» نمونۀ برجستۀ مغالطۀ تئوری ادموند برک که محافظهکاری را شعار خود قرار داده بود و استدلال میکرد که مثلاً فلان روش سیاسی نزد گذشتگان مقبول بود و مطابقش عمل میشده و در آن اداره و تدبیر حکومت تاکنون با مشکل خاصی برخورد نکرده، پس آن روش سیاسی درست بوده و ما هم از همان روش پیروی خواهیم کرد. سنتیگرایی. بله دیگر، چون گذشته بوده. نه، چون آن گذشته ما ازش محافظهکاری... قبلاً استفاده میشده و حکومت مشکل نداشته. چون حکومت با این روش دچار مشکل نبوده، خوب حکومت پیش میرفته، پس خوب است. پس علتش سنتیگرایی نیست، بلکه کار داریم. داشته باشیم تجربی میشود.
سنتیگرایی و میل به پذیرش اعتقادات گذشتگان، گرایش رایجی بین همۀ مردم است؛ اما مسلماً اعتقاد هرگز نمیتواند دلیل بر صحتش باشد. «قدیمیها میگفتند فلان... قدیمیها میگفتند...» آره، درست بشود. علل گوناگونی برای ارتکاب این مغالطه در نظر گرفته میشود؛ مثل گرایشهای باطنی و تعلقخاطر به برخی اندیشهها، آداب و رسوم و نیز صرفهجویی و به تعبیر درستتر، سستی و تنبلی در فکر کردن. بسیاری از مردم ترجیح میدهند از اندیشهها و شیوههای قبلی خود یا گذشتگان خود دست برندارند و زحمت طاقتفرسای نقد و بررسی و تغییر و تحول را بر خود هموار نکنند. کسانی که مرتکب مغالطۀ سنتیگرایی میشوند، گاهی استدلال خودشان را به مسئلۀ ادامه دادن راه گذشتگان، موجهتر جلوه میدهند. «پسرم، پدران ما جد اندر جد نقاش بودند. تو باید سعی کنی که این شغل در خاندان ما زنده نگه داشته شود.»
جنبۀ دیگر مغالطۀ سنتیگرایی، مسئلۀ عادت است. افراد با تکرار یک عمل خاص و مداومت بر شیوههای خاص زندگی، به آن مأنوس میشوند و بهسختی میتوانند در رفتاری که به آن عادت کردهاند، تغییر ایجاد کنند. در این حالت میشود بهخوبی مشاهده کرد که روحیۀ تنبلی و عدم پویایی و تحرک باعث میشود که فرد بر عادات پیشین خودش اصرار بورزد و از تغییر آنها خودداری کند. مغالطه در اینجا هنگامی رخ میدهد که شخصی مسئلۀ عادت خود را برتر از استدلال و منطق بداند و گمان کند که اگر فردی به کاری عادت کند که دارای اشکالات و نواقصی است، این عادت دلیل خوبی برای انجام آن کار بوده و باعث میشود که کسی نتواند به او خرده بگیرد و خطایش را تذکر بدهد. «من از بچگی عادت کردم که بهحالت درازکش کتاب بخوانم.» باز میگوید: «از نظر علمی درست نیست.» سختترین است. «من همیشه همین کار را میکنم.» «مشکل پیدا نکردم.» تا حالا مشکل پیدا نکردنش فرق میکند با آن. یعنی خود همین هم باز یک نوعی مغالطه است. «تا حالا مشکل پیدا نکردم.» چه مشکلی؟ مثلاً این دارد میگوید: «آقا، این را اگر بخوری برای کبدت مثلاً ضرر دارد. مثلاً اورۀ خون ضرر دارد.» سری که محسوس نیستش که شما بگویید آقا من دو هفته دارم آن را میخورم. «این همه نوشابه خوردیم آقا، هیچی هم نشده، مشکل برایم پیش نیامد.» «۲۰ ساله دارم میخورمها، ۳۰ ساله ما همیشه دارم سیگار میکشم.» «چی چی شده دیگر؟ چه مشکلی پیدا کردهام؟»
سختترین حالت این مغالطه، عادات اجتماعی است که میشود از آن به آداب و رسوم تعبیر کرد. البته آداب و رسوم ملل مختلف طبعاً متفاوت است و نمیشود بدون دلیل بعضی را بهتر از بقیه دانست؛ اما جنبۀ مذموم تعصب بر آداب و رسوم خاص این است که با اینکه خطا بودن یکی از آداب قطعی و یقینی است، ولی باز هم عدهای نمیخواهند از آن دست بردارند. برای همین، این سخن موهوم و غیرمنطقی را شعار خود قرار میدهند که: «پیشینیان و نیاکان ما چنین میکردند و ما باید این سنت را زنده نگه داریم.» نمونۀ چنین آداب و رسومی در برخی سنتهای خرافی و غیرعقلی کشور خود ما نیز وجود دارد که میشود به مسئلۀ چهارشنبهسوری و پریدن روی آتیش و سیزدهبدر و اینها اشاره کرد.
قرآن کریم بارها و بارها به مسئلۀ سنتیگرایی بهعنوان یکی از لغزشهای بزرگ عقل اشاره کرده است. از جمله: «وَ کَذلِکَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِکَ فی قَرْیَةٍ مِنْ نَذیرٍ إِلاَّ قالَ مُتْرَفُوها إِنَّا وَجَدْنا آباءَنا عَلی أُمَّةٍ وَ إِنَّا عَلی آثارِهِمْ مُقْتَدُونَ.» سورۀ زخرف، آیۀ ۲۳ «قَالَ أَوَلَوْ جِئْتُکُمْ بِأَهْدَى مِمَّا وَجَدْتُمْ عَلَیْهِ آبَاءَکُمْ قَالُوا إِنَّا بِمَا أُرْسِلْتُمْ بِهِ کَافِرُونَ.» سورۀ زخرف، آیۀ ۲۴ «بابام این کارها را میکرد.» از امام صادق نقل شده است رفتم منزل یکی از اصحاب. طرف خیلی خانۀ تنگی داشت. پدریه: «إِنْ کَانَ أَبُوکَ أَحْمَقَ یَنْبَغِی أَنْ تَکُونَ مِثْلَهُ.» بابات احمق بوده، احمق باشی؟ احمق بود. پول داشت، خانۀ کوچک. نمیروم خانۀ بزرگ. امشب مغالطۀ سنتیگرایی چیست؟ اصطلاحات دیگر هم دارند: «نسل اندر نسل این کار را انجام دادیم.»
پاسخ پیامبران الهی بهترین روش برخورد با این مغالطه را به ما یاد میدهد. همانطور که در آیۀ فوق ملاحظه کردیم، پیامبران بهجای توجه به قدمت یک اندیشه، توجه مخاطبان خودشان را به محتوای اندیشهها معطوف میکردند. باید به تعالیم آیینهای مختلف نگاه کرد و دید کدام یک به هدایت نزدیکتر است. در برخی موارد و در آیات دیگر قرآن کریم، به نقد اندیشه و شیوۀ گذشتگان بهعنوان راهی برای پاسخ به این مغالطه اشاره شده است: «وَ إِذَا قِیلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا مَا أَنْزَلَ اللَّهُ قَالُوا بَلْ نَتَّبِعُ مَا أَلْفَیْنَا عَلَیْهِ آبَاءَنَا أَوَلَوْ کَانَ آبَاؤُهُمْ لَا یَعْقِلُونَ شَیْئًا وَ لَا یَهْتَدُونَ.» سورۀ بقره، آیۀ ۱۷۰ این از مغالطۀ اول.
مغالطۀ دوم: مغالطۀ عدم سابقه است. حالا تو فضای سیاسی شاید بعضی وقتها آنها کمتر رایج بشود. وقتی بیشتر رایج است که سطح رشد اجتماعی رفته بالا. استفاده خیلی الان بدیهی شده که این غلط است. واسه این همه سال ما این مدلی با این مدل مثلاً مملکت میچرخید. با این سیاست مثلاً پیش رفت. حالا تو آمدی میگویی سیاست مشکل داشته. این همه سال من کار انجام دادهام. این همه سال جلوگیری کردیم. جلوگیری از بارداری و چیزهای دیگر. حالا یکدفعه آمدند میگویند این همه سال وقتی غلط است، تا حالا درست بود، حالا غلط شد؟ چون تا حالا درست بود دیگر. من همیشه درست باشم؟ چطور تا حالا چی بود، حالا یکدفعهای خراب شد؟ تا حالا مشکل نداشت، یکدفعه مشکل پیدا کرد.
مغالطۀ عدم سابقه ریشه در این طرز فکر دارد که هر چیز خوب و ارزشی را تا حالا یکی انجام داده دیگر. اگر خوب بود، حالا یکی انجام میداد. تا حالا کی میگفت؟ یعنی تا حالا به عقل هیچکس نرسیده، فقط به عقل شما رسیده؟ هر مطلب درستی تاکنون بیان شده. این مغالطه بیشتر در مسائل علمی مطرح میشود، به این ترتیب که عدهای گمان میکنند قدما و گذشتگان بهاندازۀ کافی هوش و درایت داشتند. باارزش بود، حتماً تاکنون تشخیص داده بودند. یعنی شیخ اعظم نفهمیده، تو فهمیدی؟ چه نقدی است شما وارد میکنید؟ لذا کاری که تازه مطرح میشود، به علت عدم سابقه مردود و خطا است. یعنی در مفید و باارزش بودنش باید تردید کرد. «اگر ورزش صبحگاهی آنقدر که شما میگویید برای تندرستی مفید بود، پس چرا قدیمیها تا حالا این کار را انجام ندادند؟» همه جمع کردند، ورزشم نمیکردند، همهچی هم میخوردند. هفتهای چقدر غذای چرب میخوردند، هیچیشان هم نشد.
صفحۀ ۷۰. مغالطۀ عدم سابقه رابطۀ نزدیکی با سنتیگرایی دارد؛ اما میشود میان آنها تفکیک قائل شد. در سنتیگرایی به قدمت یک اندیشه یا عمل و درست بودنش استدلال میشود؛ یعنی شخص یا گروهی که به کاری عادت کردهاند یا اندیشهای را از گذشتگان به ارث بردهاند، آن وقت که آن عمل و اندیشه مورد نقد قرار میگیرد، این افراد قدیمی و سنتی بودنش را دلیل درستیش دانسته و بهاینوسیله از آن عمل و اندیشه دفاع میکنند. عدم سابقه هر دو وسیلهای برای مخالفت است. برای دفاع بود گرایی، این برای نقد است. برای مخالفت با هر پیشنهاد جدید، چنین استدلال میشود که اگر این کار و این پیشنهاد خوب و مفید بود، گذشتگان تاکنون انجام داده بودند. «مردم تا حالا هیچ وقت به این همه برنامۀ تفریحی در رادیو تلویزیون احساس نیاز نکردند.» «امروزه مردم به چنین برنامههایی در این حد گسترده نیاز ندارند.»
مغالطۀ عدم سابقه را میشود مغالطۀ محافظهکاران دانست. سیاست محافظهکاری این است که شخص تمام تلاش خود را معطوف حفظ وضعیت موجود و مخالفت با هر نوع تغییر و تحول میکند. نمونهای از محافظهکاری و ابتکار مغالطۀ عدم سابقه را میشود در دوران پیش از انقلاب اسلامی، از سوی روحانیون مخالف حضرت امام خمینی دید. حالا چند صد سال است که تبلیغ کردهاند، بهطوری که خود آخوندها باور کردهاند، خود باور کردهاند که ما را چه به سیاست؟ «آقا ما چه کار داریم به سیاست؟ سیاست را بگذار برای اهلش. ما مسائل دین میگوییم.» استدلال بسیاری از این روحانیان چیزی نبود جز مغالطۀ عدم سابقه. آنها میگفتند: «ما باید تنها به مسائل دینی و عبادی بپردازیم. مسئلۀ سیاست، حکومت، ولایت، اساساً کار درستی نیست؛ چون اگر کار درستی بود، تا حالا علما و روحانیون قدیم آن را مطرح کرده بودند. ما میبینیم که پرداختن به حکومت و ولایت سیاسی فقیه بین علمای گذشته سابقه ندارد، پس درست نیست.»
قرآن کریم به ارتکاب این مغالطه از سوی کفار اشاره کرده و میفرماید: آنها برای رد دعوت پیامبران الهی چنین استدلال میکردند که سخنان شما در میان گذشتگان ما سابقه ندارد، پس خطاست و ما آن را نمیپذیریم. «فَلَمَّا جَاءَهُمْ مُوسَى بِآیَاتِنَا بَیِّنَاتٍ قَالُوا مَا هَذَا إِلَّا سِحْرٌ مُفْتَرًى وَمَا سَمِعْنَا بِهَذَا فِی آبَائِنَا الْأَوَّلِینَ.» سورۀ قصص، آیۀ ۳۶ باز این دو تا خیلی فرق میکند. سابقه عوامفریبانه، آن بحث حکومتی که استناد میشود به سابقۀ خواص. خواص، بحث اجماع میشود. بحث نظر خواص خیلی اعتبارش بالاست. بله بله. اتفاقاً تو خود اجماع هم یکی از مباحث همین است که میگوییم تا حالا کسی خلاف این نگفته. عدم خلاف خودش کاشف از اجماع است در بین آن افرادی که مد نظرند. اینی که سابقه نداشته این نظر در میان اینها، و این هم باید لحاظ شود با اینکه شرایطش بوده برایش. یعنی این مسئله را باهاش مواجه بودند. شرایطش هم باید باشد. یعنی با این مسئله مواجه بودند یا ورود کردن در این مسئله فقهی. با اینکه ورود در مسئلۀ فقهی کردهاند، یک همچین نظری. نه اینکه اصلاً این باب را ندارند. «ولی فقیه» اصلاً تو این باب وارد نیست. خیلی متفاوت میشود. با اینکه ورود کرده، ولی چیزی نظر نداده. هیچکدام نظر ندادهاند. همه ورود در این مسئله کردهاند. همه شرایطش را داشتند. در مورد حضرت امام تفاوت است. هیچکدام شرایط حکومت نداشتند. برای همین حکومت نکردند و اصلاً نظریهای ندادند در مورد حکومت. امام شرایطش را داشت و ورود کرد و نظریه داد. ورود کردن و نظریه دادن.
