رزق کبوتری
معرفی
پاسخ به شبههی؛ ضعف ما در برابر قدرت نفوذ شیطان.[ 3:00 ]
روایت؛ انس با قرآن در جوانی، مهندسی معکوس خداست برای حفاظت انسان در برابر تسلط شیطان.[ 5:50 ]
داشتن منطق و ذهنیت قرآنی سدّیست در برابر نفوذ شیاطین.[ 8:10 ]
انذارهای تکاندهندهی قرآن در مورد یهود و تفکر یهودی![ 8:50 ]
اراده و دست تربیت امام معصوم(ص)، تضمین کنندهی حضور اولیای خداست در هر دوره.[ 13:30 ]
استراتژی پرتقالی؛ مرام یهودیان مسلماننماست که مذاکره با دشمن را کلید حل مشکلات میدانند![ 24:00 ]
پیامبر اکرم(ص)؛ «توکل که داشته باشی، خدا رزق کبوتری به تو میدهد»![ 29:40 ]
ذکر کرامات و کمالات علامه طباطبایی(ره) و آثار توکل در زندگی ایشان.[ 33:50 ]
داستان گهوارهی موسی و نیل و پرورش او در دامان فرعون، اعجاز مهندسی عالم به دست خداست![ 42:15 ]
باور به «حسبناالله و نعمالوکیل»؛ نشانهی رخنهی خدا در خون و جان مؤمن است.[ 48:00 ]
روضه؛ توکل محض حضرت زهرا(س) به خدا، در برابر ضربات قنفذ و نامردمانی که او را دوره کرده بودند…[ 52:00 ]
روایت؛ انس با قرآن در جوانی، مهندسی معکوس خداست برای حفاظت انسان در برابر تسلط شیطان.[ 5:50 ]
داشتن منطق و ذهنیت قرآنی سدّیست در برابر نفوذ شیاطین.[ 8:10 ]
انذارهای تکاندهندهی قرآن در مورد یهود و تفکر یهودی![ 8:50 ]
اراده و دست تربیت امام معصوم(ص)، تضمین کنندهی حضور اولیای خداست در هر دوره.[ 13:30 ]
استراتژی پرتقالی؛ مرام یهودیان مسلماننماست که مذاکره با دشمن را کلید حل مشکلات میدانند![ 24:00 ]
پیامبر اکرم(ص)؛ «توکل که داشته باشی، خدا رزق کبوتری به تو میدهد»![ 29:40 ]
ذکر کرامات و کمالات علامه طباطبایی(ره) و آثار توکل در زندگی ایشان.[ 33:50 ]
داستان گهوارهی موسی و نیل و پرورش او در دامان فرعون، اعجاز مهندسی عالم به دست خداست![ 42:15 ]
باور به «حسبناالله و نعمالوکیل»؛ نشانهی رخنهی خدا در خون و جان مؤمن است.[ 48:00 ]
روضه؛ توکل محض حضرت زهرا(س) به خدا، در برابر ضربات قنفذ و نامردمانی که او را دوره کرده بودند…[ 52:00 ]
متن کامل
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی محمد و آل محمد. فعالیت الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین.
امروز توفیقی شد که خدمت شما عزیزان، شما برادران عزیزم، نوجوانهای نورانی و باصفا، باشیم. امروز الحمدلله توفیقی شد شماها را زیارت کنیم و در این جمع باصفا حضور پیدا کنیم. یک نکته اول عرض بکنم، نکته طلایی و یک یادگاری که انشاءالله در ذهنتان بماند؛ چون روایت دارد که «العلم فی الصغر کالنقش فی الحجر.» آدم در سن پایین وقتی که چیزی یاد میگیرد، مثل آن نقشی میماند که روی سنگ هک میشود. روی سنگ وقتی که حکاکی میکنند، این دیگر هرچقدر باران میآید، آب میخورد، خاک میخورد، از بین نمیرود. ولی هرچه سن آدم بالاتر میآید، این دیگر هی این گیرایی کمتر میشود. خود ما الان دیگر این را قشنگ احساس میکنیم. چیزی که در نوجوانی یاد گرفتیم با چیزهایی که الان مطالعه میکنیم و میخوانیم، میبینیم که خیلی تفاوت دارد. آنها قشنگ بعضیهایش هک شده در ذهنمان. الان یا نه، فراموش میکند آدم. برای شماهایی که الان گیراییتان این شکلی است، مثل نقش روی سنگ میماند این مطلب. یک یادگاری است که انشاءالله حک بشود و برایتان بماند.
روایت دارد که شیطان وقتی از درگاه الهی رانده شد، چند تا درخواست کرد. یکیاش این بود که یک عمر نامحدود از خدا خواست. خدای متعال هم فرمود: «نه، من عمر نامحدود به تو نمیدهم. عمر طولانی میدهم، این هم به عنوان مهلت بهت میدهم که حالا زمینهای باشد که توبه کنی، برگردی الی یوم الوقت المعلوم.» دیگر شماها اهل قرآن هستید. وقتی که خودم میدانم، چند تا درخواست داشت: یکی ذریهای که خدا بهش بدهد معادل ذریه آدم باشد، بلکه دو برابر ذریه آدم باشد. با هرکدام از فرزندان آدم، دو تا از فرزندان ابلیس حضور داشته باشند. این ظاهراً موافقت شد.
یکی دیگر از درخواستهایی که کرد این بود؛ گفت: «من میخواهم که به من تسلط بدهی نسبت به آدم و بچههایش، بنیآدم رو زورم بهشان برسد.» عبارت این است: «میخواهم مثل خونی که توی تن اینها جاری است، من این شکلی جریان داشته باشم، این شکلی نفوذ داشته باشم.» که این هم بهش اجازه داده شد. البته حالا اینجا روایات زیادی از این مطلب زیاد است که حالا قلب را هم درخواست کرد، بهش اجازه داده نشد. توضیحاتی دارد که حالا کار نداریم.
نکتهای که هست این است که اینجوری که آدم نگاه میکند، ما بدبخت شدیم! هر یک دانه ما را دو تا از آنها داشته باشد، مثل خون هم جاری باشد! خدا ما را سپرده توی کامل شیطان؟ خدا رحمت کند مرحوم آیتالله حقشناس تهرانی از علمای بزرگ تهران، استاد همین آیتالله جاودان و خیلی شخصیتهای دیگر. ایشان میفرمود: «من یک حدیثی را در پیری باهاش آشنا شدم. کاش در جوانی با این آشنا میشدم.» این مطلب یادگاری این جلسه امروز ما و شما. فرمود: «یک چیزی را در پیری آشنا شدم. کاش من این را جوانی یاد گرفته بودم.» یک قاعدهای توی این روایت شبهه را برطرف میکند. این شبهه که آقا ما که زورمان به شیطان نمیرسد، خدا هم که ما را سپرد دست شیطان، آن هم مثل خون جاری شد و نفوذ پیدا کرد. آدم احساس میکند که خدا انگار خودش هم بدش نمیآمده که ماها همه بیفتیم توی چنگ شیطان. من فهمیدم این روایت راهکار این قضیه است که در پیری باهاش مواجه شدم.
روایت دارد که هر جوانی که، تعبیر "شاب" یعنی جوان، هر جوانی که انس با قرآن داشته باشد، سر و کار با قرآن داشته باشد، قرآن با رگ و گوشت او آمیخته میشود. روایت. ایشان فرمود: «من در پیری این را دیدم. فهمیدم عجب! به قول ماها، مهندسی معکوسی که خدا کرده برای قضیه شیطان این بوده: شیطان گفتش که من میخواهم مثل خون جاری بشوم. خدا هم فرمود: اگر از جوانی با قرآن انس بگیری، قرآن مثل خون در وجودت جاری میشود. دیگر شیطان نمیتواند مثل خون جاری بشود.» این راهکار. در جوانی کسی این را به من یاد داده بود. دیر فهمیدم، دیر یاد گرفتم. راه نفوذ شیطان بسته میشود. همین کاری است که شماها دارید میکنید. همین کاری که معلمهایتان دارند انجام میدهند. شما را دارند انس میدهند با قرآن.
البته حالا این انس با قرآن یک بخشش قرائت، تلفظ، همین صوت و لحن و آواهایی که واقعاً جذاب است. صوت قرآن واقعاً جذاب است. پروفسور ژاپنی که استاد تمام موسیقی بود، چند سال پیش، بیست سی سال پیش، آمده بود ایران، همایش. همایش تمام میشود. نزدیک اذان بوده. میآید بیرون از آن سالن کنفرانس. از مسجد پخش میشده قرآن قبل اذان. یک لحظه میخکوب میشود. میگوید: «این صدای چیست؟» میگویند: «برای چی؟» میگوید: «من یک عمر است در موسیقی کار کردهام. این آوا همه آن استانداردهایی که برای درجه یک باید داشته باشد، دارد. ولی من تا حالا نشنیدهام. این چه موسیقی است؟ از کجاست؟» گفتند: «بابا! این صدای قرآن است.» دیگر راه میافتد و شیفته میشود. حالا موضوعی که مفصل روش یک عده کار کردهاند، موسیقی، کتابهای متعددی در موردش نوشته شده. موضوع خودش مفصلی است. همین آوای قرآن، موسیقی قرآن بینظیر، جذاب، واقعاً جذاب. کلمات قرآن، داستانهای قرآن، اینها همش میشود انس با قرآن. همش میشود نفوذ قرآن در وجود ما. بستن منفذ شیطان برای اینکه بخواهد راه پیدا کند.
ولی اونی که از همه اینها مهمتر است چیست؟ منطق قرآن است. این از همه اینها مهمتر است. به تعبیر رهبر شهیدمان، ذهن قرآنی پیدا کند آدم. ذهنیت قرآنی پیدا کنید. دید قرآنی پیدا کند. مسائل را از این چشم نگاه کند. از چشم خدا، از چشم قرآن، از زاویه قرآن نگاه بکند. این خیلی مهم است، خیلی مهم. اگر کسی توانست اینجوری باشد، برده است. اگر کسی اینجوری بود، شیطان دیگر نمیتواند چیزی از این بکند، چیزی از این بقاپد. ذهن قرآنی. بله، ما به حسب ظاهر مسلمانیم، مؤمنیم. ولی یک تعدادی از ماها را، یک تعدادی از مسلمانها را پیغمبر در موردشان فرمود: «یهودیان امت.» آقا! مگر مسلمانها روبروی یهودیها نبودند؟ چرا ما یهودی مسلمان مگر داریم؟ آره، داریم. مگر میشود؟ مگر یهودی و مسلمان روبروی هم نبودند؟ یهودی مسلمان دیگر چه صیغهای است؟ این دیگر چه مدلش است؟
یهودی مسلمان یعنی کسی که نماز میخواند، ولی ذهنش ذهن یهودی است. فکرش فکر یهودی است. تحلیلش تحلیل یهودی است. علاقههایش، گرایشهایش یهودی است. قرآن پته یهودیها را ریخته روی آب. به نظرم همهتان در حفظ قرآن دارید یک کارهایی انجام میدهید، درست است؟ بله. به مقداری حفظ کردهاید همهتان. حالا من شنیدهام تا ۱۵ جزء و اینها هم بعضی بچهها کار کردهاند. اوایل قرآن همه حفظید دیگر، ها؟ باریکالله. همان اوایل قرآن، سوره بقره، قضیه بنیاسرائیل که خوب آیات متعددی از قرآن مخصوصاً سوره مبارکه بقره مربوط به بنیاسرائیل است. آن آیاتی که میفرماید که اینها میگویند ما رفقای خداییم و بهشان بگو که اگر واقعاً رفیق خدایید، با مرگ چند چندی؟ آرزوی مرگ کنید، بروید توی بغل خدا دیگر رفیقتان را ببینید. فرار میکنند. «و یود احدهم لو یعمر الف سنه.» هر یک دانهشان میخواهد هزار سال عمر کند. مرد! گفت: «این حرفها توی فکر اینها نیست.» این میشود نگاه یهود. ممکن است کسی نماز اول وقتش هم ترک نشود، ولی حالش یک همچین حالی باشد. این یهودی است.
