جلسه بیست و نهم
متن کامل
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسمالله الرحمن الرحیم
در مبحث مغالطات، مغالطه "علت شمردن امر مقدم" که از اقسام ناشی از یک پیشفرض نادرست است، محل بحث ماست. این مغالطه یک پیشفرض خطا دارد: هر وقت دو حادثه کنار هم اتفاق بیفتد (یعنی یکی اول و دیگری دوم باشد)، صرفاً بهخاطر تعاقب و تقدم و تأخرش، میتوان حادثه اول را علت حادثه دوم به حساب آورد.
یکی از این موارد را تازگی تجربه کردیم: برای دفاع از کسی، به دیگری زنگ زدیم تا به فرد سوم توبیخ کند. بعد زنگ زدیم و توبیخ کردیم و تمام شد. سپس آن نفر سومی که ما به او زنگ زدیم و توبیخش کردیم، به نفر اولی که ما از او دفاع کرده بودیم پیام داده بود و گفته بود: "این با تو نیست." بعد از مدتی، سر یک چیز دیگر، این طرف هم گفته بود: "اول زنگ زدی، بعد به من اینجوری گفتی. معلوم است که تو زنگ زدی و چیزی علیه من گفتی که او هم بعدش اینجوری گفته؛ تا تو زنگ زدی، اینجوری گفت." این نمونهای از "علت شمردن امر مقدم" است.
مثال دیگر: "نوشیدن آب زرشک برای رفع سردرد مفید است." یک بار من درحالیکه از سردرد شدید رنج میبردم، مقداری آب زرشک نوشیدم. در کمتر از دو ساعت، سردردم مرتفع شد. بله، در سیاست هم این نمونهها را داشتیم. چند وقت پیش، چیزی ارزان شده بود؛ گفتند "حاصل کار ماست." بعداً فهمیدیم که اتفاقاً این پلتفرم، امر مقدمه. "این کار را ما کردیم، بعدش اینطور شده." درحالیکه آن ربطی به این ندارد. سلامی که اولی که رفتند چه کردند، مذاکره شروع شد، یکخرده دلار ارزان شد. ارزان شدن دلار به خاطر مذاکره نبود، شوک بازار بود.
پیشفرض بر این نیست که از هر تعاقب و اتفاق افتادن پیدرپی دو حادثه، شخص به توهم علیت دچار شود. مثلاً بعد از اینکه شخص موهای خود را شانه میزند، اگر زنگ تلفن به صدا درآید، چنین توهمی پیش نمیآید که شانه زدن مو باعث به صدا در آمدن زنگ تلفن میشود؛ چون در اینجا معلول، امری شناختهشده است و به علت مناسب خود ارجاع داده میشود. اما در مواردی که علت چیزی کاملاً شناختهشده نباشد، معمولاً افراد به دنبال علتهای موهوم میروند؛ بهویژه در جستوجوی اینکه معلول مورد نظر پس از چه اموری واقع شده تا به یکی از امور اسناد داده شود.
«عطسه نحس است.» من تجربه کردهام که اگر بعد از عطسه دست به اقدامی بزنیم، دچار پشیمانی میشویم. ارتکاب مغالطه بین کودکان رواج زیادی دارد. مثال بارز این امر، وقتی است که کودکان در انجام یک بازی یا مسابقه، به عنوان مثال، لباس خاصی بر تن میکنند، یا انگشتان خود را به شکل خاصی در میآورند، یا یک چشم خود را میبندند، یا حالات فیزیکی خاصی به خود میگیرند و گاه موفقیت و پیروزی در این شرایط باعث میشود کودکان آن شرایط خاص را اتفاقی را با لهجه بازی و مسابقه مرتبط کنند. تیم ملی رفته بود جام جهانی، پیراهن قرمز پوشیده بود، باخته بود. روزنامه استقلالی تیتر زده بود که: "هر وقت پیراهن قرمز میپوشیم، میبازیم."
البته ارتکاب مغالطه به همین شکل در میان بزرگسالان هم دیده میشود. بسیاری از ورزشکاران و کسانی که در بازیهای مبتنی بر شانس و اتفاق یا در شرطبندیهای مختلف شرکت میکنند و نیز همه افراد خرافی، معتقد به امور خیالی و موهوم معمولاً دچار این توهم میشوند که اگر یک شیء خاص یا فعل خاصی فلان اثر را نتیجه داد، در مواضع و دفعات دیگر هم میتواند چنین اثری بگذارد. "هر وقت کاپیتان بازوبند قرمز رنگ بسته، این تیم باخته." آمدند این بازوبند را به زور انداختند.
گاهی جهل و نادانی نسبت به خرافات و اینها هم همین است دیگر؛ یعنی ناتوانی در توجیه و شناخت علل و عوامل پدیدههای مختلف، موجب برقراری رابطه علیت میشود. بحث خرافات یکی از بحثهای خیلی پیچیده است. در بحثهای اعتقادی هم هستش که واقعاً هست. مثلاً حضرت میفرماید: «هر که عطسه کند، سه روز عمرش اضافه میشود.» واقعاً هست. چطور عمرش اضافه میشود؟ ولی مثلاً آن طرف من میگویم عطسهکردن باید صبر کنم. این خرافات، آنی که عطسه کردم عمرم اضافه میشود، با همین رابطه علی را کی کشف میکند؟ چه جوری؟ فرق خرافات از غیرخرافات چیست؟ صرفاً هر چیزی که علت نامعلوم و نامحسوس داشته باشد، یا یک معلولی داشته باشد که برایمان معقول نیست، این میشود خرافات؟ یا نه، تو نظام علیت، آن کسی که آگاهی دارد به علل اولیه، او اگر خبر بدهد دیگر خرافات نیست؟ اگر ما خودمان با توهم و ظنمان بخواهیم اینها را پیدا بکنیم، این میشود خرافات. بله، یعنی اگر مثلاً معصوم آمد و گفت: «آقا این کار فقر میآورد.» مثلاً شما اگر ایستاده موهایتان را شانه کنید، قدیمیها میگفتند: «اگر تو در گاه درب بنشینی، فقر میآورد.» آنی که اهل مغالطه است، میگوید: «خب آن هم خرافات.» آن هم که باز اینوری مغالطه میکند، میگوید: «چطور این را داریم؟ خب آن را هم داریم. همهاش درست است.» جفتشان از نظر من غلط است. خب تازه عقل هم میتواند این را اثبات کند، ولی با روند یقینی که ما تجربه میکردیم.
این امر در جوامع و اقوام بدوی، بهویژه در مورد پدیدههایی مثل سیل، زلزله، طوفان، خسوف و کسوف، قابل مشاهده است. مردم این جوامع که از شناخت و توجیه این پدیدهها ناتوان بودند، آنها را به علل و عوامل موهومی نسبت میدادند. مثلاً، اگر در آن ایام، شخص غریبهای وارد قبیله میشد، ورودش را نحس و عامل وقوع آن حادثه طبیعی تلقی میکردند. در تاریخ آمده است که در روز مرگ ابراهیم، پسر رسول خدا، خورشید گرفت و هوا بهشدت تیره و تاریک شد. مردم گفتند: «خورشید به علت مرگ ابراهیم گرفت.» وقتی رسول خدا این خبر را شنید، بیرون آمد و در میان مردم ایستاد و پس از حمد و ثنای خداوند فرمود: «ای مردم، خورشید و ماه دو نشانه از نشانههای قدرت خدا و برای مرگ و زندگی کسی نمیگیرند.»
این جهل و نادانی و توهم مردم، اگرچه به ظاهر موجب اعتقاد و احترام به پیامبر میشد و چهبسا باعث مسلمان شدن عده جدیدی میگردید (کسانی که با خود فکر میکردند که پیغمبر چنان ارزشی نزد خدا و دستگاه خلقت دارد که در مرگ فرزندش خورشید میگیرد)، اما پیغمبر اکرم این جهل و نادانی و توهم را وسیله تبلیغ دین و تحکیم جایگاه شخصیت خود قرار نداد و با سخنان روشنگر خودش، مردم را از آن خطا خارج کرد و از ارتکاب مغالطه جلوگیری کرد.
شکلهای جدیتر ارتکاب مغالطه در عصر ما، در مباحث تاریخی و اجتماعی قابل ملاحظه است. علت مغالطه در این مباحث، همانطور که ذکر شد، ناشناخته بودن علت وقایع، همچنین ابهام و عدم قطعیت در مسائل تاریخی و اجتماعی است. تاریخ نشان میدهد که شکلگیری جدی تصوف و عرفان در کشور ایران به قرن هفتم، یعنی مدتی بعد از حمله مغول، برمیگردد. مشاهده وحشیگریها و خونریزیهای قوم مغول و خرابیهای ناشی از حمله آنها، باعث ایجاد نوعی روحیه افسردگی و روانی و انزوا و گوشهگیری در مردم ایران شد و این روحیه زمینهساز شکلگیری جمعیتهای متصوفه و عرفا گردید. مقدم بوده، یعنی علت بوده: اول مغول حمله کرده، بعد تصوف پیدا شده، یعنی اینها علتشان بوده.
مغالطه «علت شمردن امر مقدم» از دیدگاه فلسفی هم دارای اهمیت زیادی است. مباحث انواع گسترده در این زمینه وجود دارد. از نظر فلسفی، بحث در این است که ما در چه مواردی میتوانیم واقعاً قائل به رابطه علیت میان دو امر بشویم و آنها را علت و معلول بنامیم. به عنوان مثال، موارد استثنا در رابطههای علی، مثل معجزات را چگونه میشود توجیه کرد؟ اگر آتش علت گرما و سوزاندن است، چرا ابراهیم را نسوزاند؟
وقتی بحث میکردیم، کجا بحث میکردیم؟ «علیت منطق»؛ «علت شمردن امر مقارن». آن مقدم بود، این «علت شمردن امر مقارن» است. در ارتکاب این مغالطه، این پیشفرض وجود دارد که هر وقت دو حادثه، هر وقت آقای جلیلی رفت مذاکره کرد، وقتی برگشت، یک تحریم جدید برای ما بود؛ امیر مقارن یا مقدم. «علت دکترهای حسن» (تحریم). هر وقت رفتند مذاکره کردند، تهدید جدید. هیچی ندادند، تحریم کردند. اینها رفتند، کلی چیز هم دادند، تحریم کردند و تهدید کردند. هر دوتاش با هم. دو به یکی که میگفت، درست بود دیگر؛ دو به یکی گرفتند، دوتا هم زدند. یکی ما میدادیم، یکی خودمان میزدیم، شد سه تا. دو به یک چه؟
در ارتکاب این مغالطه، این پیشفرض وجود دارد که هر وقت دو حادثه با هم اتفاق بیفتد، میشود یکی را علت و دیگری را معلول دانست. چهکار میکنی؟ یک بررسی چیزهایی که ما دادیم در قبالش گرفتیم، از گروگانها شما شروع کن. توی قطعنامه، بعضی از این چیزها مثل سعدآباد و اینها، اینها همش این حضرات این دو سه نفر توی این سیستم، از گروگانگیری شما بگیر. اینها طرف حسابهای ایرانی آن طرفی بودند. چیها گرفتیم؟ چیها دادیم؟ فقط دادیم. وقتی تعبیر برای زبردستان سازش. هر وقت پای سازش در میان بوده، اینها یک طرفش بودند. دادن؟ نبودن؟ فقط تو صحنه بودند، بودن و دادن. واقعاً نعمتیاند برای آمریکا و صهیونیست و آمریکایی احمقی که همش طرف جمهوری اسلامی. طرف رزق ما نیست، آدم پیدا میکند. نماز جمعه علمالهدی رفتی، دیگر چه تعبیری ایشان به کار میبرد؟ «دعای سادهلوحی میگوید که عزت مدلینگ ایتالیا.» خدا وکیلی ربطی به برجام نداشت. بعد مردم برای ما مدلینگ ایتالیا آمده. ادعایشان این است که پای شرکتهای خارجی باز شد، یعنی دلشان سفت شد که میشود در ایران سرمایهگذاری کرد. حضرات، اینها راه را باز کردند با بیان. بعد هم انتخابی که کردند، رفتند شرکتهای مدلینگ ایتالیایی و فرانسوی را برداشتند. نه، مربوط پدر جوانهای ما را درآورید. اینها زحمت کشیدند. برجام، «علیت» بینش. حضورشان معلول برجام. هرجا مقارنت نیست، مقدم بودن نیست، باز هم سوءاستفاده پشتش خوابیده. از آن طرفها، ولی با برجام طاقچه بالا گذاشته بودند که ما فقط اینترنتی سرمایهگذاری بکنیم. تو کشورتان نیاز نیست، همینطوری جوانهایتان را میدوانیم دنبال خودمان. برجام تصویب کردیم که شرکتهای خارجی پاشند بیایند.
هر وقت دو حادثه با هم اتفاق بیفتد، میشود یکی را علت و دیگری را معلول به حساب آورد. مثال لطیفهگونهای در باب این موضوع وجود دارد که صرف تقارن دو واقعه، نشاندهنده رابطه علیت بین اینها نیست. روزی جهانگردی درحالیکه موز میخورد، در قطار با یک زن و مرد روستایی برخورد. زن و مرد روستایی تا آن زمان هرگز موز ندیده بودند. مرد جهانگرد به هر کدام از آنها یک موز داد. مرد روستایی موز خودش را پوست کند و به محض اینکه شروع به خوردنش کرد، قطار وارد تونل شد و تاریکی همه جا را فرا گرفت. مرد روستایی خطاب به همسرش زد: «آن موز را نخور، کور میشوی!»
البته مرد روستایی دچار دو خطا شده بود: یکی اینکه تاریکی اطراف خودش را کوری خود شمرده بود، و یکی دیگر اینکه تقارن با خوردن موز، باعث توهم علیت از سوی او شده بود. به هر حال، حکایت فوق نمونه گویایی از مغالطه "علیت شمردن امر مقارن" است.
دیشب من حالا مناظره ندیدم، پیامهاش میآمد، شما دیدید مناظره رو؟ دیشب حاج حسین شریعتمداری با صادق خرازی. بعد ایشون میگفت که «خدمات دولت را نمیگوییم، فقط میزنیم.» شما دو تا از خدمات دولت را بگو. گفته بود: «دولت وارث مخروبه است.» خدمات یعنی اینه؟ وارث مخروبه بودن جزو خدمات؟ بله، خلاصه یک فنی انگار دیپلماتیک بودند و دیپلماسی انگار مثلاً آدم باید خیلی قوی باشد در مغالطه تا بتواند ورود پیدا کند. احتمالاً ما هم الان اینها را یاد گرفتیم، میتوانیم یک جای سفیری، وزیری به هر حال.
حکایت فوق نمونه گویایی از مغالطه «علیت شمردن امر مقارن» است. البته ارتکاب مغالطه در مسائل روزمره زندگی هم وجود دارد که به برخی مثالها در این زمینه اشاره میشود. انسانهایی که از حقایق امور اطلاع اندکی دارند و وقایع مختلف در زندگی خود را بهخوبی نمیشناسند و نمیتوانند به درستی تحلیل کنند، بیش از دیگران در معرض ارتکاب مغالطه قرار دارند. به عنوان مثال، ممکن است در یک سال، حوادث نامطلوب زیادی در یک روستا اتفاق بیفتد، مثل قحطی، عدم بارندگی، مرگ چند نفر از اهالی، خسارت مالی در کار و کسب و غیره. بسیاری از افراد بهطور ناخودآگاه این حوادث نامطلوب را با برخی وقایع دیگر که بهطور همزمان در آن سال رخ داده، مرتبط میکنند. به عنوان مثال، این حوادث ناشی از ورود یک غریبه به روستا قلمداد میشود. در جوامع بدوی چنین قضاوتهایی بسیار متداول بود. یکی از وظایف ساحران و جادوگران، بیان ارتباط وقایع گوناگون به حساب میآمد، بهویژه بیان امور خوشیمن و بابرکت و تفکیکشان از امور نحس و برشمردن خواص هرکدام از اینها.
یکی از علل وقوع مغالطه این است که وقتی دو حادثه با هم رخ میدهند، عدهای سعی دارند یک حکم کلی بیان کنند و بین آن دو حادثه قائل به رابطه علیت شوند. «آن آقایی که کلاه قرمز بر سر دارد، آدم نحسی است. تا حالا دوبار به مغازه ما آمده، اتفاق ناگواری در مغازه افتاده. یک بار شیشه ویترین شکست، یک بار یکی از مشتریها در مغازه...» بچهها میگویند: «قدم طرف بد است.» روز اول سال که میشود، میگوید: «من قدمم خوب است.» میرود از بیرون دور میزند، میآید تو خانه، میگوید: «اولین کسی...» یادت است؟ پارسال آمدم، چند سال خوبی بود. امسال هم دوباره. بعضیها وجودشان خیر است. قرآن هم اذعان مبارکت (عیسی). ذات بعضی از وجودها هست، جزو غیرعلیها در نظر بگیرید. خب اینها ملاکشان خیلی آن بحثها نیست، آن جنبههای معنوی. جنبههای معنوی فروشندهها هستند. بعضی مشتریهایشان را واقعاً قبول دارند به این قضیه و واقعاً نگهشان میدارند. مشتری را میشناسند، میدانند که این وقتی هست، دستش خیر است. جاذبهای که تو وجودش هست، کسانی که دارند از بیرون رد میشوند، میکشد برایشان. تو نگهش میدارند، یعنی به هر بهانهای شده عقب میاندازند کارش را. بله، بعضیها وجودشان خیر است. آن هم روی حساب معنوی، ماهی برکتاً. قدمشان مثل حضرت خضر. از یک جایی که رد میشود، در روایت هست دیگر که آنجا سبز میشد و چه میشد و اینها. این هست، ولی خب اینها خیلی با آن جنبهها کار ندارند. اینها یک سری وقایع را مطالعه میکنند، بعد مینشینند نگاه میکنند، میبینند کیه؟ کی آمد که اینجوری شد؟ پس آن به علت کار ندارد. از علت به معلول برسد، از معلول دارد به علت میرسد.
امروزه علم آمار و استفاده از آن در زمینههای مختلف باعث شده که افراد از تعمیم شتابزده یک تجربه خاص اجتناب کنند. علم آمار با نمونهبرداری گسترده و بررسی... دیروز باز میخواندم، میگفتش که «برجام ثمر نداشته، به خاطر اینکه موشک هواگرد؛ همان وقتی که ظریف داشت مذاکره میکرد، شما این طرف موشک فرستادید.» معلوم است که برجام؛ علیت امر مقارن در شکست خوردن برجام خیلی مغالطات زیاد است. یعنی آدم هرچی نگاه میکند، یک سیلی از شبهه دارد. هر روز میآید توی فکر مردم، رسانهها و روزنامهها. یک کار جدی واقعاً باید کرد. کارم به این نیست که آدم هی بیاید جواب بدهد. «وزیر صنایع حزباللهی جواب میدهند.» با جواب دادن چیزی حل نمیشود. باید روشن... آقای پناهیان ۱۲ سال پیش یک بار بحث رسانهها در زمان امام زمان. بعد میگفت مثلاً آن موقع کسی جرئت دارد بیاید یک قضیهای را بپیچاند به خورد مردم بدهد؟ تحت فکرهایی که میگویند دستی به سر مردم کشیده میشود، عقل مردم میرود بالا. همان روزنامه، همان رسانه، همان سایت فلان و فلان و چنان را بایکوت میکنند. مردم که اصلاً کسی به ذهنش خطور نمیکند خبری را با پیچاندن یک جور دیگر به مردم برساند، یک جور دیگر یک مطلبی را بخواهد تنظیم بکند به مردم.
