جلسه سی و دوم
متن کامل
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم.
مغالطه آخر، در آخرین فصل از مغالطات، «مغالطه تمثیل». قبل از اینکه دربارهٔ تمثیل و مغالطه توضیح دهیم، لازم است دربارهٔ اشکال و حالات غیرمغالطیِ تمثیل توضیح داده شود.
تمثیل یکی از مباحث منطقی است. خوب توضیحش را دادیم؛ نوعی استدلال استنتاج است. منطقدانان اقسام استدلالی را که در یک ذهن از قضایای معلوم به قضیه مجهول میرسد، به حصر عقلی سه قسم دانستند: قیاس، استقرا، تمثیل.
در تمثیل، ذهن انسان نه از کلی به جزئی میرسد، نه جزئی به کلی. جزئی به کلی میشود قیاس، کلی به جزئی میشود استقرا، بلکه از حکم یک امر جزئی، به علت مشابهت، حکم امر جزئی دیگر را از مبانی مشابه، استنتاج میکند. مثل اینکه بگوییم: «این دو نفر دارای روحیات مشابهیاند؛ یکی از آنها از این غذا خوشش میآید، پس دیگری هم همین غذا را دوست دارد.»
منطقدانان گفتند تنها استدلالی که نتیجهاش قطعی و یقینی است، قیاس است. استقرا تنها مفید ظن قوی است؛ اما تمثیل از لحاظ استنتاجی بسیار ضعیف است و فقط نوعی احتمال را میرساند. البته استدلال تمثیلی تحت شرایطی میتواند صحیح و معتبر هم باشد.
کاربرد بسیار مهم تمثیل در شعر، خطابه و مسائل ادبی است. مخصوصاً شاعران برای انتقال مفاهیم مورد نظر و تأثیرگذاری بیشتر، استفاده زیادی از تمثیل میکنند. برخی صنایع ادبی مثل تشبیه و استعاره و بسیاری از کاربردهای مجازی، مبتنی بر تمثیل هستند.
«عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی/ عشق داند که در این دایره سرگردانند.»
در قرآن کریم هم شاهد تمثیلات زیادی هستیم. تمثیلهای قرآنی که معمولاً بهعنوان «مَثَل» بیان میشوند، تعداد آنها به دهها مورد میرسد. غالباً برای بیان نکات اخلاقی یا توضیح مسائل روحی و روانی انسانها به کار میروند. مثل: «أَفَلَا تُذَكَّرُونَ» «هَلْ يَسْتَوِي الأَعْمَى وَالْبَصِيرُ وَالظُّلُمَاتُ وَالنُّورُ».
انواع تمثیل در بیان و توضیح مسائل پیچیده عقلی هم بسیار مورد استفاده قرار میگیرد. بسیاری از فلاسفه و متکلمان در مقام توضیح و تبیین برخی مسائل پیچیده از تمثیل استفاده میکنند. در این موارد معمولاً مسائل عقلی و انتزاعی را به امور محسوس و ملموس خارجی تشبیه میکنند و به این وسیله کمک زیادی به فرد نوآموز و مبتدی در درک آن مسائل صورت میگیرد. (دو به اضافه دو را با دو تا سیب و دو تا پرتقال نشان میدهند.)
مثلاً فلاسفه برای بیان بسیاری از احکام وجود که امری بسیار پیچیده بود و فهمش بسیار سخت، وجود را به نور محسوس تشبیه میکنند. یا متکلمان در بیان اینکه جهان خلقت که با این نظم دقیق در حال گردش است، نیاز به خالق و آفرینندهای دارد، جهان را به یک ساعت تشبیه میکنند. هر انسانی از مشاهده آن پی به وجود ساعتساز میبرد.
استفاده مهم دیگر از تمثیل در فقه اهل سنت است. قائل به قیاس در اصول همان تمثیل در منطق است. تمثیل منطقی میشود قیاس اصولی. زبردست این فن و خدای خداوندگار این مسئله ابوحنیفه است.
استفاده مهم دیگر از تمثیل در فقه اهل سنت است که پس از توضیح دربارهٔ مغالطه تمثیل به آن اشاره خواهد شد.
مغالطه تمثیل وقتی صورت میگیرد که ما بین دو شیء تشابهی برقرار میکنیم و از وجود این تشابه نتیجهای بگیریم؛ اما آن تشابه به حدی نیست که بتواند چنان نتیجهای را تأیید کند.
مشابهتهای زیادی بین کره زمین که ما در آن ساکنیم و دیگر سیارات منظومه شمسی مثل زحل، مشتری، مریخ، زهره و عطارد وجود دارد. همه این سیارات با فواصل مختلف مثل زمین به دور خورشید میچرخند. آنها همگی نور خود را مانند زمین از خورشید میگیرند. بعضی از آنها دارای گردش به دور خودشان هم هستند و بنابراین در آن سیارات هم توالی شب و روز وجود دارد. بعضی از این سیارات دارای قمری هستند که به طور غیرمستقیم نور خورشید را به آنها منعکس میکند، چنان که ماه به ما نور میدهد. همه این سیارات در حرکتشان تحت تأثیر قانون جاذبه مشابهی هستند، چنان که کره زمین.
بنابراین، همه این مشابهتها به این دلیل نیست که اگر حکم کنیم بعضی از این سیارات مثل زمین دارای موجودات زنده هستند، تمثیل و قیاس مغالطه تمثیلی نیستند. مشابهت کامل نبود، قیاس اصولی استدلال فوق نمونهای برای تمثیل مغالطی است؛ چون مشابهت کره زمین با دیگر سیارات منظومه شمسی در گردش به دور خود و خورشید و نورگیری از آن یا داشتن قمر یا داشتن نیروی جاذبه، دلیل کافی و مقبول برای این نیست که آن سیارات هم دارای موجود زنده هستند.
همان «علتیابی» میشود دیگر. این مگر علت است؟ اصل این هم به آن برمیگردد. باید علت باشد. یعنی این هم معلول این وجه تشابه باشد. یعنی اینکه شما میگویید در زمین موجود زنده هست، این باید معلول نور باشد، معلول شب و روز باشد. یعنی اینکه شما میگویید در زمین موجودات زنده هستند، یعنی یک جورهایی قیاسها دارد میگوید که: «آقا، زمین دارد دور خورشید میچرخد، موجودات زنده دارد. خب، آن هم دور خورشید میچرخد، پس باید آن هم موجود زنده داشته باشد.» این در واقع یک قیاس است. قیاسش چیست؟ یک کبرایی دارد. کبری این است که «هرآنچه که دور خورشید بگردد، موجود زنده دارد.»
چرا؟ رابطه این حد وسط با اصغر یا اکبر چیست؟ باید یا علتش باشد یا معلولش باشد، دیگر. الان این حد وسط شما که «دور خورشید چرخیدن» است، این باید علت باشد برای موجود زنده داشتن یا معلول باشد برای موجود زنده داشتن. الان شما نتوانستی اثبات بکنی. شما فقط گفتی «این دارد، پس آن هم دارد.» شما ادعا را که اینجا داری، اصلاً خود همین ادعا بود. همین ادعا را در مورد آن یکی هم تکرار میکنی.
ساختار اصلی یک استدلال تمثیلی این طوری است: شیء «الف» دارای اوصاف ۱، ۲، ۳ و ۴ است. شیء «ب» دارای اوصاف ۱، ۲ و ۳ است. بنابراین شیء «ب» دارای وصف ۴ هم هست. چرا؟ چون الف و ب با همدیگر شبیه هستند.
«فلانی ببین چطور حرف میزند! به خاطر این است که کلاس سخنرانی رفته است.» خب، فلانی هم کلاس سخنرانی رفته است، پس او هم میتواند مثل فلانی صحبت بکند. همانطور که ذکر شد، یک استدلال تمثیلی ممکن است صحیح و معتبر باشد، یعنی دارای نتیجه مقبولی باشد. چون برای تشخیص یک استدلال تمثیلی معتبر از یک تمثیل مغالطی نیاز به ملاک دقیقی داریم.
برای این کار و برای بررسی یک استدلال که دارای ساختار فوق باشد، باید دو دستورالعمل زیر را به دقت انجام دهیم:
قدم اول این است که اوصاف واقعاً مشترک در هر دو (یعنی ۱، ۲ و ۳ در هر دو) مشترکات این دو را اول باید پیدا کنیم.
قدم بعدی آن وصف چهارمی که شما گفتی و رابطهاش با آن اوصاف مشترک را باید پیدا کرد که این هم باز علت و معلول است. یعنی باید ببینیم که تمثیل در صدد اثبات چه وصفی برای شیء «ب» است و این وصف چه رابطهای با اوصاف مشترک دارد. اگر اوصاف مشترک نسبت به وصف جدید حالت شمول داشت (این هم در بر گرفت)، حالا اگر علت هم نبود شمول باشد و نیز اگر اوصاف مشترک به منزله علت وصف جدید بود، استدلال تمثیلی صحیح و معتبر است. یا علتش باشد یا شمول. در غیر این صورت مغالطه میشود.
برای روشن شدن این بحث، دو دستورالعمل مذکور در یک مثال تطبیق میشود: جریان الکتریسیته در یک سیم برق مثل جریان آب درون یک لوله است. همانطور که یک لوله با قطر بزرگتر میتواند مقدار بیشتری آب منتقل کند، یک سیم برق با قطر بیشتر هم میتواند حجم بالاتری از الکتریسیته را منتقل کند.
خوب، جریان الکتریسیته در یک سیم برق مثل جریان آب درون یک لوله است. وقتی که یک لوله به صورت عمودی قرار داشته و آب از بالا به پایین در جریان باشد، فشار آب در طبقات پایین یک ساختمان مرتفع بسیار بیشتر از فشار آب در طبقات بالا است. همچنین ولتاژ برق در طبقات پایین ساختمان از ولتاژ طبقات بالا بیشتر است.
این قیاس هم که اعلام میشود، اولش درست است. در هر دو تمثیل مبتنی بر شباهت جریان مولکولهای آب درون یک لوله و جریان الکتریسیته در یک سیم است. همچنین هر دو جریان آب و الکتریسیته امری کمی و قابل اندازهگیری هستند. بنابراین وصف مشترک در هر دو تمثیل، جریان داشتن یک امر کمی در یک مسیر ممتد است.
در هر دو حالت، رابطه مستقیمی بین افزایش و بزرگ شدن مسیر جریان با مقدار جریان (یعنی الکتریسیته) وجود دارد. بنابراین در استدلال اول، اوصاف مشترک بین جریان آب و جریان الکتریسیته رابطه قوی علّی با وصف جدید دارند. یعنی افزایش جریان در اثر بزرگتر شدن قطر لوله آب، رابطهاش علّی است. رابطه بزرگتر شدن قطر لوله و افزایش جریان از این رو تمثیل اول یک استدلال صحیح و معتبر است؛ چون ما علتیابی کردیم و آن علت را به خاطر این است که علت مال این وصف است. این وصف هم که در این مقیسعلیه ما هست، بله، میآییم این را این طرف هم در این ممسول ما هم خلاصه پیاده میکنیم.
استدلال دوم، چنین رابطهای بین اوصاف مشترک و وصف جدید وجود ندارد، علت نیست. چون جریان مولکولهای آب درون لوله تحت تأثیر نیروی جاذبه زمین است و به علت اینکه آب دارد، فشار حاصل از وزن سطوح بالاتر آب باعث افزایش فشار سطوح پایین میشود؛ اما جریان الکتریسیته وزن ندارد. شما تمثیل کردی به، یعنی قیاس شما «معالفارق» است. آنجا به خاطر اینکه یک وصفی این وسط هست که آن را لحاظ نکردی، آن وزن است. آن فشار درش بیشتر است چون وزن دارد. این فشار کم و زیاد نمیشود چون وزنی جریان الکتریسیته وزن ندارد و تحت تأثیر نیروی جاذبه قرار نمیگیرد. بنابراین تمثیل دوم مغالطی میشود.
مغالطه تمثیل کاربرد وسیعی در زمینههای گوناگون دارد. یکی از این زمینهها، مسئله تفسیر و تحلیل تاریخ، بهویژه مسئله تمدن ملل مختلف است. همه تمدنها این وصف را دارند که روزی نبودهاند و در دورانی به وجود آمده، رشد کرده و به نقطه اوج رسیدهاند، بعد افول کرده و نیست و نابود شدهاند. این اوصاف زمینهساز انواع تمثیلهای مغالطی شده است، به این ترتیب که همواره تمدنها را به یک گیاه تشبیه میکنند که روزی نبوده، بعد جوانه میزند و رشد میکند و سرانجام روزی هم پژمرده و نابود میشود.
بله، میگوید که یک زمانی رادیو را میکردند توی کمد برای اینکه جوانهایشان گمراه نشوند. با همین لحن رادیو را از دست جوان دور میداشتند و در کمدی میگذاشتند و کلیدی بود و آن را قفل میکرد. و الان دیگر نه کمدی، نه رادیویی و نه کمدیای هست و نه کلیدی. یک نفر وسط جمعیت داد زد و خندید، گفت: «نه، کلیدش هست.»
خب، تمثیل، مثلاً این مثل الان دیگر این دورهها گذشته. الان باید خود جوان انتخاب کند. از دستش، پاش، فیلتر و فلان و اینها را باید برش داریم. چی شد باعث شد که اینقدر فراگیر بشود؟ این را هم جمع بکنی فراگیرتر میشود. فلان جا شما مانع شدی، بدتر شد. کلاً هر جا مانع بشوی، بدتر میشود.
تمثیل، بعد همیشه هم که یک موردی هست، همیشه یک موردی یک جایی هست برای تمثیل. همیشه هم که داخل ایران یک بیحجابی هست و یک ضدانقلابی هست برای اینکه رسانه خارجی شما اینقدر گفتید حجاب. نتیجهاش چی شد؟ این، این الان بیحجاب است. پس نگویید. از این به بعد هم که میگوییم باز بدتر میشود. تمثیل همش قیاس است دیگر.
