جلسه سی ام
متن کامل
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسمالله الرحمن الرحیم. آخرین فصل از کتاب مغالطات، «مغالطه در استدلال» است که شامل «مغالطات ربطی» میشود. در این فصل، با نمونههای دیگری از استدلالهای مغالطهآمیز آشنا میشویم. در این استدلالها، جدای از مغالطات صوری و مغالطات ناشی از یک پیشفرض خطا، رابطه مقدمات و نتیجه استدلال ضعیف و غیرقابل دفاع است.
این مغالطات را میتوان به دو دسته کلی تقسیم کرد: دسته اول، قیاسهایی که یکی از مقدماتش نادرست است و دسته دیگر، استدلالهای غیر قیاسی، مانند استقرا و تمثیل.
قیاسی که یکی از مقدماتش نادرست است، چند حالت دارد:
1. گاهی یکی از مقدمات که در واقع نادرست است، به آن تصریح نمیشود، اما اگر به آن تصریح میشد، خطایش آشکار بود. به این حالت «مضمر مراود» میگویند. مضمر این است که یکی از مقدمات نیاید. «قیاس مضمر» ترکی یعنی یکی از مقدمات حذف شده است. پس این میشود «قیاس مضمر». «مضمر مراود» یعنی اینکه قیاس مضمر است، ولی اگر آن رکن حذفشده (مضمرشده) ذکر میشد، خیلی مشخص بود که خطاست.
2. استفاده از قیاس استثنائی منفصل. قیاس استثنائی منفصل: «یا فلان است یا فلان»، در حالی که قضیه فصلی، حقیقی یا مانعةالخلو نیست. این مغالطه «یا این یا آن» است.
3. مغالطه بعدی استفاده از «قیاس ذوالحدین» است. در حالی که اینها خیلی ریاضیاتیاند، بین مقدم و تالی قضایای شرطی، رابطه وجود ندارد یا قضیه فصلی حقیقی یا مانعةالخلو نیست. این میشود «ذوالحدین جعلی». تکتک این بحثها را بررسی میکنیم.
4. استفاده از نسبتهای غیرمتقارن و غیرمتعدی به عنوان نسبتهای متقارن و متعدی. این همان «خلط نسبت» است.
5. استنتاجی که در آن، نتیجه منطقی مقدمات، نسبت به نتیجه گرفتهشده اعم، اخص یا بیگانه است. این همان «دلیل نامربوط» است.
6. یکی اینکه در مقدمات استدلال، از همان نتیجهای که باید به اثبات برسد، استفاده شود. این همان «مصادره به مطلوب» است، یا به کار بردن مقدمهای که صحت آن وابسته به صحت نتیجه استدلال است که همان «استدلال دوری» است.
7. و آن یکی هم که عرض کردیم، یا استقرا یا تمثیل. «مغالطه در استقرا» یعنی صادر کردن حکم کلی با استفاده از چند نمونه جزئی که همان تعمیم شتابزده و مغالطه آماری است. نمونه ناکافی و نمونه غیرتصادفی و عدم واقعنمایی نمونهها، همه اشکالات آماری است.
8. «مغالطه تمثیل»، دادن حکم یک شیء که در صفتی شبیه شیء دیگر است، به شیء دوم، چون در یک صفت شبیه است، حکمش را به این یکی سرایت میدهد. این هم میشود تمثیل یا «قیاس از قیاسش خنده آمد خلق».
**مغالطه قیاس مضمر مردود**
اگر اسامی را میخواهید، الان یادداشت بفرمایید. پس، ارتباط بین مقدمات را بررسی میکنیم.
منظور از «قیاس مضمر»، قیاسی است که یکی از ارکانش (صغرا، کبرا یا نتیجه) حذف شده است. مثلاً وقتی میگوییم: «مگر نه اینکه ما مسلمانیم و مسلمانها با هم برادرند، پس نباید اینهمه اختلاف داشته باشیم»، اینجا دو قیاس تشکیل دادهایم. اصل قیاس اول این است: «ما مسلمان هستیم، مسلمانان با هم برادرند، پس ما با هم برادریم». اصل قیاس دوم این است: «ما با هم برادریم، برادران نباید اینهمه اختلاف داشته باشند، پس ما نباید اینهمه اختلاف داشته باشیم».
حتی گاهی در یک قیاس واحد که دارای سه رکن است، ممکن است دو رکن با هم حذف شوند. مثلاً میگوییم: «اگر خدا خداست، پاداش خوبی به نیکوکاران میدهد». اصل قیاس این بوده: «اگر خدا خداست، پاداش خوبی به نیکوکاران میدهد، اما خدا خداست، پس پاداش خوبی به نیکوکاران میدهد». یعنی قیاس استثنائی است. «اگر فلان، فلان است، پس فلان میشود، لاکن فلان است، پس فلان میشود». این «لاکن فلان است، پس فلان میشود» و اینها را همه را انداخت. اینجا دو رکن را با هم حذف کردیم؛ یعنی هم کبرا را حذف کردیم، هم نتیجه را. فقط مقدمه را آوردیم.
علت حذف یکی از ارکان قیاس دو چیز میتواند باشد. قیاس استثنائی شرطی را بیان میکند. قیاس استثنائی متصل اینجوری است که اگر فلان، فلان است. شما غیاثی بهش نگاه میکنید. خب، این «شرطیت» قضیهای است که متضمن نتیجه است، یعنی صرف یک قضیه نیست. این قضیه را دارد میگوید، ولی آن نتیجه آخری که توی نتیجه قیاس حاصل میشد، آن را دارد اشراب میکند، آن نتیجه را توی کلامش. غرضش از این قضیه آن است. خود این قضیه «پاداش میدهد» دارد حرف میزند. این قضیه شرطی خالی نیست.
حالا چرا یکی از ارکان حذف شده؟ علتش دو چیز است:
1. یکی اینکه اگر یک رکن (صغرا، کبرا یا نتیجه) بر مخاطب کاملاً آشکار و واضح باشد، دیگر نیازی به ذکرش احساس نمیشود. مثل مثالهای بالا.
2. اما گاهی علت حذف یک رکن این است که نهتنها آن رکن آشکار و واضح نیست، بلکه کاملاً خطاست و حذفش به منظور مخفی کردن کذب است. پس دو حالت دارد: یا خیلی بدیهی است یا خیلی غلط.
مثلاً میگوییم: «فلانی با دشمن سخن میگوید، پس خائن است». در اینجا کبرای قیاس حذف شده است، چون اگر بهش تصریح میشد که «هر کی با دشمن سخن بگوید، خائن است»، خطا بودنش زودتر به ذهن متبادر میشد.
یا میگوییم: «فلانی دزد است، چون شبها تو کوچه پرسه میزند». در آن، این کبرا به علت خطا بودن حذف شده که «هر کی شبها در کوچه پرسه بزند، دزد است»، چون پاسبان هم شبها در کوچهها پرسه میزند. اتفاقاً نهتنها دزد نیست، بلکه دزدگیر است.
بنابراین، آنچه ذکر شد، خود قیاس مضمر اشکالی ندارد، اما اگر رکن حذفشده در قیاس مضمر، مردود و غلط باشد، به آن «قیاس مضمر مردود» میگوییم که یک مغالطه است. «اگر با دیگرانش بود میلی، چرا جام مرا بشکست لیلی؟» مقیاس مضمر مردودی است که مغالطه است. چرا؟ باز اگر آن کبرا را که «اگر میلش با دیگران میلی داشت، جام آنها را میشکست، ولکن جام آنها را نشکست، پس با دیگران میلی نداشت»، چرا جام من را بشکست لیلی؟ نه، با هرکس میل داشته باشد، جام او را میکشد. صغرای خطا و غلط مردود کبرایی مضمر مردود، نتیجه را، نتیجه تابع مغالطه است.
**مغالطه «یا این یا آن»**
قبل از اینکه به این مغالطه بپردازیم، شما به این قیاس توجه کنید: «عدد یا زوج است یا فرد. این عدد زوج نیست، پس فرد است». این قیاس اصطلاحاً «قیاس استثنائی منفصل» نامیده میشود. از انواع استنتاجهای معتبر است. اینجاهای مغالطات را دیگر کسی که منطق نخوانده باشد، واقعاً متوجه نمیشود. شرط لازمش البته به یک شرط و آن اینکه قضیه فصلی حقیقی یا مانعةالخلو باشد. یعنی فصل بین این دو تا حقیقی باشد یا فصل بین این دو تا مانعةالخلو باشد. نمیشود هیچکدام نباشد.
مانعةالخلو میشود جفتش باشد، ولی نمیشود هیچکدام نباشد. مانعةالجمع میشود هیچکدام نباشد، ولی نمیشود جفتش باشد. یعنی اینکه میگوییم: «عدد یا زوج است یا فرد»، حالت سومی برایش فرض نمیشود. این فصل حقیقی است که عددی نه زوج باشد نه فرد، یا عددی هم زوج باشد هم فرد. مانعةالخلو هم در عین حال اصلاً وقتی که فصل حقیقی شد، همان مانعةالخلو هم مانعةالجمع است. ولی یک وقتهایی مانعةالخلو، جمع نیست. یک وقتهایی جمع، مانعةالخلو است. پس این یا حقیقی باشد که اگر باشد، دارد. حقیقی هم نباشد، مانعةالخلو لااقل باشد. حالا شکل ریاضیاتی این قیاس را هم اینجا ترک کردن، نشان دادند.
«مغالطه یا این یا آن»، در ظاهر مثل قیاس استثنائی منفصل است. اگر فلان باشد، در ظاهرش «اگر عدد یا زوج است یا فرد است». مثلاً اگر «اگر عدد»، «اگر این عدد باشد، یا زوج است یا فرد است، لاکن زوج است، پس فرد نیست». ظاهرش قیاس اسلامی متصل است، اما شرط این قیاس را رعایت نکرده توی مغالطه. یعنی در این مغالطه، دو راه در برابر ما قرار میگیرد، در حالی که راه دیگر و انتخاب سومی وجود دارد.
«مردم دنیا دو دستهاند: یا درسخوان و فهمیدهاند، یا بیسواد و احمق». این حقیقی نیست، فصل نیست. «مردم دنیا دو دستهاند: یا درسخوان و فهمیدهاند، یا بیسواد و احمق». اگر نمیخواهی بیسواد و احمق باقی بمانی... بعضی از خیلی از جملات ادبی و شعری، خصوصاً از آن مغالطات شعریه، خیلیهایش این شکلی است. ملعون، فیلسوف فرانسوی چه میگوید؟ میگوید: «مردم دنیا دو دستهاند: یا جذاباند یا قابل پیشبینی». که خود همین جمله ایشان غیرقابل پیشبینی است. فصلی که طراحی کرده، جذابیت و عدم پیشبینی است. دیگر اگر کسی قابل پیشبینی بود، جذاب نیست. خوب، خود این «یا جذاباند یا قابل پیشبینی»، این فصل حقیقی است. دست سوم دیگری ندارد. مانعةالخلو.
در برخی کتابها این مغالطه را بهش «سیاهوسفید» گفتهاند، «مقایسه سیاهوسفید». بله، یعنی گویا شخص مغالطهکننده با نادیده گرفتن رنگهای مختلف، میخواهد مثل عکسهای سیاهوسفید، همهچیز را منحصر در دو رنگ کند. صفر و یک هم اصطلاح جدیدی است برایش. میآید: «اگر آنها دوست ما نیستند، دشمن ما هستند».
برخی مفاهیم به گونهای است که میان دو نقطه مقابلش، یک خط قاطع و مرز مشخص وجود دارد، اما میان دو نقطه مقابل برخی مفاهیم دیگر، چنین مرز مشخصی وجود ندارد. اصلاً گاهی از سنخ نقیضین نیست. متقابلاند که همهاش نقیضین نیست. گاهی متضایفانهاند، گاهی متضادیناند. خوب، در نقیضین، ما تقابلمان اینجوری نیست که «یا این» باشد یا «نه آن». نه سیاه، نصفی زرد است. خوب، شما وقتی آمدی در نقیضین، اینجوری میتوانی بگویی. نقیضین فصل حقیقی است. «یا هست یا نیست». اگر هست، خب پس نمیتوانی بگویی نیست. اگر نیست، پس چرا میگویی هست؟ اینجوری این استدلال، درست و منطقی هم هست، چون نقیضین است. ولی وقتی متضادین است، خب «دوست و دشمن»، اینها نقیض هماند یا ضد؟
با یک حالتی هم داریم: نه دوست. استاد اخلاق، درس اخلاق اینجا میفرماید، فرمودند که شما همه ولی خدایید. آقا، تعارف ندارد. «ولی خدا» نباشد، «عدو خدا»یی. حالا اینجا واقعاً صفر و یکی نیست، درجه دارد. یعنی تشکیکی است، ذو مراتب است. واقعاً همین است که یک نقطه برشی داریم. اینورها «ولی»اند، اینورها «عدو»اند. بله، ولی خب حالا درجه دارد. یکی یک درجه ولی، عدو. یعنی صفر و یکی هست، ولی خب تشکیک دارد توی این. خوب، این وقتی که دارد اینجور نقیضبندی میکند، نقیضگویی میکند، آن دیگر آن مراتب تشکیکی را چون لحاظ نمیکند، آره. یعنی اگر نگویید با مراتبش، این «با مراتب» را نگویید، انگار داری خلط میکنی، چون یک حالتهایی هم داریم که این دو تا خیلی باریک میشود. همین یعنی تشکیک را در نظر بگیریم. شما اگر آمدی گفتی که: «اگر ولی خدا نباشد، عدو خدایی است»، این مغالطه است. چرا؟ همینجا خالیش اگر مراتبش را در نظر نگیریم. چون یک حالتی آن وسط دارد واقعاً که طرف «مستضعف» است. مستضعف نداریم. مستضعف را چه میخواهی بگویی؟ این ولی خداست. مستضعفی که در روایات ما فرمودند یا حتی در قرآن فرموده، خداوکیلی یعنی آن حالتهای وسطش است. وسط برزخ است که خداوکیلی نمیشود فهمید اینور. سر واگذار به خدا شد و ارجاع در قیامت. ارجاع با حمزه، آره. خداوکیلی یعنی واگذار به خدا شده، باید بریم توی قیامت چه میشود، چه اتفاقی میافتد. اینها که خیلی بینابینی میشوند، دیگر نمیشود.
