جلسه چهارم

جلسه چهارم

حقی که به گردن ماست

معرفی

بعد از زبان، گوش بیشترین حق را به گردن ما دارد
گوش مهم‌تر از چشم، چرا؟
بهترین زمان شنیدن
گوش، کانال اتصال قلب است
تفاوت واژه "سمع"، "استماع" و " اصغاء"
رابطه رسانه و شنیدن
سیاست غلط رسانه
گوش به دنبال خواسته دل می‌رود
روایت‌های سواد رسانه‌ای
نمونه‌ای از اصغاء
گوش را وارد وادی سرگرمی نکنیم

متن کامل

‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ. اَلْحَمْدُ للهِ رَبِّ الْعالَمينَ وَ صَلَّى اللهُ عَلى سَيِّدِنا وَ نَبِيِّنا أَبِی القاسِمِ الْمُصْطَفى مُحَمَّدٍ اللَّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ آلِه الطَّيِّبِينَ الطّاهِرينَ وَ لَعْنَةُ اللهِ عَلَى الْقَوْمِ الظّالمِينَ مِنَ الآنَ إِلى قِيامِ يَوْمِ الدِّينِ. رَبِّ اِشْرَحْ لی صَدْرِی وَ يَسِّرْلی أَمْرِی وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسانِی یَفْقَهُو قَسَانِی.
حقوق امام سجاد علیه السلام: دیشب بخشی از متن حضرت را -که فرمودند حقوقی به گردن تو است که بزرگ‌ترین حق را خدا دارد؛ زیرا اصل حق ازاین‌حق خدا و بقیه حقوق نشئت می‌گیرد- خواندیم.
بعد حق خودت به خودت است، که حق بسیار مهمی است. هر یک از هفت عضو، حقی بر گردن ما دارد. از این اعضا، افعالی شکل می‌گیرد که خود آن افعال نیز حق دارند. اینجا افعال را می‌گوید؛ حالا دست و چشم و گوش و زبان و این‌ها را فرمودند که هر کدام حقی دارد. سپس می‌فرمایند که اعمالی که با این‌ها انجام می‌دهم، آن هم بر گردنت حق دارد.
«ثم جعل عزوجل ِ لافعالِکَ حقوقا.» افعالت هم.
«فجعل صلاتک علیک حقاً.» نماز به گردنت حق دارد. مرحوم آیت الله مجتهدی تهرانی می‌فرمود: «اکثر گرفتاری مردم و مشکلات مردم به خاطر نفرین نماز است.» اگر حق نماز ادا شود، خیلی از مسائل و گرفتاری‌ها حل می‌شود؛ زیرا حقش ادا نمی‌شود و نماز نفرین می‌کند. چون این‌ها همه زنده‌اند، حیات دارند. نماز من و شما حیات دارد.
الان این سخنرانی بنده، صوت بنده، عنوان سخنرانی، این‌ها حیات دارد. این صوت که نمی‌میرد. چطور عزیزان فایل ضبط می‌کنند؟ می‌شود یک فایل روی فایل صوتی، یک فایل هم ملکوتی. ملکوت! الان سخنرانی من به گردن من حق دارد؛ من باید حق سخنرانی را ادا کنم. ما الان از بعد نماز صبح مشغول شدیم به مطالعه درس‌هایی که داشتیم. سه تا کلاس صبح داشتیم حوزه، یک کلاس ظهر داشتیم دانشگاه، یک سخنرانی هم سر شب دانشگاه بود. سخنرانی الان خدمت شما. رو به موتم دیگر. قدیم می‌رفتیم، جوان‌تر که بودیم، روزی ۹ تا کلاس، ۷ تا ۸ تا مثلاً سخنرانی و کلاس و این‌ها. ولی الان دیگر نمی‌کشیم، رو به زوال داریم می‌رویم، به فنا داریم می‌رویم. کم‌کم دیگر چیزی نمانده.
این می‌شود حق سخنرانی به گردن بنده. شما حق دارید، من وقت شما را دارم تلف می‌کنم. خود سخنرانی به گردن من حق دارد. خود نماز به گردن من حق دارد. من امام جماعت باشم، شما نمازگزار مسجد باشی، آن که جداست، آن حق که اصلاً هیچ. خود نماز به گردن من حق دارد. اذان به گردن من حق دارد. وضو به گردن من حق دارد. وضو را درست نگیری، الکی سر هم بکنی، وضو از دستت دلخور می‌شود. این زنده است، موجود زنده است. تو در عالمی هستی که همه‌چیز دوروبرت زنده است. مسئولیت داری در این عالم.
این تعریف ماست؛ با همه این‌ها ما باید ابدیت بسازیم برای خودمان. ابد در پیش داریم. علامه طباطبایی گاهی وسط درس سکوت می‌کردند، با یک تمرکز و دقت و توجهی می‌فرمودند: «آقا ابدیت در پیش داریم، ابد.» کسی به این حواسش باشد. ابد در پیش داری. ابدیتمان هم با همین‌ها ساخته می‌شود؛ با همین دست و چشم و گوش و همین کارهایی که با دست و چشم و گوش می‌شود. ابدیت برای ما. تا ابد این تکان‌های دست با ماست. دست‌هایی که تکان می‌دهیم تا ابد اثرش با ما هست. ابد! ابد می‌دانی یعنی چه؟ ابد! ماییم و یک ابدیت.