یکی دیگر چیست؟ خیلی آیات قرآن جالب است. ما فکر میکنیم مثلاً اینها همش نیش و کنایه به یهودیهاست. نه، این دارد به من و شما تذکر میدهد که یک وقت تو یهودی نشوی. باز آن یهودی خودش میداند یهودی است. تو اگر مسلمان و شیعه باشی و یهودی باشی، این دیگر خیلی درد دارد. نماز جماعت ترک نشود. وقتی مردی بروی کنار شارون و نتانیاهو. خیلی ترسناک! یکی از آیاتی که یهودیها را معرفی میکند این است که یهودیها میگویند: «یدالله مغلوله.» خلافت عجیبی در مورد یهودیها دارد که اینها میگویند: «ان الله فقیر و نحن اغنیا.» خدا که ندارد، ما داریم. ما داریم. یک جمله از نتانیاهو یکی دو سال پیش منتشر شده و گفته بود: «دیگر خدا هم نمیتواند اسرائیل را شکست بدهد.» «ان الله فقیر و نحن اغنیا.» «یدالله مغلوله.» دست خدا بسته است.
حالا یک کسی ممکن است نهجالبلاغه هم بخواند، ولی نگاهش این است که اگر از پایین و بالا محاصرهمان کردند، چکار کنیم؟ یکی بیاید بگوید چکار کنیم؟ این همان «یدالله مغلوله» است. ما نباید کاری بکنیم؟ یک وقتی یک تعدادی از این بزرگان مقاومت بعد از قضایای عراق و پیروزی عراق بر داعش، یکهو یک حرفی بینشان میافتد که آقا اگر آیتالله سیستانی امروز در عراق از دنیا برود، چکار کنیم؟ خیلی اوضاع خراب میشود. فتوای تاریخی که آیتالله سیستانی داد همه را جمع کرد. آیا سیستانی نباشد اوضاع عراق چی میشود؟ این نگرانی همینجور بین اینها منتشر میشود. میرسد به سید حسن نصرالله، رضوانالله علیه. ایشان میآید ایران، میرسد خدمت رهبر شهید انقلاب. میگوید: «آقا یک نگرانی بین ماها هست که اگر آیتالله سیستانی از دنیا برود، اوضاع عراق چی میشود؟ اوضاع مقاومت چی میشود؟» یک پاسخی داده. ببین! ذهن قرآنی یعنی مسلمان. یعنی مؤمن. یعنی قرآنی بار آمدن. یعنی رهبر شهید فرموده بود که این از مسائلی است که به عهده من و شماها نیست. اینها جزو وظایف اختصاصی امام زمان است و خود حضرت بلد است چکار کند. جزو وظایف اختصاصی امام زمان. بالاخره یک کسی یک وظایفی هم دارند ایشان هم هستند، نه فقط برای حاجت و زن و ماشین و خانه و اینها که نیستش که. اصل کار امام زمان این است. آدمهایش را دارد تربیت میکند. از قبل تولد، از انعقاد نطفه، از کودکی. آدمش را دارد، حواسش بهش هست. دارد تربیت میکند، مدیریت میکند، برنامهریزی میکند. من و شما استرس آینده عراق را داریم، بعد امام زمان استرسش را نداشته باشد؟ آقای سیستانی از دنیا... آقای سیستانی چکار کنیم؟ چی میشود؟ یعنی الان از ۲۰۰ سال قبل، از ۷۰۰ سال قبل، از ۱۰ هزار سال قبل، اینها معلوم بوده. حساب و کتاب داشته. آدمهای آن دوران، آدمهای هزار سال بعد را هم از الان دارند تربیت میکنند، برنامهریزی میکنند.
امیرالمؤمنین کنار، یعنی مالک کنار امیرالمؤمنین بود. روایت عجیبی است. هیچکسی نمیرسید به ضرب دست امیرالمؤمنین. کرّار غیر فرّار بود و تاریخ به خودش ندیده دیگر که ضربه را که میزد، شمشیری که در میآورد، در خروج شمشیر ضربه اول را میزد، بعد ضربه بعدی را وارد میکرد. این در آمدن شمشیر هم هدر نرود. اینجور استفاده میکرد. در مقدمه نهجالبلاغه ابن ابیالحدید اینها همه را به طرز عجیبی در آن جلد اولش در وصف امیرالمؤمنین بیان میکند. یک نفر شانه به شانه امیرالمؤمنین داشت میزد و میآمد جلو. مالک بود. یکهو یک حالی دست داد به مالک. گفت: «عجب! تو هم کسی شدیها. شانه به شانه علی داری میآیی جلو.» امیرالمؤمنین رو کرد به مالک. فرمود: «جوگیر نشویها. چی میگویی با خودت؟ زدن من با زدن تو خیلی فرق میکند. جلو میزنی، میروی. من حساب و کتاب دارم. من نگاه میکنم اگر ۱۰ نسل، ۲۰ نسل بعد این یکی از شیعیان ما باشد، نگهش میدارم تا خدا امانت ما را تحویلمان بدهد. اگر ۲۰ نسل بعدش یک شیعهای باشد.» شهرام و بهرام ندارد. هرکه میآید جلو، خُبره میزنی، درو میکنی، میآیی جلو. این کار امام است. از ۲۰ نسل قبل حواسش بوده.
شماهایی که قرآنی شدید و حالا انشاءالله بعدها آیندههای درخشان خواهید داشت، از اول خلقت اهل بیت شما را میشناختند. حواسشان به شماها بوده. این دست تربیت امام زمان شما را مدیریت کرده. این مدرسه را راهانداخته. شما را دور هم جمع کرده. معلمهایتان را آورده. این فضا را، این بستر را فراهم کرده. همین صحبتها، همین حضور، همین جلسه از روز اول برنامهریزی شده بوده. هدایت شده بوده، مدیریت شده بوده. من و شما این ساعت اینجا دور هم جمع بشویم. شرایطی باشد که بتوانیم گفتگو بکنیم. این مطالب را با هم در موردش حرف بزنیم. از امام زمان چه کاره است؟ من آمدم یک سری چیزها گفتم و شما یک سری چیزها شنیدید؟ نخیر! کار امام زمان است. این حساب و کتاب است. خیلی نکته مهمی است. «یدالله مغلوله» فکر میکنم دست خدا بسته است. نگران میشود. آهنگ فلان شد، چی میشود؟ اگر اتمی بزنند چکار کنیم؟ اگر نمیدانم فلان بشود؟ اگر کوه کلنگ را بزنند، اصفهان هم که کلاً زیر دندان اینها بود دیگر. یعنی بالا و پایین، هرجا میزدند، یک دانه هم تبرکی مثل ما که اربیل را میزدیم. هرکه با هرکه دعوا میشود، ما یک دانه اربیل را میزنیم. آنها هم جنگندههایشان که میآمد، مثلاً میخواست خرمآباد را بزند، راستی اصفهان، یک اسراف! من یک دانه بمب دارم، یک دانه هم اصفهان را میزد، برمیگشت. بدبخت روزگار افتادیم توی اصفهان و تق و دوغ هم میزنند!
حساب و کتاب دارد؟ دست خدا در رفته و پدر ما که در آمد و خدا مثل اینکه حواسش نیست و امام زمان هم که در غیبتند و بالاخره حال و روزشان خوب است و ما بدبخت روزگاریم اینجا گرفتار ماجراییم؟ نه آقا! داستان دارد، حساب و کتاب دارد. آن قضیه صحیفه سجادیه که قضیه معروفی دارد، حالا الان یکهو یادم آمد که صحیفه سجادیه از اصفهان منتشر شد به دست امام زمان علیه السلام. قضیه تشرفی پیدا کردند یکی از بزرگان اصفهان خدمت امام زمان. حضرت صحیفه سجادیه را میدهد به اینها و صحیفه سجادیه از اصفهان منتشر میشود و صحیفه سجادیه توی خانه اصفهانیها که میآید، میگوید: «اکثر اصفهانیها مستجاب الدعوه شدند.» دست امام زمان. حساب و کتاب دارد. الکی است مگر؟ صاحب دارد بابا! این کلمه صاحب الزمان. صاحب دارد. مملکت صاحب دارد. عالم صاحب دارد. نه آقا! ترامپ هم میزند. عالم هم که صاحب ندارد. سازمان ملل؟ سازمان ملل خر کیست؟ سگ کیست؟ سازمان! عالم صاحب دارد. ۸ سال با ما جنگیدند. همهشان دست به دست هم دادند. همهشان دست به دست هم. الان که امروز این هیلاری کلینتون مصاحبه کرده، میگوید که عجیب است که این ترامپ دنبال پوتین اینجور راهافتاده. «من احساس میکنم پوتین از ترامپ فیلم دارد.» نمیشود اینجوری. خیلی عجیب است. هرچه میگوید این گوش میدهد. دنبال این راهافتاده. یک زمانی اینها همه در همه چیز با همدیگر اختلاف داشتند. بلوک شرق، بلوک غرب، شوروی، آمریکا. در یک نقطه با همدیگر مشترک بودند. آن هم این بود که جمهوری اسلامی باید نابود بشود. جمهوری اسلامی. با موشک و این تجهیزات و امکانات و این دم و دستگاه. جمهوری اسلامی که هنوز مرزهایش کامل استقلال پیدا نکرده بود. یک دولت موقت، دولت بازرگان که اینها سر گرفتند. لانه جاسوسی آمریکا. استعفا کردند. بعدش هم دولت بنیصدر. توی آن شرایط، توی دولت بنیصدر آمریکا به ما حمله نظامی کرد. الیور میخواست بکند. همین کاری که توی اصفهان بلایی که سرش آمد، عجیبترش، بزرگترش، صحرای طبس. نشسته بودند حساب و کتاب کرده بودند که اینجا با مختصات جغرافیایی و چه و چه و چه، بهترین تجهیزات روزشان آن موقع. نه سپاه بود، نه پدافند بود، نه بسیج بود، نه موشک بود، هیچی نبود. همه هم خواب بودند. نصف شب بود. بیابان بود. رئیسجمهور بنیصدر بود. فرمانده کل قوا بنیصدر بود. فرمانده کل قوا. چی شد؟ «لله جنود السماوات و الارض.» این ذهن قرآنی است. در برابر «یدالله مغلوله» نگاه کنید ببینید یهودی هستید یا مسلمان. «یدالله مغلوله» را توی منطقه خودتان دارید. و «لله جنود السماوات و الارض.» چی شد؟ هیچی! خدا به تن خاک بیابان لباس بسیجی کرد. رنگ خاک هم هست. لباس بسیجی. به این خاکها گفت: «پاشید، پدر اینها را در بیاورید.» خاکها زمینگیر کردند اینها را. هلیکوپتر و هواپیما خورد به هم. همه جزغاله شدند. حالا دولت خائن، شهید منتظر قائم از یزد، اینها راهافتادند بروند اسنادی که توی این از این هلیکوپتر و هواپیما اینها مانده بود بردارند بیاورند. بنیصدر دستور داد که همان چهار تا تجهیزاتی که داریم بلند شود برود لاشه سوخته را دوباره بمباران کند. که اینجا وقتی بمباران کردند، شهید منتظر قائم به شهادت رسید. اوضاع را ببینید که اصلاً کار ما تمام است. گرمی حالیمان نیست که نابود شدیم. خیلی عجیب است ها! اینها یهودیاند. اینها یهودی.