مغالطۀ بعدی، مغالطۀ «تجدد» است. همانطور که اگر کسی گمان کند قدمت یک اندیشه و عمل نشانۀ درستیاش است، دچار مغالطه میشود، همچنین توهم درستی و صحت چیزی بهدلیل تازه و جدید بودنش هم یک مغالطه است. «این جدیدترین تحقیقات است.» «این نظریه را تا حالا کسی نداده.» «اولین باری است که این را دارند میگویند.» مغالطۀ تجدد وقتی صورت میگیرد که کسی بخواهد اصلاً خود همین «برای اولین بار» یکی از آن مغالطات رسانهای است. کسی بخواهد از جدید و نو بودن چیزی، صحت و اعتبار آن را نتیجه بگیرد. «آقا، این نظریۀ من برای اولین بار است که دارد مطرح میشود.» «خبر اولین بار...» چه ربطی دارد؟ «شما که با حرف من مخالفت میکنی، هیچ میدانی که این حرف مطابق با جدیدترین نظریه و تحلیلهای جامعهشناسی است؟»
شاید قبول این نکته عجیب باشد که هم قدمت و هم تجدد که دو امر به ظاهر متعارضند، دستمایه و موجب ارتکاب مغالطه بشوند. بیشتر انسانها هم اطمینان و امنیت امور قدیمی و سنتی را میخواهند، هم آراستگی و درخشش امور جدید. هر یک از این احساسات اگر باعث کنار گذاشتن عقل و استدلال در نقد و بررسی ما بشود، موجب ارتکاب مغالطه میشود.
مغالطۀ تجدد در نقطۀ مقابل سنتیگرایی قرار دارد. مبتنی بر این فرض است که همه چیز در حال رشد و پیشرفت است. به همین علت هر چیز جدید و نویی که خبر از رشد و پیشرفت بیشتر بدهد، باید پذیرفته شود. «ما از این پس غذاهای خود را مطابق با بهترین شیوههای طبع غذا، یعنی شیوههای جدید تهیه میکنیم.» «خانم، از کدام بهترین و جدید؟ از کجا در آمد؟»
ریشههای تاریخی اندیشۀ تجدد را میشود در دو مرحله جستجو کرد: یکی پایان قرونوسطی و آغاز رنسانس که گرد و غبار سنگین چند صد ساله همه چیز را فرار گرفته بود و پیدایش انقلاب صنعتی و حرکت و جهش در علوم تجربی باعث ایجاد چنین توهمی شد که بشریت بر مرکب علم و دانش سوار شده و به پیش میتازد. بنابراین، هر گامی که علم به پیش برمیدارد، بلکه بهطور کلی هر تحفۀ جدیدی که بشریت ارمغان میآورد، نشانۀ رشد و تکامل است و در صحت و درستیاش نباید تردید کرد. نقطۀ عطف تاریخی دیگر در مسئلۀ تجدد، شخصیت و اندیشههای هگل است. هگل در قرن ۱۸ و ۱۹ (یعنی ۱۷۷۰ تا ۱۸۳۱ میلادی) زندگی میکرد. به مسئلۀ پیشرفت و تکامل جنبۀ فلسفی بخشید و با پیش کشیدن مسئلۀ تضاد درونی همه موجود ات و قصۀ آنها به سوی وضعیت برتر (یعنی تز، آنتیتز و سنتز)، چنین ادعا کرد که وضع جهان طوری است که همۀ موجودات رو به بهبودی و تکامل میروند. حالت اولیۀ جهان حالت نامطلوبی بوده، آره، اما جهان آهستهآهسته رو به پیشرفت و ترقی سیر میکند. هگل دامنۀ این اصل را به همه چیز گسترش داد. حتی مدعی بود که فلسفۀ او نتیجه و سنتز فلسفههای فیلسوفان گذشته است، به همین دلیل از آنها بهتر و برتر است.
بعد از هگل، اندیشۀ تجدد و پیشرفت چنان جا افتاد که همۀ مردم تحصیلکرده، حتی عامیترین مردم و افراد بیسواد هم قائل به اندیشۀ پیش رفتن شدند که همان مدرنیته است. مبانی فلسفۀ مدرنیته، تفکر در میان مکاتب فکری از سوی مارکسیستها ابراز شد که با اخذ فلسفۀ هگلی، معتقد به «هر نو از هر کهنه بهتر است» شدند. الان هم در دنیای غرب شعار «پیش به سوی سال ۲۰۰۰» و نوید آغاز قرن بیست و یکم، حربۀ کارآمدی است و این کتاب مال ۲۰ سال پیش است. برای صحیح و موجه جلوه دادن هر فکر و برنامۀ جدید است. بهطور طبیعی یکی از زمینههایی که ما الان داریم. ما چقدر بدبختیم. کتابی که مال ۲۰ سال پیش است را داریم میخوانیم. چه کتاب جدید و بکری تا حالا در حوزه اضافه بکنی؟ شاید هست که واقعاً تغییری توش نیست. ذهنش باز بود. کلیات انقلاب پیامبر آقا ۱۵۰۰ سال پیش، اگر این اتفاق افتاد در عرض ۶۰ سال مثلاً پسر پیغمبر... ماهیتش که الان همین قضیه است.
این کتاب در مجموع کتاب خوبی است. بهطور طبیعی یکی از زمینههایی که ارتکاب مغالطۀ تجدد در آن شیوع فراوان دارد، مسئلۀ آگهیهای تجاری و تبلیغاتی و تلاش برای به فروش رساندن هرچه بیشتر کالاهای تازه تولیدشده است. در این زمینه، سیطره و غلبۀ تبلیغات بر افکار مردم باعث شده که «جدید بودن یک کالا» واقعاً به معنای «بهتر بودنش» فهمیده شود. تبلیغات چنین وانمود میکند که کارخانهها همواره با تولیدات جدید خود، محصولات بهتر و پیشرفتهتری را به بازار عرضه میکنند. الان ما دو تا گوشی داریم. این برند مثلاً ۲۰۱۶، آن ۲۰۱۵. پودر لباسشویی جدید، خمیر دندان جدید، خودکار جدید، پارچه جدید. همه و همه بهدلیل جدید بودنشان خوب و با کیفیت بهتر و بالاترند. «زندگی بهتر با محصولات جدیدتر.»
نمونه و زمینۀ مهم دیگر مغالطۀ تجدد، بهویژه در کشورهای جهان سوم و کشورهای مسلمان، مسئلۀ تضاد ارزشهای جدید و پیشرفتهای علمی و صنعتی با ارزشهای سنتی و دینی است. در این میان، عدهای دچار مغالطۀ سنتیگرایی شده و بهطور کلی از همه اندیشهها و ارزشهای قدیمی و سنتی طرفداری کردهاند و مهر بطلان به هر چیز جدید زدهاند. حتی استفاده از دستاوردهای علمی و صنعتی مثل رادیو، تلویزیون، تلفن، هواپیما و غیره را جایز نشمردند. سلفی کلاً. از سوی دیگر، عدهای گروه اول را متحجر و کهنهپرست مینامند و معتقدند که باید با پیشرفت علم و دانش پیش رفت و هر چیز کهنه را به زبالهدان تاریخ انداخت. این جفتش یک مدل است. این عده راز پیشرفت کشورهای صنعتی را همین امر میدانند و معتقدند که ما هم باید از همین دستورالعمل پیروی کنیم و در درستی هر چیز جدید و نو به هر دستاورد تازه بشری تردید نکنیم. اندیشۀ تجدد که امروزه بیشتر با نام توسعه مطرح میشود، اندیشۀ غالب و رایجی است که متأسفانه در کشورمان بهطور گسترده وجود دارد و در کتابها و مطبوعات مختلف شاهد نشر این طرز تفکر هستیم. حتی بالاتر از این، توسعه را خودش را خوب میدانند و هر چیز جدید را به خاطر توسعه و پیشرفت خوب میدانند. آن به کنار. ممالک را، کشورها را، میآیند تقسیمبندی میکنند رو حساب توسعه. بعد یک جامعه میشود جامعۀ عالی، جهان اول، جهان دوم، جهان سوم، جهان پنجم. رو حساب توسعه خیلی سنگین است. شما در مورد ژاپن تازگی مشهد سخنرانی داشتم. پسر مؤمن بسیجی خوب. در مورد ژاپن که دیگر خوب زندگی میکنند. کشور پیشرفته فلان. آچار. حالا خوب یعنی چی؟ بعد مثلاً خوبی به توسعه است؟ به پیشرفت؟
در کتاب ها و مطبوعات مختلف شاهد نشر این طرز تفکر هستیم. از آنجا که هدف این مجموعه صرفاً معرفی انواع مغالطات است، بنا نداریم به نقد اندیشههای گوناگون بپردازیم؛ اما به علت اینکه اندیشۀ تجدد و ارتکاب مغالطه بیشتر در قالب طرز تفکر مذکور صورت میگیرد، در اینجا تذکر سه نکته را لازم و مفید میدانیم:
۱. چنانکه بارها تذکر داده شد، برای نقد هر اندیشه تنها باید به محتوای آن توجه کرد و منطق و استدلال را بهعنوان مؤیدش برگزید. نه چیز دیگر. لذا جایگزین کردن جدید بودن یک اندیشه بهجای منطق و استدلال در نتیجهگیری صحت و درستیش، کار معقول و مقبولی نیست.
۲. کلمۀ «پیشرفت»، «اندیشۀ تجدد» و «توسعه» کلمۀ مبهمی است. کلمۀ «پیشرفت» دارای شش معناست. به تعبیر دیگر، در شش زمینه میشود پیشرفت انسان را در نظر گرفت که این معانی باید حتماً در هر موضوع مربوط به تجدد و توسعه لحاظ شده باشند. آن شش زمینه عبارتند از: علوم تجربی، صنعت و فناوری، رفاه، آرمانهای اجتماعی و سیاسی، اخلاق، و سرانجام تواناییهای ذهنی و روانی انسان. در کدامش پیشرفت؟ پیشرفت در کدام؟ لذا هرگاه کلمۀ پیشرفت مطرح میشود، باید توجه داشت که کدام پیشرفت مد نظر است.
۳. در نقد اندیشۀ تجدد، سخن شهید مطهری را یادآور میشویم که میفرمود: «آیا با پیشرفت علم، اخلاق هم پیشرفت کرده یا به انحطاط و انحراف کشیده شده است؟» اگر بعد از پیشرفت اتمشناسی، پیروی کرد، آیا از ساختن بمب اتم هم باید دنبالهروی نمود؟ اگر صنعت و فناوری پیشرفت به حساب میآید، آیا باید ساخت و نشر موسیقی و فیلم شهوتانگیز را هم پیشرفت به حساب بیاوریم؟ اگر علم شیمی روزبهروز رشد میکند، آیا ساختن مواد مخدر و توزیع آن میان جوانان هم نشانۀ رشد است؟
مغالطۀ بعدی، «سنتگریزی» است. هرچه که قدیمی است، باید نفیاش کرد. «جوانپسند». «ما که جوانی را در پا داد نمیفهمیم». «کشیدی؟ احساس شما که اینها را نمیفهمی.» «شما حس جوانها را درک نمیکنی، پس نمیتوانی راجع به این نظر بدهی.» خود همین قلیان هم به خاطر جدید بودنش دیگر مغالطۀ تجدد است. الان همه دارند، الان تازگی باب شده است، همه میکشند. «بریم بکشیم.» «بریم الان تازگی همه قلیان میکشند.» اینجوری پس تا حالا سه تا مغالطه را بررسی کردیم: یکی سنتیگرایی بود: «این مطلب قدیمی است، پس درست و مقبول است.» یکی تجدد بود: «این مطلب جدید است، پس درست و مقبول است.» یکی عدم سابقه بود: «این مطلب جدید است، پس نادرست و نامعقول است.» حالا میشود برای مجموعۀ فوق، یک قسمت چهارم هم تصور کرد: «این مطلب قدیمی است، پس نادرست و نام قبول است.» این جمله خلاصۀ و اساس اندیشۀ نادرستی است که نام مقایسۀ سنتگریزی بر او نهادهایم.
در مورد این بحث، سه نظریۀ اصلی وجود دارد. نظریۀ اول از سوی متفکران قرونوسطی ارائه شده و چون نظریۀ قدیمی است، از آن صرفنظر میکنیم. اما نظریۀ دوم قدیمی است. خب، آن که اصلاً کارش قدیمی است. «بریم سراغ نظریه... کارش نداریم، قدیمی است.» این برهان نیست. مقتضای تفکر عقلی و منطقی این است که برای قضاوت دربارۀ هر مدعایی، به محتوای آن مدعا و دلایل و براهینش بنگریم و امور جانبی و غیرمرتبط، مثل شخص گوینده یا زمان ابراز سخن را در اعتبارش دخیل ندانیم. بنابراین برای نشان دادن خطا بودن یک اندیشه و مدعا باید مستدلانه سخن گفت و نمیشود صرفاً بهدلیل قدمت، اندیشهای را نادرست خواند. «قوانین جزایی اسلام ۱۴۰۰ سال پیش ارائه شده و نباید انتظار داشت که این قوانین بتوانند به مشکلات و مسائل امروزی پاسخ بدهند.»