اگرنه آنها اگر که موقعیت پیدا کنند، میخواهند این کار را بکنند دیگر. موقعیت نسبت به بعضی جریانها الان این عصمت در قوه تحلیل مردم آمده. مثلاً نسبت به سازمان مجاهدین، مثلاً ضد انقلابشان. یعنی همینهایی که مثلاً از نظام بد میگویند، چه میکنند، اینها از مریم رجوی بدشان میآید. استدلالی که تهش بخواهد بگوید این خوب است، نیست. حرفی نیست از خوب بودن اینها. از اینکه پای اینها را باز کنیم به مملکت، خب این ور هست. یعنی اینجا مغالطهناپذیرند مردم. هیچ رقمه نمیشود گول زد که: «این آخر...» زاییده، بزرگ کرده، شیر داده، بزرگ کرده. آن را کسی کار ندارد. خیلی برمیگردد به اینکه بعضیها چنگ و دندان را خوب نشان میدهند. یعنی تا حالا ما با این پیش رفتیم در تاریخ اسلام که این هم نباید باشد. این ضعف است. یعنی حتماً باید دشمن یک چنگ و دندانی نشان بدهد، چند نفر را تیکه پاره بکند، مردم روشن بشوند. هی باید یک امام حسین برود توی گودی. این بحث این است که خوب نشان نمیدهد دیگر. آمریکا تو عراق بود یا نبود؟ نه، الان که میگوید، میخندد، سر یک میز مینشیند، بغل میکند. داداش رئیسجمهورشان را بودند. شکل خوب است. این باز باید بیاید یک جایی یک بمبی بزند، سر مردم شمشیر بکشد تا مردم روشن بشوند. آن هم باز چند سالی بگذرد، باز هواپیمایمان را آسمان بزند. ۲۰ سالی بگذرد، آرام بشود، باز دوباره چراغ. هی هر سری از آمریکا میگوید، میگوید: «کشوری که هواپیما را آمریکا میزند، نمیتواند سند جعل کند. کشوری که هواپیما را هوا میزند، ما برویم باهاش مذاکره.» هی آقا این را میگوید. یعنی ما وقتی قوه تحلیل نباشد تو مردم، باید دست بزنیم روی بدیهیات. اینجوری که: «ببین بابا، اینها بودند.» درید، ولی وقتی قوه تحلیل رفت بالا، مغالطات دو طرف، شناخت ذات طرف را شناخت. دیگر بازیها را نمیتواند کسی سر آدم در بیاورد. تمام تبیین، روشنگری، علم آمار که قوه تحلیل بدهد به طرف، نه فقط اطلاعات بدهد. طرف هرجایی با هر شبههای مواجه شد، خودش جواب داشته باشد. بقیه چه میگویند؟ تحریک طرف که از جهل مرکب بیاید بیرون. باز دوباره درجه قبلی آن، آن میشود که طرف بخواهد. حالا اینها که میخواهند اول قوه تحلیل بدهیم. حالا آنهایی که نمیخواهند هم کمکم میخواهند. یعنی الان خیلیها هستند که میخواهند قوه تحلیل داشته باشند. یعنی وقتی اتفاقی پیش میآید، خودش تحلیل کند. مثلاً واینستد که بقیه، کیهان چه گفته؟ و واقعاً دوست داری ببینی که این قواعدش چیست؟ من چه جور باید تحلیل کنم؟ روی چه حسابی باید تحلیل کنم؟ این مغالطات، این برهان مغالطات، استعدادهای ذاتی هم میخواهد. یک هوشی میخواهد، یک ذکاوتی میخواهد. امام به نظر میآید که این مغالطات اینها را اینجوری نخوانده بوده، ولی تا ته فی خالدون ماجرا یک نگاه میکردی، میدیدی ینضرب نورالله.
علم آمار با نمونهبرداری گسترده و بررسی همهجانبه یک مسئله، قادر است بیان کند که مثلاً این دو امر با ضریب ۵ درصد خطا و ۹۵ درصد احتمال با همدیگر مرتبطاند. اما این دقت، هنوز مانعی برای ارتکاب مغالطه «علیت شمردن امر مقارن» به حساب نمیآید؛ چون ممکن است دو حادثه همواره با هم ارتباط داشته باشند، ولی در عین حال نشود آنها را علت و معلول دانست. بلکه احتمال دارد علت آن حادثه... ما چه بررسی کردیم؟ مثلاً سگ فلان ویروس، خوک فلان چی چی. این علت حرمت. ما دیدیم که مثلاً وقتی آن میکرو را برمیداریم، گوشتش مثلاً فلان مدل میشود. خب این مثلاً دیگر الان در نظر شریعت شما هم حلال. نه، اصلاً ممکن است یک امر سوم علت حرمت باشد. همانجوری که در مورد چیز هم داریم.
آیا بحث قشنگ فقهی این هم زیاد میشود؟ خیلی رایج است این علیت، از مغالطات رایج در فقه. مثلاً میآید میگوید که: «آقا یک مثال فقهی قشنگ. شما یک همسر، یک خانمی اگر نازا بود، یقین داشتیم که نازاست. هر کاری کردیم، هرچه عمل جراحی فلان، این لازمه دیگر. بعدش عده نگه دارد؟» اگر علت عده نگه داشتن صرفاً به خاطر بحث تولید مثل باشد، نه. اگر شما رسیده باشید به اینکه علت الکل این مؤثر باشد، خب. خب حالا این ور استدلال میکند، میگوید: «من علیت را کشف کردم.» از کجا؟ از اینجا که میگوید: «دختر غیربالغ با زن یائسه، اینها عده برای اینها. این قضیه رخ داده. نه دیگر. این دو تا وقتی شد، دوتایی که قدرت حمل ندارند، من از این کشف کردم که بحث ملاک حمل است. دیگری هم ندارم فرزند.» مثلاً بحثهای روحی روانی خاصی هم در این دو تا نیست. نسبت به جنس مخالف، مثلاً یک انگیزههای درونی خاصی هم ندارد. بدن یکجوری نیست، این شخص هم نسبت به جنس مقابل یکجوری نیست که حالا این هم باید یکجوری تسکین پیدا کند. تو این زمان نگه داشتن، این دو تا هم ضدش که میگویند که «زنیم که خون نمیبیند، ولی یائسه هم نشده، هنوز عده نگه دارد.» زنی که ۳۰ سالگی رحمش را درمیآورند، این دیگر قطعاً نازا نیست. عمل میکند ۳۰ سالگی، به هر دلیلی. با این شهر دیگر آن را نباید. حالا اگر منصوصالعله باشد، در روایات ما به این علت اشاره کرده باشد، که اصلاً در آن بحث است. ولی با این روشی که ما میخواهیم کشف علیت بکنیم که از روشهای بسیار رایج در فضای فقه و بحث علیت، یک سلاحی هم دارد. «یدور چی مدارالعله.» اصلاح فنی در مرحوم شیخ در رسائل به کاربرده. بحث همش روی علیت است. خیلی از بحثهای پرکار اینجا، خیلی بحث به درد میخورد که انسان مبتلا نشود.
خوب، پس ممکن است این دو حادثه با هم ارتباط داشته باشند، در عین حال نشود اینها را علت و معلول دانست. احتمالاً علت اینها حادثه سومی باشد که همزمان با این دو حادثه روی میدهد و این دو، معلول آن امر سوم باشند. یک محقق در علوم آماری به کشف شگفتآوری نائل شد. پژوهشهای محقق بر روی تکالیف درسی صدها دانشآموز ۷ تا ۱۲ ساله صورت گرفت، نشان میدهد که خوشخطی دانشآموزان با شماره کفش آنها رابطه دقیقی دارد. نتیجه پژوهش با ضریب ۹۹ درصدی حقیقت را نشان میدهد که کودکانی که دارای پای بزرگ هستند، خوشخطی کمتری دارند. در این مثال، روی صدها کودک تحقیق شده که رابطه مذکور بین خوشخطی و شماره کفش یک رابطه اتفاقی نیست. محقق دچار تعمیم شتابزده نشده. اما آیا همین امر کافی است تا نتیجه بگیریم که بزرگ بودن پا سبب بدخطی کودکان میشود؟ مسلماً خیر. چون محقق دیگر نشان داده که رابطه مذکور ناشی از این حقیقت است که کودکان ۷ ساله تکالیف درسی خود را با دقت بیشتری مینویسند. هرچه سنشان بیشتر میشود، دقتشان کمتر میشود. البته هرچه سنشان بیشتر بشود، پای آنها بزرگتر میشود. در واقع، این معلول یک امر ثالثی است، نه اینکه این معلول آن باشد. جفتش معلول یک امر سوم است. داشتیم در بحثهای برهانی.
تحقیقات آماری مربوط به رفتار انسانی، بهویژه در عرصههای اقتصادی و اجتماعی، معمولاً در دام مغالطه میافتد. علت این امر این است که تحلیل واقعی رفتار انسان کار مشکلی است و نیازمند تحقیق همهجانبه و شناخت کامل عوامل گوناگون مؤثر بر اوست. درحالیکه آمار به چند جنبه محدود مینگرد و با مشاهده رابطه میان آنها، به بیان حکم کلی دست میزند.
«انتخابات باعث افزایش خرید و فروش در بازار میشود.» آمار و ارقام بهخوبی نشان میدهد که در همه ماههایی که انتخابات برگزار میشود، حجم بسیار بالاتری از معاملات تجاری صورت میگیرد. حالا ممکن نیست علت این امر باشد که دولت برای تشویق بیشتر شهروندان به شرکت در انتخابات، در این ماهها سعی میکند مالیات کمتری بگیرد، سطح قیمتها را ثابت نگهداری، حقوق کارمندان را بهموقع بدهد؟ اینها عوامل علت اصلی افزایش معاملات تجاری نیست. ربطی به این ندارد که انتخابات علت این است که سطح معاملات بالا برود. علت قریب، علت بعیدش میشود همان باعث اینها میشود و اینها باعث بالا رفتن، نه علت. علتش نمیشود. دلیلش انتخابات. دلیلش انگیزه روانی طرف. من که خود انتخابات علم معلول انتخابات نیست. لوله انگیزه روانی کسی که در بازار را کنترل میکند این است که انتخابات را کنترل. پس انتخابات دلیل این است که قیمتها میآید پایین. علتش نیست. علت باشد، یعنی در خارج معلول این باشد، در خارج نیست. دلیل این علت، آهان این هم علت، ولی باز در هر صورت ربط دارد. بله، علیتش آن هم. علیتم وقتی گفته میشود علت قریب، علت بیواسطه. عرض کردم بحث علت و دلیل خیلی رایج است.
خیلی مغالطه بعدی، مغالطه ترکیب. این مغالطه کی انسان بهش مرتکب میشود؟ وقتی که اجزا یا افراد یک مجموعه دارای وصفی باشند، حکم میشود که کل آن مجموعه هم این وصف را دارد. این هم پایداری چیست دیگر؟ این بهترین دستگاه، چون تمام قطعاتش از بهترین نوع موجود است. حالا یک جزئی، یک فردی از مجموعه وصفی را دارد، چون حکم میکنی که کل مجموعه... یک قطعهاش را از خارج. قطعات این را از خارج آوردیم. حسین جنس خارجی است. یعنی مثلاً چه میگویند؟ یک اصطلاحی دارد: مونتاژ ماست، ولی چینی. مونتاژ ایران، مونتاژ ایران. خب حالا آن کل قطعات، بهترین قطعه است. بهترین قطعه از نوع خودش. کدامش؟ همان کلش. بهترین قطعات ما اینجا کار گذاشتیم. بهترین قطعات، یعنی یک قطعه، دو قطعهاش بهترین قطعات، یا کلش؟ اصل این قضیه لنزشه. لنز صد تا تیکه است. ولی مثلاً توی دوربین، ببین بقیهاش همش بازیه. اصلش لنزشه. لنزش هم فقط سونی میزند تو کل دنیا.
البته چهبسا عدهای به سادگی متوجه مغالطه نشوند. آنها استدلال را درستی تصور کنند، اما همواره باید متوجه این نکته باشند که اجزای یک مجموعه دارای اوصافی هستند که خود آن مجموعه ممکن است در آن اوصاف نباشد، بلکه شرایط برای اتصاف کل مجموعه به آن وصف لازم باشد. خوب و محکم، زیبا بودن مصالح ساختمانی یک بنا، هرگز دلیل بر استحکام و زیبایی کل آن ساختمان نیست؛ چون ممکن است با چنان مصالحی، یک ساختمان زشت و غیرشکیل با پایههای سست و رو به ویرانی بنا کرد. خود انسان دیگر از نطفه شکل گرفته، از ماء مهین شکل گرفته، ولی استخوانبندی بسیار سفت و عزم نظام دارد.
برخی مثالهای مغالطه بسیار ظریف است و تشخیص مغالطه بودن آن خیلی ساده نیست. مردم ایرلند جوانمرگ میشوند و زیاد عمر نمیکنند. پیشفرض دیگر، همه اینها در بحث پیشفرض. بنابراین، فرهنگ و تمدن این کشور نباید در تاریخ سابقه طولانی داشته باشد؛ چون که افرادش عمرشان کم است، فرهنگش هم عمرش کم باشد، تمدنشم باید عمرش. فدراسیون جهانی فوتبال فیفا معمولاً اقدام به انتخاب بهترین فوتبالیستهای جهان و تشکیل یک تیم جهانی میکند که مرکب از بهترین گلزنها، بهترین خط میانی، خط دفاعی و بهترین دروازهبان جهان است. تجربه نشان داده که تیم بهترین فوتبالیستهای جهان، بهترین تیم فوتبال جهان نیست و این تیم حتی از بسیاری از تیمهای باشگاهی شکست میخورد. افرادش بهتریناند، پس خود تیم لزوماً بهترین است؟ از این باب هم هست. چون دو تا حیثیت است: حیثیت افراد غیر از حیثیت ترکیب است، غیر از حیثیت جمع. آن اثر مال وقتی است که اینها مجموع به ماهو مجموع، نه مجموع و افراد. این مغالطه اینجوری است. یعنی شما مجموع میگویی، ولی به ماهو افراد، مجبور به ماهو مجموع. آثاری باید داشته باشد. تیم به ماهو تیم، یا میبرد یا میبازد. نه تیم به ماهو افراد. بله، ممکن است یک تیم بهترین افراد را داشته باشد، ولی در تیم بودنش مشکل داشته باشد. در کارت کار تیمی مشکل میبازد، چون افراد بهترین افرادند. تیم بهترین تیم و آثار بهترین تیم.
«اولین بار این ارکستر سمفونیک باید بهترین ارکستر باشد، چون نوازندگان برگزیده کشور در آن شرکت میکنند.» هر یک از نوازندگان برگزیده شاید تکنوازان خوبی باشند، اما برای تشکیل یک ارکستر خوب، شرایط بیشتری از جمله یک رهبر ارکستر خوب، هماهنگی بسیار، تمرین زیاد، مجموع به ماهو افراد برنده است، مجموع افراد خوب است.
نمونه جدی مغالطه در تئوری اقتصادی سرمایهداری است که عدهای میگویند: «اگر مردم را به حال خودشان رها کنید، هر صنفی، کشاورزها، تولیدکنندههای صنعتی، تجار و بازرگان، همه و همه به دنبال سود و منفعت خود خواهند بود. هرکدام برای کسب حداکثر درآمد برنامهریزی و تلاش خواهد کرد. بنابراین از طریق اقتصاد آزاد، کل جامعه به بیشترین درآمد و سود خواهد رسید.» با توضیحات قبل روشن میشود که الزاماً چنین نتیجهای وجود ندارد. برای شکوفایی اقتصاد، در کنار رقابت گروههای اقتصادی، به عوامل بسیار زیاد دیگری هم نیازمند است.
البته اینجا ذکر این نکته ضروری است که گاهی میشود حکم اجزا یا افراد یک مجموعه را به کلش نسبت داد. «همه قطعات این دستگاه فلزی است، پس این دستگاه فلزی است.» یا «هر یک از درختان جنگل سبز است، پس جنگل سبز است.» یا مثالهای مهم آن در بحثهای کلامی در اثبات خدا این است که بگوییم: «همه پدیدههای جهان ممکنالوجود و نیازمند به غیراند، پس کل جهان خلقت ممکنالوجود و نیازمند به غیر است.»
طبیعتاً بر افراد مبتدی این سؤال پیش میآید که در چه صورت و تحت چه شرایطی میشود حکم اجزا یا افراد یک مجموعه را به کلش نسبت داد؟ در چه صورتی نمیشود این کار را کرد؟ یعنی چرا گاهی این کار صحیح و منطقی است، گاهی خطا و مغالطه است؟ پاسخ به پرسش فوق نیازمند یک بحث دقیق فلسفی است که در اینجا از آن صرف نظر میکنیم. تنها این مطلب را دوباره تذکر میدهیم که همواره باید نسبت به این مسئله حساس باشیم که در موضوع مورد بحث، آیا مجاز به نسبت دادن اوصاف اجزا و افراد به کل مجموعه هستیم یا نه؟ همان "مجبور به ماهو مجموع" یا "مجبور افرادی" که عرض کردم. "عالم خلقت مجموعاً به ماهو مجموع ممکنالوجود، لذا همش ممکن است." آیا در آن موضوع اتصاف کل مجموعه تنها مبتنی بر اتصاف اجزا و افراد بر آن وصف خاص است یا اینکه اتصاف کل مجموعه شرایط دیگری هم لازم دارد؟
حالا این را در اسفار و اینها، از بحثهای مهم اسفار بحث ترکیب و غلبه در ترکیب. مرحوم حائری، ایشان اصالت را به ترکیب قائل بود. محصولات ترکیبی نمک در یک زبده مطالب ایشان است. از مطالب ناب نمک. ساختار وجودی یک شیء، اصالت با اجزا نیست، اصالت با ترکیب است. روی همین جمله ایشان، میآید نظام اخلاقی جدیدی برای اسلام در نظر میگیرد. «معراجالسعاده» کتاب خوبی است، ولی این کتاب، کتاب موعظه است، کتاب علمی نیست. اخلاق جزئی را گفته. یعنی شما با جزئی وجودت میخواهی جزء دیگر را درگیر بشوی برای کنترل شهوت، غضبت را فعال میکنی. برای کنترل غضب، شهوتت را فعال میکنی. درحالیکه نباید جزء را با جزء دیگر درگیر کرد. اصل با ترکیب است. اینها را باید با هم ترکیب کرد. ترکیب، نوبت درگیری. امر بالاتر، عشق. اصالت با عشق است و عشق وقتی بیاید، هم شهوت را کنترل میکند، هم غضب را. این دو تا را با هم درگیر. روانشناسی خیلی دقیق و خیلی زیبا. ما خیلی سال پیش، سال هشتاد... پیشنهاد پیش ۸۶ اینها درس میگفتی. بعد اصالت وقتی با ترکیب شد، شما در انسان... حالا بحث انسان را میآورد، بحث جامعه را میآورد. جامعه نباید جزء با جزء دیگر، جزء دیگر را مهار بکند، بلکه باید ترکیبی از اینها و چیزی خارج از اینها. مفصل کامل در نظام اخلاقی اسلام آنجا بحث میکند. توی کتاب حرکت به نظرم بحث میکند. توی مسئولیت سازندگی ندارد، نه. دو سه تا کتاب دیگر. اندیشه منم به نظر من هست بحثش. چند جا بحث میکند. از جملات خیلی معروف ایشان، یکی از رفقایی که خیلی اهل مطالعه بود، مثلاً بحثهای صفایی شد، گفت: «صفایی همین یک جملهاش، معنی اصل با ترکیب، این جمله میدانی یعنی چه؟» بعد بحث فلسفهاش را کردند، میدانی چقدر فلسفه را متحول میکند. اخلاص و صفایی که داشت با این سن و این همه علم و این همه ورود در مباحث مختلف. عجیب.