«قیاس اصولی» گفت: «از قیاسش خنده آمد.» خلق و ماجرایش معروف است دیگر، شنیدهاید دیگر. آن طوطیِ روغن را ریخت و خلاصه صاحبش با چوب زد تو سرش. این، کل پرهایش کچل شد. یک کچلی آمد و گفتش که: «نکند تو هم چیز کردی؟ شیشه روغن انداختی دور، کچل شده، زدنت تو سرت؟» بله، همان کچلی که میبیند کچلی خودش معلول کتک خوردن است و کتک خوردن معلول روغن ریختن است. این میآید سریع علتیابی میکند، میگوید: «پس کچلی این هم محصول کتک خوردن است.» چون در این معلول شباهت هست، پس لابد در علت هم شباهت هست. تازه اینجا که علت اصلاً نیست، اینجا اتفاق است. یعنی علّیتی بین ریختن موی سر و ریختن روغن نیست. اتفاقاً «علَیالاتفاق» این دو تا با همدیگر. یعنی وضع تالی هم هست. بله، اگر قضیه شرطیه بگویید، ولی اگر دو تا قضیه فقط باشد، یعنی با یک قضیه ما داریم آن یکی را در اینجا آمده خلاصه چیکار کرده؟ علتیابی کردی چیزی را که یا علت نبوده یا علت تامه نبوده. حالا هرکی که چی میشود مگر علت تامه کچل شدن همین است؟
اینجا آمده تشبیه کردی تمدن را به گیاه. گفته که: «این جوانه میزند، رشد میکند، یک روز هم پژمرده میشود.» هر تمدنی افولی دارد. علاوه بر تمثیل و تشبیه یک تمدن به یک گیاه یا درخت، دامنه تشبیه به اموری میکشاند که هرگز معقول و منطقی نیست. «اکنون که فرهنگ و تمدن ما شکوفا شده و به مرحله میوهدهی رسیده، شایسته است که جوانههایی از آن در سرزمینهای اطراف و دوردست کاشته شود تا هرچه زودتر تولید و تکثیر شود.»
بسیاری از تشبیهات، امر محسوسه با یک امر معقول، بله بله، آن فرق میکند. آنجا اولاً که ممثل و ممثلبه چیست؟ بعد دقیقاً علتیابی مثل هم. «فِي التَّوْرَاةِ كَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ.» بله، همین گیاه. آنجا گیاه را تشبیه کرده به تمدن یا به افراد. کلمه طیبه چیست؟ تمدن. بعد هم وجه تشبیه چیست؟ از یک جهت مقرب، از جهت مبعد. شما بدم آورده. وجه شبه چیست؟ وجه شبه این است که این ریشه دارد، آن ریشه ندارد. باشد، نه اشکالی ندارد. تشبیه نشود. بحث تو قیاس نکردن نیست. نه نه نه نه. میگوید: «اگر شما آمدی این را تشبیه کردی و این هم وجه شبه گرفتی همین افول را، یعنی گفتی این شبیه آن است، پس چون آن افول دارد، این هم افول دارد، این مغالطه است.» قرآن این کار را نکرده. یک تشبیه آورده، یک وجه شبحی آورده. تو همان حد هم گرفته. شما یک تشبیه آوردی. این تشبیه درست. بعد آنجا آمدی گفتی این مشبه با مشبهبه چون در ظاهر شبیه هم هستند، پس در افول هم شبیه هم هستند، این مغالطه است. قرآن نیامده بگوید اگر این، اگر این ور، پس آن ور. پس آن ور دیگر ندارد. گفته این شبیه در این جهت. یک «پَسِ» ندارد، نتیجه استنتاجی ندارد.
کلمه طیبه مثل درخت طیبه است در چه جهت؟ ریشه دارد. کلمه خبیثه مثل درخت خبیث است از چه جهت؟ ریشه ندارد. استاد، من فوق جثهاش از بالای زمین است. «مَا لَهَا مِنْ قَرَارٍ.» همین. نه اینکه خب حالا درخت میوه دارد. کلمه خبیثه میوه دارد؟ ندارد دیگر. فوقالعاده میوه. تعریفی که از نظر علمی دارد، میوه هیچ درختی نمیتواند نور نداشته باشد. چون اگر میوه نداشته باشد، تخم ندارد. اگر تخم نداشته باشد، اضافه نمیشود.
یک نفر دستور چند وقت طلبگی خوانده بود. گفتم: «یک وقت فکر کنم.» آمد، گفتش که: «حالا این چرا سرش را تکان نمیدهد؟» گفت: «آره، این طلبه شارلاتانبازی.» خلاصه علمی، طلبگی. کار نداریم. «درخت مثمره» در روایت وقتی میفرماید که بول تحت درخت مثمر، شجره مثمر مثلاً کراهت دارد یا حرام یا هرچی. مثمر تعریف عرفیاش دیگر. نه با این تعریف علمی شما که دیگر اصلاً ما غیرمثمره نداریم. مثمره اینجا تعریف عرفی منظور همان است که میوهداری. میبینی میوه دارد. حالا این میوه دارد، میوه عرفی. نه، اگر این علت باشد، علت میوه نداشتن من فوقالارض باشد، این فقط قرارش را قرآن گفته. گفته چرا قرار ندارد؟ چون علتش این است که اشتروا، صد من فوقالارض. خب، اگر تشبیه آمده روی علت، خب تمام معالیل را هم باید در بر بگیرد. چون روی علت فوقالارض، واسه همین قرار ندارد، پس واسه همین میوه هم ندارد. پس کلمه خبیثه هم میوه هم ندارد، همانطور که قرار ندارد و هرآنچه که از معالیل فوقالارض باشد، این طرف هم هست.
تشبیه یک شباهتی است، نه تعلیل. یعنی تشبیه را مبنای علت نیست. اینجا تشبیه بر مبنای علت است. میگوید: «این شبیه کلمه خبیث است.» چرا؟ چون قرار ندارد، مبنا ندارد. این هم مبنا ندارد. تشبیه روی مبنای علت است. اینجا برعکس است. اینجا علت روی مبنای تشبیه است. اگر تشبیه روی مبنای علت بود، میشود قیاس. قیاس منطقی. اگر علت روی مبنای تشبیه بود، میشود قیاس اصولی که «اول من قاس ابلیس» میشود تمثیل مغالطی. درست شد؟ این خیلی نکته مهمی بود.
همچنین از مغالطات زیادی که منظور اثبات بعضی از نتایج نامقبول است، جامعه انسانی را به یک خانواده یا تشکیلات حکومتی را به بدن انسان تشبیه میکند. با چنین تمثیلاتی، شخص مغالطهکننده میتواند تقریباً نتیجهای را که در نظر داشته باشد، اثبات کند. خیلی هم من دیدم بعضی از مبلغین ما، منبریهای خوب ما، منبر با تمثیل میگیرد. منبری که تمثیل و داستان نداشته باشد، منبر نمیشود. کلاس درس بعضی از علما چرا خیلی بین عوام طرفدار ندارند منبرهایشان و صحبتهایشان مثل همین است. بعضی از خطبای جمعه ما بودند، مردم میگفتند که: «ما فقط به خاطر ثوابش شرکت میکنیم.» راه فلانی خوب است، میآید. آن که میآید، قشنگ میفهمی چی میشود. فلانی که میآمد، چرا؟ چون همش داستان میگفت، مثال میزد. این آقا همش دارد معقول میگوید به مردم. خوب، حالا آن آقایی که داستان و مثال میزند، خوبیش این است ولی بدیش چیست؟ مهد مغالطه. مثال اینش خوب است ولی آقا، الی ماشاءالله مغالطه در برخی از این حضراتی که الان منبریهای معروفند که یک روز این ور میزند، یک روز آن ور میزند که ما این وری زدیم. ببخشید سخنرانی که گوش میدهد از اول تا آخر روی مبنای تمثیلی است و دارد از این تمثیل فروعاتی میکشد بیرون. مثلاً شما را تشبیه میکند به دیوار. بعد نقاط مشترک هی میگیرد، رویش مباحث روانشناسی دیوار اینجوری است، آنطوری میشود. شما باید اینطوری. خب، اینها در مقام علتیابی و تحلیل و شمول که نیست. یک شباهتی این با آن دارد. هرآنچه که فروعاتی از آن است میآید بر این بار میکند که فروعاتی نسبت به این ۱، ۲ و ۳ را دارد. ۴ را میآید فرو میکند.
مثلاً حالا این هم خیلی مهم است، خیلی مهم است. من یک وقت اول طلبگی یک روایت دست به کتاب کن نه، بد نشد. یعنی بحثهای علمیاش خوب، زیاد مطلب شاید مثلاً در حد دویست سیصد صفحهای تو ذهنم بود، آماده داشتم که کار یکی را. بحثهای تجربیاش بود که یک خرده ترسیدم. جنبههای مغالطهاش بود که یک خرده ترسیدم. تمثیل روایتی که میفرماید: «المَرأة ریحانه و لیست بقهرمانه.» زن گل است، ریحانه است، قهرمان نیست. بحثهای لغوی دارد. «مرأة» یعنی چی؟ «ریحانه» یعنی چی؟ «قهرمانه» یعنی چی؟ بعد یک حمل این وری دارد، یک سلب آن وری دارد. خود حملش قیاسیه. حملش قیاسی است، تمثیلی است. این شبیه آن است. شباهت. حالا در بلاغت میخوانیم، وجه میخواهد. مثل وجه تمثیل میخواهد. تشبیه و وجه شبه میخواهد. پیدا کردن وجه شبهش اول سخت است. حالا بخشش با تجربه خوب حاصل میشود که همان هم باز سخت است. شما بخواهی پیدا کنی و البته خود حضرت یک چیزی میفهمند. فقط قهرمان نیست. قهرمان نیست. یعنی در دایره تشبیهات نهفته دارد که گل از این جهت که قهرمان نیست. یعنی بار رویش نمیگذارد. کسی روی گل بار نمیگذارد. قهرمان به کسی میگویند که مسئولیت دارد. قهرمان از «قهر» میآید دیگر. نونش هم که به معنای اشباع یعنی کسی خیلی قاهر است. قهر زیادی دارد. جان، آن الف و نونش. حالا «مانش» من تو عبارت عربی «مان» ندیدم. مثلاً «قهرمان» «فعلان» یا باید باشد یا «فعلان» باید باشد. اگر «قهرمان» باشد یک بحث میشود. اگر «قهره» باشد یک بحث میشود. آن میمش چیست؟ میمش هم زائده است. حروف زائده. «هُمْ یَتَسَاءَلُونَ» دیگر. «هُمْ یَتَسَاءَلُونَ» حروف زائده است. «میم» هم یکی از «هُمْ یَتَسَاءَلُونَ» است. اگر «مان» باشد که آن هر سه تا میشود ز. اگر «قهرمان» باشد، الف و نون میشود. در هر صورت خیلی کار ادبی نکردم. الان تو ذهنم آمد. تو لغتنامه که میگویند «قهرمانه» یعنی مثلاً مسئول خرید و نمیدانم چی و کسی که مسئولیت روی دوشش است، یک کاری انجام بدهد. پیشکار. مثلاً گل «قهرمانه» نیست. روی گل باری نمیگذارد. گل مظهر لطافت، جذابیت، انس، بوییدن، لذت بردن، انس است. این مال کار نیست. لذا تعبیر «مرأة» همیشه تعبیر به «رجل» نمیشود. فکر کنم صحبت «رجل» از «رجل» میآید. پا برای اینکه یک چیزی رویش سوار بشود. «مرأة» از «مری» از این لوله باریکی که خلاصه یک لطافتی دارد و چیزی باید باهاش سنخیت داشته باشد. کارش هم فقط عبور دادن است و بار روی دوش شما. «مری» را اگر رویش بار بگذاری، خفه میشود.
حالا اینها روایت ما میخواستیم دست بگیریم، دیدیم که خیلی وجوه تشبیهی دارد. بحثهای روانشناسی زن خیلی، خدا وکیلی، یک جاهایی سخت است. یعنی مثلاً شما یک وجوه تشبیهی بین زن با گل داری. میخواهی بروی هی فروع گل را در بیاوری. وقتی حضرت این را برایمان حمل کردند و اصطلاحاً اطلاق هم دارد، قید نزده. فقط گفتند: «قهرمانه نیست.» که این هم باز میشود آها، که این هم باز دوباره قهرمان نیست، این تأکید میشود بر همان ریحانه بودن. قیدی نیست. تأکید همان است که ریحان است. قهرمان خودش که عدم است، سلب کرده. قید قهرمانه بودن، یعنی قهرمان نبودن این هم وصفی از اوصاف گل نیست. وصف قهرمان نبودن از اوصاف گل است. خب، اگر به این معنا بگیریم، پس چیزی اضافه نشد. چیزی اضافه نکردند دیگر. یک وجه را فقط رویش تقویت کردند. یعنی شبیه این وجهش بیشتر تقویت شد دیگر. وگرنه تخصیص که پیدا نکرد، تقیید که نزد. فقط از این جهت.
خوب، حالا اینها که بحثهای اصولی مفصلی میشود و رویش کار بشود. ولی اینکه آن حالا گل هزار و یک چیز دارد. عمرش کم است، ریحانه اینها عمرش کم است. ریحانه چه میدانم؟ مثلاً باید یک سری شرایط طبیعی باید داشته باشد. یک سری آفات، یک سری موانع. خب، آنها هم حالا تشبیهی میشود. اگر این نور میخواهد، زن هم یک چیزی در مثال نور میخواهد. اگر آن خاک میخواهد، زن هم یک چیزی در مثال خاک میخواهد. اگر این آب میخواهد، زن هم یک چیزی در مثال آب میخواهد. اینها را باز با چی اثبات بکنیم؟ کار سخت میشود. مطلب هست، و میگیرد. منبر آقا، اگر شما ۵۰۰۰ نفر جمعیت، قشنگ مخصوص چارت داستان هم تنگش بندازیم دیگر. ولی بحث برهانی نیست. خیلی محض مغالطه و کار سخت است. تو دل این آدم مبتلا به مغالطه نشود و بیاید بیرون. خیلی هنر است. خیلی کار سختی است.