ریشۀ اصلی روانی ارتکاب مغالطۀ سنتگریزی، گرایش افراطی به تجدد، نو کردن و خواستن همه چیز است. این طرز تفکر گاهی در مسائل سطحی زندگی خودش را نشان میدهد که مثال بارزش گرایش به مدها و مدلهای جدید در لباس و کفش و کلاه و سایر زمینههای زندگی و کنار گذاشتن هر چیز قدیمی در این زمینههاست: «نو که میآید به بازار، کهنه میشود...» اما این طرز فکر در مسائل جدیتر و عمیقتر زندگی هم ظهور و بروز پیدا میکند. بهطوری که عدهای گرایش به تجدد و پیشرفت را مجوزی برای سنتشکنی و انتقاد و اعتراض برای هر اندیشه و رفتار قدیمی میدانند. از این رو، معمولاً مغالطۀ سنتگریزی با مغالطۀ تجدد همراه است. «شما تا کی میخواهی انسانهای چند قرن پیش را الگوی خود قرار بدهی؟» «اگر به پیشرفت و توسعه جهان جدید باور داری و میخواهی از این قافله عقب نمانی، چارهای نداری جز پشت کردن به الگوها و چارچوبهای قدیم.»
قرآن کریم از سوی کفار نقل میکند که وقتی دربارۀ مسئلۀ قیامت و معاد و زنده شدن پس از مرگ سخن میگویند، چون برای انکار این مسئله دلیل و برهانی ندارند، میگویند: «این یک ادعای قدیمی است. قبل از ما پدرانمان هم آن را دادهاند.» «اساطیر و افسانههای گذشتگان نیست.» خیلی وقت است. «او قبلنا آنقدر اینها را میگفتند.» «قدیما یک دورههایی بودند این حرفها را میزدند.» «قَالَ الَّذِينَ كَفَرُوا إِذَا كُنَّا تُرَابًا وَآبَاؤُنَا أَئِنَّا لَمُخْرَجُونَ لَقَدْ وُعِدْنَا هَذَا نَحْنُ وَآبَاؤُنَا مِنْ قَبْلُ إِنْ هَذَا إِلَّا أَسَاطِيرُ الْأَوَّلِينَ.» سورۀ مؤمنون، آیۀ ۸۲ و ۸۳ و «إِذَا مَا عُدْنَا مُخْرَجُونَ.» نیست. «عین المب اصول» چه کرده با این آیه! یا الله! «لَقَدْ وُعِدْنَا هَذَا.» آیه نمنم زده. سورۀ نمل آیۀ ۶۷ و ۶۸. با هم. «آدرس کفرو...» این درست است. «وَآبَاؤُنَا مِنْ قَبْلُ إِنْ هَذَا إِلَّا أَسَاطِيرُ الْأَوَّلِينَ.» سورۀ نمل، آیۀ ۶۸ خب، این پاورقی را باید دو تا آیه میکرد. اصلاً دو تا آیه که ربطی به هم ندارد، یکی کرده. یک آدرس داده برای دو تا آیه که کاملاً متفاوت اند.
مغالطۀ بعدی، مغالطۀ «برتری فقر» است. موضوع بحثمان بحث شیرین و سادهای است و بعد از آن بحث سنگین که البته بحث سنگینی هم در پیش داریم، در مغالطات ربط. برتری فقر. افراد فقیر واقعاً ممکن است افراد صادق و قابل ترحمی باشند؛ اما این به آن معنی نیست که همواره حق طرف اینهاست. یک مغالطه است که گمان کنید به علت اینکه کسی فقیر است، پس نسبت به کسی که ثروتمند است، از حقانیت بیشتری برخوردار است. «او تقریباً تارک دنیاست و آه ندارد که با ناله سودا کند. میتوانی بهش اعتماد کنی.» دلیل دیگر برای اعتماد بهش نیست غیر از فقرش. فقر و تنگدستی هیچ ارتباط و نقشی در اعتبار یا عدم اعتبار یک استدلال ندارد؛ همچون که پول و ثروت هم نقشی در این باب ندارد. این مغالطه مبتنی بر این فرض خطاست که در آن بهجای اصل سخن و ادعای فرد، به شخصیت خود فرد و مسئلۀ فقرش توجه میشود. البته ممکن است از این نکته دفاع بشود و کسی بگوید که فرد فقیر کمتر در معرض اغوا و وسوسۀ امور دنیایی قرار میگیرد و در نتیجه کمتر در معرض لغزش قرار دارد. اما نباید فراموش کرد که از آن سو هم مت وجه باشیم، افراد ثروتمند کمتر در فشار گرسنگی، بیماری، ذلت، خواری و انواع درد و رنج قرار دارند و در نتیجه برای فرار از وضعیت نامطلوب خود، کمتر دچار وسوسه میشوند که کار خطایی انجام بدهند. بهترین دیدگاه دربارۀ مسئله را من از زبان یک دستفروش دورهگرد شنیدم که میگفت: «آن به خاطر زیرکیاش بوده، نه به خاطر دستفروشیاش، به خاطر گدا بودنش.»
استدلال دیگر به نفع مغالطه این است که گفته بشود از کسی که از جمعآوری پول و ثروت اجتناب میکند، میشود دریافت که به دنبال اهداف والاتری است. آن روایتی که از امام سجاد (علیه السلام) بله، همین روایت از امام سجاد (علیه السلام). کسی اجتناب از دنیا دارد. فراویدا، فراویدا، بپا بپا. این ممکن است که تارک دنیا باشد. بله، «تارکالدنیا للدّنیا». دنیا را بخشش را رها کرده، ولی یک بخش دیگر دوباره اعتبار، اعتبار میخواهد پیدا بکند، سوار بشود یک جای دیگر. بله، پیش نیامد. موقعیت پیش نیامد. همین امر دلیل و نشانهای بر حقانیت چیست؟ بعضی عرضه ندارند. عرضش را ندارد، نه اینکه نمیخواهد. میترسد، میلرزد. من که دوست ندارد. میترسد، میلرزد. اصلاً بعضی بیعرضهاند واقعاً.
اما باید به یاد داشت که افراد مختلف اهداف گوناگونی را دنبال میکنند که اهداف مادی یکی از آنهاست. ممکن است کسی به دنبال جاه و مقام باشد و یا سعی در اعمال نفوذ و تأثیر بر شخصیت افراد اطراف خود داشته باشد. آیا اهداف دیگر داشته باشد؟ ولی در هیچ یک، فقر و تنگدستی نمیتواند نشانی بر حقانیت باشد. این گاهی تو فضای حوزه پیش میآید. یعنی بین دو تا عالم، آدم طلبه کشش دارد به اونی که فقیر است. خیلی عجیب است. من خودم یک دل خونی دارم از وقتی آدم یک حرفهایی میشنود. طرف آمده اینجا مثلاً خانۀ ما، حالا تیر تخته و کتاب. آره، تهرانیها هم که پولدارند. و حساب میکند. اصلاً خیلی من حالم بد شد. اصلاً حالم به خیلی بدم آمد. از ماشین حساب دارد حساب میکند که این کتاب ما چقدر میارزد. دیدم یک دور بعد نگاه کرد و طلبه گفت: «گوجه ۱۵ میلیونی. کتاب داریها. تهرانیها هم که پولدار اند.» خیلی بدم آمد از این مدل برخورد. بعد انگار مثلاً او هم بدش آمد از اینکه مثلاً چرا داری؟ نباید داشته باشی؟ پولی خیلی نداشتیم. ثروتمند جزء اغنیا نبود. پولدار ندیدی. بعدش هم پول خرج کارهای دیگر میشد کرد، کتاب خریدیم. گفتم: «اگر پولدار بودم، ۱۰ سال ماشینم این نبود. ۱۰ ساله با همین دارم میروم.» مغالطات پنهانی است دیگر تو ذهن آدم. یعنی ناخودآگاه میبیند یک کسی دارد، ناخودآگاه نیکی ندارد. خوشش میآید. نمیدانم چیست اینها. واقعاً یک چیز عجیبی است. بین دو نفر، اونی که دارد و اونی که ندارد. اونی که هواش گران است. اونی که هواش پاره پاره است. حسین نماد زهد. نمیدانم چیست. بله، بعضی طلبهها که متأسفانه درک پایین دارند.
از عوامل گرایش به مغالطه، فرهنگ و ادبیات خاصی است که در بیشتر کشورها رواج دارد و سعی میکند چهرۀ افراد فقیر و بیبضاعت را چنان ترسیم کند که گویا همۀ آنها همواره کمتر در معرض خطا قرار دارند و در نتیجه کمتر اشتباه میکنند. همچنین با قصد ترویج عرفان و تصوف یا هر چیز دیگری، سعی میکند نقصان فقرش را با نسبت دادن عقل و فضیلت و حتی زیبایی به افراد جبران کند. «او با سر و وضع ژولیده و لباس مندرس خود، هیبت و ابهتی پیدا کرده بود که آشکارا از دیگران متمایز بود.» تمایزش بهدلیل حقارتش بود. بدبختیاش بود. به خاطر جوراب پاره و لباس پاره. بعضی جزء فضایل عرفا ذکر میکنند. «مرحوم فلانی لباس مندرسی داشت.» لباس مندرس مگر فضیلت است در نظر بگیریم؟ بهعنوان نقص نه فضیلت، بهعنوان وصف اشکال ندارد، ولی بهعنوان فضیلت با لسان مدح. میگویی: «آن شخصیت والا لباس مندرسی به تن میکرد.» با لباس مندرس مگر مغالطه است که میآید به امام صادق میگوید: «آقا چرا امام رضا میگوید این چه لباسی است شما امامی؟» مغالطه است. مغالطۀ فقر است تو ذهن طرف. «مولا امیرالمؤمنین، ببین چه لباس پارهای تنش میکرد.» این پاره و پوره و لباس زرکوب تنش میکرد. طلا داشته. ژولیده، پاره پاره. خیلی عجیب است. واقعاً توی قبرستان، طرف پاره پوره، جرواجر پوشیده. نصیحتی بکن ما را. لباس خوب است، مرتب باش. بلکه این را میآید بهعنوان نقص طرف میگوید: «فلانی عطر خرید ۲۰۰ هزار تومان.» گفتم: «خب، پیغمبر هم یکسوم درآمد ماهیانش را میدادند عطر.» عجب! بله.
ثروتمند، برترین ثروتمند است. اینجا فرض میشود که پول و ثروت افراد ملاک اندازهگیری درستی و صحت گفتار و کردارش است. این هم غلط است. تو روانشناسی هم اثبات شده که توی مجموعهای، وقتی کسی بداند افراد بدانند که کی وزنش از همه بهتر است، ناخودآگاه نسبت به حرف او یک کرنش دارند. روانشناسی طرف را آوردن تو یک مجموعهای. اول همه را حساب پرسیدند: «شما چقدر دارایی داری؟ فلان اینها.» همه با همدیگر نشستند به حرف زدن. طرف هم یک لباس ساده پوشیده. بعد اول حرفش را قبول نکردند. بردند تو یک مجموعۀ دیگر، همین آدم را از همان اول گفتند که این آدم کسی است که ۵۰۰ تا پمپ بنزین دارد. همان حرف را انداختند. این هم همان استدلال آورده. همه سکوت کردند. قبول کردند. چون پول دارد. خلاصه این بالاخره فرق میکند، یک جایگاهی دارد. بله. رئیسجمهور محترم فرمودند که نباید جوری باشد که مردم به ثروتمندان با دیدۀ چی؟ تحقیر بنگرند. باید با دیدۀ تکریم نگاه بکنند به ثروتمندان. بازیهای بیژنی کاریکاتور کشیده بود، طرف با ماشین آخرین سیستم دارد میآید، مردم همه سجده کردند. در راستای سخنان رئیسجمهور. به این معنا که هرکه پول بیشتری دارد، احتمال درست بودن نظریهاش بیشتر است. «این نظرخواهی دربارۀ فعالیتهای اقتصادی آینده برای اهمیت زیادی دارد و باید دربارۀ پیشنهادهای ارائه شده خیلی سرمایه گذاری کرد.» چون همه افرادی که از آنها نظرخواهی شده، ماهانه دارای درآمدی بیش از ۲۰۰ هزار تومان هستند. نظرخواهی کردند که آیا چنین درآمدی موجب عصمت و مصونیت از خطا میشود؟ این امر بسیار خوب و پسندیده است که کسی دارای پول و ثروت و درآمد زیاد باشد. همچنین بسیار پسندیده است که شخصی دارای افکار صحیح و نظریات درست مطابق واقع باشد. هیچ حد وسطی وجود ندارد که ثروتمندی شخص به درست بودن افکارش مرتبط باشد. جنبۀ مغالطۀ این در اینجا همین است که به جز دلیل و برهان یک عقیده، عامل دیگری در صحت و درستیش دخیل نیست. مردم قبول دارند که پول و ثروت همه چیز نیست؛ اما گمان آنها غالباً این است که از ۱۰۰ چیز، ۹۰ چیز را پول تشکیل میدهد و از ده چیز باقیمانده، ۹ چیز را میشود با پول خرید و حتی کاری کرد که فقدان یک چیز باقیمانده هم امکانپذیر و قابل حل باشد. «کسی که در چند بانک جهانی دارای حساب کلان است، ممکن نیست در تحلیل شرایط موجود کاملاً اشتباه کرده باشد.» بله. لذا ملاک اینکه کابینه مثلاً تشکیل بشود، این است که این آقا کارخانه دارد. این آقا چندین سال وزیر بوده. مجموعه دارد. قلعه دارد.