همه این‌ها وسیله است برای اینکه ابد بسازیم برای خودمان. کسی اگر به همین فکر بکند، یا دیوانه می‌شود یا عارف! همین که گفتم. اگر کسی فکر بکند، یا دیوانه می‌شود یا عارف. که ما با ۲۰ سال، ۳۰ سال، ۴۰ سال، ۵۰ سال، ۱۰ سال، ۵ سال، معنی‌اش چقدر ابدیت داریم می‌سازیم برای خودمان؟
با همین سر و کله و گردن تکان‌دادن و چشم‌چرخاندن و این حرکت چشم ما. این یک تکان است، این‌جوری که می‌خوری، یک پلک به هم می‌زنی، تأیید است. این یک پلک می‌شود یک ابد، یک ابدیت. می‌شود یک تأیید. این را چرا تأیید کرد؟
بلند شد احترام نگذاشت، محبت نکرد. یک حرکت چشم چقدر است؟ می‌شود ابدیت. بعد بعضی‌ها به خاطر یک حرکت چشم می‌روند بهشت، جهنم. این است ماجرا. اگر کسی ببیند که چه خبر است این عالم، در رفت‌وآمد این کارهایی که ما داریم می‌کنیم، دیوانه می‌شود. غوغاست، غوغا.
بعد حقوقی که می‌آید به گردن ما. یک بار بنده و شما همدیگر را می‌بینیم، این ثبت ابدی می‌شود. تا ابد رفت. یک بار دیدن نیست، ابدی شد. بنده و شما رابطه‌مان به ابدیت پیوست، ابدی شدیم با هم. تا ابد ما دیگر با هم کار داریم. بنده الان شما را دیدم، شما من را دیدید، ما دیگر تا ابد با هم کار داریم. یک بار دیدیم و دو روز این حرف‌ها ندارد. ما دیگر ابدی هستیم با هم. حق ابدی پیدا می‌شود. یک کلمه یکی یاد می‌گیری، یک کلمه محبت می‌کنی، احترام می‌گذاری، ضرری از او دفع می‌کنی، حق ابدی پیدا می‌کند. تا ابد دیگر ما با هم، تا ابد دیگر همدیگر را می‌شناسیم. ماجرای این حقوق این شکلی است.
نماز حق دارد به گردن ما. «حقاً»، روزه به گردنت حق دارد. «و لسدقتک علیک حقاً.» صدقه به گردنت حق دارد. «و لهدیک علیک حقاً. » قربانی به گردنت حق دارد. «و لافعالک الیک حقاً.» کارهایت هم به گردنت حق دارد.
«ثم تخرج الحقوق منک الی غیرک.» مرحله سوم. مرحله اول از حقوق چه بود؟ حق‌الله به گردن ما. مرحله دوم چه بود؟ حق خودمان به گردن خودمان. مرحله سوم حق‌الناس. به همین درجه هم اهمیت دارد. جمعیت ششصدو‌کلی حق‌الناس که پدر حساب بچه را درمی‌آورد. مرحله سوم است.
«چشم و گوش می‌خواهیم چه‌کار کنیم مردم را راضی کنیم؟» بیمه در اختیارت بودم. «بعد من درست استفاده می‌کردی؟» شهادت همه جا باهات هست؛ جایی نبر. چشمه را همه جا از همه‌چیز می‌بیند، من هم شهادت می‌دهم.
می‌فرماید: «می‌رود سراغ حقوق بقیه به گردنت.»
«ابوجها علیک حقاً» به به! بیشترین حق را به گردن تو کی دارد؟ «أئمتک». بیشترین حق را امام دارد. اول خدا، بعد خودت، بعد می‌آید مردم. بین مردم اول امام. زیارتش، حق امام زیارت است. تفریح و سرحالی و کیف و بریم عشق و حال کنیم، این‌ها نیست. حق است، وظیفه است. کسی نماز. حالا ازاین‌وظیفه که داری انجام می‌دهی، صفا می‌کنی، حال می‌کنی، خب دیگر به خودت ربط دارد.
بخوانی، پیاده‌روی اربعین، حال داری نداری، مثلاً کیف می‌کنی، صفا می‌کنی، می‌کنی، باید بروی کربلا. این شکلی است. زیارت این شکلی است. می‌گوید: «پول داری سالی دوبار، نداری سالی یک بار. بابا قرض کنی، زیارت کربلا نری؟» آقا! امام حسین می‌شود جفا. حق امام حسین است.
«حق الإمام الا رعیته». به گردن مردم زیارتش. در مورد امام حسین سالی یک بار. حتی امام رضا را شما اگر مشهد هم باشی، سالی یک بار هم نروی، مشکلی خیلی ندارد. روایت این‌جوری نداریم. ولی کربلا از استرالیا شده، و سالی یک بار بیایی کربلا، سنگ از آسمان می‌بارد. حق امام است. حق به گردن. بین خلق الله اولین حق را امام دارد. «بیا من کشته شدم، من شهیدم. این‌جوری هم کشتند. این ماجرا پیش آمده. ازت توقعی ندارم. فقط سالی یک بار بیا و برو، بیا حاضری بزن.» خیلی جالب.
حق‌هایی داریم، بعد می‌گوید: «کسی هم بهشت برود، بهشتی هم بشود، زیارت می‌توانسته برود نرفته.» ازاین‌روایت‌های معرکه است. بالاتر می‌گوید: «اگر بهشت، بهشتی هم بشود، ظاهراً که باید می‌رفته کربلا، می‌توانسته برود نرفته، این در بهشت صاحب‌خانه نمی‌شود، جزء مستأجران بهشت است.» استاد فرمود که این احتمالاً مثلاً یک شب باید در مسجد بهشت بخوابد، یک شب در بیمارستان بخوابد، کمیته امداد، جاهای مختلف بهشت، پارک ملت، مثلاً کارتن‌خواب بهشت. دیشب خانه این، یک شب خانه آن. صاحب‌خانه نمی‌شود در بهشت. خیلی لطیف، خیلی معنا دار است. یعنی بهشتش عاریتی است. از سراسری کی آوردنت؟ لایق نبودی؟ این‌جوری. خانه مال یکی دیگر است. این هم مال زیارت. می‌توانسته برود نرفته. این مستأجر است در بهشت، صاحب‌خانه نمی‌شود.