بحث را ببرم روی مثال و توضیحات و اینها. میگوید: «همه چیزم را به چشم خاکریز میبینم.» بعد به جای اینکه مثلاً تاجر بفرستیم، مثلاً سپاه قد آدم میفرستیم. میروند اینها مثلاً سفیر میشوند و این حرفها. حجاب را هم خاکریز میبینیم. یک بار دیگر هم که این آقا گفته من اگر بخواهم یک جمله مهم بگویم، کزینهای که روی یخچال میزنند که جلو چشمشان باشد، مهمترین چیزی که در زندگیام جز برنامههایم است، محتوایی که من به عنوان یک محتوای پایه پذیرفتم و مبنا قرار دادم این است. یک مادری آمد. پسرش و دخترش دعوا میکنند. گفت: «دعواتان سر چیست؟» گفت: «پرتقال.» پرتقال! «پوستش را بکنم مربا درست کنم.» این مادر آمد خود پرتقال را داد آبش را بخورد. بعد میگفتش که من فهمیدم که آقا دعواها در دنیا این شکلی با مذاکره حل میشود. پوست پرتقال، دعوای ترامپ و اینها با اسرائیل و اینها. بعد این قرآن هم میخواند، نهجالبلاغه هم میخواند. قرآن هم به سر میگیرد. روضه هم ممکن است برود. گریه هم ممکن است بکند. این یهودی است. مرام، مرام یهودی. ضد اصلاً. شیطان در ساز و کار نگاه او و تحلیل او تعریف نشده. در عالم ذهن او شیطانی نیست. دعوایی نیست. حق و باطلی نیست. موسی و فرعونی نیست. هرکس منافع. منافع. وقتی که من و شما درست با همدیگر وارد تجارت بشویم، مشکلات حل میشود. تاجر اگر باشد، کسی وارد، اگر کسی باشد، زبان دنیا را بلد باشد. حق و باطل و خاکریز و جهاد و این حرفها چیست؟
بعد ما دست و پایمان میلرزد که اینها را مسلمان ندانیم؟ مسلمان ندانیم. البته مسلمان ظاهری، آن یک بحث دیگر است که دست بهش بزنیم پاک بشود، نجس باشد، یک بحث دیگر است. ما نمیخواهیم فتوا بدهیم، مرتد کنیم یا مدل داعشیها راهبیفتیم توی خیابان هرکه حرف دیگری زد گردنش را بزنیم. نه، با شاخص قرآن، با تراز قرآن وقتی انسان ارزیابی میشود، آن کسی که فکرش این است، میشود انسان مؤمن. میشود مسلمان. هرکه رفت یک جهت دیگر، یک طرف دیگر. بعد خوب که میشکافی، میبینی ترسها، نگرانیها، همش به خاطر همین «یدالله مغلوله» استرسها که بعد این استرس زمینه هزار تا کار اشتباه میشود. باید برویم باج بدهیم و سبیل اینها را چرب کنیم. اینها را راضی نگه داریم. کرباسچی آمده بود توی تلویزیون. دیدید چه اراجیفی میبافت؟ یک زمان معمّم بوده ها! کرباسچی آخوند بوده. غضب ظاهر. توی عکسهای امام خمینی است. با لباس روحانیت بغل امام خمینی وایساده. بعد آمده میگوید که بالاخره ما یک کاری کردیم آمریکاییها را ناراحت کردیم دیگر. بابا! آن ۵۰ بار نقض کرده باشد، بازم تو نباید میزدی. اذیتش نکن دیگر. صدایش را در نیار دیگر. چرا؟ چون «یدالله مغلوله.» خدا که پشت تو در نمیآید که. خودت به فکر خودت باش. خودت حواست باشد آمریکا را انگولک نکنی. انگولک کنی، بعداً نیاید بگوید خدا، خدا کو؟ خدا کیست؟ خدایی نیست.
خیلی مطالب مهمی است ها! اونی که امام خمینی را امام خمینی کرد، اونی که رهبر شهید ما را به اینجا رساند، این بود. خدا را باور داشته. قبول داشتند. روی خدا حساب، روی حرف خدا حساب میکردند. خیلی نکته. روی حرف خدا حساب کردم. خیلی توش نکته است. یک چیزی توی زندگیام. اگر از الان بتوانیم اینجور خودمان را بار بیاوریم، واقعاً بزرگتر که میشویم، خیلی مشکلاتمان حل میشود. تربیت خدا کجای زندگیات است؟ با خدا چند چندی؟ خودش چکار است؟ دست و بالش باز است یا بسته است؟ روزیات را کی میدهد؟ بعداً میخواهی انتخاب رشته، انتخاب شغل. خوب، بنده چندین سال دانشگاه فردوسی بودم. دانشکده مهندسی بودیم. چقدر از این دانشجوها میآمدند پیش ما ناله و گلایه و بعضیهایشان هم گرفتاریهایی پیدا کردند. به کرات این را میگفتند: «طلایی بشویم، پدرمان اجازه نمیداد. بعد هم دانشگاه دوست داشتیم علوم انسانی و حالا مدیریت و این چیزها برویم، پدرمان اجازه نمیداد. میگفت نان توی مهندسی است. نان توی مهندسی.» بعد این مهندسهایی که نان توی مهندسی بود، همه یا توی فلافلی کار میکردند یا توی اسنپ یا توی لباس فروشیهای نزدیک حرم. نان توی مهندسی. ما روز مهندس را به فلافلیفروشها و اینها تبریک میگفتیم. رانندگان اسنپ بعضیهایشان گرفتاریهایی، بعضیها هم خدا را جدی میگرفتند.
روایت معروف امام سجاد علیه السلام. گفتند: «آقا خبر دارید ارزاق چقدر گران شده؟» حضرت فرمودند: «آره. ولی رزاق همان رزاق قبلی است. رزاق عوض نشد.» در روایت دارد پیامبر اکرم فرمود: «اگر توکل بر خدا داشته باشید، خدا رزق کبوتری بهتان.» یادگاری داشته: رزق کبوتری. رزق کبوتری چه مدلی است؟ کبوترها. مصاحبه کنی اول صبح بگوید: «خب حاجی، امروز چی کاسبی؟» به خدا نمیدانم. خب تو الان اجاره خانه مگر نداری؟ بچه مگر مدرسه نمیفرستی؟ تو الان توی آشیانه سه تا تخم گذاشتی. حرارت تولید کنی فردا جوجه بشود. تو این چهار تا کرم نباید از قبل آماده داشته باشی؟ فریز کرده باشی؟ توی بانک گذاشته باشی؟ یک حساب وا کن. الان پس فردا الان محاصره دریایی، هوایی. اینها. فردای کرم پیدا نشود چکار کنیم؟ همه بچههایت میمیرند. یک نگاه چی میزنی؟ «من کفترم. کبوتر اصلاً درگیر این چیزها را ندارد.» نشسته روی شاخه. احساس خطر. بادی بیاید. صدای دیگر. «نه این شاخه آخه تو نمیدانی.» یک جاهایی خانه میکند اصلاً عجیب! از یک چیزهایی آشیانه درست میکند. پشت نمیدانم کنتور گاز رفته جا پیدا کرده. «اینجا رو.» از بابا! عالم صاحب دارد. عالم صاحب دارد. جیپیاس داده به من. گفته: «یک جا دارم. خانه خانم دکتر. صبح به صبح میرود مطب. یک کنتور گاز دارد. پشت کنتور گازش جا دارد.» خب حالا مشکل مسکنمان حل شد. خدا کرمها را من چکار دارم؟ چکار کنم؟ چهار تا بچه دعوا کرده.
پیغمبر فرمود: «اگر توکل داشته باشید، رزق کبوتری خدا بهتان میدهد.» کسانی را مامور میکند، یک جورهایی از یک طرقی یک رزقهایی به شما برسانند که اصلاً در محاسباتتان نبود و نمیآمد و نخواهد آمد. کارت را بکن. راهت را برو. نه ببین! معنایش این نیست که تدبیر نکنی، عقلت را از کار بیندازی. ببین! مهندسی اگر میخواهی بروی، روی حساب این برو که وظیفهات است یا نه. روی حساب اینکه من با مهندسی چکار میتوانم بکنم؟ چه خاصیتی میتوانم؟ نه اینکه اینجا پولش فقط پولش مهم است. الان هم که نان توی مهندسی کامپیوتر است، هوش مصنوعی. دیگر نسل بعدی از رانندگان اسنپ، همه متخصص هوش مصنوعی. کارت را انجام بده. ببین کجا به تو نیاز است. حساب و کتاب اینجوری نداشته باش.
من خودم حالا خاطرات عجیب فراوان دارم که حالا بعضیهایش الان وقتش نیست. بعدش هم کلاً گفتنی نیست. اگر آدم بنشیند حساب و کتاب بکند، فکرش را درگیر این بکنی که وظیفه من چیست؟ البته سخت است ها، تشخیصش. بعد میبیند که همه عالم بسیج. بابا! عالم صاحب دارد. یک امام زمانی هم هست. یک امام زمانی هم هستش که وظیفهاش هم همین است که نان امثال تو را برساند. امثال تو را مدیریت بکند. علامه طباطبایی، رضوانالله علیه، میشناسید ایشان را دیگر؟ اسمش را شنیدهاید. خیلی شخصیت فوقالعاده. خیلی در مورد ایشان زیاد مطالعه کنید. بهشان ارتباط برقرار کنید. کیف میکنید از مسلمان بودن خودتان. لذت میبرید از ایرانی بودنتان. از هموطن بودنتان با علامه طباطبایی. لذت میبرید. خیلی شخصیت عجیب و بینظیری. ایشان در ابعاد مختلف کلاً شخصیت عجیبغریب. حالا در بحثهای علمی طلبگی یک طور، توی مباحث علمی قید طلبگی ولی علمی. مثلاً این مدرسه حجتیه قم را معماریش را ایشان انجام داده بود و بعداً آن معماران درجه یک دانشگاهی آمده بودند دیده بودند که آقا این متراژ زمین هیچ مدل دیگری اگر با هوش مصنوعی و فلان و اینها میخواستند بسازند، هیچ مدل دیگری نمیشد غیر از این ساخته بشود که حتی در مهندسی آب صاحبنظر بود. در مورد چاه ابداعات عجیب داشت. در گل و گیاه ابداعات عجیب داشته. در شادآباد تبریز که بوده کارهایی انجام داده که هنوز توش کلاً یک شخصیت عجیبغریب. در هندسه، در ریاضیات، در نجوم، در حالا فلسفه که اصلاً خودش صاحب مکتب. شخصیت فوقالعاده. عصاره کار علمی عمرش هم شده این ۲۰ جلد تفسیر المیزان. قلم خاصی دارد. نقطهها را نمیگذاشت. گفتند: «آقا این چه مدل نوشتنی است؟ خط جدید است؟ اینها چه نقطه ندارد؟» «من حساب و کتاب کردم. قبل از چاپ یک دور باید این را بخوانم که اشکال نداشته باشد. بعد بدهم چاپ. دیدم خوب من آن موقع که میخواهم دوباره بخوانم، نقطههایش را آن موقع میگذارم. اگر بخواهم الان نقطه بگذارم، آن موقع دوباره بخوانم، هر صفحه ۱۵ ثانیه تفاوت دارد. هر صفحه ۱۵ ثانیه تفاوت. این ۱۵ ثانیه چقدر میشود؟» بعد ما مینشستیم اینجا همستر میمالاندیم که یک پولی گیرمان بیاید. در خواب هم اینجوری اینجوری میکرد. «روی هر صفحه ۱۵ ثانیه تفاوت دارد. این ۱۵ ثانیه را میگذارم آن موقع یک بار دیگر.»
یک وقتی آقا ایشان نجف بود. محاسبه دریایی و هوایی و اینجور مسائل، اختلاف و درگیری شد بین دولت ایران و دولت عراق. یک قضیهای بود. علامه طباطبایی. «من نجف بودم.» این قضیه را گوش بدهید. غذای عجیبی. اول بگویم این قضیه کجا آمده. این قضیه را علامه برای یکی از، برای بعضی از شاگردان خاصش تعریف کرده بود. این مطلب پرورش دهم چون جالب است. یک مترجمی دارد تفسیر المیزان. المیزان یک عربی دارد، یک ترجمه دارد. آن ترجمه را مترجم بخش به بخش مینوشته، میآمده پیش علامه. اسمش را گذاشتند جلسات مقابله. تفسیر متن عربی را میگذاشتند. مترجم میخوانده. علامه متن عربی نگاه میکرده، اشکالات مترجم را میگرفته. یعنی ترجمه چک شده. یک بحثی در مورد اینکه شهدا زندهاند، علامه طباطبایی دارد در کتاب عربی المیزان. مترجم این را ترجمه کرده. در پاورقی یک چیزی نوشته. این قضیه که میخواهم بهتان بگویم نوشته. فهمیدید چی شده؟ خیلی پیچیده شد. در پاورقی چیزی نوشته. بعد میگوید: «من الان دارم میروم متن ترجمه را پیش علامه ارائه بدهم.» ولی تعریف کرده برای برخی از شاگردانش که نشان میدهد آقا اینها زندهاند.