اگر شما آمدی این را اینجور صفر و یکی کردی، آن بینابینیها دارد حذف میشود. مگر اینکه «با مراتبش» بگوید که آن بینابین هم آن وسطها یکجورهایی بگنجند. البته خب ما اینی که میگوییم، منظورمان در درجات بالایش، درجات پایینش است. یعنی اگر همان ولایت در درجات پایین هم نداشته باشی. منظورمان کمترین درجه ولیالله بودن است، نه درجات بالایش که بگوید: «اگر آن درجه بالای ولایتالله را نداشته باشد، ولیالله نداشته باشد، عدوالله میشود». این را لحاظ کرد. شما این قید را اگر بیندازید، این خراب میشود. چون این مانعةالخلو بودنش، روی حساب اصلش است، با آن حیثیت تشکیکیاش. نه اصلش با حیثیت تباطی. اگر تباطی حساب کردی، اینها اصلاً تناقض با همدیگر ندارند. ما اصلاً یک حالت سوم داریم: «ولی» و «عدو». ولی اگر مشکک گرفتی، تا ماه، حالت سوم نداریم: «ولی» و «عدو». آن مستضعف، فیالواقع یا جزو اینورهاست یا جزو آنورها. قیامت معلوم میشود. ما چیزی بین بهشت و جهنم نداریم توی مفهوم مشکک، ولی بین متوازی چرا. بین بهشت و جهنم یک جایی است که حالا اصطلاحاً اعراف میخواهد باشد، چه میخواهد باشد؟ نه بهشت، نه جهنم. این خیلی مغالطه رایجی است، اصلاً صفر و یک. مخصوصاً توی فضای سیاست، مخصوصاً توی فضای تحلیلی، بچههای حزبالله مبتلا. شما اصطلاحی که دارید میگویید، اصل مبتلا شدن به این مغالطه این است که شما به مفاهیم مشکک، یک حیثیت متوازی، همهاش متوازی نگاه کنیم. ولایتپذیری مثلاً، متوجهای؟ آنقدر اگر این نباشد، دیگر ولایتپذیری نیست. اگر آن نباشد، دیگر فلان نیست. اگر نباشد، دیگر قانونمداری نیست. اگر این نباشد، دیگر عزت در روابط دیپلماتیک نیست. همینجور هی صفر و یکی میشود. یا این است یا این نیست. اگر آن کار را نکردی، پس نیستی. فصلبندی میکند.
خیلی از گناهها، جمع بسته میشود. دروغ با روح ایمان، بحث نقیضی دارد، بله. ولی بقیه ندارد. ضدین، نقیض. دروغ اگر بخواهیم، چرا حالا دروغ را میبرد توی ذیل چه عنوانی؟ نفاق. نه، توی کفر. این هم نکته. نه اینکه باز بین ایمان و کفر ما اینها را بگیریم، یعنی یا مؤمنی و دروغ نمیگویی، یا دروغ میگویی و کافری. این هم مغالطه است. یا مؤمنی و دروغ نمیگویی، یا دروغ میگویی و مؤمن نیستی. مؤمن نیستی با چند تا عنوان؟ یا نفاق است، یا کفر، یا شرک، یا ذیل شرک میتواند باشد. ذیل است. البته باز خود شرک هم با ایمان جمع میشود، این هم یک نکته. بعضی چیزهایش خیلی عجیب است. توی قرآن بحث میکند: «و ما یؤمن اکثرهم بالله الا و هم مشرکون». ایمان با شرک چه جور جمع؟ اینها نقیض هم نیست. تشکیکی است، با نسبتهای اضافی. مفاهیم مطلق نیست، مفاهیم اضافی است. ایمان به حسب چی؟ شرک به حسب چی؟ ایمان در دایره به حسبیاتش، مشترکاتی دارد با شرک. یعنی شما به حسب چیزی مؤمنی، ولی به حسب چیزی دیگر مشرک. نسبت به حسب چیزی مشترک است، ولی به حسب چیز دیگر مؤمن میشود. دانایی یعنی بسیاری از مفاهیم با مشکک و اینها باهاش معامله متوازی میشود. وقتی معامله متوازی شد، شما مرتکب مغالطه میشوید.
خیلی سخت است روی هر نکتهای تسلط داشته باشی و اول «بودن یا نبودن» را تست بکنی. اگر بود، اول متوازی و مشکک بودنش تست بشود. آره دیگر. دیگر خیالت راحت است که بعد بیای تازه حالا بررسی بکنیم. اگر متواتر، اگر تباطی باشد، لزوماً نقیض دارد. ممکن است متواتی باشد، ولی ضد داشته باشد. آره دیگر. سیاه که مشکک نیست که. سیاه مشکک است. خیلی.
پس یک وقت هستش که بین اینها یک حد فاسدی، یک خط قاطعی، مرزی وجود دارد. اما بین دو نقطه مقابل برخی مفاهیم دیگر، چنین مرزی وجود ندارد. بلکه اینها دارای مراتب و درجات گوناگوناند. مثل «فقیر» و «ثروتمند». دو مفهوم متقابل و متضادند، نه متناقض. تقابل ۴ قسمت است: تناقض و تضاد، ملکه و عدم ملکه، و تضایف. ملکه است. این را به حیثیت قابلیت لحاظ نکردی. شما یا این دیوار را میبینی یا نمیبینی. شما میگویی که میبیند. بگو دیوار کور است. قابلیت را لحاظ نکردی. نمیتوانی رحم کنی. این هم مغالطه است. درخت میتواند تصویر بگیرد؟ نمیتواند. بحث بعد از آن میتواند به چه حسبی؟ به چه حسبی؟ به حسب گوش ما، به حسب ظاهر، به حسب واقع. درجات مختلفی از فقر و ثروت قابل تصور است. اما بین آن دو مفهوم متقابل «زنده و مرده»، چنین درجاتی وجود ندارد. مردن که دیگر. «زنده و مرده» نقیض هماند، ضد همدیگر نیستند. یک حالت حد وسطی داریم بین زنده و مرده. البته آن هم الان بحث جزء مرگ مغزی و اینها را حالت بین زنده و مرده میگیرند دیگر. بله، خیلی مشکلات پیش میآید. این بحث نسبیت و اینها. بسیاری از مشکلات، مخصوصاً توی فلسفه اخلاق. این مغالطه، فضا را کامل به سمت نسبیت میبرد. بعد دیگر طرف به هیچی بند نمیشود. میتواند باشد، میتواند منطقه نسبیت باشد، میتواند نباشد. خیلی خوشحال کف زدند. بعد ایشان میتواند درست باشد، میتواند غلط.
گاهی مغالطه «این یا آن» از طریق خلط این دو نوع مفهوم صورت میگیرد. یعنی در مورد دو مفهوم متقابل که هرکدام دارای درجات مختلفیاند، چنان سخن میگویند که گویا با یک تقسیم قطعی مواجهایم و جز «این» یا «آن»، حالت دیگری وجود ندارد. نقیض گرفته میشود این دو تا برای هم، در حالی که اینها ضدند.
«نمره درسی به عنوان یک محرک، هیچ تأثیری بر دانشجوها ندارد. چون یک دانشجو یا کوشا و علاقهمند به درس است که دانشجویی بدون هیچ محرکی درس خود را میخواند. یا دانشجویی بیسواد و تنبل است که نمره درسی به عنوان محرک، هیچ تأثیری بر خواندن او نخواهد داشت». اتفاقاً عامل نمره خیلی مؤثر است، چون علاوه بر دانشجوهای خودجوش و کوشا، دانشجویان تنبل و بیتفاوت، بیشتر دانشجویان کسانی هستند که از عامل نمره متأثر میشوند و برای کسب نمرات تلاش میکنند. بیشتر، چه جملهبندی؟ «علاوه بر دانشجویان خودجوش و کوشا، دانشجویان تنبل و بیتفاوت، بیشتر دانشجویان کسانی هستند که از عامل نمره متأثر میشوند و برای کسب نمرات تلاش میکنند». گفته جدای از دانشآموزان و بیتفاوت، اینها. این دو طرف قضیه، بیشتر دانشجویان، دانشجویانی هستند که متأثر از نمره هستند، مستضعف. البته واضح است که ارتکاب مغالطه تنها به تقسیم دوگانه از راهحلهای موجود منحصر نمیشود، چون ممکن است در عین ارائه ۳ یا ۴ راهحل، باز با یک مغالطه روبرو باشیم. اساساً این مغالطه درصدد محدود کردن شقوق مسئله و منحصر کردن آنها در انتخابها و راهحلهای پیشنهادی است. معمولاً افراد ناآگاه از مغالطه استفاده میکنند که میخواهند طیف وسیع شقوق مختلف در مسئله را منحصر به مصادیق موردنظر خود کنند.
توی دادگاه خانواده، پروندهها و اینها شرط گذاشته برای اینکه مثلاً نفقه بدهد، مثلاً آن مثلاً برای اینکه تمکین کند. بعد شقوق را نگاه میکنی، دو تا نقیض هم گذاشته که هیچ ربطی به هم ندارد. یعنی نه تناقضی بین اینهاست، نه تضادی هم بین اینها نیست. «قید خانه ننت را میزنی، قید من را میزنی؟» «یا خانه ننت دیگر نمیروی، یا یک شب پیش من دیگر نمیخوابی». آقای قاضی، این دو تا را بهش گفتم. «خودت انتخاب کردی، خودش از من نخواسته». یا آن تضادی هم حتی نبوده، شما ضدیتسازی کردی. بعد ضدیت را بردی تناقضسازی. بعد از تناقضسازی، از نفی یکی، ایجاب یکی دیگر را. اصلاً خیلی دیگر این معرکه است دیگر، این دوقطبیسازی. «به همه رأی بده. آنها میآیند. یا این یا آن». معمولاً افراد ناآگاه از مغالطه استفاده میکنند که میخواهند طیف وسیع شقوق مختلف در مسئله را منحصر به مصادیق موردنظر خود کنند.
یکی از موارد ارتکاب مغالطه، برخی پاسخنامههای تستی و چندجوابی است که گاهی طراح سؤال آگاهانه یا ناآگاهانه، پاسخهای ارائه شده را منحصر به چند مورد میکند، در حالی که از کاملترین پاسخ غفلت شده است. در این موارد، انتخاب یکی از پاسخهای ارائهشده به منزله تأیید نظر طراح سؤال بوده. گاهی پرت کردن بغلش، یک گزینه زدهام و جواب کاملتر را آنجا نوشتهام، آن را تیک زده، درست نیست. چرا من را منحصر میکنی که باید حتماً یکی از این چهار تا را درست بداند؟ در حالی که از کاملترین پاسخ غفلت شده است. در این موارد، انتخاب یکی از پاسخهای ارائهشده، به منزله تأیید نظر طراح سؤال و پاسخ در حذف و بیتوجهی نسبت به پاسخ کاملتر است. «مسلمان کسی است که ۱- یک اسم اسلامی داشته باشد. ۲- در خانواده مسلمان متولد شده باشد. ۳- قرآن را کتاب مقدس بداند. ۴- به سمت قبله نماز بخواند». یعنی دیگر از این درستتر دیگر نبود. «به سمت قبله نبود، بهترین گزینش این است». ولی واقعاً درست است؟ من و من، یا این است یا آن. کدامش کاملتر است؟ دیگر حالا اینجا نسبی است تا حدی. مهمترین مسلمان کسی است که سامانه نیست.
**مغالطه بعدی: ذوالحدین جعلی**
بفرمایید ذوالحدین جعلی. ذوالحدین جعلی چیست؟ این مغالطه هم مثل مغالطه «یا این یا آن»، به صورت تحریفشده از یکی از انواع قیاسهای معتبر است. بدون در نظر گرفتن حالت مغالطهای، بدون در نظر گرفتن حالت مغالطهای، قیاس ذوالحدین یک نوع استدلال صحیح و معتبر است. این قیاس از دو مقدمه تشکیل میشود. مقدمه اول ترکیب عطفی از دو قضیه شرطیه است. مثلاً: «اگر پی، آن وقت کیو، اگر آر، آن وقت اس». این توی مقدمه اول است. مقدمه اول خودش دو تا شرطی است. مقدمه دوم یک ترکیب فصلی از دو قضیه حملی است. پس اولی ترکیب عطفی است، دومی ترکیب فصلی. آن ترکیب عطفی از دو تا شرطی است. این ترکیب فصلی از دو تا حملیه. «کیو، آنگاه اس». اول مقدمه دوم ترکیب اصلی از دو تا «یا این نسبت به این تعلق میگیرد یا این نسبت به این تعلق». یا اینجوری است یا آنجور. البته این دو قضیه، مقدم قضایای شرطی قبلاند. مقدم یعنی این دو تا حملیهها، مقدمهای آن شرطیهها صغرا هستند. مثلاً «پی یا اگر پی، پس فلان. اگر آر، پس فلان». این حملیههای ما همان «اگر پی، اگر آر». پی آر بیا فصلی میشود. این قیاس صحیح و منتج است و نتیجه آن ترکیب فصلی تالی غذای شرطی است. یعنی «کیو یا اس». قیاس ذوالحدین در مثال زیر به خوبی، این فعلاً قیاس درستش است. درست است. این با این شرایط درست است.
«اگر فرزند ما پسر باشد، اسمش را مصباح میگذاریم. اگر دختر باشد، اسمش را هدی میگذاریم». (در یکی از دختران حضرت آقا اسمش هدی است. یکی از دامادهای حضرت آقا اسمش مصباحالهدی است.) مصباحالهدی باقری گرفته، هدی و بشرا. یک فیلم پسرهای باقری. یکی از عروسهای آقا، برادرزاده آقای مهدوی کنی، یکم که عروس آقای محمدی گلپایگانی. خلاصه، «اگر فرزند ما پسر باشد، اسمش را میگذاریم مصباح. اگر دختر باشد، اسمش را میگذاریم هدی. فرزند ما یا پسر است یا دختر». این هم کبرا. نتیجه: «پس نام فرزند ما یا مصباح است یا هدی». درست.
حد جعلی هم صورت گرفت. هم توی شرطیهها، دو تا شرطی که داشت، این واقعاً جمع نمیشد و فصل حقیقی داشت. هم توی آن قضیه حملیه منفصلش، «یا فلان یا فلان»، این هم واقعاً جمع نمیشد. پس نتیجهاش درست است. حالا شکل ریاضیاتیاش همین مغالطه ذوالحدین جعلی یا دروغی است. از لحاظ شکل و صورت مثل قیاس ذوالحدین است، اما آنی که آن را تبدیل به یک مغالطه کرده، این است که یکی از مقدماتش نادرست است. مثلاً ممکن است در غذای شرطی، رابطه شرطی بین مقدم و تالی وجود نداشته باشد، یا ترکیب فصلی منحصر به این موارد مذکور نباشد. پس یکی توی صغرا، ربط مقدم و تالی چطور است؟ در کبرا، واقعاً حملیه فصلیه و منفصله هست یا نه؟ واقعاً منفصلاند اینها؟
به طور خلاصه، در مغالطه ذوالحدین جعلی گفته میشود که این عوامل متعدد دارای این نتایجاند. چون ما ناگزیر به انتخاب یکی از این عواملایم، بنابراین باید این نتایج را بپذیریم. در حالی که در جایی از این استدلال، خللی وجود دارد. مثال قدیمی معروف برای مغالطه، سخن مادری در یونان باستان است که بچه خودش را از اینکه وارد عالم سیاست بشود، برحذر میداشت و چنین میگفت: «پسرم، این چون در عالم سیاست اگر راست بگویی، مردم از تو بدشان میآید. اگر دروغ بگویی، خدایان از تو بدشان میآید. بنابراین، از آنجا که چارهای نداری جز اینکه یا راست بگویی یا دروغ، به ناچار یا مورد تنفر مردم واقع میشوی یا خدایان از تو روی گردان میشوند». مغالطهاش در چیست؟ «راست بگویی، مردم از تو متنفر میشوند». همین یک تیکه کلاً خراب کرد.