خوب، مثل اینکه باید در خانواده، اجتماع به اعضای آن پول تو جیبی داده شود و از اخراج حتی تنبیه افراد مختلف جلوگیری شود. بلکه آنها را با مهر و محبت به پیوستن به دیگر اعضای خانواده ترغیب کرد. میگفتند: «شما چرا رهبری گفتند معاون اولت را بردار، برنداشتی؟» گفت: «ما رابطهمان پدرپسری است.» احزاب و تشکیلاتی که تازه شکل میگیرند، مثل طفل نوزاد میمانند. تشبیه، تمثیل، مغالطه. بعد من آن موقع گفتم، گفتم: «یعنی شما با بابات اینجور؟ بابات بگوید فلان کار نکن، دو هفته طول میکشد تا انجام ندهی؟» مثل طفل نوزاد میمانند. بابا رابطه پدرپسری هم باشد که نیست. رابطه با ولی فقیه پدرپسری هم که باشد، بابا وقتی حرف از دهنش درنیامده، آدم انجام میدهد. مثل طفل نوزاد میمانند که دیگر اعضای خانواده باید در دیگر اعضای خانواده باید در مراقبت از آنها بکوشند.
این هم گفتیم که نگویید از مغالطات تمام شد و از فلانی مغالطهای نگفتی. همانطور که در بدن انسان تنها یک مرکز تصمیمگیری یعنی مغز وجود دارد، در یک حکومت هم باید همه تصمیمگیریها و عوامل فرامین در دست یک نفر باشد. گاهی شخص مغالطهکننده بین دو امر ادعای تشابه میکند و تمثیلی میسازد تا ادعای خودش را ثابت کند؛ درحالیکه بین آن دو هیچ تشابهی وجود ندارد یا تشابه موجود در حد تشابه اسمیه است که یک چیز ثابت نمیکند.
نمونه مغالطه به وسیله رونالد ریگان ظاهراً دلقک بود توی هالیوود. ریگان آمد رئیسجمهور شد. هنرپیشه بود. بله، رئیسجمهور سابق آمریکا صورت گرفت. او در تلاش مفتضحانهاش برای سرپوش نهادن بر تناقضگویی خود در جریان رسوایی ایرانگیت مرتکب این مغالطه شد. وقتی از ریگان پرسیدند که آیا از ماجرای فروش اسلحه و هدایت سرمایه بسیار قاچاقچیان نیکاراگوئه باخبر بوده است؟ ابتدا آگاهی خودش را تأیید و سپس انکار کرد. آن وقت در یک کنفرانس مطبوعاتی برای این اظهارات ضدونقیض خودش چنین عذر آورد: «این مسئله طبیعی است که من آن جریان را فراموش کنم. چند نفر از شما میتواند به یاد بیاورد که در روز ۲۵ آوریل ۱۹۸۵ چه کاری انجام داده است؟ هرکی به یاد میآورد، دستش را بالا بیاورد.» من که دستی را نمیبینم. اما فراموش کردن کارهای جزئی و عادی و تکراری از سوی مردم با فراموش کردن یک سلسله حوادث غیرقانونی و جنجالبرانگیز که دارای نتایج بینالمللی مهمی است، از سوی یک رئیسجمهور با تمام تشکیلات و دفاتر ثبت و تنهایی خبر و مشاوران و غیره، آیا این دو نوع فراموش کردن قابل تشبیه و تمثیل است؟
آدم یادش میرود دیگر. آخه یادم یادش میرود. شما تا حالا نماز صبحت قضا نشده؟ خیلی فرق میکند. این اختیاری است، آن اختیاری است. چه تشبیهی، چه تمثیلی است؟ در بین کاربردهای مختلف، مهارت تمثیل بیشترین تأثیر وقتی حاصل میشود که شخصی از تمثیل بیانشده از سوی مخاطب استفاده کند. یعنی اگر مخاطب از تمثیل استفاده کرده، شخص به همان تمثیل برای اثبات نتیجه دیگر استفاده کند.
مثل چی؟ «آقا، ما یک خانهای را غصب کردند ازمان. بعداً مذاکره میکنیم. در ازای اینکه این خانه را از ما میگیرند، در ازای این مذاکره و فلان و اینها که ما کلی قبول میکنند که یک اتاق از خانهمان به ما برگردانند.» تمثیلی که حضرت فرداش میآید چی میگوید؟ میگوید: «شما یک خانه غیرقانونی میساختی. یکی میآید مذاکره میکند، برایش مجوز میگیرد. این چیز کمی است؟»
البته ممکن است هر دو از تمثیل مغالطه یا صحیح و معتبر باشند؛ اما به هر حال تمثیل دوم از نفوذ و تأثیر بیشتری برخوردار است و مانع میشود که نتیجهگیری تمثیل اول مقبول واقع شود. «تو باید اینطور فکر کنی که این دو برادر مثل سیب که از وسط به دو نیمه تقسیم شدهاند، بنابراین نباید بین آنها فرقی بگذاریم.» بله، حق با شماست، اما گاهی یک نیمه سیب کرمخورده است. همان تمثیل خودش استفاده میکند. مغالطه میکند روی تمثیل خود طرف. این شکل از مغالطه تمثیل دارای مثالهای متنوع زیادی است که از ذکر آنها صرف نظر میکنیم.
همانطور که ذکر شد، یکی از کاربردهای استفاده فقهای اهل تسنن از تمثیل در علم فقه و استنباط احکام شرعی است. البته ذکر این نکته لازم است که مسئله تمثیل در علم فقه و اصول اصطلاحاً «قیاس» نامیده میشود. به جرأت میشود گفت که مسئله قیاس فقهی مهمترین مسئله مورد اختلاف بین شیعه و سنی در علم اصول فقه است؛ چون اختلاف نظر در این زمینه به حدی است که علمای اهل سنت آن را بعد از قرآن و سنت و اجماع، چهارمین دلیل استنباط احکام دینی دانستهاند، درحالیکه علمای شیعه صریحاً آن را حرام میدانند.
همچنین قیاس فقهی را میشود به دو نوع اصلی تقسیم کرد. نوع اول اینکه مثلاً کسی از معصوم میپرسد: «من نمازم را با بدن و لباس نجس خواندم. تکلیف من چیست؟» جواب میآید: «باید نماز دوباره بخوانی.» در چنین موردی اشکال ندارد که درباره شخص دیگری هم که همان شرایط را دارد، عیناً همان حکم را بیان کنیم؛ چون اگرچه در ظاهر حکم یک شخص به شخص دیگر سرایت میدهیم، اما در واقع میدانیم که علت اصلی حکم را به دست آوردهایم. «الغای خصوصیت» و در واقع یک حکم، نه یک قیاس فقهی و تمثیل، بلکه یک قیاس منطقی است و به همین علت فقهای شیعه این قیاس را میپذیرند.
نوع دوم اینکه بود، به هر کسی که اینجوری است، منظور شما نیست، هرکی اینجوری است، باید این کار را بکند.
نوع دوم اینکه قیاس فقهی علت حکم فهمیده نمیشود و صرفاً به دلیل شباهت دو مورد، حکم یکی به دیگری سرایت داده میشود. به عنوان مثال، در دستورات اسلامی آمده است که برای گوسفند، شتر و گاو زکات داده شود. حال آیا میشود در اینجا قیاس یا تمثیل برقرار کرد؟ گفت چون شتر وسیله حمل و نقل در آن زمان بود، به وسایل حمل و نقل امروز یعنی به اتومبیل هم زکات تعلق میگیرد. عیناً همین مطلب کتابی است، اسم نمیبرم. یک کتابی هست اینجا سبزه اینها، فکر کنم دقیقاً تو همین جلد باشد. دقیقاً همین مطلب به ایشان میگوید. ایشان میگوید نظر فقهی من این است که امروز به اتومبیل، هواپیما، نمیدانم قطار فلان اینها زکات تعلق میگیرد. آن وجهی که در آنها هست، به دلار، به نظر من به دلار زکات تعلق میگیرد. کسی دلار دارد چند صد دلار. مسکوکات طلا، نقره. عرض کنم که استاد معتبری بود ایشان. حالا در هر صورت، ایشان میگوید فقط مشکل این است که ما حد نصابش را بلد نیستیم. حد نصابش را معصوم بیان روشن میکند. برای من هیچ فرقی، خب اینجا ایشان گفت که این قیاس، دقیقاً این همان قیاس اصولی است که باطل است.
بحث قیاس یکی از بحثهای بسیار مهم در اصول است و بسیار سخت. به ظاهر خیلی ساده است اما گفتیم قشنگ فهمید. ولی شما وقتی میآیی میروی تو دل بحثهای فقهی ما واقعاً یک جاهایی برق سهفاز آن میرود تو بحثهای استنباط. نصابهایش فرق میکند. «قانمه» و «صائمه»، گوسفند «قانمه» و گوسفند «صائمه». اونی که خودش میرود میچرد یا اونی که شما بهش میدهی. نصابهایشان اینها متفاوت است. آنقدر که یادم هست کتاب زکات اصل. حالا اینجوری کتاب زکات خیلی چون محل رجوع نیست، چیزی ازش آدم یادش نمیماند. ما که زکات نمیدهیم، آن هم که باید بدهند، ما که اصلاً چیزی نداریم که بدهیم. اونی هم که دارد که بدهد، نمیدهد. به مراجعه تا حالا یک بار در عمر من کسی از زکات از من نپرسیده است. بله، پتو. مناطقی که گوسفند و اینها داشتند. یک نفر حرفی از زکات تا حالا با ما نزده است.
قیاس فقهی نوع دوم که درش علت حکم معلوم نیست و صرفاً به علت شباهت دو چیز حکم یکی به دیگری یک تمثیل منطقی است و به نظر فقهای شیعه هیچ اعتباری ندارد و عمل کردن طبق آن در مورد احکام و مسائل دینی حرام است. اما فقهای اهل سنت هر دو نوع قیاس فقهی را جایز میدانند و بسیاری از احکام خود را به این وسیله به دست میآورند.
گفت: «رفت سلمانی.» گفت که: «موهایی که بزنی.» سلمانی بهش گفت: «هر مویی که کنده شود، دو برابر در میآید. موقعی که زده میشود، دو برابر در میآید.» امام قیاسیون، قیاسگر ایشان گفتش که: «پس موهای سیاه من را فقط بزن. سفیدها را نگه دار. سیاهها دو برابر بشود.» سفید خیلی دیده. کلاً تو فاز قیاس. اصلاً شب میخوابید، خوابهای قیاسی میدید. عجیب بوده واقعاً. امام صادق هم هیچی برایش نگذاشت. تعابیر حضرت برایش به کار بردند که یعنی من جای این بودم میرفتم میمردم. مقبره زدند. بارگاه دارد. ضریح دارد توی بغداد پشت کاظمین. کاظمین یعنی شما میروی مثلاً فاصله مثلاً چه جور بگویم؟ مثلاً بلا تشبیه، بلا تشبیه، بلا تشبیه، هزاران مرتبه بلا تشبیه. مثل حرم امامزاده عبدالعظیم. فاصله آن هم خیلی شلوغ است. جمعیت میآیند، میآیند زیارت. تشکیلات. نمیدانم چرا وهابیها تا حالا آن ورها را هیچکدام نکشتند. نه بمب گذاشتند. اصلاً کاری ندارند. نه تهدید. عجیب است. برای خود من واقعاً سؤال.
تمرینهای مغالطه: تعیین کنیم که در هر کدام از اینها چه مغالطهای به کار رفته است.
استاندار دوست خوب کشاورزهای این منطقه است. خودش این مطلب را به کشاورزها گفته است. مسلماً دوست به دوست دروغ نمیگوید. این کدام یک از این مغالطات بود؟ دلیل اعم از مدعا، اخص از مدعا. نه، صغرا چیست؟ کبری چیست؟ که نتیجهاش چیست؟ کبرای «استاندار دوست خوب کشاورزان منطقه است.» صغرای «کبری خودش را به کشاورزها گفته است.» نتیجه: «دوست که به دوست دروغ نمیگوید.» صغرا، کبری، نتیجه.
چرا؟ خوب این کتاب در زمینه آموزش زبان فرانسه از بهترین کتابهای موجود است؛ چون تمام دانشجوی زبان فرانسه باید این کتاب را به طور کامل مطالعه کرده و همه مطالبش را حفظ کند. کبری ندارد. یک کبرایی در دلش نهفته است ولی مضمر مردود نیست. «هر کسی که دانشجوی فلان است باید این را بخواند.» و موضوع. خب الان نتیجه چیست؟ نتیجه چیست؟ «همه دانشجوها باید این را بخوانند.» این نتیجه است. صغرا چیست؟ «بهترین کتاب موجود است.» کبری چیست؟ «بهترین کتاب موجود را کتاب درسی میکند.» که نگفته. نتیجه چیست؟ «همه باید بخوانند و حفظش کنند.» «مضمر مردود» است. یعنی تو صغرا همین که یکی از صغرا کبرایش افتاده، یعنی آن مقدمهای که حذف شده مشکل داشته است. مضمر مردود این است دیگر. آن مقدمهای که حذف شده مشکل داشته است. یعنی اینجوری بوده. کبرای کسب شده مشکل ندارد. اینجا مشکلش این است که دلیل ربطی ندارد. با این دلیلی که شما آوردی اثبات نمیشود که همه باید بخوانند و حفظش بکنند. حفظ کردن دلیل دیگری میخواهد. اینجا خیلی ربطی به حفظ کردن ندارد. «بهترین کتاب است.» من حفظش بکنم؟ بهترین کتاب حفظ کردنش از کجا؟
سوم: این داروی گیاهی چون شفابخش است، بدمزه نیست و شما هیچ مشکلی در خوراندن آن به فرزندانتان نخواهید داشت. چی حذف شده؟ «شفابخش است، بدمزه نیست.» یا «هیچ داروی شفابخشی بدمزه نیست.» بعید میدانم فردی که در یک خانواده فاسد رشد کرده باشد، بتواند انسان صالح و درستکاری بشود. طبیعی است که در بین میوههای فاسد درخت آفتزده نمیشود انتظار داشت یک میوه سالم به وجود بیاید. مضمر مربوط. چرا؟ کبری هر کس که در خانه فلان است، غلط است دیگر. آنجا اصلاً نتیجه ندارد. یعنی نتیجه اصلاً صغرا کبری ندارد. صغرا کبری نیست. «بعید میدانم فردی که تو خانواده فاسد رشد کرده باشد، بتواند صالح و درستکار بشود.» «طبیعی است که در بین میوههای فاسد درخت مسافتزده نمیشود انتظار داشت که میوه سالم به وجود بیاید.» چون دارد. صغرا کبری ندارد.