حق امام یکی، دیگر دعا. حالا می‌گویم ان‌شاءالله یکم جلوتر. حق زیارت و حق دعا. اول امام، بعد بقیه مردم. رعیت یعنی زیردست‌هایت.
در بین مردم اولین حق را امام دارد. بعد آدم‌هایی که زیردست تو هستند. بعد خانواده و رَحِم.
«منها حقوق.» ازاین‌جا یک سری حقوق دیگری شعبه‌شعبه می‌شود و حقوق، «و ائمتک ثلاثه.» حقوق امام سه تاست.
«ابوجها علیک حق السائسک بالسلطان.» اولین امام آنی است که سیاست‌گذار تو است، با حکومت. کسی که حق باشد. دیگر. «ثم حق السائسک بالعلم.» بعد حق سیاست‌گذارت را در علم. آنی که این هم امام محسوب می‌شود. کسی که به تو یاد می‌دهد چه‌شکلی درس بخوانی، برنامه‌ریزی می‌کند برایت، تو را در روند علمی می‌اندازد. این هم امام محسوب می‌شود، جزء ائمه است. در ملک. امور مختلفی که مربوط به ملکیت می‌شود در دست اوست. برایت سیاست‌گذاری می‌کند، به‌واسطه او زندگی می‌کنی. این را می‌شود امام گفت.
«کل ساعس امام.» هرکه که سیاست‌گذار زندگی‌ات می‌شود امام است.
«و حقوق رعیتک ثلاثه.» زیردستان سه تا حق دارند. «او جبها علیه، حق رعیته بالسلطان.» واجب‌ترینش کسانی که زیردست تو هستند و رابطه دارند با آن کسی که بالادست توست. یعنی زیردستی که به مأموریت. بالا یکی، علم، خیلی بامزه است. زیردست علمی تو. «فان الجاهل رعیته العالم.» جاهل رعیت است. جاهل زیردست عالم است. به گردن عالم هم حق دارد. عالم باید تغذیه‌اش کند و تأمینش کند. بعد دیگر شما می‌بینی این سیستم، سیستم آموزشی کلاً دیگر کلاس کنکور و بعد مثلاً آن معلم کنکور دیر رسیده، سوار آمبولانس بشود. از توی خط ویژه. ندارد. چه ساعتی؟ خدا تومان گیرش بیاید. آمبولانس در تهران در ترافیک یکی سلبریتی‌ها پول می‌دهند سوار می‌شوند، یکی هم معلم‌های کنکور آمبولانس دربست می‌گیرند. بزرگوار!
آمبولانس دربست می‌کند، می‌رود. ببین چقدر گیرش می‌آید که آمبولانس دربست می‌کند. سیستم پیاده بشود، آن وقت می‌گوید که آقا درس‌دادن بسیاری از شعبه‌هایش می‌شود واجب. بابت واجب هم پول‌گرفتن حرام است. بله، کنکور کلاً یک سفره‌ای است که پهن شده، از قیمتش الحمدلله دارند می‌خورند. جمعیت کلا ساختار معیوب و مشکل‌داری. کنکور در موردش یک مقداری ما قبلاً صحبت کردیم. بعداً ان‌شاءالله بیشتر صحبت می‌کنیم که اینجا نه. البته یک بحثی در آستان قدس در مورد زندگی داشتیم، آنجا در مورد کنکور و این‌ها یک بحث مفصلی را بعداً داریم که کنکور چه تبعاتی دارد در زندگی ما. چطور فاسد می‌کند اخلاقمان را، به نظام اقتصادی که دورش شکل می‌گیرد چقدر فاسد است. نظام سیاسی اقتصادی اجتماعی.
درس‌دادن تکلیف هرکی که بلد است. وظیفه‌اش است که به آن که بلد نیست درس بدهد. حق است به گردنش. ببین عالم را با حق خیلی قشنگ.
بانک حقوق. بانک رساله. این دنیا را آباد می‌کند. این رساله حقوق امام سجاد. حق به گردنت. بلد هستی باید یاد بدهی. آن هم که بلد نیست حق به گردنش است، باید بیاید یاد بگیرد. پول را بردار. همه‌کار می‌کنی. حقوق و حق و حقوقی که می‌آید گردن. کجای این ساختار خدا پیغمبری بندگی خدا این است؟ برکت زندگی طلبگی و فضای آخوندی و فضای علما و اینها هم به همین است.