خوب، مغالطه بعدی: مغالطه «تقسیم». سه تا دیگر مانده: «تقسیم»، «میانهروی»، «قماربازان». تقسیم برعکس مغالطه ترکیب است. نکاتش مثل تقسیم جایی است که اگر کل یک مجموعه دارای وصفی باشد، حکم میشود که حتماً اجزا و افرادش هم دارای آن وصف باشند. «او در یک مؤسسه بسیار مهم و معتبر کار میکند، بنابراین باید آدم مهمی باشد.» صدا و سیما که هرکسی را راه نمیدهد، پس ما هرکسی نیستیم که در صداوسیما هستیم. آن مجموعه به ماهو مجموعه این ویژگی را دارد. افراد درش بار بشود. ذات و مجموعه اینجوری است که باید طرف فرزانگیهایی داشته باشد، کسی که به عنوان کارشناس و اینها یک ویژگی داشته باشد، سوادی داشته باشد، چی فلان و بل. آن مال مجموعه است، مال سیستم است، مال ساختار است، نه مال افراد. هر فردی هم که اینجا هست، مغالطه تقسیم.
ممکن است بسیاری از افراد آن را صحیح و معتبر بشمارند، اما در اینجا هم مانند مغالطه ترکیب، باید توجه داشت که حکم و وصف یک مجموعه با احکام و اوصاف اجزا و افرادش تفاوت دارد و الزاماً در حکم واحد نیستند. به عنوان مثال، از این مقدمه که «فلان دستگاه ارزشمند، پیچیده و یا سنگین وزن است»، نمیشود نتیجه گرفت که هر یک از اجزا و قطعاتش هم ارزشمند، پیچیده و یا سنگینوزن است. «او در رشته اقتصاد و مدیریت علوم سیاسی تحصیل میکند»، چون در دانشگاه آنها این سه رشته تدریس میشود. مثال فوق درباره افراد یک مجموعه است. از این مطلب که در دانشگاه سه رشته تدریس میشود، میشود نتیجه گرفت که همه دانشجوهای آن دانشگاه در آن سه رشته تحصیل میکنند؟ «دانشجوی خاص هم در هر سه رشته درس میخواند.» «۵۰ درصد مردم کشور گرایش به اسلام دارند، بنابراین نیمی از گرایشهای افراد به طرف اسلام است.» این چرا مغالطه است؟ ۵۰ درصد گرایش به اسلام دارند، نیمی از گرایش افراد به اسلام. گرایش فقط به اسلام. ۵۰ درصد جامعه گرایش به اسلام دارد، نه اینکه هر فردی ۵۰ درصد گرایش دارد. چون هرکی ۵۰ درصد گرایش دارد، کلشان ۵۰ درصد گرایش، نه. همه افراد با هم، یعنی ۵۰ درصد مال همهشان است، نه مال تکتکشان.
این چه مغالطهای کرد؟ این آمد آن ۵۰ درصد را آورد روی افراد، گفت: «چون ۵۰ درصد جامعه گرایش دارد، پس هرکی خودش تکتک ۵۰ درصد گرایش دارد دیگر. بنابراین نیمی از گرایش افراد به طرف اسلام است.» این خطا بودن استدلال فوق، یعنی نسبت دادن میانگین یا معدل یک مجموعه در مورد موضوع به یک فرد خاص، در استدلال زیر باز آشکارتر میشود: «در این کشور هر خانواده دو و نیم فرزند دارد، بنابراین خانواده آنها باید دو و نیم فرزند داشته باشد.»
البته در اینجا هم باید یادآور شویم که گاهی میشود حکم یک مجموعه را (برعکس) بر افرادش هم اصلاح کرد. مثل اینکه بگوییم: «این کتاب دستنویس و خطی است، پس همه صفحاتش دستنویس و خطی است.» «تمام اجسام دارای جرم و حجماند، بنابراین باید مولکولها و حتی اتمها هم دارای جرم و حجم باشند.» این همانی است که باز دوباره افراد به ماهو افراد جمعی را تشکیل بدهند. آن وقت میگفتیم مجبور به مجموع افرادی دارد، حکم مجموع بر افرادش بار میشود. اینجا میگوییم افراد به ماهو افراد جمعی دارد که حکم افراد را بر جمع بار. حکم جمع بر افراد آنور فرد و بر مفصل و تفسیر مرکب.
تبیینهای مغالطه این تفاوت که در جای برخی احکام کل مجموعه بر اجزا و افراد قابل انتقال و اتصاف است و در جای دیگر نه، عیناً همان است که در مغالطه ترکیب توضیح داده شد. یعنی اگر وصفی که بر اجزا و افراد صدق میکند، تحت شرایط قابل اطلاق بر کل مجموعه باشد، تحت همان شرایط، وصف صادق بر کل مجموعه بر اجزا و افراد هم قابل اصلاح خواهد بود. پس اگر یک وصفی روی اجزا صادق بود، تحت یک شرایطی میشد این را بر کل مجموعه اطلاق کرد، تحت همان شرایط باز دوباره میشود معکوس شماره. وصفی که بر مجموعه حاکم است را بر افراد اطلاق کرد. که حالا نمیخواهم این شرایط را اینجا بحث کنیم. فقط تذکر میدهیم که همواره در انتقال و سرایت وصف یک مجموعه به اجزا و افرادش باید هوشیار باشیم که آیا چنین کاری جایز است یا نه؟ گاهی اوقات در عین علم به مغالطه بودن تقسیم و تجزیه، حکم یک مجموعه و سرایت آن به اجزا و افراد، ردیابی و تشخیص مغالطه تقسیم کار مشکل است. بله.
یکی از حضرت آقا از صدا و سیما دفاع کردند، فرمودند که «مجموعه صدا و سیما افراد مؤمنین تو جام مدرن است. من را میشناسند، آدمهای مؤمن، بچههای خوبیاند، انقلابیاند، حزباللهیاند.» یکی از مسئولین صدا و سیما دستگرد. دیگر هرکی میخواست از هر جایی صدا و سیما انتقاد بکند، آقا فهمیدن صدا و سیما، بچههای صدا و سیما، بچههای حزباللهیاند. بابا ایشون دست گذاشت روی مجبور به مجموع، نه مال افراد. خیلی وقت هم از یک دولت ایشون حمایت میکند، نه یعنی از افراد آن دولت دارد حمایت میکند. و الا ماشاءالله از حوزه وقتی آدم حمایت میکند، نه یعنی از آن... حالا بعضی از این مغالطات چه جور است؟ خوب، خیلی اینها درد آدم واقعاً من از این حماقت کل دفاع میکند. آقا یکی از مغالطات بسیار دردناکی که من واقعاً میسوزم، بعضی از این طلبههای نادان، کمسواد یا بیتحلیل میگویند: «از نظام جمهوری اسلامی دفاع کن.» میگوید: «ببین یک مأموری سر جاده فلان دارد رشوه میگیرد. این یک جزئی از مجموعه نظام جمهوری اسلامی است. من اگر نظام جمهوری اسلامی را تأیید کنم، یعنی در گناه رشوه...» این را بارها شنیدهام. شاید بیش از ۱۰ بار، شاید بیش از ۱۰۰ بار از آدمهای مختلف، مقدس، حزباللهی، عارفمسلک. «اگر من تأیید کنم رشوهای که این بابا گرفته...» حالا این نکتهای که اینجا گفته، این هم باید یک جوری بررسی شود. کی میشود؟ حالا میشود محل مطالعه باشد، محل تحقیق. حالا باید بحث فلسفی مفصل کار بکنیم. بحث تعمیم و تخصیص، مثل همینجا دیگر. الان اینجا میشود تعمیم داد. میگوید: «نظام یعنی کیا؟ نظام یعنی کیا؟ یعنی همین مدیرها دیگر. نظام جمهوری اسلامی چیست؟ کیست؟ کجاست؟ یک چیزی بیرون از افراد؟ همینها دیگر. رهبری، ریاست جمهوری، دولت و مجموعه و کارمند و فلان. اینها میشود نظام.» وقتی من هرچی نگاه میکنم، این افراد فاسدند. «نظام درست است.» تعمیم میدهد دیگر. از افراد کدام یک از رئیسجمهورها هستند که وقتی رفتند کنار، اَه نباشد؟ نظام دارد با یک چنین رئیسجمهورهایی پیش میرود. حالا بحث این است که نظام خودش اینهایند. آدم منصفی بوده، خدا خیرش بدهد، میگوید: «من چهکار کنم؟ شما از مجموعه طرفداری کن.» خلط مجموعه افراد داری میکنی، یعنی چه مغالطهای؟ این جمله که میگوید: «کدام یک از اینهاست؟ تقسیم یا ترکیب؟» میگوید: «آقا من اگر از جمهوری اسلامی حمایت بکنم، در گناه فلان سربازی که دارد رشوه میگیرد، فلان مأموری که رشوه میگیرد...» چرا؟ بد بودن این را به نظام. باز برعکسش: «نظام وقتی نظام صحیح است، این همه خون برای نظام داده شده، پس همه مدیرانش...» نمیشود. این باز میشود تقسیم. «نظامی که این همه برایش شهید داده شده، این همه رزمنده، این همه فلان. این نظام شما میگویی که همه رؤسای جمهور...» حرفی که در سال ۸۸ بعد از حضرات تو همین حوزه میزدند. «فلانی آمده توی مناظره گفته که رؤسای جمهور قبلی همه...» «نظامی که این همه فلان و چی و اینها، اینها همه رئیس جمهورش فاسد بودند، مسئولینش فاسد بودند. چه نظامی است پس؟» «نظام اگر نظام اسلامی، پس مسئولینش هم خوباند.» یعنی چی؟ شما میآیی تهمت میزنی. چه ربطی دارد؟ «نظام خوب، مسئولین بد.» نظام چیست؟ غیر از اینها؟ اصلاً این اول باید تبیین بشود و یکی از راههای اینکه ما بفهمیم این تعمیم هست یا نیست، تعریف این دوتاست. یعنی در تعریف ببینیم اینها با همدیگر ذاتی مشترک دارند یا ندارند؟ عموم مطلقی درش هست یا ام من وجه درش هست یا نه؟ مطلق. یعنی جنگل همان مجموعه درختهاست، لذا حکم درختان بر جنگل بار. کتاب همان مجموعه صفحات است، لذا حکم صفحات را بر کتاب بار میکنی. حکم کتاب را بر صفحات. وقتی میگوید: «کتاب خطی»، یعنی هر صفحه به صفحهاش خطی است. وقتی میگویی: «صفحه به صفحهاش خطی است»، یعنی کتاب خطی است. چون در تعریف این دوتا، کتاب را وقتی تعریف میکنی، صفحه را وقتی تعریف میکنی، میبینی که این عین آن است. این بخشی از این. در تعریف ذات، در ذات او اخذ شده. یکی از راههای... ولی شما وقتی نظام را تعریف میکنی، مسئولیت را تعریف میکنی، این دوتا، این در تعریف او اخذ نشده، آن در با همدیگر. لذا حق نداری حکم آن را بر این سرایت بدهی، حکم این... دیگر خیلی ساده و شفاف و جمع و جور. بحثهای فلسفی عمیقتری هم دارد.
«در این شهر زعفران کمیاب است و یافت نمیشود، بنابراین حواستان باشد که زعفران خانه را کجا میگذارید.» کمیاب است، پیدا نمیشود. یعنی تو شهر پیدا نمیشود، نه یعنی تو هر نقطه شهر که گذاشتی دیگر پیدا نمیشود. اینجا پس دارد خلطش این است دیگر. دارد جایجای شهر را، حکم شهر را روی جایجایش تقسیم میکند، سرایت. درحالیکه این جایجا توی تعریف شهر اخذ نشده. کلی شما در نظر داری، منفصل از این خانه و آن خانه و این محله و آن محله. «شهر قم آب شور. منطقه ما پیدا کردیم اینجا آب شیرین.» مال خود شهر بود. این مال یک محلش است. «دروغ گفتی تو. نگفتی که این دستگاه خیلی سنگین است. این پیچ را بگیر. این سنگین بود. دستگاه سنگین. دستگاه سنگین، پیچ این سبک است.»
مغالطه بعدی، مغالطه «میانهروی» است. در مغالطه میانهروی، پیشنهاد میشود که بین دو نظر مخالف، همیشه نظر میانه و بینابین به عنوان نظر صحیح انتخاب شود. نه صد شما، نه ۲۰ شما، ۶۰ بگیر. «خدا را بر...» بدون اینکه هیچ ملاک و معیار دیگری در این انتخاب. این اصلاً خود این اعتدال مغالطه است. حالا ببینیم چقدر حرفهای آشنا به گوش آدم و حرفهای آشنا به گوش آدم میخورد. بنابراین در این مغالطه، میانهروی نشانه صحت و اعتبار یک سخن است. «انجمنهای کار در این جریان ۲۰ درصد درآمدها را درخواست کردند، اما وزارتخانه تنها با ۱۰ درصدش موافق است. اما آیا بهتر نیست که برای پایان دادن به این قائله و جلوگیری از اختلاف بیشتر، همه گروهها به ۱۵ درصد رضایت بدهند؟» بعداً اگر آنها آمدند درخواستشان را بردند بالا، چی؟ باز ما میانه آن را بگیریم. اگر گفتند: «۱۰۰ را میخواهیم»، باز میانه آن را. هیچی موافق. اصلاً میگوید برد-برد اعتدال. این هم حرف او بنشیند، هم حرف ما. بعد یک حد وسطی میگیریم. این حرفمان که همهاش نمیشود حرف وسط، معلوم است هی میبرد بالا که حد نزدیک بشود.
چه مغالطهای در مغالطه میانهروی؟ در واقع از این احساس فطری که هر چیزی در حال اعتدال از صحت و سلامت برخوردار است، سوءاستفاده شده. میانهروی در خوردن، میانهروی در نوشیدن، میانهروی در تفریح، میان... همه معنای پرهیز از افراط و تفریط. چیزی است که از سوی بیشتر فیلسوفان و معلمان اخلاق توصیه شده. شاید بشود اعتدال و میانهروی به معنای پرهیز از افراط و تفریط را معیار و ملاکی در کنترل احساسات و عواطف و افعال انسانی به حساب آورد. اما خیلی، خیلی جمله مهم است. خیلی مهم است. پس چی شد؟ اعتدال و میانهروی را معیار و ملاکی در کنترل احساسات و عواطف و افعال انسانی به حساب آورد. اما میانهروی و پیروی از حد میانه و معتدل، به هیچ وجه معیار و ملاک دقیق و منطقی برای بستن در هر نوع استدلالی نیست. اینکه ما قبلاً عرض میکردیم و شاید هم نوشتیم: «اعتدال یک روش اجرایی است، نه یک روش فکری.»
حضرت آیتالله جوادی آملی همیشه میفرماید: «اعتدال در اجرا. ان خیر الامور اوسطها در امور اجرایی.» یعنی شما داری کار میکنی، حد وسط داری. میدوی، داری ورزش میکنی، داری میخوری، داری میخوابی، حد وسطش را. ولی در امور فکری، در امور اعتقادی، خیر الامور اوفرها، اکثرها، افضلها، ارفعها. هرچی بالاتر، هرچی بیشتر، هرچی اخلاص بیشتر. نه شرک، نه توحید. نه آنجور، مثل آیه قاضی اخلاص. آنجوری نه، مثل صدام. یک چیزی آدم معتدل. جلو این اعتدال تندروی جوجهها. اصلاً چیز خوبی است. یعنی اگر تندروی امری است که تندروی شما را فکر دارید روی فکر. این خیلی امر محسنیه. خیلی مطلوب است. باید حتماً آدم داشته باشد. به عنوان مثال، اگر از دو دیدگاه یا اظهار نظر هیچکدام درست نباشد، دیگر بیمعنا خواهد بود که نظر معتدل و طرح میانه آنها را به عنوان نظر و اظهارنظر برتر قبول کنیم. نه حرف شما درست است، نه حرف ایشان. یک چیزی بینش بگیریم که درست است. بین دو تا غلط چه درست درمیآید؟ یا اگر بر فرض میان دو گروه اختلاف باشد، یک گروه بگویند: «دو به علاوه دو میشود چهار.» یکی دیگر بگوید: «دو به علاوه دو میشود شش.» طبق دستورالعمل مغالطه، برای پایان دادن به اختلاف آن دو گروه، باید نظر هرکدام از آن دو گروه را افراطی تلقی کنیم و راه میانه را انتخاب کنیم. بپذیریم که دو به علاوه دو، یعنی من سعی کردم در دورهای که این مقام و مسئولیت را به عهده داشتم، سیاستی میانه اعمال کنم که نه جانبدارانه باشد، نه بیطرفانه. سیاستی معتدل بین هواداری و بیطرفی. ایشون آمد تو حاشیه گفته و میشود اضافه کرد: سیاستی بین صدق و فضیلت و رذیلت، خواب بودن و بیدار بودن. اینها همش اعتدال است دیگر. ما نخوابیم، نه بیدار. نه راست میگوییم، نه دروغ. نه خوبیم، نه بد. وسط. ما کلاً معتدلیم، وسط.