نتیجه: ما یک سری چونیهایی داشتیم که قیاسی نبود. چونی که قیاسی نیست چیست؟ قیاس استقلال و تمثیل. استقلال و تمثیل هم بود ولی صغرا کبری نداشت. این آن است چون فلان چیز هم آن چون دارد. ولی تمثیل صغرا کبری ندارد. چون صغرا کبری ندارد دیگر، اصلاً قیاس مضمر مردود نمیشود. میگوید: «این دارد حمل میکند. این فلان چیز است.» چرا؟ «چون فلان چیز هم که شبیه این است، فلان چیز است.» «چون فلان چیزی که شبیه این است، فلان حکم را دارد. این هم که از آن جهت شبیه این است، باید همان حکم را داشته باشد.»
اگر در تدریس دروس دوره ابتدایی سختگیری بشود، دانشآموزان نسبت به درس بیعلاقه میشوند. اگر سختگیری نشود، پایهشان ضعیف میشود. چیزی یاد نمیگیرند. از آنجا که جز این دو راه، راه دیگری نداریم، به نظر میرسد اکثر دانشآموزان در دوره ابتدایی یا به درس بیعلاقه میشوند یا با پایه ضعیف وارد مقطع دیگر میشوند. کیا که چی میشود؟ یک کاری کرد. کاری کرد که یک فرمول ریاضیاتی داشتیم. PQRS. PQRS چی بود؟ اگر P Q آنگاه R S. مدلی نیست. یا این یا آن. چه مدلی بود؟ قضیه منفصله بود. منفصله. این منفصل یکی از چیزهایش خلط نسبتاً شما اونی که نسبت بود، آن وسط شما نسبتسازی میکردی. یعنی متقارن نبود. این با متقارن بود یا تردیدپذیر، تعدیلناپذیر. ناپذیر متقارن و تجدیدپذیر مشکلی ندارد. داداش غیرمترقبه را. آها، خیلی ریاضی ریاضی P Q آنگاه R S. مقدمه اول، مقدمه داشتیم. آن چی بود؟ اگر بچه پسر باشد یا مصباح یا هدی. اگر پسر باشد مصباح، اگر دختر باشد هدی. بچه ما یا پسر است یا دختر. پس اسمش «ذوالحدین جعلی» «ذوالدین جلیلی». چه جوری جواب میدادیم؟ شاخها را میگرفتیم یا از بینشان عبور میکردیم؟ معنی راه سومی را دهم. معکوس. سختگیری بشود، دانشآموزان نسبت به درس بیعلاقه میشوند. اگر سختگیری نشود، پایشان ضعیف میشود. چیزی یاد نمیگیرند. از آنجا که جز این دو راه، راه دیگری نداریم، به نظر میرسد اکثر دانشآموزان در دوره ابتدایی یا به درس بیعلاقه. ندارد. برعکسش کنیم چی میشود؟ آن چطور برعکس کرد؟ به مادر گفت: «از هر دو طرف محبوب میشوم.» سختگیری نکنیم باعث میشود که آها، اگر سختگیری هم بکنیم، اینجوری میکنی. پس یا علاقهمندند یا پایشان قوی است. ضمن اینکه فرد سوم داریم. هم سختگیری بشود، هم علاقهمند باشد. با اشتیاق خودشان سختگیری کنیم. با نظر خودشان سختگیری.
مسئله: به جرأت میشود گفت که میزان مطالعه در کشور نسبت به سالهای گذشته افزایش چشمگیری داشته است. من هر وقت سری به کتابخانه فرهنگسرای شهر میزنم، میبینم مملو از جمعیت است. اگر کسی پدر سوخته باشد، از همین چیز. بعضی از بزرگان ما سوء استفاده میکنند. شما ببینید دینداری مردم تقویت شده است. بروید ببینید اعتکافها چقدر شلوغ شده است. پدر سوخته باشد، مغالطه نیست. علت است. بله، دارد تحلیل میکند. خوب، این چیست؟ این یک کتابخانه رفته، همه جا زیاد شده است.
ترمیم شتاب افزایش تعداد دانشجوهای فلسفه غرب و زبانهای خارجی چه لزومی دارد؟ اگر توجه داشته باشی، در موقعیت فعلی ما باید به دنبال روشهایی باشیم تا بتوانیم فرهنگ ایرانی و اسلامی خودمان را در عرصه جامعه ارائه و گسترش بدهیم. به همین منظور باید در نشر ادبیات، معارف، تاریخ و هنر خویش بیش از پیش سرمایهگذاری کنیم. شما هم در وزارت آموزش عالی باید در این راستا قدم بردارید. چرا؟ تحقیقات تاریخی نیازمند این است که محقق اطلاعات عمومی بسیار گسترده داشته باشد؛ چون در یک پژوهش مربوط به حوادث و جریان تاریخی، اطلاعات عمومی وسیع بسیار ضروری است.
اونی که بازجو در میآید این است که قضای نمازهای دوران عادتم بر زمان واجب باشد؛ چون قضای روزههای این دوران بر وی واجب است و قطعاً فضیلت و اهمیت نماز کمتر از روزه نیست.
امروز رشته باستانشناسی هیچ ارزشی ندارد. دو تن از دوستان خود بنده فارغالتحصیل رشتهاند. آنها از رشته خود هیچ استفادهای نمیکنند و به امر تجارت رو آوردهاند. مغالطههاتو بخوانم؟ برای شما بخوانم؟ همین را شبیه همین را. بله، فرصت نیست بخوانم. فقط میگویم رتبه یک تجربی امسال دیروز اعلام کردند. چهار سال دانشگاه شریف برق خوانده، یعنی سال چهارم برق شریف. همین حالا یک مشکلی است که نمیتواند کنکور شرکت کند و شرکت کرده و اول هم شده است. خب، حالا واکنش مردم را دیدید؟ «نون تو تجربی است.» کسی هم که رفته چهار سال برق شریف خوانده، فهمید که «نون تو تجربی است.» ولی نشان میدهد ما چه مملکت داغونی داریم که دانشمند برقمان باید بیاید برود آخرالزمان پول در بیاورد. دقیقاً متنی که دیروز منتشر شد. دکترا داشته باشد. ۱۰ تا دکترا داشته باشد. اول که شده، لو رفته. قبلاً تابعیت ایرانی نداشته. انصراف و اینها بدهد، نمیشود. تابعیت ایرانی نداشته باشد، میشود. یکی از دوستانمان بود. یک بار با ما خواند. بورسیه نبوده. مثلاً پاکستانی بود. یعنی شناسنامه پاکستانی داشت. پدرش روحانی اینجا بودند. بعد: «تابعیت ایران دارم میخوانم، بفروشم؟» داداشش همان موقع که پزشکی قبول شد، فروخت و آمد نشست طلبه شد. الان مگر میشود فروخت؟ زاهدان، دختر نشسته بود، نوشته بود: «زاهدان با تهران. آنچه شما خواستی از یکی خانم، هرچی، هرچی میخواستی سال ۷۸، مثلاً رسیده به ۷۸۰ میلیون.» میشود مگر آخه؟ با زاهدان جابهجا کرد. رپ زاهدان. انصراف زد. خدا قبول کند.
اینکه در شهربازی تونلی به نام تونل وحشت وجود دارد، چیزی بیشتر از یک اسم نیست. زیرا ترس و وحشت جدی ایجاد نمیکند. طبق یک آمارگیری از کسانی که از تونل وحشت عبور کرده بودند، چه مرد، چه زن، کوچک، بزرگ، سؤال شد که آیا شما در تونل احساس ترس و وحشت داشتید؟ ۹۶ درصد پاسخ داده بودند: «خیر.» شماره چهار درصد وحشت مورچهفروش. اولیه مکملی چیکار کرده بود؟ دروغ گفته است. اینها چیکار کردند؟ ۹۶ درصد. خیلیهایشان. نه، شما ترسیدی؟ منم اصلاً نمونه عدم بقا نیستم. نمونه جناب آقای قاضی، هیئت رئیسه محترم دادگاه. در مورد اتهام دزدی یک ساعت مچی از این فروشگاه که به من نسبت داده شد، باید عرض کنم که اگر شما درباره من تحقیق کنید، متوجه میشوید که من شخص ثروتمندی هستم و لذا نسبت دادن چنین اتهامی در مورد من به هیچ وجه درست نیست. من چه نیازی؟ ۸۴. یکی آمده بود توی مناظره انتخاباتی. حالا وقتمان هم کم است. بعد ما میگفتیم که: «آقا، فلانی آمده برای اینکه قدرت را دست بگیرد. اصلاً عاشق قدرت است. قدرت میخواهد.» کاملاً اثبات شد. «قدرت آمده.» «فلانی برای خدمت آمده.» این حرف اصلی بود دیگر. آن موقع بین حزباللهیها، آن طرف. حالا یکی آمد، هی مثلاً نیمه حزباللهی: «فلانی نیاز به قدرت ندارد. الان فلان جا مسئول، فلان جا مسئول، فلان جا مسئول. چه نیازی به قدرت داشته باشد بیاید؟» «نیاز به قدرت نداشته. من نیازی نداشتم دزدی کنم.» من گفتم: «تو دزدی.» همان اسمش را داشتی. چند بار هم گفتید. مضمر مردود. یک کبرا را حذف کرده. «دزدی نمیکند.» یعنی هر کس که قدرت جایی دارد، ریاست جمهوری اقدام نمیکند. به نظر من محکوم به، چقدر آدم وقتی خوب مینشیند فکر میکند، چقدر مغالطات ما در زندگیمان شنیدیم و چقدر برگرد. «چه نیازی به قدرت دارد بیاید؟» «به نظر من محکوم به زندان نباید بیش از ۵ سال متوالی در زندان بماند.» قدرت دارد دیگر، نمیآید دنبال قدرت. تو دادگاه میگفتش که: «به من میگویند تو دزدی. من اینقدر پول دارم که اینها پول خوردن برایم حساب بازی.» آهنگ خوب نیست. پول خورد نیست. یک پله بالاتر از آن. ثروتمند قدرت ریاست جمهوری، آدم ثروتمند دزدی میکند. تمثیلی. یعنی همین تعلیلی برای آدم پیدا کرد. علت پیدا کرد روی یک مثال دیگر که شفافتر است. خیلی واضحالبطلان است. بیار آدم. «به نظر من محکوم به زندان نباید بیش از ۵ سال متوالی در زندان بمانند؛ چون طبق تحقیقات، مضرات تنهایی بیش از حد او را به مدت طولانی بسیار وحشتناک.» جاهایی که شیخ انصاری غوغا میکند. میگوید: «آقا، این دلیل اصلاً عقلی است. این چه ربطی به اینجا دارد؟ اینجا محل بحث در مورد فلان است.» یک کسی هم روانشناسها میگویند: «اگر کسی هم آمد بیرون زد، ۱۰ نفر را کشت.» آن هم باز برود تنها افسرده بشود. آن هم باز بد است. روانشناسها این را هم میگویند. از خود روانشناسها برو بپرس. مصالح و مفاسد. ۴ تا مفسده هم دارد. یک حکم. مصالحش بیشتر است. چون مشکل قلبی دارد. اگر تو باشد، اشکال دارد. پس باید بیاید بیرون. کلاه سر دو نفر بنده خدا یک جور. سعی کن با این یک جور کنار بیایی. «ما نمیتوانیم بیشتر از چند روز این را نگهش داریم.» برداشته برده آنجا مدرکسازی کرده.
پسرم، تو باید یا مهندس عمران بشوی یا پزشک؛ ولی از آنجا که رشته تو ریاضی است و نمیتوانی در کنکور پزشکی شرکت کنی، پس حتماً باید مهندس عمران بشوی.
شما گفتید که فیلم اخیرتان در زمره فیلمهای فکری فلسفی قرار میگیرد. آیا بله، چون عمدتاً تماشا بله، چون عمدتاً تماشاگران خاص، یعنی افراد تحصیلکرده و روشنفکران به این فیلم توجه نشان میدهند. دلیل من این است که بیشتر تماشاگران خاص میآیند، روشنفکران میآیند. به چه دلیلی تماشاگران این فیلم جزء روشنفکران افراد تحصیلکرده به حساب میآیند؟ البته طبیعی است که این دسته از مخاطبان سینما تنها به فیلمهای فکری فلسفی مثل فیلم اینجانب توجه و علاقه بیشتری دارند. نتیجهاش آخر همان مقدمه اول.
به نظر بنده بهتر است داخل جریانات اجتماعی نشوی؛ چون اگر از حق دفاع کنی، مورد تعرض اکثریت قرار میگیری. اگر طرفدار باطل باشی، مورد بیمهری رهبران دینی قرار میگیری. پس خودت میبینی که چه طرفدار حق باشی، چه طرفدار باطل، یا مورد تعرض اکثریت میشوی یا مورد بیمهری رهبران دینی. بله، اینقدر با همین حرفها طلبه نمیشوند. به من گفتند: «یا باید بروی قید دنیا را بزنی یا نروی قید آخرت را بزنی.» من دم نمیشود غیر دنیا را زد، نه غیر آخرت. گفتم: «نه حوزه یا باید بروی حوزه قید دنیا را بزنی و بروی دانشگاه غیر آخرت را.» من دیدم نه حوزه میتوانم بروم که دنیا را بزنم نه آخرت، نه دانشگاه آخر بودم. رفتم سوپرم. آخرت را هم نمیزدی. این همه طلبه دنیا نزدند، آخرت را زدند، قید دنیا را زدند، آخرت چسبیده. یک حالت بدی هم دارد.
و این کتاب شریف پس از ماهها و بلکه سالها، تمام شد. پس از سالها شروع شد و پس از ماهها تمام شد. خدا را شکر. انشاءالله که اهل مغالطه نباشیم و مغالطه شناس باشیم. و الحمدلله رب العالمین.
بسم الله الرحمن الرحیم.