یک دانه از این اساتید ما یک قران از ما پول نگرفت. هر درسی هم که ازشان می‌خواستی ما درس می‌داد. هر ساعتی هم که بهش می‌گفتیم آقا درس بده، درس ۱۲ شب، ۵ صبح، ۱۱ ظهر، ۲ بعدازظهر. برخی از این اساتیدمان را می‌رفتیم منزلشان، حالا باید بحث حق استاد جلوتر برسیم ان‌شاءالله این‌ها را مطرح می‌کنیم. بعد یادم است این استاد ما می‌رفتیم منزلش که ما درس بدهد. تابستان بود. بچه‌ها همان درس امسال خودم را دارم می‌دهم. خیلی یاد می‌کنم از این استاد. کتاب ارث لمعه را می‌خواندیم، سخت‌ترین بحش کتاب، ریاضی و این‌ها. بعد ما می‌رفتیم مثلاً دوازده ظهر می‌رفتیم، یک پارچ شربت آبلیمو برای ما درست می‌کرد. شربت آبلیمو پالمی هم بود. وقتی می‌ریخت برای بعد یک ناهار هم به ما می‌داد. و بعد یادم است یک بار ایشان تماس گرفت گفت: «من خرفه خریدم به عشق تو. برای تو خرفه درست کردم. پاشو بیا صبحانه بهت بدهم.» که من فیضیه امتحان داشتم. ایشان گفت: «فیضیه؟ پاشو بیا خانه ما خرفه درست.» خوشمزه‌ای هم بود، اصلاً مست شدیم ما. رابطه استاد به شاگرد این است. اصلاً او حق می‌بیند.
چقدر فرق می‌کند با این گند دماغ‌هایی که الان در فضاهای علمی می‌بینیم! گند دماغی فضای علمی. استاد آدم حساب نمی‌کند. آن هیئت علمی در را وا نمی‌کند. نمی‌دانم چی‌چی است. از در اتاق بیرونش می‌کند. حذف درس می‌کنم. چه‌کار می‌کند؟ پول می‌گیرم. همه کثافت‌کاری همه‌اش با حق حل می‌شود. آقا تو آنی که بلد هستی، ملت بهش نیاز دارند یا نه؟ اگر نیاز دارند، یاد بدهی. آنی که این آقا بلد است، نیاز داری یا نه؟ باید بروی یاد بگیری. او به خاطر خدا یاد بدهد، او به خاطر خدا یاد بگیرد. حق دارید به گردن هم. هم تو به او، هم او به تو. تمام!
چقدر قشنگ می‌شود که بعد شما می‌بینی کنکور، رتبه‌های اول محصول مدارس غیرانتفاعی یونیک خرپول کلان‌شهرهای گنده است که دیگر اصلاً مشهد هم از بورس خارج شده. ۸۰ درصد تهران، آن هم بالای شهر. ۵۰ نسل خدمت آقازاده‌ها خواهیم بود. حالا حالا. بابایی که در پول غلط می‌خورد، بچه را فرستاده بهترین مدرسه. این هم کنکور تضمینی. رتبۀ اول شریف امیرکبیر مال این‌ها تا ۵۰ نسل. و بدو که این‌ها بتوانی تسویه کنی. ساختار فاسد. همه‌حرف را پول می‌زند. شهرستان‌ها چند نفر پیدا می‌کنی که جزء ۱۰۰ تای اول کنکور باشد؟ این سیستم فاسد. منطقه محروم هم حق بیشتری هم دارد. بعد استاد زبده باید برود منطقه محروم. حق به گردنش دارد.
این همه ما علما داشتیم که مرجعیت در روستا، آخوند روستا می‌شده. این چه سیستمی است؟ پدر حق است. مردم حق دارند. من وظیفه دارم. تمام. چون همین سیستم مکانیزم را راه بینداز، ببین دنیا آباد می‌شود، درست می‌شود.
بعد می‌فرماید: «و حقوق رعیته بالملک من الازواج و ما ملکت من الایمان.» بعد حق رعیتی که به‌واسطه ملکیت از ازواج. یعنی زیردست فضای زندگی و خانواده و این‌ها، کثیر است. «متصلتون به قدر فالرحم.» بعد می‌شود حق رحم. خسته نشوید، حوصله‌تان سر نرود، داشته باشید مطلب. حق رحم. حق رحم به میزانی که بهت نزدیک‌ترند، حقشان بیشتر می‌شود.
«فاوجبها علیه حق امک.» اینجا تازه پای بین ارحام. اولی که حق دارد به گردن، مادرت. «ثم حق اخیک.» بعد برادر، خواهر. «ثم العقرب.» بعد دیگر به همین ترتیب نزدیک هر کی هست. پدربزرگ، عمو، پسرعمو.
«علیک مولایی که به گردنت حق دارد، بهت نعمت حق مولاک ا لجازی نعمت علیه.» مولایی که الان دارد بهت نعمت می‌دهد. کسی که یک بار یک کار خوب برایت کرد. می‌خواهم یک داستان بگویم، منفجر بشویم، کلاً خلاص، پودر بشویم، برویم. بحث حقوق کلاً جمعش کنم با این داستان.
آقازاده مرحوم آیت‌الله‌العظمی وحدت می‌فرمود که پدرم. ببینید حق خیلی ماجرای جدی است. خدا شاهد است من این داستان را هر وقت می‌گویم خودم به خودم فحش می‌دهم. در دلم می‌گویم تو برای چه این حرف را می‌زنی؟ تو وقتی گفتنش خاصیت دارد. گفتنی آزاده‌های وحشت می‌فرمودند که پدرم یک لیست داشت. هر کی کمترین کاری برایش انجام می‌داد، می‌نوشت. زیارت می‌رفتیم، نماز شب می‌خواندیم، طولانی بود زیارت و نماز شبشان. این‌ها بخش عمده برای این‌ها دعا می‌کرد. طرف می‌آمد یک بار مثلاً کلاً آمده بود بچه‌ات را معاینه کرده بود، حتی نسخه هم ننوشته بود. سحرهام زیارت.
«حق المعروف لکسی که یک کار خوب در حقت کرد.» حق دارد به گردنت.