علامه طباطبایی میفرماید که من، برادر علامه در تبریز یک زمین کشاورزی بوده که ارث رسیده بوده. برادرشان کار میکرده. سودی که پیدا میشده، یک مقدارش را میفرستاده برای علامه که علامه در نجف درس بخواند. مرز عراق بسته میشود. یک چیزی شبیه همین اوضاعی که الان من و شما تقریباً پیدا و احتمالاً شدیدتر هم خواهد شد. «نشسته بودم مطالعه میکردم. یک لحظه به ذهنم خطور کرد که این پول که مرز بسته شده، دیگر نمیتواند داداش ما بفرستد. یعنی اوضاع ما چطور میشود؟» یک ثانیه! یک ثانیه از وقت کسی که روی ۱۵ ثانیه در هر صفحه حساس بوده. «دیدم که خانه را در میزند. دیدم یک آقایی است. قیافهاش خیلی قدیمی است. بعد در نجف با لهجه غلیظ ترکی دارد با من صحبت میکند.» گفت: «من آقای ایکسام. حالا مثلاً حسین. من فلانیم. خدا من را فرستاد.» جمله را ببین! «خدا من را فرستاد به شما بگویم آقای طباطبایی در این ۱۲ سال اخیر کی ما را رها کردیم که الان نشستیم به این فکر میکنیم بدن چی میشود؟» الان میگوید که من یک لحظه نگاه کردم دیدم عه! من که پشت میز نشستهام. پس در زدن و رفتن پشت در و اینها چی بود؟ فهمیدم که بابا! این اصلاً اینجایی نبوده. این اسمش مکاشفه است. یک ارتباط برزخی برایم برقرار شده بوده. من تکان نخوردم از پشت. «چی بود؟ چی گفت؟ ۱۲ سال چه بود؟ ۱۲ سال پیش من چکار کردم؟ اگر طلبه شدنم باشد ۱۸ سال پیش طلبه شدم. اگر نجف آمدنم باشد ۱۰ سال پیش نجف آمدم. ۱۲ سال پیش چی بوده؟ ۱۲ سال پیش من در لباس روحانیت آمدم. در این لباس آمدم.» میگوید: «این قضیه گذشت. دیگر من فکرم را درگیر نکردم.» برمیگردد ایران. میرود تبریز. یک روز میرود یکی از این قبرستانهای قدیمی تبریز. اسم آن آقا را روی یکی از قبرها میبیند. میبیند یکی از بزرگان ۲۰۰ سال قبل که خدا روحش را میفرستد. یک لحظه ذهنش درگیر میشود: «یدالله مغلوله.» یک لحظه: «فردا چی میشود؟» فردا مثل امروز. فردام صاحب خودش. «کل یوم هو فی شأن.» عالم صاحب دارد. «لله جنود السماوات و الارض.» رب العالمین دارد. مالک دارد. رازق دارد. رزاق. ذوالقوه المتین دارد. اونی که زورش میرسد خداست. اونی که توانش را دارد. علمش را دارد. بلد فردا هم هست. آن همیشه هست. تویی که میروی، آن میماند. وقتهایی که تو خوابی، آن بیدار است. کنار دشمنت هم هست. در مغز و قلب و دل و جان دشمن تو هم هست. از آنجا مدیریت میکند، برنامهریزی میکند. نقشههایشان را نقش بر آب میکند. بلکه اصلاً اینها سوژه توی دست خدا. خدا اینها را به بازی میگیرد. اینها خودشان مهره خدایند.
خیلی عجیب است ها! ببین آیاتی که هی ما باید اینها را مرور کنیم. وگرنه یادمان میرود. غرق میشویم در این زندگیهایمان. شیاطین گولمان میزنند، وسوسه میکنند، فریبمان میدهند، بازیمان میدهند. فرعون چند هزار تا بچه را کشت چون بهش گفتند که آقا یک بچهای در شرف تولد است که این اگر به دنیا بیاید دم و دستگاه تو را جمع میکند. دستور داد مردها از زنها جدا بشوند. هر زنی هم که باردار است، بچه از نباید به دنیا بیاید. بچه را از رحم خارج کنیم و گردن بزنیم. یک مقداریش را در این فیلم موسی کلیمالله یک جوری که حالا قابل پخش بود، صحنههایش که واقعاً دلخراش بود، به تصویر کشیده بودند. همه را کشت که موسی به دنیا نیاید. به دنیا که آمد، بعد روی سبد آب گذاشتند. روی نیل که هر موجش آدم گنده را غرق میکند، بچه حالا مثلاً ۵ روزه که مگس روی دماغش بنشیند نمیتواند بلند کند، زیر تمساح و سوسمار، بالای موج آب، این بچه میآید و میآید و میآید، میرسد پشت کاخ فرعون. مهندس عالم را داری دیگر. بعد بچه را در میآورند. «یک بچه پیدا شده.» خدا کجاست و کجا دارد کار میکند؟ در اعماق وجود فرعون، در اعماق دل فرعون. یکهو آنجا بهش میگوید که «این را نگه دار. بچهات باشد. تو که بچه نداری.» حالا خدا از قبل برنامه ۵۰ ساله. در روال خودشان برنامه دارد پیش میرود. در دل زن میاندازد محبت موسی را. در دل فرعون به عنوان بچه. حالا همه زنها را آوردند. آسیه که شیر ندارد. بچه شیر میخواهد. همه زنهایی که قبلاً باردار بودند، بچههایشان کشته شده، آوردند که شیر بدهند. قرآن میفرماید که «حرمنا علیه المراضع من قبل.» «من داشتم مدیریت میکردم، برنامهریزی کردم. هیچ شیری از جایی به موسی نرسد.» یک دختر هم این وسط توی داستان آمار داشته. بچه را دیده پشت در کاخ. آمده دیده که همه زنها آمدهاند شیر دادهاند. اینها بیتاب شدند. حالا با بچه چکار کنیم؟ شیر ندارد. چه خاکی به سر بریزیم؟ شیر خشک هم که هنوز اختراع نشده. داروخانه اینها نداریم نصف شب برویم شیر خشک بگیریم و این حرفها. یا آن دختره میآید میگوید: «آقا من یک خانواده سراغ دارم. این هم یک تست بزنید دیگر.» حالا آن هم بیارید دیگر. کیست؟ مادر خود موسی است. تا به کام موسی علیه السلام میرسد، شروع میکند مکیدن. یک پول هم بهش میدهد. اسکان رایگان با خانواده، حقوق، خدمات، بیمه، بازنشستگی. کی را پرورش میدهد؟ موسی را. کجا؟ در خلوت و حرم فرعون. با پول فرعون. مادر موسی که قبلاً باید رایگان شیر میداد و از این بیابان به آن بیابان فرار میکرد، الان خود فرعون بهش. بزرگ هم میشود. در کاخ کارهای نظامی و ریاست و حکومت و اینها را یاد میگیرد. سپاه و دم و دستگاه در اختیارش. سر وقتش هم در همین آبی که فرعون موسی را ازش گرفته، موسی فرعون را آنجا غرقش میکند. تمام!
تا داستان بعد. زیبا نیست؟ حالا یک عده میآیند میترسانند: «آقا پاکستان هم مرز را به ما بسته.» گور پدر هرکه میبندد مرز را و میخواهد آذربایجان. هواپیما را امروز نمیدانم رشته سمت ایران میآمده، از جای دیگر. آن کشور مبدأ مرز هوایی شما نبسته. از آسمان آذربایجان داشته رد میشده. این بسته. این بسته. خود آذربایجان را میبندد. خدا پدر الیاف را در میآورد. بابا! خدا را قبول دارید باشید و باشیم و ببینیم اوضاع آذربایجان چی میشود؟ اوضاع پاکستان چی میشود؟ این کشورهای عربی چی میشود؟ عربستان چی میشود؟ یمن چی میشود؟ چقدر در سر ما میکوبیدند: «امارات را. این را میگویند کشورداری. بیابان را در ۲۰ سال گرفتند چکارش کردند؟ برج خلیفه را. عربستان را ببین! با شیر شتر زندگی میکردند. رونالدو را آوردند دارد بازی میکند.» حالا اوضاع را ببین! با دمپایی لاانگشتی آبرو عربستان بسته. بیا میرود آمریکا، اسرائیل را میآورد. دو تا میزند. بعد آمریکا میگوید: «نان ندارند.» یک چیز دارد. صاحب دارد. خدا دارد. خدا. «حسبنا الله و نعم الوکیل.» این منطق قرآنی مؤمنین. این علامت مؤمنین. این علامت رخنه کردن قرآن در وجود ماست. حکیم جون نیست. معلوم میشود که شیطان در رگ و خونش جا گرفته. حتی اگر نماز بخواند. حتی اگر انگشتر عقیق دستش باشد. ریش و پشم داشته باشد. چفیه بیندازد. به اینها نیست. خوب است و مهم است. در این چی میگذرد؟ در این دل چی میگذرد؟ به کی بنده؟ کی را باورده؟ به کی تکیه دارد؟
رهبر شهیدمان در مشکلات، در گرفتاریها، پناهش جمکران. نماز استغاثه به امام زمان. توسل به حضرت زهرا سلامالله علیها. ایام فاطمیه است. میفرمود: «من رزق سالم را از مجلس عزای حضرت زهرا سلامالله علیها میگیرم.» کدام سیاستمدار در دنیا؟ آقا! برو با این شخصیتهای بزرگ ببند. با اینها جلسه داشته باش. سبیل اینها را چرب کن. البته ما اگر کاری معقول و درست باشد انجام میدهیم. باب معاشرت و دیپلماسی اینها را نمیبندیم. ولی اگر بخواهند زور بگویند و دیکته بکنند، بچاپند ما را، میزنیم توی دهانشان. از بعدش هم نمیترسیم. مسابقه اصل این مطلب. انشاءالله که خدای متعال این فهم را در قلب همهمان جا بدهد و قلبمان نورانی بشود به این معارف قرآنی. ما در خدمتتان هستیم.
بله، حالا میفرمایند که روضهای هم خوانده بشود. اللهم صل علی محمد و آل محمد. حضرت زهرا سلامالله علیها نماد بارز این توکل خداست و نترسیدن از دشمن. هرکه باشد. با محاسبه ماها، محاسبه آدمهای عادی، توی همچین شرایطی عقبنشینی میکند. سکوت میکند. میترسد. شرایط، شرایط عادی نیست. دست امیرالمؤمنین را بستند. با آن اوضاع، طناب به گردن مبارکش انداختند. توی کوچهها چرخاندند. شمشیر روی فرق سرش گذاشتند. به زور خواستند ازش بیعت بگیرند. مردهای بزرگ مدینه جا زدند. ترسیدند. یکهو یک زن، آن هم با آن اوضاع و احوال جسمی، با آن بیماری، با آن شرایط روحی، با آن داغی که دیده، با آن بچهای که در رحم دارد، از همه مردها مردتر میبینند. از کوچه میزند بیرون. روی زمین دارد خودش را میکشد. دست میاندازد به کمربند امیرالمؤمنین. خودتان ببرید. فدای تو مادر. نترسیدی از غلاف شمشیرشان. نترسیدی از تازیانهشان. نترسیدی از این اراذل و اوباش بیرحم. نترسیدی. ۴۰ نفر دوره کردند مادر ما را در روز روشن، جلو چشم مردم، جلو چشم امیرالمؤمنین. خیلی صحنه عجیبی بود. تاریخ به خودش ندیده همچین صحنهای. یک همچین مادری از بین در و دیوار با پهلوی شکسته و استخوان شکسته روی زمین اینجور خودش را بکشد. دیدند نمیشود. این خانم خیلی عزمش را جذب کرده. هیچکس حریفش نیست. با اینکه شرایط جسمیش اینجوری است، ولی آن قوت قلبش، قوت روحیش، ارادهاش انقدر قوی است. نمیشود این را کسی جدا کند از امیرالمؤمنین. یک لحظه همهشان دستپاچه شدند: «چه کنیم؟» قنفذ رو کرد به اربابش. گفت: «چه کنیم؟» گفت: «با آن غلاف شمشیر کار فاطمه را تمام کن.» امام صادق علیه السلام فرمود: «شهادت مادر ما حاصل آن ضربهای بود که قنفذ به بازوی مادر ما زد.» یک ضربهای زد. یک جوری دست مادر ما ورم کرد. انگار مادر ما دست بسته. گفتند این ضربه یک طوری بود. یکهو دست خودش جدا شد. افتاد. از این کمربند رها شد. تازه فاطمه از علی جدا. جرأت پیدا کردند. با تازیانه افتادند به جان فاطمه، جلو چشم امیرالمؤمنین. در بعضی از منابع تاریخی دارد کنار پلک حضرت زهرا زخم سنگینی بود. این محصول یکی از این تازیانهها بود.