مغالطه آخر، در آخرین فصل از مغالطات، «مغالطه تمثیل». قبل از اینکه دربارهٔ تمثیل و مغالطه توضیح دهیم، لازم است دربارهٔ اشکال و حالات غیرمغالطیِ تمثیل توضیح داده شود.
تمثیل یکی از مباحث منطقی است. خوب توضیحش را دادیم؛ نوعی استدلال استنتاج است. منطقدانان اقسام استدلالی را که در یک ذهن از قضایای معلوم به قضیه مجهول میرسد، به حصر عقلی سه قسم دانستند: قیاس، استقرا، تمثیل.
در تمثیل، ذهن انسان نه از کلی به جزئی میرسد، نه جزئی به کلی. جزئی به کلی میشود قیاس، کلی به جزئی میشود استقرا، بلکه از حکم یک امر جزئی، به علت مشابهت، حکم امر جزئی دیگر را از مبانی مشابه، استنتاج میکند. مثل اینکه بگوییم: «این دو نفر دارای روحیات مشابهیاند؛ یکی از آنها از این غذا خوشش میآید، پس دیگری هم همین غذا را دوست دارد.»
منطقدانان گفتند تنها استدلالی که نتیجهاش قطعی و یقینی است، قیاس است. استقرا تنها مفید ظن قوی است؛ اما تمثیل از لحاظ استنتاجی بسیار ضعیف است و فقط نوعی احتمال را میرساند. البته استدلال تمثیلی تحت شرایطی میتواند صحیح و معتبر هم باشد.
کاربرد بسیار مهم تمثیل در شعر، خطابه و مسائل ادبی است. مخصوصاً شاعران برای انتقال مفاهیم مورد نظر و تأثیرگذاری بیشتر، استفاده زیادی از تمثیل میکنند. برخی صنایع ادبی مثل تشبیه و استعاره و بسیاری از کاربردهای مجازی، مبتنی بر تمثیل هستند.
«عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی/ عشق داند که در این دایره سرگردانند.»
در قرآن کریم هم شاهد تمثیلات زیادی هستیم. تمثیلهای قرآنی که معمولاً بهعنوان «مَثَل» بیان میشوند، تعداد آنها به دهها مورد میرسد. غالباً برای بیان نکات اخلاقی یا توضیح مسائل روحی و روانی انسانها به کار میروند. مثل: «أَفَلَا تُذَكَّرُونَ» «هَلْ يَسْتَوِي الأَعْمَى وَالْبَصِيرُ وَالظُّلُمَاتُ وَالنُّورُ».
انواع تمثیل در بیان و توضیح مسائل پیچیده عقلی هم بسیار مورد استفاده قرار میگیرد. بسیاری از فلاسفه و متکلمان در مقام توضیح و تبیین برخی مسائل پیچیده از تمثیل استفاده میکنند. در این موارد معمولاً مسائل عقلی و انتزاعی را به امور محسوس و ملموس خارجی تشبیه میکنند و به این وسیله کمک زیادی به فرد نوآموز و مبتدی در درک آن مسائل صورت میگیرد. (دو به اضافه دو را با دو تا سیب و دو تا پرتقال نشان میدهند.)
مثلاً فلاسفه برای بیان بسیاری از احکام وجود که امری بسیار پیچیده بود و فهمش بسیار سخت، وجود را به نور محسوس تشبیه میکنند. یا متکلمان در بیان اینکه جهان خلقت که با این نظم دقیق در حال گردش است، نیاز به خالق و آفرینندهای دارد، جهان را به یک ساعت تشبیه میکنند. هر انسانی از مشاهده آن پی به وجود ساعتساز میبرد.
استفاده مهم دیگر از تمثیل در فقه اهل سنت است. قائل به قیاس در اصول همان تمثیل در منطق است. تمثیل منطقی میشود قیاس اصولی. زبردست این فن و خدای خداوندگار این مسئله ابوحنیفه است.
استفاده مهم دیگر از تمثیل در فقه اهل سنت است که پس از توضیح دربارهٔ مغالطه تمثیل به آن اشاره خواهد شد.
مغالطه تمثیل وقتی صورت میگیرد که ما بین دو شیء تشابهی برقرار میکنیم و از وجود این تشابه نتیجهای بگیریم؛ اما آن تشابه به حدی نیست که بتواند چنان نتیجهای را تأیید کند.
مشابهتهای زیادی بین کره زمین که ما در آن ساکنیم و دیگر سیارات منظومه شمسی مثل زحل، مشتری، مریخ، زهره و عطارد وجود دارد. همه این سیارات با فواصل مختلف مثل زمین به دور خورشید میچرخند. آنها همگی نور خود را مانند زمین از خورشید میگیرند. بعضی از آنها دارای گردش به دور خودشان هم هستند و بنابراین در آن سیارات هم توالی شب و روز وجود دارد. بعضی از این سیارات دارای قمری هستند که به طور غیرمستقیم نور خورشید را به آنها منعکس میکند، چنان که ماه به ما نور میدهد. همه این سیارات در حرکتشان تحت تأثیر قانون جاذبه مشابهی هستند، چنان که کره زمین.
بنابراین، همه این مشابهتها به این دلیل نیست که اگر حکم کنیم بعضی از این سیارات مثل زمین دارای موجودات زنده هستند، تمثیل و قیاس مغالطه تمثیلی نیستند. مشابهت کامل نبود، قیاس اصولی استدلال فوق نمونهای برای تمثیل مغالطی است؛ چون مشابهت کره زمین با دیگر سیارات منظومه شمسی در گردش به دور خود و خورشید و نورگیری از آن یا داشتن قمر یا داشتن نیروی جاذبه، دلیل کافی و مقبول برای این نیست که آن سیارات هم دارای موجود زنده هستند.
همان «علتیابی» میشود دیگر. این مگر علت است؟ اصل این هم به آن برمیگردد. باید علت باشد. یعنی این هم معلول این وجه تشابه باشد. یعنی اینکه شما میگویید در زمین موجود زنده هست، این باید معلول نور باشد، معلول شب و روز باشد. یعنی اینکه شما میگویید در زمین موجودات زنده هستند، یعنی یک جورهایی قیاسها دارد میگوید که: «آقا، زمین دارد دور خورشید میچرخد، موجودات زنده دارد. خب، آن هم دور خورشید میچرخد، پس باید آن هم موجود زنده داشته باشد.» این در واقع یک قیاس است. قیاسش چیست؟ یک کبرایی دارد. کبری این است که «هرآنچه که دور خورشید بگردد، موجود زنده دارد.»
چرا؟ رابطه این حد وسط با اصغر یا اکبر چیست؟ باید یا علتش باشد یا معلولش باشد، دیگر. الان این حد وسط شما که «دور خورشید چرخیدن» است، این باید علت باشد برای موجود زنده داشتن یا معلول باشد برای موجود زنده داشتن. الان شما نتوانستی اثبات بکنی. شما فقط گفتی «این دارد، پس آن هم دارد.» شما ادعا را که اینجا داری، اصلاً خود همین ادعا بود. همین ادعا را در مورد آن یکی هم تکرار میکنی.
ساختار اصلی یک استدلال تمثیلی این طوری است: شیء «الف» دارای اوصاف ۱، ۲، ۳ و ۴ است. شیء «ب» دارای اوصاف ۱، ۲ و ۳ است. بنابراین شیء «ب» دارای وصف ۴ هم هست. چرا؟ چون الف و ب با همدیگر شبیه هستند.
«فلانی ببین چطور حرف میزند! به خاطر این است که کلاس سخنرانی رفته است.» خب، فلانی هم کلاس سخنرانی رفته است، پس او هم میتواند مثل فلانی صحبت بکند. همانطور که ذکر شد، یک استدلال تمثیلی ممکن است صحیح و معتبر باشد، یعنی دارای نتیجه مقبولی باشد. چون برای تشخیص یک استدلال تمثیلی معتبر از یک تمثیل مغالطی نیاز به ملاک دقیقی داریم.
برای این کار و برای بررسی یک استدلال که دارای ساختار فوق باشد، باید دو دستورالعمل زیر را به دقت انجام دهیم:
قدم اول این است که اوصاف واقعاً مشترک در هر دو (یعنی ۱، ۲ و ۳ در هر دو) مشترکات این دو را اول باید پیدا کنیم.
قدم بعدی آن وصف چهارمی که شما گفتی و رابطهاش با آن اوصاف مشترک را باید پیدا کرد که این هم باز علت و معلول است. یعنی باید ببینیم که تمثیل در صدد اثبات چه وصفی برای شیء «ب» است و این وصف چه رابطهای با اوصاف مشترک دارد. اگر اوصاف مشترک نسبت به وصف جدید حالت شمول داشت (این هم در بر گرفت)، حالا اگر علت هم نبود شمول باشد و نیز اگر اوصاف مشترک به منزله علت وصف جدید بود، استدلال تمثیلی صحیح و معتبر است. یا علتش باشد یا شمول. در غیر این صورت مغالطه میشود.
برای روشن شدن این بحث، دو دستورالعمل مذکور در یک مثال تطبیق میشود: جریان الکتریسیته در یک سیم برق مثل جریان آب درون یک لوله است. همانطور که یک لوله با قطر بزرگتر میتواند مقدار بیشتری آب منتقل کند، یک سیم برق با قطر بیشتر هم میتواند حجم بالاتری از الکتریسیته را منتقل کند.
خوب، جریان الکتریسیته در یک سیم برق مثل جریان آب درون یک لوله است. وقتی که یک لوله به صورت عمودی قرار داشته و آب از بالا به پایین در جریان باشد، فشار آب در طبقات پایین یک ساختمان مرتفع بسیار بیشتر از فشار آب در طبقات بالا است. همچنین ولتاژ برق در طبقات پایین ساختمان از ولتاژ طبقات بالا بیشتر است.
این قیاس هم که اعلام میشود، اولش درست است. در هر دو تمثیل مبتنی بر شباهت جریان مولکولهای آب درون یک لوله و جریان الکتریسیته در یک سیم است. همچنین هر دو جریان آب و الکتریسیته امری کمی و قابل اندازهگیری هستند. بنابراین وصف مشترک در هر دو تمثیل، جریان داشتن یک امر کمی در یک مسیر ممتد است.
در هر دو حالت، رابطه مستقیمی بین افزایش و بزرگ شدن مسیر جریان با مقدار جریان (یعنی الکتریسیته) وجود دارد. بنابراین در استدلال اول، اوصاف مشترک بین جریان آب و جریان الکتریسیته رابطه قوی علّی با وصف جدید دارند. یعنی افزایش جریان در اثر بزرگتر شدن قطر لوله آب، رابطهاش علّی است. رابطه بزرگتر شدن قطر لوله و افزایش جریان از این رو تمثیل اول یک استدلال صحیح و معتبر است؛ چون ما علتیابی کردیم و آن علت را به خاطر این است که علت مال این وصف است. این وصف هم که در این مقیسعلیه ما هست، بله، میآییم این را این طرف هم در این ممسول ما هم خلاصه پیاده میکنیم.
استدلال دوم، چنین رابطهای بین اوصاف مشترک و وصف جدید وجود ندارد، علت نیست. چون جریان مولکولهای آب درون لوله تحت تأثیر نیروی جاذبه زمین است و به علت اینکه آب دارد، فشار حاصل از وزن سطوح بالاتر آب باعث افزایش فشار سطوح پایین میشود؛ اما جریان الکتریسیته وزن ندارد. شما تمثیل کردی به، یعنی قیاس شما «معالفارق» است. آنجا به خاطر اینکه یک وصفی این وسط هست که آن را لحاظ نکردی، آن وزن است. آن فشار درش بیشتر است چون وزن دارد. این فشار کم و زیاد نمیشود چون وزنی جریان الکتریسیته وزن ندارد و تحت تأثیر نیروی جاذبه قرار نمیگیرد. بنابراین تمثیل دوم مغالطی میشود.
مغالطه تمثیل کاربرد وسیعی در زمینههای گوناگون دارد. یکی از این زمینهها، مسئله تفسیر و تحلیل تاریخ، بهویژه مسئله تمدن ملل مختلف است. همه تمدنها این وصف را دارند که روزی نبودهاند و در دورانی به وجود آمده، رشد کرده و به نقطه اوج رسیدهاند، بعد افول کرده و نیست و نابود شدهاند. این اوصاف زمینهساز انواع تمثیلهای مغالطی شده است، به این ترتیب که همواره تمدنها را به یک گیاه تشبیه میکنند که روزی نبوده، بعد جوانه میزند و رشد میکند و سرانجام روزی هم پژمرده و نابود میشود.
بله، میگوید که یک زمانی رادیو را میکردند توی کمد برای اینکه جوانهایشان گمراه نشوند. با همین لحن رادیو را از دست جوان دور میداشتند و در کمدی میگذاشتند و کلیدی بود و آن را قفل میکرد. و الان دیگر نه کمدی، نه رادیویی و نه کمدیای هست و نه کلیدی. یک نفر وسط جمعیت داد زد و خندید، گفت: «نه، کلیدش هست.»
خب، تمثیل، مثلاً این مثل الان دیگر این دورهها گذشته. الان باید خود جوان انتخاب کند. از دستش، پاش، فیلتر و فلان و اینها را باید برش داریم. چی شد باعث شد که اینقدر فراگیر بشود؟ این را هم جمع بکنی فراگیرتر میشود. فلان جا شما مانع شدی، بدتر شد. کلاً هر جا مانع بشوی، بدتر میشود.
تمثیل، بعد همیشه هم که یک موردی هست، همیشه یک موردی یک جایی هست برای تمثیل. همیشه هم که داخل ایران یک بیحجابی هست و یک ضدانقلابی هست برای اینکه رسانه خارجی شما اینقدر گفتید حجاب. نتیجهاش چی شد؟ این، این الان بیحجاب است. پس نگویید. از این به بعد هم که میگوییم باز بدتر میشود. تمثیل همش قیاس است دیگر.