یک جنبۀ دولت اغنیا، دولت ثروتمندان، یک جنبۀ ارتکاب مغالطه وقتی است که شخص بخواهد بهجای برهان و استدلال، درستی سخن خودش را با استناد به پول و ثروت خودش به اثبات برساند. «این کار را باید مطابق این روش انجام بدهیم، چون بهترین روش ممکن است و خودم حاضرم ۷۰ درصد هزینۀ انجام آن را تقبل کنم.» دیگر تمام. کسی همین حرف را بزند دیگر تأیید میشود که حرفش درست است. قرآن کریم بارها به ارتکاب مغالطه از سوی کفار و مشرکان در برخورد با پیامبران الهی اشاره کرده است. از جمله: «وَنَادَى فِرْعَوْنُ فِي قَوْمِهِ قَالَ يَا قَوْمِ أَلَيْسَ لِي مُلْكُ مِصْرَ وَهَذِهِ الْأَنْهَارُ تَجْرِي مِنْ تَحْتِي أَفَلَا تُبْصِرُونَ.» سورۀ زخرف، آیۀ ۵۱ ببین من چقدر ثروت دارم. «من خدا نیستم.» «أَمْ أَنَا خَيْرٌ مِّنْ هَذَا الَّذِي هُوَ مَهِينٌ وَلَا يَكَادُ يُبِينُ.» سورۀ زخرف، آیۀ ۵۲ «من بهترم، یک آدم پا پتی که حرف نمیتواند بزند.» «فَلَوْلَا أُلْقِيَ عَلَيْهِ أَسْوِرَةٌ مِّن ذَهَبٍ أَوْ جَاءَ مَعَهُ الْمَلَائِكَةُ مُقْتَرِنِينَ.» سورۀ زخرف، آیۀ ۵۳ این چرا دستبند از طلا ندارد؟ او چرا با ملائکه باهاش نیامدهاند؟ حرف کسی را قبول کنیم که ثروتش زیاد است. لپتاپ کبهای داشته باشد. موقعیتی داشته باشد. جایگاهی داشته باشد. گفت که: «شما اگر بخواهی یک نفر هست که یک سیب دارد، یکی دیگر ۱۰ تا سیب دارد. اگر میخواهی سیب بگیری از کدام میگیری؟» که یکی دارد، یکی دارای یک سکه است، یکی دارای ۱۰۰ تا سکه است. کلی آدم دارد. مرید دارد. نوچه دارد. ازش بگیری، میگیرد، میزندت. آدم چون پول دارد، آدم زیاد دارد. میخرد، میبرد، میآورد.
لذا مغالطۀ بعدی، «توسل به اکثریت» است. توسل به اکثریت این است که حق با اکثریت است. افراد بیشتری این را میگویند. توی جمعی، بیشتر این نظر را دو نفر تأیید کردهاند. آن ده تا تأیید کردهاند. دموکراسی. در حالی که یعنی یک وقت هست امر مشورتی است. اینجا اکثریت، اکثریت میشود. یک وقت است امر نفسالامری است، استدلالی است. اصلاً در امر یعنی شما یک وقت هست در مسیر اجرا. «ما باید این کتابها را جابجا کنیم.» خب، شما نظرتان چیست؟ چجوری جابجا کنیم؟ یکی میگوید: «تکتک دست بگیریم ببریم.» یکی میگوید: «۱۰ تا ۱۰ تا.» یکی میگوید: «تو کارتون موز بگذاریم.» یکی میگوید: «پول بدهیم، همه را بیایند با شرایط موجود بررسی میکنیم.» نظرسنجی میکنیم. این بیشتر از همه رأی آورد، انجام میدهیم. یک وقت هست میگوییم اصلاً اصل این کاری که کتابها را جابجا کنیم، خوب است؟ ۵ نفر رأی میدهند، ۴ نفر منفی. ۵ نفر رأی مثبت دادهاند، پس خوب است. پس خوب است. این خوبش برای من که پس این کار را بکنیم. یعنی تو بحث اجراش نیست، تو بحث حقانیتش است. یعنی بخواهد وجهی بشود، برهانی بشود. یک ماده یقینی. اینجا مادۀ یقینیت همین باشد که بیشتر این را گفتهاند. یعنی اگر در مجموعه تعداد زیادی از اعضا از یک نظریه حمایت کردند، باید به صحتش اذعان کنیم.
تعبیر دیگر این مغالطه وقتی صورت میگیرد، شما ملاحظه میفرمایید دیگر. همه مغالطات یک جورایی دارد برمیگردد به اینکه امور شبه یقینی. آن ششتایی که جزء یقین یاد داشتیم، اینها دارد میآید ادای یقینی بودن درمیآورد. جای آنها دارد مینشیند. «من یقین دارم که پول داشتن بهتر است.» «ثروت خوب است.» «به یقین دارم فقر خوب است.» این خودش میشود استدلال. به تعبیر دیگر، مغالطه وقتی صورت میگیرد که تعداد زیاد طرفدار یک مطلب را دلیل بر درستی و صحتش بدانیم. در حالی که حکم عقل و مطالعۀ تاریخ نشان میدهد که هرگز اعتقاد اکثریت مردم نشانۀ درستی یک اعتقاد نبوده و نیست. میآید تو کانال تلگرامی شما. اول نگاه میکند چند تا عضو داری؟ «بابا، این ۱۰۰ تا عضو دارد. این اگر مطالبش خوب بود، حداقل ۲ کا عضو میشد.» میآید بیرون، میزند: «۸۰ هزار نفر عضواند.» میگوید: «حتماً چیز خوبی است که ۸۰ هزار نفر عضو هستند.» اینها طبیعی اند. هم تو فضای رسانه طبیعی است، هم ماها عمدتاً انس ما همین است که کی کجا شلوغتر است؟ جلسهای که شلوغتر است. پای منبر مداحی کی شلوغتر است؟ خب، کدام کتاب پرفروشتر است؟ این را بیشتر خریدند. بیشتر مردم روی خوش نشان دادهاند. در حالی که حکم عقل و مطالعۀ تاریخ نشان میدهد که هرگز اعتقاد اکثریت مردم نشانۀ درستی یک اعتقاد نبوده و نیست. نه زیاد بودن طرفداران یک مطلب نشانۀ درستی است، نه کم بودنش نشانۀ خطا و نادرست بودنش است.
«در شهرهای بزرگ هماکنون همه شهروندان در آپارتمانهای کوچک زندگی میکنند. شما باید این مسئله را...» در علم سیاست جدیتر به خود میگیرد. میدانیم که نظام دموکراسی بر همین رأی اکثریت استوار است و البته نظام دارای مخالفانی هم هست. از جمله مهمترین اعتراضهایی که بر نظام دموکراسی وارد شده این است که در این نظام به همه افراد به یک اندازه حق قضاوت و داوری داده میشود. در حالی که بسیاری از مردم دربارۀ مسائل سادۀ زندگی هم توانایی داوری درستی ندارند. از این رو رئیس چنین افرادی هیچ ارزشی ندارد. نباید آن را با معادلۀ دانشمندان و فرزانگان جامعه قرار داد. آیتالله مصباح (حفظه الله) یکی از انتقاداتشان که حالا از قدیم، از همان اولی که نظام پارلمانی میخواست تو ایران شکل بگیرد، داشتند و هنوز هم ظاهراً نظرشان همین است، این است که تو یک مسئلهای که میآید مجلس قبل که تصویب بشود، رأی بالاترین کارشناسی که تو مجلس، تو این جمع هست نسبت به این مسئله، با کسی که ذرهای تخصص ندارد، یک اندازه ارزش دارد. مجلس باید تخصصی بشود. یعنی اینهایی که الان در قالب فراکسیون یا کمیسیون، فراکسیون خیلی چیزی ندارد. کمیسیون بیشتر ارزش دارد. بله، الان کمیسیون تصویب میشود، میآید بیرون. تصویب نمیشود. مثل کمیسیون برجام. تو کمیسیون برجام رد میشود، میآید بیرون. تصویب میشود. اینهایی که آگاهترند. به این زاکانی که خودش دکترای هستهای است، مثلاً ایشان میآید بررسی میکند. این آگاهترین فرد تو این مجلس نسبت به این مسائل. میآید یک بابایی که مثلاً دختر صفدر، مثلاً باباش پولدار بوده. تو لیست گذاشتهاند اسمش را. لیست هم رأی آورده. این هم چپاندند تو مجلس. این با آن مجتهدی که در مجلس است.
اعتراض و اشکال دیگر که بر نظام دموکراسی وارد شده این است که بر فرض همه افراد حق رأی مساوی داشته باشند، اما آیا این مسئله که بیش از ۵۰ درصد مردم به مطلبی رأی موافق بدهند، نشانۀ درستی آن مطلب است؟ یا رأی ۵ درصد مردم به مطلب دیگر، آیا نشانۀ نادرستی آن مطلب است؟ مسلماً جواب منفی است. «۴۰ میلیون نفر به او و برنامههایش رأی دادند. آیا میخواهی بگویی همه آنها اشتباه کردهاند؟» «آقای فلانی، رئیسجمهور ۲۰ میلیونی ماست.» «۲۰ میلیون نفر به خاتمی رأی دادند.» «۲۰ میلیون رأی دارد.» چه ربطی دارد؟ «۲۰ میلیون رأی دارد.» همه موافقش بودند. حقانیت منطق قرآن را بکنیم. قرآن، قرآن پیش قرآن چه جایگاهی دارد؟ نه اینکه قرآن نه. عموم اکثریت مردم. اگر بنا به صحت یک اندیشه از روی تعداد طرفداران شناخته بشود، هیچ اندیشه و ایدۀ جدیدی پذیرفته نمیشد. همواره یک ایده بهعنوان یک نظریۀ بیاهمیت مطرح میشود. اتفاقاً نظریۀ جدید همیشه اکثریت را ندارد. میآید رسوخ میکند. اکثریت طرفدارانش اندکی دارند؛ اما بهتدریج شواهد عملیات و دلایل عقلی بیشتر و بیشتری آن نظریه را تأیید میکند تا اینکه میتواند بر نظریههای موجود برتری پیدا کند.
بهعنوان مثال، زمانی همه مردم معتقد به این نتیجه خطا بودند که کره مرکز منظومۀ شمسی و حتی مرکز جهان است؛ اما ابنهیثم برای اولین بار گفت که زمین به دور خورشید میچرخد و این ایده بهتدریج درستی خودش را ثابت کرد؛ اما برای مردم آن زمان سخت و غیرقابل قبول بود که از اندیشۀ خود دست بکشند؛ چون میدیدند که در تاریخ همواره همه انسانها و همه دانشمندان این نظریه را ابراز داشتهاند. «این یک کتاب خوب و خواندنی است. تاکنون بیش از یک میلیون نسخه ازش به فروش رفته است.»
در مورد مغالطۀ توسل به اکثریت، نکتۀ اساسی و آنچه برای اجتناب از آن باید به خاطر داشت این است که اعتقاد همگانی به یک عقیده، هرگز ثابت نمیکند که آن عقیده معقول و صحیح است. «وزیر امور میگوید: یک روش نشانۀ درستی آن روش نیست.» استعمال گسترده از یک کالای خاص دلیل بر مفید بودن آن کالا نمیشود. رأی و اقبال اکثریت مردم شاید بهعنوان یک مؤید و شاهد پذیرفته شود. مؤید و شاهد با دلیل فرق میکند. اینها شاهد اند، نهایتاً مؤید اند، دلیل نیست. اما پیش از آن و بیش از آن، برای اطمینان از درست ی یک اعتقاد و یا یک عمل، باید دلیلهای عقلی و منطقی هر ادعا مورد توجه قرار گیرد.
الحمدلله رب العالمین.
بسم الله الرحمن الرحیم. فصل ششم از مغالطات، باز هم در مغالطه در استدلال: مغالطات ناشی از یک پیشفرض نادرست.
در فصل قبل با مغالطات صوری بهعنوان دستهای از استدلالهای مغالطهآمیز آشنا شدیم. اما همانطور که گفته شد، نادرستی استدلال علاوه بر شکل و صورت ظاهری، ممکن است ناشی از نادرستی مقدماتش باشد. به این استدلال توجه کنید: «حمید انسان است. هر انسانی شاعر است. پس حمید شاعر است.» این استدلال از نظر صورت و رعایت قوانین استدلال اشکالی ندارد؛ اما درعینحال استدلال نادرستی است؛ چون مقدمۀ دوم که کبرای قیاس نامیده میشود، بهصورت کلی میگوید: «هر انسانی شاعر است»؛ اما این فرض، فرض درستی نیست.
خب، با توجه به این مثالی که گفتیم، میتوان این نکته را دریافت که با جایگزین شدن پیشفرضهای خطای دیگر بهجای مقدمۀ دوم (یعنی کبرای قیاس)، بینهایت استدلال نادرست قابلتصور است که معنای هرکدام از آنها مغالطه و خطایی در اندیشه است. اما در میان انواع گزارههای نادرست، موارد خاصی وجود دارد که از شیوع و رواج بیشتری برخوردارند و معمولاً شاهدیم که این گزارهها بهعنوان پیشفرض بیاننشده، در یک استدلال مورد استفاده قرار میگیرند و موجب عدم اعتبار آن استدلال میشوند.
بعضی از این پیشفرضها عبارتند از:
۱. نه همه پیشفرض دیگر، پیشفرضهایی است که در کبری قرار میگیرد و کار را...
* هر پدیده یا عقیدهای که یادگار مانده از گذشته، مقبول و درست است. (مغالطۀ سنتیگرایی)
* هر پدیده یا عقیدهای که در گذشته سابقه نداشته باشد، مردود و نادرست است. هرچه قدیمیها... هرچه که کهنه باشد... سنتی باشد... غلط است. جدید، علم جدید چی میگوید؟ تحقیقات روز چی میگوید؟ برعکس اولی است. (مغالطۀ عدم سابقه)
این تا حالا کسی این را نگفته. تا حالا سابقه نداشته. نه، این برای اثباتش است. بله، هرچه که سابقه ندارد، غلط است. جدید، جدید است، یعنی غلط. هرچه قدیمیها میگفتند، این میگوید قدیمیها نگفتند. این مغالطۀ جدیدی است.