بعد آزادی ایشان می‌گفت که می‌آمدیم مشهد، می‌رفتیم مسافرخانه شب اول طی می‌کرد. پدرم یک ماه رمضان مثلاً هستم. من یک ماه دو ماه هستم. شبی چقدر؟ می‌گفت شبی ۲۰ تومان. چقدر می‌شود؟ ۶۰ تا، ۶۰ ضربدر ۲۰، ۱.۲، ۱۲۰۰ که می‌شد. شب آخر پدرم می‌خواست تسویه کند ۱۵۰۰ طی می‌کرد. بعد می‌گفت اسم آقا را بنویس مسافرخانه. دیگر به من می‌گفت: «می‌روی سر می‌زنی مسافرخانه پارسالی که رفته بودیم حالش چطور است. اگر کم و کسری، مشکلی، پولی پارسال تو باهاش طی کردی تو طی کردنش که سرت را برید گذاشتی.» حق است. ببین او حق را جدی گرفته. او می‌خواهد ابدیت داشته باشد. مسئله حق خیلی مسئله عجیب‌غریبی است. حق می‌آید به گردن من می‌ترسم در این بحث من خودم شهید بشوم. رساله حقوق پرفشار است. یعنی اصلاً آدم همه زندگی‌اش می‌ریزد به هم. که همه‌اش این‌ها حق است. این حق، آن حق، آن حق. تلویزیون نگاه می‌کنی، کارهای رسانه‌ای که دیگر اصلاً هیچ. مطلبی که می‌زنی، نمی‌دانم پیامی که می‌دهی، نمی‌دانم صدایت، صوتت، قیافه‌ات، همه‌اش حقی است که می‌آید به گردن.
این چرا این تیپ؟ دختر مردم تو را دید در برنامه تلویزیونی. بعد او مثلاً اگر دلش لرزید، این ورق می‌کرد. برو پایین. مرتب باشیم. نگو می‌خواهم خوش‌تیپ باشم، خوششان بیاید. این الان هرکی خوشش بیاید، خدا حساب می‌کند. ببین عجیب‌غریبی.
«ثم حق موذّنک بالصلات.» مؤذن به گردنت حق دارد. بعد در این کتاب می‌فرماید که حتی مؤذنی که در رادیو اذان می‌گوید. چند بار مؤذن‌هایی که با اذانشان افطار کردی را دعا کردی؟ در حرمت پیاده‌روی. این‌ها روز قیامت می‌گوید: «۵۰۰ تا افطارت را با اذان من جواب بده. شریک برای من چقدر دعا کردی؟»
«ثم حق امامک فی صلاتک.» امام جماعت به گردنت حق دارد.
«ثم حق جلیسک.» اینکه بغلت می‌نشیند به گردنت حق دارد. در تاکسی، اتوبوس، مترو، اسنپ. همه این‌هایی که بغلت بودند به گردنت حق داشتند. زیرپست‌ها را مخفیانه می‌اندازد بالا، این بغلی نبیند. تست می‌کند. او هم خوش دارد زنده است بیدار است. دو تا مرگ موش هم به او می‌دهد که قشنگ ۱۲ ساعت غش بکند. حق داری به گردن این غذایی که داری می‌خوری. سهم دارد. اسنپ‌فود. بله، در قطار نشسته، جوجه را باز کرده، آن بنده خدا نان خشک مک می‌زند. خیلی ماجرا داریم.
«ثم حق الجارک.» بعد همسایه‌ات حق دارد.
«ثم حق صاحبه.» ان‌شاءالله تک‌تک این‌ها می‌رسیم. حروف جاره را پیاده می‌کنیم سر خودمان. ان‌شاءالله به این‌ها که برسیم. «حق و صاحبک.» رفیقت به گردنت حق دارد.
«ثم حق شریکک.» شریک حق به گردنت دارد.
«ثم حق مالک.» مالت به گردنت حق دارد.
«قدیمک الذی تطالبه.» بدهکاری که از او طلب داری به گردنت حق دارد. بدهی دارد بهت. حق دارد. من فشارش بیدارم. مدارا کنید. تحویلش بگیری. محبت کنیم. اذیتش نکنیم. پشت سرش حرف نزنیم. چه دینی است.
«قدیمک الذی یطالبک.» طلبکارت به گردنت حق دارد.
«ثم حق خصمک و المدعی علیه.» تو دادگاه ازت شکایت کرده.
«به مستشیرک.» مشورت از طرف می‌گیری به گردنت حق دارد. حق المشیر علیک. بهت مشورت می‌دهد، ازت مشورت می‌خواهد. مشورت می‌خواهد، آنی که بهت مشورت می‌دهد، وگرنه حق دارد.
«ثم حق مستنصحک.» ازت درخواست نصیحت دارد به گردنت حق دارد.
«ثم حق الناس علیه.» کسی که نصیحتت می‌کند.
«ثم حق من هو اکبر منک.» هر کی از تو بزرگ‌تر است به گردن دارد.
«ثم حق السائل.» گدا، دست‌دراز حق دارد.
«ثم حق من سلطه.» از کسی درخواست می‌کنی به گردنت حق دارد.
«ثم حق من جری لک علیه مسا با قول او فعل.» با یکی حرفت شده. یک ناراحتی پیش آمده به گردنت حق دارد. با کسی حرفی زدی، کاری کردی، خوشحالی پیش آمده به گردنت حق دارد. «انت مد منها غیر تعمد.» عمداً خوشحال یا ناراحتت کرده یا غیرعمدی خوشحال کردی یا ناراحتت کرده، حق دارد.