جمله آخرم یاد کنیم از آن بزرگ گریهکن فاطمیه که امسال خیلی جایش خالی است. رزق سالش را از فاطمیه میگرفت. آخرش هم مثل مادر. استخوانهای دنده آقا شکسته بود. تا مدتها کسی از قبر آقا خبر نداشت. مثل مادرش مخفیانه.
علی لعنت الله علی القوم الظالمین. خدایا! به حرمت این اشکها، بچههای پاک، این دلهای عاشق، نورانی و باصفا، فرج آقایمان امام زمان را برسان. ما را سربازان آقایمان امام زمان قرار بده. عمر ما را نوکری حضرتش قرار بده. نسلمان را نوکران حضرتش قرار بده. اموات علما، شهدا، فقها، امام راحل، امام شهید، حقوق الارحام، التماسین، از سفره با برکت حضرت زهرا بهرهمند بفرما. شب اول قبر حضرت زهرا به فریادمان برس. شر ظالمین را به خودشان برگردان. آمریکا و اسرائیل را نیست و نابود بفرما. رهبر عزیزمان را حفظ و نصرت عنایت بفرما. خدایا! هرچه نگفتیم و صلاح ما میدانیم، به فضل و کرمت محقق بفرما. با نبی!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی محمد و آل محمد. فعالیت الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین.
امروز توفیقی شد که خدمت شما عزیزان، شما برادران عزیزم، نوجوانهای نورانی و باصفا، باشیم. امروز الحمدلله توفیقی شد شماها را زیارت کنیم و در این جمع باصفا حضور پیدا کنیم. یک نکته اول عرض بکنم، نکته طلایی و یک یادگاری که انشاءالله در ذهنتان بماند؛ چون روایت دارد که «العلم فی الصغر کالنقش فی الحجر.» آدم در سن پایین وقتی که چیزی یاد میگیرد، مثل آن نقشی میماند که روی سنگ هک میشود. روی سنگ وقتی که حکاکی میکنند، این دیگر هرچقدر باران میآید، آب میخورد، خاک میخورد، از بین نمیرود. ولی هرچه سن آدم بالاتر میآید، این دیگر هی این گیرایی کمتر میشود. خود ما الان دیگر این را قشنگ احساس میکنیم. چیزی که در نوجوانی یاد گرفتیم با چیزهایی که الان مطالعه میکنیم و میخوانیم، میبینیم که خیلی تفاوت دارد. آنها قشنگ بعضیهایش هک شده در ذهنمان. الان یا نه، فراموش میکند آدم. برای شماهایی که الان گیراییتان این شکلی است، مثل نقش روی سنگ میماند این مطلب. یک یادگاری است که انشاءالله حک بشود و برایتان بماند.
روایت دارد که شیطان وقتی از درگاه الهی رانده شد، چند تا درخواست کرد. یکیاش این بود که یک عمر نامحدود از خدا خواست. خدای متعال هم فرمود: «نه، من عمر نامحدود به تو نمیدهم. عمر طولانی میدهم، این هم به عنوان مهلت بهت میدهم که حالا زمینهای باشد که توبه کنی، برگردی الی یوم الوقت المعلوم.» دیگر شماها اهل قرآن هستید. وقتی که خودم میدانم، چند تا درخواست داشت: یکی ذریهای که خدا بهش بدهد معادل ذریه آدم باشد، بلکه دو برابر ذریه آدم باشد. با هرکدام از فرزندان آدم، دو تا از فرزندان ابلیس حضور داشته باشند. این ظاهراً موافقت شد.
یکی دیگر از درخواستهایی که کرد این بود؛ گفت: «من میخواهم که به من تسلط بدهی نسبت به آدم و بچههایش، بنیآدم رو زورم بهشان برسد.» عبارت این است: «میخواهم مثل خونی که توی تن اینها جاری است، من این شکلی جریان داشته باشم، این شکلی نفوذ داشته باشم.» که این هم بهش اجازه داده شد. البته حالا اینجا روایات زیادی از این مطلب زیاد است که حالا قلب را هم درخواست کرد، بهش اجازه داده نشد. توضیحاتی دارد که حالا کار نداریم.
نکتهای که هست این است که اینجوری که آدم نگاه میکند، ما بدبخت شدیم! هر یک دانه ما را دو تا از آنها داشته باشد، مثل خون هم جاری باشد! خدا ما را سپرده توی کامل شیطان؟ خدا رحمت کند مرحوم آیتالله حقشناس تهرانی از علمای بزرگ تهران، استاد همین آیتالله جاودان و خیلی شخصیتهای دیگر. ایشان میفرمود: «من یک حدیثی را در پیری باهاش آشنا شدم. کاش در جوانی با این آشنا میشدم.» این مطلب یادگاری این جلسه امروز ما و شما. فرمود: «یک چیزی را در پیری آشنا شدم. کاش من این را جوانی یاد گرفته بودم.» یک قاعدهای توی این روایت شبهه را برطرف میکند. این شبهه که آقا ما که زورمان به شیطان نمیرسد، خدا هم که ما را سپرد دست شیطان، آن هم مثل خون جاری شد و نفوذ پیدا کرد. آدم احساس میکند که خدا انگار خودش هم بدش نمیآمده که ماها همه بیفتیم توی چنگ شیطان. من فهمیدم این روایت راهکار این قضیه است که در پیری باهاش مواجه شدم.
روایت دارد که هر جوانی که، تعبیر "شاب" یعنی جوان، هر جوانی که انس با قرآن داشته باشد، سر و کار با قرآن داشته باشد، قرآن با رگ و گوشت او آمیخته میشود. روایت. ایشان فرمود: «من در پیری این را دیدم. فهمیدم عجب! به قول ماها، مهندسی معکوسی که خدا کرده برای قضیه شیطان این بوده: شیطان گفتش که من میخواهم مثل خون جاری بشوم. خدا هم فرمود: اگر از جوانی با قرآن انس بگیری، قرآن مثل خون در وجودت جاری میشود. دیگر شیطان نمیتواند مثل خون جاری بشود.» این راهکار. در جوانی کسی این را به من یاد داده بود. دیر فهمیدم، دیر یاد گرفتم. راه نفوذ شیطان بسته میشود. همین کاری است که شماها دارید میکنید. همین کاری که معلمهایتان دارند انجام میدهند. شما را دارند انس میدهند با قرآن.
البته حالا این انس با قرآن یک بخشش قرائت، تلفظ، همین صوت و لحن و آواهایی که واقعاً جذاب است. صوت قرآن واقعاً جذاب است. پروفسور ژاپنی که استاد تمام موسیقی بود، چند سال پیش، بیست سی سال پیش، آمده بود ایران، همایش. همایش تمام میشود. نزدیک اذان بوده. میآید بیرون از آن سالن کنفرانس. از مسجد پخش میشده قرآن قبل اذان. یک لحظه میخکوب میشود. میگوید: «این صدای چیست؟» میگویند: «برای چی؟» میگوید: «من یک عمر است در موسیقی کار کردهام. این آوا همه آن استانداردهایی که برای درجه یک باید داشته باشد، دارد. ولی من تا حالا نشنیدهام. این چه موسیقی است؟ از کجاست؟» گفتند: «بابا! این صدای قرآن است.» دیگر راه میافتد و شیفته میشود. حالا موضوعی که مفصل روش یک عده کار کردهاند، موسیقی، کتابهای متعددی در موردش نوشته شده. موضوع خودش مفصلی است. همین آوای قرآن، موسیقی قرآن بینظیر، جذاب، واقعاً جذاب. کلمات قرآن، داستانهای قرآن، اینها همش میشود انس با قرآن. همش میشود نفوذ قرآن در وجود ما. بستن منفذ شیطان برای اینکه بخواهد راه پیدا کند.
ولی اونی که از همه اینها مهمتر است چیست؟ منطق قرآن است. این از همه اینها مهمتر است. به تعبیر رهبر شهیدمان، ذهن قرآنی پیدا کند آدم. ذهنیت قرآنی پیدا کنید. دید قرآنی پیدا کند. مسائل را از این چشم نگاه کند. از چشم خدا، از چشم قرآن، از زاویه قرآن نگاه بکند. این خیلی مهم است، خیلی مهم. اگر کسی توانست اینجوری باشد، برده است. اگر کسی اینجوری بود، شیطان دیگر نمیتواند چیزی از این بکند، چیزی از این بقاپد. ذهن قرآنی. بله، ما به حسب ظاهر مسلمانیم، مؤمنیم. ولی یک تعدادی از ماها را، یک تعدادی از مسلمانها را پیغمبر در موردشان فرمود: «یهودیان امت.» آقا! مگر مسلمانها روبروی یهودیها نبودند؟ چرا ما یهودی مسلمان مگر داریم؟ آره، داریم. مگر میشود؟ مگر یهودی و مسلمان روبروی هم نبودند؟ یهودی مسلمان دیگر چه صیغهای است؟ این دیگر چه مدلش است؟
یهودی مسلمان یعنی کسی که نماز میخواند، ولی ذهنش ذهن یهودی است. فکرش فکر یهودی است. تحلیلش تحلیل یهودی است. علاقههایش، گرایشهایش یهودی است. قرآن پته یهودیها را ریخته روی آب. به نظرم همهتان در حفظ قرآن دارید یک کارهایی انجام میدهید، درست است؟ بله. به مقداری حفظ کردهاید همهتان. حالا من شنیدهام تا ۱۵ جزء و اینها هم بعضی بچهها کار کردهاند. اوایل قرآن همه حفظید دیگر، ها؟ باریکالله. همان اوایل قرآن، سوره بقره، قضیه بنیاسرائیل که خوب آیات متعددی از قرآن مخصوصاً سوره مبارکه بقره مربوط به بنیاسرائیل است. آن آیاتی که میفرماید که اینها میگویند ما رفقای خداییم و بهشان بگو که اگر واقعاً رفیق خدایید، با مرگ چند چندی؟ آرزوی مرگ کنید، بروید توی بغل خدا دیگر رفیقتان را ببینید. فرار میکنند. «و یود احدهم لو یعمر الف سنه.» هر یک دانهشان میخواهد هزار سال عمر کند. مرد! گفت: «این حرفها توی فکر اینها نیست.» این میشود نگاه یهود. ممکن است کسی نماز اول وقتش هم ترک نشود، ولی حالش یک همچین حالی باشد. این یهودی است.
یکی دیگر چیست؟ خیلی آیات قرآن جالب است. ما فکر میکنیم مثلاً اینها همش نیش و کنایه به یهودیهاست. نه، این دارد به من و شما تذکر میدهد که یک وقت تو یهودی نشوی. باز آن یهودی خودش میداند یهودی است. تو اگر مسلمان و شیعه باشی و یهودی باشی، این دیگر خیلی درد دارد. نماز جماعت ترک نشود. وقتی مردی بروی کنار شارون و نتانیاهو. خیلی ترسناک! یکی از آیاتی که یهودیها را معرفی میکند این است که یهودیها میگویند: «یدالله مغلوله.» خلافت عجیبی در مورد یهودیها دارد که اینها میگویند: «ان الله فقیر و نحن اغنیا.» خدا که ندارد، ما داریم. ما داریم. یک جمله از نتانیاهو یکی دو سال پیش منتشر شده و گفته بود: «دیگر خدا هم نمیتواند اسرائیل را شکست بدهد.» «ان الله فقیر و نحن اغنیا.» «یدالله مغلوله.» دست خدا بسته است.