* بعدی: تجدّد. هر پدیده یا عقیدۀ نو و جدید، مقبول و درست است. هر پدیده یا عقیدهای که یادگار مانده از گذشته، مردود و نادرست است. (مغالطۀ سنتگریزی)
* افراد فقیر و تهیدست دارای شخصیت مثبت و افکار درستند. (برتری فقر)
درواقع، طرف چون پول دارد، نباید به حرفش اعتنا کرد. افراد ثروتمند و متمول دارای شخصیت مثبت و افکار درستند؛ چون فقیر است.
* هر موضوعی که اکثریت مردم نسبت به آن نظر مساعد داشته باشند، درست است. (توسل به اکثریت)
* در هر دو حادثۀ متوالی، حادثۀ اول علت حادثۀ دوم است. (علت شمردن امر مقدم)
اول کی آمد، بعد کی؟ خب، پس این دلیلش بود دیگر. اول این اتفاق افتاد، بعد آن شد. اول یارانه دادی، بعد تورم رفت بالا. پس یارانه علت این بود که تورم رفت بالا.
* در هر دو حادثۀ همزمان، یک حادثه علت حادثۀ دیگر است. (علت شمردن امر مقارن)
یکی باشد.
* اگر اجزای مجموعهای دارای وصفی باشند، کل آن مجموعه هم دارای آن وصف خواهد بود. (مغالطۀ ترکیب)
* اگر کل مجموعهای دارای وصفی باشد، اجزای آن مجموعه هم دارای وصف خواهد بود. (مغالطۀ تقسیم)
* در هر بحثی که با دو نظریۀ طرح مخالف روبرو هستیم، همواره باید نظریۀ میانه و بینابین را بهعنوان نظریۀ طرح صحیح انتخاب کنیم. (مغالطۀ میانهروی)
۱۰۰ تومان من از این میخواهم. آن یکی میگوید نه، هیچی نمیخواهم. ۵۰ تومان.
* در وقوع یک امر محتمل، نتیجۀ مراتب قبلی در مراتب بعدی مؤثر است. (مغالطۀ قماربازان)
اولین مغالطه، پس چند تا شد؟ ۴، ۶، ۸، ۱۲، ۱۳. این بخش خیلی مطلب خاصی ندارد.
مغالطۀ «سنتیگرایی» وقتی صورت میگیرد که کسی کهنه و قدیمی بودن مطلبی را دلیل درستی یا خوبیاش بداند. «اعتقاد قدیمی است، پس درست است.» «چون این کار از قدیم انجام میشده، پس خوب است.» «مطمئناً این کار ضرری برای شما ندارد. این شیوهای است که همیشه انجام میشد و ما هم همان را ادامه خواهیم داد.» نمونۀ برجستۀ مغالطۀ تئوری ادموند برک که محافظهکاری را شعار خود قرار داده بود و استدلال میکرد که مثلاً فلان روش سیاسی نزد گذشتگان مقبول بود و مطابقش عمل میشده و در آن اداره و تدبیر حکومت تاکنون با مشکل خاصی برخورد نکرده، پس آن روش سیاسی درست بوده و ما هم از همان روش پیروی خواهیم کرد. سنتیگرایی. بله دیگر، چون گذشته بوده. نه، چون آن گذشته ما ازش محافظهکاری... قبلاً استفاده میشده و حکومت مشکل نداشته. چون حکومت با این روش دچار مشکل نبوده، خوب حکومت پیش میرفته، پس خوب است. پس علتش سنتیگرایی نیست، بلکه کار داریم. داشته باشیم تجربی میشود.
سنتیگرایی و میل به پذیرش اعتقادات گذشتگان، گرایش رایجی بین همۀ مردم است؛ اما مسلماً اعتقاد هرگز نمیتواند دلیل بر صحتش باشد. «قدیمیها میگفتند فلان... قدیمیها میگفتند...» آره، درست بشود. علل گوناگونی برای ارتکاب این مغالطه در نظر گرفته میشود؛ مثل گرایشهای باطنی و تعلقخاطر به برخی اندیشهها، آداب و رسوم و نیز صرفهجویی و به تعبیر درستتر، سستی و تنبلی در فکر کردن. بسیاری از مردم ترجیح میدهند از اندیشهها و شیوههای قبلی خود یا گذشتگان خود دست برندارند و زحمت طاقتفرسای نقد و بررسی و تغییر و تحول را بر خود هموار نکنند. کسانی که مرتکب مغالطۀ سنتیگرایی میشوند، گاهی استدلال خودشان را به مسئلۀ ادامه دادن راه گذشتگان، موجهتر جلوه میدهند. «پسرم، پدران ما جد اندر جد نقاش بودند. تو باید سعی کنی که این شغل در خاندان ما زنده نگه داشته شود.»
جنبۀ دیگر مغالطۀ سنتیگرایی، مسئلۀ عادت است. افراد با تکرار یک عمل خاص و مداومت بر شیوههای خاص زندگی، به آن مأنوس میشوند و بهسختی میتوانند در رفتاری که به آن عادت کردهاند، تغییر ایجاد کنند. در این حالت میشود بهخوبی مشاهده کرد که روحیۀ تنبلی و عدم پویایی و تحرک باعث میشود که فرد بر عادات پیشین خودش اصرار بورزد و از تغییر آنها خودداری کند. مغالطه در اینجا هنگامی رخ میدهد که شخصی مسئلۀ عادت خود را برتر از استدلال و منطق بداند و گمان کند که اگر فردی به کاری عادت کند که دارای اشکالات و نواقصی است، این عادت دلیل خوبی برای انجام آن کار بوده و باعث میشود که کسی نتواند به او خرده بگیرد و خطایش را تذکر بدهد. «من از بچگی عادت کردم که بهحالت درازکش کتاب بخوانم.» باز میگوید: «از نظر علمی درست نیست.» سختترین است. «من همیشه همین کار را میکنم.» «مشکل پیدا نکردم.» تا حالا مشکل پیدا نکردنش فرق میکند با آن. یعنی خود همین هم باز یک نوعی مغالطه است. «تا حالا مشکل پیدا نکردم.» چه مشکلی؟ مثلاً این دارد میگوید: «آقا، این را اگر بخوری برای کبدت مثلاً ضرر دارد. مثلاً اورۀ خون ضرر دارد.» سری که محسوس نیستش که شما بگویید آقا من دو هفته دارم آن را میخورم. «این همه نوشابه خوردیم آقا، هیچی هم نشده، مشکل برایم پیش نیامد.» «۲۰ ساله دارم میخورمها، ۳۰ ساله ما همیشه دارم سیگار میکشم.» «چی چی شده دیگر؟ چه مشکلی پیدا کردهام؟»
سختترین حالت این مغالطه، عادات اجتماعی است که میشود از آن به آداب و رسوم تعبیر کرد. البته آداب و رسوم ملل مختلف طبعاً متفاوت است و نمیشود بدون دلیل بعضی را بهتر از بقیه دانست؛ اما جنبۀ مذموم تعصب بر آداب و رسوم خاص این است که با اینکه خطا بودن یکی از آداب قطعی و یقینی است، ولی باز هم عدهای نمیخواهند از آن دست بردارند. برای همین، این سخن موهوم و غیرمنطقی را شعار خود قرار میدهند که: «پیشینیان و نیاکان ما چنین میکردند و ما باید این سنت را زنده نگه داریم.» نمونۀ چنین آداب و رسومی در برخی سنتهای خرافی و غیرعقلی کشور خود ما نیز وجود دارد که میشود به مسئلۀ چهارشنبهسوری و پریدن روی آتیش و سیزدهبدر و اینها اشاره کرد.
قرآن کریم بارها و بارها به مسئلۀ سنتیگرایی بهعنوان یکی از لغزشهای بزرگ عقل اشاره کرده است. از جمله: «وَ کَذلِکَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِکَ فی قَرْیَةٍ مِنْ نَذیرٍ إِلاَّ قالَ مُتْرَفُوها إِنَّا وَجَدْنا آباءَنا عَلی أُمَّةٍ وَ إِنَّا عَلی آثارِهِمْ مُقْتَدُونَ.» سورۀ زخرف، آیۀ ۲۳ «قَالَ أَوَلَوْ جِئْتُکُمْ بِأَهْدَى مِمَّا وَجَدْتُمْ عَلَیْهِ آبَاءَکُمْ قَالُوا إِنَّا بِمَا أُرْسِلْتُمْ بِهِ کَافِرُونَ.» سورۀ زخرف، آیۀ ۲۴ «بابام این کارها را میکرد.» از امام صادق نقل شده است رفتم منزل یکی از اصحاب. طرف خیلی خانۀ تنگی داشت. پدریه: «إِنْ کَانَ أَبُوکَ أَحْمَقَ یَنْبَغِی أَنْ تَکُونَ مِثْلَهُ.» بابات احمق بوده، احمق باشی؟ احمق بود. پول داشت، خانۀ کوچک. نمیروم خانۀ بزرگ. امشب مغالطۀ سنتیگرایی چیست؟ اصطلاحات دیگر هم دارند: «نسل اندر نسل این کار را انجام دادیم.»
پاسخ پیامبران الهی بهترین روش برخورد با این مغالطه را به ما یاد میدهد. همانطور که در آیۀ فوق ملاحظه کردیم، پیامبران بهجای توجه به قدمت یک اندیشه، توجه مخاطبان خودشان را به محتوای اندیشهها معطوف میکردند. باید به تعالیم آیینهای مختلف نگاه کرد و دید کدام یک به هدایت نزدیکتر است. در برخی موارد و در آیات دیگر قرآن کریم، به نقد اندیشه و شیوۀ گذشتگان بهعنوان راهی برای پاسخ به این مغالطه اشاره شده است: «وَ إِذَا قِیلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا مَا أَنْزَلَ اللَّهُ قَالُوا بَلْ نَتَّبِعُ مَا أَلْفَیْنَا عَلَیْهِ آبَاءَنَا أَوَلَوْ کَانَ آبَاؤُهُمْ لَا یَعْقِلُونَ شَیْئًا وَ لَا یَهْتَدُونَ.» سورۀ بقره، آیۀ ۱۷۰ این از مغالطۀ اول.
مغالطۀ دوم: مغالطۀ عدم سابقه است. حالا تو فضای سیاسی شاید بعضی وقتها آنها کمتر رایج بشود. وقتی بیشتر رایج است که سطح رشد اجتماعی رفته بالا. استفاده خیلی الان بدیهی شده که این غلط است. واسه این همه سال ما این مدلی با این مدل مثلاً مملکت میچرخید. با این سیاست مثلاً پیش رفت. حالا تو آمدی میگویی سیاست مشکل داشته. این همه سال من کار انجام دادهام. این همه سال جلوگیری کردیم. جلوگیری از بارداری و چیزهای دیگر. حالا یکدفعه آمدند میگویند این همه سال وقتی غلط است، تا حالا درست بود، حالا غلط شد؟ چون تا حالا درست بود دیگر. من همیشه درست باشم؟ چطور تا حالا چی بود، حالا یکدفعهای خراب شد؟ تا حالا مشکل نداشت، یکدفعه مشکل پیدا کرد.
مغالطۀ عدم سابقه ریشه در این طرز فکر دارد که هر چیز خوب و ارزشی را تا حالا یکی انجام داده دیگر. اگر خوب بود، حالا یکی انجام میداد. تا حالا کی میگفت؟ یعنی تا حالا به عقل هیچکس نرسیده، فقط به عقل شما رسیده؟ هر مطلب درستی تاکنون بیان شده. این مغالطه بیشتر در مسائل علمی مطرح میشود، به این ترتیب که عدهای گمان میکنند قدما و گذشتگان بهاندازۀ کافی هوش و درایت داشتند. باارزش بود، حتماً تاکنون تشخیص داده بودند. یعنی شیخ اعظم نفهمیده، تو فهمیدی؟ چه نقدی است شما وارد میکنید؟ لذا کاری که تازه مطرح میشود، به علت عدم سابقه مردود و خطا است. یعنی در مفید و باارزش بودنش باید تردید کرد. «اگر ورزش صبحگاهی آنقدر که شما میگویید برای تندرستی مفید بود، پس چرا قدیمیها تا حالا این کار را انجام ندادند؟» همه جمع کردند، ورزشم نمیکردند، همهچی هم میخوردند. هفتهای چقدر غذای چرب میخوردند، هیچیشان هم نشد.
صفحۀ ۷۰. مغالطۀ عدم سابقه رابطۀ نزدیکی با سنتیگرایی دارد؛ اما میشود میان آنها تفکیک قائل شد. در سنتیگرایی به قدمت یک اندیشه یا عمل و درست بودنش استدلال میشود؛ یعنی شخص یا گروهی که به کاری عادت کردهاند یا اندیشهای را از گذشتگان به ارث بردهاند، آن وقت که آن عمل و اندیشه مورد نقد قرار میگیرد، این افراد قدیمی و سنتی بودنش را دلیل درستیش دانسته و بهاینوسیله از آن عمل و اندیشه دفاع میکنند. عدم سابقه هر دو وسیلهای برای مخالفت است. برای دفاع بود گرایی، این برای نقد است. برای مخالفت با هر پیشنهاد جدید، چنین استدلال میشود که اگر این کار و این پیشنهاد خوب و مفید بود، گذشتگان تاکنون انجام داده بودند. «مردم تا حالا هیچ وقت به این همه برنامۀ تفریحی در رادیو تلویزیون احساس نیاز نکردند.» «امروزه مردم به چنین برنامههایی در این حد گسترده نیاز ندارند.»