«امتن.» همه کسانی که هم‌دین‌اند با تو به گردنت حق دارند.
«حق اهل ذمه.» آن‌هایی که از دین تو نیستند ولی به تو آزار نمی‌رسانند.
«حقوق الحادثه به قدر علل الاهوال.» بعد دیگر کلاً به تعداد دادهای عالم حق دارد تولید می‌شود. «و تصرف الا اسباب به تعداد تصرف اسباب در عالم.»
«فتوی لمن اعانه الله علی قضا ما اوجب.» خوش به حال کسی که بتوند این‌ها را ادا کند.
«من حقوق و وفقه و سد.» خدا کمکش بکند. توان داشته باشد. انجام.
یک اشاره به حق امام بکنم. هرچند بعداً به حق امام می‌رسیم، به خاطر اینکه زیارت اربعین در پیش داریم. از باب اینکه به رفقایی که راهی‌اند ان‌شاءالله برای اربعین که دیگر کم‌کم شروع می‌شود از فردا پس‌فردا، شروع کرده‌اند از همین الان رفتند. این حرف ما یک توشه‌ای باشد برای سفر و تذکری باشد در این سفر با هم مرور بکنیم. در سفر اربعین این را یادمان نرود ان‌شاءالله.
اولاً که آنی که عرض کردم ما کربلا می‌رویم چون حق امام به گردن ماست. هیچ طلب‌بدهی نداریم. پادر‌حاجت این‌ها نمی‌رویم. هرچند می‌خواهیم، دستمان دراز است. همه‌چیز هم می‌خواهی، یکی دو تا، همه‌چیز. نمک سفره‌مان را هم می‌خواهیم ولی می‌رویم به خاطر اینکه حق به گردن است.
این یکی. یکی دیگر از حقوق امام به گردنمان حق دعاست. حق دعا. امام به گردن ما حق دارد، حق دعا. گاهی ارتباطمان با حضرت ضعیف می‌شود، به خاطر اینکه دعایمان کم می‌شود. اگر کسی دعایش برای حضرت زیاد باشد، برای امام زمان، ارتباطش با حضرت قوی می‌شود، مورد توجه قرار می‌گیرد. بهترین وقت است برای این دو تا حق. پیاده‌روی اربعین ۹۰ کیلومتر فرصت داری برای اینکه خودت را بچسبانی در بغل امام زمان بس که خودت را لوس می‌کنی با این کارها و این دعاها و نیت‌هایی که برای حضرت. خوبی نیست دیگر. واژه دیگر پیدا نکردم. آن‌قدر که از این کارها انجام می‌دهی که قدم به قدم می‌خواهی به امام زمان بگویی آقا من حواسم به شماست.
یکی از بزرگان می‌فرمود: «به نیابت از امام زمان زیارت برو.» یکی از بزرگان مازندران، مرحوم آیت‌الله عیاضی. «یک زیارت به نیابت از امام زمان برو. اگر با زیارت‌های قبلیت فرق نکرد من را لعن کن.» به نیابت از امام زمان اگر فرق نکرد من را لعن کن.
به خاطر یک قدم به قدمی که می‌روید نور در عالم منتشر می‌کند. تو بگو من برای خودم نمی‌خواهم.
از آن طرف به ما گفتند اگر اهل گریه و دعا بودی، ظهور جلو می‌افتد. اگر با اضطرار ضجه زدی، ناله کردی، ظهور جلو می‌افتد.
بگذار یک روایت بخوانم و با همین روایت توضیح بدهم. روایت خیلی جالبی. فضل بن ابی قره می‌گوید از امام صادق علیه السلام شنیدم. حضرت فرمودند در مورد بنی اسرائیل که خدای متعال اول تقدیرش این بود که بنی اسرائیل ۴۰۰ سال باید گرفتار فرعون باشند. دل بده عزیزم. ۴۰۰ سال گرفتار فرعون باشد. از آب که برای بنی اسرائیل طولانی شد، این‌ها شروع کردند ضجه‌زدن و گریه‌کردن. عذاب چه بود؟ قرآن می‌گوید، توراتم می‌گوید: «یذبحون ابنائهم و یستحیون نساءهم.» پسرها را جلو چشم مادرها سر می‌برید. مادرها را می‌برد کنیزی. از زمین و آسمان عذاب می‌بارید در دوران فرعون. بلا بود برای بنی اسرائیل. پدری از این‌ها درآورد. تعبیر قرآن: «یسومونکم سوء العذاب.» یسومون به حالتی که یک حیوانی را می‌برند علفزار چرا که می‌برند، به این می‌گویند صائم. «یسومونکم سوء العذاب.» می‌دانی یعنی چه؟ یعنی شما جماعت بنی اسرائیل مثل یک گوسفند در دست فرعون افتاده بودید. فرعون به جای علف به شما عذاب می‌داد. انواع و اقسام اعضا در دست فرعون بودی، صبح تا شب بهت عذاب به خوردت می‌داد. این بودی تو از دست بنی اسرائیل. پدری از شما درآورد. چند هزار بچه را کشت که موسی به دنیا نیاید. می‌گوید بنی اسرائیل ضجه زدند، گریه کردند. «أربعین صباحا.» چهل روز. حالشان این شد. خدا به موسی و هارون وحی کرد: «یخلصهم من فرعون فحت عنهم سبعین و مأت.» ۱۷۰ سال خدا نابودی فرعون را جلو انداخت. این‌ها چهل روز ناله زدند، چهل روز ناله زدند، ۱۷۰ سال جلو افتاد. یعنی چقدر؟ روزی چند سال افتاد جلو؟ روزی ۳۷ سال! فرج خودشان را نزدیک کردند.