حالا یک کسی ممکن است نهجالبلاغه هم بخواند، ولی نگاهش این است که اگر از پایین و بالا محاصرهمان کردند، چکار کنیم؟ یکی بیاید بگوید چکار کنیم؟ این همان «یدالله مغلوله» است. ما نباید کاری بکنیم؟ یک وقتی یک تعدادی از این بزرگان مقاومت بعد از قضایای عراق و پیروزی عراق بر داعش، یکهو یک حرفی بینشان میافتد که آقا اگر آیتالله سیستانی امروز در عراق از دنیا برود، چکار کنیم؟ خیلی اوضاع خراب میشود. فتوای تاریخی که آیتالله سیستانی داد همه را جمع کرد. آیا سیستانی نباشد اوضاع عراق چی میشود؟ این نگرانی همینجور بین اینها منتشر میشود. میرسد به سید حسن نصرالله، رضوانالله علیه. ایشان میآید ایران، میرسد خدمت رهبر شهید انقلاب. میگوید: «آقا یک نگرانی بین ماها هست که اگر آیتالله سیستانی از دنیا برود، اوضاع عراق چی میشود؟ اوضاع مقاومت چی میشود؟» یک پاسخی داده. ببین! ذهن قرآنی یعنی مسلمان. یعنی مؤمن. یعنی قرآنی بار آمدن. یعنی رهبر شهید فرموده بود که این از مسائلی است که به عهده من و شماها نیست. اینها جزو وظایف اختصاصی امام زمان است و خود حضرت بلد است چکار کند. جزو وظایف اختصاصی امام زمان. بالاخره یک کسی یک وظایفی هم دارند ایشان هم هستند، نه فقط برای حاجت و زن و ماشین و خانه و اینها که نیستش که. اصل کار امام زمان این است. آدمهایش را دارد تربیت میکند. از قبل تولد، از انعقاد نطفه، از کودکی. آدمش را دارد، حواسش بهش هست. دارد تربیت میکند، مدیریت میکند، برنامهریزی میکند. من و شما استرس آینده عراق را داریم، بعد امام زمان استرسش را نداشته باشد؟ آقای سیستانی از دنیا... آقای سیستانی چکار کنیم؟ چی میشود؟ یعنی الان از ۲۰۰ سال قبل، از ۷۰۰ سال قبل، از ۱۰ هزار سال قبل، اینها معلوم بوده. حساب و کتاب داشته. آدمهای آن دوران، آدمهای هزار سال بعد را هم از الان دارند تربیت میکنند، برنامهریزی میکنند.
امیرالمؤمنین کنار، یعنی مالک کنار امیرالمؤمنین بود. روایت عجیبی است. هیچکسی نمیرسید به ضرب دست امیرالمؤمنین. کرّار غیر فرّار بود و تاریخ به خودش ندیده دیگر که ضربه را که میزد، شمشیری که در میآورد، در خروج شمشیر ضربه اول را میزد، بعد ضربه بعدی را وارد میکرد. این در آمدن شمشیر هم هدر نرود. اینجور استفاده میکرد. در مقدمه نهجالبلاغه ابن ابیالحدید اینها همه را به طرز عجیبی در آن جلد اولش در وصف امیرالمؤمنین بیان میکند. یک نفر شانه به شانه امیرالمؤمنین داشت میزد و میآمد جلو. مالک بود. یکهو یک حالی دست داد به مالک. گفت: «عجب! تو هم کسی شدیها. شانه به شانه علی داری میآیی جلو.» امیرالمؤمنین رو کرد به مالک. فرمود: «جوگیر نشویها. چی میگویی با خودت؟ زدن من با زدن تو خیلی فرق میکند. جلو میزنی، میروی. من حساب و کتاب دارم. من نگاه میکنم اگر ۱۰ نسل، ۲۰ نسل بعد این یکی از شیعیان ما باشد، نگهش میدارم تا خدا امانت ما را تحویلمان بدهد. اگر ۲۰ نسل بعدش یک شیعهای باشد.» شهرام و بهرام ندارد. هرکه میآید جلو، خُبره میزنی، درو میکنی، میآیی جلو. این کار امام است. از ۲۰ نسل قبل حواسش بوده.
شماهایی که قرآنی شدید و حالا انشاءالله بعدها آیندههای درخشان خواهید داشت، از اول خلقت اهل بیت شما را میشناختند. حواسشان به شماها بوده. این دست تربیت امام زمان شما را مدیریت کرده. این مدرسه را راهانداخته. شما را دور هم جمع کرده. معلمهایتان را آورده. این فضا را، این بستر را فراهم کرده. همین صحبتها، همین حضور، همین جلسه از روز اول برنامهریزی شده بوده. هدایت شده بوده، مدیریت شده بوده. من و شما این ساعت اینجا دور هم جمع بشویم. شرایطی باشد که بتوانیم گفتگو بکنیم. این مطالب را با هم در موردش حرف بزنیم. از امام زمان چه کاره است؟ من آمدم یک سری چیزها گفتم و شما یک سری چیزها شنیدید؟ نخیر! کار امام زمان است. این حساب و کتاب است. خیلی نکته مهمی است. «یدالله مغلوله» فکر میکنم دست خدا بسته است. نگران میشود. آهنگ فلان شد، چی میشود؟ اگر اتمی بزنند چکار کنیم؟ اگر نمیدانم فلان بشود؟ اگر کوه کلنگ را بزنند، اصفهان هم که کلاً زیر دندان اینها بود دیگر. یعنی بالا و پایین، هرجا میزدند، یک دانه هم تبرکی مثل ما که اربیل را میزدیم. هرکه با هرکه دعوا میشود، ما یک دانه اربیل را میزنیم. آنها هم جنگندههایشان که میآمد، مثلاً میخواست خرمآباد را بزند، راستی اصفهان، یک اسراف! من یک دانه بمب دارم، یک دانه هم اصفهان را میزد، برمیگشت. بدبخت روزگار افتادیم توی اصفهان و تق و دوغ هم میزنند!
حساب و کتاب دارد؟ دست خدا در رفته و پدر ما که در آمد و خدا مثل اینکه حواسش نیست و امام زمان هم که در غیبتند و بالاخره حال و روزشان خوب است و ما بدبخت روزگاریم اینجا گرفتار ماجراییم؟ نه آقا! داستان دارد، حساب و کتاب دارد. آن قضیه صحیفه سجادیه که قضیه معروفی دارد، حالا الان یکهو یادم آمد که صحیفه سجادیه از اصفهان منتشر شد به دست امام زمان علیه السلام. قضیه تشرفی پیدا کردند یکی از بزرگان اصفهان خدمت امام زمان. حضرت صحیفه سجادیه را میدهد به اینها و صحیفه سجادیه از اصفهان منتشر میشود و صحیفه سجادیه توی خانه اصفهانیها که میآید، میگوید: «اکثر اصفهانیها مستجاب الدعوه شدند.» دست امام زمان. حساب و کتاب دارد. الکی است مگر؟ صاحب دارد بابا! این کلمه صاحب الزمان. صاحب دارد. مملکت صاحب دارد. عالم صاحب دارد. نه آقا! ترامپ هم میزند. عالم هم که صاحب ندارد. سازمان ملل؟ سازمان ملل خر کیست؟ سگ کیست؟ سازمان! عالم صاحب دارد. ۸ سال با ما جنگیدند. همهشان دست به دست هم دادند. همهشان دست به دست هم. الان که امروز این هیلاری کلینتون مصاحبه کرده، میگوید که عجیب است که این ترامپ دنبال پوتین اینجور راهافتاده. «من احساس میکنم پوتین از ترامپ فیلم دارد.» نمیشود اینجوری. خیلی عجیب است. هرچه میگوید این گوش میدهد. دنبال این راهافتاده. یک زمانی اینها همه در همه چیز با همدیگر اختلاف داشتند. بلوک شرق، بلوک غرب، شوروی، آمریکا. در یک نقطه با همدیگر مشترک بودند. آن هم این بود که جمهوری اسلامی باید نابود بشود. جمهوری اسلامی. با موشک و این تجهیزات و امکانات و این دم و دستگاه. جمهوری اسلامی که هنوز مرزهایش کامل استقلال پیدا نکرده بود. یک دولت موقت، دولت بازرگان که اینها سر گرفتند. لانه جاسوسی آمریکا. استعفا کردند. بعدش هم دولت بنیصدر. توی آن شرایط، توی دولت بنیصدر آمریکا به ما حمله نظامی کرد. الیور میخواست بکند. همین کاری که توی اصفهان بلایی که سرش آمد، عجیبترش، بزرگترش، صحرای طبس. نشسته بودند حساب و کتاب کرده بودند که اینجا با مختصات جغرافیایی و چه و چه و چه، بهترین تجهیزات روزشان آن موقع. نه سپاه بود، نه پدافند بود، نه بسیج بود، نه موشک بود، هیچی نبود. همه هم خواب بودند. نصف شب بود. بیابان بود. رئیسجمهور بنیصدر بود. فرمانده کل قوا بنیصدر بود. فرمانده کل قوا. چی شد؟ «لله جنود السماوات و الارض.» این ذهن قرآنی است. در برابر «یدالله مغلوله» نگاه کنید ببینید یهودی هستید یا مسلمان. «یدالله مغلوله» را توی منطقه خودتان دارید. و «لله جنود السماوات و الارض.» چی شد؟ هیچی! خدا به تن خاک بیابان لباس بسیجی کرد. رنگ خاک هم هست. لباس بسیجی. به این خاکها گفت: «پاشید، پدر اینها را در بیاورید.» خاکها زمینگیر کردند اینها را. هلیکوپتر و هواپیما خورد به هم. همه جزغاله شدند. حالا دولت خائن، شهید منتظر قائم از یزد، اینها راهافتادند بروند اسنادی که توی این از این هلیکوپتر و هواپیما اینها مانده بود بردارند بیاورند. بنیصدر دستور داد که همان چهار تا تجهیزاتی که داریم بلند شود برود لاشه سوخته را دوباره بمباران کند. که اینجا وقتی بمباران کردند، شهید منتظر قائم به شهادت رسید. اوضاع را ببینید که اصلاً کار ما تمام است. گرمی حالیمان نیست که نابود شدیم. خیلی عجیب است ها! اینها یهودیاند. اینها یهودی.
بحث را ببرم روی مثال و توضیحات و اینها. میگوید: «همه چیزم را به چشم خاکریز میبینم.» بعد به جای اینکه مثلاً تاجر بفرستیم، مثلاً سپاه قد آدم میفرستیم. میروند اینها مثلاً سفیر میشوند و این حرفها. حجاب را هم خاکریز میبینیم. یک بار دیگر هم که این آقا گفته من اگر بخواهم یک جمله مهم بگویم، کزینهای که روی یخچال میزنند که جلو چشمشان باشد، مهمترین چیزی که در زندگیام جز برنامههایم است، محتوایی که من به عنوان یک محتوای پایه پذیرفتم و مبنا قرار دادم این است. یک مادری آمد. پسرش و دخترش دعوا میکنند. گفت: «دعواتان سر چیست؟» گفت: «پرتقال.» پرتقال! «پوستش را بکنم مربا درست کنم.» این مادر آمد خود پرتقال را داد آبش را بخورد. بعد میگفتش که من فهمیدم که آقا دعواها در دنیا این شکلی با مذاکره حل میشود. پوست پرتقال، دعوای ترامپ و اینها با اسرائیل و اینها. بعد این قرآن هم میخواند، نهجالبلاغه هم میخواند. قرآن هم به سر میگیرد. روضه هم ممکن است برود. گریه هم ممکن است بکند. این یهودی است. مرام، مرام یهودی. ضد اصلاً. شیطان در ساز و کار نگاه او و تحلیل او تعریف نشده. در عالم ذهن او شیطانی نیست. دعوایی نیست. حق و باطلی نیست. موسی و فرعونی نیست. هرکس منافع. منافع. وقتی که من و شما درست با همدیگر وارد تجارت بشویم، مشکلات حل میشود. تاجر اگر باشد، کسی وارد، اگر کسی باشد، زبان دنیا را بلد باشد. حق و باطل و خاکریز و جهاد و این حرفها چیست؟
بعد ما دست و پایمان میلرزد که اینها را مسلمان ندانیم؟ مسلمان ندانیم. البته مسلمان ظاهری، آن یک بحث دیگر است که دست بهش بزنیم پاک بشود، نجس باشد، یک بحث دیگر است. ما نمیخواهیم فتوا بدهیم، مرتد کنیم یا مدل داعشیها راهبیفتیم توی خیابان هرکه حرف دیگری زد گردنش را بزنیم. نه، با شاخص قرآن، با تراز قرآن وقتی انسان ارزیابی میشود، آن کسی که فکرش این است، میشود انسان مؤمن. میشود مسلمان. هرکه رفت یک جهت دیگر، یک طرف دیگر. بعد خوب که میشکافی، میبینی ترسها، نگرانیها، همش به خاطر همین «یدالله مغلوله» استرسها که بعد این استرس زمینه هزار تا کار اشتباه میشود. باید برویم باج بدهیم و سبیل اینها را چرب کنیم. اینها را راضی نگه داریم. کرباسچی آمده بود توی تلویزیون. دیدید چه اراجیفی میبافت؟ یک زمان معمّم بوده ها! کرباسچی آخوند بوده. غضب ظاهر. توی عکسهای امام خمینی است. با لباس روحانیت بغل امام خمینی وایساده. بعد آمده میگوید که بالاخره ما یک کاری کردیم آمریکاییها را ناراحت کردیم دیگر. بابا! آن ۵۰ بار نقض کرده باشد، بازم تو نباید میزدی. اذیتش نکن دیگر. صدایش را در نیار دیگر. چرا؟ چون «یدالله مغلوله.» خدا که پشت تو در نمیآید که. خودت به فکر خودت باش. خودت حواست باشد آمریکا را انگولک نکنی. انگولک کنی، بعداً نیاید بگوید خدا، خدا کو؟ خدا کیست؟ خدایی نیست.