منطقدانان راههای مختلفی برای برخورد با مغالطه ذوالحدین جعلی پیشنهاد کردهاند. به عنوان مثال، در نمونه مذکور، شیطان، این تعبیر من را آخر پیدا نکردم. مغالطات تمام شد، من هنوز تعبیر شهید مطهری را پیدا نکردم. یک وقت هم گشتم مفصل. شهید مطهری میفرماید که: «شگرد شیطان برای اغوای فکری، مغالطه است». اصلاً این عملیات شیطان است. نوع عملیاتش این است. متن شما الان داری عملیات شیطان را میشناسی. یعنی جنگ نرم است. خود جنگ نرم، مغالطات است. خود جنگ نرم ذهن را چطور خراب میکنند؟ چطور داغون میکنند؟ یک بچه را از همان اول تربیت میکنند برای اینکه کاملاً تقدیری بار بیاورند. این را توی فضای ایزوله، کار به کار هیچی نداشته باشد، توی هیچی دخالت نکند، دست به سیاه و سفید نزند. مغالطه شفاف ساده همین است: «یا باید دخالت بکنی یا نباید دخالت». قرآنیش این است، برهانش این است: «اگر دخالت نکنی، توی همه گناهها شریکی. اگر دخالت بکنی، فوقش این است که یک گناه فردی خودت کردی». توی این فضا دخالت بکنی، بازم یعنی دخالت بکنی، از قصد اشتباه کنی، سهواً اشتباه. در تمام گناهانی که دارد انجام میشود، این برهانش است. آن ور خداییاش است، آن شیطانی. واقعاً اگر خوب اینها تحلیل بشود، این دو جبهه را، حزبالله و حزبالشیطان، توی حوزه عقل نظری و حتی عقل عملی، مبادی و مبانیش وقتی بررسی بشود که شیطان چه میگوید؟ عمل بگیرد. شیطان دعوت دارد دیگر. دعوتش از چه سنخی است؟ چطور دعوت میکند؟ شیخ، شیخ شیطان که عمل که ندارد که. با اعضا و جوارح من که گناه نمیکند که. این است دیگر. مهاجر هم که در قیامت میشود، در سوره ابراهیم: «تو که گناه نکردم، خودت علت غریب بودی برای این اعضا و جوارح. اینها گناه کردهاند. کی دارد به گناه واداشته؟ خودت. خودت مسئولی». انف که آقا این را توی این سخنرانی اخیرشان استفاده کردند. آیه را فرمودند که شیطان در قیامت به این بدبختها میگوید: «من به شما وعده خلاف وعده کردم». آمریکا توی همین دنیا دارد به اینها میگوید: «میگوید من همینجا دنبالم راه افتادن». خلاصه، این دعوت از چه سنخی است؟ دعوت از همین سنخ است. یک وقتهایی میآید تقابلسازی میکند، نقیضسازی میکند. «اگر این را بخواهی، آن میشود ها! این را نخواهی، این میشود ها! یا این یا آن». این دو تا با همدیگر ذوالحدین جعلی است. «اگر رفتی آنور، باید آن کار را بکنی. اگر آمدی اینور، باید این کار را بکنی». آن هم که نمیشود، این هم که نمیشود. اینها همه سنخ دعوت است. بحثهای مهمی است اینها. واقعاً تعجبم که چرا مغالطات جز در دبیرستان و راهنمایی، اینها نیست. مغالطه گل منطق است. خاطرتان هست دیگر. شاید بیش از ۱۰ بار گفتم: «منطق واجباتی دارد یا مستحباتی». جنابعالی میگوید که واجباتش برهان و مغالطه است. بقیه دیگر همه مستحباتاند.
منطقدانان راههای مختلفی برای برخورد با مغالطه ذوالحدین جعلی پیشنهاد کردهاند. به عنوان مثال، توی نمونه مذکور، آن فرزند میتواند رابطه شرطی را نفی کند. مثلاً بگوید: «اینطور نیست که مردم از من متنفر بشوند، بلکه احتمالاً به من احترام هم میگذارند». این راهحل اصطلاحاً «گرفتن دو شاخ» نامیده میشود. یعنی در اینجا، فرزند تقسیمبندی مادر را پذیرفته، اما در عین قبول آن تقسیمبندی، نتایج مذکور از سوی مادر را رد میکند. «من قبول دارم یا باید راست بگویم یا باید دروغ بگویم. قبول ندارم اگر راست گفتم آنجور میشود، اگر دروغ گفتم اینطور میشود».
راهحل دیگر، اصطلاحاً «عبور از بین شاخها»ست. یکی «گرفتن دو شاخ»، یکی «عبور از بین شاخها». توی این حالت، شخص نشان میدهد که راههای انتخابی در مسئله بیش از آنی است که در سخن شخص مغالطهکننده آمده است. «میتوانم اصلاً حرف نزنم وارد سیاست بشوم، نه راست بگویم نه دروغ، سکوت کنم». کاری که آقا درباره برجام کرد. اولش اینها میخواستند آقا را به موضع بکشانند دیگر. توی فتنه هم همین کار را کردند. وقتی آقا را به صراحت وادار بکنند، فتنه شدید تقابل و دوقطبی قشنگ شکل میگیرد و منجر به درگیری میشود. آقا چهکار میکرد؟ از صراحت فاصله میگرفت. هم نشان داد که انگار با تیم مذاکرهکننده است، هم علیه برجام. «مذاکرهکنندهها باشی یا با اسرائیلیها طرف؟ کدامی؟» آقا فرمودند: «اما با اینیم و هم ضد اونا». اینها خیلی حرفهای عمل میکنند. یعنی مینشینند قشنگ دوقطبی طراحی میکنند: «یا این یا آن». ذوالحدین جعلی فوقالعاده حرفهای. آقا هم فوقالعاده حرفهای. از توی بازی اینها در خطبه نماز جمعه، جفتشان را با هم کوبید، با هم له کرد. من واقعاً آنجا از شدت وجد، اشک شوق میخواستم بریزم که چقدر این مرد بصیر است، چقدر این مرد حکیم است. وسطبازی. هی دارند به داور پاس میدهند. همان موقع هم توی دانشگاه امیرکبیر به کرّات گفتم: «اینها هی دارند به داور پاس میدهند». توی اوج فتنه، همان ایام تیر، «دارند به داور پاس میدهند، بپره». پاس دادن بابایی دیگر تمام شد. بابا شدی. آنها میافتند به جانت. اینها دارند پاس میدهند، آنها هم دارند پاس میدهند. یعنی دو تا تیم داشتند هی توپ میزدند. اینجا «عبور از بین شاخها»ست. شما از روی توپ میپری. قرار نمیگیری توی این انحصاری که نه این، نه آن. اصلاً سکوت میکند. «چرا؟ یا حرف بزنم یا حرف نمیزنم که نه راست بگویم نه دروغ بگویم». پس اینطور نیستش که من دو تا راه فقط داشته باشم: یا راستگو یا دروغگو. من میتوانم گاهی راست بگویم، گاهی دروغ. یا سخنانی مشتمل بر مطالب صادق باشد، هم شامل مطالب کاذب باشد. یا میتوانم توی عالم سیاست شغلی انتخاب کنم که اصلاً نیاز به سخن گفتن نداشته باشد. راه سوم.
پس دو تا راه تا حالا گفتیم: یکی «گرفتن دو شاخ»، یکی «عبور از بین شاخها». راهحل سوم در مواجهه با این مغالطه، «برگرداندن و زیر و رو کردن کفه» است. خیلی اصلاً برمیگردد. این کار یک مهارتی لازم دارد تا شخص بتواند با استفاده از همان مقدمات، به نتیجه کاملاً... چه نتیجهای؟ شخص مغالطهکننده زمین میخورد. کاملاً برعکس میپرد. شما برمیگردانی به خودش، زیر و رو میکنیم. البته خود چنین پاسخی هم درباره یک مغالطه ذوالحدین جعلی خواهد بود. چنانکه نقل شده، آن پسر راهحل سوم را انتخاب کرد. پسر در جواب مادرش یونانی این را گفت: «مادر، من وارد کار سیاست خواهم شد. چون اگر دروغ بگویم، مردم از من راضی میشوند. اگر راست بگویم، مورد تأیید و رضایت خدایان خواهم بود. پس چه راست بگویم چه دروغ، به هر حال مورد تأیید و رضایت خدایان یا مردمم». همان را برعکس کرد. مغالطه عکس آن را گرفت داد به آقا. سر اینها درآمد. همین بود دیگر. آنها آمدند دوقطبی کردند. دلواپسها و اسرائیلیها یک طرف، و مذاکرهکنندهها و برجامیون و اینها یک طرف. اول سکوت کرد، بعد کمکم شفافیتزدایی کرد. هی به صراحت آمد و آنور هم هی دشمن یک دستش را بیشتر رو کرد. هی پشت اینها را خالی کرد. الان کار به کجا رسیده؟ الان آقا میگویند: «یا شما با جمهوری اسلامی هستید یا با آمریکا». دلواپسها هستید یا با آمریکا؟ یا با دلواپسها هستید؟ اسرائیلیها هستید یا با برجام؟ دلواپسها هستید یا با اسرائیلی و آمریکا؟ اینها همه یک طرف شدند. یک دلواپسها، اینهایی که از اول میگفتند این بچه ندارد و نمیشود و فلان، متمایل به دلواپسها نشان بدهند که بگویند ما اسرائیلی نیستیم، آمریکایی نیستیم. بالاخره طرف یک نقض عهدهایی خلاصه. مناظره را من خلاصه که اصلاً نذاشتی صحبت کند. یعنی رادیو تلویزیون خیلی حرفهای دارد کار میکند. مدیرعامل جدید چی شد؟ علیعسگری. خیلی اولش گفت که ما با دولت مویل است و فلان و بیسار، ولی خیلی حرفهای هم دارد میزند. قبل مصاحبه روحانی و چند کلیپ پخش کردند: «برجام را آتش میزنیم». دیدید؟ رانته این تایمی که اینها داشتند آماده میشدند، یک کلیپ پخش کردند که کلیپ آهنگ ساختند. خواننده دارد پرچم آمریکا پرت میکند، میگوید من برجام را آتش میزنم. خب، فقط صحبتهای چیزو گذاشت. صادق خرازی را گذاشت. بعد صادق خرازی هم دیگر لجن نبود سروصورت این برجام نریزد. یعنی ۱۰ تا تیکه از صحبتهای این را گذاشت: «برجام قرار نبود کاری بکند. برجام کاری نمیکند. اصلاً یک همچین چیزی غلط است. اگر دوباره کسی بیاید برای حل یک سری از مسائل کشور، مدل مشابه برجام به کار ببرد، بزرگترین خیانت به کشور کرده». این مدافع مثلاً طرفدار مدافع دولت. آنقدر چیزهایی که میگفت ضد برجامی و طرفدار دولتیه عجیب و غریب. یعنی یک محسنه. نگو یک محسن. تو حرف دارد. عین روحانی. پس اینجا سه تا راه داشتیم برای مقابله با ذوالحدین جعلی.
مثال معروف دیگر که برای مغالطه هم از حکایات مربوط به یونان باستان گفتهاند. پروتوگوراس، سوفیست مشهور، با جوانی قرارداد بست تا بهش فن خطابه، فن خطابه، جدل و سفسطه را بهش یاد بدهد. قرار شد دستمزد وقتی داده بشود که آن جوان در یک دادگاه به عنوان مدافع از یک مجرم موفق بشود و بتواند رأی دادگاه را آنطور که خودش میخواهد تعیین کند. بعد از آنکه پروتوگوراس همه آداب و مهارتهای مربوط را به جوان یاد داد، جوان از پرداخت دستمزد سرباز زد و میان آنها مشاجرهای در کار به دادگاه کشیده شد. در دادگاه ابتدا پروتوگوراس اقامه دعوا کرد. ماجرای خود را با جوان شرح داد. در آخر گفت: «اگر دادگاه به نفع من حکم کند، که مسلم است، این جوان باید دستمزد بدهد. اما اگر دادگاه ادعای جوان را بپذیرد و به نفع او حکم کند، این امر نشانه موفقیت او در دادگاه است. بنابر قرارداد، قرارداد چی بود؟ اولین باید به قول خودش ملتزم بشود و دستمزد من را بدهد. بنابراین، چه دادگاه به نفع من و چه به ضرر من حکم کند، این جوان باید دستمزد من را بدهد».
آن جوان که به نظر میرسد شاگرد خوبی بوده و درس مغالطه و سفسطه را به خوبی گرفته، برخاست و از خود اینگونه دفاع کرد: «اتفاقاً در هیچ صورت نباید پولی بپردازم. چون اگر دادگاه به نفع من حکم کند، خب به نفع من حکم کرده، من از پرداخت پول تبریهام. اما اگر در دادگاه به نفع پروتوگوراس حکم کند، این بدون معناست که من نتوانستم در اولین جلسه دفاعی پیروز بشوم. یعنی هنوز فن خطابه را نیاموختهام و مطابق قرارداد نباید پولی به پروتوگوراس بدهم. بنابراین، دادگاه چه به نفع من چه به ضرر من حکم کند، در هیچ صورت نباید پولی بپردازم». این هم از چیزهاست دیگر. بیرون چی میشود این بحث دلیلیاش؟ این سومیش است. یعنی خود همان را. این مغالطه یعنی مغالطی است. یعنی میگوید که باید پول پیش بیاید. در نهایت جفتش صادق است اینجا. آره. یعنی هم این برقش رسیده، هم آن طبق قرارداد ملتزم شده. بله. ولی از آنور هم، از دیدگاه آن هم که نگاه بکنیم، قضیه درست است. باخته، پس نباید پول بدهد. درست است. که خیلی جالب است. اینجا یک فرعی به این بار شده. به نظر میآید اصلاً فرع را باید اول تفکیک کنیم. یعنی این قضیه را اول خودش را باید حل کرد، بعد بیاییم سراغ فرعش. در هر صورت، مغالطه یکجورهایی میچسبد. یعنی یک قضیه که هست این وسط، گویا باید فقط بین خودمان نباشد. بین خودمان نباشد، ولی اگر بین خودمان باشد، قضیه همینطوری روی هوا میماند. اینجا چیز میکنند دیگر. اصطلاح فقهی میان انصرافگیری میکنند. میان میگویند که این انصراف دارد به غیر ما. یعنی اولین دادگاهی که غیر از من. من وقتی با شما شرط میبندم، توی دادگاه غیر از من اگر پیروز شدی، دستمزد. یعنی انصراف به این دارد. نه اینکه اگر دادگاه آمد روی خود دستمزد چی؟ این دیگر از فرض اصلاً خارج است. یعنی از فرض قرارداد خارج است. آنی که اول حمل روی صورت گرفته، حمل العقده. عقد روی آن آمده، این است که دادگاه بروی به عنوان وکیل متهم. نه متهم نشد. کی؟ به عنوان وکیل هورمون. وکیل بروی شکایت برای اینکه پولش نپرد. یعنی آنی که ظاهر عبارت این است که به عنوان وکیل بروی. اگر رفتی وکیل شدی، اولین چیزی که بردی، باید بیایی. نه اینکه به عنوان شاکی یا متهم بیایی، بعد ببری یا ببازی که دو سر. یکی از ما برنده و بازنده مکاسب اینها برکات شیخ اعظم را میکند. گرههای شیخ اعظم اینجوری باز میکند از مسائل. یعنی الان اینجا در دادگاه حاضر شدن، این مغالطه تحتاللفظی شده. در دادگاه حاضر شدن به عنوان وکیل. تدریس وکالت میکند. آب بخرم؟ آب و فاضلاب.