در شهرها، مناطقی که به جای پایبند بودن به قیمتهای ثابت، فرهنگ چانهزدن در خرید و فروش در بین مردم رایج است، هرکدام از دو طرف، فروشنده و خریدار، سعی میکند مبلغ مورد نظر خود را به شکل افراطیتر بیان کند تا بعد از چانهزدن، به قیمت مطلوب میانه برسد. عین همین جریان میتواند در مسائل عمومی زندگی هم مطرح شود. به این ترتیب که به شکل افراطی و مبالغهآمیز مطرح میکند تا به این وسیله، نظر تعدیلشده نهایی هرچه بیشتر به طرز تفکر مطلوب نزدیک باشد. در کشور انگلیس کتابهای زیادی چاپ میشود به عنوان راه میانه (the middle way) که در آنها این مغالطه معیاری برای هدایت و جهت دادن به سیاست و خطمشی عموم قرار میگیرد. احزاب آزاد، سیستمهای اصلاً اعتدال و اینها، معمولاً سیستمهای انگلیسی، گفتمان انگلیسی، شعار انگلیسی، اصلاً طراحی انگلیسی میآید دو طرف را میگیرد. هم دوقطبیسازی میکند، هم آن مغالطه پهلوان پنبه بود که طرف آنور خیلی شور شور میشود. اگر نه آن بخواهد باشد که جنگ ما نباشیم. میشود جنگ برد-برد. نباشی؟ یعنی برویم آنجا هفتتیر بکش. اپلیکیشن نشان میدهد که خودش بشود معتدل. همیشه لولویی دره. از آن لولو میترساند که کارهایش بشود معتدل و میانه. همیشه هم این هست دیگر. یعنی شما هر کار خطایی را که در نظر بگیرید، یک بدتر از این هست و وقتی از آن بدتره ترساندی، این یعنی من زدم تو گوش کسی. یک فرض بدترش این است که من میکشتمش. «غیبت میکنی، چه؟ چرا بیحجابی؟» میگوید: «دروغ بگویم خوب است؟» مثلاً تو گوش طرف زده. بعد میگوید: «آقا چرا تو گوشش زدی؟» میگوید: «این کاری که این کردی، مستحق مرگ بود. این را من میکشم. من برو خدایا شکرت تو گوشش.» بعد اثبات میکند که این مستحق کشته شدن بود. خیلی از این ترفندها رایج است.
مغالطه بعدی، مغالطه «قماربازان» است. رایج چرا؟ این میانهروی پیشفرض نادرست بود. پیشفرض نادرستش تو چی؟ بحث دلیل. طرف یک پیشفرضی دارد از اینکه من معتدلم، یا پیشفرض دارد که این دو سر افراط و تفریط است. چون یک پیشفرضی از افراطی بودن آن دارد، میآید همیشه وسط میگیرد. یعنی از آن حالت میآورد عقب. پیشفرضش این است که این نوع، این آدم افراطی است. هرچی که از آن سنخ باشد، میشود افراط. هرچی زیر این باشد، میشود دو سر را میگیرد. یکی را میکند افراط، یکی را میکند تفریط. میگوید: «نه این، نه آن.» هرچی بین این دوتا باشد، میشود میانه. دو تا پیشفرض را بجنگی، تعریف را بجنگی. بعد درستش این است که نه بجنگیم با آمریکا، بغل آمریکا. ولی در عمل، یکی میگوید خودمان برویم تو بغل آمریکا. یکی میگوید آمریکا بغل کند، به جای اینکه ما بزنیم تو فک آمریکا، با اینکه خودمان برویم تو بغل آمریکا. یک کاری کنیم آمریکا آلمان را بغل کنیم. میشود میانش.
مغالطه قماربازان از این جهت به قماربازها نسبت داده میشود که این گروه معمولاً در مسئله وقوع شانس و اتفاق، منطق خاص خودشان را دارند. گمان میکنند که در یک مسئله احتمالی، مثلاً انداختن یک سکه و آمدن آن به رو یا به پشت، نتیجه یک بار امتحان کردن در نتیجه مرتبه بعدی مؤثر است. خطای این گروه این است که احتمال یک حادثه را به طور مستقل با احتمال آن حادثه در سلسله حوادث خلط میکنند. تو همان مثال انداختن سکه، احتمال اینکه سکه ۴ بار متوالی به رو بیفتد را چگونه محاسبه میکنیم؟ نصف. اول که شما میاندازی چقدر احتمال دارد که سکه شیر بیاید؟ دفعه دوم هم، بعدش دوباره نصف بیاید، چقدر احتمال دارد؟ نصف ضربدر نصف میشود چقدر؟ میشود یک چهارم، دوبار با شیر بیاید. دفعه سوم هم شیر بیاید، میشود نصف، یک هشتم. چهار دفعه پشت سر هم بیاید، میشود یک شانزدهم. حالا اگر فرض کنیم چهار بار سکه به رو افتاده، در این حالت به رو افتادن سکه بعدی یک سی و دوم نیست، بلکه حالا باز دوباره احتمال یک دوم. یک حادثه مستقل، ۴ بار پشت سر هم آمد. دفعه پنجمش بخواهد دوباره بیاید بعد چهار بار، یک دوم، یک سی و دوم. نتایج حاصل در انداختن سکه در دفعات گذشته، هیچ تأثیری در افزایش و کاهش احتمال جدید ندارد. این را میگوید احتمال نمیبرد بالا، چون چهار بار پشت سر هم افتاده، این احتمال بالاست. پشت سر هم افتاده، دیگر احتمالش کم شد. اصلاً این چهار تا ربطی به پنجمی ندارد. این پنجمی یک چیز مستقل است. خودش رو دارد. قبلی ضریب نمیدهد به این. تعادل در شرایط سکه طوری نبوده که خطادآور باشد. گاهی از اوقات سکه یک طوری است که تعادل، مثلاً ساختار استوری کردن که بیشتر به این شکل میآید روی زمین. وقتی چهار بار اینطوری بشود به دلیل ساختار سکه. دست پنجم احتمال شرایط... شرایط نرمال باشد، همین است. هیچ تأثیر برای درک بهتر تأکید بر این نکته ضروری است که هر حادثه احتمالی مستقل است و نسبت به حادثه بعدی یا قبلی هیچ تأثیر و تأثری نمیتواند داشته باشد. مغالطه قماربازان همین جاست که وقتی مثلاً یک سکه ۵ بار به رو افتاد، شرط میبندد که بار ششم به پشت. «۵ بار اینجوری آمد، دیگر نمیشود. دفعه ششم اینجوری. حتماً دفعه ششم اینجوری.» یعنی جفتشان دارند ضریب میدهند، درحالیکه دفعه ششم، دفعه ششم دفعه اول هیچ فرقی نمیکند. انگار برای بار اول دوباره داری میاندازی. همان یک دوم. «او دارای سه فرزند است که هر سه دخترند. بچه بعدیاش هم حتماً...» بچه بعدیاش دیگر حتماً پسر است. چرا؟ چون یعنی سه تا ضریب دادن. هر بچه که به دنیا میآید، یک دوم احتمال پسر شدن دارد. شرایط. یعنی تازه اگر حساب بکنیم که این مثلاً ژنش یک ژنی است که دخترزاست. خانمش مثلاً اینجوری است. خودش اینجوری است. انشا گفتن. این تصویر. حالا در هر صورت خود همین ممکن است تازه به آنورش ضریب بدهد. پسر است. استاد ما سه تا دختر داشتند، میگفتند که: «من دختر سومم که به دنیا رفته بودیم شهرمان، بچه بغلم بود. یکی وایساده بود نگاه میکرد، منو گریه میکرد. دختر شد. ایشالا بعدی دیگر پسر است. ایشالا دیگر بعدی دیگر پسر.»
گاهی از مغالطه قماربازان در موارد این رایج است. من تازگیها کجا دیدم؟ مقالات سیاسی به نظرم دیدم مغالطه قماربازها چیست. یکی از روزنامهها بود، تازگی دیدم بحث قماربازان مطرح است. گاهی از مغالطه قماربازان در مواردی استفاده میشود که مربوط به وقایع و حوادث طبیعی است. به این معنا که استدلال شخص مبتنی بر اولین اصلی است که حوادث طبیعی خاصی که همواره وقوع آنها احتمال برابر دارند، گویا از نظم خاصی پیروی میکنند که میشود از حادثه در گذشته، حادثهای را در آینده پیشبینی کرد. «به نظر من این منطقه برای سفر در تعطیلات نوروزی مناسب نیست. چون طبق آمار و اطلاعات موجود، حدود نیمی از سالها در یک قرن گذشته در ایام نوروز این منطقه بارانی بوده.» یعنی در صد سال اخیر، ۵۰ سال باران بوده. «اما اگر بدانی که دو سال گذشته در ایام نوروزی منطقه آفتابی بوده، شما هم تصدیق خواهید کرد که به احتمال زیاد امسال...» امسال دیگر باران نیامده. «امسال دیگر حتماً باران میآید.» چه ربطی دارد؟ روند عوض شده. این مال سده اخیر بوده. روند بوده، با دو سال اخیر روند عوض شده. دارد میرود به سمت آفتابی شدن، به سمت گرم شدن زمین. تو این منطقه دیگر ابری نیست، ابری نمانده. زمین گرم شده. چرا احتمال نمیدهی؟ میگوید: «نه، همیشه بارانی بوده. دو سال هم است باران نیامده. امسال دیگر حتماً بارانی است.»
مطلب جالبی است. دیگر موارد ارتکاب مغالطه در جایی است که شخصی برای اقناع مخاطبان و جلب همفکری آنها، از استدلال قماربازها استفاده کند؛ هرچند شواهد و تجربیات گذشته همه بر ضد آن شخص گواهی بدهد. «برای واگذاری مسئولیت در سازمان، اینجانب کسی را در نظر دارم که به زودی با شیوه او آشنا خواهید شد. البته من میدانم که ۴ نفری که قبلاً برای برخی مسئولیتهای سازمان معرفی کردم، متأسفانه افراد نالایقی از آب درآمدند، اما میتوانیم مطمئن باشیم که این بار دیگر نامزد معرفی شده، فرد شایستهای خواهد بود.» ضریب داده به اینکه این یکی هم چنگی به دل نمیزند، این هم مثل اینکه خیلی خبری نیست. سه تا دادی، خب برویم سراغ تمارین.
۱. چگونه شما میگویید کتاب آقای دکتر ناصری کار علمی و دقیقی نبوده، درحالیکه طی دو سالی که از انتشار این کتاب میگذرد، حدود ۱۰۰ هزار نسخه از آن به فروش رفت؟
مغالطاتشان که خاطرتان هست چند تا بود؟ یادتان است؟ آها، توسل به اکثریت. اولیش: سنتگرایی، عدم سابقه، تجدد، سنتگریزی، برتری فقه، برتری ثروت، توسل به اکثریت، علت شمردن امر مقدم، علت شمردن امر مقارن، ترکیب، تقسیم، میانهروی، قماربازان. خب، پس اولیش چی شد؟
۲. به نظر من حکم این مسئله فقهی کراهت است. چون احادیث موجود دلالت بر حرام بودن این موضوع دارند، اما از طرف دیگر این احادیث سندهای ضعیفی دارند. پس در مقام جمع باید گفت حکمش کراهت است. چرا جمع شده؟ دیگر چه جوری جمع کرده؟ احادیث که گفتند اینطور. سندهاشان ضعیف است.
۳. یک طلبهای به جرئت میشود گفت که آمریکا ثروتمندترین کشور جهان است. من تعجب میکنم که شما چگونه این خبرها را درباره فقر بعضی مردم آمریکا باور میکنید؟ ترکیبش را، یعنی از ثروتمند بودن آمریکا اثبات کرده ثروتمند بودن افرادش را.
۴. شما هیچ شکی در استحکام و زیبایی ساختمانی که در اختیار شما قرار دادهایم نداشته باشید. این ساختمان نازترین بنا در این محله است. امر مقدم. پیشفرض طرف این است که هرچی که جدید است، بهترین است.
۵. اگر از من بپرسید کدام روزنامه را بهترین روزنامه میدانم، روزنامه میهن را معرفی خواهم کرد که از روزنامههای تازه تأسیس، مجهز به جدیدترین تجهیزات چاپ، و جوانترین افراد را در بخشهای مختلف خود به کار گرفته.
۶. اگر توجه کرده باشید، در بازیهای جام ملتهای آسیا در امارات، ایران در روز اول در برابر عراق لباس قرمز پوشید و باخت، ولی از روز دوم لباس سفید پوشید و چند بازی خود را برد تا اینکه در برابر عربستان قرار گرفت و لباسش را عوض کرد و سبز پوشید و دوباره باخت. اما در بازی بعد در برابر کویت، تیم ملی ما سفید پوشید و برد. من تعجب میکنم چرا مسئول فدراسیون فوتبال تیم ملی اینقدر بیتوجه است؟ پیراهن سفید اینقدر خوشیمن است و موجب برد تیم ملی میشود، تیم ملی باید در همه بازیهای خودش از آن استفاده کند. مقدم. خیلی دیگر مقدم بودنش.
۷. نمیشود رد کنی، چون اول طرف پیراهن را میپوشد، بعد. بهتر است که از خرید مبل برای منزل منصرف بشوید، چون هیچکدام از گذشتگان ما اهل استفاده از مبل نبودند. آن بین ما ایرانیها رسم بوده، گلیم و فرش و قالی بوده. سنت عدم سابقه هم هست.
۸. دستم نزدیک تربیت فرزندان کوتاهی کردم. سه تن از پسرانم به دنبال کارهای خلاف رفتند، اما مطمئن باشید بچه چهارمم فرد سالم و اهل کاری خواهد شد. پس خواهش میکنم او را استخدام ما کنید.
۹. ما برای ساخت رادیو تلویزیونهای بدون عیب و نقص، اولاً مرغوبترین قطعات موجود در بازار را خریداری کردیم. ثانیاً برای افزایش اطمینان، هرکدام از قطعات را قبل از نصب بر روی مدار امتحان میکنیم. ترکیب. چرا؟ چون جزئیات را دارد، صفات را تعمیم میدهد. احسن.
۱۰. با نگاهی به گذشته درمییابیم که تا آنجا که تاریخ ثبت کرده، بحث کنترل جمعیت در بین ایرانیان مطرح نبوده و در هیچ دورهای مانع زاد و ولد طبیعی مردم نشدند. اگر کنترل جمعیت کار معقولی بود، اینطور نبود که اجداد ما از فهمش قاصر باشند. سابقه که سنتگرایی هم وقتی در یک جامعه اسلامی اکثر زنان تو را بیشتر میپسندند و میپوشند، نباید بگویید چادر حجاب برتر است.
۱۱. اگر توجه کنید، عالم از موجودات مادی ساخته شده. همه موجودات مادی هم محدودند. پس عالم که از این موجودات تشکیل شده، نمیتواند نامحدود باشد. ترکیب.
۱۲. تا جایی که بنده با سابقه ۲۵ ساله خود میدانم، هیچکدام از نمایندگانی که از این شرکت برای عقد قراردادهای تجاری با کشور دیگر منصوب شدند، از بین کارمندان زن این شرکت نبودند. لذا انتظار نداشته باشید بنده شما را به عنوان نماینده زن این شرکت برای عقد قرارداد تجاری به کشور فرانسه بفرستم.
۱۳. او آه ندارد که با ناله سودا کند. بنابراین هیچ خطری از او متوجه ما نیست. میتوانیم به او اعتماد کنیم.
۱۴. من پیشنهاد میکنم برای برطرف شدن سردردتان کمی جوشانده گلگاوزبان و عرق بیدمشک بنوشید. جواب. واقعاً از شما بعید است که چنین پیشنهادی میکنید. این چیزها توهمات قدیمیهاست. سنتگریز است.
۱۵. این الماس درشت ۱۰ میلیون تومان قیمت دارد. پس ما میتوانیم آن را به چهار قسمت تقسیم کنیم. در این صورت به هرکدام از ما دو و نیم میلیون تومان میرسد. نگران برشمان هم نباشید، چون دوست من جواهرساز است. بله.
۱۶. چرا هیچکدام از دولتهای قبل در این کشور اقدام به استخدام اشخاص بیگانه در عرصه مدیریت صنایع کشور نکردند، حتی اگر این کار موجب تعطیلی قسمتی از صنایع کشور شده باشد؟ حال شما چگونه به خود اجازه میدهید که مدیریت بخش معادن را به یک مهندس بلژیکی واگذار کنید؟
۱۷. حالا که میخواهید فردی را به ریاست بنیاد رسیدگی به ایتام انتخاب کنید، آقای قنبری برای مسئولیت مناسب است. چون خود ایشان در کودکی یتیم شده و ابتدا فقیر و تنگدست بود و فشارهای زیادی تحمل کرد. الان هم در شرایط نامناسبی است.
۱۸. وقتی سران کشورهای اسلامی در آذر ماه برای اجلاس در آذر ماه سال ۱۳۷۶ در تهران جمع شدند، برف بارید که تعجب همگان را برانگیخت. و عجیبتر از آن، وقتی بود که برای کنفرانس بینالمجالس شاهد حضور رئیس مجلس کشورهای مختلف اسلامی در تهران بودیم. علیرغم اینکه در سال ۷۸ خشکسالی داشتیم و علیرغم هوای گرم در تاریخ ۲۸ مرداد آن سال در تهران باران بارید که امری فوقالعاده بیسابقه بود. شما ببینید این یک سمبل و نشانه است که دور هم جمع شدن و اتحاد کشورهای اسلامی چقدر میتواند موجب خیر و برکت باشد.
۱۹. آقای مدیرعامل وزارت صنایع برای اجرای پروژههای خط تولید خود، معمولاً هم با شرکتهای تولید دولتی و هم با شرکتهای خصوصی قرارداد میبندد. در طول ۵ سال گذشته فقط با شرکتهای دولتی قرارداد بسته، پس امسال با شرکتهای خصوصی قرارداد خواهد بست. و میدانی که شرکت ما برای وزارت صنایع کشور شرکتی شناخته شده و مطرح است. برای همین باید منتظر پیشنهاد همکاری باشیم.
۲۰. ایشان در بانکهای معتبر جهان پساندازهای چند میلیاردی دارند. چگونه شما ایشان را در ردیف یک تاجر محلی قرار میدهید؟ قطعاً صلاحیت وی برای عضویت در هیئت مدیره این شرکت بیشتر است. ثروت.
۲۱. اگر فکر میکنی حرف شما درست است، نگاهی به تاریخ ادبیات خودمان بکنید. در همه دورهها ادبیات عاشقانه مرسوم بوده و نظم و نسلهایی مثل لیلی و مجنون، خسرو و شیرین و هزار و یک شب جزو فرهنگ مردم بودهاند. پس در حال حاضر هم داشتن چنین ادبیاتی اجتنابناپذیر به نظر میرسد.
۲۲. به نظر من زمینهای این منطقه برای کاشت ذرت مناسب نیستند، چون نسلهای زیادی قبل از ما در منطقه بودند. اگر ذرت... اگر موافق باشید غزلی از فیض کاشانی برایت بخوانم. «ای آقا، دوره این شعرا گذشته، عصر ما عصر تجدد است.» سنتگریزی هم هست.
۲۳. چهار تا از چهار تاش دوتای خیلی نزدیک. تجدد با سنتگریزی. جدیدی که در گذشته نبوده، جدیدی که در گذشته نبوده، فقط میشود تجدد. ولی اگر جدیدی که در گذشته عکسش بوده، دوتاش یکی. بیا تو آن قسمت سنتگرایی و عدم سابقه. اگر پیشسابقه نداشته، این هم تمام.
الحمدلله رب العالمین.