ادامه روایت را ببین. امام صادق فرمودند: «کذا انتم لو فعلتم لفرج الله عنّا.» شما اگر این کارها را کنید، خدا فرج ما را می‌رساند.
«و اما اذالم تکونو.» اگر این‌جوری نکنید سر وقتش. ببین عزیز من، پیاده‌روی اربعین، زیارت کربلا فرصت استثنایی است که فرج را بگیریم. نگیریم، باختیم، خودمان ضرر کردیم. این وضعیتی که الان در عالم، این فشار اقتصادمان، این بیکاریمان، این تورممان، این دلارمان، این قیمت‌هایمان، این دور و برمان. بچه یمنی‌ای که پوست به تنش چسبیده، این جوان بحرینی‌ای که حسین می‌گوید، می‌اندازندش زندان، این شیعه آذربایجانی‌ای که سال به سال عزاداری اباعبدالله نمی‌بیند، این شیعه عربستانی است که می‌خواهد بیاید عراق، ویزای لبنان می‌گیرد به اسم سفر تفریحی لبنان. پا می‌شود می‌آید عراق که اگر برمی‌گردد عربستان بفهمند عراق بوده می‌کشندش. همین عراق بوده، ایام اربعین عراق بوده.
این وضعیت عالم است. داد بزنیم، ناله بزنیم، خسته بشویم از این همه ظلم. به اضطرار برسیم. آیت‌الله‌العظمی بهجت فرمودند در مورد جمکران ولی به پیاده‌روی اربعین هم می‌خورد. فرمودند این‌هایی که می‌روند جمکران از امام زمان التماس دعا دارند، نمی‌دانند امام زمان چه التماس دعایی از این‌ها دارد! حضرت ابا‌الفضل می‌گویند تو این همه از من چیز می‌خواهی. تو فرج من را راه بینداز، همه مشکلاتت حل می‌شود. تو این را کار کن. شیر کجا دارد؟ می‌خواهی مضطر حقیقی هم او. هر سالم چشم به راه ماست. هر سال چشم به راه ماست. در پیاده‌روی رقم بزنیم. اگر هم نمی‌شود، تقصیر خودمان است، ما کم گذاشتیم.
قدم به قدم از این‌جا که داریم راه می‌افتیم، نیت کنیم کل سفر به نیت حضرت می‌رویم کربلا. فقط به عشق اینکه زیر قبه که دعا مستجاب است، یک جمله. جمله بگوییم: «اللهم عجل لولیک الفرج.» و برگردیم. برای همین می‌رویم. فقط می‌رویم اسممان را ثبت کنیم، بگوییم آقا ما هستیم، روی ما حساب کن. همین.
می‌رویم بگوییم آقا ما دیگر خسته شدیم از این وضعیت، از این زندگی بدون شما. و به قرآن قسم، به خدا قسم، به این رقیه سلام الله علیها که برایش عزاداری می‌کنیم، اگر واقعاً خسته بشیم کار تمام می‌شود. قبول نداری؟
بریم خرابه شام روضه‌اش را برایت بخوانم. اگر واقعاً برسد به این‌جاها خستگی، فرج نزدیک است. مادری آمد پیش امام صادق علیه السلام. این را بهتان بگویم و تمام کنم. مادری آمد پیش امام صادق علیه السلام. گفت: «آقا بچه من را انداختند زندان.» نشنیدم. می‌گوید این مادر حالش متغیر شد. شروع کرد گریه‌کردن، ناله‌کردن، شیون‌کردن. دیگر بی‌قرار و بی‌تاب شد. حضرت فرمودند: «پاشو برو بچه‌ات آزاد شد.» این جدی نگرفت، فکر کرد حضرت دارد می‌پیچانندش. دید بچه‌اش آزاد شده. سریع برگشت گفت: «شما از کجا فهمیدید؟» فرمود: «جدم پیغمبر فرمود: هر کی که به گلویش برسد، فشار تنهایی، شدت. بهش همان لحظه خدا فرج را بهش می‌رساند.»
ببینیم بچه سه ساله دیگر به این‌جاها رسید. شبانه بابا را دید و رفت. دیگر واقعاً گفت بابا نمی‌توانم تحمل کنم. خدا یزید را مأمور می‌کند سر بریده را به بچه برساند! با سر بریده بچه را ببر. اضطرار باید مضطر بشوی. ببین بچه مضطر شد. خسته خسته از کتک و سیلی و این‌ها نشد ها! تا وقتی سیلی و این بود، این هم بود. بابا فکر نکنی من کم آوردم از سیلی و تازیانه. من تا شام آمدم. تا این‌جا سیلی بود. کعب‌نی بود. سنگ بود. وایستادم. از این‌جا به بعد دیگر سیلی و کعب‌نی و سنگی هم نیست. تازیانی. فقط می‌خواهم بگویم خسته شدم از دوری تو. می‌خواهم بیایم. بابام آمد و بردش.