**خلط نسبت**
منظور از نسبت، نوع رابطهای است که بین دو مفهوم یا دو شیء وجود دارد. مثل نسبت مشابهت، تضاد، بزرگی، کوچکی، فوقیت، تهدید و غیره. مغالطه «خلط نسبت» در دو مورد است: یکی در «نسبت غیرمتقارن»، دیگری در «نسبت غیرمتعدی». که برای آشنایی با آنها، باید ابتدا دو نوع نسبت متقارن و تعدیلپذیر را توضیح دهیم.
**نسبت متقارن** چیست؟ نسبتی است که اگر بین الف و ب باشد، بین ب و الف هم برقرار است. دوسر است. یعنی اگر الف همسر ب باشد، ب همسر الف میشود. نسبت متقارن یا جایگزینپذیر است. همچنین نسبت تساوی بین دو عدد یا دو مقدار. الف، خود این دو تا با هم، دو تا مفهوم، حالت اول مغالطه خلط نسبت در جایی که بین دو چیز نسبت متقارن وجود ندارد، ولی ما معامله نسبت متقارن داشته باشیم. یعنی از یک نسبت، نسبت دیگری را نتیجه بگیریم. «یقیناً این کارمند نزد رئیس محترم است، چون خودش خیلی به رئیس احترام میگذارد». هیچ تقارنی بین دو تا نیست. مساوی نیست. احترام گذاشتن من به شما مساوی احترام گذاشتن شما به من نیست. شاید احترام چاپلوسانه باشد و رئیس از آن متنفر باشد.
تقسیم دیگر: **نسبت تعدیلپذیر و تعدیلناپذیر.** نسبت تعدیلپذیر، نسبتی است که اگر بین الف و ب و همچنین بین ب و جیم برقرار باشد، این دیگر تعدیلپذیر جیم. پای جیم آمد وسط. اگر بین الف و ب و ب و جیم برقرار باشد، بین الف و جیم برقرار میشود. «اگر الف بزرگتر از ب باشد، ب هم بزرگتر از جیم است، پس الف بزرگتر از جیم است». همان که بله. پس بزرگی یک نسبت تعدیپذیر است. همچنین نسبت تساوی. یعنی میشود گفت: «الف با ب مساوی است، ب با جیم مساوی است، پس الف با جیم مساوی است».
اما نسبت دوستی. پس تساوی تعدیلپذیر، بزرگی تعدیلپذیر، ولی دوستی تعدیناپذیر است. لزوماً نمیشود گفت: «الف با ب دوست است، ب با جیم دوست است، پس الف با جیم دوست است». یکی از رفقا، بزرگی تصاویر، یکی از رفقا، تصاویر تجدیدپذیر، تصاویر پذیری، الف اگر با ب مساوی باشد، ب با جیم مساوی باشد، الف با جیم مساوی میشود. آن رفیق ما آمده بود پسرعموی ما را دیده بود. به پسرعموی ما تسلیت گفته بود. پس همان وایستاده بود، گفته بود که: «چی شده؟ کی را تسلیت؟ چی؟ دوستت دیگر. تو دوست ما. کیه؟ من دوست پسرعمو».
حالت دوم مغالطه «خلط نسبت». پس حالت اول بین دو چیزی که نسبت متقارن وجود نداشته باشد، ما متقارن بگیریم. این شد خلط. حالت دوم از یک نسبت تعدیناپذیر آنجوری استفاده کنیم، انگار نسبت ترتیبپذیر است. «گویا رابطه آقای حمیدی با متوسلی، شکراب است. چون آقای حمیدی چند روز با امینیان اختلاف نظر پیدا کرد. دعوا مرافعه. آقای امینیان متوسلی که همه میدانند این با آن لجه، آن با این لجه، پس این هم با آن سومی لجه». دشمنی و کینه و اینها که تعدیپذیر نیست. استدلال فوق نادرست است، چون رابطه اختلاف نظر داشتند، نسبت تعدیپذیر نیست. اتفاقاً با توجه به مقدمات فوق، بهتر است که نتیجه کاملاً مخالف گرفت و گفت: «آقای حمیدیان متوسلی احتمالاً رابطه صمیمی نزدیکی دارند». چون گفتند که: «دشمن تو، دوست توست».
مغالطه «خلط نسبت» باعث فهم راحتتر برخی خطاها میشود، در عین اینکه میشود این خطا را مصداقی برای مغالطه «عدم تکرار حد وسط» هم دانست. «۲ نصف ۴، ۴ نصف ۸، بنابراین ۲ نصف ۸». خوب، این نصف نصف بودن که تدریپذیر نیست. ضمن اینکه این حد وسط هم تکرار نشده. چرا تکرار نشده؟ چون محمول توی مقدمه اول «نصف ۴»، توی مقدمه دوم «نصف ۸». بعد شما توی نتیجه «نصف ۸» آوردی. حد وسط توی صغرا و کبرا یکی نبود که.
راه دیگر بیان خطای استدلال فوق همین است که بگوییم نسبت نصف بودن تعدیلپذیر نیست. پس بعضی وقتها دو تا خلط نسبت هم عدم تکرار حد وسط.
**مغالطه بعدی: دلیل نامربوط**
اینجایی که تعدیلناپذیر داشتیم، تجدیدناپذیر دوستی. توی کدام یکی از مغالطات خلط نسبت بود دیگر؟ الان را میگویی؟ یک جای دیگر هم دوباره همان را داشتیم. تره نمیشد. یادم نیست. اسمش یادم نیست. پیشفرضها که نبود. صوری بود به نظرم. حد فراگیر و اینها که نبود. از آن بود. نه، حتی فراگیر نبود. قبل اینها توی مغالطه مقام دفاع هم، خب حالا الان پیدا نشد. حالا وقتی بگذاریم، احتمالاً شما توی حاشیه یادداشت کرده باشید دیگر.
خیلی مغالطه بعدی کجا بودیم؟ «دلیل نامربوط». در برخورد و ارزیابی یک استدلال، بهترین کار تفکیک و سپس بررسی رابطه میان ادله و مدعا، با رابطه میان مقدمات و نتیجه استدلال است. گاهی به طور منطقی از ادله یا مقدمات استدلال چیزی استفاده میشود که در نتیجه هم عیناً به همان مطلب اشاره شده. اپلیکیشن استدلالی البته معتبر است، اما در غیر این صورت، با یک استدلال غیرمعتبر و مغالطهآمیز مواجه خواهیم شد. عدم تطابق نتیجه منطقی ادله یا مقدمات یا مدعا یا نتیجه گرفته شده، سه حالت کلی دارد که هر سه مصداقی برای مغالطه دلیل نامربوط است.
**حالت اول:** وقتی که اصطلاحاً دلیل اخص است. پس یا دلیل اخص است یا اعم یا متباین. دلیل اخص از مدعا باشد. این هم خیلی رایج است. چیزی گفتیم اول طلبگی بود. یک چیزی نوشته بودم، به یک استادی خواندم. گفت: «شما دلیلت اخص از مدعا است». اولین بار آنجا. بله. کلاً اینها اصول فلسفه، همهاش کاربرد دارد. یعنی دلیل یا ادله ارائهشده در استدلال نمیتواند مدعای موردنظر را به طور کامل اثبات کند. تنها مؤید بخشی از آن است. «در سال گذشته تنها از طریق صادرات دانههای روغنی و خشکبار به کشورهای عربی و چند کشور اروپایی، میلیونها دلار عاید کشور شد. به نظر میرسد بهترین راه اصولی برای تنظیم اقتصاد کشور، سرمایهگذاری جدی برای صادرات محصولات کشاورزی است». دانههای روغنی را اثبات کرد. صادرات محصولات کشاورزی دلیل شما در همان حد دانه روغنی بود. دلیل اخص از... نمیشود نتیجه گرفت که صدور محصولات مذکور، چرس صادرات محصولات کشاورزی بهترین و سودآورترین نوع صادرات باشد. سال آینده هم احتمالاً، تازه آن هم احتمالاً، سود داشته باشد. امسال سود داشته، احتمال سال بدم سود داشته باشد. خود این هم نمیشود گفت: «سال بعد سود دارد»، چه برسد به همهاش شرایط. در حالی که نتیجه استدلال فوق مدعی کلیتر است و آنی که صدور محصولات کشاورزی بهترین راه اصولی برای تنظیم اقتصاد کشور است.
**حالت دوم:** مغالطه دلیل نامربوط وقتی که به اصطلاح دلیل اعم از مدعا است. یعنی چیزی که از دلیل یا ادله فهمیده میشود، مطلب کلی است که با مدعای موردنظر تنها بخشی از آن را تشکیل میدهد و یا حالت خاصی از آن است. «در موقعیت فعلی، صادرات هرچه بیشتر همه محصولات کشاورزی، بهترین راه تنظیم اقتصاد کشور است. چرا که در حال حاضر اقتصاد ما وابسته به فروش نفت است و در واقع اقتصاد تکمحصولی و ناپایداری داریم». اینجا شما دلیلت این است که از این دلیل میتوانی نتیجه بگیری که باید تلاش کنیم کشور از اتکای به فروش نفت دربیاید. این فقط تنها راهش صادرات نیست. راههای زیادی داریم. اینکه صادرات هرچه بیشتر همه محصولات کشاورزی. دلیل عام است. دلیل اعم از مدعا است. مدعا این است که باید ما کشور را از وابستگی به نفت در بیاوریم. شما میگویی: «من چهکار میکنم؟ صادرات». صادرات تنها راه نیست. این اعم از این است. چیزهای دیگر در کنار هم. اینها همه با همدیگر تولید ناخالص ملی، تولید ناخالص میگویند. این حالت از مغالطه دلیل نامربوط، معمولاً در طرحها و برنامههای عملی رخ میدهد. به این ترتیب که وقتی دلیل یا ادله ارائهشده، تنها اصل یک طرح یا برنامه را اثبات میکند، یک شخصی بخواهد انجام آن طرح و برنامه، همراه با خصوصیات خاص، نتیجه مرتکب این مغالطه خواهد شد. «با توجه به توصیه اسلام مبنی بر ولیمه دادن در عروسی و استطاعت مالی خانواده داماد، در شب مراسم باید ۵ نوع غذا، ۵ نوع نوشیدنی و ۵ نوع سالاد و دسر سفارش شود». اسلام گفته، آنی که اسلام گفته، اعم از این است که شما پنج نوع... این پنج نوع از کجا؟ ولیم دهد. مدعای شما اخص از آن است. خاصش کردی. آن کلی گفته، شما خاصش کردی. کجا این را اینجوری گفته؟ با این.
**حالت سوم:** این است که دلیل یا ادله ارائهشده با نتیجه اصلاً بیگانه است، متباین. «برای جلوگیری از تخلفات رانندگی این طرح، پیشنهاد عملی و خوبی است. چون میدانیم که تخلفات رانندگی اولاً باعث تصادفات و انواع خسارتهای جانی و مالی میشود، ثانیاً پیامدها و مشکلات بعدی ناشی از تخلفات رانندگی چه برای شخص متخلف، چه برای نهادها و سازمانهای مربوط، بسیار طاقتفرسا و پرهزینه است و غیره». خوب، حالا پذیرفتیم که تخلفات رانندگی پدیده اجتماعی نامطلوبی است، اما چرا این طرح یک پیشنهاد خوب و عملی است؟ این طرح شما با آن. از این نوع مغالطه قبلاً هم داشتیم. عواملی که در حالت اخیر مغالطه، یک کاری هم بشود، اینها معادلسازی هم بشود، خوب است. یک نمودار بکنیم، ببینیم کدامها به هم نزدیک بودند. سه چهار تا با همدیگر یکی میشود. خیلی به هم نزدیک. این خیلی کمکمون میکند. بعداً ۱۰ تا که بیشتر میشود، خیلیهایش توی هم است. یعنی حداقل شاید ۲۰ تا از اینها توی هم برود. عواملی که در حالت اخیر مغالطه دلیل نامربوط، موجب فریب مخاطب میشود و به شخص مغالطهکننده اجازه میدهد که از مقدمات و ادله، نتیجه دیگری بگیرد یا برای مدعای خودش دلایل نامربوط ارائه کند، چند چیز است که از جمله آن، طولانی شدن استدلال است. به این ترتیب که مراحل مفصل یک بحث ممکن است موجب بیدقتی امور نامربوط را از روی غفلت وارد بحث کند. مثل بچهها هستند، میگویند که: «جواب وقتی بلد نیستی، زیاد بنویس». زیاد مینویسی، استاد گم و گور میشود، یک چیزی گفت آن وسطها یک نمره میدهد. وقتی غلطش را توی یک نیم جمله گفت، حرف غلط را کش میدهد. از اینور میزند، از آنور میزند. طول میدهد. معلوم نشود اینها به هم ربط ندارد. شما از خستگی. از سوی دیگر، صحت دلایل ارائهشده، عاملی است که توجه مخاطب را به خودش جلب میکند و ارتباط مجموعه ادله موردنظر را تحتالشعاع قرار میدهد. از این رو، در حالت اخیر مغالطه دلیل نامربوط، معمولاً ابتدا مدعای موردنظر که نتیجه استدلال است اشاره میکند، بعد دلایلی ذکر میشود که در عین درستی، ربطی به آن مدعا ندارد و نمیشود اثباتش کنیم. اول مدعا را میگوید، بعد میآید توی ادله که میآید، میبینی ربطی ندارد. بعد چون اول مدعا را گفته، ذهن انگار یکجورهایی توی این فضا است که این دارد همهاش دلیل میآورد ها. اینها همهاش دلیل است. اینها دلیلیت دارد. من شاید نمیفهمم یک ربطی دارد بین این و نکته دیگری که خیلی فنی است، یعنی بعضی وقتهایش واقعاً روانشناسی است. یعنی دیگر از فضای علمی خارج، فن روانشناسی است.
نکته دیگری که درباره مغالطه دلیل، دلیل مربوط باید به یاد داشت، این است که دلیل نامربوط یا مربوط. دلیل مربوط بود. دلیل نامربوط باید به یاد داشت، این است که تعریف این مغالطه، «اعم، اخص یا بیگانه بودن»، بر بسیاری از مغالطاتی که تاکنون با آن آشنا شدید، صدق میکند. لذا، همانطور که در ترتیب آموزشی این مغالطه را پس از آن مغالطه. در تشخیص و اطلاق نام هم باید مواردی را که مواردی را مغالطه دلیل نامربوط دانست که مصداق مقالات دیگر نباشد. یعنی آنها را اول شما پیدا کنید. اگر آنها نبود، آخر اولویت دارد.
خوب، «مصادره مطلوب» هم داریم که دیگر وقت گذشته. الحمدلله رب العالمین.