مغالطۀ عدم سابقه را میشود مغالطۀ محافظهکاران دانست. سیاست محافظهکاری این است که شخص تمام تلاش خود را معطوف حفظ وضعیت موجود و مخالفت با هر نوع تغییر و تحول میکند. نمونهای از محافظهکاری و ابتکار مغالطۀ عدم سابقه را میشود در دوران پیش از انقلاب اسلامی، از سوی روحانیون مخالف حضرت امام خمینی دید. حالا چند صد سال است که تبلیغ کردهاند، بهطوری که خود آخوندها باور کردهاند، خود باور کردهاند که ما را چه به سیاست؟ «آقا ما چه کار داریم به سیاست؟ سیاست را بگذار برای اهلش. ما مسائل دین میگوییم.» استدلال بسیاری از این روحانیان چیزی نبود جز مغالطۀ عدم سابقه. آنها میگفتند: «ما باید تنها به مسائل دینی و عبادی بپردازیم. مسئلۀ سیاست، حکومت، ولایت، اساساً کار درستی نیست؛ چون اگر کار درستی بود، تا حالا علما و روحانیون قدیم آن را مطرح کرده بودند. ما میبینیم که پرداختن به حکومت و ولایت سیاسی فقیه بین علمای گذشته سابقه ندارد، پس درست نیست.»
قرآن کریم به ارتکاب این مغالطه از سوی کفار اشاره کرده و میفرماید: آنها برای رد دعوت پیامبران الهی چنین استدلال میکردند که سخنان شما در میان گذشتگان ما سابقه ندارد، پس خطاست و ما آن را نمیپذیریم. «فَلَمَّا جَاءَهُمْ مُوسَى بِآیَاتِنَا بَیِّنَاتٍ قَالُوا مَا هَذَا إِلَّا سِحْرٌ مُفْتَرًى وَمَا سَمِعْنَا بِهَذَا فِی آبَائِنَا الْأَوَّلِینَ.» سورۀ قصص، آیۀ ۳۶ باز این دو تا خیلی فرق میکند. سابقه عوامفریبانه، آن بحث حکومتی که استناد میشود به سابقۀ خواص. خواص، بحث اجماع میشود. بحث نظر خواص خیلی اعتبارش بالاست. بله بله. اتفاقاً تو خود اجماع هم یکی از مباحث همین است که میگوییم تا حالا کسی خلاف این نگفته. عدم خلاف خودش کاشف از اجماع است در بین آن افرادی که مد نظرند. اینی که سابقه نداشته این نظر در میان اینها، و این هم باید لحاظ شود با اینکه شرایطش بوده برایش. یعنی این مسئله را باهاش مواجه بودند. شرایطش هم باید باشد. یعنی با این مسئله مواجه بودند یا ورود کردن در این مسئله فقهی. با اینکه ورود در مسئلۀ فقهی کردهاند، یک همچین نظری. نه اینکه اصلاً این باب را ندارند. «ولی فقیه» اصلاً تو این باب وارد نیست. خیلی متفاوت میشود. با اینکه ورود کرده، ولی چیزی نظر نداده. هیچکدام نظر ندادهاند. همه ورود در این مسئله کردهاند. همه شرایطش را داشتند. در مورد حضرت امام تفاوت است. هیچکدام شرایط حکومت نداشتند. برای همین حکومت نکردند و اصلاً نظریهای ندادند در مورد حکومت. امام شرایطش را داشت و ورود کرد و نظریه داد. ورود کردن و نظریه دادن.
مغالطۀ بعدی، مغالطۀ «تجدد» است. همانطور که اگر کسی گمان کند قدمت یک اندیشه و عمل نشانۀ درستیاش است، دچار مغالطه میشود، همچنین توهم درستی و صحت چیزی بهدلیل تازه و جدید بودنش هم یک مغالطه است. «این جدیدترین تحقیقات است.» «این نظریه را تا حالا کسی نداده.» «اولین باری است که این را دارند میگویند.» مغالطۀ تجدد وقتی صورت میگیرد که کسی بخواهد اصلاً خود همین «برای اولین بار» یکی از آن مغالطات رسانهای است. کسی بخواهد از جدید و نو بودن چیزی، صحت و اعتبار آن را نتیجه بگیرد. «آقا، این نظریۀ من برای اولین بار است که دارد مطرح میشود.» «خبر اولین بار...» چه ربطی دارد؟ «شما که با حرف من مخالفت میکنی، هیچ میدانی که این حرف مطابق با جدیدترین نظریه و تحلیلهای جامعهشناسی است؟»
شاید قبول این نکته عجیب باشد که هم قدمت و هم تجدد که دو امر به ظاهر متعارضند، دستمایه و موجب ارتکاب مغالطه بشوند. بیشتر انسانها هم اطمینان و امنیت امور قدیمی و سنتی را میخواهند، هم آراستگی و درخشش امور جدید. هر یک از این احساسات اگر باعث کنار گذاشتن عقل و استدلال در نقد و بررسی ما بشود، موجب ارتکاب مغالطه میشود.
مغالطۀ تجدد در نقطۀ مقابل سنتیگرایی قرار دارد. مبتنی بر این فرض است که همه چیز در حال رشد و پیشرفت است. به همین علت هر چیز جدید و نویی که خبر از رشد و پیشرفت بیشتر بدهد، باید پذیرفته شود. «ما از این پس غذاهای خود را مطابق با بهترین شیوههای طبع غذا، یعنی شیوههای جدید تهیه میکنیم.» «خانم، از کدام بهترین و جدید؟ از کجا در آمد؟»
ریشههای تاریخی اندیشۀ تجدد را میشود در دو مرحله جستجو کرد: یکی پایان قرونوسطی و آغاز رنسانس که گرد و غبار سنگین چند صد ساله همه چیز را فرار گرفته بود و پیدایش انقلاب صنعتی و حرکت و جهش در علوم تجربی باعث ایجاد چنین توهمی شد که بشریت بر مرکب علم و دانش سوار شده و به پیش میتازد. بنابراین، هر گامی که علم به پیش برمیدارد، بلکه بهطور کلی هر تحفۀ جدیدی که بشریت ارمغان میآورد، نشانۀ رشد و تکامل است و در صحت و درستیاش نباید تردید کرد. نقطۀ عطف تاریخی دیگر در مسئلۀ تجدد، شخصیت و اندیشههای هگل است. هگل در قرن ۱۸ و ۱۹ (یعنی ۱۷۷۰ تا ۱۸۳۱ میلادی) زندگی میکرد. به مسئلۀ پیشرفت و تکامل جنبۀ فلسفی بخشید و با پیش کشیدن مسئلۀ تضاد درونی همه موجود ات و قصۀ آنها به سوی وضعیت برتر (یعنی تز، آنتیتز و سنتز)، چنین ادعا کرد که وضع جهان طوری است که همۀ موجودات رو به بهبودی و تکامل میروند. حالت اولیۀ جهان حالت نامطلوبی بوده، آره، اما جهان آهستهآهسته رو به پیشرفت و ترقی سیر میکند. هگل دامنۀ این اصل را به همه چیز گسترش داد. حتی مدعی بود که فلسفۀ او نتیجه و سنتز فلسفههای فیلسوفان گذشته است، به همین دلیل از آنها بهتر و برتر است.
بعد از هگل، اندیشۀ تجدد و پیشرفت چنان جا افتاد که همۀ مردم تحصیلکرده، حتی عامیترین مردم و افراد بیسواد هم قائل به اندیشۀ پیش رفتن شدند که همان مدرنیته است. مبانی فلسفۀ مدرنیته، تفکر در میان مکاتب فکری از سوی مارکسیستها ابراز شد که با اخذ فلسفۀ هگلی، معتقد به «هر نو از هر کهنه بهتر است» شدند. الان هم در دنیای غرب شعار «پیش به سوی سال ۲۰۰۰» و نوید آغاز قرن بیست و یکم، حربۀ کارآمدی است و این کتاب مال ۲۰ سال پیش است. برای صحیح و موجه جلوه دادن هر فکر و برنامۀ جدید است. بهطور طبیعی یکی از زمینههایی که ما الان داریم. ما چقدر بدبختیم. کتابی که مال ۲۰ سال پیش است را داریم میخوانیم. چه کتاب جدید و بکری تا حالا در حوزه اضافه بکنی؟ شاید هست که واقعاً تغییری توش نیست. ذهنش باز بود. کلیات انقلاب پیامبر آقا ۱۵۰۰ سال پیش، اگر این اتفاق افتاد در عرض ۶۰ سال مثلاً پسر پیغمبر... ماهیتش که الان همین قضیه است.
این کتاب در مجموع کتاب خوبی است. بهطور طبیعی یکی از زمینههایی که ارتکاب مغالطۀ تجدد در آن شیوع فراوان دارد، مسئلۀ آگهیهای تجاری و تبلیغاتی و تلاش برای به فروش رساندن هرچه بیشتر کالاهای تازه تولیدشده است. در این زمینه، سیطره و غلبۀ تبلیغات بر افکار مردم باعث شده که «جدید بودن یک کالا» واقعاً به معنای «بهتر بودنش» فهمیده شود. تبلیغات چنین وانمود میکند که کارخانهها همواره با تولیدات جدید خود، محصولات بهتر و پیشرفتهتری را به بازار عرضه میکنند. الان ما دو تا گوشی داریم. این برند مثلاً ۲۰۱۶، آن ۲۰۱۵. پودر لباسشویی جدید، خمیر دندان جدید، خودکار جدید، پارچه جدید. همه و همه بهدلیل جدید بودنشان خوب و با کیفیت بهتر و بالاترند. «زندگی بهتر با محصولات جدیدتر.»
نمونه و زمینۀ مهم دیگر مغالطۀ تجدد، بهویژه در کشورهای جهان سوم و کشورهای مسلمان، مسئلۀ تضاد ارزشهای جدید و پیشرفتهای علمی و صنعتی با ارزشهای سنتی و دینی است. در این میان، عدهای دچار مغالطۀ سنتیگرایی شده و بهطور کلی از همه اندیشهها و ارزشهای قدیمی و سنتی طرفداری کردهاند و مهر بطلان به هر چیز جدید زدهاند. حتی استفاده از دستاوردهای علمی و صنعتی مثل رادیو، تلویزیون، تلفن، هواپیما و غیره را جایز نشمردند. سلفی کلاً. از سوی دیگر، عدهای گروه اول را متحجر و کهنهپرست مینامند و معتقدند که باید با پیشرفت علم و دانش پیش رفت و هر چیز کهنه را به زبالهدان تاریخ انداخت. این جفتش یک مدل است. این عده راز پیشرفت کشورهای صنعتی را همین امر میدانند و معتقدند که ما هم باید از همین دستورالعمل پیروی کنیم و در درستی هر چیز جدید و نو به هر دستاورد تازه بشری تردید نکنیم. اندیشۀ تجدد که امروزه بیشتر با نام توسعه مطرح میشود، اندیشۀ غالب و رایجی است که متأسفانه در کشورمان بهطور گسترده وجود دارد و در کتابها و مطبوعات مختلف شاهد نشر این طرز تفکر هستیم. حتی بالاتر از این، توسعه را خودش را خوب میدانند و هر چیز جدید را به خاطر توسعه و پیشرفت خوب میدانند. آن به کنار. ممالک را، کشورها را، میآیند تقسیمبندی میکنند رو حساب توسعه. بعد یک جامعه میشود جامعۀ عالی، جهان اول، جهان دوم، جهان سوم، جهان پنجم. رو حساب توسعه خیلی سنگین است. شما در مورد ژاپن تازگی مشهد سخنرانی داشتم. پسر مؤمن بسیجی خوب. در مورد ژاپن که دیگر خوب زندگی میکنند. کشور پیشرفته فلان. آچار. حالا خوب یعنی چی؟ بعد مثلاً خوبی به توسعه است؟ به پیشرفت؟
در کتاب ها و مطبوعات مختلف شاهد نشر این طرز تفکر هستیم. از آنجا که هدف این مجموعه صرفاً معرفی انواع مغالطات است، بنا نداریم به نقد اندیشههای گوناگون بپردازیم؛ اما به علت اینکه اندیشۀ تجدد و ارتکاب مغالطه بیشتر در قالب طرز تفکر مذکور صورت میگیرد، در اینجا تذکر سه نکته را لازم و مفید میدانیم:
۱. چنانکه بارها تذکر داده شد، برای نقد هر اندیشه تنها باید به محتوای آن توجه کرد و منطق و استدلال را بهعنوان مؤیدش برگزید. نه چیز دیگر. لذا جایگزین کردن جدید بودن یک اندیشه بهجای منطق و استدلال در نتیجهگیری صحت و درستیش، کار معقول و مقبولی نیست.
۲. کلمۀ «پیشرفت»، «اندیشۀ تجدد» و «توسعه» کلمۀ مبهمی است. کلمۀ «پیشرفت» دارای شش معناست. به تعبیر دیگر، در شش زمینه میشود پیشرفت انسان را در نظر گرفت که این معانی باید حتماً در هر موضوع مربوط به تجدد و توسعه لحاظ شده باشند. آن شش زمینه عبارتند از: علوم تجربی، صنعت و فناوری، رفاه، آرمانهای اجتماعی و سیاسی، اخلاق، و سرانجام تواناییهای ذهنی و روانی انسان. در کدامش پیشرفت؟ پیشرفت در کدام؟ لذا هرگاه کلمۀ پیشرفت مطرح میشود، باید توجه داشت که کدام پیشرفت مد نظر است.