بسمالله الرحمن الرحیم
در مبحث مغالطات، مغالطه "علت شمردن امر مقدم" که از اقسام ناشی از یک پیشفرض نادرست است، محل بحث ماست. این مغالطه یک پیشفرض خطا دارد: هر وقت دو حادثه کنار هم اتفاق بیفتد (یعنی یکی اول و دیگری دوم باشد)، صرفاً بهخاطر تعاقب و تقدم و تأخرش، میتوان حادثه اول را علت حادثه دوم به حساب آورد.
یکی از این موارد را تازگی تجربه کردیم: برای دفاع از کسی، به دیگری زنگ زدیم تا به فرد سوم توبیخ کند. بعد زنگ زدیم و توبیخ کردیم و تمام شد. سپس آن نفر سومی که ما به او زنگ زدیم و توبیخش کردیم، به نفر اولی که ما از او دفاع کرده بودیم پیام داده بود و گفته بود: "این با تو نیست." بعد از مدتی، سر یک چیز دیگر، این طرف هم گفته بود: "اول زنگ زدی، بعد به من اینجوری گفتی. معلوم است که تو زنگ زدی و چیزی علیه من گفتی که او هم بعدش اینجوری گفته؛ تا تو زنگ زدی، اینجوری گفت." این نمونهای از "علت شمردن امر مقدم" است.
مثال دیگر: "نوشیدن آب زرشک برای رفع سردرد مفید است." یک بار من درحالیکه از سردرد شدید رنج میبردم، مقداری آب زرشک نوشیدم. در کمتر از دو ساعت، سردردم مرتفع شد. بله، در سیاست هم این نمونهها را داشتیم. چند وقت پیش، چیزی ارزان شده بود؛ گفتند "حاصل کار ماست." بعداً فهمیدیم که اتفاقاً این پلتفرم، امر مقدمه. "این کار را ما کردیم، بعدش اینطور شده." درحالیکه آن ربطی به این ندارد. سلامی که اولی که رفتند چه کردند، مذاکره شروع شد، یکخرده دلار ارزان شد. ارزان شدن دلار به خاطر مذاکره نبود، شوک بازار بود.
پیشفرض بر این نیست که از هر تعاقب و اتفاق افتادن پیدرپی دو حادثه، شخص به توهم علیت دچار شود. مثلاً بعد از اینکه شخص موهای خود را شانه میزند، اگر زنگ تلفن به صدا درآید، چنین توهمی پیش نمیآید که شانه زدن مو باعث به صدا در آمدن زنگ تلفن میشود؛ چون در اینجا معلول، امری شناختهشده است و به علت مناسب خود ارجاع داده میشود. اما در مواردی که علت چیزی کاملاً شناختهشده نباشد، معمولاً افراد به دنبال علتهای موهوم میروند؛ بهویژه در جستوجوی اینکه معلول مورد نظر پس از چه اموری واقع شده تا به یکی از امور اسناد داده شود.
«عطسه نحس است.» من تجربه کردهام که اگر بعد از عطسه دست به اقدامی بزنیم، دچار پشیمانی میشویم. ارتکاب مغالطه بین کودکان رواج زیادی دارد. مثال بارز این امر، وقتی است که کودکان در انجام یک بازی یا مسابقه، به عنوان مثال، لباس خاصی بر تن میکنند، یا انگشتان خود را به شکل خاصی در میآورند، یا یک چشم خود را میبندند، یا حالات فیزیکی خاصی به خود میگیرند و گاه موفقیت و پیروزی در این شرایط باعث میشود کودکان آن شرایط خاص را اتفاقی را با لهجه بازی و مسابقه مرتبط کنند. تیم ملی رفته بود جام جهانی، پیراهن قرمز پوشیده بود، باخته بود. روزنامه استقلالی تیتر زده بود که: "هر وقت پیراهن قرمز میپوشیم، میبازیم."
البته ارتکاب مغالطه به همین شکل در میان بزرگسالان هم دیده میشود. بسیاری از ورزشکاران و کسانی که در بازیهای مبتنی بر شانس و اتفاق یا در شرطبندیهای مختلف شرکت میکنند و نیز همه افراد خرافی، معتقد به امور خیالی و موهوم معمولاً دچار این توهم میشوند که اگر یک شیء خاص یا فعل خاصی فلان اثر را نتیجه داد، در مواضع و دفعات دیگر هم میتواند چنین اثری بگذارد. "هر وقت کاپیتان بازوبند قرمز رنگ بسته، این تیم باخته." آمدند این بازوبند را به زور انداختند.
گاهی جهل و نادانی نسبت به خرافات و اینها هم همین است دیگر؛ یعنی ناتوانی در توجیه و شناخت علل و عوامل پدیدههای مختلف، موجب برقراری رابطه علیت میشود. بحث خرافات یکی از بحثهای خیلی پیچیده است. در بحثهای اعتقادی هم هستش که واقعاً هست. مثلاً حضرت میفرماید: «هر که عطسه کند، سه روز عمرش اضافه میشود.» واقعاً هست. چطور عمرش اضافه میشود؟ ولی مثلاً آن طرف من میگویم عطسهکردن باید صبر کنم. این خرافات، آنی که عطسه کردم عمرم اضافه میشود، با همین رابطه علی را کی کشف میکند؟ چه جوری؟ فرق خرافات از غیرخرافات چیست؟ صرفاً هر چیزی که علت نامعلوم و نامحسوس داشته باشد، یا یک معلولی داشته باشد که برایمان معقول نیست، این میشود خرافات؟ یا نه، تو نظام علیت، آن کسی که آگاهی دارد به علل اولیه، او اگر خبر بدهد دیگر خرافات نیست؟ اگر ما خودمان با توهم و ظنمان بخواهیم اینها را پیدا بکنیم، این میشود خرافات. بله، یعنی اگر مثلاً معصوم آمد و گفت: «آقا این کار فقر میآورد.» مثلاً شما اگر ایستاده موهایتان را شانه کنید، قدیمیها میگفتند: «اگر تو در گاه درب بنشینی، فقر میآورد.» آنی که اهل مغالطه است، میگوید: «خب آن هم خرافات.» آن هم که باز اینوری مغالطه میکند، میگوید: «چطور این را داریم؟ خب آن را هم داریم. همهاش درست است.» جفتشان از نظر من غلط است. خب تازه عقل هم میتواند این را اثبات کند، ولی با روند یقینی که ما تجربه میکردیم.
این امر در جوامع و اقوام بدوی، بهویژه در مورد پدیدههایی مثل سیل، زلزله، طوفان، خسوف و کسوف، قابل مشاهده است. مردم این جوامع که از شناخت و توجیه این پدیدهها ناتوان بودند، آنها را به علل و عوامل موهومی نسبت میدادند. مثلاً، اگر در آن ایام، شخص غریبهای وارد قبیله میشد، ورودش را نحس و عامل وقوع آن حادثه طبیعی تلقی میکردند. در تاریخ آمده است که در روز مرگ ابراهیم، پسر رسول خدا، خورشید گرفت و هوا بهشدت تیره و تاریک شد. مردم گفتند: «خورشید به علت مرگ ابراهیم گرفت.» وقتی رسول خدا این خبر را شنید، بیرون آمد و در میان مردم ایستاد و پس از حمد و ثنای خداوند فرمود: «ای مردم، خورشید و ماه دو نشانه از نشانههای قدرت خدا و برای مرگ و زندگی کسی نمیگیرند.»
این جهل و نادانی و توهم مردم، اگرچه به ظاهر موجب اعتقاد و احترام به پیامبر میشد و چهبسا باعث مسلمان شدن عده جدیدی میگردید (کسانی که با خود فکر میکردند که پیغمبر چنان ارزشی نزد خدا و دستگاه خلقت دارد که در مرگ فرزندش خورشید میگیرد)، اما پیغمبر اکرم این جهل و نادانی و توهم را وسیله تبلیغ دین و تحکیم جایگاه شخصیت خود قرار نداد و با سخنان روشنگر خودش، مردم را از آن خطا خارج کرد و از ارتکاب مغالطه جلوگیری کرد.
شکلهای جدیتر ارتکاب مغالطه در عصر ما، در مباحث تاریخی و اجتماعی قابل ملاحظه است. علت مغالطه در این مباحث، همانطور که ذکر شد، ناشناخته بودن علت وقایع، همچنین ابهام و عدم قطعیت در مسائل تاریخی و اجتماعی است. تاریخ نشان میدهد که شکلگیری جدی تصوف و عرفان در کشور ایران به قرن هفتم، یعنی مدتی بعد از حمله مغول، برمیگردد. مشاهده وحشیگریها و خونریزیهای قوم مغول و خرابیهای ناشی از حمله آنها، باعث ایجاد نوعی روحیه افسردگی و روانی و انزوا و گوشهگیری در مردم ایران شد و این روحیه زمینهساز شکلگیری جمعیتهای متصوفه و عرفا گردید. مقدم بوده، یعنی علت بوده: اول مغول حمله کرده، بعد تصوف پیدا شده، یعنی اینها علتشان بوده.
مغالطه «علت شمردن امر مقدم» از دیدگاه فلسفی هم دارای اهمیت زیادی است. مباحث انواع گسترده در این زمینه وجود دارد. از نظر فلسفی، بحث در این است که ما در چه مواردی میتوانیم واقعاً قائل به رابطه علیت میان دو امر بشویم و آنها را علت و معلول بنامیم. به عنوان مثال، موارد استثنا در رابطههای علی، مثل معجزات را چگونه میشود توجیه کرد؟ اگر آتش علت گرما و سوزاندن است، چرا ابراهیم را نسوزاند؟
وقتی بحث میکردیم، کجا بحث میکردیم؟ «علیت منطق»؛ «علت شمردن امر مقارن». آن مقدم بود، این «علت شمردن امر مقارن» است. در ارتکاب این مغالطه، این پیشفرض وجود دارد که هر وقت دو حادثه، هر وقت آقای جلیلی رفت مذاکره کرد، وقتی برگشت، یک تحریم جدید برای ما بود؛ امیر مقارن یا مقدم. «علت دکترهای حسن» (تحریم). هر وقت رفتند مذاکره کردند، تهدید جدید. هیچی ندادند، تحریم کردند. اینها رفتند، کلی چیز هم دادند، تحریم کردند و تهدید کردند. هر دوتاش با هم. دو به یکی که میگفت، درست بود دیگر؛ دو به یکی گرفتند، دوتا هم زدند. یکی ما میدادیم، یکی خودمان میزدیم، شد سه تا. دو به یک چه؟
در ارتکاب این مغالطه، این پیشفرض وجود دارد که هر وقت دو حادثه با هم اتفاق بیفتد، میشود یکی را علت و دیگری را معلول دانست. چهکار میکنی؟ یک بررسی چیزهایی که ما دادیم در قبالش گرفتیم، از گروگانها شما شروع کن. توی قطعنامه، بعضی از این چیزها مثل سعدآباد و اینها، اینها همش این حضرات این دو سه نفر توی این سیستم، از گروگانگیری شما بگیر. اینها طرف حسابهای ایرانی آن طرفی بودند. چیها گرفتیم؟ چیها دادیم؟ فقط دادیم. وقتی تعبیر برای زبردستان سازش. هر وقت پای سازش در میان بوده، اینها یک طرفش بودند. دادن؟ نبودن؟ فقط تو صحنه بودند، بودن و دادن. واقعاً نعمتیاند برای آمریکا و صهیونیست و آمریکایی احمقی که همش طرف جمهوری اسلامی. طرف رزق ما نیست، آدم پیدا میکند. نماز جمعه علمالهدی رفتی، دیگر چه تعبیری ایشان به کار میبرد؟ «دعای سادهلوحی میگوید که عزت مدلینگ ایتالیا.» خدا وکیلی ربطی به برجام نداشت. بعد مردم برای ما مدلینگ ایتالیا آمده. ادعایشان این است که پای شرکتهای خارجی باز شد، یعنی دلشان سفت شد که میشود در ایران سرمایهگذاری کرد. حضرات، اینها راه را باز کردند با بیان. بعد هم انتخابی که کردند، رفتند شرکتهای مدلینگ ایتالیایی و فرانسوی را برداشتند. نه، مربوط پدر جوانهای ما را درآورید. اینها زحمت کشیدند. برجام، «علیت» بینش. حضورشان معلول برجام. هرجا مقارنت نیست، مقدم بودن نیست، باز هم سوءاستفاده پشتش خوابیده. از آن طرفها، ولی با برجام طاقچه بالا گذاشته بودند که ما فقط اینترنتی سرمایهگذاری بکنیم. تو کشورتان نیاز نیست، همینطوری جوانهایتان را میدوانیم دنبال خودمان. برجام تصویب کردیم که شرکتهای خارجی پاشند بیایند.
هر وقت دو حادثه با هم اتفاق بیفتد، میشود یکی را علت و دیگری را معلول به حساب آورد. مثال لطیفهگونهای در باب این موضوع وجود دارد که صرف تقارن دو واقعه، نشاندهنده رابطه علیت بین اینها نیست. روزی جهانگردی درحالیکه موز میخورد، در قطار با یک زن و مرد روستایی برخورد. زن و مرد روستایی تا آن زمان هرگز موز ندیده بودند. مرد جهانگرد به هر کدام از آنها یک موز داد. مرد روستایی موز خودش را پوست کند و به محض اینکه شروع به خوردنش کرد، قطار وارد تونل شد و تاریکی همه جا را فرا گرفت. مرد روستایی خطاب به همسرش زد: «آن موز را نخور، کور میشوی!»
البته مرد روستایی دچار دو خطا شده بود: یکی اینکه تاریکی اطراف خودش را کوری خود شمرده بود، و یکی دیگر اینکه تقارن با خوردن موز، باعث توهم علیت از سوی او شده بود. به هر حال، حکایت فوق نمونه گویایی از مغالطه "علیت شمردن امر مقارن" است.
دیشب من حالا مناظره ندیدم، پیامهاش میآمد، شما دیدید مناظره رو؟ دیشب حاج حسین شریعتمداری با صادق خرازی. بعد ایشون میگفت که «خدمات دولت را نمیگوییم، فقط میزنیم.» شما دو تا از خدمات دولت را بگو. گفته بود: «دولت وارث مخروبه است.» خدمات یعنی اینه؟ وارث مخروبه بودن جزو خدمات؟ بله، خلاصه یک فنی انگار دیپلماتیک بودند و دیپلماسی انگار مثلاً آدم باید خیلی قوی باشد در مغالطه تا بتواند ورود پیدا کند. احتمالاً ما هم الان اینها را یاد گرفتیم، میتوانیم یک جای سفیری، وزیری به هر حال.
حکایت فوق نمونه گویایی از مغالطه «علیت شمردن امر مقارن» است. البته ارتکاب مغالطه در مسائل روزمره زندگی هم وجود دارد که به برخی مثالها در این زمینه اشاره میشود. انسانهایی که از حقایق امور اطلاع اندکی دارند و وقایع مختلف در زندگی خود را بهخوبی نمیشناسند و نمیتوانند به درستی تحلیل کنند، بیش از دیگران در معرض ارتکاب مغالطه قرار دارند. به عنوان مثال، ممکن است در یک سال، حوادث نامطلوب زیادی در یک روستا اتفاق بیفتد، مثل قحطی، عدم بارندگی، مرگ چند نفر از اهالی، خسارت مالی در کار و کسب و غیره. بسیاری از افراد بهطور ناخودآگاه این حوادث نامطلوب را با برخی وقایع دیگر که بهطور همزمان در آن سال رخ داده، مرتبط میکنند. به عنوان مثال، این حوادث ناشی از ورود یک غریبه به روستا قلمداد میشود. در جوامع بدوی چنین قضاوتهایی بسیار متداول بود. یکی از وظایف ساحران و جادوگران، بیان ارتباط وقایع گوناگون به حساب میآمد، بهویژه بیان امور خوشیمن و بابرکت و تفکیکشان از امور نحس و برشمردن خواص هرکدام از اینها.
یکی از علل وقوع مغالطه این است که وقتی دو حادثه با هم رخ میدهند، عدهای سعی دارند یک حکم کلی بیان کنند و بین آن دو حادثه قائل به رابطه علیت شوند. «آن آقایی که کلاه قرمز بر سر دارد، آدم نحسی است. تا حالا دوبار به مغازه ما آمده، اتفاق ناگواری در مغازه افتاده. یک بار شیشه ویترین شکست، یک بار یکی از مشتریها در مغازه...» بچهها میگویند: «قدم طرف بد است.» روز اول سال که میشود، میگوید: «من قدمم خوب است.» میرود از بیرون دور میزند، میآید تو خانه، میگوید: «اولین کسی...» یادت است؟ پارسال آمدم، چند سال خوبی بود. امسال هم دوباره. بعضیها وجودشان خیر است. قرآن هم اذعان مبارکت (عیسی). ذات بعضی از وجودها هست، جزو غیرعلیها در نظر بگیرید. خب اینها ملاکشان خیلی آن بحثها نیست، آن جنبههای معنوی. جنبههای معنوی فروشندهها هستند. بعضی مشتریهایشان را واقعاً قبول دارند به این قضیه و واقعاً نگهشان میدارند. مشتری را میشناسند، میدانند که این وقتی هست، دستش خیر است. جاذبهای که تو وجودش هست، کسانی که دارند از بیرون رد میشوند، میکشد برایشان. تو نگهش میدارند، یعنی به هر بهانهای شده عقب میاندازند کارش را. بله، بعضیها وجودشان خیر است. آن هم روی حساب معنوی، ماهی برکتاً. قدمشان مثل حضرت خضر. از یک جایی که رد میشود، در روایت هست دیگر که آنجا سبز میشد و چه میشد و اینها. این هست، ولی خب اینها خیلی با آن جنبهها کار ندارند. اینها یک سری وقایع را مطالعه میکنند، بعد مینشینند نگاه میکنند، میبینند کیه؟ کی آمد که اینجوری شد؟ پس آن به علت کار ندارد. از علت به معلول برسد، از معلول دارد به علت میرسد.
امروزه علم آمار و استفاده از آن در زمینههای مختلف باعث شده که افراد از تعمیم شتابزده یک تجربه خاص اجتناب کنند. علم آمار با نمونهبرداری گسترده و بررسی... دیروز باز میخواندم، میگفتش که «برجام ثمر نداشته، به خاطر اینکه موشک هواگرد؛ همان وقتی که ظریف داشت مذاکره میکرد، شما این طرف موشک فرستادید.» معلوم است که برجام؛ علیت امر مقارن در شکست خوردن برجام خیلی مغالطات زیاد است. یعنی آدم هرچی نگاه میکند، یک سیلی از شبهه دارد. هر روز میآید توی فکر مردم، رسانهها و روزنامهها. یک کار جدی واقعاً باید کرد. کارم به این نیست که آدم هی بیاید جواب بدهد. «وزیر صنایع حزباللهی جواب میدهند.» با جواب دادن چیزی حل نمیشود. باید روشن... آقای پناهیان ۱۲ سال پیش یک بار بحث رسانهها در زمان امام زمان. بعد میگفت مثلاً آن موقع کسی جرئت دارد بیاید یک قضیهای را بپیچاند به خورد مردم بدهد؟ تحت فکرهایی که میگویند دستی به سر مردم کشیده میشود، عقل مردم میرود بالا. همان روزنامه، همان رسانه، همان سایت فلان و فلان و چنان را بایکوت میکنند. مردم که اصلاً کسی به ذهنش خطور نمیکند خبری را با پیچاندن یک جور دیگر به مردم برساند، یک جور دیگر یک مطلبی را بخواهد تنظیم بکند به مردم.