بسمالله الرحمن الرحیم. آخرین فصل از کتاب مغالطات، «مغالطه در استدلال» است که شامل «مغالطات ربطی» میشود. در این فصل، با نمونههای دیگری از استدلالهای مغالطهآمیز آشنا میشویم. در این استدلالها، جدای از مغالطات صوری و مغالطات ناشی از یک پیشفرض خطا، رابطه مقدمات و نتیجه استدلال ضعیف و غیرقابل دفاع است.
این مغالطات را میتوان به دو دسته کلی تقسیم کرد: دسته اول، قیاسهایی که یکی از مقدماتش نادرست است و دسته دیگر، استدلالهای غیر قیاسی، مانند استقرا و تمثیل.
قیاسی که یکی از مقدماتش نادرست است، چند حالت دارد:
1. گاهی یکی از مقدمات که در واقع نادرست است، به آن تصریح نمیشود، اما اگر به آن تصریح میشد، خطایش آشکار بود. به این حالت «مضمر مراود» میگویند. مضمر این است که یکی از مقدمات نیاید. «قیاس مضمر» ترکی یعنی یکی از مقدمات حذف شده است. پس این میشود «قیاس مضمر». «مضمر مراود» یعنی اینکه قیاس مضمر است، ولی اگر آن رکن حذفشده (مضمرشده) ذکر میشد، خیلی مشخص بود که خطاست.
2. استفاده از قیاس استثنائی منفصل. قیاس استثنائی منفصل: «یا فلان است یا فلان»، در حالی که قضیه فصلی، حقیقی یا مانعةالخلو نیست. این مغالطه «یا این یا آن» است.
3. مغالطه بعدی استفاده از «قیاس ذوالحدین» است. در حالی که اینها خیلی ریاضیاتیاند، بین مقدم و تالی قضایای شرطی، رابطه وجود ندارد یا قضیه فصلی حقیقی یا مانعةالخلو نیست. این میشود «ذوالحدین جعلی». تکتک این بحثها را بررسی میکنیم.
4. استفاده از نسبتهای غیرمتقارن و غیرمتعدی به عنوان نسبتهای متقارن و متعدی. این همان «خلط نسبت» است.
5. استنتاجی که در آن، نتیجه منطقی مقدمات، نسبت به نتیجه گرفتهشده اعم، اخص یا بیگانه است. این همان «دلیل نامربوط» است.
6. یکی اینکه در مقدمات استدلال، از همان نتیجهای که باید به اثبات برسد، استفاده شود. این همان «مصادره به مطلوب» است، یا به کار بردن مقدمهای که صحت آن وابسته به صحت نتیجه استدلال است که همان «استدلال دوری» است.
7. و آن یکی هم که عرض کردیم، یا استقرا یا تمثیل. «مغالطه در استقرا» یعنی صادر کردن حکم کلی با استفاده از چند نمونه جزئی که همان تعمیم شتابزده و مغالطه آماری است. نمونه ناکافی و نمونه غیرتصادفی و عدم واقعنمایی نمونهها، همه اشکالات آماری است.
8. «مغالطه تمثیل»، دادن حکم یک شیء که در صفتی شبیه شیء دیگر است، به شیء دوم، چون در یک صفت شبیه است، حکمش را به این یکی سرایت میدهد. این هم میشود تمثیل یا «قیاس از قیاسش خنده آمد خلق».
**مغالطه قیاس مضمر مردود**
اگر اسامی را میخواهید، الان یادداشت بفرمایید. پس، ارتباط بین مقدمات را بررسی میکنیم.
منظور از «قیاس مضمر»، قیاسی است که یکی از ارکانش (صغرا، کبرا یا نتیجه) حذف شده است. مثلاً وقتی میگوییم: «مگر نه اینکه ما مسلمانیم و مسلمانها با هم برادرند، پس نباید اینهمه اختلاف داشته باشیم»، اینجا دو قیاس تشکیل دادهایم. اصل قیاس اول این است: «ما مسلمان هستیم، مسلمانان با هم برادرند، پس ما با هم برادریم». اصل قیاس دوم این است: «ما با هم برادریم، برادران نباید اینهمه اختلاف داشته باشند، پس ما نباید اینهمه اختلاف داشته باشیم».
حتی گاهی در یک قیاس واحد که دارای سه رکن است، ممکن است دو رکن با هم حذف شوند. مثلاً میگوییم: «اگر خدا خداست، پاداش خوبی به نیکوکاران میدهد». اصل قیاس این بوده: «اگر خدا خداست، پاداش خوبی به نیکوکاران میدهد، اما خدا خداست، پس پاداش خوبی به نیکوکاران میدهد». یعنی قیاس استثنائی است. «اگر فلان، فلان است، پس فلان میشود، لاکن فلان است، پس فلان میشود». این «لاکن فلان است، پس فلان میشود» و اینها را همه را انداخت. اینجا دو رکن را با هم حذف کردیم؛ یعنی هم کبرا را حذف کردیم، هم نتیجه را. فقط مقدمه را آوردیم.
علت حذف یکی از ارکان قیاس دو چیز میتواند باشد. قیاس استثنائی شرطی را بیان میکند. قیاس استثنائی متصل اینجوری است که اگر فلان، فلان است. شما غیاثی بهش نگاه میکنید. خب، این «شرطیت» قضیهای است که متضمن نتیجه است، یعنی صرف یک قضیه نیست. این قضیه را دارد میگوید، ولی آن نتیجه آخری که توی نتیجه قیاس حاصل میشد، آن را دارد اشراب میکند، آن نتیجه را توی کلامش. غرضش از این قضیه آن است. خود این قضیه «پاداش میدهد» دارد حرف میزند. این قضیه شرطی خالی نیست.
حالا چرا یکی از ارکان حذف شده؟ علتش دو چیز است:
1. یکی اینکه اگر یک رکن (صغرا، کبرا یا نتیجه) بر مخاطب کاملاً آشکار و واضح باشد، دیگر نیازی به ذکرش احساس نمیشود. مثل مثالهای بالا.
2. اما گاهی علت حذف یک رکن این است که نهتنها آن رکن آشکار و واضح نیست، بلکه کاملاً خطاست و حذفش به منظور مخفی کردن کذب است. پس دو حالت دارد: یا خیلی بدیهی است یا خیلی غلط.
مثلاً میگوییم: «فلانی با دشمن سخن میگوید، پس خائن است». در اینجا کبرای قیاس حذف شده است، چون اگر بهش تصریح میشد که «هر کی با دشمن سخن بگوید، خائن است»، خطا بودنش زودتر به ذهن متبادر میشد.
یا میگوییم: «فلانی دزد است، چون شبها تو کوچه پرسه میزند». در آن، این کبرا به علت خطا بودن حذف شده که «هر کی شبها در کوچه پرسه بزند، دزد است»، چون پاسبان هم شبها در کوچهها پرسه میزند. اتفاقاً نهتنها دزد نیست، بلکه دزدگیر است.
بنابراین، آنچه ذکر شد، خود قیاس مضمر اشکالی ندارد، اما اگر رکن حذفشده در قیاس مضمر، مردود و غلط باشد، به آن «قیاس مضمر مردود» میگوییم که یک مغالطه است. «اگر با دیگرانش بود میلی، چرا جام مرا بشکست لیلی؟» مقیاس مضمر مردودی است که مغالطه است. چرا؟ باز اگر آن کبرا را که «اگر میلش با دیگران میلی داشت، جام آنها را میشکست، ولکن جام آنها را نشکست، پس با دیگران میلی نداشت»، چرا جام من را بشکست لیلی؟ نه، با هرکس میل داشته باشد، جام او را میکشد. صغرای خطا و غلط مردود کبرایی مضمر مردود، نتیجه را، نتیجه تابع مغالطه است.
**مغالطه «یا این یا آن»**
قبل از اینکه به این مغالطه بپردازیم، شما به این قیاس توجه کنید: «عدد یا زوج است یا فرد. این عدد زوج نیست، پس فرد است». این قیاس اصطلاحاً «قیاس استثنائی منفصل» نامیده میشود. از انواع استنتاجهای معتبر است. اینجاهای مغالطات را دیگر کسی که منطق نخوانده باشد، واقعاً متوجه نمیشود. شرط لازمش البته به یک شرط و آن اینکه قضیه فصلی حقیقی یا مانعةالخلو باشد. یعنی فصل بین این دو تا حقیقی باشد یا فصل بین این دو تا مانعةالخلو باشد. نمیشود هیچکدام نباشد.
مانعةالخلو میشود جفتش باشد، ولی نمیشود هیچکدام نباشد. مانعةالجمع میشود هیچکدام نباشد، ولی نمیشود جفتش باشد. یعنی اینکه میگوییم: «عدد یا زوج است یا فرد»، حالت سومی برایش فرض نمیشود. این فصل حقیقی است که عددی نه زوج باشد نه فرد، یا عددی هم زوج باشد هم فرد. مانعةالخلو هم در عین حال اصلاً وقتی که فصل حقیقی شد، همان مانعةالخلو هم مانعةالجمع است. ولی یک وقتهایی مانعةالخلو، جمع نیست. یک وقتهایی جمع، مانعةالخلو است. پس این یا حقیقی باشد که اگر باشد، دارد. حقیقی هم نباشد، مانعةالخلو لااقل باشد. حالا شکل ریاضیاتی این قیاس را هم اینجا ترک کردن، نشان دادند.
«مغالطه یا این یا آن»، در ظاهر مثل قیاس استثنائی منفصل است. اگر فلان باشد، در ظاهرش «اگر عدد یا زوج است یا فرد است». مثلاً اگر «اگر عدد»، «اگر این عدد باشد، یا زوج است یا فرد است، لاکن زوج است، پس فرد نیست». ظاهرش قیاس اسلامی متصل است، اما شرط این قیاس را رعایت نکرده توی مغالطه. یعنی در این مغالطه، دو راه در برابر ما قرار میگیرد، در حالی که راه دیگر و انتخاب سومی وجود دارد.
«مردم دنیا دو دستهاند: یا درسخوان و فهمیدهاند، یا بیسواد و احمق». این حقیقی نیست، فصل نیست. «مردم دنیا دو دستهاند: یا درسخوان و فهمیدهاند، یا بیسواد و احمق». اگر نمیخواهی بیسواد و احمق باقی بمانی... بعضی از خیلی از جملات ادبی و شعری، خصوصاً از آن مغالطات شعریه، خیلیهایش این شکلی است. ملعون، فیلسوف فرانسوی چه میگوید؟ میگوید: «مردم دنیا دو دستهاند: یا جذاباند یا قابل پیشبینی». که خود همین جمله ایشان غیرقابل پیشبینی است. فصلی که طراحی کرده، جذابیت و عدم پیشبینی است. دیگر اگر کسی قابل پیشبینی بود، جذاب نیست. خوب، خود این «یا جذاباند یا قابل پیشبینی»، این فصل حقیقی است. دست سوم دیگری ندارد. مانعةالخلو.
در برخی کتابها این مغالطه را بهش «سیاهوسفید» گفتهاند، «مقایسه سیاهوسفید». بله، یعنی گویا شخص مغالطهکننده با نادیده گرفتن رنگهای مختلف، میخواهد مثل عکسهای سیاهوسفید، همهچیز را منحصر در دو رنگ کند. صفر و یک هم اصطلاح جدیدی است برایش. میآید: «اگر آنها دوست ما نیستند، دشمن ما هستند».
برخی مفاهیم به گونهای است که میان دو نقطه مقابلش، یک خط قاطع و مرز مشخص وجود دارد، اما میان دو نقطه مقابل برخی مفاهیم دیگر، چنین مرز مشخصی وجود ندارد. اصلاً گاهی از سنخ نقیضین نیست. متقابلاند که همهاش نقیضین نیست. گاهی متضایفانهاند، گاهی متضادیناند. خوب، در نقیضین، ما تقابلمان اینجوری نیست که «یا این» باشد یا «نه آن». نه سیاه، نصفی زرد است. خوب، شما وقتی آمدی در نقیضین، اینجوری میتوانی بگویی. نقیضین فصل حقیقی است. «یا هست یا نیست». اگر هست، خب پس نمیتوانی بگویی نیست. اگر نیست، پس چرا میگویی هست؟ اینجوری این استدلال، درست و منطقی هم هست، چون نقیضین است. ولی وقتی متضادین است، خب «دوست و دشمن»، اینها نقیض هماند یا ضد؟
با یک حالتی هم داریم: نه دوست. استاد اخلاق، درس اخلاق اینجا میفرماید، فرمودند که شما همه ولی خدایید. آقا، تعارف ندارد. «ولی خدا» نباشد، «عدو خدا»یی. حالا اینجا واقعاً صفر و یکی نیست، درجه دارد. یعنی تشکیکی است، ذو مراتب است. واقعاً همین است که یک نقطه برشی داریم. اینورها «ولی»اند، اینورها «عدو»اند. بله، ولی خب حالا درجه دارد. یکی یک درجه ولی، عدو. یعنی صفر و یکی هست، ولی خب تشکیک دارد توی این. خوب، این وقتی که دارد اینجور نقیضبندی میکند، نقیضگویی میکند، آن دیگر آن مراتب تشکیکی را چون لحاظ نمیکند، آره. یعنی اگر نگویید با مراتبش، این «با مراتب» را نگویید، انگار داری خلط میکنی، چون یک حالتهایی هم داریم که این دو تا خیلی باریک میشود. همین یعنی تشکیک را در نظر بگیریم. شما اگر آمدی گفتی که: «اگر ولی خدا نباشد، عدو خدایی است»، این مغالطه است. چرا؟ همینجا خالیش اگر مراتبش را در نظر نگیریم. چون یک حالتی آن وسط دارد واقعاً که طرف «مستضعف» است. مستضعف نداریم. مستضعف را چه میخواهی بگویی؟ این ولی خداست. مستضعفی که در روایات ما فرمودند یا حتی در قرآن فرموده، خداوکیلی یعنی آن حالتهای وسطش است. وسط برزخ است که خداوکیلی نمیشود فهمید اینور. سر واگذار به خدا شد و ارجاع در قیامت. ارجاع با حمزه، آره. خداوکیلی یعنی واگذار به خدا شده، باید بریم توی قیامت چه میشود، چه اتفاقی میافتد. اینها که خیلی بینابینی میشوند، دیگر نمیشود.