خیلی مطالب مهمی است ها! اونی که امام خمینی را امام خمینی کرد، اونی که رهبر شهید ما را به اینجا رساند، این بود. خدا را باور داشته. قبول داشتند. روی خدا حساب، روی حرف خدا حساب میکردند. خیلی نکته. روی حرف خدا حساب کردم. خیلی توش نکته است. یک چیزی توی زندگیام. اگر از الان بتوانیم اینجور خودمان را بار بیاوریم، واقعاً بزرگتر که میشویم، خیلی مشکلاتمان حل میشود. تربیت خدا کجای زندگیات است؟ با خدا چند چندی؟ خودش چکار است؟ دست و بالش باز است یا بسته است؟ روزیات را کی میدهد؟ بعداً میخواهی انتخاب رشته، انتخاب شغل. خوب، بنده چندین سال دانشگاه فردوسی بودم. دانشکده مهندسی بودیم. چقدر از این دانشجوها میآمدند پیش ما ناله و گلایه و بعضیهایشان هم گرفتاریهایی پیدا کردند. به کرات این را میگفتند: «طلایی بشویم، پدرمان اجازه نمیداد. بعد هم دانشگاه دوست داشتیم علوم انسانی و حالا مدیریت و این چیزها برویم، پدرمان اجازه نمیداد. میگفت نان توی مهندسی است. نان توی مهندسی.» بعد این مهندسهایی که نان توی مهندسی بود، همه یا توی فلافلی کار میکردند یا توی اسنپ یا توی لباس فروشیهای نزدیک حرم. نان توی مهندسی. ما روز مهندس را به فلافلیفروشها و اینها تبریک میگفتیم. رانندگان اسنپ بعضیهایشان گرفتاریهایی، بعضیها هم خدا را جدی میگرفتند.
روایت معروف امام سجاد علیه السلام. گفتند: «آقا خبر دارید ارزاق چقدر گران شده؟» حضرت فرمودند: «آره. ولی رزاق همان رزاق قبلی است. رزاق عوض نشد.» در روایت دارد پیامبر اکرم فرمود: «اگر توکل بر خدا داشته باشید، خدا رزق کبوتری بهتان.» یادگاری داشته: رزق کبوتری. رزق کبوتری چه مدلی است؟ کبوترها. مصاحبه کنی اول صبح بگوید: «خب حاجی، امروز چی کاسبی؟» به خدا نمیدانم. خب تو الان اجاره خانه مگر نداری؟ بچه مگر مدرسه نمیفرستی؟ تو الان توی آشیانه سه تا تخم گذاشتی. حرارت تولید کنی فردا جوجه بشود. تو این چهار تا کرم نباید از قبل آماده داشته باشی؟ فریز کرده باشی؟ توی بانک گذاشته باشی؟ یک حساب وا کن. الان پس فردا الان محاصره دریایی، هوایی. اینها. فردای کرم پیدا نشود چکار کنیم؟ همه بچههایت میمیرند. یک نگاه چی میزنی؟ «من کفترم. کبوتر اصلاً درگیر این چیزها را ندارد.» نشسته روی شاخه. احساس خطر. بادی بیاید. صدای دیگر. «نه این شاخه آخه تو نمیدانی.» یک جاهایی خانه میکند اصلاً عجیب! از یک چیزهایی آشیانه درست میکند. پشت نمیدانم کنتور گاز رفته جا پیدا کرده. «اینجا رو.» از بابا! عالم صاحب دارد. عالم صاحب دارد. جیپیاس داده به من. گفته: «یک جا دارم. خانه خانم دکتر. صبح به صبح میرود مطب. یک کنتور گاز دارد. پشت کنتور گازش جا دارد.» خب حالا مشکل مسکنمان حل شد. خدا کرمها را من چکار دارم؟ چکار کنم؟ چهار تا بچه دعوا کرده.
پیغمبر فرمود: «اگر توکل داشته باشید، رزق کبوتری خدا بهتان میدهد.» کسانی را مامور میکند، یک جورهایی از یک طرقی یک رزقهایی به شما برسانند که اصلاً در محاسباتتان نبود و نمیآمد و نخواهد آمد. کارت را بکن. راهت را برو. نه ببین! معنایش این نیست که تدبیر نکنی، عقلت را از کار بیندازی. ببین! مهندسی اگر میخواهی بروی، روی حساب این برو که وظیفهات است یا نه. روی حساب اینکه من با مهندسی چکار میتوانم بکنم؟ چه خاصیتی میتوانم؟ نه اینکه اینجا پولش فقط پولش مهم است. الان هم که نان توی مهندسی کامپیوتر است، هوش مصنوعی. دیگر نسل بعدی از رانندگان اسنپ، همه متخصص هوش مصنوعی. کارت را انجام بده. ببین کجا به تو نیاز است. حساب و کتاب اینجوری نداشته باش.
من خودم حالا خاطرات عجیب فراوان دارم که حالا بعضیهایش الان وقتش نیست. بعدش هم کلاً گفتنی نیست. اگر آدم بنشیند حساب و کتاب بکند، فکرش را درگیر این بکنی که وظیفه من چیست؟ البته سخت است ها، تشخیصش. بعد میبیند که همه عالم بسیج. بابا! عالم صاحب دارد. یک امام زمانی هم هست. یک امام زمانی هم هستش که وظیفهاش هم همین است که نان امثال تو را برساند. امثال تو را مدیریت بکند. علامه طباطبایی، رضوانالله علیه، میشناسید ایشان را دیگر؟ اسمش را شنیدهاید. خیلی شخصیت فوقالعاده. خیلی در مورد ایشان زیاد مطالعه کنید. بهشان ارتباط برقرار کنید. کیف میکنید از مسلمان بودن خودتان. لذت میبرید از ایرانی بودنتان. از هموطن بودنتان با علامه طباطبایی. لذت میبرید. خیلی شخصیت عجیب و بینظیری. ایشان در ابعاد مختلف کلاً شخصیت عجیبغریب. حالا در بحثهای علمی طلبگی یک طور، توی مباحث علمی قید طلبگی ولی علمی. مثلاً این مدرسه حجتیه قم را معماریش را ایشان انجام داده بود و بعداً آن معماران درجه یک دانشگاهی آمده بودند دیده بودند که آقا این متراژ زمین هیچ مدل دیگری اگر با هوش مصنوعی و فلان و اینها میخواستند بسازند، هیچ مدل دیگری نمیشد غیر از این ساخته بشود که حتی در مهندسی آب صاحبنظر بود. در مورد چاه ابداعات عجیب داشت. در گل و گیاه ابداعات عجیب داشته. در شادآباد تبریز که بوده کارهایی انجام داده که هنوز توش کلاً یک شخصیت عجیبغریب. در هندسه، در ریاضیات، در نجوم، در حالا فلسفه که اصلاً خودش صاحب مکتب. شخصیت فوقالعاده. عصاره کار علمی عمرش هم شده این ۲۰ جلد تفسیر المیزان. قلم خاصی دارد. نقطهها را نمیگذاشت. گفتند: «آقا این چه مدل نوشتنی است؟ خط جدید است؟ اینها چه نقطه ندارد؟» «من حساب و کتاب کردم. قبل از چاپ یک دور باید این را بخوانم که اشکال نداشته باشد. بعد بدهم چاپ. دیدم خوب من آن موقع که میخواهم دوباره بخوانم، نقطههایش را آن موقع میگذارم. اگر بخواهم الان نقطه بگذارم، آن موقع دوباره بخوانم، هر صفحه ۱۵ ثانیه تفاوت دارد. هر صفحه ۱۵ ثانیه تفاوت. این ۱۵ ثانیه چقدر میشود؟» بعد ما مینشستیم اینجا همستر میمالاندیم که یک پولی گیرمان بیاید. در خواب هم اینجوری اینجوری میکرد. «روی هر صفحه ۱۵ ثانیه تفاوت دارد. این ۱۵ ثانیه را میگذارم آن موقع یک بار دیگر.»
یک وقتی آقا ایشان نجف بود. محاسبه دریایی و هوایی و اینجور مسائل، اختلاف و درگیری شد بین دولت ایران و دولت عراق. یک قضیهای بود. علامه طباطبایی. «من نجف بودم.» این قضیه را گوش بدهید. غذای عجیبی. اول بگویم این قضیه کجا آمده. این قضیه را علامه برای یکی از، برای بعضی از شاگردان خاصش تعریف کرده بود. این مطلب پرورش دهم چون جالب است. یک مترجمی دارد تفسیر المیزان. المیزان یک عربی دارد، یک ترجمه دارد. آن ترجمه را مترجم بخش به بخش مینوشته، میآمده پیش علامه. اسمش را گذاشتند جلسات مقابله. تفسیر متن عربی را میگذاشتند. مترجم میخوانده. علامه متن عربی نگاه میکرده، اشکالات مترجم را میگرفته. یعنی ترجمه چک شده. یک بحثی در مورد اینکه شهدا زندهاند، علامه طباطبایی دارد در کتاب عربی المیزان. مترجم این را ترجمه کرده. در پاورقی یک چیزی نوشته. این قضیه که میخواهم بهتان بگویم نوشته. فهمیدید چی شده؟ خیلی پیچیده شد. در پاورقی چیزی نوشته. بعد میگوید: «من الان دارم میروم متن ترجمه را پیش علامه ارائه بدهم.» ولی تعریف کرده برای برخی از شاگردانش که نشان میدهد آقا اینها زندهاند.
علامه طباطبایی میفرماید که من، برادر علامه در تبریز یک زمین کشاورزی بوده که ارث رسیده بوده. برادرشان کار میکرده. سودی که پیدا میشده، یک مقدارش را میفرستاده برای علامه که علامه در نجف درس بخواند. مرز عراق بسته میشود. یک چیزی شبیه همین اوضاعی که الان من و شما تقریباً پیدا و احتمالاً شدیدتر هم خواهد شد. «نشسته بودم مطالعه میکردم. یک لحظه به ذهنم خطور کرد که این پول که مرز بسته شده، دیگر نمیتواند داداش ما بفرستد. یعنی اوضاع ما چطور میشود؟» یک ثانیه! یک ثانیه از وقت کسی که روی ۱۵ ثانیه در هر صفحه حساس بوده. «دیدم که خانه را در میزند. دیدم یک آقایی است. قیافهاش خیلی قدیمی است. بعد در نجف با لهجه غلیظ ترکی دارد با من صحبت میکند.» گفت: «من آقای ایکسام. حالا مثلاً حسین. من فلانیم. خدا من را فرستاد.» جمله را ببین! «خدا من را فرستاد به شما بگویم آقای طباطبایی در این ۱۲ سال اخیر کی ما را رها کردیم که الان نشستیم به این فکر میکنیم بدن چی میشود؟» الان میگوید که من یک لحظه نگاه کردم دیدم عه! من که پشت میز نشستهام. پس در زدن و رفتن پشت در و اینها چی بود؟ فهمیدم که بابا! این اصلاً اینجایی نبوده. این اسمش مکاشفه است. یک ارتباط برزخی برایم برقرار شده بوده. من تکان نخوردم از پشت. «چی بود؟ چی گفت؟ ۱۲ سال چه بود؟ ۱۲ سال پیش من چکار کردم؟ اگر طلبه شدنم باشد ۱۸ سال پیش طلبه شدم. اگر نجف آمدنم باشد ۱۰ سال پیش نجف آمدم. ۱۲ سال پیش چی بوده؟ ۱۲ سال پیش من در لباس روحانیت آمدم. در این لباس آمدم.» میگوید: «این قضیه گذشت. دیگر من فکرم را درگیر نکردم.» برمیگردد ایران. میرود تبریز. یک روز میرود یکی از این قبرستانهای قدیمی تبریز. اسم آن آقا را روی یکی از قبرها میبیند. میبیند یکی از بزرگان ۲۰۰ سال قبل که خدا روحش را میفرستد. یک لحظه ذهنش درگیر میشود: «یدالله مغلوله.» یک لحظه: «فردا چی میشود؟» فردا مثل امروز. فردام صاحب خودش. «کل یوم هو فی شأن.» عالم صاحب دارد. «لله جنود السماوات و الارض.» رب العالمین دارد. مالک دارد. رازق دارد. رزاق. ذوالقوه المتین دارد. اونی که زورش میرسد خداست. اونی که توانش را دارد. علمش را دارد. بلد فردا هم هست. آن همیشه هست. تویی که میروی، آن میماند. وقتهایی که تو خوابی، آن بیدار است. کنار دشمنت هم هست. در مغز و قلب و دل و جان دشمن تو هم هست. از آنجا مدیریت میکند، برنامهریزی میکند. نقشههایشان را نقش بر آب میکند. بلکه اصلاً اینها سوژه توی دست خدا. خدا اینها را به بازی میگیرد. اینها خودشان مهره خدایند.