۳. در نقد اندیشۀ تجدد، سخن شهید مطهری را یادآور میشویم که میفرمود: «آیا با پیشرفت علم، اخلاق هم پیشرفت کرده یا به انحطاط و انحراف کشیده شده است؟» اگر بعد از پیشرفت اتمشناسی، پیروی کرد، آیا از ساختن بمب اتم هم باید دنبالهروی نمود؟ اگر صنعت و فناوری پیشرفت به حساب میآید، آیا باید ساخت و نشر موسیقی و فیلم شهوتانگیز را هم پیشرفت به حساب بیاوریم؟ اگر علم شیمی روزبهروز رشد میکند، آیا ساختن مواد مخدر و توزیع آن میان جوانان هم نشانۀ رشد است؟
مغالطۀ بعدی، «سنتگریزی» است. هرچه که قدیمی است، باید نفیاش کرد. «جوانپسند». «ما که جوانی را در پا داد نمیفهمیم». «کشیدی؟ احساس شما که اینها را نمیفهمی.» «شما حس جوانها را درک نمیکنی، پس نمیتوانی راجع به این نظر بدهی.» خود همین قلیان هم به خاطر جدید بودنش دیگر مغالطۀ تجدد است. الان همه دارند، الان تازگی باب شده است، همه میکشند. «بریم بکشیم.» «بریم الان تازگی همه قلیان میکشند.» اینجوری پس تا حالا سه تا مغالطه را بررسی کردیم: یکی سنتیگرایی بود: «این مطلب قدیمی است، پس درست و مقبول است.» یکی تجدد بود: «این مطلب جدید است، پس درست و مقبول است.» یکی عدم سابقه بود: «این مطلب جدید است، پس نادرست و نامعقول است.» حالا میشود برای مجموعۀ فوق، یک قسمت چهارم هم تصور کرد: «این مطلب قدیمی است، پس نادرست و نام قبول است.» این جمله خلاصۀ و اساس اندیشۀ نادرستی است که نام مقایسۀ سنتگریزی بر او نهادهایم.
در مورد این بحث، سه نظریۀ اصلی وجود دارد. نظریۀ اول از سوی متفکران قرونوسطی ارائه شده و چون نظریۀ قدیمی است، از آن صرفنظر میکنیم. اما نظریۀ دوم قدیمی است. خب، آن که اصلاً کارش قدیمی است. «بریم سراغ نظریه... کارش نداریم، قدیمی است.» این برهان نیست. مقتضای تفکر عقلی و منطقی این است که برای قضاوت دربارۀ هر مدعایی، به محتوای آن مدعا و دلایل و براهینش بنگریم و امور جانبی و غیرمرتبط، مثل شخص گوینده یا زمان ابراز سخن را در اعتبارش دخیل ندانیم. بنابراین برای نشان دادن خطا بودن یک اندیشه و مدعا باید مستدلانه سخن گفت و نمیشود صرفاً بهدلیل قدمت، اندیشهای را نادرست خواند. «قوانین جزایی اسلام ۱۴۰۰ سال پیش ارائه شده و نباید انتظار داشت که این قوانین بتوانند به مشکلات و مسائل امروزی پاسخ بدهند.»
ریشۀ اصلی روانی ارتکاب مغالطۀ سنتگریزی، گرایش افراطی به تجدد، نو کردن و خواستن همه چیز است. این طرز تفکر گاهی در مسائل سطحی زندگی خودش را نشان میدهد که مثال بارزش گرایش به مدها و مدلهای جدید در لباس و کفش و کلاه و سایر زمینههای زندگی و کنار گذاشتن هر چیز قدیمی در این زمینههاست: «نو که میآید به بازار، کهنه میشود...» اما این طرز فکر در مسائل جدیتر و عمیقتر زندگی هم ظهور و بروز پیدا میکند. بهطوری که عدهای گرایش به تجدد و پیشرفت را مجوزی برای سنتشکنی و انتقاد و اعتراض برای هر اندیشه و رفتار قدیمی میدانند. از این رو، معمولاً مغالطۀ سنتگریزی با مغالطۀ تجدد همراه است. «شما تا کی میخواهی انسانهای چند قرن پیش را الگوی خود قرار بدهی؟» «اگر به پیشرفت و توسعه جهان جدید باور داری و میخواهی از این قافله عقب نمانی، چارهای نداری جز پشت کردن به الگوها و چارچوبهای قدیم.»
قرآن کریم از سوی کفار نقل میکند که وقتی دربارۀ مسئلۀ قیامت و معاد و زنده شدن پس از مرگ سخن میگویند، چون برای انکار این مسئله دلیل و برهانی ندارند، میگویند: «این یک ادعای قدیمی است. قبل از ما پدرانمان هم آن را دادهاند.» «اساطیر و افسانههای گذشتگان نیست.» خیلی وقت است. «او قبلنا آنقدر اینها را میگفتند.» «قدیما یک دورههایی بودند این حرفها را میزدند.» «قَالَ الَّذِينَ كَفَرُوا إِذَا كُنَّا تُرَابًا وَآبَاؤُنَا أَئِنَّا لَمُخْرَجُونَ لَقَدْ وُعِدْنَا هَذَا نَحْنُ وَآبَاؤُنَا مِنْ قَبْلُ إِنْ هَذَا إِلَّا أَسَاطِيرُ الْأَوَّلِينَ.» سورۀ مؤمنون، آیۀ ۸۲ و ۸۳ و «إِذَا مَا عُدْنَا مُخْرَجُونَ.» نیست. «عین المب اصول» چه کرده با این آیه! یا الله! «لَقَدْ وُعِدْنَا هَذَا.» آیه نمنم زده. سورۀ نمل آیۀ ۶۷ و ۶۸. با هم. «آدرس کفرو...» این درست است. «وَآبَاؤُنَا مِنْ قَبْلُ إِنْ هَذَا إِلَّا أَسَاطِيرُ الْأَوَّلِينَ.» سورۀ نمل، آیۀ ۶۸ خب، این پاورقی را باید دو تا آیه میکرد. اصلاً دو تا آیه که ربطی به هم ندارد، یکی کرده. یک آدرس داده برای دو تا آیه که کاملاً متفاوت اند.
مغالطۀ بعدی، مغالطۀ «برتری فقر» است. موضوع بحثمان بحث شیرین و سادهای است و بعد از آن بحث سنگین که البته بحث سنگینی هم در پیش داریم، در مغالطات ربط. برتری فقر. افراد فقیر واقعاً ممکن است افراد صادق و قابل ترحمی باشند؛ اما این به آن معنی نیست که همواره حق طرف اینهاست. یک مغالطه است که گمان کنید به علت اینکه کسی فقیر است، پس نسبت به کسی که ثروتمند است، از حقانیت بیشتری برخوردار است. «او تقریباً تارک دنیاست و آه ندارد که با ناله سودا کند. میتوانی بهش اعتماد کنی.» دلیل دیگر برای اعتماد بهش نیست غیر از فقرش. فقر و تنگدستی هیچ ارتباط و نقشی در اعتبار یا عدم اعتبار یک استدلال ندارد؛ همچون که پول و ثروت هم نقشی در این باب ندارد. این مغالطه مبتنی بر این فرض خطاست که در آن بهجای اصل سخن و ادعای فرد، به شخصیت خود فرد و مسئلۀ فقرش توجه میشود. البته ممکن است از این نکته دفاع بشود و کسی بگوید که فرد فقیر کمتر در معرض اغوا و وسوسۀ امور دنیایی قرار میگیرد و در نتیجه کمتر در معرض لغزش قرار دارد. اما نباید فراموش کرد که از آن سو هم مت وجه باشیم، افراد ثروتمند کمتر در فشار گرسنگی، بیماری، ذلت، خواری و انواع درد و رنج قرار دارند و در نتیجه برای فرار از وضعیت نامطلوب خود، کمتر دچار وسوسه میشوند که کار خطایی انجام بدهند. بهترین دیدگاه دربارۀ مسئله را من از زبان یک دستفروش دورهگرد شنیدم که میگفت: «آن به خاطر زیرکیاش بوده، نه به خاطر دستفروشیاش، به خاطر گدا بودنش.»
استدلال دیگر به نفع مغالطه این است که گفته بشود از کسی که از جمعآوری پول و ثروت اجتناب میکند، میشود دریافت که به دنبال اهداف والاتری است. آن روایتی که از امام سجاد (علیه السلام) بله، همین روایت از امام سجاد (علیه السلام). کسی اجتناب از دنیا دارد. فراویدا، فراویدا، بپا بپا. این ممکن است که تارک دنیا باشد. بله، «تارکالدنیا للدّنیا». دنیا را بخشش را رها کرده، ولی یک بخش دیگر دوباره اعتبار، اعتبار میخواهد پیدا بکند، سوار بشود یک جای دیگر. بله، پیش نیامد. موقعیت پیش نیامد. همین امر دلیل و نشانهای بر حقانیت چیست؟ بعضی عرضه ندارند. عرضش را ندارد، نه اینکه نمیخواهد. میترسد، میلرزد. من که دوست ندارد. میترسد، میلرزد. اصلاً بعضی بیعرضهاند واقعاً.
اما باید به یاد داشت که افراد مختلف اهداف گوناگونی را دنبال میکنند که اهداف مادی یکی از آنهاست. ممکن است کسی به دنبال جاه و مقام باشد و یا سعی در اعمال نفوذ و تأثیر بر شخصیت افراد اطراف خود داشته باشد. آیا اهداف دیگر داشته باشد؟ ولی در هیچ یک، فقر و تنگدستی نمیتواند نشانی بر حقانیت باشد. این گاهی تو فضای حوزه پیش میآید. یعنی بین دو تا عالم، آدم طلبه کشش دارد به اونی که فقیر است. خیلی عجیب است. من خودم یک دل خونی دارم از وقتی آدم یک حرفهایی میشنود. طرف آمده اینجا مثلاً خانۀ ما، حالا تیر تخته و کتاب. آره، تهرانیها هم که پولدارند. و حساب میکند. اصلاً خیلی من حالم بد شد. اصلاً حالم به خیلی بدم آمد. از ماشین حساب دارد حساب میکند که این کتاب ما چقدر میارزد. دیدم یک دور بعد نگاه کرد و طلبه گفت: «گوجه ۱۵ میلیونی. کتاب داریها. تهرانیها هم که پولدار اند.» خیلی بدم آمد از این مدل برخورد. بعد انگار مثلاً او هم بدش آمد از اینکه مثلاً چرا داری؟ نباید داشته باشی؟ پولی خیلی نداشتیم. ثروتمند جزء اغنیا نبود. پولدار ندیدی. بعدش هم پول خرج کارهای دیگر میشد کرد، کتاب خریدیم. گفتم: «اگر پولدار بودم، ۱۰ سال ماشینم این نبود. ۱۰ ساله با همین دارم میروم.» مغالطات پنهانی است دیگر تو ذهن آدم. یعنی ناخودآگاه میبیند یک کسی دارد، ناخودآگاه نیکی ندارد. خوشش میآید. نمیدانم چیست اینها. واقعاً یک چیز عجیبی است. بین دو نفر، اونی که دارد و اونی که ندارد. اونی که هواش گران است. اونی که هواش پاره پاره است. حسین نماد زهد. نمیدانم چیست. بله، بعضی طلبهها که متأسفانه درک پایین دارند.
از عوامل گرایش به مغالطه، فرهنگ و ادبیات خاصی است که در بیشتر کشورها رواج دارد و سعی میکند چهرۀ افراد فقیر و بیبضاعت را چنان ترسیم کند که گویا همۀ آنها همواره کمتر در معرض خطا قرار دارند و در نتیجه کمتر اشتباه میکنند. همچنین با قصد ترویج عرفان و تصوف یا هر چیز دیگری، سعی میکند نقصان فقرش را با نسبت دادن عقل و فضیلت و حتی زیبایی به افراد جبران کند. «او با سر و وضع ژولیده و لباس مندرس خود، هیبت و ابهتی پیدا کرده بود که آشکارا از دیگران متمایز بود.» تمایزش بهدلیل حقارتش بود. بدبختیاش بود. به خاطر جوراب پاره و لباس پاره. بعضی جزء فضایل عرفا ذکر میکنند. «مرحوم فلانی لباس مندرسی داشت.» لباس مندرس مگر فضیلت است در نظر بگیریم؟ بهعنوان نقص نه فضیلت، بهعنوان وصف اشکال ندارد، ولی بهعنوان فضیلت با لسان مدح. میگویی: «آن شخصیت والا لباس مندرسی به تن میکرد.» با لباس مندرس مگر مغالطه است که میآید به امام صادق میگوید: «آقا چرا امام رضا میگوید این چه لباسی است شما امامی؟» مغالطه است. مغالطۀ فقر است تو ذهن طرف. «مولا امیرالمؤمنین، ببین چه لباس پارهای تنش میکرد.» این پاره و پوره و لباس زرکوب تنش میکرد. طلا داشته. ژولیده، پاره پاره. خیلی عجیب است. واقعاً توی قبرستان، طرف پاره پوره، جرواجر پوشیده. نصیحتی بکن ما را. لباس خوب است، مرتب باش. بلکه این را میآید بهعنوان نقص طرف میگوید: «فلانی عطر خرید ۲۰۰ هزار تومان.» گفتم: «خب، پیغمبر هم یکسوم درآمد ماهیانش را میدادند عطر.» عجب! بله.