اگر شما آمدی این را اینجور صفر و یکی کردی، آن بینابینیها دارد حذف میشود. مگر اینکه «با مراتبش» بگوید که آن بینابین هم آن وسطها یکجورهایی بگنجند. البته خب ما اینی که میگوییم، منظورمان در درجات بالایش، درجات پایینش است. یعنی اگر همان ولایت در درجات پایین هم نداشته باشی. منظورمان کمترین درجه ولیالله بودن است، نه درجات بالایش که بگوید: «اگر آن درجه بالای ولایتالله را نداشته باشد، ولیالله نداشته باشد، عدوالله میشود». این را لحاظ کرد. شما این قید را اگر بیندازید، این خراب میشود. چون این مانعةالخلو بودنش، روی حساب اصلش است، با آن حیثیت تشکیکیاش. نه اصلش با حیثیت تباطی. اگر تباطی حساب کردی، اینها اصلاً تناقض با همدیگر ندارند. ما اصلاً یک حالت سوم داریم: «ولی» و «عدو». ولی اگر مشکک گرفتی، تا ماه، حالت سوم نداریم: «ولی» و «عدو». آن مستضعف، فیالواقع یا جزو اینورهاست یا جزو آنورها. قیامت معلوم میشود. ما چیزی بین بهشت و جهنم نداریم توی مفهوم مشکک، ولی بین متوازی چرا. بین بهشت و جهنم یک جایی است که حالا اصطلاحاً اعراف میخواهد باشد، چه میخواهد باشد؟ نه بهشت، نه جهنم. این خیلی مغالطه رایجی است، اصلاً صفر و یک. مخصوصاً توی فضای سیاست، مخصوصاً توی فضای تحلیلی، بچههای حزبالله مبتلا. شما اصطلاحی که دارید میگویید، اصل مبتلا شدن به این مغالطه این است که شما به مفاهیم مشکک، یک حیثیت متوازی، همهاش متوازی نگاه کنیم. ولایتپذیری مثلاً، متوجهای؟ آنقدر اگر این نباشد، دیگر ولایتپذیری نیست. اگر آن نباشد، دیگر فلان نیست. اگر نباشد، دیگر قانونمداری نیست. اگر این نباشد، دیگر عزت در روابط دیپلماتیک نیست. همینجور هی صفر و یکی میشود. یا این است یا این نیست. اگر آن کار را نکردی، پس نیستی. فصلبندی میکند.
خیلی از گناهها، جمع بسته میشود. دروغ با روح ایمان، بحث نقیضی دارد، بله. ولی بقیه ندارد. ضدین، نقیض. دروغ اگر بخواهیم، چرا حالا دروغ را میبرد توی ذیل چه عنوانی؟ نفاق. نه، توی کفر. این هم نکته. نه اینکه باز بین ایمان و کفر ما اینها را بگیریم، یعنی یا مؤمنی و دروغ نمیگویی، یا دروغ میگویی و کافری. این هم مغالطه است. یا مؤمنی و دروغ نمیگویی، یا دروغ میگویی و مؤمن نیستی. مؤمن نیستی با چند تا عنوان؟ یا نفاق است، یا کفر، یا شرک، یا ذیل شرک میتواند باشد. ذیل است. البته باز خود شرک هم با ایمان جمع میشود، این هم یک نکته. بعضی چیزهایش خیلی عجیب است. توی قرآن بحث میکند: «و ما یؤمن اکثرهم بالله الا و هم مشرکون». ایمان با شرک چه جور جمع؟ اینها نقیض هم نیست. تشکیکی است، با نسبتهای اضافی. مفاهیم مطلق نیست، مفاهیم اضافی است. ایمان به حسب چی؟ شرک به حسب چی؟ ایمان در دایره به حسبیاتش، مشترکاتی دارد با شرک. یعنی شما به حسب چیزی مؤمنی، ولی به حسب چیزی دیگر مشرک. نسبت به حسب چیزی مشترک است، ولی به حسب چیز دیگر مؤمن میشود. دانایی یعنی بسیاری از مفاهیم با مشکک و اینها باهاش معامله متوازی میشود. وقتی معامله متوازی شد، شما مرتکب مغالطه میشوید.
خیلی سخت است روی هر نکتهای تسلط داشته باشی و اول «بودن یا نبودن» را تست بکنی. اگر بود، اول متوازی و مشکک بودنش تست بشود. آره دیگر. دیگر خیالت راحت است که بعد بیای تازه حالا بررسی بکنیم. اگر متواتر، اگر تباطی باشد، لزوماً نقیض دارد. ممکن است متواتی باشد، ولی ضد داشته باشد. آره دیگر. سیاه که مشکک نیست که. سیاه مشکک است. خیلی.
پس یک وقت هستش که بین اینها یک حد فاسدی، یک خط قاطعی، مرزی وجود دارد. اما بین دو نقطه مقابل برخی مفاهیم دیگر، چنین مرزی وجود ندارد. بلکه اینها دارای مراتب و درجات گوناگوناند. مثل «فقیر» و «ثروتمند». دو مفهوم متقابل و متضادند، نه متناقض. تقابل ۴ قسمت است: تناقض و تضاد، ملکه و عدم ملکه، و تضایف. ملکه است. این را به حیثیت قابلیت لحاظ نکردی. شما یا این دیوار را میبینی یا نمیبینی. شما میگویی که میبیند. بگو دیوار کور است. قابلیت را لحاظ نکردی. نمیتوانی رحم کنی. این هم مغالطه است. درخت میتواند تصویر بگیرد؟ نمیتواند. بحث بعد از آن میتواند به چه حسبی؟ به چه حسبی؟ به حسب گوش ما، به حسب ظاهر، به حسب واقع. درجات مختلفی از فقر و ثروت قابل تصور است. اما بین آن دو مفهوم متقابل «زنده و مرده»، چنین درجاتی وجود ندارد. مردن که دیگر. «زنده و مرده» نقیض هماند، ضد همدیگر نیستند. یک حالت حد وسطی داریم بین زنده و مرده. البته آن هم الان بحث جزء مرگ مغزی و اینها را حالت بین زنده و مرده میگیرند دیگر. بله، خیلی مشکلات پیش میآید. این بحث نسبیت و اینها. بسیاری از مشکلات، مخصوصاً توی فلسفه اخلاق. این مغالطه، فضا را کامل به سمت نسبیت میبرد. بعد دیگر طرف به هیچی بند نمیشود. میتواند باشد، میتواند منطقه نسبیت باشد، میتواند نباشد. خیلی خوشحال کف زدند. بعد ایشان میتواند درست باشد، میتواند غلط.
گاهی مغالطه «این یا آن» از طریق خلط این دو نوع مفهوم صورت میگیرد. یعنی در مورد دو مفهوم متقابل که هرکدام دارای درجات مختلفیاند، چنان سخن میگویند که گویا با یک تقسیم قطعی مواجهایم و جز «این» یا «آن»، حالت دیگری وجود ندارد. نقیض گرفته میشود این دو تا برای هم، در حالی که اینها ضدند.
«نمره درسی به عنوان یک محرک، هیچ تأثیری بر دانشجوها ندارد. چون یک دانشجو یا کوشا و علاقهمند به درس است که دانشجویی بدون هیچ محرکی درس خود را میخواند. یا دانشجویی بیسواد و تنبل است که نمره درسی به عنوان محرک، هیچ تأثیری بر خواندن او نخواهد داشت». اتفاقاً عامل نمره خیلی مؤثر است، چون علاوه بر دانشجوهای خودجوش و کوشا، دانشجویان تنبل و بیتفاوت، بیشتر دانشجویان کسانی هستند که از عامل نمره متأثر میشوند و برای کسب نمرات تلاش میکنند. بیشتر، چه جملهبندی؟ «علاوه بر دانشجویان خودجوش و کوشا، دانشجویان تنبل و بیتفاوت، بیشتر دانشجویان کسانی هستند که از عامل نمره متأثر میشوند و برای کسب نمرات تلاش میکنند». گفته جدای از دانشآموزان و بیتفاوت، اینها. این دو طرف قضیه، بیشتر دانشجویان، دانشجویانی هستند که متأثر از نمره هستند، مستضعف. البته واضح است که ارتکاب مغالطه تنها به تقسیم دوگانه از راهحلهای موجود منحصر نمیشود، چون ممکن است در عین ارائه ۳ یا ۴ راهحل، باز با یک مغالطه روبرو باشیم. اساساً این مغالطه درصدد محدود کردن شقوق مسئله و منحصر کردن آنها در انتخابها و راهحلهای پیشنهادی است. معمولاً افراد ناآگاه از مغالطه استفاده میکنند که میخواهند طیف وسیع شقوق مختلف در مسئله را منحصر به مصادیق موردنظر خود کنند.
توی دادگاه خانواده، پروندهها و اینها شرط گذاشته برای اینکه مثلاً نفقه بدهد، مثلاً آن مثلاً برای اینکه تمکین کند. بعد شقوق را نگاه میکنی، دو تا نقیض هم گذاشته که هیچ ربطی به هم ندارد. یعنی نه تناقضی بین اینهاست، نه تضادی هم بین اینها نیست. «قید خانه ننت را میزنی، قید من را میزنی؟» «یا خانه ننت دیگر نمیروی، یا یک شب پیش من دیگر نمیخوابی». آقای قاضی، این دو تا را بهش گفتم. «خودت انتخاب کردی، خودش از من نخواسته». یا آن تضادی هم حتی نبوده، شما ضدیتسازی کردی. بعد ضدیت را بردی تناقضسازی. بعد از تناقضسازی، از نفی یکی، ایجاب یکی دیگر را. اصلاً خیلی دیگر این معرکه است دیگر، این دوقطبیسازی. «به همه رأی بده. آنها میآیند. یا این یا آن». معمولاً افراد ناآگاه از مغالطه استفاده میکنند که میخواهند طیف وسیع شقوق مختلف در مسئله را منحصر به مصادیق موردنظر خود کنند.
یکی از موارد ارتکاب مغالطه، برخی پاسخنامههای تستی و چندجوابی است که گاهی طراح سؤال آگاهانه یا ناآگاهانه، پاسخهای ارائه شده را منحصر به چند مورد میکند، در حالی که از کاملترین پاسخ غفلت شده است. در این موارد، انتخاب یکی از پاسخهای ارائهشده به منزله تأیید نظر طراح سؤال بوده. گاهی پرت کردن بغلش، یک گزینه زدهام و جواب کاملتر را آنجا نوشتهام، آن را تیک زده، درست نیست. چرا من را منحصر میکنی که باید حتماً یکی از این چهار تا را درست بداند؟ در حالی که از کاملترین پاسخ غفلت شده است. در این موارد، انتخاب یکی از پاسخهای ارائهشده، به منزله تأیید نظر طراح سؤال و پاسخ در حذف و بیتوجهی نسبت به پاسخ کاملتر است. «مسلمان کسی است که ۱- یک اسم اسلامی داشته باشد. ۲- در خانواده مسلمان متولد شده باشد. ۳- قرآن را کتاب مقدس بداند. ۴- به سمت قبله نماز بخواند». یعنی دیگر از این درستتر دیگر نبود. «به سمت قبله نبود، بهترین گزینش این است». ولی واقعاً درست است؟ من و من، یا این است یا آن. کدامش کاملتر است؟ دیگر حالا اینجا نسبی است تا حدی. مهمترین مسلمان کسی است که سامانه نیست.
**مغالطه بعدی: ذوالحدین جعلی**
بفرمایید ذوالحدین جعلی. ذوالحدین جعلی چیست؟ این مغالطه هم مثل مغالطه «یا این یا آن»، به صورت تحریفشده از یکی از انواع قیاسهای معتبر است. بدون در نظر گرفتن حالت مغالطهای، بدون در نظر گرفتن حالت مغالطهای، قیاس ذوالحدین یک نوع استدلال صحیح و معتبر است. این قیاس از دو مقدمه تشکیل میشود. مقدمه اول ترکیب عطفی از دو قضیه شرطیه است. مثلاً: «اگر پی، آن وقت کیو، اگر آر، آن وقت اس». این توی مقدمه اول است. مقدمه اول خودش دو تا شرطی است. مقدمه دوم یک ترکیب فصلی از دو قضیه حملی است. پس اولی ترکیب عطفی است، دومی ترکیب فصلی. آن ترکیب عطفی از دو تا شرطی است. این ترکیب فصلی از دو تا حملیه. «کیو، آنگاه اس». اول مقدمه دوم ترکیب اصلی از دو تا «یا این نسبت به این تعلق میگیرد یا این نسبت به این تعلق». یا اینجوری است یا آنجور. البته این دو قضیه، مقدم قضایای شرطی قبلاند. مقدم یعنی این دو تا حملیهها، مقدمهای آن شرطیهها صغرا هستند. مثلاً «پی یا اگر پی، پس فلان. اگر آر، پس فلان». این حملیههای ما همان «اگر پی، اگر آر». پی آر بیا فصلی میشود. این قیاس صحیح و منتج است و نتیجه آن ترکیب فصلی تالی غذای شرطی است. یعنی «کیو یا اس». قیاس ذوالحدین در مثال زیر به خوبی، این فعلاً قیاس درستش است. درست است. این با این شرایط درست است.
«اگر فرزند ما پسر باشد، اسمش را مصباح میگذاریم. اگر دختر باشد، اسمش را هدی میگذاریم». (در یکی از دختران حضرت آقا اسمش هدی است. یکی از دامادهای حضرت آقا اسمش مصباحالهدی است.) مصباحالهدی باقری گرفته، هدی و بشرا. یک فیلم پسرهای باقری. یکی از عروسهای آقا، برادرزاده آقای مهدوی کنی، یکم که عروس آقای محمدی گلپایگانی. خلاصه، «اگر فرزند ما پسر باشد، اسمش را میگذاریم مصباح. اگر دختر باشد، اسمش را میگذاریم هدی. فرزند ما یا پسر است یا دختر». این هم کبرا. نتیجه: «پس نام فرزند ما یا مصباح است یا هدی». درست.
حد جعلی هم صورت گرفت. هم توی شرطیهها، دو تا شرطی که داشت، این واقعاً جمع نمیشد و فصل حقیقی داشت. هم توی آن قضیه حملیه منفصلش، «یا فلان یا فلان»، این هم واقعاً جمع نمیشد. پس نتیجهاش درست است. حالا شکل ریاضیاتیاش همین مغالطه ذوالحدین جعلی یا دروغی است. از لحاظ شکل و صورت مثل قیاس ذوالحدین است، اما آنی که آن را تبدیل به یک مغالطه کرده، این است که یکی از مقدماتش نادرست است. مثلاً ممکن است در غذای شرطی، رابطه شرطی بین مقدم و تالی وجود نداشته باشد، یا ترکیب فصلی منحصر به این موارد مذکور نباشد. پس یکی توی صغرا، ربط مقدم و تالی چطور است؟ در کبرا، واقعاً حملیه فصلیه و منفصله هست یا نه؟ واقعاً منفصلاند اینها؟
به طور خلاصه، در مغالطه ذوالحدین جعلی گفته میشود که این عوامل متعدد دارای این نتایجاند. چون ما ناگزیر به انتخاب یکی از این عواملایم، بنابراین باید این نتایج را بپذیریم. در حالی که در جایی از این استدلال، خللی وجود دارد. مثال قدیمی معروف برای مغالطه، سخن مادری در یونان باستان است که بچه خودش را از اینکه وارد عالم سیاست بشود، برحذر میداشت و چنین میگفت: «پسرم، این چون در عالم سیاست اگر راست بگویی، مردم از تو بدشان میآید. اگر دروغ بگویی، خدایان از تو بدشان میآید. بنابراین، از آنجا که چارهای نداری جز اینکه یا راست بگویی یا دروغ، به ناچار یا مورد تنفر مردم واقع میشوی یا خدایان از تو روی گردان میشوند». مغالطهاش در چیست؟ «راست بگویی، مردم از تو متنفر میشوند». همین یک تیکه کلاً خراب کرد.