«قیاس اصولی» گفت: «از قیاسش خنده آمد.» خلق و ماجرایش معروف است دیگر، شنیدهاید دیگر. آن طوطیِ روغن را ریخت و خلاصه صاحبش با چوب زد تو سرش. این، کل پرهایش کچل شد. یک کچلی آمد و گفتش که: «نکند تو هم چیز کردی؟ شیشه روغن انداختی دور، کچل شده، زدنت تو سرت؟» بله، همان کچلی که میبیند کچلی خودش معلول کتک خوردن است و کتک خوردن معلول روغن ریختن است. این میآید سریع علتیابی میکند، میگوید: «پس کچلی این هم محصول کتک خوردن است.» چون در این معلول شباهت هست، پس لابد در علت هم شباهت هست. تازه اینجا که علت اصلاً نیست، اینجا اتفاق است. یعنی علّیتی بین ریختن موی سر و ریختن روغن نیست. اتفاقاً «علَیالاتفاق» این دو تا با همدیگر. یعنی وضع تالی هم هست. بله، اگر قضیه شرطیه بگویید، ولی اگر دو تا قضیه فقط باشد، یعنی با یک قضیه ما داریم آن یکی را در اینجا آمده خلاصه چیکار کرده؟ علتیابی کردی چیزی را که یا علت نبوده یا علت تامه نبوده. حالا هرکی که چی میشود مگر علت تامه کچل شدن همین است؟
اینجا آمده تشبیه کردی تمدن را به گیاه. گفته که: «این جوانه میزند، رشد میکند، یک روز هم پژمرده میشود.» هر تمدنی افولی دارد. علاوه بر تمثیل و تشبیه یک تمدن به یک گیاه یا درخت، دامنه تشبیه به اموری میکشاند که هرگز معقول و منطقی نیست. «اکنون که فرهنگ و تمدن ما شکوفا شده و به مرحله میوهدهی رسیده، شایسته است که جوانههایی از آن در سرزمینهای اطراف و دوردست کاشته شود تا هرچه زودتر تولید و تکثیر شود.»
بسیاری از تشبیهات، امر محسوسه با یک امر معقول، بله بله، آن فرق میکند. آنجا اولاً که ممثل و ممثلبه چیست؟ بعد دقیقاً علتیابی مثل هم. «فِي التَّوْرَاةِ كَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ.» بله، همین گیاه. آنجا گیاه را تشبیه کرده به تمدن یا به افراد. کلمه طیبه چیست؟ تمدن. بعد هم وجه تشبیه چیست؟ از یک جهت مقرب، از جهت مبعد. شما بدم آورده. وجه شبه چیست؟ وجه شبه این است که این ریشه دارد، آن ریشه ندارد. باشد، نه اشکالی ندارد. تشبیه نشود. بحث تو قیاس نکردن نیست. نه نه نه نه. میگوید: «اگر شما آمدی این را تشبیه کردی و این هم وجه شبه گرفتی همین افول را، یعنی گفتی این شبیه آن است، پس چون آن افول دارد، این هم افول دارد، این مغالطه است.» قرآن این کار را نکرده. یک تشبیه آورده، یک وجه شبحی آورده. تو همان حد هم گرفته. شما یک تشبیه آوردی. این تشبیه درست. بعد آنجا آمدی گفتی این مشبه با مشبهبه چون در ظاهر شبیه هم هستند، پس در افول هم شبیه هم هستند، این مغالطه است. قرآن نیامده بگوید اگر این، اگر این ور، پس آن ور. پس آن ور دیگر ندارد. گفته این شبیه در این جهت. یک «پَسِ» ندارد، نتیجه استنتاجی ندارد.
کلمه طیبه مثل درخت طیبه است در چه جهت؟ ریشه دارد. کلمه خبیثه مثل درخت خبیث است از چه جهت؟ ریشه ندارد. استاد، من فوق جثهاش از بالای زمین است. «مَا لَهَا مِنْ قَرَارٍ.» همین. نه اینکه خب حالا درخت میوه دارد. کلمه خبیثه میوه دارد؟ ندارد دیگر. فوقالعاده میوه. تعریفی که از نظر علمی دارد، میوه هیچ درختی نمیتواند نور نداشته باشد. چون اگر میوه نداشته باشد، تخم ندارد. اگر تخم نداشته باشد، اضافه نمیشود.
یک نفر دستور چند وقت طلبگی خوانده بود. گفتم: «یک وقت فکر کنم.» آمد، گفتش که: «حالا این چرا سرش را تکان نمیدهد؟» گفت: «آره، این طلبه شارلاتانبازی.» خلاصه علمی، طلبگی. کار نداریم. «درخت مثمره» در روایت وقتی میفرماید که بول تحت درخت مثمر، شجره مثمر مثلاً کراهت دارد یا حرام یا هرچی. مثمر تعریف عرفیاش دیگر. نه با این تعریف علمی شما که دیگر اصلاً ما غیرمثمره نداریم. مثمره اینجا تعریف عرفی منظور همان است که میوهداری. میبینی میوه دارد. حالا این میوه دارد، میوه عرفی. نه، اگر این علت باشد، علت میوه نداشتن من فوقالارض باشد، این فقط قرارش را قرآن گفته. گفته چرا قرار ندارد؟ چون علتش این است که اشتروا، صد من فوقالارض. خب، اگر تشبیه آمده روی علت، خب تمام معالیل را هم باید در بر بگیرد. چون روی علت فوقالارض، واسه همین قرار ندارد، پس واسه همین میوه هم ندارد. پس کلمه خبیثه هم میوه هم ندارد، همانطور که قرار ندارد و هرآنچه که از معالیل فوقالارض باشد، این طرف هم هست.
تشبیه یک شباهتی است، نه تعلیل. یعنی تشبیه را مبنای علت نیست. اینجا تشبیه بر مبنای علت است. میگوید: «این شبیه کلمه خبیث است.» چرا؟ چون قرار ندارد، مبنا ندارد. این هم مبنا ندارد. تشبیه روی مبنای علت است. اینجا برعکس است. اینجا علت روی مبنای تشبیه است. اگر تشبیه روی مبنای علت بود، میشود قیاس. قیاس منطقی. اگر علت روی مبنای تشبیه بود، میشود قیاس اصولی که «اول من قاس ابلیس» میشود تمثیل مغالطی. درست شد؟ این خیلی نکته مهمی بود.
همچنین از مغالطات زیادی که منظور اثبات بعضی از نتایج نامقبول است، جامعه انسانی را به یک خانواده یا تشکیلات حکومتی را به بدن انسان تشبیه میکند. با چنین تمثیلاتی، شخص مغالطهکننده میتواند تقریباً نتیجهای را که در نظر داشته باشد، اثبات کند. خیلی هم من دیدم بعضی از مبلغین ما، منبریهای خوب ما، منبر با تمثیل میگیرد. منبری که تمثیل و داستان نداشته باشد، منبر نمیشود. کلاس درس بعضی از علما چرا خیلی بین عوام طرفدار ندارند منبرهایشان و صحبتهایشان مثل همین است. بعضی از خطبای جمعه ما بودند، مردم میگفتند که: «ما فقط به خاطر ثوابش شرکت میکنیم.» راه فلانی خوب است، میآید. آن که میآید، قشنگ میفهمی چی میشود. فلانی که میآمد، چرا؟ چون همش داستان میگفت، مثال میزد. این آقا همش دارد معقول میگوید به مردم. خوب، حالا آن آقایی که داستان و مثال میزند، خوبیش این است ولی بدیش چیست؟ مهد مغالطه. مثال اینش خوب است ولی آقا، الی ماشاءالله مغالطه در برخی از این حضراتی که الان منبریهای معروفند که یک روز این ور میزند، یک روز آن ور میزند که ما این وری زدیم. ببخشید سخنرانی که گوش میدهد از اول تا آخر روی مبنای تمثیلی است و دارد از این تمثیل فروعاتی میکشد بیرون. مثلاً شما را تشبیه میکند به دیوار. بعد نقاط مشترک هی میگیرد، رویش مباحث روانشناسی دیوار اینجوری است، آنطوری میشود. شما باید اینطوری. خب، اینها در مقام علتیابی و تحلیل و شمول که نیست. یک شباهتی این با آن دارد. هرآنچه که فروعاتی از آن است میآید بر این بار میکند که فروعاتی نسبت به این ۱، ۲ و ۳ را دارد. ۴ را میآید فرو میکند.
مثلاً حالا این هم خیلی مهم است، خیلی مهم است. من یک وقت اول طلبگی یک روایت دست به کتاب کن نه، بد نشد. یعنی بحثهای علمیاش خوب، زیاد مطلب شاید مثلاً در حد دویست سیصد صفحهای تو ذهنم بود، آماده داشتم که کار یکی را. بحثهای تجربیاش بود که یک خرده ترسیدم. جنبههای مغالطهاش بود که یک خرده ترسیدم. تمثیل روایتی که میفرماید: «المَرأة ریحانه و لیست بقهرمانه.» زن گل است، ریحانه است، قهرمان نیست. بحثهای لغوی دارد. «مرأة» یعنی چی؟ «ریحانه» یعنی چی؟ «قهرمانه» یعنی چی؟ بعد یک حمل این وری دارد، یک سلب آن وری دارد. خود حملش قیاسیه. حملش قیاسی است، تمثیلی است. این شبیه آن است. شباهت. حالا در بلاغت میخوانیم، وجه میخواهد. مثل وجه تمثیل میخواهد. تشبیه و وجه شبه میخواهد. پیدا کردن وجه شبهش اول سخت است. حالا بخشش با تجربه خوب حاصل میشود که همان هم باز سخت است. شما بخواهی پیدا کنی و البته خود حضرت یک چیزی میفهمند. فقط قهرمان نیست. قهرمان نیست. یعنی در دایره تشبیهات نهفته دارد که گل از این جهت که قهرمان نیست. یعنی بار رویش نمیگذارد. کسی روی گل بار نمیگذارد. قهرمان به کسی میگویند که مسئولیت دارد. قهرمان از «قهر» میآید دیگر. نونش هم که به معنای اشباع یعنی کسی خیلی قاهر است. قهر زیادی دارد. جان، آن الف و نونش. حالا «مانش» من تو عبارت عربی «مان» ندیدم. مثلاً «قهرمان» «فعلان» یا باید باشد یا «فعلان» باید باشد. اگر «قهرمان» باشد یک بحث میشود. اگر «قهره» باشد یک بحث میشود. آن میمش چیست؟ میمش هم زائده است. حروف زائده. «هُمْ یَتَسَاءَلُونَ» دیگر. «هُمْ یَتَسَاءَلُونَ» حروف زائده است. «میم» هم یکی از «هُمْ یَتَسَاءَلُونَ» است. اگر «مان» باشد که آن هر سه تا میشود ز. اگر «قهرمان» باشد، الف و نون میشود. در هر صورت خیلی کار ادبی نکردم. الان تو ذهنم آمد. تو لغتنامه که میگویند «قهرمانه» یعنی مثلاً مسئول خرید و نمیدانم چی و کسی که مسئولیت روی دوشش است، یک کاری انجام بدهد. پیشکار. مثلاً گل «قهرمانه» نیست. روی گل باری نمیگذارد. گل مظهر لطافت، جذابیت، انس، بوییدن، لذت بردن، انس است. این مال کار نیست. لذا تعبیر «مرأة» همیشه تعبیر به «رجل» نمیشود. فکر کنم صحبت «رجل» از «رجل» میآید. پا برای اینکه یک چیزی رویش سوار بشود. «مرأة» از «مری» از این لوله باریکی که خلاصه یک لطافتی دارد و چیزی باید باهاش سنخیت داشته باشد. کارش هم فقط عبور دادن است و بار روی دوش شما. «مری» را اگر رویش بار بگذاری، خفه میشود.
حالا اینها روایت ما میخواستیم دست بگیریم، دیدیم که خیلی وجوه تشبیهی دارد. بحثهای روانشناسی زن خیلی، خدا وکیلی، یک جاهایی سخت است. یعنی مثلاً شما یک وجوه تشبیهی بین زن با گل داری. میخواهی بروی هی فروع گل را در بیاوری. وقتی حضرت این را برایمان حمل کردند و اصطلاحاً اطلاق هم دارد، قید نزده. فقط گفتند: «قهرمانه نیست.» که این هم باز میشود آها، که این هم باز دوباره قهرمان نیست، این تأکید میشود بر همان ریحانه بودن. قیدی نیست. تأکید همان است که ریحان است. قهرمان خودش که عدم است، سلب کرده. قید قهرمانه بودن، یعنی قهرمان نبودن این هم وصفی از اوصاف گل نیست. وصف قهرمان نبودن از اوصاف گل است. خب، اگر به این معنا بگیریم، پس چیزی اضافه نشد. چیزی اضافه نکردند دیگر. یک وجه را فقط رویش تقویت کردند. یعنی شبیه این وجهش بیشتر تقویت شد دیگر. وگرنه تخصیص که پیدا نکرد، تقیید که نزد. فقط از این جهت.
خوب، حالا اینها که بحثهای اصولی مفصلی میشود و رویش کار بشود. ولی اینکه آن حالا گل هزار و یک چیز دارد. عمرش کم است، ریحانه اینها عمرش کم است. ریحانه چه میدانم؟ مثلاً باید یک سری شرایط طبیعی باید داشته باشد. یک سری آفات، یک سری موانع. خب، آنها هم حالا تشبیهی میشود. اگر این نور میخواهد، زن هم یک چیزی در مثال نور میخواهد. اگر آن خاک میخواهد، زن هم یک چیزی در مثال خاک میخواهد. اگر این آب میخواهد، زن هم یک چیزی در مثال آب میخواهد. اینها را باز با چی اثبات بکنیم؟ کار سخت میشود. مطلب هست، و میگیرد. منبر آقا، اگر شما ۵۰۰۰ نفر جمعیت، قشنگ مخصوص چارت داستان هم تنگش بندازیم دیگر. ولی بحث برهانی نیست. خیلی محض مغالطه و کار سخت است. تو دل این آدم مبتلا به مغالطه نشود و بیاید بیرون. خیلی هنر است. خیلی کار سختی است.