ثروتمند، برترین ثروتمند است. اینجا فرض میشود که پول و ثروت افراد ملاک اندازهگیری درستی و صحت گفتار و کردارش است. این هم غلط است. تو روانشناسی هم اثبات شده که توی مجموعهای، وقتی کسی بداند افراد بدانند که کی وزنش از همه بهتر است، ناخودآگاه نسبت به حرف او یک کرنش دارند. روانشناسی طرف را آوردن تو یک مجموعهای. اول همه را حساب پرسیدند: «شما چقدر دارایی داری؟ فلان اینها.» همه با همدیگر نشستند به حرف زدن. طرف هم یک لباس ساده پوشیده. بعد اول حرفش را قبول نکردند. بردند تو یک مجموعۀ دیگر، همین آدم را از همان اول گفتند که این آدم کسی است که ۵۰۰ تا پمپ بنزین دارد. همان حرف را انداختند. این هم همان استدلال آورده. همه سکوت کردند. قبول کردند. چون پول دارد. خلاصه این بالاخره فرق میکند، یک جایگاهی دارد. بله. رئیسجمهور محترم فرمودند که نباید جوری باشد که مردم به ثروتمندان با دیدۀ چی؟ تحقیر بنگرند. باید با دیدۀ تکریم نگاه بکنند به ثروتمندان. بازیهای بیژنی کاریکاتور کشیده بود، طرف با ماشین آخرین سیستم دارد میآید، مردم همه سجده کردند. در راستای سخنان رئیسجمهور. به این معنا که هرکه پول بیشتری دارد، احتمال درست بودن نظریهاش بیشتر است. «این نظرخواهی دربارۀ فعالیتهای اقتصادی آینده برای اهمیت زیادی دارد و باید دربارۀ پیشنهادهای ارائه شده خیلی سرمایه گذاری کرد.» چون همه افرادی که از آنها نظرخواهی شده، ماهانه دارای درآمدی بیش از ۲۰۰ هزار تومان هستند. نظرخواهی کردند که آیا چنین درآمدی موجب عصمت و مصونیت از خطا میشود؟ این امر بسیار خوب و پسندیده است که کسی دارای پول و ثروت و درآمد زیاد باشد. همچنین بسیار پسندیده است که شخصی دارای افکار صحیح و نظریات درست مطابق واقع باشد. هیچ حد وسطی وجود ندارد که ثروتمندی شخص به درست بودن افکارش مرتبط باشد. جنبۀ مغالطۀ این در اینجا همین است که به جز دلیل و برهان یک عقیده، عامل دیگری در صحت و درستیش دخیل نیست. مردم قبول دارند که پول و ثروت همه چیز نیست؛ اما گمان آنها غالباً این است که از ۱۰۰ چیز، ۹۰ چیز را پول تشکیل میدهد و از ده چیز باقیمانده، ۹ چیز را میشود با پول خرید و حتی کاری کرد که فقدان یک چیز باقیمانده هم امکانپذیر و قابل حل باشد. «کسی که در چند بانک جهانی دارای حساب کلان است، ممکن نیست در تحلیل شرایط موجود کاملاً اشتباه کرده باشد.» بله. لذا ملاک اینکه کابینه مثلاً تشکیل بشود، این است که این آقا کارخانه دارد. این آقا چندین سال وزیر بوده. مجموعه دارد. قلعه دارد.
یک جنبۀ دولت اغنیا، دولت ثروتمندان، یک جنبۀ ارتکاب مغالطه وقتی است که شخص بخواهد بهجای برهان و استدلال، درستی سخن خودش را با استناد به پول و ثروت خودش به اثبات برساند. «این کار را باید مطابق این روش انجام بدهیم، چون بهترین روش ممکن است و خودم حاضرم ۷۰ درصد هزینۀ انجام آن را تقبل کنم.» دیگر تمام. کسی همین حرف را بزند دیگر تأیید میشود که حرفش درست است. قرآن کریم بارها به ارتکاب مغالطه از سوی کفار و مشرکان در برخورد با پیامبران الهی اشاره کرده است. از جمله: «وَنَادَى فِرْعَوْنُ فِي قَوْمِهِ قَالَ يَا قَوْمِ أَلَيْسَ لِي مُلْكُ مِصْرَ وَهَذِهِ الْأَنْهَارُ تَجْرِي مِنْ تَحْتِي أَفَلَا تُبْصِرُونَ.» سورۀ زخرف، آیۀ ۵۱ ببین من چقدر ثروت دارم. «من خدا نیستم.» «أَمْ أَنَا خَيْرٌ مِّنْ هَذَا الَّذِي هُوَ مَهِينٌ وَلَا يَكَادُ يُبِينُ.» سورۀ زخرف، آیۀ ۵۲ «من بهترم، یک آدم پا پتی که حرف نمیتواند بزند.» «فَلَوْلَا أُلْقِيَ عَلَيْهِ أَسْوِرَةٌ مِّن ذَهَبٍ أَوْ جَاءَ مَعَهُ الْمَلَائِكَةُ مُقْتَرِنِينَ.» سورۀ زخرف، آیۀ ۵۳ این چرا دستبند از طلا ندارد؟ او چرا با ملائکه باهاش نیامدهاند؟ حرف کسی را قبول کنیم که ثروتش زیاد است. لپتاپ کبهای داشته باشد. موقعیتی داشته باشد. جایگاهی داشته باشد. گفت که: «شما اگر بخواهی یک نفر هست که یک سیب دارد، یکی دیگر ۱۰ تا سیب دارد. اگر میخواهی سیب بگیری از کدام میگیری؟» که یکی دارد، یکی دارای یک سکه است، یکی دارای ۱۰۰ تا سکه است. کلی آدم دارد. مرید دارد. نوچه دارد. ازش بگیری، میگیرد، میزندت. آدم چون پول دارد، آدم زیاد دارد. میخرد، میبرد، میآورد.
لذا مغالطۀ بعدی، «توسل به اکثریت» است. توسل به اکثریت این است که حق با اکثریت است. افراد بیشتری این را میگویند. توی جمعی، بیشتر این نظر را دو نفر تأیید کردهاند. آن ده تا تأیید کردهاند. دموکراسی. در حالی که یعنی یک وقت هست امر مشورتی است. اینجا اکثریت، اکثریت میشود. یک وقت است امر نفسالامری است، استدلالی است. اصلاً در امر یعنی شما یک وقت هست در مسیر اجرا. «ما باید این کتابها را جابجا کنیم.» خب، شما نظرتان چیست؟ چجوری جابجا کنیم؟ یکی میگوید: «تکتک دست بگیریم ببریم.» یکی میگوید: «۱۰ تا ۱۰ تا.» یکی میگوید: «تو کارتون موز بگذاریم.» یکی میگوید: «پول بدهیم، همه را بیایند با شرایط موجود بررسی میکنیم.» نظرسنجی میکنیم. این بیشتر از همه رأی آورد، انجام میدهیم. یک وقت هست میگوییم اصلاً اصل این کاری که کتابها را جابجا کنیم، خوب است؟ ۵ نفر رأی میدهند، ۴ نفر منفی. ۵ نفر رأی مثبت دادهاند، پس خوب است. پس خوب است. این خوبش برای من که پس این کار را بکنیم. یعنی تو بحث اجراش نیست، تو بحث حقانیتش است. یعنی بخواهد وجهی بشود، برهانی بشود. یک ماده یقینی. اینجا مادۀ یقینیت همین باشد که بیشتر این را گفتهاند. یعنی اگر در مجموعه تعداد زیادی از اعضا از یک نظریه حمایت کردند، باید به صحتش اذعان کنیم.
تعبیر دیگر این مغالطه وقتی صورت میگیرد، شما ملاحظه میفرمایید دیگر. همه مغالطات یک جورایی دارد برمیگردد به اینکه امور شبه یقینی. آن ششتایی که جزء یقین یاد داشتیم، اینها دارد میآید ادای یقینی بودن درمیآورد. جای آنها دارد مینشیند. «من یقین دارم که پول داشتن بهتر است.» «ثروت خوب است.» «به یقین دارم فقر خوب است.» این خودش میشود استدلال. به تعبیر دیگر، مغالطه وقتی صورت میگیرد که تعداد زیاد طرفدار یک مطلب را دلیل بر درستی و صحتش بدانیم. در حالی که حکم عقل و مطالعۀ تاریخ نشان میدهد که هرگز اعتقاد اکثریت مردم نشانۀ درستی یک اعتقاد نبوده و نیست. میآید تو کانال تلگرامی شما. اول نگاه میکند چند تا عضو داری؟ «بابا، این ۱۰۰ تا عضو دارد. این اگر مطالبش خوب بود، حداقل ۲ کا عضو میشد.» میآید بیرون، میزند: «۸۰ هزار نفر عضواند.» میگوید: «حتماً چیز خوبی است که ۸۰ هزار نفر عضو هستند.» اینها طبیعی اند. هم تو فضای رسانه طبیعی است، هم ماها عمدتاً انس ما همین است که کی کجا شلوغتر است؟ جلسهای که شلوغتر است. پای منبر مداحی کی شلوغتر است؟ خب، کدام کتاب پرفروشتر است؟ این را بیشتر خریدند. بیشتر مردم روی خوش نشان دادهاند. در حالی که حکم عقل و مطالعۀ تاریخ نشان میدهد که هرگز اعتقاد اکثریت مردم نشانۀ درستی یک اعتقاد نبوده و نیست. نه زیاد بودن طرفداران یک مطلب نشانۀ درستی است، نه کم بودنش نشانۀ خطا و نادرست بودنش است.
«در شهرهای بزرگ هماکنون همه شهروندان در آپارتمانهای کوچک زندگی میکنند. شما باید این مسئله را...» در علم سیاست جدیتر به خود میگیرد. میدانیم که نظام دموکراسی بر همین رأی اکثریت استوار است و البته نظام دارای مخالفانی هم هست. از جمله مهمترین اعتراضهایی که بر نظام دموکراسی وارد شده این است که در این نظام به همه افراد به یک اندازه حق قضاوت و داوری داده میشود. در حالی که بسیاری از مردم دربارۀ مسائل سادۀ زندگی هم توانایی داوری درستی ندارند. از این رو رئیس چنین افرادی هیچ ارزشی ندارد. نباید آن را با معادلۀ دانشمندان و فرزانگان جامعه قرار داد. آیتالله مصباح (حفظه الله) یکی از انتقاداتشان که حالا از قدیم، از همان اولی که نظام پارلمانی میخواست تو ایران شکل بگیرد، داشتند و هنوز هم ظاهراً نظرشان همین است، این است که تو یک مسئلهای که میآید مجلس قبل که تصویب بشود، رأی بالاترین کارشناسی که تو مجلس، تو این جمع هست نسبت به این مسئله، با کسی که ذرهای تخصص ندارد، یک اندازه ارزش دارد. مجلس باید تخصصی بشود. یعنی اینهایی که الان در قالب فراکسیون یا کمیسیون، فراکسیون خیلی چیزی ندارد. کمیسیون بیشتر ارزش دارد. بله، الان کمیسیون تصویب میشود، میآید بیرون. تصویب نمیشود. مثل کمیسیون برجام. تو کمیسیون برجام رد میشود، میآید بیرون. تصویب میشود. اینهایی که آگاهترند. به این زاکانی که خودش دکترای هستهای است، مثلاً ایشان میآید بررسی میکند. این آگاهترین فرد تو این مجلس نسبت به این مسائل. میآید یک بابایی که مثلاً دختر صفدر، مثلاً باباش پولدار بوده. تو لیست گذاشتهاند اسمش را. لیست هم رأی آورده. این هم چپاندند تو مجلس. این با آن مجتهدی که در مجلس است.
اعتراض و اشکال دیگر که بر نظام دموکراسی وارد شده این است که بر فرض همه افراد حق رأی مساوی داشته باشند، اما آیا این مسئله که بیش از ۵۰ درصد مردم به مطلبی رأی موافق بدهند، نشانۀ درستی آن مطلب است؟ یا رأی ۵ درصد مردم به مطلب دیگر، آیا نشانۀ نادرستی آن مطلب است؟ مسلماً جواب منفی است. «۴۰ میلیون نفر به او و برنامههایش رأی دادند. آیا میخواهی بگویی همه آنها اشتباه کردهاند؟» «آقای فلانی، رئیسجمهور ۲۰ میلیونی ماست.» «۲۰ میلیون نفر به خاتمی رأی دادند.» «۲۰ میلیون رأی دارد.» چه ربطی دارد؟ «۲۰ میلیون رأی دارد.» همه موافقش بودند. حقانیت منطق قرآن را بکنیم. قرآن، قرآن پیش قرآن چه جایگاهی دارد؟ نه اینکه قرآن نه. عموم اکثریت مردم. اگر بنا به صحت یک اندیشه از روی تعداد طرفداران شناخته بشود، هیچ اندیشه و ایدۀ جدیدی پذیرفته نمیشد. همواره یک ایده بهعنوان یک نظریۀ بیاهمیت مطرح میشود. اتفاقاً نظریۀ جدید همیشه اکثریت را ندارد. میآید رسوخ میکند. اکثریت طرفدارانش اندکی دارند؛ اما بهتدریج شواهد عملیات و دلایل عقلی بیشتر و بیشتری آن نظریه را تأیید میکند تا اینکه میتواند بر نظریههای موجود برتری پیدا کند.
بهعنوان مثال، زمانی همه مردم معتقد به این نتیجه خطا بودند که کره مرکز منظومۀ شمسی و حتی مرکز جهان است؛ اما ابنهیثم برای اولین بار گفت که زمین به دور خورشید میچرخد و این ایده بهتدریج درستی خودش را ثابت کرد؛ اما برای مردم آن زمان سخت و غیرقابل قبول بود که از اندیشۀ خود دست بکشند؛ چون میدیدند که در تاریخ همواره همه انسانها و همه دانشمندان این نظریه را ابراز داشتهاند. «این یک کتاب خوب و خواندنی است. تاکنون بیش از یک میلیون نسخه ازش به فروش رفته است.»
در مورد مغالطۀ توسل به اکثریت، نکتۀ اساسی و آنچه برای اجتناب از آن باید به خاطر داشت این است که اعتقاد همگانی به یک عقیده، هرگز ثابت نمیکند که آن عقیده معقول و صحیح است. «وزیر امور میگوید: یک روش نشانۀ درستی آن روش نیست.» استعمال گسترده از یک کالای خاص دلیل بر مفید بودن آن کالا نمیشود. رأی و اقبال اکثریت مردم شاید بهعنوان یک مؤید و شاهد پذیرفته شود. مؤید و شاهد با دلیل فرق میکند. اینها شاهد اند، نهایتاً مؤید اند، دلیل نیست. اما پیش از آن و بیش از آن، برای اطمینان از درست ی یک اعتقاد و یا یک عمل، باید دلیلهای عقلی و منطقی هر ادعا مورد توجه قرار گیرد.
الحمدلله رب العالمین.
نظرات کاربران
هنوز نظری ثبت نشده است.