منطقدانان راههای مختلفی برای برخورد با مغالطه ذوالحدین جعلی پیشنهاد کردهاند. به عنوان مثال، در نمونه مذکور، شیطان، این تعبیر من را آخر پیدا نکردم. مغالطات تمام شد، من هنوز تعبیر شهید مطهری را پیدا نکردم. یک وقت هم گشتم مفصل. شهید مطهری میفرماید که: «شگرد شیطان برای اغوای فکری، مغالطه است». اصلاً این عملیات شیطان است. نوع عملیاتش این است. متن شما الان داری عملیات شیطان را میشناسی. یعنی جنگ نرم است. خود جنگ نرم، مغالطات است. خود جنگ نرم ذهن را چطور خراب میکنند؟ چطور داغون میکنند؟ یک بچه را از همان اول تربیت میکنند برای اینکه کاملاً تقدیری بار بیاورند. این را توی فضای ایزوله، کار به کار هیچی نداشته باشد، توی هیچی دخالت نکند، دست به سیاه و سفید نزند. مغالطه شفاف ساده همین است: «یا باید دخالت بکنی یا نباید دخالت». قرآنیش این است، برهانش این است: «اگر دخالت نکنی، توی همه گناهها شریکی. اگر دخالت بکنی، فوقش این است که یک گناه فردی خودت کردی». توی این فضا دخالت بکنی، بازم یعنی دخالت بکنی، از قصد اشتباه کنی، سهواً اشتباه. در تمام گناهانی که دارد انجام میشود، این برهانش است. آن ور خداییاش است، آن شیطانی. واقعاً اگر خوب اینها تحلیل بشود، این دو جبهه را، حزبالله و حزبالشیطان، توی حوزه عقل نظری و حتی عقل عملی، مبادی و مبانیش وقتی بررسی بشود که شیطان چه میگوید؟ عمل بگیرد. شیطان دعوت دارد دیگر. دعوتش از چه سنخی است؟ چطور دعوت میکند؟ شیخ، شیخ شیطان که عمل که ندارد که. با اعضا و جوارح من که گناه نمیکند که. این است دیگر. مهاجر هم که در قیامت میشود، در سوره ابراهیم: «تو که گناه نکردم، خودت علت غریب بودی برای این اعضا و جوارح. اینها گناه کردهاند. کی دارد به گناه واداشته؟ خودت. خودت مسئولی». انف که آقا این را توی این سخنرانی اخیرشان استفاده کردند. آیه را فرمودند که شیطان در قیامت به این بدبختها میگوید: «من به شما وعده خلاف وعده کردم». آمریکا توی همین دنیا دارد به اینها میگوید: «میگوید من همینجا دنبالم راه افتادن». خلاصه، این دعوت از چه سنخی است؟ دعوت از همین سنخ است. یک وقتهایی میآید تقابلسازی میکند، نقیضسازی میکند. «اگر این را بخواهی، آن میشود ها! این را نخواهی، این میشود ها! یا این یا آن». این دو تا با همدیگر ذوالحدین جعلی است. «اگر رفتی آنور، باید آن کار را بکنی. اگر آمدی اینور، باید این کار را بکنی». آن هم که نمیشود، این هم که نمیشود. اینها همه سنخ دعوت است. بحثهای مهمی است اینها. واقعاً تعجبم که چرا مغالطات جز در دبیرستان و راهنمایی، اینها نیست. مغالطه گل منطق است. خاطرتان هست دیگر. شاید بیش از ۱۰ بار گفتم: «منطق واجباتی دارد یا مستحباتی». جنابعالی میگوید که واجباتش برهان و مغالطه است. بقیه دیگر همه مستحباتاند.
منطقدانان راههای مختلفی برای برخورد با مغالطه ذوالحدین جعلی پیشنهاد کردهاند. به عنوان مثال، توی نمونه مذکور، آن فرزند میتواند رابطه شرطی را نفی کند. مثلاً بگوید: «اینطور نیست که مردم از من متنفر بشوند، بلکه احتمالاً به من احترام هم میگذارند». این راهحل اصطلاحاً «گرفتن دو شاخ» نامیده میشود. یعنی در اینجا، فرزند تقسیمبندی مادر را پذیرفته، اما در عین قبول آن تقسیمبندی، نتایج مذکور از سوی مادر را رد میکند. «من قبول دارم یا باید راست بگویم یا باید دروغ بگویم. قبول ندارم اگر راست گفتم آنجور میشود، اگر دروغ گفتم اینطور میشود».
راهحل دیگر، اصطلاحاً «عبور از بین شاخها»ست. یکی «گرفتن دو شاخ»، یکی «عبور از بین شاخها». توی این حالت، شخص نشان میدهد که راههای انتخابی در مسئله بیش از آنی است که در سخن شخص مغالطهکننده آمده است. «میتوانم اصلاً حرف نزنم وارد سیاست بشوم، نه راست بگویم نه دروغ، سکوت کنم». کاری که آقا درباره برجام کرد. اولش اینها میخواستند آقا را به موضع بکشانند دیگر. توی فتنه هم همین کار را کردند. وقتی آقا را به صراحت وادار بکنند، فتنه شدید تقابل و دوقطبی قشنگ شکل میگیرد و منجر به درگیری میشود. آقا چهکار میکرد؟ از صراحت فاصله میگرفت. هم نشان داد که انگار با تیم مذاکرهکننده است، هم علیه برجام. «مذاکرهکنندهها باشی یا با اسرائیلیها طرف؟ کدامی؟» آقا فرمودند: «اما با اینیم و هم ضد اونا». اینها خیلی حرفهای عمل میکنند. یعنی مینشینند قشنگ دوقطبی طراحی میکنند: «یا این یا آن». ذوالحدین جعلی فوقالعاده حرفهای. آقا هم فوقالعاده حرفهای. از توی بازی اینها در خطبه نماز جمعه، جفتشان را با هم کوبید، با هم له کرد. من واقعاً آنجا از شدت وجد، اشک شوق میخواستم بریزم که چقدر این مرد بصیر است، چقدر این مرد حکیم است. وسطبازی. هی دارند به داور پاس میدهند. همان موقع هم توی دانشگاه امیرکبیر به کرّات گفتم: «اینها هی دارند به داور پاس میدهند». توی اوج فتنه، همان ایام تیر، «دارند به داور پاس میدهند، بپره». پاس دادن بابایی دیگر تمام شد. بابا شدی. آنها میافتند به جانت. اینها دارند پاس میدهند، آنها هم دارند پاس میدهند. یعنی دو تا تیم داشتند هی توپ میزدند. اینجا «عبور از بین شاخها»ست. شما از روی توپ میپری. قرار نمیگیری توی این انحصاری که نه این، نه آن. اصلاً سکوت میکند. «چرا؟ یا حرف بزنم یا حرف نمیزنم که نه راست بگویم نه دروغ بگویم». پس اینطور نیستش که من دو تا راه فقط داشته باشم: یا راستگو یا دروغگو. من میتوانم گاهی راست بگویم، گاهی دروغ. یا سخنانی مشتمل بر مطالب صادق باشد، هم شامل مطالب کاذب باشد. یا میتوانم توی عالم سیاست شغلی انتخاب کنم که اصلاً نیاز به سخن گفتن نداشته باشد. راه سوم.
پس دو تا راه تا حالا گفتیم: یکی «گرفتن دو شاخ»، یکی «عبور از بین شاخها». راهحل سوم در مواجهه با این مغالطه، «برگرداندن و زیر و رو کردن کفه» است. خیلی اصلاً برمیگردد. این کار یک مهارتی لازم دارد تا شخص بتواند با استفاده از همان مقدمات، به نتیجه کاملاً... چه نتیجهای؟ شخص مغالطهکننده زمین میخورد. کاملاً برعکس میپرد. شما برمیگردانی به خودش، زیر و رو میکنیم. البته خود چنین پاسخی هم درباره یک مغالطه ذوالحدین جعلی خواهد بود. چنانکه نقل شده، آن پسر راهحل سوم را انتخاب کرد. پسر در جواب مادرش یونانی این را گفت: «مادر، من وارد کار سیاست خواهم شد. چون اگر دروغ بگویم، مردم از من راضی میشوند. اگر راست بگویم، مورد تأیید و رضایت خدایان خواهم بود. پس چه راست بگویم چه دروغ، به هر حال مورد تأیید و رضایت خدایان یا مردمم». همان را برعکس کرد. مغالطه عکس آن را گرفت داد به آقا. سر اینها درآمد. همین بود دیگر. آنها آمدند دوقطبی کردند. دلواپسها و اسرائیلیها یک طرف، و مذاکرهکنندهها و برجامیون و اینها یک طرف. اول سکوت کرد، بعد کمکم شفافیتزدایی کرد. هی به صراحت آمد و آنور هم هی دشمن یک دستش را بیشتر رو کرد. هی پشت اینها را خالی کرد. الان کار به کجا رسیده؟ الان آقا میگویند: «یا شما با جمهوری اسلامی هستید یا با آمریکا». دلواپسها هستید یا با آمریکا؟ یا با دلواپسها هستید؟ اسرائیلیها هستید یا با برجام؟ دلواپسها هستید یا با اسرائیلی و آمریکا؟ اینها همه یک طرف شدند. یک دلواپسها، اینهایی که از اول میگفتند این بچه ندارد و نمیشود و فلان، متمایل به دلواپسها نشان بدهند که بگویند ما اسرائیلی نیستیم، آمریکایی نیستیم. بالاخره طرف یک نقض عهدهایی خلاصه. مناظره را من خلاصه که اصلاً نذاشتی صحبت کند. یعنی رادیو تلویزیون خیلی حرفهای دارد کار میکند. مدیرعامل جدید چی شد؟ علیعسگری. خیلی اولش گفت که ما با دولت مویل است و فلان و بیسار، ولی خیلی حرفهای هم دارد میزند. قبل مصاحبه روحانی و چند کلیپ پخش کردند: «برجام را آتش میزنیم». دیدید؟ رانته این تایمی که اینها داشتند آماده میشدند، یک کلیپ پخش کردند که کلیپ آهنگ ساختند. خواننده دارد پرچم آمریکا پرت میکند، میگوید من برجام را آتش میزنم. خب، فقط صحبتهای چیزو گذاشت. صادق خرازی را گذاشت. بعد صادق خرازی هم دیگر لجن نبود سروصورت این برجام نریزد. یعنی ۱۰ تا تیکه از صحبتهای این را گذاشت: «برجام قرار نبود کاری بکند. برجام کاری نمیکند. اصلاً یک همچین چیزی غلط است. اگر دوباره کسی بیاید برای حل یک سری از مسائل کشور، مدل مشابه برجام به کار ببرد، بزرگترین خیانت به کشور کرده». این مدافع مثلاً طرفدار مدافع دولت. آنقدر چیزهایی که میگفت ضد برجامی و طرفدار دولتیه عجیب و غریب. یعنی یک محسنه. نگو یک محسن. تو حرف دارد. عین روحانی. پس اینجا سه تا راه داشتیم برای مقابله با ذوالحدین جعلی.
مثال معروف دیگر که برای مغالطه هم از حکایات مربوط به یونان باستان گفتهاند. پروتوگوراس، سوفیست مشهور، با جوانی قرارداد بست تا بهش فن خطابه، فن خطابه، جدل و سفسطه را بهش یاد بدهد. قرار شد دستمزد وقتی داده بشود که آن جوان در یک دادگاه به عنوان مدافع از یک مجرم موفق بشود و بتواند رأی دادگاه را آنطور که خودش میخواهد تعیین کند. بعد از آنکه پروتوگوراس همه آداب و مهارتهای مربوط را به جوان یاد داد، جوان از پرداخت دستمزد سرباز زد و میان آنها مشاجرهای در کار به دادگاه کشیده شد. در دادگاه ابتدا پروتوگوراس اقامه دعوا کرد. ماجرای خود را با جوان شرح داد. در آخر گفت: «اگر دادگاه به نفع من حکم کند، که مسلم است، این جوان باید دستمزد بدهد. اما اگر دادگاه ادعای جوان را بپذیرد و به نفع او حکم کند، این امر نشانه موفقیت او در دادگاه است. بنابر قرارداد، قرارداد چی بود؟ اولین باید به قول خودش ملتزم بشود و دستمزد من را بدهد. بنابراین، چه دادگاه به نفع من و چه به ضرر من حکم کند، این جوان باید دستمزد من را بدهد».
آن جوان که به نظر میرسد شاگرد خوبی بوده و درس مغالطه و سفسطه را به خوبی گرفته، برخاست و از خود اینگونه دفاع کرد: «اتفاقاً در هیچ صورت نباید پولی بپردازم. چون اگر دادگاه به نفع من حکم کند، خب به نفع من حکم کرده، من از پرداخت پول تبریهام. اما اگر در دادگاه به نفع پروتوگوراس حکم کند، این بدون معناست که من نتوانستم در اولین جلسه دفاعی پیروز بشوم. یعنی هنوز فن خطابه را نیاموختهام و مطابق قرارداد نباید پولی به پروتوگوراس بدهم. بنابراین، دادگاه چه به نفع من چه به ضرر من حکم کند، در هیچ صورت نباید پولی بپردازم». این هم از چیزهاست دیگر. بیرون چی میشود این بحث دلیلیاش؟ این سومیش است. یعنی خود همان را. این مغالطه یعنی مغالطی است. یعنی میگوید که باید پول پیش بیاید. در نهایت جفتش صادق است اینجا. آره. یعنی هم این برقش رسیده، هم آن طبق قرارداد ملتزم شده. بله. ولی از آنور هم، از دیدگاه آن هم که نگاه بکنیم، قضیه درست است. باخته، پس نباید پول بدهد. درست است. که خیلی جالب است. اینجا یک فرعی به این بار شده. به نظر میآید اصلاً فرع را باید اول تفکیک کنیم. یعنی این قضیه را اول خودش را باید حل کرد، بعد بیاییم سراغ فرعش. در هر صورت، مغالطه یکجورهایی میچسبد. یعنی یک قضیه که هست این وسط، گویا باید فقط بین خودمان نباشد. بین خودمان نباشد، ولی اگر بین خودمان باشد، قضیه همینطوری روی هوا میماند. اینجا چیز میکنند دیگر. اصطلاح فقهی میان انصرافگیری میکنند. میان میگویند که این انصراف دارد به غیر ما. یعنی اولین دادگاهی که غیر از من. من وقتی با شما شرط میبندم، توی دادگاه غیر از من اگر پیروز شدی، دستمزد. یعنی انصراف به این دارد. نه اینکه اگر دادگاه آمد روی خود دستمزد چی؟ این دیگر از فرض اصلاً خارج است. یعنی از فرض قرارداد خارج است. آنی که اول حمل روی صورت گرفته، حمل العقده. عقد روی آن آمده، این است که دادگاه بروی به عنوان وکیل متهم. نه متهم نشد. کی؟ به عنوان وکیل هورمون. وکیل بروی شکایت برای اینکه پولش نپرد. یعنی آنی که ظاهر عبارت این است که به عنوان وکیل بروی. اگر رفتی وکیل شدی، اولین چیزی که بردی، باید بیایی. نه اینکه به عنوان شاکی یا متهم بیایی، بعد ببری یا ببازی که دو سر. یکی از ما برنده و بازنده مکاسب اینها برکات شیخ اعظم را میکند. گرههای شیخ اعظم اینجوری باز میکند از مسائل. یعنی الان اینجا در دادگاه حاضر شدن، این مغالطه تحتاللفظی شده. در دادگاه حاضر شدن به عنوان وکیل. تدریس وکالت میکند. آب بخرم؟ آب و فاضلاب.