خیلی عجیب است ها! ببین آیاتی که هی ما باید اینها را مرور کنیم. وگرنه یادمان میرود. غرق میشویم در این زندگیهایمان. شیاطین گولمان میزنند، وسوسه میکنند، فریبمان میدهند، بازیمان میدهند. فرعون چند هزار تا بچه را کشت چون بهش گفتند که آقا یک بچهای در شرف تولد است که این اگر به دنیا بیاید دم و دستگاه تو را جمع میکند. دستور داد مردها از زنها جدا بشوند. هر زنی هم که باردار است، بچه از نباید به دنیا بیاید. بچه را از رحم خارج کنیم و گردن بزنیم. یک مقداریش را در این فیلم موسی کلیمالله یک جوری که حالا قابل پخش بود، صحنههایش که واقعاً دلخراش بود، به تصویر کشیده بودند. همه را کشت که موسی به دنیا نیاید. به دنیا که آمد، بعد روی سبد آب گذاشتند. روی نیل که هر موجش آدم گنده را غرق میکند، بچه حالا مثلاً ۵ روزه که مگس روی دماغش بنشیند نمیتواند بلند کند، زیر تمساح و سوسمار، بالای موج آب، این بچه میآید و میآید و میآید، میرسد پشت کاخ فرعون. مهندس عالم را داری دیگر. بعد بچه را در میآورند. «یک بچه پیدا شده.» خدا کجاست و کجا دارد کار میکند؟ در اعماق وجود فرعون، در اعماق دل فرعون. یکهو آنجا بهش میگوید که «این را نگه دار. بچهات باشد. تو که بچه نداری.» حالا خدا از قبل برنامه ۵۰ ساله. در روال خودشان برنامه دارد پیش میرود. در دل زن میاندازد محبت موسی را. در دل فرعون به عنوان بچه. حالا همه زنها را آوردند. آسیه که شیر ندارد. بچه شیر میخواهد. همه زنهایی که قبلاً باردار بودند، بچههایشان کشته شده، آوردند که شیر بدهند. قرآن میفرماید که «حرمنا علیه المراضع من قبل.» «من داشتم مدیریت میکردم، برنامهریزی کردم. هیچ شیری از جایی به موسی نرسد.» یک دختر هم این وسط توی داستان آمار داشته. بچه را دیده پشت در کاخ. آمده دیده که همه زنها آمدهاند شیر دادهاند. اینها بیتاب شدند. حالا با بچه چکار کنیم؟ شیر ندارد. چه خاکی به سر بریزیم؟ شیر خشک هم که هنوز اختراع نشده. داروخانه اینها نداریم نصف شب برویم شیر خشک بگیریم و این حرفها. یا آن دختره میآید میگوید: «آقا من یک خانواده سراغ دارم. این هم یک تست بزنید دیگر.» حالا آن هم بیارید دیگر. کیست؟ مادر خود موسی است. تا به کام موسی علیه السلام میرسد، شروع میکند مکیدن. یک پول هم بهش میدهد. اسکان رایگان با خانواده، حقوق، خدمات، بیمه، بازنشستگی. کی را پرورش میدهد؟ موسی را. کجا؟ در خلوت و حرم فرعون. با پول فرعون. مادر موسی که قبلاً باید رایگان شیر میداد و از این بیابان به آن بیابان فرار میکرد، الان خود فرعون بهش. بزرگ هم میشود. در کاخ کارهای نظامی و ریاست و حکومت و اینها را یاد میگیرد. سپاه و دم و دستگاه در اختیارش. سر وقتش هم در همین آبی که فرعون موسی را ازش گرفته، موسی فرعون را آنجا غرقش میکند. تمام!
تا داستان بعد. زیبا نیست؟ حالا یک عده میآیند میترسانند: «آقا پاکستان هم مرز را به ما بسته.» گور پدر هرکه میبندد مرز را و میخواهد آذربایجان. هواپیما را امروز نمیدانم رشته سمت ایران میآمده، از جای دیگر. آن کشور مبدأ مرز هوایی شما نبسته. از آسمان آذربایجان داشته رد میشده. این بسته. این بسته. خود آذربایجان را میبندد. خدا پدر الیاف را در میآورد. بابا! خدا را قبول دارید باشید و باشیم و ببینیم اوضاع آذربایجان چی میشود؟ اوضاع پاکستان چی میشود؟ این کشورهای عربی چی میشود؟ عربستان چی میشود؟ یمن چی میشود؟ چقدر در سر ما میکوبیدند: «امارات را. این را میگویند کشورداری. بیابان را در ۲۰ سال گرفتند چکارش کردند؟ برج خلیفه را. عربستان را ببین! با شیر شتر زندگی میکردند. رونالدو را آوردند دارد بازی میکند.» حالا اوضاع را ببین! با دمپایی لاانگشتی آبرو عربستان بسته. بیا میرود آمریکا، اسرائیل را میآورد. دو تا میزند. بعد آمریکا میگوید: «نان ندارند.» یک چیز دارد. صاحب دارد. خدا دارد. خدا. «حسبنا الله و نعم الوکیل.» این منطق قرآنی مؤمنین. این علامت مؤمنین. این علامت رخنه کردن قرآن در وجود ماست. حکیم جون نیست. معلوم میشود که شیطان در رگ و خونش جا گرفته. حتی اگر نماز بخواند. حتی اگر انگشتر عقیق دستش باشد. ریش و پشم داشته باشد. چفیه بیندازد. به اینها نیست. خوب است و مهم است. در این چی میگذرد؟ در این دل چی میگذرد؟ به کی بنده؟ کی را باورده؟ به کی تکیه دارد؟
رهبر شهیدمان در مشکلات، در گرفتاریها، پناهش جمکران. نماز استغاثه به امام زمان. توسل به حضرت زهرا سلامالله علیها. ایام فاطمیه است. میفرمود: «من رزق سالم را از مجلس عزای حضرت زهرا سلامالله علیها میگیرم.» کدام سیاستمدار در دنیا؟ آقا! برو با این شخصیتهای بزرگ ببند. با اینها جلسه داشته باش. سبیل اینها را چرب کن. البته ما اگر کاری معقول و درست باشد انجام میدهیم. باب معاشرت و دیپلماسی اینها را نمیبندیم. ولی اگر بخواهند زور بگویند و دیکته بکنند، بچاپند ما را، میزنیم توی دهانشان. از بعدش هم نمیترسیم. مسابقه اصل این مطلب. انشاءالله که خدای متعال این فهم را در قلب همهمان جا بدهد و قلبمان نورانی بشود به این معارف قرآنی. ما در خدمتتان هستیم.
بله، حالا میفرمایند که روضهای هم خوانده بشود. اللهم صل علی محمد و آل محمد. حضرت زهرا سلامالله علیها نماد بارز این توکل خداست و نترسیدن از دشمن. هرکه باشد. با محاسبه ماها، محاسبه آدمهای عادی، توی همچین شرایطی عقبنشینی میکند. سکوت میکند. میترسد. شرایط، شرایط عادی نیست. دست امیرالمؤمنین را بستند. با آن اوضاع، طناب به گردن مبارکش انداختند. توی کوچهها چرخاندند. شمشیر روی فرق سرش گذاشتند. به زور خواستند ازش بیعت بگیرند. مردهای بزرگ مدینه جا زدند. ترسیدند. یکهو یک زن، آن هم با آن اوضاع و احوال جسمی، با آن بیماری، با آن شرایط روحی، با آن داغی که دیده، با آن بچهای که در رحم دارد، از همه مردها مردتر میبینند. از کوچه میزند بیرون. روی زمین دارد خودش را میکشد. دست میاندازد به کمربند امیرالمؤمنین. خودتان ببرید. فدای تو مادر. نترسیدی از غلاف شمشیرشان. نترسیدی از تازیانهشان. نترسیدی از این اراذل و اوباش بیرحم. نترسیدی. ۴۰ نفر دوره کردند مادر ما را در روز روشن، جلو چشم مردم، جلو چشم امیرالمؤمنین. خیلی صحنه عجیبی بود. تاریخ به خودش ندیده همچین صحنهای. یک همچین مادری از بین در و دیوار با پهلوی شکسته و استخوان شکسته روی زمین اینجور خودش را بکشد. دیدند نمیشود. این خانم خیلی عزمش را جذب کرده. هیچکس حریفش نیست. با اینکه شرایط جسمیش اینجوری است، ولی آن قوت قلبش، قوت روحیش، ارادهاش انقدر قوی است. نمیشود این را کسی جدا کند از امیرالمؤمنین. یک لحظه همهشان دستپاچه شدند: «چه کنیم؟» قنفذ رو کرد به اربابش. گفت: «چه کنیم؟» گفت: «با آن غلاف شمشیر کار فاطمه را تمام کن.» امام صادق علیه السلام فرمود: «شهادت مادر ما حاصل آن ضربهای بود که قنفذ به بازوی مادر ما زد.» یک ضربهای زد. یک جوری دست مادر ما ورم کرد. انگار مادر ما دست بسته. گفتند این ضربه یک طوری بود. یکهو دست خودش جدا شد. افتاد. از این کمربند رها شد. تازه فاطمه از علی جدا. جرأت پیدا کردند. با تازیانه افتادند به جان فاطمه، جلو چشم امیرالمؤمنین. در بعضی از منابع تاریخی دارد کنار پلک حضرت زهرا زخم سنگینی بود. این محصول یکی از این تازیانهها بود.
جمله آخرم یاد کنیم از آن بزرگ گریهکن فاطمیه که امسال خیلی جایش خالی است. رزق سالش را از فاطمیه میگرفت. آخرش هم مثل مادر. استخوانهای دنده آقا شکسته بود. تا مدتها کسی از قبر آقا خبر نداشت. مثل مادرش مخفیانه.
علی لعنت الله علی القوم الظالمین. خدایا! به حرمت این اشکها، بچههای پاک، این دلهای عاشق، نورانی و باصفا، فرج آقایمان امام زمان را برسان. ما را سربازان آقایمان امام زمان قرار بده. عمر ما را نوکری حضرتش قرار بده. نسلمان را نوکران حضرتش قرار بده. اموات علما، شهدا، فقها، امام راحل، امام شهید، حقوق الارحام، التماسین، از سفره با برکت حضرت زهرا بهرهمند بفرما. شب اول قبر حضرت زهرا به فریادمان برس. شر ظالمین را به خودشان برگردان. آمریکا و اسرائیل را نیست و نابود بفرما. رهبر عزیزمان را حفظ و نصرت عنایت بفرما. خدایا! هرچه نگفتیم و صلاح ما میدانیم، به فضل و کرمت محقق بفرما. با نبی!
نظرات کاربران
هنوز نظری ثبت نشده است.