اگرنه آنها اگر که موقعیت پیدا کنند، میخواهند این کار را بکنند دیگر. موقعیت نسبت به بعضی جریانها الان این عصمت در قوه تحلیل مردم آمده. مثلاً نسبت به سازمان مجاهدین، مثلاً ضد انقلابشان. یعنی همینهایی که مثلاً از نظام بد میگویند، چه میکنند، اینها از مریم رجوی بدشان میآید. استدلالی که تهش بخواهد بگوید این خوب است، نیست. حرفی نیست از خوب بودن اینها. از اینکه پای اینها را باز کنیم به مملکت، خب این ور هست. یعنی اینجا مغالطهناپذیرند مردم. هیچ رقمه نمیشود گول زد که: «این آخر...» زاییده، بزرگ کرده، شیر داده، بزرگ کرده. آن را کسی کار ندارد. خیلی برمیگردد به اینکه بعضیها چنگ و دندان را خوب نشان میدهند. یعنی تا حالا ما با این پیش رفتیم در تاریخ اسلام که این هم نباید باشد. این ضعف است. یعنی حتماً باید دشمن یک چنگ و دندانی نشان بدهد، چند نفر را تیکه پاره بکند، مردم روشن بشوند. هی باید یک امام حسین برود توی گودی. این بحث این است که خوب نشان نمیدهد دیگر. آمریکا تو عراق بود یا نبود؟ نه، الان که میگوید، میخندد، سر یک میز مینشیند، بغل میکند. داداش رئیسجمهورشان را بودند. شکل خوب است. این باز باید بیاید یک جایی یک بمبی بزند، سر مردم شمشیر بکشد تا مردم روشن بشوند. آن هم باز چند سالی بگذرد، باز هواپیمایمان را آسمان بزند. ۲۰ سالی بگذرد، آرام بشود، باز دوباره چراغ. هی هر سری از آمریکا میگوید، میگوید: «کشوری که هواپیما را آمریکا میزند، نمیتواند سند جعل کند. کشوری که هواپیما را هوا میزند، ما برویم باهاش مذاکره.» هی آقا این را میگوید. یعنی ما وقتی قوه تحلیل نباشد تو مردم، باید دست بزنیم روی بدیهیات. اینجوری که: «ببین بابا، اینها بودند.» درید، ولی وقتی قوه تحلیل رفت بالا، مغالطات دو طرف، شناخت ذات طرف را شناخت. دیگر بازیها را نمیتواند کسی سر آدم در بیاورد. تمام تبیین، روشنگری، علم آمار که قوه تحلیل بدهد به طرف، نه فقط اطلاعات بدهد. طرف هرجایی با هر شبههای مواجه شد، خودش جواب داشته باشد. بقیه چه میگویند؟ تحریک طرف که از جهل مرکب بیاید بیرون. باز دوباره درجه قبلی آن، آن میشود که طرف بخواهد. حالا اینها که میخواهند اول قوه تحلیل بدهیم. حالا آنهایی که نمیخواهند هم کمکم میخواهند. یعنی الان خیلیها هستند که میخواهند قوه تحلیل داشته باشند. یعنی وقتی اتفاقی پیش میآید، خودش تحلیل کند. مثلاً واینستد که بقیه، کیهان چه گفته؟ و واقعاً دوست داری ببینی که این قواعدش چیست؟ من چه جور باید تحلیل کنم؟ روی چه حسابی باید تحلیل کنم؟ این مغالطات، این برهان مغالطات، استعدادهای ذاتی هم میخواهد. یک هوشی میخواهد، یک ذکاوتی میخواهد. امام به نظر میآید که این مغالطات اینها را اینجوری نخوانده بوده، ولی تا ته فی خالدون ماجرا یک نگاه میکردی، میدیدی ینضرب نورالله.
علم آمار با نمونهبرداری گسترده و بررسی همهجانبه یک مسئله، قادر است بیان کند که مثلاً این دو امر با ضریب ۵ درصد خطا و ۹۵ درصد احتمال با همدیگر مرتبطاند. اما این دقت، هنوز مانعی برای ارتکاب مغالطه «علیت شمردن امر مقارن» به حساب نمیآید؛ چون ممکن است دو حادثه همواره با هم ارتباط داشته باشند، ولی در عین حال نشود آنها را علت و معلول دانست. بلکه احتمال دارد علت آن حادثه... ما چه بررسی کردیم؟ مثلاً سگ فلان ویروس، خوک فلان چی چی. این علت حرمت. ما دیدیم که مثلاً وقتی آن میکرو را برمیداریم، گوشتش مثلاً فلان مدل میشود. خب این مثلاً دیگر الان در نظر شریعت شما هم حلال. نه، اصلاً ممکن است یک امر سوم علت حرمت باشد. همانجوری که در مورد چیز هم داریم.
آیا بحث قشنگ فقهی این هم زیاد میشود؟ خیلی رایج است این علیت، از مغالطات رایج در فقه. مثلاً میآید میگوید که: «آقا یک مثال فقهی قشنگ. شما یک همسر، یک خانمی اگر نازا بود، یقین داشتیم که نازاست. هر کاری کردیم، هرچه عمل جراحی فلان، این لازمه دیگر. بعدش عده نگه دارد؟» اگر علت عده نگه داشتن صرفاً به خاطر بحث تولید مثل باشد، نه. اگر شما رسیده باشید به اینکه علت الکل این مؤثر باشد، خب. خب حالا این ور استدلال میکند، میگوید: «من علیت را کشف کردم.» از کجا؟ از اینجا که میگوید: «دختر غیربالغ با زن یائسه، اینها عده برای اینها. این قضیه رخ داده. نه دیگر. این دو تا وقتی شد، دوتایی که قدرت حمل ندارند، من از این کشف کردم که بحث ملاک حمل است. دیگری هم ندارم فرزند.» مثلاً بحثهای روحی روانی خاصی هم در این دو تا نیست. نسبت به جنس مخالف، مثلاً یک انگیزههای درونی خاصی هم ندارد. بدن یکجوری نیست، این شخص هم نسبت به جنس مقابل یکجوری نیست که حالا این هم باید یکجوری تسکین پیدا کند. تو این زمان نگه داشتن، این دو تا هم ضدش که میگویند که «زنیم که خون نمیبیند، ولی یائسه هم نشده، هنوز عده نگه دارد.» زنی که ۳۰ سالگی رحمش را درمیآورند، این دیگر قطعاً نازا نیست. عمل میکند ۳۰ سالگی، به هر دلیلی. با این شهر دیگر آن را نباید. حالا اگر منصوصالعله باشد، در روایات ما به این علت اشاره کرده باشد، که اصلاً در آن بحث است. ولی با این روشی که ما میخواهیم کشف علیت بکنیم که از روشهای بسیار رایج در فضای فقه و بحث علیت، یک سلاحی هم دارد. «یدور چی مدارالعله.» اصلاح فنی در مرحوم شیخ در رسائل به کاربرده. بحث همش روی علیت است. خیلی از بحثهای پرکار اینجا، خیلی بحث به درد میخورد که انسان مبتلا نشود.
خوب، پس ممکن است این دو حادثه با هم ارتباط داشته باشند، در عین حال نشود اینها را علت و معلول دانست. احتمالاً علت اینها حادثه سومی باشد که همزمان با این دو حادثه روی میدهد و این دو، معلول آن امر سوم باشند. یک محقق در علوم آماری به کشف شگفتآوری نائل شد. پژوهشهای محقق بر روی تکالیف درسی صدها دانشآموز ۷ تا ۱۲ ساله صورت گرفت، نشان میدهد که خوشخطی دانشآموزان با شماره کفش آنها رابطه دقیقی دارد. نتیجه پژوهش با ضریب ۹۹ درصدی حقیقت را نشان میدهد که کودکانی که دارای پای بزرگ هستند، خوشخطی کمتری دارند. در این مثال، روی صدها کودک تحقیق شده که رابطه مذکور بین خوشخطی و شماره کفش یک رابطه اتفاقی نیست. محقق دچار تعمیم شتابزده نشده. اما آیا همین امر کافی است تا نتیجه بگیریم که بزرگ بودن پا سبب بدخطی کودکان میشود؟ مسلماً خیر. چون محقق دیگر نشان داده که رابطه مذکور ناشی از این حقیقت است که کودکان ۷ ساله تکالیف درسی خود را با دقت بیشتری مینویسند. هرچه سنشان بیشتر میشود، دقتشان کمتر میشود. البته هرچه سنشان بیشتر بشود، پای آنها بزرگتر میشود. در واقع، این معلول یک امر ثالثی است، نه اینکه این معلول آن باشد. جفتش معلول یک امر سوم است. داشتیم در بحثهای برهانی.
تحقیقات آماری مربوط به رفتار انسانی، بهویژه در عرصههای اقتصادی و اجتماعی، معمولاً در دام مغالطه میافتد. علت این امر این است که تحلیل واقعی رفتار انسان کار مشکلی است و نیازمند تحقیق همهجانبه و شناخت کامل عوامل گوناگون مؤثر بر اوست. درحالیکه آمار به چند جنبه محدود مینگرد و با مشاهده رابطه میان آنها، به بیان حکم کلی دست میزند.
«انتخابات باعث افزایش خرید و فروش در بازار میشود.» آمار و ارقام بهخوبی نشان میدهد که در همه ماههایی که انتخابات برگزار میشود، حجم بسیار بالاتری از معاملات تجاری صورت میگیرد. حالا ممکن نیست علت این امر باشد که دولت برای تشویق بیشتر شهروندان به شرکت در انتخابات، در این ماهها سعی میکند مالیات کمتری بگیرد، سطح قیمتها را ثابت نگهداری، حقوق کارمندان را بهموقع بدهد؟ اینها عوامل علت اصلی افزایش معاملات تجاری نیست. ربطی به این ندارد که انتخابات علت این است که سطح معاملات بالا برود. علت قریب، علت بعیدش میشود همان باعث اینها میشود و اینها باعث بالا رفتن، نه علت. علتش نمیشود. دلیلش انتخابات. دلیلش انگیزه روانی طرف. من که خود انتخابات علم معلول انتخابات نیست. لوله انگیزه روانی کسی که در بازار را کنترل میکند این است که انتخابات را کنترل. پس انتخابات دلیل این است که قیمتها میآید پایین. علتش نیست. علت باشد، یعنی در خارج معلول این باشد، در خارج نیست. دلیل این علت، آهان این هم علت، ولی باز در هر صورت ربط دارد. بله، علیتش آن هم. علیتم وقتی گفته میشود علت قریب، علت بیواسطه. عرض کردم بحث علت و دلیل خیلی رایج است.
خیلی مغالطه بعدی، مغالطه ترکیب. این مغالطه کی انسان بهش مرتکب میشود؟ وقتی که اجزا یا افراد یک مجموعه دارای وصفی باشند، حکم میشود که کل آن مجموعه هم این وصف را دارد. این هم پایداری چیست دیگر؟ این بهترین دستگاه، چون تمام قطعاتش از بهترین نوع موجود است. حالا یک جزئی، یک فردی از مجموعه وصفی را دارد، چون حکم میکنی که کل مجموعه... یک قطعهاش را از خارج. قطعات این را از خارج آوردیم. حسین جنس خارجی است. یعنی مثلاً چه میگویند؟ یک اصطلاحی دارد: مونتاژ ماست، ولی چینی. مونتاژ ایران، مونتاژ ایران. خب حالا آن کل قطعات، بهترین قطعه است. بهترین قطعه از نوع خودش. کدامش؟ همان کلش. بهترین قطعات ما اینجا کار گذاشتیم. بهترین قطعات، یعنی یک قطعه، دو قطعهاش بهترین قطعات، یا کلش؟ اصل این قضیه لنزشه. لنز صد تا تیکه است. ولی مثلاً توی دوربین، ببین بقیهاش همش بازیه. اصلش لنزشه. لنزش هم فقط سونی میزند تو کل دنیا.
البته چهبسا عدهای به سادگی متوجه مغالطه نشوند. آنها استدلال را درستی تصور کنند، اما همواره باید متوجه این نکته باشند که اجزای یک مجموعه دارای اوصافی هستند که خود آن مجموعه ممکن است در آن اوصاف نباشد، بلکه شرایط برای اتصاف کل مجموعه به آن وصف لازم باشد. خوب و محکم، زیبا بودن مصالح ساختمانی یک بنا، هرگز دلیل بر استحکام و زیبایی کل آن ساختمان نیست؛ چون ممکن است با چنان مصالحی، یک ساختمان زشت و غیرشکیل با پایههای سست و رو به ویرانی بنا کرد. خود انسان دیگر از نطفه شکل گرفته، از ماء مهین شکل گرفته، ولی استخوانبندی بسیار سفت و عزم نظام دارد.
برخی مثالهای مغالطه بسیار ظریف است و تشخیص مغالطه بودن آن خیلی ساده نیست. مردم ایرلند جوانمرگ میشوند و زیاد عمر نمیکنند. پیشفرض دیگر، همه اینها در بحث پیشفرض. بنابراین، فرهنگ و تمدن این کشور نباید در تاریخ سابقه طولانی داشته باشد؛ چون که افرادش عمرشان کم است، فرهنگش هم عمرش کم باشد، تمدنشم باید عمرش. فدراسیون جهانی فوتبال فیفا معمولاً اقدام به انتخاب بهترین فوتبالیستهای جهان و تشکیل یک تیم جهانی میکند که مرکب از بهترین گلزنها، بهترین خط میانی، خط دفاعی و بهترین دروازهبان جهان است. تجربه نشان داده که تیم بهترین فوتبالیستهای جهان، بهترین تیم فوتبال جهان نیست و این تیم حتی از بسیاری از تیمهای باشگاهی شکست میخورد. افرادش بهتریناند، پس خود تیم لزوماً بهترین است؟ از این باب هم هست. چون دو تا حیثیت است: حیثیت افراد غیر از حیثیت ترکیب است، غیر از حیثیت جمع. آن اثر مال وقتی است که اینها مجموع به ماهو مجموع، نه مجموع و افراد. این مغالطه اینجوری است. یعنی شما مجموع میگویی، ولی به ماهو افراد، مجبور به ماهو مجموع. آثاری باید داشته باشد. تیم به ماهو تیم، یا میبرد یا میبازد. نه تیم به ماهو افراد. بله، ممکن است یک تیم بهترین افراد را داشته باشد، ولی در تیم بودنش مشکل داشته باشد. در کارت کار تیمی مشکل میبازد، چون افراد بهترین افرادند. تیم بهترین تیم و آثار بهترین تیم.
«اولین بار این ارکستر سمفونیک باید بهترین ارکستر باشد، چون نوازندگان برگزیده کشور در آن شرکت میکنند.» هر یک از نوازندگان برگزیده شاید تکنوازان خوبی باشند، اما برای تشکیل یک ارکستر خوب، شرایط بیشتری از جمله یک رهبر ارکستر خوب، هماهنگی بسیار، تمرین زیاد، مجموع به ماهو افراد برنده است، مجموع افراد خوب است.
نمونه جدی مغالطه در تئوری اقتصادی سرمایهداری است که عدهای میگویند: «اگر مردم را به حال خودشان رها کنید، هر صنفی، کشاورزها، تولیدکنندههای صنعتی، تجار و بازرگان، همه و همه به دنبال سود و منفعت خود خواهند بود. هرکدام برای کسب حداکثر درآمد برنامهریزی و تلاش خواهد کرد. بنابراین از طریق اقتصاد آزاد، کل جامعه به بیشترین درآمد و سود خواهد رسید.» با توضیحات قبل روشن میشود که الزاماً چنین نتیجهای وجود ندارد. برای شکوفایی اقتصاد، در کنار رقابت گروههای اقتصادی، به عوامل بسیار زیاد دیگری هم نیازمند است.
البته اینجا ذکر این نکته ضروری است که گاهی میشود حکم اجزا یا افراد یک مجموعه را به کلش نسبت داد. «همه قطعات این دستگاه فلزی است، پس این دستگاه فلزی است.» یا «هر یک از درختان جنگل سبز است، پس جنگل سبز است.» یا مثالهای مهم آن در بحثهای کلامی در اثبات خدا این است که بگوییم: «همه پدیدههای جهان ممکنالوجود و نیازمند به غیراند، پس کل جهان خلقت ممکنالوجود و نیازمند به غیر است.»
طبیعتاً بر افراد مبتدی این سؤال پیش میآید که در چه صورت و تحت چه شرایطی میشود حکم اجزا یا افراد یک مجموعه را به کلش نسبت داد؟ در چه صورتی نمیشود این کار را کرد؟ یعنی چرا گاهی این کار صحیح و منطقی است، گاهی خطا و مغالطه است؟ پاسخ به پرسش فوق نیازمند یک بحث دقیق فلسفی است که در اینجا از آن صرف نظر میکنیم. تنها این مطلب را دوباره تذکر میدهیم که همواره باید نسبت به این مسئله حساس باشیم که در موضوع مورد بحث، آیا مجاز به نسبت دادن اوصاف اجزا و افراد به کل مجموعه هستیم یا نه؟ همان "مجبور به ماهو مجموع" یا "مجبور افرادی" که عرض کردم. "عالم خلقت مجموعاً به ماهو مجموع ممکنالوجود، لذا همش ممکن است." آیا در آن موضوع اتصاف کل مجموعه تنها مبتنی بر اتصاف اجزا و افراد بر آن وصف خاص است یا اینکه اتصاف کل مجموعه شرایط دیگری هم لازم دارد؟
حالا این را در اسفار و اینها، از بحثهای مهم اسفار بحث ترکیب و غلبه در ترکیب. مرحوم حائری، ایشان اصالت را به ترکیب قائل بود. محصولات ترکیبی نمک در یک زبده مطالب ایشان است. از مطالب ناب نمک. ساختار وجودی یک شیء، اصالت با اجزا نیست، اصالت با ترکیب است. روی همین جمله ایشان، میآید نظام اخلاقی جدیدی برای اسلام در نظر میگیرد. «معراجالسعاده» کتاب خوبی است، ولی این کتاب، کتاب موعظه است، کتاب علمی نیست. اخلاق جزئی را گفته. یعنی شما با جزئی وجودت میخواهی جزء دیگر را درگیر بشوی برای کنترل شهوت، غضبت را فعال میکنی. برای کنترل غضب، شهوتت را فعال میکنی. درحالیکه نباید جزء را با جزء دیگر درگیر کرد. اصل با ترکیب است. اینها را باید با هم ترکیب کرد. ترکیب، نوبت درگیری. امر بالاتر، عشق. اصالت با عشق است و عشق وقتی بیاید، هم شهوت را کنترل میکند، هم غضب را. این دو تا را با هم درگیر. روانشناسی خیلی دقیق و خیلی زیبا. ما خیلی سال پیش، سال هشتاد... پیشنهاد پیش ۸۶ اینها درس میگفتی. بعد اصالت وقتی با ترکیب شد، شما در انسان... حالا بحث انسان را میآورد، بحث جامعه را میآورد. جامعه نباید جزء با جزء دیگر، جزء دیگر را مهار بکند، بلکه باید ترکیبی از اینها و چیزی خارج از اینها. مفصل کامل در نظام اخلاقی اسلام آنجا بحث میکند. توی کتاب حرکت به نظرم بحث میکند. توی مسئولیت سازندگی ندارد، نه. دو سه تا کتاب دیگر. اندیشه منم به نظر من هست بحثش. چند جا بحث میکند. از جملات خیلی معروف ایشان، یکی از رفقایی که خیلی اهل مطالعه بود، مثلاً بحثهای صفایی شد، گفت: «صفایی همین یک جملهاش، معنی اصل با ترکیب، این جمله میدانی یعنی چه؟» بعد بحث فلسفهاش را کردند، میدانی چقدر فلسفه را متحول میکند. اخلاص و صفایی که داشت با این سن و این همه علم و این همه ورود در مباحث مختلف. عجیب.