**خلط نسبت**
منظور از نسبت، نوع رابطهای است که بین دو مفهوم یا دو شیء وجود دارد. مثل نسبت مشابهت، تضاد، بزرگی، کوچکی، فوقیت، تهدید و غیره. مغالطه «خلط نسبت» در دو مورد است: یکی در «نسبت غیرمتقارن»، دیگری در «نسبت غیرمتعدی». که برای آشنایی با آنها، باید ابتدا دو نوع نسبت متقارن و تعدیلپذیر را توضیح دهیم.
**نسبت متقارن** چیست؟ نسبتی است که اگر بین الف و ب باشد، بین ب و الف هم برقرار است. دوسر است. یعنی اگر الف همسر ب باشد، ب همسر الف میشود. نسبت متقارن یا جایگزینپذیر است. همچنین نسبت تساوی بین دو عدد یا دو مقدار. الف، خود این دو تا با هم، دو تا مفهوم، حالت اول مغالطه خلط نسبت در جایی که بین دو چیز نسبت متقارن وجود ندارد، ولی ما معامله نسبت متقارن داشته باشیم. یعنی از یک نسبت، نسبت دیگری را نتیجه بگیریم. «یقیناً این کارمند نزد رئیس محترم است، چون خودش خیلی به رئیس احترام میگذارد». هیچ تقارنی بین دو تا نیست. مساوی نیست. احترام گذاشتن من به شما مساوی احترام گذاشتن شما به من نیست. شاید احترام چاپلوسانه باشد و رئیس از آن متنفر باشد.
تقسیم دیگر: **نسبت تعدیلپذیر و تعدیلناپذیر.** نسبت تعدیلپذیر، نسبتی است که اگر بین الف و ب و همچنین بین ب و جیم برقرار باشد، این دیگر تعدیلپذیر جیم. پای جیم آمد وسط. اگر بین الف و ب و ب و جیم برقرار باشد، بین الف و جیم برقرار میشود. «اگر الف بزرگتر از ب باشد، ب هم بزرگتر از جیم است، پس الف بزرگتر از جیم است». همان که بله. پس بزرگی یک نسبت تعدیپذیر است. همچنین نسبت تساوی. یعنی میشود گفت: «الف با ب مساوی است، ب با جیم مساوی است، پس الف با جیم مساوی است».
اما نسبت دوستی. پس تساوی تعدیلپذیر، بزرگی تعدیلپذیر، ولی دوستی تعدیناپذیر است. لزوماً نمیشود گفت: «الف با ب دوست است، ب با جیم دوست است، پس الف با جیم دوست است». یکی از رفقا، بزرگی تصاویر، یکی از رفقا، تصاویر تجدیدپذیر، تصاویر پذیری، الف اگر با ب مساوی باشد، ب با جیم مساوی باشد، الف با جیم مساوی میشود. آن رفیق ما آمده بود پسرعموی ما را دیده بود. به پسرعموی ما تسلیت گفته بود. پس همان وایستاده بود، گفته بود که: «چی شده؟ کی را تسلیت؟ چی؟ دوستت دیگر. تو دوست ما. کیه؟ من دوست پسرعمو».
حالت دوم مغالطه «خلط نسبت». پس حالت اول بین دو چیزی که نسبت متقارن وجود نداشته باشد، ما متقارن بگیریم. این شد خلط. حالت دوم از یک نسبت تعدیناپذیر آنجوری استفاده کنیم، انگار نسبت ترتیبپذیر است. «گویا رابطه آقای حمیدی با متوسلی، شکراب است. چون آقای حمیدی چند روز با امینیان اختلاف نظر پیدا کرد. دعوا مرافعه. آقای امینیان متوسلی که همه میدانند این با آن لجه، آن با این لجه، پس این هم با آن سومی لجه». دشمنی و کینه و اینها که تعدیپذیر نیست. استدلال فوق نادرست است، چون رابطه اختلاف نظر داشتند، نسبت تعدیپذیر نیست. اتفاقاً با توجه به مقدمات فوق، بهتر است که نتیجه کاملاً مخالف گرفت و گفت: «آقای حمیدیان متوسلی احتمالاً رابطه صمیمی نزدیکی دارند». چون گفتند که: «دشمن تو، دوست توست».
مغالطه «خلط نسبت» باعث فهم راحتتر برخی خطاها میشود، در عین اینکه میشود این خطا را مصداقی برای مغالطه «عدم تکرار حد وسط» هم دانست. «۲ نصف ۴، ۴ نصف ۸، بنابراین ۲ نصف ۸». خوب، این نصف نصف بودن که تدریپذیر نیست. ضمن اینکه این حد وسط هم تکرار نشده. چرا تکرار نشده؟ چون محمول توی مقدمه اول «نصف ۴»، توی مقدمه دوم «نصف ۸». بعد شما توی نتیجه «نصف ۸» آوردی. حد وسط توی صغرا و کبرا یکی نبود که.
راه دیگر بیان خطای استدلال فوق همین است که بگوییم نسبت نصف بودن تعدیلپذیر نیست. پس بعضی وقتها دو تا خلط نسبت هم عدم تکرار حد وسط.
**مغالطه بعدی: دلیل نامربوط**
اینجایی که تعدیلناپذیر داشتیم، تجدیدناپذیر دوستی. توی کدام یکی از مغالطات خلط نسبت بود دیگر؟ الان را میگویی؟ یک جای دیگر هم دوباره همان را داشتیم. تره نمیشد. یادم نیست. اسمش یادم نیست. پیشفرضها که نبود. صوری بود به نظرم. حد فراگیر و اینها که نبود. از آن بود. نه، حتی فراگیر نبود. قبل اینها توی مغالطه مقام دفاع هم، خب حالا الان پیدا نشد. حالا وقتی بگذاریم، احتمالاً شما توی حاشیه یادداشت کرده باشید دیگر.
خیلی مغالطه بعدی کجا بودیم؟ «دلیل نامربوط». در برخورد و ارزیابی یک استدلال، بهترین کار تفکیک و سپس بررسی رابطه میان ادله و مدعا، با رابطه میان مقدمات و نتیجه استدلال است. گاهی به طور منطقی از ادله یا مقدمات استدلال چیزی استفاده میشود که در نتیجه هم عیناً به همان مطلب اشاره شده. اپلیکیشن استدلالی البته معتبر است، اما در غیر این صورت، با یک استدلال غیرمعتبر و مغالطهآمیز مواجه خواهیم شد. عدم تطابق نتیجه منطقی ادله یا مقدمات یا مدعا یا نتیجه گرفته شده، سه حالت کلی دارد که هر سه مصداقی برای مغالطه دلیل نامربوط است.
**حالت اول:** وقتی که اصطلاحاً دلیل اخص است. پس یا دلیل اخص است یا اعم یا متباین. دلیل اخص از مدعا باشد. این هم خیلی رایج است. چیزی گفتیم اول طلبگی بود. یک چیزی نوشته بودم، به یک استادی خواندم. گفت: «شما دلیلت اخص از مدعا است». اولین بار آنجا. بله. کلاً اینها اصول فلسفه، همهاش کاربرد دارد. یعنی دلیل یا ادله ارائهشده در استدلال نمیتواند مدعای موردنظر را به طور کامل اثبات کند. تنها مؤید بخشی از آن است. «در سال گذشته تنها از طریق صادرات دانههای روغنی و خشکبار به کشورهای عربی و چند کشور اروپایی، میلیونها دلار عاید کشور شد. به نظر میرسد بهترین راه اصولی برای تنظیم اقتصاد کشور، سرمایهگذاری جدی برای صادرات محصولات کشاورزی است». دانههای روغنی را اثبات کرد. صادرات محصولات کشاورزی دلیل شما در همان حد دانه روغنی بود. دلیل اخص از... نمیشود نتیجه گرفت که صدور محصولات مذکور، چرس صادرات محصولات کشاورزی بهترین و سودآورترین نوع صادرات باشد. سال آینده هم احتمالاً، تازه آن هم احتمالاً، سود داشته باشد. امسال سود داشته، احتمال سال بدم سود داشته باشد. خود این هم نمیشود گفت: «سال بعد سود دارد»، چه برسد به همهاش شرایط. در حالی که نتیجه استدلال فوق مدعی کلیتر است و آنی که صدور محصولات کشاورزی بهترین راه اصولی برای تنظیم اقتصاد کشور است.
**حالت دوم:** مغالطه دلیل نامربوط وقتی که به اصطلاح دلیل اعم از مدعا است. یعنی چیزی که از دلیل یا ادله فهمیده میشود، مطلب کلی است که با مدعای موردنظر تنها بخشی از آن را تشکیل میدهد و یا حالت خاصی از آن است. «در موقعیت فعلی، صادرات هرچه بیشتر همه محصولات کشاورزی، بهترین راه تنظیم اقتصاد کشور است. چرا که در حال حاضر اقتصاد ما وابسته به فروش نفت است و در واقع اقتصاد تکمحصولی و ناپایداری داریم». اینجا شما دلیلت این است که از این دلیل میتوانی نتیجه بگیری که باید تلاش کنیم کشور از اتکای به فروش نفت دربیاید. این فقط تنها راهش صادرات نیست. راههای زیادی داریم. اینکه صادرات هرچه بیشتر همه محصولات کشاورزی. دلیل عام است. دلیل اعم از مدعا است. مدعا این است که باید ما کشور را از وابستگی به نفت در بیاوریم. شما میگویی: «من چهکار میکنم؟ صادرات». صادرات تنها راه نیست. این اعم از این است. چیزهای دیگر در کنار هم. اینها همه با همدیگر تولید ناخالص ملی، تولید ناخالص میگویند. این حالت از مغالطه دلیل نامربوط، معمولاً در طرحها و برنامههای عملی رخ میدهد. به این ترتیب که وقتی دلیل یا ادله ارائهشده، تنها اصل یک طرح یا برنامه را اثبات میکند، یک شخصی بخواهد انجام آن طرح و برنامه، همراه با خصوصیات خاص، نتیجه مرتکب این مغالطه خواهد شد. «با توجه به توصیه اسلام مبنی بر ولیمه دادن در عروسی و استطاعت مالی خانواده داماد، در شب مراسم باید ۵ نوع غذا، ۵ نوع نوشیدنی و ۵ نوع سالاد و دسر سفارش شود». اسلام گفته، آنی که اسلام گفته، اعم از این است که شما پنج نوع... این پنج نوع از کجا؟ ولیم دهد. مدعای شما اخص از آن است. خاصش کردی. آن کلی گفته، شما خاصش کردی. کجا این را اینجوری گفته؟ با این.
**حالت سوم:** این است که دلیل یا ادله ارائهشده با نتیجه اصلاً بیگانه است، متباین. «برای جلوگیری از تخلفات رانندگی این طرح، پیشنهاد عملی و خوبی است. چون میدانیم که تخلفات رانندگی اولاً باعث تصادفات و انواع خسارتهای جانی و مالی میشود، ثانیاً پیامدها و مشکلات بعدی ناشی از تخلفات رانندگی چه برای شخص متخلف، چه برای نهادها و سازمانهای مربوط، بسیار طاقتفرسا و پرهزینه است و غیره». خوب، حالا پذیرفتیم که تخلفات رانندگی پدیده اجتماعی نامطلوبی است، اما چرا این طرح یک پیشنهاد خوب و عملی است؟ این طرح شما با آن. از این نوع مغالطه قبلاً هم داشتیم. عواملی که در حالت اخیر مغالطه، یک کاری هم بشود، اینها معادلسازی هم بشود، خوب است. یک نمودار بکنیم، ببینیم کدامها به هم نزدیک بودند. سه چهار تا با همدیگر یکی میشود. خیلی به هم نزدیک. این خیلی کمکمون میکند. بعداً ۱۰ تا که بیشتر میشود، خیلیهایش توی هم است. یعنی حداقل شاید ۲۰ تا از اینها توی هم برود. عواملی که در حالت اخیر مغالطه دلیل نامربوط، موجب فریب مخاطب میشود و به شخص مغالطهکننده اجازه میدهد که از مقدمات و ادله، نتیجه دیگری بگیرد یا برای مدعای خودش دلایل نامربوط ارائه کند، چند چیز است که از جمله آن، طولانی شدن استدلال است. به این ترتیب که مراحل مفصل یک بحث ممکن است موجب بیدقتی امور نامربوط را از روی غفلت وارد بحث کند. مثل بچهها هستند، میگویند که: «جواب وقتی بلد نیستی، زیاد بنویس». زیاد مینویسی، استاد گم و گور میشود، یک چیزی گفت آن وسطها یک نمره میدهد. وقتی غلطش را توی یک نیم جمله گفت، حرف غلط را کش میدهد. از اینور میزند، از آنور میزند. طول میدهد. معلوم نشود اینها به هم ربط ندارد. شما از خستگی. از سوی دیگر، صحت دلایل ارائهشده، عاملی است که توجه مخاطب را به خودش جلب میکند و ارتباط مجموعه ادله موردنظر را تحتالشعاع قرار میدهد. از این رو، در حالت اخیر مغالطه دلیل نامربوط، معمولاً ابتدا مدعای موردنظر که نتیجه استدلال است اشاره میکند، بعد دلایلی ذکر میشود که در عین درستی، ربطی به آن مدعا ندارد و نمیشود اثباتش کنیم. اول مدعا را میگوید، بعد میآید توی ادله که میآید، میبینی ربطی ندارد. بعد چون اول مدعا را گفته، ذهن انگار یکجورهایی توی این فضا است که این دارد همهاش دلیل میآورد ها. اینها همهاش دلیل است. اینها دلیلیت دارد. من شاید نمیفهمم یک ربطی دارد بین این و نکته دیگری که خیلی فنی است، یعنی بعضی وقتهایش واقعاً روانشناسی است. یعنی دیگر از فضای علمی خارج، فن روانشناسی است.
نکته دیگری که درباره مغالطه دلیل، دلیل مربوط باید به یاد داشت، این است که دلیل نامربوط یا مربوط. دلیل مربوط بود. دلیل نامربوط باید به یاد داشت، این است که تعریف این مغالطه، «اعم، اخص یا بیگانه بودن»، بر بسیاری از مغالطاتی که تاکنون با آن آشنا شدید، صدق میکند. لذا، همانطور که در ترتیب آموزشی این مغالطه را پس از آن مغالطه. در تشخیص و اطلاق نام هم باید مواردی را که مواردی را مغالطه دلیل نامربوط دانست که مصداق مقالات دیگر نباشد. یعنی آنها را اول شما پیدا کنید. اگر آنها نبود، آخر اولویت دارد.
خوب، «مصادره مطلوب» هم داریم که دیگر وقت گذشته. الحمدلله رب العالمین.
نظرات کاربران
هنوز نظری ثبت نشده است.