خوب، مثل اینکه باید در خانواده، اجتماع به اعضای آن پول تو جیبی داده شود و از اخراج حتی تنبیه افراد مختلف جلوگیری شود. بلکه آنها را با مهر و محبت به پیوستن به دیگر اعضای خانواده ترغیب کرد. میگفتند: «شما چرا رهبری گفتند معاون اولت را بردار، برنداشتی؟» گفت: «ما رابطهمان پدرپسری است.» احزاب و تشکیلاتی که تازه شکل میگیرند، مثل طفل نوزاد میمانند. تشبیه، تمثیل، مغالطه. بعد من آن موقع گفتم، گفتم: «یعنی شما با بابات اینجور؟ بابات بگوید فلان کار نکن، دو هفته طول میکشد تا انجام ندهی؟» مثل طفل نوزاد میمانند. بابا رابطه پدرپسری هم باشد که نیست. رابطه با ولی فقیه پدرپسری هم که باشد، بابا وقتی حرف از دهنش درنیامده، آدم انجام میدهد. مثل طفل نوزاد میمانند که دیگر اعضای خانواده باید در دیگر اعضای خانواده باید در مراقبت از آنها بکوشند.
این هم گفتیم که نگویید از مغالطات تمام شد و از فلانی مغالطهای نگفتی. همانطور که در بدن انسان تنها یک مرکز تصمیمگیری یعنی مغز وجود دارد، در یک حکومت هم باید همه تصمیمگیریها و عوامل فرامین در دست یک نفر باشد. گاهی شخص مغالطهکننده بین دو امر ادعای تشابه میکند و تمثیلی میسازد تا ادعای خودش را ثابت کند؛ درحالیکه بین آن دو هیچ تشابهی وجود ندارد یا تشابه موجود در حد تشابه اسمیه است که یک چیز ثابت نمیکند.
نمونه مغالطه به وسیله رونالد ریگان ظاهراً دلقک بود توی هالیوود. ریگان آمد رئیسجمهور شد. هنرپیشه بود. بله، رئیسجمهور سابق آمریکا صورت گرفت. او در تلاش مفتضحانهاش برای سرپوش نهادن بر تناقضگویی خود در جریان رسوایی ایرانگیت مرتکب این مغالطه شد. وقتی از ریگان پرسیدند که آیا از ماجرای فروش اسلحه و هدایت سرمایه بسیار قاچاقچیان نیکاراگوئه باخبر بوده است؟ ابتدا آگاهی خودش را تأیید و سپس انکار کرد. آن وقت در یک کنفرانس مطبوعاتی برای این اظهارات ضدونقیض خودش چنین عذر آورد: «این مسئله طبیعی است که من آن جریان را فراموش کنم. چند نفر از شما میتواند به یاد بیاورد که در روز ۲۵ آوریل ۱۹۸۵ چه کاری انجام داده است؟ هرکی به یاد میآورد، دستش را بالا بیاورد.» من که دستی را نمیبینم. اما فراموش کردن کارهای جزئی و عادی و تکراری از سوی مردم با فراموش کردن یک سلسله حوادث غیرقانونی و جنجالبرانگیز که دارای نتایج بینالمللی مهمی است، از سوی یک رئیسجمهور با تمام تشکیلات و دفاتر ثبت و تنهایی خبر و مشاوران و غیره، آیا این دو نوع فراموش کردن قابل تشبیه و تمثیل است؟
آدم یادش میرود دیگر. آخه یادم یادش میرود. شما تا حالا نماز صبحت قضا نشده؟ خیلی فرق میکند. این اختیاری است، آن اختیاری است. چه تشبیهی، چه تمثیلی است؟ در بین کاربردهای مختلف، مهارت تمثیل بیشترین تأثیر وقتی حاصل میشود که شخصی از تمثیل بیانشده از سوی مخاطب استفاده کند. یعنی اگر مخاطب از تمثیل استفاده کرده، شخص به همان تمثیل برای اثبات نتیجه دیگر استفاده کند.
مثل چی؟ «آقا، ما یک خانهای را غصب کردند ازمان. بعداً مذاکره میکنیم. در ازای اینکه این خانه را از ما میگیرند، در ازای این مذاکره و فلان و اینها که ما کلی قبول میکنند که یک اتاق از خانهمان به ما برگردانند.» تمثیلی که حضرت فرداش میآید چی میگوید؟ میگوید: «شما یک خانه غیرقانونی میساختی. یکی میآید مذاکره میکند، برایش مجوز میگیرد. این چیز کمی است؟»
البته ممکن است هر دو از تمثیل مغالطه یا صحیح و معتبر باشند؛ اما به هر حال تمثیل دوم از نفوذ و تأثیر بیشتری برخوردار است و مانع میشود که نتیجهگیری تمثیل اول مقبول واقع شود. «تو باید اینطور فکر کنی که این دو برادر مثل سیب که از وسط به دو نیمه تقسیم شدهاند، بنابراین نباید بین آنها فرقی بگذاریم.» بله، حق با شماست، اما گاهی یک نیمه سیب کرمخورده است. همان تمثیل خودش استفاده میکند. مغالطه میکند روی تمثیل خود طرف. این شکل از مغالطه تمثیل دارای مثالهای متنوع زیادی است که از ذکر آنها صرف نظر میکنیم.
همانطور که ذکر شد، یکی از کاربردهای استفاده فقهای اهل تسنن از تمثیل در علم فقه و استنباط احکام شرعی است. البته ذکر این نکته لازم است که مسئله تمثیل در علم فقه و اصول اصطلاحاً «قیاس» نامیده میشود. به جرأت میشود گفت که مسئله قیاس فقهی مهمترین مسئله مورد اختلاف بین شیعه و سنی در علم اصول فقه است؛ چون اختلاف نظر در این زمینه به حدی است که علمای اهل سنت آن را بعد از قرآن و سنت و اجماع، چهارمین دلیل استنباط احکام دینی دانستهاند، درحالیکه علمای شیعه صریحاً آن را حرام میدانند.
همچنین قیاس فقهی را میشود به دو نوع اصلی تقسیم کرد. نوع اول اینکه مثلاً کسی از معصوم میپرسد: «من نمازم را با بدن و لباس نجس خواندم. تکلیف من چیست؟» جواب میآید: «باید نماز دوباره بخوانی.» در چنین موردی اشکال ندارد که درباره شخص دیگری هم که همان شرایط را دارد، عیناً همان حکم را بیان کنیم؛ چون اگرچه در ظاهر حکم یک شخص به شخص دیگر سرایت میدهیم، اما در واقع میدانیم که علت اصلی حکم را به دست آوردهایم. «الغای خصوصیت» و در واقع یک حکم، نه یک قیاس فقهی و تمثیل، بلکه یک قیاس منطقی است و به همین علت فقهای شیعه این قیاس را میپذیرند.
نوع دوم اینکه بود، به هر کسی که اینجوری است، منظور شما نیست، هرکی اینجوری است، باید این کار را بکند.
نوع دوم اینکه قیاس فقهی علت حکم فهمیده نمیشود و صرفاً به دلیل شباهت دو مورد، حکم یکی به دیگری سرایت داده میشود. به عنوان مثال، در دستورات اسلامی آمده است که برای گوسفند، شتر و گاو زکات داده شود. حال آیا میشود در اینجا قیاس یا تمثیل برقرار کرد؟ گفت چون شتر وسیله حمل و نقل در آن زمان بود، به وسایل حمل و نقل امروز یعنی به اتومبیل هم زکات تعلق میگیرد. عیناً همین مطلب کتابی است، اسم نمیبرم. یک کتابی هست اینجا سبزه اینها، فکر کنم دقیقاً تو همین جلد باشد. دقیقاً همین مطلب به ایشان میگوید. ایشان میگوید نظر فقهی من این است که امروز به اتومبیل، هواپیما، نمیدانم قطار فلان اینها زکات تعلق میگیرد. آن وجهی که در آنها هست، به دلار، به نظر من به دلار زکات تعلق میگیرد. کسی دلار دارد چند صد دلار. مسکوکات طلا، نقره. عرض کنم که استاد معتبری بود ایشان. حالا در هر صورت، ایشان میگوید فقط مشکل این است که ما حد نصابش را بلد نیستیم. حد نصابش را معصوم بیان روشن میکند. برای من هیچ فرقی، خب اینجا ایشان گفت که این قیاس، دقیقاً این همان قیاس اصولی است که باطل است.
بحث قیاس یکی از بحثهای بسیار مهم در اصول است و بسیار سخت. به ظاهر خیلی ساده است اما گفتیم قشنگ فهمید. ولی شما وقتی میآیی میروی تو دل بحثهای فقهی ما واقعاً یک جاهایی برق سهفاز آن میرود تو بحثهای استنباط. نصابهایش فرق میکند. «قانمه» و «صائمه»، گوسفند «قانمه» و گوسفند «صائمه». اونی که خودش میرود میچرد یا اونی که شما بهش میدهی. نصابهایشان اینها متفاوت است. آنقدر که یادم هست کتاب زکات اصل. حالا اینجوری کتاب زکات خیلی چون محل رجوع نیست، چیزی ازش آدم یادش نمیماند. ما که زکات نمیدهیم، آن هم که باید بدهند، ما که اصلاً چیزی نداریم که بدهیم. اونی هم که دارد که بدهد، نمیدهد. به مراجعه تا حالا یک بار در عمر من کسی از زکات از من نپرسیده است. بله، پتو. مناطقی که گوسفند و اینها داشتند. یک نفر حرفی از زکات تا حالا با ما نزده است.
قیاس فقهی نوع دوم که درش علت حکم معلوم نیست و صرفاً به علت شباهت دو چیز حکم یکی به دیگری یک تمثیل منطقی است و به نظر فقهای شیعه هیچ اعتباری ندارد و عمل کردن طبق آن در مورد احکام و مسائل دینی حرام است. اما فقهای اهل سنت هر دو نوع قیاس فقهی را جایز میدانند و بسیاری از احکام خود را به این وسیله به دست میآورند.
گفت: «رفت سلمانی.» گفت که: «موهایی که بزنی.» سلمانی بهش گفت: «هر مویی که کنده شود، دو برابر در میآید. موقعی که زده میشود، دو برابر در میآید.» امام قیاسیون، قیاسگر ایشان گفتش که: «پس موهای سیاه من را فقط بزن. سفیدها را نگه دار. سیاهها دو برابر بشود.» سفید خیلی دیده. کلاً تو فاز قیاس. اصلاً شب میخوابید، خوابهای قیاسی میدید. عجیب بوده واقعاً. امام صادق هم هیچی برایش نگذاشت. تعابیر حضرت برایش به کار بردند که یعنی من جای این بودم میرفتم میمردم. مقبره زدند. بارگاه دارد. ضریح دارد توی بغداد پشت کاظمین. کاظمین یعنی شما میروی مثلاً فاصله مثلاً چه جور بگویم؟ مثلاً بلا تشبیه، بلا تشبیه، بلا تشبیه، هزاران مرتبه بلا تشبیه. مثل حرم امامزاده عبدالعظیم. فاصله آن هم خیلی شلوغ است. جمعیت میآیند، میآیند زیارت. تشکیلات. نمیدانم چرا وهابیها تا حالا آن ورها را هیچکدام نکشتند. نه بمب گذاشتند. اصلاً کاری ندارند. نه تهدید. عجیب است. برای خود من واقعاً سؤال.
تمرینهای مغالطه: تعیین کنیم که در هر کدام از اینها چه مغالطهای به کار رفته است.
استاندار دوست خوب کشاورزهای این منطقه است. خودش این مطلب را به کشاورزها گفته است. مسلماً دوست به دوست دروغ نمیگوید. این کدام یک از این مغالطات بود؟ دلیل اعم از مدعا، اخص از مدعا. نه، صغرا چیست؟ کبری چیست؟ که نتیجهاش چیست؟ کبرای «استاندار دوست خوب کشاورزان منطقه است.» صغرای «کبری خودش را به کشاورزها گفته است.» نتیجه: «دوست که به دوست دروغ نمیگوید.» صغرا، کبری، نتیجه.
چرا؟ خوب این کتاب در زمینه آموزش زبان فرانسه از بهترین کتابهای موجود است؛ چون تمام دانشجوی زبان فرانسه باید این کتاب را به طور کامل مطالعه کرده و همه مطالبش را حفظ کند. کبری ندارد. یک کبرایی در دلش نهفته است ولی مضمر مردود نیست. «هر کسی که دانشجوی فلان است باید این را بخواند.» و موضوع. خب الان نتیجه چیست؟ نتیجه چیست؟ «همه دانشجوها باید این را بخوانند.» این نتیجه است. صغرا چیست؟ «بهترین کتاب موجود است.» کبری چیست؟ «بهترین کتاب موجود را کتاب درسی میکند.» که نگفته. نتیجه چیست؟ «همه باید بخوانند و حفظش کنند.» «مضمر مردود» است. یعنی تو صغرا همین که یکی از صغرا کبرایش افتاده، یعنی آن مقدمهای که حذف شده مشکل داشته است. مضمر مردود این است دیگر. آن مقدمهای که حذف شده مشکل داشته است. یعنی اینجوری بوده. کبرای کسب شده مشکل ندارد. اینجا مشکلش این است که دلیل ربطی ندارد. با این دلیلی که شما آوردی اثبات نمیشود که همه باید بخوانند و حفظش بکنند. حفظ کردن دلیل دیگری میخواهد. اینجا خیلی ربطی به حفظ کردن ندارد. «بهترین کتاب است.» من حفظش بکنم؟ بهترین کتاب حفظ کردنش از کجا؟
سوم: این داروی گیاهی چون شفابخش است، بدمزه نیست و شما هیچ مشکلی در خوراندن آن به فرزندانتان نخواهید داشت. چی حذف شده؟ «شفابخش است، بدمزه نیست.» یا «هیچ داروی شفابخشی بدمزه نیست.» بعید میدانم فردی که در یک خانواده فاسد رشد کرده باشد، بتواند انسان صالح و درستکاری بشود. طبیعی است که در بین میوههای فاسد درخت آفتزده نمیشود انتظار داشت یک میوه سالم به وجود بیاید. مضمر مربوط. چرا؟ کبری هر کس که در خانه فلان است، غلط است دیگر. آنجا اصلاً نتیجه ندارد. یعنی نتیجه اصلاً صغرا کبری ندارد. صغرا کبری نیست. «بعید میدانم فردی که تو خانواده فاسد رشد کرده باشد، بتواند صالح و درستکار بشود.» «طبیعی است که در بین میوههای فاسد درخت مسافتزده نمیشود انتظار داشت که میوه سالم به وجود بیاید.» چون دارد. صغرا کبری ندارد.