خوب، مغالطه بعدی: مغالطه «تقسیم». سه تا دیگر مانده: «تقسیم»، «میانهروی»، «قماربازان». تقسیم برعکس مغالطه ترکیب است. نکاتش مثل تقسیم جایی است که اگر کل یک مجموعه دارای وصفی باشد، حکم میشود که حتماً اجزا و افرادش هم دارای آن وصف باشند. «او در یک مؤسسه بسیار مهم و معتبر کار میکند، بنابراین باید آدم مهمی باشد.» صدا و سیما که هرکسی را راه نمیدهد، پس ما هرکسی نیستیم که در صداوسیما هستیم. آن مجموعه به ماهو مجموعه این ویژگی را دارد. افراد درش بار بشود. ذات و مجموعه اینجوری است که باید طرف فرزانگیهایی داشته باشد، کسی که به عنوان کارشناس و اینها یک ویژگی داشته باشد، سوادی داشته باشد، چی فلان و بل. آن مال مجموعه است، مال سیستم است، مال ساختار است، نه مال افراد. هر فردی هم که اینجا هست، مغالطه تقسیم.
ممکن است بسیاری از افراد آن را صحیح و معتبر بشمارند، اما در اینجا هم مانند مغالطه ترکیب، باید توجه داشت که حکم و وصف یک مجموعه با احکام و اوصاف اجزا و افرادش تفاوت دارد و الزاماً در حکم واحد نیستند. به عنوان مثال، از این مقدمه که «فلان دستگاه ارزشمند، پیچیده و یا سنگین وزن است»، نمیشود نتیجه گرفت که هر یک از اجزا و قطعاتش هم ارزشمند، پیچیده و یا سنگینوزن است. «او در رشته اقتصاد و مدیریت علوم سیاسی تحصیل میکند»، چون در دانشگاه آنها این سه رشته تدریس میشود. مثال فوق درباره افراد یک مجموعه است. از این مطلب که در دانشگاه سه رشته تدریس میشود، میشود نتیجه گرفت که همه دانشجوهای آن دانشگاه در آن سه رشته تحصیل میکنند؟ «دانشجوی خاص هم در هر سه رشته درس میخواند.» «۵۰ درصد مردم کشور گرایش به اسلام دارند، بنابراین نیمی از گرایشهای افراد به طرف اسلام است.» این چرا مغالطه است؟ ۵۰ درصد گرایش به اسلام دارند، نیمی از گرایش افراد به اسلام. گرایش فقط به اسلام. ۵۰ درصد جامعه گرایش به اسلام دارد، نه اینکه هر فردی ۵۰ درصد گرایش دارد. چون هرکی ۵۰ درصد گرایش دارد، کلشان ۵۰ درصد گرایش، نه. همه افراد با هم، یعنی ۵۰ درصد مال همهشان است، نه مال تکتکشان.
این چه مغالطهای کرد؟ این آمد آن ۵۰ درصد را آورد روی افراد، گفت: «چون ۵۰ درصد جامعه گرایش دارد، پس هرکی خودش تکتک ۵۰ درصد گرایش دارد دیگر. بنابراین نیمی از گرایش افراد به طرف اسلام است.» این خطا بودن استدلال فوق، یعنی نسبت دادن میانگین یا معدل یک مجموعه در مورد موضوع به یک فرد خاص، در استدلال زیر باز آشکارتر میشود: «در این کشور هر خانواده دو و نیم فرزند دارد، بنابراین خانواده آنها باید دو و نیم فرزند داشته باشد.»
البته در اینجا هم باید یادآور شویم که گاهی میشود حکم یک مجموعه را (برعکس) بر افرادش هم اصلاح کرد. مثل اینکه بگوییم: «این کتاب دستنویس و خطی است، پس همه صفحاتش دستنویس و خطی است.» «تمام اجسام دارای جرم و حجماند، بنابراین باید مولکولها و حتی اتمها هم دارای جرم و حجم باشند.» این همانی است که باز دوباره افراد به ماهو افراد جمعی را تشکیل بدهند. آن وقت میگفتیم مجبور به مجموع افرادی دارد، حکم مجموع بر افرادش بار میشود. اینجا میگوییم افراد به ماهو افراد جمعی دارد که حکم افراد را بر جمع بار. حکم جمع بر افراد آنور فرد و بر مفصل و تفسیر مرکب.
تبیینهای مغالطه این تفاوت که در جای برخی احکام کل مجموعه بر اجزا و افراد قابل انتقال و اتصاف است و در جای دیگر نه، عیناً همان است که در مغالطه ترکیب توضیح داده شد. یعنی اگر وصفی که بر اجزا و افراد صدق میکند، تحت شرایط قابل اطلاق بر کل مجموعه باشد، تحت همان شرایط، وصف صادق بر کل مجموعه بر اجزا و افراد هم قابل اصلاح خواهد بود. پس اگر یک وصفی روی اجزا صادق بود، تحت یک شرایطی میشد این را بر کل مجموعه اطلاق کرد، تحت همان شرایط باز دوباره میشود معکوس شماره. وصفی که بر مجموعه حاکم است را بر افراد اطلاق کرد. که حالا نمیخواهم این شرایط را اینجا بحث کنیم. فقط تذکر میدهیم که همواره در انتقال و سرایت وصف یک مجموعه به اجزا و افرادش باید هوشیار باشیم که آیا چنین کاری جایز است یا نه؟ گاهی اوقات در عین علم به مغالطه بودن تقسیم و تجزیه، حکم یک مجموعه و سرایت آن به اجزا و افراد، ردیابی و تشخیص مغالطه تقسیم کار مشکل است. بله.
یکی از حضرت آقا از صدا و سیما دفاع کردند، فرمودند که «مجموعه صدا و سیما افراد مؤمنین تو جام مدرن است. من را میشناسند، آدمهای مؤمن، بچههای خوبیاند، انقلابیاند، حزباللهیاند.» یکی از مسئولین صدا و سیما دستگرد. دیگر هرکی میخواست از هر جایی صدا و سیما انتقاد بکند، آقا فهمیدن صدا و سیما، بچههای صدا و سیما، بچههای حزباللهیاند. بابا ایشون دست گذاشت روی مجبور به مجموع، نه مال افراد. خیلی وقت هم از یک دولت ایشون حمایت میکند، نه یعنی از افراد آن دولت دارد حمایت میکند. و الا ماشاءالله از حوزه وقتی آدم حمایت میکند، نه یعنی از آن... حالا بعضی از این مغالطات چه جور است؟ خوب، خیلی اینها درد آدم واقعاً من از این حماقت کل دفاع میکند. آقا یکی از مغالطات بسیار دردناکی که من واقعاً میسوزم، بعضی از این طلبههای نادان، کمسواد یا بیتحلیل میگویند: «از نظام جمهوری اسلامی دفاع کن.» میگوید: «ببین یک مأموری سر جاده فلان دارد رشوه میگیرد. این یک جزئی از مجموعه نظام جمهوری اسلامی است. من اگر نظام جمهوری اسلامی را تأیید کنم، یعنی در گناه رشوه...» این را بارها شنیدهام. شاید بیش از ۱۰ بار، شاید بیش از ۱۰۰ بار از آدمهای مختلف، مقدس، حزباللهی، عارفمسلک. «اگر من تأیید کنم رشوهای که این بابا گرفته...» حالا این نکتهای که اینجا گفته، این هم باید یک جوری بررسی شود. کی میشود؟ حالا میشود محل مطالعه باشد، محل تحقیق. حالا باید بحث فلسفی مفصل کار بکنیم. بحث تعمیم و تخصیص، مثل همینجا دیگر. الان اینجا میشود تعمیم داد. میگوید: «نظام یعنی کیا؟ نظام یعنی کیا؟ یعنی همین مدیرها دیگر. نظام جمهوری اسلامی چیست؟ کیست؟ کجاست؟ یک چیزی بیرون از افراد؟ همینها دیگر. رهبری، ریاست جمهوری، دولت و مجموعه و کارمند و فلان. اینها میشود نظام.» وقتی من هرچی نگاه میکنم، این افراد فاسدند. «نظام درست است.» تعمیم میدهد دیگر. از افراد کدام یک از رئیسجمهورها هستند که وقتی رفتند کنار، اَه نباشد؟ نظام دارد با یک چنین رئیسجمهورهایی پیش میرود. حالا بحث این است که نظام خودش اینهایند. آدم منصفی بوده، خدا خیرش بدهد، میگوید: «من چهکار کنم؟ شما از مجموعه طرفداری کن.» خلط مجموعه افراد داری میکنی، یعنی چه مغالطهای؟ این جمله که میگوید: «کدام یک از اینهاست؟ تقسیم یا ترکیب؟» میگوید: «آقا من اگر از جمهوری اسلامی حمایت بکنم، در گناه فلان سربازی که دارد رشوه میگیرد، فلان مأموری که رشوه میگیرد...» چرا؟ بد بودن این را به نظام. باز برعکسش: «نظام وقتی نظام صحیح است، این همه خون برای نظام داده شده، پس همه مدیرانش...» نمیشود. این باز میشود تقسیم. «نظامی که این همه برایش شهید داده شده، این همه رزمنده، این همه فلان. این نظام شما میگویی که همه رؤسای جمهور...» حرفی که در سال ۸۸ بعد از حضرات تو همین حوزه میزدند. «فلانی آمده توی مناظره گفته که رؤسای جمهور قبلی همه...» «نظامی که این همه فلان و چی و اینها، اینها همه رئیس جمهورش فاسد بودند، مسئولینش فاسد بودند. چه نظامی است پس؟» «نظام اگر نظام اسلامی، پس مسئولینش هم خوباند.» یعنی چی؟ شما میآیی تهمت میزنی. چه ربطی دارد؟ «نظام خوب، مسئولین بد.» نظام چیست؟ غیر از اینها؟ اصلاً این اول باید تبیین بشود و یکی از راههای اینکه ما بفهمیم این تعمیم هست یا نیست، تعریف این دوتاست. یعنی در تعریف ببینیم اینها با همدیگر ذاتی مشترک دارند یا ندارند؟ عموم مطلقی درش هست یا ام من وجه درش هست یا نه؟ مطلق. یعنی جنگل همان مجموعه درختهاست، لذا حکم درختان بر جنگل بار. کتاب همان مجموعه صفحات است، لذا حکم صفحات را بر کتاب بار میکنی. حکم کتاب را بر صفحات. وقتی میگوید: «کتاب خطی»، یعنی هر صفحه به صفحهاش خطی است. وقتی میگویی: «صفحه به صفحهاش خطی است»، یعنی کتاب خطی است. چون در تعریف این دوتا، کتاب را وقتی تعریف میکنی، صفحه را وقتی تعریف میکنی، میبینی که این عین آن است. این بخشی از این. در تعریف ذات، در ذات او اخذ شده. یکی از راههای... ولی شما وقتی نظام را تعریف میکنی، مسئولیت را تعریف میکنی، این دوتا، این در تعریف او اخذ نشده، آن در با همدیگر. لذا حق نداری حکم آن را بر این سرایت بدهی، حکم این... دیگر خیلی ساده و شفاف و جمع و جور. بحثهای فلسفی عمیقتری هم دارد.
«در این شهر زعفران کمیاب است و یافت نمیشود، بنابراین حواستان باشد که زعفران خانه را کجا میگذارید.» کمیاب است، پیدا نمیشود. یعنی تو شهر پیدا نمیشود، نه یعنی تو هر نقطه شهر که گذاشتی دیگر پیدا نمیشود. اینجا پس دارد خلطش این است دیگر. دارد جایجای شهر را، حکم شهر را روی جایجایش تقسیم میکند، سرایت. درحالیکه این جایجا توی تعریف شهر اخذ نشده. کلی شما در نظر داری، منفصل از این خانه و آن خانه و این محله و آن محله. «شهر قم آب شور. منطقه ما پیدا کردیم اینجا آب شیرین.» مال خود شهر بود. این مال یک محلش است. «دروغ گفتی تو. نگفتی که این دستگاه خیلی سنگین است. این پیچ را بگیر. این سنگین بود. دستگاه سنگین. دستگاه سنگین، پیچ این سبک است.»
مغالطه بعدی، مغالطه «میانهروی» است. در مغالطه میانهروی، پیشنهاد میشود که بین دو نظر مخالف، همیشه نظر میانه و بینابین به عنوان نظر صحیح انتخاب شود. نه صد شما، نه ۲۰ شما، ۶۰ بگیر. «خدا را بر...» بدون اینکه هیچ ملاک و معیار دیگری در این انتخاب. این اصلاً خود این اعتدال مغالطه است. حالا ببینیم چقدر حرفهای آشنا به گوش آدم و حرفهای آشنا به گوش آدم میخورد. بنابراین در این مغالطه، میانهروی نشانه صحت و اعتبار یک سخن است. «انجمنهای کار در این جریان ۲۰ درصد درآمدها را درخواست کردند، اما وزارتخانه تنها با ۱۰ درصدش موافق است. اما آیا بهتر نیست که برای پایان دادن به این قائله و جلوگیری از اختلاف بیشتر، همه گروهها به ۱۵ درصد رضایت بدهند؟» بعداً اگر آنها آمدند درخواستشان را بردند بالا، چی؟ باز ما میانه آن را بگیریم. اگر گفتند: «۱۰۰ را میخواهیم»، باز میانه آن را. هیچی موافق. اصلاً میگوید برد-برد اعتدال. این هم حرف او بنشیند، هم حرف ما. بعد یک حد وسطی میگیریم. این حرفمان که همهاش نمیشود حرف وسط، معلوم است هی میبرد بالا که حد نزدیک بشود.
چه مغالطهای در مغالطه میانهروی؟ در واقع از این احساس فطری که هر چیزی در حال اعتدال از صحت و سلامت برخوردار است، سوءاستفاده شده. میانهروی در خوردن، میانهروی در نوشیدن، میانهروی در تفریح، میان... همه معنای پرهیز از افراط و تفریط. چیزی است که از سوی بیشتر فیلسوفان و معلمان اخلاق توصیه شده. شاید بشود اعتدال و میانهروی به معنای پرهیز از افراط و تفریط را معیار و ملاکی در کنترل احساسات و عواطف و افعال انسانی به حساب آورد. اما خیلی، خیلی جمله مهم است. خیلی مهم است. پس چی شد؟ اعتدال و میانهروی را معیار و ملاکی در کنترل احساسات و عواطف و افعال انسانی به حساب آورد. اما میانهروی و پیروی از حد میانه و معتدل، به هیچ وجه معیار و ملاک دقیق و منطقی برای بستن در هر نوع استدلالی نیست. اینکه ما قبلاً عرض میکردیم و شاید هم نوشتیم: «اعتدال یک روش اجرایی است، نه یک روش فکری.»
حضرت آیتالله جوادی آملی همیشه میفرماید: «اعتدال در اجرا. ان خیر الامور اوسطها در امور اجرایی.» یعنی شما داری کار میکنی، حد وسط داری. میدوی، داری ورزش میکنی، داری میخوری، داری میخوابی، حد وسطش را. ولی در امور فکری، در امور اعتقادی، خیر الامور اوفرها، اکثرها، افضلها، ارفعها. هرچی بالاتر، هرچی بیشتر، هرچی اخلاص بیشتر. نه شرک، نه توحید. نه آنجور، مثل آیه قاضی اخلاص. آنجوری نه، مثل صدام. یک چیزی آدم معتدل. جلو این اعتدال تندروی جوجهها. اصلاً چیز خوبی است. یعنی اگر تندروی امری است که تندروی شما را فکر دارید روی فکر. این خیلی امر محسنیه. خیلی مطلوب است. باید حتماً آدم داشته باشد. به عنوان مثال، اگر از دو دیدگاه یا اظهار نظر هیچکدام درست نباشد، دیگر بیمعنا خواهد بود که نظر معتدل و طرح میانه آنها را به عنوان نظر و اظهارنظر برتر قبول کنیم. نه حرف شما درست است، نه حرف ایشان. یک چیزی بینش بگیریم که درست است. بین دو تا غلط چه درست درمیآید؟ یا اگر بر فرض میان دو گروه اختلاف باشد، یک گروه بگویند: «دو به علاوه دو میشود چهار.» یکی دیگر بگوید: «دو به علاوه دو میشود شش.» طبق دستورالعمل مغالطه، برای پایان دادن به اختلاف آن دو گروه، باید نظر هرکدام از آن دو گروه را افراطی تلقی کنیم و راه میانه را انتخاب کنیم. بپذیریم که دو به علاوه دو، یعنی من سعی کردم در دورهای که این مقام و مسئولیت را به عهده داشتم، سیاستی میانه اعمال کنم که نه جانبدارانه باشد، نه بیطرفانه. سیاستی معتدل بین هواداری و بیطرفی. ایشون آمد تو حاشیه گفته و میشود اضافه کرد: سیاستی بین صدق و فضیلت و رذیلت، خواب بودن و بیدار بودن. اینها همش اعتدال است دیگر. ما نخوابیم، نه بیدار. نه راست میگوییم، نه دروغ. نه خوبیم، نه بد. وسط. ما کلاً معتدلیم، وسط.