آماده‌اید یکم امشب با هم برویم شام؟ اشک بریزیم؟ یکم حال بچه را می‌خواهی بهت نشان بدهم؟
اولاً خار مُغیلان را (من توصیه می‌کنم) در اینترنت سرچ بکنید ببینید. یک خلوتی برای خودت پیدا کن. چراغ‌ها را هم خاموش کن در خلوت. در اینترنت سرچ کن: خار مُغیلان. دیگر هرچی می‌بینی بدون که صدایت در بیاید. روضه‌ها را برای خودت تصور و تجسم کن و زار بزن. بگو این‌ها رفت در پای رقیه و در پای بچه‌های حسین. بعد ببین آن هر خار خون‌خوار مُغیلان چقدر است؟ پای بچه چقدر است؟
می‌گوید یک کاروان بودیم رفتیم سوریه. رسول ترک با ما بود. رحمت خدا بر این مرد بزرگ و عاشق. می‌گوید ماشین داشت می‌رفت. یک اشکنه بیابانی بودیم در دمشق. رسول به راننده گفت: «وایسا!» راننده وایسا. کاری دارد؟ چیزی؟ گفت: «در را وا کرد.» دیدیم کفش را کند، جوراب را کند. دوید رفت در خار بیابان. بیم‌ها تعجب. نشستیم. چرا این‌جوری می‌کند؟ وسط خارها. افتاد شروع کرد داد و ناله زدن و گریه‌کردن و حسین حسین گفتن. و منتظر نشستیم برگردد. گفتیم: «چی شد رسول؟» یک‌هوئی گفت: «من مرد ۵۰ ساله با این بنیه چه؟ مصیبت ندیدم. گرسنگی نکشیدم. چهل منزل من را نبردند. شهر به شهر مسخره نکردند. سنگم نزدند. دو قدم روی این خارها راه رفتم. دیدم پاهایم دارد…» گفتم آخه مگر بچه سه ساله چقدر جان دارد؟ روی لا اله الا الله.
یک روضه‌ای را من کم می‌خوانم. نمی‌دانم چرا امشب به دلم افتاد این‌جای روضه را بگویم. تو هم ناله بزنی با این روضه. حقش را ادا کنیم. این را برخی نقل کرده‌اند. در ذهنم است. مرحوم مازندرانی در معالی السبطین، مرحوم بندری. این‌ها نقل کرده‌اند. روضه عجیبی است. یعنی از روضه‌هایی است که آرزویم این است که دروغ باشد. از ته دل دوست دارم این روضه دروغ باشد. اگر به من بگویند این روضه دروغ است خیلی خوشحال می‌شوم.
می‌گوید: «روزی که رقیه از دنیا رفت در خرابه.» خب این‌ها امکاناتی نداشتند. «من که این بچه را دفن کنند خراب است.» آن هم دشمن است، به کسی هم چیزی نمی‌دهد. «بچه بهانه گرفت، سر بابا را بهش دادند.» حالا کفن بدن برای دفن بچه. این بچه هم مثل باباش دیگر. حالا بوریا برایش آوردند و کرباس آوردند و. چی؟ گفتم که یک غساله بیاورید بچه را غسل دهد. یک تختی هم گذاشتند برای اینکه این بچه را بشوید.
به غساله گفتند برو آن پشت مشغول شستن. مقتل می‌گوید همین که رفت غساله شروع بکند شستن بچه را، با اضطراب و سراسیمه برگشت رو کرد به این کاروان گفت: «بزرگتان کیست؟» زینب کبری را نشان دادند. گفت: «من بچه را نمی‌شورم.» حضرت اول فرمود: «فقط به من بگویید این بچه چه مریضی داشته؟ نکند مرض واگیردار داشته باشد؟» گفتند: «برای چه؟» گفت: «بچه در این سن و سال مگر می‌شود بدنش کبود باشد؟ این یک جای سالم به تنش نمانده.» دیگر زینب توجیهش کرد که ببین این بچه چهل منزل آمده. هرجا رسیده سنگ خورده. تازیانه. خار مُغیلان داشته. از قافله جامانده. سیلی خورده. تو حالا توجیه شدم. «بچه را بشور.»
لا اله الا الله. یک چیز بگویم رقیه هم شرمنده بشود. نمی‌دانم شاید نباید دیگر آن‌قدر روضه را تا این‌جا آورد. ولی خب ما اربعین در پیش داریم. می‌خواهیم کربلا برویم. دستمان هم خالی است. به کرم این خانواده است. اولاً که ببینیم کربلا حضرت رقیه بنویسد کربلا. پر پیمانم بنویسید در این مسیر صفا. مثل خودش هم برویم برنگردیم ها! من خودم این‌جوری. برویم برنگردیم. به رقیه بگوییم خیلی درد کشیدی قبول. ولی تو در نبرد عاشقی با حسین رقیه تو کم می‌آوری. دو. بدنت آسیب دید. کبود شد، جای سالم نداشت. قبول.
اولاً که ۴۰۰۰ تیرانداز تو را نگرفتند که تیربارانت بکنند. ولی اباعبدالله را گفتند فقط ۳۶۰ تیر به نیم‌تنه بالا خورده. یعنی هر جایی که یک تیر می‌توانست بیاید، تیر بود. به بدن حسین ماه سفر. حالا فرض کن یک تنی پر تیر باشد. این بدن بخواهد زیر سم اسب. بعضی روزها را چه می‌دانم نشنیدی مجبورم بگویم. ببین اگر زیر سم خالی بود، این تعبیر مقتل درست نبود. چون تعبیر مقتل می‌گوید: «مَردوز». مردوز یعنی چه؟ لااله الا الله. نمی‌دانم حقش را ادا کنی بگویم، حالش را داری بگویم؟ مردوز آن وقت است که استخوان می‌شکند. نگفت استخوان رقیه شکسته بود. ولی بهش نگفتند مردوز. وقتی استخوان پودر می‌شود بهش می‌گویند: مردوز. تو فکر کن در استخوان سینه فرو برود زیر سم اسب با این استخوان‌ها چه؟

نظرات کاربران

هنوز نظری ثبت نشده است.