نتیجه: ما یک سری چونیهایی داشتیم که قیاسی نبود. چونی که قیاسی نیست چیست؟ قیاس استقلال و تمثیل. استقلال و تمثیل هم بود ولی صغرا کبری نداشت. این آن است چون فلان چیز هم آن چون دارد. ولی تمثیل صغرا کبری ندارد. چون صغرا کبری ندارد دیگر، اصلاً قیاس مضمر مردود نمیشود. میگوید: «این دارد حمل میکند. این فلان چیز است.» چرا؟ «چون فلان چیز هم که شبیه این است، فلان چیز است.» «چون فلان چیزی که شبیه این است، فلان حکم را دارد. این هم که از آن جهت شبیه این است، باید همان حکم را داشته باشد.»
اگر در تدریس دروس دوره ابتدایی سختگیری بشود، دانشآموزان نسبت به درس بیعلاقه میشوند. اگر سختگیری نشود، پایهشان ضعیف میشود. چیزی یاد نمیگیرند. از آنجا که جز این دو راه، راه دیگری نداریم، به نظر میرسد اکثر دانشآموزان در دوره ابتدایی یا به درس بیعلاقه میشوند یا با پایه ضعیف وارد مقطع دیگر میشوند. کیا که چی میشود؟ یک کاری کرد. کاری کرد که یک فرمول ریاضیاتی داشتیم. PQRS. PQRS چی بود؟ اگر P Q آنگاه R S. مدلی نیست. یا این یا آن. چه مدلی بود؟ قضیه منفصله بود. منفصله. این منفصل یکی از چیزهایش خلط نسبتاً شما اونی که نسبت بود، آن وسط شما نسبتسازی میکردی. یعنی متقارن نبود. این با متقارن بود یا تردیدپذیر، تعدیلناپذیر. ناپذیر متقارن و تجدیدپذیر مشکلی ندارد. داداش غیرمترقبه را. آها، خیلی ریاضی ریاضی P Q آنگاه R S. مقدمه اول، مقدمه داشتیم. آن چی بود؟ اگر بچه پسر باشد یا مصباح یا هدی. اگر پسر باشد مصباح، اگر دختر باشد هدی. بچه ما یا پسر است یا دختر. پس اسمش «ذوالحدین جعلی» «ذوالدین جلیلی». چه جوری جواب میدادیم؟ شاخها را میگرفتیم یا از بینشان عبور میکردیم؟ معنی راه سومی را دهم. معکوس. سختگیری بشود، دانشآموزان نسبت به درس بیعلاقه میشوند. اگر سختگیری نشود، پایشان ضعیف میشود. چیزی یاد نمیگیرند. از آنجا که جز این دو راه، راه دیگری نداریم، به نظر میرسد اکثر دانشآموزان در دوره ابتدایی یا به درس بیعلاقه. ندارد. برعکسش کنیم چی میشود؟ آن چطور برعکس کرد؟ به مادر گفت: «از هر دو طرف محبوب میشوم.» سختگیری نکنیم باعث میشود که آها، اگر سختگیری هم بکنیم، اینجوری میکنی. پس یا علاقهمندند یا پایشان قوی است. ضمن اینکه فرد سوم داریم. هم سختگیری بشود، هم علاقهمند باشد. با اشتیاق خودشان سختگیری کنیم. با نظر خودشان سختگیری.
مسئله: به جرأت میشود گفت که میزان مطالعه در کشور نسبت به سالهای گذشته افزایش چشمگیری داشته است. من هر وقت سری به کتابخانه فرهنگسرای شهر میزنم، میبینم مملو از جمعیت است. اگر کسی پدر سوخته باشد، از همین چیز. بعضی از بزرگان ما سوء استفاده میکنند. شما ببینید دینداری مردم تقویت شده است. بروید ببینید اعتکافها چقدر شلوغ شده است. پدر سوخته باشد، مغالطه نیست. علت است. بله، دارد تحلیل میکند. خوب، این چیست؟ این یک کتابخانه رفته، همه جا زیاد شده است.
ترمیم شتاب افزایش تعداد دانشجوهای فلسفه غرب و زبانهای خارجی چه لزومی دارد؟ اگر توجه داشته باشی، در موقعیت فعلی ما باید به دنبال روشهایی باشیم تا بتوانیم فرهنگ ایرانی و اسلامی خودمان را در عرصه جامعه ارائه و گسترش بدهیم. به همین منظور باید در نشر ادبیات، معارف، تاریخ و هنر خویش بیش از پیش سرمایهگذاری کنیم. شما هم در وزارت آموزش عالی باید در این راستا قدم بردارید. چرا؟ تحقیقات تاریخی نیازمند این است که محقق اطلاعات عمومی بسیار گسترده داشته باشد؛ چون در یک پژوهش مربوط به حوادث و جریان تاریخی، اطلاعات عمومی وسیع بسیار ضروری است.
اونی که بازجو در میآید این است که قضای نمازهای دوران عادتم بر زمان واجب باشد؛ چون قضای روزههای این دوران بر وی واجب است و قطعاً فضیلت و اهمیت نماز کمتر از روزه نیست.
امروز رشته باستانشناسی هیچ ارزشی ندارد. دو تن از دوستان خود بنده فارغالتحصیل رشتهاند. آنها از رشته خود هیچ استفادهای نمیکنند و به امر تجارت رو آوردهاند. مغالطههاتو بخوانم؟ برای شما بخوانم؟ همین را شبیه همین را. بله، فرصت نیست بخوانم. فقط میگویم رتبه یک تجربی امسال دیروز اعلام کردند. چهار سال دانشگاه شریف برق خوانده، یعنی سال چهارم برق شریف. همین حالا یک مشکلی است که نمیتواند کنکور شرکت کند و شرکت کرده و اول هم شده است. خب، حالا واکنش مردم را دیدید؟ «نون تو تجربی است.» کسی هم که رفته چهار سال برق شریف خوانده، فهمید که «نون تو تجربی است.» ولی نشان میدهد ما چه مملکت داغونی داریم که دانشمند برقمان باید بیاید برود آخرالزمان پول در بیاورد. دقیقاً متنی که دیروز منتشر شد. دکترا داشته باشد. ۱۰ تا دکترا داشته باشد. اول که شده، لو رفته. قبلاً تابعیت ایرانی نداشته. انصراف و اینها بدهد، نمیشود. تابعیت ایرانی نداشته باشد، میشود. یکی از دوستانمان بود. یک بار با ما خواند. بورسیه نبوده. مثلاً پاکستانی بود. یعنی شناسنامه پاکستانی داشت. پدرش روحانی اینجا بودند. بعد: «تابعیت ایران دارم میخوانم، بفروشم؟» داداشش همان موقع که پزشکی قبول شد، فروخت و آمد نشست طلبه شد. الان مگر میشود فروخت؟ زاهدان، دختر نشسته بود، نوشته بود: «زاهدان با تهران. آنچه شما خواستی از یکی خانم، هرچی، هرچی میخواستی سال ۷۸، مثلاً رسیده به ۷۸۰ میلیون.» میشود مگر آخه؟ با زاهدان جابهجا کرد. رپ زاهدان. انصراف زد. خدا قبول کند.
اینکه در شهربازی تونلی به نام تونل وحشت وجود دارد، چیزی بیشتر از یک اسم نیست. زیرا ترس و وحشت جدی ایجاد نمیکند. طبق یک آمارگیری از کسانی که از تونل وحشت عبور کرده بودند، چه مرد، چه زن، کوچک، بزرگ، سؤال شد که آیا شما در تونل احساس ترس و وحشت داشتید؟ ۹۶ درصد پاسخ داده بودند: «خیر.» شماره چهار درصد وحشت مورچهفروش. اولیه مکملی چیکار کرده بود؟ دروغ گفته است. اینها چیکار کردند؟ ۹۶ درصد. خیلیهایشان. نه، شما ترسیدی؟ منم اصلاً نمونه عدم بقا نیستم. نمونه جناب آقای قاضی، هیئت رئیسه محترم دادگاه. در مورد اتهام دزدی یک ساعت مچی از این فروشگاه که به من نسبت داده شد، باید عرض کنم که اگر شما درباره من تحقیق کنید، متوجه میشوید که من شخص ثروتمندی هستم و لذا نسبت دادن چنین اتهامی در مورد من به هیچ وجه درست نیست. من چه نیازی؟ ۸۴. یکی آمده بود توی مناظره انتخاباتی. حالا وقتمان هم کم است. بعد ما میگفتیم که: «آقا، فلانی آمده برای اینکه قدرت را دست بگیرد. اصلاً عاشق قدرت است. قدرت میخواهد.» کاملاً اثبات شد. «قدرت آمده.» «فلانی برای خدمت آمده.» این حرف اصلی بود دیگر. آن موقع بین حزباللهیها، آن طرف. حالا یکی آمد، هی مثلاً نیمه حزباللهی: «فلانی نیاز به قدرت ندارد. الان فلان جا مسئول، فلان جا مسئول، فلان جا مسئول. چه نیازی به قدرت داشته باشد بیاید؟» «نیاز به قدرت نداشته. من نیازی نداشتم دزدی کنم.» من گفتم: «تو دزدی.» همان اسمش را داشتی. چند بار هم گفتید. مضمر مردود. یک کبرا را حذف کرده. «دزدی نمیکند.» یعنی هر کس که قدرت جایی دارد، ریاست جمهوری اقدام نمیکند. به نظر من محکوم به، چقدر آدم وقتی خوب مینشیند فکر میکند، چقدر مغالطات ما در زندگیمان شنیدیم و چقدر برگرد. «چه نیازی به قدرت دارد بیاید؟» «به نظر من محکوم به زندان نباید بیش از ۵ سال متوالی در زندان بماند.» قدرت دارد دیگر، نمیآید دنبال قدرت. تو دادگاه میگفتش که: «به من میگویند تو دزدی. من اینقدر پول دارم که اینها پول خوردن برایم حساب بازی.» آهنگ خوب نیست. پول خورد نیست. یک پله بالاتر از آن. ثروتمند قدرت ریاست جمهوری، آدم ثروتمند دزدی میکند. تمثیلی. یعنی همین تعلیلی برای آدم پیدا کرد. علت پیدا کرد روی یک مثال دیگر که شفافتر است. خیلی واضحالبطلان است. بیار آدم. «به نظر من محکوم به زندان نباید بیش از ۵ سال متوالی در زندان بمانند؛ چون طبق تحقیقات، مضرات تنهایی بیش از حد او را به مدت طولانی بسیار وحشتناک.» جاهایی که شیخ انصاری غوغا میکند. میگوید: «آقا، این دلیل اصلاً عقلی است. این چه ربطی به اینجا دارد؟ اینجا محل بحث در مورد فلان است.» یک کسی هم روانشناسها میگویند: «اگر کسی هم آمد بیرون زد، ۱۰ نفر را کشت.» آن هم باز برود تنها افسرده بشود. آن هم باز بد است. روانشناسها این را هم میگویند. از خود روانشناسها برو بپرس. مصالح و مفاسد. ۴ تا مفسده هم دارد. یک حکم. مصالحش بیشتر است. چون مشکل قلبی دارد. اگر تو باشد، اشکال دارد. پس باید بیاید بیرون. کلاه سر دو نفر بنده خدا یک جور. سعی کن با این یک جور کنار بیایی. «ما نمیتوانیم بیشتر از چند روز این را نگهش داریم.» برداشته برده آنجا مدرکسازی کرده.
پسرم، تو باید یا مهندس عمران بشوی یا پزشک؛ ولی از آنجا که رشته تو ریاضی است و نمیتوانی در کنکور پزشکی شرکت کنی، پس حتماً باید مهندس عمران بشوی.
شما گفتید که فیلم اخیرتان در زمره فیلمهای فکری فلسفی قرار میگیرد. آیا بله، چون عمدتاً تماشا بله، چون عمدتاً تماشاگران خاص، یعنی افراد تحصیلکرده و روشنفکران به این فیلم توجه نشان میدهند. دلیل من این است که بیشتر تماشاگران خاص میآیند، روشنفکران میآیند. به چه دلیلی تماشاگران این فیلم جزء روشنفکران افراد تحصیلکرده به حساب میآیند؟ البته طبیعی است که این دسته از مخاطبان سینما تنها به فیلمهای فکری فلسفی مثل فیلم اینجانب توجه و علاقه بیشتری دارند. نتیجهاش آخر همان مقدمه اول.
به نظر بنده بهتر است داخل جریانات اجتماعی نشوی؛ چون اگر از حق دفاع کنی، مورد تعرض اکثریت قرار میگیری. اگر طرفدار باطل باشی، مورد بیمهری رهبران دینی قرار میگیری. پس خودت میبینی که چه طرفدار حق باشی، چه طرفدار باطل، یا مورد تعرض اکثریت میشوی یا مورد بیمهری رهبران دینی. بله، اینقدر با همین حرفها طلبه نمیشوند. به من گفتند: «یا باید بروی قید دنیا را بزنی یا نروی قید آخرت را بزنی.» من دم نمیشود غیر دنیا را زد، نه غیر آخرت. گفتم: «نه حوزه یا باید بروی حوزه قید دنیا را بزنی و بروی دانشگاه غیر آخرت را.» من دیدم نه حوزه میتوانم بروم که دنیا را بزنم نه آخرت، نه دانشگاه آخر بودم. رفتم سوپرم. آخرت را هم نمیزدی. این همه طلبه دنیا نزدند، آخرت را زدند، قید دنیا را زدند، آخرت چسبیده. یک حالت بدی هم دارد.
و این کتاب شریف پس از ماهها و بلکه سالها، تمام شد. پس از سالها شروع شد و پس از ماهها تمام شد. خدا را شکر. انشاءالله که اهل مغالطه نباشیم و مغالطه شناس باشیم. و الحمدلله رب العالمین.
نظرات کاربران
هنوز نظری ثبت نشده است.