در شهرها، مناطقی که به جای پایبند بودن به قیمتهای ثابت، فرهنگ چانهزدن در خرید و فروش در بین مردم رایج است، هرکدام از دو طرف، فروشنده و خریدار، سعی میکند مبلغ مورد نظر خود را به شکل افراطیتر بیان کند تا بعد از چانهزدن، به قیمت مطلوب میانه برسد. عین همین جریان میتواند در مسائل عمومی زندگی هم مطرح شود. به این ترتیب که به شکل افراطی و مبالغهآمیز مطرح میکند تا به این وسیله، نظر تعدیلشده نهایی هرچه بیشتر به طرز تفکر مطلوب نزدیک باشد. در کشور انگلیس کتابهای زیادی چاپ میشود به عنوان راه میانه (the middle way) که در آنها این مغالطه معیاری برای هدایت و جهت دادن به سیاست و خطمشی عموم قرار میگیرد. احزاب آزاد، سیستمهای اصلاً اعتدال و اینها، معمولاً سیستمهای انگلیسی، گفتمان انگلیسی، شعار انگلیسی، اصلاً طراحی انگلیسی میآید دو طرف را میگیرد. هم دوقطبیسازی میکند، هم آن مغالطه پهلوان پنبه بود که طرف آنور خیلی شور شور میشود. اگر نه آن بخواهد باشد که جنگ ما نباشیم. میشود جنگ برد-برد. نباشی؟ یعنی برویم آنجا هفتتیر بکش. اپلیکیشن نشان میدهد که خودش بشود معتدل. همیشه لولویی دره. از آن لولو میترساند که کارهایش بشود معتدل و میانه. همیشه هم این هست دیگر. یعنی شما هر کار خطایی را که در نظر بگیرید، یک بدتر از این هست و وقتی از آن بدتره ترساندی، این یعنی من زدم تو گوش کسی. یک فرض بدترش این است که من میکشتمش. «غیبت میکنی، چه؟ چرا بیحجابی؟» میگوید: «دروغ بگویم خوب است؟» مثلاً تو گوش طرف زده. بعد میگوید: «آقا چرا تو گوشش زدی؟» میگوید: «این کاری که این کردی، مستحق مرگ بود. این را من میکشم. من برو خدایا شکرت تو گوشش.» بعد اثبات میکند که این مستحق کشته شدن بود. خیلی از این ترفندها رایج است.
مغالطه بعدی، مغالطه «قماربازان» است. رایج چرا؟ این میانهروی پیشفرض نادرست بود. پیشفرض نادرستش تو چی؟ بحث دلیل. طرف یک پیشفرضی دارد از اینکه من معتدلم، یا پیشفرض دارد که این دو سر افراط و تفریط است. چون یک پیشفرضی از افراطی بودن آن دارد، میآید همیشه وسط میگیرد. یعنی از آن حالت میآورد عقب. پیشفرضش این است که این نوع، این آدم افراطی است. هرچی که از آن سنخ باشد، میشود افراط. هرچی زیر این باشد، میشود دو سر را میگیرد. یکی را میکند افراط، یکی را میکند تفریط. میگوید: «نه این، نه آن.» هرچی بین این دوتا باشد، میشود میانه. دو تا پیشفرض را بجنگی، تعریف را بجنگی. بعد درستش این است که نه بجنگیم با آمریکا، بغل آمریکا. ولی در عمل، یکی میگوید خودمان برویم تو بغل آمریکا. یکی میگوید آمریکا بغل کند، به جای اینکه ما بزنیم تو فک آمریکا، با اینکه خودمان برویم تو بغل آمریکا. یک کاری کنیم آمریکا آلمان را بغل کنیم. میشود میانش.
مغالطه قماربازان از این جهت به قماربازها نسبت داده میشود که این گروه معمولاً در مسئله وقوع شانس و اتفاق، منطق خاص خودشان را دارند. گمان میکنند که در یک مسئله احتمالی، مثلاً انداختن یک سکه و آمدن آن به رو یا به پشت، نتیجه یک بار امتحان کردن در نتیجه مرتبه بعدی مؤثر است. خطای این گروه این است که احتمال یک حادثه را به طور مستقل با احتمال آن حادثه در سلسله حوادث خلط میکنند. تو همان مثال انداختن سکه، احتمال اینکه سکه ۴ بار متوالی به رو بیفتد را چگونه محاسبه میکنیم؟ نصف. اول که شما میاندازی چقدر احتمال دارد که سکه شیر بیاید؟ دفعه دوم هم، بعدش دوباره نصف بیاید، چقدر احتمال دارد؟ نصف ضربدر نصف میشود چقدر؟ میشود یک چهارم، دوبار با شیر بیاید. دفعه سوم هم شیر بیاید، میشود نصف، یک هشتم. چهار دفعه پشت سر هم بیاید، میشود یک شانزدهم. حالا اگر فرض کنیم چهار بار سکه به رو افتاده، در این حالت به رو افتادن سکه بعدی یک سی و دوم نیست، بلکه حالا باز دوباره احتمال یک دوم. یک حادثه مستقل، ۴ بار پشت سر هم آمد. دفعه پنجمش بخواهد دوباره بیاید بعد چهار بار، یک دوم، یک سی و دوم. نتایج حاصل در انداختن سکه در دفعات گذشته، هیچ تأثیری در افزایش و کاهش احتمال جدید ندارد. این را میگوید احتمال نمیبرد بالا، چون چهار بار پشت سر هم افتاده، این احتمال بالاست. پشت سر هم افتاده، دیگر احتمالش کم شد. اصلاً این چهار تا ربطی به پنجمی ندارد. این پنجمی یک چیز مستقل است. خودش رو دارد. قبلی ضریب نمیدهد به این. تعادل در شرایط سکه طوری نبوده که خطادآور باشد. گاهی از اوقات سکه یک طوری است که تعادل، مثلاً ساختار استوری کردن که بیشتر به این شکل میآید روی زمین. وقتی چهار بار اینطوری بشود به دلیل ساختار سکه. دست پنجم احتمال شرایط... شرایط نرمال باشد، همین است. هیچ تأثیر برای درک بهتر تأکید بر این نکته ضروری است که هر حادثه احتمالی مستقل است و نسبت به حادثه بعدی یا قبلی هیچ تأثیر و تأثری نمیتواند داشته باشد. مغالطه قماربازان همین جاست که وقتی مثلاً یک سکه ۵ بار به رو افتاد، شرط میبندد که بار ششم به پشت. «۵ بار اینجوری آمد، دیگر نمیشود. دفعه ششم اینجوری. حتماً دفعه ششم اینجوری.» یعنی جفتشان دارند ضریب میدهند، درحالیکه دفعه ششم، دفعه ششم دفعه اول هیچ فرقی نمیکند. انگار برای بار اول دوباره داری میاندازی. همان یک دوم. «او دارای سه فرزند است که هر سه دخترند. بچه بعدیاش هم حتماً...» بچه بعدیاش دیگر حتماً پسر است. چرا؟ چون یعنی سه تا ضریب دادن. هر بچه که به دنیا میآید، یک دوم احتمال پسر شدن دارد. شرایط. یعنی تازه اگر حساب بکنیم که این مثلاً ژنش یک ژنی است که دخترزاست. خانمش مثلاً اینجوری است. خودش اینجوری است. انشا گفتن. این تصویر. حالا در هر صورت خود همین ممکن است تازه به آنورش ضریب بدهد. پسر است. استاد ما سه تا دختر داشتند، میگفتند که: «من دختر سومم که به دنیا رفته بودیم شهرمان، بچه بغلم بود. یکی وایساده بود نگاه میکرد، منو گریه میکرد. دختر شد. ایشالا بعدی دیگر پسر است. ایشالا دیگر بعدی دیگر پسر.»
گاهی از مغالطه قماربازان در موارد این رایج است. من تازگیها کجا دیدم؟ مقالات سیاسی به نظرم دیدم مغالطه قماربازها چیست. یکی از روزنامهها بود، تازگی دیدم بحث قماربازان مطرح است. گاهی از مغالطه قماربازان در مواردی استفاده میشود که مربوط به وقایع و حوادث طبیعی است. به این معنا که استدلال شخص مبتنی بر اولین اصلی است که حوادث طبیعی خاصی که همواره وقوع آنها احتمال برابر دارند، گویا از نظم خاصی پیروی میکنند که میشود از حادثه در گذشته، حادثهای را در آینده پیشبینی کرد. «به نظر من این منطقه برای سفر در تعطیلات نوروزی مناسب نیست. چون طبق آمار و اطلاعات موجود، حدود نیمی از سالها در یک قرن گذشته در ایام نوروز این منطقه بارانی بوده.» یعنی در صد سال اخیر، ۵۰ سال باران بوده. «اما اگر بدانی که دو سال گذشته در ایام نوروزی منطقه آفتابی بوده، شما هم تصدیق خواهید کرد که به احتمال زیاد امسال...» امسال دیگر باران نیامده. «امسال دیگر حتماً باران میآید.» چه ربطی دارد؟ روند عوض شده. این مال سده اخیر بوده. روند بوده، با دو سال اخیر روند عوض شده. دارد میرود به سمت آفتابی شدن، به سمت گرم شدن زمین. تو این منطقه دیگر ابری نیست، ابری نمانده. زمین گرم شده. چرا احتمال نمیدهی؟ میگوید: «نه، همیشه بارانی بوده. دو سال هم است باران نیامده. امسال دیگر حتماً بارانی است.»
مطلب جالبی است. دیگر موارد ارتکاب مغالطه در جایی است که شخصی برای اقناع مخاطبان و جلب همفکری آنها، از استدلال قماربازها استفاده کند؛ هرچند شواهد و تجربیات گذشته همه بر ضد آن شخص گواهی بدهد. «برای واگذاری مسئولیت در سازمان، اینجانب کسی را در نظر دارم که به زودی با شیوه او آشنا خواهید شد. البته من میدانم که ۴ نفری که قبلاً برای برخی مسئولیتهای سازمان معرفی کردم، متأسفانه افراد نالایقی از آب درآمدند، اما میتوانیم مطمئن باشیم که این بار دیگر نامزد معرفی شده، فرد شایستهای خواهد بود.» ضریب داده به اینکه این یکی هم چنگی به دل نمیزند، این هم مثل اینکه خیلی خبری نیست. سه تا دادی، خب برویم سراغ تمارین.
۱. چگونه شما میگویید کتاب آقای دکتر ناصری کار علمی و دقیقی نبوده، درحالیکه طی دو سالی که از انتشار این کتاب میگذرد، حدود ۱۰۰ هزار نسخه از آن به فروش رفت؟
مغالطاتشان که خاطرتان هست چند تا بود؟ یادتان است؟ آها، توسل به اکثریت. اولیش: سنتگرایی، عدم سابقه، تجدد، سنتگریزی، برتری فقه، برتری ثروت، توسل به اکثریت، علت شمردن امر مقدم، علت شمردن امر مقارن، ترکیب، تقسیم، میانهروی، قماربازان. خب، پس اولیش چی شد؟
۲. به نظر من حکم این مسئله فقهی کراهت است. چون احادیث موجود دلالت بر حرام بودن این موضوع دارند، اما از طرف دیگر این احادیث سندهای ضعیفی دارند. پس در مقام جمع باید گفت حکمش کراهت است. چرا جمع شده؟ دیگر چه جوری جمع کرده؟ احادیث که گفتند اینطور. سندهاشان ضعیف است.
۳. یک طلبهای به جرئت میشود گفت که آمریکا ثروتمندترین کشور جهان است. من تعجب میکنم که شما چگونه این خبرها را درباره فقر بعضی مردم آمریکا باور میکنید؟ ترکیبش را، یعنی از ثروتمند بودن آمریکا اثبات کرده ثروتمند بودن افرادش را.
۴. شما هیچ شکی در استحکام و زیبایی ساختمانی که در اختیار شما قرار دادهایم نداشته باشید. این ساختمان نازترین بنا در این محله است. امر مقدم. پیشفرض طرف این است که هرچی که جدید است، بهترین است.
۵. اگر از من بپرسید کدام روزنامه را بهترین روزنامه میدانم، روزنامه میهن را معرفی خواهم کرد که از روزنامههای تازه تأسیس، مجهز به جدیدترین تجهیزات چاپ، و جوانترین افراد را در بخشهای مختلف خود به کار گرفته.
۶. اگر توجه کرده باشید، در بازیهای جام ملتهای آسیا در امارات، ایران در روز اول در برابر عراق لباس قرمز پوشید و باخت، ولی از روز دوم لباس سفید پوشید و چند بازی خود را برد تا اینکه در برابر عربستان قرار گرفت و لباسش را عوض کرد و سبز پوشید و دوباره باخت. اما در بازی بعد در برابر کویت، تیم ملی ما سفید پوشید و برد. من تعجب میکنم چرا مسئول فدراسیون فوتبال تیم ملی اینقدر بیتوجه است؟ پیراهن سفید اینقدر خوشیمن است و موجب برد تیم ملی میشود، تیم ملی باید در همه بازیهای خودش از آن استفاده کند. مقدم. خیلی دیگر مقدم بودنش.
۷. نمیشود رد کنی، چون اول طرف پیراهن را میپوشد، بعد. بهتر است که از خرید مبل برای منزل منصرف بشوید، چون هیچکدام از گذشتگان ما اهل استفاده از مبل نبودند. آن بین ما ایرانیها رسم بوده، گلیم و فرش و قالی بوده. سنت عدم سابقه هم هست.
۸. دستم نزدیک تربیت فرزندان کوتاهی کردم. سه تن از پسرانم به دنبال کارهای خلاف رفتند، اما مطمئن باشید بچه چهارمم فرد سالم و اهل کاری خواهد شد. پس خواهش میکنم او را استخدام ما کنید.
۹. ما برای ساخت رادیو تلویزیونهای بدون عیب و نقص، اولاً مرغوبترین قطعات موجود در بازار را خریداری کردیم. ثانیاً برای افزایش اطمینان، هرکدام از قطعات را قبل از نصب بر روی مدار امتحان میکنیم. ترکیب. چرا؟ چون جزئیات را دارد، صفات را تعمیم میدهد. احسن.
۱۰. با نگاهی به گذشته درمییابیم که تا آنجا که تاریخ ثبت کرده، بحث کنترل جمعیت در بین ایرانیان مطرح نبوده و در هیچ دورهای مانع زاد و ولد طبیعی مردم نشدند. اگر کنترل جمعیت کار معقولی بود، اینطور نبود که اجداد ما از فهمش قاصر باشند. سابقه که سنتگرایی هم وقتی در یک جامعه اسلامی اکثر زنان تو را بیشتر میپسندند و میپوشند، نباید بگویید چادر حجاب برتر است.
۱۱. اگر توجه کنید، عالم از موجودات مادی ساخته شده. همه موجودات مادی هم محدودند. پس عالم که از این موجودات تشکیل شده، نمیتواند نامحدود باشد. ترکیب.
۱۲. تا جایی که بنده با سابقه ۲۵ ساله خود میدانم، هیچکدام از نمایندگانی که از این شرکت برای عقد قراردادهای تجاری با کشور دیگر منصوب شدند، از بین کارمندان زن این شرکت نبودند. لذا انتظار نداشته باشید بنده شما را به عنوان نماینده زن این شرکت برای عقد قرارداد تجاری به کشور فرانسه بفرستم.
۱۳. او آه ندارد که با ناله سودا کند. بنابراین هیچ خطری از او متوجه ما نیست. میتوانیم به او اعتماد کنیم.
۱۴. من پیشنهاد میکنم برای برطرف شدن سردردتان کمی جوشانده گلگاوزبان و عرق بیدمشک بنوشید. جواب. واقعاً از شما بعید است که چنین پیشنهادی میکنید. این چیزها توهمات قدیمیهاست. سنتگریز است.
۱۵. این الماس درشت ۱۰ میلیون تومان قیمت دارد. پس ما میتوانیم آن را به چهار قسمت تقسیم کنیم. در این صورت به هرکدام از ما دو و نیم میلیون تومان میرسد. نگران برشمان هم نباشید، چون دوست من جواهرساز است. بله.
۱۶. چرا هیچکدام از دولتهای قبل در این کشور اقدام به استخدام اشخاص بیگانه در عرصه مدیریت صنایع کشور نکردند، حتی اگر این کار موجب تعطیلی قسمتی از صنایع کشور شده باشد؟ حال شما چگونه به خود اجازه میدهید که مدیریت بخش معادن را به یک مهندس بلژیکی واگذار کنید؟
۱۷. حالا که میخواهید فردی را به ریاست بنیاد رسیدگی به ایتام انتخاب کنید، آقای قنبری برای مسئولیت مناسب است. چون خود ایشان در کودکی یتیم شده و ابتدا فقیر و تنگدست بود و فشارهای زیادی تحمل کرد. الان هم در شرایط نامناسبی است.
۱۸. وقتی سران کشورهای اسلامی در آذر ماه برای اجلاس در آذر ماه سال ۱۳۷۶ در تهران جمع شدند، برف بارید که تعجب همگان را برانگیخت. و عجیبتر از آن، وقتی بود که برای کنفرانس بینالمجالس شاهد حضور رئیس مجلس کشورهای مختلف اسلامی در تهران بودیم. علیرغم اینکه در سال ۷۸ خشکسالی داشتیم و علیرغم هوای گرم در تاریخ ۲۸ مرداد آن سال در تهران باران بارید که امری فوقالعاده بیسابقه بود. شما ببینید این یک سمبل و نشانه است که دور هم جمع شدن و اتحاد کشورهای اسلامی چقدر میتواند موجب خیر و برکت باشد.
۱۹. آقای مدیرعامل وزارت صنایع برای اجرای پروژههای خط تولید خود، معمولاً هم با شرکتهای تولید دولتی و هم با شرکتهای خصوصی قرارداد میبندد. در طول ۵ سال گذشته فقط با شرکتهای دولتی قرارداد بسته، پس امسال با شرکتهای خصوصی قرارداد خواهد بست. و میدانی که شرکت ما برای وزارت صنایع کشور شرکتی شناخته شده و مطرح است. برای همین باید منتظر پیشنهاد همکاری باشیم.
۲۰. ایشان در بانکهای معتبر جهان پساندازهای چند میلیاردی دارند. چگونه شما ایشان را در ردیف یک تاجر محلی قرار میدهید؟ قطعاً صلاحیت وی برای عضویت در هیئت مدیره این شرکت بیشتر است. ثروت.
۲۱. اگر فکر میکنی حرف شما درست است، نگاهی به تاریخ ادبیات خودمان بکنید. در همه دورهها ادبیات عاشقانه مرسوم بوده و نظم و نسلهایی مثل لیلی و مجنون، خسرو و شیرین و هزار و یک شب جزو فرهنگ مردم بودهاند. پس در حال حاضر هم داشتن چنین ادبیاتی اجتنابناپذیر به نظر میرسد.
۲۲. به نظر من زمینهای این منطقه برای کاشت ذرت مناسب نیستند، چون نسلهای زیادی قبل از ما در منطقه بودند. اگر ذرت... اگر موافق باشید غزلی از فیض کاشانی برایت بخوانم. «ای آقا، دوره این شعرا گذشته، عصر ما عصر تجدد است.» سنتگریزی هم هست.
۲۳. چهار تا از چهار تاش دوتای خیلی نزدیک. تجدد با سنتگریزی. جدیدی که در گذشته نبوده، جدیدی که در گذشته نبوده، فقط میشود تجدد. ولی اگر جدیدی که در گذشته عکسش بوده، دوتاش یکی. بیا تو آن قسمت سنتگرایی و عدم سابقه. اگر پیشسابقه نداشته، این هم تمام.
الحمدلله رب العالمین.
نظرات کاربران
هنوز نظری ثبت نشده است.